close
مجتمع فنی تهران
رمان کیستار قسمت هفتم
loading...

رمان فا

دستمو گذاشتم رو زانوم تا نفسم بالا بیاد با اون یکی دستم زنگ و فشارش دادم .چشمامو بستم و دوباره دستم رو گذاشتم رو زانوم   چند تا نفس عمیق کشیدم…

رمان کیستار قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 269 دوشنبه 26 اسفند 1392 : 10:23 نظرات ()
دستمو گذاشتم رو زانوم تا نفسم بالا بیاد با اون یکی دستم زنگ و فشارش دادم .چشمامو بستم و دوباره دستم رو گذاشتم رو زانوم

 

چند تا نفس عمیق کشیدم تا نفسم جا بیاد . در باز شد و علیرضا در استانه ی در ایستاد .

 

-بـــه . داداش بهنام .

 

دوباره نفس عمیقی کشیدم و صاف وایستادم . هنوز نفس نفس می زدم : عمه ی طراح ... این خونه ... کیه ؟ من می... خوام برم دست بوسیشون .

 

دوباره نفس عمیقی کشیدم . حالم اومد سر جاش . کوبید رو شونه ام و با خنده گفت : بیا تو ....................................................
وارد خونه شدم : فرهاد کجاست ؟

 

-حمومه . چی شده دوباره اومدی ؟ تو که صبح اینجا بودی ؟

 

نگاهش کردم : ناراحتی برم ؟

 

لبخندی زد : صاحب خونه ای شما . ناراحت چیه قربان ؟

 

عاشق همین لبخند های ژکوندش بودم . خیلی ریلکسه و چقدر من این ارامشش رو دوست داشتم .

 

-خب حالا . کی رفته ؟

 

-پیش پای شما رفت حموم .

 

پوفی کردم و نشستم رو مبل . با ناراحتی گفتم : پس حالا حالا ها بیرون نمیاد .

 

شونه شو انداخت بالا : گمون نکنم

 

نگاهش کردم و لم دادم به مبل : خوبی خودت ؟

 

-ممنون می گذره . تو چطوری ؟

 

-بد نیستم . علی !

 

-بله ؟

 

-تو درباره ی روح و اینا اطلاعات داری ؟

 

-هی کم و بیش . چطور ؟

 

-امشب میخوام احضار ارواح کنم

 

چشماش گرد شد : با این سرعت ؟ مگه قرار نبود فردا یا پس فردا ؟

 

تکیه مو از مبل برداشتم و دستمو بهم مالوندم : خب ... یه شرایط فورس ماژور پیش اومده دیگه نمیشه صبر کرد . یعنی اگه صبر کنم جنازه مو میدن تحویل خانواده ام .

 

صورتش نگران شد : چی شده ؟ چیکار کردی ؟

 

دیدم کم مونده سکته کنه سریع گفتم : هیچی جون علی . چرا نگران شدی ؟

 

اخم کرد و تند گفت : چیکار کردی بهنام ؟

 

لبخندی زدم و نالیدم : هیچی . حالا گوش کن . من ... من ..

 

نگاهش کردم و مظلوم گفتم : مدیوم از کجام در بیارم ؟

 

-ببین داداشم ! شر میشه ، بی خیال .

 

دوباره به مبل لم دادم و با تمسخر گفتم : تو اگه می ترسی می تونی نکنی !

 

لبخند مصنوعی زدم : من مجبورت نمی کنم عزیزم

 

انگار به رگ غیرتش برخورد : من ؟ من ترسوام ؟

 

انگشتامو رو کف دستم خم کردم و فوت کردم : این طور به نظر میرسه ! البته بهت حق میدم . کار هر بز نیست خرمن کوفتن ..

 

-بده دارم میگم یکم احتیاط کن ؟

 

-تو می ترسی . احتیاط چیز دیگه اس

 

-زهرمار . میگم نمی ترسم

 

پوزخندی زدم : اگه نمی ترسی پس چرا میخوای منو پشیمون کنی ؟

 

-چون .. چون میترسم سر تو به باد بدی

 

-می ترسی

 

زیر لب گفت : برو بابا .

 

خندیدم .

 

-علی جونم ؟ مدیوم از کجام بیارم ؟

 

با حرص لبخندی زد : از جیب من . من چه میدونم

 

-علی .

