close
مجتمع فنی تهران
رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت ششم
loading...

رمان فا

سه روز از اون شب گذشت و توی این سه روز وندادو ندیدم. شبا رو دیگه خونه ما نمی یومد. مامان می گفت مشکلش با دایی حل شده! ترجمه ای که دستم بود رو هم…

رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1427 سه شنبه 27 اسفند 1392 : 10:18 نظرات ()
سه روز از اون شب گذشت و توی این سه روز وندادو ندیدم. شبا رو دیگه خونه ما نمی یومد. مامان می گفت مشکلش با دایی حل شده! ترجمه ای که دستم بود رو هم وقتی خونه نبودم رفته بود و از آفاق گرفته بود. یکی دو باری با هم تلفنی حرف زده بودیم و گفته بود که خوبه!
نشسته بودم پشت پیشخون کافی شاپ و داشتم تند تند واسه بچه های کلاس آموزشگاه سوال طرح می کردم که زنگوله ی بالای در به صدا در اومد. سرمو بلند کردم و دیدم همون دختر میز شماره شش و این بار شیک تر از دفعه قبل اومد تو..............................................................
اول نگاهشو انداخت به میز شماره شش و بعد به من و بعد به برگه ها و کتاب جلوی دستم و اومد و وایساد جلوی پیشخون و گفت: سلام.
جواب سلامش رو دادم. به برگه ها اشاره کرد و گفت: درس می خونین؟!
-نه!
:مشق می نویسین؟!
-نمونه سوال طرح می کنم.
:معلمین؟!
-استادم!
:آهان. یه قهوه ترک با...
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه گفتم: شیر و شکر؟!
عملاً اخمی به صورتش نشست و خیلی محکم گفت: تلخ باشه لطفاً!
متعجب از عکس العملش سفارش رو تو کامپیوتر تایپ کردم! رفت و نشست پشت همون میز. برگه هامو مرتب کردم و گذاشتم یه کنار و پاشدم رفتم تو آشپزخونه و گفتم: سفارش میز شماره شش رو بدین خودم می برم.
بدون اهمیت دادن به نگاه متعجب محمد و 2 نفر دیگه سینی رو گرفتم و رفتم سمت میز شماره شش. نمی دونستم چیه که منو به سمتش می کشونه؟! کنجکاو بودم بدونم چرا عین من پر از کینه است هر چند که دلیلی نداشت با اون قیافه جدیش بشینه و واسه من درد و دل کنه و بگه که از چی کینه به دل داره!
فنجون رو گذاشتم روی میز جلوش. سرش رو از توی روزنامه بلند کرد و اومد بگه مرسی و وقتی دید من وایسادم کنار میز یه ابروشو داد بالا و پرسید: شما چرا استاد؟!
حس کردم تو لحنش تمسخر خاصیه! بی اهمیت به سوالش پرسیدم: چیز دیگه ای نمی خواین؟!
-اگه می خواستم سفارش می دادم!
: دلیلی واسه این رفتار تندتون هست؟! نکنه اونی که پر از کینه اتون کرده منم و خودم خبر ندارم؟!
-خیر ولی یکی از هم جنسای شماست و فکر نمی کنم خیلی با هم فرق داشته باشین!
:آهان همون جریان فمینیست بازی و این حرفا!
- هر جور دوست دارین می تونین برداشت کنین!
سری تکون دادم و اومدم برگردم که گفت: در ضمن خوشم نمی یاد کسی منو حدس بزنه!
برگشتم سمتش و سوالی نگاهش کردم که به قهوه اش اشاره کرد! حالا فهمیده بودم چرا این بار خواسته قهوه رو تلخ بخوره!
برگشتم تو آشپزخونه و ظرفای شیر و شکر رو برداشتم و دوباره رفتم سر میزش و گذاشتمشون جلوش و گفتم: آدم خوب نیست به خاطر لج بازی زندگی رو به خودش تلخ کنه! قهوه بدون شیر و شکر واسه کسی که تلخ نمی خوردش غیرقابل تحمله!
نایستادم که حرفی بزنه. برگشتم سر جام و سرمو کردم تو کتاب و سرگرم سوالا شدم اما همه ی حواسم ناخودآگاه به اون بود.
سرمو که بلند کردم دیدم از روی گردن برگشته و داره نگاهم می کنه. دوباره فرو رفتم توی کتاب! معذب بودم زیر اون نگاه! یه ربع گذشته بود که موبایلم زنگ خورد. ونداد بود. بعد این چند روز دمغ بودن اولین باری بود که خودش تماس می گرفت. الو که گفتم، گفت: سلام.
-علیک! چه عجب! اون موقع که آدم دلش نمی خواد تو ور دلش باشی عین چسب آکواریوم به آدم می چسبی! یه وقتی هم که بودنت مشکلی ایجاد نمی کنه کلاً نیست و نابود می شی!
:چسب آکواریوم هفت جد و آبائته! این یک، دو هم اینکه حضور من هرگز و هیچ وقت و هیچ جا مشکلی ایجاد نمی کنه و سه هم اینکه اینقدر حرف بی خود نزن! کی می ری خونه؟
-ساعت 11. چطور؟!
:یه ترجمه است که باید بیارم واسه ات. یه سری توضیح داره.
- می یای اینجا؟
:نه شب می یارم خونه اتون.
-باشه. پس می بینمت.
:فعلاً
تماس که قطع شد، زیرچشمی نگاهی به میز شماره شش انداختم. محو خوندن روزنامه ی توی دستش بود. ترجیح دادم سرمو به طرح کردن سوالا گرم کنم و تصمیم گرفتم زودتر از کافه برم که یه سر به ونداد هم بزنم.

یه ساعت بعد صفا که رفته بود خرید برگشت . وسیله هامو جمع کردم و گفتم: با من کاری نداری؟
-می ری؟
:اگه کار داری بمونم.
-نه برو. فقط پس فردا می تونی یه خرده زودتر بیای؟ عوضش زودتر هم برو.
:طوری شده؟
-پس فردا سال مادرمه. خواهرام می خوان شام بدن بیرون. یه خرده درگیر کارای اونام. خرید و دیگ و قابلمه بیار و از این حرفا دیگه.
:خدا رحمتش کنه. باشه. کلاس آموزشگاهمو کنسل می کنم و جبرانی می ذارم. ساعت 5 باشم اینجا خوبه؟
- عالیه!
: فعلاً.
قبل از اینکه از کافه بزنم بیرون غیرارادی سرم برگشت سمت اون میز. همچنان بی توجه به محیط اطراف داشت روزنامه می خوند!
به هر زحمتی بود یه جای پارک پیدا کردم و ساعت ده بود که رسیدم دم شرکت ونداد. شرکتش یه واحد آپارتمان قدیمی بود که همه جور خدمات کامپیوتری توش انجام می شد. تایپ و پرینت و ترجمه و طراحی و فتوشاپ و رایت و هزار تا کار دیگه. در نیمه باز رو هول دادم و رفتم تو . عملاً شرکت تعطیل بود. معمولاً ساعت 9 دیگه کارمنداش می رفتن. صدای ونداد رو شنیدم که داشت با کسی یا با تلفن حرف می زد و عجیب هم عصبانی بود! وقتی اسم مادرش رو آورد فهمیدم داره تلفنی با مادرش بحث می کنه!
خواستم برم تو اتاقش که شنیدن یه جمله پشت در میخکوبم کرد!
:من خواهری به اسم ویدا ندارم که بخوام برم فرودگاه دنبالش! به من ربطی نداره که بابا نمی تونه بره! بهش بگو برگرده همون جهنمی که بوده! نه مامان شما گوش کن! این جوری و با این نقشه ها نمی تونی رابطه ی خراب شده ی من و ویدا رو درست کنی! من کار دارم خدافظ!
بهت زده داشتم به در اتاق نگاه می کردم و تو این فکر بودم که مگه آرمان و ویدا با هم برنگشتن که در اتاق باز شد و ونداد از دیدن من جا خورد و یه قدم برگشت عقب و وقتی تونست به خودش مسلط بشه گفت: این جا چی کار می کنی؟!
سوالی نگاهش کردم و منتظر موندم خودش توضیح بده. باید از اخم توی صورتم حدس می زد که حرفاشو شنیدم! بدون توجه به نگاهم از کنارم رد شد و پرسید: چه جوری اومدی تو؟! باز ملیکا در رو کامل نبسته؟! کیه که یکی بیاد سر منو اینجا بیخ تا بیخ ببره!
رفتم سمتش و قبل از اینکه بره توی آشپزخونه بازوشو کشیدم سمت خودم و گفتم: مگه آرمان با ویدا برنگشته؟!
زل زد تو چشمام و بعد یه خرده مکث نگاهشو ازم گرفت و دستشو کشید بیرون و گفت: نه!
-چرا؟!
: چه می دونم! آرمان زودتر اومده که کارا رو راست و ریس کنه!
