close
مجتمع فنی تهران
رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت اول
loading...

رمان فا

آبان برای فرار از خاطرات تلخ گذشته سرش رو به کار گرم می کنه، فارغ از اینکه با شروع ماجراهای جدیدی توی زندگیش تموم سعیش برای فراموش کردن گذشته…

رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2587 سه شنبه 27 اسفند 1392 : 10:2 نظرات ()

آبان برای فرار از خاطرات تلخ گذشته سرش رو به کار گرم می کنه، فارغ از اینکه با شروع ماجراهای جدیدی توی زندگیش تموم سعیش برای فراموش کردن گذشته ناکام می مونه.
مقدمه:
ماه دوم پاییزم! خیال می کردم آذر که بیاد و بره و زمستون تموم بشه، بهار می یاد! اما خیلی از این آذرا و زمستونا اومدن و رفتن و پشتش بهاری نبود! واسه من دیگه بهار نمی شه! همون قدر که سعی کنم تو پاییز بمونم و سرمازده ی زمستون نشم کافیه!...............................................

با صدای تق تق و سر و صدای دریل از خواب پریدم! عصبی و کلافه نشستم روی تخت و تو این فکر بودم که چرا هر وقت من تا نزدیکای صبح کار دارم و مجبورم بیدار بمونم صبح کله ی سحر با یه صدای مزاحمی از خواب بیدار می شم که در باز شد و رها دختر 3 ساله ی خواهر بزرگم آتنا سرک کشید توی اتاق و وقتی دید من بیدارم، دویید تو هال و گفت: مادرجون دایی بیدار شد!
انگار دنیا منتظر از خواب بیدار شدن من بود! کلافه پتو رو زدم کنار و رفتم توی هال و ولو شدم روی مبل که مامان از تو آشپزخونه گفت: علیک سلام! حالا هم بیدار نمی شدی!
با کف دستم چند بار صورتم رو مالیدم و غر زدم: چه خبره سر صبحی؟!

صدای مامانو از بین سر و صداها به زور شنیدم که گفت:ساعت دهه آبان! سر صبح به 6 می گن نه ده!
دوباره غر زدم: اون مال کسیه که 8 شب می ره می خوابه نه من که تازه 5 صبح رفتم تو رخت خواب!
مامان اومد تو هال و گفت: خب مادرِ من، هزار بار بهت گفتم شب زود بخواب که صبح اینقدر دمغ نباشی! پاشو برو یه آبی به صورتت بزن بیا صبحونه! بعدش برو ببین احسان کمک نخواد.
- چه خبر هست حالا؟!
: سرویس اتاق آفاقو آورده داره نصب می کنه.
- خونوادگی اومدن نصب؟!
: زشته آبان! پاشو برو صورتتو بشور!
پوفی کشیدم و تا دم دستشویی رفتم و یهو یاد ونداد افتادم و پرسیدم: ونداد اومد فایلا رو ببره؟!
مامان از نیمه راه آشپزخونه برگشت و پرسید: فایل؟!
- آره! اصلاً اومد صبح اینوری؟!
: نه. ولی زنگ زد گفت واسه ناهار می یاد پیش ما.
عصبی برگشتم توی اتاقم و موبایلم رو برداشتم و شماره ونداد، همکار و رفیق چندین چند ساله و البته پسرداییم رو گرفتم و تا برداشت گفتم: کجایی ونداد؟!
- خونه ام و شانس آوردی که خودم یه ساعت پیش بیدار شدم و الا اگه زنگ تو بیدارم می کرد، می کشتمت!
:ونداد ترجمه ها رو چرا نیومدی ببری؟!
- ناهار که اومدم می گیرمشون یهو.
:مگه یارو واسه صبح نمی خواستشون؟!
-زنگ زد گفت عصری می یاد!
:ونداد به قرآن دستم بهت برسه می کشمت! تا 5 صبح بیدار بودم! سرم داره از درد می ترکه!
- خوب من چی کار کنم؟! طرف زنگ زده گفته نمی تونم صبح بیام! یقه اشو بچسبم که ...
:مطمئنی از اول هم قرارتون عصر نبوده؟!
- هان؟! بذار فکر کنم! نه! هوم نمی دونم! شاید هم قرار بوده عصر بیاد!
:ونداد! مردی! یعنی خودتو مرده فرض کن! من تا حالا کی بدقولی کردم که تو اینجوری سرم شیره می مالی تا کارو برسونم؟! مگه من ملیکام که...
- هوی هوی! درست حرف بزن ملیکا نه و ملیکا خانم اولاً! دوماً ملیکا مگه چشه؟!
: چشم نیست گوشه! خوب بدقولیای اون چشماتو ترسونده که تاریخ تحویلا رو الکی به من می گی دیگه!
- خانمم سرش شلوغه از بس کارش فوق العاده است، والا ...
:خانمم؟!! از کی تا حالا شده خانمت که من خبر ندارم؟! خودش اصلاً می دونه؟!
- تو 5 صبح خوابیدی کی از خواب پاشدی؟!
: همین الآن! شانس ندارم که خونه نگو میدون نبرد!
- بعد اونوقت صبحونه ام خوردی؟!
: نه هنوز چطور؟!
- آهان! فکر کردم صبحونه تخم کفتر خوردی اینقدر زبونت وا شده!
: می کشمت ونداد اینو مطمئن مطمئن مطمئن باش!
- باشه! حالا برو مزاحم نشو که می خوام زنگ بزنم به خانمم و اطلاع بدم که ترجمه های اون هم به جای امروز فردا تحویل داده می شه!
یه خیلی پستی حواله اش و تماس رو قطع کردم! عجب شیادی بود این ونداد! بیشتر روزای عمرم رو از همون بچگی با اون گذروندم به قول معروف رفیق و یار غارم بود. شاید اگه اون نبود امروز اینجایی که هستم واینساده بودم! شاید هیچ وقت از روی زمین سرد خدا بدون کمک اون بلند نمی شدم. پسر خوب و شر و شیطون و خوش مشربی بود که هر جا پا می ذاشت با خودش شادی می آورد و در عین حال یه موقعهایی آدم دلش می خواست خال خال موهاش رو بکنه اینقدر که حرص در بیار می شد!
