close
مجتمع فنی تهران
رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت دهم
loading...

رمان فا

توی ماشین کنار ونداد نشسته بودم و داشتم به آهنگی که از ضبط پخش می شد گوش می دادم. ملیکا رو رسونده بودیم و داشتیم می رفتیم خونه ی ما. طبق معمول…

رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت دهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1513 سه شنبه 27 اسفند 1392 : 10:28 نظرات ()

توی ماشین کنار ونداد نشسته بودم و داشتم به آهنگی که از ضبط پخش می شد گوش می دادم. ملیکا رو رسونده بودیم و داشتیم می رفتیم خونه ی ما. طبق معمول هم قرار بود ونداد تلپ بشه اونجا!
بعد یه خرده سکوت ونداد گفت: شب خوبی بود هر چند که به تو خوش نگذشت!
-چرا خوب بود.
:معلومه از اون همه تو هم بودنت!
- تو هم نبودم . تو فکر بودم..................................................

:فکر چی؟! قراره جریان بهار هم بشه خوره بیافته به جونت؟
- خیلی چیزا تو رابطه ی شروع نشده ی من و بهار سر جاش نیست. خیلی راهه برای اینکه بشه همه چیو درست کرد ولی تا وقتی خودش نخواد و راضی نشه که پا توی این رابطه بذاره نمی تونم تلاشی برای درست شدن وضعیت بکنم یا لااقل نمی تونم قدمامو محکم بردارم. می دونی چیه ونداد انگار دلم داره منو یه جایی می بره بدون اینکه بخوام بدونم تهش چیه!
:می خوای باز حرف دلتو گوش بدی؟! یه عمر پاسوز همین دل شدی! اینو که یادت نرفته؟!
-می دونم. قبلاً هم بهت گفتم، نگرونیم بیشتر از اینه که واسه ی خودم باشه واسه بهار و آینده اشه.
:آبان نمی خوام خیال کنی دارم تو کارت دخالت می کنم، یا دارم نصیحتت می کنم! فقط به عنوان یه دوست دارم یه سری مسائل رو برات باز می کنم. تازه از یه بحران اومدی بیرون، می تونی خیلی زود درگیر یه مسأله ی عاطفی جدید بشی؟!
- هفت سال خیلی زوده؟!
:به اون 7 سال کاری ندارم که خیال می کردی ویدا شده قربانی و به زور آقاجون و بابام رفته زن آرمان شده! از این چند ماهی حرف می زنم که پذیرفتی ویدا هم تو دور زدنت نقش مهمی داشته و دلش با آرمان یار بوده!
-می دونی توی اون 7 سال حکم کسی رو داشتم که عزیزترین کسش مرده و به زور به تنش سیاه پوشیدن. بی تابی می کنه، از درون خرد شده و داغونه اما به زبون می یاره که امکان نداره عزیزش مرده باشه و حتماً زنده است. تو پس و پشت ناخودآگاه ذهنم همیشه باور با رضایت رفتن ویدا بوده! فقط ذهنم خواسته پسش بزنه. ضمن اینکه خیال می کنی دوست داشتن حساب و کتاب سرش می شه؟! نمی گم عاشق بهارم، نمی گم اگه اون نباشه از پا می افتم. ولی وقتی هست خوشحالم، وقتی می بینمش ته دلم قنج می ره، وقتی بهش فکر می کنم زندگیم هدف می گیره.
:لابد هدفت هم جلوگیری از اون اعدامه!
-به خود بهار هم گفتم. اون تو اولویت دومه. تازه چیزی هم که منو بیشتر می ترسونه همین مسأله است. منی که حتی نمی تونم به یه مورچه آزار برسونم. منی که وقتی آرمان تهمت به اون بزرگی بهم زد و عین یه سگ هار پریدم بهش، بعدش عذاب وجدان گرفتم، می تونم بایستم و تماشا کنم اونی که دوستش دارم از مرگ یه آدم خوشحال بشه و جشن گرفت بگیره؟! ضمن اینکه می تونم به جرأت بگم اعدام سهیل فقط یه کابوس به کابوس های بهار اضافه می کنه!
-چی این دختر اینقدر برات جلب توجه کرده آبان؟!
:باور می کنی اگه بگم نمی دونم؟! بی دلیل برام مهمه، اوایل فکر می کردم به خاطر اون یه جمله ایه که از زبونش شنیدم، امروز می گم نمی دونم! احساسم داره باهام حرف می زنه ونداد! این حرف و خواسته ی دلمه!
-می خوای دمار از روزگار دلت در بیارم تا بشینه سر جاش و برات دردسر درست نکنه؟! آبان می تونی یه روز صبح زود، وقتی هوا هنوز تاریکه، آماده شی و منتظر بمونی بهار هم آماده شه و ببریش زندان واسه کشتن یه آدم؟! من با همه ی احترامی که به حق قانونی خانواده همه مقتولا برای انتقام قائلم، ترجیح می دم هرگز شاهد بی رحمی همسرم تا این حد و اندازه نباشم! مخصوصاً وقتی می دونم اونی که اول چاقوی میوه خوری رو از روی میز برداشته بابک بوده نه سهیل!
وا موندم! برگشتم و زل زدم به ونداد و پرسیدم: یعنی چی؟!
-مگه صفا بهت نگفته؟!
:فقط می دونم توی یه دعوا سهیل با چاقوی میوه خوری بابکو کشته!
-درسته قتل رو سهیل مرتکب شده، ولی خوب اون چاقو به قصد سینه ی سهیل بلند شده!
زیرلب پرسیدم: تو مطمئنی؟!
-آره! می تونی از صفا بپرسی! آبان زندگی بهار چیز ساده ای نیست که تو بخوای درگیرش بشی! تو خودت هنوز برای دوباره بلند شدن دستت به دیواره! هنوز داری دست به عصا راه می ری! اونوقت می خوای زندگی متلاشی شده یکی دیگه رو سر و سامون بدی؟! کوری عصا کش کور دیگر شد؟!
:همه ی اینا رو قبول دارم، می دونم حق با تواِ ! فقط دلم می خواد یه فرصتی به خودم بدم. فرصتی که بیشتر باهاش وقت بگذرونم تا ببینم انتخاب درستیه واسه ام یا نه!
ونداد سری به دو طرف تکون داد و گفت: خود دانی، فقط یه چیزی رو یادت باشه، عادت و وابستگی چشم آدم رو روی خیلی از واقعیات می بنده!هوس رسیدن به کسی که چند صباحی در کنارت احساسش کردی اما واسه ات ممنوعه بوده، خیلی مقتدرتر از عقل عمل می کنه. یه کم به خودت زمان بده، یک کم ازش فاصله بگیر و ببین بعد یه مدت هنوز هم دلت براش می لرزه؟! ببین هنوز هم وقتی اسمش می یاد گر می گیری؟! اونوقت یه فرصت ازش بخواه که کنارش باشی و بشناسیش.
کلافه دستی به گردنم کشیدم. نزدیک خونه بودیم. ونداد هم قرار بود بیاد خونه امون. تا برسیم کلی حرف زدیم و با تأکید گفت باید در مورد این مسائل بیشتر و جزئی تر حرف بزنیم. باید بحث کنیم تا به نتیجه برسیم! تو اون لحظه خوشحال بودم که ونداد هست و می شه باهاش حرف زد. حرفایی که می زد گرچه ذهنم رو درگیر و دلم رو به شک می انداخت اما لااقل یه راه حلی هم پیش روم می ذاشت.
اون شب تا نزدیکای صبح با ونداد حرف زدیم. همه ی حرفاش منطقی بود اما نمی دونم چرا وسوسه ی با بهار بودن قویتر از منطق حرفای ونداد بود! دلم می خواست بهار رو بهتر بشناسم تا بتونم بهتر تصمیم بگیرم.
***
4 روز از تولد صفا گذشته بود اما بهار تو هیچ کدوم از کلاسا شرکت نکرده بود. بعد تعطیلی کلاس رفتم کافه و در رو هول دادم و بدون اینکه برم تو صفا رو صدا کردم. اومد دم در و بعد حال و احوال پرسید: از این ورا؟!
-بهار رو ندیدی؟!
:نه. چند روزیه این وری هم نمی یاد. مگه کلاس نیومده؟
-نه!
:البته شب تولد من وقتی داشتیم می رسوندیمش خونه یه چیزایی در مورد اینکه حوصله کلاس رو نداره می گفت!
-یعنی چی؟! نمی خواد بیاد؟!
:نمی دونم والله! حرفتون شده اون شب اینجا؟
-نه بابا!
:آخه بعد اینکه شما رفتین خیلی دمغ بود. تا خونه هم جز یکی دو جمله چیزی نگفت.
به خرده تو سکوت زل زدم به روبروم و بعد گفتم:بهش زنگ می زنم. کاری نداری؟
-فردا می یای؟
:آره. فعلاً
نشستم تو ماشین و شماره بهار رو گرفتم. بعد چند تا بوق برداشت و الو گفت. سلام کردم و گفتم:خوبی بهار؟!
-مرسی. شما خوبین؟!
:ما هم خوبیم! تا چند روز پیش بگی، بگو،برو، بخون بودم حالا شدم خوبین؟! پشت تلفن هم خیال می کنی ممکنه برای کسی سوء تفاهم بشه؟!
بهار سکوت کرد و جوابمو نداد. پرسیدم: چرا دیگه کلاس نمی یای؟!
-از اول گفته بودم که امتحانی می یام تا ببینم حوصله اشو دارم یا نه! دیدم حوصله اشو ندارم.
:حوصله ی کلاسو یا منو؟!
دوباره سکوت کرد. یه خرده سعی کردم ذهنمو آروم کنم و بعد گفتم: می تونم یه سوال بپرسم و می تونم امیدوار باشم که خیلی صریح جوابمو بدی؟!
- من کلاً آدم رکی هستم!
:خوبه! منو با گذشته ی پرمشغله ام لایق خودت نمی دونی یا کسی تو زندگیته؟!
سکوت بهار آزارم می داد. چند دیقه ای از پرسیدن سوالم گذشت اما هنوز جوابمو نداده بود. خواستم چیزی بپرسم که گفت: هیچ کدوم!
پرسیدم: پس چی؟! به خاطر عدم تفاهممون تو مسأله ی سهیل ازم فراری هستی؟!
-دلیش این نیست!
:خب دلیلش چیه؟!
- قبلاً گفتم نمی خوام درگیر مسأله ی عاطفی جدیدی بشم!
:بهار آدم با وجود عاطفه و احساسشه که می شه انسان! همین عاطفه است که انسانیتو به وجود می یاره!
-می دونم! این عاطفه رو می شه خرج دیگرون کرد! حتماً که نباید به جنس مخالف دل بست!
:با خودت لج افتادی؟!
-نه! ببین آبان!
:جانم؟!
- یه بار همه ی این عاطفه و احساسمو گذاشتم وسط و شد اینی که می بینی!
:دلیل نداره که بار دوم هم به همون تلخی باشه بهار!
-نمی خوام ریسک کنم!
:نمی دونم چرا خیال می کنم به خاطر منه که این حرف رو می زنی. فکر می کنم منو نمی خوای و این حرفا رو برای سرباز زدن من می زنی.
-نه. باور کن ربطی به تو نداره! الآن هدفم تو زندگی یه چیز دیگه است!
:لابد اعدام سهیل!
-آره!
:بهت نمی یاد اینقدر تلخ باشی بهار!
-خودم این تلخی رو انتخاب نکردم!
:می خوام بینمت. می خوام یه بار دیگه از نزدیک با هم حرف بزنیم.
سکوت بهار نشون از عدم رضایتش بود! با تحکم گفتم: می خوام ببینمت بهار! نی شنوی چی می گم؟!
-لزومی به این دیدار نیست!
:از نظر تو شاید! ولی من می خوام ببینمت. تو زندگیم چیزای زیادی نخواستم اما سعی کردم هر چیزی رو که خواستم به دست بیارم! پیدا کردن و دیدنت خیلی برام سخت نیست! فردا عصر می یای کافه؟!
بهار دوباره ساکت شد. دوباره که اسمشو بردم آروم گفت: باشه.
وقتی خداحافظی می کردم خوشحال بودم از اینکه فرصت دوباره ای دارم برای اینکه بتونم با بهار حرف بزنم و به احساس واقعی خودم نزدیکتر بشم.

 

کلید انداختم و رفتم تو و از دیدن ونداد که توی هال روی مبل نشسته بود متعجب شدم. برعکس روال روزهای قبل مامان خونه بود و توی آشپزخونه. سلام که کردم ونداد از جاش پاشد و باهام دست داد و مامان هم جواب سلامم رو داد و گفت: لباساتو عوض کن. داییت اینا دارن شام می یان اینجا!
-داییم اینا؟!
:آره چطور؟
یه هیچی گفتم و رفتم سمت اتاقم. خیلی دلم می خواست بدونم دایی اینا شامل حال ویدا هم می شه یا نه! لباسامو عوض کردم و برگشتم توی هال و از ونداد پرسیدم: کی اومدی؟!
همون جوری که داشت با موبایلش ور می رفت گفت: یه نیم ساعتی می شه. راستی برات ترجمه هم آوردم. یادم بنداز بهت بدمش.
- اگه یادم موند باشه.
:چه خبر؟
-سلامتی!
آروم زیر گوشم گفت: از بهار؟
:خبر خاصی ندارم.
-ندیدیش؟!
:نه
-مگه کلاس نمی یاد؟
:نه!
-چرا؟
:نمی دونم. فردا قراره باهاش حرف بزنم.
