close
مجتمع فنی تهران
رمان کیستار قسمت پنجم
loading...

رمان فا

صدای هوهوی جغدی باعث شد سرم رو برگردونم . جغدی از چند سانتی متری مون با سرعت عبور کرد و روی درختی نشست . چشماش برق خاص و عجیبی داشت . مثه چشمای…

رمان کیستار قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 305 دوشنبه 26 اسفند 1392 : 10:18 نظرات ()
صدای هوهوی جغدی باعث شد سرم رو برگردونم . جغدی از چند سانتی متری مون با سرعت عبور کرد و روی درختی نشست .
چشماش برق خاص و عجیبی داشت . مثه چشمای مرد سفید پوش
ناخواسته به رابین نزدیک شدم . ترسیده بودم و به لحظه هم نمی تونستم چشم از جغد بردارم . درخت فاصله ی زیادی باهامون نداشت . شاید روی هم رفته می شد دو متر .
زیر لب به رابین التماس کردم : تروخدا از اینجا بریم . تروخدا...............................................................
صدای خنده ی گوش خراشی تو کل جنگل پیچید . وحشت زده سرمونو بلند کردیم . صدای خنده ها خیلی نزدیک بود . انگار چند نفر باهم داشتن قهقهه می زدن .
صدای خنده اشون تیز بود . خیلی تیز و بلند . طوری که هر لحظه فکر می کردم ممکنه پرده ی گوشم پاره بشه .
جغد با یه حرکت از درخت پایین پرید و جلومون وایساد . از ترس قدمی به عقب برداشتم . سرشو بالا گرفت و خندید . اول اروم اما کم کم صدای خنده اش بلند و گوش خراش تر می شد . بلند می خندید . خیلی خیلی بلند . توی همین لحظه دوباره صدای خنده های چند نفر بلند شد
رابین با دیدن این صحنه طاقت نیورد و دستمو کشید . پا به پاش شروع کردم دویدن . حس بدی داشتم . دلم میخواست هر چه زودتر از شر این جنگل نحس راحت بشم .
کاش می شد
دانای کل
عصبی دکمه ی قطع تماس رو زد : لعنتی نمی گیره
-اقای امینی . تروخدا اروم بااشین . الان سکته می کنین خدای نکرده
عصبی کوبید به پوشینیش . دستش می لرزید : خدایا چیکار کنم ؟ جواب پدر مادر بچه ها رو چی بدم ؟ خدایا خودت رحم کن
شمس ، از اتوبوس پیاده شد .
فریاد اقای امینی باعث شد از جا بپره : برو تو اتوبوس ببینم
شمس – ولی اقا ...
فریادش بلند تر شد : گفتم بر تو .
شمس وارد اتوبوس شد . امینی با خشم چشم از اتوبوس برداشت . تو همین موقع اقای کمالی ، یکی از مربی های کاراته همراه با جنگل بان کنارش اومدن .
امینی با دیدن جنگلبان به سمتش رفت و با التماس گفت : اقا دستم به دامنت . پنج نفر از شاگردام گم شدن . تروخدا کمکم کنین . بخدا من نمی تونم جواب پدر مادرشونو بدم
جنگلبان که مردی حدودا میانسال بود اروم گفت : اروم باشین اقای عزیز . پیداشون می کنیم انشالله
اقای امینی دستشو فرو کرد تو موهاش و زیر لب نالید : خدایا کمکم کن
انتظار هر اتفاق بدی رو داشت اما گم شدن پسرا بدترین اتفاق ممکن بود . از اون چیزی که می ترسید به سرش اومده بود . می لرزید . از اینکه نکنه اتفاقی برای اون پنج نفر افتاده باشه . اگه حیوونای وحشی جنگل ...
سرشو با شدت تکون داد . دلش نمی خواست افکار بد به ذهنش خطور کنه
وای که جواب پدر مادرشون رو چی میداد ؟

صدای بچه ها که داخل اتوبوس بودند گوشش رو آزار می داد. دلش می خواست با پشت دست بزنه تو دهنشون . عصبی بود و واقعاً کنترلی روی رفتاراش نداشت . دلش شور می زد . می دونست اگه یه تار مو از سر پسرا کم بشه پدرشو در میارن . دستشو فرو کرد تو موهاش . احساس حماقت می کرد. چرا باید بچه های مردم رو می آورد . اصلاً اردو به چکارشون می اومد ؟ چند تا پسر احمق ، پیشنهاد اردو دادن . چرا باید قبول می کرد ؟ اصلاً باشگاه تکواندو رو چه به اردو؟
خندید . بلند و عصبی . عادتش بود . وقتی عصبی می شد شروع می کرد به خندیدن . خنده هاش واقعاً ترسناک شده بود . طوری که آقای کمالی با کمی ترس گفت : حالتون خوبه ؟


نگاهش کرد .
چه خاکی به سرش می ریخت ؟

*****************************

با کمک رابین دوباره کلبه رو پیدا کردیم . با دیدنش تو دلم زار زدم . من یه لحظه هم توی این کلبه ی جهنمی نمی مونم

مگه عقلم کمه ؟

قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم رابین به سرعت وارد کلبه شد . با ترس پشت سرش حرکت کردم . سریع به سمت کیف ها رفت و برشون داشت . در همون حال گفت :
جمع کنید بریم
آرمین با رنگی پریده گفت : کجا بریم ؟
رابین کیف ها رو برداشت و داد زد : انگار خیلی خوشت اومده کنار چند تا جک و جونور بخوابیم ، نه ؟ جمع کنید ببینم .
صدای ناله مانندی بلند شد . سرمو چرخوندم . هومن بود که سرشو گذاشته بود روی پاهاش . با نگرانی رفتم سمتش : هومن حالت خوبه .
تکونی نخورد .با نگرانی جلوش زانو زدم : هومن ؟
سرشو بلند کرد و به رابین خیره شد . صداش خش دار بود : ما همینجا می میریم . هیچ کس نمی فهمه . کارمون تمومه رابین .

