close
مجتمع فنی تهران
رمان کیستار قسمت دوم
loading...

رمان فا

با ترس در حموم رو باز کردم و خودمو پرت کردم بیرون . نفسم بزور بالا میومد . وارد هال شدم با دیدن مهمونا خودمو جمع و جور کردم . امین ، پسر خاله ام…

رمان کیستار قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 391 دوشنبه 26 اسفند 1392 : 9:54 نظرات ()

با ترس در حموم رو باز کردم و خودمو پرت کردم بیرون . نفسم بزور بالا میومد . وارد هال شدم با دیدن مهمونا خودمو جمع و جور کردم . امین ، پسر خاله ام ، گفت : خوبی بهنام ؟
فکرم هنوز درگیر اون چیز سیاه رنگ بود و نمی فهمیدم امین داره چی میگه . هنوز تو شوک بودم . اروم سری تکون دادم و خودمو پرت کردم تو اتاقم . در رو از تو قفل کردم و تکیه امو دادم به در . لبام می لرزید . سعی کردم فکرمو زیاد درگیر نکنم اما مگه میشد ؟
با صدای در دو متر از جام پریدم و با ترس به در خیره شدم . غریدم : اه بهنام ترسو بازی در نیار . توهمی ...........................................................

با صدایی که سعی می کردم طبیعی باشه و نلرزه گفتم : ب.. بله ؟
- خوبی بهنام ؟
در رو باز کردم . نشاط بود . لبخندی زدم : خوبم
چیزی تو دلم داد زد : اره ارواح عمه ات
سعی کردم به صدای درونم بی توجه باشم : نشاط کی اومده ؟
- خاله سمیه و خاله ارام و بچه هاشون با عمه .
پوفی کشیدم : کس دیگه ای نبود دعوت کنین ؟
تشر زد : بهنام .
- مگه دروغ میگم ؟
خندید : اماده شو بیا پیش مهمونا .
- نشاط بی خیال من شو
نشاط - بدبخت بابا می کشتت . اماده شو ببینم
سرمو تکون دادم و در رو بستم .
دو تا دو تا که کردم دیدم عاقلانه تره برم پیش مهمونا . چون اگه نمی رفتم باز بابا زود پزی میشد . حالا اون به جهنم . از فکر و خیال در مورد اتفاق توی حموم صد در صد دیوونه می شدم
کمی شیک و پیک کردم و از اتاق زدم بیرون . روی مبل دو نفره ، کنار احسان نشستم .
احسان - خوبی ؟ رنگت پریده

خودمو کنترل کردم یاد حموم نیفتم : خوبم ... نگران نباش چیزی نیست

اهانی گفت و تکیه داد به پشتی صندلی . به فک و فامیل نگاهی انداختم . خانما داشتن در مورد شیرینی و غیره حرف می زدن اقایونم مثه همیشه اقتصاد و ..
حوصله ام شدید سر رفته بود . بعد از چند دقیقه نشستن در محفل خانوادگی با یه معذرت خواهی از جام بلند شدم و وارد اتاقم شدم . سیستم رو روشن کردم و نشستم روی صندلی .

اخیــــــــش . داشتم خفه می شدما .

لبخند خبیثی زدم و وارد اینترنت شدم . تکیه ام رو دادم به پشتی و صندلی و دست کشیدم به محاسنم . خخخ کی میره این همه راه رو .
وارد پوشه ی شخصیم شدم و پوشه ی عکسام رو باز کردم . یکی از عکسها که گوشه ی مانیتور بود بدجوری بهم چشمک می زد . روش کلیک کردم و عکس با سایز بزرگ جلو روم باز شد .
ترس فقط برای دقیقه ی اولم بود .

عکس گرفته شده ی اتفاقی از جن بود . دقیقا پنج تا عکس . اب دهنم رو قورت دادم و به تصویر دقیق شدم . عکس مردی که با لبخند به دوربین خیره شده بود . از فضای تاریک تصویر معلوم بود شبه. گوشه ی تصویر مربع قرمزی بود . انگار رو اون قسمت تاکید داشتن . اولین بار که نگاه کردم چیزی دستگیرم نشد . کمی دقیق شد

خون تو بدنم یخ بست .
مو به تنم سیخ شد . صورت سیاه مطلق با چشایی که بخاطر فلش دوربین به قرمزی میزد . پشت دیوار کوتاه سنگی کمین کرده بود

عکس بعدی رو اوردم . عکس چند تا از دانش اموزای شهرهای خارجی . به قیافشون می خورد اهل کره یا چین باشن . و باز هم یه فلش که به گوشه ی تصویر اشاره می کرد .
باز هم صورت سیاه ...
عکس سوم فضاش توی طبیعت بود . بازم عکس پسری که به دوربین لبخند میزد . گوشه ی چپ عکس ، تصویر محوی از موجود ترسناک داشت .
سریع تصویر رو بستم و سرم رو گذاشتم رو میز . اتفاقات چند دقیقه پیش مثه زالو داشت وجودم رو میخورد . ترسیده بودم . نه نه ... وحشت کرده بودم .
چهره ی اون موجود رو ندیده بودم . بازم جای شکرش باقی بود . اما سیاهی مطلقش ترس رو بدجوری به جونم انداخته بود .

با شنیدن صدای تق تق ارومی سیخ سرجام نشستم . اب دهنم خشک شده بود . باز هم تق تق ..
به قدری اروم بود که ناخواسته پشتم به لرزه می افتاد . اروم از جام بلند شدم .
تق تق ...
دستم رفت سمت دستگیره و اروم به سمت پایین فشارش دادم .
یه دفعه در با شدت باز شد و بردیا و شروین احمق پریدن روم . طوری که با پشت به زمین خوردیم .
داد زدم : معلوم هست چه غلطی می کنین ؟


بردیا خندید . هلش دادم عقب . روی زمین نشست . شروین گفت : چرا نمیای بیرون ؟
چپ چپ نگاش کردم : کی گفت بیاین تو اتاق من ؟
- عمو مسعود ( بابامو می گفت )
پوفی کشیدم : خیلی خوب . برید بیرون الان میام
شروین - نپیچونی ها .
با اخم گفتم : این چه طرز حرف زدنه ؟
بردیا - بیا بیرون دیگه .
- خیلی خوب .
با حرص از جام بلند شدم و باهم از اتاقم اومدیم بیرون . شروین پسر خاله ام ، 7 سالشه . بردیا هم پسر عمه ام ، 10 سال رو داره .
خیلی شیطونن . گاهی وقتا خیلی رو اعصابم رژه میرن . طوری که دلم میخواد با تبر گردنشون رو قطع کنم
*************

