close
مجتمع فنی تهران
رمان کیستار قسمت نهم (آخر)
loading...

رمان فا

-خیلی خب .. خودتو اذیت نکن .. چه وقتایی بیشتر این اتفاق می افته ؟ -گاه بیگاه ... شبا .. روزا .. هر وقت دلشون بکشه .. پوزخند زدم : نیما ... این کار جناس…

رمان کیستار قسمت نهم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 519 دوشنبه 26 اسفند 1392 : 10:28 نظرات ()
-خیلی خب .. خودتو اذیت نکن .. چه وقتایی بیشتر این اتفاق می افته ؟
-گاه بیگاه ... شبا .. روزا .. هر وقت دلشون بکشه ..
پوزخند زدم : نیما ... این کار جناس ... من دیوونه نشدم
هر لحظه بیشتر ناامید می شدم . صدای نیما تو گوشم پیچید :
-جن ؟
-اهوم .. جن ! خود هومن گفت ... تو همون مرده شور خونه .. گفته جنا دارن اذیتمون می کنن !.............................................
-عجیبه
- چی ؟
-اینکه جنا دارن تو رو اذیت میکنن
-چرا ؟
-ببین من جن گیر نیستم ولی فقط در حد نخود درباره شون اطلاعات دارم . موقعی که خدا اونا رو افرید یه فاصله ای بین دنیای ما و دنیای اونا قرار داد تا نتونن وارد دنیامون بشن و اذیتمون کنن ... فقط زمانی میتونن باعث ازار بشن که خود انسان ها زمینه رو براشون فراهم کرده باشن .
با بی حالی و بی حوصلگی تمام گفتم :
-نمی فهمم
-واضحه ! یعنی تو یه کاری کردی که باعث شدی اونا نسبت بهت واکنش نشون بدن
از جاش بلند شد و در همون حال گفت :
-با این حال این فرضیه به کل منتفیه !
-چه فرضیه ای ؟
-همین ازار و اذیت اجنه
با گیجی پرسیدم :
-خب چرا ؟
-چون اگه به فرض اینکار جن ها بوده باشه دیگران باید این ازار اذیت یا حداقل اثارش رو میدیدن . مگه نه ؟
-یعنی شما هم میگین من دیوونه شدم ؟
لحنم طلبکارانه نبود . بداخلاق هم نبود ... پر از ناامیدی و ناراحتی بود . انگار کم کم باید قبول می کردم که جایی جز تیمارستان ندارم !
-نه .. ببین بهنام .. ادم یه مشکلاتی براش پیش میاد که ... خب .. باعث میشه .. یه چیزایی رو ببینه و فکر کنه واقعیت داره .. بهر صورت من پرونده ات رو ارجاع میدم به روانپزشک . اون بهتر می تونه کمکت کنه !
سکوت کردم . حوصله ی مخالفت نداشتم ... چاره ای هم جز قبول حرفاش نداشتم انگار . کی حرف بهنام دیوونه رو باور می کرد ؟ پرونده ای که انگار مربوط به خودم بود و همراه با خودکاری برداشت . با ناامیدی به حرکاتش خیره شدم . چرا توقع داشتم حرفامو باور کنه ؟ چرا انتظار داشتم حداقل اون بهم نگه دیوونه ؟ چرا از در و دیوار داشت برام می بارید ؟
نیما وایستا ببینم
سرشو گرفت بالا و چشماشو ریز کرد :
-تو گفتی ... تو گفتی کی گفته ؟
با استفهام بهش خیره شدم تا معنی جمله اش رو درک کنم : هان ؟
-کی گفته بود بهت که کار جن هاست ؟
-اهان .. هومن ... نمی دونم .. شایدم رابین .. یکی از اون چهارتا
خودکار رو انداخت رو میز و سریع پرسید :
-اینا کین ؟
-گروه نحس
نمی دونم چرا ولی کاملا ناخواسته این لقب به ذهنم رسید .. گروه نحس ... چقدر بهشون می اومد .. مخصوصا به اون رابین با اون چشمای شیطانیش !
-جدی پرسیدم بهنام
-تو باشگاه تکواندو باهاشون اشنا شدم
-خب مرده شور خونه دیگه چه صیغه ایه ؟ خودت گفتی تو مرده شور خونه گفتن
نمی دونستم با این سوالا میخواد کجای دنیا رو بگیره . بی حوصله گفتم :
-رفته بودیم اردو .. از طرف باشگاه .. گم شدیم .. مجبور شدیم بریم تو مرده شور خونه !
-چرا هومن گفت کار اجنه اس ؟

