close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت شانزدهم
loading...

رمان فا

سرش را بين دو دستش ميگيرد : خسته شدم به والله قسم ... دلم ميخواد زندگيمو جم کنم .. ... ميخوام وقتي ميرم تو خونم صداي خنده ي زنو بچم خونرو برداره ...…

رمان دل خوش به بودنت قسمت شانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2313 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:52 نظرات ()

سرش را بين دو دستش ميگيرد : خسته شدم به والله قسم ... دلم ميخواد زندگيمو جم کنم .. ... ميخوام وقتي ميرم تو خونم صداي خنده ي زنو بچم خونرو برداره ...
بغض ميکنم ...
ماهان : دلم ميخواد پسرمو ببينم ... درسته عوضيم ... درسته خيلي ادمه پستيم ... ولي خوب دل دارم ... دلم واسش تنگ شده ...
نگاهم ميکند ...
انگار اوهم بغض دارد : از اون روزي که بدنيا اومده نديدمش ... ببين رها الان نزديکه دوماهه ............................................................

لب به دندان ميگيرم ...
چقدر ماهان وقتي مظلوم ميشود بد است ...
چقدر اين ماهان مظلوم دوست داشتنيست ...
ادامه ميدهد : دلم ميخواد يه زندگيه گرمو تجربه کنم ... ميخوام خوشبختيو تجربه کنم ... يه بار خودم دستي دستي به بادش دادم ولي اينبار ديگه سفت ميچسبم بهش ...خونرو فروختنم ... ازون خونه حالم بهم ميخورد وقتي واردش ميشدم حالت تهوع ميگرفتم ... کلا زندگيمو عوض کردم ماشينمو ... دکور شرکتو .. هرچي که باعث ميشد گذشته يادم بيادو انداختم دور ....رها يه ادمه ديگه شدم ..خودمم انداختم دور ... (نوشیدنی ) گذاشتم کنار ... دروغ نگن سيگارو ميکشم ولي خيلي کمتر از قبل ...
از جايش بلند ميشود و سمتم ميايد : يه فرصت ديگه بهم بده ... يه اعتماد دوباره ... تمام تلاشمو ميکنم که نشون بدم چقدر عوض شدم ...
سرم درد گرفته از اين همه فشار عصبي ...
آخر ميدانيد چيست؟؟؟
من نه تنها دردهاي خودم را تحمل ميکنم ...
بلکه دردهاي اين مرد عزيزم را هم تحمل ميکنم و دردهاي او دردهاي منم هست ...
گوشيه مبايلم زنگ ميخورد ...
از داخل جيبم بيرونش ميکشم : بله؟
ميترا با صداي وحشتناکي جيغ ميکشد : کجايييييي بيشعور يخ زدم از سرما ...
تازه يادم ميايد که چقدر منتظرش گذاشته ام ...
ميگويم : واي ميترا ببخشيد يه اتفاقي افتاد مجبور شدم دير کنم الان دارم ميام کجايي الان ؟
همچنان باجيغ ميگويد : اي بميري از دستت راحت شم من سه ساعته سر کوچمونم ...
خنده ام را ميخورم : وايسا اومدم ...
ميترا : رها اگه ميخواي نياي و منو بپيچوني راحت بگو ...
ميخندم : عه اين چه حرفيه اومدم خدافظ ...
ميترا : خدافظ ..
گوشي را قطع ميکنم ...