صدای قاشق و چنگال که به بشقاب میخورد کمی اعصابمو بهم میریخت . سرمو گرفتم بالا و به خانواده خیره شدم . بابا مثه همیشه بالای سفره و مامان پایین سفره دقیقا روبروی بابا نشسته بود . منم وردل بابا نشسته بودم . نه اینکه پاچه خواری و خودشیرینی ها . ابدا
چون امکانات اینور بیشتر بود . یعنی مامان مدام می گفت : برنج بدین به باباتون . مرغ بذارین جلو باباتون . خرما بذارین جلو باباتون .
مسعود جان دستت به مرغ می رسه ؟ مسعود جان قاشق داری ؟ مسعود عزیزم ماست میخوری ؟ عزیزم کوفت میخوای ؟ مسعود جان زهرمار بدم بهت ؟
همچین تعارفش می کنه انگار مهمونه . انقدر حرص میخورم وقتی می بینم این جوری می کنه . اه اه
بابا هم که از خدا خواسته . خدا بده شانس
خدا رو شکر مهمونا واسه شام نمونده بودن و رفتن خونه هاشون . تند تند قاشقم رو پر و خالی می کردم . دیگه داشت برنجا از دهنم می ریخت بیرون .
بابا : خفه میشی خوب . مثه ادم بخور .
بی توجه سری تکون دادم و دوباره مشغول خوردن شدم : شیما اون ماست رو بده
شیما - خودت بردار
- میگم بده بگو چشم
توجهی نکرد و مشغول خوردن غذاش شد . با حرص لبامو رو هم فشار دادم . خیز برداشتم سطل ماستی رو برداشتم . برای خودم کمی ماست ریختم که بابا صدام زد .
- هوم ؟
بابا - کلاس چطور بود ؟
تو همین حین شیما پا برهنه پرید وسط : چه کلاسی ؟
بی تفاوت گفتم : کلاس ادم کردن شیما
شیما - هه هه . بامزه
- به تو رفتم
شیما - مسخره نشو دیگه . بگو چه کلاسی ؟
- اخه به تو یکی چه ربطی داره فضول ؟
شیما - بهنام می زنمتا .
- مال این حرفها نیستی
شیما - حالا...
مادرم تشر زد : بسه دیگه . غذاتونو بخورین
دوباره مشغول غذا خوردنم شدم .
بابا - نگفتی ؟
- خوب بود .
بابا - خوبه
مامان - راستی مسعود ..
- بله خانم ؟
- فردا باید میوه و شیرینی بخری . جایی هم قرار نذاری مهمون داریم
شاخکام تکون خورد : چه خبره فردا ؟
مامان با ذوقی وصف نشدنی گفت : قراره واسه نشاط خواستگار بیاد
تمام برنجا از دهنم پاشید بیرون . به سرفه افتادم : خواستگ... خواستگار ؟ کی ؟
مادرم لیوان ابی رو دستم داد : چته ؟ اروم بخور خوب .
- کی قراره بیاد ؟
مادرم- پسر خانم فیضی
- خانم فیضی دیگه کیه ؟؟
- خواهر شوهر عمه مریم
خندیدم . با تمسخر : ادم قحط بود ؟
مادرم - بهنام مودب باش
قاشق رو انداختم رو بشقاب و از جام بلند شدم : ممنون خوشمزه بود
از اشپزخونه اومدم بیرون و خودمو پرت کردم تو اتاقم . خودمو انداختم رو تخت .


گوشی رو برداشتم و زنگ زدم فرهاد . چند تا بوق خورد تا بالاخره گوشی رو برداشت : الو ؟
رو تخت دراز کشیدم : سلام فرهاد .
فرهاد - سلام . خوبی ؟
- بد نیستم . می گذره . خونه ای ؟
- اره . چطور ؟
- میشه بیام خونه تون ؟
- حالت خوبه پسر ؟ الان ساعت یازدهه
- نیام ؟
- نه بیا . منتظرتم
بی خداحافظی قطعش کردم . سریع لباسام رو عوض کردم و از اتاقم زدم بیرون که صدای مامان متوقفم کرد : کجا ؟
- میرم خونه ی فرهاد اینا
- الان که دیر وقته ؟
- مهم نیس
سوئیچ رو تو دستم چرخوندم و وارد حیاط شدم . موتورم و اوردم بیرون و از خونه زدم بیرون .
بعد از چند دقیقه به خونه ی فرهاد اینا رسیدم . نگاهی به خونه انداختم . یه اپارتمان 14 طبقه . فرهاد اینا طبقه ی دوازدهم می نشستن . بدبختانه خونه شون اسانسور درست درمونی هم نداشت . یعنی فقط تا طبقه ی هفتم اسانسور میخورد و بقیه ی طبقه ها باید با پله می رفتیم . گاهی هم که شانس خوشگلم گل می کرد و اسانسور خراب بود . این جور مواقع رسما عزا می گرفتم که چه جوری اون همه طبقه رو برم بالا .
موتور رو جلوی اپارتمان پارک کردم و وارد خونه شدم . با دیدن کاغذ روی اسانسور خنده رو لبام ماسید . " خراب است "
با دست کوبیدم به پیشونیم . با ناراحتی به پله ها خیره شدم . خدا من حوصله ندارم برم بالا ...
پوفی کشیدم . حیف که حوصله نداشتم برگردم خونه . حیف ...

*********
با بدبختی پام رو گذاشتم رو پله ی اخر و خودمو کشوندم بالا . وقتی رسیدم پشت در خونه ی فرهاد اینا بزور نفسم بالا میومد . خم شدم کمی حالم جا بیاد . تو همون حال زنگ خونه رو زدم .
چند ثانیه بعد پیمان در رو باز کرد : سلام .
لبخند کج و کوله ای تحویلش دادم و دستمو جلوش دراز کردم : سلام . خوبی ؟
نگاهی به داخل خونه انداختم : خواب بودین ؟
لبخندی زد : نه بیداریم . بیا تو

جواب لبخندش رو با لبخندی ملایم دادم . کفشم رو بیرون اوردم و وارد خونه شدم .

- فرهاد کجاست ؟
- رفته حموم . بشین

اهانی گفتم و به طرف مبل رفتم و خودمو پرت کردم روش . پیمانم به طرف اتاقی رفت . پیمان و علیرضا هم خونه های فرهاد بودن . از بس میومدم اینجا منو می شناختن .

