close
مجتمع فنی تهران
رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت سوم
loading...

رمان فا

ناخودآگاه دستم رفت سمت لبم. پاشدم نشستم و دستمو فرو بردم توی موهام. در باز شد و ونداد حاضر و آماده اومد تو اتاق! متعجب نگاهش می کردم که سلام کرد…

رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1363 سه شنبه 27 اسفند 1392 : 10:8 نظرات ()
ناخودآگاه دستم رفت سمت لبم. پاشدم نشستم و دستمو فرو بردم توی موهام. در باز شد و ونداد حاضر و آماده اومد تو اتاق! متعجب نگاهش می کردم که سلام کرد و در رو بست و اومد کنارم روی تخت نشست و گفت: دارم می رم شرکت. نمی یای برسونمت دانشگاه که به کلاس ساعت 10 برسی لااقل؟!
-شب اینجا موندی؟!
:آره.
- نیازی نبود!
: من ترجیح دادم!
- کلاً شدی لَله ی من!....................................................
نفسش رو با صدا داد بیرون و گفت: از وضعیت خونه اتون عصبانی هستی می خوای سر من خالی کنی آره؟!
رومو ازش گرفتم و زل زدم به کف زمین. دستش رو گذاشت رو شونه ام و فشاری بهش آورد و گفت: به هر حال باید از این اتاق بیای بیرون آبان!
-علاقه ای به دیدن مهمون ناخونده ای که اون بیرون نشسته ندارم!
:تا کی می خوای مقاومت کنی؟! آبان پیرمرد با 80 سال سن، با اون همه دبدبه و کبکبه، با اون همه اقتدار پاشده اومده اینجا که تو رو ببینه!
-همین پیرمرد با همین توهماتی که ازش حرف می زنی، یه روزی چفت وایساد و عشقمو ازم گرفت!
:گور بابای ویدا آبان! الآن نمی خوام باهات بحث کنم. باید برم شرکت اما به هر حال تا صد روز هم که تو این اتاق بمونی، اون گیرت می یاره و حرفاشو بهت می زنه. پس پاشو بیا تا من هستم بشین سر میز صبحونه که اجازه ندم حرف بی ربطی اعصابتو بدتر خرد کنه!
نگاهمو از زمین برداشتم و دوختم به چشمای نگرون ونداد. دست گذاشت روی پام و گفت: پاشو پسر خوب!
-می دونی چی برام عجیبه؟! گیر دادنای مامان به این موضوع پوسیده ی نخ نمای قدیمی و اومدن پیرمرد به این خونه و دلسوزی های عجیب و غریب و مهربون شدن های نامتعارف بابا! یه جای کار می لنگه ونداد! مطمئنم یه خبریه!
:شرلوک هولمز نشو، سر صبحی! حال به قول تو پیرمرد که بد شد و خواسته اش که دیدن تو بود رو مطرح کرد، همه به هول و ولا افتادن که یه جوری تو رو قانع کنن که دست از لجبازیت برداری! اگه بشینی پای حرفاش و اجازه بدی که خودشو خالی کنه دیگه کسی سعی نمی کنه این بحث به قول خودت نخ نما شده رو بکشه وسط! پاشو یاالله!
-برو می یام خودم.
:نخوابی دوباره ها! من کلی کار دارم!
سری به علامت مثبت تکون دادم و ونداد رفت. دکمه های پیرهنمو که از دیشب باهاش خوابیده و حسابی چروک شده بود باز کردم و به عمد یه تی شرت پوشیدم و زل زدم تو آیینه به خودم و بعد نگاهم سرخورد و رسید به مچ دستام. 2 تا رد بخیه ی عمودی روی جفت دستام اونقدر بد خودنمایی می کرد که حتی اگه خودمم می خواستم اون روزای تلخ رو فراموش کنم، اون خط ها نمی ذاشتن!
راه افتادم سمت در اتاق و این در حالی بود که حس می کردم دارن می برنم واسه اعدام! واسه اینکه جونمو بگیرن!
بدون توجه به بقیه که پشت میز نشسته و مشغول حرف زدن بودن رفتم تو دستشویی و وقتی اومدم بیرون بدون اینکه سرم رو بلند کنم زیر لب سلامی گفتم و رفتم و نشستم کنار ونداد پشت میز. نمی خواستم چشم تو چشم آقاجون بشم و تسلط به اعصابمو از دست بدم. مامان از جاش پاشد و با یه فنجون چایی برگشت و گذاشتش جلومو و گفت: صبحونه اتو بخور، دیشب شام هم نخوردی!
پام از زیر میز عصبی تکون می خورد. ونداد دستشو گذاشت رو دستم که روی میز بود و گفت: بخور من می رسونمت دانشگاه، امروز نمی خواد ماشین ببری.

