close
مجتمع فنی تهران
رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت هشتم
loading...

رمان فا

سه روز از آخرین روزی که بهار رو دیدم گذشت. توی اون سه روز ونداد رو هم ندیدم. درگیر کارای مراسم آقاجون بود لابد که حتی یه زنگ هم بهم نمی زد! یعنی…

رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1297 سه شنبه 27 اسفند 1392 : 10:23 نظرات ()

سه روز از آخرین روزی که بهار رو دیدم گذشت. توی اون سه روز ونداد رو هم ندیدم. درگیر کارای مراسم آقاجون بود لابد که حتی یه زنگ هم بهم نمی زد! یعنی ترجیح دادم این جوری فکر کنم تا اینکه بخوام پیدا نشدن سر و کله اش رو به پای قهرش بذارم!
سر کلاس آموزشگاه بودم و داشتم از بچه ها امتحان می گرفتم که موبایل ویبر خورد. نگاهی به گوشی انداختم. اس داشتم و شماره ناشناس بود: سلام آقا آبان. من بهار هستم. می خواستم راجع به کلاس زبان صحبت کنم.
اس دادم: سلام من الآن آموزشگاه هستم. اگه می یای آدرس و اسم آموزشگاه رو بنویسم.......................................................................

جواب داد: ممنون می شم.
آدرس رو براش فرستادم و نشستم پشت میزم. همه ی ذهنم رفت پیش حرفای ونداد! یه جورایی بهش حق می دادم نگرون باشه. می دونستم اشتباهات گذشته ام چشمشو ترسونده. می دونستم رفتاراش به خاطر دوست داشتن منه. ولی خب به نظرم داشت زیاده روی می کرد! اونقدر که اون به من سخت می گرفت بابام باهام کاری نداشت!
به ساعت نگاهی انداختم. وقت کلاس تموم شده بود. از جام پاشدم و گفتم:وقت تموم شد. برگه هاتونو بیارین.
بعد کلاس رفتم تو اتاقی که مخصوص استراحت استادها بود. همون جوری که یه لیوان چایی می خوردم شماره بهار رو توی گوشیم سیو کردم و بهش زنگ زدم. بعد چند تا بوق برداشت و سلام کرد و گفت:تو ماشینم دارم می یام سمت آدرسی که دادی.
-می تونی پیداش کنی؟ خیلی سرراسته.
:پس می رسم تا چند دیقه دیگه.
-تصمیمتو گرفتی؟
:در واقع تصمیمو صفا گرفت! انقدر گفت که ترجیح دادم بیام بشینم سر کلاسا و اگه تونستم تحمل کنم ادامه بدم!
-خوبه! منتظرم.
:مرسی. دارم می یام.
داشتم با یکی از همکارام صحبت می کردم که ضربه ای به در زده شد. برگشتم و دیدم بهار وایساده دم در اتاق. از جام پاشدم و رفتم سمتش و بعد سلام و احوال پرسی گفتم: ایشون همکارم آقای نیازی هستن. یه آزمون تعیین سطح می دی و معلوم می شه که من استادت می شم یا نه!
لبخندی زد و گفت:بله استاد!
استاد گفتنش دقیقاً مثل همون روز توی کافه بود! با آقای نیازی سلام و احوال پرسی کرد و وقتی نشست روی صندلی گفتم: کلاس من شروع شده. نتیجه رو بهم خبر بده. باشه؟
سری به علامت مثبت تکون داد و من رفتم سر کلاس. یه ساعت بعد بهار در زد و ازم خواست برم بیرون. یه الآن می یام به بچه ها گفتم و از کلاس خارج شدم و پرسیدم: چی شد؟
بهار برگه ای رو نشونم داد و گفت:فکر کنم شاگرد شما باشم استاد!
-خوبه.
:باید از فردا بیام درسته؟
-آره ساعت شیش شروع کلاسه.
:پس می بینمتون استاد!
لبخندی زدم و گفتم: بمونی نیم ساعت دیگه دارم می رم می تونم برسونمت.
-می خوام برم پیش صفا.
سری به علامت تأیید تکون دادم و خداحافظی کرد و رفت. ته دلم خوشحال بودم از اینکه افتاده تو کلاس من! هر چند که خیلی هم اتفاقی نبود و از آقای نیازی این خواهش رو کرده بودم!
ساعت ده بود و پشت رل داشتم می رفتم سمت خونه که موبایلم زنگ خورد. ونداد بود! الو که گفتم گفت: علیک سلام!
-سلام!
:معلوم هست کجایی تو؟!
-دارم از آموزشگاه می رم خونه!
:فقط زنگ زدم بگم یه وقت ناپرهیزی نکنی یه زنگ به مامانت بزنی ها! من که گور بابام!
-دو بار دیروز زنگ زدم گوشیشو جواب نمی داد!
:اون حواس نیست، می تونستی به آتنا یا آفاق زنگ بزنی!
-باز تو معلم اخلاق شدی؟!
:معلم اخلاق نیستم! مامانت گفت زنگ بزنم ببینم زنده ای، مرده ای، نفس می کشی یا نه!
-بهش بگو زنده ام، نفس می کشیم و منتظرم برگرده خونه چون از بس تخم مرغ و نیمرو خوردم همه جا رو زرد و سفید می بینم!
:همینم مونده این جمله رو به عمه بگم! تو که دم دستش نیستی، سر منو از تنم جدا می کنه! فردا هفت آقاجونه. ساعت 4 تا 6 تو همون مسجد مراسمه. شب هم شام می دیم. مامانت گفت حتماً باید باشی! دیگه خود دانی! کاری نداری؟!
-چرا دارم! چه خبر؟!
:از چی؟!
-از خونواده ی سهیل! تهدید جدیدی نکردن؟!
:خفه شو برو خودتو مسخره کن!
-جدی دارم می گم! یه آمار بده ببینم دور و ورم چه خبره! مثلاً بهار امروز کجاها رفته، خونواده اش چه کارایی انجام دادن، خونواده ی سهیل چه اقداماتی واسه نجات برادرشون کردن، من چند بار رفتم دستشویی!
-فردا که می بینمت! همون موقع درستت می کنم! خدافظ!
تماس قطع شد. لبخندی زدم و گوشی رو گذاشتم روی صندلی بغل راننده و دور زدم رفتم سمت خونه باغ. مامان حق داشت. تو این شرایط باید بیشتر پیشش می بودم.

 