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم رابین اومد سمتمون . منو کنار زد و جلوی هومن زانو زد . هومن صورتشو برگردوند . رابین دستشو گرفت دو طرف صورتش : منو نگاه کن
هومن اهمیتی نداد . صدای رابین بلند تر شد : گفتم منو نگاه کن .
هومن برگشت .
رابین گفت : هیچ کس نمی تونه بلایی سرما بیاره ، فهمیدی ؟ هیچ کس .
هومن پوزخند صدا داری زد : معلومه
یه دفعه فریاد زد : مگه قرارمون احضار روح نبود ؟ فقط و فقط روح ؟
فرشاد سریع به من نگاه کرد . انگار که درداشو فراموش کرده بود . رنگش پرید و بلند گفت : هومن ؟
چشمام از خشم گشاد شد : روح ؟
آرمین با دست کوبید به پیشونیش : وای .
داد زدم : منو مسخره کردین ؟ روح چیه ؟
هر سه با خشم به هومن خیره شدن . هومن سریع جبهه گرفت : گند زدیم . اون الان وسط بازیه . حقشه همه چی رو بدونه ؟
مسخره بود . احساس خریت می کردم . وقتی یاد این می افتادم که تو این مدت چه اتفاقای ترسناکی واسم افتاده بود پشتم می لرزید . همش زیر سر این احمقا بود . تقصیر خودم بود که از همون اول بهشون رو داده بودم .
- جواب منو بدین
هومن بهم خیره شد . داد زد : می خوای بدونی چی شده ؟
فرشاد : هومن ، خفه شو .
هومن اهمیتی نداد و بلند تر فریاد کشید : بیچاره ... افتادی وسط چاه . می دونی اینا که دارن اذیتمون می کنن کین ؟
این دفعه رابین داد زد : هومن تمومش کن .

هومن : جنن بدبخت . جن ! می فهمی یعنی چی ؟
تنم یخ بست . زانوهام شل شد . خدا ... خدای من ... جن ! . آب دهنم رو قورت دادم . مطمئن بودم مرگم حتمیه . مردن به دست چند تا جن .... هه ... این دیگه آخر خوش شانسی و خوش اقبالی بود . صدام در نمی اومد . انگار زبونم بند اومده بود . کاش هومن نمی گفت . یاد اون مرد سفید پوش افتادم ... جغد ... جنازه ...
یعنی اینا ....
- من که کاریشون نداشتم .
سرمو انداختم پایین و چسپیدم به دیوار کناریم - من که به کسی کار نداشتم . من که احضارشون نکردم . من که اذیتشون نکردم . آخه چرا من ؟
با فکر اینکه به زودی قراره بمیرم گریه ام می گرفت : چرا من آخه ؟ این همه آدم ... این همه شخص ... چرا من فلک زده ؟
سرمو گرفتم بالا . تقصیر این 4 تا بود . این 4 تا زندگیمو جهنم کرده بودن . دلم می خواست بکشمشون . از وقتی که پاشون به زندگیم باز شده بود از آسمون و زمین برام بدبختی می بارید . دلم می خواست بکشمشون . به دنبال این تصمیم از جام بلند شدم . پاهام می لرزید . اهمیتی ندادم . چشمام زوم رابین بود . احساس نفرت سرتا پامو گرفت .
نگام کرد . انگار می دونست می خوام چیکار کنم . برام مهم نبود که 4 تاشون کمربند مشکی ان . برام مهم نبود که من کمربند سفیدم . برام مهم نبود که هیکلشون دوبرار هیکل منه . مهم نبود که اگه یه چک می خوابوندن تو صورتم ممکنه بیهوش بشم . مهم نبود که ممکنه بگیرنم زیر مشت و لگد . مهم نبود . هیچ چیز مهم نبود .
توی یه حرکت به سمتش حمله ور شدم.

توی یه حرکت به سمتش حمله ور شدم

ارمین داد زد : داری چه غلطی می کنی ؟

پامو بلند کردم و محکم کوبوندم به صورتش . صورتش چرخید . هومن از جاش پرید و به طرفم اومد

لگد دوم رو زدم . لگد دوم برابر بود با خوردن سیلی از طرف هومن .

گوشم سوت کشید .

چه دست سنگینی داشت . توی یه حرکت پاشو بلند کرد و کوبوند به شونه ام . با کمر خوردم زمین . کمرم تیر کشید .

نشست رو شکمم . دستش بالا رفت . ناخواسته دستمو حصار صورتم کردم

صدای خنده ای تو گوشم پیچید : ولش کن بابا . هنوز بچه است

فکم قفل کرده بود . دندونام رو محکم بهم فشار می دادم تا یه دری وری بارشون نکنم . زبونم فلج شده بود . چشمامو محکم بسته بودم . نفسای عصبی هومن که به صورتم می خورد حالم رو بدتر می کرد .

صداش از بین دندونای قفل شده اش بیرون اومد : چه غلطی کردی ؟

عصبی شده بود . جوابی ندادم . شونه هامو گرفت و کمی بلند کرد و محکم کوبوند رو زمین .

آخم در اومد . حس کردم ستون فقزاتم خرد شد .

-ولم کن احمق

پوزخندی زد و از روی شکمم بلند شد . به طرف پسرها رفت . از جام بلند شدم . با قدمهای بلند به طرف در حرکت کردم

صداش تو گوشم پیچید : کجا ؟

جوابشو ندادم . یه دفعه داد زد : اهای با توام . پرسیدم کجا ؟

برگشتم طرفش : بیخودی عربده نکش واسه من ها . یه جوری می زنم تو دهنت نفهمی از کجا خوردی

صورتش باز شد . لبخند پت و پهنی زد : مثه همین چند دقیقه پیش ؟

قهقهه زد

-کوفت ! زهر ! واسه چی می خندی ؟

رابین – بهنام . اینقدر تخس نباش . می بینی چه مکافاتی داریم حالا هی اذیت کن

-تو یکی حرف نزن

قبل از اینکه چیزی بگه صدایی تو جنگل پیچید .

انگار ... انگار یه نفر می گفت ... می گفت : هومن

با دهنی باز به سمت بقیه برگشتم . می خواستم مطمئن بشم خیالاتی نشدم

لبخند پت و پهنی که روی لب هر چهارتاشون بود چیزی رو که باید بهم ثابت می شد رو ثابت کرد

-شما هم شنیدین ؟

از جاشون پریدن . عین قوم مغول به طرف در حمله بردیم .

تو دلم عروسی به پا بود .

فریاد زدم : کسی اینجاست ؟

صدایی تو جنگل پیچید : بچه ها کجایین ؟

لبخندم پررنگ شد .

یعنی ...

نوری از دور درخشید . جلو رفتم . بلندتر از قبل داد زدم : کسی صدامو می شنوه ؟

-بهنــــــــــام

چند ثانیه طول کشید که بالاخره سه مرد بهمون نزدیک شدن .