سعی می کردم وسوسه ی بلند کردن سرم و زل زدن به چشمایی که مطمئن بودم بهم خیره شده رو مهار کنم اما نمی شد! زیرچشمی نگاهی به روبروم انداختم و رد نگاه آقاجون رو که به دستام منتهی می شد دنبال کردم! دوباره که سرم رو آوردم بالا چشم تو چشمش شدم! نگاه خیره ام رو که دید بدون حرف چشم ازم گرفت. فقط با چاییم بازی کردم و چند قلپی ازش خوردم. جو سنگینی که حاکم شده بود احتمالاً به کسی اجازه ی فکر کردن به صبحونه و خوردنش رو نمی داد!

 

5 دیقه بعد از جام پاشدم و خواستم برم سمت اتاق که آقاجون گفت: آرمان برگشته!
شکه شده سرجام میخکوب شدم! نمی دونم چقدر گذشت که برگشتم سمت میز و خیره شدم به چشمای آقاجون و بعد مامان و بابا و آخر ونداد! منتظر بودم یک کدوم واسه ام توضیح بدن! منتظر بودم یکی شون بگه که یه شوخی مسخره است این حرف! ونداد عصبی از پشت میز بلند شد و با صدای دو رگه ای گفت: آقاجون!
چشمامو برای لحظه ای بستم تا مغزم آروم بگیره. ونداد بازومو گرفت و گفت: برو حاضرشو من می رسونمت دانشگاه!
زل زدم به چشماش و منتظر شدم که توضیح بده. تو شرایط سخت فقط حرفای وندادو قبول داشتم. نگاهمو که دید گفت: بریم بیرون من واسه ات توضیح می دم جریان چیه!
بازومو کشیدم عقب و گفت: واسه همین بود که دیشبو اینجا موندی آره؟! واسه اینکه آرمانو نبینی؟!
بعد برگشتم سمت آقاجون و گفتم: این جا جمع شدین، شور گذاشتین و دست به یکی کردین که مقدمه بچینین واسه برگشتن آرمان؟! اومدی اینجا دوباره وادارم کنی که برگشتنشو قبول کنم؟!
بابا هم از سر میز بلند شد و گفت: آبان یواش تر!
سری به نشونه ی تأسف به دو طرف تکون دادم و گفتم: حدس می زدم یه خبرایی هست که دارین این مرده رو از تو گور بلند می کنین! فقط نمی دونم چرا خودم زودتر نفهمیدم!
رو به مامان کردم و گفتم: به سلامتی! دلتنگیت رفع شد دیروز تو اون باغ خراب شده؟!
ونداد مچ دستمو گرفت و گفت: آبان! ببین منو!
رفتم سمت اتاقم و در همون حال گفتم: نیازی به این همه مقدمه چینی و نصیحت و پند و اندرز و بالا و پایین نبود! یک کلوم می گفتین تحفه اتون برگشته می فهمیدم چه غلطی باید بکنم!
رفتم تو اتاق و آماده شدم و یه خرده خرت و پرت چپوندم تو کیفم و لپ تابم رو برداشتم و زدم از اتاق بیرون. بابا اومد جلو و پرسید: کجا؟!
-دانشگاه! بچه های مردم به هوای من علافن!
: بعدش کجا می خوای بری؟!
-بعدش بازم کلاس دارم! بعدش هم می رم کافی شاپ صفا! بعدش هم ...
:آرمان پاشو اینجا نمی ذاره!
- خیلی فرقی نمی کنه! چه تو خونه یه مهمون ناخونده باشه چه دو تا! خدافظ
رفتم سمت در که صدای آقاجون نگه ام داشت.
:اومده بودم ببینمت و ازت حلالیت بطلبم! یه هفته است که آرمان اومده و کسی جرأت نمی کرد بهت بگه اما من حس کردم حقته که بدونی!
برگشتم سمتش و با اخم زل زدم تو چشماش و گفتم:حق؟! بازم این شمایی که حق آدما رو واسه اشون معین می کنی آره؟! اینو تو این هفت سال گفتم، بازم دارم می گم! دیگه هیچ بنی بشری حق نداره واسه من حق حق کنه تو این طایفه! چه مادرم باشه! چه بزرگ خاندان این ایل و تبار! منو می رسونی ونداد یا قراره همون جوری میخ وایسی وسط هال؟!
برگشتم سمت در و دوباره آقاجون گفت: 7 سال پیش تنها کسی که از این ماجرا سود برد تو بودی! اگه چشماتو وا می کردی و خوب و دقیق و بدون اغماض می دیدی می فهمیدی که تصمیمم به نفعت بوده نه به ضررت!
-این تو نیستی که سود و ضرر منو تعیین می کنه!
صدای مامان رو شنیدم که با اعتراض گفت: آبان مودب باش!
-7 سال پیش تنها کسی که بیشترین سودو کرد تو بودی نه من! می دونی چرا؟! چون آخر کار این تو بودی که با غرور سرتو بالا گرفتی و سرخوش شدی از اینکه باز هم حرف حرف تو شده!
-من چاره ای نداشتم! ما چاره ای واسه امون نموده بود! این بی آبرویی باید یه جوری جمع می شد!
:با قربانی کردن من؟! ویدا چیز دیگه ای می خواست! گریه هاشو تو فرودگاه دیدم! دیدم که به زور وادارش کردی بره! دیدم که چشم به راه اینه که من برسم و مانع رفتنش بشم!