ونداد سری به علامت مثبت تکون داد. دو دل بودم که اومدن ویدا رو بپرسم یا نه و در نهایت ترجیح دادم سکوت کنم.
آفاق که تازه از اتاقش اومده بود بیرون گفت: سلام داداش.
جوابشو دادم و اون گفت:چایی می خوری؟
جای من ونداد جواب داد:نیکی و پرسش؟!
آفاق زل زد بهش و گفت: ناهار کله گنجشک خوردی که اینقدر تشنه اته ونداد؟! این چایی رو بخوری می شه سومی!
ونداد موبایلش رو گذاشت روی میز و به آفاق که داشت می رفت سمت آشپزخونه گفت:تو هم اومدی خونه امون می تونی هر چقدر دلت خواست چایی بخوری!
ونداد نگاهی به من انداخت و گفت: چیزی شده؟
- نه.
:ولی انگار یه خرده تو فکری!
بعد یه مکث گفتم:خواهرت هم می یاد؟!
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت: نه!
-خوبه! هر چند که کنار اومدن با دایی هم خیلی آسون نیست!
:نه که کنار اومدن با توی عنق هم خیلی کار راحتیه!
جوابشو ندادم. داشتیم چایی می خوردیم و حرف می زدیم که زنگ زدن و دایی و زن دایی و بابا همزمان با هم از راه رسیدن. بعد یه سلام و احوال پرسی خیلی سرد با دایی، احوال زن دایی رو هم پرسیدم و نشستیم.
یه جو سنگین و سرد حاکم شد تو خونه. مسائل زیادی پیش اومده بود که دیگه این دو تا خونواده رو به صمیمیت قبل بر نمی گردوند. دخترشون به خاطر پسر این خونواده زندگیش از هم پاشیده شده بود. یه پسر دیگه ی این خونواده به خاطر دختر اونا زندگیش به هم ریخته بود! تو فکر بودم که صدای دایی به منو به خودم آورد. متوجه سوالش نشدم پس منتظر موند تا بپرسه. دوباره تکرار کرد: می خوای با باغ چی کار کنی؟
-نمی دونم فعلاً.
:نمی شه که همین جوری خالی بیافته اونجا!
-بیشتر از اینکه باغ باشه خرابه است! چند روزی هم خالی باشه اتفاقی نمی افته!
:اگه بخوای من می تونم ازت بخرمش!
-گفتم که فعلاً نمی دونم چی می خوام و قراره چی کارش کنم!
یه حسی بهم می گفت یه خرده سر به سرش بذارم! پس همون جوری که می رفتم سمت آشپزخونه گفتم: احتمالاً اولین کاری که بکنم زدن درختای اون باغه!
دایی با حرص مشهودی گفت: حیفه اون درختا!
-بیشترشون که خشک شده! توی این 7 سال باید یکی بهشون می رسید!
:آقاجون نمی ذاشت! خیلی از اون درختا به خاطر تو خشک شده!
از همون توی آشپزخونه برگشتم سمتش و زل زدم به چشماش و گفتم:درختای اون باغ به خاطر هنرمایی دختر شما خشک شد!
مامان که سر گاز وایساده بود بهم نزدیک شد و بازومو آروم فشار داد. رفتم سر یخچال و یه لیوان آب ریختم و همون جوری که داشتم می خوردم مامان آروم گفت:به خاطر من امشب و آروم بگیر آبان! دلم نمی خواد دعوایی پیش بیاد.
لیوان رو گذاشتم توی سینک و آروم گفتم:این توصیه رو به برادرتون هم کردین؟!
صبر نکردم که مامان جواب بده و به ونداد گفتم: برگه های ترجمه رو بده.
پاشد از تو کیفش که گوشه ی میز ناهارخوری بود یه سری برگه در آورد و گرفت سمتم و گفت: تا آخر هفته بهم برسونی خوبه.
-باشه.
به بهونه ی گذاشتن برگه ها رفتم توی اتاقم و روی تخت دراز کشیدم و ساعدمو گذاشتم روی چشمام و رفتم تو فکر. واقعاً قرار بود با اون باغ چی کار کنم؟! مطمئناً دیگه علاقه ای به نگه داشتنش نداشتم!
تا موقع شام توی اتاقم موندم و بعد از شام هم دایی اینا خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم رفتن.
دراز کشیده بودم که صدای زنگ اس ام اس موبایلم بلند شد. وقتی گوشی رو برداشتم دیدم بهاره و نوشته : سلام. ببخشید ولی من فردا نمی تونم بیام. منتظرم نباشین.
اونقدر از دیدن اون اس ام اس ناراحت شدم که گوشام گر گرفت. نشستم سر جام و زل زدم به صفحه ی موبایل. کفری شده بودم و عصبی! با عصبانیت گوشی رو کوبیدم روی پاتختی و دوباره دراز کشیدم. تو ذهنم چند تا جمله ردیف کرده بودم که بنویسم و براش بفرستم اما در نهایت بی خیال شدم ! داشتم به حرف ونداد می رسیدم که می گفت بهتره یه مدت ازش فاصله بگیرم! شاید واقعاً خیلی تند رفته بودم! شاید واقعاً برای فرار از ماجرای ویدا و آرمان و برای رسیدن به آرامشی که هر جا می رفتم نبود، داشتم احساسی عمل می کردم! خوب که فکر می کردم می دیدم باید عاقلانه تر رفتار کنم! باید یه جایی یه استپی بزنم و به خودم یه وقتی بدم! هم به خودم و هم به بهار!

سه روز بعد رفتم کافه ی صفا. از اون روزی که یه سر رفته بودم در کافه و دیده بودمش دیگه سر نزده بودم اونجا. خبری هم از بهار نداشتم. در واقع اونقدر ناراحت نیومدنش شده بودم و اونقدر تو فکر درست و غلط تصمیمم مونده بودم که اصلاً سراغی ازش نگرفته بودم.
صفا سر یه میز وایساده بود و داشت با یکی از مشتری ها حرف می زد. سلام که کردم برگشت سمتم و با لبخند سلام کرد و گفت: الآن می یام.
رفتم نشستم پشت پیشخون و موبایلم رو در آوردم. از ونداد یه اس ام اس داشتم که سراغ ترجمه ها رو گرفته بود. براش نوشتم:الآن اومدم کافه ی صفا، اگه مسیرت خورد بیا ازم بگیر، اگه نه شب می یارم دم در خونه اتون.
برام یه شکلک بوس فرستاد. براش نوشتم: مسخره!
جواب داد: جد و آبائته! لیاقت محبت نداری! منتظرم بیاری واسه ام. خودم نمی تونم بیام اونوری.
یه باشه نوشتم و موبایل رو گذاشتم تو جیبم. صفا اومد کنارم نشست و باهام دست داد و گفت: خوبی؟
-مرسی.
:چه خبر؟ کلاسات خوب پیش می ره؟
-دانشگاه که فعلاً امتحانه و خبری نیست. آموزشگاه هم خوبه. چند تا کلاس فشرده رو واسه صبح گرفتم که دانشگاه نرفتنمو جبران می کنه!
:از ونداد چه خبر؟
-اونم خوبه. درگیر کاراشه زیاد نمی بینمش.
صفا یه خرده من من کرد و چیزی رو که می خواست بپرسه نپرسید. از جام پاشدم و گفتم: می خوام یه قهوه بخورم. می خوری؟!
موافقت کرد و وقتی با 2 تا فنجون قهوه از آشپزخونه اومدم بیرون دیدم بهار نشسته سر میز شماره شیش! تو یه لحظه چشم تو چشم شدیم. دلخور سری به علامت سلام تکون دادم و نشستم سر جام و قهوه رو گذاشتم جلوی صفا و گفتم:یه خرده زودتر می رم که یه سر به ونداد هم بزنم.
صفا سری به علامت مثبت تکون داد و پرسید:مشکلتون حل نشده هنوز؟
سوالی نگاهش کردم تا ببینم چه مشکلی بین من و ونداد هست که خودم خبر ندارم اما با سر اشاره ای به بهار کرد و گفت: قهرین؟!
-نه!
:بی خیال هم شدین ایشاالله؟!
ساکت شدم. حرفی نداشتم واسه ی گفتن. صفا با صدای آروم تری گفت. چند روز پیش برای خونه اشون مشتری اومده. پول دیه داره جور می شه!
-متأسفم از این بابت!
صفا سری به تأسف تکون داد و گفت: یه وقتی وسوسه می شم اون میزو جمع کنم! اصلاً کافه ام میزی به شماره ی شیش نداشته باشه!
-فکر خوبیه! من اگه جای تو بودم زودتر از اینا دست به کار می شدم!
:آخه می دونی. بهار از بعد اون ماجرا زیاد از خونه بیرون نمی یاد. کلاً خیلی کم حوصله شده. می ترسم با جمع کردن اون میز همین بهونه ی کافه اومدن رو هم از دست بده و کلاً بچپه تو خونه!
شونه هامو به علامت ندونستن بالا انداختم و سرگرم قهوه ام شدم. صفا هم بعد خوردن قهوه اش رفت توی آشپزخونه. داشتم به ونداد اس می دادم یکی دو ساعت دیگه می رم شرکتش که بهار بالای سرم وایساد و سلام کرد. نگاهمو بهش دوختم بعد جواب دادن به سلامش دوباره سرگرم موبایلم شدم.
خیلی آروم پرسید:ازم دلخوری؟
جوابم مثبت بود اما سکوت کردم. این بار گفت: واسه بهم زدن اون قرار دلیل داشتم.
سوالی نگاهش کردم که ادامه داد: برای خونه امون قرار بود مشتری بیاد و چون مامانم تنها بود مجبور شدم بمونم خونه!
نگاهمو ازش گرفتم و پرسیدم:مشتری واسه چی؟!
-واسه فروش! گفته بودم قبلاً! به پولش احتیاج داریم!
:واسه کشتن یه آدم؟!
-واسه قصاص آدمی که یکی رو کشته!
:تو ولی دم نیستی! اونی که باید رضایت بده راضیه! اما تو بهش اجازه نمی دی!
-اطلاعاتت به لطف رفیق صمیمیت صفا خیلی کامله!
:مهم این نیست که من تا چه حد می دونم! مهم اینه که ازت دلخورم!
-چرا؟! چون نتونستم بیام؟! غالت که نذاشتم! بهت خبر دادم!
:بیشتر از اون از اینکه واقعیت ها رو هر جوری که خواستی برام تعریف کردی!
-چه واقعیتی؟!
از جام پاشدم و دم در آشپزخونه به صفا گفتم: من دارم می رم. کاری نداری؟!
صفا متعجب نگاهم کرد و گفت: چقدر زود؟!
-اگه کار داری بمونم.
:نه بابا چه کاری؟ برو به سلامت.
یه قدم رفتم جلوتر و باهاش دست دادم و برگشتم پشت پیشخون و کیفم رو برداشتم و به بهار گفتم: خوب بود اگه اجازه می دادی یه مدت با هم باشیم تا همو بشناسیم و ببینیم اصلاً به درد هم می خوریم یا نه ولی حالا که نمی خوای، من اصراری ندارم. ناراحت می شم از اینکه این فرصت رو نداشتم، اما خب عادت کرده ام که به خیلی از نداشته هام عادت کنم! خدافظ
از در کافه رفته بودم بیرون که بهار صدام کرد. وایسادم و برگشتم سمتش. اومد روبروم و پرسید: پرسیدم چه واقعیتی؟!
یه خرده تو سکوت زل زدم به صورتش و بعد گفتم:بهم نگفته بودی این بابک بوده که به روی سهیل چاقو کشیده!
بهار یهو جا خورد. یه خرده با اخم و متحیر نگاهم کرد و بعد گفت: الآن بابک زیر خاکه و سهیل تو زندون!
-می دونم اما این مهمه که سهیل به قصد کشتن بابک نیومده خونه اتون! می دونم الآن داری تو دلت می گی خب به تو چه! حق هم داری! مسائل زندگی تو به من ربطی نداره. اگه هم حرفی زدم و تلاشی کردم واسه پشیمون کردنت از اعدام سهیل فقط به خاطر اهمیتی بوده که برام داشتی! یه بار سعی کردم عشقو گدایی کنم و ضربه ی بدی خوردم! ترجیح می دم دوباره این اشتباه رو تکرار نکنم. فقط یه بار دیگه هم می گم. داری در مورد اعدام سهیل اشتباه می کنی. وقتی اون بالا ببینیش هیچ چیزی جز ناراحتی و عذاب بیشتر نصیبت نمی شه. خدافظ
راه افتادم سمت ماشینم و وقتی داشتم سوارش می شدم برگشتم سمت کافه و دیدم بهار داره بر می گرده توش. نیم ساعت بعد دم شرکت ونداد بودم.با یه اعصاب داغون و یه تن خسته به زور از پله ها رفتم بالا. ضربه ای به در شرکت زدم و رفتم تو. اولین نفر ملیکا رو دیدم که داشت می رفت سمت آبدارخونه. سلام کردم و پرسیدم:ونداد هست؟
-بله. ولی مهمون داره.
نشستم روی مبل گوشه ی اتاق و سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم. خیلی خیلی خسته بودم. دلم می خواست همونجا یه چرت بزنم! کلاسای فشرده ای که گذاشته بودم وقت ناهارمو ازم گرفته بود و گشنگی بیشتر خسته و بی حالم می کرد. دلم شیرینی ناپلئونی می خواست تو اون لحظه!
تازه داشت چرتم می برد که یکی آروم دست گذاشت روی دستم و تکونم داد. بدون اینکه سرمو تکون بدم چشمامو وا کردم تا به ونداد سلام کنم که دیدم ویداست و این باعث شد با بهت خیره بشم بهش!