ماشین رو تا دم ساختمون باغ بردم و پارک کردم. وقتی رسیدم پشت در سالن صدای جر و بحثی می یومد. دو به شک بودم در رو باز کنم یا نه که زن دایی در ایوون رو وا کرد و از دیدنم جا خورد! سلام کردم و دیدم چشماش پر اشکه! پرسیدم:طوری شده؟
نگاهشو دوخت بهم و سری به تأسف تکون داد و از کنارم رد شد و رفت تو محوطه. رفتم توی هال و آروم سلام کردم.
وضعیت خونه کاملاً غیرطبیعی بود.
بابا ساکت و در هم یه گوشه نشسته بود. دایی و آرمان وسط هال با یه خشم واضح تو صورتشون وایساده بودن! ونداد هم که یه سمت دیگه ایستاده بود و سیگار می کشید!
ویدا هم روی پله ها نشسته بود و قیافه اش از بقیه دمغ تر!
ونداد با دیدن من اومد جلو و پرسید: این جا چی کار می کنی؟!
یه بار دیگه نگاهمو روی بقیه چرخوندم و آخر سر از ونداد پرسیدم: مامانم کجاست؟
با سر به بالا اشاره کرد و گفت: تو اتاق آخری!
رفتم سمت پله ها و اومدم از کنار ویدا رد بشم که شنیدم دایی به ونداد تشر زد: تو خبرش کردی بیاد؟!
برگشتم سمتشون و متعجب زل زدم بهشون! ونداد هم عصبی براق شد: خبر کردنی در کار نبوده! اومده دلخوری عمه رو رفع و رجوع کنه! هر چند که بودنش هم خیلی نابه جا نیست! آبان دوست داری بدونی اینجا چه خبره می تونی باشی و بشنوی!
دو تا پله ی بالا رفته رو برگشتم و پرسیدم: چی شده؟!
بابا زیر لب یه استغفرالله گفت و روی مبل جا به جا شد! اخم توی صورتش و اینکه نگاهم نمی کرد خیلی آزارم می داد. برگشتم سمت ونداد و با تحکم پرسیدم: چی شده ونداد؟!
ونداد عصبی شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: من نمی دونم! از این دو تا بپرس!
دقیقاً متوجه نشدم منظورش از این 2 تا یعنی کیا ولی می تونستم حدس بزنم به آرمان و ویدا اشاره می کنه.
برگشتم سمت دایی گفتم: می گید چی شده یا نه؟!
دایی عصبی یه قدم اومد جلو، ونداد هم پرید وسط و بابا هم از جاش پاشد! بوی دعوا که چه عرض کنم بوی جنگ می یومد! دایی از عصبانیت چند تا نفس از دماغش داد بیرون و از بین دندونای فشرده اش گفت: به ویدا وعده دادی که اگه برگرده می گیریش پس کو؟!
-چی؟!
چی رو چنان بلند گفتم که فکر کنم خودم تا مرض سکته رفتم و بقیه تا مرز کر شدن!
به فاصله چند ثانیه مامان بالای پله ها ظاهر شد و گفت: آبانو کی خبر کرده؟! تو چرا اومدی اینجا؟!
بی توجه به مامان برگشتم سمت دایی و با اخم پرسیدم: من چی کار کردم؟!
- برای چی آبان؟! اینا که گورشونو گم کرده بودن! حتماً باید زهرتو می ریختی؟! نشستی پای دختر بی شرف حروم لقمه ی من که اگه طلاق بگیره و برگرده می گیریش و وقتی فهمیدی طلاق گرفته، آب ریخت روی آتیشت و آروم شدی و بی خیالش؟! نگفتی این دختر با یه بچه چی کار باید بکنه بعد طلاق؟!
-کی این مزخرفات رو گفته؟!
کسی جواب نداد. بلندتر گفتم:پرسیدم کی این چرت و پرتا رو سر هم کرده!
نگاه دایی رفت سمت آرمان! زل زدم به چشماش و پرسیدم: من زیر پای زنت نشستم؟! من ازش خواستم طلاق بگیره؟! بازی جدیدتونه؟!
بابا اومد جلو بازومو کشید و گفت: بیاین بشینین حرف بزنیم معلوم شه کی داره این وسط دروغ می گه!
دستمو کشیدم و گفتم: دادگاه تشکیل دادین ببینین مقصر طلاق این دو تا کیه؟! دیواری هم کوتاه تر از من گیر نیاوردین و تقصیرا رو انداختین گردن من؟!
دایی عصبی داد کشید: پس برادرت چی می گه؟!
-من برادری ندارم!
:آرمان چی می گه آبان؟! واسه چی زنگ می زدی به ویدا؟! واسه چی این همه سال بی خیالش نشدی؟! برای چی تا لحظه ای که طلاق بگیرن و جدا بشن سایه اتو انداخته بودی رو سر زندگیشون؟!
-کی این اراجیفو سر هم کرده؟!
صدای ویدا اومد که با ناراحتی گفت: آرمان!
برگشتم سمتش! عملاً داشتم کنترل اعصابم رو از دست می دادم! وقتی نگاه منتظرم رو دید اومد پایین و روبروم وایساد و گفت: توهم اینو داره که من با تو در تمام این مدت رابطه پنهونی داشتم! می گه به خاطر آبان بوده که اومدی ایرون و 2 سال مخفیانه زندگی کردی! شیش ماه بعد رفتنمون این توهم زد به سرش که من دارم بهش خیانت می کنم!
آرمان براق شد سمت ویدا و گفت: خفه شو! توهمی در کار نیست! خود کثافتت هم خوب می دونی!
از عصبانیت چیزی که شنیده بودم نفسم بالا نمی یومد. حس می کردم گوشام از حرارت داره می سوزه! گر گرفته بودم! رفتم سمت آرمان و یقه اش رو گرفتم و هولش دادم و چفتش کردم به دیوار و از لای دندونای از عصبانیت چفت شدم با حرص گفتم: داری بهونه می تراشی واسه گندی که به زندگی خودت و زنت و بچه ات و من زدی؟! داری می گی من باعث شدم زنت ازت طلاق بگیره؟! داری انگ خیانتی که خودت در حق من کردی به من می چسبونی؟! تو مریضی آرمان! حقش بود همون 7 سال پیش می کشتمت! کثافت روت شده اومدی این اراجیفو سر هم کردی؟!
-تو تا آخرین روز ویدا رو می خواستی! به زور اومدی محضر طلاقش دادی! با اینکه می دونستی دلش با منه و منو می خواد و بهت پشت کرده باز هم دوست داشتی داشته باشیش!
:احمق بودم! بچه بودم! کور بودم! بی لیاقتی اون عوضی رو نمی دیدم! نمی خواستم خریتمو باور کنم! ولی چرا خیال کردی می تونی منو هم ردیف خودت و اون قرار بدی؟! چی با خودت فکر کردی؟! گفتی می یای این چرندیاتو ردیف می کنی که طلاق دادن زنت و ول کردن اون با یه بچه رو توجیه کنی و برگردی به خونواده؟!
ونداد اومد جلو و دست گذاشت روی دستم که گیر یقه ی آرمان بود و گفت: آبان!
بی توجه به اون تو صورت آرمان توپیدم: فکر کردی منم به پست فطرتی تو و اون عوضیم؟! فکر کردی منم همون راهی رو می رم که شما دو تا انگل رفتین؟!
آرمان تکونی به خودش داد تا از زیر دستم خلاص بشه و در همون حال گفت: می دونم که این کار رو کردی! می دونم والا دلیلی نداشت ویدا بعد شیش ماه سر ناسازگاری بذاره! دلش قرص عشق تو بود که با من نساخت!
محکم تر کوبیدمش به دیوار و با حرص گفتم: چوب بی وجدانی و خیانتش رو می خورد که نتونست باهات خوشبخت بشه! افکار مالیخولیاییت از خیانتی که در حق برادرت کردی می یاد کثافت! تو عذاب وجدان گناه خودت غرق شدی که خیال کردی زنی رو که با خیانت به برادرت به دست آوردی به خاطر خیانت از دست دادی! البته حق هم داری! پیش خودت فکر کردی وقتی ویدا می تونه به خاطر تو خیانت کنه چرا برای بار دوم نتونه این کار رو بکنه! فقط موندم چرا یه سر قضیه رو به من ربط دادی؟!
دوباره ونداد دستمو کشید و گفت: آبان ولش کن! یه چرتی پرونده! خودش نمی فهمه چی می گه!
دوباره رو کردم به آرمان و گفتم: ببین آرمان یه بار قبلاً تو این خونه بهت گفتم دور و ور من و ویدا نگرد! امروز دارم بهت می گم تو و اون عوضی دور و بر من نپلکین! می شنوی چی می گم؟! کاری نکن کار درستی که 7 سال پیش باید انجام می دادم رو امسال تموم کنم! نذار خونتو بریزم! برو خودتو درمان کن!
بابا اومد جلو و بازومو گرفت و گفت: آبان!
یقه ی آرمان رو ول کردم و زل زدم به چشمای بابا و پرسیدم: فقط یه سوال! می خوام بدونم چرت و پرتایی که این سر هم کرده بود رو باور کردین؟!
-بیا بشین با هم حرف می زنیم!
:باور کردین؟!
-نه!
:پس چی؟! اون نگاه چی بود وقتی اومدم تو؟!
- آبان! حرفای این پدرسگو باور نکردم! بیا بشین با هم حرف می زنیم!
دستمو کشیدم عقب و رفتم سمت در و قبل از اینکه برم بیرون رو به دایی گفتم: پای دخترت و پدر نوه ات رو از زندگی من بکش بیرون! والا مجبور می شم خودم این کارو بکنم!
هنوز از در نرفته بودم بیرون که صدای مامان رو شنیدم که با التماس می گفت: طاهر نذار بره! نذار این جوری بشینه پشت فرمون!
قبل از اینکه بابا بخواد به خودش بیاد نشسته بودم تو ماشین و داشتم دنده عقب می رفتم تا از اون باغ نحس که هر وقت پامو توش گذاشته بودم یه بلایی سرم نازل شده بود دور شم!

توی هال روی کاناپه دراز کشیده بودم. پاهام روی دسته ی مبل و ساعدم روی چشمام بود. یه سیگار بین انگشتام داشت دود می شد. اونقدر شاکی و عصبی و ناراحت بودم که کارد می زدی خونم در نمی اومد!
تا خود خونه رو حرص خرده بودم و به زنگایی که به گوشیم می خورد اهمیتی نمی دادم. آخرش هم مجبور شدم گوشیو خاموش کنم.
صدای باز شدن در اومد. بدون اینکه دستمو از روی چشمم بردارم گفتم: ونداد اگه اومدی چرت و پرت بگی و نصیحت کنی اصلاً الآن وقتش نیست!
سلام بابا از جا پروندم! تا حالا پیشش سیگار نکشیده بودم! می دونست که می کشم اما به احترامش ترجیح می دادم این کار رو جلوش انجام ندم! نگاهش از سیگار بین دستام آروم اومد سمت صورتم و زل زد به چشمام.
سیگار رو توی زیرسیگاری خاموش کردم و از جام پاشدم. از اون هم دلخور بودم! از کنارش رد شدم و رفتم توی آشپزخونه و کتری رو آب کردم. داشتم با کبریت زیر گازو روشن می کردم که اومد، پشت میز کوچیک وسط آشپزخونه نشست و گفت: بشین کارت دارم .
بدون اینکه نگاهش کنم نشستم و سرمو انداختم پایین. گلوشو صاف کرد و گفت:اگه دوست نداشتیم امشب اونجا باشی واسه این بود که این جوری بهم نریزی! واسه این بود که می دونستم اون پسره داره چرت و پرت می گه! نمی خواستم ذهنت درگیر یه سری حرفای بیخود بشه! چی فکر کردی با خودت؟! که چون اونجا نشستم و اخم کرده و تو هم هستم، باورش کردم؟! من پسر خودمو نمی شناسم؟! نمی بینم که چه جوری داری زندگی می کنی؟! اعصابم به هم ریخته بود چون قبل اینکه بیای داشتیم با داییت و آرمان داد و بیداد می کردیم! اعصابم خرد بود چون داشتم می دیدم دوباره داره یه شر جدید به پا می شه!هر کدوم اونا یه چیز می گن! آرمان می گه ویدا تو تموم این سال ها مرتب اسم تو رو می آورده و اینکه تو بهش وعده ی زندگی و عشق دادی! به ویدا می گیم واسه چی این چرت و پرت ها رو تحویل آرمان می دادی، می زنه زیر گریه و می گه من نگفتم اینا توهم خودشه!
داشتم با انگشتم روی سطح میز حرکت می دادم که بابا دستشو گذاشت روی دستم و گفت: آبان منو ببین.
سرمو بلند کردم و چشم دوختم به چشماش. چند ثانیه ای نگاهم کرد بعد گفت: به جان خودت که برام خیلی عزیزی یه لحظه هم بهت شک نکردم! دلم نمی خواد این جوری فکر کنی!
-مهم نیست!
:مهمه! واسه من مهمه!
-مهم این نیست که کی چی فکر کرده! مهم اینه که من حوصله ی یه بساط جدید رو ندارم! به قرآن خسته ام! به خدا دیگه نمی کشم! دارم دیوونه می شم! من اگه قرار بود با همچین وعده ای اون دختره ی عوضی رو بکشونم ایران دیگه نمی ذاشتم بره اصفهان دو سال تموم یواشکی زندگی کنه! من اگه...
-چیو داری توضیح می دی آبان! بهت می گم یه چرتی گفتن دو تاییشون! منو چرا داری توجیه می کنی وقتی خودم می دونم یه مشت مهملاته!
:چی کار کنم که این جریان تموم بشه؟! چی کار کنم که دیگه چشمم به چشم اینا نیافته؟!
- خودم این جریانو از نطفه خفه می کنم آبان. بهت قول می دم.
سرمو در کمال ناباوری به دو طرف تکون دادم و بابا گفت: دارم بهت قول می دم. نمی گم شاید دیگه تنشی بینتون نباشه ولی نمی ذارم این قضیه ی جدید اذیتت کنه! نمی ذارم دیگه کسی حرفی بزنه. اگه لازم باشه جفتشونو می فرستم برن پیش روانپزشک! بهت قول می دم!
از جام پاشدم و زیر کتری رو روشن کردم و دوباره نشستم سر جام. بابا گفت: جریان باغو ونداد بهت گفته دیگه؟
نگاهش کردم که بیشتر توضیح بده. ادامه داد:سندش دست رحمانیه. می خوای چی کار کنی با باغ؟
:نمی خوامش!
-اون خدا بیامرز واسه تو گذاشتتش. می تونی بفروشیش.
:ترجیح می دم آتیشش بزنم تا بفروشمش! من نمی خوام اون باغو! شاید اصلاً رفتارای دایی واسه همین باغه! شاید ناراحته از اینکه اون باغ به نام من شده!
-خودش در جریان بوده. خودش همراه آقاجون رفته محضر. از اون دلخور نشو آبان. هم زندگی دخترشو از هم پاشیده می بینه، هم پدرشو از دست داده!
:مگه گناه منه؟!
- فقط با تو این رفتارو نداره! کنترل اعصابش رو به کل از دست داده! به زن داییت هم رحم نکرد امشب!
:من زن و بچه اش نیستم!
- به اون هم امشب گفتم! گفتم دیگه حق نداره بهت بی احترامی کنه! بهش گفتم دخترشو جمع کنه و جلوشو بگیره وگرنه کلاهمون می ره تو هم!
:احتیاجی به گفتن شما نیست! من از این به بعد به هر کی که بخواد آرامش منو بهم بزنه نشون می دم آزار دادن من چه عواقبی داره!
: می خوام یه چیزی بهت بگم می بینم اونقدر آتیشی هستی که نمی شه باهات حرف زد. پس می ذارم واسه بعد. خیلی هم خسته ام. فردا هم مراسم هفت آقاجونه و کلی کار دارم. سر فرصت باهات حرف می زنم.
-در چه موردی؟!
:در مورد آرمان! برادرت!
-بابا!
:چیه؟! اگه بگی برادرم نیست این نسبت خونی از بین می ره؟!
-من نمی خوام هیچ نسبتی باهاش داشته باشم!
:خواستن و نخواستن تو تغییری تو این مسئله ایجاد نمی کنه!هر اتفاقی هم که افتاده باشه اون برادرته!
از جام پاشدم و گفتم: به من نگین که ببخشمش! اون هم امشبی که منو تا مرض جنون عصبانی کرده!
-باشه! سر وقتش باهات حرف می زنم. شبو همین جا هستم. یه زنگ به مادرت می زنی؟! خیلی نگرونت بود.
سری به علامت مثبت تکون دادم و بابا رفت بخوابه. بعد دم کردن چایی موبایلم رو برداشتم و روشن کردم و زنگ زدم به مامان. با اولین زنگ برداشت و گفت: آبان جان؟!
-سلام.
:بابات اومد پیشت؟
-رفته بخوابه.
:آروم شدی؟
سکوت که کردم گفت: آبان مامان، آرمان می خواد بعد این مراسما برگرده. تو خودتو ناراحت نکن باشه؟! فقط چند روز تحمل کنی همه چی تموم می شه. گوش می دی چی می گم؟!
-مامان بعداً با هم حرف می زنیم. خب؟!
:باشه. برو استراحت کن.
-ونداد اونجاست؟
:نه مادر. زن داییت حالش خوش نبود بردش درمونگاه.
-باشه. فعلاً
: آبان نشینی فکر و خیال کنی! اینا یه حرف بی ربطی زدن! تو به خودت نگیری ها!
-باشه مامان جان! چشم! کاری نداری؟!
:نه عزیزم. خدافظ.
وقتی داشتم می خوابیدم فقط به این فکر می کردم که این دو تا چه تاوانی دارن پس می دن! تو لجنی که به زندگی من زدن خودشون اسیر شدن و دارن دست و پا می زنن. تو فکر این بودم که اصلاً نیازی به انتقام من نیست! خودشون قراره باقی عمرشون رو تو خفت و خواری زندگی کنن! جالب هم این بود که با فکر کردن به این قضیه آرامشی هم بهم دست نمی داد! تو وجودم چیزی آروم و قرار نمی گرفت! منو خوشحال نمی کرد!

