close
مجتمع فنی تهران
رمان کیستار قسمت ششم
loading...

رمان فا

-چه جوری باهاش کار میکنن ؟   مشکوک نگاهم کرد : برو بیرون میخوام بخوابم .   -نشاط ... تازه ساعت نه شبه . مگه مرغی که این ساعت میخوابی ؟   خنده…

رمان کیستار قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 275 دوشنبه 26 اسفند 1392 : 10:20 نظرات ()
-چه جوری باهاش کار میکنن ؟

 

مشکوک نگاهم کرد : برو بیرون میخوام بخوابم .

 

-نشاط ... تازه ساعت نه شبه . مگه مرغی که این ساعت میخوابی ؟

 

خنده اش گرفت . پتو رو کشید رو صورتش : میری چراغا رو هم خاموش کن

 

پتو رو کشیدم کنار اذیت نکن دیگه . نشاط .... بخدا لازم دارم .............................................................
پتو رو دوباره کشید رو صورتش : در رو هم ببند . سوز میاد

 

-نشاط .

 

هیچی نگفت . با حرص از رو تختش بلند شدم . زیر لب غر زدم : سوز میاد . سوز میاد .... نامرد

 

چراغا رو خاموش کردم از اتاقش رفتم بیرون . با حرص در رو کوبیدم بهم که صدای بدی داد. لگدی به دیوار زدم : گندت بزنن . از خواهر جماعت هم خیری ندیدیم . اه

 

وارد اتاقم شدم و در رو قفل کردم . تخته رو برداشتم . بازم خیره نگاهش کردم : چیکارت کنم ؟

 

روی تختم نشستم و با حسرت نگاهی بهش انداختم . احساس ادمی رو داشتم که میلیارد ها پول تو حسابش هست اما نمی تونه ازش برداشت کنه .

 

اه پر سوزی کشیدم . با یاداوری حرفای نشاط سریع از جام پریدم و شروع کردم گشتن دنبال خودکار و کاغذ . با هزار تا بدبختی پیداشون کردم . نشستم رو تخت و شروع کردم چیزایی رو که نشاط گفته بود نوشتم . بعد از تموم شدن کارم کاغذ رو برداشتم و بهش خیره شدم . خوندمش .

 

یه دور .. .دو دور ... سه دور

 

فایده ای نداشت . هیچ چیز به درد بخوری نصیبم نشد . از حرفای نشاط تنها چیزی که عایدم شده بود اسمش بود . وی یا ... چه اسم باحالی داشت

 

وی یا

 

دو باره کاغذ رو گرفتم جلو روم و خوندمش . هیچی به هیچی . واقعا چیز بدرد بخوری نصیبم نشده بود .

 

کلافه شدم . کاغذ رو مچاله کردم و پرتش کرد. افتاد وسط هال .

 

از جام بلند شدم و چراغا رو خاموش کردم . باید می خوابیدم . صبح حتما ذهنم بهتر کار می کرد . حتما فردا یه فکری به حالش می کردم .

 

با این فکر به سمت تختم رفتم . پتومو رو خودم انداختم . چشمامو بستم . نمی دونم چقدر گذشت که به خواب رفتم

 

*******

 

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم . هنوز چشمام بسته بود . هر چی فکر می کردم یادم نمی اومد کی ساعت رو تنظیم کردم ؟

 

صدای تق تقی که از طرف دیوار کنار تختم می اومد تو اتاق پیچید . صداش به قدری واضح بود که ناخواسته چشمام رو باز کردم .

 

فضای اتاق هنوز تاریک بود و خبر از دیر وقت بودن میداد .

 

تق تق .. صداش اهسته بود و گاهی بلند می شد گاهی هم اهسته .

 

شاید صدای تختم بود ؟ اخه همیشه سر و صدا می کرد . چشمامو بستم و سعی کردم بی تفاوت باشم اما صدا همچنان تو اتاق می پیچید . چشمامو با بی حالی باز کردم . صندلی راک اهسته تکون می خورد . اروم و اهسته به جلو و عقب می رفت . انگار یه نفر روش نشسته بود .

 

خواب به کل از سرم پرید . چشام تا اخرین حد ممکن باز شده بود و خیره به صندلی نگاه می کردم . تق تق دیوار دوباره تو اتاق پیچید . تو جام نیم خیز شدم . با این حرکتم صندلی از تکون خوردن ایستاد .

 

سکوت مرگباری تو خونه حاکم بود . نفسم از شدت استرس پر سر و صدا شده بود . چشمامو باز و بسته کردم تا مطمئن بشم خواب نیستم . صندلی راک دوباره شروع کرد تکون خوردن . همین لحظه در اتاق با شدت باز و بسته شد . با دیدن این اتفاق از جام پریدم و چراغا رو روشن کردم . همه چی تو حالت عادی بود . دستم رفت سمت قلبم . تند می کوبید .