بعد چند لحظه وقتی به خودم اومدم، سر جام جا به جا شدم و ناخودآگاه اخمی نشست روی صورتم. صدای ونداد باعث شد ویدا کمی ازم فاصله بگیره. از جام پاشدم و با همون اخم غلیظ روی صورتم باهاش دست دادم . همون جور که نگاه ناراضیش به ویدا بود ازم پرسید:چقدر زود اومدی؟!خیال می کردم آخر وقت قراره بیای!
همون جوری که برگه ها رو از توی کیفم در می آوردم گفتم:خسته و گرسنه بودم گفتم دیگه کافه نمونم و برم خونه. بیا اینا هم ترجمه ها. فقط دفعه ی دیگه اگه فونت اینقدر ریز بود حتماً برای من یکی دو سایز بزرگتر کپی بگیر. پدر چشمام در اومد.
باشه ای سرسری گفت و از ویدا پرسید: نمی خوای بری خونه؟!
ویدا که تا حالا تو سکوت وایساده بود کنار دیوار به ونداد گفت:می مونم تا کارت تموم بشه و با هم بریم.
دستمو بردم جلوی ونداد و گفتم: با من کاری نداری؟
باهام دوباره دست داد و گفت: حساب کتابمون بمونه واسه پنج شنبه.
دستی به علامت بی خیال تکون دادم و رفتم سمت در. یه خداحافظ سرسری و آروم هم گفتم و زدم از شرکت بیرون. داشتم خفه می شدم اما خودم رو خیلی خونسرد نشون داده بودم! واقعاً دلم نمی خواست جایی حضور داشته باشم که ویدا هم باشه!
توی راه پله ها بودم که اسمم رو از زبون ویدا شنیدم! داشت صدام می کرد. بدون توجه به اینکه داشت دنبالم می اومد سرعتمو بیشتر کردم اما بهم رسید و دستم رو از پشت کشید. مجبور شدم بایستم و با اخم و بدون اینکه نگاهش کنم منتظر حرف زدنش بمونم!
اومد روبروم وایساد. سنگینی نگاهش رو روی چهره ام حس می کردم. بعد یه مکث و وقتی دیدم قصد حرف زدن نداره زل زدم به صورتش و با حرص گفتم:چی از جون من می خوای؟!

ویدا سرشو انداخت پایین و با صدای آرومی گفت: می خوام باهات حرف بزنم!
سعی کردم خودمو آروم کنم. چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم: راجع به چی؟! حرفی هم مونده بین من و تو؟!
وقتی دید خیلی هم با خشونت حرف نزدم سرشو آورد بالا و زل زد به چشمام و گفت: بهم این فرصتو بده. ازت خواهش می کنم.
همون جوری که به چشماش خیره بودم گفتم: می دونی چقدر فرصتامو به خاطر تو از دست دادم؟! می دونی چقدر عمرم تباه تو شد؟!دیگه فرصتی هم مونده؟!
با التماس گفت: ازت خواهش می کنم آبان!
سری به تأسف تکون دادم و گفتم: برو ویدا! دیگه هیچ چیزی با حرف زدن درست نمی شه!
_آبان فقط نیم ساعت!
:تو نیم ساعت می خوای عمر بر باد رفته ی منو توجیه کنی؟!
ویدا سکوت کرد و سرشو انداخت پایین. داشتم نگاهش می کردم. وقتی حرف می زد انگار همون ویدا بود، همون ویدای 7 سال پیش حتی مهربون تر از اون ویدا! اون ویدا از من دلسرد بود! باهام بد رفتاری می کرد و هر وقت می خواستم بهش نزدیک بشم ازم دوری می کرد! اما این ویدا توی صداش التماس بود! مهربونی بود! خواستن بود!
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم: اگه جای تو بودم سعی می کردم زندگی ویرون شده ام رو یه جوری بازسازی کنم که از نو آوار نشه.
سرشو آورد بالا و نگاهم کرد. اشک توی چشماش جمع بود! با سر اشاره ای به پنجره ی اتاق ونداد کردم و گفتم: برو تا ونداد بیشتر از این عصبانی نشده! نمی خوام فکر کنه دلم واسه زن داداشم لرزیده یا خام حرفا و التماساش شده ام که دارم باهاش حرف می زنم! خدافظ!
راه افتادم سمت ماشینم. توی وجودم آشوب بود! توی اون لحظه تنها چیزی که از ته دلم می خواستم خوب بودن رابطه ی آرمان و ویدا بود! می تونستم کاملاً درک کنم که وقتی یه رابطه، یه دوست داشتن، یه عشق به لجن کشیده می شه آدم چه حال بدی پیدا می کنه! رابطه ی عاشقانه ی آرمان و ویدا هم به لجن کشیده شده بود و این منو آزار می داد.

وقتی رسیدم خونه اونقدر داغون بودم که یه سلام زیرلبی به مامان گفتم و رفتم توی اتاقم و حوله ام رو برداشتم و مستقیم رفتم زیر دوش. وقتی اومدم بیرون مامان گفت: لباس بپوش بیا شام.
سر میز شام فقط من و مامان بودیم. گویا آفاق رفته بود خونه ی آتنا و بابا هم که بیمارستان. سکوت خونه رو مامان شکوند و ازم پرسید: چرا دیگه ناهار خونه نمی یای؟ من بیمارستانم آفاق که خونه است. غذا رو آماده می کنه!
-چند تا کلاس فشرده دارم. تایم ناهارم هم پر شده.
:خودکشی که قرار نیست بکنی! فقط می خوای کار کنی! نمی شه که ناهار نخوری!
-ناهار یه چیزی حاضری می خورم.
:یه چیزی حاضری یعنی کیک و تیتاپ و هله هوله؟!
-اونام جزوشه!
:کلاساتو جابه جا کن و بنداز ساعتایی که می ری اون کافه!
-نمی شه. بچه ها فقط اون ساعت می تونن بیان. موقته. یه ماهه است. زود تموم می شه.
:دختری که ونداد انتخاب کرده رو تو دیدی؟!
-اره. پیش خودش کار می کنه. دختر خوبیه! از سر ونداد هم زیاده!
:زن داییت می گفت رفته دیدتش و خیلی به دلش نشسته!
-خب خدا رو شکر! از این همبازی های بچگی لااقل یکیمون هم شانس بیاره خیلی عالیه!
مامان یهو دست از خوردن کشید. سرمو بلند کردم و نگاهمو دوختم بهش و گفتم:منظوری نداشتم مامان!
مامان اما اشک توی چشماش جمع و از سر میز بلند شد! قاشق و چنگالمو گذاشتم توی بشقاب و از جام بلند شدم و دنبالش رفتم توی اتاق خواب. دیدم پشت کرده به در نشسته روی تخت و داره گریه می کنه. رفتم روبروش و دستاشو گرفتم و گفتم: ببخشید مامان به خدا منظور خاصی نداشتم. نمی خواستم ناراحتت کنم.
با یه پر دستمال اشکشو پاک کرد و گفت: برو شامتو بخور.
-تنهایی نمی رم!
:برو من می یام.
-پاشو دیگه مامان!
کلی به مامان خواهش کردم تا از جاش پاشد اما دیگه فقط با غذاش بازی کرد و چیزی نخورد و حرفی هم نزد.
فردای اون روز تا ساعت 10 شب کلاس داشتم و وقتی برگشتم خونه له له بودم. کفشامو در می آوردم که از پشت پرده ی جلوی در شیشه ای هال دیدم آفاق روی مبل نشسته و داره با یکی حرف می زنه. به خیال اینکه آتنا یا مامان هستن رفتم تو و از دیدن ویدا شوکه شدم!
نشسته بود روبروی آفاق، سرش پایین بود و داشت باهاش حرف می زد. کارد می زدی خونم در نمی اومد! برگشتم سمت آشپزخونه ببینم مامان هست اما نبود. هر دوشون با دیدن من از جاشون پاشدن و آفاق گفت: سلام داداش.
همون جوری که یه اخم غلیظ روی صورتم بود پرسیدم:چه خبره اینجا؟! مامان کجاست؟
رفت سمت آشپزخونه و گفت: مامان بیمارستانه. تا یه ساعت دیگه با بابا برمی گردن.
اومدم برم تو اتاقم که صدای ویدا نگه ام داشت. برگشتم سمتش و با اخم و سوالی نگاهش کردم. سرشو انداخت پایین و گفت: اومدم باهات حرف بزنم آبان!
-دیروز وسط اون خیابون بهت گفتم که حرفی بین من و تو نمونده!
:خواهش می کنم ازت. تو چیزی نگو. فقط حرفای منو بشنو.
-بابات می دونه اینجایی؟!ونداد یا مامانت خبر دارن؟!
:اختیار من دست اونا نیست!
-بله می دونم! اختیار تو هیچ وقت دست بزرگترات نبوده!
:آبان ازت خواهش کردم! می خوای به پات بیافتم؟!
-به پام هم بیافتی فایده ای نداره! علاقه ای به شنیدن حرفات ندارم. آفاق زنگ بزن به ونداد بگو بیاد خواهرشو ورداره ببره خونه!
دوباره رفتم سمت اتاقم که این بار ویدا دستمو از پشت گرفت و ملتمسانه گفت: آبان! لااقل به حرمت اینکه دخترداییت هستم بهم اجازه بده!
دستمو کشیدم و همون جوری که می رفتم سمت اتاقم تو این فکر بودم که تا وقتی نذارم حرفاشو بزنه احتمالاً دست از سرم بر نمی داره! نمی دونم سکوتمو نشونه ی چی دید که همراهم اومد و گفت: من زیاد وقت ندارم. اگه عمه بیاد و منو اینجا ببینه عصبانی و ناراحت می شه و من اینو نمی خوام. باید قبل از برگشت اونا برم. آبان هم با مامان... آیدین هم با مامان زیاد جور نیست. بیام تو اتاقت؟
پامو تو اتاقم که گذاشتم در رو نبستم و اون هم دنبالم اومد. پالتو و پلیورمو در آوردم و پرت کردم روی تخت و عصبی رفتم دم پنجره و یه سیگار روشن کردم. نشست لبه ی تخت و گفت: می دونم آرمان یه حرفایی بهت زده که احتمالاً باور کردی. می دونم در مورد اینکه من، تو و عشق و محبتت رو مرتب می زدم تو سرش برات گفته ولی آبان اون حرفا همه اش دروغه. دروغ نه توهمه! همه اشون از افکار مسموم آرمان سرچشمه گرفته! دوستش داشتم! برام خیلی قابل احترام بود! از همون قدیما، قد بازی ها و شیطنت هاش برام شیرین و هیجان انگیز بود. از اینکه می دیدم تو اینقدر آرومی، اینقدر آسه می ری و آسه می یای و اینقدر بچه مثبتی حالم بد می شد! جوون بودم، سرم باد داشت! خیال می کردم شور زندگی یعنی آرمان و شیطنت هاش! نه تو و مهربونیات! هیچ وقت قصدم دور زدن و آزار دادن تو نبوده آبان. ترسیدم! از همه ی این خاندان! از آقاجون! از بابام، از بابات از همه ترسیدم! آبان نشستم سر سفره ی عقدت چون ترسیدم به اونایی که این پیرهنو برام دوخته بودن بگم که من تو رو نمی خوام و برادر بزرگت رو می خوام! با افکار بچه گونه ام نقشه کشیدم که یه جوری تو رو از سر خودم باز می کنم! با خودم فکر کردم یه جوری ازت طلاق می گیرم و می رم سمت آرمان! ما همو می خواستیم آبان! همون قدر که تو منو می خواستی! اونقدر شور عشق تو وجودمون بود که تو رو نمی دیدیم! نمی فهمیدیم قراره چه بلایی سرت بیاد! تنها چیزی که برامون مهم بود به هم رسیدن بود! خودت عاشق بودی، می دونی چقدر آدمو بی اراده می کنه! اونقدر دوستش داشتم که عشق و محبت تو رو نمی دیدم! آبان من واقعاً عاشق آرمان بودم!
برگشتم سمتش و زل زدم به چشماش و پرسیدم: چرا بهم نگفتی؟! از منم ترسیده بودی؟! بعدش معجزه شد که توی اون انبار کذایی اومدی و گفتی آرمان بهت دست درازی کرده؟! نگفتی برم و برادرمو بکشم چی؟!
- بی دست و پا شده بودم آبان! داشتم عشقمو از دست رفته می دیدم! از سمت آرمان تحت فشار بودم! مرتب می گفت منو می ذاره و می ره! می گفت باید زودتر ازت جدا شم والله دیگه اونو نمی بینم!
:خوبه! خوبه که به خاطر عشقت دست به هر کاری زدی! واسه حفظش کل فامیلو تو روی خودت بلند کردی! اما نمی فهمم چرا عمر این عشق به شیش ماه هم نکشید!
-آرمان مریض بود! چند ماه بعد رفتنمون رفتارای شکاکانه اشو رو کرد! حق هم داشت! به چشم خودش دیده بود به کسی که اونقدر عاشقونه منو می خواست چه جوری پشت پا زده بودم! عشقم به خودش رو هم باور نداشت! مرتب خیال می کرد من و تو با هم در ارتباطیم! مرتب فکر می کرد اونو با تو مقایسه می کنم! یه وقتایی هم می اومد می نشست کلی گریه می کرد و می گفت به داداشم خیانت کردیم! می گفت خوشبخت نمی شیم وقتی آه اون پشت سرمونه!