اونقدر اعصابم به هم ریخته بود که تا خود صبح کابوس دیدم و صبح با یه سردرد وحشتناک از خواب پا شدم. از اون روزایی بود که بی خودی دلت می خواست به همه ی عالم و آدم گیر بدی! سر کلاس کلی به این بچه های بیچاره توپیدم و بعد و به زور خودمو تا ساعت 12 نگه داشتم و رفتم خونه. در رو که باز کردم دیدم سر و صدا و جیغ بچه می یاد. همین یکی رو کم داشتم! به خیال اینکه رهاست رفتم تو و از دیدن آرمان و مامان وا موندم! نگاهی به مامان انداختم بی حرف رفتم تو اتاقم و در رو کوبیدم به هم!
بعد چند دیقه ضربه ای به در خورد و مامان اومد تو . نشسته بودم روی تخت و سرمو گرفته بودم تو دستام.
اومد کنارم نشست و دست گذاشت پشتم و گفت: می دونم دلت نمی خواست اینجا ببینیش.
سرمو بلند کردم و برگشتم سمتش و گفتم:خونه ی پدر و مادرشه! من چی کاره ام که بخوام یا نخوام!
-این جوری حرف نزن آبان!
:چی می گم مگه؟!
- همین جوری! اینقدر تلخ!
:شیرین تر از این نمی تونم باشم!
-بابات داره می یاد اینجا آرمانو بیرون کنه! به محض اینکه شنید آتیشی شد! تو اگه بخوای می تونی یه کاری کنی که این اتفاق نیافته!
سری به علامت منفی تکون دادم و عصبی از جام بلند شدم و گفتم:برام مهم نیست قراره چه اتفاقی بیافته مامان!
مامان از جاش پاشد و اومد کنارم و گفت: آبان بیا آب بریز روی این آتیش بذار شر بخوابه!
پالتو و پلیورمو در آوردم و همون جوری که دکمه های پیرهنمو باز می کردم گفتم: شری رو که من بلند نکردم چه جوری بخوابونم مامان؟!
-وقتی بابات اومد بگو که مشکلی با اینجا بودن آرمان نداری!
پیرهنمو در آوردم و پرت کردم روی تخت و گفتم: تا حالا دیدی دروغ بگم؟!
-آبان! خواهش می کنم! به خاطر دل شکسته ی من!
:خاطر دل شکسته ی منو کی می خواد! جواب این روان داغون منو که الآن چند وقته داره روز به روز بدتر می شه کی می خواد بده؟! اصلاً بعد گندی که دیشب زده واسه چی اومده اینجا؟!
-همراه آتنا و احسان اومدیم. آب گرم باغ مشکل پیدا کرده. اومدیم واسه دوش گرفتن. چه فرقی می کنه مادر؟! می دونم بد کرده! می دونم وقتی می بینیش حالت بد می شه و دست خودت هم نیست ولی بیا بزرگی کن و نذار این پدر و پسر بیشتر از این تو روی هم در بیان!دیشب بابات زده چشمشو کبود بادمجون کرده! آبان بیا نذار وضعیت بدتر بشه! تو رو قرآن. تو روح آقاجون! تو رو هر کی می پرستی پسرم!
یه تی شرت پوشیدم و نشستم رو تخت. ناخودآگاه با انگشتای دست راستم داشتم جای بریدگی مچ دست چپم رو لمس می کردم.
مامان جلوم زانو زد و دست گذاشت روی پامو گفت: آبان. فقط بیا به بابات بگو که با بودن آرمان تو این خونه مشکلی نداری! بهت قول می دم کاری به کارت نداشته باشه. می خواد برگرده! یکی دو ماه دیگه بر می گرده! بذار این دو ماه رو حس کنم خونواده ام هیچ مشکلی با هم ندارن! حتی اگه این حس دروغی باشه!
-مامان نمی تونم! به قرآن نمی تونم! چرا منو اینقدر اذیت می کنین؟! مگه من چه گناهی کردم که همش از من کارایی رو می خواین که در حد توانم نیست؟!
:تو بخوای می شه مادر! من می دونم که چقدر با گذشتی! من می دونم که هر کی دیگه جای تو بود داداششو زنده نمی ذاشت. آبان یه بار گذشت کردی یه بار دیگه هم گذشت کن. بذار رابطه این پدر و پسر درست شه مادر!
-بابا اگه آرمانو نمی خواد و نمی بخشه به خاطر من نیست مامان!به خاطر آبروی از دست رفته خودشه! به خاطر اینه که هنوز که هنوزه نتونسته تو اون بازار سر بلند کنه!
:تو بگذری اون هم می گذره!
:من از چی بگذرم مامان؟!
-هیس داد نکش! نگذر ولی سکوت کن! آبان مادرتم! ازت یه چیزی خواسته ام! دیگه تا ابد هم چیزی ازت نمی خوام! همین یه بار!
رفتم عقب تخت نشستم و سرمو تکیه دادم به دیوار و چشمامو بستم. مامان نشست کنارم و گفت: قربونت برم! می دونم سخته! می دونم همه ی حقا با تواِ ولی من مادرم آبان!نمی تونم از یک کدومتون بگذرم! هفت سال تحمل کردم! دیگه نمی تونم! پدر بشی خودت می فهمی !
-سرم داره می ترکه!
:ناهار بخوری بهتر می شی.بیا بیرون بدون اینکه محلش بذاری بشین سر میز. اگه حاجی تو رو پشت میز ببینه آروم می گیره.
-مامان!
:آبان تو رو جون من! دارم دق می کنم از این غم! اصلاً نگاهش نکن! اصلاً خیال کن نیست!
- حالم خوش نیست. برو می خوام دراز بکشم! تو رو خدا برو بیرون مامان!
هنوز این جمله از دهنم درنیومده بود که صدای نعره ی بابا رو شنیدیم. مامان زد تو سرش و گفت: یا پیغمبر! بعد دویید از اتاق بیرون!
سعی کردم به سر و صداها بی تفاوت باشم! می خواستم نشنوم! می خواستم نبینم پدر و پسر به خاطر من افتادن به جون هم! صدای التماسای مامان رو نمی خواستم بشنوم! عصبی تو اتاق راه می رفتم! یه سیگار روشن کردم! اونقدر محکم و باحرص پک می زدم که خیلی زود خاکستر شد!
التماسای مامان اذیتم می کرد! نمی تونستم بمونم تو اتاق! رفتم بیرون و داد کشیدم: بســــــــــــه!
از صدای فریادم بابا که داشت هوار می کشید ساکت شد و برگشت سمت من!
آتنا با دیدن من اومد سمتم و با التماس گفت: داداش تو رو خدا تو یه چیزی بگو بابا آروم بگیره! به قرآن الآن سکته می کنه!
صدای بابا رو شنیدم که گفت: تو خونه ای؟!
علی رغم عصبی بودنم سعی کردم با خونسردی به مامان بگم: ناهار نمی خوریم؟ من باید برم کلاس!
مامان انگار با این جمله ی من جون دوباره گرفت. اشکاشو پاک کرد و لبخند مستأصلی زد و گفت: آتنا جان بیا کمک میزو بچینیم.
برگشتم تو اتاقم و در رو کوبیدم به هم و خودمو پرت کردم روی تخت. چند دیقه بعد صدای باز شدن در اومد و آتنا با یه لیوان وایساد بالای سرم و گفت: مامان گفت سردرد داری. برات قرص آوردم.
نیم خیز شدم و قرص رو خوردم و دوباره دراز کشیدم و گفتم: ناهار آماده شد خبرم کن!
آتنا اما بیرون نرفت. اومد کنار تخت نشست و دست انداخت توی موهامو گفت: مرسی آبان! مرسی که می ذاری حس کنیم یه خونواده ی خوشبختیم!
-ولی نیستیم! هیچ وقت هم نمی شیم!
:می دونم! ولی همین قدر که تونستی مامانو خوشحال کنی ازت ممنونم!
-من چی؟! من قراره کی خوشحال بشم؟! من قراره چه جوری آروم بشم؟!
:باید به خودت فرصت بدی. باید دوباره شروع کنی آبان. چرا راضی نشدی ترمه رو ببینی؟! دختر خیلی خوبیه!
-احسان قرار بود چیزی بهت نگه!
:وقتی دید قبول نکردی بری ببنیش بهم گفت.
-پس می دونی که قبول نکردم برم ببینمش و نمی خوام ببینمش و نمی خوام حرفی هم بشنوم!
:باشه
-منتظریم ونداد بیاد تا ناهار بخوریم.
:اون واسه چی؟!
- باید وسیله های حلوا رو بیاره که درست کنیم.نیم ساعت مونده غذا آماده شه استراحت کن تا اون موقع.
آتنا که رفت سعی کردم یه خرده بخوابم بلکه از این سردرد لعنتی خلاص شم اما خوابم نبرد. صدایی از بیرون نمی اومد. بابا احتمالاً به خاطر حضور من سکوت کرده بود. یا شاید هم با کوتاه اومدن من کوتاه اومده بود.
به هر حال هیچ پدری نمی تونه ببینه پسراش عین خروس جنگی افتادن به جون هم!
هر کاری می کردم نمی تونستم خودمو آروم کنم. نمی تونستم کنار بیام که قراره باهاش سر یه میز بشینم. نمی تونستم خیلی راحت بشینم و ناهار بخورم و به روی خودم نیارم که با کسی که بهم خنجر زده نشسته ام سر یه میز!
وقتی مامان در رو وا کرد و گفت برم واسه ی ناهار ترجیح می دادم از گشنگی بمیرم اما از اتاق بیرون نرم ولی حیف که چاره ی دیگه ای نبود!