-دروغ می گی!
: دروغ نمی گم!
-داری دروغ می گی که تو چشمام نگاه نمی کنی! داری دروغ می گی که این جوری هوار می کشی!
برگشت سمتم و گفت: داداش تواِ می تونی بری ازش بپرسی چرا زنشو ول کرده تو غربت و زودتر از اون و تنها اومده!
وا رفتم از چیزی که شنیدم! از چیزی که حدس زدم! از حدسی که به ذهنم خطور کرد! کیفمو که حس می کردم رو دوشم سنگینی می کنه انداختم رو مبل و پرسیدم: جدا شدن از هم؟!
صدام اونقدر مرتعش و آروم بود که شک داشتم ونداد شنیده باشه! یه قدم بهم نزدیک شد و گفت: بر فرض که آره! به تو چه؟!
نگاه خیره ام رو که به خودش دید عصبی تر از قبل داد زد: آبان به مرگ مادرم ، به جان خودم اگه به ذهنت هم خطور کنه که راهی واسه برگشتت به این عشق هست خودم با دستام آتیشت می زنم!
با توام! هوی!
رفتم نشستم روی مبل گوشه ی سالن و زل زدم به زمین. نمی دونستم چه مرگم شده! نمی فهمیدم چرا اینقدر از شنیدن یه همچین خبری به هم ریختم! اصلاً نمی تونستم احساسمو درک کنم! ناراحت بودم از اینکه ویدا تو عشقش شکست خورده ؟! خوشحال بودم که دیگه با آرمان نیست؟! آروم شده بودم که آرمان خوشبخت نیست؟!
حس می کردم سرم تیر می کشه. دستی به پیشونیم مالیدم و آروم گفتم: پس چرا آرمان خونه ی شماست؟!
-خونه ی ما نیست!
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم و اون هم اومد روبروم نشست و گفت: قبل از اینکه بیاد خونه خریده! تو خونه ی خودشه! چند تا کوچه پایین تر از خونه اتون!
- پس ... پس سر چی از خونه زده بودی بیرون؟! سر چی با بابات حرفت شده بود؟!
:سر برگشتن ویدا!
- توقع داری تنهایی تو غربت بمونه چون تو باهاش قهری؟!
:هه! می بینم که ازش دفاع هم می کنی؟!
-دفاع نکردم! بی طرف حرف زدم!
:در مورد کسی که بهت خیانت کرده نمی تونی بی طرف باشی!
- در مورد دختردایی و خواهر عزیزترین رفیقم حرف می زنم!
: یا شاید در مورد عشق دوران گذشته ات که حالا دست یافتنی به نظر می رسه؟!
-خفه شو ونداد!
: خفه شم وجود اون حلقه رو دور گردنت واسه ام توجیه می کنی؟!
- یه بار بهت گفتم. اون واسه
:شر و ور بود اونی که گفتی! در ضمن خیلی هم تنها نیست! یه پسر 2 ساله هم داره!
از اون همه خبر اون هم اون جور یه دفعه بدجوری ریختم به هم!
ونداد از جاش بلند شد و اومد بالای سرم و دست انداخت زنجیر دور گردنم رو کشید بیرون و همون جوری که رینگ توی دستش بود با تحکم گفت: درش بیار اینو!
سرمو بلند کردم و زل زدم به چشمای قرمزش. یه خرده دیگه گردبند رو کشید سمت خودش و گفت: یا درش بیار یا اونقدر می کشمش که پاره شه!
بی حرکت فقط نگاهش می کردم. اونقدر عصبانی بود که مطمئناً دنبال بهونه ای می گشت تا عصبانیتشو سر یکی خالی کنه! وقتی دید دستم واسه باز کردن زنجیر تکون نخورده محکم کشیدش! پوست گردنم سوخت اما برام مهم نبود. کاری رو که خودم نمی تونستم انجام بدم واسه ام انجام داده بود! از شر اون زنجیر و اون حلقه خلاص شده بودم.
زنجیر و حلقه رو پرت کرد توی سطل و رفت تو اتاقش و چند ثانیه بعد وقتی برگشت یه پاکت سیگار و یه فندک دستش بود. یه دونه آتیش زد و داد دست من و یکی هم واسه خودش روشن کرد و بعد یکی دو پک محکم گفت: امشب می یاد! مامان خواسته برم فرودگاه دنبالش! می دونم واسه این می گه که مثلاً ما رو تو یه موقعیت کنار هم قرار بده تا مجبور شیم با هم هم کلام شیم و آشتی و از این حرفا! بهش گفتم که نمی رم!
-خواهرته!
: به کسی که مثل برادرم بوده خیانت کرده! آبرو و شرف خونواده امونو زیر پا گذاشته!
- از اون ماجرا 7 سال گذشته. الآن مادر یه بچه است به قول خودت!
: حرف حسابت چیه آبان؟! می خوای تو پاشی بری دنبالش؟!
-من علاقه ای ندارم ببینمش!
:مطمئنی؟!
از جام پاشدم! از طعنه های ونداد اعصابم خردتر شده بود! رفتم جلوش وایسادم و گفتم: نگرون چی هستی؟! تو این چند روز واسه این بهم ریخته بودی که درست موقعی که من دارم از این عذاب و کابوس خلاص می شم دوباره بیافتم تو دام عشق ویدا؟!
- من باور نمی کنم که از این کابوس خودتو خلاص کرده باشی! گواهشو همین الآن از گردنت پاره کردم و انداختم تو سطل آشغال!
: اشتباه داری فکر می کنی!
- امیدوارم!
: نگرون منی؟!
-نگرونم دوباره یه جنجال جدید راه بیافته!
: من نرجیح می دم از صد فرسخی جایی که ویدا یا آرمان هستن رد نشم!
- منم ترجیح می دادم اون دو تا آشغال خوش و خرم تو همون خراب شده ای که بودن با هم زندگی می کردن نه اینکه جدا شن و آوار شن دوباره سر زندگی هامون!
: از بابت من خیالت راحت باشه اجازه نمی دم آواری بریزه روی ساختمون نیمه کاره ای که دارم تازه می سازمش! پاشو جمع کن بریم.
-شب همین جا هستم!
ته سیگارمو تو زیر سیگاری روی اپن خاموش کردم و برگشتم سمتش و گفتم: این چند روز هم دروغ بود که با بابات آشتی کردی؟! شبا رو اینجا می موندی؟!
-نه می رفتم خونه! امشب حوصله ی اون تحفه که داره می یاد رو ندارم!
: تا ابد که نمی تونی نری خونه!
- امشب نمی خوام ببینمش!
:پس پاشو بریم خونه ی ما.
دستی به چشماش کشید و گفت: زشته بابا! چیه هر شب هر شب پاشم بیام اونجا!
کیفمو از روی اپن برداشتم و همون جوری که می رفتم سمت در گفتم: تو خونه منتظرتم. فعلاً
اما قبل از اینکه برم بیرون برگشتم و پرسیدم: همه از موضوع جدایی این دو تا خبر دارن جز من، آره؟!
کلافه نگاهم کرد و با اخم سری به علامت مثبت تکون داد. زدم از شرکت بیرون و این در حالی بود که همه ی وجودم شده بود پر تناقض! گیج بودم! گیج و گنگ و کلافه از بازی جدید روزگار!
درست موقعی که دست از این عشق شسته بودم و می خواستم یه زندگی جدید رو شروع کنم باید سر و کله ویدا پیدا می شد؟! اون هم بدون هیچ تعهدی؟! تنها؟! بدون اینکه دستش تو دست آرمان باشه؟!
با خودم درگیر شده بودم و هیچ حسی بدتر از این نیست که احساس کنی ته قلبت یه صدای اشتباهی داره تو رو به سمت راه غلط پیش می بره!

ماشینو کنار بلوار نگه داشتم و یه سیگار روشن کردم و سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی! از خودم کلافه بودم که تکلیفم با خودم معلوم نبود! از خدا کلافه تر که سر بزنگاه که خیالم از بابت چیزی راحت شده بود یه بازی جدیدو واسه ام رو کرده بود!
پس یه برادرزاده دارم! هر چند که برادری وجود نداره! پسره! می تونست واسه رها همبازی خوبی باشه! ونداد اسمشو نگفت!
پک محکمی به سیگارم زدم و دودشو تو ریه ام نگه داشتم! دلم می خواست خفه شم و از این وضع خلاص!
پس نتونستن با هم بسازن! عشق ممنوعه اشون کار دستشون داده! پس این 7 سال خیلی هم واسه اشون گل و بلبل نبوده!
پک دیگه ای به سیگارم زدم و سوییچ ماشینو باز کردم و شیشه رو دادم پایین. هوا خیلی سرد بود اما من از تو گر گرفته بودم! اونقدر نشستم و فکر کردم که وقتی با زنگ موبایلم به خودم اومدم دیدم 2 ساعت از وقتی که از پیش ونداد اومدم بیرون گذشته!