نگاه ميکنم به ماهان ...
نيمچه اخمي کرده ....
ميگويد : جايي ميخواي بري؟
دلم براي صدايش ضعف ميرود :با ميترا قرار دارم ...
دستش را به عادت گاه و بيگاهش داخل موهايش ميبرد : وايسا ماشينو ميارم ميرسونمت ..
سرم را تکان ميدهم ...
ميرود با قدم هاي کندو شانه اي افتاده ...
نگاهش ميکنم چقدر تغيير کرده نسبت به چند وقته پيش ...
واقعا زار ميزند خسته شده است ...
بعد از مدتي با ماشين جلويم پارک ميکند ...
به ارامي سوار ميشوم ...
ميگويد : کجا برم ؟
تعجب ميکنم که ديگر بهم گير نميدهد ...
ميگويم : سر کوچشون منتظرم ايستاده ...
سرش را تکان ميدهد ...
انگار حوصله ي حرف زدن ندارد ... منم سکوت ميکنم ...
سيستم ماشين را کم ميکند ...
ميگويد : ميترا کي پيداش شد؟
ذوق ميکنم ... مگر ميشود اخلاق گير دادنش را از ياد ببرد ...
به روي خودم نمياورم که ذوق کرده ام ميگويم : چه فرقي ميکنه گفتن يا نگفتنش؟
اخم ميکند : جوابمو بده ...
نفس عميقي ميکشم : ميخواي گير بدي بهم ؟؟ اره ميخواي بگي نبايد باهاش برم ؟
اعصابش را کنترل ميکند : بستگي داره ...
نيش خندي ميزنم : هه .. به چي بستگي داره ؟؟؟ به اينکه بره مهموني يا نره ؟؟ (نوشیدنی ) بخوره يا نخوره ؟؟؟ با کسي باشه يا نباشه؟؟نترس ميترا هرچي باشه ادم تر از خيلياس ...
با خشم در چشمانم خيره ميشود ....
ميگويد : منظور؟
بدون کوچيکترين ترسي ميگويم : منظورمو نگرفتي يعني؟؟ منظورم اين بود که ميترا سونيا نيست که بهش فکر کني هه ...
سفيديه چشمانش به قرمزي ميگرايد ...
نفسهاي بلند و نا مرتبش خبر از عصبانيت وحشتناکش ميدهد ...
ميخواهم بگويم نترس بهت پا نميده که ديگر جرئتش را ندارم ...


ميترا را از دور ميبينم ...
ميگويم : اوناهاشش ...
با حرص ميگويد : تمومش کن ..
ميخندم : چيه ناراحت ميشي ... يه نگاه به تيپو هيکلش بکن ببين باب ميلت هســــــــ
شوري خون را درون دهانم حس ميکنم ...
خيلي شيکو مجلسي جعبه ي دستمال کاغذي را جلوي رويم ميگيرد ...
دستمالي در مياورم و روي لب پاره شده ام ميگذارم ...
داغ کرده ام ...
هنوز تو شوک ضربه ي پشت دستش به دهانمم ...
تازه ميفهمم چه حرفهايي بهش زدم ...
ولي ...
بغض ميکنم ...
ولي حق نداشت بزنتم ...
نزديک ميترا ميرسيم ...
ميترا با چشماي گرد ماهان را نگاه ميکند ...
همه چيز را فهميد بهش گفتم که ميخواهم ازش جدا شوم ... حتما تعجب کرده که با او امدم ...
دستم سمت دستگيره ي در ميرود ..
ماهان : از جات تکون نميخوري ...
در را به يک باره باز ميکنم و از ماشين خارج ميشوم ...
انقدر دلخورم که حتي گريه ام هم نميگيرد ...
ميترا : سلـــــ
بدون توجه به جفتشا ن ميدوم سمت خيابان اصلي ...
از اولشم نبايد به اين مرد اعتماد ميکردم ....
فرياد ميزند : رهــــــــــــــــا ...
ميدوم ....
انقدر ميدوم که از ديدشان محو شوم ...


میدوم هیچ نمیفهمم فقط میدوم ....
فریاد میزند : نرو رها صبر کن ...
به خیابان میرسم ....
به سمت چپم نگاه میکنم ماشین نمیاید باز میدوم ...
میخواهم به سمت راست نگاه کنم که با صدای وحشتناک لاستیک ماشینی می ایستم ...
با ترس برمیگردم به پشت سرم نگاه میکنم ...
لحظه سرم سیاهی میرود ...
هیچ نمیبینم ...
چشمانم را میبندم که نبینم ....
سرم تیر میکشد وحشتناک ...
صدای جیغ میترا مثل اوار بر سرم فرود می اید ....
با ترس چشمانم را باز میکنم ...
در سرم میپیچد : دیوونه چرا اینجوری میکنی چیزی نشده هیچی نشده ...
ولی وقتی نگاهم به ماهان با صورت پر از خون میفتد لحظه پاهایم سست میشود ...
همه مردم دورش جمع میشوند ....
روی زانو هایم میفتم ....
دودستم را مانع افتادن خودم میکنم و فریاد میزنم : نــــــــــــــــــــــــ ه
زنی داد میزند : زنگ بزنید اورژانس ...
هق هقم از صدای مردم بالا میزند ....
خدایا چه کردی ... چه کردی تو خدا ......
جیغ میزنم : نــــــــــــــــــــه
سرم را پایین می اندازم .... نه هیچی نشده هیچی سرتو بلند کن ببین هیچی نیست همش توهمه ....
ولی ......
سرم را بلند میکنم ماشین آمبولانس شوهرم را عشقم را عزیزم را با خود میبرد ....
میترا با وحشت سمتم میاید ....
همه نگران نگاهم میکنند ....
ماتو مبهوت به خونهای روی اسفالت نگاه میکنم ....
میترا : رها ... رها ببین منو ...
اصلا صدایش را نمیشنوم و ماتو مبهوت نگاهم بین لبهایش و اسفالت خونی ردو بدل میشود ....
سرم لحظه ای سیاهی میرود و دیگر هیچ چیز نمیفهمم .....