 

پوفی کشیدم و دوباره وضعیت اتاق رو بررسی کردم . همه چی سر جاش بود

 

نفسمو محکم فوت کردم . اتفاقای توی جنگل بدجوری روم تاثیر گذاشته بود . باید یه خورده استراحت می کردم و گرنه حتما دیوونه می شدم . چراغا رو خاموش کردم و بعد از دراز کشیدن رو تخت سعی کردم بخوابم

تکه ای نون رو کندم و کمی پنیر بهش مالوندم . مامان داشت چایی رو دم می کرد . شیما که از قبل صبحونه خورده بود . پدرمم سرکار بود
اصولا تو خانواده ی ما ، فقط وعده ی ناهار همدیگر رو می بینیم . صبحانه رو که هر کی جدا جدا می خوره . چون یکی مثه من ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شد ، یکی هم مثه شیما کله ی سحر تو اتاقش در حال تمرین ورزشش کردنه
وعده ی شامم همین طور . یعنی یا نمی خوریم یا اگه می خوریم هر کسی واسه خودش می خوره
لقمه رو گذاشتم تو دهنم . باید می رفتم سراغ فرهاد . تو اینجور موارد تنها کسی بود که می شد روش حساب کرد . بزدل و ترسو نبود . همه جور خطری رو انجام میداد . براشم مهم نبود چه اتفاقی ممکنه بیفته
جوری که هم من ، هم دوستای دیگه اش دیوونه صداش می کردیم و واقعا یه دیوونه بود . یه دیوونه ی واقعی
لقمه رو قورت دادم .
فکرم رفت سمت هومن و رابین اینا . یعنی تا حالا متوجه نبود تخته شده بودن ؟
اخمام رفت تو هم . اگه فهمیده بودن الان جنازه ام تو همون مرده شور خونه ای بود که تو جنگل بهش پناه برده بودیم . تو این مدت فهمیده بودم هیچ کدومشون اعصاب درست درمونی ندارن . هیچ کدومشون
نفسمو فوت کردم . لیوان شیر رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم . از جام بلند شدم . باید هر چه سریعتر دست به کار می شدم و گرنه اون چهار نفر خونم رو می ریختن . بدون هیچ شکی ...
به طرف اتاقم حرکت کردم . روبروی تختم زانو زدم و روتختی رو زدم بالا . تخته رو برداشتم . روش برگ درخت ریخته بود .
ابروهام پرید بالا . اینا دیگه چین ؟
برگ ها رو کنار ریختم و دوباره به تخته خیره شدم . لبخندی رو لبم نشست . کیفمو برداشتم و تخته رو گذاشتم توش . از جام بلند شدم و موبایلمو که روی عسلی بود برداشتم و به طرف در حرکت کردم . زیر لب حرفایی رو که باید به فرهاد میگفتم زمزمه می کردم تا یه وقت سوتی ندم .
صدای مامان پیچید : کجا میری بهنام ؟
-بیرون .
-واسه ناهار میای ؟
-نمی دونم . فکر نکنم .
از خونه زدم بیرون .
*******
فرهاد یه نگاه به من یه نگاه به تخته انداخت . صدای علیرضا تو خونه پیچید : این و از کجا اوردی بهنام ؟
شونه هامو انداختم بالا : چه فرقی می کنه ؟
پیمان میدونی این چیه ؟
سریع تشر زدم : اره . تو احتیاجی نیست بهم یاد بدی
اخم کرد : بداخلاق
چشم غره ای بهش رفتم و به اون دو تا خیره شدم . فرهاد اروم گفت : خب ؟
-چه جوری باهاش کار میکنن ؟
-واسه چی میخوای بدونی ؟
-میخوام باهاش کار کنم دیگه ...
دستشو کشید تو موهاش و از جاش بلند شد . با بهت به رفتنش خیره شدم . یعنی فرهادم جا زد ؟ مگه میشه ؟
-بزدل
فرهاد وارد یکی از اتاقا شد . با حرص تکیه مو دادم به مبل . همتون ترسویید . ترسو ها .
پیمان لب باز کرد که تند گفتم : چی میگی تو ؟
-کارت دارم خب ...
-لازم نکرده .
تو همین لحظه فرهاد اومد تو هال . یه دفتر تو دستش بود
-این دفتر پر از اطلاعات در مورد اجنه و روح . تخته ی وی یا و اینا . کلا به دردت میخوره
با شعف کودکانه ای دفتر رو از دستش کشیدم و صفحاتش رو ورق زدم : ای جانم . اینو از کجا اوردی ؟
نشست رو زمین و شونه هاشو انداخت بالا : واسه دو سال پیشه . یه مدت دنبال این چیزا بودم .
-چرا ول کردی ؟
-فایده ای نداره .
-یعنی چی ؟
-یعنی هر کاری کردم هیچی نشد . منم بی خیال شدم