 

ملتمس بهش خیره شدم . پوفی کشید


-وایسا فرهاد بیاد . یه کاری میکنیم

 

کش و قوسی به بدنم دادم . انگار چاره ای نبود . باید صبر می کردم اقا از حموم بیاد بیرون .چقدر من از صبر کردن متنفرم . اه
فکر کنم ربع ساعتی گذشت تا بالاخره فرهاد از حموم دل کند و اومد بیرون .
به پیشنهاد فرهاد ساعت دوازده شروع کردیم تا بالاخره تخته رو گذاشتیم رو زمین و هر چهار نفری دور تخته حلقه بستیم . هر چند من اصلا راضی به حضور نحس پژمان نبودم ولی چاره ای نبود . باید دندون رو جگر میذاشتم . حالا نمیدونم چرا این فرهاد گیر داده که حتما باید پژمان حضور داشته باشه ؟ واقعا حضورش نفعی نداشت . حداقل برای من .
علیرضا از جاش بلند شد و چراغا رو خاموش کرد و دوباره کنارمون نشست . من بین فرهاد و علیرضا نشسته بودم پژمان هم روبروم بود . فرهاد عودی که از قبل کنار خودش نگه داشته بود رو اتیش زد . اونو توی استکانی که از خاک پر کرده بود قرار داد تا صاف وایسته .
. فرهاد گفت : سوره ی فتح رو بخونید .
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم . سوره خوندنمون به صورت زمزمه بود و راحت صدای محیط رو می شنیدم .
بعد از چند لحظه فرهاد قرانی که کنارش بود رو برداشت و بازش کرد .
-میخوای چیکار کنی ؟
-سوره ی جن رو میخونم .
چند ثانیه گذشت . فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت : دستاتونو بذارین روی مثلث وسط تخته .
بی هیچ حرفی اطاعت کردیم . چند ثانیه بعد صدای اهسته ی فرهاد تو اتاق پیچید : ایا روحی در این اتاق هست ؟
صدای نیومد . فرهاد چشماشو بست و دوباره بازش کرد : ایا روحی تو این اتاق هست ؟
اتاق پر بود از سکوت . به غیر از صدای نفسهای خودمون صدای دیگه ای تو اتاق نمی پیچید
اینبار دهن پژمان باز شد : اگه تو این اتاقی از طریق تخته خودتو بهمون نشون بده . ...
بعد از مکثی دوباره شمرده تر گفت : اگه تو این اتاقی خودتو به ما نشون بده .
باد سردی تو اتاق پیچید و هوا به طرز عجیب و ناگهانی سرد شد . طوری که رو تنم لرز خفیفی نشست .
تو همین لحظه مثلث حرکت کرد و روی کلمه ی " سلام " متوقف شد .
لبخندی از روی هیجان روی لب همشون نشست . ناخواسته ته دلم خالی شد . نکنه پژمان به مثلث فشار می اورد ؟
فرهاد به عنوان اولین سوال پرسید : اسمتون چیه ؟
مثلث روی حروف م . ر . ص . ا . د حرکت کرد . عصبی شده بودم . یه حسی بهم میگفت نباید بازی رو شروع می کردم . از یه طرف می ترسیدم بگم بازی رو تموم کنن که بچه ها بهم انگ ترسو رو بزنن از طرف دیگه جرات نداشتم به طرف تخته برم .
ناخواسته بلند گفتم : جمع کنین بابا . پژمان داره به مثلث فشار میاره .
از جام بلند شدم . با اینکه صدام کمی می لرزید اما گفتم : همه ی اینا خرافاته . روح چیه ؟ کار همین پژمانه .
برگشتم طرفش و داد زدم : همش تقصیر توئه . روحی وجود نداره
پژمان خوبه پیشنهاد خودت بود . به من چه ربطی داره ؟

دستمو تو هوا تکون دادم و بلند گفتم : خفه شو بابا . روح ؟ احمقانه است . اینا همش داستانه .

 