کف دو دستانم را روي شيشه ي اب رنگ گذاشته ام و خيره به روبرويم ....
هنوز هم تو شوکم ...
بعد از آن ضربه ي فني و دوروز بيهوشي امروز کمي سرحالم و سرپايم ...
پيشانيم را ميچسبانم به شيشه ي ابي رنگ بخار دهانم روي شيشه نقش ميبندد ...
صدای قدمهای کسی کنارم خاموش میشود ...
حتی حس و حال اینکه سرم را بچرخانم هم ندارم ...
با صدای گریه ی کوتاه شایان و بوی عطری که میپیچد میفهمم کیست ...
گفتم بوی عطر ...
بغض میکنم آهـــ دلم برای عطرت تنگ شده بلند شو مرد ...
ارام زمزمه میکند : شایان خیلی بیتابه ...
آهــــ بلندی میکشم ...
میگوید : بهتره یکم ازین محیط دور باشی ... اینجا وایسادنه تو هیچ دردیو دوا نمیکنه ... از صبح تا حالا اینجا وایسادی .. دوروزه افتادی بسه دیگه عه به خودت بیا دختر ....
به زور نگاهم را از دستگاه های وصل شده به مردم میگیرم ...
بغضم تشدید میشود ...
بمیرم چقدر لاغر شده در این دوروز ...
بمیرم که چقدر دستگاه بهش وصل کردن ...
اشک درون چشمانم را پر میکند ...
سرم سمت سروش ولی نگاهم ...
چطور میشود نگاهم را ازش بردارم ...
نه ... میترسم نگاهم را بگیرمو دیگر نبینمش ...
همین صدای دستگاه و خطهای زیگزاگی برایم دنیاییست ...
سروش: رها ...
اشک دو چشمم هر دو همزمان میچکد ...
ادامه میدهد : عزیز من قوی باش ... امید داشته باش ... ببین ساعت نزدیک دوئه همه رفتن ... فقط تو اینجا سرپایی ...
قهرم ...
قهر کرده ام من با همه دنیا ...
به خودم خیلی وقت پیش قهر کرده امو حالا ...
با همه ی دنیا ...
سروش: شایان مادرشو میخواد محیط اینجا براش خوب نیست هواش نا مطبوعه ... واسه توهم خوب نیست انقدریه که کیارش پارتی داشت موندی وگرنه اگه دست من بود نمیذاشتم تو اینجا بمونی ...
نیش خند تلخی میزنم ...
هه ....
سروش : برو کیفتو بردار بریم ...
سکوت میکنم ... میداند از جایم جم نمیخورم ...
من هنوزم تو شوکم ...
شوک تصادف ....


پایین استینم را میکشد : بیا بریم بچه از دست رفت دوروزه که داره گریه میکنه ...
نگاهم را میچرخانم سمت شایانم ....
با حالی زار نگاهش میکنم ...
چشمان پر التماسش را ... اشکهایم به ترتیب گوله گوله میچکد ...
این بچه چه گناهی کرده ...
میخواهم به بغل بگیرمش که با اولین قدمی که بر میدارم ...
از بی جونی زیر پایم کمی خالی میشود و زانوانم سست ...
کمی مینشیینم و ناخوداگاه میگویم : آی
با نگرانی نگاهم میکند : چی شد؟
لب به دندان میگیرم : نمیتونم راه بیام ...
اخم میکند صورتش پر از تنهایی میشود و رنگش به وضوح میپرد ...
میگوید : بیا همینو میخواستی؟ ببین حالتو ...
شایان را با دستش جا به جا میکند ...
دستش را جلو میاورد : دستمو بگیر بلند شو ...
دلم هری میریزد ...
ناخوداگاه نگاهم میچرخد سمت شیشه ...
به صورت لاغرو چشمان بسته اش نگاه میکنم ...
حس بدی بهم دست میدهد ... درست است چشمانش بسته ولی من هرگز نمیتوانم دست در دست مردی دیگر بگذارم ...
حس بد خیانت بهم دست میدهد ...
با تلاش بسیار از جایم بلند میشوم و با کمک دیوار سمت صندلی میروم و رویش مینشینم ...
سروش خودش را به ان راه زده که به رویم نیاورد ...
برایم فرقی ندارد چه فکری میکند .... بگذار ناراحت شود ..
من در حال حاضر فقط به بیدار شدن چشمان سبزو عجیب ماهانم فکر میکنم ...