شماره ی خونه بود. دکمه موبایل رو زدم و صدای معترض ونداد رو شنیدم که گفت: کجایی آبان؟!
- دارم می یام!
: از کجا داری می یای؟!
- نزدیکم.
:تو اینکه خونه ی شما به شرکت من خیلی نزدیکه هیچ شکی نیست! کجا بودی که 2 ساعت پیش راه افتادی و هنوز نرسیدی!
-جای خاصی نبودم! دارم می یام! فعلاً
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه تماسو قطع کردم و موبایلو انداختم روی صندلی کنارم و راه افتادم. از در که رفتم تو اولین چیزی که نظرمو جلب کرد قیافه در هم بابا بود! سلام که کردم آفاق آروم اومد کنارم و گفت: بابا خیلی از دستت شاکیه آبان! حواست باشه! چقدر بوی سیگار می دی؟!
نگاهم رفت سمت ونداد! اون بدتر از بابا! نشسته بود روی مبل و پاشو انداخته بود روی پاشو مرتب تکونش می داد!
اومدم برم سمت اتاقم که بابا گفت: آبان وایسا کارت دارم!
با درنگ خاصی برگشتم سمتش و زل زم به چشماش. از جاش پاشد و یه قدم بهم نزدیک شد و پرسید: خیال می کردم رفتی با خودت سنگاتو واکندی و این بساط عشق و عاشقی جمع شده!
هیچ حرفی واسه گفتن نداشتم، فقط تو دلم نقشه ی قتل ونداد دهن لق رو می کشیدم! وقتی دید جواب نمی دم صداشو یه خرده بالاتر برد و گفت: آبان می خوای دوباره شروع کنی؟!
-چیو؟!
: تا فهمیدی ویدا از اون پسره ی بی بوته جدا شده این جوری ریختی به هم؟!
- به هم نریختم!
: چشمای قرمز و خون افتاده ات و بوی گند سیگاری که می دی به هم ریختگی نیست؟!هان؟! می دونی که وقتی از پسرم گذشتم و راهش ندادم تو خونه و وقتی اومد گفت که غلط کرده و پشیمونه، بازم بی توجه به التماساش تیپا زدم انداختمش بیرون، همین رفتارو با اون دختره هم می کنم! تو که تو فکر این نیستی که برای بار دوم بشه عروس این خونواده؟!
نگاهمو که با اخم دوخته بودم به زمین بلند کردم و اول به ونداد و بعد به بابا دوختم و زیرلب گفتم: نه!
- نشنیدم!
بلندتر گفتم: نه!
-آبان یه نه ی محکم می خوام! نه اینقدر شل و ول!
:قرار نیست پای ویدا به این خونه باز بشه!
- پس قرار هم نباشه که از نو بری تو فکر و خیال و از اینی که هستی داغون تر بشی! می شنوی چی می گم آبان؟!
:بله!
-خوبه! لباساتو عوض کردی و شامتو خوردی یه سر به مامانت هم بزن! حالش خوش نیست، افتاده تو تخت!
نفسمو با صدا دادم بیرون و رفتم تو اتاقم و در رو بستم و نشستم روی تخت. حق داشتن که بترسن! حق داشتن که ازم مخفی کنن جریان طلاقو! حق داشتن که بهم اعتماد نکنن! عشقمو دیده بودن 7 سال پیش! از جون مایه گذاشتنامو دیده بودن! نابود شدنمو دیده بودن! برگشت ویدا اون هم تنها به خیالشون یه روزنه امید بود واسه من! وقتی خودم به خودم و احساسم ایمان نداشتم، چه توقعی بود از اونا؟! خودم که نمی تونستم خودمو گول بزنم! دلم لرزیده بود! هوایی شده بودم انگار از شنیدن تنهایی ویدا! بابا راست می گفت! اونقدر به هم ریخته بودم که اصلاً نمی تونستم هیچ جوری خودمو آروم کنم.
از جام پاشدم و حوله ام رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. ونداد تنها تو هال نشسته بود و زل زده بود به تلویزیون. ازش دلگیر بودم که ذهن بابا و مامان رو آشفته کرده اما خوب یه جورایی هم بهش حق می دادم! رفتم سمت حموم که صداشو شنیدم: نیومدم اینجا راپورت بدم به بابات! وقتی دیر اومدی سوال پیچم کرد و متوجه شد که از موضوع طلاقشون با خبر شدی!
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: مهم نیست!
رفتم تو حموم و وایسادم زیر دوش! می خواستم با آب اون افکار احمقانه رو از ذهنم بشورم و بریزم توی فاضلاب! می خواستم سرمای آب آرومم کنه.

اونقدر وایسادم زیر دوش که آفاق زد به در و گفت: داداش شامت سرد شد نمی یای؟!
یه الآن می یام گفتم و ده دیقه بعد رفتم بیرون. به جای ونداد این بار بابا نشسته بود توی هال و صدای بحث و داد و بیداد ونداد از تو تراس می اومد.
اومدم برم سمت تراس که بابا پاشد و گفت: ولش کن.
-با کی این جوری داره داد و بیداد می کنه؟!
: با مامانش!
-لابد...
:سر ویدا!
سری به تأسف تکون دادم و رفتم تو اتاقم و بعد اینکه لباس پوشیدم اومدم بیرون. مامان با یه دستمال بسته شده دور سرش نشسته بود روی مبل و زل زده بود به در تراس. ونداد همچنان داشت داد و بیداد می کرد. مامان منو که دید با یه صدای گرفته پرسید: شام خوردی؟
-الآن می خورم. چت شد شما یهو؟
:یهو؟! من با این وضع پسرام باید سرمو بذارم پایین و بمیرم! چند ساله دارم از دست تو و اون داداشت می کشم؟! اونوقت می گی یهو؟!
- از من چرا؟
:تو اذیتم نمی کنی؟! غصه ی تو رو ندارم؟! کجا بودی اینقدر دیر اومدی؟!
- ماشینم خراب شده بود!
:آره تو گفتی و منم باور کردم!
-مامان جان واسه کسی که هنوز نمرده نشستی داری گریه می کنی و آه و ناله؟!
:می دونم دیگه! همین که فهمیدی برگشته و تنهاست می خوای باز بساط 7 سال پیشو راه بندازی!
-مگه حرفی، حرکتی از من دیدی که این حرفو می زنی؟!
:می شناسمت آبان! می دونم چقدر خام ویدایی! نمی خواستم بفهمی که این نشه حال و روزمون!
-مگه حال و روزمون چه طور شده؟! مگه دوست نداشتی با پدرت آشتی کنم؟! مگه آشتی نکردم؟! بذار دو روز از خوشحالی این موضوع لذت ببری بعد بشین عزا بگیر واسه من!
: آتیشی که افتاد به خونه امون هیچ وقت خاموش نمی شه آبان! آرمان الآن کجاست؟!
- چند تا کوچه پایین تر تو خونه اش!
:دِ همین! تنهاست! دلش اینجاست اما خودش اونجا تنهاست! پشیمونه! به علی از کاری که کرده پشیمونه!
اومدم حرفی بزنم که بابا از جاش پاشد و گفت: اینا رو گفتی که برسی به آرمان؟!
-پسرمه طاهر! نمی تونم ازش بگذرم!
:پسرت بود! حالا هم که طوری نشده! گفتم هر وقت که دوست داشتی برو ببینش! هر وقت ما نبودیم بگو بیاد اینجا ببینیش!
-من همه اتونو با هم می خوام طاهر! تو پدری تو باید اینا رو با هم آشتی بدی! تو باید سر خونواده رو یه جا جمع کنی!
همین که بابا خواست چیزی بگه گفتم: سر این خونواده هیچ وقت دیگه جمع نمی شه مامان! جایی که من باشم اون نیست، جایی که اون هست من نیستم! خیال کن مرگه! خیال کن مثل مردن چاره نداره!
صدای گریه مامان از یه طرف، صدای داد و بیداد ونداد هم از طرف دیگه و اون همه خبر مزخرف هم که شنیده بودم از یه طرف دیگه! از زمین و زمان داشت واسه اعصاب داغون من می بارید!
رفتم نشستم پشت میز ناهارخوری و به آفاق که کتاب به دست دم در اتاقش غمبرک زده بود گفتم: شام منو می یاری کوفت کنم برم سرمو بذارم بکپم؟!
آفاق کتابش رو گذاشت روی دسته ی و مبل و رفت سمت آشپزخونه. ونداد رو از پشت پرده می دیدم که تلفنش تموم شده و داره سیگار می کشه! معمولاً این کار رو جلوی بابا نمی کرد!
دو سه دیقه بعد اومد تو و به مامان گفت: ببخشید عمه خودت حال نداری منم با سر و صداهام بیدارت کردم!
مامان از جاش پاشد و همون جوری که می رفت سمت آشپزخونه گفت: نه عزیزم. بیدار بودم. دل صاحب مرده ام مگه قرار می گیره که بخوام با خیال راحت بخوابم!