اهانی گفتم و دوباره دفتر رو ورق زدم . لبخند خبیثی رو لبم نشست
فرهاد راستی ...
بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم : هوم ؟
فرهاد برای بازی با تخته حتما باید مدیوم همرات باشه ؟
سرمو گرفتم بالا و با گنگی پرسیدم : چی ؟
-مدیوم
-هوم ؟
حرفای نشاط تو سرم تکرار شد : واسطه ی احضار ارواح رو میگن مدیوم
-اهان . حالا مدیوم از کجام بیارم ؟
شونه هاشو انداخت بالا و با خنده ای گفت : نمی دونم والا .
برگه ها رو ورق زدم . یه دفعه یاد یه چیزی افتادم . سریع گفتم : فرهاد ؟
-بله ؟
نگاهی به اون دو تا انداختم . حضور علیرضا اذیتم نمی کرد اما پژمان ... . اصلا دوست نداشتم تو جمعمون باشه . با اون ریشای پاچه بزیش . سوسول
کاش می شد بره تو اتاقش . حضورش عجیب اعصابمو خط خطی می کرد
فرهاد چی شده ؟
نگاهش کردم تو کی رفتی شمال ؟ چرا خبرم نکردی ؟
با تعجب نگاهم کرد : هان ؟
-شمال ... جنگل
با انگشت به خودش اشاره کرد : من رفتم شمال ؟ کی ؟
-اره دیگه . اومدی جنگل .
نگاهی به پژمان انداختم . کنارم نشسته بود و به تخته دست می کشید . با حرص نگاهمو ازش گرفتم و سکوت کردم . خوشم نمی اومد جلوش از اتفاقای جنگل حرف بزنم . حتما یه چرتی میگفت منم که جدیدا بی اعصاب ، یه بلایی سرش می اوردم .
فرهاد که متوجه حالت عصبی من شده بود رو کرد به پژمانو گفت : پژمان .
سرشو گرفت بالا : بله ؟
-میری واسه مون ناهار می خری ؟
نگاهی به ساعتش انداخت : الان ؟ الان که تازه ساعت یک ظهره
فرهاد چه ایرادی داره ؟ گشنمه . پاشو پاشو
شونه ای انداخت بالا و از جاش بلند شد : خیلی خب . چی بگیرم ؟
فرهاد سمت من برگشت : چی میخوری ؟
در حالی که سرم تو دفتر بود گفتم : مفت باشه کوفت باشه . هر چی کرمته !
لبخندی زدم و دوباره به دفتر خیره شدم . به پژمان رو کرد : حالا تو برو اماده شو تا بگم چی بگیری . پول داری ؟
در حالی که می رفت سمت یکی از اتاقا گفت : اره دارم
چند دقیقه بعد دوباره اومد بیرون و با کلافگی گفت : چی بگیرم فرهاد ؟

فرهاد نمی دونم والا . خودتون چی میخورین ؟

علیرضا سریع گفت : من زرشک پلو میخوام

به پژمان رو کرد : خودت چی ؟

پژمان همین زرشک پلو خوبه .

فرهاد خیلی خب . پس چهار دست زرشک پلو بگیر با نوشابه مشکی .

سرشو تکون داد و از در رفت بیرون . با رفتنش نفس راحتی کشیدم . به علیرضا نگاهی انداختم

سریع منظورم رو گرفت و از جاش بلند شد : ببخشید من امتحان دارم . هیچی نخوندم

خنده ام گرفت و سرمو انداختم پایین . اهسته گفتم : راحت باش

حالا خوبه خودم می دونستم بخاطر من داره می ره . خنده امو قورت دادم . فرهاد گفت : بهنام تو حالت خوبه ؟

نگاهش کردم .

-یعنی تو میگی اصلا نرفتی شمال ؟

-نه بخدا . من این دو هفته همش چپیده بودم تو اتاقم .

چشمام ریز شد : شوخی که نمی کنی ؟

-نه به جان مادرم .

سرمو انداختم پایین و دفتر رو تو دستم لوله کردم . زیر لب گفتم : پس اون صدا ...

-چی شده ؟

نگاهش کردم . کمی ترسیده بودم . اهسته جریان رو گفتم .

