close
مجتمع فنی تهران
رمان کیستار قسمت سوم
loading...

رمان فا

پشت سر هومن وارد خونه شدم . هومن گفت : راحت باش . تعارف نکن . بشین . لبخند کج و کوله ای زدم : مرسی . اروم روی مبل تک نفره ای نشستم و به اطرافم نگاهی…

رمان کیستار قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 335 دوشنبه 26 اسفند 1392 : 9:57 نظرات ()
پشت سر هومن وارد خونه شدم . هومن گفت : راحت باش . تعارف نکن . بشین .
لبخند کج و کوله ای زدم : مرسی .
اروم روی مبل تک نفره ای نشستم و به اطرافم نگاهی انداختم . هومن وارد اشپزخونه شد و منم مشغول کنکاش خونه شدم .
یه خونه ی تقریبا کوچیک و جمع و جور . دو تا اتاق داشت با یه اشپزخونه ی غیر اپن . دستشویی هم احتمالا اون دری بود که ته راهرو قرار داشت .......................................................
خونه ی بامزه ای بود اما اصلا شیک نبود . ابدا . کل خونه رو از نظر گذروندم . توی هال یه دست مبل رو با بدترین سلیقه ی ممکن چیده شده بود . از در و دیوار خونه اشغال و لباس می ریخت . دلیلشم واضح بود . خونه ای که صاحبش چهارتا پسر دانشجو باشه دیگه بهتر از این نمی شد . واقعا نمی فهمم دیروز چطور متوجه وضع به این وحشتناکی نشدم . جای تعجبه .
هومن از اشپزخونه بیرون اومد و کنارم رسید : بهنام ببخش باید با رابین برم جایی . زود میام .
خودمو جمع و جور کردم : بله . بله برین . خدا به همراهتون
خندید : یعنی یه خورده معطل میشی .
-اها . نه مشکلی نیست .
گوشیم رو داد دستم و به سمت در رفت . دستشو تو هوا تکون داد : وقتی اومدم می برمت خونه تون .
لبخند محوی زدم . هومن فریاد زد : رابین هود بدو ...
خنده ام گرفت . رابین هود ؟ حیف رابین هود که به این بگن . نگین اینجوری تن رابین هود تو گور می لرزه خوب .
رابین سریع از اتاقی اومد بیرون . برام دستی تکون داد و با هومن از خونه زدن بیرون . از جام بلند شدم و تو هال چرخی زدم : واقعا حیف این خونه که نصیب اینا شده . ببین چه بلایی سر این خونه اوردن ؟ ای خدا .
دستمو فرو کردم تو جیبم . دوباره چرخی تو خونه زدم . چشمم خورد به یه تخته که گوشه افتاده بود . نگاهی به اطراف انداختم . هیچکی تو هال نبود .
اروم روی پام نشستم و با دقت به تخته خیره شدم . یه تخته ی متوسط که روش حروف الفبا نوشته شده بود . پایین صفحه بله و خیر نوشته بود .
ابروهام پرید بالا . چه مسخره ...
این همون تخته بود که هومن می گفت همه روش حساسن ؟ اینکه چیزی نیست جز یه تخته ی کهنه . اروم بهش دست کشیدم که حس کردم اویز اتاق اروم تکون خورد . به خودم گفتم حتما بخاطر باد بود که حرکت کرد .
اما خودم مطمئن بودم توی هال هیچ بادی نمیاد . از جام بلند شدم که چشمم خورد به ارمین . سریع بهش دقیق شدم . ریلکس بود و این یعنی ندیده من به تخته اش دست زدم . لبخند خوشحالی نشست رو لبم .
ارمین – بهنام ، یه لطفی در حقم می کنی ؟
-بفرمایید
-ببین می ری پیش فرشاد بشینی تا من سریع برم حموم کنم ؟ خوابیده .
-اومم ... خوب ... مشکلی نیست . حتما
لبخندی زد : دمت گرم . جبران می کنم
چیزی نگفتم . خودشو چپوند توی اتاق و دو دقیقه بعد با یه دست لباس و شلوار اومد بیرون . سریع وارد حموم شد . انگار می ترسید پشیمون بشم .
سری تکون دادم و به طرف اتاقی که ارمین ازش اومده بود بیرون حرکت کردم . فرشاد با رنگی پریده روی تخت خوابیده بود . خیلی معصوم شده بود طوری که یه لحظه دلم براش سوخت . کنار تخت یه صندلی چوبی بود . روش نشستم و بهش خیره شدم . لباش خشک و ترک خورده شده بود . اخی . ببین چی به سرش اومده . طفلک . حیوونی .
همین جوری داشتم ابراز احساسات می کردم که دفعه صدای شکستن چیزی تو خونه پیچید . صدا از طرف اشپزخونه می اومد . به فرشاد نگاهی انداختم . دریغ از یه حرکت کوچولو . سعی کردم اروم باشم . ممکنه توهمی شده باشم . اما اگه دزد باشه چی ؟
اروم از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون . به سمت اشپزخونه حرکت کردم اما یه لحظه سر جام وایسادم . اگه مسلح باشه که سر دو دقیقه دخلمو در میاره .
صدا دوباره تکرار شد . این بار با شدت بیشتر . هر لحظه بیشتر می ترسیدم . ارمینم که توی حموم بود و انگار اصلا صداها رو نمی شنید .
با ترس به اطرافم نگاهی انداختم . چشمم خورد به یه بشقاب و چاقو . دو دل چاقو رو برداشتم و توی یه حرکت وارد اشپز خونه شدم . با دیدن اشپزخونه بهت زده سر جام ایستادم . چندین تکه ی شیشه روی کف اشپزخونه ریخته بود . بشقاب ها رسما خاکشیر شده بود . نگاهی به اطرافم انداختم . هیچ کس نبود . هیچ کس
دیگه داشتم دیوونه می شدم . تو این خونه ی جهنمی چه خبر بود ؟
به طرف اتاق حرکت کردم که یه لحظه حس کردم صدای قدمی غیر از قدمهای خودم می شنوم . اروم وایسادم . با دقت به اطرافم گوش دادم . حدسم درست بود . صدای قدم ها از توی اتاق کنار حموم میومد . گفتم : شاید ارمین از حموم اومده بیرون . شایدم هومن اینا برگشتن .
برای اینکه خیالم راحت بشه به طرف حموم حرکت کردم . صدای شیر اب بدترین صدایی بود که تو اون لحظه می تونستم بشنوم .
با صدایی که بزور از گلوم خارج میشد گفتم : ارمین ..
ارمین –جانم ؟
چشمامو بستم و سعی کردم خونسرد باشم : هیچی .
با صدای داد فرشاد به طرف اتاق دوییدم . فرشاد با صورت روی زمین افتاده بود . کنارش چند قطره خون بود .

