close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت هفدهم
loading...

رمان فا

قدم اول را بر میدارم سمتش ... حس خوبی دارم اما گوشه ای ازین حس کمی ترس هم وجود دارد .... خجالت هم هست .... کلا حسهای متفاوتی دارم .... روبرویش می ایستم…

رمان دل خوش به بودنت قسمت هفدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2195 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:54 نظرات ()

قدم اول را بر میدارم سمتش ...
حس خوبی دارم اما گوشه ای ازین حس کمی ترس هم وجود دارد .... خجالت هم هست ....
کلا حسهای متفاوتی دارم ....
روبرویش می ایستم ....
از قفسه ی کتابخانه برش میدارم .... با برداشتنش ضربان قلبم اوج میگیرد ...
کتاب مقدس را روی پیشانیم میگذارممو بوسه ی ارامی بهش میزنم ...
همزمان با بوسه ... دلم هری میریزد ............................................................

چقدر حسم زیباست ....
چقدر با همین یه بوسه حس ارامش بهم پیوسته ....
ارام در اغوشم میگیرمش .... باز هم ارامش ... انگار میخواهد مرا با ارامش اشنا کند ...
از اتاق خارج میشومو به اتاق خودم میروم ....
شایان خوابیده ... کنارش روی تخت مینشینم ...
بسم الله ارامی میگویم ... ارام صفحه ی اول را باز میکنم ....
حتی فونت این کتاب هم بهم ارامش تزریق میکند ....
خیلی وقت بود که همچین حالی نداشته ام ....
میخواهم بخوانم لحظه ای خجالت سراسر حسهایم را فرا میگیرد .... از خودم شرمم میشود ...
اشک در چشمانم حلقه میشود ....
صدای ارومی در سرم زمزمه میکند ... ( تو خجالت نمیکشی؟؟؟ با این همه گناه به این کتاب دست میزنی؟؟ )
سرم را به دو طرف تکان میدهم تا صدا از سرم بپرد اما باز ( این کتاب مقدسه پاکه ... بهش دست نزن الودش نکن ...)
اشکم میچکد .... شاید حق با اوست ... من در زندگیم گناه های زیادی کرده ام ....
اما ....
اما مگر خدا .... بزرگو بخشنده نیست ؟؟ مگر او نیست که از بزرگیو بخشندگیو مهربانیش سخن میگویند ...
مگر خدای ما ... همانی نیست که هروقت اراده کنیم هست .... حتی اگر بد باشیم ...
چطور همچین خدایی ناراحت میشود که بنده اش هرچه قدر هم که پست باشد ... چطور ناراحت خواهد شد اگر سمت کتابش برود ....
حس های قشنگم بهم میگوید و ثابت میکند که خدا هم الان دلش مثل من خوشحال است ....
فکرهایم را دور میریزمو به این فکر میکنم که همه درهای خدا به روی همه انسانها باز است ...
هروقت که بخواهند با یه توبه میتوانند واردش شوند ....
اولین خط را میخوانم ...
میخوانم و برای اولین بار وجود خدارا حس میکنم ....