اونم برای چند لحظه به صورتم خیره موند : مطمئنی ؟

سرمو تکون دادم .

یه جوری نگاهم کرد . ناخواسته لبم باز شد : دروغ نمی گم فرهاد

لبخندی زد : دیوانه من کی گفتم دروغ میگی ؟

-همه چی رو لازم نیست ادم بگه

بازم دفتر رو باز کردم .

-فرهاد ؟

-هوم ؟

-اگه اون شخص تو نبودی ، پس اون کی بود ؟

لبخند مهربونی زد : اتفاقای اون جا رو جدی نگیر .

-یعنی چی ؟

-ادم تحت فشار یه سری چیزا رو می بینه که واقعی نیستن .

با گنگی سرمو تکون دادم : نمی گیرم چی میگی ؟

-یه چیزایی که زاده ی تخیل ادمه . تو تحت فشار بودی واسه همین اینا رو دیدی . مطمئن باش

نگاهش کردم .

-اره حق با توئه .

ولی خودم خوب می دونستم بعد از دیدن اون سفید پوش اوضاعم بهم ریخت . یعنی دقیقا چند لحظه بعد از شنیدن صدای فرهاد . اما ترجیح دادم خودمو فریب بدم

اینجوری خیلی بهتر بود

با یاد اوری چیزی سریع گفتم : فرهاد .

خنده اش گرفت : بله ؟

-تخته رو واسم نگه میداری ؟

-جــــــان ؟

-هوم ؟

فرهاد چی گفتی ؟

-هیچی .

-تخته رو نگه دارم واست ؟

اهسته سرمو تکون دادم .

-برای چی ؟

-خب من نمیتونم .

-چرا ؟

-خب چون تو خونه مون که نمیشه احضار ارواح کرد . مامان هست ، بابا هست ، بدتر از اونا شیما هست . سه میشه . جون من . نگه میداری؟

-نچ .

با ناراحتی گفتم : ا ؟ فرهاد ؟

-اخه من نگهش دارم که چی ؟

خودمو کمی بهش نزدیک تر کردم : ببین فردا یا پس فردا شب میام خونتون تا بازی کنیم . من که زیاد وارد نیستم . تو بلدی . تروخدا . فرهاد ! داداش جون من .

-اخه ...

-گفتم جون من ...

نگاهم کرد . سریع مظلوم شدم .

خنده اش گرفت : خیلی خب دیگه چیکارت کنم ؟

ذوق زده از جام پریدم و زدم رو شونه اش : نوکرتم به مولا .

شونه اشو ماساژ داد و اهسته خندید .

نگاهش کردم و لبخندم پت و پهن شد . واقعا ممنونش بودم . اگه تخته رو برام نگه نمی داشت صد در صد بیچاره می شدم .

نه بخاطر بهونه های احمقانه ای که اورده بودم . خودم بهتر می دونستم که راحت شدن از شر فضولی های شیما برای من کار دو سوته . مشکلم این بود که دیر یا زود اون گروه نحس می فهمیدن که تخته پیش منه . دلم نمیخواست به این زودی تخته از دستم بره . تازه پیداش کرده بودم

صدای فرهاد باعث شد از افکارم دست بردارم : کجا سیر می کنی ؟

-میگم فرهاد !

-هوم ؟

-تو میدونی ...

نگاهش کردم . نمیدونستم چی قراره بپرسم .

-من چی رو میدونم ؟

-هیچی بی خیال .

-تو حالت خوبه ؟

-اررره . از این بهتر نمیشه جان تو

از جاش بلند شد .

-کجا میری ؟

-کار دارم میام .

اهومی گفتم و به دفتر خیره شدم . با دیدن چند تا تصویر خنده ام گرفت . چقدرم این بشر نقاشیش چرت و پرته . اصلا به نقاشا گفته برو کنار من هستم جات .

چند دقیقه بعد پژمان با کیسه های غذا اومد . بعد از خوردن ناهار کیفم رو برداشتم که فرهاد اومد سمتم : بودی حالا .

-نه میرم . خوش گذشت

نگاهی به خونه انداختم . کسی نبود . رو کردم بهش و با صدایی که سعی می کردم اهسته نگهش دارم گفتم : خیالم راحت باشه دیگه ؟

با گیجی پرسید : بابت چی ؟

-تخته دیگه

-تخته ؟

غریدم : فرهــاد !!!

-اهــان گرفتم . گرفتم . نه خیالت تخت . حواسم هست

دوباره نگاهی به اطرافم انداختم : ببین نمیذاری این پژمان دست بهش بزنه ها . وگرنه چشم و چالش رو در میارم .

خندید : من اخر نفهمیدم تو چه مشکلی با این بدبخت داری ؟ پسر به این خوبی ..