مامان صدام کرد. رفتم تو هال و یه لیوان چایی داد دستم و گفت: صبحونه و ناهارو یکی بخور دیگه! رفتی پیش احسان؟!
چایی رو گرفتم و رفتم تو اتاق آفاق و بلند گفتم سلام. احسان که داشت یه آیینه قدی رو به دیوار پرچ می کرد دست از کار کشید و دریل رو خاموش کرد و باهام دست داد و گفت: صحت خواب!
- نکه شماها خیلی می ذارین با این سر و صداتون! آفاق تو الآن باید به فکر جهیزیه جور کردن باشی، تازه یادت افتاده دکور اتاقتو عوض کنی؟!
آفاق خواهر کوچکترم که 24 سالشه، لب ورچید و گفت: اه داداش! حالا کو تا من شوهر کنم!
- آره نکه چهارده ساله اته تازه! قصد ادامه تحصیل داری!
آتنا عروسک رها رو پرت کرد سمتم و گفت: خواهر منو اذیت نکن!
عروسک رو از رو زمین برداشتم و دادم دست رها و به احسان گفتم: کمک نمی خوای؟!
احسان یه قربونت داداش گفت و مشغول به کار شد.
برگشتم تو اتاقم و نشستم پشت کامپیوتر و منتظر شدم بیاد بالا تا برم تو نت. کل روزای هفته رو انقدر واسه خودم دلمشغولی و کار تراشیده بودم که وقت سر خاروندن نداشتم و فقط همین جمعه ها بود که اگه ترجمه ای نبود سری به نت می زدم.

یه ساعت بعد در اتاق باز شد و ونداد از همون لای در گفت: اگه آتش بسه بیام تو اگه نه به فکر پاتک باشم!
بدون اینکه سرمو برگردونم گفتم: به فکر پاتک باش!
- پس نیام تو؟!
: هر غلطی دوست داری بکن! خیلی از دستت شکارم ونداد!
اومد تو در رو بست و به میزم نزدیک شد و دستش رو آورد جلو و گفت: سلام.
برگشتم چپ چپ زل زدم بهش که گفت: خب بابا! حالا هر شب تا 5 صبح بیداری یه شب دیگه هم روش!
- خودت می دونی که جمعه ها خونه ی ما کاروان سراست و من شب قبلش زود می خوابم! بعدشم اصلاً کاری به نخوابیدنم ندارم. به قول خودت عادت شده برام! تو واسه چی به من دروغ می گی؟!
: به خاطر محکم کاری!
- مگه از من تا حالا شل کاری دیدی که خیال می کنی ممکنه بدقولی کنم و کارو نرسونم؟!
: از تو نه ولی از بقیه مترجما چرا! این شگرد کارم شده دیگه!
- خیلی و خب منم دفعه دیگه که این جوری هول هول یه کار بهم بدی چنان گندی می زنم تو ترجمه که طرف شاکی بشه و بیاد خرخره ات رو بجواِ!
ونداد در حالی که ترجمه ها رو از روی میز برداشته بود و ورق می زد گفت:قول می دم بهت که سعی کنم با تو دیگه این معامله رو نکنم! حالا خوبه؟! اوقات همیشه تلخت رو از اینی که هست تلختر نکن پسر خوب. مامانت گفت صدات کنم واسه ناهار.
کامپیوتر رو خاموش کردم و از جام پاشدم و پرسیدم: مامانت اینا هم اومدن؟!
-نه اونا اصلاً خبر ندارن من اینجام! آخرین لحظه ای که داشتم از پله های حیاط می رفتم بیرون شنیدم که مامانم از تو آشپزخونه بلند بلند داشت صدام می کرد که چرا بیدار نمی شم از خواب و کلی غر غر دیگه!
:خب چرا نگفتی بهشون؟!
-ول کن بابا! می ره می بینه تو تخت نیستم دیگه!
:یعنی چی ونداد؟!
- بابا حوصله ی غرغرای بعدشو نداشتم! می خواست دو ساعت بشینه موعظه کنه که یه جمعه رو هم که می تونم خونه باشم نیستم و همش خونه ی شما پلاسم و از این حرفا!
:مگه دروغ می گه؟!
-تو دیگه خفه! همین الآن مامانت داشت می نالید که کل هفته رو عین خر داری از خودت کار می کشی و یه جمعه هم که خونه هستی تپیدی تو اتاقت! باز من به صله ی ارحام می پردازم که ثواب داره!
: مامانم دقیقاً اسم اون حیوون رو هم آورد؟!
- نه ولی منظورش همین بود! این جریان کافی شاپ چیه آبان؟!
:مگه کی اومدی که آمار کل اتفاقات این یه هفته رو تحویلت داده؟!
- یه نیم ساعتی قبل از اینکه بیام تو این اتاق! اما این آمارا رو دیشب تلفنی بهم داده! کافی شاپ موضوعش چیه؟!
: پس امروز کشوندت اینجا که منو نصیحت و پند و اندرز کنی آره؟!
- نه کج خیال! فسنجون درست کرده، می دونست من دوست دارم دعوتم کرد! کافی شاپو از کجات در آوردی؟!
: از تو جیب بابام! کافی شاپ صفاست! بهش گفتم یه روز در میون عصرا می رم پیشش واسه کار!
- چرا اونوقت؟!
:آدم می ره واسه کار جایی چرا داره؟! واسه کار!
-آدمی که هیچ احتیاج مالی نداره و هزار جای دیگه کار می کنه، با فوق لیسانس مترجمی زبان می ره جلوی این و اون تو کافی شاپ قهوه می ذاره و زمین تی می کشه؟!
: خودت می دونی که واسه مسائل مالی نیست که کار می کنم!
- درد منم همینه که می دونم دردت چیه که داری عین گاوآهن از خودت کار می کشه!
:خوبه که می دونی! پس دیگه بحثی نمی مونه!