فرهاد دانشجوی رشته ی گرافیکه و در کنارش کنگ فو هم کار می کنه . تقریبا 22 سالشه . گاهی به خودم میگم چطوری با رفتارام کنار میاد ؟
پیمان 21 سالشه . معماری میخونه و همیشه ی خدا بساط دانشگاش وسط هال ولوئه . پسر خونگرم و مهربونیه ولی من نمی تونم باهاش کنار بیام . نمی دونم چرا ؟
و اما علیرضا ... شعبه دوی خودمه . پایه ، باحال ، بی خیال ، گاهی هم غرغرو .

فقط یه تفاوت باهام داره . اونم اینه که همیشه ی خدا لبخند رو لبشه . همیشه

بر عکس من که همیشه اخمام تو همه . اکثرا میگن پسر بد اخلاقیم و اعصاب درست درمونی ندارم اما خودم این جوری فکر نمی کنم

داشتم می گفتم . علیرضا 19 سالشه و تازه امسال رفته بود دانشگاه . رشته اش روانشناسی بود . گاهی حس میکنم شاید بخاطر همین روانشناس بودنشه که همیشه اینقدر ارومه .

همیشه احترام زیادی برام قائله . وقتی میام خیلی تحویلم می گیره و کلی همرام فک می زنه .
خلاصه اینکه خیلی خله که با همچین خصوصیات اخلاقی با من می گرده . واقعا براش متاسفم . هی هی
خو پس فردا از راه به درش کردم کی جواب میده ها ؟
با صدای فرهاد سرمو گرفتم بالا : به به از اینورا . راه گم کردی ؟


سروش - بهنام با قدرت ضربه بزن
- خوب دارم میزنم دیگه .
- محکم تر ..
پوفی کشیدم و با تمام قدرتم به میت ضربه زدم که حس کردم انگشت پام خورد شد . ناله ی خفیفی کردم . پامو گرفتم تو دستم و از درد بپر بپر می کردم تا شاید کمی از دردش کم شه .
سری تکون داد : اصلا با قدرت نمی زنی .
بمیر بابا . پام شکست . از این پر قدرت تر دیگه رونالدو هم نمی تونه بزنه . درست گفتم دیگه نه ؟ رونالدو کشتی کجه ؟
اه هر چی ...
با صدای پسری سروش سرشو برگردوند و برای چند دقیقه بی خیالم شد . نگاهی به پام انداختم . هاله ی کمرنگ صورتی روش مونده بود
سروش - دو روزه نیستی . نه تو نه هومن ...
پسره - درگیر بودم شرمنده نتونستم بیام . چه خبرا ؟
سروش - سلامتیت . تو چه خبر ؟ خوبی ؟
پسره - می گذره
نگاهی بهم انداخت و برگشت طرف سروش : این کیه ؟
سروش - شاگرد جدیده . دیروز اومده .
پسره دوباره نگاهی بهم انداخت . زیر نگاش معذب بودم . نمی فهمیدم چی میخواد .
- مشکلی پیش اومده ؟
سری تکون داد : نه
رو به سروش ادامه داد : خوب دیگه سروش جان من میرم سر تمرینام .
سروش سری تکون داد یه دفعه گفت : می دونی امروز مسابقه دارین ؟
اهومی گفت و ازمون دور شد .
- مسابقه داریم ؟؟؟؟
- ما داریم . تو جزو شون نیستی
-اِ چرا ؟
نگاه بدی بهم انداخت : اخه پسر . تو دو روز نیست اومدی اینجا . مسابقه ی چی ازت بگیرن ؟
- اهان . از اون لحاظ .
سروش - اهوم . حالا بشین تمرین کن
- وای سروش بی خی . حسش نیست جون تو .
- ببین ربع ساعت دیگه مسابقه است . فقط دو دقیقه دیگه تمرین کن بعد استاد میاد تمرین جدید بهت یاد میده .
پوفی کشیدم و دوباره شروع کردم با پا به میت ضربه زدن
*************
با صدای سوت استاد مسابقه شروع شد . دو تا پسر که انگار دوست بودن . شروع کردن کتک زدن همدیگه . هر وقت که می خواستن ضربه بزنن دادی می کشیدن . پرده ی گوشم از این همه داد و بیدادشون درد گرفته بود . خوب حالا می مردین یواش کتک کاری کنین ؟ چرا الودگی صوتی ایجاد می کنین اخه ؟
اروم بزنین اروم بکشین . لازم نیست عالم و ادم رو خبردار کنین .
از پسری که کنار دستم بود پرسیدم : اینا چرا اینقدر جیغ جیغ می کنن ؟
خنده اش گرفت : جیغ جیغ ؟
با خودم فکر کردم جیغ جیغ کردن کجاش خنده داره ؟
- اره .
- این قانونه هنر های رزمیه .
- قانون ؟
- اهوم . داد زدن یا به قول تو جیغ جیغ کردن یه جور اعلام جنگه
- نمی فهمم .
- واضحه . چون وقتی داد می زنن که میخوان با پا لگد بزنن . این داد دقیقا وقتیه که پا به هدف اصابت کرده .
- جالبه . خوب بعدش ؟
- فایده ی دیگه اش هم اینه که داد باعث ترسوندن رقیب میشه و یه جوری ته دل رقیب رو خالی می کنه
- عجب !!!
- هنر های رزمی زیر و بم زیادی داره . کم کم اشنا میشی باهاشون
لبخندی زدم

 

استاد – همگی خسته نباشین .

بچه ها شروع کردن دست زدن . چند ثانیه بعد همه متفرق شدن . اب معدنی ام رو از روی زمین برداشتم و به سمت رختکن حرکت کردم .

که صدای استاد متوقفم کرد : بهنام ؟

برگشتم طرفش : جانم ؟

استاد لبخندی زد : خوبی ؟ حرکات رو یاد گرفتی ؟

لبخندی زدم : بله .. اومم تقریبا

استاد- کم کم یاد می گیری . جلسه ی اول یادم رفته بود یه سری چیزا رو بهت بگم . یعنی اصلا وقت نشد .

-گوشم با شماست استاد .

نفس عمیقی کشید و شروع کرد : کلاس تکواندو و کلا خود تکواندو قوانین خاصی داره که باید رعایت بشه و کسی که از قوانین سرپیچی کنه تنبیه میشه .