-من خوبم . فرهاد دیگه تاکید نکنما .
-خفه ام کردی بهنام .گفتم دیگه باشه

-خوبه . مــرسی . ایشالله عروسیت جبران کنم .
صدای خنده اش بلند شد : کم حرف بزن
از اپارتمان زدم بیرون . کیفم رو گذاشتم رو شونه ام و به طرف موتورم حرکت کردم . دیشب پنچر گیریش کرده بودم . وگرنه با اون اوضاع چرخاش عمرا می تونستم دو متر باهاش برم بیرون . سوییچ رو از جیبم بیرون اوردم که دستی رو شونه ام قرار گرفت .
به عقب برگشتم که با دیدن چهره ی به خون نشسته ی ارمین و فرشاد قلبم ریخت پایین . ناخواسته یه قدم رفتم عقب
پوزخندی زد : سلام .
-علیک . این چه طرزشه ؟ سکته کردم .
پوزخندش پررنگ تر شد و سرشو تکون داد . دستشو فرو کرد تو موهاش و تمسخر امیز گفت : خوبی ؟
-ممنون شما خوبین ؟
با حرص گفت : از محبتای شما .
فرشاد با حرص غرید : چرا چرت و پرت میگی ارمین ؟ برو سر اصل مطلب
یه دفعه رو کرد به من : وی یا کجاست ؟
-چی چی ؟
فرشاد تو نمیدونی وی یا چیه نه ؟
-نه . خوردنیه ؟
با تمسخر گفت: اره . نخوردی ؟
-اا ؟؟ نه . چه بامزه . من نمیدونستم . حالا چه طعمی هست ؟
ارمین شروع کرد استینش رو تا زدن . در همون حال گفت : یه چیزی تو مایه های ... زرشک .
-پس خوشمزه است .
استین چپش رو کامل تا کرده بود . رفت سراغ استین راستش
فرشادم شروع کرد استینش رو تا زدن . اینبار فرشاد جواب داد : اره . مخصوصا اگه اول قشنگ لهش کنی .
کمی عقب رفتم : ایشالله میام خونه تون میخورم . با توکل بر خدا اگه درس و مشغله ی زندگی اجازه بده . من دیگه باید برم فعلا ..
عقب گرد کردم که کسی یقه ی تیشرتم رو از پشت کشید . صدایی شبیه غرش شیر تو گوشم پیچید : ببین .. کاری نکن همینجا خونت رو بریزم ... تخته کجاست ؟
لباسم داشت به گلوم فشار می اورد . دستم رفت سمت گلوم تو همون حال گفتم : نمی فهمم از چی حرف می زنی !
مشتی تو دهنم کوبیده شد .پرت شدم رو زمین . حس کردم دندونام خرد شد . از فرشاد توقع نداشتم منو بزنه .
دیگه نباید جلوشون کوتاه می اومدم . تو جنگل حسابی منو چلونده بودن ، اینجا دیگه نوبت من بود
یه دفعه فریاد زدم : چه غلطی کردی مرتیکه ؟
حس کردم لبم اتیش گرفت . بی انصاف ، دندونام خرد شد . ای ای ...
صدای قهقهه ی عصبی ارمین تو سرم پیچید . داد زد : دزدی کردی طلب کارم هستی ؟ انگار باید یه چیزی هم تقدیم کنم . ببین خوشگله ، یا همین الان میری تخته رو دو دستی بهمون بر می گردونی یا ..
از جام بلند شدم .
-یا چی ؟
جلوش وایستادم : یا چی اقا ؟ گند زدی به اعصاب من .
دستم رفت سمت لبم . بدجوری می سوخت . خون نمی اومد . هیییعع
یعنی حسرت به دلم مونده بود یکی منو بزنه بعد از لب و لوچه ام خون بزنه بیرون . عین این فیلما ..
کم کم مردم از خونه هاشون می اومدن بیرون . یه نفر به سمت من اومد : چی شده اقا ؟
-از این اقا بپرس . یهویی اومده خوابونده تو دهن من .
فرشاد بلند خندید : الکی ؟
-اره . کاملا الکی .
-یک الکی من نشونت بدم حظ کنی .
دوباره به طرفم حمله ور شد که مردی از پشت شونه هاشو گرفت : اروم باش جوون . چی شده ؟ مشکلتون چیه ؟
ارمین گفت : شما دخالت نکنین لطفا . من این پست فطرت رو می شناسم .
به سمتم برگشت : ببین بهنام . یه کاری نکن که تا چند وقت نتونی سرتو تو محل بلند کنی ...
به طرفش رفتم و روبروش ایستادم : بچه می ترسونی ؟ میگم دست من نیست . فارسی بلدی که ایشالله ؟
نمی تونستم زیاد داد بزنم . لبم بدجوری می سوخت .
فرشاد اومد طرفم . با اخم نگاهش کردم .
برخلاف تصورم شروع کرد گونه هام رو بوسیدن .
-ببین بهنام ، نوکرتم ، بخدا اون به دردت نمیخوره . بدش من .
-نمی فهمم چی میگین .