ونداد هم اومد و نشست روبروم. پرسدیم: شام نخوردی؟
-نه!
:چیه صداتو انداختی پس سرت؟!
-هیچی؟!
:هیچی که نیست! سر چی باهاشون الکی بحث می کنی ونداد! دخترشونه! با یه بچه بی پناه مونده تو غربت! حق دارن بشن پناهش!
-منم نگفتم نشن پناهش!
:پس چی؟!
-می گم تلاش بی خودی واسه خوب شدن رابطه ی من و اون نکنن!من نمی دونم چه اصراری دارن همه همه چی یادشون بره!
:اگه واسه من داری این جوری به آب و آتیش می زنی بی خیال شو!
-واسه تو؟! ما خودمون آبرو نداشتیم؟! خواهرم عقد یکی می شه بعد طلاق می گیره 4 ماه بعد زن داداش طرف می شه، خیلی مسأله ی عادی و روتینیه تو این مملکت؟! من غیرت سرم نمی شه؟!
اومدم بحث و عوض کنم که یه خورده از این عصبانیتش کم بشه پرسیدم: اسم خواهرزاده ات چیه؟!
یهو ونداد براق شد تو صورتم و گفت: به تو چه؟!
مات شدم به صورتش و بعد چند لحظه گفتم: همین جوری پرسیدم! چرا شماها امشب این جوری شدین؟!
- چه جوری شدیم؟!
:همین جوری که می بینی؟! چی خیال کردین با خودتون؟! که من می رم با زن سابقم که 7 سال زن داداشم بوده و ازش یه بچه داره ازدواج می کنم؟!
-بعید نیست ازت!
از جام پاشدم و با حرص گفتم:ببند بابا!
بعد رفتم تو اتاقم و در رو بستم! امشب هم تو این خونه شام بخور نبودم!

یکی می زنه به در اتاق و منتظر می مونم که بیاد تو. ویدا است با یه لیوان شربت دستش. لبخندی می زنم و سرم رو از روی برگه هایی که جلوم پخشه بلند می کنم و می گم: تو کی اومدی؟!
لیوان رو می ذاره رو میز و می ره رو تخت می شینه و می گه: با مامان اومدم. شام اینجاییم.
از جام بلند می شم و یه کش و قوسی به خودم می دم و می گم: چه خوب؟! روحیه گرفتم! ونداد هم اومده؟
-نه اون و بابا دیرتر می یان.
: پس برم یه سلام و احوال پرسی با مامانت بکنم و بیام.
-حالا ولش کن. کارت دارم آبان.
بر می گردم سمتش و می گم:جانم؟
-بشین.
می شینم کنارش و می پرسم: چیزی شده؟!
- آبان یه سوالی ازت بپرسم جوابمو می دی؟!
:شما دو تا بپرس!
-آبان نظرت در مورد رفتنمون از ایرون چیه؟!
از سوالش جا می خورم و بعد یه لحظه سکوت می پرسم: چطور؟!
-خب همین جوری. می دونی دوست دارم اونور درس بخونم!
:چطور یهو این قدر بی مقدمه؟!
-بی مقدمه نبوده! همیشه دلم می خواسته. قبلاً هم گفته بودم که دوست دارم از ایرون برم!
:منم قبلاً نظرمو در مورد اینکه عاشق ایرونم گفته بودم بهت!
-خب حالا هیچ راهی نداره که نظرت عوض بشه؟!
:دارم اینجا درس می خونم ویدا! پدر و مادر و خونواده هامون اینجان! مگه بد می گذره بهمون که بذاریم بریم اون ور!
-بد نمی گذره ولی امکاناتی که اونور هستو می تونی اینجا داشته باشی؟!
:به امکاناتش کاری ندارم! ببین اگه بریم چیو از دست می دیم!
-چیو از دست می دیم؟!
:دلت واسه خونواده ات تنگ نمی شه؟! واسه دوستات؟! واسه شهر و خونه ات؟!
- انقدر احساسی فکر نکن آبان! می دونی چقدر جای پیشرفت داره اون جا؟!
: نه نمی دونم! ولی یه چیزی رو خوب می دونم! نمی تونم مدت زیادی اونجا دووم بیارم! خودت از وابستگی من به خونواده ام با خبری! وقتی اینجا هم می تونیم خوب زندگی کنیم دلیلی نمی بینم که بخوایم بریم خارج!
- تا خوب رو تو چی بدونی! به قول آرمان یه چیزی خوبه یه چیزی خوب تر!
:باریک الله آرمان! چرا خودش خوب تر رو انتخاب نمی کنه؟! اون چرا مونده این ور؟!
- خیلی هم مطمئن نباش! داره کاراشو ردیف می کنه که بره!
:به سلامت! من نمی تونم از اینجا دل بکنم!
- ولی من دوست ندارم بمونم ایرون!
:خب می گی چی کار کنیم؟!
- برم اونجا درسمو بخونم و برگردم؟!
مات می مونم به قیافه اش! می خوام ببینم داره شوخی می کنه یا جدی می گه! یعنی واقعاً داره می گه که می خواد بذاره و بره؟! وقتی چهره ی بهت زده ام رو می بینه از جاش پا می شه و می گه: یه خرده از داداشت یاد بگیر آبان! یه خرده روشنفکر باش! انگار نه انگار که اون 9 سال از تو بزرگتره! انگار تو 100 سال ازش پیرتری!
-ببخشید دیگه!
:مسخره نکن!
- من مسخره می کنم یا تو که بهم می گی 100 سالمه؟! تازه 100 سال هم نه سن آرمان رو هم باید بذارم روش!
روشو ازم می گیره و دلخور می ره سمت در. دل ندارم ناراحت ببینمش و مسبب ناراحتیش من باشم. می رم طرفش و دستش رو می گیرم و می خوام بکشمش سمت خودم که دستشو محکم می کشه از دستم بیرون و می گه: ولم کن!
-قهری الآن؟!
:مگه فرقی هم می کنه واسه ات؟! تو بشین درستو بخون!
- تو باهام قهر باشی نمی تونم تمرکز کنم!
:تو هم نذاری که از ایرون بریم من نمی تونم درس بخونم!
- فکر نمی کنی داری غیرمنطقی حرف می زنی؟!
:تو خیال نمی کنی داری خودخواهانه رفتار می کنی؟! چه ایرادی داره که من برم و یه مدت بمونم و درسمو بخونم و برگردم؟!
کلافه دستی به گردنم می کشم و پوفی می کنم و می گم: می خوای بعداً در موردش حرف بزنیم؟ بعد امتحانای من؟!
-بعد امتحانای تو معجزه می شه و نظرت عوض؟!
:نه ولی اونقدر حوصله ام بیشتر می شه که بتونم قانعت کنم به موندن!
- وقتی از بچگی آرزوم رفتن بوده تو با دو روز چک و چونه زدن نمی تونی این آرزو رو از سرم بیرون کنی!
:چرا قبل از عقد نگفتی اینا رو؟!
-قبل عقد خودتو اینقدر امل نشون نمی دادی! خرت که از پل گذشت ماهیتت رو شد!
: ماهیتم چیه؟! چون سلیقه ام تو یه زمینه با تو یکی نیست شدم امل؟!
- چون نمی فهمی اونور چقدر شرایط بهتر از اینجاست و به خاطر یه سری روابط مسخره چسبیدی به اینجا می گم املی!
برخورده بهم! عملاً وایساده و داره بهم توهین می کنه. حوصله بحث کردن بی فایده رو هم ندارم. پس می رم سمت میزم و می گم: باشه من امل! حالا این امل می خواد درس بخونه چون فردا امتحان داره!
با عصبانیت می ره بیرون و از صدای کوبیده شدن در شیش متر از جام می پرم!
***
هینی کشیدم و از خواب پریدم. صدای دری که تو خوابم ویدا کوبیده بود به هم، بیدارم کرده بود. سر جام نشستم و با دیدن ونداد که وایساده بود دم پنجره و برگشته بود سمت من و نگاهم می کرد! متعجب نگاهی به ساعت انداختم و پرسیدم: چرا بیداری هنوز؟!
-خوابم نبرد!
:خل شدی ونداد؟!
برگشت سمت پنجره و دست به سینه وایساد و با یه صدای آروم گفت: مامان می گفت پسر ویدا خیلی شیرینه!
-دایی بودن خیلی بهت می یاد!
: مامان می گفت، پدرشو تا حالا ندیده!
-آرمانو؟!
:قبل اینکه دنیا بیاد آرمان ولشون کرده!
-چرا؟!
:نمی دونم! انگار سر همین خیانتی که به تو شد از همون ماه های اول با هم درگیر بودن! عذاب وجدان و تنهایی و طرد شدن بنیان زندگیشون سست کرده بوده!
-تو این دو سال کجا بوده که حالا برگشته؟!