-این قوانین چیا هستن ؟

امینی –

احترام به پدر و مادر به نحو احسن

احترام به مربی در رفتار و گفتار
كلاس را با احترام دسته جمعی به مربی شروع كرده و با احترام گروهی نیز به پایان بردن.
در هنگام ورود مربی به كلاس ، در صورتی كه تكواندوكاها در كلاس حضور دارند باید افراد حاضر ، به مربی احترام كلاسی بذارن.
بدون اجازه مربی به كلاس وارد یا از آن خارج نشدن.
احترام گذاشتن به هم باشگاهی ها و دوستان
ادای احترام به محل تمرین هنگام ورود به اون و خروج از آن ، حتی اگر كسی در آن نباشد.
دیرتر از مربی وارد كلاس نشدن اما در صورت دیر حاضر شدن در باشگاه ، حتما با اجازه مربی وارد كلاس شده و با اجازه او لباس عوض كردن
هیچگاه با كفش وارد محل تمرین نشدن.
همیشه تلفن همراه خود را خاموش یا ساكت (Silent) كرده و در كلاس به آن فكر نكردن

تا این جمله رو گفت گوشیم زنگ خورد . اه از نهادم بلند شد . سریع رد تماس زدم که استاد گفت : الان کلاس تموم شده . بگذریم . می گفتم
بعد از یك جلسه غیبت ، بدون اجازه ی مربی لباس عوض نكردن.
با ظاهر آشفته در كلاس حاضر نشدن
قبل از هر جلسه تمرین ناخن خود را كوتاه كردن


یونیفرم خود را در پایان هر جلسه تمرین شسته و اتو كردن
هیچگاه بدون یونیفرم و كمربند تمرین نكردن
در كلاس نظم و سكوت را رعایت كردن و هیچگاه بیهوده صحبت نكردن
وقتی با مربی صحبت می كنید یا سوالی دارید ، حتماً چاریوت ایستادن

-چاریون ؟

نادری-چاریوت . همون که سروش بهت یاد داد .

-اهان . ( توضیح ) چاریوت = ادای احترام )

یه لحظه به خودم نگاهی انداختم . دستمو زده بودم به کمرم و کمی خودمو به سمت چپ خم کرده بودم و عین طلبکارا به استاد نگاه می کردم . سریع خودمو جمع و جور کردم و به حالت چاریوت ایستادم . چه اسمی هم داشت . چاریوت ؟ هه

-ببخشین . حواسم نبود .

امینی-تکرار نشه .

-چشم

نادری – از یک تا ده کره ای رو برات می نویسم . بچسبون به در یا دیواری جایی و حفظش کن .

با بهت گفتم : تا فردا ؟

نادری – فردا هم نشد مهم نیست . کم کم . اما باید یاد بگیری

سری به نشونه ی تایید تکون دادم . با امینی رفتیم سمت دفترش تا اعدا رو بنویسه .

کاغذی برداشت و شروع کرد نوشتن . پنج دقیقه بعد کاغذ رو گرفت جلوم : بفرمایید .

-مرسی .

نگاهی به کاغذ انداختم . سه ردیف بود . ردیف اول ستونی فارسی نوشته بود یک دو سه ...

ردیف وسطش به فارسی کلمه هایی رو نوشته بود که انگار همون اعداد کره ای بود . ردیف اخرم تلفظ انگلیسی ش رو نوشته بود .

دست خطش خوب بود و راحت می تونستم بخونم

-ممنونم . خسته نباشین .

لبخندی زد : زنده باشی . بفرمایید .

از دفتر اومدم بیرون و به سمت رختکن حرکت کردم . بعد از تعویض لباسم از باشگاه زدم بیرون .

************

-هانا . تو ... تول . ست . میشه سه ؟ ها ؟ اره .... نت ... خخ . اینترنت پر سرعت حق مسلم ماست . دی . دا ... ست .. اره . داست ...

کلافه کاغذ رو تکون دادم : ای بمیرین با این زبانتون . قورباغه هم مثه شما حرف نمی زنه اخه .

وارد خیابون شدم . دوباره نگاهی به کاغذ انداختم : یا .. یاست . ای .. ایل کوپ . یو دو...

با صدای بوق کشیده ی ماشین سرمو گرفتم بالا . نور ماشین چشمامو زد . چیزی محکم به بدنم برخورد کرد . محکم به کاپوت ماشین کوبیده شدم و بعد ...

سرم به طرز فجیعی تیر می کشید . صدای همهمه ی اطرافم رو به وضوح می شنیدم . چشمام همچنان بسته بود . انگار نمی تونستم پلکم رو تکون بدم

-این پسره به هوش نیومد ؟

-نه . فعلا که بیهوشه . چطور زدی به این بدبخت که هنوز به حال نیومده خدا عالمه .

صدای پر استرسی گفت : میگم نکنه بمیره خونش بیفته گردنمون ؟

-ارمین جون ، عزیزم ، شرمنده اینو میگم ولی لطفا خفه شو .

صدای قدمهایی که به طرفم می اومد رو شنیدم : قیافه اش اشنا میزنه . از بچه های خودمون نیست ؟

صدای اولیه خندید : والا ما که بچه نداریم خخ . هومنم که گمون نکنم . ارمینم که اینقدر پپه اس کسی بهش زن نمی ده .

یکی تشر زد : بس کنین . نا سلامتی مریض اینجاست . دارن واسه هم دیگه جوک تعریف می کنن .

-خره . بچه های باشگاه رو میگم .

پلکم رو کمی تکون دادم . کسی که کنارم بود گفت : فکر کنم بهوش اومد .

نشست کنارم . اروم به گونه ام ضربه زد : اقا ... اقا پسر ؟ ... صدامو می شنوی ؟ مشدی ؟ ( مشهدی ) ؟ هوی ؟

چشممو اروم باز کردم . چهارتا پسر دور و ورم بودن . با دیدن چشم بازم هر کدوم یه طرف ولو شدن .

-من کجام ؟

پسره – دروازه جهنم .

-هــــــــــــاان ؟

یه نفر دیگه اشون چشم غره ای بهش رفت : چرت نگو .

-میشه یه نفر به من بگه اینجا چه خبره ؟

یکی از پسرا که روی میز نشسته بود : داد نزن . تصادف کردی .

سعی کردم بشینم . یکی از پسرا کمکم کرد : خوبی الان ؟

-خوبم . مرسی

بهشون خیره شدم . چهار تا پسر . بهشون میخورد دانشجو باشن . پسری که روی میز نشسته بود از رو میز پایین پرید و از اتاق بیرون رفت . به پسرای توی اتاق خیره شدم چشمم خورد به کسی که روبروم بود . یه پسره قد بلند و سبزه . موهای فشن مشکی . چشم ابرو مشکی . ابروهاش نیمچه پیوسته بود . یعنی اگه دقت می کردی می فهمیدی پیوسته است . سر تا پا مشکی پوشیده بود . روی هم رفته قیافه اش خوجگل بود .