تو همین لحظه گلدونی که روی عسلی بود افتاد رو زمین و با صدای بلندی شکسته شد . چشماش از ترس گرد شد . برگشتم طرفش : حالا واسه من گلدون میشکنی ؟
سرجاش سیخ شد : نه .. کار من نبود .
-بر پدرشون لعنت .
پنجره ی اتاق با شدت از هم باز شد و باد سردی تو اتاق پیچید . با اینکه چله ی تابستون بود اما هوا به طرز عجیبی سرد شده بود . اب دهنم رو قورت دادم . فرهاد سریع مثلث رو روی کلمه ی خداحافظ گذاشت و زیر لب چیزی خوند . سریع گفت : ممنون ازت و خداحافظ
ابروهام پرید بالا . با اینکه ترسیده بودم اما دست از کارام بر نمیداشتم . انگار کارام دست خودم نبود .
-اخه این زبون می فهمه ؟
تا این حرفو زدم سریع زبونم رو گاز گرفتم . عین چی پشیمون شده بودم از طرز حرف زدنم . هر لحظه اماده بودم یه اتفاق دیگه بیفته اما در کمال تعجب هیچی نشد .
ذوق زده از اینکه دیگه اتفاقی نمی افته نیشمو باز گفتم : دیدین گفتم ؟ فرهاد از تو بعیده اینکارا .
اخم کردم : من میرم خونه مون . خوش گذشت ... خداحافظ ...
دستمو تو هوا تکون دادم و سریع از خونه زدم بیرون . واقعا حالم خوب نبود . حس می کردم هر لحظه ممکنه نقش به زمین شم . هوا عجیب تاریک بود . تیر برق خونه شون اتصالی زده بود واسه همین کوچه شون بی شباهت به قبرستون نبود . به ساعتم نگاهی انداختم . 11 شب بود .
سریع به طرف موتورم حرکت کردم و سوییچش رو از جیبم بیرون اوردم . تو همین لحظه دستی دور گردنم حلقه شد و به گلوم فشار اورد . نفسم بند اومده بود . فشار دستش به قدری محکم بود که نمیتونستم نفس بکشم .
دستم رفت سمت دستش و خواستم جداش کنم ولی نمی شد . به قدری قدرتمند بود که به چند ثانیه نکشیده نقش بر زمین شدم ...
***
چیزی تو سرم سوت می کشید . چشمامو با کمی درد باز کردم . از استشمام بوی بدی که پیچیده بود حدس زدم بیمارستانم . ولی چرا بیمارستان ؟
به مغزم فشار اوردم تا یادم بیاد چه اتفاقایی افتاده . با یاد اوریش لرزی رو تنم نشست . خواستم بلند شم که یکی جلومو گرفت : بگیر بخواب . دکتر گفته نباید تکون بخوری
-چی شده ؟
-سوال جالبی بود . ولی من در جریان نیستم . میشه بپرسم چه غلطی کردی ؟
به چهره ی عصبانی ارمین خیره شدم . سرم سنگین شده بود با این حال نالیدم : تو ... تو اینجا چیکار میکنی ؟
دستشو تو هوا تکون داد : بعدا راجع بهش حرف میزنیم . جواب منو بده . چیکار کردی تو ؟
-هیچی بخدا .
-قسم خدا رو نخور . دیوونه اگه می مردی کی جواب میداد ؟
-چی میگی ؟
از جاش بلند شد و دستشو فرو کرد تو موهاش : باورم نمیشه .. چقدر تو احمقی ... حالا من یه چیزی گفتم تو چرا خودتو پرت کردی جلو ماشین ؟
=جــــــان ؟ من ؟ کی ؟؟؟؟؟ ارمین من ..
-حرف نزن . فعلا بخواب . بعدا من میدونم و تو .
-ارمین باور کن...
دستشو گذاشت رو بینیش و گفت : هیسسس ... بخواب . بعدا حرف میزنیم .
اخم کردم و چشمامو بستم . نمیتونستم بخوابم . فکرم عجیب مشغول بود . یه نفر میخواست منو بکشه اونوقت اونا میگفتن چرا خودتو انداختی جلو ماشین ؟

احمقانه است

 

-ارمین باور کن...

دستشو گذاشت رو بینیش و گفت : هیسسس ... بخواب . بعدا حرف میزنیم .

اخم کردم و چشمامو بستم . نمیتونستم بخوابم . فکرم عجیب مشغول بود . یه نفر میخواست منو بکشه اونوقت اونا میگفتن چرا خودتو انداختی جلو ماشین ؟

احمقانه است . در اتاق باز شد . زیر چشمی دیدم که ارمین از اتاق رفت بیرون . خیلی سعی می کردم بخوابم اما خوابم نمی اومد . اتفاقای این چند وقت بدجوری روی اعصابم فشار اورده بود .چشمامو بستم سعی کردم تمرکز کنم و بفهمم کجای کار رو اشتباه کردم . چرا همه چی چپ اندر قیچی شده بود ؟ اصلا چرا میخواست یه نفر منو بکشه ؟ من که با کسی دشمنی نداشتم .

