close
تبلیغات در اینترنت
رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت دوم
loading...

رمان فا

وقتی آفاق در رو باز و واسه شام صدام کرد، هنوز کنار پنجره ایستاده و زل زده بودم به بیرون و یه لبخند از مرور سرخوشی ها و شادی های اون سفر ترکیه رو لبم بود. با مکث برگشتم سمتش و گفتم: برو می یام الآن. ترجیح می دادم شام نخورم تا اینکه بشینم و زیر نگاه های سنگین بابا و سکوت از سر دلخوری مامان…

رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1525 سه شنبه 27 اسفند 1392 : 10:5 نظرات ()

وقتی آفاق در رو باز و واسه شام صدام کرد، هنوز کنار پنجره ایستاده و زل زده بودم به بیرون و یه لبخند از مرور سرخوشی ها و شادی های اون سفر ترکیه رو لبم بود.
با مکث برگشتم سمتش و گفتم: برو می یام الآن.
ترجیح می دادم شام نخورم تا اینکه بشینم و زیر نگاه های سنگین بابا و سکوت از سر دلخوری مامان با غذا بازی کنم اما واسه اینکه مامان بیشتر از این ناراحت نشه رفتم و آبی به دست و صورتم زدم و کنار آفاق پشت میز نشستم.......................................................

مامان دیس برنج رو گرفت جلوی بابا و در همون حال گفت: آقاجون ناخوش شده!
سعی کردم اصلاً سرم رو از توی ظرف غذام بیرون نیارم! بابا همون جور که برنج می کشید پرسید: چشه؟
- دیشب خونه ی پرویز حالش بد شد، بردیمش بیمارستان. دکتر گفت فشار عصبیه و دارو داد و مرخصش کرد ولی حالش اصلاً خوب نیست.
:خب چرا نموندی خونه باغ پیشش؟
- اگه امروز نمی خواستی بیای، می موندم. گفتم دیگه بعد یه هفته که داری برمی گردی درست نیست خونه نباشم.
:آبان فردا صبح مامانتو برسون خونه باغ!
-من ساعت 8 کلاس دارم.
:قبلش مامانتو ببر.
- به ونداد زنگ می زنم می گم یه خرده دیرتر بیاد و ...
بابا دست از خوردن کشید و زل زد بهم و گفت: دارم به تو می گم ببرش!
منم قاشقم رو گذاشتم توی بشقاب و گفتم: من اون وری نمی رم! خودتون می دونین!
-نگفتم برو توی خونه باغ! گفتم تا دم در ببرش!
سری به دو طرف تکون دادم و سکوت کردم. یه خرده به همون حال نشسته بودم که مامان گفت: بخور غذاتو آبان!
سرمو بلند کردم و نگاهشون کردم و پرسیدم: خبر جدیدی شده که من بی خبرم؟!
مامان نگاه ازم گرفت و شروع کرد با غذاش بازی کردن و در عین حال گفت: نه! چه خبری؟!
به بابا که نگاهم می کرد زل زدم گفتم: نمی دونم! ولی حس می کنم یه چیزایی تغییر کرده که دارین سعی می کنین هر دیقه و هر ساعت اون ماجرای لعنتی رو به یاد من بیارین!
آفاق آروم از زیر میز با پاش زد به پام و منم قاشق رو برداشتم و شروع کردم به هم زدن بی خودی غذام.
بعد یه خرده سکوت مامان گفت: خودم صبح با آژانس می رم. احتیاجی نیست تو تا اون سر شهر بیای!
نفس راحتی کشیدم و شروع کردم به خوردن غذام و این در حالی بود که نگاه سنگین بابا و جو بد خونه بدجوری آزارم می داد.
بعد شام از مامان تشکر کردم و یه شب به خیر گفتم و برگشتم تو اتاقم و نشستم پشت کامپیوتر. حوصله ی شروع کردن ترجمه ی کار جدیدی رو که ونداد آورده بود نداشتم. زل زدم به صفحه ی مانیتور و رفتم تو فکر.

***
صدای مامان و زن دایی رو می شنوم. می دونم که گوش وایسادن کار بدیه ولی دوست دارم که حرفاشونو بشنوم! 18 سالمه و سرخوشم از اینکه بزرگترا وقتی به هم می رسن از من و ویدا می گن! از آقاجون خیلی ممنونم که اسم منو و ویدا رو روی هم انداخته! از همون بچگی دوستش داشتم و حالا یه جور دیگه بهش احساس دارم! ذوق می کنم وقتی مامان بهش می گه عروس گلم! مامان و زن دایی همیشه از آینده ی من و اون می گن و خوشحالن از اینکه حرف آقاجون رو زمین نمی ذاریم و این وصلت بالاخره دیر یا زود سر می گیره. فقط مونده من برم دانشگاه و سربازیم رو هم بابا بخره. به تصمیم اونا ویدا می تونه درسش رو تو خونه ی شوهرش، یعنی من! ادامه بده!