بی میل از جام پاشدم و از اتاق رفتم بیرون. اونقدر روم فشار بود که می تونستم حتی بشینم و عین یه بچه گریه کنم یا برم لبه ی یه دره وایستم و از ته دل هوار بکشم.
احسان که تازه از راه رسیده بود از جاش پاشد و بهم دست داد و احوال پرسی کرد و بابا هم از روی مبل بلند شد. اومدم برم سمت میز ناهارخوری که بابا بازومو گرفت و کشید سمت خودش و گفت: بعد ناهار باهات کار دارم!
سری به علامت موافقت تکون دادم و نشستیم پشت میز. از آرمان و ونداد خبری نبود. 2 دیقه بعد ونداد از دستشویی اومد بیرون و همون جوری که دستشو با دستمال خشک می کرد کنارم نشست و گفت: خوبی آبان؟
سرسری سرم رو تکون دادم به معنی آره و برای خودم یه لیوان آب ریختم. گلوم حسابی خشک شده بود. یه مقدار غذا کشیدم و مشغول بازی باهاش شدم که صدای آیدین رو شنیدم. سرمو بلند کردم و زل زدم بهش. داشت همراه آفاق و آرمان از اتاق آفاق می اومد بیرون. سرمو انداختم پایین تا توان حفظ ظاهرم رو از دست ندم.
صدای ونداد رو شنیدم که گفت: یه چیزی بخور آبان! خیلی ضعیف شدی!
فقط تا موقعی تونستم اون شرایط رو تحمل کنم که آرمان مجبور نشده بود لب باز کنه و با آیدین حرف بزنه! صداش که به گوشم خورد تموم آرامش ظاهریم هم به باد رفت. تو دلم آشوب شد! مرتب یه جمله اش توی ذهنم تکرار می شد: من دوستش دارم آبان!
قاشق رو گذاشتم توی بشقاب و بی توجه به اعتراض مامان که متذکر می شد چیزی نخوردم ، رفتم توی اتاقم و در رو بستم.
نشسته بودم رو صندلی و سرم رو گذاشته بودم بین دستام روی میز که بابا در رو وا کرد و گفت: آبان؟!
سرمو بلند و نگاهش کردم. اومد تو و در رو بست و گفت: چی کار داری می کنی؟!
گنگ نگاهش کردم. اومد روی تخت نشست و صندلی چرخونی رو که روش نشسته بودم به سمت خودش چرخوند و پرسید: آبان چی به روز خودت داری می یاری؟!
- منظورتونو نمی فهمم!
:وقتی از بودنش اینقدر زجر می کشی به خاطر کی و چی راضی شدی بمونه! پاشو برو خودتو تو آیینه ببین! رنگ به روت نیست!
-سرم درد می کنه واسه خاطر اونه!
:سر من نمی تونی شیره بمالی!
-مامان گناه داره!
:همینو توی تو نمی تونم بفهمم و درک کنم! این حس ایثارتو نمی تونم بفهمم آبان! 7 سال پیش هم خواستی از ویدا محافظت کنی که قرص وایسادی به پاش و از جونت مایه گذاشتی! من نمی گم گذشت چیز بدیه! من نمی گم نباید ببخشی! نمی گم برادر بزرگتو نبخش! حرفم اینه که تظاهر به چیزی که نیستی نکن! وقتی هنوز اونقدر تو وجودت کینه هست که داری از درون منفجر می شی، به خاطر یکی دیگه تظاهر به همه چی عالیه نکن! چرا نذاشتی بیرونش کنم؟!
-به خاطر مامان! به خاطر آتنا! آفاق! به خاطر خود شما!
:من؟!
-آره! شما! کدوم پدری دلش می خواد بچه اشو طرد کنه؟!
:بس نیست آبان؟! اینقدر واسه خاطر دیگرون زندگی کردی بس نیست؟! 7 سال تموم عین یه تراکتور از خودت کار کشیدی که ماها مثلاً نفهمیم تو وجودت چی می گذره! آبان این راهش نیست! باید از ته دلت بخوای که بتونی این وضعیتو تحمل کنی! بشین و با خودت کنار بیا و از ته با بودن آرمان کنار بیا بعد بخواه که بذارم اینجا بمونه!
سرمو انداختم پایین. حرفی واسه گفتن نداشتم. بابا از جاش پاشد و گفت: بعد ناهار دست بچه اشو می گیره و می ره! اون موقع بیا بشین غذاتو بخور!
بابا که رفت بیرون حاضر شدم. باید می رفتم آموزشگاه. یکی دو تا کتاب برداشتم و پالتومو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون. مامان با یه اخم روی صورتش از جاش پاشد و گفت: کجا؟!
-آموزشگاه!
:مگه مسجد نمی یای؟
-می یام. الآن کلاس دارم.
:ناهار نخوردی که!
-سیرم! خدافظ
لحظه آخر قبل از اینکه برم بیرون چشمم به آرمان . نگاهی که به من داشت نگاه یه آدم پشیمون و مغموم نبود!