-وای نیما ! یه مقدار اذیت و ازار دیدیم هومنم گفت کار اجنه اس . به چی میخوای برسی با این سوالا ؟

******

سرمو تکیه دادم به پنجره ی تاکسی و چشمامو بستم . اهنگ بی کلام فوق العاده لذت بخشی تو تاکسی پیچیده بود و باعث می شد لبخند بزنم . صدای نیما تو گوشم پیچید :
-فردا دوباره بیا . یه جلسه ی هیپنوتیزم برات میذارم . فکر کنم یه چیزایی داره دستگیرم میشه
زیر چشمی نگاهی به راننده که پیرمرد فوق العاده ریلکسی بود انداختم . مشخص بود که ارامش بی نظیری داره . منم اگه مثل اون بودم و به جای اهنگ های دیوونه کننده ی رپ اهنگ بی کلام گوش می دادم از اینم ارومتر می بودم ! والا !
صدای خودم تو ذهنم طنین انداخت :
-هیپنوتیزم ؟ یعنی من به کنترل تو در میام ؟

پیرمرد با صدای مهربونی گفت :
-جوون
سرمو از شیشه برادشتم : جانم حاجی ؟
-ادرس ندادی !
-واقعا ؟؟؟؟؟
به قدری اینو با بهت گفتم که به خنده افتاد : اره بخدا
-اهان
نیما خندید : نه عزیزم ! من فقط چند تا سوال ازت می پرسم تو اگه دوست نداشتی بهشون جواب بدی میگی دوست ندارم بگم .. خیلی راحت !
راننده اقا پسر !
-جان ؟
-ادرست رو بگو دیگه !
-اخ ببخشین .. بپیچین سمت راست ..
شروع کردم ادرس رو دادن
-اقا یه سوال دیگه ... بپرسم ؟
-شما دو تا بپرس
-نه همون یه دونه کافیه ! .. ممکنه .. ممکنه که من دیگه از حالت هیپنوتیزم در نیام ؟ .. یعنی ... یعنی بمیرم ؟
گوشیم زنگ خورد .. کمی خودمو کشیدم بالا و گوشی رو از جیبم بیرون اوردم . نگاهی به صفحه اش انداختم . فرهاد بود . دکمه ی اتصال رو زدم و گوشی رو گذاشتم بغل گوشم . صداش تو گوشم پیچید :
-سلام کچل خوبی ؟
نیما-تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده! .. بذار خیالت رو راحت کنم . تو موقع هیپنوتیزم به یه خلسه فرو میری .بعد از اینکه هیپنوتیزم تموم شد به مدت ربع الی نیم ساعت میخوابی ! در اخر مثل همیشه از خواب بیدار میشی ! همین

صدای نگران فرهاد تو گوشم زنگ زد :
-بهنام زنده ای ؟ ... الو ؟
به خودم اومدم و گفتم :
اره حالم خوبه ! حواسم به توئه .. کارتو بگو
فرهاد خوبی ؟ چه خبر ؟
تکیه ام رو دادم به صندلی : بد نیستم .. رفته بودم پیش این روانشناسه .. تو چی ؟

