close
مجتمع فنی تهران
رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت نهم
loading...

رمان فا

کلید انداختم و وایسادم تا ونداد بره تو و خودم پشتش راه افتادم. وارد هال که شدیم آفاق داشت با آیدین و رها بازی می کرد و آرمان و احسان هم نشسته…

رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت نهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1401 سه شنبه 27 اسفند 1392 : 10:25 نظرات ()

کلید انداختم و وایسادم تا ونداد بره تو و خودم پشتش راه افتادم. وارد هال که شدیم آفاق داشت با آیدین و رها بازی می کرد و آرمان و احسان هم نشسته بودن روی مبل. دوباره تپش قلبم داشت بالا می رفت. شاید ونداد راست می گفت. شاید نیاز به یه کمک جدی داشتم واسه اینکه بتونم با این مسئله کنار بیام!
با احسان احوال پرسی کردم و بدون نگاه کردن به آرمان رفتم سمت آشپزخونه. مامان همون جوری که برنج رو آبکش می کرد برگشت سمتم و با لبخند گفت: خوبی؟
-مرسی....................................................................

:صبحونه خوردی؟
-نه. یه چایی می خورم.
:یه لقمه نون پنیر هم بخور تا ناهار آماده شه.
-نه. همون یهو ناهار می خورم. بابا کجاست؟
:تو اتاق دراز کشیده.
-طوری شده؟
:نه!
-مامان؟!
:نه عزیزم. برو لباساتو عوض کن بیا چایی بخور.
رفتم سمت اتاق مامان و بابا. هیچ وقت سابقه نداشت بابا این ساعت از روز دراز بکشه یا بخوابه. از نه گفتن مامان هم معلوم بود یه خبرایی بوده!
دو تا ضربه زدم به در و رفتم تو. بابا دراز کشیده بود روی تخت و ساعدش روی چشماش بود و داشت سیگار می کشید. با ورود من دستشو از روی چشماش برداشت و نگاهم کرد. رفتم جلوی تخت وایسادم و پرسیدم: سلام . طوری شده؟
متفکر زل زده بود بهم. دوباره پرسیدم: بابا طوری شده؟
نشست و خاکستر سیگار رو توی زیرسیگاری روی پاتختی تکوند و گفت: کی اومدی؟
-همین الآن. چی شده؟
:هیچی.
-پس چرا اینقدر گرفته این؟!
:گرفته نیستم. دراز کشیده بودم تا ناهار آماده بشه.
-مطمئنین؟!
بابا بدون اینکه نگاهم کنه سری به علامت مثبت تکون داد. از اون هم نمی شد حرفی بیرون کشید. باید می رفتم سراغ آفاق!
اومدم برم سمت در که گفت: آبان؟!
برگشتم و منتظر موندم ادامه بده. بدون اینکه نگاهم کنه گفت: می خوای برات یه خونه بگیرم؟
اخمی از تعجب نشست رو صورتم و پرسیدم: خونه؟!
-که یه مدت اون جا باشی؟! تا دوباره همه برن سر خونه و زندگیشون و ...
:همه یعنی آرمان؟!
بابا از جاش بلند شد و اومد جلو و گفت: واسه آرامش خودت می گم.
-چی شده؟!
:چیزی نشده! فقط می گم ...
-اگه قرار بود جدا بشم 7 سال پیش این کارو می کردم !
:می دونم ولی ...
-روش فکر می کنم. اگه خواستم بهتون می گم!
:خوبه!
دوباره اومدم برم بیرون باز بابا صدام کرد و گفت: نمی خوام هر دیقه اینجا جنگ و جدالو داشته باشیم!
-می دونم!
:من فکر می کنم آرمان باید حتماً بره پیش متخصص. فکر می کنم مشکل روحیش خیلی شدیده!
یه قدم به بابا نزدیک شدم و گفتم: بحثتون شده؟!
- آره!
:سر من؟!
-سر همه چی!
:من فکر می کنم به خاطر اون توهمی که زده و خیال می کنه من با زن سابقش رابطه دارم باید حتماً خودشو به یه دکتر نشون بده! البته اگه فیلمش نباشه برای اینکه خودشو از جرم بزرگی که مرتکب شده تبرئه کنه!
اومدم از اتاق بیرون. ونداد داشت با احسان حرف می زد. خبری از آرمان نبود و آتنا از تو آشپزخونه سلام کرد. جوابشو دادم و رفتم تو اتاقم. چه بساطی بود! انگار این خونه قرار نبود هیچ وقت روی آرامش ببینه!
دو دیقه بعد ضربه ای به در خورد و ونداد از لای در گفت: بیام تو؟!
با سر جواب مثبت دادم. اومد و در رو بست و پرسید: طوری شده؟! جو خونه یه جورایی بوداره!
-بوی گند آرمانه!
:دعوا بوده قبل اینکه ما بیایم؟!
-گویا!
:سر چی؟!
-نمی دونم! ولی بابا به این نتیجه رسیده که باید آرمانو ببرن پیش روانپزشک!
:یعنی چی؟!
-بدبخت بابام که از پسراش خیری ندید! هر جفتشون دیوونه ان!
:هر کی می ره پیش روانشناس و روانپزشک روانی نیست آبان! البته در این که شما دو تا مختون تاب داره هم شکی نیست!
یه چشم غره بهش رفتم و همون جوری که لباسامو عوض می کردم گفتم: هه! می گه می خوای برات یه خونه بگیرم!
-کی؟!
:بابام!
-واسه تو؟!
:اوهوم! یه چیزایی مشکوکه این وسط! از یه چیزی ترسیده!
-لابد نمی خواد بینتون تنش ایجاد بشه!
:در اون صورت که آرمان هم می تونه بره! تازه خونه هم داره!
ونداد متفکر ابروهاشو بالا انداخت و گفت: نمی دونم والله!
-آفاقو صدا می زنی بیاد؟! اون می گه چه خبر بوده اینجا!
ونداد که کنار در ایستاده بود در رو باز کرد و با صدای بلندی آفاق رو صدا زد.
آفاق یه الآن می یام گفت و ونداد دوباره در رو بستم و پرسید:ویدا چی می گفت؟!
-هیچی!
:یه موبایل و شلوار رو از رو میز برداشتن 5 دیقه طول می کشه؟!
-چیز خاصی نمی گفت.
:همون حرف غیرخاص چی بوده؟!
-اظهار پشیمانی و ندامت!
:مسخره نکن آبان!
-به جان خودم!
:اظهار ندامت و پشیمونی واسه چی؟! واسه اینکه تو دوباره بری سمتش؟!
-نه! واسه اینکه ببخشمش!
:دروغ که نمی گی؟!
-نه! از چی نگرونی؟!
:از اینکه بخواد خامت کنه!
-ونداد یه سوال! خواهرته! خودت گفتی گوشت همو بخورین استخونتونو نمی ندازین دور! چرا تو این قضیه پشتش نیستی؟!
:بذار پای عذاب وجدان!
-از چی؟!
:مهم نیست!
-چرا مهمه! می خوام بدونم!
:خب کار ویدا درست نبوده! آبروی ما رو بردن این دو تا!
-توقع داری باور کنم؟! از چی وجدانت در عذابه ونداد؟!
ونداد اومد وایساد کنار پنجره و زل زد به حیاط و گفت:قبل اینکه این ماجراها رو بشه، قبل از اینکه اصلاً تو و ویدا با هم عقد کنین، یه یه چیزایی شک کرده بودم! اما انگار ذهنم نمی خواست باور کنه! حتی فکر اینکه ویدا داره بهت خیانت می کنه رو پس می زدم! شاید اگه پی اش رو می گرفتم، شاید اگه به چیزایی که به شک انداخته بودم توجه نشون می دادم هیچ وقت فاجعه به این بزرگی نمی شد!
شاید ضربه ای که می خوردی اینقدر محکم نبود!
رفتم دستمو گذاشتم رو پشتش و گفتم: اون فاجعه چه من با ویدا عقد می کردم چه نه، برای منی که از بچگیم دوستش داشتم به اندازه کافی بزرگ بود! بی خیال این عذاب وجدان شو!
در باز شد و با اومدن آفاق هر دو برگشتیم سمتش و ونداد گفت: بیا تو، درو ببند.
آفاق همین کار رو کرد. نشستم لبه ی تخت و پرسیدم: تو خونه چه خبر بوده؟!
آفاق اخمی کرد و گفت: منو واسه جاسوسی خبر کردین؟!
-می خوام بدونم چی شده!
:بابا و آرمان بحثشون شد!
-سر چی؟!
:همه چی!
-این همه چی شامل چرت و پرتایی که در مورد من و ویدا گفته هم می شه؟!
:نه!
-این نه یعنی آره دیگه؟!
آفاق سرشو انداخت پایین. ونداد یه قدم بهش نزدیک شد و گفت: ببین آفاق. می خوایم بدونیم این پسره تا چه حد روی این مسئله پافشاری داره!
آفاق نگاهشو دوخت به ونداد و بعد با مکثی منو نگاه کرد و گفت: خیلی!
از جام پاشدم و یه سیگار از تو جیب پالتوم در آوردم و همون جوری که روشنش می کردم گفتم:حالا می فهمم نگرونی بابا از چی بوده! می خواد منو از این خونه بفرسته بیرون که جونمو مثلاً حفظ کنه! عروس خیلی قشنگ بود آبله هم زد!
آفاق آروم گفت: آبان بابا خونه است!
برگشتم سمتش ببینم منظورش چیه، اشاره ای به سیگار کرد! عصبی سرمو تکون دادم و رفتم دم پنجره و یه خرده بازش کردم و در همون حال به ونداد گفتم: خنده داره! عوض اینکه اون مرتیکه بی شعور از من بترسه، بابا اینا واسه خاطر من می ترسن!
ونداد به آفاق گفت: می خوای بری برو.
بعد اومد کنارم و گفت: بابات ماجرا رو فیصله می ده . تو نگرون نباش!
-شیطونه می گه یه کاری کنم تو این توهم بیشتر غرق بشه ها!
:چه جوری؟! نکنه می خوای به ویدا نزدیک بشی؟!
-نه بابا!
:ول کن آبان! پا رو دم شیر نذار! آرمان مریضه! گندی رو که خودش زده داره جامعیت می ده به بقیه! به تو! باید ازش دوری کنی!
سری به علامت موافقت تکون دادم و ونداد پرسید: نمی یای بیرون؟
-ناهار آماده شد می یام.
:راستی یه سوال. بچه ی بابک چند سالشه؟
-نمی دونم. اصلاً نپرسیدم. فقط وقتی صفا گفت باید دیه رو جور کنن، حدس زدم که پای بچه ای در میونه.چطور حالا یهو همچین چیزی به ذهنت رسید؟
:همین جوری. دیشب یهو یادش افتادم. تو جریان بهار، هر چند که هنوز هم معتقدم داری اشتباه می کنی و نباید درگیرش بشی ولی رو من حساب کن. اگه کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم.
-مرسی
:من می رم تو هم بیا.
ونداد که رفت بیرون سیگارو خاموش کردم و نشستم پای نت. خیلی وقت بود میل باکسمو چک نکرده بودم. خدا تا اسپم و میلهای تبلیغاتی توش بود. سرم گرم پاک کردنشون بود که در باز شد و آتنا گفت: بیام تو؟!
برگشتم سمتش. اومد و در رو بست و گفت: آفاق گفت چی شده دیگه؟!
- نه کامل! فقط گفت با هم بحثشون شده.
:بهتره یه مدت خونه دایی اینا نری!
-واسه چی؟!
:آرمان دیوونه شده! وقتی فهمید شبو اونجا هستی انگار خل شد! هی می گفت من می دونم رفته اونجا که ویدا رو ببینه!
-آره اتفاقاً دیدمش! تازه نشستیم گل گفتیم و گل شنفتیم!
:هیس! آبان!
-خب چیه مگه؟! اون که دیگه زنش نیست!
:آبان خواهش می کنم! می خوای بندازیش به جونت؟! دارم می گم خل شده!
-اتفاقاً خیلی دوست دارم بیاد سراغم! خیلی دلم می خواد کار نکرده ی 7 سال پیشو به انجام برسونم!
:مامان گناه داره آبان! اونقدر امروز گریه کرد که دل سنگ براش آب می شد! همش می گفت نمی دونه چه گناهی به درگاه خدا مرتکب شده که دو تا پسراش دارن از دستش می رن!
-باشه! کاری به کارش ندارم! خوبه؟!
آتنا دست انداخت توی موهامو بهمشون ریخت و گفت: مرسی! فقط به خاطر مامان و بابا.
-باشه.
:پاشو بیا می خوایم ناهار بخوریم.
-برو می یام.
آتنا که رفت تو این فکر بودم که کارمون به کجا رسیده که حالا باید از آرمان بترسیم! عمراً! حاضر بودم بمیرم اما باج ندم بهش! نمی ذاشتم پاشو از گلیمش درازتر کنه! زنگ اس ام اس موبایلم رشته افکارمو پاره کرد. بهار بود! نوشته بود: سلام. من فردا نمی تونم بیام کلاس زبان!
پنجر شدم! لبام آویزون شد و نوشتم: سلام. چرا؟!
نوشت: اما بعد کلاس دم در روبروی آموزشگاه منتظرتون می مونم!
لبخندی نشست رو لبم و نوشتم: کلاسو چرا نمی یای؟!
- با سپهر و مامانش می خوایم بریم بیرون. پسر بابک
:چند سالشه؟
-4 سال.
:خدا حفظش کنه. باشه. ولی من بیشتر از 3 تا غیبت رو نمی پذیر م!
-چشم استاد! خدافظ
:به سلامت!
موبایل رو گذاشتم روی میز و از اتاق رفتم بیرون. همه پشت میز نشسته بودن. رفتم کنار احسان نشستم. می دونستم بهار شیطنت کرده که اولش نوشته نمی تونه بیاد! می دونستم می تونسته توی همون اس ام اس هم بنویسه که بعد کلاس می یاد! ناخودآگاه یه لبخندی نشست رو لبم و به ثانیه نکشید که با صدای آرمان تبدیل شد به یه اخم غلیظ.
با یه صدای دورگه ی عصبی پرسید: به بزمی که دیشب داشتی می خندی؟!
سرمو بلند کردم و با نفرت زل زدم بهش.
بابا با تحکم گفت: آرمان!
آرمان اما کوتاه نیومد و ادامه داد: خوش گذشت؟! تونستی یه دل سیر ببینیش و باهاش حرف بزنی؟!
اومدم جواب بدم که بابا محکم کوبید رو میز و گفت: آرمان بسه!
صدای گریه ی ترس خورده ی آیدین باعث شد سرم بچرخه سمتش و بعد دوباره نگاهمو دوختم به آرمان و گفتم: اتفاقاً مامان این بچه پیغوم داد که عصری ببریش تحویلش بدی!
-خوبه! پس نشستین دل دادین و قلوه گرفتین با هم!
دستمو بردم جلو و کفگیر رو برداشتم و برای خودم پلو کشیدم و در همون حال گفتم: تو هر جور دوست داری فکر کن!
با غیظ از جاش بلند شد، طوری که صندلی پرت شد رو زمین و گفت: غلط اضافی نکن!
بدون اینکه تکون بخورم یا حتی نگاهش کنم، همون جوری که خورش می ریختم توی بشقابم گفتم: اونو که تو می کنی نه من!
اومد بیاد طرفم که بابا و احسان و ونداد از جاشون بلند شدن و بابا به زور بازوشو کشید و گفت: بیا برو آرمان شر به پا نکن!
سرمو بلند کردم و زل زدم بهش و گفتم: لااقل از این بچه ای که مثلاً پدرشی خجالت بکش!
-مطمئنی؟!
وا موندم! یه لحظه انگار زمان ایستاد! فقط صدای گریه ی آیدین می یومد و صدای ترسخورده ی رها که مرتب می گفت: مامانی من می ترسم!