بعد از مدتي سمتم قدم برميدارد صداي غر غر شايان سکوت بيمارستان را ميشکند ...
ميگويد :رها بچه داره خودشو ميکشه بلد شو بريم خونه ...
کلافه نگاهش ميکنم ... چقدر خوب بود اگر مزاحم نداشتم ...
چشمان تيره اي که حتي يه لحظه هم از من چشم بر نميدارد ...
چشم بر نميداردو همه جا پا به پاي من ميايد ...
چه بگويم .... آهــــ حرفم را پس ميگيرم ...
هيچکس مثله سروش نتوانسته انقدر مرا شرمنده کند ...
فکرم جاي ديگريستو نگاهم به سروش ...
خيره شدن نگاهم کلافه اش ميکند ...
کلافه چرخي ميزند دور خودشو ميگويد : ميشه ...
نگاهش ميکنم گيجو مات ...
ادامه ميدهد با صدايي بلندتر : ميشه خواهش کنم بلند شي بريم خونه ...
کاملا پيداست که اذيت شده ... حتي در اين چندروز که ماهان اينطور شده ...سروش پا به پاي من بي قرارو ناراحت است ...
شايد براي ماهان ناراحت باشد ولي بيشترين ناراحتيش براي من است ...
منيکه دارم از پا در ميايم ...
منيکه ديگر جاني در بدن ندارمو ....
تنها اميد زندگيم صداي دستگاهيس که تعداد نفس هاي مرتبو گاهي نا مرتب ماهانم را نشان ميدهد ...
از جايم به سختي بلند ميشوم ....
ميخواهم سمت شيشه بروم ... دلم برايش تنگ شده ...
همين يکم نشستن مرا دلتنگ کرده ...
سروش : اگه يه قدم بر داري سمت اون شيشه ... به خدا قسم بغلت ميگيرمو از اين جا ميبرمتو حرمت همه چيو ميشکنم ..
سرم را بر ميگردانم سمتش ...
نگاهش ميکنم ... انگشت اشاره اش را سمتم گرفته است و به نشانه ي تهديد سرش را تکان ميدهد ...
انگار خيلي جديست ...
نه بخاطر اينکه صدايش را برايم بالا اورد نه ...
بخاطر زحماتي که برايم کشيده به حرفش گوش ميدهم ...
سمت اتاق کيارش ميرود : بشين برم کيفتو بيارم ..
روي صندلي مينشينم ...
صحنه ها جلوي چشمم ظاهر ميشود ...
صورت خونيه ماهان ..
اسفالت خوني ... مرديکه به ماهان زد ...
ميترا که با جيغ سمتم امد ...
صداي بلند زن ها و مردهايي که ميگفتن خدا بهش رحم کنه ...
زنگ بزنيد آورژانس ...
خداي من چيکار کردم ... اخه چرا اومدي جلو ماشين...
حالا چه خاکي تو سرم بريزم من ...
برو دعا کن نمرده باشه ...
..............
...............
..................
چشمانم را به سختي باز ميکنم ...
انقدر خخسته بودم که با اينکه تمام تلاشم را کردم که بيدار بمانم ولي نشد ...
تا به تختم رسيدم خوابم برد ...
نگاهم ميرود سمت شايان ...
شيشه ي شير خشک کنارش روي تخت دلم ميسوزد ...
چه ظلمي به اين بچه کردم من ...
ارام به اغوش ميکشمش ...
خوابو بيدار شروع ميکند به خوردن شير ...
شيشه را درون سطل اشغال کوچک اتاق پرت ميکنمو نگاه ميکنم به صورت معصومش ...
با هر مکي که ميزند ارامش ذره ذره به وجودم تزريق ميشود ...
ارام زمزمه ميکنم : جونم مامان ... نفس من ... ببخش گذاشتم بهت شير خشک بدن ... ديگه شير خودمو ميدم مامان ...بميرم واست ...
چشمانش کم کم باز ميشود ...
ثابت ميماند به چشمانم ..
دقت ميکند به حرف زدنم ...
دلم با ديدن چشمانش اتش ميگيرد ... دلم با ديدن چشمانش تنگ ميشود ...
چشمانيکه درست عين پدرش سبز رنگو کشيده است ...
ارام موهايش را نوازش ميکنم ...
چقدر ميخواهمت ماهان ... چقدر بي رحمانه ميگذاري با مرگ دستو پنجه نرم کنم ...
چقدر بيرحمانه ميگذاري ارزو به دل بمانم براي رسيدن به تو ...
براي رسيدن به تو و چشمانت ...
تو و عطرت ... نگاهت ... عصبانيت و جذبه ات ...
چرا از فرصت هايم استفاده نکردم ... چرا
اگر ميدانستم اينطور ميشود ...
دهانم را ميبستمو هيچ نميگفتم ...
حداقلش اين بود صداي زدن قبلت و صداي زندگي کردنت را ميشنيدم ...
......