ارمین صداش در اومد . تازه توجهم بهش جلب شد . صورتش سرخ سرخ بود . کارد میزدی خونش در نمی اومد .
-چرا اذیت میکنی ؟ تو اصلا میدونی اون به چه دردی میخوره ؟
-چی میگی ؟ میگم نمی فهمم راجع به چی حرف می زنی ؟
فرشاد پوزخند زد : تا دو دقیقه پیش که می گفتی دست من نیست .
پیرمردی بلند گفت : بابا صلوات بفرستین تمومش کنین .
دلم از حرف فرشاد ریخت . به طرز مسخره ای داشت آبروم می رفت . می دونستم اگه ادامه بدم صد در صد بی ابرو می شدم . خیلی خفن داشتم سوتی میدادم . سوتی پشت سوتی
واسه همین سرمو انداختم پایین و به طرف موتورم حرکت کردم
-برو برادر من . برو واسه من شر درست نکن
صدای صلوات مردم بلند شد
زیر چشمی دیدم ارمین دهنشو باز کرد که پسری رفت سمتشو صورتشو بوسید
صداشون تو گوشم پیچید : برادر من ! حتما اشتباهی شده . بفرمایید لطفا .
-ولی اون ...
-اقا زشته . بفرمایین
استارت موتور رو زدم . گاز دادم و به طرف خونه حرکت کردم . سرمو برگردوندم .
چشمم خورد به فرشاد که داشت واسم خط و نشون می کشید . با حرکت لب چیزی گفت .
چیزی شبیه .. میکشمت .
***********
موتور رو با بدبختی بردم تو خونه و گوشه ای پارکش کردم . ازش پیاده شدم .
نگاهی بهش انداختم . اخمامو کشیدم تو هم و با حرص لگدی به چرخش زدم . بگندی شانس ... بمیری شانس
... بترکی شانس .
دستامو فرو کردم تو موهام و به عقب برگشتم . لبمو گاز گرفتم . سوزشی که تو دهنم پیچید باعث شد اخمام بره تو هم . بی خیال گاز گرفتن لبم شدم و دوباره با نگرانی به جلوم خیره شدم
-خدایا چیکار کنم ؟
یه حسی بهم می گفت گند زدم از اون گند درست حسابی ها .
اهی کشیدم . چه خاکی به سرم بریزم ؟
حالا انگار یه تخته ی عتیقه چه فایده ای داره ؟ از وقتی که باهاشون اشنا شده بودم همش سر این قضیه کل کل داشتیم . با یاداوری اینکه تخته رو پیش فرهاد جا گذاشتم لبخندی رو لبم نشست .

بالاخره یه کاری رو درست انجام دادی . از عجایب هفتگانه است
هه . به باغچه خیره شدم . اعصابم عجیب خط خطی شده بود . افتاب به صورتم میخورد و بدتر کلافه ام می کرد
زیر افتاب کی تونسته درست فکر کنه که تو دومیش باشی ؟ هان ؟
با این فکر به طرف خونه حرکت کردم و واردش شدم . نگاهی به ساعت انداختم
1 بعد از ظهر بود .صدای پدرم باعث شد سر جام بایستم .
-سلام . کجا بودی ؟
برگشتم طرفش . سفره رو انداخته بودن توی هال و داشتن ناهار می خوردن .
-سلام . خونه ی فرهاد اینا .
مامان بیا ناهار بخور
دستمو گرفتم بالا ممنون خوردم .
اومدم برم تو اتاقم که صدای پدرم بلند شد
پدرم بهنام ..
-بله ؟
-کارنامه تو دیدی ؟
سرجام خشک شدم . خدایا الان نه . خواهشا الان نه . اصلا اعصاب ندارم
مستاصل برگشتم طرفش : هوم ؟
لبخند خبیثی رو لب شیما نشسته بود . شیطونه می گفت بزنم لهش کنم تا یادش بره چه جوری لبخند بزنه
-بله دیدمش
سرشو انداخت پایین . اهسته گفتم : به هفت می رسه ؟
سرشو تکون داد : اره . 8.5 شدی . میتونی تبصره بزنی
-ای ول ای ول . خوبه پس .
رو کردم به شیما . صداش تو گوشم پیچید
-خیلی زشته ادم تجدید بشه .
-تو کلاس چندمی ؟
-کلا میگم
-کلا نگو . جواب منو بده . کلاس چندمی ؟
-دوم
-خب من کلاس چندمم ؟
پوفی کرد : پیش
-خب پس حرف نزن
وارد اتاقم شدم و خودمو پرت کردم رو تخت .
چیکار کنم حالا ؟
فکری کردم . فهمیده بودن تخته پیش منه . این یعنی اینکه دیر یا زود دوباره میان سراغم . اینبار فقط سیلی زدن دفعه ی بعد چاقو نکشن باید برم خدا رو شکر کنم . سرمو گذاشتم زیر دستامو به سقف خیره شدم .
هر چه زودتر باید بازی رو شروع می کردم . هر لحظه امکان داشت تخته رو پیدا کنن اونوقت من می مونم و یه عمر حسرت ...
به پهلوم چرخیدم .
امشب کار رو تموم می کردم . اره . اینجوری خیلی بهتره . هر چی دست دست می کردم ممکن بود اتفاقای بدتری بیفته