. دیگه طاقت نیوردم و شروع کردم ارمین رو صدا زدن . دو دقیقه بعد ارمین لباس پوشیده ، نپوشیده از حموم بیرون اومد و با ترس گفت : چی شده ؟ چی شده ؟
به فرشاد اشاره کردم . دو دستی کوبید تو سرش . با سرعت اومد کنارمون . زانو زد و فرشاد رو برگردوند . مدام به اطرافم نگاه می کردم . انگار می ترسیدم کسی تو خونه باشه .
ارمین –بهنام با توام .
سرمو بالا گرفتم و بهش خیره شدم . هنوز تو بهت بودم : کمکم کن بلندش کنم . باید بزاریمش روی تخت .
سری تکون دادم و پاهاش رو گرفتم . ارمین هم سرشو . یا خدایی گفتم و بلندش کردیم و گذاشتیمش رو تخت .
ارمین چند بار به صورتش سیلی زد که فرشاد بالاخره چشماش رو باز کرد . نفس راحتی کشیدم . با یاداوری اتفاقات ترس کمی تو دلم رخنه کرد که تو همین لحظه در باز شد و هومن و رابین با سر و صدا وارد خونه شدن .
*********
اتاق توی سکوت بدی فرو رفته بود و این سکوت ترسمو بیشتر می کرد . بهشون خیره شدم . رابین به مبل لم داده بود و مبهوت به فرشاد نگاهی میکرد . هومن زیر لب غر می زد و هی توی اتاق راه میرفت . ارمین هم وی لبه ی تخت نشسته و سرش رو تو دستاش گرفته بود .
فرشاد هم ...
با صدای داد رابین از جا پریدم : دیدی گفتم ؟ دیدی گفتم ؟ خوبتون شد ؟ بدبخت مگه من نگفتم خطر داره .
ارمین پوزخندی زد : تو که اره ، تا گند کار در میاد خودتو میکشی عقب . کل تقصیرا هم میفته گردن ما .
رابین غرید : نذار بیام دهنت رو اسفالت کنم ارمین .
ارمین – مگه دروغ میگم ؟ غیر از اینه که وی یا رو از پیش دوستای نکبت حنابعالی اوردیم ؟
بعد اداشو در اورد : بخدا طوری نمیشه . طوری شد من پشتتونم ...
با چشای گشاد شده به کل کلشون نگاه می کردم . نمی فهمیدم دعوا سر چیه ؟ وی یا دیگه چه صیغه ایه ؟
هومن داد زد : خفه شید . با جفتتونم .
برگشت طرف ارمین و گفت : وقتی این اتفاقا می افتاد جنابعالی کدوم گوری بودین ؟
ارمین اخمی کرد : حموم .
چشای همشون گشاد شد . رابین غرید : همینه دیگه . مریض رو ول کردی رفتی حموم چیکار کنی ؟
پوفی کشید : بهنام کنار فرشاد بود .
رابین – اخه این پسره ...
سرمو انداختم پایین و با صدایی که بزور از گلوم خارج می شد گفتم : من میخوام برم خونمون .
برگشتن طرفم . هومن نفس عمیقی کشید و سرشو تکون داد : بلند شو می برمت .
نگاش کردم . باید به هومن می گفتم . تنها کسی که راحت تر می تونم باهاش ارتباط برقرار کنم . حتما باید بهش می گفتم . در غیر این صورت دیوونه شدنم صد در صد بود .
از جام بلند شدم . یه دفعه ارمین گفت : بهنام ؟
برگشتم طرفش و سوالی بهش خیره شدم . با شک نگام کرد : چرا وقتی حموم بودم صدام کردی ؟
مات شدم بهش .

با بدترین اعصاب ممکن وارد خونه شدم . بابا جلو روم ظاهر شد . از دیدن ناگهانیش به قدری شوکه شدم که از ترس یه قدم رفتم عقب .

بابا- چرا با کفش اومدی تو خونه ؟

نگاهی به پام انداختم . راست می گفت . اینقدر عصبی و ناراحت بودم که حواسم به کفشام نبود .

زیر لب حواسم نبودی گفتم و رفتم تا کفشم رو در بیارم . بابا که معلوم بود توپش پره شروع کرد غر غر کردن : همینه دیگه . پسر بزرگ کن بشه عصای دستت میشه بلای جونت .

لبمو با حرص جوییدم و بهش خیره شدم : کفشمو که در اوردم . دیگه چرا داد و بیداد می کنین ؟

بابا- امشب کدوم گوری بودی ؟

صاف وایسادم و بهش خیره شدم : باشگاه .

بابا- از کی تا حالا باشگاه رفتن تا ساعت 12 نصف شب شده ؟

پوفی کشیدم و ملتمس گفتم : بابا گیر نده . حالم خوب نیست به جون مامان .

اومدم برم که بازومو کشید و یلند گفت : دارم باهات حرف می زنم . جواب بده

صدای مامان مانع شد تا جوابش رو بدم : چه خبرته مسعود ؟ چیکار داری بچه مو ؟

بازومو از تو دستش کشیدم بیرون که فریاد زد : چیکارش دارم ؟ دیوونه ام کرده خانم . روانیم کرده . به کی بگم ؟ اقا به کی بگم ؟ من غلط کردم اینو پس انداختم . غلط کردم

بغض کردم . خدا می دونست دلش از کجا پر بود داشت سر من خالی می کرد . خودم اعصاب نذاشتم رفتار بابا بدترش کرده بود .

با صدایی که سعی می کردم نلرزه و بغضمو پنهون کنه گفتم : چیکار کردم مگه ؟ با دخترا تیک زدم ؟ زهرماری خوردم ؟ کسی گفته پسرت با دختر مردم ریختن رو هم ؟ چیکار کردم که از بودنم پشیمونین ؟ چرا الان دارین سرم داد می زنین ؟ چون دیر اومدم ؟ چرا علتش رو نمی پرسین ؟ چرا هیچ وقت علت کارام رو نمی پرسین ؟ شاید دلیلش واسه تون قانع کننده باشه ، تا هی حرص و جوش نخورین و بی جهت سرم داد نزنین . دیشب با سر پاپیچی شده اومدم خونه . نگفتی بهنام چت شده ؟ چرا سرت رو بستی ؟

اب دهنم رو قورت دادم : تصادف کرده بودم بابا . دو ساعت بیهوش بودم . چرا نپرسیدین ؟ چرا ..