پوزخندی نشست رو لبم. وقتی دید گفت: شاید مسخره کنی، شاید خیلی راحت از کنار حرفام بگذری اما توی این چند سال من صد برابر تو زجر کشیدم! با عشقی زندگی می کردم که از زور روانپریشی فقط می شد کج دار و مریض باهاش رفتار کرد! با خاطره ی عشقی زندگی می کردم که فقط حسرتش به دلم مونده بود! بارها پیش خودم اعتراف کرده بودم که ای کاش همچین اشتباهی نمی کردم اما یه بار هم اینو جلوی آرمان به زبون نیاوردم! حتی روزی که داشتم ازش جدا می شدم!
-الآن چرا اینجایی؟! چرا سعی می کنی اینا رو واسه من توضیح بدی؟!
:دوستت دارم آبان! می دونم که به دست آوردنت دیگه واسه من محاله! می دونم نمی شه دیگه عشقتو داشته باشم اما دلم می خواد بدونی! دوست دارم بدونی که بعد 7 سال کسی که به جای عشقش تنفرش تو وجودته چقدر برات احترام قائله و چقدر از نداشتن عشقت پشیمونه! می خوام اینا رو بدونی که آروم بگیری!
-من آرومم! خیلی وقته که به آرامش رسیدم! نیازی به این حرفا نیست! اصلاً نیازی نیست که بخوای خودتو کوچیک کنی! پشیمون بودنت به خاطر از دست دادن من هم اصلاً تغییری تو احساسم نسبت بهت ایجاد نمی کنه! دیگه نمی خوامت! دیگه بهت اعتمادی ندارم! نمی خوام مثل آرمان یه عمر تو شک زندگی کنم! نمی خوام خیال کنم امروز که عاشق منی، حسرت داشتن کس دیگه ای به دلته! با من خوشبخت نمی شی! من کنارت خوشبخت نمی مونم! راهمون از هم جداست! واسه پشیمونی خیلی دیره! به اندازه ی 7 قرن دیر اومدی!
ویدا سرش رو انداخت پایین و وقتی دوباره زل زد به صورتم اشک توی چشماش بود. بغضش رو فرو داد و گفت: می دونم!... می دونم عشقی دیگه تو وجودت به من نیست اما... نمی خوام سهمم ازت تنفر باشه! اشتباه کردم! خام بودم! کور بودم! عاشق بودم! شکستمت! ولی الآن که پشیمونم می خوام ازت خواهش کنم دیگه ازم متنفر نباشی! سهمم از عشقی که خیال می کردم خوشبختم می کنه شد بدبختی. نمی خوام از عشقی که خیال می کرد می تونه خوشبختم کنه هم نفرتی واسه ام بمونه!
می فهمی چی می گم آبان؟! از زندگیت می رم بیرون. قول می دم. کاری می کنم سال تا سال حتی سایه ام هم خاطرت رو آشفته نکنه! ولی دلم می خواد آخرین تصویرم توی ذهن تو قیافه ی امروزم باشه! شکسته، پشیمون و پرحسرت! متأسفم که نمی شه چیزی رو مثل سابق کرد ولی خوشحال می شم اگه درموندگی من خوشحالت کنه.
ویدا از جاش پاشد. نگاهش به زمین بود اما من داشتم نگاهش می کردم. رفت سمت در اتاق و تو آخرین لحظه برگشت سمتم و گفت: می دونم برای ابد از دستت دادم اما به اندازه ی همون ابد حسرت نداشتنت به دلم می مونه.
برگشتم سمت پنجره و پشت کردم بهش و گفتم:چرا سعی نمی کنی پدر بچه ات رو به زندگیت برگردونی؟!
بعد مکثی گفت: نمی خوام به آرمان هم خیانت کنم! نمی خوام وقتی حسرت عشق برادرش توی وجودمه با اون از نو شروع کنم! ترجیح می دم برای پسرم مادری کنم تا بخوام یه اشتباه رو دوباره تکرار کنم. ممنون که بهم فرصت حرف زدن دادی. خدافظ.
صدای بسته شدن در نشون از رفتن ویدا می داد. نشسته بودم روی تخت و داشتم سعی می کردم افکار بهم ریخته ام رو مرتب کنم که در باز و مامان با چهره ای برزخی جلوم ظاهر شد!

کلافه از جام پاشدم و پرسیدم: چیه مامان؟!
مامان عصبی یه قدم دیگه بهم نزدیک شد و گفت: این دختره اینجا چی کار داشت؟!
-می تونستی از خودش بپرسی!
:پرسیدم ولی جواب نداد!
-اومده بود باهام حرف بزنه.
:چه حرفی آبان جان؟! واسه چی اجازه دادی؟! اصلاً چرا راهش دادین تو خونه؟!
-من که رسیدم اومده بود!
:نباید اجازه می دادی حرفاشو بزنه!چی از جونت می خواد؟! می خواد دوباره خامت کنه؟! یه پسرمو بدبخت کرد تو رو هم می خواد ازم بگیره؟! دوباره می خواد ...
-مامان! واسه چی اینقدر تند می ری؟! قرار نیست اتفاقی بیافته! قرار نیست من خام اون بشم!
مامان که انگار حرفای من براش خیلی اطمینان بخش نبود همون جوری که می رفت سمت هال گفت: باید با پرویز حرف بزنم! باید بگم که دخترشو جمع کنه! باید یه کاری کنم دیگه جرأت نکنه سمت پسرای من بیاد! شده بلای جون ما! قصد کرده همه ی زندگیمونو بریزه به هم!
دنبالش دوییدم و قبل از اینکه دستش به تلفن برسه جلوش وایسادم و گفتم: مامان! ببین منو! بیا بشین یه لحظه آروم شی بعد با هم حرف می زنیم!
آفاقو صدا کردم و ازش یه لیوان آب خواستم و به زور مامانو وادار کردم بشینه و بابا هم تو همین لحظه از اتاقشون اومد بیرون پرسید:چه خبره باز؟! چیه خانم؟! چرا اینقدر قضیه رو بزرگ می کنی؟!
مامان با حرص گفت: بزرگ نیست؟! دختره یه کاره اومده اینجا مخ بچه ی منو شست و شو بده! چیز کمیه این؟!
عصبی گفتم:نیومده بود اینجا مخ منو شست و شو بده مامان!اصلاً ببینم منو چی فرض کردین؟! دارم می گم من دیگه کاری به کارش ندارم!
همینکه مامان اومد حرف بزنه بابا گفت: بسه دیگه خانم! هم خودت خسته ای هم این بچه!
مامان اما خیال کوتاه اومدن نداشت! دیدم دیگه دارم تحملم رو از دست می دم، بدون توجه به غرغرا و ناله و نفرینایی که نثار ویدا می کرد رفتم توی اتاقم و در رو بستم. بعد عوض کردن لباسم دراز کشیدم روی تخت و به این فکر کردم که زندگی معمولی یعنی وقتی می یای خونه شام بخوری، تلویزیون نگاه کنی، مامانت برات چایی بیاره، روی مبل چرت بزنی! مامانت مرتب زیرگوشت بخونه: برو تو جات بخواب!، آخر سر هم بدون اینکه چیزی از برنامه های تلویزیون فهمیده باشی بری بگیری تو جات بکپی!
حالا زندگی منو ببین! همین که پامو می ذارم خونه کلی مکافات رو سرم آوار می شه! آرزوی یه شام بی دردسر تو دلم مونده! جلوی تلویزیون لم دادن که پیش کش!
نمی دونم چقدر گذشت که در باز شد و آفاق گفت: داداش شامو گرم کردم، نمی یای؟!
-مامان کجاست؟
:تو اتاقشونه.
از جام پاشدم و گفتم: آروم شد یا همچنان
حرفم تموم نشده بود که آفاق گفت: زنگ زده به ونداد و داره شکایت ویدا رو می کنه!
پوفی کشیدم و نشستم پشت میزناهارخوری و همونجوری که برای خودم غذا می کشیدم سعی کردم صدای عصبانی مامان رو که داشت با تلفن حرف می زد بشنوم اما فایده ای نداشت. حرفاش واضح به گوشم نمی رسید. مهم هم نبود! ترس از اینکه باز زندگیمون به حاشیه کشیده بشه به هول و ولا انداخته بودش تا یه کاری برای دور شدن ویدا از من بکنه!
شامم رو با عجله خوردم و دوباره چپیدم تو اتاقم. به حرفای ویدا فکر می کردم.به همه ی حسرتی که تو صداش و تو جمله هاش بود! به پشیمونی بی موقعی که خیلی دیر به سراغش اومده بود! ذهنم از ویدا کشیده شد به بهار! از عصری دیگه خبری ازش نداشتم! چه راحت ندیدن منو تحمل می کرد و سراغی ازم نمی گرفت وقتی که می دونست ازش دلخورم! شاید اصلاً براش مهم نبود بودن یا نبودن من! شاید دوباره کسی رو می خواستم مال خودم کنم که سهم من نبود! شاید قرار نبود بهار اونی باشه که باید تنهایی های منو پر کنه! راضی بودم از خودم که تونسته بودم جلوی خواسته ی قلبیم وایسم و ازش فاصله بگیرم! از احساس من با خبر بود و حالا اگه منو می خواست باید خودش می اومد سمتم تا من بفهمم که تو انتخابم اشتباه نکردم!
اونقدر فکر کردم و فکر کردم تا خوابم برد.
یه هفته از روزی که بهار رو توی کافه دیده بودم گذشته بود. دیگه کافه هم نمی رفتم. اونقدر سرگرم کلاسام بودم که فرصتی پیش نمی اومد به اونجا سر بزنم و حتی ونداد رو هم جز یکی دو بار و اون هم واسه گرفتن و تحویل دادن ترجمه ندیده بودم.
اون شب خسته و کوفته برگشته بودم خونه و داشتم شام می خوردم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد و آفاق که جلوی تلویزیون نشسته بود گفت: داداش اس ام اس داری.
یه لقمه توی دهنم گذاشتم و از جام پاشدم و گوشیمو از روی عسلی کنار مبل برداشتم و با دیدن اسم بهار شوکه شدم!
نشستم سر میز شام و در همون حال اس ام اس رو باز کردم: سلام خوبی؟!
نمی دونستم چی بنویسم. توی اون شرایط اصلاً تمرکز نداشتم. یه لقمه دیگه واسه خودم درست کردم و پاشدم و به آفاق گفتم: مرسی بابت شام. مامان اینا کی از بیمارستان بر می گردن؟
آفاق از جاش پاشد و گفت: بیمارستان نیستن رفتن خونه دایی!
متعجب پرسیدم:خونه دایی واسه چی؟!
-مامان می خواست با ویدا و دایی حرف بزنه!
:در مورد چی؟!
-نمی دونم. اما انگار از اون شبی که ویدا اومده اینجا مامان خیلی نگرون شده. همش می ترسه باز دوباره بخواد بیاد سمت تو! می گه اگه بتونه تو رو خام کنه، اونوقت آرمان که مرخص بشه حتماً جفتتونو می کشه!
نفسمو پرصدا دادم بیرون و گفتم: از این همه اعتمادی که مامان به من داره در تعجبم!
آفاق همون جوری که میز غذا رو جمع می کرد گفت: به تو اعتماد داری! به گرمای عشق زیرخاکستر اما بیشتر اعتقاد داره!
متعجب زل زدم به آفاق. وقتی عاشق بودم، وقتی ویدا رو می خواستم و وقتی از دستش دادم اون فقط یه نوجوون بود! نوجوونی که توی اون همه بحران و تنش و درگیری به جوونی رسیده بود و حالا به عنوان یه دختر مادرش رو خوب درک می کرد!
همونجوری که می رفتم سمت اتاقم گفتم: ظرفای فرداشبو من می شورم! تو هم به عنوان خواهر من می تونی به مامان اطمینان بدی که قرار نیست ویدا برای بار دوم عروس این خونواده بشه. شب به خیر.
در رو بستم و نشستم روی تخت. گوشیم دستم بود و داشتم به صفحه ی اس ام اس بهار نگاه می کردم! سلام خوبی؟! خب باید چی جواب می دادم؟! خوب بودم؟! از اینکه یه هفته ی دیگه هم در کمال بی رحمی بدون من و تو بی خبری از من گذرونده بود راضی بودم؟!
نوشتم: سلام. اگه منظور از خوب بودن سالم بودنه، آره نفس می کشم!
بعد یه مکث نوشت: خدا رو شکر. از همه لحاظ پرسیدم.
-از لحاظ روحی نه خوب نیستم!
:چرا؟!
- دلایل زیادی هست و فکر نمی کنم دونستنش خیلی واسه شما مهم باشه. شما خوبین؟!
:حالا شدم خوبین؟!
-از اول هم باید همین طور می بود! اشتباهاً زیادی باهاتون صمیمی شده بودم!
:راهکار جالبی نیست واسه تظاهر کردن به بی تفاوتی!
-تظاهری در کار نیست یه تلاشه واسه دور بودن از کسی که منو نمی خواد! دلم نمی خواد از یه سوراخ دو بار گزیده بشم!
یه شکلک عصبانی فرستاد و گفت: من هرگز به کسی که دوستم داره، حتی اگه خودم علاقه ای بهش نداشته باشم خیانت نمی کنم!
-منظورم اونی نبوده که شما از جمله ام درک کردی! منظورم این بود دوست ندارم به زور به کسی که منو نمی خواد خودمو تحمیل کنم!
:تا وقتی خوبی خوبی، وقتی تلخ می شی واقعاً تلخی! این اولین تعریفی بود که صفا از شما واسه ام گفته بود! گفته بود: یه دوستی دارم به اسم آبان! بهش گفته بودم: چه اسم جالبی! در جوابم گفته بود: خودش هم پسر جالبیه ولی تا وقتی خوبه، خوبه، وقتی تلخ بشه دیگه با یه من عسل هم نمی شه خوردش، واقعاً تلخه! حالا می بینم رفیقت خوب شناخته بودت!