فرهاد -روانشناس ؟ اون دیگه کیه ؟

سرمو مو خاروندم : ا ؟ به تو نگفته بودم نه ؟
-نه .. کی هست حالا ؟
-بعدا واست تعریف میکنم .. خب کاری داشتی زنگ زدی ؟
-نه همینجوری .. خواستم حالتو بپرسم
لبخندی زدم : ممنون که به یادم بودی !
-قربانت .. یه دونه بهنام که بیشتر نداریم .. داریم ؟
سکوت کردم .. صدای نفس هاش تو گوشی می پیچید .
فرهاد- خیلی خب .. مزاحمت نشم . کاری باری ؟
-مراحمی .. ممنون . سلام برسون !
-باشه . توام فعلا !
-یا حق !
گوشی رو قطع کردم . ماشین ایستاد . نگاهی به اطرافم انداختم . رسیده بودیم خونه . برگشتم سمت راننده
-ممنون . چقدر تقدیم کنم ؟
مبلغ رو گفت پولشو دادم و از تاکسی پیاده شدم . هوا تاریک شده بود . صفحه ی موبایلم رو روشن کردم و نگاهی به ساعتش انداختم . هشت و نیم رو نشون می داد . گوشی رو گذاشتم تو جیبم و وارد خونه شدم . به محض اینکه پامو گذاشتم تو حیاط سر و صدایی از تو خونه به گوشم رسید . پوفی کشیدم . باز چه خبر شده ؟
کفشمو از پام در اوردم و وارد هال شدم . ارشام و بابا و نشاط تو هال نشسته بودن . نشاط عین قاتل ها به ارشام خیره شده بود . انگار متوجه شده بودن که کسی اومده تو خونه که ادامه نمی دادن
زیر لب سلام کردم و نگاهی بهشون انداختم . با اینکه خیلی دوست داشتم بدونم چی شده اما چیزی نپرسیدم . دوست نداشتم تو زندگی خصوصیشون دخالت کنم . به من چه اصلا ؟
باهاشون دست دادم و رو کردم به بابا و پرسیدم :
-مامان و شیما کجان ؟
-رفتن خونه ی خاله ت
-اهان .. چرا ؟ چه خبر شده ؟
-شام دعوتیم
اهانی گفتم و وارد اتاقم شدم . نشاط مثل بمبی منفجر شد :
-ارشام تو قول داده بودی
-نشاط جان .. عزیز من ... به جان مادرم .. به جان پدرم من کاری نکردم .. بابا به کی قسم بخورم باور کنی ؟
-داری دروغ میگی دیگه .. پس اون شمارهه چی بود ؟
-اقای یوسفی دستم به دامنتون ! شما شفاعت منو بکنید !

