close
مجتمع فنی تهران
رمان کیستار قسمت چهارم
loading...

رمان فا

بهنام   نزدیک به سه هفته ای از جریان خواستگاری می گذشت . نشاط و ارشان با هم نامزد کردن . دو روز بعدش هم عقد . قرار شد مراسم عقد رو توی خونه ی…

رمان کیستار قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 299 دوشنبه 26 اسفند 1392 : 10:0 نظرات ()
بهنام

 

نزدیک به سه هفته ای از جریان خواستگاری می گذشت . نشاط و ارشان با هم نامزد کردن . دو روز بعدش هم عقد . قرار شد مراسم عقد رو توی خونه ی خودمون بگیریم . اصولا ما و فامیلامون مدلمون اینه که عروس و داماد میرن محضر عقد می کنن اگه خواستن مراسمی تو خونه اشون می گیرن اگه نه که اماده می شن برای عروسی . یعنی اینجوری نبود که سر مراسم تازه خطبه ی عقد رو بخونن ...................................................
بگذریم .

 

توی تکواندو به طرز چشم گیری پیشرفت کرده بودم . البته این نظر من نبود . ارمین این جوری می گفت . خوب وقتی دشمن خونی ادم میگه پیشرفت کردی لابد پیشرفت کردم دیگه .

 

کلا احساس می کنم تکواندو رو دوست دارم . یه بار که شیما خیلی خیلی حرصیم کرده بود ، خواستم یکی از فنون رو روش پیاده کنم که خودش زد فکمو پیاده کرد . یعنی جوری که حس کردم کل دندونام خرد شد . تازه اون روز بود که فهمیدم شیما کمربند مشکی کاراته داره . می بینی تروخدا ؟

 

واسه همین چیزاس که میگن ادم باید بفهمه خواهر و برادرش چیکار می کنن . چیکار نمی کنن .

 

روی تختم دراز کشیده بودم و به افکارم لبخند می زدم که در زدن . اصولا تو خونه مون کسی غیر از مادرم در اتاقم رو نمی زنه . شیما که به قول خودش همچین واژه ای تو دیکشنریش پیدا نمی شه . نشاط هم در رو باز می کنه بعد در می زنه . بابا هم که کلا در اتاق منو نمی زنه مگر اینکه بخواد بگه کولر یا بخاری رو خاموش کن .

 

-بیا تو مامان

 

در باز شد و مادرم سرشو کرد تو اتاق : خوابیدی ؟

 

-نه بیدارم .

 

مادرم –اماده شو قراره با خانواده ی ارشان اینا بریم بیرون .

 

اخمی کردم : کجا به سلامتی ؟

 

با بی خیالی گفت : بیرون دیگه . گردش ، پیک نیک ...

 

-بیخود . مگه اینا عروسی کردن ؟

 

لبخندی زد و چند لحظه بهم خیره شد . زیر لب چیزی گفت هر چند من متوجه نشدم .

 

مادرم –عقد کردن دیگه .

 

پوفی کشیدم : من نمیام .

 

یه دونه ابروشو انداخت بالا : چرا ؟

 

- اخه به من چه ربطی داره ؟ من بیام چیکار ؟

 

مامان –والا منم همینو میگم ولی ارمین اصرار داشت که حتما بیای .

 

ای درد بی دوا درمون بگیری ارمین که من اخر از دست تو و اون دوستات کچل میشم .

 

نفسمو با حرص فوت کردم : بگو با دوستاش رفته بیرون .

 

لبخندی زد : نمیشه

 

-چرا ؟

 

مادرم – چون گفتم خونه ای .

 

کلافه دستمو فرو کردم تو موهام . اقا من از این پسره خوشم نمیاد . کی رو باید ببینم ؟

 

لحظه ی اخر مامان چیزی گفت که اتیش گرفتم .

 

مامان – به درک . اینقدر عین این دخترا بچپ تو این اتاق کوفتیت تا یه وقت ندزدنت . دختر چهارده ساله .

 

و از اتاق زد بیرون . ناله ای کردم . به کی بگم دردمو ؟ ای خدا ...

 

چاره ای نبود . باید می رفتم و گرنه باید تا اخر عمر بار این ننگ رو به دوش می کشیدم . دختر چهارده ساله ؟ هه . کی دختر چهارده ساله اس ؟ من ؟

 

روی تختم نشستم و خمیازه ای کشیدم . همچین بدم نشده بود . حداقل یه بادی به کله ام می خورد .

 

از جام بلند شدم و روبروی میزم قرار گرفتم . روش یه اینه ی قدی گنده گذاشته بودم واسه همین راحت می تونستم موهامو درست کنم .

 

به صورتم خیره شدم . جای ریشم خالی بود . بعد از یه هفته به این نتیجه رسیدم که بهتره بزنمش . خیلی چیز بیخودیه . اصلام به صورتم نمی یومد . وقتی یاد این می افتادم که بخاطرش چقدر ذوق مرگ شده بودم خنده م می گرفت

 

شونه و تافت رو برداشتم و شروع کردم موهامو درست کردن .