- ترجمه رو آوردی آبان؟
:آره. دادم به خانم مهدیان.
- بشین.
:نه کار دارم باید برم.
-کجا؟ روزای فرد 6 به بعد کلاس نداری که!
:می رم پیش صفا!
ونداد سرش رو از پشت مانیتورش آورد بیرون و با اخم محسوسی نگاهم کرد و گفت:مرغت یه پا داره دیگه؟!
کیفم رو روی دوشم جا به جا کردم و گفتم: مرغی ندارم که پا داشته باشه! خدافظ.
ونداد از جاش پاشد و گفت:وایسا کارت دارم!
برگشتم و به خیال اینکه باز می خواد واسه منصرف شدنم از رفتن به کافی شاپ حرف بزنه ، کلافه نگاهش کردم که گفت: آقاجون بیمارستان بستریه!
فقط همون جوری نگاهش کردم که گفت: شنیدی چی گفتم؟!
- ایشاالله خوب می شه!
:آبان!
- چی بگم خب؟!
:می خواد ببیندت!
- من علاقه ای ندارم!
: آبان خیلی خودخواهی!
-می دونم! یاد گرفتم که این جوری باشم چون ...
:چون و کوفت! با اون فلسفه های مسخره ات! می گم پیرمرد پیغوم داده بری دیدنش، وایسادی می گی علاقه ای به دیدنش نداری؟! یه بار هم یه کاری رو بدون علاقه و از سر اجبار انجام بده!
عصبی دستی به موهام کشیدم و گفتم: تو این مورد حتی اجبار هم نمی تونه منو وادار کنه ونداد! خدافظ
ونداد مصر دستم رو گرفت و گفت: می میره و یه عمر آه و نفرین این برادر خواهرا می افته دنبالت ها!
لبخندی نشست رو لبم و گفتم: من خود نفرینم! دیگه نفرینی واسه ام وجود نداره که بیافته دنبالم!
- عذاب وجدان چی؟!
: نمی گیرم! وجدانی ندارم که عذابم بده!
- من که هر چی می گم تو یه چیزی بارم می کنی!
:خدافظ
ونداد جواب خداحافظیم رو نداد و راه افتادم سمت کافی شاپ. صفا یکی از دوستای صمیمی و هم دانشکده ایم بود. به اندازه ونداد بهش نزدیک نبودم اما از خیلی از مسائل زندگیم باخبر بود. وقتی شنیدم کافی شاپ باز کرده بهش پیشنهاد دادم که اجازه بده یه روز در میون واسه اش کار کنم. براش توضیح دادم که محیط کافی شاپ و آدمای رنگ و وارنگی که می یان و می رن رو دوست دارم و برام مهم نیست که حتی حقوقی هم بهم نده. توافق کردیم که درصدی کار کنم.
وقتی رسیدم اونجا خود صفا نبود. چند نفری پشت میزا نشسته بودن اما خیلی هم شلوغ نبود. با حاتم شاگرد صفا دست دادم و سلام و احوال پرسی کردم و رفتم تو آشپزخونه. کلی ظرف نشسته انبار شده بود تو سینک. کیفم رو گذاشتم یه گوشه ای و مشغول ظرفا شدم . آخرین تیکه ها رو داشتم آب می کشیدم که در باز شد و صفا صدام کرد. برگشتم سمتش دیدم اخم کرده و دستش به دستگیره وایساده و داره نگاهم می کنه. با سر پرسیدم: چیه؟!
اومد جلو و آب رو بست و ظرف رو از دستم گرفت و گفت: قرار بود ظرف بشوری واسه ام؟!
- خب مگه چیه؟!
: آبان! مگه نگفتی دوست داری اینجا کار کنی چون از اینکه آدمای مختلفی می رن و می یان لذت می بری؟! از این پشت آدما رو می بینی؟! با چشم مسلح؟! قرار شد فقط وایسی و سفارش بگیری!
-قرار شد تو کافی شاپ تو کار کنم تا سرم گرم بشه! هر کاری!
:چرت نگو! یاالله راه بیافت!
-چرت نمی گم! اگه یه شاگرد استخدام می کردی، ازش این کارا رو نمی خواستی؟!
:تو شاگرد نیستی اینجا!
- صاحب مغازه هم نیستم!
: آبان می زنم فکتو می یارم پایینا! بریم!
دستمو خشک کردم و کیفمو برداشتم و ناراضی دنبالش راه افتادم. رفت پشت پیش خون و یه صندلی هم کشید جلو و گفت: بشین!
بی میل نشستم و آروم زیر گوشش گفتم: الآن قراره بشینم اینجا و زل بزنم به آدما؟! این جوری که حوصله ام بدتر سر می ره!
- اول هفته است انقدر خلوته، بعضی اوقات نمی دونی با کدوم دستت سفارشا رو بنویسی!
:خودت اینجا چه کاره ای؟!
- من صاحب مغازه ام! بحث نکن آبان! اجازه نمی دم اینجا خدمات بدی و ظرف بشوری و تی بکشی! اصلاً در حد تو هست این کارا؟!
:هه! مثل مامانم حرف می زنی!
- پس ما حرف درست رو می زنیم!تو آشپزخونه 3 نفر کار می کنن، الآنو نبین که نیستن. خلوت بود هر کدوم رفتن پی یه کاری. اون پشت نیازی به تو ندارم. می خوام اینجا ور دلم باشی و به یاد زمون دانشگاه گل بگیم و گل بشنویم!
نگاهی به دختر و پسر جون و کم سنی که نشستن پشت یکی از میزای کنج دیوار انداختم و رفتم تو فکر

-آبان بریم اون کافی شاپی که تو ولیعصر باز شده و یه کافه گلاسه بزنیم تو رگ؟!
:ناسلامتی تو دختری ویدا!
- وا؟! چه ربطی داره؟! دخترا کافه گلاسه نمی خورن؟! کافی شاپ نمی رن؟!
از قیافه متعجب ویدا خنده ام می گیره و می گم: نه کافه گلاسه اش مشکل داره نه کافی شاپش! ولی آخه بزنیم تو رگ چیه دختر؟!
-اوه! حالا! ول کن معلم اخلاق! همچین حرف می زنه انگار صد سال از من بزرگتره! حالا خوبه فقط 2 سال با هم اختلاف سن داریم! من 20 سالمه دیگه!
:چون 20 سالته می گم که این جوری حرف زدن در شأنت نیست خانم خوشگله!
با لبخند نگاهم می کنه و می گه: واقعاً از نظر تو من خوشگلم؟!
- اگه نبودی که اصلاً نیگات نمی کردم!
با اخم نگاهم می کنه و با اعتراض می توپه:یعنی منو فقط واسه قیافه ام می خوای؟!
لبخندی به حساسیت دخترونه اش می زنم و می گم: نه عزیز من! واسه من تو عزیزترین آدم روی زمینی و این به خاطر قیافه ات نیست! از نظر من تو از همه لحاظ ایده آلی!
می رسیم به کافی شاپ. وقتی سفارشامون حاضر می شه ، همون جوری که داره به اطراف نگاه می کنه می گه: آبان یه سوال! تو که تا چشم وا کردی من و دور و برت دیدی، ممکنه یه روزی دلتو بزنم؟! ممکنه یه روزی دلت یه تجربه جدید بخواد و عاشق کس دیگه ای بشی؟!
با اخم نگاهش می کنم که توضیح می ده: خب منو واسه تو انتخاب کردن! آقاجون و مامان و بابای من و عمه! خب می خوام بدونم ممکنه بعداً از انتخاب اونا پشیمون بشی؟!
- کسی تو رو واسه من انتخاب نکرده ویدا! انتخاب اول و آخرم تو بودی. اونا فقط باهام هم نظر بودن! این خودم بودم که دلم می خواست تو رو داشته باشم! ازت خواهش می کنم دیگه هیچ وقت همچین فکر احمقانه ای به سرت نزنه!
یک کم فکر می کنم و بی مقدمه ازش می پرسم: ببینم نکنه احساس خودتو این جوری گفتی؟! نکنه تو پشیمونی از اینکه ...
با هول دستش رو تکون می ده و می گه: وای نه نه! خب ما خانما که تنوع طلب نیستیم! شما آقایون فوری دلتونو همه چی می زنه!
- کی گفته؟!
:خب حالا! بیشترتون این ریختی هستین!
-نظرتو راجع به من نگفتی!
:ای شیطون! اگه می خوای بشنوی ازم که انتخاب اول و آخرم تو بودی، کور خوندی! نمی گم که تو خماریش بمونی!
می خندم! اون هم می خنده! از ته دل خوشیم! هیچ غمی نیست که بخواد ته دلمون رو خالی کنه! سرخوش تا ته ته کافه گلاسه رو می خوریم و حرف می زنیم و آینده ی با هم بودنمون رو توی اون کافی شاپ تصور می کنیم.