- مامانت خط و نشون کشیده اساسی! گفت اگه پاتو بذاری تو اون کافی شاپ ...
: مامانم نفسش از جای گرم در می یاد! روزی هزار تا دختر واسه من کاندید می کنه به خیال خام اینکه یکیشون بالآخره می شه عروسش! مامانم کلاً تو رویاست!
- فکر نمی کنی حق داره یه خرده؟!
:نه همچین فکری نمی کنم ونداد! جایی که الآن من وایسادم محصول مشترک آقاجون و مامان من و مامان و بابای تواِ! اینو یادت نره!
- تاوانشو که پس دادن، ندادن؟! 7 ساله تو هیچ کدوم از مهمونی هایی که آقاجون باشه شرکت نمی کنی! خودت خوب می دونی این چقدر آقاجون و عمه و بابای منو آزار می ده! عمه 7 ساله که داره خودخوری ها و زجر کشیدنای پسرشو می بینه! مامان من 7 ساله چشم به راه دیدن دخترشه! همه مون تاوان اون ماجرا رو پس دادیم آبان و بیشتر از همه خود تو! کافی نیست؟!
لبخند تلخی نشست رو لبم و زمزمه کردم: یه عمر هم که بگذره خاطرات تلخ اون روزا دست از سرم ور نمی داره! با کار کردن دارم سعی می کنم زنده بمونم و زندگی کنم! جسمم از کار زیاد خسته بشه بهتر از اینه که روحم از فکر و خیال خورده بشه!
-تا کی می خوای اینجوری ادامه بدی؟! می دونی که یه روزی می بری آبان!
تو چشماش نگاه کردم و گفتم: ماه دوم پاییزم! آذر که بیاد و بره و زمستون تموم بشه، بهار می یاد! یادت می یاد ونداد؟! اینو جمله رو خودت بهم گفتی! خیلی از این آذرا و زمستونا اومدن و رفتن اما پشتش بهاری نبود! واسه من دیگه بهار نمی شه! بذار لااقل تو همون پاییز بمونم که سرمازده ی زمستون نشم! بریم نهار!
رفتم سمت در اتاق که مچ دستم رو گرفت و گفت: شعرای قشنگیه اما اینا واسه ات زندگی نمی شه آبان! در مورد کافی شاپ بعد ناهار مفصل حرف می زنیم!

برای اینکه اون لحظه از سر خودم بازش کنم سری به علامت مثبت تکون دادم و رفتیم توی هال. نگاه منتظر و نگرون مامان با سری که ونداد به تأسف تکون داد تبدیل به اخم شد!
نشستم پشت میز کنار احسان و به آفاق گفتم: شیرینی این سرویس جدیدو می دی بهمون دیگه؟!
لبخندی زد و گفت: به مامان گفتم فسنجونو شیرین کنه که مزه اش زیر دندونتون بمونه!
احسان با خنده گفت: الحق که دختر حاج طاهر هستی!
برعکس روزای قبل ونداد خیلی ساکت بود و تقریباً تو طول ناهار هیچ حرفی نزد. خودم رو مسبب سکوت آزاردهنده ای می دونستم که حکمفرما شده بود و فقط گه گاهی با حرف زدن های بچگونه ی رها می شکست پس با اینکه جواب سوالمو می دونستم پرسیدم: بابا کی بر می گرده؟!
مامان فقط نگاهم کرد و آفاق گفت: احتمالاً فردا.
احسان پرسید: از حاجی بعید بود. هیچ وقت خودش واسه معامله نمی رفت ترکیه. چطور این بار ناپرهیزی کرد؟!
آتنا همون جوری که به زور سعی می کرد به دهن رها غذا بده گفت: موعد خرید و بستن قرارداد بود اما خانم میثم ناخوش بود، مجبور شد خودش این بار بره.
مامان با طعنه سکوتش رو شکست و گفت: البته پسر هم که نداره!
قاشق رو گذاشتم توی بشقاب و گفتم:پسر حاج طاهر گرگ بازار نیست که بخواد واسه کارای بازار بره ترکیه!
-همراهش که می تونستی بری؟! کنارش باشی! که حس کنه یه پسرش لااقل پیششه!
:حاجی نیازی به من نداره! همون قدر که اون نوچه اش دور و برش می پلکه بسه!
- میثم خواهرزاده اشه !اگه همین بنده ی خدا هم نبود که بابات باید در حجره رو تا حالا تخته می کرد!
:منم که می گم با وجود میثم نیازی به من نیست!
- این بار میثم نتونست کنارش باشه! تو می رفتی که ...
:به آرمان یه زنگ می زد که از اون ور بیاد ترکیه! هم عزیز کرده اش رو می دید و هم ...
-عزیز کرده ای که ازش حرف می زنی به خاطر تو 7 ساله از خونواده اش دوره! حاجی 7 ساله پسر بزرگشو ندیده اونم به احترام تو!
از جام پاشدم و گفتم: مگه من خواستم ازتون؟! مگه من گفتم با اون کثافت کاریی که راه انداخت و اون بی آبرویی طردش کنین؟! مگه اصلاً از من تا حالا حرفی شنیدین؟!
- دِ همین داره من و حاجی رو می سوزنه آبان! چی کار داری می کنی؟! با زندگیت چی کار داری می کنی؟! تو اون جهنمی که به پا شد یه پسرمون از دست رفت! تو دیگه به خودت بیا! بس نیست؟!
:چی بس نیست؟! چی بس نیست مامان؟!
ونداد هم از جاش پاشد و اومد کنارم مچ دستم و گرفت و گفت: بشین آبان! داریم حرف می زنیم! واسه چی جوش می یاری؟!
-جوش نیارم؟! منت ندیدن پسرشو سر من می ذاره! مگه من گفتم دیگه حق نداره پاشو بذاره تو این خونه؟! مگه همین خودتون نبودین که گفتین عاقش می کنیم و ال و بل؟!خسته شدین؟! دلتنگین؟! پشیمونین از رفتارتون؟! زنگ بزنین بگین تشریف بیاره واسه زیارت روی مبارکش! مگه من جلوتونو گرفتم؟!