انقدر غرق جملات کتاب میشوم که وجود کسی کنارم را حس نمیکنم ...
با صدایش بهش نگاه میکنم : خوبی تو؟؟؟ سه ساعته دارم صدات میکنم ....
لبخند ارامی میزنم ... چقدر دوست داشتنیس این برادر ...
چه چهره ی جذابی دارد ....
چشمانش گرد میشود ....
از تعجب گویی میخواهد روی سرش شاخ در اورد ...
میگوید : خندیدی؟
خنده ام عمیقتر میشود ....
چشمانش دیگر میخواهد از کاسه در اید : تو ... تو داری .... رها داری میخندی؟
مگر چند سال نخندیده بودم ؟؟؟
با همان بهت میدود سمت در اتاقو خارجج میشود ...
به جایی رسیده بودم که دیدن خنده ی کوچکم باعث تعجب همه میشد ...
کتاب را به ارامی میبندمو از جایم بلند میشوم ...
بوسه ی ارامی رویش میزنمو میچسبانمش روی پیشانیم و سمت کتابخانه ی اتاق خودم میروم و روی کتابها میگذارمش ...
در ذهنم میاید ... که مادرم همیشه میگفت .... قران را باید همیشه در بالا ترین جای خانه گذاشت ....
لبخند عمیقی میزنم ...
برمیگردم به شایان نگاه میکنم ... ارام خوابیده ... انگار با ارامش مادرش اوهم ارامش گرفته ....
میخواهم پایم را از اتاق گذاشتم بیرون .... به ماهان فکر نکنم ... سخت است اما ....
میخواهم از فکرش در بیایم ...
خدا میگوید خودکشی گناه بزرگیس ...
من هم داشتم با فکر به ماهان خودکشی میکردم ....
میخواهم با خدایم باشم ... نمیخواهم خودکشی کنم ....
سخت است فکر نکردن بهش اما .... میخواهم با دعا کردن و با خدا اشنا شدن ازش بخواهم که ماهانم را به من برگرداند ....
از اتاق خارج میشوم ....
رامین دست مادرم را گرفته و در حالیکه برایش توضیح میدهد سمتم میایند : بخدا دیدمش... با چشمای خودم دیدم دهنش کش اومد ...
مادرم نیش خند میزند : رامین جان بذار به کارام برسم امروز مریم خانوم نیومده کارای خونه با خودمه ...
رامین باز هم ادامه میدهد : مامان من چرا باور نمیکنی اولش شک کردم ولی بخدا بعدش دهنش یه متر باز شد ...
از طرز حرف زدنش خنده ام میگیرد .....
مادرم : رامین بقول خودت اسکولم کردی ؟
در دلم قربان صدقه ی مادرم میروم ... چقدر دوست داشتنیست ....
رامین : من غلط بکنم شمارو اسکول بکنم ....من دارمـــــــ
بین حرفش میپرم تا کارش را راحت کنم ....
با لبخند ارامی میگویم : مامان کاری هست منم کمک میکنم ...
کمی برایم سخت است انگار به خنده عادت ندارم ...
مادرم با بهت نگاهم میکند ......
رامین میخندد از ته دل سمتم میاید : ای قربون اون خنده هات ....
محکم در اغوش برادرم گم میشوم ... بجای بغض میخندم ... از ته دلم ....
چقدر سخت است اینکه به لبخند هایم عادت ندارم ....
از اغوشش بیرون میایم ... مادرم با چشمان اشکی میاید سمتم ...
اوهم مرا در اغوش میکشد : اخ مادر قربونت بره ... دیگه داشتم دق میکردم ...خدایا شکرت ...
اینبار بیشتر و عمیقتر میخندم ....
نه انگار خندیدنم زیباست ...
هرچه میگذرد راحتتر میخندم .... زیاد هم سخت نیست ... گویی دارم عادت میکنم بهش ........


دوروزی میگذردو خنده با لبهایم اشنا شده ...
دیگر مثه چندروز قبل خودم را برایش به درو دیوار نمیکوبم ...
به خدایم توکل کرده ام ...
کم چیزی نیست ... با خدایم دوست شده ام ...
دوست شدن با خدایم مرا کمتر به یاد کما رفتن ماهان می اندازد ....
یک شبه تغییر نکرده ام اما ... خیلی فرق کرده ام با قبل ...
کمتر بهش فکر میکنم ...
هنوز هم فکرم گاهی سمتش میرود ... ولی اینطور بگویم ... مثه قبل برایم بت نیست ...
مثل قبل برایم پرستیدنی نیست ...
حالا که خدا پشت و پناهم است ... حالا که به او توکل کرده ام ... ماهان در زندگیم کمرنگتر شده ...
فقط میتوانم دعایش کنم ...
سرم را درگردن شایان فرو میبرم و ارام گردن تپلی مپلی اش را گاز میگیرم ...
جیغش هوا میرود و قه قه میخندد ...
با خنده اش ذوق میکنم ...
کیارش سینی شکلات داغ را جلویم میگیرد : بیا حیف و میل کن ...
با تاسف نگاهش میکنم : واقعا که ...
میخندد : خوب بیا کوفت کن ...
اخم میکنم ولی خنده ام میگیرد ...
میگوید : رها میخوام یه نصیحتی بهت بکنم ...
مثل خودش جدی نگاهش میکنم ...
ادامه میدهد : ادم خوب نیست خیلی مودب باشه ....
چشمانم گرد میشود ....
کیارش: زیادم که مودب باشی بهت میگن پاستوریزه .... یه اسم دیگه هم داره وایسا یادم بیاد ....
لحظه ای از ذهنم میگذرد که چقدر ماهرانه دارد مرا اسکول میکند ...
لیوان شکلات را در دست میگیرمو سمتش هول میدهم : کیاررررررررررررررش ...
با ترس خودش را عقب میکشد و میخندد ....
رویا : چیه بابا ... دوباره کیارش داری کرم میریزی عزیزکم ...
کیارش با لبخند نگاهش میکند : نه دردونکم داشتم نصیحتش میکردم ....
خنده ام میگیرد میان خنده هایمان مبایل کیارش زنگ میخورد ....
کیارش : جانم ؟
............
کیارش : چی؟؟؟؟؟؟؟؟/ .... واقعا .... الان خودمو میرسونم ....
صدایش ... کلماتش مو بر تنم راست میکند ....
با ترس نگاهش میکنم : چی شده ؟
نگاهم میکند ... نمیتوانم هیچ چیز از چشمانش بفهمم ....
صدایم را بالا میبرم : میگم چی شده کیارش ....
روبه رویا میگوید : کتمو میاری>؟
داغ میکنم .....
با حرص از جایم بلند میشوم ....
میگوید : چیزی نشده ... چرا همچین میکنی ....
با بغض میگویم : لعنت بهت ...
بغض میکند : رها ....هنوز چیزی معلوم نیست ... خواهش میکنم اروم باش ....
با حرفش دنیا جلوی رویم تار میشود ......