 

از جام پاشدم و اومدم برم سمتش که احسان اومد جلوم و گفت: آروم باش آبان!
زل زدم تو چشمای پر از تنفر و حرصیش و پرسیدم: منظورت چیه؟!
در حالی که سعی می کرد خودشو از دست بابا خلاص کنه گفت: تو که باید بهتر بدونی!
دست احسانو پس زدم و یه قدم دیگه رفتم سمتش و گفتم: نمی فهمم چه پرت و پلایی داری می گی!
ونداد هم اومد جلوم وایساد و گفت: زشته جلو بچه ها! آرمان دهنتو ببند تا خودم نبستم! بیا بشین آبان!
زل زده بودم تو چشمای برزخی آرمان. اومدم برگردم سر جام که گفت:ویدا اومد ایران! به دو ماه نکشید زنگ زد و گفت حامله است! کشوندیش اینجا و دستمالیش کردی، شکمشو بالا آوردی و بعد عین یه آشغال انداختیش دور؟!
قلبم داشت می ایستاد از چیزی که شنیده بودم! تیره پشتم خیس عرق شده بود! مات مونده بودم و با چشمای از حدقه در اومده نگاهش می کردم. هیچیکی تکون نمی خورد.
رفتم جلو و تو صورتش وایسادم و شمرده شمرده از لای دندونام پرسیدم: چی زر زدی؟!
خیلی راحت تو روم نگاه کرد و گفت: خودت شنیدی! اصلاً احتیاجی به گفتن من نیست! خودت بهتر می دونی! به هر حال اصل کاری تویی تو این ماجرا!
نفهمیدم چه جوری پریدم بهش! افتاده بودیم رو زمین و من نشسته بودم روی سینه اش و داشتم با مشت می زدمش! اونقدر یهویی حمله ور شده بودم بهش که فرصت دفاع پیدا نکرده بود! به زور بابا و احسان و ونداد کشیده شدم عقب. دست خودم هم از مشتایی که بهش زده بودم درد گرفته بود.خیس عرق شده بودم و به زور نفس می کشیدم!
به زور سر پا شد و بدون توجه به التماسا و گریه های مامان و آتنا همون جوری که نفس نفس می زد گفت: با این کارات می خوای ایز گم کنی؟! می خوای بقیه گمراه بشن که چه غلطی کردی؟!
دوباره خیز برداشتم سمتش. بابا و احسان محکم نگه ام داشتن و این بار ونداد رفت جلوش وایساد و گفت: حواست باشه داری چی زر می زنی آرمان!
-کاش تو حواست بود این رفیقت دورمون نزنه ونداد!
مشت محکم ونداد نشست تو صورت آرمان و دوباره پرتش کرد روی زمین. مامان اومد جلو بلوز ونداد و کشید و با التماس گفت: بسه. تو رو قرآن بسه! ونداد خواهش می کنم!
سعی می کردم خودمو از دست بابا و احسان خلاص کنم. نمی خواستم برم سمت اون کثافت! فقط می خواستم ولم کنن! رو کردم به احسان و با حرص گفتم: ولم کن!
بابا دستاشو پس کشید و بلند شد رفت سمت آرمان و داد کشید: پاشو گورتو گم کن از این خونه!
یه قدم رفتم سمتش که احسان باز اومد جلوم. از همون جا هوار کشیدم: کثافت خیال کردی همه مثل توان؟! بی ناموس فکر کردی منم به حروم لقمگی توام؟! پست فطرت وقتی می گفتی شده ام کابوست واسه این بود؟! فکر کردی من آبرو و شرف سرم نمی شه عین تو بی شرف؟!
بابا سرم داد کشید: بسه آبان!
بعد رو کرد به آرمان و گفت: بهت گفتم بلند شو برو از این خونه تا نزدم ناکارت نکردم!
آرمان به زور دیوار از جاش پاشد و همون جوری که می رفت سمت در آیدینو صدا کرد!
آفاق وسط دعوا بچه ها رو برده بود تو اتاق خواب. ونداد یه قدم رفت سمتش و گفت: گورتو گم کن! اون بچه جایی باهات نمی یاد!
آرمان در حالی که از روی میز چند پر دستمال بر می داشت گفت: آره خب! حق دارین! باید هم بمونه پیش کس و کارش! باید هم بمونه ور دل دایی و باباش!
دوباره خیز برداشتم سمتش، این بار ونداد جلومو گرفت و گفت: ولش کن آبان! بذار گمشو! می خواد عصبیت کنه!
بعد رو کرد به آرمان و گفت: باید خودتو حتماً به یه روانپزشک نشون بدی! روانی شدی! عذاب وجدان دیوونه ات کرده!
هیکلمو از تو دستای ونداد کشیدم بیرون و رفتم توی اتاق خودم و در رو با شدیدترین حالت ممکن کوبیدم به چارچوب و قفلش کردم!
به حد مرگ عصبانی بودم! از تو جیب پالتوم پاکت سیگارو در آوردم و پناه بردم بهش! تو شقیقه هام نبض می زد و سرم داشت می ترکید! ضربه ای به در خورد و دستگیره بالا و پایین رفت و بعد بابا صدام کرد: آبان؟! واکن این درو کارت دارم! آبان!
بلند گفتم: می خوام تنها باشـــــــــــم!
دوباره صدام کرد و گفت: یه لحظه وا کن!
عصبانی پاشدم و در رو باز کردم و برگشتم نشستم روی تخت. بابا اومد تو و یه لیوان آبو گرفت سمتم و گفت: نکش اونو دم به دیقه!
با دستی که سیگار بین انگشتاش بود چشمامو مالیدم و گفتم: می خوام تنها باشم بابا!
دست دراز کرد و سیگار رو از لای دستم گرفت. رفت از پنجره پرتش کرد توی حیاط و اومد روبروم و گفت: با تنهایی آروم نمی شی! می خوای بشینی اینجا بریزی تو خودت؟! آبان آرمان دیوونه شده! بهت که گفتم! حرکات و رفتار و حرفاش دست خودش نیست! باید درمان بشه! تو که می دونی داره دری وری می گه چرا اینقدر می ریزی به هم! تو که می شناسیش چرا اجازه می دی اینجوری عصبانیت کنه؟!
- بشینم نگاهش کنم هر شر و وری که می خواد بارم کنه؟!
:نه! دهن به دهنش نمی ذاشتی خودم ساکتش می کردم!
-منم آدمم بابا! یه ظرفیتی دارم! دیگه نمی کشم! نمی تونم خفه شم! نمی تونم خودمو خفه کنم!
:هیس! داد نکش آبان! داریم با هم حرف می زنیم!
-خونه ای که گفتینو خودم پیدا می کنم! نمی مونم اینجا! می رم جایی که هیچکی آدرسمو نداشته باشه!
:پاشو بیا برو یه دوش بگیر، آروم شدی با هم حرف می زنیم. پاشو
از جام پاشدم و رفتم سمت پالتوم و پوشیدمش. موبایل و پاکت سیگار رو هم کردم تو جیبم بدون حرف از اتاق زدم بیرون. دم در هال بودم که مامان اومد جلوم و گفت: کجا آبان؟!
دستمو بردم سمت دستگیره در و بدون اینکه جوابی بدم رفتم از هال بیرون و داشتم کفشامو می پوشیدم که مامان اومد جلوم و دستمو گرفت و گفت: آبان کجا داری می ری؟!
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: بر می گردم مامان!
-با این اعصاب داغون کجا می خوای بری؟! آرمانو که طاهر انداخت بیرون، تو کجا می ری؟!
زل زدم به چشماش و شمرده شمرده گفتم: می رم بیرون مامان! می رم آروم شدم بر می گردم!
مامان با التماس گفت: با این اعصاب داغون نرو! بهت التماس می کنم آبان! مادرت پیشمرگت بشه! بیا بشین برات یه دم کرده بیارم آروم شی!
دست مامانو از دستم جدا کردم و گفتم: بر می گردم، تا عصر می یام.
اومدم برم بیرون تو آخرین لحظه چشمم افتاد به ونداد که روی نیمکت گوشه حیاط نشسته بود و سرشو گرفته بود بین دستاش! حق داشت! یه ور این تهمت خواهرش بود! حق داشت اونقدر بهم بریزه! در رو کوبیدم به هم و پیاده راه افتادم تو خیابون. ظهر جمعه بود و همه جا خلوت! دلم می خواست اونقدر راه برم که از خستگی بمیرم! به مامان گفته بودم تا عصر بر می گردم اما مطمئن بودم که وقتی برگردم خونه دیروقت شبه!