صدای زنگ موبایلم بلند شد. شماره ی موبایل مامان بود و این یعنی اینکه خونه نبوده. الو که گفتم با صدای خیلی آرومی گفت: آبان کجایی؟!
-سلام. چطور؟!
:می گم کجایی؟!
- کافی شاپم!
مکثی که کرد کاملاً نشون داد که داره سعی می کنه خونسردیش رو از شنیدن جواب من حفظ کنه. شمرده شمرده گفت:گوش کن ببین چی می گم! همین الآن پاشو بیا خونه باغ!
- ونداد که می گفت آقاجون بیمارستانه؟!
:اِ ! پس خبر داری و به روی خودت نمی یاری! مرخص شده فعلاً! پاشو بیا اینجا می خواد ببیندت!
- به ونداد هم گفتم! ترجیح می دهم همچین ملاقاتی سر نگیره!
:یعنی چی؟!
-من اگه بیام، نمی تونم جلوی دهنمو بگیرم و حال آقاجون بدتر می شه!
:آبان! پیرمرد حالش خوب نیست، می خواد ببیندت!
-مگه بهش نگفتین که من خیلی وقت پیش مردم؟!
:آبان!
-آبان بی آبان مامان! بهش بگین آبان مرد!
: یا خودت راه می یوفتی می یای اینجا یا من همین الآن جریان کافی شاپو به بابات می گم و می فرستمش سراغت، با زور بیاردت!
چشمامو گذاشتم و هم تا آروم شم و بعد چند لحظه مامان گفت:الو!
- متأسفم مامان. نمی یام!
:خیلی و خب پس من یه زنگ به بابات می زنم ببینم چه واکنشی نشون می ده وقتی بفهمه پسرش کارگر مردم شده!
- هر جور راحتین. من کار دارم باید قطع کنم. خدافظ
تماس رو قطع کردم و زل زدم به ماشینایی که از تو خیابون رد می شدن. همون اول حرف زدنم با مامان اومده بودم از کافی شاپ بیرون. دوست نداشتم صفا خیلی هم از نگفته های زندگیم با خبر بشه!
وقتی برگشتم تو صفا گفت: می خوای بری؟
- نه چطور؟!
:آخه ونداد زنگ زد گفت داره می یاد دنبالت!
یه لحظه با مکث نگاهش کردم و برگشتم دوباره تو خیابون و شماره ی ونداد رو گرفتم و گفتم:الو ونداد؟!
با صدای بلند گفت: آبان پلیس دارم. نمی تونم حرف بزنم. بمون پیش صفا دارم می یام اونجا!فعلاً
تماس رو قطع کردم و رفتم تو کافی شاپ و به صفا گفتم: حرفی نزد. گفت داره می یاد اینجا!
نشستم کنار صفا و برای اینکه سرم گرم شه شروع کردم باهاش حرف زدن که گوشیم تک خورد. نگاه کردم دیدم ونداده. سرک کشیدم و دیدم دوبله وایساده جلوی کافی شاپ. به صفا گفتم الآن می یام و رفتم سمت ماشینش. اشاره کرد که بشینم. دو تا زدم به پنجره که شیشه رو داد پایین و گفت: بشین دیگه!
-کجا؟!
: بشین واسه ات می گم!
- بگو بعد می شینم!
: آبان می زنمتا!
- کار دارم هنوز . ساعت 11 کارم تموم می شه. برو اون موقع بیا!
: غلط کردی! بشین آبان بابات داره می یاد اینجا!
- چرت نگو! همین الآن مامانم زنگ زد گفت می خواد تازه چقولیمو بهش بکنه!
:دروغ گفته بهت پسر خوب! بابات از ترکیه در جریان این شاهکارت بوده! فقط منتظر مونده ببینه سر عقل می یای یا به خل بازیت ادامه می دی!
- دلیلی نمی بینم که بخوام فرار کنم!
: آبان یا عین آدم بیا بشین تو ماشین یا من می رم و جوری با صفا صحبت می کنم که دیگه اسمتم نیاره! زود باش!
- کیفم مونده تو! برم بیارمش لااقل!
برگشتم تو کافی شاپ و قبل از اینکه چیزی بگم صفا کیفم رو آورد و داد دستم و گفت: سه شنبه می بینمت. برو به سلامت.
عذرخواهی کردم و رفتم سوار ماشین ونداد شدم و گفتم: ماشینم تو خیابون پایین پارکه!
- شب می یایم برش می داریم!
: کجا مگه داریم می ریم؟!
-خونه باغ!
:وایسا ونداد!
- کر شدم بابا! چرا هوار می کشی!
:بهت می گم وایسا!
- خیلی و خب خونه باغ نمی ریم!
: بپیچ سمت چپ برم ماشین خودمو وردارم!
- یه زنگ به بابات بزن بگو داری می ری خونه که بلند نشه بیاد اینجا!
:مگه نگفتی تو راهه!
- واسه همین می گم زنگ بزن که پا نشه بیاد این جا سر این صفای بدبخت داد و بیداد راه بندازه!
موبایلمو در آوردم و گرفتم تو دستم و داشتم فکر می کردم که ونداد گفت: استخاره می کنی؟! زودباش الآن می رسه! بگو داریم با ونداد می ریم خونه!
-نمی خوام خیال کنه که فرار کردم! من این کارو ول نمی کنم!
:هر گ... می خوری بخور! فقط الآن زنگ بزن بهش خیلی قاطی بود!
شماره بابا رو گرفتم و هنوز یه بوق نخورده ورداشت و گفت: کدوم گوری هستی ؟!
یک کم تعلل کردم و گفتم: دارم با ونداد می رم خونه!
- یعنی الآن تو اون کافی شاپ خراب شده نیستی دیگه؟!
: نه ولی پس فردا...
ونداد یه دونه محکم زد تو بازوم که یه آخ خفه گفتم و حرفم نیمه کاره موند!
بابا عصبانی گفت: داشتم می یومدم اونجا! دور می زنم می رم خونه تا نیم ساعت دیگه اون جا باش کارت دارم!
بعد هم تماس رو قطع کرد! دستی به گردنم کشیدم و به ونداد گفت: بی شعور دستم درد گرفت!
خیلی خونسرد گفت: من بزنمت بهتر از اینکه بابات سرتو به باد بده! آبان مامانت حسابی گوش حاجی رو پر کرده! حواست باشه چرت و پرت نگی و دهنتو ببندی!
- هر اتفاقی که بیافته من حاضر نیستم پامو بذارم تو اون باغ لعنتی و حاضر نیستم آقاجونتونو ببینم!
:حالا شد آقاجون ما؟! هر کاری کنی نسبتت رو با اون نمی تونی پاک کنی!
-کاش می شد!
:نمی شه! نمی تونی آدما رو از زندگیت پاک کنی! چرا یه خرده با گذشت به این موضوع فکر نمی کنی آبان؟! حالش خوب نیست! فقط برو بشین کنارش و بذار هر چی می خواد بگه و نگاهت کنه و هیچی نگو و بیا بیرون! همین!
-واسه تو فقط همینه! واسه من عذاب الیمه!
:شعر نگو خواهش می کنم!
-ول کن بابا! خودم حوصله ندارم!
: تو کی حوصله داری؟!
- ونداد دارم بالا می یارم می شه بس کنی؟! تو یکی دیگه دست از نصیحت کردن وردار!
:نصیحت نکردم که!
-باشه قبول! اصلاً حرف نزن!
:چشم. ماشینت دقیقاً کجاست؟!
- یک کم برو پایین تر زیر اون پل نگه دار.
از ماشین ونداد که پیاده می شدم تا سوار ماشین خودم بشم صدام کرد و گفت: منم دارم می یام خونه ی شما، اگه زودتر رسیدی وایسا تا منم برسم با هم بریم بالا!
-نمی فهمم از چی می ترسی اینقدر؟!
:بعداً واسه ات توضیح می دم. الآن راه بیافت.