-جواب منو بده ارشام ... تو مگه قول نداده بودی ؟
-نشاط .. عزیزکم ... شماره ی دوستمه .. اسمشم پیمانه ... به کی قسم بخورم باور کنی ؟ ... میخوای بیا بهش زنگ بزن
-اره جون خودت ...
پدرم زشته بابا .. ا ؟ کوتاه بیاین .
-بابا اخه ببین چیکار می کنه ؟
خودمو انداختم رو تخت و خسته به سقف خیره شدم . نمی دونم چرا انقدر احساس بدبختی و تنهایی می کردم . دلم می خواست سرمو بذارم زمین و بمیرم . خیلی راحت ، بدون هیچ درد و فلاکتی !
خسته بودم . خسته و نا امید . چرا بین هفت میلیارد جمعیت جهان اّد باید اجنه گردن من بدبخت رو می گرفتن ؟ کس بهتری رو سراغ نداشتن خیر سرشون ؟
به پتو چنگ زدم و خودمو جمع و جور کردم .. به هیچ عنوان امیدی به زنده موندنم نداشتم . می دونستم دیر یا زود به طرز فجیعی می میرم . کار سختی نبود حدس زدنش . کی از دست جن ها جون سالم به در برده بود که من دومیش باشم ؟ نه کی ؟
اهی کشیدم . گرمم بود اما حوصله ام نمی شد برم کولر رو روشن کنم . به چه امیدی ؟ به خاطر کی ؟ به خاطر چی ؟ من که بالاخره می میرم .. بذار این گرمای زهرماری رو هم تحمل کنم . کیه که ککش بگزه ؟
با این فکر تنم لرزی گرفت . چقدر بدبختی بهنام .. چقدر بیچاره ای .. چند وقت دیگه می میری هیچ کسم نمی فهمه بخاطر چی ؟
با ناراحتی غلتی زدم و به پهلو چرخیدم . حرفهای نیما رو تو ذهنم مرور کردم . پوزخندی رو لبم نشست . پسره داشت شر و ور می گفت . با هیپنوتیزم هیچ غلطی نمی شد کرد . بچه که گیر نیاورده بود . چیکار می تونست بکنه مثلا ؟
با فکر کردن به این چیزا دلم بیشتر می خواست بزنم زیر گریه . بلند بلند ... مثل بچه ها پامو بکوبم رو زمین و داد بزنم :
-نمی خوام .. نــمی خوام ... نــمـی خـــوام
اشکی از روی گونه ام چکید . با بداخلاقی پاکش کردم . یاداوری اتفاقی که تو مطب افتاده بود باعث شد تنم یخ ببنده . وحشت زده تو جام نیم خیز شدم و به اطرافم خیره نگاهی انداختم ... همه چیز سر جاش بود .
اسوده خاطر نفس عمیقی کشیدم . تو همین لحظه در اتاق زده شد . با ترس سرمو گرفتم بالا و به دستگیره ای که تند تند بالا و پایین می شد خیره شدم . صدای پدرم تو اتاق پیچید :
-بهنام ؟
-بله ؟
-اماده شو بریم خونه ی خاله ت .
-نمیام
-چی ؟
-گفتم حوصله ندارم . نمیام
-در رو باز کن یه لحظه
حوصله نداشتم از جام بلند شم و این همه راه رو طی کنم اما چاره ای نبود . با بی میلی از جام بلند شدم و در رو باز کردم . از بالا ی شونه ی پدرم به هال خیره شدم . خبری از نشاط و ارشام نبود
-اون دو تا کجان ؟
-تو حیاطن .. رفتی پیش نیما ؟
در رو ول کردم . قلبم فشرده شد. چشمامو بستم و با لبهایی که کمی می لرزید به پدرم پشت کردم
-اره
روی تختم دراز کشیدم . پدرم وارد اتاق شد و روی صندلی کامپیوتر نشست
-من نمیام اونجا ... حوصله ندارم
ارنجم رو گذاشتم روی چشمامو از ته دل دعا کردم که هر چه زودتر بابا بی خیال شه و از اتاقم بره بیرون . حوصله ی حرف زدن نداشتم . یه جورایی معذب بودم . صداش بلند شد :
-جدی ؟ چی شد ؟ چی گفت ؟
-پسره هیچی بارش نیست

-چی ؟
چشمامو تنگ کردم و اون یکی ارنجم رو هم گذاشتم رو چشمم : هیچی حالیش نیست . اصلا بعید میدونم درس خونده باشه
سرزنش بار گفت :
-بهنام این چه طرز حرف زدنه ؟ حالا مگه چی گفت ؟
- چی می خواستی بگه ؟ کم مونده بود منو راهیِ بیمارستان کنه پسره ی نکبت
صداش گیج شد :
-یعنی چی ؟
بی حوصله گفتم :
-هیچی اقا جون ... هیچی
-درست حرف بزن ببینم چی شد .
-هیچی دیگه .. گفت فردا بیا هیپنوتیزمت کنم . یه چیزایی فهمیدم . هر چند بعید می دونم
دستام رو از روی چشمم برداشتم و با تمسخر ادامه دادم :
-و البته به احتمال زیاد حرف مفت میزنه