ساعت یک شب کلید انداختم و رفتم تو خونه. از سر شب موبایلم مرتب زنگ خورده بود. حوصله ی جواب دادن نداشتم. مامان نشسته بود روی مبل و تو دستاش یه قرآن بود.
زیر لب یه سلام گفتم و اومدم برم تو اتاقم اما با صدای بابا ایستادم. برگشتم سمتش که دم در اتاقشون وایساده بود و منتظر شدم حرفشو بگه.
اومد جلو و پرسید: کجا بودی آبان تا این وقت شب؟!
-تو خیابونا!
:مگه موبایلت همراهت نبود؟!
جوابشو ندادم و ادامه داد: می دونی چه کشیدیم تا این وقت شب؟!
-منم اوقات خیلی خوشی رو نمی گذروندم!
:مامانت تا مرز سکته رفت!
-حوصله ندارم بابا! بذارین واسه یه وقت دیگه!
:عصری آرمان اومد اینجا!
سرم که پایین بود رو آوردم بالا و نگاهمو دوختم به نگاهش تا توضیح بده. رفت نشست روی مبل و گفت: اومد بلیط برگشتش رو نشونمون داد. داره می ره! دوشنبه پرواز داره! گفتم که شاید دونستنش یه خرده آرومت کنه!
-مرسی
مامان با یه صدای گرفته گفت: ناهار هم نخوردی، غذا برات گرم کنم؟!
می خواستم بگم نه، اما خب دیدم هم واقعاً گرسنه ام، هم از شنیدن برگشت آرمان روحیه ام بهتر شده و هم مامان گناه داره گفتم:لباسامو عوض می کنم و می یام.
مامان لبخند کم جونی زد و رفت تو آشپزخونه.
موبایلمو در آوردم و چک کردم. کلی میس کال از ونداد هم بود. دیگه دیروقت بود واسه تماس گرفتن و گذاشتم که فردا بهش زنگ بزنم. شام رو خوردم و از مامان تشکر کردم و رفتم تو اتاقم. تا نزدیکای صبح توی نت الکی می گشتم. دلم نمی خواست برم تو رخت خواب! می ترسیدم با اون روان آشفته باز هم کابوس ببینم!
***
آخرین کلاس رو نفهمیدم اصلاً چه جوری گذشت. فقط دلم می خواست زودتر از آموزشگاه بزنم بیرون و برم پیش بهار. داشتم به این نتیجه می رسیدم تموم حرفایی که به ونداد و صفا در مورد کمک کردن به بهار گفته ام باد هواست و واقعاً برای دیدنش و پیشش بودن مشتاقم. خودم رو نمی تونستم گول بزنم. کششی به این دختر داشتم که فراتر از بحث کمک بهش بود!
ده دیقه زودتر کلاس رو تعطیل کردم و اومدم بیرون. بهار هنوز نیومده بود. ماشین رو از پارک در آوردم و رفتم روبروی آموزشگاه دوبل وایسادم و چشم دوختم به روبروم. داشتم به برخورد اولم با بهار فکر می کردم که زد به شیشه ی پنجره ی بغل راننده.
برگشتم سمتش و ناخودآگاه لبخندی نشست رو لبم و اشاره کردم سوار شه. نشست تو ماشین و سلام کرد و گفت: می دونم که این حرف خیلی کلیشه ایه ولی هوا خیلی سرده!
ماشینو روشن کردم، بخاری رو زدم و راه افتادم و در همون حال پرسیدم: با سپهر خوش گذشت؟! سپهر بود دیگه؟!
-آره. خیلی. بردیمش بازار و با یه خرده از پول ماشین بابک براش خرید کردیم.
: مگه ماشین مال بابک نبوده؟
-نه مال مامانم بود. ولی خب از اولش دست بابک بود.
:زن داداشت هم راضی به اعدامه؟!
-حرفی نمی زنه. می دونی که اون ولی دم محسوب نمی شه!
:می دونم.
- چیزی نمی گه. حتی وقتی خواستیم ماشینو بفروشیم و پولش رو بذاریم واسه دیه هم چیزی نگفت!
خب حالا بریم سراغ جواب دادن به سوالای من!
:اوه اوه! بفرمایید!
-چرا نیومدی کافه صفا؟
:چون چند دیقه قبل از اینکه بهم اس بدی داشت منو ارشاد می کرد که سمت شما نیام!
-چی؟!
:معتقده که اگه وابستگی پیش بیاد ما به درد هم نمی خوریم؟!
-اونوقت چرا به همچین چیزی اعتقاد داره؟!
:نمی دونم والله! می گه چون هر دو تون گذشته خوبی نداشتین، نمی تونین تکیه گاه خوبی برای هم باشین!
-حالا مگه قراره تکیه گاه هم باشیم؟!
لبخندی زدم و سکوت کردم و بعد چند لحظه گفتم: بعدی!
- از گذشته ی من باخبری ولی من چیزی جز یه عشق ناکام در مورد شما نمی دونم.
:گذشته ام هم جز یه عشق ناکام چیز دیگه ای نداشته!
-وقتی کسی اینقدر مبهم جواب یه سوالی رو می ده منظورش همون کلمه ی بعدیه!
:بریم یه جا بشینیم یه چیزی بخوریم؟
-بریم.
دم رستورانی که اکثر مواقع با ونداد می اومدیم نگه داشتم و پیاده شدیم و رفتیم تو. وقتی نگاهش رو دیدم که اطراف می چرخه گفتم: میزای اینجا شماره نداره!
برگشت سمتم و با مکث لبخندی زد و گفت: عیبی نداره. بریم اون ته. جاش دنجه. رفت و آمد هم نیست.
نشستیم کنج دیوار و غذا سفارش دادیم و گارسون که رفت بهار گفت: کینه هایی که می گفتی ازشون خسته ای مربوط به اون عشقه؟
-آره!
:وقتی گفتی خودت بالای دار بودن رو تجربه کردی منظورت چی بود؟
تو سکوت زل زدم به صورتش! قرار نبود من درد و دل کنم! قرار نبود گذشته بیاد وسط! قرار بود آینده رو ببینیم! از آینده حرف بزنیم! از گذشت!
نگاهشو از نگاهم گرفت و گفت: قرار بود حرف بزنیم نه اینکه من هی بپرسم و بخورم به بن بست!
-ببخشید.
:اگه دوست نداری می تونی نگی!
-به خاطر همون عشق خودمو دار زدم!
: می ارزید؟
- تو اون لحظه فکر می کردم این تنها راهه! خیال می کردم دیگه نمی تونم و نمی خوام زندگی کنم!
: طرف شانس بزرگی رو از دست داده وقتی اینقدر عاشق بودی!
- خیال می کرد شانس بزرگی رو داره به دست می یاره با دور زدن من!
:پس تو گذشته ات فقط یه عشق ناکام نبوده، خیانت هم دیدی!
باز هم سکوت کردم. شروع کرد با یکی از گلهای روی میز بازی کردن. سرمو انداختم پایین و با یه صدایی که خودم هم به زور می شنیدم گفتم: برادرم و نامزدم به من خیانت کردن!
سرمو که آوردم بالا دیدم بهت زده خیره ی چشمامه!
شروع کردم با انگشت دستم ور رفتن و در همون حال گفتم: جریان مال 7 سال پیشه! حالا بعد 7 سال این مرده سر از گور در آورده! از ایرون رفته بودن و حالا برگشتن!
- متأسفم! خیلی وحشتناکه!
لبخندی به صورتش زدم و شام از راه رسید. یه خرده با غذاش بازی کرد و گفت: اینکه آدم خودشو بکشه یه موضوعه، اینکه یکی دیگه رو بکشه یه موضوع دیگه!
-می دونم!
:هر چند که در واقع هر دوش یه نتیجه رو داره!
- بعد اون اتفاق سهیلو دیدی؟!
:قبل از اینکه طلاق بگیرم آره. رفتم زندون و دیدمش! از سهیلی که می شناختم چیزی توش نبود!
-حرفی هم زد؟
:فقط گریه می کرد و اظهار پشیمونی!
-تو چی گفتی؟!
:فقط یه جمله گفتم. بهش گفتم روزی که بالای دار ببینمش شاید ببخشمش! شما چرا گذاشتی برادرت با اون خیانتی که در حقت کرده بود از دستت در بره؟!
-بحث در رفتن نبود. تو اون روزا همه ی تلاشم این بود که ویدا رو ازش پس بگیرم!
:با اینکه می دونستی بهت خیانت کرده؟!
- باور نمی کردم که اون هم با رضایت خودش تن به این رذالت داده! فکر می کردم اونم یه قربانیه!
:چی شد که به این نتیجه رسیدی که با هم همدست بودن؟!
-بعد 7 سال چشمام باز شد و تونستم به ماجرا از یه دید دیگه نگاه کنم.
:چه نگاه واضحی بوده که تونسته همه چیزو بهت نشون بده!
-آره! البته دیگرون هم کمک کردن. مخصوصاً ونداد!
:بهمن؟!
لبخندی نشست رو لبم و گفتم: آره بهمن! واقعاً هم بهمنه! منتها نه ماه بهمن! بهمنی که گاهی وقتا رو سر آدم آوار می شه!
-دوست خوبیه واسه ات.
:خیلی. زنده بودنمو مدیون اون هستم هر چند که 7 سال تموم همش سرکوفتش زدم!
-خوشحالم که مشکل من باعث شده به این نتیجه برسی که زنده بودنت حکمتی داشته!
:ربطی به مشکل شما نداره! همه چی دست به دست هم داد تا به این نتیجه برسم. چرا نمی خوری؟! دوست نداری؟!
-دارم می خورم.
:واقعاً می تونی وایسی و ببینی که عشق سابقت بالای داره؟!
قاشق و چنگالش رو گذاشت توی بشقاب و زل زد به چشمام و گفت: آره! می تونم!
-پس راسته که فاصله بین عشق و تنفر خیلی باریکه!
:دقیقاً!
-ولی من از اینکه دیدم برادرم و زنش با هم خوشبخت نشدن، خیلی خوشحال نشدم!
:مگه خوشبخت نشدن؟!
- از هم جدا شدن! دو ساله!
:من اگه جای شما بودم از خوشحالی بال در می آوردم!
-شاید خیال می کنی! چون من هم قبل از اینکه تو اون موقعیت قرار بگیرم خیال می کردم شنیدن از بدبختی اونا آرومم می کنه! ولی وقتی تو موقعیتش قرار گرفتم دیدم اصلاً خوشحال نشدم! واسه همینه که می گم خیلی مطمئن نباش که وقتی سهیل رو بالای دار ببینی بتونی ببخشیش یا خوشحال بشی!
:کلاً با اعدام مخالفی آره؟!
-با کشتن هر موجود زنده ای مخالفم! به بجه ها از بچگی یاد می دیم هر کی به گل دست بزنه زنبوره نیشش می زنه! گل رو نباید چید! گل زنده است، جان داره! خب کشتن یه آدم هم همینه دیگه!
:سهیل آدم کشته! برادر منو کشته!
-می دونم!
:قانون می گه باید بمیره!
-می دونم!
:پس چی می گی؟!
-می گم اینکه امیدواری با اعدام اون آروم بگیری و خوشحال بشی و زندگیت به حالت عادی برگرده سخت در اشتباهی!
:نمی تونم از خون برادرم بگذرم!
-نمی گم بگذر!
:فقط با اعدام سهیله که می تونم حق برادرمو از اون نامرد پس بگیرم.
-مطمئنی بعدش به آرامش می رسی؟!
:آره!
-پس حرفی نمی مونه واسه زدن!
:دقیقاً!
-صفا می گفت که اگه کسی در این مورد باهات حرف بزنه جوش می یاری!
:جوش نیاوردم!
یه مقدار آب ریختم توی لیوان گذاشتم جلوش و گفتم: نمی خواستم تا این حد عصبیت کنم!
-عصبی نشدم!
چیزی نگفتم. سرشو بلند کرد و لبخندمو که دید گفت: فکر نمی کردم پشت این چهره آروم تو همچین گذشته ی پر از آشوبی باشه.
-کلاً آدم توداری هستم!
:مرموز!
-هر چی شما بگی!
:گاهی وقتا از صفا اسمتو می شنیدم. اسمت اونقدر خاص هست که به خاطر آدم بمونه.
-مرسی! حالا چی می گفت از من؟!
:حرف خاصی نمی زد. الآن دقیق یادم نمی یاد. اما وقتی اسمتو بهم گفتی یادم اومد که از صفا اسمت رو شنیدم.
- ولی از من تودار صفاست که جریان پسرخاله اش رو هیچ وقت به من نگفته بوده!
:آره اون هم خیلی مرموزه که وقتی از شما پرسیدم فقط در مورد یه عشق ناکام حرف زد!
-از موضوع خبر نداشت!
:جداً؟!
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: دیگه نمی خوری؟!
-نه.
:تقریباً هیچی نخوردی!
- ممنون بابت شام.
همون جوری که از جامون پا می شدیم گفتم: بریم تا سر و کله ی ونداد پیدا نشده! اینجا پاتوقشه!
سوار ماشین که شدیم گفتم: اون شب که نذاشتی برسونمت، حالا آدرس بده تا ببرمت خونه.
آدرس رو گفت و بعد پرسید:فقط به خاطر جلوگیری از اعدام سهیله که دوست داشتی با هم بیشتر آشنا بشیم؟
برگشتم سمتش. نگاهش به من بود. زل زدم به روبرو و گفتم: دوست داری راستشو بگم یا یه چیزی الکی بپرونم؟!
-فکر نمی کنم کسی هم باشه که از شنیدن دروغ خوشحال بشه!
:همه امون تو بعضی از موقعیت ها حاضریم به جای شنیدن واقعیت های تلخ دروغ های شیرین بشنویم!
-اوه اوه! اهل فلسفه هم هستی!
:واقعیته!
-نگفتی!
:قول می دی اگه بخوام راستشو بگم باز داد نمی کشی و اون دستگیره ی در بدبختو از جا نمی کنی؟!
خندید و ادامه دادم:به صفا و ونداد گفتم فقط به همین دلیله که دوست دارم بهت نزدیک بشم! اما دروغ گفتم! نمی دونم دلیلش چیه اما وقتی اس ام اسی ازت می بینم یه حالی بهم دست می ده! وقتی تو کافه می بینمت خوشحال می شم و وقتی می خوای بیای کلاس ثانیه ها رو می شمرم!
-پس اهل شعر گفتن هم هستی!
:شعر نگفتم! واقعیت بود! حالا اگه دوست داری به جای این واقعیت، دروغی که به مزاجت خوش بیاد بشنوی بگو تا واسه ات یه چیزی دست و پا کنم!
سکوتی که بعد حرف من توی ماشین پیچید نشون از رضایت بهار می داد و این خوشحالم می کرد. دلم نمی خواست به بعدش فکر کنم! دلم نمی خواست به حرفای ونداد یا صفا فکر کنم و دلم نمی خواست خیال کنم من به درد بهار نمی خورم! هر دومون تشنه محبت بودیم و می تونستیم همو درک کنیم و می تونستیم همو از این محبت سیراب کنیم! همیشه همه ی معادلات درست از آب در نمی اومد! می تونستیم به بقیه بفهمونیم که گاهی وقتا دو دوتا چهارتا نمی شه!