وقتی رسیدم دم در خونه ونداد زودتر از من رسیده بود. ماشین رو بردم تو پارکینگ و با هم رفتیم بالا. در هال رو که باز کردم بابا عصبانی نشسته بود روی مبل و داشت سیگار دود می کرد. سلام کردیم. سرش رو بلند کرد و از پشت دود نگاهش رو دوخت به من و گفت: بیا بشین کارت دارم!
رفتم نشستم روبروش و ونداد هم رفت توی آشپزخونه و سر خودش رو گرم کرد. همین که بابا اومد حرفی بزنه گفتم: اگه می خواین در مورد کافی شاپ حرف بزنین، کافی شاپ دوستمه، واسه تنوع و تجربه دوست دارم برم پیشش!
پوک محکمی به سیگارش زد و گفت: به اونم می رسیم! اول می خوام در مورد آقاجونت حرف بزنم!
سرمو انداختم پایین و شروع کردم با انگشتام بازی کردن. بابا بعد یه خرده سکوت ونداد رو صدا کرد و گفت: بیا اینجا کارت دارم.
ونداد اومد و با فاصله از ما نشست. بابا رو کرد به ونداد و گفت: تو پدربزرگت رو دیدی دیگه؟!
-بله! صبح پیشش بودم.
:حال و روزش چطوره؟!
- خوب نیست! به اصرار خودش از بیمارستان مرخص شده والا باید می موند اونجا!
: ورد زبونش چیه؟!
ونداد نگاهی به من که داشتم نگاهش می کردم انداخت و گفت: آبان مرتب اسم تو رو می یاره!
سری به تأسف تکون دادم و گفتم: من نمی خوام ببینمش!
بابا از جاش پاشد و همون جوری که قدم می زد گفت: بسه دیگه آبان! من تو رو این جوری بزرگت کردم؟! من با کینه بارت آوردم؟!
-دلم نمی خواد برم اونجا! دلم نمی خواد آقاجونو ببینم بابا! دوست ندارم ببخشمش! دلم نمی خواد هیچیو فراموش کنم! شما دیگه جا پای مامان نذارین خواهشاً!
: مامانت حرف بدی نمی زنه بهت! توقع زیادی هم نداره ازت! فردا صبح ونداد می یاد دنبالت برو ببیندت اون پیرمرد!
سری به دو طرف تکون دادم و زل زدم به زمین. یه بغض بدی گلومو گرفته بود که نمی دونستم از کجا اومده! بابا اومد روبروم نشست و گفت: چی می گی؟ می ری؟!
تو سکوت فقط نگاهش کردم. حرفی واسه گفتن نداشتم. نظرم رو می دونست! بابا به خیال اینکه سکوتم نشونه ی رضایتمه لبخندی زد و گفت: حالا این جریان کافی شاپ رو توضیح بده ببینم مامانت واسه چی اینقدر شاکیه!
-کافی شاپ صفاست! می شناسینش که! یه روز در میون عصرا می رم اونجا! پشت دخل می شینم و سفارش می گیرم! نه قراره تی بکشم، نه قراره ظرف بشورم!
: خب اگه اون ساعت وقتت آزاده و می خوای پرش کنی چرا نمی ری پیش ونداد؟! چرا نمی یای پیش من؟!
- با ونداد تو خونه هم می تونم همکاری کنم! اون کار واسه ام تنوع داره!
:چرا نمی یای حجره؟!
سرمو بلند کردم و زل زدم به چشماش و بعد یه خرده مکث گفتم: که همه ی بازار با انگشت نشونم بدن؟!
بابا جا خورد. عقب رفت و تکیه اش رو داد به پشتی مبل و آهی کشید و سکوت کرد. ونداد از جاش پاشد و گفت: خب الحمدالله به خیر گذشت. عمه همچین زنگ زد و گفت که حاجی، شاکی داره می ره سراغ آبان که من نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم کافی شاپ!
بابا یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت:اولش واقعا می خواستم پوست از سرت بکنم! اما دیدم وقتی با حرف می شه همه چیو حل کرد بهتره که عصبانیت رو بذارم کنار! آبان جریان کافی شاپ رو یه جوری تعطیلش کن! دوست ندارم بین فک و فامیل و دوست و آشنا چو بیافته که پسر حاج طاهر رفته کارگر شده!
-من ...
: دیگه فکر نمی کنم بحث سر این مسئله فایده ای داشته باشه! نظرم تغییری نمی کنه، دوست هم ندارم سرش با هم دعوا کنیم! فردا می ری خونه باغ دیگه؟!
-کلاس دارم فردا!
: بعد کلاست، موقع ناهار بیا! منم اونجام!
سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: نمی تونم!
- نمی تونی یا نمی خوای؟!
: هر دوش! برام مهم نیست که آخرین خواسته ی آقاجون دیدن منه! واسه من اصلاً آخرین خواسته اش مهم نیست! همون قدر که وجود من و خواسته ی من واسه اون مهم نبوده!
-منو می ترسونی آبان!
: اتفاقاًخودمم بعضی وقتا از خودم می ترسم!
بابا از کنارم پاشد و در حالی که سعی می کرد خونسردیش رو حفظ کنه و صداش رو پایین نگه داره گفت: احتیاجی نیست تا فردا صبر کنیم! پاشو همین الآن می ریم اونجا. بشین و بذار حرفاشو بزنه و راحت بشه پیرمرد!
از جام تکون نخوردم. پالتوش رو پوشید و اومد کنارم وایساد و گفت: پاشو!
بلند شدم اما نه به قصد اینکه بخوام دنبالش برم. زل زدم تو چشماش و گفتم: نمی تونین منو به زور وادار به همچین کاری کنین بابا! برام مهم نیست حتی بشنوم که تو آرزوی دیدن من مرده!