مجبور شدم برای اینکه به مسجد و مراسم هفت آقاجون برسم یه کلاسو کنسل کنم. نیم ساعت دیرتر رسیدم و ونداد با دیدنم اومد جلو و سلام کرد و گفت:گفتیم دیگه نمی یای.
:کلاسم طول کشید. قبل شیش هم باید برم.
-همین که خودتو نشون بدی کافیه. خوب کردی اومدی. بریم تو. چقدر هوا سرد شده.
مثل دفعه ی قبل کنار ونداد نشستم. با این تفاوت که این بار دایی روبروم نشسته و به صورتم زل زده بود. یه خرده نگاهش کردم و رومو برگردوندم یه سمت دیگه. خدا رو شکر که ونداد هم اصلاً حوصله ی حرف زدن نداشت!
نیم ساعت موندم و بعد آروم زیر گوش ونداد گفتم: من می خوام برم.
برگشت نگاهم کرد و پرسید: چیزی شده؟
-نه! کلاس دارم.
همراه ونداد از مسجد اومدیم بیرون. خوشحال بودم که چشمم به آرمان نخورده. دم در ونداد گفت: می خوای امشب بیای خونه ما؟
-واسه چی؟!
: بابا اینا نیستن.
-چرا نباید برم خونه ی خودمون؟!
:نگفتم نباید! ولی گفتم اگه دوست نداری با آرمان دم خور شی می تونی بیای پیش من.
-مگه امشب خونه ی ماست؟!
:گویا!
-یعنی چی؟!
:نمی دونم والله ولی امشب قراره خونه شما بمونه!
- می رم پیش صفا!
:بیا خونه ی ما دیگه! تنهام شب!
-یه کاریش می کنم. بهت زنگ می زنم. برم دیرم شد!
با ونداد دست دادم و رأس ساعت شیش آموزشگاه بودم. بچه ها سر کلاس نشسته بودن. رفتم تو کلاس و چشم دوختم بینشون و بهار رو ندیدم. نبودن بهار دمغ ترم کرد. ده دیقه از شروع کلاس گذشته بود که ضربه ای به در خورد و بهار اومد تو و عذرخواهی کرد و اجازه خواست که بشینه. با دست اشاره به صندلی ها اشاره و شروع کردم به ادامه تدریس و این درحالی بود که همه ی حواسم پی بهار بود!
کلاس که تموم شد رو به بهار گفتم: خانم فروتن شما باشین کارتون دارم.
بچه ها که از کلاس رفتن بیرون، کیفش رو انداخت سر شونه اش و اومد کنار میزم و منتظر موند.
از جام پاشدم و پرسیدم: ماشین آوردی؟
-نه
:پس بریم من می رسونمت.
خواست تعارف کنه که گفتم: خودم دوست دارم این کارو بکنم. بریم.
تو ماشین ساکت نشسته بود و زل زده بود به بیرون. برای اینکه سر حرفو وا کنم پرسیدم: می ری خونه دیگه؟
-می خواستم برم پیش صفا ولی پشیمون شدم. خسته ام، می خوام برم خونه.
:طوری شده؟
-امروز ماشین بابکو فروختیم.
:همون که زیر پات بود؟
-آره.
:چرا؟
-واسه جور کردن پول دیه!
بعد چند لحظه سکوت پرسیدم: خیلی مونده تا جور شه؟
-آره! به مامان گفتم خونه رو هم بذاره برای فروش!
:می ارزه؟!
-خون برادرم به بیشتر از اینا می ارزید!
:خون سهیل رو بریزی بابک زنده می شه؟!
-دل من خنک می شه!
:مطمئنی؟!
بهار جواب نداد و ساکت شد. دنده رو عوض کردم و پرسیدم: منظورم از می ارزه این بود که مامانت گناه داره سر پیری بخواد آلاخون والاخون بشه.
-می دونم اما چاره ای نیست! دارم سعی می کنم یه خرده اشو وام بگیرم ولی با وام هم کلی کم دارم!
:از کدوم سمت باید برم؟
بهار آدرس رو گفت و دوباره ساکت شد. پرسیدم: اذیت می شی یه سیگار روشن کنم؟
سری به علامت منفی تکون داد و گفت:ولی سیگار کشیدن پشت رل جریمه داره.
-می دونم ولی حاضرم جریمه اشو بدم!
:می ارزه؟!
برگشتم سمتش و با یه لبخند گفتم: شدی ونداد؟! اون هم به ده دیقه نرسیده جمله های خودمو به خودم پس می ده!
وقتی دیدم خیلی دمغه گفتم: ناراحت ماشین نباش. می تونی بعداً بخری.
-بوی بابکو می داد!
:به یاد مرده ها بودن خوبه ولی با مرده ها زندگی کردن فکر نمی کنی کار درستی نیست؟
-اگه مسبب مرگ بابک، من نبودم اینقدر اذیت نمی شدم.
:سهیل اونو کشته!
-من سهیلو وارد خونواده ام کردم!
:مگه می دونستی قراره چه اتفاقی بیافته؟! اگه همون روز اول آیه نازل می شد که سهیل بعد عقدتون برادرتو از پا در می یاره، بازم قبول می کردی باهاش ازدواج کنی؟
-شاید آره! احتمالاً اون موقع می گفتم آیه اش دروغیه!
:با این حرفا نه بابک بر می گرده و نه گذشته عوض می شه. من در حدی نیستم که بخوام حرفی یا نصیحتی داشته باشم برات. خودم تا خرخره توی جریانی گیر افتادم که هر چی دست و پا می زنم نمی تونم بیام بیرون، یکی باید منو راهنمایی کنه ولی به این ایمان دارم که راهی که داری می ری اشتباهه!
-قانون می گه! آدم کشته باید کشته بشه!
:قانون خیلی وقتا دل ما رو ندیده می گیره!
-بینم نکنه تو فک و فامیل سهیلی؟!
لبخندی نشست رو لبم. پکی به سیگارم زدم و گفتم: نه. ولی می دونم این راهی که داری می ری تهش آرامش نیست. سهیلو اون بالا آویزون از طناب ببینی از هم پاشیده تر می شی اما قرار نمی گیری!
-تو از کجا می دونی؟! مگه کسی رو اعدام کردی که این جوری حرف می زنی؟! اینقدر با اطمینان!
:آره! خودمو!
بهار کاملاً برگشت سمتم و با بهت نگاهم کرد و بعد چند لحظه پوزخندی زد و گفت: شاعر خوبی می شدی اگه
-ترشی نمی خوردم؟! اتفاقاً اصلاً هم ترشی نمی خورم! یعنی دوست ندارم اصلاً!
: خودمو! هه! هر که به ما می رسه فیلسوفه!
-جدی گفتم!
:پس چرا هنوز اینجایی؟! چرا نفس می کشی؟! چرا زنده ای؟!
-ونداد نجاتم دادم!
:پس پشیمونی! اکثر آدمایی که خودکشی می کنن تو لحظه آخر پشیمون می شن ولی دیگه کار از کار گذشته!
-من تا آخرین لحظه پیشمون نبودم! به کاری که می کردم اطمینان داشتم! همیشه فکر می کردم ونداد ظلم بزرگی در حقم مرتکب شده! بی موقع رسیده و نجاتم داده! الآن فکر می کنم خیلی به موقع اومده!
:معجزه ای اتفاق افتاده که به همچین نتیجه ای رسیدی؟!
-خیال کن آره!
: اونوقت این معجزه چی هست؟!
-تو!
حس کردم بهار حتی نفس هم نمی کشه! اونقدر تو بهت بود که برای ثانیه ای اصلاً از جاش تکون نخورد و بعد از مکثی طولانی آروم گفت: نگه دار پیاده می شم!
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم: منظورم اونی نیست که خیال می کنی!
-گفتم نگه دار پیاده می شم!
:بهار! منظورم عشق و عاشقی نیست!
-پس چی؟! دیگه بدتر! وایسا می خوام پیاده شم!
گوشه خیابون نگه داشتم اما در رو قفل کردم و گفتم: ببین چی می گم بعد جوش بیار!
-لازم نکرده! باید می فهمیدم این همه توجه بی خود واسه چیه! اشتباه گرفتی! وا کن این درو!
: باید بذاری حرف بزنم بهار!
-بهار نه و خانم فروتن! وا کن والا شروع می کنم به جیغ و داد!
همین که اومد دهن وا کنه و جیغ بکشه ناچاراً قفل در رو وا کردم. از ماشین پیاده شد و قبل از اینکه در رو بکوبه به هم گفت: خودت به صفا زنگ بزن و بگو دیگه نمی ری کافی شاپ! والا اگه بفهمه به دخترخاله اش که حکم خواهری به گردنش داره، نظر داری مطمئناً واسه رفاقتتون بد می شه!
صدای کوبیده شدن در به چهارچوب مغزمو تکون داد! محکم کوبیدم روی فرمون و یه لعنتی گفتم! حق داشت اشتباه برداشت کنه! اما می تونست بذاره براش توضیح بدم! چه روز گندی بود امروز!

تصمیم داشتم برم خونه ی خودمون. تا ابد که نمی شد فرار کرد! نزدیکای خونه بودم که موبایلم زنگ خورد. ونداد بود و پرسید:کجایی؟!
-نزدیکای خونه ام.
:خونه ی ما؟
-نه خونه ی خودمون
:اونجا چرا؟!
-آدم می ره خونه ی خودش باید دلیلی داشته باشه؟!
:مگه قرار نبود بیای پیش من؟!
-گفتم بهت زنگ می زنم!
:پاشو بیا دیگه، من اینجا تنهام!
- راستشو بخوای امشب اصلاً حوصله نصیحت شنیدن ندارم!
:حوصله آرمانو دیدنو داری؟!
- برم بچپم تو اتاقم اونو هم احتیاجی نیست ببینم!
:بیا اینجا نصیحتت نمی کنم! می ذارم هر غلطی دوست داری بکنی!
-شام داری یا یه چیزی بگیرم؟!
:بیا غذا هست. فعلاً
شماره خونه رو گرفتم و آفاق گوشی رو برداشت. براش توضیح دادم که ونداد تنهاست و شبو می رم پیش اون و خواستم قطع کنم که گفت: آبان، مامان باهات کار داره. یه لحظه گوشیو نگه دار.
مامان یه الو آبان گفت و بعد با اعتراض شروع کرد به غرغر کردن: به خاطر آرمان خودتو آواره کردی؟! پاشو بیا می فرستمش بره خونه ی خودش!
-به خاطر اون نیست مامان. ونداد تنها بود اصرار کرد. دارم می رم پیشش.
:دروغ نگو آبان!
-دروغ نمی گم! نزدیکای خونه بودم زنگ زد، دور زدم و دارم می رم پیشش.
:به هر حال من می تونم از آرمان بخوام بره خونه اش.
-فردا ظهر می یام خونه. کاری نداری؟
:نه به سلامت. آبان!
-جان؟
:نشینین تا صبح سیگار دود کنین ها!
-خدافظ!
زنگ واحد دایی رو که زدم ونداد از پای آیفون گفت: در رو می زنم ماشینو بیار تو. پشت ماشین من پارک کن.
باشه ای گفتم و نشستم پشت رل و منتظر موندم در کنترلی پارکینگ باز بشه و وقتی توی آسانسور زل زدم به چهره ی خودم تازه یادم اومد که چقدر خسته و گرسنه و کلافه ام!
ونداد دم در واحدشون وایساده بود. از آسانسور رفتم بیرون باهاش دست دادم و پرسیدم: مامانت اینا کجان؟
-خونه باغ! خوششون اومده انگار!
به محض ورودم به خونه خودمو انداختم روی مبل و سرمو تکیه دادم به پشتی و چشمام رو بستم. ونداد آروم زد به پام و گفت: پاشو لااقل اون پالتو رو درآر!
-الآن پا می شم. چایی داری؟
:شام بخور اول بعد چایی. پاشو دست و روتو بشور، میز شام چیده است.
با خستگی از جام پاشدم و پالتومو در آوردم و آویزون کردم. اومدم برم سمت دستشویی که ونداد گفت: بهار خانم خوبن؟!
متعجب برگشتم سمتش . همون جوری که از تو مایکرویو ظرفی رو در می آورد گفت: صفا زنگ زده بود بهم!
-کی؟!
:حدودای ساعت 6.
-چی کار داشت؟
:به موبایلت زنگ زده در دسترس نبودی. می گفت با بهار کار داره!
-خوبه! همه دست به دست هم می دن اطلاعات به تو برسه!
:به من چه؟!
-حالا با بهار چی کار داشت؟!
:نمی دونم والله! این قسمتو دیگه بهم گزارش نداد! ولی می دونم که بهار خانمت گوشیشو خونه جا گذاشته بود، واسه همین زنگ زد به تو!
- برگردم از دستشویی جواب اون بهار خانمت رو می دم!
:مگه حرف بدی می زنم؟!
-خودت بهتر می دونی!
از دستشویی که اومد بیرون دیدم نشسته جلوی تلویزیون. پرسیدم: مگه نگفتی میز شام چیده است؟
-صبر کن یه خرده تا شام آماده بشه!
:مگه قرمه سبزی بار گذاشتی که باید جا بیافته! من ناهار نخوردم گرسنه امه!
-می خواستی بخوری! غذای به اون خوبی!
دیدم از جاش بلند نمی شه گفتم: من می رم سر میز!
خیلی خونسرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: بذار صفا هم بیاد بعد می خوریم. نزدیکه گفت دو سه دیقه دیگه اینجاست.
با تعجب پرسیدم: صفا؟!
-آره گفتم بیاد دور همی صفا کنیم!
نشستم روبروش و با اخم پرسیدم: تو مغزت چی می گذره ونداد؟! می خوای چی کار کنی؟!
-هیچی به خدا! وقتی فهمید من و تو شب تنهاییم راغب شد بیاد پیشمون، تعارف کردم ، اون هم قبول کرد!
: خیلی چیک تو چیک شدین شما دو تا! تو که تا حالا چشم دیدنشو نداشتی!
-از این به بعد دارم! آدما متحول می شن!
از جام پاشدم و همون جوری که می رفتم تو آشپزخونه گفتم: ونداد دری وری بگی جلوش خودت می دونی ها!
-دری وری یعنی چی؟! می شه مشخص کنی که من دقیقاً بدونم چه حرفایی نباید بزنم؟!
:در مورد بهار!
-پس اگه در مورد بابک حرف بزنیم مشکلی نیست دیگه؟!
کتری رو آب کردم و گذاشتم روی گاز و گفتم: ونداد کاری نکن دق دلیه این چند وقتو امشب سر تو خالی کنم! حواست باشه!
-خب خودت گفتی بهار! حرفی از بابک خدابیامرز نزدی که!
:در مورد اون می خوای حرف بزنی که چی بشه؟! برسی به بهار دیگه؟! این پسره از هیچی خبر نداره!
-مطمئنی؟!
:یعنی چی؟!
- والله تا اونجایی که من خبر دارم این خود صفا بود که اولین بار به من زنگ زد و گوشیو داد دستم که داری سعی می کنه باز یه بلایی سر خودت بیاری!
:صفا؟!
-احتمالاً نگاه های عاشقونه ای رو که بینتون رد و بدل می شده دیده!
:چرت نگو! چه عشقی؟!
-حالا هر چی!
اومدم از آشپزخونه بیرون و وایسادم روبروش و پرسیدم: ونداد درست حرف بزن ببینم چی می گی؟!
از جاش پاشد و خیلی خونسرد گفت:درست حرف زدم دیگه!
بعد اومد از کنارم رد بشه که مچ دستش رو گرفتم و گفتم: صفا کی بهت زنگ زده؟
-مچمو ول کنی واسه ات توضیح می دم! نیازی به خشونت نیست عزیزم!
:حرف بزن بعد ولت می کنم!
دستشو محکم از دستم کشید بیرون و گفت: مرتیکه ی هار! خیال کردی منم آرمانم اونجور بدبختو کوبیدی به دیوار؟! هیچی بابا! چند روز پیش زنگ زد. مثل اینکه متوجه توجهات تو به بهار شده. جریان بابکو واسه ام گفت و گفت که حواسم بهت باشه. می گفت دخترخاله اش واسه اش خیلی عزیزه ولی با روحیه ای که از تو می شناسه به درد هم نمی خورین! جریان سهیل و خونواده اش رو هم اون بهم گفت. می ترسه تو دوباره بیافتی تو دردسر! همون ترسی که من دارم! همون ترسی که اگه بقیه هم پی به زندگی بهار ببرن دچارش می شن!
-من واسه خوش آمد تو یا بقیه قرار نیست کاری بکنم!
:نمی گم کاری انجام بده! دارم می گم این کارو انجام نده! می گم این دختره بهار به دردت نمی خوره!
-ونداد دوباره شروع کردی ها! گفتم یه امشبو موعظه نکن!
:باشه! الآن خود صفا می یاد باهات می شینه حرف می زنه. به من می گی دایه دلسوزتر از مادر، ببینم حرفای اونو شنیدی چی داری بگی!
کلافه نشستم رو مبل! خوبه حالا گفته بودم خسته ام و حوصله ندارم! مهمونی ترتیب داده بودن که منو نصیحت کنن!
صدای زنگ در اومد و ونداد از تو آشپزخونه گفت: وا می کنی؟!
پامو انداختم رو پام و گفتم: به من چه؟! مهمون تواِ!
رفت سمت آیفون و در همون حال چپ چپ نگاهی هم به من انداخت! در بالا رو هم باز گذاشت و دوباره برگشت تو آشپزخونه.
از جام بلند شدم و پلیورم رو در آوردم و گذاشتم روی دسته ی مبل. صفا رسیده بود دم در. رفتم جلو سلام کردم و باهاش دست دادم. اومد تو و سراغ ونداد رو گرفت. با دلخوری به آشپزخونه اشاره کردم. اخم ریزی کرد و سری تکون داد به معنی چی شده؟
آروم یه هیچی گفتم و رفتیم سمت آشپزخونه. ونداد هم اومد بیرون با هم سلام و احوال پرسی کردن و نشستیم پشت میز شام! که احتمالاً قرار بود میز محاکمه ی من هم باشه!