فردای اون روزی که با بهار شام خوردیم، همش درگیر دانشگاه و آموزشگاه بودم. بعد آموزشگاه هم حوصله رفتن به کافه ی صفا رو نداشتم و ترجیح دادم برم خونه یه خرده بخوابم چون خیلی خسته بودم از کم خوابی! تازه راه افتاده بودم که تلفن زنگ خورد. ونداد بود. گوشی برداشتم و جانم که گفتم گفت: بله؟! از این ناپرهیزی ها هم می کنی؟!
-مثل اینکه بنال می گفتم بیشتر استقبال می کردی!
:مودب باش!
-می خوام ولی تو نمی ذاری!
:معلوم هست کجایی؟!
-دارم می رم خونه!
:می یای بریم خونه باغ؟!
-اونجا واسه چی؟!
:بابا می گه هر شب یکی اونجا بخوابه تا تکلیف وسیله ها معلوم بشه! به هر حال آقاجون کم عتیقه جمع نکرده اون جا! اگه نیای من مجبور تنهایی برم!
-خب برو!
:نچ! باغ به اون گندگی یکی بیاد خب راحت منو ناکار می کنه! بیا دو تایی بریم که اگه یکی اومد جفتمونو ناکار کنه!
-گمشو مسخره!
:می یای؟!
-نه! حوصله اونجا رو ندارم!
:رفیق بد به تو می گن! موقعی که به آدم احتیاج داری آویزون آدمی! موقعی که آدم بهت احتیاج داره ...
-می یام نمی خواد شعر بگی!
:آفرین پسر خوب. خونه ام. بیا دنبالم.
-چشم! امر دیگه ای نداری؟!
:نه فعلاً!
-واسه من لباس راحتی بیار. حال ندارم تا خونه برم.
:باشه!امر دیگه ای نداری؟!
-نه فعلاً
تماسو قطع کردم و زنگ زدم به مامان خبر دادم که شب نمی یام و با ونداد می ریم خونه باغ. از صدای مامان معلوم بود که راضی نیست اما حرفی نزد. یه ربع بعد دم خونه ی دایی منتظر پایین اومدن ونداد بودم. از پشت رل اومدم پایین و رفتم کنار راننده نشستم. وقتی اومد پایین با تعجب نگاهی بهم انداخت و نشست پشت رل و گفت: سلام! چرا خودت ننشستی؟!
-خیلی خسته ام. می خوام تا اونجا بخوابم یه چرت.
:تنبل!
-از صبح سر پام، دیشب هم اصلاً نخوابیدم!
:باشه. بخواب. لپ تاپت همراهته؟
-آره چطور؟
:یه فیلم خوب آوردم می خوام ببینم.
-لپ تاپ خودت کو؟
:شرکت.
-لپ تاپ خریدی گذاشتی شرکت؟! همراهت نمی یاری خونه؟!
:چرا ولی بازم ماشینم خراب شد و تعمیرگاهه! امروز کلی بار داشتم دیگه نیاوردمش خونه.
-باز چه مرگشه این ماشینت؟!
:چه می دونم بابا! فکر کنم باید عوضش کنم!
جواب ونداد رو ندادم و کم کم خوابم برد.
\\
از پله های زیرزمین تاریک و نم گرفته ی خونه باغ می رم پایین. صدای پچ پچ کنجکاوم کرده و می خوام بدونم چه خبره! نزدیکای در ورودی می ایستم و سعی می کنم از روی صداها تشخیص بدم که اون دو نفری که دارن با هم حرف می زنن چه کسایی هستن. اما صداها خیلی ناواضحه! آروم در رو هول می دم و می رم تو. هیچ نوری نیست! تاریک تاریکه! طول می کشه تا چشمام به تاریکی عادت کنه و وقتی می تونم ببینم راه می افتم و به جایی که منبع پچ پچه نزدیک می شم.
صدای نفس هاشون رو می شنوم که پرهوس، فضای زیرزمین رو از سکوت در می یاره. می رم جلوتر و از باریکه نوری که از پنجره های بالای دیوار به تو می تابه می بینم که توی هم می لولن! حالا صدای آرمان رو تشخیص می دم و می تونم بفهمم که اون زن هم ویداست! گرچه نتونستم هنوز ببینمشون! یه حسی بهم می گه که ویداست! یه قدم جلوتر می رم و اینبار به وضوح صدای آرمان رو می شنوم که داره زمزمه های عاشقانه اشو تو گوش ویدا می خونه! اونقدر از ناراحتی و عصبانیت به مرز انفجار رسیده ام که می تونم کاری دست خودم یا اون دو تا بدم! یه قدم دیگه بر می دارم و با صدایی دو رگه ویدا رو صدا می زنم. برمی گرده به سمتم. خودشه! ویداست! چهره اش خندونه! در اوج خوشی و لذت! بدون توجه به من بر می گرده سمت آرمان! صدام رو بلند می کنم و فریاد می کشم: ویــــــــــــــــــدا!
این بار وقتی بر می گرده سمتم می تونم صورت آرمان رو هم ببینم! صدای آرمانه اما چهره ی خودم! حرف که می زنه و ازم می خواد که گورمو گم کنم آرمانه اما صورتش منم! ویدا با لحنی آروم و پرعشوه می گه: گناه داره آرمان! بذار راحت باشه!
عصبی تر از قبل حمله ور می شم سمتشون. نشستم روی سینه ی آرمانی که سر خودمو روی گردن داره و دارم با مشت می کوبم تو صورتش! اونقدر زدمش که خودم به نفس نفس افتادم! خیس عرق شده ام و می خوام سعی کنم از اون زیرزمین برم بیرون! اما در قفله! هر چی تقلا می کنم فایده ای نداره! ویدا رو می بینم که بیرون در وایساده، کلیدی توی دستشه و می خنده! وقتی صداش می کنم با شدت بیشتری می خنده و ازم دور می شه!
***
با صدای ویدا گفتن بلند خودم از خواب پریدم! از عرق خیس بودم و بی حال بی حال! انگار یه مسافت طولانی رو دوییده بودم. ونداد دست گذاشت روی پامو گفت: بازم کابوس؟!
سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و پلکامو بستم و محکم فشار دادم و گفتم: خیلی خسته ام! چند شبه درست و حسابی نخوابیدم!
ونداد جلوی یه سوپر وایساد و گفت: الآن می یام. چیزی نمی خوای؟!
سرمو به علامت منفی به دو طرف تکون دادم. رفت و چند دیقه بعد اومد و یه آب معدنی و یه لیوان آب هم دستش بود. لیوان رو پر آب کرد و گفت: بخور اینو نفست جا بیاد. سیگارم تموم شده بود. عصری فراموش کردم بگیرم.
لیوان رو از دستش گرفتم. وسیله ها رو گذاشت روی صندلی عقب و استارت زد و راه افتاد و در همون حال گفت: توی کابوسات ویدا نقش اوله آره؟! این جوری بخوای ادامه بدی دیوونه می شی!
جوابشو ندادم، اون هم سکوت کرد. وقتی رسیدیم خونه باغ و وقتی ماشین رو دم ساختمون باغ نگه داشت، چشمم به زیرزمین بود.
ونداد پیاده شد و همون جوری که وسیله ها رو از عقب بر می داشت گفت: پیاده نمی شی؟
اومدم پایین و رفتم جلوی پنجره های کوچیک زیرزمین که همسطح زمین بود زل زدم به توش. تاریک تاریک بود. هیچی دیده نمی شد اصلاً. ونداد اومد و بازومو کشید و گفت: بیا بریم! دنبال اونی می گردی که قراره ناکارمون کنه؟!
رفتیم تو خونه و ولو شدم روی مبل. کاش اصلاً چشم رو هم نمی ذاشتم تو ماشین که سرخوشی سرشب و بودن با بهار رو تو وجودم از بین ببره!
ونداد رفت توی آشپزخونه و بعد چند دیقه اومد و گفت: حاج طاهر بهت گفت آرمان داره بر می گرده؟
-آره.
:خوشحال شدم وقتی عمه زنگ زد به مامان گفت که آرمان داره می ره!
-بره شرش رو کم کنه از زندگی من!
:بنده ی خدا واقعاً مشکل پیدا کرده. اونقدر نشسته و به این افکار دیوونه کننده فکر کرده که باورش شده!
-احتمالاً خواهر تو خیلی تو بال و پر دادن به این افکار نقش داشته! دلم برای اون بچه می سوزه!
:محصول یه اشتباهه که هیچ جوری نمی شه پاکش کرد!
-عصری با بهار بودم.
ونداد که تا حالا مشغول روشن کردن شومینه بود برگشت سمتم و نگاهی بهم انداخت و گفت: خوش گذشت؟
-هیچ جوری از موضعش کوتاه نمی یاد!
:خب! الحمدالله یکی لنگه ی خودت به تورت خورده!
-دختر خوبیه! در موردش این جوری حرف نزن!
:مگه تو بدی که اگه شبیه تو باشه یعنی بده؟! می گم عین خودت مرغش یه پا داره!
-حالا لااقل اجازه می ده من حرفامو بزنم! صفا می گفت کسی اگه از سهیل حرف بزنه سرش بریده است!
:نگرون نباش به اونجا هم می رسیم!
ونداد اومد روبروم نشست و گفت:آبان می خوام یه چیزی بگم ولی نمی خوام به هم بریزی!
-اگه در مورد بهار می خوای نصیحت کنی لطف کن بذار برای بعد!
:در مورد اون نیست!
-چی؟!
:آرمان برو نیست!
-یعنی چی؟!
:رفتنی تو کار نیست!
-از کجا می دونی؟!
:برای فردا با یه شرکتی مصاحبه داره واسه کار!
-تو از کجا می دونی؟!
:چه فرقی می کنه؟!
-فرق می کنه! می خوام بدونم تو کاراگاهی که همه چیو می دونی و از همه چی باخبری؟!
:آبان نمی فهمی چی می گم؟! طرف دروغ گفته می خواد بره!
-حتماً اینو گفته که دل مامان و بابا رو به دست بیاره!
:نه آبان! یه حس بدی بهم می گه موندنش اون هم این جور مخفیانه خیلی نرمال نیست! داریم در مورد یه آدم روان پریش حرف می زنیم!
-چرا به بابام نگفتی؟!
:گفتم اول به خودت خبر بدم. در ضمن ترسیدم بابات بره مستقیم تو شکمش و لو بده که می دونیم می خواد بمونه. می ترسم بازیشو عوض کنه.
سرمو تکیه دادم به پشتی مبل و زل زدم به سقف و گفتم: وای! واقعاً حوصله ی یه داستان جدیدو ندارم! فکر کنم بزنم ناکارش کنم و خیال همه رو راحت!
-حواسم پی اش هست. نمی ذارم پاشو از گلیمش درازتر کنه. شاید هم قصد بدی نداره و فقط برای بستن دهن بقیه گفته می خواد بره.
:نمی دونم!
-پاشو! پاشو بریم رخت خواب بیاریم همین وسط ولو شیم.
دمر خودمو انداختم روی مبل و گفتم: ول کن بابا! یه جا گیر بیار خودتو ولو کن!
ونداد از جاش پاشد و یه مشت آروم زد به بازوم و گفت: پاشو تنبل!پاشو لااقل این مبلا رو هول بده عقب کنار این شومینه جا بندازم!
ونداد رفت بالا و اومدم بلند شم مبلا رو تکون بدم، یه لحظه حس کردم زیر نگاه کسی هستم. سرمو چرخوندم سمت در ورودی. بیرون تاریک بود. ونداد با دو تا تشک از پله ها اومد پایین و وقتی دید دارم به بیرون نگاه می کنم گفت: چیه؟!
-هیچی!
:اینا رو پهن کن من برم بالش و پتو بیارم.
تا ونداد بره و برگرده در رو باز کردم و نگاهی به محوطه انداختم. چیزی دیده نمی شد. برگشتم تو خونه و در رو بستم و قفل کردم و به ونداد که برگشته بود و با غرغر داشت تشک ها رو پهن می کرد گفتم: سماور رو روشن کردی؟
-آره.
:چایی دم کنم؟
-زحمتت نشه یه وقت؟!
:چرت نگو!
وقتی منتظر بودم قوری از آب جوش پر بشه فکر کردم و به این نتیجه رسیدم احتمالاً به خاطر حرف ونداد خیالاتی شدم!
قوری رو گذاشتم و اومدم بیرون به ونداد که روی شکم دراز کشیده بود و داشت با لپ تاپم ور می رفت گفتم:صبح ساعت چند می خوای پاشی؟
- هر وقت تو بخوای بری سر کلاس.
:من فردا کلاس ندارم.
-اه؟
:امتحانا شروع شده دیگه.
-پس بیا بخوابیم تا ظهر!
:من کلاس ندارم تو که شرکتت تعطیل نیست!
-تو بخواب من با ماشین تو می رم و ظهر ناهار می گیرم می یام اینجا. خوبه؟!
دراز کشیدم تو جام و گفتم: عالیه! واسه من زرشک پلو با مرغ بگیر. شب به خیر!
ونداد دیگه حرفی نزد و کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.