-این تلخی گاهی وقتا یادمون می ندازه ارزش قائل شدن برای همدیگه رو زیر پا نذاریم!
:من اون روز شرایطم طوری بود که واقعاً نمی تونستم بیام.
دیگه حوصله ی نوشتن اس ام اس رو نداشتم پس شماره اش رو گرفتم. فوراً برداشت و گفت: سلام!
-علیک سلام!
:خوبی؟!
-مرسی! شما خوبین؟!
:ممنون!
-چیزی شده یادی از من کردین؟!
:چند روزی توی کافه منتظرت بودم اما نیومدی و امشب دیگه گفتم یه اس بدم چون صفا هم خبری ازت نداشت!
-زنده ام هنوز! نفس می کشم! راه می رم! غذا می خورم! زندگی می کنم!
:از چیزی عصبانی هستی امشب؟
-کلاً از خودم و زندگیم ناراضیم! از انتخابام که همیشه غلط از آب در می یاد!
:پس الآن داری با یکی از اشتباهاتت صحبت می کنی!
-شاید!
:بابت اون روز دوباره عذر می خوام. مامان تنها بود. ضمن اینکه خودم هم شک داشتم که بیام یا نه!
-مطمئناً دلیل دوم موءثرتر بوده!
:شاید!
-خوبه که اینقدر صادقی! خونه اتون فروش رفت؟
:هنوز نه!
- هنوز واسه فروشش مصری؟!
:حتماً! به پولش احتیاج داریم!
-واسه اعدام سهیل؟!
:آره!
-خوبه! حالا می تونم بفهمم که خودتوی و بهار دیگه ای اونور خط نیست!
:قرار نبوده توی این یه هفته معجزه ای اتفاق بیافته!
-ولی انگار اتفاق افتاده! بهاری که توی حاضر شدن و نشدن سر قرار با من دو به شکه، معمولاً سراغی هم ازم نمی گیره!
بهار ساکت شد. آروم گفتم: واسه فرستادن اون سلام خوبی؟! یه هفته تو شک و تردید بودی آره؟!
-آره!
:به یقین رسیدی که اس ام اس رو فرستادی یا هنوز هم شک داری کار درستی بوده یا نه؟!
-وقتی می فرستادمش مطمئن بودم کار درستیه اما الآن مرددم! انگار شب خوبی رو واسه احوال پرسی انتخاب نکردم! انگار خیلی گرفته ای!
:نه! اتفاقاً شرایط خونه امون برعکس روزای دیگه خیلی هم آرومه!
-خدا رو شکر. برعکس من که بعد کلی بحث با مامانم شام نخورده چپیدم تو اتاقم!
: سر چی؟
- سر فروش خونه!
:راضی به این کار نیست و تو داری وادارش می کنی آره؟!
-تقریباً.
:می دونی از چی نگرونم! از اینکه با اعدام سهیل تنبیهی که واسه خودت در نظر گرفتی بدتر آزارت بده! با مردن اون تو اصل قضیه که تو پاشو به خونه تون باز کردی تغییری ایجاد نمی شه! این حس گناه و عذاب وجدان تو وجودت آروم نمی شه!
-چاره ی دیگه ای ندارم! نمی تونم تحمل کنم کسی که برادرمو فرستاده زیر خروارها خاک راست راست زندگی کنه!
:زندگی اون هم دیگه مثل گذشته نمی شه! تو رو از دست داده! یه پرونده قتل تو سابقه اشه! انگشت نمای همه شده! مهمتر اینکه صحنه ی مرگ بابک رو هرگز نمی تونه فراموش کنه! خودش تو عذاب وجدان خودش دست و پا می زنه. حسرت گذشته رو خوردن کار آسونی نیست! خودت خوب می دونی! یه عمر ای کاش ای کاش گفتن راحت نیست! سهیل مجبوره یه عمر بگه ای کاش هیچ وقت اون روز پاشو تو خونه ی شما نمی ذاشت! ای کاش هیچ وقت دست روی تو بلند نمی کرد! ای کاش هیچ وقت با بابک درگیر نمی شد! از این ای کاش ها تو زندگی همه ی ما زیاده! مثل تو که مرتب می گی ای کاش عاشق نمی شدی! ای کاش عاشق سهیل نمی شدی! ای کاش پاشو به زندگی خونواده ات باز نمی کردی!
-آره! واقعاً!
:منم از این ای کاشا زیاد دارم! ای کاش عاشق نمی شدم! ای کاش چشمامو باز می کردم! ای کاش می فهمیدم ویدا منو نمی خواد! ای کاش 7 سال تموم عمرمو تباه یه عشق از دست رفته نمی کردم!
-ای کاشای تو جای جبران داره! ولی من چی؟! یا حتی سهیل! هیچ کدومشون بابکو برنمی گردونه!
:مهم این نیست که گذشته جبران بشه یا نه بهار! مهم اینه که آینده امون تباه نشه! مهم اینه که به این ای کاش ها اضافه نشه! نرسه روزی که با خودت بگی ای کاش به حرف بقیه گوش می کردم! ای کاش مادرمو به زور وادار به کاری که از ته قلب راضی به انجامش نبود نمی کردم! ای کاش اون نصفه شب از خونه نمی زدم بیرون و واسه دیدن یه همچین صحنه ای خودمو آماده نمی کردم! ای کاش خیال نمی کردم دیدن عشق سابقم بالای دار منو آروم می کنه!ببین بهار. همین چند هفته ی پیش توی همین خونه اونقدر از دست برادرم عصبانی شدم که افتادم به جونش! به جون برادر بزرگتری که باید خیلی چیزا رو ازش یاد می گرفتم و من فقط داشتن بغض و کینه امو مدیونش بودم! امروز همون برادر تو بیمارستان و توی قسمت اعصاب و روان بستریه و من مرتب با خودم می گم: ای کاش اون روز یه همچین اتفاقی نمی افتاد! ای کاش اصلاً خونه نبودم که درگیری پیش بیاد! ای کاش اون صحنه های سیاه توی ذهنم حک نمی شد!
-می فهمم چی می گی.
:خب می دونی؟! جای مشت و لگدای من روی سر و صورت برادرم حالا دیگه مطمئناً از بین رفته اما توی ذهن هردومون تصویرای اون روز تا ابد می مونه! کبودی طناب دار روی گردن سهیل هم تا ابدی می مونه! تصویرش واسه همیشه همراهت می شه!ببخشید قصدم شعار دادن نیست! شاید هم دارم شعار می دم ولی قصدم این نیست! فقط می خوام بدونی اگه می گم خواسته ات در مورد اعدام سهیل رو تغییر بده واسه چیه! نمی خوام خیال کنی چون از بنیان با مسئله اعدام مشکل دارم، ازت یه همچین چیزی می خوام! نه! چون می دونم راهی که داری می ری اشتباهه دارم بهت می گم! چون می دونم با اعدام سهیل تو به آرامش نمی رسی این حرفا رو می زنم! الو؟
-دارم می شنوم!
: تموم شد حرفام!
- حرفای منطقی و خوبیه ولی درد رفتن بابکو تسکین نمی ده!
:مسکن این درد توی اعدام سهیل هم نیست! وقتی می دونی که چاقو اول تو دست بابک بوده! نشو مثل من که سعی کردم با کتمان کردن حقیقت خودمو گول بزنم! این کار هیچ دردی رو تو وجودت دوا نمی کنه!
-می دونم! خودم هم خیلی شبا به این مسئله فکر می کنم. صحنه ی اعدام سهیلو تو ذهنم تجسم می کنم! اما پشتش فوراً قبر بابک می یاد جلوی چشمم!
:خب این یعنی چی؟! یعنی اگه سهیل هم بمیره بابک از توی اون قبر بیرون نمی یاد بهار! ته وجودت داره اینو بهت می گه! انسانیتی که تو اعماق روحت هست می خواد بهت اخطار بده! باید بهش گوش بدی بهار! نباید افکارتو پس بزنی!
-دلم برای بابک تنگ شده! می یای فردا که جمعه است بریم بهشت زهرا؟! هم سر خاک اقاجون تو هم سر خاک بابک.
:این یه قرار ملاقات با منه یا با ارواح؟!
-هر دوش!
:باید فکر کنم! باید با تردیدام کنار بیام!
- من ساعت نه می خوام راه بیافتم از خونه. تا اون موقع فرصت داری که با شکت کنار بیای یا اینکه اس ام اس بزنی و بهم بگی که می خواد واسه خونه اتون مشتری بیاد!
بعد یه مکث کوتاه گفتم: فکرامو کردم!
-خب؟!
:می یام. ساعت نه دم خونه اتونم.
-چه زود تردیداتو گذاشتی کنار؟!
:سعی کردم به عقلم گوش ندم!
-مگه چی می گه؟!
:می گه به پیشنهاد این دختر بی معرفت که هفته به هفته سراغتو نمی گیره جواب مثبت نده!
-همون بهتر که به حرفش گوش نمی دی! صبح منتظرم و مرسی که می یای.
لبخندی نشست رو لبم و بهار گفت: دیگه باید برم. مامانم صدام می کنه. فعلاً
-به سلامت.
تماس که قطع شد همون جوری که دراز کشیده بودم روی تخت زل زدم به سقف و فکر کردم که انگار بهار یه خرده نرم شده! انگار فشارایی که از همه سمت روشه برای بخشیدن سهیل داره جواب می ده و انگار ته دل خودش هم راضی به این کار نیست! امیدوار بودم به نقطه ای برسه که این احساسو به زبون بیاره! کم کم پلکام سنگین شد و قبل از اینکه ساعتو واسه فردا کوک کنم خوابم برد.

ساعت 7 صبح از خواب بیدار و بی سر و صدا حاضر شدم. نمی خواستم مامان اینا بیدار شن و مجبور شم براشون یه چاخانی سر هم کنم!
ساعت یه ربع به 9 دم خونه ی بهار بودم. ماشینو خاموش کردم و منتظر موندم یه ربع بگذره و بیاد پایین. 5 دیقه بعد ضربه ای به شیشه ی پنجره ی روبرو خورد و بهار با لبخند ظاهر شد. با سر اشاره کردم سوار شه و نشست و سلام کرد و پرسید: خوبی؟
جواب سلامش رو همراه یه مرسی دادم و همون جور که استارت می زدم گفتم: ده دیقه زود اومدی! واسه یه خانم یه خرده عجیبه!
- بی خوابی زده بود به سرم زود پاشدم و زود حاضر شدم. ضمن اینکه خیلی از خانم ها آن تایمن!
همون جوری که دنده عقب می رفتم نگاهی هم بهش انداختم! امروز بیشتر از روزای قبل به خودش رسیده بود. لبخندی نشست رو لبم و از کوچه زدم بیرون، دنده رو عوض کردم و راه افتادم. بعد مدتی سکوت بهار گفت:صفا هم امروز قصد داشت بره بهشت زهرا سر خاک خاله ام.
- چطور ترجیح دادی با من بیای؟!
:خواستم یه خرده با هم حرف بزنیم شاید دلخوریت رفع بشه!
- دلخور نیستم.
:دیشب که انگار خیلی ناراحت بودی!
- کلاً این روزا خیلی اعصابم به هم ریخته است!
:دلیل خاصی داره یا همین جوری.
- برگشتن برادرم و اتفاقات بعدش، آرامش خونوادگیمونو تحت تأثیر قرار داده. دلم می خواد زودتر آرامش به خونه امون برگرده!
:منم خیلی دنبال آرامشم اما انگار این روزا خیلی راحت پیدا نمی شه.
-مامانت خوبه؟
:خوب که نیست اما سعی می کنه ناراحتیشو پیش من نشون نده.
- تو چی؟! سعی می کنی ناراحتیاتو ازش مخفی کنی؟
:من به صبوری اون نیستم!
- واسه همینه که اون می تونه سهیلو ببخشه و تو نه؟!
:واسه اینکه اون احساس گناه نمی کنه و من آره! دلم نمی خواد امروز در موردش حرف بزنم. دوست دارم در مورد چیزای دیگه ای صحبت کنم.
بعد یه خرده سکوت شروع کردیم در مورد دانشگاه و دوران دانشجویی شیطنت ها و خراب کاری هامون حرف زدن. تا بهشت زهرا رو فقط حرف زدیم و خندیدیم و هی گفتیم یادش به خیر. اول رفتیم سر خاک بابک. عکسشو که دیدم خیلی ناراحت شدم. ته چهره اش خیلی شبیه بهار و دو سالی از من بزرگتر بود. بهار نشست و دستاشو گذاشت روی قبر. پایین قبر زانو زدم و شروع کردم به خوندن فاتحه. بعد چند لحظه سکوت همون جوری که زل زده بود به عکس بابک گفت:دلم خیلی براش تنگ شده. برادر خوبی بود برام. بی پدریمون باعث شده بود جای پدر رو هم برام پر کنه. وقتی رفت یتیم شدم! خیلی تنها شدم. بابک که رفت هم برادرمو، هم پدرمو، هم عشقمو، هم نامزدمو از دست دادم! یهو خالی شدم! بی کس شدم! حتی روم نشد که بیام و توی مراسم تشییع جنازه اش شرکت کنم! حتی برای آخرین بار باهاش خداحافظی نکردم! ازش خجالت زده بودم. وقتی یادم می یومد برای باز کردن چشمای من چقدر تلاش بی خود کرده دلم می خواست جای اون مرده بودم!
-همه ی ما گاهی وقتا پا توی مسیری می ذاریم که دیگرون هر چقدر هم که می خوان جلومونو بگیرن حریفمون نمی شن!