برعکس اون چیزی که فکر می کردم سر شام جز در مورد کار و یه سری مسائل پیش پا افتاده حرف دیگه ای زده نشد. ونداد یه سیگار روشن کرد و کنارم روی مبل نشست و پرسید: می خوای با باغ چی کار کنی؟
-هیچی!
:یعنی چی هیچی؟!
- به بابا هم گفتم! نمی خوامش!
:چه به خوای چه نه مال تواِ!
-اونقدر بیافته اونجا که نابود بشه!
:باغ بدبخت و درختاش چه گناهی دارن؟!
- در حال حاضر نمی دونم! شاید بعداً در موردش تصمیم گرفتم.
ونداد از جاش پاشد و پرسید: چایی می خورین؟
هر دومون موافقت کردیم و صفا پرسید: جریان باغ چیه؟
- پدربزرگم باغی رو که خونه اش توش بوده قبل از فوتش به نام من زده!
:چه خوب!
-البته دیگه زیاد باغ نیست. بیشتر قسمتاش متروکه شده.
:خب زمینش ارزش داره.
ونداد از تو آشپزخونه گفت: آره ولی خر مغز آبانو گاز گرفته می گه نمی خوامش!
-اون باغ حق بابای تو و خاله پروین هم هست!
:حاتم طایی بازی در نیار! آقاجون انقدر داشته که به اونا هم برسه!
-بیشتر حس می کنم با گذاشتن باغ برای من یه جورایی سعی کرده اشتباهات گذشته ام همیشه جلوی چشمم باشه!
ونداد اومد کنارمون و سینی چایی رو گذاشت رو میز و گفت: مزخرف نگو آبان! بنده ی خدا خواسته یه جوری خوشحالت کنه!
صفا که خیلی در جریان اتفاقات گذشته ی من نبود تو سکوت زل زده بود به صفحه ی تلویزیون. در عجب بودم این دو تا چرا سر حرفو وا نمی کنن! چایی رو که خوردیم خودم گفتم: نصیحتاتونو بکنین بعدش برم بخوابم! خیلی خسته ام!
نگاهی به هم دیگه انداختن و صفا گفت: نصیحتی در کار نیست آبان. ما فقط نگرون این رابطه ای هستیم که تو دنبالشی!
عصبی پرسیدم:چه رابطه ای؟!
ونداد دستشو گذاشت روی پام و گفت: داریم حرف می زنیم آبان! قرار نیست دعوا کنیم!
سرمو انداختم پایین و شروع کردم دسته ی مبل بازی کردن.
صفا دوباره سکوتو شکست و گفت: نگفتی آبان!
سرمو بلند کردم و زل زدم به صورتش و گفتم: دنبال رابطه ای نیستم!
-پس چی؟!
:چی پس چی؟! چهار تا سوال ازت پرسیدم و یه بار منو سر میزش دیدی به این نتیجه رسیدی؟!
-کتمان نکن پسر خوب! می دونم که برات جلب توجه کرده.
:دلیلی نمی بینم مسائل خصوصی خودمو واسه شماها توضیح بدم!
- این مسئله ی خصوصی که می گی مربوط به دخترخاله منم هست!
:صفا چرا داری چرت و پرت می گی؟!
- چه چرت و پرتی؟! به ونداد هم گفتم. نه بهار به درد تو می خوره، نه تو به درد بهار! هر دوتون اونقدری مشکلات دارین که نتونین به هم کمک کنین! نه تو پسر بدی هستی، نه بهار دختر بدی! اتفاقاً جفتتون رو هم می تونم تضمین کنم ولی نه واسه هم دیگه!
برگشتم سمت ونداد و با حرص گفتم:چرندیاتت رو تو مخ اینم فرو کردی؟!
ونداد از جاش پاشد و سینی رو از رو میز برداشت. همونجوری که می رفت سمت آشپزخونه گفت: اتفاقاً چرندیاتی که ازش حرف می زنی رو اول صفا با من در میون گذاشت!
برگشتم سمت صفا و با اخم پریسدم: من رفتم خواستگاریش که شماها بریدین و دوختین؟! بهش نزدیک شدم چون دوست دارم بهش کمک کنم. در واقع دلم می خواد این جوری یه هدفی داشته باشم و برگردم به زندگی، اون رو هم برگردونم به زندگی!
- این رابطه رو به هر طریقی و به هر بهونه ای که شروع کنی تهش می شه وابستگی! دوباره می خوای یه دردسر جدید داشته باشی؟! نگاه بهار خیلی وقته که به عشق و ازدواج تغییر کرده! آبان دوباره سرخورده می شی! این بار زمین بخوری می تونی پاشی؟! تو جریان این کمک اگه وابسته اش بشی، اگه حس کنی دوستش داری چی؟!
:نشستی داری قصاص قبل از جنایت می کنی صفا!
-آبان این دختره شکننده است! خیلی داغونه! بدتر از خودت! هر کدومتون جداگانه احتیاج به کسی دارین که بتونه بهتون آرامش بده! بذار هنوز هیچی نشده جلوی این اتفاق گرفته بشه!
:صفا می دونی من الآن 30 سالمه؟! یا تو هم مثل این ونداد زبون نفهم خیال می کنی من یه نوجوون 14 ساله ی احساساتیم؟!
ونداد که وسط حرفای ما با یه ظرف میوه اومده و نشسته بود کنارم گفت: هوی! مودب باش آبان! هر چی هیچی نمی گم داری پشت هم بارم می کنی ها!
-مگه دروغ می گم؟! نشستین کمیته تشکیل دادین منو به راه راست هدایت کنین؟! صفا این که معلوم الحاله! از تو ولی اصلاً توقع نداشتم! منکر این نمی شم که از روز اول به خاطر یه جمله بهار مورد توجه ام قرار گرفته ولی اون پیرهنی که شما دوختین گنده تر از هیکل منه!
ونداد دست گذاشت رو پشتم و گفت: آبان! از بچگی با هم بزرگ شدیم! تا به این سن برسیم، سر جمع که حساب کنی، فقط یه ماه پیش هم نبودیم! دیگه تو بگی ف من می رم فرحزاد و بر می گردم! پس لطف کن نشین اینجا شعر بگو! اگه به بهار فکر می کنی فقط به خاطر کمک بهش نیست! نسبت بهش کششی داری که می ری سمتش! آبان تموم نوجوونی و جوونیتو پای عشق ویدا گذاشتی و نگاه چپ به کسی نکردی، 7 سال بعدشو هم که کلاً شدی زاهد و سالک! خودت داری می گی مورد توجهت قرار گرفته! می شه اینو برای من تفسیر کنی؟!
از جام پاشدم و گفتم: دلیلی نمی بینم که بخوام واسه شماها توضیح بدم! بگو کجا باید بخوابم اگه هم می خواین باز به این بحثتون ادامه بدین برم خونه ی خودمون کپه امو بذارم!
قبل از اینکه ونداد حرفی بزنه صفا گفت: بشین آبان! من می خوام تکلیف بهار معلوم شه!
-چه تکلیفی؟!
:پس بی خیال بهار می شی دیگه؟!
برگشتم سمت ونداد که با اخم زل زده بود بهم و گفت: آقاجون می شه لطف کنی یه گرمکنی، شلوارکی چیزی بدی من بپوشم و برم بخوابم؟!
ونداد از جاش پاشد و گفت: فردا جمعه است! رفیقتم نیومده اینجا که حال منو بپرسه! بشین بحثمون به یه نتیجه ای برسه بعد برو بگیر تو جات تا صبح غلت بزن!
به صفا گفتم: می شه بذاری این داستان روند خودشو طی کنه؟!
- روندی که داری ازش حرف می زنی، می دونی برای تو و بهار چقدر می تونه دردسرساز باشه؟! آبان شما دو نفر به درد هم نمی خورین!
:فقط می خوام بهش کمک کنم از این بحران رد بشه!
ونداد یه سیگار روشن کرد و گفت: خودت تو بحرانی یکی دیگه رو می خوای بکشی بیرون؟!
-بحران من با اون فرق می کنه! من بلدم گذشت کنم! می خوام به اون هم همینو یاد بدم!
:تو از ویدا و آرمان گذشتی؟!
-نگذشته بودم هر دوشون سینه قبرستون بودن الآن!
صفا متعجب پرسید: آرمان؟! برادرت؟!
رو به ونداد گفتم: بفرما! توضیح بده! واسه اش همه چیو بگو! چرا ساکتی؟!
-آبان!
:چیه؟! آبان و زهرمار!
-فکر می کردم رفیق صمیمیت همه چیو می دونه.
:چیو باید می دونست! افتخار بود برم همه جا جار بزنم که برادر بزرگم و نامزدم با هم ریختن رو همو منو دور زدن؟! گوش کن صفا! زندگی من به خودم مربوطه! بهار هم هر تصمیمی که بخواد بگیره به خودش مربوطه! لطف کن تو زندگی خصوصی من دخالت نکن! شب به خیر!
رفتم تو اتاق ونداد و درو کوبیدم به هم. اعصابم به اندازه کافی به هم ریخته بود، دیدن چمدون ویدا و لباسای آیدین و به یاد آوردن مزخرفاتی که آرمان سرهم کرده بود و نگاه سر ظهرش بدتر جریم کرد!
نشستم روی تخت. کاش پالتوم همراهم بود و می تونستم یه سیگار بکشم! دراز کشیدم و ساعدمو گذاشتم رو چشمم تا یه خورده آروم شم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد. بی حوصله از تو جیبم درش آوردم. تقریباً مطمئن بودم پیام تبلیغاتیه اما با دیدن شماره بهار شوکه شدم!