با صدای قدم هایی از خواب پریدم. انگار یکی داشت تو طبقه ی بالای ساختمون راه می رفت. همون جوری که دراز کشیده بودم گوش وایسادم. صدا قطع شد اما خواب از سرم پرید.
سر جام نشستم و نگاهی به اطراف انداختم. ونداد خوابش برده بود و لپ تاپ داشت فیلمی رو پخش می کرد! کشیدمش سمت خودم و خاموشش کردم. خواستم دوباره دراز بکشم که صدایی توجه ام رو جلب کرد. انگار صدای لولای زنگ زده ی در یکی از اتاق ها بود.
ترسخورده از اینکه شاید کس دیگه ای هم توی ساختمون باشه آروم ونداد رو تکون دادم و صداش کردم.
بعد چند بار تکون دادنش، برگشت سمتم و خواب آلود یه چشمش رو باز کرد و زل زد بهم. شاکی بود از اینکه وسط خواب نازنینش چشم باز کرده! آروم سرمو بردم نزدیک گوشش و گفتم:پاشو ونداد انگار یکی دیگه هم تو خونه است!
رفتم عقب تا از جاش بلند شه اما با دست اشاره کرد نزدیک شم و آروم زیر گوشم گفت: ولش کن لابد روح آقاجونه. بذار راحت باشه!
بعد پشتش رو کرد به من و خوابید! دوباره آروم زدم بهش و گفتم: ونداد!
کلافه برگشت سمتم و نیم خیز شد و سری تکون داد به معنی چیه؟!
به طبقه ی بالا اشاره کردم و گفتم: یکی تو خونه است! سر شب هم حس کردم از پشت شیشه داره تو خونه رو دید می زنه!
کلافه دستی توی موهاش برد و گفت:یا فیلم زیاد می بینی یا این کتاب هیچکسان رو خوندی و روت تأثیر گذاشته!
سرشو آورد بالا و نگاه عصبی من رو که دید گفت: فرض مثال هم که یکی تو خونه باشه! ما که نمی تونیم جلوش در بیایم! طرف دست خالی که نمی یاد دزدی! بذار هر چی می خواد ببره! بگیر بخواب!
عصبی از جام پاشدم و از توی جیب پالتوم سیگاری در آوردم، روشنش کردم و رفتم دم پنجره. بیرون تاریک تاریک بود.
ده دیقه بعد ونداد گردن کشید، نگاهم کرد و پرسید:مگه نگفتی از خستگی داری پاره می شی؟! پس چرا نمی یای بخوابی؟!
-می یام. تو بخواب.
ونداد که انگار خواب از سرش پریده بود نشست و گفت:خیالاتی شدی عزیز من! قرار نیست کسی بیاد ما رو ناکار کنه! الکی یه چیزی گفتم که راضی بشی بیای اینجا! حوصله ی نق و نوق بچه ی ویدا رو نداشتم! نمی دونستم می یام اسیر توهمات تو خرس گنده می شم!
-یکی تو خونه است. اینو مطمئنم!
:کو کجاست؟!
-بالا! صدای راه رفتنش رو شنیدم. صدای قیژ قیژ در رو هم همین!
:بیا بریم بگردیم که خیالت راحت بشه و بخوابی. بیا!
مردد از اینکه اصلاً کار درستی هست یا نه دم پله ها دست ونداد رو کشیدم و گفتم: ولش کن ونداد! شاید فقط خواب دیدم!
ونداد کلافه از بی خوابی برگشت سمتم و گفت: خب اگه خواب دیده باشی که می ریم و می گردیم و صحیح و سالم بر می گردیم پایین! اگر هم تو بیداری اتفاق افتاده باشه که جنازه می شیم و بر نمی گردیم پایین! می ترسی مرده گنده؟!خوبه حالا خودم پریروز دیدم عین یه شیر زخمی افتاده بودی به جون اون آرمان بدبخت! یکی از اون مشتا رو حواله این دله دزد هم بکنی دیگه تمومه!
تموم طبقه ی دوم رو گشتیم و کسی رو ندیدیم. وقتی دراز می کشیدیم سر جامون ونداد گفت: نکنه به خاطر حرفای من در مورد آرمان ترسیدی؟!
-نترسیدم ونداد!
:اوه ببخشید! راست می گی! نکنه به خاطر آرمانه که دچار توهمات ارواح پنداری شدی؟!
-بخواب! شب به خیر!
:با وجود تو فکر نمی کنم شبم خیلی هم به خیر بگذره!
یه دو سه دیقه سکوت شد و این بار من سکوتو شکستم و گفتم: تکلیفت با ملیکا چیه؟
زیرلب نالید: ملیکا خانم!
-هرچی!
:تکلیفم روشنه!
-کی شیرینی دامادیتو می خوریم؟!
:همین روزا!
-جدی می گی؟!
:نه! نصف شبی شوخی می کنم که بخندیم!بخواب آبان صبح باید برم سر کار!
-شب به
:آره! باشه! خیر! خدافظ!
یه لحظه یه حسی قلقلکم داد که اذیتش کنم. دوباره آروم گفتم:ونداد؟
با عصبانیت سرش رو از رو بالش بلند کرد و براق شد تو صورتم و گفت:زهرمار!
لبخندی زدم و گفتم: خوابای خوب ببینی!
یه چشم غره بهم رفت و دوباره دراز کشید. نیم ساعتی از این پهلو به اون پهلو شدم و گوش خوابوندم ببینم باز هم صدایی می یاد یا نه و کم کم خوابم برد.

با تکون آروم دستی از خواب بیدار شدم. روی شکم خوابیده بودم و سرم توی بالش بود. با صدای دورگه و خواب آلودی گفتم:ونداد سفره رو بنداز، من پا می شم!
ونداد دوباره تکونم داد و این بار یه خرده محکم تر! کلافه نالیدم:پا می شم الآن!
وقتی دیدم بی خیال نمی شه و باز هم داره تکونم می ده برگشتم سمتش که بهش بتوپم، دیدم ونداد نیست و آرمانه! از جام پریدم! هر چی خواب بود از سرم پرید! خیلی خونسرد نشسته بود کنارم و زل زده بود به چهره بهت زده ی من!
لبخندی نشست روی لبش و از کنارم پاشد و همون جوری که می رفت سمت آشپزخونه گفت: پاشو یه آبی به دست و روت بزن، واسه ات چایی دم کردم و میز صبحونه هم چیدم!
عین فنر از جام پریدم و همون جوری که سریع شماره ی بابا رو می گرفتم رفتم دنبالش. قبل از اینکه برم توی آشپزخونه موبایل رو گذاشتم توی جیبم و پرسیدم: این جا چی کار می کنی؟!
-اومدم با برادرم حرف بزنم!
:مگه قرار نبود امروز برگردی؟!
-دیر نمی شه! هنوز وقت دارم! تازه ساعت 9 صبحه.
همون جوری که صورت کبودش رو نگاه می کردم گفتم:چی می خوای از من؟!
برگشت سمتم و زل زد به صورتم و گفت: هیچی فقط می خوام باهات حرف بزنم!
-بهت گفته بودم که نمی خوام به حرفات گوش بدم!
:می دونم! ولی من می خوام! بشین صبحونه اتو بخور!
تحکم توی صداش، پلکی که عصبی می پرید و عرقی که کرده بود نشون می داد حالش خوش نیست. نباید سعی می کردم عصبانیش کنم. پس گفتم: صورتمو بشورم می یام.
اومدم برم سمت در که مچ دستمو محکم گرفت و کشید سمت خودش و گفت: بشین گفتم!
بعد هولم داد سمت میز. با اکراه نشستم روی صندلی و خدا خدا می کردم که بابا گوشیو برداشته باشه. برای اینکه بفهمه کجاییم گفتم: دیشب تو بودی که بالا راه می رفتی آره؟!
با لبخند سری تکون داد و یه استکان چایی گذاشت جلوم و گفت: آره!
-با ونداد اومدیم بالا ولی پیدات نکردیم!
:خب دیگه! یه چیزایی از قایم موشک بازی های بچگی هنوز یادمه!
اومد روبروم نشست و اشاره ای به میز کرد و گفت: بخور!
داشتم نگاهش می کردم. داغون بود! حتی داغون تر از من! مثلاً هم خون بودیم! مثلاً برادر بودیم! چی به روزم اومده بود که خیلی راحت و بدون عذاب وجدان اون جور گرفته بودمش زیر مشت و لگد! چی به روزش اومده بود که به من تهمت ناموسی می زد! چی به روزمون اومده بود که شده بودیم دشمن خونی! به کجا رسیده بودیم که وقتی تو خونه باغ باهاش تنها موندم، همه ی حس امنیتم پوچ شد و از ترس اینکه کار احمقانه ای بکنه زنگ زدم به بابا!
وقتی نگاه خیره ام رو روی صورتش دید گفت:به چی فکر می کنی؟! داری سعی می کنی ذهنمو بخونی؟! باور کن فقط می خوام باهات حرف بزنم!
-می شنوم!
:اول صبحونه رو بخور بعد!
-عادت به صبحونه ندارم. بگو!
:بچه که بودیم اگه صبحونه دیر آماده می شد جار و جنجال راه می نداختی!
-بچه بودیم به خیلی چیزای دیگه هم عادت داشتم که حالا ترک کردم!
:آره! یکیش داشتن برادر بود! بچه که بودیم من برادرت بودم! حالا منو ترک کردی! دیگه برادری نداری!
-خودت خواستی! خودت رابطه امونو نابود کردی!
:چرا؟! چون فقط حقمو می خواستم؟!
-حق؟! خیانت کردن حقت بود؟!
:ویدا حقم بود! من داداش بزرگه بودم! نمی فهمیدم چرا هر وقت این فامیل دور هم جمع می شن از تو و ویدا می گن! نمی فهمیدم چرا نباید آقاجون ویدا رو مال من می دونست!
-تو و اون باهام خیلی تفاوت سنی داشتین! صمیمیت من و ویدا رو که دید به این نتیجه رسید ما رو به نام هم بزنه!
:همه عشقشونو فریاد نمی کشن! بعضی ها یواشکی عاشق می شن! بعضی ها پنهونی محبت می کنن!
- مطمئنی هوس نبوده؟! مطمئنی عاشق بودی؟! یا شاید چون برات ممنوعه بود بهش کشش پیدا کردی؟!
:دوستش داشتم! همیشه!
-می تونستی بگی! می تونستی لب وا کنی! نه اینکه واسه دور زدن داداشت باهاش نقشه بکشی!
:نذاشت! هیچ کدومتون نذاشتین!
-اگه عشق بود واسه به دست آوردنش به آب و آتیش می زدی! نه اینکه بشینی و نگاه کنی داره به عقد من در می یاید!
:بهم قول داده بود فقط واسه یه مدت کوتاهه! بهم گفته بود نمی ذاره بری طرفش! نمی ذاره بهش دست بزنی!
-اسمش رفته بود توی شناسنامه ام! شناسنامه برادرت!
:از عشق ویدا که مطمئن شدم، خیالم تخت شد! فهمیدم حق تموم بچگیمو ازت پس می گیرم! همه ی محبتی که خرج تو شد و من ازش بی نصیب موندم!
-چه محبتی؟! همه همون قدر که تو رو دوست داشتن به من هم اهمیت می دادن!
:چرت نگو! همه ی توجه آقاجون به تو بود! عاشقت بود! یه جور دیگه، خیلی متفاوت دوستت داشت! از این توجه، از این محبت بیش از حد متنفر بودم! نمی دونستم چرا اینقدر دوستت داره! تو مرموز بودی! ساکت بودی! رام بودی! در مقابل رفتارهای آقاجون سکوت می کردی! روزی که وایسادی تو صورتش و گفتی که ویدا رو به هیچ قیمتی از دست نمی دی کیف کردم! خوشحال بودم که زنده ام و این صحنه رو می بینم! لذت بردم از کشیده ای که ازش خوردی! از ته دل همیشه منتظر رسیدن یه همچین لحظه ای بودم!
-پس واسه اینکه من و آقاجونو بندازی به جون هم دست گذاشتی رو ویدا!
آرمان با شنیدن این جمله ی من محکم کوبید روی میز و زل زد به چشمام و با حرص گفت: عاشقش بودم!
رومو ازش گرفتم و گفتم: عاشقش بودی که الآن با یه بچه داره تنها زندگی می کنه؟!برگ و بار این عشق چه قدر زود ریخت؟!
-خودش نخواست! خودش ما رو به اینجا رسوند! به عشق تو! به خاطر تو! به خاطر وعده های پوچ تو بود که از زندگی با من دلسرد شد!
:چرند نگو! هیچ وعده ای بهش ندادم! بعد رفتنتون دیگه ندیدمش! دیگه نشنیدمش! باهاش هیچ ارتباطی نداشتم!
-خودش بهم گفت! گفت که حیف تو و اون عشق بوده که گذاشته و دنبال من راه افتاده تو غربت! خودش بارها بهم گفت که بر می گرده و عشق تو رو دوباره زنده می کنه! خودش بهم گفت که به عشق تو بر می گرده ایران!
:حرفای بی سر و تهی تحویلت داده تا آزارت بده! تا طلاقش بدی! نمی دونم! به هر دلیلی که اینا رو گفته معنیش این نیست که منم همدستش بوده باشم!
-بودی! مطمئنم که در مقابل وسوسه ی عشقش نمی تونستی مقاومت کنی! من عشقتو به ویدا دیده بودم آبان! دیده بودم که چه جوری به آب و آتیش می زدی دختری رو که برادرت دستمالی کرده از دست ندی! تو بی منطق عاشقش بودی!
:از برگشتش بی خبر بودیم! همه امون! تنهایی تو اصفهون زندگی می کرده! اینو بفهم که من هیچ ارتباطی باهاش نداشتم!
آرمان از جاش پاشد و عصبی شروع کرد توی آشپزخونه راه رفتن و بعد گفت: عشق تو ویدا رو ازم گرفت! محبتایی که بهش می کردی هواییش کرد! به خیال اینکه می تونه تو رو داشته باشه منو پس زد! پشیمون شد! برگشت! دوباره بهت باختم! همه ی زندگیمو بهت باختم! محبت مامان و بابا! محبت آقاجون و دایی! محبت ویدا! همه مال تو شد! باز من تنها موندم! طرد شدم! بعد دنیا اومدنت همیشه نفر دوم بودم! همیشه تو مرکز توجه بودی! از این آرامشی که داری متنفرم آبان! از اینکه اینقدر آروم و سربه زیری! از اینکه هیچ وقت به خاطر شیطنت کسی رو به دردسر ننداختی! از اینکه همیشه حرف گوش کن بودی! از اینا بدم می یاد! بدم می یاد که به خاطر سربه راهی تو من شدم آدم بده! من شدم شیطون! من شدم یاغی! با به دست آوردن ویدا حقمو ازتون گرفتم! عاشقش شدم چون مال من بود! سهم من بود!
آرمان ساکت شد. یه خرده از شیشه ی در آشپزخونه بهباغ خیره موند و گفت: اون بالاهای نصف بیشتر این درختا کنده کاری شده A و V ! خیال می کنی اول اسم تواِ اون A ؟! نه! منم! آرمان! دوستش داشتم! از ته دل! واسه من ممنوع نبود! مال من بود! ولی بازم تو ازم گرفتیش! به عشق تو اومده ایرون! به عشق تو منو پس زده!
-اینا رو صد بار دیگه هم بگی فایده ای نداره آرمان! من کاری به کار ویدا ندارم! پی زندگی خودمم! اگه هنوز هم اونقدر دوستش داری برو سمتش! برو پسش بگیر!
:خیال می کنی نرفتم؟! خیال می کنی واسه از دست ندادنش، واسه به دست آوردن دوباره اش کاری نکردم؟! اون تو رو می خواد! دیگه براش اهمیتی ندارم! دیگه التماسامو نمی شنوه! مثل همه کر شده! کور شده! منو نمی بینه چون تو هستی! چون بازم این تویی که توجه همه بهت جلب شده! ازت متنفر آبان! ازت بدم می یاد که همیشه سایه ات افتاده روم!
-اینا همه فکر و خیالای بی خودیه که از بچگی واسه خودت ساختی! هیچ وقت نخواستم ازت دور باشم! هیچ وقت نخواستم باهام بد باشی! اما همیشه ازم فاصله گرفتی! همیشه باهام بد رفتاری کردی!
:حقت بود! الآن هم حقته! نمی ذارم وجودت زندگیمو از هم بپاشونه آبان! نمی ذارم ویدا مال تو بشه! نمی ذارم بشی نقش اول و آدم خوبیه زندگی همه ی کس و کارم!
نگاه آرمان دلم رو لرزوند. ترسی نشست تو وجودم و احساس خطر کردم. اومدم از جام پاشم اما ضربه ی محکمی که به سرم خورد پرتم کرد رو زمین و همه چیز تو تاریکی مطلق فرو رفت.