بی هوا پریدم جلو . با لبخندی که تا ته حلقم رو نشون می داد گفتم : اقای امینی ...

سیلی که به صورتم خورد برق رو از چشمام پروند . کپ کرده بودم

اخم کردم .

ارمین اومد جلو : اقا...

امینی فریاد کشید : اشتباه کردم اوردمتون اردو . راست گفتن . اصلا کمربندهای پایین تر از قرمز رو چه به اردو رفتن ؟ صدام اروم شد : به من چه ربطی داره ؟

داد زد : صدات در بیاد گردنتو خرد می کنم . گم شین ببینم

فکم رو محکم فشار دادم .

دستمو مشت کردم . ناخنام توی گوشت دستم می رفت . دردم گرفته بود

اما این مهم نبود . مهم حس تحقیری بود که جلوی این چهارتا الدنگ باید می کشیدم

زیر لب غریدم : نکبت

امینی – چی گفتی ؟

-هیچی

و جلوتر ازش حرکت کردم . زیر لب غر می زدم : مرده شور همه تونو ببرن با این اردوی عتیقه تون

*****************

از اتوبوس پیاده شدم و چمدونم رو گذاشتم جلو پام .

تا کمر رفتم تو اتوبوس با صدایی که کم شبیه فریاد نبود گفتم : دمت گرم اقای جعفری . خیلی خوش گذشت

خندید و سری تکون داد . بلند تر گفتم : بازم ما رو می برید بیرون ؟

متین با پاش لگدی زد : برو اینقدر حرف نزن

خندیدم . برای همه دست تکون دادم و سرمو از اتوبوس بیرون اوردم . اتوبوس حرکت کرد .

سری تکون دادم و ساکم رو برداشتم . جلوی خونه مون ایستادم . کلید رو از توی جیبم بیرون اوردم و در خونه رو باز کردم .

وارد خونه شدم .

کفشامو از پام بیرون اوردم و وارد هال شدم . سلام کردم

جوابی نیومد ...
دلم گواهی بد می داد.
چمدونم رو تو هال ول کردم و شروع کردم بلند بلند پدر و مادرم رو صدا زدن .
هیچ کس تو خونه نبود ...

به طرف اتاقم حرکت کردم و واردش شدم . ساکمو گوشه ای گذاشتم و به طرف تختم حرکت کردم . خودمو انداختم روش .

چشمامو با خستگی بستم .

اتفاقات این چند روز عجیب روم فشار اورده بود . احتیاج به کمی استراحت داشتم .

نفس عمیقی کشیدم . سر و صدای شیما از تو هال اومد . حوصله نداشتم چشمامو باز کنم . برای همینم اهمیتی ندادم و سعی کردم بخوابم . پاهام درد می کرد

در اتاق محکم باز شد .تو جام نیم خیز شدم . با دیدن شیما با حرص پوفی کردم : چه خبرته ؟

لبخندی زد : سلام . کی اومدی ؟

-نیم ساعتی میشه . علیک سلام .

اومد لبه ی تختم نشست و بهم خیره شد .

چشمامو بستم : چیه ؟

در حالی که سعی می کرد خنده اش رو قورت بده گفت : بهنام

-هوم ؟

-ریاضی ت رو افتادی .

پق زد زیر خنده . به سردی گفتم : سرم سلامت .

خشکش زد .

-ناراحت نشدی یعنی ؟

با بی خیالی گفتم : نه . می دونستم شاهکار نکردم . خب دیگه ؟

با بلند شدن صدای زنگ موبایلم حرف تو دهنش ماسید

به طرف گوشی رفتم و برش داشتم . به صفحه ی اصلی نگاهی انداختم .

فرهاد بود . گوشی رو برداشتم فرهاد ؟

-بهنام سریع بیا اینجا

با بهت گفتم : علیک سلام

عصبی گفت : احمق . خیلی مهمه . زود باش

-چی شده ؟ تصادف کردی ؟
پوفی کرد : تصادف کنم به تو میگم اخه شاسگول ؟! بیا به این ادرس ... سریعتر
-شیما برو بیرون
شیما مکثی کرد. چشمامو گرد کردم. پوفی کرد و از جاش بلند شد.
- بهنام هستی؟
- آره بگو
- بیا این جا سریع.
بی حال نالیدم:
- اسگول کردی مارو؟ آقا من خسته ام حوصله این شوخی در پیتی ها رو ندارم، خداحافظ.
فرهاد:
- خوش به غیرتت ! نامزد خواهرت با یه دختر دیگه تو کافی شاپ برادرمند.
خون تو رگام یخ بست.
- چی ؟ مطمئنی ؟
فرهاد:
- آره جون داداش.
چشمامو بستم ، صدام از شدت خشم کلفت شده بود:
- کجا؟
- کافی شاپ ... بهنام ... شاید من اشتباه کردم ...
نذاشتم حرف بزنه و گوشی رو قطع کردم. از اتاق اومدم بیرون و در اتاق رو محکم کوبیدم بهم. با صدای وحشتناکی به هم خورد.
شیما از جاش پرید.
- چه خبرته؟
جوابشو ندادم. اصلاً مهم نبود چی میگه.
با قدم های سریع از خونه زدم بیرون. موتورم رو بیرون آوردم و با سریع ترین سرعتی که می تونستم به طرف کافی شاپ حرکت کردم. با اینکه هوا سرد بود اما حس می کردم از صورتم داره آتیش می زنه بیرون. به خودم دلداری می دادم که شاید فرهاد اشتباه دیده.
کمتر از دو دقیقه طول کشید تا به کافی شاپ برسم. موتور رو گوشه ای پارک کردم و با سرعت وارد کافی شاپ شدم. اطراف رو با چشمام گشتم؛ خبری نبود. چهره رنگ پریده فرهاد جلوم ظاهر شد. غریدم:
- کجاست؟
با نگرانی گفت:
- بهنام داداش، بی خیال. باشه؟ من اشتباه دیدم حتماً.
صدایی شبیه غرش شیر از بین دندونای قفل شده ام بیرون اومد:
- کجاست؟
- نمی دونم.
داد زدم:
- یعنی چی نمی دونم مرتیکه؟ پس چرا الکی حرف می زنی؟
مردم برگشتن طرفمون . دستایکه از خشم می لرزید رو فرو کردم تو موهام. سرمو برگردوندم .صدای اروم فرهاد تو گوشم بود که از مردم معذرت خواهی می کرد . چشمام خورد به ماشین آبی رنگی که یه دختر و پسر توش بودند. سریع نگاهی به پلاکش انداختم. یه جورایی مطمئن بود ماشین آرشامه. تو شب خواستگاری هم با همین ماشین اومده بودند.
حافظه ام توی حفظ چیزایی مثل پلاک فوق العاده بالا بود. شک نداشتم خودشه اما نمی شد بی گدار به آب زد.
با قدم هایی محکم اما محتاط از کافی شاپ زدم بیرون. فرهاد بلند گفت:
- بهنام؟!
توجهی نکردم.
نزدیک ماشین رسیدم و کنار ماشین دیگه ای پناه گرفتم. آروم سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم. خودش بود همراه با یه دختر قرتی. خون داشت خونمو می خورد.
دختر داشت گونه ی آرشام رو نوازش می کرد. گوشیمو از توی جیبم بیرون آوردم و شروع کردم به عکس گرفتن.
دلیل جالبی برای این که اثبات کنه طرف دوست دخترشه نبود.
بازم صبر کردم که یه دفعه آرشام دختر رو کشید سمت خودش . دیگه نتونستم نگاه کنم از کله ام دود بلند شد. سریع دوتا عکس گرفتم و از جام پریدم.
گوشی رو گذاشتم تو جیبم و با دو خودمو رسوندم به ماشین. تو حس و حال خودشون بودند. انگار کسی رو نمی دید.
فکم قفل کرده بود. مشت محکمی به روی کاپوت ماشین زدم. از جا پریدن.
نعره زدم:
- بیا پایین مرتیکه!