مامان هم عصبی از جاش پاشد و گفت: حرف من چیز دیگه ایه آبان! بی خودی با سفسطه کردن بحثو تغییر نده!
- حرفت چیه مامان؟! اینکه من دارم با زندگیم چی کار می کنم؟! یه بار ریش و قیچی دست شماها بود دیدم چه آشی برام پختین! این بار هم می خوام گند بزنم به زندگیم اما خودم می خوام گند بزنم نه کس دیگه ای!
مامان عصبانی سری به تأسف تکون داد و رو به آتنا گفت: می بینی طرز حرف زدنشو؟!
آتنا هم پاشد و رفت سمت و مامان و دستش رو گرفت و گفت: بیا بشین مامان جان! چرا الکی اعصاب خودتونو به هم می ریزین؟! آبان بیا بشین ناهارتو تموم کن!
مامان دستشو از دست آتنا در آورد و رفت سمت آشپزخونه و در همون حال گفت: بلند شده رفته تو اون کافی شاپ خراب شده واسه کسی زمین می سابه و ظرف می شوره که شاگرد حجره ی باباشم نیست! تو نمی گی ما آبرو داریم؟! نمی گی یکی ببینه چی می گه؟!
- آبروی خونوادگی شما 7 سال پیش به باد فنا رفته! مردم هر حرفی می خواستن بزنن همون موقع زدن! ننشستن منتظر که ببینن من چه غلطی دارم می کنم که حرف در آرن پشت سرتون!
مامان با یه قرص برگشت و همون جوری که عصبی سعی می کرد تو لیوان آب بریزه گفت: تو باید آبروداری کنی! تو باید آبروی رفته ی باباتو جمع کنی! نه اینکه نفت بریزی روی این آتیش! ونداد تو بگو! من قدیمی! من سنتی! تو که جوونی، تو که همسن و سالشه، تو که افکارت مثل اینه بگو! درسته پاشه بره اونجا کار کنه؟! اگه به کار کردنه که می تونی بری تو حجره بابات وایسی که اونم با افتخار بگه یکی از پسرام ور دستمه! به قرآن آقا احسان ما اصلاً تو طول هفته اینو نمی بینیم! یا از این آموزشگاه به اون آموزشگاه می ره، یا از این دارالترجمه به اون دارالترجمه یا از این دانشگاه به اون دانشگاه! تو اصلاً نمی گی یکی از شاگردای دانشگاه یا آموزشگاهت تو رو تو اون کافی شاپ ببینن چه آبروریزی می شه واسه ات؟!
- می خوام تجربه اش کنم و به هیچ احدی هم ربطی نداره!
:بحث تجربه نیست! داری خودتو زجر می دی! واسه گناه یکی دیگه داری خودتو شکنجه می کنی!خوشت می یاد خودتو آزار بدی!
- آره! روانیم! خلم! دیوونه ام مامان جان! اگه دیوونه نبودم با طناب پوسیده ی شما به اصطلاح بزرگترا نمی رفتم تو چاه! اگه روانی نبودم رد 20 تا بخیه رو مچ دستم نبود!

اونقدر به هم ریخته بودم که دلم می خواست سرمو بکوبم به دیوار! همون جوری که داشتم می رفتم سمت اتاقم، صدای آتنا رو شنیدم که با اعتراض به مامان می گفت: مامان واسه چی باهاش این همه می یاری؟! خودت که بهتر از همه خبر داری چقدر بهم ریخته است!
صدای مامان رو هم شنیدم که جواب داد: بس نیست؟! 7 سال واسه این بهم ریختگی بس نیست؟! نباید خودشو جمع و جور کنه؟! دق کردم از دست اینا! خدایا منو می کشتی و نمی ذاشتی این روزا رو ببینم!
رفتم تو اتاقم و در رو بستم و دیگه صدای گریه ها و آه و ناله مامان رو نشنیدم. از تو جیب پالتوم پاکت سیگارمو در آوردم و یه نخ گذاشتم گوشه لبم و داشتم عصبی توی جیبام دنبال فندکم می گشتم که در باز شد و ونداد اومد تو و در رو بست و تکیه داد بهش!
فندک تو جیبم نبود رفتم سر میز و زیر کاغذا دنبالش می گشتم که ونداد اومد جلو و از پشت بازوهامو گرفت و هدایتم کرد سمت تخت و نشوندم روش و سیگار رو از گوشه لبم برداشت و گفت: بوش می ره بیرون مامانت بدتر ناراحت می شه. بشین یه دیقه می رم واسه ات یه لیوان آب می یارم، بخوری آروم شی.
عصبی سرمو گرفته بودم بین دستام و پامو تند تند تکون می دادم که ونداد با یه لیوان آب برگشت و گرفتش سمتم و گفت: بخورش بعد حاضرشو بریم یه دوری بزنیم.
سرمو بلند کردم و زل زدم به روبروم و سری به تأسف تکون دادم و ونداد دوباره گفت: آبان یه خورده از این آب بخور!
بدون توجه بهش گفتم: حرفش حرف کافی شاپ نیست! دلتنگ بچه اشه! پسر دردونه اشو می خواد! دقدلیشو سر من خالی می کنه!
- اینجوریام نیست!
:چرا هست! همینه! از چشم من می بینه که حاجی ممنوع کرده آرمان پاشو بذاره تو این خونه! منو باعث و بانی آشتی نکردن حاجی و آرمان می دونه!روزی که بهت گفتم باید از این خونه برم وایسادی و گفت هیس! الآن داغی، عصبانی هستی، داری زود تصمیم می گیری! امروزو می دیدم که می خواستم برم!
- هیس! بسه آبان! حرفی نزد بنده ی خدا که این جوری جوش آوردی! بابا می گه دوست نداره پسرش با فوق لیسانس بره تو کافی شاپ کار کنه در حالی که اصلاً احتیاجی هم نداره!این حرف بدیه؟!
:مگه هر کی کار می کنه واسه احتیاج مالیه؟!