: از عشقت پشیمونی؟ از اینکه اشتباهی عاشق بودی؟
-نه!
:نه؟!
- یه زمانی از داشتن اون عشق به خودم می بالیدم. خیلی خوشحال بودم. با فکر یه آینده قشنگ شب و روزامو می گذروندم. فکر می کردم دنیا مال منه! روزای خوبی داشتم هر چند که یه خیال خام بیشتر نبود! به انتخاب خودم عاشق شده بودم. محبت کردن رو اون روزا یاد گرفتم. صبور بودن، احترام گذاشتن و خیلی چیزای دیگه. احساس پشیمونی ندارم هر چند که خیلی چیزا رو پای اون عشق گذاشتم. هر چند که خیلی چیزا رو به خاطرش از دست دادم.
:خیلی دوست دارم یه تحولی توی زندگیم ایجاد بشه. جمله ی اولت توی کافه ی صفا رو که گفتی از کینه ها خسته ای یادته؟! اون روز از ته دل می خواستم یه معجزه ای بشه، زمان خیلی خیلی بره جلو یا برگرده عقب تا از این وضعیت خلاص شم! از بار گناهی که رو دوشمه خسته ام! از اینکه همه نبود بابکو از چشم من می بینن! از اینکه خون بابک روی دستامه در عذابم!
- دستای تو چرا؟! این حرفتو قبول ندارم!
:اما واقعیته!
-خودت اجازه می دی که دیگرون این جوری فکر کنن! تو که نمی خواستی یه همچین اتفاقی بیافته! تو فقط می خواستی عاشق باشی! فقط یه نفری رو انتخاب کرده بودی که همراهت باشه! قرار نبود این همراهی به از بین رفتن بابک ختم بشه! هیچ کس یه همچین چیزی رو پیش بینی نمی کرد! حتی خود سهیل یا بابک!
بهار از جاش پاشد و گفت: بریم سر خاک پدربزرگت.
راه افتادیم سمت ماشین. قطعه ای که آقاجون توش خاک بود رو پیدا و همون اطراف پارک کردم و رفتیم سر خاکش. زانو زدم کنار قبر و دستم ناخودآگاه نشست روی قبر. بهار بالای سرم وایساده بود. فاتحه رو خوندم و سرمو بردم بالا و زل زدم به صورت بهار که داشت منو نگاه می کرد. روبروم نشست و گفت: باهاش صمیمی بودی؟
-نه! بعد اون اتفاق بینمون فاصله افتاد. 7 سال تموم ندیدمش. باهاش لج کرده بودم. خیال می کردم این اونه که عشقمو ازم گرفته!هه! جالبه خیال می کردم ویدا هم منو می خواسته و به زور و به خاطر اشتباه آرمان وادارش کردن که با اون ازدواج کنه!
:چرا از روز اول نیومدن دو تاییشون با خودت حرف بزنن؟! چرا این جوری فیلم بازی کردن؟!
-نمی دونم! فکر هم نمی کنم هیچ وقت بتونم درک کنم که چرا این جوری منو بازی دادن! اما دیگه مهم نیست. زیاد دلم نمی خواد تو گذشته جا بمونم. یعنی می دونی چیه به اندازه کافی تاوان اشتباه اونا رو پس دادم. حالا می خوام برای دلم زندگی کنم. می خوام توی حال باشم و به آینده فکر کنم! دلم نمی خواد 10 سال دیگه بشینم و حسرت جوونی رفته امو بخورم. دوست ندارم چند سال دیگه همین فرصتای باقی مونده رو هم از دست رفته ببینم.
:چرا فکر می کنی من جزء فرصتای باقی مونده ات هستم؟!
سرمو بلند کردم و زل زدم به صورتش. وقتی دید دارم نگاهش می کنم، نگاهشو به نگاهم دوخت. یه حسی بهم می گفت به خاطر اون یه هفته ای که بی خیال از کنار ناراحتیم گذشته بود و به خاطر کلاسایی که دیگه نمی اومد یه خرده اذیتش کنم. نگاهی بهش انداختم و گفتم: یه روزی یه همچین چیزی به ذهنم رسید ولی حالا شک دارم تو جزء فرصتام باشی!
اولش جا خورد! اخمی نشست روی صورتش و بعد یه مکث گفت:چرا اونوقت؟!
-چون بهم فهموندی که باز هم تو انتخابم اشتباه کردم! چون فهمیدم که منو نمی خوای!
:کی گفته اینو؟!
-یعنی می خوای؟!
بهار ساکت شد! سرش رو انداخت پایین و بعد چند لحظه مکث گفت:دیگه هیچ چیزی تو این دنیا نیست که مطمئن باشم از ته دل می خوامش! تموم باورام از هم پاشیده! تو این نقطه ی متزلزلی که وایسادم هیچ چیزی رو باور ندارم!
-خوبه! عالیه! انگیزه هات واسه ادامه ی زندگی اونقدر قویه که می ترسم همین امروز و فردا دست از زندگی کردن بکشی!
با این طعنه ی من لبخندی روی صورت بهار نشست و گفت: جرأت این کار رو ندارم! یعنی می دونی بیشتر به خاطر مامانمه که دارم زندگی می کنم.
-پس هنوز یه چیزایی هست که بهشون اطمینان داری! هنوز هم یه آدمایی هستن که برات اهمیت دارن!
از جام پاشدم و به بهار گفتم: بریم دیگه. خیلی سرده.
وقتی نشستیم توی ماشین پرسیدم: بریم یه جا یه چیزی بخوریم؟
بهار موافقت کرد و رفتیم یه کافه و وقتی منتظر اومدن سفارشامون بودیم پرسیدم: روزای خوبی هم توی رابطه ات با سهیل بوده؟
اول نگاهشو به نگاهم دوخت بعد سرش رو انداخت پایین و گفت: مخالفتای بابک خیلی زندگیمون و خوشیهامونو تحت تأثیر قرار می داد اما خب، روزای خیلی قشنگی رو کنار هم گذروندیم. من از ته وجودم دوستش داشتم. اون هم دوستم داشت.
-به حرمت همون روزای قشنگ هم نمی تونی اجازه بدی که مامانت از خیر اعدام بگذره؟
:نمی دونم!سخته! وقتی فکر می کنم بابک به خاطر اون نیست! به خاطر اونه که زیر خروارها خاکه نمی تونم کینه رو از خودم دور کنم! نمی تونم ببخشمش! نمی تونم اجازه بدم نفس بکشه!
-اگه مادرت تو آخرین لحظه پشیمون بشه چی؟! اون موقع چی کار می کنی؟!
:نمی دونم! اصلاً به هیچی فکر نمی کنم! به اون موقع اصلاً فکر نمی کنم! فقط به موقعی فکر می کنم که انتقام خون بابکو گرفته باشم!
-پس به این چیزا هم فکر کن. به هر چیزی که ممکنه اتفاق بیافته!
:نکنه خیال داری بری با مامانم حرف بزنی و راضیش کنی که از اعدام بگذره؟!
-اون که خودش هم راضی به اعدام نیست!
:مگه باهاش حرف زدی؟!
-به وقتش اگه لازم باشه با اون هم حرف می زنم!
:عالیه! همه ی تلاشتو بکن!
-چشم!
:چرا دیگه کافه نمی یای؟
- کلاسام خیلی فشرده و پشت هم شده. دیگه جنازه ام می رسه خونه.
:اه؟! من فکر می کردم واسه اینکه از من دوری کنی نمی یای!
-به اون دلیل هم بود!
:بدجنس!
-خب می دونی بعضی وقتا خیال می کنم بیش از اندازه صادقم درست مثل خودت!
:آره! گاهی وقتا این راستگویی خیلی ناراحت کننده می شه!
- چرا بهم اس ام اس دادی بهار؟! مطمئناً بعد یه هفته تازه نگرون حال من نشده بودی!
:از اینکه با اون دلخوری از هم جدا شده بودیم خیلی ناراحت بودم. عذاب وجدان داشتم!
-دلیلی نداشت! آدم ها حق انتخاب دارن! دلت نمی خواست اون روز بیای و حرفای منو بشنوی! منم حق زور کردنت رو نداشتم. تازه اگه قرار بود به زور بیای هیچ لطفی نداشت! اینکه الآن اینجایی خیلی برام باارزش تره!
:خوشحالم که دیگه دلخور نیستی!
لبخندی زدم و صدای موبایلم بلند شد. ونداد بود. همینکه گفتم الو گفت: کجایی مرتیکه سر صبحی؟! یه جمعه هم خونه نیستی؟!
-چیزی شده؟!
:کجایی؟!
- سر خاک آقاجون بودم!
:اونجا واسه چی؟!
-آدم سر خاک اموات می ره دلیل می خواد؟!
:آدم نه! تو ولی آره!باید یه دلیل محکم وجود داشته باشه که صبح جمعه از خوابت زدی و رفتی سر خاک آقاجون!
-دلیل خاصی نداره!
:باشه تو گفتی و منم باور کردم! واسه ناهار می ری خونه؟!
-آره. می یای اونجا؟!
:اگه شما تشریف بیارین منزل بله!
-اتفاقاً خیلی علاقه دارم بدونم دیشب خونه اتون چه خبر بوده!
:جز داد و بیداد و هوار و تهدید و فحش و فحش کاری و نفرین و گریه و زاری خبر خاص دیگه ای نبوده! ساعت 1 خونه اتونم هستی دیگه؟!
-آره. فعلاً
:آبان، جان من نکنه با دوست دخترت پاشدی رفتی کوه؟!
-گمشو بابا! می بینمت!
:خدافظ
وقتی تماسو قطع کردم نگاه بهار به صورتم بود. لبخند نشسته روی لبم رو که دید گفت: ونداد بود؟!
-دیوونه می گه پاشدی با دوست دخترت رفتی کوه؟!
:هه! حق داره بنده ی خدا کدوم جوونی صبح روز جمعه پا می شه می ره بهشت زهرا! اون هم اون ساعت!
- خب جمعه ی هفته ی دیگه می تونیم به جای بهشت زهرا بریم کوه!
:فکر خوبیه! موافقم!
-چه عجب من یه چیزی گفتم و تو موافق بودی!
:احتمالاً اتفاقیه این هم!
لبخندی زدم و گفتم: بریم؟
دم در خونه اشون وقتی می خواست پیاده بشه پرسیدم: قصدت از اینکه نظرت نسبت به من عوض شده چیه؟
لبخند شیطونی روی صورتش نشست و گفت: من گفتم نظرم عوض شده یا خودت به این نتیجه رسیدی؟!
-خودم از رفتارای تو به این نتیجه رسیدم! در حالت عادی باید با رفتنمون به کوه مخالفت می کردی!
:از کجا معلوم 5شنبه بهت اس ندم و یه بهونه ای واسه نیومدنم نیارم!
-اونوقت خودم می یام اینجا خال خال موهاتو می کنم! اگه به هیچ چیزی توی این دنیا اطمینان نداری به این مورد اطمینان داشته باش!
لبخندش عمیق تر شد و در رو باز کرد و قبل از اینکه پیاده بشه گفت: مرسی بابت امروز.
خواهش می کنمی گفتم و صبر کردم تا بره توی خونه و راه افتادم. می دونستم ونداد تا مو رو از ماست نکشه ول کن نیست! تصمیم گرفتم خودم اصل موضوع رو بهش بگم که دیگه خیلی هم اذیت نشه بچه!

رسیدم دم در خونه و همینکه از ماشین پیاده شدم یه آقایی بهم نزدیک شد و گفت: می تونم بپرسم چه نسبتی با خانم بهار فروتن داری؟!
-شما؟!
:مهم این نیست که من کی هستم! مهم اینه که تو کی هستی که با بهار می گردی!
-فکر نمی کنم این قضیه به شما مربوط باشه!
:مطمئنی؟!
-مگه اینکه بدونم کی هستی!
:من برادرشوهرشم!
-برادرشوهر؟! فکر نمی کنم بهار شوهری داشته باشه!
:داره! سهیل! اینا رو بهت نگفته؟!
-تا اونجایی که من می دونم اونا از هم جدا شدن! برادرتون الآن تو زندانه این طور نیست؟! به جرم قتل برادر بهار!
:ایناش دیگه ربطی به تو نداره! دفعه ی دیگه دور و بر بهار ببینمت خودت می دونی!
-خیال کن از این تهدیدت نترسیدم! بعدش می خوای چی کار کنی؟!
:بعدشو بعد بهت نشون می دم! اما یادت باشه که از این حرفت پشیمون می شی!
-بعد که بعدشو بهم نشون دادی اونوقت خودم تصمیم می گیرم که پشیمون بشم یا نشم! حالا هم لطف کن برو رد کارت!
هولش دادم از سر راهم کنار و اومدم برم سمت در خونه که بازومو محکم گرفت و کشید سمت خودش و چشم تو چشمم شد و گفت: نمی ذارم با این دختره یه آب خوش از گلوت پایین بره! دمار از روزگارت در می یارم!
دستمو از دستش کشیدم بیرون، پوزخندی زدم و گفتم: روزگار دمار منو از خیلی وقت پیش درآورده! دیر رسیدی!
-نمی ذارم باهاش خوشبخت بشی! نمی ذارم تا وقتی که برادر من توی زندون منتظر اعدامه، این دختره راست راست بگرده و با تو و امثال تو لاس بزنه!
عصبانی یه قدم رفتم سمتش و گفتم: چی زر زدی؟!