رنگ آرشام به وضوح پرید. به طرف صندلی کمک راننده رفتم و درشو باز کردم. زن که از شدت ترس می لرزید سریع از ماشین پیاده شد. دستم بالا رفت و سیلی محکمی خوابوندم تو صورتش. سرش با سقف ماشین برخورد کرد.
- گمشو!
با کفش های پاشنه بلندش شروع کرد دویدن. هنوز چند قدمی نرفته بود که پاش پیچ خورد و روی زمین افتاد. چشم ازش برداشتم و بعد از بستن در کمک راننده به طرف آرشام حرکت کردم.
درشو بازکردم. با صدای آروم که خبر از طوفان سهمگینی می داد، گفتم:
- بیا پایین.
- بهنام جان داری ...
- گفتم بیا پایین تا شیشه های ماشینو رو سرت خراب نکردم.
از جاش تکون نخورد. دستم رفت سمت یقه اش و از ماشین کشیدش بیرون. مشتی خوابوندم تو فکش.
یقه اش رو گرفتم و کوبیدمش به ماشین.
- این زنیکه کی بود؟
- همکار شرکتمون بود به خدا.
با شنیدن قسمش خونم به جوش اومد. مشت دوم رو هم زدم. خون از لبش جاری شد.
- از کی تا حالا با همکارا از این غلطا می کنن؟ هان؟!
داغ کرده بودم و از شدت خشم نفس نفس می زدم. آماده بودم یه کلمه دیگه حرف بزنه تا جفت پا برم تو صورتش. مشتی خوابوندم تو شکمش.
- حرف بزن تا مادرتو عزادار نکردم.
از درد خم شد.
داد زدم:
- بنال عوضی!
کسی شونه هامو گرفت و به عقب کشید. با خشم برگشتم طرفش. فرهاد بود.
- بهنام بسه.
چشمم به آرشام بود. به ماشین تکیه داده بود و خون گوشه ی لبش رو پاک می کرد. به طرفش یورش بردم که فرهاد دوباره دستم رو کشید:
- بهنام ... بس کن!
مرد مسنی بلند گفت:
- بابا صلوات بفرستین.
انگارصداها رو نمی شنیدم. هیچی اون لحظه برام مهم تر از این نبود که آرشام رو بکشم. تازه حس می کردم چقدر نفرت انگیزه.
به طرفش حمله کردم . صدای یه نفر بلند شد:

- مشت اول 2000
صداهای اطرافم برام مهم نبود . مشت بعدیم بود که به صورتش برخورد کرد.
مردی به طرفم اومد و منو عقب کشید:
- پسرم، زشته . بفرمایید.
- خونش حلاله حاجی. با خواهر من عقده میره با یه دختر دیگه. مگه خواهرمو از توی جوب آوردم که بدمش دست این مرتیکه شارلاتان ؟
دو طرف صورتمو بوسید.
- زشته این کارا. خوبیت نداره.
- به خواهر من ...
شونه مو فشار داد: زشته. بفرمایید
برگشتم به طرف آرشام و با تهدید گفتم:
- عصر میای محضر طلاق خواهرمو می دی وگرنه بلایی به سرت میارم که مرغای آسمون به حالت زار بزنن. فهمیدی؟
با صدایی که خش داشت گفت:
- طلاقش نمی دم.
پوزخندی زدم: - بله؟
- من زنمو دوست دارم.
صدای خنده های عصبیم تو خیابون پیچید:
- خوبه والا معنی دوست داشتنم فهمیدیم. همین که گفتم. غلط اضافه کنی چشمت رو از کاسه درمیارم.
- بهنام؟
برگشتم طرف موتورم و سوارش شدم. فرهاد با سرعت به طرفم دوید.
- کجا می ری؟
- قبرستون.

دیگه گوش ندادم ببینم چی میگه . به خونه رسیدم . کلید انداختم و وارد خونه شدم . پدر مادرم جلوی تلویزیون نشسته بودن و اروم با هم حرف می زدن

زیر لب گفتم : سلام

پدرم به عقب برگشت : رسیدن به خیر . کی اومدی ؟

-یه نیم ساعتی میشه

روی مبل کنار مادرم نشستم .

-یه اتفاقی افتاده ؟

-چی ؟

توی همین لحظه ، شیما مادرم رو صدا زد . مادرم از جاش بلند شد و وارد اشپزخونه شد . نفس عمیقی کشیدم

-چی شده ؟

-ارشام ...

-ارشام چی ؟

پوفی کردم : ارشام با یه دختر دیگه ، ...