-باید می رفت! اشتباه کرده بود باید تاوان می داد!
:اشتباهو یکی دیگه کرده بود!
-یه طرف قضیه هم ویدا بود!
:چون تو می گی لابد بود!بحثی ندارم با کسی که یه عمر فقط حرفای خودشو شنیده و به خواسته های خودش عمل کرده بکنم!
زدم از خونه بیرون. داشتم خفه می شدم! نشستم روی پله ها و سرمو گرفتم بین دستام و محکم فشار دادم. ونداد اومد کنارم نشست و گفت: با این وضع نمی تونی بری دانشگاه!
- با این وضع فقط دلم می خواد سرمو بذارم و بمیرم!
:پاشو! پاشو تو ماشین حرف می زنیم.
ونداد اینو گفت و کیف و لپ تابم رو برداشت و از پله ها رفت پایین. تو ماشین نشسته بودم با ولع به سیگارم پوک می زدم و زل زده بودم به خیابون. خیلی چیزا تو این هفت سال تغییر کرده بود اما خیلی چیزا هم هنوز سرجاش بود و دیدنشون آزارم می داد!

داریم تو پارک قدم می زنیم و قراره بعدش بریم خونه ی دایی واسه شام. یه هفته ای می شه عقد کردیم و بیشتر روزا و ساعتها رو باهمیم. مامان و زن دایی حسابی کیفورن از این وصلت! من و ویدا بیشتر از اونا! دست ویدا رو می کشم و می گم: بیا یه خرده بشینیم.
روی یه نیمکت می شینیم و ویدا یه زوج جوونو یه خرده پایین تر از نیمکتمون نشون می ده و می گه: فکر می کنی چند وقته ازدواج کردن که این جوری با هم جیک تو جیکن؟!
شونه ای بالا می ندازم و می گم: نمی دونم اما معلومه تازه عروس و دومادن! هنوز دست آقا دوماد حلقه هست!
می خنده و می گه: راس می گی! ولی ببین آبان، صد سال هم که از ازدواجمون بگذره حق نداری حلقه نندازی ها!
با انگشت دست راستم حلقه امو لمس می کنم و می گم: نمی تونم قولی بدم ولی سعی می کنم!
-چرا اونوقت نمی تونی قول بدی؟!
:چه می دونم! یهو دیدی تا صد سال دیگه شدم یه مرد خیکی و چاق و این دیگه تو دستم نرفت!
می خنده! نگاهش می کنم! شیطون زل می زنه تو چشمام و می گه: وای فکر کن چاق بشی با یه شکم گنده!
-اون موقع تو هم خیلی لاغر نمی مونی احتمالاً!
:نخیرم! من همیشه همین جوری مانکن می مونم!
- امیدوارم! حالا پاشو بریم تا دایی فکر نکرده من دخترشو دزدیدم!
:خب بدزدی چی می شه مگه! مثلاً زنتم ها!
- شما سرور مایین خانم!
:آبان؟!
-چیه؟!
:فکر می کنی چند سال دیگه هم همین جوری منو دوست داشته باشی؟!
-صد سال هم که بگذره به همین اندازه دوستت دارم چون با این عشق بزرگ شدم!
:حتی اگه یه روزی کاری بکنم که خیلی ناراحتت کنه؟!
-کاری نمی کنی که ناراحت شم!
:مثلاً می گم!
- مثلاً چه کاری؟!
:نمی دونم آبان! دارم می پرسم ازت!
-فکر نمی کنم هیچ چیزی این دوست داشتن و عشق رو از وجودم بیرون کنه!
:منم خیلی دوستت دارم!
دستش رو محکم تر می گیرم و می گم: خوبه که این احساس دو طرفه است. بزن بریم که دیر شد!
توی سرما 2 تا بستنی می خریم و شروع می کنیم به خوردن و راه می افتیم سمت خونه ی ویدا اینا.

یه سیگار دیگه در آوردم و خواستم روشنش کنم که ونداد از رو لبم ورش داشت و گفت: بی خیال آبان!
یه نخ دیگه از تو پاکت کشیدم بیرون و گذاشتم گوشه ی لبم و همون جوری که داشتم فندک می زدم پرسیدم: کی اومده؟!
ونداد نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: یه هفته پیش!
- خونه ی شماست یا خونه باغ؟!
:خونه ی ماست! آقاجون تو خونه باغ راهش نمی ده!
یه پوک دیگه به سیگار زدم و گفتم: دور بزن برو سمت خونه باغ!
ونداد گیج گفت: چی ؟!
شمرده شمرده گفتم: برگرد برو خونه باغ!
-اونجا واسه چی؟!
:کار دارم!
ونداد دستش رو از روی دنده برداشت و گذاشت روی پام و گفت: آروم باش آبان!
-آرومم! فقط می خوام برم خونه باغ اگه حوصله ی تا اونجا رفتنو نداری یا کار داری، نیگه دار خودم می رم!
:تو اون باغ متروکه چه خبره؟! معجزه شده بعد 7 سال می خوای بری اونجا؟!