اون هم اومد تو سینه ام و با خشم زل زد تو صورتم و گفت: منتظره برادر منو اعدام کنن اونوقت خودش هر گ... می خواد داره می خوره؟! اون بیشرف اگه زیر پای سهیل ننشسته بود، پای برادر من به اون خونواده ی بی اصل و نسب باز نمی شد که بخواد الآن توی زندون باشه!
- تو اصل قضیه که پسر اون خونواده به دست برادر شما کشته شده تغییری ایجاد نمی کنه!
:چاقو رو اول اون از خدا بی خبر روی برادر من کشیده!
-اونی که زیر خروارها خاک خوابیده هم همون از خدا بی خبره!
:داداش من نمی خواسته بکشدش! فقط از خودش دفاع کرده!
- چرا برای گرفتن رضایت هیچ اقدامی نمی کنین؟!
:خیال می کنی نشستیم و دست رو دست گذاشتیم تا تو جوجه فکلی بیای به ما پیشنهاد بدی؟! خیال می کنی مادرم پاشنه ی در خونه اشونو از جا نکنده؟! فکر می کنی ما کم التماسشونو کردیم؟!
-ببین! این مسائل ارتباطی به من نداره! با این حرفم هم نمی خوام بهت امید واهی بدم یا نمی خوام خیال کنی چون ازت ترسیدم دارم اینو می گم ولی بیشتر حرفایی که بین من و بهار رد و بدل می شه در مورد برادر تواِ! دارم سعیمو می کنم که جلوی این اعدامو بگیرم!
-چرا باید حرفتو باور کنم؟! چه نسبتی با برادر من داری یا چرا باید برات مهم باشه!
: به خاطر برادر تو نیست که دارم همچین کاری رو انجام می دی. واسه خاطر خود بهار می خوام جلوی این اعدام گرفته بشه!
برادر سهیل ناباور کمی عقب رفت و زل زد به صورتم. درموندگی رو می شد تو چهره اش دید. می تونستم درک کنم چقدر سخته که منتظر باشی هر آن خبر فوت برادر جوونت رو برات بیارن! دست گذاشتم روی بازوش و گفتم: ببین من هیچ قولی بهت نمی دم. نمی خوام خیال کنی قراره کاری از پیش ببرم و پس فردا اگه برادرت طوریش شد بیای خر منو بگیری و طلبکار باشی! اما سعیمو می کنم.
یهو دلا شد و دستمو گرفت و سعی کرد ببوسه. دستمو به زور پس کشیدم و گفتم: زشته پسر خوب! این کارا واسه چیه؟!
اشک توی چشماش حلقه زد و گفت: اگه سهیل نجات پیدا کنه یه عمر غلامی تو و خونواده اتو می کنم! اگه بتونی اون دختره رو راضی کنی که بذاره مادرش رضایت بده من و خونواده ام یه عمر مدیونت می شیم!
همون جوری که می رفتم سمت در گفتم: اون دختره اسم داره! خانم فروتن! در ضمن اگه این اتفاق بیافته و برادرت از اعدام خلاص شه، اون موقع من ازت یه خواسته ای دارم و ترجیح می دم به جای غلامی واسه خونواده ام اون کار رو برام انجام بدی.
صداشو شنیدم که گفت: چی ؟! بگو! هر کاری بگی انجام می دم! هر چی باشه قبول می کنم!
-به وقتش بهت می گم.
کلید انداختم و در رو باز کردم و اومدم برم تو که گفت: مادرمو می فرستم دوباره دم در خونه اشون. می فرستمش که این بار به جای مادره بیافته به پای دختره! به پای خانم فروتن!
برگشتم سمتش و گفتم: خوبه. فقط اینو یادت باشه با تهدید و زور و اجبار کسی چیزی رو نمی بخشه!
رفتم تو و در رو بستم و تکیه دادم به در و یه نفس راحت کشیدم! لحظه ی اولی که جلوم ظاهر شده بود و وقتی فهمیده بودم برادر سهیله واقعاً ترس ورم داشته بود! اومدم برم سمت ساختمون که چند تا ضربه ی آروم خورد به در. برگشتم و وقتی در رو باز کردم دیدم ونداد پشت در ایستاده! با یه ابروی بالا انداخته و یه نگاه سوالی و مشکوک!
سلام کردم و گفتم: تشریف نمی یارین تو؟!
-این کی بود؟!
:کی کی بود؟!
-همین پسره! چطور اولش داشتین به پر و پای هم می پیچیدین و آخرش عین این فیلم هندیا داشت به دست و پات می افتاد؟!
رفتم سمت ساختمون و در همون حال گفتم: این یه رازه!
- می کشمت اگه این رازاتو با من در میون نذاری! اولش باید بگی امروز کجا بودی! بعدش هم باید بگی این پسره که اول دشمنت بود و بعد شد هوادارت کی بوده!
:بیا تو اگه از فضولی نمردی واسه ات می گم!
با هم که وارد شدیم ونداد بلند سلام کرد و وقتی دید کسی توی هال نیست گفت: یکی ما رو تحویل بگیره!
مامان از تو اتاقشون اومد بیرون و با دیدنمون اخمی به پیشونی انداخت و به من گفت: نباید بگی کجا می ری؟! نباید موبایلتو جواب بدی؟! نمی گی من از نگرونی پس می افتم؟!
پالتومو که آویزون می کردم گفتم:رفته بودم سر خاک آقاجون!
مامان برای لحظه ای سکوت کرد. برگشتم سمتش و دیدم مات شده بهم! پرسیدم: چیه؟!
-واقعاً؟!
:آره!
- خیلی خوبه! خیلی خوشحالم که اینو می شنوم! ولی ای کاش به من می گفتی! یا لااقل به این ...
مامان اومد به ونداد اشاره کنه که انگار یهو چیزی رو به خاطر آورد و براق شد به ونداد که: تو اینجا چی کار می کنی؟!
:عمه اومدم مهمونی!
-من عمه ی تو نیستم!اصلاً دیگه برادرزاده ندارم!
ونداد سعی کرد قیافه اشو مظلوم کنه و در همون حال گفت: عمه بگم غلط کردم امکانش هست منو ببخشین؟!
مامان با اخم رفت سمت آشپزخونه و در همون حال گفت: اسم منو نیار! اونقدر از دستت ناراحتم که با این مظلوم نمایی ها نمی تونی دلمو به رحم بیاری!
ونداد هم دنبالش راه افتاد و گفت: مظلوم نمایی که جواب نمی ده! غلط کردم هم که جواب نمی ده! برم تو دستشویی خودمو سیر کنم چی؟! از سر تقصیراتم می گذرین؟!
مامان با اخم برگشت سمتش و گفت: بی ادب نباش ونداد!
ونداد دستاشو به نشونه تسلیم آورد بالا و گفت: چشم! به شرطی که شما هم اینقدر کینه ای نباشین!
مامان یه چشم غره بهش رفت و گفت: برو بیرون از آشپزخونه! اصلاً برو خونه ی خودتون! چند روز ترجیح می دم هیچ کدومتونو نبینم!
ونداد همون جوری که از آشپزخونه می اومد بیرون گفت: یعنی بعد چند روز اگه بیایم دست بوس مورد عفو قرار می گیریم؟!
مامان هم خیلی جدی و همون جوری که با کفگیر غذای روی گاز رو هم می زد گفت: حالا تا چند روز دیگه! الآن خیلی ناراحتم! خیلی عصبانیم!
ونداد یه قدم دیگه هم فاصله گرفت و گفت: بالاخره چی کار کنیم؟! دو سه روز دیگه بیایم بخشیده می شیم؟!
مامان برگشت نگاهش کرد و چیزی نگفت. ونداد عقب عقبی اومد سمت من و در همون حال گفت: پس عمه جونم ناهارو بکش، وقتی خوردم برم که چند روز دیگه بیام و بیافتم به دست و پاتون! فقط وقت و زمان دقیقش رو اعلام کنین که قمر در عقرب نباشه، باز جن ورتون داره و ما رو مورد عفو عمومی قرار ندین!
مامان با همون کفگیر تو دستش اومد سمت ونداد و ونداد هم دویید پشت من پناه گرفت و گفت: خب بابا مگه من دیشب چی گفتم که بهتون برخورد؟! واقعیت تلخه دیگه! عین باسن خیار! عین اخلاق سگ آبان! عین ...
برگشتم سمتش و چشم غره ای بهش رفتم که گفت: وای مادر و پسر چشماتون مشکل داره ها! دقت کردم از وقتی اومدم نگاه عمه هم همین ریختیه!
بازوشو گرفتم و کشیدمش سمت اتاقم و در همون حال گفتم: کم چرت بگو! بیا ببینم چه گندی زدی که مامان اینقدر از دستت شاکیه!
ونداد که همراهم کشیده می شد گفت:نگو گند زدی! باید بگی گند زدین! خونوادگی در یه توطئه ی دسته جمعی گند زدیم!
هولش دادم توی اتاق و خودم هم رفتم تو، در رو بستم و گفتم: چی کار کردین؟!
نشست روی صندلی چرخون و گفت: هیچی بابا یه مقدار از خصوصیات اخلاقی پسر دوردونه اش رو واسه اش یادآوری کردیم بهش بر خورده!
-خصوصیات اخلاقی من؟!
:تو پسر دوردونه ی مامانتی؟! از کی تا حالا؟!
-آرمان؟!
:مامانت پسر دیگه ای داره و ما خبر نداریم؟! از کی تا حالا؟!
-خفه شو ونداد! درست حرف بزن ببینم چی شده؟!
:هیچی بابا قشون کشی کرد اومد خونه ی ما با توپ پر! افتاد سر ویدا گیس و گیس کشی که چرا اومدی خونه ی ما و چرا دو تا پسرامو بدبخت کردی و چرا...
-مامانم ویدا رو زد؟!
:با نگاه غضبناک و زبون برّاش! البته اگه جاش بود حتماً دست نوازشی هم رو سرش می کشید!اگه من و بابا جلوشو نگرفته بودیم!
-تو هم وسط دعوا شروع کردی به نرخ تعیین کردن! آره؟!
:وسط وسطش نبود! سعی کردم اول یه خرده سکوت پیشه کنم! بعد دیدم نمی شه و عمه همه رو به توپ بسته حتی من بدبخت بی تقصیر رو! خب صدام در اومد! حرف حق نزن سرتو می برم! مامان جناب هم آتیشی شد یه دونه خوابوند زیر گوش بنده که هنوز جای دستش رو صورتمه!
چشمام داشت از حدقه در می اومد! امکان نداشت مامانم دست روی ونداد بلند کرده باشه! بیشتر از جونش اونو دوست داشت. عزیزکرده اش بود!ونداد تعجب من رو که دید گفت: ایناهاش! بیا ببین! با کلی کرم و پنکک تونستم رد دستشو کمرنگ کنم!
-داری جدی می گی؟!
:استفاده از کرم و پنکک رو؟!
-چرت نگو ونداد! واقعاً مامانم خوابونده زیر گوشت؟!
:حاج طاهر جلوشو نگرفته بود با دندوناش جرمم می داد!
-چی گفتی مگه بهش؟!
:هیچی بابا یه خرده در مورد نحوه ی صحیح تربیت و اهمالی که توی تربیت شما کرده براش توضیح دادم!
-غلط کردی! خودت خیلی آدمی؟!
:آدم نیستم اما ادعای آدم بودن هم ندارم! آرمان یه گهی خورده، حالا داره چوبشو می خوره! خواهر منم هر چقدر مقصر حالا تا آخر عمر داره تقاص پس می ده! در اینکه حق نداشته بیاد سراغ تو با عمه هم عقیده ام! اما در مورد آرمان فکر نمی کنم انگشت اتهام فقط به سمت ویدا باشه!
نشستم لبه ی تخت و سرمو گرفتم بین دستام. ونداد بعد یه خرده سکوت گفت:حالا تو نمی خواد خودتو ناراحت کنی. یه چیزیه بین من و عمه ام! با هم حلش می کنیم!
سرمو بلند کردم و زل زدم به صورتش. راست می گفت جای انگشتای مامان کاملاً روی صورتش مشهود بود! نگاهم از صورتش رفت سمت چشماش و دیدم اون هم داره نگاهم می کنه. قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه گفتم: پس چرا پاشدی اومدی امروز اینجا؟!
یه سیگار در آورد و روشن کرد و گفت: چون مثل تو کینه ای نیستم! مادره! حق داره نگرون بچه هاش باشه! ضمن اینکه عمه امه و عین جونم دوستش دارم و دلم نمی خواد ناراحتیشو ببینم! یه چهار تا غلط کردم و چیز خوردم که بهش بگم آروم می شه و تو این شرایط کم تر حرص می خوره! حالا تو بگو ببینم کدوم گوری بودی صبح تا حالا؟!
-بهشت زهرا بودم!
:چرت نگو!
-به جون تو! با بهار رفته بودیم سر خاک برادرش و از اون ور هم رفتیم سر خاک آقاجون!
:آهان! اینو بگو! یه قرار ملاقات عاشقونه داشتین پس!
-آره در جوار ارواح! چقدر هم عاشقونه بود!
:خب خره کدوم آدم عاقلی دست دوست دخترش رو می گیره می برتش سر خاک!
-بهار دوست دختر من نیست!
:دوستش که داری!
- خودش پیشنهاد کرد!
:اون گفته باشه تو باید بگی بریم؟! دختره بنده ی خدا لابد دنبال یه بهونه بوده واسه دیدنت! توی احمق باید مخالفت می کردی و می گفتی؛ نه عزیزم بهتره که به جای بهشت زهرا بریم یه گوشه بشینیم و یه چیزی کوفت کنیم و همو ببینیم!
-اونوقت نمی گفت چرا؟! همین جوریش هم ازم فراریه!