:اصفهان!
-چی؟!
:هیس! خوابن بقیه!
-یعنی چی اصفهان؟!
: همون دو سال پیش اومده ایرون! اصفهان زندگی می کرده! آرمان که سر و کله اش پیدا شد قضیه رو به بابا گفت! در واقع خبر نداشته که ویدا نیومده پیش ما و رفته اصفهان.
- چرا اصفهان؟!
:رفته پیش اون خاله ام که سالیان ساله با مامانم قهره و تنها تو اصفهان زندگی می کنه! خواب بد دیدی که این جوری پریدی؟!
-نمی دونم!
ونداد برگشت سمتم و گفت:بگیریم بخوابیم که دو ساعت دیگه باید پاشیم بریم سر کار!

دو روز بعد یکی دو تا کلاس آموزشگاه رو کنسل کردم و ساعت 5 کافی شاپ بودم. پشت پیشخون داشتم یه مجله رو ورق می زدم و کار تک و توک مشتری هایی رو که می اومدن و می رفتن راه می انداختم که در باز شد خانم شماره شیش اومد تو! برعکس دو بار قبلی که اخمی تو صورتش بود این بار یه لبخند خیلی کمرنگ نشسته بود رو لبش. سلام و کرد و اومد سفارش بده که گفتم: قهوه ترک با شیر و شکر یا ...

لبخندش بیشتر شد و گفت: گفته بودم دوست ندارم کسی منو حدس بزنه!
-حدس نزدم از بر شدم دیگه!
: یه کیک هم کنارش باشه استاد!
سفارشش رو تایپ کردم و فرستادم. ناراضی از اینکه میز شماره شیش پره برگشت سمتم و گفت: چرا هر وقت شما هستین صفا نیست؟!
-چون من می یام اینجا که اون به کاراش برسه!
:صفا اگه بود نمی ذاشت کسی روی اون میز بشینه وقتی می دونست من می یام!
- کسی خبر نداد بهم که شما قراره بیاین!
:من همیشه روزای فرد می یام اینجا! صفا اینو نگفته بود؟!
-صفا چیزی از شما نگفته بهم خانمِ ...
مکثی کرد و با تعلل گفت: فروتن هستم! بهار فروتن.
سری تکون دادم و گفتم: مطمئناً به صفا یادآور می شم که اهمال کرده و نگفته بهم که روزای فرد باید میز شما خالی بمونه!
- خوبه!
با اکراه رفت و نشست پشت یه میز دیگه. رفتم تو آشپزخونه و سفارششو گرفتم و بردم سر میزش. داشتم فنجون رو می ذاشتم رو میز که گفت: مرسی استاد!
-چرا استاد رو با تمسخر می گی؟!
:چون احتمالاً ته دلت از شغلت لذتی نمی بری که با وجودش اومدی اینجا داری کار می کنی!
-شاید نیاز مالی دارم!
:به تیپت و سر و وضعت نمی خوره که ندار باشی!
لبخندم رو که دید گفت:من هنوز اسمتو نمی دونم! صفا بهم گفته بود که یه رفیق صمیمیش قراره بیاد پیشش و با هم کار کنن.
-صفا لطف داره! من دارم براش کار می کنم نه باهاش! آبان هستم!
متعجب پرسید: پس تو آبانی؟!
-منو می شناسی؟!
:صفا همیشه ازت حرف می زده! من دخترخاله اشم. خواهر بابک!
-متأسفم برادرتو نمی شناسم.
به وضوح صورتش در هم رفت و بعد یه سکوت طولانی گفت: چرا نمی شینی؟!
روبروی پیش خون پشت میزش نشستم تا اگه کسی اومد یا خواست بره حواسم باشه و در همون حال گفتم: قهوه اتون سرد شد!
شیر و شکر رو ریخت توی فنجونش و گفت: نگفتین استاد؟! چرا می یای اینجا؟! احتمالاً واسه فرار از اون همه کینه که خسته ات کرده آره؟!
- شاید!شما چرا یه روز در میون اینجایی؟! واسه فرار از همون کینه ها؟!
:من می یام اینجا واسه اینکه یادم بمونه کینه هام!
- مگه نه اینکه از این کینه ها خسته شدی؟!
:خسته هستم ولی دلیلی نداره بخوام ازشون فرار کنم! شما هم سعی نکن فرار کنی چون فایده ای نداره! هر کاری کنی زخمایی که به دلت خورده سر جاش می مونه!
:صفا چیزی از زندگیم گفته؟!
-نه! تجربه ی خودم از زندگی بهم این درسو داده!
:دارم سعی می کنم فراموش کنم! می خوام دوباره شروع کنم!
- پیشرفتی هم داشتی؟!
:نه هنوز!
-هیچ وقت نمی تونی!
:من اینقدر هم بدبین نیستم!
- گاهی وقتا لازمه که به یادمون بمونه چی به سرمون اومده! نباید فراموش کنیم چه بلایی سرمون آوردن!
:با یادآوریشون فقط خودمونیم که تحلیل می ریم!
-گاهی وقتا هم یادمون می مونه که باید حقمونو بگیریم!
:شاید! نمی دونم! خودم هنوز گیجم!
صدای زنگوله در سرمو به سمتش برگردوند. ونداد از در اومد تو و با دیدن من پشت میز کنار یه دختر ابروهاشو داد بالا و متعجب زل زد بهمون! از جام پاشدم و اومدم برم سمتش که بهار گفت: نامزدم بابکو کشته! برادرمو! نمی خوام یادم بره! نمی خوام ببخشم! باید تقاص پس بده!
بی خیال قیافه مبهوت ونداد خودم بهت زده برگشتم سمت بهار! بدون اینکه قهوه اشو تموم کنه یا کیکو بخوره پولی رو گذاشت روی میز و از کنار ونداد رد شد و از کافی شاپ رفت بیرون!

بهار که رفت بیرون ونداد تا جایی که دید داشت نگاهش کرد و بعد طلبکارانه برگشت سمت من! سعی کردم بی تفاوت به نگاه پر از سوالش برم بشینم پشت پیشخون. اومد و دو تا دستاش رو گذاشت روی پیشخون و زل زد به من. سرمو گرفتم بالا و نگاهش کردم و آروم پرسیدم: چیه؟!
- واسه این بود که نیومدی ترمه رو ببینی؟!
:چرت نگو!
- قیافه ات که موقع اومدن من توی کافه چیز دیگه ای رو نشون می داد!
:قیافه ام چیو نشون می داد آقای روانشناس؟!
-چی گفت که مات شدی به صورتش؟ یا بهتر بگم چرا منو دیدی این جوری هول کردی؟!
:ربطی به تو نداشت! گفت نامزدش برادرشو کشته! از حرف اون بود که تعجب کردم!
-چرا باید واسه تو درد دل کنه؟!
:دخترخاله ی صفاست!
ونداد که کاملاً معلوم بود مجاب نشده اومد کنارم نشست.
پرسیدم:چه خبر؟!
:خبری که مربوط به تو باشه نیست!
- نگفتی اسم خواهرزاده ات چیه؟!
:گیر دادی ها! یه بار پرسیدی گفتم به تو ربطی نداره!
- می خوام اسم برادرزاده امو بدونم!
:تو که می گفتی برادری نداری؟!
- داشتم بنده خدا جوون مرگ شد!
:آهان! برو از روح همون برادر بی وجودت بپرس!
- چه طور از این ورا؟
:یه سری ترجمه واسه ات آوردم. پس فردا باید آماده باشه ولی از اونجایی که تو همین یه نمه وقت خالیتو هم با این کار بی ربط پر کردی، زودتر آوردم که بتونی برسونیش.
-باشه.
:شب می یام خونه اتون و می شینی کامل قصه ی این دختر خانمو واسه ام می گی. اسمش چی بود؟
-من چه می دونم؟!
:نشستین سر میز و درد و دل کردین اونوقت نمی دونی اسمش چی بود؟!
-در و دل نکردیم! حالا برو بعداً واسه ات توضیح می دم!
ونداد نگاه شکاکی بهم انداخت و رفت.
یه ساعت از رفتن ونداد گذشته بود و داشتم به برگه هایی که باید ترجمه می شد نگاه می کردم که زنگوله در به صدا در اومد. سرمو به خیال اومدن یه مشتری یا صفا بلند کردم و دیدم بازم ونداده!
متعجب پرسیدم: کلاً شرکتو ول کردی به امون خدا هی می یای کشیک منو می کشی؟!
بدون توجه به سوالم پرسید: صفا کی می یاد؟
-چطور؟!
: تا کی اینجایی؟!
- منتظرم صفا بیاد. سال مادرشه امروز یه خرده دیرتر می یاد.
:آقاجون بیمارستانه!
وقتی ونداد این جمله رو گفت سرمو بلند کردم و مات صورتش شدم. نگاه ازم گرفت و گفت: یه زنگ بزن به صفا که بیاد، باید بریم!