سرمو با شرم انداختم پایین . ارشام چطور روش شده بود همچین کاری بکنه ؟ پوزخندی رو لبم نشست

صدای محکم پدرم پیچید : ارشام چه غلطی کرده ؟

زیر لب گفتم - با یه دختر دیگه دیدمش .

برگشت سمت صفحه ی تلویزیون . به صورتش دقیق شدم

مردونه ... محکم ... جدی ... مهربون

ناخواسته لبخندی رو لبم نشست . با صداش دست از افکارم برداشتم

پدرم مطمئنی ؟ شاید فامیلش بوده

دستمو فرو کردم تو جیبم و گوشیم رو بیرون اوردم . روم نمی شد بگم داشت چه غلطی می کرد .

حالا درسته من خیلی پررو ام اما نه دیگه در این حد .

گالری رو باز کردم و روی عکس مورد نظرم کلیک کردم . گوشی رو دادم دستش .

نگاهش کرد . چشمم خورد به فکش . بدجوری می لرزید .

-چطوری فهمیدی ؟

قیافه اش داشت ترسناک می شد . کمی خودمو جا به جا کردم : توی کافی شاپ برادر دوستم بودند

نفسش رو محکم فوت کرد

زیر لب غرید : الدنگ

-بابا ؟

پدرم بله ؟

-چیکار می کنی ؟

جوابمو نداد . در عوض پرسید : به نشاط گفتی ؟

-نه . تازه خبردار شدم
-خوبه . نگو . خودم میگم بهش

دلمو زدم به دریا و گفتم : بابا بهش میگم طلاق خواهرمو می دی برگشته میگه دوستش دارم . طلاقشم نمیدم

-چرت و پرت گفته . مگه دست اونه ؟

لبخندم عمیق شد . خودمو کمی جلو کشیدم . نمی دونم چرا ولی دوست داشتم بهش نزدیک تر بشم . یکم فاصله هامون کمتر بشه

-بابا ؟

نگاهی بهم انداخت . از دیدن حالتم خنده اش گرفت : دیگه چیه ؟

لب بالایی مو گاز گرفتم : چرا جن ها ادما رو اذیت میکنن ؟

سوالم خیلی بی مقدمه و یهویی بود . پدرم در حالی که به صفحه ی تلویزیون خیره مونده بود با لحنی که توش بویی از اندک تعجب میداد گفت : چیکار به کار جن ها داری ؟

مکث کرد . از هیچ کدوم از اخلاقاش که سر در نیارم با این اخلاقش خوب اشنا بودم . اول سکوت می کرد و بعد از چند ثانیه جوابتو با جزئیات میداد . و چقدر من هلاک این اطلاعات عمومی بالاش بودم

-معمولا اگه کاری باهاشون نداشته باشی کاری باهات ندارن . دارن زندگیشونو می کنن . چیکار دارن ملت رو ازار بدن ؟ ...

-خب اگه کسی کاری نکرده باشه ممکنه اذیت کنن ؟

سکوت کرد .

چند ثانیه بعد گفت : اره . بعضی از اجنه های کافر اذیت می کنن .

نگاهم کرد و با لحن مشکوکی گفت : واسه چی می پرسی ؟

لبخندی زدم : هوم ؟ ... همینجوری .

و به طرف اتاقم حرکت کردم . این قضیه ی جن بدجوری اذیتم می کرد . من که کاری نکرده بودم . پس چرا اذیتم کردن ؟

امینی با هام رو دنده ی لج افتاده بود . علتش رو نمی فهمیدم . انگار من میخواستم اون همه بلا و مصیبت تو اون جنگل کوفتی سرم بیاد

ارمین خیلی شنگول می زد . شیطونه می گفت پاشم دکوراسیون صورتش رو عوض کنم .

خنده ام گرفت . اینم می شد قضیه ی تو جنگل .

کتک که نمیخورد هیچی ، منو قیمه قیمه می کرد .

-بهنام حواست هست ؟

-جانم استاد ؟

سروش پوفی کرد : حواست رو جمع کن ببین چی میگم بهت

-بگو . بگو . راحت باش

سروش شروع کرد اموزش دادن . تو طول مدتی که داشت پر حرفی می کرد حواسم فقط به ارمین بود که با داشت دوستاش تمرین می کرد و هر از گاهی نخودی می خندیدند .

کارد می زدی خونم در نمی اومد . چقدر پررو بودن . اون از برادرش اینم از این . خجالت انگار تو خانواده ی اینا تعریف نشده است

این بار سروش فریاد زد : بهنام ؟؟!!

توی همین لحظه امینی مثل جن ظاهر شد : چیکار کرد ؟

-هیچی بخدا استاد .

امینی ساکت

اخم کردم . سروش دهنش رو باز کرد . میدونستم اگه چیزی بگه امینی پدر مو در میاره .

ملتمس بهش خیره شدم .

پوفی کرد : هیچی استاد . ببخشین

لبخند پت و پهنی رو لبم نشست .

اهومی گفت . هنوز قدم از قدم برنداشته بود که برقا رفت . صدای همهمه ی پسرا بلند شد .

سالن جوری بود که اگه چراغ روشن نبود ، توی تاریکی مطلق فرو می رفت

صدای یکی از پسرا بلند شد : استاد تعطیلیم ؟

امینی نگاهی گذرا به سالن انداخت .

-اره دیگه . بدون کولر و تو تاریکی که نمیشه ورزش کرد .

دستشو فرو کرد تو موهاش : جمع شین سرد کنیم

با خوشحالی جلو رفتم . واقعا حس و حال ورزش نبود

بعد از اینکه سرد کردیم وارد رخت کن شدم . تازه لباسم رو بیرون اوردم که ارمین به همراه دوستاش وارد رختکن شدند .

ناخواسته ابروهام رفت تو هم .

رابین -سلام بهنام . خوبی ؟

زیر لب گفتم : علیک .

لباسمو پوشیدم . زیر چشمی نگاهی بهشون انداختم .

هومن چته ؟

به ارمین خیره شدم . با پوزخند گفتم : مگه قراره چیزیم باشه ؟

ارمین براندازم کرد : این طور به نظر می رسه

جوابشو ندادم و برگشتم سمت فرشاد . به نظر می رسید حالش بهتر شده باشه

-خوبی ؟

لبخندی زد : ممنون . بهترم

زانو زدم و شروع کردم کفشامو پوشیدن .

در حالی که لباسشون رو عوض می کردن با هم حرف می زدند . توجهی نکردم . از جام بلند شدم تا برم که صدای هومن متوقفم کرد : بهنام

برگشتم طرفش .