1روز ...
2روز ...
3روز ...
4روز ...
نفس ميرودو بر ميگردد ...
نفس ميرود و نفسم را ميبرد ...
کيارش با قدم هاي شل و وارفته سمتم ميايد ...
همه ي اطرافيانم بغض کرده ان اين روزها ...
همه در خودشان فرو رفته ان ...
حتي راميني که انقدر با ماهان کتک کاري کرد ...
ميترا هم عضوي از خانواده يمان شده ... هرروز صبح پا به پايمان به بيمارستان ميايدو هر شب ميرود ...
هرکسي سعي ميکند حرف بزند با منو ارامم کنند ... ولي ...
ولي خودشان ميدانند که من ديگر مرده ام ..
ميدانند انقدر ديگر نابود شده ام که با حرف خوب نميشوم ...
کيارش :دکترش ميگه ...
نيش خند ميزنم : دکترش غلط کرده ميگه ...
لب به دندان ميگيرد ...
کمي مکس ميکند : رها ... يه چيزايي هست که بايد بشنوي ... حتي اگه غلط باشه ...
بينيم ميسوزد ...
گلويم ميسوزد ...
اشکم ميچکد و داغيش صورتم را اتش ميزند ...
ميگويم با صداي لرزان : هرچي ... حق نداريد تکونش بديد داره نفس ميکشه ... فهميديد ...
کيارش : رها ...
ميگويم : هيس کيارش هيچي نگو ...
با التماس ميگويد : رها ..
دست مشت شده ام را محکم به شيشه ميزنم : بس کن ... لعنتي ...
به فين فين افتاده : اگه بهوش نياد ... اگه بهتر نشه تا چند روز ديگه ... تمـــــو
با خشم بر ميگردم سمتش يقه ي لباسش را در دست ميگيرم : هيچي نگو نميفهمي ميگم حرف نزن ها ...
اشکش ميچکد ...
با صداي لرزانو پر از حرص ميگويم : چته ها چرا گريه ميکني ... مگه کوريد.. مگه کوريد نميبينيد داره نفس ميکشه ها ... نميبينيد قلبش داره ميزنه ...
نگاهش ميرود سمت شيشه ...
ميگويم : چرا انقدر بي رحميد مگه يه ادم واسه اينکه ثابت کنه زندس چکار بايد بکنه ... ها بايد بخنده بايد حرف بزنه ... ادمي تو شرايطه ماهان همين قدر که نفس ميکشه ثابت کرده زندس ...
با حرص يقه اش را ول ميکنم و بر ميگردم سمت مادرم و رامينو ميترا و رويا و سروش و پدرمو همه ادمايي که همراهم امده اند ...
با حرص انگشتم را سمت تک تکشان ميگيرم : تا اين مرد نفس ميکشه و قلبش ميزنه ... هيچکس حق نداره نظر بده ... فهميديد ... هرکي ميخواد نظر بده ... هرکي ميخواد بگه نااميده .. هرکي ميخواد بگه ...
بغض ميکنم : هرکي ميخواد بگه ماهانم موندني نيست ... بره ... بره برام مهم نيست کي باشه ...
زل ميزنم به چشمان مادرم : حتي اگه تو باشي مامان ...
مادرم صورتش را با دستانش ميپوشاند ....
بي حال برميگردم سمت شيشه اتاق ماهان ... نگاه ميکنم به دستان مردانه و رنگ پريده اش ...
بغض ميکنم حتما دستانش سرد شده ....
ارام و خسته زمزمه ميکنم : يه بار ميگم فقط ... اگه اين مرد بره ... منم رفتم ... پس سر به سرم نذاريد ... پيشنهاد اهداي عضوم از دهن هرکي بياد بيرون تف ميکنم تو صورتش ... تکرار ميکنم ... برام مهم نيست اون طرف کي باشه تف ميکنم ...