ارمین
صدای نت های گیتار هومن ، رو اعصاب هر سه تامون چهار نعل بازی می کرد . دلم میخواست پاشم و اون گیتار رو از پهنا بکنم تو حلقش . دستمو گذاشتم رو شقیقه امو فشارش دادم
با حرص غریدم : هومن میشه لطفا تمومش کنی ؟
نگاهم کرد و لبخند زد .
-از دست بهنام ناراحتی سر من خالی نکن ها .
فرشاد راست میگه دیگه . خیلی رو مخی . جمع کن اون گیتار لامصبو .
نت دیگه ای زد :
هومن -حالا میخواین چیکار کنین ؟
-شده خونه شونو به اتیش بکشم اون تخته رو پیدا می کنم . مطمئن باش
با مشت کوبیدم به دستم و به نقطه ای خیره شدم . چشمم خورد به رابین که با خیال راحت روی زمین به مبل لم داده بود و با موبایلش بازی می کرد
پوزخندی زدم : ما داریم اینجا بال بال میزنیم اقا داره بازی میکنه . عموو ... چیکار کنیم این یارو رو ؟
رابین جوابی نداد . کفرم در اومد
-با تواما ... برادر ... اهای
نگاهم کرد : هوم ؟
-هوم و زهرمار . میگم چه غلطی بکنیم ؟ وی یا دست پسره افتاده
شونه هاشو انداخت بالا : بهتر
چشمام گرد شد . صدای فرشاد قبل از من بلند شد : رابین تو حالت خوبه ؟ داره میگه وی یا دست اون پسره است . تو میگی بهتر ؟؟؟!
-اره . بهتــر . تازه کلی هم شانس اوردیم
-میتونم بپرسم چرا ؟
موبایل رو گذاشت رو پاهاش و بهم خیره شد .
-یادت رفته ؟ وی یا جز دردسر چیز دیگه ای واسمون نداشت . خودمون میخواستیم اتیشش بزنیم . حالا که یه نفر دیگه پیدا شده و ازمون دورش کرده چرا مانع کارش بشیم ؟
صدام به لرزش در اومده بود : تو می فهمی داری چی میگی ؟
-ارمین . اینقدر سختش نکن . اون پسره بالاخره خودش می فهمه وی یا براش دردسره . بعدم یه کاریش می کنه دیگه .
دوباره گوشی رو برداشت . چشماشو ریز کرد : فقط یه چیزی مبهمه
هومن که همچنان با گیتارش ور می رفت دست از کار برداشت و اهسته پرسید : چی ؟
به نقطه ی نامعلومی خیره شد : این چرا اینقدر به این تخته علاقه داره ؟
-هان ؟
صدای هر سه تامون بود . رابین انگار عالم دیگه ای سیر می کرد . با هیجان گفت : یادتونه ؟ اولین بار که دیدیمش ؟ از همون اول توجهش به تخته جلب شد ؟ چقدر سر این قضیه دعوا داشتیم ؟
سرمو انداختم پایین : راست میگه . حتی موقعی که فرشاد هم مریض بود این دور و بر تخته می پلکید .
بهش خیره شدم : خب که چی ؟
با لحن مشکوکی گفت : این نشونه ی خوبی نیست .
نگاهمون کرد : اصلا نشونه ی خوبی نیست
-چرا ؟
چیزی تو ذهنم جرقه خورد . صدای هیجان انگیز هومن تو اتاق پیچید : نکنه ...
نگاهمون بهم گره خورد .
ولی چطور ممکنه ؟

صدای خنده ی فرشاد بلند شد: فـکر کـــن . اونم کی ؟ بهنام . برو بابا .