-با چی میری ؟

-به شما ربطی داره ؟

ابروهاش پرید بالا : خیلی بی ادب شدی ها . حواست هست

اخم کردم .

پوفی کرد : موتورت رو ندیدم بیرون از باشگاه . پیاده میری ؟

سعی کردم جذبه ام رو حفظ کنم و حالشو بگیرم . اما واقعا حس پیاده رفتن نبود . یه پاپاسی هم تو جیب شپش زده ام پیدا نمی شد تا تاکسی بگیرم

شونه هام اویزون شد : مجبورم

ارمین خندید .

-خنده داره اقا ارمین ؟
-چه لوس شدی . بریم .

سر جام وایساده بودم و با حرص به رفتنشون نگاه می کردم . هومن با دیدنم لبخندی زد : بیا دیگه

-نه خودم میرم .

دستمو کشید .

هومن ناراحت نشی ها ولی بعضی از کارات کفر ادمو در میاره

نگاهم کرد . خنده ام گرفت

با هم سوار ماشین شدیم . رابین پشت فرمون نشست و به راه افتاد . نگاهم خیره به بیرون بود . توی همین لحظه گوشی فرشاد زنگ خورد . گوشی رو برداشت .

فقط صدای فرشاد رو می شنیدیم :

-سلام امیر ... خوبی ؟

-....

-بیرونم . چطور مگه ؟

-...

- حالا مگه واسه الان لازمش داری ؟
-....
-خیلی خب . الان میارمش .
-....
-خواهش . فعلا
گوشی رو قطع کرد و چند لحظه خیره به گوشی موند .
هومن گفت : کی بود ؟
فرشاد امیر . جزوه شو میخواد
در حالی که نوک ناخنش رو گاز می گرفت چشماشو ریز کرد و به هومن خیره شد .
هومن گمش کردی نه ؟

نیش فرشاد باز شد
هومن دیوونه . امیر می کشتت
-به جون تو گذاشته بودم ..
هومن هیچی نگو بابا . چیکار میکنی حالا ؟
-نمی دونم والا . باید بگردیم پیداش کنیم دیگه
-خب بهنام رو برسون خونه . میریم خونه دنبالش می گردیم
-میشه بیام خونه تون ؟
با تعجب بهم خیره شدن . خودمو کمی جمع و جور کردم . واقعا نمی دونستم رو چه حسابی این حرفو زدم ؟ ولی خیلی دوست داشتم دوباره خونه شون رو ببینم .
-البته اگه مزاحم نباشم
با تعجب بهم نگاهی انداختن . فرشاد زودتر به خودش اومد و گفت : خوشحال میشیم

رابین تغییر مسیر داد . لبخندی رو لبم نشست . شاید از روی خباثت بود شایدم از روی جنون . هر چی بود اما خیلی دلم میخواست می تونستم حالشونو بگیرم
دستمو بهم قفل کردم و به منظره ی بیرون خیره موندم

*********

-تو چرا انقدر بی سلیقه ای ؟
-اهه . همچین میگه انگار خودش به چه مرتبی هست !
-اخه ای کیو . الان این جزوه اس ؟ این که با کربن خالص مو نمی زنه
خنده ام گرفت . سر و صدای هومن و فرشاد خونه رو برداشته بود . از جام بلند شدم و جلوی اینه ی قدی توی هال ایستادم . به چهره ام خیره شدم . لبخندی زدم که صدای رابین تو گوشم پیچید : بهنام .
برگشتم طرفش : بله ؟
لیوانی با محتوای سبز رنگی تو دستش بود : بخورش . شربت ابلیموئه . باعث میشه بعد ورزش عضلاتت نگیره .
برش داشتم و زیر لب ممنونی گفتم
لبخندی زد و وارد اتاقش شد . دوباره به اینه خیره شدم
چشمم خورد به همون تخته . لبخندی رو لبم نشست . دقیقا پشت سرم روی میز پر از اشغال دونی قرار داشت . لیوان رو به لبم نزدیک کردم و قلوپی ازش خوردم
نزدیک تخته شدم . برای اینکه اگه کسی منو دید بهم مشکوک نشه روی مبل کنارش نشستم . به تخته خیره شدم . این بار با دقت بیشتر
خوشگل بود و خاص . طوری که هر کسی رو به سمت خودش می کشید
یه قلوپ دیگه از شربتم رو خوردم
کاش این تخته مال من بود . حیف
یه لحظه فکری از ذهنم به سرعت عبور کرد . سریع سرمو گرفتم بالا و اطرافم رو چک کردم . کسی نبود
توی یه حرکت زیب کیفم رو باز کردم . بازم یه نگاه به اطراف
هیچکس نبود
تخته رو برداشتم و سریع گذاشتمش تو کیفم و زیپش رو بستم .
صورتم عرق کرده بود . قلوپی از شربت رو خوردم
یه حسی بهم میگفت نباید بیشتر اونجا می موندم . هر لحظه ممکن بود متوجه کارم بشن اونوقت پخ پخ
از جام بلند شدم . برای اینکه شک نکنن بلند گفتم : بچه ها من میرم دیگه . خداحافظ
هومن فریاد زد : کجا ؟ بودی حالا
-نه مرسی . مزاحم نمیشم . فعلا
دیگه نایستادم ببینم چی میگه . با سرعت در رو باز کردم و خودمو پرت کردم بیرون

-نه مرسی . مزاحم نمیشم . فعلا

دیگه نایستادم ببینم چی میگه . با سرعت در رو باز کردم و خودمو پرت کردم بیرون .

با سرعت از حیاط عبور کردم و دستگیره رو باز کردم . از خونه بیرون اومدم . نگاهی به اطرافم انداختم . حس می کردم الان که بفهمن تخته گم شده . ناخواسته شروع کردم دویدن . مدام به عقب بر می گشتم . حس می کردم یه نفر تو قبرستون وایساده و داره با چشماش منو میپاد . تو همین لحظه دختر و پسر جوونی وارد کوچه شدند و با تعجب براندازم کردند .

خجالت زده سرعتم رو کم کردم و سرمو انداختم پایین . کیفمو لمس کردم . تخته هنوز سرجاش بود . نفس عمیقی کشیدم . سردم بود . دستمو بهم مالوندم

دختر و پسره ازکوچه خارج شدن . سرعت قدمهام رو زیاد تر کردم . چرا این کوچه تموم نمی شد ؟ بالاخره وارد خیابون شدم . خیابون کمی شلوغ بود . سرمو انداختم پایین و نفس راحتی کشیدم . دستمو فرو کردم تو جیبم . به امید یافتن دو قرون پول .