-چیزی شده؟!
: زنگ بزن راه افتادیم می گم!
- ونداد!
ونداد نگاه ازم گرفت و با ته بغضی گفت: تموم کرده!
بازم گیج شدم! بازم نمی دونستم چه حسی دارم! بازم نمی دونستم باید ناراحت باشم یا بی تفاوت! پدربزرگم بود! درسته مستبد بود ولی تو بچگی خیلی وقتا رو می تونستم به یاد بیارم که منو می نشوند روی پاهاش و واسه ام قصه می گفت. تصویری نشست توی ذهنم! سرمو کشیده بود تو سینه اش و بهم گفته بود: آبان حلالم کن!
ونداد از جاش پاشد و بازومو گرفت و گفت: زنگ می زنی به صفا یا من زنگ بزنم؟
- کجا باید بریم؟
:بیمارستان.
-مگه نمی گی تموم کرده؟!
: خب؟ می خوان جنازه رو ببرن خونه باغ و بمونن بالاسرش و قرآن بخونن و از این جور مراسما! نمی یای؟!
-نمی دونم!
: ویدا و بچه اش نمی یان.
یه حال عجیبی شده بودم! عجب روزای نحسی بود! چرا همه چی پشت هم شده بود! تا می یومدی یه خبر رو هضم کنی یه فاجعه دیگه اتفاق می افتاد! یه خبر تکون دهنده دیگه می رسید به گوشت!
آرنجمو گذاشتم روی پیشخون و سرمو گرفتم تو دستام. بعد چند دیقه ونداد با یه لیوان آب اومد کنارم و گفت: اینو بخور. خودم الآن زنگ می زنم به صفا.
رفت بیرون و با تلفن حرف زد و اومد تو و گفت: صفا گفت کافه رو بسپریم به محمد! اینجاست؟!
سری تکون دادم و گفتم: اون پشته!
ونداد دوباره رفت تو آشپزخونه و بعد چند لحظه که اومد بیرون گفت: پاشو. پاشو دیر می شه. تازه مامانت هم خبر نداره هنوز!
وقتی همراه ونداد از کافه می زدیم بیرون اونقدر ذهنم درگیر بود که اصلاً بودن یا نبودن آرمانو فراموش کردم!

ترافیک عصبی ترم کرده بود. از لحظه ای که راه افتاده بودیم داشتم سیگار می کشیدم و فکر می کردم! اونقدر بهم ریخته بود ذهنم که نمی دونستم به کدوم قسمتش باید سر و سامون بدم. صدای ونداد منو از افکارم جدا کرد: خیال نمی کردم اینقدر از شنیدن خبر فوت آقاجون به هم بریزی!
بعد یه سکوت طولانی گفتم: اون روزی که نشست باهام حرف زد، آخرین لحظه بهم گفت سر فرصت بیا خونه باغ بشینیم با هم حرف بزنیم! فرصتی پیش نیومد!
-خیلی خوشحال بود از اینکه اجازه دادی حرفاشو بزنه. می گفت شاید نتونسته باشم از آبان حلالیت بگیرم ولی همون قدر که وایساده و دو کلوم باهام حرف زده یعنی شاید یه روزی ته دلش منو ببخشه!
:بخشیده بودمش! همون روز! قبل از اینکه سپیده بزنه! وقتی ذهنم بالاخره تونست خیانت ویدا رو باور کنه، دیدم حق داشته تو روم وایسه و وادارم کنه ویدا رو طلاق بدم! کاش هیچ وقت این جریانا پیش نمی یومد!
-موندم به مامانت چه جوری خبر بدیم! به اندازه کافی اعصابش متشنج هست!
:به بابام گفتین؟
-بیمارستانه اون. انقدر هم سیگار نکش الآن می خوای بری پیشش!
:ما چرا داریم می ریم بیمارستان؟! برو یهو خونه باغ دیگه! یا نه برو پیش مامانم!
-آتنا و احسان و ...
سکوت ناگهانی ونداد بهم فهموند که آرمان هم پیش مامانه و زنگ خطر واسه ام به صدا در اومد که پس آرمان هم می ره خونه باغ!
برگشتم سمت ونداد و پرسیدم: آرمان هم می یاد خونه باغ؟!
-نمی دونم!
تو فکر این بودم که با این همه فشار عصبی تحمل دیدن اونو دیگه ندارم که ونداد پرسید: چی کار کنم برم خونه باغ یا بیمارستان؟
-برو بیمارستان. کارا که تموم شد منو برسون دم ماشینم.
:نمی یای باغ؟!
-فکر نمی کنم!
: تا کی می تونی فرار کنی؟! فردا چی؟! تشیع جنازه نمی یای؟!بعدشم اونی که باید خجالت زده باشه و فراری تو نیستی!
-اونقدر فشار رومه که تاب دیدن اون عوضی رو دیگه ندارم! تا فردا هم یه کاریش می کنم!
:باید خودتو واسه شنیدن هر چیزی آماده کنی آبان!مریضی و مرگ آقاجونو! هستن کسایی که از چشم تو ببینن!
-من؟!
:تو این هفت سال خیلی غصه ی تو رو خورد! خیلی پیغوم داد که بری و ببینیش! متأسفم ولی تو این جور مواقع آدما علاقه دارن خشم و ناراحتیشونو سر یکی خالی کنن!
-دیوار کی از من کوتاه تر؟! آره؟! اولیشم لابد بابای تواِ!
:یا خاله پروین!
-برگرد ونداد! واقعاً تحمل شنیدن طعنه و کنایه رو ندارم! برگرد منو دم ماشینم پیاده کن!
ونداد خواست اعتراض کنه اما وقتی با تحکم ازش خواستم که برگرده حرفی نزد! شاید هم ترجیح داد اولین شب فوت آقاجون بی سر و صدا و بدون جر و بحث بگذره.
دم ماشینم وقتی خواستم پیاده شم گفت: احسان اس داده که راه افتادن سمت خونه باغ. برو خونه یه دوش بگیر و بخواب. خب؟!
سری به علامت باشه تکون دادم و دوباره گفت:آبان نری بشینی این سیگار و با اون یکی روشن کنی و هی با فکر و خیال خودتو داغون کنی ها!
-خدافظ
:اگه تونستم شب می یام خونه اتون.
-نیازی نیست! برو دیگه دیرت می شه.
ونداد که رفت نشستم پشت رل و استارت زدم. حوصله ی خونه رو هم نداشتم. نگاه پر از غم آقاجون یه لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی رفت! شاید این بار خدا باهام یار بود که درست چند روز قبل از رفتنش با هم حرف زده بودیم! شاید ونداد راست می گفت که اگه می رفت و نمی دیدمش یه عمر عذاب وجدانش بیچاره ام می کرد!
با یه سردرد و حالت تهوع افتضاح رسیدم خونه. دو تا مسکنو با هم خوردم و دراز کشیدم رو تخت. صدای آقاجون مرتب تو گوشم بود و چهره اش جلوی چشمم.
***
17 سالمه. دارم به خواسته ی آقاجون و البته علاقه ی خودم یه قسمت از جلوی ساختمون باغ رو گل کاری می کنم. عید نزدیکه و بنفشه ها و میناها رو اگه با سلیقه بکاری، باغچه نمای قشنگی پیدا می کنه!
آخرای کارمه که آقاجون می یاد و بالای سرم می ایسته و می گه: سلیقه ات خوبه ها!
نگاهش می کنم و لبخند می زنم. معمولاً کم پیش می یاد از چیزی تعریف کنه.
روی لبه ی سیمانی باغچه می شینه و می گه: سلیقه ات خوب نبود به ویدا دل نمی بستی!
سرخ می شم و سرمو می ندازم پایین! هنوز زوده واسه ام این حرفا! من هنوز خیلی کم سنم!
صداشو می شنوم که می گه: می دونی چرا دلم خواسته تو و ویدا با هم باشین؟! چون ویدا عین جوونی های آذردخته و تو عین جوونی های خودم!
برمی گردم و نگاهش می کنم. دلتنگ مادرجون شده انگار که زل زده به باغچه و اسمشو بعد مدتها به زبون آورده.
نگاه از باغچه می گیره و می گه: دوستش داری یا به خاطر تصمیم ما بزرگترا داری تن به این وصلت می دی؟!
اونقدر جوون هستم که روم نشه به آقاجون از عشق ویدا بگم! سرمو که می ندازم پایین از جاش بلند می شه و می یاد و دست می ذاره رو شونه ام و می گه: ویدا این باغچه رو ببینه خوشحال می شه! به اندازه ی آذر عاشق بنفشه است و فصل بهار!
***
عاشق بهار بود که زد و تموم روزامونو زمستونی کرد؟! هه!