با دیدن دستی که جلو صورتم تکون می خورد به خودم اومدم و هدفون رو از گوشم کشیدم بیرون .
-هان ؟
ارمین – میای بریم سوار قایق ؟
-قایق ؟
فرشاد – اره . ته شهربازی قایق سواریه . میای ؟
بی خیال سری تکون دادم و از جام بلند شدم .
باورم نمی شد که اومده باشیم شهربازی . اونم به عنوان اولین گردش بعد از نامزدی اون دو اردک عاشق .
و جالبیش این بود که علاوه بر ارمین ، فرشاد هم دنبالش اومده بود . یعنی گل بود به سبزه نیز اراسته شد .
موبایلم رو بیرون اوردم و هدفون رو گذاشتم تو گوشم . اهنگی رو پلی کردم و بی تفاوت کنار شونه های مردونه ی فرشاد و ارمین حرکت کردم .
دستمو فرو کردم تو جیبم و بهشون خیره شدم .
کاش می شد تو عاشقی ، بهم خیانت نکنیم
از همه چیز که بگذریم ، به دل اهانت نکنیم
کاش می شد جارو کنم ، هر جا که پاتو می ذاری
چقدر حسودن ادما ، وقتی واسم گل میاری
( ای کاش – علی زارعی )
از دور چشمم خورد به قایق ها . یه دفعه ته دلم خالی شد . حس می کردم قراره اتفاق بدی بیفته . به قدری دلشوره و نگرانیم زیاد شده بود که بی خیال اهنگ گوش دادن شدم و هدفون رو از گوشم کشیدم بیرون .
جلوم تار شده بود . حس می کردم چندین چشم دارن نگامون می کنن و بهمون پوزخند می زنن . نفسم بالا نمی اومد . هوا به طرز عجیبی سرد شد . یه لحظه ایستادم و به اون دو تا خیره شدم . عین خیالشون نبود و به راهشون ادامه می دادن . انگار متوجه ایشتادن منم نشدن .
به محض اینکه دو متری ازم فاصله گرفتن به عقب برگشتم و اطرافم رو چک کردم . هیچ کسی پشت سرمون نبود .
نفسم کمی تند شده بود . سرعتمو زیاد کردم و به سمت ارمین اینا دوییدم . تازه متوجه ام شدن و از حرکت ایستادن .
فرشاد – حالت خوبه بهنام ؟ چیزی شده ؟
لبخند بی معنی زدم و سرمو تکون دادم : نه خوبم . بریم
خودم جلوتر از اونا حرکت کردم . چند ثانیه بعد اونا هم کنارم قرار گرفتن . کم کم داشت همه چیز به حالت اولیه بر می گشت که دستی سرد رو شونه ام قرار گرفت .
سریع برگشتم سمت فرشاد که دستش رو هوا نزدیک به شونه ام بود و انگار تازه می خواست صدام کنه .
یه درصد هم دوست نداشتم فکر کنم اون دست متعلق به فرشاد نبوده . حتی فکر کردن بهش قلبمو از کار مینداخت .
سعی کردم اروم باشم که صدای فرشاد ته دلم رو خالی کرد : چرا یهو از جات پریدی ؟
رگه هایی از ترس تو صداش موج می زد ، بدتر کلافه ام می کرد . شاید من توهمی شده بودم .
سعی کردم خونسرد باشم : خوب تو دست زدی به شونه ام دیگه
فرشاد به جلو خیره شد . نمی تونستم حالت شو ببینم اما یه دفعه گفت : اره ، اره . خوب دیگه رسیدیم .
صداش داد می زد داره دروغ می گه . اما به شخصه ترجیح میدادم دلمو به دروغاش خوش کنم تا اینکه ...
به قسمت فروش بلیط ها رسیدیم . ارمین پول رو داد و چند تومنی هم گرو گذاشت .
یکی از پسرا بند یکی از قایق ها رو گرفت تا راحت بتونیم سوارش بشیم .
قسمت فروش بلیط ها روی همون دریاچه بود . یعنی اتاقکی روی دریاچه ساخته بودن . دو تا پله می خورد تا می تونستی بری تو اب .
اول از همه سوار قایق شدم پشت سرم ارمین و فرشاد اومدن توی قایق .
پسره طناب رو ول کرد و بهمون لبخندی زد . یکی از پاروها رو فرشاد برداشت و شروع کرد پارو زدن . اون یکی پارو رو هم ارمین برداشت .
به ماهی های سیاهی که توی اب حرکت می کردن خیره شده بودم . تند تند از این ور به اون ور می رفتن .
لبخند محوی رو لبم نشست . سرمو بلند کردم که چشمم خورد به بالای صخره ای که شهربازی رو از دریاچه جدا می کرد . چشمای قرمزی بهم خیره شده بودن و با اخم نگام می کردن . نفسم تو سینه ام حبس شد . انگار نمی تونستم چشمامو تکون بدم . به قدری صاحب چشمها صورت عجیب و ترسناکی داشت که ناخواسته ادم وحشت می کرد .
چشمم رو محکم رو هم فشار دادم و دوباره به همون محل خیره شدم ولی دیگه خبری ازش نبود .
نفس راحتی کشیدم که یه دفعه قایق شروع کرد لرزیدن . لرزشش خیلی خفیف بود طوری که اگه کسی دقت نمی کرد متوجه نمیشد .
سعی کردم بی خیال بشم اما ناگهان قایق تکون بدی خورد . طوری که اب زیادی به داخل قایق ریخته شد . فرشاد و ارمین که تازه به خودشون اومدن با تعجب گفتن : چی شد ؟
حواسم به اونا نبود . در واقع بی اهمیت ترین چیز تو اون لحظه این دو نفر بودن .
-هیچی . بریم .
هنوز حرفم تموم نشده بود که دستی از پشت یقه ام رو گرفت و پرتم کرد تو اب .
هجوم اب توی بینی و دهنم همه داشت راه تنفسم رو بند می اورد . اب با سرعت وارد ریه هام می شد . پاهام قفل شده بود و نمی تونستم تکونش بدم .
حس می کردم یه نفر داره به سرعت منو از اونجا دور می کنه . دیگه نایی نداشتم . تنها چیزی که تو اون لحظه از خدا می خواستم اکسیژن بود و بس .
چشمام اروم بسته می شد . می دونستم دارم می میرم . امیدی به زنده بودنم نبود . اونم با این دستای پر قدرتی که دور کمرم پیچیده شده بودن
چند ثانیه گذشت . چشمام بسته شد و دیگه هیچی نفهمیدم ...
با بی حالی چشام رو باز کردم . توی بیمارستان بودم . از بوی الکلی که توی اتاق بود می شد خیلی راحت اینو تشخیص داد .
چشم چرخوندم . توی اتاق کسی نبود . سرفه ای کردم .
چند لحظه بعد در اتاق باز شد و فرشاد اومد داخل . اومدم بلند شم که جلومو گرفت : دکتر گفته باید استراحت کنی
-من حالم خوبه
به سرفه افتادم
براندازم کرد : مشخصه کاملا
بی حال روی تخت افتادم . به فرشاد خیره شدم . پشت پنجره ایستاده بود و بیرون رو نگاه می کرد . هر لحظه که بیشتر بهشون نزدیک می شدم بیشتر حس می کردم ادمای عجیب غریبی ان ولی الان برعکس قبلاها دوست داشتم سر از کارشون در بیارم . بفهمم چی تو کله شونه ؟ جی می خوان ؟ فکرشون مشغول چیه ؟
رفتاراشون برام جالب شده بود . درسته هر وقت بهشون نزدیک می شدم یه بلایی سرم می اومد اما ...
صداش تو اتاق پیچید : بهنام ؟
- هوم ؟
برگشت طرفم و بهم خیره شد : دیشب تو شهربازی ...
تو همین لحظه یه دفعه در باز شد و مامان سراسیمه وارد اتاق شذ . لبخند عمیقی رو لبم نشست . ای جانم
نگرانم شده بود .
با دیدن لبخندم نفس راحتی کشید . تازه چشمش به فرشاد خورد و شروع کرد حال و احوال کردن . چند دقیقه بعد فرشاد از اتاق بیرون رفت .
سر جام نشستم و به مادرم خیره شدم . از قرمزی چشما و مماغش مشخص بود که ساعتها بخاطر دردانه پسرش گریسته
اه اگر این پسر خوشگلش می مرد چه بلایی بر سر این دنیا می امد ؟
امان از ان روز ..
صدای مامان مانع شد تا بیشتر برای خودم نوشابه باز کنم . با لبخندی که هیچ رقمه نمی تونستم جمعش کنم بهش خیره شدم
اخمی کرد : واسه چی میخندی ؟
لبخندم پررنگ تر شد : خوبی ؟
به پنجره خیره شد : اماده شو می ریم خونه
- مگه دکتر مرخصم کرد ؟
سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون . از جام بلند شدم تا لباسم رو عوض کنم