با احساس یه سرمای شدید چشمامو به سختی باز کردم. با همون تیشرتی که دیشب خوابیده بودم دمر افتاده بودم کف نمور و سرد زیرزمین! زیرزمینی که قسمتی از کابوس روز قبلم بود! سرم سنگین بود و درد می کرد. گردنمم همین طور! سعی کردم تکونی به خودم بدم و بشینم. وقتی نشستم و چشمام به تاریکی عادت کرد، متوجه شدم یه پام با زنجیر به لوله ای که از کنج دیوار رد می شه بسته است! دستی به پشت سرم که می سوخت و درد می کرد کشیدم. خیسی دستم نشون از خونریزی می داد!
دنبال اهرم یا آهنی بودم که شاید بتونم باهاش قفل زنجیر رو بشکنم. همه ی امیدم به بابا بود که از راه برسه.
در زیرزمین با صدای بدی باز شد و آرمان برق رو روشن کرد. وقتی چشمام به نور عادت کرد، دیدم که بدون توجه به من از روی یه صندلی بالا رفته و داره تنابی رو به قلابی که روی سقف بوده می بنده!
آروم صداش کردم و گفتم: آرمان؟! داری چی کار می کنی؟!
برگشت سمتم و خیلی خونسرد گفت: معلوم نیست؟!
-می خوای چی کار کنی؟!
:گفتم که! معلوم نیست؟!
- ببین آرمان. داری اشتباه می کنی! خیلی وقته دیگه چشمم دنبال ویدا نیست! اگه اون بهت گفته که من باهاش در تماس و ارتباط بودم، دروغ گفته آرمان! می خواسته تو رو بجزونه! گوش می دی چی می گم؟!
خیلی خونسرد و بدون اینکه جوابم رو بده یه دار برپا کرد. بعد اومد پایین و نشست روبروم روی زمین و گفت: مهم این نیست که تو هم بهش کششی داری یا نه! مهم این نیست که با حرفای تو تحریک شده منو ول کنه و بیاد ایران یا نه! مهم اینه که به خاطر تو منو ول کرده! سیگار می خوای؟!
خودش یه سیگار روشن کرد و بدون اهمیت به من شروع کرد به کشیدن و بعد از جاش پاشد و گفت: پریروز وقتی جلوی آیدین اون جوری پریدی روم و شروع کردی منو زدن خیلی خرد شدم!
-دست خودم نبود! تحمل تهمتی که بهم زدی خارج از توانم بود!
:منم خیلی وقتا خیلی چیزا دست خودم نبوده و نیست! مثل عاشق ویدا شدن! مثل تنفر از تو! مثل این!
اینو که گفت با لگد محکم زد توی صورتم! دنیا پیش رو تیره شد و وقتی تونستم به خودم بیام که خون از به سمت گونه ام راه افتاده بود! دستمو گرفتم روی زخم. احتمالاً شکسته بود!
آرمان ازم فاصله گرفت و گفت: دست خودم نیست که خیال می کنم تو یه سد بودی واسه خواسته های من! دست خودم نیست که دوست دارم روی زمینی که نفس می کشم تو نباشی!
دوباره اومد سمتم و این بار چنگ انداخت و موهامو از پشت کشید و همون جوری که زل زده بود تو چشمام گفت: دست خودم نیست که دلم می خواد برادرم نباشی! یه عمر عذاب کشیدم! یه عمر شدی عذابم آبان! حالا من می خوام عذابت بدم! می خوام یه عمر زجر بکشی!
محکم سرمو به جلو هول داد و ازم فاصله گرفت. با تموم دردی که داشتم سرمو بلند کردم و زل زدم بهش. خیلی راحت و با آرامش رفت و وایساد روی صندلی! جایی که هفت سال پیش من ایستاده بودم! با ترس پرسیدم: می خوای چی کار کنی آرمان؟!
بدون اینکه نگاهم کنه طناب رو انداخت دور گردن خودش و گفت: از مامان شنیدم که یه همچین بلایی سر خودت آوردی! شنیدم که بعد عقد ما دو بار سعی کردی خودتو بکشی! برادرت بودم و وقتی شنیدم
گرچه که ازت دل خوشی نداشتم اما ناراحت شدم. دلم نمی خواست اونقدر احمق باشی که به خاطر کسی که ذره ای دوستت نداشته دست به همچین کاری بزنی! دوست داشتم برادرم عاقل تر از این حرفا بود! برات یه صحنه ی تأتر درست کردم که ببینی و تا عمر داری یادت بمونه! تا عمر داری گذرت که به این خونه باغ بیافته و چشمت به این زیرزمین زجر بکشی! زجر تموم روزایی رو که توی این باغ من کشیدم! زجر تموم سال هایی رو که حضور تو به زندگیم داد! آبان! حس کردم بهت مدیونم! حس کردم صحنه مردنم رو بهت مدیونم و تو باید ببینی که چه جوری جون می دم! کار نیمه تموم تو رو اینجا تموم می کنم!
صدای فریاد آرمان گفتن من با صدای افتادن صندلی از زیر پای آرمان یکی شد! اونقدر تو شوک بودم که اصلاً نفهمیدم کی بابا از راه رسید! کی آرمانو با کمک مأمورای پلیس و امداد از زیرزمین برد بیرون و کی ونداد نشست کنارم و واسه اینکه هوش و حواسم برگرده سر جا محکم تکونم داد! به خودم که اومدم بیرون ساختمون روی پله ها نشونده بودنم، یه پتو روی شونه هام بود و ونداد داشت باهام حرف می زد. نگاه خیره ام رو از انتهای باغ حرکت دادم و دوختم به چشماش. فشاری به دستامو که تو دستش بود وارد کرد و شنیدم که گفت: زنده است آبان. نفس می کشه! نمرده. دارن می برنش بیمارستان! می شنوی چی می گم ؟!
آروم زمزمه کردم: خودشو دار زد!
-آره ولی نمرده! طناب پوسیده بوده! پاره شده قبل از اینکه خفه شه!
:گفت که به خاطر من این کارو می کنه!
-تو هم یه روزی به خاطر اون این کارو کردی! حالا دیگه تموم شد. می برنش بیمارستان روانی و بستریش می کنن و حالش خوب می شه! پاشو بریم تو آمبولانس. سرت بخیه می خواد.
چشمامو بستم. فقط صحنه ی آویزون شدن آرمان جلوی چشمم بود! تا چند وقت پیش فکر نمی کردم از دیدن یه همچین صحنه ای اینقدر بهم بریزم! چند وقت پیش انگار آدمیت تو وجودم مرده بود! انگار اونقدر کینه توی وجودم جا گرفته بود که نسبت ها رو نمی دیدم! آدما رو نمی دیدم!

دو ساعتی می شد از بیمارستان اومده بودیم خونه. دراز کشیده بودم روی تخت و سعی می کردم بخوابم اما نمی شد! یه سمت صورتم کلاً ورم کرده و کبود و دردناک بود. چشمم تار تار می دید و به زور از میون ورم باز می موند. تموم دندونام و سرم و گوشم داشت از درد می ترکید. به رضایت خودم و بدون توجه به داد و بیداد و اصرار ونداد اومده بودم خونه. آفاق و ونداد و آتنا توی هال نشسته بودن و صدای حرف زدن آرومشون رو می تونستم بشنوم، چون در باز بود تا اگه کاری داشتم بتونم بگم. مامان و احسان هم همراه بابا رفته بودن بیمارستان بالای سر آرمان. صدای زنگ در اومد و بعدش صدای سلام و احوال پرسی صفا. دستمو از روی پیشونیم برداشتم و منتظر موندم بیاد تو اتاق.
صفا که اومد تو اتاق، خواستم بشینم اما شونه هامو هول داد سمت تخت و گفت: دراز بکش پا نشو! اوخ اوخ! چی کار کردی با خودت؟!
با اینکه حرف زدن برام سخت بود گفتم: خیلی داغونم؟!
-افتضاح!
:کی ... به تو
-مثل اینکه کلاس نرفتی، بهار اومد کافه و بهم گفت. نگرون شدم، به موبایلت زنگ زدم، ونداد جواب داد و جریانو گفت!
ذهنم رفت پیش بهار. با تموم دردی که داشتم، با تموم کلافگیم دلم می خواست به اون فکر کنم. نمی دونستم با این سر و صورت قراره دیگه کی ببینمش! با این وضع حالا حالاها نمی تونستم برم آموزشگاه!
صفا دست گذاشت رو دستم و گفت: خوبی آبان؟!
سرمو به علامت مثبت آروم تکون دادم.
:اگه کاری از دستم بر می یاد بگو تا انجام بدم.
-ممنون.
: برم که استراحت کنی. راستی بهار سلام رسوند!
باهاش دست دادم و رفت. صداشو می شنیدم که نشسته بود تو هال و داشت با ونداد حرف می زد. دستمو دراز کردم و گوشیمو از روی پاتختی برداشتم و برای بهار نوشتم: یه روز من هستم، تو نیستی، یه روز تو هستی، من نیستم!
فوراً نوشت: خوبی؟!
-خوبم. بهتر می بودم اگه می تونستم بیام کلاس!
:براتون غیبت زدیم استاد! بیشتر از سه جلسه غیبت مورد پذیرش نیست!
یه شکلک لبخند فرستادم. برام نوشت: صفا می گفت ونداد گفته بدجوری زخمی شدی!
-ونداد عادت داره پیاز داغشو زیاد کنه!
:یعنی خوبی؟!
-آره.
:پس چرا سر کلاس نیومدی؟!
-با یه صورت داغون به نظرت زیر نگاه های بچه ها می تونستم درس بدم؟!
:پس صورتت داغونه! در واقع خوب نیستی!
- تا اون حدی که ونداد گفته بد نیستم! حداقل با یه چشم باز دارم بهت اس می دم!
:وای! پس قیافه ات دیدنیه!
-آره خیلی!
:برو استراحت کن.
- ممنون که نگرونم شدی و به صفا بابت نیومدنم به کلاس خبر دادی!
:نگرون نشده بودم! چون زود رفتم کافه، خودش از تشکیل نشدن کلاس متعجب شد!
یه شکلک ناراحت براش فرستادم و اون هم نوشت: ذهنم عادت نداره اول بره سراغ احتمالات ناگوار! گفتم شاید کاری پیش اومده که نتونستی بیای!
-آهان!
:آخر هفته می خوایم توی کافه برای صفا تولد بگیریم. دخترخاله هام هم هستن. به آقا ونداد هم بگین. صفا خوشحال می شه اگه بیاین.
-فقط صفا؟!
:من زیاد رغبتی به دیدن کسی که می خواد کمک کنه سهیل اعدام نشه ندارم!
- دلیل من برای اشتیاق به دیدنت جلوگیری از اون اعدام نیست، هر چند که علاقه ی خاصی به این قضیه هم دارم! فکر می کنم دلیلم رو واضح برات توضیح دادم!
:خیلی برام قانع کننده نبوده! باورش نکردم!
-ولی من از سکوت توی ماشینت برداشت دیگه ای کردم!
:سکوتمو گذاشتی به معنی رضایت؟! اون لحظه داشتم فکر می کردم!
-من ترجیح می دم بذارمش پای رضایتت!
:آخر هفته می یاین؟!
-با این صورت داغون؟!
: مگه بده! آرتیستی هم هست!
- سعی می کنم بیام اما دلیل اومدنم تولد صفا نیست! یعنی اون دلیل دومه! دلیل اولش شمایی!
یه شکلک خداحافظی فرستاد. منم یه خداحافظ نوشتم و موبایل رو گذاشتم روی میز. صفا از تو هال خداحافظی کرد. دستمو بلند کردم و تکون دادم. ونداد بعد بدرقه ی صفا اومد تو اتاق و گفت: مامانت زنگ زد داره می یاد خونه. فقط جریان بلایی که آرمان می خواسته سر خودش بیاره رو نمی دونه. یه وقت چیزی بهش نگی!
یه باشه زیرلبی گفتم و ونداد همون جوری که کامپیوتر رو روشن می کرد گفت:چرا یه خرده نمی خوابی؟! استراحت کنی دردت هم کم می شه ها.
-خوابم نمی یاد.
:نباید زیاد حرف بزنی.
شمرده شمرده گفتم: برای آخر هفته تولد دعوتیم.
-تولد؟!
:صفا!
-به من که چیزی نگفت.
:بهار بهم گفت.
-آهان! می خوای بری؟
:تو نمی یای؟
-حاضرم قسم بخورم اگه بهاری در کار نبود عمراً با این قیافه پاتو از خونه می ذاشتی بیرون!
چشمامو گذاشتم رو هم و ونداد گفت:می یام باهات.
یه خوبه ی زیر لبی هم گفتم و سعی کردم بخوابم. واسه رسیدن آخر هفته لحظه شماری می کردم. دلم می خواست با فکر کردن به بهار، صحنه ها و حرفای تلخ امروز رو فراموش کنم! دلم می خواست فکر کنم آرمان با هواپیمای امروز پرواز کرده و برگشته سر خونه و زندگیش!