- نیگه دار اگه نمی ری!
ونداد عصبی پوفی کرد و دور زد و برگشت سمت باغ.یه خورده تو سکوت روند و بعد گفت: باور کن آرمان خونه ی ماست!
-نمی رم که اونو ببینم! اونو اصلاً نمی خوام ببینم!
:مامانت ولی خیلی امیدواره که این برگشتن مقدمه ای باشه واسه آشتی!
-آشتی کی؟! من و آرمان؟!
:همه! خیلی امیدواره که همه چی مرتب بشه!
- تو چی؟! تو هم این امیدو داری؟!
:دیگه هیچی مثل روزای قبل نمی شه!
-هرگز نمی خوام آرمانو ببینم یا فکر بخشیدنشو به مغزم راه بدم!
:خیلی تغییر کرده!
-من همون آبانم؟!
:تو بیشتر از اون داغونی اما اونم خوش نگذرونده تو این همه سال! از چهره اش معلومه! از برگشتنش و پناه آوردنش به خونه ما!
سری به تأسف تکون دادم و پاکت سیگارم رو از روی داشپورت برداشتم که ونداد با اعتراض گفت: این جز سرطان چیز دیگه ای نداره ها! نکش انقدر!
بی توجه به حرفش گفتم: می خوام یه مدت از خونه برم!
-مامانت نمی ذاره! دق می کنه!
: وقتی پسر عزیزش پیشش باشه یادش می ره!
-اون دوتاییتونو با هم می خواد!
:توقع یه چیز نشدنی رو داره!
- بابات قصد نداره آرمانو راه بده تو خونه. این یه هفته آرمان دو سه بار رفته دم حجره اما حاج طاهر بیرونش کرده! الکی خودتو آلاخون والاخون نکن!
:می خوام بهشون این فرصتو بدم که اگه دوست دارن پسر بزرگشونو ببخشن! نمی خوام بعدها من بشم مقصر این جدایی! هر چند که همین الآن هم مامان منو محکوم می کنه!
- اون محکومت نکرده! فقط ازت می خواد به خاطر خونواده یک کم کوتاه بیای!
:نمی تونم!
-می دونم!
: رفتنم از خونه هم یه جورایی کوتاه اومدنه! می رم که بتونه برگرده!
-عمه گناه داره آبان!
:برام مهم نیست! هر چند که اونقدر دلتنگ پسرش هست که نبود منو احساس نکنه!
-این حرفو نزن! اون خیلی نگرونته!
: الآن دیگه فایده ای نداره! روزایی که التماسشو می کردم جلوی این اتفاقو بگیره باید نگرون می شد!

تو اتاق مامان و بابا جلوی مامان که نشسته سر سجاده، نشسته ام. نمازشو تموم کرده و بدون اینکه نگاهم کنه داره با دستاش تسبیح می زنه. چادرشو گرفته ام تو دستم و با نگاه ملتمس نگاهش می کنم. ذکر گفتنش که تموم می شه، سرش رو می یاره بالا و می گه: چی می خوای آبان؟!
-مامان خواهش می کنم!
:کاری از دست من بر نمی یاد!
-مگه می شه آقاجون به حرف شما گوش نکنه؟! شما دخترشی! دختر بزرگش!
:این فقط حرف آقاجون نیست! حرف منم همینه آبان! این به صلاح همه است!
-صلاح من چی؟! خواسته ی من چی مامان؟!
:خواسته اتو با خواسته ی بقیه یکی کن! کاری که آقاجون داره انجام می ده به نفعت!
-اون داره عشقمو ازم می گیره!
:پای این عشق نابود می شی آبان! فکر و خیال تا ابد مثل خوره می افته به جونت!
-من باهاش کنار اومدم! نمی خوام ویدا رو از دست بدم!من با فکر ویدا بزرگ شدم! تو این سالها به عشق اون یه نیم نگاه هم به کس دیگه ای ننداختم! تو ذهنم فقط آینده ام با اونه مامان!
:آینده ی جفتتون با این وصلت تباه می شه! اینو بفهم!
- الآن با این تصمیم آینده امون ساخته می شه؟! مامان نذار یه اشتباه تاوان به این سنگینی داشته باشه!
: وقتی بره و نبینیش، فراموشش می کنی! چون همیشه بیخ گوشت بوده بهش فکر کردی!
-نبینمش از تو دلم هم می ره؟! ذهنم و خاطراتم می میره؟! نمی فهمم چه اصراری دارین که ما به هم نرسیم!
:بهت گفتم این به صلاح همه است!
-مرده شور صلاح همه رو ببره! می گم من نمی تونم بدون اون زندگی کنم!
:خیال می کنی! دیگه با اون هم نمی تونی زندگی کنی!
- مامان بهت التماس می کنم! تو اگه بخوای می تونی جلوی آقاجونو بگیری!
: نه می خوام و نه می تونم!
-همون اولیش درسته!
:بهت که گفتم! نه من و نه داییت هیچ کدوم دیگه به این وصلت راضی نیستیم!
-ویدا زن عقدیه منه!