تقریبا دو روز از اون گردش کذایی می گذشت . به لطف انواع امپول و قرص ها حالم کمی بهتر شده بود اما گلوم بدجوری می سوخت .
صدام بدجوری کلافه ام کرده بود . تو این دو روز رسما روی تخت خواب افتاده بودم و هیچ رقمه نمی تونستم برم باشگاه .
حالم اصلا برای بیرون رفتن مساعد نبود . البته مامان تو این مدت خیلی هوامو داشت و مدام بهم رسیدگی می کرد . اونم با ترفند خودش .
صدای تلفن باعث شد از افکار صد من یه غازم بیام بیرون . چشمام رو رو هم گذاشتم . از شدت تب مدام اشک تو چشمام جمع می شد و همینم بیشتر اعصابم رو خرد می کرد .
مامان –بهنام . بیا تلفن
بزور از تختم دل کندم و به از اتاقم اومدم بیرون . تلفن رو برداشتم : الو ؟
گفتن همین کلمه کافی بود تا به سرفه ی وحشتناکی بیفتم .
صدای پسرونه ی رابین تو گوشم پیچید : اوه اوه ... ببین به چه حال و روزی افتاده بچه ام . سلام .
خودمو پرت کردم رو مبل و یه برگ دستمال کاغذی از جعبه اش کشیدم بیرون : سلام خوبی ؟
رابین –شما مثه اینکه بهترین .
خندید و ادامه داد : حالت بهتره
سرفه ای وحشتناکی کردم . اشکم در اومد . دستمال رو کشیدم رو بینیم و بی حال گفتم : ان چیز که عیان است چه حاجت به بیان است . کارم داشتی ؟>
رابین- ایشالله حالت بهتر شه . راستش از طرف باشگاه قراره هفته ی دیگه ببرنمون اردوی تفریحی . میای ؟
بینی ام رو بالا کشیدم : خوب مگه تازه کارها رو هم می برن ؟
رابین – والا قبلا نمی بردن . یعنی از استثنائاته . شانست زده قرار شده همه رو ببرن
لبخندی زدم ولی با یاداوری سرما خوردگیم اه از نهادم بلند شد : من که با این وضعیت نمی تونم جایی بیام
رابین – اووووه حالا تا یه هفته دیگه حتما حالت بهتر میشه . البته میل خودته ولی نظر من اینه که بیای . چون این از اون اتفاق هاست که هر 500 سال یه بار پیش میاد . می گیری که چی میگم ؟
لبخندی رو لبم نشست : باشه بابا . اگه حالم بهتر شد میام . راستی چند شنبه ؟ کجا ؟ با چی ؟
رابین – چهارشنبه ی هفته ی دیگه . قرار شده بریم ساری . با چیش رو دیگه نمی دونم
-یعنی چی ؟
رابین – یعنی از اینجا میریم تهران . بعدش دیگه خدا بزرگه .
-اها باشه . من بهت خبر میدم .
رابین – باشه فقط زود . چون قراره تا یکشنبه امار رو بدیم دست استاد .
-باشه . خب دیگه من باید برم . کاری باری ؟
رابین – قربانت . سلام برسون .
-یا حق .
*****************
چمدونم رو از کمدم کشیدم بیرون و تو یه حرکت کاملا حرفه ای پرتش کردم رو تخت . البته اول محکم به دیوار خورد بعد افتاد رو تختم .
هر چند زیاد مهم نیست و من بهش میگم حرفه ای
بینیم رو کمی خاروندم و به سمت کمد لباسم شیرجه زدم . خوب مهم ترین چیز چیه ؟ معلومه موبایل و هندزفری . اصلا مگه مسافرت بدون این دو تا میشه ؟
بعد از کلی گشتن بالاخره موبایلم رو پیدا کردم . با احتیاط گذاشتمش توی یکی از قسمت های چمدون که دم دستم باشه . دوباره سمت کمدم رفتم تا لباسام رو بردارم که در باز شد . برگشتم عقب دیدم شیمای خودمونه . پوفی کشیدم : این اتاق وامونده در نداره ؟
شیما – ول کن بابا . این سوسول بازی ها چیه در میاری ؟
سری تکون دادم و دوباره مشغول جمع کردن لباسام شدم .
شیما هم نشست روی تختم و به حرکاتم خیره شد .
برگشتم طرفش : کاری داشتی ؟
شیما – ها ؟ ... نه هیچی . همین جوری اومدم ببینم چیکار می کنی ؟
بی تفاوت چونه ام رو انداختم بالا . دیوونه
شروع کردم لباسام رو جمع کردن که صداش تو اتاق پیچید : حالا کجا قراره ببرنتون ؟
-ساری .
اهومی گفت و دوباره ساکت شد . وجود شیما اونم تو اتاق من از عجایب هفتگانه به حساب می اومد . اصولا چشم نداره منو ببینه ولی حالا اومده بود تو اتاقم و بیرون هم نمی رفت . زیر چشمی بهش نگاهی انداختم . کلافه بود و من اینو به خوبی حس می کردم
-شیما ؟
شیما – ها ؟
-چیزی شده ؟ حالت خوبه ؟
نگام کرد : چرا باید بد باشم ؟
-خب اومدی تو اتاق من ...
شیما نگام کرد . اروم دهنش رو باز کرد اما انگار منصرف شد چون سریع گفت : ولش کن . چیزی نیست .
و از اتاق زد بیرون . مات و مبهوت به در خیره موندم

-بچه ها اماده شین میریم این اطراف یه چرخی بزنیم .

بزور چشامو باز کردم و بهشون خیره شدم . چه زود یه هفته گذشت . حالم از قبل خیلی بهتر شده بود و دیگه از اون صدای گوشخراشم خبری نبود . البته به لطف خوردن یه گونی قرص و شربت

فرشاد – بهنام دیوونه ام کردی . بلند شو دیگه .

سرمو خاروندم بهش خیره شدم . لبخند بی معنی زدم : باشه الان بلند میشم .