تا آخر هفته رو موندم تو خونه و بیشتر مواقع رو هم توی اتاقم. دلم تنهایی می خواست. تو تنهایی دنبال آرامش بودم. ونداد هم هر روز می اومد، سری می زد، سراغی می گرفت و وقتی می دید خیلی حوصله ندارم می رفت. همه ی کلاسام تا آخر هفته کنسل شد. برای رسیدن پنجشنبه ثانیه شماری می کردم. فکر کردن به دیدن دوباره ی بهار حس خوبی بهم می داد.
ظهر پنجشنبه جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم واسه شب چی بپوشم که زنگ در رو زدن. اومدم از جام پاشم اما آفاق از تو اتاقش اومد بیرون و گفت: من وا می کنم.
ونداد بود. از در اومد تو و سلام کرد و خسته نشست روبروم. نشستم سر جام و پرسیدم: چیه چرا انقدر پنچری؟!
-مردم بابا! خیلی سرم شلوغ بود امروز! حالا تولد هم باید می رفتم تو این هیر و ویر!
:اگه دوست داری می تونی نیای!
-اونوقت تو جرأت داری بدون من بری؟!
لبخندمو که دید پرسید: آبان تو امشب قراره دقیقاً اونجا چی کار کنی؟!
متعجب از این سوال و قیافه ی جدیش گفتم: یعنی چی؟!
-منظورم اینه نقش تو اونجا چیه؟!
:از چه لحاظ!
-مرگ و از چه لحاظ! کلاً می گم!
: دارم می رم تولد رفیق صمیمیم!
-اون که آره. می گم امشب نقش گارسونیت رو هم ایفا می کنی؟!
دولا شدم دستمال کاغذی رو از رو میز برداشتم و پرت کردم سمتش که رو هوا گرفت و گفت: خب می خوام بدونم! مثلاً اگه یه نوشیدنی خواستم باید تو رو صدا کنم؟!
-چرت نگو!
:با این قیافه واقعاً هم باید بری تولد! قراره با این چهره ی دلنشین همه ی مدعوین رو از خود بی خود کنی آره؟!
-صد رحمت به قیافه ی داغون من!
:جدی روت می شه بیای؟!
-پاشو برو ونداد! اومدی چرت و پرت بگی؟!
:می گم بهار جونت نگفت من می تونم ملیکا جونم رو هم بیارم یا نه؟!
- چرا گفت! ولی من نگفتم که دلت بسوزه!
:می یارمش ها!
-خب بیار!
:خود صفا بهم زنگ زد و گفت می تونم یکی رو همراهم بیارم. بهش گفتم خوب من همراه آبان دارم می یام، گفت اون به درد نمی خوره! یکی رو که باهاش راحتی و از مصاحبتش لذت می بری با خودت بیار! منم گفتم جای آبان ملیکا رو می یارم!
-غلط کردی!
:عمه که نیست تو خونه اتون ناهار گیر نمی یاد؟!
-برو خونه ملیکا خانمت بخور!
ونداد از جاش پاشد. به خیال اینکه می خواد بره گفتم: داری می ری؟!
-نه بابا برم بزنم تو سر این آفاق پاشه بیاد یه کوفتی جلوی ما بذاره!
:غذا آماده رو گازه. برای خودت بکش بخور.
-شماها خوردین؟
:آره.
ونداد بعد شستن دستاش رفت سمت آشپزخونه و گفت: به بهار گفتی واسه چی بهش نزدیک شدی؟!
-آره!
:خب؟! با کمال میل قبول کرده که به خاطر جلوگیری از اعدام قاتل برادرش باهات همراه باشه؟!
-نه!
:پس چه جوری امشب دعوتت کرده مهمونی؟!
- دلیل واقعی توجه ام رو براش توضیح دادم!
ونداد اومد بالای سرم وایساد و گفت: دلیل واقعیت؟! چیه اونوقت؟!
-بهش گفتم از همون روز اولی که دیدمش یه حسی بهم دست داد! البته خودش خیلی استقبال نکرده هنوز اما واکنش بدی هم نشون نداده. حس می کنم خودش هم خیلی بی میل نیست. فقط به خاطر تجربه ی قبلیش یه خرده می ترسه!
:تو نمی ترسی؟!
-نه! دارم به حرف دلم گوش می دم و البته با عقلم جلو می رم!
:امیدوارم.
-برو ناهارتو بخور.
:می خواستی بری بیمارستان رفتی؟!
-نه! هنوز نتونستم با خودم کنار بیام. ضمن اینکه فعلاً اجازه ملاقات باهاشو نمی دن. مامانم هم الکی می ره از صبح تا شب می شینه اونجا.
:آره می دونم.
از جام پاشدم و گفتم: هستی دیگه؟
-آره لباسامو آوردم. از همین جا بریم. حال نداشتم تا خونه برم.
:می رم دراز بکشم.
-برو بخواب شاید یه خرده این صورت از ریخت افتاده ات رو بیاد!
لبخندی زدم و رفتم دراز کشیدم. دل تو دلم نبود برای شب. اصلاً برام مهم نبود هنوز یه سمت صورتم کبود و ورم کرده است! واسه ام مهم دیدن بهار بود.
هوا تاریک شده بود که ونداد تکونم داد و گفت: آبان جان اگه اینقدر کمبود خواب داری می خوای نریم؟!
از جام پریدم و با هول پرسیدم: ساعت چنده؟!
لبخندی زد و گفت: هنوز دیر نشده! اگه خیلی مشتاقی واسه رفتن پاشو حاضر شو!
از جام پاشدم و نیم ساعت بعد هر دو آماده توی ماشین ونداد نشسته بودیم. ونداد دنده رو جا و ماشین رو راه انداخت و گفت: می ریم اول دنبال ملیکا. ایرادی نداره؟!
-نه. چه ایرادی؟!
:راستی با مامانم اینا در مورد ملیکا حرف زدم. مامانم هم اومد شرکت و دیدش!
-مبارکه! کی؟!
:دیروز!
-خوب نظرش چی بود؟!
:وقتی رفت زنگ زدم بهش و گفتم: خب مامان جان نظر مثبتت چیه؟! اون هم فقط خندید! فکر کنم نظر مثبتش مثبت بود!
-مسخره!
:خوشش اومد. البته من باید بپسندم که پسندیدم! مامان فقط از سر کنجکاوی اومده بود ببیندش!
-خیلی خوشحالم کردی!
ملیکا رو از دم خونه اش سوار کردیم و تا رسیدن به کافه ونداد یک ریز سر به سرش گذاشت و وقتی رسیدیم دم کافه گفت: تو برو، منم برم یه جای پارک پیدا کنم. کادوت رو هم ما می یاریم.
پیاده شدم و رفتم تو کافه. با ورودم و به صدا در اومدن زنگوله ی در سرها به سمتم چرخید و تونستم چند تا چهره آشنا ببینم. اولیش صفا بود که با دیدنم از جاش پاشد و اومد سمتم. یکی دو تا هم از همکلاسی های دوران دانشگاه بودن. رفتم جلو و دست دادم و سلام و احوال پرسی کردم و البته نگاه متعجب بقیه رو هم به صورتم به جون خریدم!
علی، یکی از همکلاسی های مشترکمون یه قدم اومد جلو و صمیمانه تر دستم رو تو دستش گرفت و بعد احوال پرسی گفت: خدا بد نده! چه بلایی سر صورتت آوردی؟!
لبخندی زدم و گفتم: تصادف کردم!
-با موتور؟!
:آره.
-مگه ماشینتو فروختی؟!
:نه. پیاده بودم.
صفا که دید معذب هستم از اینکه دارم دروغ سر هم می کنم اومد کنارم و گفت: معرفی می کنم دو تا خواهرای عزیزم. صدف و صبا، دوست گلم مهروز، علی و امین و سامیار رو که می شناسی. ایشون هم نوازنده محترم میثم هستن. این پدیده ای رو هم که می بینی رجا دوست خوبم و البته پسرعمه ی دخترخاله ی اینجانب بهار تشریف دارن.
یه خوشوقتم به همه گفتم و نشستم روی یکی از صندلی ها و چشم چرخوندم بفهمم بهار کجاست.انگار هنوز نیومده بود! سعی کردم به روی خودم نیارم اما صفا به خواهرش صدف گفت:به بهار زنگ زدی؟
-آره. ولی بر نداشت.
خیلی دلم می خواست بپرسم مگه نمی یاد؟! اما روم نشد! در واقع اگه می پرسیدم فقط جوابم مگه تو فضولی بود!
5 دیقه بعد ونداد و ملیکا هم وارد شدن. کادوی دستشون رو گذاشتن روی میز، با صفا سلام و احوال پرسی کردن و به جمع معرفی شدن . ونداد اومد و یه صندلی برای ملیکا کشید بیرون و بعد خودش بین من و اون نشست و سری چرخوند و گفت: پالتوتو در بیار بذار رو صندلی کنارت.
برگشتم سوالی نگاهش کردم. دوباره سرشو آورد جلو و گفت: بهار خانمت که اومد کنارت خالی باشه که بشینه!
چپ چپ نگاهش کردم و رومو برگردوندم سمت علی که روبروم نشسته بود و داشت با صفا در مورد کارش حرف می زد. بدتر از صفا اون هم زده بود تو کار آزادی که هیچ ربطی به رشته تحصیلیش نداشت.
نیم ساعت از اومدنمون گذشته اما خبری از بهار نشده بود. دل تو دلم نبود. گر گرفته بودم و سرم هم درد می کرد. پالتوم رو ده دیقه قبل در آورده بودم و حس می کردم از دلهره ی اینکه بهار اومدنی نباشه، دارم بی تاب می شم.
میثم داشت با گیتار آهنگ می زد و جمع هم همراهیش می کرد. ونداد آروم زیر گوشم گفت:حفظ نیستی که بخونی یا پرستیژت بهم می خوره؟!
آروم گفتم: حفظ نیستم!
-آره جون عمه ات! نگرون نباش می یاد!
برگشتم نگاهش کردم که گفت: بهار رو می گم!
از جام پاشدم و رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب ریختم و داشتم می خوردم که صدای زنگوله در رو شنیدم. لیوان رو گذاشتم توی سینک و اومدم بیرون و دیدم بله! بالاخره تشریف آوردن! دسته گلی رو که دستش بود داد به صفا و با بقیه سلام و احوال پرسی کرد و وقتی نشست روی صندلی چشمش افتاد به من که به پیشخون تکیه داده بودم.
برای لحظه ای نگاهش مات صورتم موند و بعد با تکون سر سلام کرد. رفتم نزدیک و سری به علامت سلام تکون دادم و پرسیدم: خوبی؟
همون طور که نگاهش روی صورتم بود گفت: مرسی. الآن این بهتر شده ی صورتتونه؟!
ابرویی از جمع به کار بردن جمله اش بالا انداختم و گفتم: بله!
-پس یه هفته ی پیش به همون فاجعه ای بود که آقا ونداد گفتن!
لبخندی زدم و گفتم:نه تا اون حد! آرتیستیه دیگه!
-بله! گریم مشت خورهای سیاهی لشکرها رو روی چهره اتون کار کردن!
اخمی تصنعی کردم و نشستم روی صندلی کنارش و گفتم: خوشحالم که میزای کافه امروز شماره نداره!
نگاهی به دور و بر انداخت و گفت: کلاً ریختیم به هم دکور کافه رو!
-کار شما بوده؟!
:من و دخترخاله هام و البته مهروز جون.
ابرویی بالا انداختم و گفتم: بی چاره صفا که باید آخر شب دوباره کافه رو مرتب کنه!
-البته با کمک دوستای صمیمیش کارا زودتر پیش می ره!شما بچه ها رو تو خوندن همراهی نمی کنین؟!
:ترجیح می دم نگاه کنم! مخصوصاً با این وضع سر و صورتم.
بعد چند لحظه سکوت گفتم: جالبه که می بینم منو دوم شخص جمع خطاب می کنی!
-دوست ندارم کسی خیال اشتباه کنه!
:متوجه ام.
بهار از جاش پاشد و گفت: می رم پیش دخترخاله هام تا بیشتر از این دیگرون دچار سوءتفاهم نشدن!
با رفتن بهار از جام پاشدم و رفتم نشستم کنار ونداد. سخت مشغول گرم کردن مجلس بود!در باز شده و 6 تا دیگه از دوستا و آشناهای صفا هم اومدن و البته به جمع معرفی هم شدن ولی اسماشون یا نسبت هاشون با صفا به خاطرم نموند. تموم هوش و حواسم به بهار بود. این بی توجهی و سردی رو دوست نداشتم. دلم نمی خواست ازم فرار کنه یا به خاطر خوش نیامدن دیگرون منو با افعال جمع خطاب کنه! این بهار نبود! بهار بی غل و غشی که می شناختم اهل فیلم بازی کردن به خاطر خوش آمد دیگرون نبود!
یه ساعتی از شروع رسمی مهمونی گذشته بود. بچه ها حرف می زدن، خاطره می گفتن و می خندیدن و یکی از مهمترین نقش های مجلس هم به عهده ونداد بود! خندوندن جمع بدون هیچ مزد و منتی!
از همون لحظه ای که بهار از کنارم بلند شده بود یه چیزی آزارم می داد. پچ پچ های گاه و بی گاه پسرعمه ی بهار زیر گوشش و لبخندهای ملیحی که بهار تحویلش می داد! دلم نمی خواست اونقدر صمیمانه با رجا رفتار کنه وقتی از من دوری می کرد! وقتی من رو شما خطاب می کرد!
بیشترین تلاشم رو می کردم که بهش بی توجه باشم اما توقع این کم محلی رو هم نداشتم و همین بهمم ریخته بود. از جام بلند شدم و رفتم وایسادم توی آشپزخونه به سیگار کشیدن. چند دیقه بعد صدای بهار منو از افکار جدا کرد. وایساده بود دم در آشپزخونه و داشت نگاهم می کرد. برگشتم سمتش و پرسیدم: چی؟
یه قدم دیگه اومد تو و گفت: از چیزی ناراحتی؟
در حال خاموش کردن سیگارم گفتم: خوبه که تو خلوت، من جمع بسته نمی شم!
سرمو آوردم بالا و نگاهش کردم. لبخندی نشست رو لبش و بی توجه به حرفم گفت:صفا خیلی نگرونته!
-فقط صفا؟!
:خب منم به عنوان یه شاگرد که فقط قسمت شده یه جلسه در محضر استادش باشه، مسلماً نگرونم!
-دلیلی واسه نگرونی نیست. لااقل حالا.
:امیدوارم.
یه سکوت آزاردهنده ای بینمون برقرار شد. دو به شک بودم سوالی رو که تو ذهنم بود بپرسم یا نه. وسوسه ی پرسیدنش بدجوری قلقلکم می داد. پس یه قدم دیگه بهش نزدیک شدم و گفتم: بهار؟!
سرشو آورد بالا و زل زد به چشمام و منتظر موند. آب دهنمو به زور قورت دادم و پرسیدم: هنوز معنی سکوت اون شب توی ماشین رضایت نیست؟
سرش رو انداخت پایین و همونجوری که با لبه ی شالش بازی می کرد گفت: دلیلی نمی بینم که بخوام در موردش فکر کنم تا شاید نظرم عوض بشه! صفا یا ونداد حق دارن. ما به درد هم نمی خوریم. ضمن اینکه من نمی خوام خودمو درگیر یه مسأله عاطفی جدید بکنم!
-این ما آدما نیستیم که درگیر مسائل عاطفی می شیم. دلامونه که ما رو به اون سمت هول می ده! در مورد حرف صفا یا ونداد هم کاملاً باهات مخالفم!
:خوبه! پس تفاهمی هم با هم نداریم! من مصر هستم به اعدام قاتل برادرم، تو می خوای جلوی این کار گرفته بشه! من معتقدم ما به درد هم نمی خوریم، تو به برعکسش اعتقاد داری! ضمن اینکه درگیرتر از اون چیزی هستم که بخوام به یه رابطه ی جدید فکر کنم.
-اینایی که داری می گی دو تا مسئله ی مختلفه! یا نمی خوای یه رابطه جدید شکل بگیره حتی اگه ما مناسب هم باشیم! یا کلاً منو لایق خودت نمی دونی!
:این جوری حرف نزن!
-پس چی؟! چون خودم تازه یه بحران رو پشت سر گذاشتم به دردت نمی خورم؟! چون تو گذشته ام آدمایی بودن که حالمو به هم ریختن باید آینده ام هم تباه بشه؟!
:منو داشته باشی آینده ات تباه نمی شه؟!
-عشقو به دست بیارم آینده امو دوباره می سازم! آینده امونو!
:من به حرفات اعتقادی ندارم! بیشتر شبیه شعاره! تو زندگی عادی و معمولی هیچ وقت مسائل اینقدر راحت و آسون حل نمی شه!
-اگه ما بخوای چرا که نه! این ما هستیم که مسائل رو سخت می کنیم بهار! من و تو می تونیم به هم کمک کنیم. می تونیم همو دوست داشته باشیم و این دوست داشتن همه ی تلخی ها رو از بین ببره!
بهار رفت سمت یخچال و همون طور که یه آب معدنی بر می داشت و سعی می کرد درش رو باز کنه گفت: من امروز دارم چوب عشق دیروزمو می خورم! درست مثل تو! تو یه شکل از عشق رنجیدی! من یه شکل دیگه! دلیلی نداره دوباره دستمونو به زارم دم یه سوراخ! اونم این بار دوتایی با هم!
بهش نزدیک شدم و آب معدنی رو ازش گرفتم. درش رو باز کردم و دادم دستش و گفتم: قرار نیست همه ی دوست داشتن ها بشه نیش مار و مسموممون کنه بهار! دست خودم نیست که وقتی بهت فکر می کنم ته دلم یه شادی شیرینی می شینه! توی این چند وقت اتفاقای زیادی برام افتاد، اونقدر هم تلخ بودن که بخوان یه آدمو از پا در بیارن! تلخی همه ی اون اتفاقها رو فکر تو بود که برام قابل تحمل می کرد. وقتی فکرت اونقدر شیرینه عشقت، دوست داشتنت، داشتنت مطمئناً همه ی تاریکیهامو واسه ام روشن می کنه بهار. نگو شعر می گم! حرفای دلمه! بیا به خودمون ثابت کنیم که هر دوست داشتنی قرار نیست بد باشه! قرار نیست تهش بشه غم و غصه!
بهار سری به تأسف تکون داد و ناباور زل زد به چشمام و گفت: حرفایی که می زنی رو باور ندارم! تجربه ام چیز دیگه ای می گه!
-بذار بهت ثابت کنم. بهم این فرصتو بده!
:یه جای دیگه، سر فرصت می شینیم و حرف می زنیم. باشه؟!
ناامید از گرفتن جواب مثبت زل زدم به چشماش. آب معدنی رو گذاشت روی کابینت و از آشپزخونه رفت بیرون. نشستم روی صندلی و یه سیگار روشن کردم. دلم فقط یه روزنه امید می خواستم اما بهار همه ی راه ها رو بسته بود!
تا آخر مهمونی یه گوشه نشسته بودم، با خنده ی بچه ها لبخند می زدم و با دست زدنشون دست اما همه ی ذهنم درگیر بهار بود. تو این فکر بودم که حتی فرصت ثابت کردن خودم به بهار رو باید خودم ازش بدزدم! باید وادارش کنم که بهم اجازه ی محبت کردن بده! باید برای داشتن یه تجربه ی تازه از عشق هولش بدم! تو اون لحظه ایمان داشتم که می تونم! باید می تونستم!