بعد از مدتي رويا از جايش بلند ميشود وسمتم ميايد ...
ميگويد :رها عزيزم بيا يکم بشين الان چند ساعته همينطور سر پايي ..
نميفهمم چه ميگويد ... نگاهم به ماهان است ....
رويا : اجي گلم ... خواهر من ..
صورتم را ميچرخانم سمتش ولي چشمانم را نميتوانم از ماهان بردارم ...
ميگويد : رها بيا يکم بشين ..
در سرم ميگذرد : شايان کجاس؟
ميگويد : نگرانش نباش ... سروش الان بردش خونه ي ما ... بارانم خونس مراقبشه ..محيط اينجا براي بچه خوب نيست مريض ميشه ..
وقتي ميگويد پيش سروش است خيالم راحت ميشود ..
رويا : بيا رامين غذا گرفته يکمي بخور ...
ضعف کرده ام ...
خيلي گرسنمه ولي نميدانم چرا وقتي ميخواهم از اين شيشه دور شوم تمام تنم به لرزه در ميايد ...
حتي فکرش هم مرا ميکشد که ماهان از دست برود ...
جوابش را که نميدهم ارام ميرود سمت بقيه ...
صداي ميترا را ميشنوم : رامين خان ...
رامين : بله ...
ميترا : اينو بديد به رها ..
حوصليشان را ندارم ...
اين چند وقت بسکه صلواتو دعا خواندم در ذهنم هک شده و در سرم ميپيچد ...
رامين : بگير اينو بخور ...
بوي کباب درون نون لقمه گرفته شده گرسنگيم را تحريک ميکند ..
رامين : بگير بچه ميخواي از پا در بياي ...
لقمه را جلويم ميگيرد ... از دستش ميگيرم ...
کمي کنارم ميماند :بخور ...
نگاهش ميکنم ...
نگراني را در چشمان همه ميبينم ...
بيشتر از ماهان نگران حال منن ...
ميگويد : بخور رها خواهش ميکنم ...
اولين گاز را به لقمه ميزنم ... طعم خوشمزه اش زير دندانم بهم انگيزه ميدهد بيشتر بخورم ...
لبخند تلخي ميزند : افرين گلم ...
انقدر اين چند روز گرسنگي کشيده ام که با همين يه لقمه معده ام پر ميشود ...
ميگويد : يکي ديگه بيارم ؟
سرم را بالا ميبرم : نه ...
سرش را تکان ميدهد ...دستش را دورکمرم حلقه ميکند : بيا بريم يکم بشين ...
نگاهش ميکنم و سرم را بالا ميدهم ...
اخم کمرنگي ميکند : بخاطر من ...
چشمانش تر شده ...
باهم قدم بر ميداريم سمت صندلي روبروي شيشه ...
مينشينم رويش ...
سرم را تکيه ميدهم روي شانه اش ...
ميگويد : غصه نخور ...
ميخواهم نيش خند بزنم ولي ...
ولي انقدر خسته ام که حتي نميتوانم نيش خند بزنم و کنار لبم کمي کج ميشود ...
رامين همراه با آهــــ : کوچولوي من غصه نخور من دلم روشنه ...
اشکم ميچکد ...
شانه ام ميلرزدو همراه با ان سرم روي شانه ي رامين ميلرزد ...
اشکش را پاک ميکند : اين پسر بچه سوسول نيست ... من ميشناسمش تا دوروز ديگه از رو تخت با پشتک وارو بلند ميشه ...
تلخ ميخندد : بلند ميشه مياد سراغت .. مياد قلدر بازي در مياره ...
اينجا ديگر شانه ي اوهم ميلرزدو صداي هق هق بقيه هم بلند ميشود ...
با صداي لرزان ميگويد :مياد ميگه زنمو بدين برم وگرنه خونتونو رو سرتو خراب ميکنم ...
سرم را در اغوش ميگيرد ... روي موهاي بيرون زده از شالم را بوسه ميزند ...
بيني اش را بالا ميکشد : ولي اينبار من ديگه نميگم نميذارم ببريش ... ميگم بيا اين زنت ...