یاد دلتنگی های آقاجون می افتم وقتی از مادرجون حرف می زد! یاد شکلاتایی که از تو جیبش در می آورد و به ما می داد! یاد وقتایی که می یومد تو باغ و مچ ما رو که داشتیم روی پوست درختا کنده کاری می کردیم می گرفت و حرص می خورد! اگه چند ماه پیش بود هرگز فکر نمی کردم با شنیدن خبر رفتنش اینقدر آشفته شم! همین چند هفته پیش بود که تو روی بابا وایساده بودم و مصر گفته بودم نمی خوام ببینمش!
ویدا با من چی کار کردی؟! تو و آرمان با من چی کار کردین که اونقدر پر کینه شدم که هیچ بخششی تو وجودم نموند؟!
خوابم برده بود که با تکون دستی از خواب پریدم. ونداد با چشمای پف کرده و سرخ و لباس مشکی بالای سرم وایساده بود. وقتی دید بیدار شدم یه لیوان آب رو گرفت سمتم و گفت:پاشو یک کم آب بخور، داشتی تو خواب گریه و ناله می کردی.
پاشدم نشستم و یه خورده از آب خوردم و به ساعت نگاه کردم. سه صبح بود! نگاهمو دوختم به چهره خسته ی ونداد و گفتم: کی اومدی؟!
-همین الآن.
:واسه چی اومدی؟ اونم با این وضع و با این خستگی؟
-بابات ازم خواست، حوصله آه و ناله شنیدن هم نداشتم. همین طور تحمل آرمانو!
:فردا تشییع جنازه است؟
-اوهوم!
: پس پاشو بخواب.
-فکر نمی کردم واسه آقاجون بشینی و گریه کنی!
نگاهش کردم که اشاره ای به قیافه ام کرد و گفت:اومدی خونه که تو تنهایی بشینی و خودتو خالی کنی؟!
-فکرش از سرم بیرون نمی ره!
:خوبه که قبل رفتنش تونست ببیندت.
-عذاب وجدانی ندارم! اما حسرت چرا!
:حق داری!
ونداد اینو گفت و تکیه اش رو از دیواری گرفت اومد کنارم روی تخت نشست و شروع کرد با دستاش بازی کردن و بعد یه خرده تعلل گفت:می دونی آخرین حرف آقاجون چی بوده؟!
منتظر نگاهش کردم تا ادامه بده. سرشو بالا آورد و زل زد تو چشمام و گفت:باغو واسه تو گذاشته! گفته به آبان بگین اگه دوست داشت اون باغ و با تموم خاطرات بد و خوبش آتیش بزنه و اگه دلش خواست آبادش کنه. سند محضریش دست وکیل باباته!
بغض بدی گلومو گرفته بود! دستمو بردم پاکت سیگارو از روی پاتختی بردارم که ونداد پیش دستی کرد و برش داشت و از جاش پاشد و گفت: دردی که تو دلته با دود این از بین نمی ره! همون بشینی گریه کنی سبک تر می شی!صبح ساعت 8 باید خونه باغ باشیم. شب به خیر!

تا نزدیکای صبح بیدار بودم و هر کاری می کردم خوابم نمی برد. انگار تازه چشمام گرم افتاده بود که یکی تکونم داد. چشم باز کردم و دیدم باباست! نیم خیز شدم و با هول پرسیدم: چی شده؟!
ذهنم اونقدر خسته و درگیر بود که واسه یه لحظه مرگ آقاجون رو فراموش کرده بودم. بابا نگاه عمیقی به قیافه ام انداخت و گفت: پاشو باید بریم خونه باغ. ونداد هم آماده است.
دستی به صورتم کشیدم و خواب آلود از جام پاشدم و پشت سر بابا از اتاق رفتم بیرون. ونداد حاضر و آماده نشسته بود روی مبل و زل زده بود به روبروش. وقتی اومد بیرون نگاه از روبرو گرفت و خیره ی صورتم شد و سلام کرد و پرسید:مطمئنی می خوای بیا؟!
-تشییع جنازه ی آقاجون شرکت نکنم؟!
:چی بگم؟
-واسه خاطر بابات و خاله می گی؟!
:واسه خاطر ویدا و آرمان هم می گم!
- وقتی برگشتن که بمونن تا ابد نمی شه ازشون فرار کرد!کاری به کارشون ندارم!
:خود دانی!
-نیام مامانم دیگه اسممو نمی یاره!
:پس حاضرشو که بریم.
آماده که شدم از بابا پرسیدم:از خونه باغ قراره کجا بریم؟
-بهشت زهرا.
:خب پس دیگه دلیلی نداره بریم خونه باغ که.
-همه اونجان. تا بخوان راه بیافتن سمت بهشت زهرا می شه ظهر!
نگاهی به ونداد که نگاهم می کرد انداختم و گفتم: برین شما. من می یام بهشت زهرا. فقط دارین راه می افتین به من خبر بدین.
بابا متفکر نگاهی بهم انداخت و گفت: مطمئنی؟!
سرمو انداختم پایین و گفتم: نمی خوام بعد 7 سال اولین جایی که اون دو تا رو می بینم اون خونه باغ باشه!
بعد رفتن بابا و ونداد نشستم روی مبل و زل زدم به دیوار سفید روبروم. عین یه پرده سینما بود که صحنه های زندگیم رو نشون می داد.
***
برای بار هزارم رفتم باغ و دم پله های ساختمون وایسادم و دارم آقاجونو صدا می زنم اما این بار به جای آقاجون دایی می یاد بیرون. توقع دیدنش رو اون وقت روز و اون جا ندارم! کاملاً معلومه که از دیدنم و بودنم عصبی و کلافه است. پله های جلوی ساختمونو می یاد پایین و می ایسته تو صورتم و می گه: چی می خوای اینجا آبان؟!
-با آقاجون کار دارم!
:در مورد چی؟!
-کارش دارم!
:در مورد خودت و ویدا؟! مگه ویدا دختر آقاجونه؟!
-نه ولی اونه که داره در موردش تصمیم می گیره! اونه که می خواد ما جدا شیم از هم!
:منم همینو می خوام! چند باره تا حالا اینو بهت گفتم؟! چرا حرف گوش نمی دی آبان؟!
-حرفی که از سر زوره تو کت من نمی ره!
:کتک چی؟!
-بزنین! هر بلایی خواستین سر من بیارین! ولی من بی خیال ویدا نمی شم!
دایی با دستاش محکم هولم می ده که باعث می شه یه قدم برم عقب و در همون حال می گه: برو بچه! برو نذار رومون تو روی هم باز بشه! برو نذار یه بلایی سر خودت و خودم بیارم! برو خودم به اندازه کافی دارم از این رسوایی می کشم تو دیگه نمک نشو به زخم! برو آبان!
صدای هوارم بلندتر از صدای فریادای داییه! داد می کشم: من خود زخمم دایی! نمی بینی؟! نمی بینین چی به روز من دارین می یارین شماها؟! آقاجون! چرا نمی یاین بیرون؟!
دایی می خواد بیاد سمتم که صدای آقاجونو می شنویم. بالای پله ها وایساده و با اخم زل زده به ما. آروم از پله ها می یاد پایین و می پرسه: چه خبره باز؟!
دایی عصبی به من اشاره می کنه و می گه: از این زبون نفهم بپرس!
زل می زنم تو چشمای آقاجون و می خوام حرفی بزنم که رو به دایی می گه: تو برو!
دایی ناراضی از اینکه مجبوره ما رو تنها بذاره، می ره تو ساختمون. آقاجون می یاد سمتم و مچ دستمو می گیره و می گه: بیا کارت دارم.
دنبالش کشیده می شم و می برتم سمت همون قسمتی از باغچه که چند سال پیش خودم دم عید گلکاریش کرده بودم و می گه: می بینی؟! هیچی از گلایی که اون روز کاشتی نمونده! خوب نگاه کن! حتی اثری هم ازشون نیست! تو هم همین خاکی! همین باغچه! همین باغ! بمونی به پای این بذرایی که ریختم تو وجودت نابود می شی، خشک می شی! آبان! بذر عشقی که اشتباهی تو وجودت پاشیدم باید از بین بره! می خوام خودت این کار رو بکنی! حقت این زندگی نیست! حقت نیست عشقی رو تو وجودت داشته باشی که از ریشه می خشکوندت! برو عشقی رو پیدا کنه که واسه ات مثل یه درخت استوار باشه! هنوز جوونی! هنوز می تونی از نو شروع کنی! برو پسرم نذار زیر غم و سنگینی گناهی که در حقت کردم له بشم! بذار ببینم دوباره بلند شدی! بذار ببینم دوباره عاشق شدی! بذار قبل مردنم ببینم که راه درستو پیدا کردی!
***
دو ساعتی از رفتن ونداد و بابا گذشته بود که موبایلم زنگ خورد. ونداد بود و گفت داره می یاد دنبالم که با هم بریم بهشت زهرا.