صفا داشت کیک رو می برید. نگاهم به لبخند قشنگ بهار بود که ونداد دستشو آروم گذاشت روی پام. برگشتم سمتش. گره ریزی به ابروهاش انداخت و سری به مفهوم چی شده تکون داد.
آروم گفتم: چیزی نشده.
مصر پرسید:چیزی نشده این جور پکری؟! نکنه دختره زده تو برجکت؟
برگشتم سمتش و با اخم گفتم: دختره اسم داره!
لبخند شیطنت باری زد و گفت: یادم نمی ره که سر ملیکا چقدر منو اذیت می کردی! حالا بگو چی شده؟
-هیچی.
:نتونستین به توافق برسین؟
-بالآخره می رسیم!
:مطمئنی دلش جای دیگه نیست؟!
سوالی نگاهش کردم. اشاره ای به بهار که کنار رجا، پسرعمه اش ایستاده بود کرد و خیلی آروم گفت: دقت که کردم بیشتر مهمونی رو داشتن با هم پچ پچ می کردن!
سرمو انداختم پایین و سعی کردم حرف ونداد رو به پای علاقه اش برای دور کردن من از بهار بذارم! دلم نمی خواست باور کنم که حتی اگه یه همچین چیزی هم صحت داشته بهار بهم نگفته!
پاشدم دوباره رفتم توی آشپزخونه و نشستم پشت میز و یه سیگار روشن کردم. خودم می دونستم این روزا مصرفم خیلی بالا رفته! کی بود که مامان یا بابا صداشون در بیاد! با صدای ونداد نگاه خیره ام به کابینت رو برداشتم و دوختم بهش. اومد کنارم و پرسید: قرار بود بیای اینجا که شاد باشی نه اینکه این جوری بری تو لک آبان!
-تو لک نیستم!
:همچین شادان و خوشحال هم نیستی!
- بی خیال ونداد!
:دارن کیک و تقسیم می کنن نمی یای؟
-می یام الآن.
:نمی خواستم با اون حرفم بهمت بریزم. فقط دلم می خواد این بار با چشم باز جلو بری که با کله نخوری تو دیوار!
-می دونم. برای خودم هم جلب توجه کرده بود این رفتار. ولی خب اونا با هم فامیلن. بهار کلاً دختر راحتیه.
:منم نگفتم حتماً خبر خاصیه! گفتم که حواست باشه.
-از اون ناراحت نیستم.
:پس چی؟ با هم حرف زدین و باز پست زد؟
-از اونم ناراحت نیستم!
:پس چه مرگته؟!
-نمی دونم. اصلاً خودمم نمی فهمم چم شده!
:می خوای بریم؟
-نه. می دونی ونداد. یه جورایی دو دلم.
:به چی؟
-به این احساس اعتمادی ندارم! تو، صفا، حتی بهار همه اتون یه حرفو می زنین. می ترسم اشتباه کرده باشم!
:پس هنوز از احساست مطمئن نیستی! بهتر نیست تا مطمئن نشدی این دختره رو بیشتر از این هوایی نکنی؟!
- به احساسم مطمئنم. به اینکه احساسم داره عاقلانه رفتار می کنه یا نه مطمئن نیستم! از خودم نمی ترسم. از اینکه نتونم همراه خوبی برای بهار باشم می ترسم!
ونداد با شنیدن این جمله من، روی صندلی کناریم نشست و سیگار رو از لای انگشتام برداشت. پکی بهش زد و گفت: نصف اون عشق و محبتی رو که به پای ویدا حروم کردی اگه به پای هر دختری بریزی می شه خوشبخت ترین دختر عالم. ولی آبان تو مطمئنی که بهار این محبت رو می خواد؟ مطمئنی مثل ویدا از محبت کس دیگه ای سیراب نیست؟
-نه! به هیچکدومشون اطمینان ندارم! رفتارای بهارو نمی فهمم. دوگانه رفتار می کنه. بدتر از من انگار می ترسه. انگار اون هم دلش یه چیز می گه و عقلش یه چیز دیگه!
:پس احساست با عقلت در افتاده ؟ عقلت می گه این عشق درست نیست، دلت می گه می خوادش! آره؟!
-هم عقلم، هم دلم، هر دوشون واسه این دوست داشتن، واسه بهار بهم دستور جلو رفتن می ده ولی ...
:پس چی؟! می خواستم بهت بگم تو عاشقی دو دو تا چهارتا نباید کرد ولی دیدم درست نیست! عشق هم باید حساب شده باشه والا می شه شکست، می شه باختن! ببین احساست جای درستی داره می ره؟!
-می خوامش ونداد. حضورش برام مهمه.
:می تونه یه هوس هم باشه!
-خودم که با خودم غریبه نیستم! می دونم حسی که تو وجودمه چیه!
:واسه به دست آوردنش تلاش کن. اما اگه نشد، اگه نخواست بکش کنار. سعی نکن به زور مال خودت کنیش! تا یه جایی رو برو جلو و بعد بذار خودش انتخاب کنه. بذار خودش تصمیم بگیره که با شرایط تو کنار می آید و تو رو می خواد یا نه. متوجه هستی چی می گم ؟
سری به علامت مثبت تکون دادم و ونداد سیگار رو خاموش کرد و گفت: اوه اوه! به ملیکا قول دادم تو این مهمونی به هیچ وجه یه لحظه هم تنهاش نذارم! نیم ساعته نشستم دارم به تو مشاوره می دم! به قرآن آخرش تو میونه ی ما رو بهم می زنی!
ونداد رفت سمت در آشپزخونه و منم پشت سرش راه افتادم. بیشتر وقتا نتیجه حرف زدن با ونداد آرامشی بود که مطمئناً از مقتدرانه حرف زدنش نشأت می گرفت. نشستم یه گوشه و خیره موندم به بهار. همراه یکی از خواهرهای صفا مشغول برش زدن و تقسیم کیک بود. تو یه لحظه سرش رو بلند کرد و وقتی نگاهم رو دید لبخندی روی لبش نشست اما فوراً به خودش اومد و جمعش کرد. لبخندی هم ناخودآگاه روی لب خودم نشست! امیدوار بودم برای به دست آوردن بهار راه کوتاهی رو پیش رو داشته باشم.
موقع خداحافظی که رسید رفتم روبروش و گفتم: خانم فروتن این هفته تو کلاسا شرکت می کنین دیگه؟
نگاهی به اطراف انداخت و گفت: اگه جناب استاد هم تشریف بیارن. بله!
-خوبه. پس تو کلاس می بینمتون.
بعد با صدای آروم تری گفتم: خوشحالم که کلاسمون آخرین تایم کلاسهاست! خوشحالم که فرصتی هست با هم حرف بزنیم بدون اینکه بترسیم دیگرون چی فکر می کنن! از اون خوشحال تر هم هستم چون موقعیتی جور می شه که می تونیم خیلی راحت همو تو خطاب کنیم!
نگاهش به چشمام بود. ته تهش انگار غمی که روزهای قبل بود رو دیگه نمی دیدم. آروم تر از صدای من گفت:نیازی نیست شما نقش سرویس من رو ایفا کنین!
لبخندی زدم و گفتم: بهار تو این بازی برنده نیستی! اما وقتی ببازی چیزی رو به دست می یاری که از هر جایزه ای باارزش تره! تو کلاس می بینمت! خدافظ

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 233
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,084
  • بازدید ماه : 18,042
  • بازدید سال : 145,145
  • بازدید کلی : 11,642,285