-بهنام !
پلک چشمام داغ شد . پوفی کشیدم : میخوام بخوابم ... ببخشین .. حوصله ندارم
-نمیای مهمونی ؟
-نه شما برین .. به سلامت ..
از جاش بلند شد و بعد از چند لحظه از اتاق رفت بیرون . با حرص بالشت رو برداشتم و گذاشتم رو سرم . فشارش دادم . کاش می شد همین جا بمیرم .. کاش می شد ..
نمی دونم چقدر گذشت . تو این مدت با زور و بازو می خواستم بخوابم . احتیاج به خواب داشتم . یه خواب درست و حسابی . هر چند دیگه بعید می دونستم خوابی سراغم بیاد . کلافه از تخت اومدم پایین و از اتاقم زدم بیرون . باید یه قرص خواب اور می خوردم . وارد اشپزخونه شدم و مشغول گشتن قرص . چند دقیقه بعد پیداش کردم . بعد از اینکه قرص رو خوردم از اتاق اومدم بیرون . خواستم برم تو اتاقم که وسط راه پشیمون شدم . از اتاقم می ترسیدم . حس بدی رو بهم منتقل می کرد .
یه حس فوق العاده بد .. سریع وارد اتاقم شدم به سمت تختم رفتم و پتومو برداشتم اما با یه تصمیم ناگهانی پتو رو ول کردم و به سمت کمد چرخیدم . باید می رفتم حموم .. احتیاج شدید به دوش گرفتن داشتم . شاید حموم کمی اعصابم رو اروم می کرد
یه لباس و شلوار از کمدم کشیدم بیرون و سریع وارد حموم شدم . فقط یه دوش اب سرد ... حالم رو بهتر می کرد . وارد حموم شدم . جلوی اینه ایستادم و چشمامو با بی حالی باز و بسته کردم . خسته بودم .. اصلا حوصله ی هیچکس و هیچ چیز رو نداشتم .
اهی کشیدم و به طرف زیر دوش حرکت کردم . قطرات اب با سرعت به تنم برخورد می کردن .. نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم .
با احساس اینکه چراغ حموم داره خاموش روشن میشه وحشت زده چشمام رو باز کردم . با دیدن مرد بلند قدی که لباس بلند و مشکی پوشیده بود نفسم بند اومد . موهای بلندش تا کنار سینه اش می رسید صورتش به کل سوخته بود . قدمی به سمتم برداشت که با تمام قدرت شروع کردم داد زدن .. از شدت وحشت پاهام بی حس شده بود . حتی قدرت اینو نداشتم که به سمت در بدوام و فرار کنم
اومد کنارم . چشمام میخکوب پاهاش شده بود . پاهایی که روی اسمون بود و به طرفم پرواز می کرد . بریده بریده فریاد می کشیدم و کمک می خواستم . وحشت کرده بودم . تنم می لرزید و اشکام با سرعت روی گونه هام حرکت می کرد . دست سنگینش صورتم رو نوازش کرد و بعد سیلی محکمی به گوشم زد . عقب عقب حرکت کردم و محکم خوردم زمین
به سمتم پرواز کرد و با پاش به قفسه ی سینه ام فشار اورد . نفسم بند اومد و با وحشت خودمو کشیدم عقب
فشاری که به سینه ام می اورد باعث می شد احساس خفگی بهم دست بده . از ته دل فریاد می کشیدم و کمک می خواستم .. دلم نمیخواست به این زودی ها بمیرم ... دلم نمیخواست .
همین لحظه چیز تیزی توی پهلوم فرو رفت . چشمام سیاهی رفت . حس و حال از تنم رفت .
کنارم زانو زد و با صورت وحشتناکش بهم خیره شد . با دست ترسناکش دستمو گرفت و پیچوند . صدای ترق ترق استخونام پیچید .