عصبانیت رو از چشمای بابا می شد دید! ونداد یهو بلند شد و اومد جلو و دستم رو گرفت کمی عقب کشید و گفت: چرت و پرت نگو آبان!
- چرت و پرت نگفتم. فقط حرف دلم رو زدم! متأسفم بابا! من هر کاری رو که دلم بهم بگه انجام می دم! الآن خیلی وقته! 7 ساله که دارم با دلم راه می یام شاید یه روزی این عقده از رو دلم برداشته بشه! شاید یه روزی یادم بره که همین خاندان وادارم کردن خلاف دلم عمل کنم! هر چی دلم بگه گوش می کنم که شاید یه روزی احساسم باهام آشتی کنه! به هر حال متأسفم که پسر خوب و سر به راهی واسه اتون نیستم!
اینو گفتم و رفتم تو اتاقم و در رو بستم. نشستم رو تخت و زل زدم به دیوار روبه رو. کاری که خیلی وقتا انجام می دادم و دیگه شده بود یه عادت واسه ام!
***
آقاجون نشسته صدر مجلس و طبق معمول همه ی جلسه های خونوادگی رئیس جلسه است ! مامان، دایی و زن دایی، آرمان، ویدا، بابا، ونداد، خاله پروین و ته اتاق و دم در هم من نشسته ام و بغ کرده زل زدم به زمین! سر زندگی و همه ی هست و نیست من شور گرفتن و تنها کسی که حق نظر دادن نداره خود منم! دارم از اون جو خفه می شم و دلم می خواد بذارم و بزنم بیرون اما پاهام گیره! در واقع پای دلم گیره! حرفی رو که آقاجون داره واسه اش دلیل و برهان و توجیح می یاره حتی باور ندارم چه برسه به اینکه بخوام قانع بشم و قبولش کنم! مات زمینم که ونداد آروم دست می ذاره روی پام. سرمو بلند می کنم و نگاهش می کنم. آروم به آقاجون اشاره می کنه. حتی نمی خوام چشمام به چشماش بیافته! صدای آقاجون رو می شنوم که می گه: آبان حرفی هم می مونه واسه زدن؟! چیزی داری بگی؟!
به زور خودمو راضی می کنم که سرمو بیارم بالا و به تک تک آدمای اون اتاق نگاه کنم و آخر سر برسم به آقاجون! نگاهش منتظره اما همچنان مستبد و محکمه! نگاهش می گه که این پیرهنی که واسه ات دوختیم رو باید بپوشی و راه دیگه ای نداری! اونقدر تو نگاهم تنفر هست که روشو می کنه سمت دیگه ای و می گه: من دیگه حرفی ندارم.
از جام بلند می شم و زل می زنم تو صورتش و می خوام یه چیزی بگم اما نمی تونم! حرف که بزنم بغضم می ترکه! نمی خوام بیشتر از این خرد بشم! تو آخرین لحظه بر می گردم سمت ویدا. حتی نیم نگاهی هم بهم نمی ندازه! می رم سمت در و صدای ونداد رو می شنوم که داره فحش می ده و داد و بیداد می کنه! خوبه که یکی وایسه تو روشون و حرفای دل منو بزنه! خوبه که وقتی زبونم قاصره واسه دفاع کردن از حق خودم یکی وایسه و واسه من داد بزنه حتی اگه دستش از گرفتن حقم کوتاه باشه!
***
بعد مدتها دوباره حس بد اون شب تو وجودم زبونه کشید! دوباره تموم وجودم پر شد از بغض و دوباره لرزیدم و به حد انفجار رسیدم از حرفایی که ناگفته موند! در که باز شد به هوای ونداد برنگشتم و حتی سعی نکردم اشکایی که تو چشمم جمع شده بود رو پاک کنم. صدای بابا رو که شنیدم رومو برگردونم تا صورتمو نبینه. به در تکیه داد و بعد چند لحظه سکوت گفت: چی کار کنم که برگردی به خودت آبان؟! چی کار کنم که حال و روزت این نباشه؟! فقط تو موندی برام که بخوام تو پیری بهش تکیه کنم و تو هم شدی یه پا واسه نرفتن! آبان چی کار کنم که یادت بره چی به روزت اومده؟! مگه تو پسر من نیستی؟! مگه پسر حاج طاهر وزیری نیستی؟! چرا سعی نمی کنی یه خرده محکم باشی؟! به قرآن مادرت گناه داره! از یه طرف تویی، از یه طرف اون برادرت و از یه طرف هم پدر و برادرش! یه کم نمی خوای به فکر اون باشی؟! هر چی نباشه مادرته! خیال کن واسه اون داری یه قدم بر می داری!
از جام پا شدم و واسه اینکه صورتم رو نبینه رفتم سمت پنجره و پشت کرده بهش وایسادم و گفتم: مگه مامان واسه من و به خاطر خواسته من قدمی برداشت بابا؟! مگه اون موقع که ازش توقع داشتم تو روی آقاجون وایسه و بگه حق نداری با زندگی پسر من بازی کنی توقعمو برآورده کرد؟!
-حق انتخابی نداشت آبان! چاره ای نداشت! آقاجونت هم راهی واسه اش نمونده بود که یه همچین تصمیمی گرفت! ما هم همینو می خواستیم! تو داشتی احساسی فکر می کردی! هر تصمیمی که گرفته شد در درجه اول به نفع تو بوده!
- باید خودم تصمیم می گرفتم! کسی حق نداشت منو تهدید کنه! منو وادار کنه خلاف کاری که دوست دارم عمل کنم! کسی حق نداشت وادارم کنه پا رو دلم بذارم! نمی خوام دیگه پا رو دلم بذارم! نمی خوام خلاف احساسم عمل کنم! احساسم می گه نبخشم و نمی بخشم! نمی خوام به خاطر شما، مامان یا هر کس دیگه ای از خودم و غرورم بگذرم! دیگه نمی خوام این کارو بکنم!
صدای نفس بلندی رو که بابا کشید شنیدم. در رو باز کرد و وقتی خواست بره بیرون گفت: نشستی واسه ماجرایی اشک می ریزی و خودخوری می کنی که خیلی وقت پیش تاسش جفت شیش به نفع تو اومده زمین! فقط امیدوارم وقتی به این موضوع نرسی که دیگه خیلی دیر شده باشه! دیر واسه خودت نه به خاطر دیگرون! از این می ترسم وقتی به این نتیجه برسی که جوونی و سلامتی و انرژی و روحیه ات رو پاش هدر داده باشی!
بابا رفت و من موندم و یه عالمه خستگی و فکر و خیال و ناامیدی و زجر!