چشمامو بستم و به مغزم فشار اوردم تا بفهمم کدوم قسمت رو اشتباه کردم . سرم درد می کرد و اجازه نمی داد فکر کنم . اصلا قرار نبود این جوری بشه . فقط قرار بود یه بازی بکنیم و بعدشم خلاص

احتمالا ارمین اینا میخواستن منو بترسونن ولی ..

اگه اونا دیده بودن که من بیهوش افتادم ... . اصلا کارشون معنی نمیداد که بخوان بگن من خودمو انداختم جلو ماشین .

سرمو تکون دادم . اتفاقای این چند وقت مثل فیلم از جلو چشمام عبور کرد . سرم تیر کشید ... امروزم که اون شخص ...

ناخواسته بغض کردم . چه بلایی داشت سرم می اومد ؟ چیکار کرده بودم ؟ ... نکنه ... نکنه بمیرم ؟

لبمو با ترس جویدم و به در اتاق خیره موندم . گند زدی بهنام .

چه غلطی کردی دوباره که میخوان بکشنت ؟ یه نفر دستشو گذاشته بود رو گلوت و فشار میداد .

این دفعه شانس اوردی دفعه ی بعد رو چیکار میکنی ؟ اگه دفعه ی بعد تو خونه ، تنهایی ، گیرت بندازن چه خاکی به سرت می ریزی ؟ از فکرش لرزی رو تنم نشست . بدبخت شدی بهنام . بدبخت شدی

سرمو فرو کردم تو بالشت و سعی کردم تمرکز کنم تا بتونم یه راه حلی پیدا کنم ولی هیچی به ذهنم نمی رسید .

مطمئن بودم به همین زودی ها می میرم . شاید دو سه روز دیگه . با این فکر اشکی از گونه ام سرازیر شد .

چشمامو بستم . نمیدونم چرا اما نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم .یه نفر میخواست منو بکشه ...

بهنام این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست !

مگه کشتن من چقدر زور میخواد ؟ یه چاقو بزنه تو شکمم کارم تمومه . اونم من که حتی بلد نیستم از خودم دفاع کنم . ولی اخه به چه حقی ؟ به چه گناهی ؟ مگه من چیکارش کردم که میخواد منو بکشه ؟ منی که زورم به مورچه هم نمی رسید . اصلا نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم . سرمو فرو کردم تو بالشت و به هق هق افتادم . چه خاکی به سرم بریزم ؟ خدایا چیکار کن

 


در باز شد و پدرم اومد تو . سریع اشکامو پاک کردم . اومدم درست بشینم که گفت :
- نه نه .. بخواب . دکترت گفته باید استراحت کنی .
-میخوام برم خونه .
بابا- دکتر میگه ...
-حالم خوبه . فقط میخوام برم خونه !
از جام بلند شدم . کلافه سرشو تکون داد و با حرص گفت : از دست تو .
از اتاق بیرون رفت تا پرستار رو صدا کنه . با اینکه حالم خوب نبود اما خونه رو به فضای خفقان آور بیمارستان ترجیح می دادم . بوی الکل و سرم و کوفت و زهرمار تو اتاق پیچیده بود و باعث می شد حالت تهوع بهم دست بده .
به پشتی تخت تکیه زدم و منتظر اومدن پدرم . چند لحظه بعد همراه با پرستار وارد اتاق شد .
******
صدای استاد تو گوشم پیچید :
استاد بهنام ؟
سریع به حالت چاریوت ایستادم : جانم ؟
استاد- برو پیش رابین تا تمرین جدید رو بهت یاد بده
رسما وا رفتم : استاد ...
استاد چیه ؟
-استاد چرا خودتون به من یاد نمی دین ؟ رابین اصلا خوب کار نمی کنه ... استاد ...
به هر ریسمونی چنگ می زدم تا استاد رو منصرف کنم . هر چند به روشنی روز مشخص بود ، که استاد عمرا بی خیال قضیه بشه . دیگه کم مونده بود به دست و پاش بیفتم . خدایا رابین گردن منو می شکوند .
-استاد همین یه دفعه ... استاد تروخدا ...
استاد- چی میگی ؟ چه فرقی داره من باشم یا رابین ؟ راه بیفت .
نالیدم :
-استاد ...
فریاد زد :
-بهنام ...
سریع دهنمو بستم و به طرف رابین دوئیدم . شانس ندارم که . اگه شانس داشتم که الان بین این قوم مغول گیر نمی افتادم .
صدای دادی پیچید . با تعجب سرمو گرفتم بالا و به اطرافم نگاهی انداختم . همه مشغول کار خودشون بودن و کسی فریاد نمی زد . صدای داد و فریاد بلند شد . صدای زن و مرد بود . انگار داشتن با هم بحث می کردن .
هر چی به اطرافم نگاه می کردم نمی فهمیدم صدا از کجاست . به قدری صدا بلند بود که حس می کردم تو مغزمه . سرمو تکون دادم .
هنوز قدمی بر نداشته بودم که صدای داد بلندتر شد . چشمامو محکم بستم و سرمو انداختم پایین . مخم داشت سوت می کشید . دستم رفت سمت سرم و فشارش دادم تا شاید صداها قطع شه .