دست و پام قفل کرده بود و نمی تونستم ذره ای تکون بخورم . چشمای گشاد شده ام فقط میخکوب چهره ی کریهه و زشتش بود . هر لحظه ترسم زیادتر می شد . می ترسیدم بیاد جلو و منو بکشه . حتی قدرت اینو هم نداشتم که خودمو بکشم عقب . نه ترس اجازه می داد و نه درد استخونم ..
دستمو ول کرد . دردی که از شکستن استخونام تو تنم بود بی حالم می کرد و کمی عقب رفت و چند لحظه بعد غیب شد . چشمام هنوز میخکوب جایی بود که چند لحظه پیش وایستاده بود . قدرت اینو نداشتم که چشمم رو بچرخونم . صورتم خیس خیس بود . خیس عرق ؟
مغزم از کار افتاده بود .. کپ کرده بودم . حتی نفس کشیدن هم یادم رفته بود انگار . صدایی تو حموم پیچید . وحشت زده سرم رو چرخوندم . چشمام گرد و گردتر شد . با دیدن صحنه ی روبروم با عجز لبخند زدم . کم کم ریز خند و بعد به قهقهه ای بلند تبدیل شد و خنده های دیوانه وار و غیر قابل کنترلم سکوت سرد و وهم اور حموم رو می شکست .
حموم پر شده بود از حیوون های ریز و درشت . اسب و میمون و گوزن و ... . هر کدوم به طرفی می رفتند . میمون روی ماشین لباس شویی ورجه وورجه می کرد . اسب زیر دوش حموم می چرخید ...
بازم خندیدم .. بلند .. قهقهه زدم .. چشمم خورد به گوزن که مقابل چشمم به خروس تبدیل شد . میخکوبش شدم و خنده از رو لبام محو شد . صدایی از پشت حموم اومد :
-بهنام ؟! ... حالت خوبه ؟ .. بهنام ؟
******
اقای یوسفی ملتمس به دکتر امینی خیره شد :
-اقا شما رو به خدا قسم .. یه کاری کنید ... بچه ام داره از دستم میره .
نیما با حرص و بداخلاقی گفت :
-مگه شما نمی دونستین حال بهنام بده ؟ رو چه حسابی تنهاش گذاشتین ؟
سرشو انداخت پایین :
-نیومد ... هر کاری کردم نیومد
کلاقه پوفی کشیده و به سمت میزش خم شد : متاسفم اینو میگم ولی کاری از دست من بر میاد
یوسفی احساس کرد اب یخی رو سرش ریختن . وا رفت :
-یعنی چی ؟
نیما متاثر شد . لحنش رو اروم کرد و با ملایمت بیشتری گفت :
-دیشب که بهنام اومد اینجا گفت که جن ها اذیتش میکنن . با توجه به اتفاقایی که براش تو مطبم افتاده فکر نمی کنم زیاد بد و بیراه گفته باشه .
یوسفی هر لحظه داشت به مرز سکته کردن نزدیک می شد : به جای این حرفها بگین چیکار کنم ؟ چه جوری حالش خوب میشه ؟
-گفتین چه حالتی داشت وقتی تو حموم پیداش کردین ؟