4 روز شد 8 روز ...
گوشه اتاق کز کرده ام و سرم را روي دستانم گذاشته ام ...
تاريکي اتاق بهم حس خوبي ميدهد ....
موزيک ملايم اتاق را پر کرده ...
تو اين چند روزه هرچه که مرا بيشتر افسرده و منزوي کند بيشتر بهم ارامش ميدهد
صداي پيانو اتاقم را پر کرده ... همان اهنگي که بهم ياد داد
پيانو ...
پيانووو ...
صداي پيانو باز هم ..
همانيکه روز اول که اموزشم تمام شد ازم خواست بزنم
همانيکه وقتي زدم به معني اهنگش نيش خند زدمو روبه ماهان گفتم : اخه اين چه اهنگيه ؟؟؟
خنديد : بيخيال معنيش من ميخوام ببينم بلدي نتارو بزني يا نه ...
اخم کردم : نميخوام ... اين اهنگ شکون نداره هنوز نيومده تو خونمون بزنم ...
قهقهه ي بلندش خانه را پر کرد : ديوونه ي همين چرتو پرت گفتنات شدم ديگه ...
چشمانم را گرد کردم برايش : من چرت و پرت ميگم ؟...
باز خنديد : نگوووو چرتو پرت نيست اينا واسه من اهنگه ...
با تعجب نگاهش کردم ...
دستان ظريفم را درون دستان مردانه اش گرفت و بالا اورد و ارام بوسه زد ...
پيشانيش را روي دستانم گذاشت : اين صدا و حرفايي که ميزني ... براي من عالميه ... نميتوني حسش کني ... نميتوني درکش کني ...
با حرفهايش مرا به خلسه ي شيريني برد که نميخواستم ازش بيرون بيايم ...
گفت : بزن ...
تکرار کرد : شروع کنو بزن ...
و من حس کردم اين اهنگ را که شکون ندارد ...
حس کردم که زندگي مرا تلخ ميکند ...
شايد همان روز حس کردمش ... وقتي ميزدم ترس وحشتناکي تمام وجودم را پر کرد ...
و امروز همان شعر زمزمه ي شبهاي من شده ....


ميخواستـــم نزديکتـــــــر باشم بينـــ منو تو يکـــ نفس باشهـــ
هر لحظهــ ازم دورتــر ميشي شايـــد همينــ فاصلهـــ بس باشهــ
بذار بمونهـــ يک قدم تا تو
وقتي بهـــ من نميدي دستاتو

ميسوزد ...
هنوز ميسوزد جاي بوسه ي داغش روي دو دستان ظريفم ...

وقتي ازين نزديکتــــــر جا نيست
دور از تو ميمونم ولي باتو

ارام دستش را پشت کمرم ميگذارد ميخندد با چشماني براق ...
لب به دندان ميگيرم : ماهان من يکم بده رقصم ...
ميخنددو لذت ميبرد از ترس هاي کوچکم ... از ترس هاي دنياي خودم ...
ميگويد : غمت نباشه وقتي منو داري ... تو فقط با من تکون بخور
سرم را روي سينه اش ميگذارمو انگشتانم را درون انگشتانش قلاب ميکنم ...
زير گوشم زمزمه ميکند : اماده اي؟
لب به دندان ميگيرم و با دلهره ميگويم : اوهوم ....


شايد ستارمون کنار هم نزديکتـــــــر از اين نميشينهــ
شايد همين فاصله هم بد نيستـــ
چشماي خيسم تورو که ميبينهــ


حالا ...
ارام گرفته ام ... وقتي که ماهان با اعتماد بنفس نگاهم ميکند و ميرقصد ...
حالا ياد گرفته ام برقصم ...
بدون هيچ تمرين قبلي ...
ميخندم : حق باتوئه ...
چشمک ميزند : ستاره امشب تويي نفس ...
ذوق زده ميگويم : ماهان من قشنگ تکون ميخورم ... هوم ؟؟ قشنگ بلدم برقصم الان ؟؟
با عشق ميخندد و ارام گونه ام را ميبوسد : اره نفسم عالي ميرقصي ... عالي ...
در دلم زمزمه ميکنم : وقتي تو پشتم باشي غمم نيست ماهانم ...


ميخواستم نزديکتـــــــــر باشم
من راضيــــم به اين دوري
شايد خدا دلش به رحم اومد
من راضيم
همينجوري
...