تا صبح فقط تو خیابونا دارم راه می رم. خستگی رو اصلاً نمی فهمم چی هست! هر چی راه می رم انگار عطشم واسه قدم زدن بیشتر می شه. به هیچ کس و هیچ چیز توجه ندارم! حتی به خودم که دارم از پا می افتم! صدای ویدا تو سرمه! نقشه هایی که واسه آینده قشنگمون کشیدیم! باورم نمی شه همه پوچ شده باشه! باورم نمی شه هیچ شده باشم! تهی شده باشم! خالی شده باشم از هر چی فکر امیدوارکننده است!
دستای ویدا رو گرفتم و وایسادیم جلوی یه سیسمونی فروشی! نگاه مشتاقم رو که به وسیله ها می بینه می گه: واقعاً اینقدر بچه دوست داری؟!
بدون اینکه چشم از ویترین وردارم می گم: نمی دونی چقدر! به نظر من 2 تا بچه کمه! آدم باید حداقل 3 تا بچه داشته باشه!
- اونوقت تو قراره بزاییشون و بزرگشون کنی؟!
:تو به دنیا می یاریشون، خودم نوکرشون هستم!
-آره جون خودت!
:خب یه فکر دیگه می کنیم! تو دنیا بیارشون، منم یه پرستار خوشگل و خانم می گیرم که بزرگشون کنه!
یه نیشگون از بازوم می گیره و می گه: پرستار خوشگل می خوای چی کار؟!
- خب بچه هام باید با روحیه بزرگ بشن دیگه! یه بیریخت ایکبریِ عقده ای که نمی تونه بچه هامو سالم تربیت کنه!
:آهان! فقط به همین دلیل دیگه؟!
-خب نه! خودم هم ترجیح می دم وقتی می یام خونه دو تا خانم خوشگل رو ببینم تا یکیشون بدشکل و ایکبیری باشه!
دوباره می یاد بزنتم که دستش رو می گیرم و با لبخند بر می گردم تو صورتش و می گم: بهتر نیست خودت بچه هامونو تربیت کنی که هم خوشگلی، هم با کمالاتی، هم یه دونه ای و هم اینکه یه وقت هوویی سرت نیاد؟!
یه مشت می کوبه تو دستم و می گه: من اصلاً یه دونه بچه بیشتر دوست ندارم! یکی باشه کل زندگیمونو بریزیم به پاش!
-چهار تا باشن کل زندگیمونو فداشون کنیم!
: چرا چهار تا؟!
- پس چند تا؟!
:یکی!
-چرا یکی؟!
:پس چند تا؟!
-دو تا!
:چرا دو تا؟!
- دو تا بچه نه که! دو تا خانم خوشگل و با کمالات!
اینو می گم دستشو که می خواد با حرص بیاره سمتم می گیرم و می خندم و لذت می برم از این حس مالکیتی که بهم داره و می کشونمش سمت خیابون و می گم: همون یکی که گفتی! یه خانم خوب و ناز مثل ویدا خانم خوشگل من!
می خنده و دنبالم کشیده می شه. سرخوش و خوشحالم از با هم بودنمون! خیلی شادم! شاید بیشتر از اون! از اینکه مردش باشم خوشحالم! از اینکه بهم تکیه کنه شادم! از اینکه تو زندگیمه سرخوشم! انگار همه ی دنیا رو دارم و هیچ چیزی نمی تونه این دنیا رو از چنگم در بیاره!