-احتیاج معنوی هم که داشته باشی اون همه کاری که انجام می دی کافیه واسه ارضا شدنت! با کی لج کردی آبان؟! با خودت؟! یا با حاج طاهر یا با آقاجون؟!
: خیال کن با همه!
- داری بچه بازی در می یاری!
:آره! خیال کن دارم بچه بازی در می یارم! بزرگا با اون همه بزرگی و عقل و شعورشون نفهمیدن دارن چه بلایی سر من می یارن! یه بار هم من بشم بچه و با بچگیم عشق کنم! چه ایرادی داره؟!
ونداد کلافه سری تکون داد و لیوان آب رو دست نخورده گذاشت رو میز و گفت: حالا اصلاً همه ی حرفای تو منطقی و درست. به خاطر دل شکسته ی مامانت نمی تونی از این کار بگذری؟! خودت خوب می دونی که تو این قضیه اون اگه بیشتر از تو ضربه نخورده باشه کمتر هم نخورده! همه امون داغون شدیم اون از همه ما بیشتر! یه پسرش که هیچی! یکی دیگه هم که تو باشی داری ذره ذره زجرش می دی! مادره! حق داره دلتنگ پسر 7 سال ندیدش یا نگرون پسر لجباز و خودسر و یه دنده ی از دنیا بریده اش باشه!
- بسه ونداد من حوصله ی موعظه ندارم!
:موعظه نیست! واقعیته! واقعیتایی که تو خیلی راحت داری از کنارشون می گذری چون معتقدی اونایی که این بازی رو رقم زدن مستحق این تاوانن! آبان مامانت گناه داره! به اندازه کافی زجر کشیده تو دیگه بدترش نکن! یک کم به دلش راه بیا!
- به دل اون راه اومدن می دونی یعنی چی؟! یعنی از بین اون همه کاندیدا یکیو انتخاب کنم و عین آدمای معمولی ازدواج کنم و تظاهر کنم همه چی عالیه و من خیلی خوبم و از این حرفا! ونداد من خوب نیستم! تو بهتر از هر کسی می دونی! دارم تظاهر به خوب بودن می کنم و مامان این اجازه رو هم بهم نمی ده! بابا یکی می خوره زمین در جا بلند می شه و شلوارشو می تکونه و انگار نه انگار یکی دیگه از خجالت آب می شه و نمی تونه سر بلند کنه و تا چند روز اون صحنه که می یاد جلوی چشمش اذیت می شه! منم خوردم زمین و دارم سعی می کنم دوباره بلند شم و فراموش کنم!حالا نتونستم؟! خب نشد! نمی تونم! به زور که نمی شه! می شه؟! هر روز تو این خونه یه بساطه! هر روز یه بحثه! امروز سر اینکه چرا دختر خانم فلانی رو که اومده بود اینجا درست و درمون نیگا نکردی! فردا سر اینکه چرا قبول نکردی به دختر خانم بهمانی درس بدی! دو روز دیگه سر اینکه چرا نمی ری حجره وردست بابات؟ چند روز دیگه سر اینکه چرا درست راه نمی ری! چرا غذا نمی خوری! چرا درست نمی خوابی! چرا چرا چرا! بسمه دیگه! برام کافیه! مادره؟! نگرونه؟! من نمی تونم واسه برطرف کردن نگرونیش کاری بکنم! دست خودم نیست! چند باره دارم بهش می گم اگه بودن من تو این خونه زجرت می ده،اگه منو می بینی اذیت می شی بگو برم یه گوشه خبر مرگم یه خونه بگیرم و توش بتمرگم! تکلیفش با خودشم معلوم نیست! صد بار گفتم من اگه برم شاید حاجی قبول کنه آرمان برگرده، جوابش فقط چیه اشک و آه و زاری که من هر دو تا پسرامو با هم می خوام و ال و بل! بابا نمی شه! من و آرمان دو تا خط موازی هستیم که هیچ وقت به هم نمی رسیم! هر اشتباهی یه تاوانی داره! اشتباه مامان من و بابای تو و آقاجون هم تاوانش بهم خوردن برادری من و آرمانه! من نمی تونم دیگه این آدمو ببینم! ببینم هم نمی تونم الکی تظاهر کنم که برادرمه و همه چی بینمون خوبه! من دیگه نمی دونم به چه زبونی اینا رو بهش بگم! تو برو واسه اش توضیح بده که دست از سر من برداره! به قرآن دیگه دارم خسته می شم از این همه گیر و گیر و گیر!
از بی خوابی و اون همه حرص و جوش مغزم داشت می یومد تو دهنم. دوباره دولا شدم و سرمو گرفتم بین دستام. یکی تقی زد به در و بعد آتنا اومد تو و شنیدم که به ونداد گفت: اینو بده بهش بخوره آروم شه! شربته، توش گلاب هم ریختم. آرومش می کنه.
در که بسته شد ونداد اومد کنارم نشست و پیش دستی و لیوان رو گذاشت روی تخت و گفت: آبان؟!
کلافه سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. لیوان رو گرفت جلوم و گفت: باشه یه وقت دیگه که آروم شدی با هم حرف می زنیم. الآن اینو بخور بعد حاضرشو بریم بیرون.
-حوصله ندارم. سرم داره می ترکه! می خوام یک کم دراز بکشم!
: پس بذار برم یه مسکن هم برات بیارم با همین شربته بخوری.
ونداد رفت. زل زدم به دیوار روبروم و رفتم تو فکر. چه روزای خوبی بود بچگی! کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم.

صدای مامان رو از رو ایوون بزرگ خونه ی قدیمی آقاجون می شنویم که می گه: ونداد، آبان، ویدا، کجایین شماها؟!
ته باغ بدون توجه به گرمای آزاردهنده ی تابستون داریم سرخوش بازی می کنیم و یادمون رفته که آقاجون ناراحت می شه اگه سر ناهار دیر برسیم.
صدای آرمان ما رو به خودمون می یاره. داداش بزرگمه، 10 سال ازم بزرگتره! گوشمو می گیره و می گه: مگه مامان صداتون نمی کنه؟!