پوفی کشیدم و خودمو پرت کردم توی اتاق . نفسمو عصبی فوت کردم بیرون . احمق .. .احمق .. اون چرت و پرتا چی بود می گفتی ؟ شدی عین دخترا ... اه . پسره لوس .

خودمو انداختم رو تخت و چشمامو بستم . دلم پر بود . خیلی زیاد . بابا خیلی بی منطق باهام رفتار می کرد . خیلی زیاد .

دیشب که اومدم خونه انتظار داشتم حداقل بپرسه که سرت چی شده ؟ توقع داشتم وقتی سر باندپیچی مو می بینه کمی نگران بشه . نه اینکه قربون صدقه ام بره . حداقل چشاش مشخص کنه که نگرانمه .

توقع زیادی بود ؟ شاید من خیلی پر توقع شده بودم . چرا هیج وقت نمی تونستم یه رابطه ی خوب باهاش برقرار کنم ؟ چرا حتی می ترسیدم برای خریدن کارت شارژ بهش بگم پول می خوام ؟ چرا همیشه باید مامان واسطه باشه بینمون ؟

پوزخندی رو لبم نشست . مامان واسطه نبود . یه چرم دراز و یه سگک فلزی واسطه بود . یه واسطه ی سخت .

بغضمو قورت دادم و تو جام جا به جا شدم . چند لحظه ای میشد صداها خوابیده بود . اخمی کردم . مامانم نپرسید . انگار حق با بابا بود . من تو این خونه اضافی بودم . چه حس بدیه . لعنت به این حس .

صدای تق تق باعث شد همون طور که دراز کشیدم کمی سرم رو بلند کنم و به در خیره شم . صدای مامان بود : بهنام ؟

لبخند محوی رو لبم نشست . اما خودمو انداختم روی تخت و هومی گفتم .

مامان –هوم و زهرمار . در رو باز کن .

خنده ام گرفت . اخلاقش بود . قربون صدقه ی بچه هاش نمی رفت . کلا از این تریپ ها خوشش نمی یومد .

-خوابم میاد مامان .

مامان-لوس نکن خودتو . در رو باز کن . برات شام اوردم

با شنیدن اسم شام تو جام سیخ نشستم . ای جان غذا .

بشمر سه به طرف در حمله کردم و در رو باز کردم . مامان خنده اش گرفته بود .

-کو ؟ کجاست ؟

با دیدن دست خالیش اخمی کردم : غذا کجاست ؟

خندید : الان میارم ولی قبلش کارت دارم .

سرمو اروم تکون دادم و از در کنار رفتم . اروم اومد تو اتاقم .

خودمو انداختم رو تخت و به سقف خیره شدم . مامان روی صندلی چرخدار کامپیوترم نشست و بهم خیره شد .
هر دو سکوت کرده بودیم . انگار منتظر بودیم یکی مون شروع کنه .
مثه همیشه طاقت نیاوردم و گفتم : بله ؟
تکیه شو داد به صندلی و به چشام خیره شد : چه خبر ؟
چونه مو انداختم بالا : خبری نیست . می گذره .
چرخی زد : باشگاه چطوره ؟
-مامان ... اومدین این چیزا رو بگین ؟
خندید اما همچنان گفت : بهنام ... جوابمو بده .
لبخند بی روحی زدم و به سقف چشم دوختم : خوبه . حداقل از خونه بهتره ..
پوزخندی زدم . خونه ...
نگام کرد : کی تصادف کردی ؟
نگاش کردم : مگه فرقیم می کنه ؟
-خودتو لوس نکن میگم ...
اهی کشیدم : دیشب
از جاش بلند شد و رو لبه ی تخت نشست . اروم باند رو باز کرد . جلوشو نگرفتم . گذاشتم بازش کنه .
نگاهی به زخمم انداخت . چینی به بینی ش انداخت و گفت : چه زخمی هم هست ..
سرمو برگردوندم . ادامه داد : برگرد می خوام ببندمش ..
-نمی خواد . خودم می بندمش
مامان – میگم برگرد ..
نگاش کردم : بشین .
روی تخت نشستم . شروع کرد باند رو دور سرم چرخوندن . به حرکت دستش خیره شده بودم و رفته بودم تو عالم هپروت که اروم گفت : دیشب که نبودی بابات نگران شد .
برگشتم سمتش . داشت شوخی می کرد ؟
-شوخی می کنی ؟
اخم کرد : مگه من با تو شوخی دارم
لبخند زدم : نه
نفسشو پرصدا فوت کرد : چرا از بابات فرار می کنی ؟
-بی خیال .
- بهنام ؟
-هوم ؟
-جواب بده
-بگم که چی بشه ؟
-لابد یه اتفاقی میفته دیگه . بگو
-ول کن مامان ..
خودمو انداختم رو تخت : می خوام بخوابم
نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد و به سمت در رفت . به در که رسید مکثی کرد : کاری داشتی من بیدارم .
چراغ رو خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت .
من موندم هزار تا فکر ...
********
کلافه پوفی کشید به چشام خیره شد : چرا اذیت می کنی اخه ؟
با حرص گفتم : اقا من نمی دونم . چه گیری کردما . اه . چرا ول نمی کنی ؟ ادمم اینقدر سریش ؟؟؟
بازوم رو گرفت و گفت : بهنام . حال فرشاد بدتر شده می فهمی ؟
-به من چه مرد حسابی ؟
ارمین دستشو به حالت تسلیم بالا اورد : خیلی خب بابا . چرا عصبی میشی ؟ داد نزن ... ا ! فکر می کنن مزاحمت شدم
-نشدی ؟
با حالت تهدید امیز گفتم :به من نزدیک نشو . نه تو و نه دوستات . خواهش کردم . فهمیدی ؟ نزدیک نشو
پوفی کشید و زیر لب گفت : برو بابا . حالا انگار کی هست ؟
خودمو زدم به نشنیدن و از کنارش رد شدم . اینا دیگه کین ؟ ادمم اینقدر چسبان ؟ ول کنم نیست .
من عمرا دیگه به چهار کیلومتری تون نزدیک بشم . مگه از جونم سیر شدم ؟
با یاد اوری اتفاقات مو به تنم سیخ شد . سرمو با شدت تکون دادم و سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم .
صدای استاد تو کلاس پیچید : همگی جمع شین
به وسط کلاس رفتم . به دستور امینی یه دایره تشکیل دادیم و منتظر بهش خیره شدیم .
شروع کرد نرمش دادن . از بخت بد ارمین دقیقا روبروم افتاد . ازش رو برگردوندم و به استاد خیره شدم . چند ثانیه گذشت که ارمین شروع کرد زیر لب چیزی گفتن .
نمی فهمیدم چی میگه ؟ اعصابم بهم ریخته بود . حرکات رو درست انجام نمی دادم . با دقت به حرکات لب هاش خیره شدم تا بفهمم حرف حسابش چیه ؟
زیر لب غریدم : چی می گی ؟
لبش رو تکون داد . ناخواسته داد زدم : چی می گی توام ؟
همه ساکت بهمون خیره شدن . اوپـــــــس .. گند زدم
لبخند کج و کوله ای تحویلشون دادم که استاد بلند گفت : چرا نظم کلاس رو بهم می ریزی ؟
خودمو جمع و جور کردم که با شنیدن حرف بعدیش سرجام خشک شدم : 100 تا دراز نشست میری .
پاهام شروع کرد لرزیدن . صد تا . مامانم اینا ..
من از دراز نشست متنفرم .
نالیدم : استاد ولی من ..
استاد – 120 تا
رنگم پرید : استاد خواهش می کنم
استاد -140 ادامه بدی می کنمش 200 . برو ببینم
دهنم رو باز کردم ت اعتراضی کنم اما نتیجه ی تموم زور زدنام شد یه چشم ضعیف .
مرده شور قیافه ی نحست رو ببرن ارمین که هر چی می کشم از دست تو می کشم . لعنتی .
نرمش تموم شد . خدا خدا می کردم که استاد فراموش کرده باشه اما زهی خیال باطل . حالا بدتر از اون این بود که گفته بود به ارمین تا شماره ی دراز نشستام رو بشماره ..
خدای من از این بدتر هم می شد ؟ نه خدا وکیلی می شد ؟ اگه به شانس منه که صد در صد می شد . با حرص به نیش باز شده اش خیره شدم . غریدم : ببند تا نبستمش .
ارمین – حرص نخور پوستت خراب میشه
و پق زد زیر خنده .
دندونم رو محکم رو هم فشار میدادم . بزور گفتم : ما که بالاخره تنها می شیم . مگه نه ؟
لبخندی زد : خیلی باحالی جون تو .
-جون عمه جونت پسره ..
ارمین –فحش نده عزیزم . زشته . خوبیت نداره
لبخند گنده ای زد : برو تشک بیار پسرم
دستمو محکم مشت کردم و بهم فشار دادم . بی مزه ی مسخره . روزمو به گند کشید . اه