نفهمیدم ونداد کی رفت. خوابم برد و صبح زود رفتم دانشگاه و ظهر هم واسه ناهار رفتم یه ساندویچی چون می دونستم که مامان خونه نیست و خبری هم از ناهار نیست. ساعت 2 کلاس آموزشگاه شروع می شد. یک کم قدم زدم و بعد راه افتادم سمت آموزشگاه و این جوری تا شب ساعت 10 یه کله سرپا وایسادم و اخر شب خسته و کوفته رفتم خونه. وارد هال که شدم مات موندم به صحنه ی روبروم!
ونداد که رو مبل نشسته بود پاشد و با عجله اومد کنارم و آروم زیر گوشم گفت: خواهش می کنم لطف کن و کولی بازی در نیار!
نگاه مات مونده امو دوختم به صورتش که دستم رو فشار داد و گفت:آبان؟!
برای یه لحظه نفس تو سینه ام حبس شد! یه لحظه اصلاً یادم رفت که زنده ام! با صدای مامان به خودم اومدم که با یه لبخند مصنوعی پاشد اومد سمتم و گفت:آقاجون از امشب مهمون ماست! ترجیح دادیم به جای اینکه ما بریم خونه باغ اون یه مدت پیش ما یا پرویز و پروین باشه تا روحیه اش عوض بشه! بعد خیلی آروم و از لای دندونای چفت شده اش گفت: یه سلام که می تونی بکنی لااقل!
نمی فهمیدم که چرا کسی نمی خواد بفهمه من چه حالی دارم! یه عالمه سر و صدا و تصویر به ذهنم هجوم آورده بود و داشت مغزمو متلاشی می کرد!
***
تو روی آقاجون وایسادم و با صدای بلند و خش دارم می گم: نمی ذارم این اتفاق بیافته! نمی ذارم واسه من بشین یه سد! هر تصمیمی که تا امروز به عنوان بزرگتر این خاندان گرفتین برام مهم نیست! اما دیگه نمی ذارم استبدادتون بالا سر منم باشه!
از چکی که می زنه زیر گوشم مغزم سوت می کشه! من فقط 23 سالمه اما می فهمم که کسی حق نداره تو این دنیا جای کس دیگه ای تصمیم بگیره! اما آقاجون با اون همه سن اینو نمی دونه!
وقتی دوباره تو صورتش نگاه می کنم یه لبخند نشسته رو لبم! به چشمای حرصیش خیره می شم و می گم: برنده این بازی شما نیستین آقاجون! نمی ذارم عشقمو ازم بگیرین!
صدای فریادش گوشمو کر می کنه: کدوم عشق؟! به یه مشت احساسات احمقانه و بچگونه می گی عشق؟! به یه هوس کش اومده تا به امروز دوران نوجوونی می گی عشق؟! دو روز دیگه که به خود بیای می بینی داری چوب این عشق خیالی رو می خوری! یه روزی تو همین خونه خودم اسم ویدا رو انداختم رو تو! حالا خودم ورش می دارم!
-زن عقدیمه! هیچ کس نمی تونه وادارم کنه که طلاقش بدم!
:خودم باعث و بانی این عقد بودم، خودم هم مسبب جداییتون می شم! نمی ذارم بدبخت شی آبان!
-دارین با این کاراتون منو دستی دستی بدبخت می کنین! می خوام واسه زندگی و عشقم تلاش کنم و بجنگم! دارین این فرصتو ازم می گیرین! من اینو نمی خوام! نمی خوام بشینم و ببینم که عشقم داره از دستم می ره! می خوام با چنگ و دندون نگه اش دارم!
:نه با جفت دستات! نه با چنگ! نه با دندون! نه با هیچ چیز دیگه ای نمی تونی این عشقو نگه داری آبان! یه اشتباه بود از اول که فکر اون دختر رو انداختیم تو سر تو! حالا می خوام این اشتباه رو پاک کنم!
-چرا؟!
:خودت خوب می دونی چرا! بذار این بی آبرویی بخوابه! نذار حرمتا بیشتر از این شکسته بشه!
- من چی؟! حرمت من چی؟! من که اگه از این عشق بگذرم می شکنم چی؟! واسه هیچکس مهم نیست؟!
:چه وایسی و بجنگی و به دستش بیاری ، چه بگذری و بکشی کنار و از دستش بدی تهش یه چیزه! زمین خوردنت! منتها تو اولی جوری می افتی که دیگه هیچ وقت نمی تونی پاشی! تو دومی اگه دستتو بگیری به جایی و کمک بخوای می تونی دوباره بلند شی!
-جای من تصمیم نگیرین! حاضرم بمیرم ولی از این عشق به این آسونی نگذرم! حاضرم بمیرم و خاطرات قشنگمو با دستای خودم دفن نکنم! بعد ویدا دیگه هیچی نیستم! هیچی ندارم!
:با اون هم دیگه هیچی نیستی! هیچی نداری! نمی تونی این جوری خوش و خرم کنارش زندگی کنی آبان! دیگه هیچی مثل سابق نمی شه!
- حتی اگه یه روزی هم به این حرف شما برسم، دلم می خواد خودم برسم! دوست ندارم شما واسه ام تصمیم بگیرین!
:هه! برو پسرم! برو انقدر واسه کاری که نشدنیه چونه نزن! تعطیلات که بگذره می ریم محضر!

ونداد محکم تکونم داد. با یه نفس عمیق سعی کردم راه تنفسمو باز کنم! 7 ساله که ندیدمش و حالا می بینم که این فقط من نبودم که تو این 7 سال تکیده شده! خیلی پیر شده حتی بیشتر از 7 سال دیده نشدن! دست لرزونمو گرفتم به پیشونیم و محکم فشارش دادم تا نبضی که تو شقیقه هام می زد آروم بگیره اما فایده ای نداشت! سعی کردم تکونی به خودم بدم و از کنار ونداد و مامان رد بشم و پناه ببرم به پناهگام! بدون توجه به مامان که با تحکم اسممو برد، خودمو رسوندم به اتاق و در رو بستم و تکیه دادم به دیوار اتاق و توی تاریکی سر خوردم رو زمین. اونقدر حالم خراب بود که نفس بالا نمی یومد. سعی کردم با چند تا نفس عمیق حالمو جا بیارم اما فایده ای نداشت.
یه سری صحنه ی مسخره از جلوی چشمم می گذشت که حالمو بدتر می کرد! صدای زنی که از بلندگو شماره پرواز رو اعلام می کرد. صدای قیژ قیژ صندلی زیر پاهام! صدای التماسای ونداد که می خواست در رو باز کنم! صدای مشتاش که می خورد به در و صدای نفسام که تو چفت شدن طناب به دور گردنم به شماره افتاده بود و صدای شکسته شدن در!
یکی زد به در و دستگیره حرکتی کرد و در باز شد و ونداد اومد تو و در رو بست و برق رو روشن کرد و وقتی دید گوشه اتاق کز کردم و نشستم روی زمین اومد جلوم زانو زد و گفت: آبان؟!
زل زدم به چشماش و گفتم: نباید می یومد اینجا! نمی خواستم ببینمش! نمی خوام ببینمش! ونداد بهم قول داده بودی با دل من راه بیای! دلم می گه نمی خواد ببیندش! زدی زیر قولت!
دست انداخت زیر بازومو گفت: پاشو بیا کارت دارم!
مقاومت کردم اما محکم از جام بلندم کرد و گفت: بیا بشین اینجا باهم حرف بزنیم!
روی تخت نشستم و دستمو گذاشتم روی گلومو و گفتم: دارم خفه می شم!
ونداد پرید بیرون. سعی کردم نفسای به شماره افتادم رو کنترل کنم تا حالم جا بیاد! بابا نگرون اومد تو اتاق و گفت: چیه آبان؟! بریم بیمارستان؟!
ونداد با یه لیوان آب اومد تو اتاق و گفت: چیزی نیست! بیا اینو بخور الآن حالت جا می یاد.
یکی دو قلپ خوردم و سعی کردم نفس عمیق بکشم! حس می کردم تموم عضله های صورتم کش اومده و داره می ریزه! روی تخت دراز کشیدم و ونداد پتو رو کشید روم و گفت: انقدر خودتو خسته می کنی که با کوچکترین فشار عصبی این جوری می ریزی به هم! ساعت 7 صبح رفتی از خونه بیرون الآن برگشتی آخه؟! آدم آهنی هم باشه هنگ می کنه! یه خرده دراز بکش بهتر می شی! واسه شام صدات می کنیم! بریم حاج طاهر! چیزیش نیست. یه خرده تنها باشه و با خودش کنار بیاد خوب می شه!
در که بسته می شه نگاهمو از زمین می گیرم و می برم سمت سقف و اون لوستر که خاطره ی خودکشی ناتمومم رو واسه ام تداعی می کنه! ونداد اگه نبود، اگه اون روز منو تو فرودگاه ندیده بود و دنبالم برنگشته بود خونه، اگه در اتاق رو نشکونده بود، هیچ وقت اون طناب پاره نمی شد! هیچ وقت صبح فردای رفتن ویدا رو نمی دیدم! آ