خمیازه ی بلند بالایی کشیدم که با لگد فرشاد نیمه تموم موند . دادم در اومد : چته دیوونه ؟ پهلوم شکست .

فرشاد –زهرمار . ببین اگه دیر بشه می زنم لهت می کنما . ببین کی گفتم

از جام بلند شدم و به سمت دستشویی حرکت کردم . بعد از شستن دست و صورتم از دستشویی اومدم بیرون . پهلوم هنوز درد می کرد . چه قدرتی هم داره . کل استخوان پهلوم خاکشیر شد .

بعد از اینکه همگی اماده شدیم از خونه زدیم بیرون . اتوبوس اقای مظفری بیرون خونه منتظرمون بود . یه دفعه یادم افتاد که موبایلم و هندزفری م رو نیاوردم . سریع رو به شهاب کردم و گفتم : ببین من سریع میرم موبایلم رو میارم و میام . باشه ؟

شهاب – ول کن موبایلو . الان اتوبوس راه میفته ها .

-نه زود میام .

بی توجه به بهنام بهنام گفتناش به سمت خونه دوییدم . هنوز همه نیومده بودن بیرون و در خونه باز مونده بود

سریع داخل شدم و به سمت اتاقی که بهمون داده بودن حرکت کردم . جلوی چمدونم زانو زدم و شروع کردم توی چمدون دنبال گوشیم گشتن

هر چی میگشتم پیداش نمی کردم . کلافه شده بودم . از جام بلند شدم و به اطرافم نگاهی انداختم . نچ . خبری نبود

دقیقا یادم بود صبح که از خواب بیدار شدم گذاشتمش تو چمدونم اما حالا خبری ازش نبود

صدایی تو اتاق پیچید . سرمو اروم چرخوندم . چشمم رو ریز کردم و به در کمد خیره شدم . از چیزی که می دیدم کم مونده بود پس بیفتم . در کمد اروم اروم باز می شد . شل شدم . انگار قدرت رو از پاهام گرفته بودن .

در کمد هر لحظه بیشتر باز میشد و من به مرز سکته کردن نزدیک تر می شدم . یه دفعه در کمد بدون هیچ علت خارجی محکم بسته شد . همین کافی بود که به خودم بیام و از اتاق بزنم بیرون .

********************

تا وقتی که سوار اتوبوس نشده و روی صندلیم ننشسته بودم دلم اروم نگرفت .

اقای مظفری – بریم ؟

همونطور که نفس نفس می زدم گفتم : بفرمایین

امینی زیر لب غرولند کرد : همین کارا رو می کنین که ادم دلش نمیاد ببرتون اردوی تفریحی دیگه

بی توجه به غرولند هاش سرمو گرفتم توی دستام و چند بار نفس عمیق کشیدم . صحنه ی توی اتاق مثه اجر رو سرم کوبیده می شد .

متین دستشو گذاشت رو شونه ام : حالت خوبه داداش ؟

سرمو گرفتم بالا و بهش خیره شدم . نگاش ترسناک شده بود : اینجوری نگام نکن

با صدای ترسناکی گفت : چرا ؟

اخمی کردم : اینجوری نگام نکن

چشماش هر لحظه داشت بزرگتر و کریهه تر می شد . انگار می خواست از حدقه بزنه بیرون . صورتش به طرز بدی سیاه و کبود شد .نفسم تند و تندتر شده بود .

-خیلی ترسناک شدی متین . اینجوری نکن

یه دفعه زد زیر خنده . صدای خنده های بلند و وحشتناک . داد زدم : نخند .

-بهناام

از خواب پریدم و به اطرافم خیره شدم . تو اتوبوس بودم . همه چیز به نظر عادی می اومد . نمی دونستم قضیه ی کمد هم خواب بود یا تو واقعیت دیدم ؟

ترجیح می دادم فکر کنم فقط یه خواب بیشتر نبوده . اره این جوری بهتر بود

خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو می کردم به جنگل رسیدیم . با دیدن درختا و گلها کلا قضیه رو یادم رفت . اتوبوس ایستاده ، نایستاده به سمت در شیرجه بردم . به محض شدن در اتوبوس پیاده شدم و با لبخند به اطرافم نگاهی انداختم . ای جونم . جنگل .

خیلی وقت بود شمال نیومده بودم . فکر کنم اخرین باری که اومدم وقتی بود که رفته بودم چهارم .

دلایل زیادی داشت اما مهم ترین علتش این بود که شیما به رطوبت حساسیت داره . یعنی شمال بی شمال .

هنوز قدم از قدم بر نداشته بودم که فرشاد بلند گفت : بهنام ...

برگشتم طرفش . چند تا وسایل رو گذاشت بغلم و گفت : اینا رو ببر .

پوفی کشیدم : کجا بذارمشون ؟

فرشاد-نگاه کن بچه ها کجا می رن همونجا بذار

سرمو تکون دادم و به دنبال بقیه حرکت کردم .

*****

تازه ناهار خورده بودیم و هر کسی یه گوشه ای دراز کشیده بود . حوصله ام سر رفته بود . از جام بلند شدم و بعد از پوشیدن کفشام از کنارشون دور شدم

تقریبا چند قدم حرکت نکرده بودم که امیر کنارم رسید : کجا میری ؟

-میرم یه چرخی بزنم . حوصله ام سر رفت

امیر – باشه . در دسترس باش . قبل از غروب از اینجا میریم

زیر لب باشه ای گفتم و دوباره حرکت کردم . فضای جنگل دیوونه کننده بود . کلا عاشق رنگ سبزم و جنگل هم که کلهم سبز رنگه دیگه واویلا ...

نمی دونم چقدر گذشت اما حس می کردم خیلی از بقیه دور شدم . اه از نهادم بلند شد . تنها بدی جنگل اینه که همه جاش شبیه همه و ادم اگه گم نشه خیلی بخت بلندی داره .

نگاهی به اطرافم انداختم . وسط جنگل بودم . بین یه عالمه درخت سر به فلک کشیده .

پوفی کشیدم . حالا چیکار کنم ؟

عقب گرد کردم و اومدم برگردم که صدای ناله ای تو گوشم پیچید . صدا به قدری واضح بود که حس می کردم یه نفر بغلم نشسته .

اومدم بی خیال شم که صدا دوباره تکرار شد . چشمام رو بستم . چیکار کنم ؟ چیکار نکنم ؟

طوری ناله می کرد که دل سنگ هم اب می شد . نگاهی به اسمون انداختم . عصر شده بود . اگه دیر بشه ...

ناله تکرار شد . بی خیال برگشتن شدم . دلمو زدم به دریا و شروع کردم صدا زدن : ببخشین ... کسی اینجاست ؟ ... الو ؟

صدایی تو گوشم پیچید : اقا کمکم کن ...