: دو روز دیگه که رفتین محضر و توافقی طلاق گرفتین دیگه زنت نیست!
- من نمی یام!
: نیای فقط خودتو بیچاره کردی! نیای آقاجون از طرف ویدا درخواست طلاق می کنه و آخرش هم مجبوری طلاقش بدی فقط عمر و جوونیتو پای از این دادگاه به اون دادگاه رفتن هدر می کنی!
- مامان تو رو قرآن! تو رو همین سجاده ای که داری روش عبادت می کنی! تو رو همین قبله ای که جلوش نشستی نذار نابود شم!
:آبان! داغی! نمی فهمی داری از رو احساساتت حرف می زنی!
- ویدا رو ازم بگیرین من می میرم! خودمو می کشم! به همین قبله! به همین قرآن! به همین خدایی که داری می پرستیش خودمو می کشم!
می زنم از اتاق بیرون و می رم تو حیاط! برام مهم نیست که مامان از پشت پنجره منو ببینه یا نه! یه سیگار روشن می کنم و می شینم روی تاب گوشه ی حیاط و زل می زنم به سیاهی شب! اگه همه چی خراب بشه ترجیح می دم نمونم! ترجیح می دم همه چی با رفتن ویدا تموم بشه حتی نفس کشیدنم!

با صدای ونداد به خودم اومدم. ترافیک بود و مسیر طولانی. نباید می کشوندمش دنبال خودم . کلی کار داشته تو شرکت لابد که از خوابش زده و صبح به اون زودی بلند شده. شاید هم به خاطر آقاجون و قانونای مسخره اش که همه باید موقع وعده های غذایی سر میز حاضر باشن مجبور بوده بیدار بشه!
قبل از اینکه حرفش رو بزنه گفتم: منو پیاده کن باقی راهو خودم می رم.
- نمی ذارم تنهایی پاتو بذاری تو اون خراب شده! نمی خوام برای بار سوم از وسط راه اون دنیا برت گردونم!
حرفی نزدم و سکوت کردم. حق داره که چشمش ترسیده باشه!
***
صبح روزیه که باید بریم محضر! قسم خورده ام که یا می ذارن من و ویدا با هم زندگی کنیم یا من خودمو می کشم!
آقاجون و دایی و زن دایی و خاله پروین و مامان و بابا و آتنا و ونداد. لشکر کشی کردن و تو خونه منتظرن تا من حاضر شم و بریم محضر! این بار مثل دفعه ی قبل نیست که همه خوشحال بودن! این بار همه بغ کرده ان و کسی هیچ حرفی واسه شکستن اون سکوت سنگین نمی زنه!
بدون اینکه حاضر بشم، با گرمکن ورزشی که از دیشب تنمه از اتاق می یام بیرون. آقاجون که انگار انتظار خیلی اذیتش کرده با دیدن من می گه: حاضر نشدی که!
بدون اینکه نگاهش کنم می گم: من محضر نمی یام! ویدا رو طلاق نمی دم!
بابا بلند می شه و می یاد جلوم می ایسته و می گه: برو حاضر شو بیا این دندون لقو بکن و بنداز دور آبان!
-دندون خودمه! با لقیش کنار می یام!
دایی هم از رو مبل بلند می شه و یه قدم می یاد جلو و می گه: تو مثل اینکه زبون آدم سرت نمی شه نه؟!
بدون اینکه بهش نگاه کنم می گم: خیال کنین نه!
دایی یه قدم دیگه عصبی بر می داره و بهم نزدیک می شه که ونداد هم تکونی به خودش می ده و بازوی پدرشو می کشه و با تحکم می گه: بابا!
آقاجون عصاشو بر می داره و بلند می شه و می ره سمت در و در همون حال به بابا می گه: طاهر با زبون خوش پسرتو راه بنداز! وقت محضر بگذره راهمون نمی دن!
به دم در نرسیده که با بغض می گم: پامو بذارم تو اون محضر کوفتی و ویدا رو طلاق بدم، دیگه منو زنده نمی بینین و خونم می افته گردن شماها!
بر می گرده سمتم و می گه: بمیری بهتر از اینه که بری زیر بار این خفت! نباشی بهتر از اینه که بذاری آبروی ما بیشتر از این بره!
زل می زنم تو چشماش و خیلی محکم می گم: مطمئنی از حرف امروزت پشیمون نمی شی؟!
صدای هق هق مامان فضا رو پر می کنه! آقاجون چند تا قدم رفته رو بر می گرده و بهم نزدیک می شه و می گه: مطمئنم اگه این طلاق اتفاق نیافته، یه روزی تو از اینکه پای ویدا وایسادی پشیمون می شی! حرف مردم می شه خوره ی زندگیتون! من با این بی ناموسی کنار نمی یام! تو رو نمی دونم به کی رفتی که اینقدر بی غیرتی!
بعد رو می کنه به بابا و می گه: بریم دیر شد!

ونداد دوباره صدام کرد. نگاهش که کردم گفت: خوبی آبان؟!