8 روز شد 12 روز ..
سکوت اتاق عذابم ميدهد ...
ديگر سخت است زندگي ....
جيغ ميزنم : خداااااااااااااا
سکوت اتاق وحشتناک ميشکند ....
با حرص و بغض بالش را پاره پاره ميکنمو با دندانم در حاليکه جيغ ميزنم ميکشمش : خداااااااااااااا
پرهاي بالش را با حرص پرت ميکنم و پخش ميکنم : 12 روزه پدرم درومده ...
جيغ ميزنم : کجايي پس خدااااااااااا
در اتاق باز ميشود و رامين با ترس نزديکم ميايد : چي شده ...
جيغ ميزنم : بريد بيرووووووون ... بريد ولم کنيد ميخوام بميرم ...
رويا مادرم را بغل ميگيرد ...
صداي هق هق مادرمو رويا اذيتم ميکند ...
رامين نزديکم ميايد روتختي را با حرص ميکشمو با دندانم ميخواهم پاره کنم ....
رامين : نکن دندونات خورد ميشه ...
گوش نميدم فقط خدا را صدا ميزنم ...
جيغ ميزنم : خداااا
زجه ميزنم : خدا .... به خودت قسم کسي اينجوري تا حالا صدات نکرده که من الان دارم ميکنم ...
گلويم از جيغ ها ميسوزد و حس ميکنم پاره شده ...
رامين اشکهايش را پس ميزند ميخواهد ارامم کند ولي من ...
دستو پا ميزنم و جيغ ميزنم ...
اما ديگر جيغ نيست تمام جيغم شده يه صداي خش داره خاموش ...
تمام زورم شده صداي ارامي که به زور از گلويم خارج ميشود ...
خسته درون اغوشش ميفتم ...
ديوانه شده ام : خدايا ... نگام کن ... به بچم رحم کنه ... خدايا ...مگه تو خدا نيستي .. چرا پس نديدم منو تا حالا ... چرا تا حالا صدامو نشنيدي ....
شانه ي رامين ميلرزد ....
ميگويم : خدايا مگه بلندتر از صداي منم صدايي هست ...
چنگ ميزنم به جلوي لباس رامين : ببين خدا اينا اينم شاهد ... رامين صداي جيغمو شنيد ..
تکانش ميدهم : رامين ... رامين به خدا بگو که بلندتر از صداهاي ديگه بود بگو ...
دو دستش را حائل صورتم ميکند : نکن ديوونه ... اينطور نکن با خودت ...
گريه ميکنم ميان هق هق ميگويم : خو ...ب بگوو ... به خدا ... بگو ... که ... صدامو ... گوش زمينو ... کر کرد ...
محکم بغلم ميکند : قربونت برم ميگم بهش ميگم ... اروم باش ...
همه ي بدنم سر شده ...
انقدر خسته ام که نميتوانم انگشت دستم را تکان بدهم ...
چشمانم را ارام ميبندم ...
ارام زمزمه ميکنم : کيارش خبري نگرفت ؟
ارام نوازشم ميکند : نه گلم هنوز همونطوري هيچ تغييري نکرده ...
اشکم ميچکد : چرا ازين کماي لعنتي بيرون نمياد ...
رامين : صبور باش ... اميد داشته باش ...
نگاهم ميکند : خدا بزرگه ...
نيش خند ميزنم : کو پس چرا نميبينه منو ؟
انگشتش را روي لبم ميگذارد : هيس ...
ميگويم : خوب مگه غلط ميگم کو؟؟؟
اخم ميکند : مگه تو ديديش که ببينتت؟
نگاهش ميکنم : چطوري ببينمش ديگه ؟
نيش خند ميزند : واسه خودش ببينش نه واسه ماهان ...بخاطر خودش ببينش ...بخاطر خدا بودنش دوسش داشته باش ... نه اينکه دوسش داشته باشي تا ماهانو برگردونه ...
خدا پدر انکس که ميگفت حرف حساب جواب ندارد را بيامرزد ...
ادامه ميدهد : خدا ببيني ميبينتت ... کسي بوده 8 ماه بيشتر کما بوده خيلي وحشتناکتر از ماهان بهوش امده ... بدنيا برگشته ... بايد خيلي صبور تر ازين حرفا باشي ... اينجوري قبل ازينکه ماهان بهوش بياد تو از پا در مياي ...
ميگويم : سرم درد ميکنه يه قرص بهم ميدي؟
بوسه ي ارامي روي پيشانيم ميزند : اره گلم ...
کمکم ميکند روي تخت دراز بکشم ...
ميرود قرص بياورد ...
تا به امشب هيچ چيز مرا از فکر ماهان بيرون نياورد حتي بچه ام ...
ولي امشب ...
موهاي تنم سيخ ميشود ...
ولي امشب اسم خدا چند لحظه اي فکرم را از ماهان گرفت ...

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 783
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,128
  • بازدید ماه : 27,009
  • بازدید سال : 177,108
  • بازدید کلی : 11,674,248