چشمانم را باز میکنم ....
به شدت گلویم میسوزد .... حرفای کیارش یادم میاید ...
کیارش را بالای سرم میبینم ....
چقدر پیر شده .... چرا انقدر داغون شده ....
چرا ... چرا رویا انقدر صورتش بی روح است ... چرا مثل همیشه ارایش ندارد ...
مادرم ... مادرم کجاست ... صورتم را میچرخانم پیدایش کنم ....
گوشه ای شایان را در اغوش گرفته ....
خدای من چرا اینها سیاه به تن کرده اند ......
برق از سرم میپرد .... بهت زده میشوم ....
قلبم تیر میکشد ... انقدر که صورتم کبود میشود ....
رویا صدای گریه اش بلند میشود : کیارش چرا .... چرا اینطوری شد ... وای خدا ....
باران با هق هق : بابا ترخدا ....
نفس بالا نمیاید .....
خدایا اسم این زندگی چیست؟ ...
خدایا معنیه این قسمت از زندگی چیست ؟
زندگی؟؟؟؟؟ درکش نمیکنم ......
مردگی بهتر است ............
..................................................
.................................................. .........
.................................................. ...............
چه وقت است که ادم میمیرد ؟ مگر زندگی کردن به نفس کشیدن است ؟
من مردم ... تمام شدم ...
ماهان مردم بود ... با همه ی بدیهایش ... با همه ی ظلم کردنهایش ...
مردم بود ... الکی نیست ... تمام زندگیم بود ...
من حتی بیدار شدنم به عشق این مرد بود ...
چه شد ؟؟ چه کسی نتوانست خوشبختی مارا ببیند ...
چه شد که عشق پاکمان به اینجا رسید ....
ماهان هرچه بود برای من زندگی بود .... من حتی اب میخوردم با فکر به مردم میخوردم ...
در ذهنم میگذشت نکند ماهان هم اب بخواهد ... ازش میپرسیدم اب میخوری ....
هر کار من ... اول با فکر ماهان بود ...
ماهانم برایم ارزو شد ....
ماهانم برایم غیر ممکن شد .... تمام شدم ... همان روزی که به کما رفت .... خودم را گول زدم که خوبم ...
خودم را گول زدم که کمتر بهش فکر میکنم ....
هیچ وقت از خودم نمیگذرم که اون روز از دستش فرار کردم ...
میدانم حق با من بود ولی ....
اگر یه درصد احتمال میدادم این میشود .... میگذاشتم به جای زدن توی صورتم جانم را بگیرد ....
خدایا این عشق بود یا قفس؟
عشق بود یا عذاب ...........