نفر دوم همون کسی که کنارم نشسته بود و میزد تو صورتم . صورت سفید و پر . هیکلش پر بود . موهای مشکی که اونو بالا زده بود . چشای قهوه ای تیره . به نظر مهربون می اومد . یه پیراهن سفید پوشیده بود و استیناش رو تا کرده بود . قیافه اش بیشتر مهربون بود تا زیبا .

به نفر سوم نگاهی انداختم . پوست کمی تیره و چشم ابرو مشکی . مثه خودم معمولی بود اما لبخندش خیلی به دل می نشست . طوری که دوست داشتم هی بشینم نگاش کنم . خوشگل می خندید . یه لباس ابی تیره پوشیده بود با شلوار لی ابی . هر چند اصلا بهش نمی یومد .

پسری که بیرون رفته بود وارد اتاق شد . لیوان اب و قرصی بهم داد : مسکنه . بخورش

لبخندی زدم و تشکر کردم : ممنون .


یه دفعه به خودم اومدم . چشمام روی وسایل اتاق چرخید . میز ، صندلی ، تخت و کامپیوتر ...
سریع برگشتم سمت میز کامپیوتر . تا حالا کارم به بیمارستان نکشیده بود اما اینقدر شفتالو نبودم که نفهمم توی هیچ بیمارستانی کامپیوتر نمی ذارن . هیچ بیمارستانی .
با یه حساب سرانگشتی ساده فهمیدم بیمارستان نیستم . یعنی اصلا احتیاجی به حساب کتاب نداشت . اتاق از 4 کیلومتری داد میزد که واسه خونه است . وایسا ببینم مگه من تصادف نکرده بودم ؟ پس اینجا چیکار می کنم ؟
دستمو کشیدم رو سرم . باندپیچی شده بود . چشمم خورد به دستم که بهش سرم وصل کرده بودن . با این حساب توهم نزده بودم .
به مغزم فشار اوردم تا یادم بیاد بعد از تصادف چه اتفاقی افتاد . هیچ چیز یادم نمی یومد . انگار بعد از اون ضربه بیهوش شدم ..
با شک به پسرا نگاهی انداختم که داشتن با تعجب نگام می کردن : من تصادف کردم درست میگم ؟
سرشونو تکون دادم . چشمام ریز شد : پس چرا نبردیم بیمارستان ؟ چرا به خانواده ام خبر ندارین ؟
به طرز ضایعی خودشونو جمع و جور کردن . یکیشون زیر لب گفت : گاومون دو قلو زایید .
پسری که لباس سفید پوشیده بود نالید : تبریک میگم .
-قضیه چیه اقایون ؟
اوهو .. بهنام چه جدی شدی حالا . منو این همه جدیت محاله محاله محــــــــــاله
پسری که لباس مشکی شده بود با تته پته گفت : حال...حالاا چه فرقی... میکنه ؟
-جواب منو بدین .
اب دهنش رو قورت داد . چشمامو ریز کردم : کی پشت فرمون نشسته بود ؟
لباس مشکی : من .
سعی کردم از رو تخت بیام پایین : گواهینامه ؟
رنگ از روش پرید : گواهینامه ؟
-چیه ؟ نکنه گواهینامه نداری ؟
اب دهنش رو قورت داد . معلوم نبود چه قیافه ای گرفتم که پسره کم مونده بود از حال بره . سرفه ای کردم تا نزنم زیر خنده .
-گوا... گواهینام.. گواهینامه خوب ... ندارم
اخم کردم . پسره گواهینامه نداشت نشسته بود پشت رل . خوب مرد حسابی اگه من می مردم چه غلطی می کردی ؟ ها ؟ مگه ملت جونشون رو از سر راه اوردن که تو گواهی نامه نگرفته می شینی پشت ماشین ؟
عصبی گفتم : جنابعالی خیلی بی جا می فرمایین وقتی گواهی نامه ندارین میشینین پشت ماشین . تازه بعد از اینکه با ماشین تون زدین به من بدبخت ، به جای اینکه منو بفرستین بیمارستان اوردین تو خونه ؟
دوستاش نگاهی بهش انداختن . یکی از پسرا که دید دوستش کم مونده سکته کنه گفت : خوب حالا شمام . حالا که چیزی نشده . خدا رو شکر شمام حالتون خوبه .
-شما وکیلشین ؟
پسره – نه
-باباشین ؟
پسره –نه
-بردارشین ؟
پسره – نه
-ماشین مال جنابعالیه ؟
پسره -خوب معلومه نه
-پس حرف نزن .
جا خورد . اخمی کرد : دیگه پررو نشو .
-هاهاها . بیا بدهکارم شدیم . یه چیزی هم باید دو دستی تقدیم کنم انگار . شما انگار متوجه نیستین نه ؟ این دوست عزیزتون زده کل هیکل بنده رو ناقص کرده تازه جنابعالی بر می گردین میگین پررو نشم ؟ می دونستین می تونم ازتون شکایت کنم ؟
خنده ام گرفت . جمله ی اخر رو برای خالی نبودن عریضه گفتم و نمی دونستم واقعا میشه تو همیچن موردی شکایت کرد یا نه ؟
وقتی چهره ی وحشت زده ی پسره رو دیدم لبخند خبیثی رو لبم نشست . ای ول که کارت درسته اقا بهنام . بپا چشم نخوری . خخ
پسره ملتمس نگام کرد : شما یه لحظه توجه کنین . من بابت رفتار دوستم معذرت میخوام . شما کوتاه بیاین . خواهش می کنم .
-گیرم من از رفتار وقیح دوستتون گذشتم ...
تا اینو گفتم پسر لباس سفیده سرخ شد . نه که حالا از خجالت ها . ابدا . از عصبانیت بود . تو جاش نیم خیز شد که یکی دیگه از پسرا گرفتش . اروم گفت : رابین ، جون مادرت چیزی بهش نگیا .
رابین – د اخه ببین این بچه چی میگه ؟
-هیسس . هیچی نگو .
رابین –هومن ؟؟؟؟؟
هومن –میگم هیچی نگو .
-محض اطلاعتون عرض میکنم جناب رابین . ( چه اسم باحالی هم داره . رابین ... ) . این بچه که می بینید ، بچه نیست . 19سال و یک ماه و 14 روز و همین حدودا سن داره .
هومن- زرشک .
-بله ؟
لباس مشکیه –هیچی . میگه اب زرشک داریم میل می کنین ؟
چشم غره ای بهش رفتم ..

اخم غیظی کردم : وقتی ازتون شکایت کردم اون وقت با هم میشینیم اب زرشک می خوریم .

از تخت اومدم پایین روبروش ایستادم یقه اش رو گرفتم : فکر کردی ملت جونشون رو از سر راه اوردن که تو بزنی بهشون ؟؟؟ مگه اینکه من از خونه نرم بیرون ...