سری به علامت منفی تکون دادم و شنیدم که گفت: بیا بی خیال خونه باغ شو آبان! همین جوری به اندازه کافی به هم ریخته هستی! برگردم و بریم یه کافی شاپ آروم و دنج بشینیم و یه چیزی بخوریم و حرف بزنیم؟!
- می خوام اونجا بشینم و فکر کنم و تصمیم بگیرم!
:هر جایی می تونی فکر کنی! تو خونه باغ تنها کاری که نمی تونی بکنی تصمیم گرفتنه! پاتو بذاری اونجا اونقدر خاطرات تلخ و شیرین به ذهنت هجوم می یاره که از فکر آینده غافل می شی!
- دلم می خواد برم دست بکشم روی تنه ی اون درختای پیر! تنها شاهدایی که عشق من و ویدا رو یادشونه اونان!
:بیشترشون خشکیده ان. آقاجون دیگه بهشون نرسید بعد اون اتفاق!
-هه! چه داستان عاشقانه ی نحسی بود که جز خشکی و سردی و دوری نتیجه ی دیگه ای نداشت!
:اگه بخوای می شه که بهار بشه آبان!
- منو نمی بینی ونداد؟! نمی دونی توم چه طوفانیه؟! من دیگه حتی پاییزم نیستم!
:خودت نمی خوای! همه رفتن سر خونه و زندگیشون! همه هر اتفاقی افتاده فراموش کردن الا تو!
-من تنها بازنده ی این بازیم! اینو یادت باشه! بازی بزرگی رو که باختم نمی تونم فراموش کنم!
:آبان این فلسفه ها رو بذار کنار خواهشاً! حرف زدنت عین شعر گفتن شده! شعرا خوبن ولی فقط واسه خودن لذت بردن نه واسه زندگی کردن! اگه سعی کنی به خودت بیای و اون خواهر آشغال منو فراموش کنی همه چی درست می شه!
-اونی که آشغال بوده ویدا نیست!
:هه! جالبه هنوزم ازش دفاع می کنی!
- تندتر برو دیگه! تا ابدم که فس بدی منصرف نمی شم از اونجا رفتن!
ونداد پوفی کشید و پاشو گذاشت رو گاز و سرعت ماشین رو بیشتر کرد. هر چی به باغ نزدیکتر می شدیم ضربان قلبم بیشتر می شد. می ترسیدم برسم و دلم تاب دیدن اون باغو نداشته باشه! اما باید می رفتم. می خواستم با تک تک سلول هام به یاد بیارم که چه بلایی سرم اومده! می ترسیدم دلم بلرزه و به خاطر دیگرونی که هیچ وقت به خاطرم هیچ قدمی بر نداشتن گذشت کنم! می خواستم برم به اون باغ و یادم بیاد چه چیزایی رو با رفتن ویدا از دست دادم! نمی خواستم ببخشم!

سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمام رو بستم. گلوم تلخ شده بود از سیگارایی که کشیده بودم و سردرد بدی هم داشتم. با ایستادن ماشین چشمامو باز کردم و زل زدم به در آبی رنگی که آخرین باری که دیده بودمش کرم بود. ونداد ترمز دستی رو کشید بالا و برگشت سمتم و گفت: آبان فکر نمی کنی اومدنت اینجا اشتباه باشه؟! چرا می خوای خودتو زجر بدی؟!
-نمی خوام خودمو زجر بدم! می خوام یادم بیافته چقدر زجرم دادن!
در رو وا کردم و بدون توجه به آبان گفتن ونداد پیاده شدم. دم در منتظر موندم تا بیاد و کلید بندازه و در رو باز کنه. قدیما همه مون یه کلید از اون باغ داشتیم و من خیلی وقت بود که انداخته بودمش دور!
ونداد اومد و روبروم وایساد و گفت: مطمئنی که می خوای بری تو؟!
زل زدم تو چشماش و کلافه گفتم: نه مطمئن نیستم! وا کن درو!
دستش همراه کلید رفته بود سمت در که گفتم:تو مطمئنی که آرمان اینجا نیست؟!
-خونه ی ماست که من پناهنده شدم خونه ی شما!
در که باز شد انگار یه باد سرد خورد تو صورتم. یخ کردم! ونداد دست گذاشت رو پشتم و گفت: یا برو تو یا در رو ببندم و برگردیم.
پامو گذاشتم توی باغ. هیچ چیزی شبیه تصورات و ذهنیاتم نبود. دیگه هیچ سرسبزی توش دیده نمی شد. درسته که پاییز زده بود به درختا اما همه ی اون خشکی از پاییز نبود! بیشتر درختا مرده بودن! مثل روح من! مثل احساس من! برگشتم سمت ونداد و گفتم: می خوام تنها باشم!
نگاه نگرونش رو دوخت به چشمام و گفت: تو خونه منتظرت می مونم.
سری به علامت مثبت تکون دادم و اومدم برم سمتی از باغ که همیشه تو بچگی و نوجوونیمون بازی می کردیم که دستم رو گرفت و گفت: آبان یه ساعت دیگه بیا سمت ساختمون! نیام ببینم بلایی سر خودت آوردی؟!