دستمو محکم مشت کردم و بهم فشار دادم . بی مزه ی مسخره . روزمو به گند کشید . اه

با حرص به طرف وسایل رفتم و تشک رو اوردم . اسمم بهنام نیست اگه سر جات نشونمت اق ارمین .

********

ارمین -72 . 74 . 76 . 80 . 85 و..

همونطور که نفس نفس می زدم با تمسخر گفتم : شمردنم که بلد نیستی به سلامتی

چپ چپ نگام کرد : دارم بهت لطف می کنم . 100 .

خنده امو قورت دادم و دوباره شروع کردم . صدای استاد اومد : چند تا رفته ارمین ؟

ارمین با جدیت گفت : 105 تا

لبخندم رو پشت سرفه ام قایم کردم . هر چند وظیفه اش بود که ط.وری بشمره که 140 تا دراز نشست رو کامل نرم . اخه خودش این شر رو به جونم انداخته بود اما حس کردم کمی نظرم بهش عوض شده . دیگه حس نمی کردم خیلی ازش متنفرم . نه اینکه عاشقش بشم اما به اون شدت قبل ازش متنفر نبودم

********

فرشاد –سوار شو می رسونیمت

لبخند بی سر و تهی زدم : ممنون خودم می رم

رابین – سوار شو خودتو لوس نکن

تعارف کردنشونم به درد عمه مژگانم می خورد . پوفی کشیدم و سوار شدم .

فرشاد و هومن جلو نشسته بودن . رابین و ارمین هم کنار من .

به بیرون خیره شدم . هوا گرفته بود . انگار نه انگار اخرای بهاره و کم کم داریم به تابستون نزدیک می شیم .

ابرها باعث شده بودن هوا خیلی تاریک تر از اون چه که هست نشون بده . اهی کشیدم . از هوای ابری خوشم نمی یومد . دلم می گرفت . می شدم عین بچه های دو ساله ...

تو اون لحظه ها دوست داشتم برم بغل یه نفر و هی اه بکشم . هی اه بکشم ...

چقدر خوب می شد ..

اه جگر سوزی کشیدم . صدای رابین اومد : حالت خوبه ؟

بدون اینکه برگردم سرمو تکون دادم . لبمو خیس کردم و اروم گفتم : چیزه ... اومم .. میشه یکم دور بزنیم ؟ البته اگه دوست دارین

شاید به خودشون می گفتن چقدر پرروئه . شایدم بهم چشم غره می رفتن و تو دلشون بهم فحش می دادن . شاید بعدا تو خونه شون بهم دیگه می گفتن این پسره تعارف سرش نمی شه ...

اما من دلم گرفته بود . خیلی زیاد . احتیاج داشتم تو خلوت خودم بمونم . کمی با خودم خلوت کنم تا اروم بگیرم .

بی هیچ حرفی شروع کرد حرکت کردن . چشمام رو بستم و رفتم تو فکر .

وقتی که تنگ غروب

بارون به شیشه می زنه

همه غصه های دنیا

توی سینه ی منه

توی قطره های بارون

میشکنه بغض صدام

دیگه غیر از یه دونه پنجره

هیچی نمی خوام

پشت این پنجره میشینم و اواز می خونم

منتظر واسه رسیدنت تو بارون می مونم

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره

منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره

( پنجره – سیاوش قمیشی )

چقدر دوست داشتم یه رفیق داشتم . یه برادر . یه محرم ..

کسی که بتونم باهاش حرفامو در میون بذارم . که دلم گرفت سرمو بذارم رو شونه اش و اروم بغضم رو باهاش تقسیم کنم

بابام که از وجودم ناراحته . چقدر تلخه ..

چقدر تلخ ...

********

هوا تقریبا تاریک شده بود که ارمین اینا رسوندنم خونه . لبخندی به صورتشون زدم و وارد خونه شدم . چراغ اتاقم روشن بود . با ناراحتی اخم کردم . میدونن خوشم نمیاد کسی بره تو اتاقم ها . می دونن سگ میشم ولی کیه که گوش بده ؟

پوفی کشیدم و کوله ام رو روی شونه ام جا به جا کردم . هنوز قدم از قدم بر نداشته بودم که سر جام خشکم زد .