دستمو می ذارم رو دستش و می گم: آخ آخ کندی گوشمو! خب داشتیم بازی می کردیم نشنیدم!
آرمان با اخم به ونداد و ویدا هم نگاهی می ندازه و می گه:یاالله راه بیافتین تا آقاجون خودش نیومده سراغتون!
گوشمو که ول می کنه عین فشنگ در می رم سمت ساختمون و در همون حال می گم:بابا شب بیاد بهش می گم بازم دست رو من بلند کردی!
عادتشه! همیشه می خواد یه جوری بزرگتریشو به من ثابت کنه و اکثر مواقع هم از راه زور گفتن و کتک زدن! البته زیاد هم جرأت نداره دست روم بلند کنه چون از بابا حساب می بره! بیشتر روزای تابستون رو با اینکه فقط 9 سالمه مجبورم تو حجره بابا سر کنم و جمعه ها که همه ی فامیل جمع می شیم باغ آقاجون واسه ام گلستونه! عاشق بازی کردن توی اون باغ پر دار و درختم! سرخوش و بی خیال غم دنیا همراه ونداد و ویدا، پسردایی و دخترداییم بازی می کنیم و گاهی وقتا هم دعوا! ونداد فقط 2 ماه ازم بزرگتره اما چون شهریوریه و شیش ماه اول دنیا اومده یه سال زودتر از من رفته مدرسه و من که متولد آبان هستم یه سال ازش عقبترم. ویدا هم 2 سال از ما کوچیکتره. دختر شیرین و نازیه. همیشه هواشو دارم چون ونداد به عنوان برادر بزرگش خیلی به اون زور می گه!
چشم غره های آقاجون رو به جون می خریم و می شینیم سر سفره! عین یه گاو می تونم غذا بخورم بس که دوییدم و شیطنت کردم! مامان با دیس غذا می یاد و چپ چپ نگاهی بهم می ندازه و می گه: دستاتونو شستین شما سه تا؟!
بدون حرف از سر سفره جیم می زنیم سمت دستشویی! ناهار رو خورده و نخورده دوباره می پریم تو باغ و بدون توجه به اعتراض های زن دایی که می گه مریض می شین تو این گرما، می ریم سمت ته باغ واسه جمع کردن کفشدوزک!
صدای جیغ کشیدن های ویدا وقتی ونداد یه سنجاقک رو می بره سمتش و صدای اعتراض من که می گم: ونداد نکن! بیا اینجا چند تا کفشدوزک هست تو صدای جیرجیر جیرجیرکها گم می شه.
بچگی دنیای خوبیه. کاش تو همون بچگی جا می موندم! کاش هیچ کدوممون هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و اون جور سرخوش کنار هم بازی می کردیم، می خندیدیم، می دوییدیم، زمین می خوردیم، گریه می کردیم و دوباره بلند می شدیم!

با صدای باز شدن در به خودم اومدم. ونداد یه ورق قرصو گرفت سمتم و گفت: مطمئنی می خوای بخوابی؟
سری به علامت مثبت تکون دادم و قرص رو با یه قلپ شربت خوردم و دراز کشیدم. نیاز داشتم که بخوابم. دلم می خواست خواب اون باغو ببینم که الآن 7 ساله رنگشو ندیدم. الآن 7 ساله که پا توش نذاشتم و دست روی تنه ی درختاش که شاهد لحظه لحظه ی سرخوشی هام بودن نکشیدم!
نمی دونم چند ساعت روی تخت دراز کشیده بودم و خیره به دیوار روبروم تو فکر بودم که در باز شد و یکی برق رو روشن کرد. چشمام رو بستم که خیال کنه خوابم اما اومد جلو و نشست لبه ی تخت و آروم صدام کرد. آتنا بود. چشمم و باز کردم و زل زدم به صورتش. لبخندی نشست رو لبش و گفت: ما داریم می ریم خونه ی دایی. تو که طبق معمول نمی یای دیگه؟!
فقط تو سکوت نگاهش کردم. هنوز بعد این همه سال جواب این سوال رو نمی دونه واقعاً؟!
نگاهشو ازم گرفت و گفت: اگه می اومدی خوب بود. مامان هم یه خرده خوشحال می شد.
- به سلامت!
آتنا سری به تأسف تکون داد و گفت: ونداد می گفت فایلا رو جا گذاشته. بده که ما براش ببریم.
:اون جا رو میزه. یه فلش هم هست. بده بهش بگو فردا می رم فلشو می گیرم ازش.
- باشه. شام تو یخچال هست. فقط گرمش کن.
:رها رو صدا کن بیاد.
آتنا از جاش پاشد و همون جوری که می رفت بیرون گفت: رها و احسان زودتر رفتن چند تا خرید واسه من انجام بدن. یه سر خونه ما هم بزنی بد نیست ها!
-وقت کردم حتماً می یام.
: سعی کن وقت بکنی والا دخترم یادش می ره یه دایی خوشتیپ و خوش قیافه مثل تو داره! خدافظ!
صدای مامان رو شنیدم که ناامید پرسید: نمی یاد؟!
هه! جالبه! هنوز هم امید داره! هنوز هم سعی می کنه همه چیو مرتب بچینه کنار هم و تظاهر کنه هیچ اتفاق بدی نیافتاده! کاش می شد! کاش می شد زندگی رو از سر نوشت! اگه می شد هیچ وقت جوری زندگی نمی کردم که به این جایی که الآن هستم برسم!

صدای زنگ ساعت موبایلم بیدارم کرد. شنبه ها از صبح ساعت 8 کلاس داشتم تا 10 شب. صبح تا ظهر رو دانشگاه و یه ساعت وقت ناهار و بعدش هم 2 تا آموزشگاه. خوبیش این بود که اولین آموزشگاه نزدیک خونه بود و می تونستم واسه ناهار خونه باشم.
صبحونه رو هول هولی خوردم و رو به مامان که قهر کرده و بااخم نشسته بود روی مبل یه خدافظ زیرلبی گفتم و زدم از خونه بیرون. داشتم کفشامو پام می کردم که موبایلم زنگ خورد. ونداد بود!