نوشته بود: سلام. از بابت امروز معذرت. اعصابم از دست ماشین بابک خرد بود سر شما خالی کردم.
نوشتم: سلام. مهم نیست. شاید منم باید یه طور دیگه قضیه رو مطرح می کردم.
- به هر حال باید فرصت توضیح دادن رو به شما می دادم.
:منظورم اونی نبود که برداشت کردی. می خواستم بگم حس کمک کردن به تو برای خلاصی از کینه هایی که خسته ات کرده، باعث شد به این موضوع فکر کنم که شاید زنده موندنم حکمتی داشته!
- یعنی حکمت بوده که شما زنده بمونی، بابک کشته بشه، من از زندگی ببرم و شما بیای منو نجات بدی؟!
: نه منظورم اون جوری نیست! منظورم اینه که اگه تا امروز داشتم بی هدف زندگی می کردم و فقط روزا رو می گذروندم، از وقتی حس کردم می تونم برای کمک به شما یه قدمی بردارم، روحیه گرفتم!
- چرا فکر می کنی می تونی به من کمک کنی؟!
:چون خودم یه قدم جلوتر ازت دارم راه می رم!
- باید مفصل با هم حرف بزنیم!
:حتماً
- کافه ی صفا می بینمت
:اونجا نه!
-چرا؟!
: بعداً توضیح می دم. یک شنبه تو کلاس می بینمت.
-باشه.
:از من دلخور نیستی که؟
-نه استاد!
:خوبه. شب به خیر.
یه شکلک خداحافظی فرستاد. گوشی رو گذاشتم روی میز کامپیوتر ونداد و دوباره دراز کشیدم روی تخت. خوبه که این روز گند یه اتفاق خوشایند هم داشت. خوشحال بودم تونستم واسه بهار منظورم رو توضیح بدم و خوشحال بودم دیگه دلخور نیست.
یه ربع بعد ضربه ای به در خورد و صفا اومد تو اتاق. نیم خیز شدم که بلند شم اومد جلو و گفت: دراز بکش . دارم می رم. کاری نداری؟!
از جام پاشدم و گفتم: ببخش یه لحظه عصبی شدم.
-نه بابا. یه وقت که خسته نبودی و حوصله داشتی می شینیم باهم مفصل صحبت می کنیم.
دستشو آورد جلو و باهام دست داد. باهاش تا دم در واحد رفتم. ونداد هم اومد و خداحافظی کرد و وقتی رفت در رو بستم و اومدم برم تو که ونداد مچ دستمو گرفت و گفت: ببخشید آبان واقعاً نمی دونستم که صفا از چیزی خبر نداره!
دستمو از دستش در آوردم و رفتم نشست روی مبل و گفتم: مهم نیست!
-چرا مهمه! کاش بهم می گفتی از قبل!
:خیال نمی کردم یه روزی برسه که شما دو تا اینقدر با هم صمیمی بشین که علیه من تشکیل جلسه بدین!
ونداد هم اومد روبروم نشست و گفت: علیه تو جلسه تشکیل ندادیم آبان! چرا نمی خوای بفهمی که ما نگرونیم؟! هم نگرون تو هم نگرون اون دختر بدبخت!
-اشتباه می کنین که نگرونین!
:واقعاً نمی دونم چرا نمی تونم منظورمو بهت بفهمونم!
-منظورتو کاملاً فهمیدم ونداد. می خوای بگی دو تا داغون، پنچر، دست به عصا نمی تونن کنار هم دووم بیارن! باشه! عیب نداره! بذار خودم به این نتیجه برسم!
:مطمئنی وقتی به این نتیجه برسی دوباره شکستو تجربه نمی کنی؟!
-وقتی قصدم عشق نیست، آره مطمئنم! ونداد یه چیزی رو بدون! دیگه هرگز هرگز عاشق نمی شم! شاید دوست داشته باشم، اما عشق نه! به هر کی که می پرستی فقط می خوام جلوی اون اعدامو بگیرم. یعنی می خوام هر کاری از دست بر می یاد انجام بدم که اون پسره اعدام نشه!
-چرا؟! سهیل فک و فامیلته؟!
:هه! بهار هم دقیقاً همنو پرسید!
-خب؟! چی جوابشو دادی؟! لابد کس و کارته که این جوری می خوای از خودت مایه بذاری!
:کس و کارم نیست. به خاطر اون هم نیست که می خوام تلاشمو بکنم! به خاطر بهاره، به خاطر خودم!
-بهار رو می تونم درک کنم که اگه یه کاری کنی از خون سهیل بگذره مطمئناً به آرامش بیشتری می رسه تا بخواد یارو رو بالای دار ببینه! اما تو چه جوری قراره نفع ببری از این قضیه موندم!
:نجات جون یه آدم انگیزه خوبیه واسه زندگی! خودت وقتی منو از بالای اون دار می کشیدی پایین یه همچین حسی بهت دست نداد؟!
ونداد سرشو انداخت پایین و حرفی نزد. ادامه دادم: همین قدر که یه دختر به زندگی کردن امیدوار بشه و یه آدم هر چقدر هم گناهکار بخشیده بشه واسه ام کافیه!
- می دونی درگیر چه مسائلی می شی؟! می دونی اگه این وسط بهار رو بخوای و بهت نه بگه چه اتفاقی واسه ات می افته؟!
:ونداد آدم برای به دست آوردن یه چیز باید از بعضی چیزا بگذره! مطمئناً از اینی که الآن هستم خالی تر نمی شم!
-اگه نتونستی چی؟! اگه نتونستی قانعش کنی ؟! لابد می خوای بری وایسی بین جمعیت اعدام طرفو نگاه کنی!
: اگه نشد حداقل پیش خودم نمی گم که نشستم و دست روی دست گذاشتم! برام اعدام نشدن سهیل مهمه! ولی خلاص کردن بهار از این وضعیت واسه ام اولویته!
-پس دختره برات مهمه!
:آره! گفتم که! توجه ام بهش جلب شده!
- نشستیم داریم دور تسلسل باطل رو هی مرور می کنیم!
:منم که می گم بی خیال شو! خیلی خسته ام ونداد.
-پاشو یکی دو تا مبل و جا به جا کنیم ، همین وسط جا بندازم یه فیلم قشنگ گرفتم ببینیم.
گرچه که می دونستم فیلم به ده دیقه یه ربع نرسیده خوابم می بره ولی موافقت کردم. وقتی دراز کشیدم سر جام ونداد پرسید: زیر کتری رو خاموش کنم؟
-آره. از تو جیب پالتوی من سیگارمو می یاری؟!
:نه! آفاق بهم اس داد گفت عمه می گه نذارم سیگار بکشی!
-غلط کردی!
ونداد بالشت خودش رو از روی مبل برداشت و محکم کوبید تو صورتم و گفت: این واسه اینکه امشب کلی فحش و دری وری به من گفتی! بعدشم این حرف مامانت بود نه من!
بعد رفت سمت آشپزخونه و در همون حال گفت: آبان با صفا یه تصمیمی گرفتیم!
-چی؟!
: می خوایم با هم رفیق فابریک بشیم و تو رو بندازیم دور!
-چرا اونوقت؟!
:به خاطر اینکه خیلی خر زبون نفهمی هستی!
-آهان از اون لحاظ! اونوقت هرکی به حرفتون چشم و گوش بسته گوش کنه، رفیق خوبیه آره؟!
:چرا که نه؟!
-زهرمار! بیا فیلمو بذار، من دیگه چشمام داره می ره.
نفهمیدم کی خوابم برد. ونداد همون جوری که زل زده بود به تلویزیون حرف هم می زد!اصلاً نمی شنیدم چی می گه! فقط تو فکر کلاس زبان پس فردا بودم. کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.