منگ بودم و نمی تونستم کاری انجام بدم . خودمو با هر بدبختی بود کنار میز منشی رسوندم و دستمو بهش تکیه دادم . صدای جیغ زن بلند شد . ناخواسته دستم به لیوانی که روی میز بود برخورد کرد و لیوان با صدای مهیبی شکست . چشمام سیاهی رفت و رو زمین زانو زدم

 

-بهنام حالت خوبه ؟
نفسم بالا نمی اومد . نمی دونم چرا ولی صداها قطع شده بود و دیگه خبری از اون جیغ و جر و بحث نبود . کسی بازومو گرفت که دستمو گرفتم بالا و اهسته گفتم :
-یه دقیقه صبر کن
چند بار چشمامو باز و بسته کردم . ترس بدی تو دلم نشسته بود . دیگه نمی تونستم مثه قبل بی تفاوت از کنار اتفاقا بگذرم و شونه مو بندازم بالا . بگم بی خیال
غریدم : لعنت به همتون .
تو همین لحظه توپ بسکتبالی اهسته افتاد رو زمین و به طرفم اومد . شوکه بهش خیره شدم . اهسته زمزمه کردم :
-اینجا کلاس بسکتبال برگزار میشه ؟
صدای همهمه ای بلند شد . تازه متوجه بچه هایی که دورم جمع شده بودن ، شدم . از جام بلند شدم که معین (منشی) گفت :
-نه بابا . اینجا فقط هنرهای رزمی رو یاد میدن .
-پس اون توپ چیه این وسط ؟
صدای متعجب ارمین بلند شد : کدوم توپ ؟
خشکم زد . زبونم بند اومد .
-ت... تو .. تو اون توپ رو نمی بینی ؟
نگاهی به اطراف انداختن .
فرشاد با گنگی گفت :
-نه . کدوم توپ ؟
حس کردم نفسم بالا نمیاد .
هومن اومد سمتم : بهنام حالت خوبه ؟ رنگت پریده .
-یعنی چی ؟ تو اون توپ رو نمی بینی ؟
دوباره به کل سالن نگاهی انداخت : گفتم نه . چه توپی ؟
رابین دستی تکون داد و با تمسخر گفت : ولش کن بابا . توهم زده
داد زدم :
-رابین یه کاری نکن بزنم تو دهنتا .
رابین اخماش رفت تو هم اما با خونسردی گفت :
رابین- به ما نمی خوری اخه ..
-من به تو نمیخورم ؟
صدای استاد بلند شد .
-بس کنین . برین سر تمریناتون .
بچه ها متفرق شدن . تو همین لحظه استاد اومد سمتم و گفت :
-حالت بهتره .
لبخندی به صورت پدرانه اش زدم . اهسته گفتم :
-ممنون استاد . بهترم . ببخشین
استاد صبر کن یه لحظه .
به طرف یخچال حرکت کرد و کاکائویی برداشت . اومد طرفم و داد دستم .
استاد بخورش . فکر کنم فشارت افتاده
اهسته گفتم :
-احتیاجی نیست . من حالم خوبه
استاد بخور . کمی حالتو بهتر میکنه .
به ناچار قبول کردم و زیر لب گفتم :
-ممنون .
به طرف بچه ها حرکت کردم . یه دفعه یاد توپ افتادم . سریع کل سالن رو از نظر گذروندم . خبری نبود .
دلم بدجوری شور می زد . حس می کردم اتفاق جالبی منتظرم نیست . همینم باعث میشد بدتر عصبی و کلافه بشم .
سرمو به شدت تکون دادم و سعی کردم خودمو سرگرم کنم تا بعدا یه خاکی به سرم بریزم . چشمم خورد به اون چهار نفر . عجیب بود که کاری باهام نداشتن . یا بهتره بگم ازم دوری میکردن . نمی دونستم چرا .
شایدم فکر می کردن من دیوونه شدم .
با حرص پوزخندی زدم و زمزمه کردم : حالیتون میکنم . عوضی ها.