با اینکه اصلاً تو حال خودم نبودم اما سری به علامت مثبت تکون دادم و رفتم سمت درختای کاج ته باغ. هنوز سبز بودن. هنوز زنده بودن. هنوز می تونستن شهادت بدن! رفتم کنار یکی شون وایسادم. به اندازه 7 سال پیرتر شده بودن اما من انگار 70 سال زندگی کرده بودم. دستمو کشیدم روی پوسته ی زبرش. سرمو بلند کردم و به برگاش چشم دوختم و آروم راه افتادم قاطی درختا. کنده کاری های دوران بچگیمون اونقدر بالا رفته بود که بعضی هاش دیگه دیده نمی شد! درختای بیچاره آزار و اذیتای ما رو زیاد تحمل کرده بودن. اونقدر رفتم تا رسیدم به ته باغ کنج اون انباری لعنتی! متروکه شده بود و خراب! سقفی نداشت! انگار یکی تعمداً سعی کرده بود ویرونش کنه! چشمامو بستم. تصویرای سیاهی از جلوی چشمم رد شد!

از محضر می زنم بیرون. همه چی تموم شده! دیگه ویدا مال من نیست! دیگه مرد ویدا نیستم! عشق همه ی نوجوونی و جوونیم رو از دست دادم و خودم هم تموم شده به حساب می یام. پای برگه ای رو امضا کردم که حکم مرگمو داره . مستقیم با یه دربست می یام خونه باغ. می دونم کسی اینجا نیست! همه جمع می شن خونه ی دایی واسه تصمیم گیریهای بعدی! خوشحالم که تنهام! خوشحالم که ونداد هم کنارم نیست!
اونقدر عصبی و داغون و شکسته شدم که بی خیال نگاه های کنجکاو راننده تا خود خونه باغو گریه می کنم! کنترلی روی اشکام ندارم! مرتب تو دلم می گم: گ ... خورده هر کی گفته مرد نباید گریه کنه! من می خوام گریه کنم!
کلید می ندازم و بدون مکث می رم سمت ساختمون و از تو جعبه ابزارِ توی کمد یه کاتر بر می دارم و می رم سمت اون انبار نفرین شده! انباری که همه چیز از اونجا شروع شد! درش با سر و صدا باز می شه! خوبیش هم همین بود که همیشه من و ویدا بعد عقد می رفتیم و می تپیدیم توش تا ساعت ها از آینده امون حرف می زدیم! یه انبار بزرگ، اما تمیز و در عین حال دنج و تاریک و خلوت! تو بچگیمون هر وقت می خواستیم از دست بزرگترا فرار کنیم می رفتیم و اونجا قایم می شدیم! کلاً مأمن و پناهگاه خوبی بود!
مصمم می رم تو و در رو می بندم. صدایی نیست جز صدای بادی که می پیچه توی درختا. می شینم کنج زمین و با صدای بلند هق هق می کنم. داد می کشم و خدا رو از ته دل صدا می زنم! اونقدر صداش می زنم که از نفس می افتم اما هنوز دارم زیر لب خدا خدا می کنم!
:خدا!
:خدایا!
:خدایا!
کاترو باز می کنم و دست چپمو می یارم جلو و یه خط عمودی از مچ تا ده سانت بالاتر می کشم! اونقدر دیوونه ام و اونقدر جنونِ جدایی از ویدا زده به سرم که هیچ دردی حس نمی کنم! فقط قرمزی خونیه که شره می کنه!
حالا نوبت دست راستمه! کارم سخت تره چون راست دستم و دست چپم با اون وضع زخمی باهام همکاری خوبی نمی کنه! هر طور شده اون خط بلندو که قراره منو به مرگ برسونه روی دست راستم هم می ندازم.
خیلی سریع گر می گیرم و لرز می افته به جونم و بی حال می شم. صدای بابا رو می شنوم که مرتب صدام می کنه! از ته دل هوار می کشه و اسممو می یاره! در انبار با صدای بدی باز می شه و نوری می ریزه تو! بی حال بی حالم اما هنوز هم پشیمون نیستم! حتی خدا خدا می کنم که کسی منو پیدا نکنه! فقط یه خرده دیگه اگه گم و گور بمونم راحت می شم از این زندگی نکبت! صدای هوار ونداد و می شنوم که با ترس شدیدی فریاد می زنه: چی کار کردی دیوونه! چی کار کردی با خودت آبان؟!
دولا می شه و محکم دستامو می گیره تو دستش. سعی می کنم خودمو از دستش خلاص کنم اما نمی شه! محکم می خوابونه زیر گوشم و به زور دستامو نگه می داره و محکم فشار می ده و از ته دل دایی رو صدا می زنه. تقریباً مطمئنم که نمی تونن نجاتم بدن! هنوز هم پشیمون نیستم!
ونداد داره گریه می کنه! بلوزشو در می یاره و پاره می کنه و می بنده روی زخمام و دست می ندازه زیر زانوهام و کمرم و بلندم می کنه و می زنه از اون انبار بیرون! مرتب بابا و دایی رو صدا می کنه. از وزن زیادم به نفس نفس افتاده اما سعی می کنه با سرعت بره سمت در باغ. آروم زمزمه می کنم:بذار همین جا همه چی تموم شه ونداد! بذار ... بذار راحت شم! خواهش می کنم!