:الو سلام. فکر کنم اولین باره تو عمرت که این ساعت رو بیداری و می بینی! مگه نه؟!
- عوض متلک گفتن به من کارتو درست انجام بده که من مجبور نشم سر صبحی بیدار شم و بهت زنگ بزنم!
: چی شده؟!
- فایلو که نریختی تو فلش!
: ریختم! اسمشم ...
- تو فلش جز یه پوشه ی آهنگ چیزی نیست!
: ای بابا! وایسا ببینم، کدوم فلش دستته؟!
-همون 8 گیگ مشکیه!
: نچ! آتنا فلشو اشتباهی ورداشته!
- خب الان اشتباه خواهر عتیقه ی تو رو من چه جوری جبران کنم؟! طرف گفته ساعت 9 اینجاست!
: شرکتی الان؟!
- آره. کار داشتم.
:یکیو بفرست بیاد فلشو از خونه ما بگیره. من دارم می رم دانشگاه. کلاس دارم، دیرم هم شده!
- ببخشید گماشته هام الآن رفتن پی فرمایشات دیگه ام!
: ونداد خب خودت پاشو بیا!
- خودم اگه اینجا کار نداشتم مجبور نبودم این وقت صبح از خوابم بزنم و بیام!
: می گی چی کار کنم الان؟!
- سر راهت فلشو وردار بیار اینجا! دانشجوهات یه خرده منتظر استاد خوشتیپشون باشن مشکلی پیش نمی یاد آقای آن تایم!
پوفی کردم و کفشام رو در آوردم و برگشتم و فلش رو گرفتم و رفتم سوار ماشینم بشم که ونداد دوباره زنگ زد. با حرص گفتم: چیه بابا؟! دارم می یام دیگه!
- آبان بی خیال! برو به کارت برس. واسه ناهار می یام خونه اتون می گیرم.
:چیه؟! باز قراره بیای منو نصیحت کنی؟!
- نکه تو خیلی نصیحت پذیری؟! نترس بالا نمی یام. یارو گفت نمی رسه صبح بیاد عصری می یاد!
:باشه. می بینمت پس.
دانشگاه مثل همیشه گذشت. درس و حرف و کنار اومدن با شیطنت های بچه دانشجوهای جوون و سرخوش و پر از آرزو و امید.
ظهر کلید انداختم و هنوز نرفته بودم تو که صدای ونداد رو شنیدم. داشت با مامان حرف می زد. سعی کردم حضورمو با یه سرفه اعلام کنم. حوصله ی شنیدن حرفاشونو و فکر و خیال کردن بعدش رو نداشتم.
ونداد که آرنج دو تا دستش رو گذاشته بود رو اپن و داشت با مامان که تو آشپزخونه بود حرف می زد برگشت سمت من و گفت: سلام.
جوابشو دادم و برگشتم سمت مامان و سلام کردم. نیم نگاه دلخوری بهم انداخت و زیر لبی یه علیک گفت! کیفم رو گذاشتم رو دسته ی مبل و فلش رو از توش در آوردم و گفتم: بیا این فلشو بگیر و این کار لعنتی رو تحویل بده! از شرش خلاص شیم.
فلش رو گرفت و گفت: یه کار جدید هم گذاشتم رو میزت. واسه پس فردا عصر می خواد.
نشستم روی مبل و گفتم: پس فردا عصر یعنی 2 روز بعدش دیگه؟!
-نه دیگه باور کن وقت دقیقش رو گفتم.
: باشه. ببینیم و تعریف کنیم.
مامان ونداد رو صدا کرد و گفت: ناهار حاضره ونداد جان!
پوزخندی زدم و گفتم: پاشو برو ناهار! غذات آماده است!
یه مشت آروم زد به پهلوم و گفت:هیس! ببینم می تونی این نیم ساعتی که اینجا هستیم رو با این نیش زبونت تلخ کنی! پاشو بیا ناهار.
همراهش راه افتادم و در همون حال گفتم: تو مگه قرار نبود یه سر بیای فلشو بگیری و بری؟! زودتر از من خودتو رسوندی واسه ناهار؟!
نشست پشت میز و گفت: بترکه چشم حسود! عمه جونم اجازه نداد برم!
- تازگی ها پچ پچات با این عمه خانمت زیاد شده، خبریه؟!
مامان ظرف قرمه سبزی رو گذاشت روی میز و در همون حال یه چشم غره به من که زیرچشمی داشتم نگاهش می کردم رفت و ونداد گفت:پچ پچ کجا بود بدبین؟! با عمه ام درد و دل می کنم!
- مطمئنی اون باهات درد و دل نمی کنه؟!
ونداد هم یه چشم غره بهم رفت و گفت: بخور غذا رو دهنتو ببند!
مامان رفت توی اتاقش و ونداد دولا شد سر میز و بهم نزدیک شد و گفت:خجالت بکش آبان! خیلی رو داری به خدا!
- چطور؟!
: زن بدبختو ناراحت کردی متلک هم می پرونی؟!
- متلک نبود که!
:کوفت بود پس!
- بخور بابا! بحث الکی می کنیم همش!
دیگه جز چند تا جمله در مورد کارای ترجمه حرف دیگه ای نزدیم. بعد ناهار هم که ونداد رفت شرکت و منم رفتم آموزشگاه.
شب که خسته و کوفته برگشتم خونه بابا از ترکیه برگشته بود. درسته 7 سال پیش ، توی اون ماجرا قرص و محکم وایساد تو روی آرمان و گفت که دیگه حق نداره اسمشو بیاره اما رابطه اش هم با من روز به روز سردتر شد. درسته که توی اون جریان طرف منو گرفت اما بعدش، حرفای مردم و انگشت نما شدنش توی بازار و دوری پسر بزرگش فاصله ی منو و اونو زیاد و زیادتر کرد. شاید چون با دیدن من یاد موضوعی می افتاد که بدجوری عذابش می داد! شاید چون تنها چیزی که واسه اش اون روزای سخت رو یادآوری می کرد، حضور من بود! شاید هم رفتارهای سرد من بعد اون ماجرا و اتفاقات بعدش باعث شده بود ازم دوری کنه. شاید هم اصلاً این من بودم که ازش فاصله گرفته بودم! نمی دونم!