با لمس پارچه ی جیبم اه از نهادم بلند شد . چاره ای نبود . باید پیاده می رفتم .

نگاهی به خیابون انداختم و از ته دل اه کشیدم

فکرم رفت سمت تخته . قبلا اسمشو شنیده بودم . اما درست یادم نبود . اسم بامزه ای داشت .

چی بود؟

به مغزم فشار اوردم تا اسمش یادم بیاد . خدایا چی بود اسمش ؟

وی یا ؟ یا وی ؟ شیوا ؟ مینا ؟

سرمو تکون دادم . حالا هر چی . کیفم رو لمس کردم . قند تو دلم اب شد . کاش زودتر برسم به خونه .

گلوم از شدت استرس به خس خس افتاده بود . نگاهی به اطرافم انداختم . پارکی چند متر جلوتر از خودم قرار داشت . با تمام سرعتم به طرف پارک دویدم . به محض ورود چشمم رو اطراف چرخوندم . بالاخره اب خوری رو دیدم . به طرفش حرکت کردم .

کیفمو از کوله ام در اوردم و گذاشتم کنار پام . دستمو گرفتم زیر لوله ی اب و شروع کردم از اب یخش خوردن .

خس خس گلوم کمی کمتر شد .

سرفه ی کوتاهی کردم و دوباره کیفم رو برداشتم . به محض اینکه برگشتم به سه تا مرد که رو بروم ایستاده بودن برخورد کردم . به قدری از دیدن یهویی شون شوک زده شدم که ناخواسته چسبیدم به ابخوری .

شروع کردن خندیدن . اول اروم می خندیدن ولی کم کم خنده شون بلندتر شد . لبخند کج و کوله ای تحویلشون دادم .

اهسته گفتم : ببخشین من باید برم

خنده اشون بلندتر شد .

-تازه اومدی که ... کجا ؟

-ها ؟

خنده شون بلندتر شد .

-برین کنار .. لطفا

حرکتی نکردن . اروم از ابخوری جدا شدم . نگاهشون داشت خطرناک می شد . یکیشون اومد جلو .

تمام قدرتم رو ریختم رو پاهام و شروع کردم دویدن

دوباره صدای خنده شون تو پارک پیچید . نگاهی به عقب انداختم . دنبالم بودن . به دویدنام سرعت بخشیدم .

بی فایده بود .

به مردی برخورد کردم . بدون اینکه توجهی کنم از پارک زدم بیرون . نفس نفس می زدم . کمی خم شدم تا نفسم جا بیاد . برگشتم عقب .

خبری نبود .

نفس راحتی کشیدم . بازم شروع به حرکت کردم . نمی دونم چقدر گذشت که بالاخره به خونه رسیدم . پاهام از شدت راه رفتن گز گز می کرد . پوفی کردم و کلیدم رو بیرون اوردم . در رو باز کردم و وارد خونه شدم

کمی سر و صدا می اومد . با یاداوری اتفاقای صبح اه از نهادم بلند شد . خدایا گند شانس تر از من هم کسی هست ؟ چرا الان باید ارشام اینا بیان اینجا ؟

با حرص لگدی به دیوار زدم . وارد هال شدم .

زیر لب سلام کردم و وارد اتاقم شدم . حوصله ی هیچ کس رو نداشتم . علی الخصوص حوصله ی ارشام رو .

. در رو بسته نبسته به طرف تخت حمله کردم و روش پریدم . کیفم رو گذاشتم جلوم و تخته رو بیرون اوردم .

تو همین موقع صدای پدرم بلند شد : قرارمون محضر بود نه اینجا اقا ارشام

تخته رو گذاشتم رو تخت و بهش خیره شدم .

-من همه چی رو توضیح می دم اقای یوسفی

حروف فارسی که دور تا دور تخته نوشته شده بود زیبایی و جذابیت خاصی به تخته داده بود . پاهامو جمع کردم و چونه ام رو گذاشتم رو پام .

پدرم خیلی خب توضیح بده

چشمامو بستم . اه چقدر سر و صدا می کردن . اگه گذاشتن من دو دقیقه تمرکز کنم ؟

با نوک انگشتم گوشه ی تخته رو لمس کردم و سریع دستمو کشیدم . دوباره چونه ام رو گذاشتم رو پام .

پدرم - بهنام ؟

بدون اینکه چشم از تخته بردارم گفتم : هوم ؟

پدرم -بیا اینجا

-واسه چی ؟

به تخته زل زده بودم . حروفی که دور تا دورش بود ، روی تخته طنازی می کردند . لبخندی رو لبم نشست . تو چرا انقدر خوشگلی ؟

اینبار فریاد زد : بهنام .

از تخت پایین پریدم و به طرف در حرکت کردم . تو لحظه ی اخر عقب گرد کردم و تخته رو زیر تخت گذاشتم . اگه شیما میدید تخته پر ...

به محض اینکه وارد هال شدم پدرم گفت : برو تو بایگانی ، شناسنامه ی نشاط رو بیار

-چشم

هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که ارشام گفت : اقای یوسفی من زنمو دوست دارم .

بی حوصله بهش خیره شدم . دل و روحم پیش تخته بود .

چی می شد هر چه زودتر این پسره شرش کم شه ؟

پدرم پوزخند زد : به من چه ؟ ، بهنام برو بیار .

ارشام با ناراحتی به نشاط رو کرد : نشاط ؟

حوصله ی لوس بازی هاشونو نداشتم . کاش می شد با لگد پرتش کنم بیرون ؟ بعد با خیال راحت بشینم و با تخته ی خوشگلم ور برم ؟

چی می شد ؟

***************

ساعت 11 شب بود . روی تختم نشسته بودم و بازم به تخته خیره نگاه می کردم . چراغ اتاقم خاموش بود .

ذهنم حول و حوش اتفاقای عصر می گشت . ارشام بالاخره با متوسل شدن به نشاط تونست رضایت پدرم رو بگیره و نذاره نشاط طلاق بگیره . نفس عمیقی کشیدم و تخته رو برداشتم .