یوسفی کمی فکر کرد و با گیجی گفت : یه گوشه تو خودش مچاله شده بود و به یه نقطه خیره نگاه می کرد . هر چی صداش زدم و تکونش دادم افاقه نکرد . فقط با گیجی نگاهم کرد . اقای دکتر چه بلایی سر بچه ام اومده ؟
نیما خب اگه بخوام ... اگه بخوام باهاتون رو راست باشم باید بگم که .. پسرتون دیوونه شده
یوسفی از جاش پرید : چی ؟
-اروم باشین اقا ... بشینین لطفا
یوسفی خودشو پرت کرد رو مبل و دستشو گذاشت رو سرش
نیما از پشت میزش بلند شد و به طرفش رفت . دستشو گذاشت رو شونه ی مرد و اهسته گفت : ناامید نباشین . خدا بزرگه
چشماشو رو هم گذاشت و بهش خیره شد : چیکار کنم دکتر ؟
لبخند غمگینی زد و گفت :
-برید پیش یه روحانی کار درست . شاید بتونه کمکتون کنه . البته یادتون نره حتما باید مورد قبول مردم باشه
-درست میشه ؟
-انشالله ولی دقت کنید علاوه بر معنویت اون شخص حتما باید مورد قبول مردم باشه . توکل کنید به خدا . درست میشه
یوسفی غمگین از جاش بلند شد : خیلی ممنون . لطف کردین
نیما لبخند زد :
-این چه حرفیه ؟ وظیفه اس هر اتفاقی افتاد به من اطلاع بدین
-چشم حتما . فقط یه سوال ..
-جانم بفرمایید !
-بهنام که اون روز اومد اینجا حالش خوب بود ؟ یعنی می شد براش کاری کرد ؟ ... یعنی ...
-من فکر می کنم به خاطر اتفاق دیشبی که براش افتاده اینجوری شده . نمی دونم بهتون گفته بود یا نه ولی قرار بود امروز بیاد اینجا تا هیپنوتیزم روش انجام بدم اما ...
لبشو فشرد و با تاسف ادامه داد :
-با این اتفاقا ... فکر نکنم دیگه هیپنوتیزم اثری داشته باشه
نیما از جاش بلند شد و به طرف میزش رفت . کارتی رو برداشت و به سمت یوسفی گرفت :
-این کارت منه .. هر اتفاقی ... تاکید میکنم هر اتفاقی افتاد حتما به بنده اطلاع بدین . منم سعیم رو میکنم امروز یا فردا حتما یه سری به بهنام جان بزنم
یوسفی کارت رو گرفت و زیر لب تشکر کرد . نیما لبخندی زد و با محبت دستشو روی شونه ی مرد گذاشت : خواهش میکنم .. درست میشه
لبخند غمگینی رو لبای مرد نشست و از ساختمون خارج شد . نمی دونست باید دست به دامن کی بشه ؟ پسرش دستی دستی داشت نابود می شد و اون هیچ کاری نمی تونست انجام بده . حس خوبی نداشت . دلش می خواست زمین و زمان رو بهم بریزه . سوار ماشینش شد . باید با یکی از روحانیون در میون می گذاشت . شاید می شد کاری کرد . سوییچ رو چرخوند و دنده رو جا به جا کرد .