چشمم رو ریز کردم . اروم خم شدم و به قطره های خون خیره شدم . با چشم گشتم دنبال منبع خون که یه دفعه خون تو بدنم یخ بست

دستمو دراز کردم و حیوون زبون بسته رو برداشتم . اخمام هر لحظه بیشتر تو هم می رفت . یه ادم احمق یه میخ بزرگ کرده بود تو قلب یه گنجیشک .

چه ادمایی پیدا میشن . طفلی این زبون بسته ...

اهی کشیدم . برش داشتم و بهش خیره شدم . چه ظالم بوده طرف

چشمم خورد به پنجره ی اتاقم . سایه در حال قدم زدن بود . عصبی غریدم : حالت رو می گیرم . کی اجازه داده برین تو اتاق من ؟ شیما ... شیما...

گنجشک رو انداختم رو سطل زباله ای که توی حیاط بود و با سرعت به سمت هال حرکت کردم . سریع کفشم رو بیرون اوردم و به طرف اتاقم راه افتادم . خونه توی تاریکی مطلق فرو رفته بود . جای تعجب داشت . بقیه چه جوری تو تاریکی تو خونه نشسته بودن ؟

کلید برق رو زدم و به اطرافم خیره شدم . چشمم خورد به یادداشتی که چسبونده بودنش روی آینه ی هال . به سمتش رفتم و کاغذ رو کندم و شروع کردم خوندنش : سلام . با بابات و بچه ها رفتیم خونه ی مامان جون ( مادر مادرم ) . خواستی بعد از کلاست بیا .

مادرت ..

شونه امو انداختم بالا و اومدم برگردم که چشمام گشاد شد . پس اون سایه چی بود ؟

نفسم تو سینه ام حبس شد . لابد دزدی چیزی اومده خونمون . حالا چرا رفته بود توی اتاق من ؟ خیلی هم ریلکس به نظر می رسید . داشت توی اتاق من قدم میزد .

کوله ام رو از رو شونه ام برداشتم و به سمت اشپزخونه حرکت کردم تا چاقویی چیزی بردارم که یه نفر پاهام رو کشید . با صورت پخش زمین شدم .

صدای نفس هام بدجوری بلند شده بود . حس می کردم حتی نفس هامم وحشتناک و ترسناکن . مطمئن بودم دخلم در اومده . این طور که بوش می اومد طرف خیلی زور داشت و این منو بدتر به وحشت می انداخت

سعی کردم برگردم که دستمو سریع گرفت و پیچوند . ناله ام در اومد .

دستمو گذاشت روی کمرم

نشست روی کمرم . درد دستم همراه با سنگینی وزنش همه و همه باعث شده بود تحملم کم بشه . هیچ رقمه نمی تونستم تکون بخورم .

چشمام رو بسته بودم . زیر لب مدام خدامو صدا می زدم . امیدوارم بودم یه نفر بیاد کمکم کنه . ولی دریغ از یه کمک ...

نمی دونم چقدر گذشت که یه دفعه چراغها روشن شد و صدای کودکانه ی سنا تو کل خونه پیچید : بهنااااااااااااااااام جوووون
اگه تو حالت عادی بود صد در صد خودمو توی اتاقم قایم می کردم . بس که بهم می چسبید . اما تو اون لحظه خیلی خوشحال شدم . یعنی خیلی ها .
دیگه از اون فشارها خبری نبود . اروم روی زمین نشستم که سنا با دو اومد سمتم و خودشو پرت کرد روم . نفسم بند اومد : سلام عمو جون . خوبی ؟
مخم به کار افتاد . اون یارو چه جوری از خونه بیرون رفته بود ؟ مگه میشد سنا اونو ندیده باشه ؟ حالا درسته این دختره خیلی گیج میزنه و خل هم هست ولی کور که نیست
سنا رو گذاشتم رو پام و با ملایمترین لحنی که از خودم سراغ داشتم گفتم : سنا جان ، عزیزم تو اینجا کسی رو دیدی عمو جون ؟
بهنام و این همه خوش اخلاقی محاله ، محاله ، محالههههه
-اره عمویی
خنده از رو لبام ماسید : کی رو ؟
توی همین لحظه مامان و نشاط و پدرم وارد خونه شدن . زیر لب سلامی گفتم و دوباره به سنا خیره شدم : خوب معلومه خودت رو
بلند زد زیر خنده . با حرص محکم زدم تو سرش که نشاط گفت : ا ؟ نزن بچه رو . گناه داره .
-بره بمیره . دختره اشگول . منو اسگول کرده
از جام بلند شدم که بابا گفت : بهنام ؟
برگشتم و منتظر بهش خیره شدم : فردا جایی نرو مهمون داریم
-کی به سلامتی ؟
بابا – خواستگار برای نشاط . یادت رفت ؟
-اها . خوب بیان . به من چه ؟
با حرص گفت : بهنام شروع نکن . حوصله ندارم ها
پوفی کشیدم : چشم . حالا داماد کی هست ؟
-ارشان . ارشان اعتمادی .
بی حوصله سری تکون دادم : مبارکه
و وارد اتاقم شدم
ارمین
صدای قهقهه ی فرشاد شیشه های خونه رو به لرزه می نداخت . با خنده گفتم : ببند فرشاد تا خودم نبستمش .
فرشاد که از شدت خنده سرخ شده بود گفت : شوخی می کنی ؟
سرمو به علامت نه تکون دادم و بشقاب ها رو از روی میز برداشتم . به سمت اشپزخونه حرکت کردم
فرشاد –خداییش چه برادر زنی قراره نصیب داداشت بشه . من از همینجا بهش تسلیت میگم واقعا .
رابین کتابی رو از توی کتابخونه برداشت و روی مبل نشست : وای وای ... اونم بهنام . چه شود
هومن – این جوریا هم نیست . مگه بهنام چشه ؟
سری تکون دادم و کنارش نشستم : ببین چیز خاصیش نیست اما لوسه . خیلی هم لوسه
هومن شونه اش رو انداخت بالا : نه اتفاقا . رفتاراش معمولیه . حالا اسم خواهرش چی هست ؟
-نشاط . ببین هومن .. بهنام پسر خوبیه اما دلم میخواد حالش رو بگیرم . ببین خیلی سرکش و گستاخه . خیلی گستاخه . یه نفر باید ادبش کنه
هومن – خوب گستاخه که گستاخه به شما چه ؟
-ببین من نمی تونم با همچین ادمایی سر کنم . شیطونه میگه بزنم یه بلایی سرش بیارم
هومن چشاش گشاد شد : ارمین دیوونه بازی در نیار
اما من خبیث تر از همیشه لبخندی زدم و به گلدون خیره شدم