هنوز یه قدم بر نداشته بودم که بازومو گرفت از حرکت نگهم داشت : چرا عصبانی میشی داداش من ؟ بخدا منظوری نداشتیم . مگه با شکایت چیزی حل میشه ؟ مگه شما سرتون با شکایت خوب میشه ؟ اروم میشه ؟

-اینش دیگه به خودم مربوطه ..

پسری که احتمال میدادم اسمش هومن باشه از جاش بلند شد و اومد کنارم : اقا شما که بچه های باشگاه خودمونید . حالا این دفعه رو کوتاه بیاین .

پوفی کشیدم و دوباره به سمت در رفتم .

رابین زیر لب غر غر کرد : چقدر سریشه . لابد باید به دست و پاش بیفتیم بی خیال شه . کاش همچین میزدی با کله می رفت کما فعلا فعلا ها بلند نمیشد . اخه ادم این قدر کینه ای ؟

-میخوام برم سر خونه زندگیم . باید از شما اجازه بگیرم ؟

خشکش زد . زیر لب گفت : شنید ؟؟

پوزخندی زدم و از خونه اومدم بیرون . نگاهی به اطراف انداختم . چشمم به قبرستون رو بروم افتاد . اخمام رفت تو هم . نمی ترسیدن روبروی قبرستون زندگی می کردن ؟ وحشتناکه اینجا . فکر کن شب بی خوابی بزنه به سرت بعد بخوای بیای پیاده روی اینجا رو ببینی کلا دود از کله ات بلند میشه

افکارم رو پس زدم و سعی کردم بفهمم کجام ؟ نگاهی به داخل کوچه انداختم . خلوت بود و تاریک . تا حالا این جا نیومده بودم . اصلا این محله رو نمی شناختم .

آه از نهادم بلند شد . حالا چیکار کنم ؟ ای تو ذاتت با این رانندگیت . مگر اینکه من اون کسی که برات ماشین خریده رو نبینم ..

لگدی به چرخ ماشین زدم که باعث شد صدای اژیرش بلند شه .

-زهرمار . اه

شانسی راهی رو انتخاب کردم و به سمتش حرکت کردم . بالاخره به یه جایی میرسیدم دیگه ...

************

به شانس گندم لعنتی فرستادم و دوباره به خیابون خیره شدم . با بیچارگی روی جدول خیابون نشستم. خلوت بود . خیلی خیلی خلوت . به ساعتم نگاهی انداختم و پوفی کشیدم . ساعت از یازده گذشته بود . حالا چه خاکی به سرم بریزم ؟ ای خدا ...

این چه شانسیه من دارم ؟ ها ؟

سرم رو گرفتم بین دستام و اهی کشیدم . اخه چرا هیچ وقت ادرس نمی پرسی ؟ از غرور و ابهت مردونه ات کم میشه ؟ خسته میشی ؟ می میری ؟ حالا که گم شدی خوبت شد ؟ حیالت راحت شد ؟ اره ؟

با صدای بوقی دو متر از جام پریدم . سرمو گرفتم بالا و به ماشین مشکی خیره شدم . شیشه هاش دودی رنگ بودن . اینقدر از این شیشه ها بدم میومد که حد نداشت . چیه اینا ؟ ادم نمی دونه داره با کی حرف می زنه .

همونطور که تو دلم غر غر می کردم به ماشین خیره شدم . این کیه ؟

کسی که تو ماشین نشسته بود بدون اینکه شیشه رو بده پایین گفت : سوار شو برسونیمت .

چشامو ریز کردم و به پسره خیره شدم . درست ترش این بود که به شیشه خیره شدم . اخه چیزی معلوم نبود .

صدای پسره دوباره بلند شد : اقا خوشگله ..

پشتش بلند زد زیر خنده . با حرص لبمو گاز گرفتم . این دیگه کیه نصف شبی شوخیش گرفته ؟ صداش خیلی اشنا میزد . خیلی زیاد . مطمئن بودم این صدا رو می شناسم .

عصبی برگشتم و چند قدم از ماشین دور شدم . تو دلم دعا می کردم هر چه زود تر شرش کم شه . اخه مگه میشه همچین چیزی ...

صدای دیگه ای تو ماشین پیچید : فرشاد ، اذیتش نکن .

زیر چشمی دیدم شیشه رو کشیدن پایین . بدون توجه بهشون از ماشین کمی دور شدم که صدای باز شدن در ماشین به گوشم خورد . چند ثانیه بعد پسری کنارم اومد : سلام

ابرو هام پرید بالا . با بهت برگشتم عقب دیدم همون پسر لباس مشکیه است . حدس می زدم اسمش ارمین باشه . یعنی اشتباه نکنم دوستاش ارمین صداش می کردن : هوم ؟

ارمین دستشو گرفت جلوم : من ارمین هستم .

ادب حکم می کرد باهاش دست بدم . دستشو فشردم : خوشبختم . بهنام هستم

لبخندی زد : خوشبختم بهنام جان . من حواسم نبود که شما این اطراف رو بلد نیستین واسه همین اومدیم دنبالتون که خدا رو شکر پیداتون کردم

نگاش کردم . مودب بود . ظاهرش اروم بود . با اینکه می دونستم اگه تریپ کلاس وردارم و اون بره تا فردا صبح باید توی خیابون بمونم اما پیه ی همه چی رو به تنم مالیدم و گفتم : ممنون . مزاحم نمیشم .

-مزاحم چیه ؟ می رسونمت خونه . این اطراف ، این وقت شب ماشین گیر نمیاد .

راست می گفت . ماشین خورش افتضاح بود . ناچارا گفتم : مایه ی زحمت میشه .

خخ . مرسی کلاس . مرسی ادب . دمت گرم بهی . کلی بهت امیدوار شدم . ترشی نخوری یه چیزی میشی . باور کن .

-این چه حرفیه داداشم ؟ خوشحال میشیم . بفرما .

لبخندی زدم و پشت سرش حرکت کردم . بهتر بود کوتاه میومدم . نصف شبی حوصله ی جنگ و خونریزی نداشتم . ارمین با احترام در رو باز کرد . کمی خجالت کشیدم . خجالتم داره والا . کلی به پر و پاشون پیچیدم حالا ...

عقب تکی نشستم . پسری که روی صندلی کمک راننده نشسته بود برگشت پشت : سلام خوبی ؟

باهاش دست دادم : ممنون . شما خوبین ؟

پسره -مرسی . ببخشین بابت رفتارمون تو خونه . حق با شما بود .

-شما باید ببخشین . بهرحال شما بزرگترین .