ارام در خانه را باز میکنم ....
کنار میروم تا وارد شود .... همین که میرود عطرش درون بینی ام میپیچد ....
لبخند پر ارامشی میزنم ....
ناخوداگاه چشمانم بسته میشود ....
وارد که میشود در را میبندم ...
زمزمه میکند : امشب مهمون داریم ...
سوئیچ ماشینم را روی جا کلیدی قرار میدهم : چه خوب کی هست؟
مثل همیشه ارام میگوید : مامانینا ...
سرم را دوبار بالا و پایین میبرم : بازم چه عالی ....
چند لحظه خیره نگاهم میکند ...
انگار در دنیایی دیگر غرق میشود .... دنیایی که .......
آهـــ هرچه هست این خیره شدن هایش برایم غم اور است ...
بغض اور ....
کلافه دستم را سمت گردنم میبرم : من میرم یه دوش بگیرم ...
سرش را تکان میدهد و چشم میگیرد : باشه یکمم استراحت کن ... امروز خسته شدی ...
با لبخند سرم را تکان میدهم سمتش میروم ... ارام پیشانیش را بوسه میزنم ....
تمام زندگیه من است ....
از پله ها بالا میروم ....
نسیم : سلام ...
قهقهه میزند ...
با تعجب نگاهش میکنم : ینی من انقدر خنده دارم ....
باز میخندد : تو انقدر شوخی میکنی که حتی حرفم نمیزنی ادم قیافتو میبینه خندش میگیره ...
اخم میکنم : وقتی با من حرف میزنی دهنتو ببند ....
ریسه میرود ...
خندم ام میگیرد : دیوانه ....
میگوید : من دیوونم ؟
اخم میکنم : خوب دیگه واسه امروز بسه از جلو چشام خفه شو ...
روی پله مینشیندو به غش کردنش ادامه میدهد ....
در حالیکه از پله ها بالا میروم میگویم : خدا بدادمون برسه نصفه ادمای این خونه خل و چلن .....
وارد اتاقم میشوم .... حوله ام را برمیدارم و وارد حمام میشوم ......
...................


از حمام خارج میشوم .... موهایم را خشک میکنم ...
به سمت بالا ژل میزنم ....
ازینکه امشب مامانینا اینجان حس خوبی دارم .... دلم برایش تنگ شده ...
نمیدانم او به من چه حسی دارد .... ولی هرچه میخواهد باشد من بدستش میاورم ....
بعد پوشیدن شلوار اسپرت سرمه ای .... سرمه ای رنگ مورد علاقه اش بوده ....
چند لحظه ای به فکر فرو میروم .... سرمه ای .... در ذهنم میگذرد . ... سرمه ای ...
به عکسش نگاه میکنم لبخندی میزنم ... مگر یه ادم چقدر میتواند جذاب باشد....
نمیدانم اما به اسمش حس خوبی دارم ....
تیشرت سفید رنگم را به تن میکنم ...
از اتاق خارج میشوم ...
از پله ها پایین میروم .... زیور خانوم روی صندلی مخصوصش نشسته و در حال خواندن ذکر با تسبیح بزرگ نقره ایش است ....
سمتش میروم بهم لبخندی از ته دل میزند ....
میخندم : سلام برا منم دعا میکنید؟....
لبخندش عمیق میشود : سلام مادر .... آفیت باشه .... بله معلومه دعا میکنم ...
میخندم : حس خوبی به ادم میده ....
سرش را تکان میدهد : فوق العادس ....
نفس پر ارامشی میکشم : درسته خدا حتی اسمشم به ادم ارامش میده ....
نسیم با سینی شربت سمتمان میاید : آفیت باشه ...
میخندم : آفیم هست ...
اخم میکند : ترخدا امروز بذار اروم بگیریم دهنامون پاره شد از دستت ....
میخندم : اصن من خفه میشم ببینم کی میاد بگه حرف بزن .....
میخندد : بخدا اگه فقط یه ثانیه تونستی دهنتو ببندی بهت جایزه میدم ....
یه ابرویم را بالا میدهم و ژست خاصی میگیرم ....
با صدایش برمیگردیم سمتش : سلام جمعتون جمعه ....
هرکاری برایش کردم هرکاری ... اما هیچ وقت نتوانستم غم چشمانش را از بین ببرم ...
پر انرژی میگویم : سلاااااااااااااام رها خانوم خودم .....
لبخند عمیقی میزند اما آهـــ لعنتی چشمانش هنوز غم دارد ....
میگوید : خوبی ...
چشمانم را میبندم همراه با لبخند اشاره میکنم که خوبم ....
مینشیند کنارم ....
دستم را دور کمرش حلقه میکنم ... سرش را روی شونه هایم میگذارد ....
دستانش را در دستم میگیرم ....
دستان ظریف چروک خورده .... اما زیباییش را هیچ دستی توی دنیا ندارد ....
میگویم : استراحت کردی؟
با صدای خسته ی همیشگی میگوید : نه گلم داشتم مطالعه میکردم ....
سکوت میکنم ....
نسیم : بفرمایید ....
ازم جدا میشود و لیوان شربتش را برمیدارد .... برای من هم دستم میدهد ....
لبخند ارامی میزنم .... تنها هستیه من این زن است ...
همه کسم ... حتی یه لحظه هم بدون او نمیتوانم تصور کنم ....
شربت را میخوریم .... از جایم بلند میشوم ....
میگویم : من میرم تا باغ یه دوری بزنم کسی پایه نیست ....
همه در شکو تردید نگاهم میکنند ...
رو به زیور میگویم : زیور جون بپر بریم باغو متر کنیم ....
ریسه میرود : برو پسر برو اخه من با این پا میتونم بیا م ....
نسیم : میخوای باهات بیام ...
دستم را به نشانه ی تسلیم بالا میاورم : نه ترقرا ن اصلا غلط کردم یه زری زدم ....
هر سه یشان میخندند ....
به مادرم نگاه میکنم ....
میگویم : شما افتخار نمیدی به ما ؟
ارام میخندد : حتما چرا که نه ....
از جایش بلند میشود ... دستم را دور شانه های ظریفش حلقه میکنم ....
باهم از خانه خارج میشویم ..........