بهنام
روی مبل لم داده بودم و به کارای مادرم خیره شده بودم . چنان تو هول و ولا افتاده بود که حد نداشت . حالا انگار رئیس جمهور میخواد بیاد خونه مون . بابا یه مهمون ساده اس دیگه . اینقدر دنگ و فنگ نداره . صدای زنگ در بلند شد . مامان محکم کوبید تو صورتش : خاک به سرم اومدن . مسعود برو در رو باز کن .
قیافه ی بابا دیدنی بود . به قدری هول کرده بود که بیا و ببین
بابا – نشاط بره
مامان چشم غره ای بهش رفت : چرند نگو . برو ببینم
بابا خودشو انداخت توی اتاق خواب . این یعنی من نمیرم .
صدای زنگ خونه برای بار دوم به صدا در اومد . مامان شروع کرد دور خودش چرخیدن : بابا من می رم . کشتین خودتونو .
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم . نفسمو اروم فوت کردم و در رو باز کردم . چشمم خورد به یه خانم حدودا 48- 43 ساله شروع کرد سلام و احوال پرسی کردن . تعارفشون کردم داخل شن . بعد از اون خانمه یه دختره دیگه که بهش می خورد حدودا 30 ساله باشه وارد شد . چشمم خورد به یه پسر که موهاش سمت من بود و با مرد پشت سرش ( که از دست گل توی دستش می شد حدس زد داماده ) حرف می زد . تو دلم شروع کردم بد و بیراه گفتن : خوب بیا تو بعد حرف بزن . می میری ؟ چه ریلکسه .
سرفه ی مصتوعی کردم که پسره برگشت . برگشتن طرف همانا و چشمای من شبیه فلکس شدن هم همان .
ا ؟ اینکه ارمین گند اخلاقه خودمونه . این اینجا چیکار می کنه ؟

هنوز تو بهت بودم که در کمال ناباوری ارمین اومد جلو و بغلم کرد . فکم از این دیگه باز تر نمی شد . این چش شده ؟ نکنه چیز خورش کردن ؟

-خوبی بهنام جان ؟

زمزمه وار گفتم : ممنونم . شما انگار یه هوا بهترین

جوابی نداد . شاید نشنید . شایدم خودشو به نشنیدن زده بود . در هر صورت مهم نبود . به اقا داماد تعارف کردم وارد شه .

چی بگم از محسناتش که هر چی بگم کم گفتم مادر . اره پسرم . یه چیزی بود تو مایه های گودزیلا . اخ نه ببخشید این که مشخصات ارمینه

جدا از شوخی قیافه ی معمولی داشت اما چیزی که باعث شده بود کمی به دلم بنشینه شرم و حیای مردونه اش بود . وقتی که تعارفش می کردم با احترام حرف می زد و تو صورتم نگاه نمی کرد . برام جالب بود . خیلی جالب

واقعا چرا ارمین به این داداش دسته گلش نرفته بود ؟ هی هی

بالاخره بعد از دو ساعت تعارف اقا دوماد هم وارد شد . اومدم برم توی اتاقم که با چشم غره ی پدر محترمه از تصمیمم منصرف شدم و کنار ارمین نشستم . واقعا دلم نمی خواست یه لحظه توی همچین جایی بمونم . از مراسم خواستگاری و این چیزا زیاد خوشم نمیومد

سرم رو انداختم پایین و با پام شروع کردم گل های قالی رو لگد کردن

چی می شد اگه بابا میذاشت برم تو اتاقم ؟ نه چی میشد ؟

صدای ارمین باعث شد سرمو بگیرم بالا و بهش خیره شم : به سلامتی داریم فامیل می شیم ؟

لبخند تصادف کرده ای تحویلش دادم . من حاضرم برم زیر تریلی 18 چرخ با این پسره بداخلاق فامیل نشم

اومدم یه چیزی بهش بگم که اقای پدرم گفت : خیلی خوش اومدین

خانم اعتمادی جا به جا شد : ممنون از محبتتون . ببخشین زحمت دادیم

بی حوصله به تعارف های صد من یه غازشون نگاه می کردم . اخ چی میشد من الان توی اتاقم بودم ؟ بعد می رفتم پشت کامپیوترم می نشستم . بعد می رفتم نت گردی می کردم ؟

اخ چی میشد ؟

نمی دونم چقدر گذشت که خانم اعتمادی گفت : عروس خانم چایی نمیارن ؟

مادرم لبخندی زد : البته و با صدای بلند تری گفت : نشاط جان ؟ دخترم ؟

اروم خیز برداشتم : پدر اگه اجازه بفرمایین من ...

بابا –بشین بهنام جان

-ولی ...

خانم اعتمادی –شاید اقا بهنام از حضور ما ناراحت هستن

کمی شرمنده شدم : نه این چه حرفیه ؟ من فقط ...

ارمین اروم لباسم رو کشید و زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم گفت : بگیر بشین تا بابا نزده لهت کنه

با چشای گشاد شده بهش خیره شدم . تشر زد : بتمرگ دیگه

با اخم نگاش کردم : بتمرگ و ... . مثلا داریم فامیل میشیم . چرا ادب نداری ؟

روشو ازم برگردوند و زیر لب چیزی شبیه برو بابا گفت . با حرص دستمو مشت کردم . حالم ازت بهم می خوره . کاش این وصلت سر نمی گرفت

چند ثانیه بعد نشاط با به سینی چای وارد شد . از پدر ارمین شروع کرد تعارف کردن . بعد به مادر و خواهرش بعد به ارمین بعد به خانواده ی خودمون و در نهایت به ارشان .