سرمو چرخوندم . چشمم خورد به یه ادم یه گوشه نشسته بود و محکم پاهاش رو گرفته بود . کنارش زانو زدم : اقا حالتون خوبه ؟

-دارم می میرم . تو میگی حالت خوبه ؟

نگاهی به پاش انداختم . جیگرم کباب شد . تله ی حیوونا تو پاش گیر کرده بود و خون مثه چی ازش می رفت .

با نگرانی گفتم : شما حالتون خوب نیست . باید ...

صدای فرشاد و ارمین مانع شد ادامه ی حرفمو بزنم : بهنام .. میخوایم بریم . کجایی؟

فرشاد – هـــــــــی بهنام . کجایی ؟

بلند گفتم : بچه ها من اینجام .

بعد از چند دقیقه تازه متوجه ام شدن و اومدن کنارم : اینجا چه غلطی می کنی ؟ پاشو میخوایم بریم .

بدون اینکه چشمم رو از رو پای زخمی مرد بردارم گفتم : گناه داره . باید کمکش کنیم

ارمین – هومن ... اره پیداش کردیم . الان میایم .

فرشاد – هومنه ؟

ارمین سری تکون داد . با تعجب گفتم : مگه اینجا انتن میده ؟

فرشاد- نمی دونم والا . از عجایبه . حالا بلند شو .

ارمین گوشی رو قطع کرد .
- من نمیام .

ارمین – این مسخره بازی ها یعنی چی ؟ بلند شو بهت میگم .

به مرد اشاره کردم و گفتم : پاشو نگاه کن . زخم شده . اگه کمکش نکنیم از خون ریزی می میره

فرشاد دستمو گرفت و سریع بلندم کرد . منو برد یه گوشه و اروم گفت : اخه به تو چه ربطی داره احمق ؟ پاشو بریم اتوبوس حرکت می کنه جا می مونیم ها .

نگاهی به مرد انداختم . ملتمس بهم خیره شده بود .

اگه بلایی سرش می اومد .

اخمی نشست رو پیشونیم : تا وقتی این مرد رو نرسوندم یه جای امن دلم اروم نمی گیره

ارمین پوفی کشید : بابا یه نفر پیدا میشه . پاشو بریم جون مادرت

دوباره به مرد زل زدم . اشکش در اومده بود . با تحکم گفتم : نه . شما میخواین برین من این مرد و تو این جنگل با این پاش ول نمی کنم

اینو گفتم و به سمتش حرکت کردم . توی همین لحظه هومن و رابین هم سر رسیدن . ارمین با حرص گفت : چیکار کنیم حالا ؟

فرشاد قضیه رو برای اون دو تا تعریف کرد . رابین دستی به چونه اش کشید و گفت : حق با بهنامه . خدا رو خوش نمیاد یه نفر رو با این حال و روز ول کنیم بریم .

لبخندی رو لبم نشست : الهی من فدای تو بشم .

لبخندی زد و اومد کنارمون . اون سه تا هم وقتی دیدن حریف ما نمی شن بهمون پیوستن .

فرشاد – پدر جان . شما اینجا خونه ای چیزی دارین ؟

مرد بی حال سری تکون داد و گفت : اره . اون طرف جنگل ، یه خونه هست . اون واسه منه

رابین – ای کیو . اول باید این تله رو از پاش بکشیم بیرون .

فرشاد – خب حالا .

-حالا چه جوری بازش می کنین ؟

ارمین – تو یکی حرف نزن .

زیر لب گفتم : بداخلاق .

با زور فرشاد و هومن اون تله رو باز کردیم . مرد دیگه حالی براش نمونده بود .

هومن – رابین ... بذارش رو کول من .

مرد – نه . نمیخواد . خودم میرم .

-با این حالتون ؟ نمیشه که ...

قبل از اینکه هومن چشم غره ای بهم بره سریع گفتم : اصلا وایسا الان خودم کولتون می کنم .

هومن با بداخلاقی و بی حوصلگی گفت : برو بابا . مگه من مردم . فقط کمک کن بذارمش رو کولم .

لبخندی زدم : خیلی اقایی .

جوابی نداد .

رابین کمکم کرد و مرد رو گذاشتیم رو شونه ی هومن . حرکت کردیم .

سکوت محض بینمون حاکم بود و این منو اذیت می کرد . گاهی مرد می گفت از کدوم ور بریم و همین سکوت رو می شکست .

صدای زمزمه ای به گوشم خورد . فرشاد و رابین بودن : فرشاد ؟

-هوم ؟

رابین – دلم شور می زنه . حس می کنم نباید اینکار رو می کردیم

گوشم تیز شد .

فرشاد – چرا اخه ؟

رابین – نمی دونم . دارم دیوونه میشم .