هومن اخم کرد : مگه چشه ؟

-هیچی . هیچی . تو گیتارتو بزن ...

شروع کرد نت زدن

-نه جان من . چشه مگه ؟ خیلی بانمکه

فرشاد پوزخندی زد : اره . همون که تو میگی .

نت دیگه ای زد یه دفعه سر جاش خشک شد .

-فرشااد .

فرشاد نگاهش کرد. هومن نالید :ما امتحان داریم ؟

رنگ فرشاد پرید : نه بابا امتحان چی ؟

فکری کرد و با استرس گفت : به جان مادرم امتحان داریم

-کلاسمون ساعت چنده ؟

هر دو مثل فنر از جاشون پریدن . رابین خندید .

*****

تا ساعت هفت شب خودمو با هر بدبختی بود سرگرم کردم تا ساعت زودتر بگذره . ولی انگار ساعت قصد حرکت کردن نداشت . شش ساعت برام به اندازه ی شش قرن گذشت . با دیدن غروب خورشید ذوق زده از جام پریدم و به طرف اتاقم حمله بردم . در رو با شدت باز کردم که طاق باز کوبیده شد به دیوار . کم مونده بود با مغز بیفتم رو زمین . خودمو به در گرفتم تا تعادلم حفظ بشه . چند ثانیه گذشت . به خودم اومدم و رفتم سمت جا لباسیم تا لباسم رو عوض کنم .

دم دست ترین لباسمو برداشتم و سریع پوشیدمش . کیفمو برداشتم و موبایل و دفتر فرهاد رو داخلش انداختم . زیپش رو بستم و انداختمش رو کولم . هنوز قدم از قدم بر نداشته بودم که توجهم به خرده کاغذایی که روی طاقچه ریخته بودن جلب شد . خواستم بی خیالش بشم اما نتونستم .

به طرف کاغذا حرکت کردم و چند تا شو برداشتم . اونقدر درشت نبود اما خیلی ریزم نبود . می شد کلمه هایی که روش نوشته شده بود رو خوند .

یه تیکه اش رو برداشتم و نگاهش کردم . نوشته بود : واسطه ی احضار ارواح مدیـ..

از اون قسمت کاغذ پاره شده بود . تکه ی دیگه ای رو برداشتم و بهش خیره شدم : به معنی بله و خیر .

خشک شدم .دست خطش عجیب شبیه دست خط خودم بود ولی من کی اینا رو نوشته بودم ؟

چشمامو ریز کردم و به نقطه ای خیره شدم . نمیدونم چرا اینقدر برام مهم شده بود ؟ اصلا چه اهمیتی داشت ؟ اینم مثه هزار تا چرت و پرتی که همیشه می نوشتم

یه حسی بهم میگفت اوضاع کمی غیر عادی میزنه . گوشه ای از ناخنام رو جویدم و دوباره به کاغذ خیره شدم . جرقه ای تو ذهنم زده شد . دوباره یه تکه ی دیگه از کاغذ رو برداشتم و بهش خیره شدم .

خودش بود . همون حرفایی که نشاط بهم زده بود و منم نوشتمش . بخدا خودش بود

ولی چرا اینقدر پاره پوره ؟

فکری کردم . حتما خودم پاره اش کرده بودم ولی ... . چیزی مثه صحنه ی یه فیلم از ذهنم عبور کرد . از حرص مچاله اش کردم و بعدشم انداختمش وسط اتاق .

صبحم ...

اخمی رو پیشونیم نشست . صبح حواسم به این چیزا نبود ولی یه جورایی مطمئن بودم کاغذ وسط اتاق نیست .

زمزمه کردم : یعنی چی ؟

خب شاید مادرم اینو پاره کرده بود ؟

چند ثانیه به فرضیه ام فکر کردم . احمقانه بود . اگه مامانم می دید می تونست بندازتش تو سطل اشغال . دیگه چه کاریه ؟

سرمو تکون دادم و با حرص گفتم : چرا انقدر سختش می کنی بهنام ؟ ول کن بابا .

اما دلم شور می زد . می دونستم یه خبرایی هست . اما چه خبری ؟؟؟

برچسب ها رمان کیستار ,
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط رژان در تاریخ 1392/12/26 و 21:26 دقیقه ارسال شده است

سلام رژانم منم موافقم با تبادل لینک و بنر این کد بنرم هست و لینکمم کن
بدو بیا کد بنرتو بده تا بزنم وب



نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 387
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,227
  • بازدید ماه : 14,185
  • بازدید سال : 141,288
  • بازدید کلی : 11,638,428