وارد هال که شدم، آفاق و بابا و مامان روی مبل نشسته بودن و بابا داشت واسه اشون از ترکیه و نتیجه ی سفرش حرف می زد. با سلام من ساکت شد و سرش به طرفم برگشت. رفتم جلو و باهاش دست دادم و گفتم:خوش گذشت؟!
متلک وار گفت: آره خیلی! واسه خوش گذرونی نرفته بودم!
همون جوری که می رفتم سمت اتاقم گفتم: می دونم ولی خب به هر حال ترکیه کشور دیدنی و قشنگیه.
صداش رو شنیدم که گفت: اگه خیلی دوست داری دفعه ی دیگه تو رو همراه میثم می فرستم!
برگشتم نگاهش کردم و گفتم: یه بار که رفتم هر جایی رو که باید می دیدم، دیدم! نیازی به دوباره رفتن نیست!
خوبه که اتاقم در داره! خوبه که وقتی می بندمش ارتباطم با دنیای اون بیرون قطع می شه! خوبه که یه حریم خصوصی دارم که معمولاً کسی سعی نمی کنه بشکندش!

صدای خنده های ویدا منو به وجد می یاره! عاشق خرید کردنه! ونداد و آرمان و آفاق و شیده دختر خاله پروین رو پیچوندیم و دوتایی زدیم به خیابونای قشنگ استانبول! فکر کنم وقتی بیدار بشن و ببینن ما تو هتل نیستیم حسابی شاکی بشن! ویدا دستمو می کشه و می گه: وای آبان من عاشق این شهرم! من عاشق هر جایی غیر از ایرونم!
می خندم و می گم: منم عاشق ایرونم! هیچ جایی رو مثل ایرون دوست ندارم! هر چند که استانبول واقعاً شهر قشنگیه!
با مشت ظریفش می زنه تو بازومو می گه: ایش! سنتیِ دمُده! یه خرده روشنفکر باش!
بعد یهو با ذوق می گه: وای بریم خرید!
دستم رو که می کشه می خندم و می گم، وای دختر چقدر عجولی تو! داریم می ریم دیگه! دستش رو که تو دستمه می گیرم و می برم سمت دهنم و یه بوسه روش می زنم و می گم: سفر بعدی رو دو تایی با هم می یایم! تو یه هتل، تو یه اتاق و روی یه تخت!
دستش رو می کشه از دستم بیرون و یه نیشگون از بازوم می گیره و می گه: زشته بی حیا!
می خندم و می گم:جلوی تو دوست دارم بی حیا باشم! با این مرد سنتیِ دمده ی بی حیا مشکلی داری؟!
سرخوش می خنده و دستم رو می کشه که سریعتر به خریداش برسه!
تا شب مرتب از این ور می ریم و اون ور و وقتی می رسیم هتل دیگه نای راه رفتن ندارم! ونداد و آرمان عصبی تو لابی هتل منتظرمونن و من و ویدا سرخوش از اون همه خوش گذرونی و بی خیال نگاه های دمغ اون دو تا می شینیم جلوشون و ویدا می گه: از صبح تو هتل بودین شما تنبلا؟!
ونداد چشم غره ای بهش می ره و می گه: آره ! حتماً هم منتظر شما دو تا کفتر عاشق بودیم که بیاین و از خوش گذرونی ها تون واسه ما تعریف کنین!
چشمکی به ویدا می زنم و می گم: خب پس بریم شام بخوریم بعد بشینیم واسه اتون تعریف کنم که چقدر امروز به من و ویدا خوش گذشت!
ونداد از جاش پا می شه و می گه: پس یادت باشه بعد از شام ما هم تعریف کنیم که چه جاهای دیدنی رو دیدم و چقدر بهمون خوش گذشته!
صدای اعتراض ویدا رو می شنوم اما حواسم به آرمانه که خیلی دمغ نشسته روی مبل و از جاش بلند نمی شه.
نیم خیز می شم که واسه شام برم اما دوباره سر جام می شینم و می گم: طوری شده؟!
اخمی می کنه و می گه: قرارمون چی بود آبان؟!
- نمی فهمم!
: مگه به مامان قول ندادی تا وقتی که با هم عقد نکردین این جوری تنهایی جایی نرین؟!
- ما تموم مدت بیرون بودیم! تو خیابون! از این پاساژ به اون پاساژ! هتل کرایه نکرده بودیم که اینجوری گارد گرفتی!
: خیلی رو داری بچه! خیلی بی حیا شدی!
- نامزدمه! با هم اومدیم مسافرت! دلم می خواد باهاش برم بگردم! دایی و زن دایی و ونداد باید ناراحت باشن که مشکلی ندارن!
:مامان مشکل داره و اینو با تأکید از من خواسته که مراقب شماها باشم!
- من 21 سالمه آرمان! احتیاج به مراقب ندارم! خودم هم می دونم چی بده و چی خوب!
آرمان عصبی از جاش پا می شه و می گه: ماه عسل نیومدین که هر غلطی خواستین بکنین! از این به بعد هر جا می خوایم بریم همه با هم می ریم!
رفتنش رو نگاه می کنم و زیر لب می غرم: غیرتی شده واسه من! دایه دلسوزتر از مادر!
وقتی می رسم سر میز می بینم که آرمان داره به ویدا هم همین حرف رو می زنه! ویدا هم لب ورچیده و زیرچشمی نگاهم می کنه: با شیطنت چشمکی می زنم و با اشاره بهش می فهمونم که اهمیت نده! بعد یه شکلک هم واسه اش در می یارم که زیر نگاه خشمگین آرمان سعی می کنه خنده اش رو پنهون کنه!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 117
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 804
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,149
  • بازدید ماه : 27,030
  • بازدید سال : 177,129
  • بازدید کلی : 11,674,269