فرشاد – به دلت بد راه نده . چیزی نیست

رابین پوفی کشید و به جلو خیره شد . زیر لب گفت : امیدوارم...
با حرفهای رابین بدجوری ته دلم خالی شده بود . سرمو تکون دادم و سعی کردم از این افکار دست بردارم .
به هومن نزدیک شدم و اروم گفتم : هومن ؟
برگشت سمتم : جانم ؟
-خسته شدی . بذار کمکت کنم .
هومن – چیزی نیست . کم کم می رسیم . فقط نگران زخمشم . می ترسم از شدت خونریزی بلایی سرش بیاد .
سکوت کردم . غروب شده بود که به یه خونه ی اجری و قدیمی رسیدیم . با تعجب نگاهی به عقب انداختم که با جای خالی مرد روبرو شدم . با بهت گفتم : اون یارو چی شد ؟ کو ؟
هومن با تعجب نگاهی به پشتش انداخت : ا ؟ چی شد ؟ کجا رفت ؟
پوفی کشیدم : سرکاری بود ؟
دستمو فرو کردم تو موهام و به اطرافم خیره شدم . هوا کاملا تاریک شده بود و همین بدتر عصبیم می کرد .
منتظر بودم رابین متلکی چیزی بگه تا با جفت پا برم تو شکمش . اخلاقش همینه دیگه . هی منو حرص میده .
ارمین – حالا چه غلطی بکنیم ؟
رابین – حتما دارن دنبالمون می گردن . چراغ قوه ای چیزی همراتون نیست . شاید بشه با چراغ قوه برگشت .
پوفی کشیدم : قشنگ . چراغ قوه مون کجا بود ؟ میگم یارو کجا رفت تو میگی چراغ قوه برداریم ؟
رابین – خوشگل ، این یارو اگه ریگی به کفشش نبود عمرا می تونست با اون پای چلاق شده اش جایی بره . حتما میخواد یه بلایی سرمون بیاره . باید تا وقت هست فرار کنیم .
اومدم جوابش رو بدم که ارمین نهیب زد : بسه دیگه . شب شده . به جای اینکه فکر کنیم کدوم گوری بریم نشستن دارن با هم بحث می کنن . اه
فرشاد – تو اعصاب خودتو خرد نکن داداشم . اینجا که یه خونه هست . میریم میگیم یه امشبه رو بذارن بخوابیم خونه شون تا بعد خدا بزرگه .
ارمین سری تکون داد : خوبه . بریم
5 نفری به سمت خونه ی اجری قدیمی حرکت کردیم . هومن دنبال زنگی چیزی گشت اما هیچ چیز نبود . با دست در زد در با صدای بدی باز شد . ابروهام رو انداختم بالا .
نگاهی بهم انداختیم .
فرشاد بلند گفت : صاحبخونه . اقا ... خانم ؟ ... کسی نیست ؟
هیچ صدایی نیومد .
-بچه ها چیکار کنیم ؟
هومن دستشو فرو کرد تو موهاش : چی بگم والا ؟
سرم درد می کرد و حوصله ی موندن تو اون جنگل پر دار و درخت رو نداشتم . ایندفعه من بلند گفتم : اقا ... کسی نیست ؟ الو ...
بازم سکوت .
-بیاین برگردیم بچه ها .
ارمین – چه جوری ؟ الان چشم چشم همو نمی بینن . بعدشم ممکنه گم شیم بدترمون میشه
سرمو تکون دادم : منطقیه .
رابین گفت : میگم بیاین بریم تو . بهتر از موندن تو جنگله . هوم ؟
خودش اول از همه وارد شد . پشت سرش وارد شدم . با دیدن اونچه که روبروم بود پاهام سر شد . با بدبینی نگاهی به اطرافم انداختم .
یه مرده شور خونه پونزده متری . حالا اینو می شد تحمل کرد . بدتر این بود که یه جنازه روی جایگاه غسل گذاشته بودن .
اب دهنم رو قورت دادم . بهنام کولی بازی در نیار ... چیزی نیست که .. اونم مثه تو ادمه . با این تفاوت که دیگه نفس نمی کشه
فرشاد با بهت گفت : اینجا بخوابیم ؟
رابین –چاره ای نیست .
فرشاد – بغل یه جسد ؟
رابین – فرشاد ... اذیت نکن . راه دیگه ای نداریم . مگر اینکه بریم جنگل خوراک حیوونا بشیم
تکیه شو داد به دیوار : من اینجا نمی مونم
ارمین – با فرشاد موافقم
رابین – میگین چه خاکی به سرمون بریزیم ؟ بابا نگاه کنین ؟ کاری به کار ما نداره . میگین نه ؟ ان ان ...
و به سمت جنازه رفت . خم شد و گفت : سلام عرض شد قربان . حال شما ؟ ببخشین اقای عزیز .. جسارته اما می خواستیم بگیم که اجازه میدین یه امشب رو ما اینجا بخوابیم ؟
گوششو نزدیک تر برد که هومن کفششو بیرون اورد و پرت کرد طرفش . محکم خورد به کمرش .
رابین با حرص برگشت عقب که هومن گفت : دیوونه بازی در نیار می زنم لهت می کنما ...

رابین با حرص برگشت عقب که هومن گفت : دیوونه بازی در نیار می زنم لهت می کنما ...

لبخندی زد و رفت سمتش : فکر می کنین من دوست دارم بغل یه مرده بخوابم ؟ نه والا ولی شما می گین چیکار کنیم ؟ کجا بریم ؟ نگاه به بیرون انداختی ؟ دیدی جقدر تاریکه ؟ حالا اون به درک . جنگله یعنی چی ؟ یعنی پر از حیوون وحشی گرسنه . یعنی ...

ایندفعه من بجای هومن اعتراض کردم : اه . بسه دیگه .

عصبی شد و رو به هومن گفت : من یه دری وری به این میگما .

رو زمین نشستم و به پنجره خیره شدم .

صدای فرشاد تو مرده شور خونه پیچید : باشه . پس من میرم هیزم جمع کنم . اگه اینجوری بمونیم تا صبح قندیل می بندیم ؟

-منم میام .

-باش .

با هم از جامون بلند شدیم و به طرف در حرکت کردیم . قبل از اینکه بریم بیرون هومن گفت : زود برگردین . اینجا حیوون زیاد داره ممکنه ...

فرشاد – نگران نباش . حواسمون هست

زودتر از فرشاد از اونجا اومدم بیرون . اونم چند لحظه بعد اومد بیرون و هم شونه ی هم شروع کردیم راه رفتن . فرشاد ازم فاصله گرفت . خم شدم و شروع کردم چوب ها رو جمع کردن که یه دفعه صدای جیغی تو کل جنگل پیچید . چوب ها از دستم رها شدن . با ترس به اطرافم نگاهی انداختم . صدای جیغ یه زن بود .جیغ همراه ناله .

داد زدم : فرشاد .

صدایی نیومد . به سمتی که فرشاد رفته بود حرکت کردم و داد زدم : فرشاد . فرشاد ؟؟؟؟

با دیدن صحنه ی روبروم خشکم زد . فرشاد با صورت غرق به خون دراز کش رو زمین افتاده بود . جلوش زانو زدم : فرشاد ... داداش ... فرشاد ...

سرمو گرفتم بالا و به اطرافم خیره شدم . دلم گواهی بد میداد . با ترس سیلی محکمی تو گوشش زدم : فرشاد جون مادرت بلند شو ... فرشاد ...

عصبی دستمو فرو کردم تو موهام .

بلندش کردم و یکی از دستاش رو گذاشتم رو شونه ام . این دیگه چه اردویی بود نصیب من شد ؟

نفسهام مقطع شده بود . نمی دونم چه جوری خودمو به اون خراب شده رسوندم و خودمو پرت کردم توش .

بدون اینکه بهشون نگاهی بندازم گفتم : کمک کنین . بدویین

چند لحظه گذشت ولی خبری نشد و عصبی سرمو گرفتم بالا . هومن خیس عرق بود . رابین متفکر به جایی خیره شده بود . ارمین هم داشت به هومن دلداری می داد.

-اینجا چه خبره ؟

هومن – من یه لحظه دیگه اینجا نمی مونم

-چی شده ؟

ارمین = بابا اروم باش خره . شاید خیالاتی شدی .

-اهای ... با شماهام . میگم اینجا چه خبره ؟

هومن – برو بابا . خیالاتی چیه ؟

پوفی کشیدم و به طرف رابین برگشتم : رابین ببین فرشاد بیهوش شده .