حالا چه جوری باهاش کار می کنن ؟

پوفی کردم و از جام بلند شدم . تنها کسی که تو زمینه ی ماورالطبیعه اطلاعات بالایی داشت یه نفر بود . نشاط .

حالا چه جوری ازش کمک می خواستم ؟ شاید سوژه ام می کرد شایدم می نشست به نصیحت کردن . اه که حوصله ی نصیحت های مادربزرگانه اش رو نداشتم

می ارزید ؟ بالاخره که باید یه جوری می فهمیدم چه جوری باهاش کار میکنن ؟ ندونسته که به دردم نمی خورد .

دلمو زدم به دریا و در اتاق نشاط رو زدم

صداش اومد : هوم ؟

-بهنامم . بیام تو ؟

مکثی کرد : با ادب ... بیا تو

خنده ام گرفت . یه بار خواستم انسان وار رفتار کنم . اگه گذاشت .

در اتاق رو باز کردم و رفتم تو . روی تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره نگاه می کرد .

-مزاحم شدم ؟

نگاهم کرد : چی شده ؟

لبه ی تختش نشستم و دستامو تو هم قفل کردم : یه سوال بپرسم جوابمو میدی ؟

نشاط شونه هاشو انداخت بالا : اگه بلد باشم چرا که نه ؟

-بعد دو ساعت نصیحت نمی کنی ؟

چشماشو ریز کرد و هیکلمو از نظر گذروند : مشکوک میزنی بچه . چی میخوای ؟

نگاهمو از نگاه کنجکاوش دزدیدم : قول دادی ها .

خنده اش گرفت : قول ؟ کی ؟ من ؟

تشر زدم : نشاط

نخودی خندید : خیلی خب بگو

-با وی یا چه جوری کار می کنن ؟

ابرو هاش پرید بالا . دستشو برد زیر سرش و به سقف خیره شد : واسه چی می پرسی ؟

-قرار شد ...

پرید وسط حرفم : قرار شد نصیحت نکنم . ولی سوال پرسیدن مجازه . جوابمو بده . چطور ؟

-حالا تو بگو ؟
-تا جوابمو ندی هیچی نمی گم

پوفی کردم : فکر کن یه کنجکاوی

-که چی بشه ؟

-اگه نمی گی بگو نمی گم دیگه . چرا اذیت میکنی ؟

از جام بلند شدم که گفت : بیا بشین بابا . پسره لوس . اه .

خنده ام گرفت . دوباره نشستم لبه ی تخت و بهش خیره شدم : خب ..

کمی رو تخت جا به جا شد و خیره شد به چشمام : وی یا تخته ی احضار ارواحه .

-اینو که بچه ی دوساله ی مینا خانمم می دونه

با حرص نگام کرد : وی یا برگرفته از کلمه ی به معنی بله یا نه است . از این تخته برای احضار کردن ارواح استفاده میکنن .

روح احضار بشه چه نفعی به حال اونا داره ؟

شونه اشو انداخت بالا : پرسیدن سوال ، کنجکاوی ، شیطنت و هزار تا دلیل دیگه ...

-شیطنت ؟

- اهوم . خیلی ها هستن که به روح و اینا اعتقادی ندارن و برای اینکه این باور ها رو مسخره کنند از این تخته استفاده می کنن . که معمولا هم حالشون رو می گیرن

- کی ؟

- چی کی ؟

- کی حالشون رو می گیره ؟

- جن

- جن ؟

- اهوم

فکری کردم : ولی تو که گفتی این تخته واسه احضار ارواحه ؟

- درسته . کاربردش اینه اما معمولا جن به جای روح احضار میشه . معمولا هم اجنه ی کافر .

- حالا اینا رو ول کن . چه جوری باهاش کار میکنن ؟

به چشمام خیره شد . قیافه ام توی مردمک چشماش افتاده بود . خنده ام گرفت

- بهنام ؟

- هوم ؟

- تقریبا تمام ادیان استفاده از این تخته رو منع کردن

- چرا اخه ؟

- خطرناکه برادر من . دارم می گم جن به جای روح احضار میشه . تو میگی چرا اخه ؟

- اخه بامزه اس

- چی ؟

- تخته

- مگه تو دیدی ؟

- ها ؟ ... اره ... یعنی نه ... چیزه ... عکسشو تو اینترنت دیدم

اهومی گفت و به سقف خیره شد .

-چه جوری باهاش کار میکنن ؟

- نمی دونم !

- یعنی چی ؟

-یعنی اینکه نمیدانم . ... I don't know





-مگه میشه ؟
- چرا نشه ؟ بابام مدیوم بوده یا ننه ام ؟


-مدیوم ؟

پوفی کرد و عصبی با دست به پیشونیش کوبید : واسطه ی احضار ارواح رو میگن مدیوم

-اهان

سکوت کردیم . با خودم فکر کردم چیکار کنم ؟ چیکار نکنم ؟ که صدای نشاط تو اتاق پیچید : بهنام ؟

برگشتم طرفش . بازم خیره به سقف بود .

-من خیلی ادم بدیم ؟

ابروهام پرید بالا : جان ؟

نگاهم کرد . چشاش پر اشک بود . هول کردم : چت شد یهو ؟

-من خیلی ادم بدیم ؟

- نه ... کی گفته ؟

- پس چرا ارشام با یه دختر دیگه ..

قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد . تازه یادم افتاد چه اتفاقایی افتاده .

-چه ربطی داره ؟

-حتما یه مشکلی داشتم که ارشام رفته با یکی دیگه . شاید من بد باهاش تا کردم . هیچ وقت الکی که ...

-گریه نکن دیوونه . اصلام اینجوری نیست ... اه نشاط . . میگم گریه نکن دیگه

بغضشو فرو خورد

-چرا طلاق نگرفتی ؟

شونه هاشو انداخت بالا

-یعنی چی ؟ اگه دوستش نداری همین فردا طلاقت رو بگیر . زندگی خاله بازی نیست که . تو فقط اشاره کن ، جنازه شو میذارم جلوت

-مواظب حرف زدنت باش ها .

شوک زده گفتم : ها ؟؟!

-ارشام رو دوست دارم ... اصلا تو چی میگی این وسط ؟

با تعجب نگاهش کردم : تو حالت خوبه ؟

-اهوم تو خوبی ؟

برچسب ها رمان کیستار ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 384
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,224
  • بازدید ماه : 14,182
  • بازدید سال : 141,285
  • بازدید کلی : 11,638,425