با لبخند ارامو همیشگیش میگوید: حالا از کدوم ور باغو متر کنیم ...
ارام زمزمه میکنم : هر کدوم که اذیتت نکنه ...
منظورم را میگیرد ... نگاهش را با حسرت سرتاسر باغ می چرخاند .... روی الاچیق قدیمی و کهنه خیره میشود ...
دوباره نگاهش را میچرخاند و اینبار روی تاب سفید رنگ کنار باغ خیره میماند...
زمزمه میکند : بریم سمت تاب ..
سرم را تکان میدهم : بله حتما ...
باهم سمت تاب میرویم ... لبخند تلخی میزند و رویش مینشیند ....
نمیخواهم ... هیچ جوری نمیخواهم این لبخند تلخ را ....
سریع پشت تاب میروم و تاب را با شتاب هول میدهم ...
جیغ ظریفی میکند : شایاااااااااااان نکن دیوونه ...
میخندم : به خودم مربوطه ....
با قهقهه میگوید : شایان نکن مادر ....
میخندم : من دیوونم ؟ مامان مارو باش به پسرش میگه دیوونه ...
هول تند تری میدهم و میگویم : بازم بگو راحت باش ...
میخندد : شایان بخدا قسم بیام پایین میکشمت ...
میگویم : فعلا که قرار نیست بیای پایین ...
جیغ میزند : وای نه خدا ... شایان نکن میترسم ...
دیگر دلم نمیاید سرعت تاب را کم میکنم ...
میگوید : فقط بذار تاب بایسته پوست کلتو میکنم ...
میخندم و خیلی جدی و خونسرد رو برویش می ایستم ... آماده برای هر نوع کتکی ....
از تاب پایین میاید .... جلویم می ایستد ...
دستش را با شتاب بلند میکند و درست در نزدیکترین نقطه ی صورتم متوقفش میکند ....
خیره میشود به چشمانم میخندم و دستانش را در دستان بزرگم میگیرم : اخه قربونت برم من ... میدونی که دلت نمیاد چرا قپی میای ...
ارام و تلخ میخندد : درست مثله خودشی ... نترس . ... غد
میان حرفش ادامه میدهم : پررو ... یه دنده ...
دوباره میرود در عالم دیگری ....
نمیخواهم به فکر پدرم برود ... نمیخوام غم به دلش راه پیدا کند سریع میگویم : ولی مامان خدایی من خیلی خشکلترم نه ... هم خشکلترم هم خیلی جذبه دارم ....
با حرفم بدتر میشود تلختر میشود خنده اش : نه تو به پای بابات نمیرسی بچه ...
میخندم ...
میگوید : بریم تو دیگه حسابی متر کردیم همه جارو ...
در حالیکه سمت خانه میرویم میگوید : فقط من تو یه چیز خدا موندم ....
نگاهش میکنم : چیزش؟
میخندد : کوفت ...
ساکت میشوم ...
ادامه میدهد : اینکه چقدر چشمای تو شبیه پدرته ... اصلا انگار چشمای خود ماهانه ...
سرم را تکان میدهم : اره واقعا خودمم که گاهی به عکسش نگاه میکنم میبینم واقعا شبیهشم ...
میخواهد ادامه دهد که صدای زنگ در بلند میشود ...
حس خوبی بهم دست میدهد ....
مادرم مرموزانه نگاهم میکند ... میخواهم خودم را لو ندهم ....
میگویم : اوف اینطوری نگاه نکن تو دلم بلوا میشه ها ....
میخندد و ارام میکوبد بر سرم : دیوونه برو که عشقت اومد ....
چشمانم گرد میشود : عشقم ؟
میخندد : پس نه پس عشق من ...
غش غش میخندم : پس نه پس ........
ارام در اغوشم میکشمش : اخ قربونه اون پ ن پ گفتنت برم مامانم ....
میخندد : خوبه خوبه خودتو لوس نکن ...
در باز میشود و مامانی همراه با دایی رامینو خاله رویا و خانواده یشان وارد میشوند ....
نگاهم در چشمانش قفل میشود ... دلم هری میریزد ...
مادرم هنوز در اغوشم میگوید : زرتی قلبش به تاب تاب میفته .... نچ نچ نچ خیلی زشته ....
نگاهش میکنم با چشمان گرد : مامان منو دست نندازا دستت میندازم ...
میخندد و ازم جدا میشود سمت مهمانها میرود .....