می دونستم اگه نرم پیش رابین ، استاد دوباره گیر میده . عاقلانه بود که خودمو سبک نکنم و مثل بچه ی ادم خودم برم پیشش قبل از اینکه دوباره بگه دویست تا دراز نشست برو .
کنارشون رسیدم . صداشون قطع شد و برگشتن طرفم .
هومن با تعجب نگاهم کرد : چیزی شده بهنام ؟
-استاد گفته چون سروش نیست بیام تا رابین بهم اموزش بده
ابروهای هر چهارتاشون اتوماتیک وار پرید بالا . با حرص دندون قروچه ای کردم . به اندازه ی کافی عصبی و ترسیده بودم . حوصله ی ادا اطوارهای این چهار تا رو دیگه نداشتم
رابین اهسته باشه ای گفت و از دوستاش جدا شد . چشمم خورد به رامین که با اونا در حال بگو بخند بود . صداش تو سرم پیچید :
- باورم نمیشه .. چقدر تو احمقی ... حالا من یه چیزی گفتم تو چرا خودتو پرت کردی جلو ماشین ؟
لبمو جویدم و چشم ازش بر نداشتم . چرا قضیه رو توضیح نداد ؟ چرا نگفت چی شده ؟ چرا من خر نپرسیدم ؟ هوم ؟
به رابین نگاه گذری انداختم . منتظرم بود . رفتم سمتش و گفتم :
-رابین ؟
-بله ؟
-ببین میشه به جای تو ارمین بهم یاد بده ؟
در کمال ناباوری نه امتناع کرد نه سوال پیچ . فقط شونه هاشو انداخت بالا و گفت :
رابین اوکی الان صداش می کنم
-ممنون .
رابین به طرف ارمین رفت و قضیه رو براش گفت . ارمین هم بدون هیچ حرفی به طرفم اومد . با هم به گوشه ای سالن رفتیم .
دستاشو بهم کوبید و گفت :
-خب ... تا الان چی یاد گرفتی ؟
بدون توجه به سوالش به سمتش حرکت کردم و با لحن معصومانه ای گفتم :
-ارمین یه سوال بپرسم جان بهنام جواب میدی ؟
-بپرس
-اون روز چی شده بود ؟
-کی ؟
-دیشب .
چشم غره ای بهم رفت : تو میخواستی خودتو بکشی . از من می پرسی ؟
-ارمین به جون مادرم من نمیخواستم خودمو بکشم . د اگه می خواستم اینکار رو بکنم که تو ملاعام نمی کردم . می فهمی که ؟
ارمین ولی شواهد اینو نشون میده .
قبل از اینکه دهنم رو باز کنم کسی صدام زد . ناخواسته از جام پریدم و به اطرافم نگاهی انداختم : کیه ؟
ارمین اومد سمتم و بازمو گرفت : بهنام حالت خوبه ؟ کسی نبود که .
نفس نفس می زدم . با ترس به اطراف سالن نگاه میکردم : یه نفر صدام کرد . به خدا صدام کرد .
برگشتم طرفش : من دیوونه نیستم . اون روزم یه نفر دستشو گذاشت رو گلوم و فشار داد . اونقدر فشار داد که بیهوش شدم . ... من خودکشی نکردم ... بخدا خودکشی نکردم .
همه ی حرکاتم هیستریکی بود و هیچ کنترلی روشون نداشتم .
بازومو محکم تر گرفت و تکونش داد : اروم باش . هیچی اینجا نیست . اروم ...
ولی من نمی تونستم اروم باشم . نمی تونستم نلرزم . وحشت کرده بودم و از ترس کل بدنم می لرزید . شرشر عرق کرده بودم و هی به اطرافم نگاه می کردم .
-من دیوونه نیستم .
ناخواسته اینو با داد گفتم . دو بازومو گرفت : کسی نگفت تو دیوونه ای .
چشمامو بستم و چند بار نفس عمیق کشیدم : بازومو ول کن
بعد از چند ثانیه مکث بازومو ول کرد . با ملایمت گفت :
-میخوای ببرمت خونه ؟
پسرها دوباره دورمون جمع شدم . حیف که حوصله نداشتم و گرنه حتما یه دری وری بارشون می کردم .