به خودش اومد و دست از فکر کردن برداشت : چرا چیکارش کردی ؟

-من چیکارش دارم ؟ بیا ببین باید چه خاکی تو سرمون بریزیم ؟

صدای جر و بحث اون دو تا هنوز می اومد . داد زد : بسه دیگه . فرشاد بیهوش شده .

تا اینو گفت اون دو تا ساکت شدن . رابین کیفش رو برداشت و از توش بطری ابی رو بیرون اورد . مقدار کمی اب ریخت رو صورتش . فرشاد بلافاصله چشماشو باز کرد . نفس راحتی کشیدم . ارمین دستمال کاغذی از تو جیبش بیرون اورد و اروم اروم خون روی صورتش رو تمیز کرد . این جو اروم زیاد دوامی نداشت .

صدای ارمین که گفت : جنازه کو ؟

سرمو برگردوندم . نگاه وحشت زده ام با جای خالی غسل تلافی کرد . کلا فرشاد رو فراموش کردم و از جام بلند شدم . لرزش پاهام رو به وضوح حس می کردم . سعی کردم اروم باشم اما ممکن نبود .

بالای سر جایگاه ایستادم . ملحفه رو که یه گوشه مچاله شده بود کنار زدم . با دیدن تعداد زیادی مار پاهام سر شد . قبل از اینکه به خودم بجنبم ماری از روی تنم بالا رفت و دور گلوم حلقه بسته شد ...

ارمین از جاش پرید و به سمتم یورش برد . فشار هر لحظه بیشتر می شد . مطمئن بودم همینجا می میرم .

ارمین تکه چوبی رو برداشت و به طرفم اومد . نمی فهمیدم چیکار میکنه ؟ احساس خفگی بهم اجازه ی فکر کردن نمیداد .

بالاخره به کمک ارمین از شر اون مارها راحت شدم . هومن داد زد : من دیگه یه لحظه اینجا نمی مونم

و با سرعت از مرده شور خونه خارج شد

ارمین زد تو پیشونیش : ای خدااااااا .

و به دنبال هومن حرکت کرد . بی حال روی زمین افتادم . ذهنم تنها یه کلمه رو با بلند ترین صدای ممکن تو سرم فریاد می زد : فرار



حتی نمی تونستم درست فکر کنم . عصبی بودم و دستام می لرزید . نگاهی به رابین و فرشاد انداختم .

رابین به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود و داشت فکر می کرد . فرشاد هم تو خودش جمع شده بود و هر از گاهی صدای ناله ی ضعیفی ازش بلند می شد . از وقتی بهوش اومده بود هیچی نمی گفت و فقط زیر لب با خودش حرف می زد .

در با صدای بدی باز شد و ارمین و هومن پریدن تو و سریع در رو بستن . در حالی که نفس نفس می زدن به در تکیه دادن .

از جام بلند شدم : چی شده ؟ چرا رنگتون پریده ؟


کسی از پشت به در مشت می زد . در گاهی کمی باز می شد اما با فشاری که هومن و ارمین بهش می اوردن اجازه ی باز شدن کامل رو بهش نمی داد . رابین با ترسی اشکار پرسید : این کیه ؟ شما چیزی دیدین ؟
هیچ کدوم حرفی نمی زدن . انگار زبونشون از وحشت بند اومده بود .


چند لحظه گذشت . دیگه خبری از اون مشت ها نبود . ارمین و هومن اروم و با دودلی از در دور شدن . نگاهی به در انداختم . انگار واقعا خبری نبود

کنار هم روی زمین نشستیم . سرمو گذاشتم رو پاهام . باید یه فکری می کردم . تو مرده شور خونه موندن ، احمقانه ترین کاری بود که می تونستیم تو اون لحظه انجامش بدیم . خصوصا با اتفاقایی که چند دقیقه پیش افتاده بود
نگاهی به ارمین و هومن انداختم . دلم میخواست بزنم تو سرشون . نمی دونستم چرا لال شدن .
چیزی که بدتر عصبیم می کرد سوال نپرسیدنای رابین و فرشاد بود . انگار اون دو تا می دونستن قضیه از کجا اب میخوره ؟



عصبی بودم و درست نمی تونستم فکر کنم . ترس هومن هم بیشتر عصبیم می کرد .

نگاهش کردم . فقط می لرزید .

زیر لب چیزایی می گفت . هر چی دقت می کردم کمتر متوجه می شدم

کم کم داشتم نگرانش می شدم .

صدای رابین تو مرده شور خونه پیچید : یه جای قضیه می لنگه

ارمین کلافه گفت : رابین تو هم وقت گیر اوردی ؟

به ارمین خیره شدم . حسی بهم می گفت نسبت به این سه نفر شجاع تره .

قبل از اینکه رابین حرفی بزنه صدای جیغی تو جنگل پیچید . صدای جیغ یه زن . بریده بریده جیغ می زد . انگار که کسی بخواد اذیتش کنه یا کسی بخواد بدزدتش

صدای جیغ به قدری نزدیک بود که حس می کردم زنِ تو همین خونه است .

ارمین – شنیدین ؟

فرشاد-چی رو ؟

-صدای جیغ . جیغ یه زن .

ارمین از جاش بلند شد که هومن با ترس گفت : کجا ؟

ارمین – کری ؟ یکی داره جیغ می کشه . اگه کسی بخواد اذیتش کنه ...

رابین غرید : اخه احمق . به تو چه ربطی داره ؟

صدای جیغ دوباره بلند شد . این دفعه به قدری بلند بود که حس می کردم هر لحظه ممکنه پرده ی گوشم پاره بشه

ارمین با دیدن این وضعیت دیگه درنگ نکرد و از در بیرون رفت . سریع از جام بلند شدم و به دنبالش حرکت کردم . دوست نداشتم تو مرده شور خونه بمونم . فضاش بدجوری خفه بود

همینم باعث می شد به هر ریسمانی چنگ بزنم تا از اون وضعیت خلاص شم . حتی اگه اون ریسمان یه ریسمان کهنه و پوسیده باشه ...
از مرده شور خونه که اومدم بیرون ارمین رو ندیدم .

با تعجب اطرافم رو نگاه می کردم و مدام صداش می زدم اما انگار اب شده بود و رفته بود توی زمین .

ترسیده بودم . می دونستم نباید گم شدنش رو ساده بگیرم . اتفاقایی که توی این جنگل می افتاد رو نباید دست کم می گرفتم و گرنه کلاهم پس معرکه بود .

به خودم که اومدم دیدم وسط جنگلم و دارم دنبال ارمین می گردم .