اروم اومد کنار پدرم نشست . یه دفعه چشمش خورد به من . لبخندی به صورتش زدم . استرس داشت و این توی چشماش به وضوح دیده میشد

اقای اعتمادی رو به پدرم کرد و گفت : خوب قربان اگه اجازه بفرمایین بریم سر اصل موضوع

پدرم لبخندی زد : اجازه ی ما هم دست شماست . بفرمایین

اقای اعتمادی سرفه ای کرد و ادامه داد : خوب خودتون می دونین که غرض از مزاحمتمون این هست که دختر خانم گلتون رو برای پسرم خواستگاری کنم . حالا دیگه ریش و قیچی دست شماست . پسرم رو به غلامی قبول می کنین یا نه ؟

ارمین پوزخندی زد . زیر لب گفت : بدبخته هر کی با این احمق ازدواج کنه

برگشتم طرفش . با خواهر من بود ؟

غریدم : چی گفتی ؟

پدرم سرفه ای کرد و لبخندی زد : البته مهم نظر دخترمه . اجازه بدین ما یه مدتی فکر کنیم بعد نتیجه ی نهایی رو بهتون اعلام می کنیم
اقای اعتمادی لبخندی زد و به بقیه اشاره ای کرد و اونا هم از جاشون بلند شدن . خانم اعتمادی گفت : خوب دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشیم
مادرم از جاش بلند شد : چه مزاحمتی ؟ تشریف داشتین حالا
کجا تشریف داشته باشن اقا ؟ من اعصاب معصاب ندارم ها . میزنم این ارمین رو له می کنم
خواهر ارمین خندید : خیلی ممنونم . ایشالله اگه وصلت سر گرفت مزاحم میشیم
خلاصه بعد از کمی تعارف تیکه پاره کردن از خونه زدن بیرون .
یعنی قرار بود با ارمین فامیل بشم ؟
هه
عمرا

*******
رابین

- هومن جوووووووووووووووووون ؟؟؟؟؟؟؟؟
هومن - زهرمار
- ا ؟ نامرد نباش دیگه
هومن - غلط کردی . اینقدر به من نچسب رابین
-هومن ؟ جون من . فقط همین یه بار . هومن ؟
- نــــه
- هومن جون ؟ نوکرتم . تروخدا . رفیق ؟ هومن ؟ خاک پاتم . هومن
- اه رابین . میگم نه یعنی نه دیگه . اینقدر سریش نباش با همین اتو می کوبم تو سرتا
- مرگ من داداش . ببین میفتم . تروخدا . هومن نوکرتم . تروخدا .
پوفی کشید و چپ چپ نگاهی بهم انداخت
نیشم رو باز کردم : می رسونی ؟
هومن - تو انگار زبون خوش حالیت نیست نه ؟ دارم میگم رسالتی می فهمه جفتمونو اخراج می کنه .
لبخندم عمیق تر شد : بابا هیچ استادی بخاطر تقلب اخراج نمی کنه
هومن - اولا رسالتی هیچ کس نیست دوما ، با ضایع بازی های جنابعالی عمه ی منم اخراجت می کنه
خندیدم . غرید : ببند .
چشمامو باریک کردم : می رسونی
چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید : خسته ام کردی رابین
-اخی . خسته نباشی واقعا . حالا می رسونی یا نه ؟
-کشتی منو . باشه
لبخند بزرگی زدم : خیلی اقایی
- شما خانمی
اروم زدم تو سرش : نیم ساعت دیگه کلاس داریم . زود باش
باشه ای گفت و مشغول اتو زدن لباساش شد .

********
در حالی که کفشام رو رو زمین می کشیدم به سمت هومن و مرتضی حرکت کردم .
مرتضی با خنده گفت : نمره مونو ببینیم یاد درجه ی یخچال نیفتیم صلوات
زهرخندی زدم . تکیه ام رو دادم به دیوار و اروم سر خوردم
هومن مرتضی رو هل داد و اومد کنارم : داداش چت شد ؟ حالت خوبه ؟ داداش ؟؟
شقیقه هام رو فشار دادم . با صدایی که از ته چاه می اومد گفتم : میفتم .
بغضمو اروم قورت دادم . هومن با بهت گفت : بخاطر این ناراحتی دیوونه ؟
مرتضی اومد کنارمون : بابا پاشو زشته . افتادی که افتادی . بچه ها دارن نگامون می کنن
با ناراحتی بهش خیره شدم . حال من بخاطر نمره ای که قرار بود بگیرم بد نبود . اصلا نمره برام مهم نبود
حال من بخاطر چیز دیگه ای خراب بود . کی می فهمید حالمو ؟ هیچ کس
نگاهی به هومن انداختم : داداش میشه بریم خونه ؟ حالم خوب نیست
گنگ نگام کرد . ملتمس بهش خیره شدم . لبخند مهربونی زد و دستم رو گرفت تا بلند شم .
با مرتضی خداحافظی کردیم و به سمت حیاط حرکت کردیم . وسط راه بود که چشمام سیاهی رفت و افتادم زمین .
هومن کنارم زانو زد :حالت خوبه ؟ دستمو بگیر ...
دستمو گرفتم جلو صورتش . شقیقه هام رو محکم فشار دادم . زهر خندی رو لبم نشست . بازم همون درد لعنتی ...
باز هم ...

اقای رحمانی یکی از استادامون چشمش خورد بهمون . سریع خودشو رسوند بهمون . رو به هومن پرسید : چش شد ؟
هومن شونه هاشو انداخت بالا : نمی دونم استاد
بزور گفتم : حالم خوبه .
از جام بلند شدم و رو به استاد کردم : شرمنده نگرانتون کردم . با اجازه
اومدم برم که گفت : مطمئنی حالت خوبه ؟
لبخندی به صورتش زدم : بله . ممنون از لطفتتون
از دانشگاه زدیم بیرون . سوار ماشین شدیم که هومن یه دفعه گفت : میرم اب میوه ای چیزی بگیرم . فکر کنم فشارت افتاده
اومد از ماشین پیاده شه که دستشو گرفتم . برگشت طرفم : جانم ؟
دستشو ول کردم : هیچی ببخشین
درست نشست و نگام کرد : چت شده تو ؟ قبل از امتحان که حالت خوب بود ؟
سرمو تکون دادم و برگشتم سمت شیشه ی ماشین . گفتم : هیچی نیست
هومن - معلومه هیچی نیست . چی شده ؟ مگه رفیق نیستیم ؟
-خسته ام کردی هومن . خسته ام کردی . چی رو میخوای بفهمی لعنتی ؟
هومن ساکت شد . خوب می دونست این مواقع نباید حرفی بزنه و گرنه میزنم لهش می کنم
اهنگ بعدی شروع شد . چقدر اهنگش حرف دل منو می زد . به نقطه ای نا معلوم خیره شدم .
خسته بودم . خسته ی خسته . قبل از امتحان حسام بهم زنگ زد و گفت مامان بابا طلاق گرفتن .
طلاق ... چه واژه ی بی رحمی . کمرم با شنیدن این واژه خم شد . شکستم .
به اسمون خیره شدم . کلمه های اهنگ تو سرم فریاد می زدن . باز هم طلاق :