منتظر نشستم تا بیاد. با صدای زنگ در از جام پاشدم و پالتومو پوشیدم و لحظه ای که اومدم برم بیرون خودمو تو آیینه دیدم. آخرین باری که لباس مشکی پوشیده بودم واسه آرمان بود! واسه مرگ آرمان! چهل روز! سعی کرده بودم اونو تو وجودم، توی ذهنم و توی افکارم بکشم!
صدای بوق ماشین ونداد منو به خودم آورد. وقتی نشستم تو ماشین سلام کرد و بدون حرف راه افتاد. خیلی به هم ریخته بودم!دلم نمی خواست مجبور باشم آرمانو ببینم! داشتم از موقعیتی که توش بودم زجر می کشیدم اما هیچ راه فراری هم پیدا نمی کردم! نزدیکای بهشت زهرا بودیم که ونداد گفت:بابات با بابام حرف زده.
-هه! باید بگم خدا رو شکر الآن؟! حتی یه ذره هم نگرون واکنش بابات یا هر کس دیگه ای نیستم! آقاجون تو عذاب وجدان خودش زجر کشید نه از دوری من! اینو به هر کسی که دهن وا کنه و بخواد منو محکوم کنه هم می گم!
:پس واسه چی از لحظه ای که نشستی تو ماشین دستات این جوری عصبی داره می لرزه!
-دلم نمی خواد آرمانو ببینم!
:قرار نیست بشینی باهاش گل بگی و گل بشنفی!
-حتی یه ثانیه هم نمی خوام چشمم به قیافه اش بیافته!
:ویدا چی؟!
-چی؟!
:گفتی نمی خوای آرمانو ببینی! ویدا رو دیدن خیلی برات ناخوشایند نیست؟!
جوابی نداشتم بهش بدم. حق داشت! نمی دونم چرا اما ته دلم یه صدایی می گفت که از دیدن ویدا خوشحال هم می شم! می خواستم ببینمش و ببینه که شکستنش رو دارم می بینم! می خواستم ببینه که بدون من خوشبخت نشده! می خواستم منو ببینه و یادش بیاد که چقدر بیشتر و محکم تر از آرمان دوستش داشتم! می خواستم منو ببینه و حسرت بخوره!
ونداد ترمز کرد و ماشین وایساد و ترمز دستی رو هم کشید بالا و گفت: پیاده شو رسیدیم!
از لحنش معلوم بود که از سکوتم برداشت دیگه ای کرده! نه موقعیتش بود و نه حوصله اش که بخوام توجیهش کنم!

جلوی غسالخونه شلوغ بود. بابا رو تونستم تشخیص بدم و به ونداد نشونش دادم و گفتم: اونجان.
سری تکون داد و راه افتادیم. هنوز بهشون نرسیده بودیم که بابا متوجه امون شد و اومد سمتمون و همون جوری که مچ دستمو می گرفت به ونداد گفت: تو برو الآن ما می یایم.
ونداد که رفت بابا منو چند قدم برد اونورتر و گفت:آبان یه خواهشی ازت دارم! خیال کن آرمان اینجا نیست! ندیده اش بگیر! نمی خوام دعوا راه بیافته! می فهمی چی می گم؟! نمی خوام آبروریزی بشه! می شنوی آبان؟!
وقتی سرمو به علامت مثبت تکون می دادم خودم هم زیاد مطمئن نبودم که بتونم در مقابل آرمان رفتارمو کنترل کنم! همراه بابا رفتیم پیش آقایونی که منتظر بودن تا جنازه رو تحویل بگیریم و ببریم به خاک تحویل بدیم!دایی اولین آشنایی بود که دیدمش! گریه نمی کرد اما مغموم نشسته و زل زده بود به روبرو. احسان و شوهر خاله پروین هم یه گوشه وایساده بودن و داشتن حرف می زدن. دوست، آشنا و خیلی از آدمایی که هفت سال تموم ازشون فرار کرده بودم رو می شد تو جمعیت دید! رفتم جلوی دایی و سلام کردم و گفتم:تسلیت می گم!
سرشو با تعلل آورد بالا و نگاهشو دوخت به چشمام و بعد از جاش پاشد و آروم اومد جلو و زیر گوشم گفت:شانس آوردی که چند روز پیش اون پیرمرد به هر جون کندنی بود تونست چهار کلوم باهات حرف بزنه والا الآن به چه رویی می خواستی بیای بالای سر جنازه اش اشک بریزی و واسه اش سیاه بپوشی؟!
ونداد آروم بازوی باباشو گرفت و کمی بردش عقب. دایی این بار با صدای بلندتری گفت:تو! تو و اون داداش بی شرفت و اون دختر بی شرفتر خودم پدرمو از ما گرفتین! از غم شماها دق کرد و مرد!
بابا دستمو کشید و گفت: بیا اینور آبان!
کارد می زدی خونم در نمی اومد! باید جوابشو می داد. لب وا کردم که چیزی بگم بابا دستشو گذاشت جلوی دهنم و گفت:آبان خواهش می کنم!
به زور خودمو از دست بابا خلاص کردم و رفتم جلوی دایی و گفتم: اگه با هوار کشیدن سر من خالی می شین عیبی نداره! راحت باشین! ولی یه چیزیو یادتون نره! آقاجون از عذابی که به دامن من انداخته بود زجر می کشید نه از ندیدن من!
دست دایی که نشست رو صورتم سرمو برگردوند به سمت چپ و تو همون لحظه چشمم افتاد به آرمان! برای یه لحظه خشک شدم! برای یه لحظه انگار دنیا وایساد! دوباره برگشتم سمت دایی و این بار بدون اینکه بخوام یه لبخند نشست رو لبم و گفتم: یه چیزی دیگه رو هم یادتون باشه! من برادری ندارم!
اینو اونقدری بلند گفتم که تو اون شلوغی به گوش آرمان برسه!
ونداد باباشو بی خیال شد و اومد زیر بازوی منو گرفت و کشیدم یه سمت دیگه و گفت: آبان تو رو قرآن! بهت که گفته بودم اینا قراره شر و ور بارت کنن! تو چرا پر به پرشون می دی؟!
جوابشو ندادم. اونقدر فشار روم بود که احتمالاً اگه دهن وا می کردم جز هوار چیز دیگه ای ازش بیرون نمی اومد!
از جمعیت فاصله گرفتم و بدون توجه به نگاه های نگرون بابا که دنبالم بود یه سیگار روشن کردم و شروع کردم به قدم زدن! دیگه جمعیت جلوی غسالخونه رو نمی دیدم. نشستم روی یه نیمکت و دستامو باز کردم و گذاشتم رو لبه ی تکیه گاهشو سرمو تا جایی که می تونستم بردم عقب و زل زدم به آسمون. ابری بود. احتمالاً می خواست بباره! بارون خوب بود اما دیگه دوستش نداشتم! خیلی وقت بود زیرش راه نرفته بودم!
***
تو خونه باغ نشستیم و داریم چایی می خوریم. بیرون بارونه. خیلی شدید نیست. نم نم می باره اما معلومه که تا چند ساعت دیگه شدید هم می شه. بلند می شم و می رم زیرگوش ویدا می گم: دوست داری بریم قدم بزنیم.
بر می گرده نگاهم می کنه و می گه: تو این بارون؟!
-مزه اش به همین بارونه دیگه!
:سرما می خوریم!
-پاشو تنبل! بهونه نیار! هوا که سرد نیست!
دستشو می کشم و وادارش می کنم از جاش پاشه! دو ماهه که عقد کردیم و توی این دو ماه اونقدر درگیر درسام بودم که خیلی نتونستیم با هم باشیم.
داریم از در می ریم بیرون که ونداد با شیطنت می گه:کفترای عاشق مراقب باشین پراتون خیس نشه که نتونین بپرین!
چشمکی بهش می زنم و می ریم بیرون. فقط من حرف می زنم و می گم و می گم و ویدا کم حرف و ساکت کنارم راه می یاد. تو اون لحظه های عاشقونه یه درصد هم به ذهنم خطور نمی کنه که قراره تا ابد پروازو یادم بره! حتی یه لحظه هم به خیالم نمی رسه که دارم به زور پاهای ویدا رو هم قدمم می کنم و علاقه ای به همراهیم نداره! اصلاً به ذهنم هم نمی رسه که وقتی دارم از فرداهای با هم بودنمون حرف می زنم داره تو خیالش نقشه های با آرمان بودنش رو طراحی می کنه!
***
یه صدایی شنیدم و حضور کسی رو کنارم حس کردم. به خیال اومدن بابا یا ونداد گفتم: می خواد بارون بیاد! بارونو دوست ندارم! دلم نمی خواد خیس بشم!
- قدیما اینو نمی گفتی! عاشق بارون بودی! عاشق راه رفتن زیرش!
با صدای آرمان اونقدر شوکه شدم که حتی توان تکون دادن سرمو و نگاه کردن بهش تو وجودم از بین رفت!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 226
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,077
  • بازدید ماه : 18,035
  • بازدید سال : 145,138
  • بازدید کلی : 11,642,278