اب دهنم رو قورت دادم و به اطرافم خیره شدم . ترس از اینکه تنها تو اون مکان تاریک گم و گور شده باشم باعث شد چند قدم جلوتر برم .

دیدن درخت های سر به فلک کشیده با اون شاخه ها که توی تاریکی شب بدترین تصویر ممکن رو داشت باعث شد زانو هام به لرزه بیفته .

تا چشم میدید فقط درخت بود و درخت و درخت .

انگار که اصلا کلبه یا مرده شور خونه ای وجود نداشته .

بغض کرده بودم . می دونستم اگه گم بشم دخلم اومده

با شنیدن صدای ضعیفی لبخند امیدواری رو لبم نشست . حتما کسی که اونجا بود می تونست منو به مرده شور خونه برسونه

سرمو گرفتم بالا : کسی اینجاست ؟
- بهنام کمکم کن ...
با شنیدن صداش ماتم برد . شک نداشتم خودش بود ولی اون اینجا چیکار می کرد ؟

- بهنام ... خواهش می کنم کمکم کن ...
صدا نزدیک بود . احساس می کردم بغلم ایستاده و داره باهام حرف می زنه

قدمی به جلو برداشتم : تو .. تو کجایی ؟
صدای خش دارش رفته رفته دور تر می شد . قدمی به جلو برداشتم : تو کجایی ؟؟ اینجا چیکار میکنی ؟
- نجاتم بده بهنام ...

داد زدم : فرهاد کجایی ؟

قدمی به جلو برداشتم . جنگل تاریک بود . خیلی تاریک . به زور می تونستم جلوی پامو ببینم . دستمو توی هوا نگه داشته بودم تا به دار و درخت نخورم .

صدای فرهاد پر بغض بود . انگار داشت گریه می کرد . التماس کنان فریاد کشید : اینا منو می کشن بهنام . نجاتم بده

صداش دور می شد . هر لحظه دور تر .

داشتم دیوونه می شدم . فرهاد برام عزیز بود . خیلی عزیز .

اما تاریکی جنگل شک رو به دلم انداخته بود . اگه حیوونی چیزی تو جنگل باشه مرگم صد در صده .

نمی تونستم ریسک کنم .

صدای واق واق سگی از دور به گوشم می رسید . ته دلم خالی شده بود .

با صدای فریاد فرهاد درنگ نکردم و به سمت جلو دویدم .

نمی دونستم دارم به کجا می رم ؟ فقط صدای داد فرهاد تو گوشم بود .

اگه بلایی سرش می اومد . سرعت قدمامو بیشتر کردم یه دفعه صدای خنده ای تو کل جنگل پیچید . خشکم زد . با ترس کمی عقب رفتم . فضای جنگل به طرز افتضاحی تاریک بود و تنها منبع نور ماهی بود که نور کمش باعث می شد کمی جلوی پامو ببینم .

برای پیدا کردن راه نجاتی به اطرافم نگاهی انداختم . با دیدن مردی توی 30 متریم از ترس قلبم ریخت پایین

بازتاب نور ماه روی صورتش باعث شده بود چهره و لباس سفیدش بدجوری تو دید باشه

موهای بلند و مشکیش رو شونه هاش ریخته بود . لباس سفید و بلندی پوشیده و اروم اروم به طرفم می اومد . در واقع به طرفم پرواز می کرد .

ترسیده بودم . قلبم بدجوری تند تند می زد .

مرد هر لحظه نزدیک تر می شد . صورتش به ادمیزاد نمی خورد . پوست صورتش خاکستری رنگ بود و چهره اش کدر .

عقب عقب رفتم . خندید . بلند . صدای خنده اش بدجوری رو مخم بود . کاش دهنشو می بست

پام به چیزی گیر کردم و به پشت خوردم زمین .

داشت اشکم در می اومد . صداهای خنده اش هر لحظه بلند تر و کریهه تر از قبل می شد . پاهام از شدت ترس سر شده بود .

نمی تونستم ازش چشم بردارم . هر لحظه نزدیک تر و نزدیک تر می شد . نمی دونم چقدر باهام فاصله داشت . 20 متر ؟ 17 ؟ ...

نشسته خودمو کشیدم عقب . حالا به خوبی می تونستم حرکت دامن لباس سفیدش رو ببینم . با ترس زمزمه کردم : خدا کمکم کن ... خدا کمکم کن ... اللهم و صل علی محمد و ال محمد ... خدایا .. خدایا

صدای خنده ی مرد بلند تر شد . نشسته خودمو کشیدم عقب .

خیلی بهم نزدیک شده بود . دستم رفت سمت درختی تا بتونم با تکیه بهش از جام بلند شم .

صدای قهقهه اش قطع شد . وحشت کرده برگشتم طرفش .

خبری ازش نبود . با ترس نگاهی به اطراف انداختم . جنگل تو سکوت محض فرو رفته بود .

به زور از جام بلند شدم . پاهام می لرزید . نگاهی به اطرافم انداختم . انگار واقعا خبری ازش نبود

تو همین لحظه صدای قدم هایی تو جنگل پیچید . قدمهاش سنگین بود . خیلی خیلی سنگین . انگار که یه هیولا وزن روی زمین راه می رفت

با ترس به درخت چسبیده ام . صدای قدم ها تند تر و نزدیک تر شد . طوری که حس می کردم فقط چند متر باهام فاصله داره . عصبانیت و ترس همه و همه باعث کلافگیم شده بود . صدای قدم ها تبدیل به صدای دویدن شد . انگار یه نفر داشت دورم می چرخید . صدای برخورد پاهاش با سنگ ریزه ها بدجوری ته دلمو خالی می کرد . انگار گریه ام گرفته بود .

چرخید و چرخید و چرخید . تو این مدت حتی یه میلی متر هم از درخت فاصله نگرفتم . با لبهای لرزونم گفتم : خدا ...

بلافاصله صدای دویدن قطع شد . دیگه خبری از اون قدمهای سنگین نبود . صدای شاخ و برگ درختا برام بدترین اهنگ دنیا بود . با هر تکون شاخ و برگ قلبم تو حلقم می اومد .

اروم اروم از درخت جدا شدم . باید فرار می کردم . هر ثانیه موندنم تو اون مکان حماقت محض بود . هنوز یه متری از درخت فاصله نگرفته بودم که دست یخی شونه مو فشار داد .

از ترس فریادی زدم و به عقب برگشتم . مطمئن بودم با یه چهره ی بدترکیب روبه رو می شم

چهره ی رابین ، اون لحظه دلنشین ترین چهره ی عالم بود

برچسب ها رمان کیستار ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 390
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,230
  • بازدید ماه : 14,188
  • بازدید سال : 141,291
  • بازدید کلی : 11,638,431