نفس نفس زنون یه خفه شوی غلیظ بهم می گه و به راهش ادامه می ده. دارم هوشیاریمو از دست می دم . دارم حس می کنم که سبکی اومده سراغم! تو آخرین لحظه ها قبل از به تاریکی سقوط کردنم، صدای یا پیغمبر بابا رو می شنوم و صدای هق هق بلند ونداد رو!

وایساده بودم وسط اون انبار متروکه و بی سقف و مات جایی بودم که اون روز نشسته و تیغ کاتر رو کشیده بودم روی دستام! تا مدتها بعد اون جریان با ونداد حرف نمی زدم! از اینکه پیدام کرده بود، از اینکه نجاتم داده بود ازش دلخور بودم و نمی دونستم چهار ماه بعد دوباره سر بزنگاه از راه می رسه و بازم ناجیم می شه!
صدای پایی اومد و بعد ونداد جلوی ورودی انبار ظاهر شد. مردد کمی مکث کرد و بعد اومد جلو و دست گذاشت رو شونه ام و گفت: چرا داری خودتو زجر می دی آبان؟!
رومو ازش گرفتم به ته انبار چشم دوختم و یه قدم رفتم جلو و گفتم: من و ویدا همیشه می یومدیم اینجا! همیشه می رفتیم اون ته می شستیم و از آینده حرف می زدیم! از فرداهایی که قرار بود با هم باشیم! از رویاهامون! از عشقمون!
برگشتم و زل زدم تو چشمای نگرون و پریشون ونداد و گفتم: شاید خودخواهیه ولی ... می دونی ... بعضی وقتا، وقتی خیلی دیوونه می شم از فکر و خیال، به خودم می گم کاش ویدا مرده بود اما این جوری از دستش نمی دادم! می دونم خیلی پستیه! می دونم عشق اونه که طرفتو سالم بخوای حتی اگه نتونی مال خودت کنیش! ولی ...
یه قطره اشک از چشمم افتاد پایین. ونداد یه قدم دیگه بهم نزدیک شد و گفت: باید بریم آبان!
به یه سمت دیگه از انبار اشاره کردم و گفتم: اونجا وایساده بودم که ویدا تو چشمام نگاه کرد و گفت می خواد یه رازی رو بهم بگه! کاش هیچ وقت حرفی نمی زد! کاش می ذاشت اون راز یه راز بمونه! نمی دونم! شاید حق داشت که لب وا کنه! شاید ... شاید داشت نابود می شد زیر بار اون راز لعنتی! شاید حق داشت که فکر کنه من حقمه که همه چیو بدونم! زار زد! گریه کرد و با خجالت همه چیو واسه ام گفت! داشتم دیوونه می شدم! داشتم پس می افتادم! نمی دونستم چی کار باید بکنم! حرفاشو که زد دویید و رفت از این انباری نفرین شده بیرون! تو یه آن یه چیزی به مغزم رسید! تو یه لحظه ناخودآگاهم احساس خطر کرد! دوییدم دنبالش و وسط باغ دستشو کشیدم و گفتم:وایسا!
من تو همین باغ! وسط همین درختا! التماسشو کردم! ازش خواستم به کسی حرفی نزنه! بهش گفتم خودم! خودم یه غلطی می کنم! گفتم اگه لب وا کنی همه چی می ریزه بهم ویدا! بهش گفتم اگه حرفی بزنی نمی ذارن مال من بمونی! بهش التماس کردم بذار با این موضوع کنار بیام! بهش گفتم اگه آقاجون همه چیو بفهمه دیگه کارمون تمومه! به حرفام گوش نداد! لعنتی! نفهمیدم چرا ولی بهم اعتماد نکرد! حرفامو باور نکرد! لب باز کرد و همه زندگیمو ازم گرفت! نابود شدم! کاش هیچ وقت نجاتم نمی دادی ونداد! کاش می ذاشتی همون 7 سال پیش همه چی تموم شه!
ونداد اومد جلو و بازومو کشید سمت خودش و زل زد تو چشمای بارونیم و گفت: بسه! باشه؟! بریم!
بعد به زور منو کشید از اون خرابه بیرون. نزدیکای در ورودی باغ نشستم روی یه کنده ی درخت. ونداد هم کنارم وایساد. پاکت سیگارمو در آوردم و سعی کردم با دستای لرزونم یه نخ سیگار در بیارم از توش. ونداد پاکتو ازم گرفت، یه سیگار روشن کرد و گرفت طرفم و یه دونه هم واسه خودش روشن کرد!
تا تموم شدنشون هیچ حرفی نزدیم. زل زده بودم به روبروم و صدای خنده ی سرمست و بی خیال بچگیمون می پیچید تو سرم. صدای گریه های ویدا! صدای گریه های خودم و التماسام!
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 235
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,086
  • بازدید ماه : 18,044
  • بازدید سال : 145,147
  • بازدید کلی : 11,642,287