نگاهی عمیق به تقویم سر رسیدش ، فهمید وقت تفریح سر رسیده
سر درگم ، تو کوچه ها سرگردون ، کاش میشد خدا قدیمارو برگردونه
گذشته هایی که تو زمان حال مرده ، جوونی که تو چشماش یه فرد سالخورده
و اون قربانی منم که حالا تقریبا باختم ، از آدمای اطرافم اهریمن ساختم
از پدر مادر هیچ خیری وقتی من نبینم ، انتظار داری دیگرانو اهریمن نبینم؟!
عشقو از کجا ببینم من با دو تا چشم؟ ، از پدر مادری که میخوان جدا بشن؟!
به ما که رسید ، دنیا دهن باز کرد ، دردو ریخت رو سرم و منو بر انداز کرد
من تو دلم از شما داشتم تصویر با هم ، تیکه پاره شدم از این تصمیم نا حق
وقتی دنیا اینو میخواد که مخصوصا بسوزم ،چیکار کنم؟ دلمو با نخ سوزن بدوزم؟
این دفعه منم که دارم شما رو نصیحت میکنم ، من یه مردم که دارم دائما وصیت میکنم


درد داره . تنها باشی . وقتی مادر و پدرت با هم حرف می زنن تنت بلرزه نکنه دوباره دعوا شون بشه . نکنه پدرت مادرت رو بزنه ؟ نکنه جیغ بکشن ؟ داد بزنن ؟
تهدید کنن که جدا می شن ؟
درد داره . مادر و پدر داشته باشی اما بدون اونا باشی . باشن اما تنها باشی .
باشن اما نبیننت . درد داره . سخته . تحملش سخته . خیلی خیلی سخته

میخوام بدونم شما چه کاری برام کردین؟ ، به جز اینکه فردای منو خراب کردین؟
نمیخوام برم پی مواد و خلاف سنگین ، ولی به خدا یه خط صافه نوار مغزیم
نه ناله نه داد و هوار نداره تاثیر ، دوای شبای تباهم تمام مستی
منو یادتون رفته خیلی حواس پرتین ، امید منو شما نقش بر آب کردین
من دیوانه وار تشنه ی نوازشم ، نمیخوام منو دعا کنین تو نماز شب
تو خواسته هام و همه ی نیازارو دیدی ، بگو جواب این فرزند بی آزارو میدی؟
بابا تو بت منی ، یعنی تو خود منی ، حال میکنم وقتی میبینم دور همیم
بدون شما ، تنهام و دریغ از یه دوست ، به خودم میگم که تو آتیش حقیقت بسوز


نخون . نخون که حالم داره بدتر میشه . نخون ، بذار یادم بره که تنها م . که یادم بره طلاق زندگیمو خراب کرد . که طلاق زندگیمو جهنم کرد .

بذار یادم بره که همه ی بدبختیم زیر سر همین طلاقه . یادم بره که داداشم با 12 سال سن باید بی مادری رو تحمل کنه . یادم بره چطوری طلاق سایه ی نحسش رو انداخت رو سرمون


یه بارم دنیارو از نگاه من ببینین ، یه بارم شده پای صدای من بشینین
بیاین به خاطر من یه راه حل بچینین ، بیاین دستامونو در کنار هم بگیریم
یه بار ، دنیارو از نگاه من ببینین ، یه بار ، یه بار پای صدای من بشینین
بیاین به خاطر هم یه راه حل بچینین ، بیاین دستامونو در کنار هم بگیریم

خیلی وقته این سوال ، توی مغزمه از قدیم ، چرا؟ چرا رفتین تو اون محضر لعنتی؟
سوال که نه ، کلی عقده تومه ، که توی شبای تنهایی مثل جغد شومه
من یه جوون ضعیفم دلم بی طاقته هنوز ، چرا اینجام وقتی نداشتین لیاقت منو؟!
باشه ، بالا سر منم یکی هست ببین ، منو از خدا گرفتین میخواین به کی پس بدین؟
به این جماعت گرگ؟ این امانت توست ، مادر این ثمر بیداری شبانته خوب
چقد جلوی دیگران بخوام راز داری کنم؟ ، چقد من توی دستای شما پاس کاری شدم؟
چقد از ترس بعد جدایی توهم بگیرم؟ ، چقد دیگران منو به چشم ترحم ببینن؟
منو ببین ، یه بیمارم یه بی تاب یه غریب ، بچه نیستم واسه گریه هام یه تیتاپ بخرین
مادر قصه هات بودن واسه ما دوای درد / آخرش میمردن همه ی آدمای بد
با طلاق شما منم میشم آدم بده ، بیا خوبی کن و بد بودنو یادم نده
( بخاطر من - یاس )

گوش کن مامان . صدامو می شنوی ؟

من پسرتم . ثمره ی عشقتون بودم . چرا نباید تو تصمیم گیری هاتون ذره ای به منو داداشم اهمیت بدین ؟

چرا باید برات مهم نباشه بعد از تو چه بلایی سرمون میاد ؟ چرا اینقدر وجودمون برات بی ارزش شده ؟
مامان نگاه به قد و هیکلم نکن . من همون بچه ی قدیمم . هنوزم به محبتت احتیاج دارم . به بودنت نیاز دارم . محتاجم به محبتت . هنوزم محتاج بودنتم . می فهمی اینو ؟
بابا . نذار مامان بره . ما بی مامان نابود می شیم . خونه بدون مامان رو چطوری تحمل کنم ؟ چطوری تو خونه ای نفس بکشم که نفسش توش نیست ؟
بابا گوش کن . صدای هق هق خفته ی پسر کوچیکت رو گوش کن . صدای تند تند قلب کوچولو مو گوش کن . می بینی ؟ قلبم می خواد بیاد بیرون و نذاره مامان بره .

بابا کوتاه بیا . من بی مامان می میرم . حسامم می میره . من اون خونه رو بدون مامان نمی خوام . نمی خوام

چشام رو اروم بستم . کاش همه اش یه خواب بود . کاش ...





********
ارمین با خنده گفت : اون بهنام نیست ؟
با چشای گشاد شده برگشتم سمت ارمین . چشاش به طرز عجیبی برق می زد : چی تو سرته ارمین ؟
ارمین لبخندی زد . لبخند ترسناکش مو به تنم سیخ کرد .

برچسب ها رمان کیستار ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 368
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,208
  • بازدید ماه : 14,166
  • بازدید سال : 141,269
  • بازدید کلی : 11,638,409