من هم سمتشان میروم ...
دایی : مادرو پسر چه دلی میدن قلوه ای میگیرن ...
مادرم با لبخند و با افتخار نگاهم میکند ....
روبه دایی میگویم : سلام کچل ...
سمتم خیز برمیدارد .... میخندم ازش دور میشوم ...
دایی : زهرمار و کچل ... توهم به داییت رفتی دوروز دیگه نصف موهات میریزه ...
میخندم : نخیر من به بابام رفتم ....
جو سنگینی بر پا میشود سمت مامانی میروم : سلام مهربون خانوم ...
میخندد : سلام پسرم ....
ارام گونه ی چروک شده اش را میبوسم ....
سمت زن دایی میروم باهاش دست میدهم : سلام ....
میخندد : امشب پر پرت میکنم....
یه ابرویم را بالا می اندازم : عمر اااااا هیچکس تو بیلیارد رو دست من نیست ....
ژست خاصی میگیرد : خواهیم دید ...
باران : شایان ...
نگاهش میکنم : به سلام بارونی خودم ...
میخندد : کوفت ....
با تعجب میگویم : دقت کردید در مقابل تمام جواب های من شما میگید کوفت ...
صدای ریسه رفتنش تنم را میلرزاند ... خودم را جمو جور میکنم ...
برمیگردم سمتش : سلام علیکم .... ببینم تو باید به من سلام کنی یا من به تو؟
چشمان خمارش ماتو مبهوتم میکند :خوب واضحه کوچیکتر به بزرگتر سلام میکنه سلام ....
لبخند میزنم .... همین اروم بودنش مرا اسیر کرده ...
انقدر دمه در می ایستیم که صدای کیارش بلند میشود و بدون اینکه منتظر ما شود سمت خانه میرود : من میرم تو شما انقدر اینجا بمونید که زیر پاتون علف سبز شه ..
همه میخندند ....
میگویم : عه سلام عمو ....
نزدیک در خانه میشود داد میزند : زهرمار ....
همه از خنده ریسه میروند ...
میگویم : نه عمو یه کلمه ی جدید داده بیرون همه میگن کوفت اون میگه زهرمار ....
خاله : اهای سلامت کو ؟
میخندم : به سلام خاله ی خشکل و تر گل ور گل خودم ....
دوباره از خنده ریسه میرود ... لحظه ای خدارا شکر میکنم که توی اتاقم با اون نیستم که بدون شک در اغوشش میکشیدم ....
نگاهش میکنم ....
مادرم : نگاه کن شایان همرو سر پا نگه داشتی بفرمائید داخل ....
در حالیکه به سمت خانه میرویم ...
خاله زیر گوشم میگوید یه موضوعی هست باید بهت بگم حتما ...
لهره به دلم چنگ میزند خودم را کنترل میکنم : چی؟
خاله : راجبه بهار ....
اخم میکنم : بگو دیگه همین الان ...
بازویم را چنگ میزند : خوب نمیشه اینجا بچه ....
نمیدانم چه میخواهد بگوید فقط میدانم دیگر تا وقتی حرفش را نزند ادم نخواهم بود ....
قبل از همه سمت اشپزخانه میروم و اب میخورم که ارام شوم ...
مادرم روش خوبی را بهم اموخت ....