حاج اقا رحمانی همراه با اقای یوسفی یالله گویان وارد خونه شد . یوسفی در رو از پشت بست و کنار حاج اقا قرار گرفت . حاج اقا نگاهی به خونه انداخت و به سمت یوسفی برگشت :
-پسرت کجاست اقای یوسفی ؟
-تو اتاقشه حاجی
-میشه برم تو اتاقش ؟
-البته .. فقط بذارین ... یه لحظه
اینو گفت و وارد اتاق بهنام شد . مثل دیشب یه گوشه نشسته بود و با بهت به نقطه ای خیره شده بود . دیدن صورت رنگ پریده ی پسر دل پدر رو به درد می اورد . قصد داشت به بهنام خبر بده که کسی میاد تو اتاق تا معذب نباشه . هر چند یه جورایی مطمئن بود فایده ای نداره .. چون از دیشب تا حالا بهنام نه تکون می خورد .. نه صدایی می شنید .. نه غذا میخورد نه ..
گاهی بلند بلند می خندید و بعد یک دفعه به هق هق می افتاد . به سر و صورتش می کوبید و ضجه می زد .
اقای یوسفی سرش رو تکون داد تا این افکار از ذهنش دور بشه . یه جورایی مطمئن بود نیما بد و بیراه نمی گه اما دلش نمی خواست باور کنه که پسرش ... پاره ی تنش دیوونه شده باشه
دردی تو قلبش نشست . به طرف بهنام حرکت کرد و کنارش زانو زد . با صدای اهسته ای زمزمه کرد
-بابا جان ؟
صدایی نشنید . بهنام حتی برنگشت که نگاهش کنه
-بهنام جان .. بابا ، حاج اقا رحمانی اومده ... می خواد ببینتت
باز هم عکس العملی از پسرش ندید . اهی کشید و دستی به شونه اش زد . باز هم سکوت و سکوت ...
ناامید از جاش بلند شد و از اتاق زد بیرون . مقابل حاجی قرار گرفت :
-بفرمایین تو حاج اقا
پیرمرد لبخند مهربونی زد و با تقه ای که به در کوبید وارد اتاق شد . یوسفی با کلافگی پشت در منتظر موند
حاجی کنار پسر جوون نشست و به صورت غمگین و بهت زده اش خیره موند .
-پسرم ؟
صدایی از بهنام شنیده نشد
...
صدای باز شد در اقای یوسفی و همسرش رو از جا پروند . با دیدن حاجی از جا بلند شدن و با هول به طرفش حرکت کردن .
-چی شد ؟ ... حالش خوبه ؟ ... چی گفت ؟ ... حرف زد ؟
حاج اقا بی توجه به خانم یوسفی که یک نفس سوال می پرسید اهسته روی مبل نشست . زن و شوهر با استرسی وصف نشدنی روی مبل ، روبروی حاجی نشستن و بهش خیره شدن
خانم یوسفی حاج اقا شما رو به قران قسم یه چیزی بگین .. بچه ام حالش خوبه ؟
نگاه پیرمرد روی صورت نگران پدر و مادر بهنام چرخید . لب باز کرد و زمزمه وار گفت :
-اتفاق یا صحنه ی مجهولی که برای پسرتون افتاده ...
چشماشو بست و ادامه داد :
-باعث شده ... باعث شده که عقلش رو از دست بده ...
صدای لرزون و پر بغض مادر و پدر لرزه به اندامش انداخت :
-چی ؟
جوابی نداشت . سرشو پایین انداخت و سکوت کرد . خانم یوسفی به وضوح به هق هق افتاد . با دو دست صورتش رو پوشوند و ضجه زد .
-بچه ام ... بچه ام
-سرشو بالا گرفت و ملتمس به حاج ا قا خیره موند
-حاج اقا دستم به دامنتون .. شما رو به خدا قسم .. یه کاری بکنید ...
-کاری از دست من بر نمیاد خواهرم
اقای یوسفی ولی نیما گفت ... گفت اگه بیام پیش یه روحانی درست میشه .. بخدا ..
-درسته .. اون در صورتی بود که پسرتون جن زده شده باشه ولی الان ..
اقای یوسفی نفس عمیقی کشید تا کمی اروم بشه . چشماش رو بست و با صدایی که ناراحتی توش موج می زد گفت :
=چرا این جوری شده ؟
-بهنام با کار یا کارایی که انجام داده باعث شده که جن ها علیه ش واکنش نشون بدن ... یه واکنش شدید که همینم باعث شده اینجوری بشه
خانم یوسفی با گیجی در حالی که نوک بینیش قرمز شده بود و همچنان هق هق گریه می کرد گفت :
-نمی فهمم .. چه کاری اخه ؟ ... بهنام چیکار به جن ها داره ؟
-فکر کنم ... اون طور که من فهمیدم .. احضار ارواح
به صورتش چنگ زد و هق هقش بلند شد : احضار روح ؟
اقای یوسفی هم که انگار دست کمی از همسرش نداشت با اخمای درهم و گیج پرسید :
-چی میگین حاج اقا ؟ مگه .. مگه نمی گن تا وقتی مدیومی تو جمع احضار ارواح نباشه .. روح یا هر کوفت دیگه ای ظاهر نمی شه ؟ ... پس .. پس اصلا مشکلی نیست
حاجی نگاهی به مرد که صورتش برافروخته بود انداخت و گفت :
-هنوزم می گیم که تا مدیومی نباشه روحی احضار نمی شه اما ...
نفسی تازه کرد و ادامه داد
-بهنام مدیومه ...
پایان .
و من الله توفیق
اسفند 92
رابین * 
برچسب ها رمان کیستار ,
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط مریم در تاریخ 1393/5/31 و 23:24 دقیقه ارسال شده است

فوق الاده بود.....*
(:


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 349
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,189
  • بازدید ماه : 14,147
  • بازدید سال : 141,250
  • بازدید کلی : 11,638,390