دستام می لرزه! حس می کنم هوای اتاق خیلی گرم شده و از درون دارم می سوزم! صندلی رو می ذارم زیر لوستر و می رم بالاش و طناب رو می بندم بهش. بهار در رو باز می کنه و به کسی که نمی بینمش با تحکم می گه: برو تو!
از اون بالا چهره ی پسر رو نمی تونم ببینم. سرش تا جایی که جا داره پایینه. بهار با خوشحالی پشتش می یاد تو و در رو می بنده و می گه:خوشحالم که وقتش رسیده! خوشحالم که این صندلی رو خودم با لگد می ندازم!
طنابو می بندم و امتحانش می کنم که یه وقت باز نشه و بعد از رو صندلی می یام پایین. پسر پشتش به منه و باز هم نمی تونم چهره اش رو ببینم. بهار با تحکم داد می زنه: برو بالا!
پسر با تعلل می ره بالای صندلی و بهار هوار می کشه: طنابو بنداز دور گردنت!
پسر باز هم بعد مکثی به دستورش گوش می ده و بهار می ره جلو. وایسادم و تماشا می کنم. توی ذهنم یه ندایی بهم می گه باید جلوشو بگیرم اما مغزم فرمونی صادر نمی کنه! بهار با یه لگد صندلی رو می ندازه! پسر آویزون می شه و با خرخر شدید شروع می کنه به دست پا زدن و وقتی می چرخه به سمتم می بینم خودمم که اون بالا دارم خفه می شم! دستم ناخودآگاه می ره سمت گلوم! حس می کنم دیگه نمی تونم نفس بکشم. بهار می خنده! از ته دل می خنده و بعد شروع می کنه به گریه کردن!
***
با تکون های شدیدی از خواب پریدم. خیس عرق بودم و نفس نفس می زدم. ونداد کنارم نشسته و نگرون نگاهم می کرد. نشستم و دستمو بردم سمت گلوم. هنوز نفسام جا نیومده بود. ونداد پاشد و رفت سمت آشپزخونه و وقتی برگشت برق رو روشن کرد و لیوانی رو گرفت سمتم و گفت: یه خرده بخور.
سعی کردم چند تا نفس عمیق بکشم. با دیدن اون کابوس کاملاً بهم ریخته بودم! ونداد دوباره تکونم داد و گفت: آبان؟!
به زور گفتم: خوبم!
-بد نفس می کشیدی! انگار داشتی خفه می شدی! واسه همین بیدارت کردم!
:خوب کردی. الآن خوبم.
دوباره دراز کشیدم. ونداد لیوان آب رو گذاشت روی میز و پاشد برق رو خاموش کرد و دراز کشید. بعد چند دیقه گفت: سیگار می خوای بیارم؟!
-نه. ببخش، بدخوابت کردم.
:نه بابا. دوباره می خوابم!
پشت کردم به ونداد و چشمامو بستم. صحنه های اون کابوس از جلوی چشمم کنار نمی رفت.
ونداد بعد چند لحظه سکوت پرسید: بیداری؟!
-اوهوم.
:می دونی که واسه خلاصی از این کابوسا راهی هم وجود داره؟!
-می دونم!
:نمی خوای بری پیش روانشناس؟! لااقل هفته ای دو سه بار توی خواب تا مرزی خفگی نمی ری!
-نمی دونم!
:اگه بخوای می تونم واسه ات وقت بگیرم. اگر هم دوست داشته باشی بین خودمون می مونه.
-شب به خیر
:آبان مثلاً تحصیل کرده ی این مملکتی!
-بخواب ونداد!
تا نزدیکای صبح غلت زدم و خوابم نبرد. کابوسی که دیدی بودم بدجوری روم اثر منفی گذاشته بود. سپیده زده بود که به زور سعی کردم بخوابم. خسته بودم، باید می خوابیدم. باید صبح زود از این خونه می زدم بیرون که مجبور نباشم دایی یا ویدا رو ببینم!
با صدای پچ پچ بیدار شدم. منگ بودم و در لحظه اول تشخیص نمی دادم کجام. سرمو بلند کردم و ونداد رو که دم اپن کنار زن دایی دیدم تازه یادم اومد شب قبل اومدم پیش ونداد! سرمو برگردوندم و به ساعت نگاه کردم، یازده و نیم بود. از جام پاشدم و ونداد گفت: به! صحت خواب! می خواستی الآن هم بیدار نشی!
دستمو کشیدم روی صورتم و برگشتم سمت زن دایی و سلام کردم. با لبخند جوابمو داد! چه خوب که اون هم عقیده ی شوهرش نبود!
ونداد اومد کنارم وایساد و گفت: پاشو! پاشو می خوام لحاف تشک ها رو جمع کنم!
از دستشویی که اومدم بیرون زن دایی گفت: بیا بشین واسه ات صبحونه بیارم.
-مرسی باید برم خونه.
:یه چایی بخوری دیر نمی شه پسر خوب.
-به مامان قول دادم واسه ناهار برم خونه. دیر برسم شاکی می شه.
رفتم سمت اتاق ونداد و همزمان با ورودم صدای ونداد رو شنیدم که صدام کرد: آبان!
دیر شده بود. دیگه وارد اتاق شده بودم و با ویدا رودرو! برای لحظه ای مات موندیم به هم! دیدنش منو آزار می داد! رفتم سمت میز و موبایل و شلوارم رو برداشتم و اومدم برم بیرون که گفت: اگه می ری خونه به برادرت بگو آیدینو تا عصر بیاره!
برگشتم سمتش و زل زدم بهش و گفتم: می تونی خودت به شوهر سابقت زنگ بزنی!
-نیازی نیست متلک بگی!
:تو هم نیازی نیست تا منو می بینی دهن واکنی و حرف بزنی!
- 7 سال پیش انقدر خشن نبودی!
:7 سال پیش آدم نبودم! عاقل نبودم!
- نمی دونستم آدم بودن و عاقل بودن به بداخلاق و خشن بودنه!
:حالا بدون!
رفتم سمت در و قبل از اینکه برم بیرون گفتم: 7 سال پیش عشق خام دوران بچگیمو همراه برادرم از دست دادم! جفتشون مردن! من 40 روز براشون سیاه پوشیدم و 7 سال عزاداری کردم و تازه چند وقته از عزا در اومدم! گفتم که بدونی واسه مرده پیغوم پسغوم نفرستی!
-این همه تلخی اصلاً بهت نمی یاد آبان!
:هنوز تلخی منو مزه نکردی! مراقب خودت باش که پرم به پرت نگیره!
- اتفاقاً دوست دارم پرم به پرت بگیره و تو با حرفات خودتو خالی کنی! دارم می بینم که چه عذابی رو داری تحمل می کنی!
:سخت در اشتباهی! دیگه عذابی نیست! دیگه واسه ام وجود خارجی ندارین که بتونین عذابم بدین!
- با کتمان کردن چیزی رو به دست نمی یاری آبان. فقط خودتو گول می زنی!
:حتی اگه این طور باشه، گول زدن شیرینیه! دوستش دارم!
-یه زمونی منو هم دوست داشتی! یه زمونی منم برات شیرین بودم! اما حالا این همه تلخیت به خاطر منه!
:دیگه خاطری نداری که بخواد تلخ یا شیرین باشه! دنبال چی می گردی؟! می یای سمتم و سر حرفو وا می کنی که به چی برسی؟! به خیالت من گولتو می خورم و می یام طرفت و این جوری می تونی آرمانو بجزونی؟! می خوای به افکار مالیخولیایی اون دامن بزنی و انتقام جوونی برباد رفته اتو بگیری؟! بی خودی تلاش نکن، موفق نمی شی!
-می خوام تو رو داشته باشم! می خوام همه ی اون محبتایی رو که به پام می ریختی و قدر ندونستم جبران کنم!
:احتیاجی به داشتن من نیست! واسه جبرانش می تونی گورتو گم کنی و بری همون جایی که بودی! همین قدر که کاری کنی نبینمت، لطف بزرگیه در حق من!
-پشیمونم آبان! خیلی زود فهمیدم که به محبتت عادت کردم! آدم به هر چیزی که عادت کنه دیگه نمی بیندش! دیگه متوجه اش نیست! وقتی از دستش می ده تازه خلائش رو حس می کنه! وقتی از ایرون رفتم فهمیدم چه چیز بزرگی رو از دست دادم! فهمیدم اشتباه کردم!
:یه سری اشتباهات هست که هرگز جبران نمی شه!
-می دونم! ولی می شه یه فرصت دوباره داشت! می تونی لااقل بهش فکر کنی!
یه قدم بهش نزدیک شدم و زل زدم تو چشماش و گفتم:فکرم اونقدر مشغول بهار هست که جایی برای تو توش نباشه! به هدفت نمی رسی! بی خودی بال بال نزن! جای تو بودم به جای گدایی محبت سعی می کردم آینده ی پسرمو بسازم!
اومدم تو هال. ونداد نشسته بود روی مبل و عصبی پاشو تکون می داد. با بیرون اومدن من از اتاق سرش رو بلند کرد و متفکر زل زد به صورتم. احتمالاً می خواست واکنش منو در برخورد با ویدا بفهمه!
شلوار و موبایلمو گذاشتم روی مبل و گفتم: تو می یای پیش ما ناهار؟!
-آره. حاضر شو منم الآن لباس می پوشم.
: یه آبی به صورتم بزنم الآن می یام.
از دستشویی که اومدم بیرون ویدا تو آشپزخونه بود. رفتم توی اتاق ونداد و داشتم شلوارمو عوض می کردم که ونداد در حال آماده شدن گفت: می خواستم صبح زود بیدارت کنم اما از اونجایی که هر وقت نصفه شب بیدار شدم دیدم داری وول می خوری، فهمیدم دیر خوابیدی و بیدارت نکردم!
-مهم نیست.
:با تو بیام منو عصری بر می گردونی؟!
-آره دیگه. بی خودی ماشین نیار.
5 دیقه بعد از زن دایی خداحافظی کردم و راه افتادیم سمت خونه و این در حالی بود که فقط داشتم با خودم کنار می اومدم یه جوری به حضور آرمان توی خونه بی تفاوت باشم!
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 242
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,093
  • بازدید ماه : 18,051
  • بازدید سال : 145,154
  • بازدید کلی : 11,642,294