استاد گفت :
-ارمین ببرش خونه
-چشم استاد .
-نمی خواد . خودم میرم .
استاد لازم نکرده . با این حال و روزت تصادف می کنی یه بلایی سر خودت میاری اونوقت خر بیار باقالی بار کن .
-اونقدرم حالم بد نیست . می تونم برم .
استاد ارمین نشنیدی چی گفتم ؟
این یعنی خفه خون بگیر تا نزدم تو دهنت . پوفی کردم ولی واقعا نیاز داشتم که یه نفر منو برسونه . خودم که داشتم از حال می رفتم .
با ارمین به طرف رختکن حرکت کردیم تا لباس هامونو عوض کنیم . تو این مدت همش با ترس به عقب بر می گشتم و اطرافمو نگاه می کردم . حس می کردم یکی داره نگاهم می کنه اما وقتی بر میگشتم کسی رو نمی دیدم . چند بار نفس عمیقی کشیدم و پشت سر ارمین حرکت کردم .
با هم سوار ماشین شدیم . به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم تا مغزم اروم بگیره . اهنگی که تو ماشین پخش شد حس خوبی بهم منتقل نمی کرد . انگار یکی داشت می زد تو سرم .
می لرزیدم . سردم شده بود . کاش می شد اهنگ رو قطع کنه . خیلی دیوونه کننده بود
تو خودم مچاله شدم . اهسته گفتم :
-ارمین سی دی قران داری ؟
با تعجب نگاهم کرد و چند ثانیه ساکت موند .
-قران ؟
-اره . داری ؟
سرشو تکون داد و یه گوشه پارک کرد . به طرفم خم شد و داشبورد رو باز کرد و مشغول گشتن شد . بی حال نگاهش کردم . بعد از چند ثانیه سی دی مورد نظرش رو پیدا کرد و گذاشت تو پخش ماشین . چند لحظه گذشت . صدای ارامش بخش قاری قران تو ماشین پیچید . چشمامو بستم و اروم گرفتم .
حس کردم در باز شد . با وحشت چشمامو باز کردم و رو صندلی سیخ نشستم .
ارمین با بهت گفت :
-چته ؟ یواش .
-کجا می ری ؟
ارمین دارم می رم مغازه . الان میام .
-اهان . ... باشه ... اومم .. برو
لبخندی زد : نترس . اتفاقی نمی افته .
چشمامو اهسته باز و بسته کردم . از ماشین پیاده شد و در ماشین رو بست . به صندلی تکیه دادم و به قران گوش دادم . صدای استاد شاطری بود . به قدری صوتش ارامش بخش بود که ناخواسته دلم اروم گرفت . نمی دونم چقدر گذشت که ارمین با یه نایلون اومد تو ماشین . در رو بست و در نایلون رو باز کرد . زیر چشمی نگاهش کردم . ابمیوه ای رو بیرون اورد و نیِش رو فرو کرد توش . یه بیسکوییت هم از تو نایلون بیرون اورد و داد دستم
-بخورش . احتمالا فشارت افتاده
-دستت درد نکنه ولی چیزی از گلوم پایین نمی ره .
ارمین نخوری به زور می کنم تو حلقت . حالا کدوم ؟
-زوریه ؟
با تحکم گفت :
-اره .
پوفی کشیدم : به جان ارمین چیزی از گلوم پایین نمیره .
-گفتم نخوری به زور به خوردت می دم . حالا میل خودته
از دستش برداشتم و اهسته تشکر کردم . جواب نداد . یه قلوپ از ابمیوه رو خوردم .
صدای قاری قران هنوز تو گوشم بود . چشمامو بستم و به صندلی تکیه دادم .
کاش زودتر می رسیدم خونه ...