لبخندی زد : من فرشادم .

-خوشبختم . منم بهنام هستم .

بازم لبخندی زد و سرجاش برگشت . به بیرون پنجره خیره شدم .

ارمین –بهنام جان ؟

سرمو بلند کردم –بله ؟

-خونتون از کدوم وره ؟

ادرس رو دادم . ارمین سری تکون داد و به سمت خونمون حرکت کرد .

به پشتی ماشین تکیه دادم . فرشاد و ارمین با هم حرف می زدن . گاهی هم نظر منو می پرسیدن که بدون هدف سر تکون می دادم . اونا هم که دیدن قصد حرف زدن ندارم بی خیالم شدن و منو تو حال خودم رها کردن . نگاهی اجمالی به ماشین انداختم که چشمم خورد به کف ماشین . یه تخته ی تقریبا کوچولو افتاده بود پایین . کنجکاوی باعث شد اروم خم شم که یه دفعه ماشین زد رو ترمز . وحشت زده چسبیدم به صندلی .
ارمین برگشت طرفم و داد زد : داری چه غلطی می کنی ؟
چشمام از ترس گشاد شد : هیچی . به جون مادرم هیچی .
انگشتشو به نشونه ی تهدید گرفت جلو صورتم : به خدا قسم دست به اون تخته بزنی دستت رو قلم می کنم . فهمیدی ؟
چشمم رو باز و بسته کردم . زبونم بند اومده بود . قیافه ی ارمین خیلی وحشتناک شده بود طوری که تو این مدت جرات نمی کردم تو صورتش نگاه کنم . به محض اینکه برگشت با صدایی که از ناراحتی و عصبانیت دورگه شده بود غریدم : حالا انگار تخته شو می خورم . مرتیکه پاچه می گیره . وحشی .
-پیاده میشم ..
فرشاد-بهنام ، ارمین که ..
بلند گفتم : نگه دار ..
ماشین ترمز کرد . ارمین غرید : نازک نارنجی ...
در رو با حرص باز کردم و خودمو پرت کردم پایین . کم مونده بود با سر بخورم زمین .
ارمین –بپا خودتو به کشتن ندی .
فرشاد –ارمین بسه .
با حرص در رو محکم کوبیدم بهم : به سلامت
دیگه نموندم ببینم رفتن یا نه . با سرعت از کنارشون دور شدم . شانسی که اوردم این بود که تا نزذیک خونمون رسیده بودیم . بعد از چند دقیقه به خونه رسیدم و واردش شدم .
***********
بی توجه به غر زدن های مامان بابا که تا توی اتاقم میومد روی تخت طاق باز دراز کشیده بودم رفته بودم توی فکر . هر از چند گاهی به اون چهار تا پسره فحش میدادم . اعصابم کلا خط خطی بود هر چیزی که دم دستم میومد یا گاز می گرفتم یا پرت می کردم : ا ؟ ا ؟ پسره زده ناکارم کرده تازه توی ماشین سرم داد و بیداد می کنه . حالا انگار چی میشد من اون تخته ی زشت و بدقواره رو نگاه می کردم ؟ ها ؟ چی می شد ؟
یاد رفتارم توی ماشین افتادم . دو دستی کوبیدم توی سرم : خاک تو سرت . تا توی خونه بودی که شکایت می کنم شکایت می کنم می کردی تا رسیدی توی ماشین شون یادت رفت همه چی رو ؟ بی شعور از کی تا حالا ادم سوار ماشین کسی میشه که باهاش تصادف کرده ، که کلی هم جلوشون قیافه گرفته؟
دوباره صحنه روبرو شدنم با ارمین از نظر گذروندم . اخمی نشست رو چهره ام . بد اخلاق . اصلام اروم نیست . صد رحمت به اون سه تا . سر تا پا هم مشکی پوشیده انگار اومده سر قبر من . اه اه . ادمم اینقدر تفلون ؟ اینقدر نچسب ؟
به پهلو خوابیدم و چشمامو بستم . دوباره قیافه شون دوید توی ذهنم . یعنی اون تخته چی بود ؟ چرا ارمین این قدر روش حساس بود ؟ چرا فرشادم نگران شد ؟ مگه یه تخته ی ساده هم نگران شدن داره ؟
به اون پهلو چرخیدم . چهره ی هومن تو ذهنم نقش بست . یه پسر که ظاهرا خیلی حاضر جواب بود . انگار منو به چشم یه بچه ی خل وضع میدید .
-بی خود می کنه . من کجام شبیه حل وضعاس ؟ اه
چرخیدم اون دنده . چهره ی رابین باعث شد ابروهام بهم گره بخوره . خوشگل بود . خیلی خوشگل اما اخلاق نداشت . اصلا .
نمی دونم شاید من خوش اخلاقی ازش ندیدم . حالا درسته که خودم زیاد غرغر می کنم . حاضر جوابم هستم . جلوی بابا پررو میشم اما ادب سرم میشه . به بابا توهین نمی کنم . اگه اشتباهی کنم پاش وایمیسم نه اینکه ...
چشمم رو محکم رو هم فشار دادم و سعی کردم بخوابم .
***************************
چشام رو باز کردم . از هوای تاریک اتاق معلوم بود که هنوز صبح نشده . خوابم میومد . به اندازه ی نیازم نخوابیده بودم . چشمام رو دوباره بستم که دست سردی گردنم رو نوازش کرد . دست سرد بود . خیلی سرد . انگار یخی رو روی گردنم حرکت می دادن .
دو ثانیه بعد دوباره یه خواب رفتم