لیوان دومی را پر میکنم : شایان ....
با صدایش دلم میلرزد .... سریع اب را مینوشم ....
سعی میکنم مثل همیشه رفتار کنم ....
برمیگرم سمتش : جانم؟
لبخند ملیحی میزند : اومدم اب بخورم ....
سرم را تکان میدهم : برات میریزم ...
سمت کابینت لیوان میروم که لیوانی بردارم میگوید : نمیخواد تو لیوان خودت بریز مشکلی نداره ....
دلم میریزد ....
منظورش چه بود ؟؟؟
باز توهم زده ام .... این حرفش دلیل بر هیچ منظوری نیست ...
برایش توی لیوانم اب میریزم : مراقب باش دوتا از ته ریشام توش افتاده نخوریش ....
اخم میکند و جیغ زنان میگوید : اه حالمو بهم زدی ....
چقدر وقتی حرصی میشود دوست داشتنیست .... دلم میخواهد گازش بگیرم ....
میگویم : وقتی تو لیوان یکی دیگه اب میخوری باید توقع هرچیزی رو داشته باشی .....
میخندد : بله ... حق با شماست ... ولی تو یکی دیگه و هرکسی نیستی ....
لحظه ای نگاهش با نگاهم قفل میشود ....
چه حسی در نگاهش است ....
در نگاهش ... در چشمانش به رویا میروم ... به خلسه ی شیرینی که نمیدانم اسمش چیست ...
هرچه هست با نگاه گرم او بیشتر فرو میروم ....
با صدایش به خودم میایم : میشه راجبه یه موضوعی کمکم کنی؟
سرم را به دو طرف تکان میدهم تا از فکر چشمانش بیرون ایم ....
ارام زمزمه میکنم : اره حتما ....
حالم را نمیفهمم ... فقط میفهمم اورا با تنهاییم میخواهم ....
تنها یک جا باشم و او کنارم باشد ... مال خودم ....
میگوید : شایان کی وقت داری باهم راجبش صحبت کنیم ؟
نفس عمیقی میکشم : من همیشه وقتم ازاده البته فقط برایــــــــــــ ...
حرفم را میخورم ....
میخندد وبا چشمان براقی میگوید : البته فقط برای من درسته ؟ میخواستی همینو بگی ....
چقدر بند را اب میدهم ... از خودم حرصم میگیرد ....
پررو پررو زل میزنم به چشمانش ... بینی اش را با دو انگشتم میگیرم : خوب اره ... الان ذوق مرگ شدی یا خر کیف ...
میخندد و بی ریا میگوید : جفتش ...
میخندد ... دلم میخواهد اعتراف کنم بهش .... بگویم چقدر دوستش دارم ....
میگویم : حالا راجبه چی میخوای حرف بزنی ....
کمی از اب را میخورد : راجبه بورسیه ....
تمام سقف اشپز خانه مثل اوار بر سرم فرود میاید ....
اخم میکنم : بورسیه چی؟
لبخند میزند : بهم بورسیه تعلق گرفته .... میخوام باهات مشورت کنم ... یه تحقیق کلی برام بکنی ....
اخمم غلیظتر میشود ... لبخند ناخوداگاه از روی لبانش از بیرن میرود ...
میگویم : بهار ....
میخواهم ادامه دهنم حرفم را نمیتوانم ... انقدر عصبی شده ام که فقط تنها راهش بیرون زدن از این اتاق بسته اس ...
میگویم : بعد راجبش حرف میزنیم ....
واز اشپزخانه بیرون میزنم .... میخواهم به اتاقم بروم که ....
کیارش : بیا اینجا ببینم ... چه خبرا از کارو بارت بگو چطور میگذره ....
اوف ... چقدر سخت است تظاهر کردن .... به این فکر میکنم در این لحظه چرا مادرم تظاهر کردن را به من نیاموخت ...
با همان اخم روی مبلی مینشینم میگویم : میگذره دیگه خداروشکر .... دوتا بنر و تابلو رزرو کردم واسه تبلیغات ...
عمو : عالیه .... تبلیغات خیلی کمک میکنه به کار ...
به مادرم نگاه میکنم .... با اشاره میگوید چیه ....
نگاهم را میگیرم ....
به ساعت نگاه میکنم الان خوب موقعیست ....
میگویم : با اجازتون من الان میام ....
مادرم لبخند عمیقی میزند ...
از جایم بلند میشوم و سمت دستشویی میروم ...
ارام وضو میگیرم ... حتی همین وضو گرفتن بهم ارامش میدهد ....
بعد از گرفتن وضو سرو صورتم را خشک میکنم و سمت اتاقم میروم .....