نمی دونم چقدر گذشت که ارمین کنار خونه مون نگه داشت . در رو باز کردم که ارمین بازو مو گرفت . برگشتم سمتش و با گنگی نگاهش کردم : هان ؟
ارمین شماره تو بهم میدی ؟
با بی حالی گفتم :
-واسه چی میخوای ؟
ارمین کار دارم . میدی ؟
کسل شماره رو گفتم . گوشیشو از تو داشبورد در اورد و شماره رو زد . چند لحظه بعد گفت :
-بهت تک زدم . اون شماره ی منه .
-اوکی . خب دیگه ، کاری نداری ؟
ارمین نه برو . حق پشت و پناهت
-خداحافظ
از ماشین پیاده شدم و به طرف خونه حرکت کردم . زیر چشمی نگاهی به ماشین ارمین انداختم . با اشاره ی دست پرسیدم : چرا نمی ری ؟
سرشو با گنگی تکون داد و شیشه رو کشید پایین : هان ؟
-میگم چرا نمی ری ؟
-در رو برات باز کنن می رم
ابروهام پرید بالا . نمی فهمیدم علت گل کردن محبتش چیه . اهمیتی هم نداشت . تو اون لحظه تنها ارزوم این بود که فقط بخوابم . جوری بخوابم که دیگه بلند نشم .
کاش می شد ...
در با صدای تیکی باز شد . دستمو واسه ارمین تکون دادم و وارد خونه شدم . سری تکون داد و از کوچه خارج شد . در خونه رو بستم و با قدم های بلند وارد خونه شدم . در حیاط چشمم خورد به کفش گنده ای که جلوی پاگرد افتاده بود . هیچ حدسی راجع به کفش نداشتم جز اینکه ارشام اینجاست . آه از نهادم بلند شد . گر چه حضورش هیچ ربطی به من نداشت اما بازم رو اعصاب من بود . بق کرده وارد خونه شدم . ارشام کنار پدرم روی مبل نشسته بود و رو مخش اسب سواری می کرد . اهسته سلام کردم . برگشت طرفم و از جاش بلند شد .
-سلام بهنام جان . خوبی ؟
اخمی کردم و ناچارا رفتم سمتش . باهاش دست دادم
-بد نیستم . تو خوبی ؟
-شکر می گذره .
-کاری نداری ؟ من می...
با چشم غره ی پدرم ساکت شدم .
بابا- بهنام بیا اینجا
چشمام گرد شد . خدایا الان نه . التماست می کنم خدا ؛ الان نه .

نالیدم : ولی بابا ...
بابا بهنام ؟
پوفی کشیدم و روی مبل تکی نشستم . مادرم با سینی چای وارد هال شد و شروع کرد پذیرایی کردن . سرمو تکیه دادم به مبل و چشمام رو بستم . خوابم می اومد . کاش میذاشتن برم بخوابم .
صدای نحس ارشام باعث شد با بی حالی چشمامو باز کنم و بهش خیره بشم
ارشام چیزی شده بهنام ؟ کسلی ؟
-نه حالم خوبه .
کمی نگاهم کرد و چیزی نگفت . چند لحظه بعد دوباره صداش بلند شد . اخ که دلم می خواست پا شم لهش کنم .
ارشام ببخش فضولی می کنم ولی انگار افسرده شدی !
با بد اخلاقی گفتم :
-جان ؟
قبل از اینکه چیزی بگه بابا گفت :
-راست میگه ارشام . رنگت پریده . از اون شیطنت های چند ماه قبلت خبری نیست . چیزی شده بابا ؟
لبخند کج و کوله ای تحویلشون دادم .
-نه . حالم خوبه
-ببین من یه دوستی دارم . روانشناسه . می خوای بری پیش اون ؟ شاید مشکلت حل شه ؟
اومدم بگم لازم نکرده شما محبت کنین که صدای پدرم مانع شد .
-عالیه . شمارشو داری ؟
ارشام بله بابا . فقط اگه یه کاغذ و خودکار بدین من بنویسم ...
با طلبکاری پریدم وسط چرت و پرت گفتناش : چی چیو کاغذ و خودکار بدین ؟ من دیوونه نیستم
مادرم گفت :
-بهنام . این حرفا چیه ؟ مگه فقط دیوونه ها می رن مطب ؟
-بله . اینجوری میگن
ارشام لبخند مهربونی زد و گفت :
-بهنام جان ، عزیز من . نیما مشاوره . مشکلت رو بهش میگی اونم راه حل میده بهت . اگه حرفی زد که ناراحت شدی بیا گردن منو بشکن
سریع گفتم :
-می شکنما
ارشام باشه بشکن
بابا بهنام ؟
-خودش میگه . به من چه ؟
برگشتم سمت ارشام و گفتم :
-اقا جون . من نه مشاور میخوام نه روانشناس نه هیچ کوفت دیگه . شما هم لطف کن دست از سر من بردار .
این بار مادرم تشر زد : بهنام ؟
عصبی از جام بلند شدم و خودمو پرت کردم تو اتاق . در رو بستم . نه خیلی محکم نه خیلی یواش .
با حرص لگدی به دیوار زدم . اقا واسه من ادم شده .

برچسب ها رمان کیستار ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 433
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,273
  • بازدید ماه : 14,231
  • بازدید سال : 141,334
  • بازدید کلی : 11,638,474