با دیدن رابین اخم غلیظی نشست رو پیشونیم . سرمو برگردوندم که یاشار بلند گفت : ا ؟ رابین ، رابین ...
رابین برگشت طرفمون . بهش توجهی نکردم و سرمو به کارم گرم کردم عجیب بود . خیلی عجیب . کلا گروهشون عجیب بود .
ارمین با اون تغییر حالت های ناگهانیش ، فرشاد با خونسردی و اروم بودن بیش از حدش ، رابین هم با اون چشای ترسناکش و هومن ....
شاید تنها عضو عادیه اون گروه مسخره بود . نه مثه ارمین یه دفعه پاچه می گرفت نه مثه فرشاد خیلی ریلکس بود و نه مثه رابین بد نگاه می کرد .
سرمو گرفتم بالا و به رابین خیره شدم . چشاش حالتی داشت که باعث میشد ازش بترسم . نمی دونم . رنگ چشاش مشکی خالص بود و این به نظرم کمی ترسناک بود . به نظر من شاید حدود 2درصد ایرانی ها چشم مشکی باشن . اکثرا چشماشون قهوه ایه . حالا یا پررنگ یا کمرنگ
رابین به طرفم اومد . اخمی کردم که گفت : دلیل این همه اخم و تخم چیه ؟
اگه می تونستم حتما یه مشت می زدم تو صورتش ولی حیف که اون کمربند مشکی بود و صد در صد لهم می کرد . بی خیال ادب کردن شدم و سرم رو به ادمک مشت زن گرم کردم .
صداش اروم تو گوشم پیچید : فرشاد واسم تعریف کرد چی شده ؟
-خسته نباشین
رابین –ببین ارمین پسره بدی نیست فقط کمی عصبیه . همین .
صاف وایسادم و به چشاش خیره شدم . برای هزارمین دلم از دیدن چشای مشکی ترسناکش لرزید : چرا اینا رو واسه من توضیح میدی ؟
رابین –خوب تو ...
-ببین اقای رابین . من واقعا نمی فهمم منظور شما و دوستاتون از این حرکات چیه ؟ اولش که با ماشین از روم رد شدین . بعدشم توی خونه به جای معذرت خواهی کلی متلک بارم کردین . گیرم این هیچی ، وقتی که گم شدم اون دوستای عتیقه تون میان مثلا لطف کنن و کلی تریپ محبت ور میدارن بعد توی ماشین سر یه تخته ی پلاسیده ی به درد نخور سرم داد می زنن و ..
با دیدن رابین که بزور جلوی خودشو گرفته بود که قهقهه نزنه کفری شدم و گفتم : اینم از این خنده هاتون . میشه بگین دقیقا دارین به چی میخندین ؟
رابین –سخت نگیر . بهرحال خواستم بابت رفتار دیشب ازت معذرت خواهی کنم . عادت می کنی
اینو گفت و چشمکی زد . دهنم باز مونده بود به محض اینکه رفت با حرص غریدم : میخوام صد سال عادت نکنم . اه
کلافه مشتی به ادمک زدم .
*******
لباسم رو بزور توی کیفم چپوندم روی کوله ام گذاشتم . به سمت در حرکت کردم که صدای هومن متوقفم کرد . برگشتم طرفش : بله ؟
دستمو فشرد و با لبخند گفت : خوبی بهنام جان ؟ ببین گوشیت رو اوردی ؟
-ببخشید ؟
هومن –اوه .. سو تفاهم نشه . اخه یه گوشه تو خونه مون پیدا شده گفتم شاید گوشی تو باشه
-اها . وایسا یه لحظه ...
فکری کردم . دیشب اینقدر از دست رفتارشون حرص خوردم که کلا یادم رفته بود موبایلم همرام نیست . صبحم دنبالش گشتم اما وقتی بهش زنگ زدم دیدم خاموشه تقریبا بی خیالش شدم تا عصر دنبالش بگردم .
-انگار گوشی خودمه .
دستشو گذاشت رو شونه ام : باشه . پس با هم میریم دنبال گوشیت بعدشم می رسونیمت خونه .
اهسته خودمو کشیدم عقب . بعد از اون ماجرای دیشب تصمیم گرفته بودم زیاد بهشون نزدیک نشم . این طوری واسه هممون بهتر بود . نه اونا کلافه می شدن و داد می زدن نه من از دستشون حرص می خوردم .
-خوب ...
نگاش کردم . نمی تونستم بگم نه . چون اصولا روی وسایل شخصیم حساسم . مخصوصا گوشیم و خیلی عجیب بود که دیشب متوجه نبودش نشدم .
پوفی کشیدم :
-ولی اخه ...
هومن –بهنام می خوام باهات حرف بزنم .
ناچار سری تکون دادم . لبخند گنده ای نشست رو لبش : صبر کن لباسم رو عوض کنم . زود میام ... جایی نریا .
زیر لب باشه ای گفتم . هومن با سرعت از کنارم رد شد . کلافه سری تکون دادم و جرعه ای از اب نوشیدم .
**********
دل به کی دادی
اون دیگه تو رو نمی خواد
یاد کی افتادی
اون تو رو برده ز یاد
بغض دل ازادی
اره گریه کن زیاد
دیدی قلبتو شکست ...
هومن ضبط رو خاموش کرد .
-ا ؟ چرا قطعش کردی ؟ خوب بود که ...
هومن –ببین باید باهات حرف بزنم .
-بفرمایید
نفس عمیقی کشید و دنده رو جا به جا کرد : ببین ارمین پسر بدی نیست
پوفی کشیدم . خدایا شروع شد .
-به من ربطی نداره
دوباره رفته بودم تو جلد همون بهنام تخس و بد اخلاق دیشب .
هومن-ببین بهنام قضیه رو واسم تعریف کرد . ناراحت بود
زیر لب گفتم : اره ارواح عمه اش
خندید : چه دل پری داری ازش .
از خنده اش ذوق کردم . دستمو کوبیدم بهم و با حرص گفتم : اخه تو بگو . یه تخته ی فکستنی ارزشش رو داشت ؟ نه خدایی داشت ؟
خنده اروم از رو لباش رفت . نفس عمیقی کشید و گفت : اون یه تخته ی معمولی نیست بهنام . امانتم هست . بعدشم هر چهار تامون رو این تخته حساسیم .
با حرص گفتم : حالا که اینقدر براتون مهمه چرا انداختینش تو ماشین ؟ چرا اصلا نبردینش خونتون ؟
هومن –داداش من ، قبل از اینکه بیایم باشگاه ساعت 4 این تخته رو از پیش دوستم اوردیم . بلافاصله هم اومدیم باشگاه . بعد باشگاهم که ..
نگاهی گذرا بهم انداخت . این دفعه با لحن ملایمتری ادامه داد : ما که کف دستمون رو بو نکرده بودیم که قراره تصادف کنیم و ...
-خیلی خب ، قانع شدم . راستی امروز چرا فرشاد و ارمین نیومده بودن باشگاه ؟
لبخندی زد : فرشاد مسموم شده بود . ارمین هم مونده تا ازش مراقبت کنه .
برای خالی نبودن عریضه و کمی هم پاچه خواری گفتم : خدا بد نده ... رفتین دکتر ؟
جواب برام مهم نبود . فقط می خواستم فضا از اون سردی بیرون بیاد . هومن هم انگار متوجه قصدم شد چون با لبخند استقبال کرد : زنده باشی . خدا رو شکر حالش بهتره . راستی تکواندوت چطور پیش میره ؟

برچسب ها رمان کیستار ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 367
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,207
  • بازدید ماه : 14,165
  • بازدید سال : 141,268
  • بازدید کلی : 11,638,408