با حس لمس آروم صورتم از خواب بیدار شدم. شب قبل اونقدر خسته و بهم ریخته بودم که وقتی یه آرامبخش خوردم و دراز کشیدم درجا خوابم برد. چشمام رو نیمه باز کردم و با حس اینکه آقاجون کنارم نشسته تنم به لرزه افتاد! دست خودم نبود که وقتی می دیدمش یا حتی اسمشو می شنیدم این جوری بهم می ریختم! واسه ام یادآور خاطرات دردناکی بود که سوزش زخمش رو هنوز هم توی سینه ام حس می کردم. چشمامو بستم و سعی کردم خودمو بزنم به خواب. یه مدت بدون حرکت کنارم نشست و بعد رفت بیرون و صداش رو شنیدم که به کسی گفت:خوابیده. دلم نیومد بیدارش کنم. مخاطبش مامان بود چون جوابشو داد: کلاس داره. باید بره دانشگاه. دانشجوهاش منتظرن. کاش صداش می کردین. به ساعتم نگاه کردم. یه ربع به 8 بود! یه ربع دیگه باید سر کلاسم می بودم اما از فکر اینکه بخوام بلند شم و برم خوش و خرم با آقاجون روبرو بشم و سر میز صبحونه باهاش بشینم از رفتن به دانشگاه منصرف شدم. اگه یه بار هم غیبت می کردم اتفاق خاصی نمی افتاد جز اینکه دانشجوهام از تشکیل نشدن کلاس ذوق می کردن! در اتاق باز شد و صدای مامان رو شنیدم که گفت: آبان مامان پاشو مگه نباید بری سر کار؟! پتو رو کشیدم رو سرم که بی خیالم بشه. اومد کنار تخت و پتو رو کشید کنار و گفت: نمی ری دانشگاه؟! زیرلب غریدم:نه! -می خوای تموم روزو این جا خودتو زندونی کنی؟! وقتی دید جواب نمی دم نچی کرد و رفت و در رو بست. دوباره پتو رو کشیدم رو سرم و سعی کردم بخوابم، اما فکر و خیال بهم این اجازه رو نداد.
***
رو تخت اتاقم دراز کشیدم و ساعت هاست که دارم غلت می زنم و از این پهلو به اون پهلو می شم اما حوصله ی اینکه از جام پاشم رو ندارم. در باز می شه و یکی می یاد تو و کنارم روی تخت می شینه. به خیال اینکه طبق معمول ونداد مزاحم اومده اذیتم کنه چشمام رو باز نمی کنم. دستی می شینه روی صورتم و لمسم می کنه. اونقدر لطیف هست که بفهمم ونداد نیست! چشمامو باز می کنم و صورت مهربون و خندون ویدا جلوم ظاهر می شه! از جام می پرم و با خوشحالی می گم: سلام! کی اومدی؟!
با دستش موهای سرمو می ریزه به هم و می گه: دیشب!
با یادآوری اینکه 5 روزه منو تنها گذاشته و از طرف دانشگاهشون رفته اردو اخمی می کنم و رومو ازش می گیرم.
دوباره موهامو می ریزه بهم و می گه: گمشو مسخره! حالا خوبه خودم دیدم که با دیدن من نیشت تا بناگوش وا شد! نمی خواد خوشحالی زایدالوصفت رو پنهون کنی!
لبخندی می شینه رو لبم و می گم: زایدالوصف رو خوب اومدی! خوش گذشت خانم؟!
-وای آره خیلی!
:اگه جای تو بودم چیز دیگه ای جواب می دادم!
-می دونم می گفتی اگه تو بودی خیلی بهتر بهم خوش می گذشت! ولی به من خیلی خوش گذشت آبان! هر چند که تو بودی بیشتر خوش می گذشت!
:دیگه حق نداری بدون من پاتو از این شهر بذاری بیرون!
-چشم آقا!
:آفرین!
-اردو و مسافرت و پیک نیک و بازار و خرید بدون من تعطیل!
:چشم سرورم! امر دیگه؟!
-سوغاتیت کو حالا؟!
از جاش پا می شه و همون جوری که می خواد بره سمت در اتاق می گه: اول صبحونه بعد سوغاتی! یاالله پاشو.
از تخت می پرم پایین و دستش رو می گیرم و برش می گردونم سمت خودم و زل می زنم تو چشماش و لبامو می برم جلو و به شرمی که تو چشماشه اهمیتی نمی دم و می گم: چه سوغاتی از این بهتر!
چند دیقه بعد با صدای ونداد که بلند از تو هال ویدا رو صدا می کنه به خودمون می یایم. ویدا می ره سمت در و در همون حال می گه:زودی آماده شو می خوایم با ونداد بریم خونه باغ.

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 214
  • آی پی دیروز : 750
  • بازدید امروز : 1,066
  • باردید دیروز : 3,695
  • گوگل امروز : 205
  • گوگل دیروز : 728
  • بازدید هفته : 4,761
  • بازدید ماه : 9,571
  • بازدید سال : 9,571
  • بازدید کلی : 9,571