جا نما زم را باز میکنم .... قامت میگیرم ....
شروع میکنم به خواندن : الله اکبر ......
............
...................
من اینطور نماز را حس کردم که وقتی بهم ریخته ام و اعصابم متشنج است بیشتر تو حرف زدن با خدا فرو میروم ....
.... نمازم را تمام میکنم ....
جانمازم را جمع میکنم ....
صدایش متعجبم میکند : ببخشید هرچی در زدم درو باز نکردی نگران شدم خودم اومدم داخل ...
چشمانش ... لبخند نجیبو نازش ... همه ی وجود این دختر نمیگذارد که من اخم کنم ...
لبخند میزنم : خوب کاری کردی ...
میگوید : شایان ...
صدایم نکن لعنتی میترسم ....
میگویم از ته دل : جانم ....
اوهم انگار خوشش میاید ازین حالت من ... انگار میفهمد که هر دقیقه اسمم را اینطور صریح و زیبا صدا میزند ....
میگوید : ازین کارت خیلی خوشم میاد ... با کل خونواده و بچه متمایزت میکنه ...
در فکر فرو میروم : نماز خوندنو میگی؟
سرش را تکان میدهد : اوهوم ....
میخندم ... جانماز را روی میزم میگذارم ... روی تخت مینشینم ....
دستم را روی تخت میزنم و اشا ره میکنم که بیاید بنشیند ....
با لبخند استقبال میکند ...
مینشیند .. بوی عطرش حس خوبی بهم میدهد : بهار ... از بورسیت اصلا خوشم نیومده ....
چشمانش گرد میشود : چرا اخه ...
اخم میکنم : نمیدونم ...
حرص میخورد اما این دختر نمیتواند سرو صدا راه بیندازد .... این دختر ذاتا اروم است ...
میگوید : چرا تو همش داری از من پنهون کاری میکنی ... یه چیزی تو نگاهت هست که نمیگی بهم ...
میخندم خبیثانه میگویم : به به ... حالا که نگاهمو خوندی خودت بگو چیه ... افرین به این هوشو ذکاوتت ....
رنگش میپرد ....
میخندم : بگو چیه تو نگاهم که نمیتونم بهت بگم ؟
لب به دندان میگیرد ....
اخم میکنم : فشار نده اون لامصبو ...
سریع دندانش را از روی لبهایش جدا میکند ....
خدایا خودت بخیر بگذرون .... هر لحظه بیشتر از قبل کنترلم را از دست میدهم ...
میگوید : شایان من همیشه منتظر این لحظه بودم ...
پوف کلافه ای میکنم : ببین حالا که نگاهمو دیدی خودتم میتونی حدس بزنی که دلیل مخالفتم چیه ...
بغض میکند ....
هیچوقت نتوانسته جلوی من حرفش را بزند ... نمیدانم چیست که مانع این کارش میشود ...
نمیتواند دادو بیداد کند برای من ...
برای من فقط دختره ارومو مهربان است ... همین است که دل و دینم را برده ...
میگوید : مامان رویا میگفت که تو .... تو باهاش راجبه یه چیزایی حرف زدی .... خوب من ... من ....
میخندم : بهار من به خاله گفتم چقدر دوست دارم ... به خودتم الان میگم .... از هیچی ترس ندارم ....
نگاهش دوباره در نگاهم قفل میشود ....با این که از قبل میدانست اما شوک زده میشود ....
سرم را در نزدیکترین نقطه ی صورتش میبرم و در چشمان فوق العاده زیبایش خیره میشوم : اره کوچولو من دوست دارم .... عمرا بذارم بری اونور ...
چشمانش گرد میشود : شایان چقدر رو داری ....
میخندم : خوبه که رو دارم وگرنه زرتی از دست میدادمت ....
باز هم چشمانش گرد میشود : من الانم بخوام میتونم بـــــ
حرفش را میخورد ... دلخور میشوم ...
دلم میگیرد ....
تلخ میخندم : اره ... حق با توئه همین الانشم میتونی بری .... ولی اگه تونستی برو ...
از جایم بلند میشوم ....
بگو لعنتی ... بگو که نمیتونی .... دستم میلرزد ... ارام دستگیره ی در را پایین میکشم که صدایش تمام دنیا را بهم میدهد ....
با صدای دیوانه کننده اش میگوید : خوده خرت میدونی که نمیتونم برم ....
لبخندم از ته دل نه .... بیشتر از ته دل است .... دستگیره را بالا میاورم و در را میبندم ...
سمتش خیز بر میدارم ....
خودش را در اغوشم میندازد ....
دلم زیرو که هیچ پشتک وارو میزند .... محکم با دستان کوچکش مرا به خودش فشار میدهد ....
با عشق از خودم دورش میکنم و زل میزنم به چشمانش ....
میخندد : شایان دوست دارم ...........


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 83
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 184
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,024
  • بازدید ماه : 13,982
  • بازدید سال : 141,085
  • بازدید کلی : 11,638,225