:خب در جوابش می گفتی آخه می ترسم اونجا ارواح گوش وایسن و حرفامونو بشنون!
-چرت نگو ونداد! حرفای عاشقونه نمی زدیم که بترسیم کسی صدامونو بشنوه! حالا البته هفته ی دیگه می خوایم بریم کوه!
:چشمم روشن! این بود فاصله گرفتنت ازش؟! این جوری می خواستی به خودت و اون فرصت بدی؟!
-فرصت دادم دیگه!
:یه هفته؟!
-یه روز هم زیاده واسه اطمینان پیدا کردن از حسی که توی وجود آدمه! حالا هم که نرفتم خواستگاریش! بیشتر حرفامون حول و حوش اعدام سهیل گذشت!
:به به! چقدر رمانتیک! رابطه ای که از یه اعدام شروع بشه خدا آخر و عاقبتشو به خیر کنه! اونی که دم در داشت دستتو ماچ می کرد کی بود؟!
-نشسته بودی تو ماشین زاق سیاه منو چوب می زدی؟!
:همین که یارو اومد طرفت منم رسیدم و دیدم دارین با هم گلاویز می شین ترجیح دادم پیاده نشم و به خاطر تو دو تا مشت و لگد نخورم!
-دستت واقعاً درد نکنه! با وجود رفیقی مثل تو نیازی به دشمن ندارم!
ونداد از جاش پاشد. گوشه ی پنجره رو باز کرد و گفت: حالا کی بود؟!
-برادر سهیل!
نگاه متعجب و ترس خورده ی ونداد اونقدر آنی به سمتم برگشت که خودم یه لحظه هول کردم! وقتی تونستم به خودم مسلط بشم پرسیدم: چیه خب؟!
-اومده سراغت و تهدیدت کرده آره؟!
:نه!
-چرند نگو!
:اولش آره ولی بعدش نه!
-چی گفتی که افتاده بود به دست و پات؟! آبان نکنه وعده ای بهش داده باشی؟!
:فقط گفتم دارم سعی می کنم بهار رو راضی به رضایت کنم!
-می کشمت آبان! یعنی خونت حلاله! یعنی اگه منم نکشمت اون خاندان تیکه تیکه ات می کنن!
:واسه چی؟! چون سعی کردم پسر جوونشونو از اعدام شدن نجات بدم؟!
-چون موفق نشدی همچین غلطی بکنی و اونا تو رو مقصر این اعدام می دونن!
:بهش گفتم که امید واهی پیدا نکنه و من هیچ قولی بهش نمی دم!
-بدبخت تو الآن حکم ریسمون پوسیده رو داری براشون! بهت چنگ انداختن چون طناب محکم دیگه ای نیست! پاره بشی و پرت بشن از چشم تو می بینن!
:اینقدر بدبین نباش!
- به چی باید خوش بین باشم آبان؟! چرا فکر کردی بهار برادر خودشو ول می کنه و تو رو می چسبه؟!
:به همون دلیلی که آرمان منو ول کرد و ویدا رو چسبید!
یهو ونداد ساکت شد! از حرفم جا خورد انگار! بلند شدم و رفتم سمت کمد لباسام و گفتم: اگه قرار باشه منو انتخاب کنه از خیر اعدام سهیل می گذره! محتاج محبت دیدنه! منم پرم از محبتی که دوست دارم خرجش کنم! با این مهر نمی ذارم طناب دار بشینه دور گردن سهیل! نه به خاطر اینکه سهیل کس و کارم باشه! واسه خاطر همون حرفی که زدی! واسه خاطر اینکه رابطه ای که شروعش با اعدام یه جوون باشه پایان خوشی نداره مطمئناً! جلوی این اتفاقو می گیرم که آخر قصه عوض بشه! حالا برو یه خرده واسه مامان عوعو کن و دم تکون بده تا من لباسامو عوض کنم و بیام!
ونداد سیگارش رو خاموش و ته سیگار رو پرت کرد بیرون و گفت: نگرونتم آبان! بیشتر از همه هم یه چیز نگرونم می کنه! اینکه باز هم قصه تکرار بشه! باز هم از چیزی با خبر باشم که سکوت کردنم در موردش تو رو به دردسر بندازه! می ترسم یه وقتی بشه که تو سر خودم بزنم چرا از این قضایا با حاج طاهر یا عمه حرفی نزدم! می ترسم سرتو به باد بدی آبان!
لبخندی بهش زدم و گفتم:نگرون نباش! اگه لازم باشه جریانو با بابا در میون می ذارم! البته قبلش باید نسبت به احساس بهار مطمئن بشم!
ونداد سری به علامت ندونستن تکون داد و از اتاق رفت بیرون. همون جوری که داشتم لباس راحتی می پوشیدم صداشو می شنیدم که سر به سر مامان می ذاشت! می دونستم خیلی راحت مامانو نرم می کنه! با محبت می شد خیلی چیزا رو به دست آورد! محبت می تونست خیلی وقتا معجزه کنه!

وقتی رفتم تو هال ونداد و مامان توی آشپزخونه نشسته بودن و مامان داشت سالاد درست می کرد و ونداد هم داشت خیار می خورد! لبخندی زدم و پرسیدم: امن و امانه همه چی؟!
ونداد چشمکی بهم زد و بلند گفت: آره بیا! آتیش بسه!
مامان یه چشم غره بهش رفت و ونداد گفت:ببین ببین! همین نگاه رو می گم! یه وقتایی این تیکه توی آبان هم ظاهر می شه!
رفتم آروم زدم پس گردنش و گفتم: کمتر حرف بزن! این دفعه مورد غضب قرار بگیری با همون چاقو سرتو بیخ تا بیخ می بره ها! بعد کنارش نشستم پشت میز و به مامان گفتم: مامان واقعاً موندم چه جوری دلت اومد اونقدر محکم بزنی زیر گوش این عزیزکرده ات!
مامان آروم سرشو از تو ظرف سالاد بالا آورد زل زد به صورت خندون ونداد و بعد دوباره سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت. ونداد با همون لبخند نگاهی به من انداخت و گفت: عمه به خدا اگه از همون بچگی همین ریختی دو تا تو سر این بچه هاتون زده بودین الآن هر کدوم سر خونه و زندگیشون بودن!
مامان چپ چپ نگاهش کرد و گفت:نکه تو خودت الان سر خونه و زندگیت هستی!
ونداد از جاش پاشد و به من گفت: چایی می خوری؟
سری به علامت مثبت تکون دادم. همون جوری که از توی کابینت لیوان بر می داشت گفت: یکی باید کلاً می زد تو سر ما همبازی های دوران بچگی! باید از نو تربیتمون می کرد! باید از نو زندگیمونو می نوشت!
مامان سرشو بلند کرد و اول نگاهی به من و بعد به ونداد که داشت چایی می ریخت انداخت و گفت: هنوز هم دیر نیست! مخصوصاً واسه شما دو تا!
ونداد چایی ها رو گذاشت روی میز و نشست سر جاش و گفت:واسه چی دیر نیست؟! تو سری خوردن ما؟!
چاییمو برداشتم و از جام پاشدم و گفتم: اون که واقعاً واسه تو دیر نیست!
اومدم توی هال و چاییم رو گذاشتم روی میز و دراز کشیدم روی کاناپه و تلویزیون رو روشن کردم. تو فکر حرفای بهار بودم که خوابم برد. بعد ناهار هم ونداد رفت و منم سرم به یه ترجمه گرم شد. وقتی داشتم می خوابیدم خبر نداشتم که قراره یه بحث و جدل جدید توی خونه به پا بشه!
***
شنبه، خسته و کوفته از سر کار رسیدم خونه. ساعت 9 شب بود. کلید انداختم و تا مسیر حیاط رو طی کنم تو این فکر بودم که شام رو خورده و نخورده برم بگیرم بخوابم. از در که رفتم تو دیدم مامان، بابا و ونداد نشستن تو هال روی مبلا. حسی بهم گفت که شرایط خونه نرمال نیست! سلام که کردم سرها برگشت سمتم و نگاهم که به ونداد افتاد دیدم آروم گوشه ی لبش رو گزید و سری به دو طرف تکون داد! اخمی نشست روی صورتم و از مامان پرسیدم: طوری شده؟!
به جای مامان بابا گفت: بیا بشین کارت دارم!
تحکم صداش گرچه زیاد نبود اما نشونه ی نارضایتیش بود و این رو از چهره اش هم کاملاً می شد تشخیص داد. کیفم رو گذاشتم روی اپن و پالتوم رو در آوردم و انداختم روی صندلی میز ناهارخوری و رفتم نشستم روبروی بابا و پرسیدم: می تونم بپرسم چی شده که این جوری نشستین دور هم؟!
قبل از اینکه بابا حرفی بزنه مامان با لحن دلخور و ناراحتی گفت: آبان این ماجرای جدید چیه که راه انداختی؟! واقعاً نباید یه آب خوش از گلوی ما پایین بره؟!
متعجب زل زدم به صورتش و پرسیدم: من باعثم که آب خوش از گلوتون پایین نره؟!
این بار بابا گفت: جریان این پسره چیه آبان؟!
-کدوم پسره؟!
:همین پسره که محکوم به اعدامه!
بهت زده و خیلی سریع به خیال اینکه ونداد دهن باز کرده برگشتم سمتش!
قبل از اینکه چیزی بگه مامان گفت: وندادو اون جوری نگاه نکن! مادر پسره عصری اومده بود اینجا! آبان داری چی کار می کنی؟! این بساط جدیدته؟!
با تعجب پرسیدم: مادر سهیل؟!
بابا عصبی پاشو انداخت روی پاش و سیگاری روشن کرد و گفت: مادر همون پسری که محکوم به قتل برادرخانومشه و تو نمی دونم به چه دلیلی بهشون وعده دادی که مانع اعدامش بشی!
از جام پاشدم و گفتم: وعده ای ندادم! فقط گفتم سعیمو می کنم!
بابا یهو با تحکم گفت: بشین آبان!
برگشتم سمتش. اشاره ای به مبل کرد و گفت: بشین باید حرف بزنیم! باید سر این قضیه به نتیجه برسیم تا شرایطو بدتر از این نکردی!
بی حوصله دوباره نشستم و گفتم: چه بد و بدتری بابا؟! قرار نیست اتفاق بدی بیافته!
-تو از کجا می دونی؟! رو چه اساسی خیال می کنی رضایت اون خونواده رو می تونی بگیری؟!
:حتی این خیال رو هم نمی کنم! فقط دارم سعی می کنم!
-اگه نشه چی؟! می دونی این مادره چقدر امیدوار بود؟! واسه چی بهش امید واهی دادی؟!
:من؟! من حتی تا حالا ندیدمش! پسرش جوگیر شده رفته امیدوارش کرده!
مامان یهو توپید: به پسره لابد وعده دادی که می خوای دادششو نجات بدی! والا این همه آدم توی این شهر! چه جوری انگشت گذاشته رو تو؟! آبان به قرآن اگه پاتو از این قضیه نکشی کنار ...
- پای من وسط این ماجرا نیست! شما بی خودی بزرگش کردین! خواهر مقتول می شه دخترخاله ی صفا. یعنی خود مقتول پسرخاله ی صفا بوده خدا بیامرز! خاله ی صفا هم به عنوان ولی دم بدش نمی یاد رضایت بده اما دخترش مصره به اعدام! یه وقتایی می یاد کافه پیش صفا. یه وقتایی که با هم حرف می زدیم، به این نتیجه رسیدم که شاید بشه راضیش کرد که از اعدام بگذره! فقط همین! به برادر سهیل هم گفتم که امیدوار نباشه! گفتم که ممکنه کاری از پیش نبرم! حالا مادر بنده ی خدا یه کورسوی امیدی دیده، اومده سمتش!
مامان با عصبانیت از جاش پاشد و گفت: کورسوی امید؟! اون مادری که من دیدم تو رو از چلچراغ کاخ سعدآباد هم بزرگتر می دید! واقعاً چی با خودت فکر کردی؟! که دو تا جمله به دختره بگی از خیر خون داداشش بگذره؟! تو بودی می گذشتی؟! یکی آفاق یا آتنا رو می زد می کشت، حاضر بودی ببخشی؟!
از جام پاشدم و گفتم:منی که الآن اینجا روبروتون وایسادم یه بار آزمایشمو پس دادم! یادتون که نرفته ؟! در مقابل کاری که آرمان باهام کرد می تونستم بکشمش! خیلیای دیگه اگه بودن این کارو می کردن! اما من گذشتم! نشستم و نگاه کردم که دست عشقمو بگیره و بره! غیرت بی چاره ام کرد اما وایسادم و نگاه کردم که دست تو دست هم واسه محرم شدن رفتن تو اون محضر! من اگه گذشت نداشتم همون روزی که ویدا اومد بهم گفت آرمان بهش دست درازی کرده می زدم می کشتمش نه اینکه یه ماه تموم از ترس از دست دادن ویدا سکوت کنم و بریزم تو خودم! پس به من نگین که گذشت کردن خیلی سخته! الآن هم نمی فهمم دلیل این بحث چیه؟! نه قولی داده شده، نه سندی رد و بدل شده! فقط یه جمله! به برادر سهیل گفتم دارم سعی می کنم بهار رو راضی کنم از خیر این اعدام بگذره همین!
اومدم برم سمت در که صدای بابا میخکوبم کرد: دختره رو می خوای؟!
ناباور برگشتم سمتش و ناخودآگاه نگاهم افتاد به ونداد که در طول بحث با اخم و ساکت تکیه داده بود به پشتی مبل. اون هم با شنیدن این جمله متعجب صاف نشست و اومد چیزی بگه که رومو کردم سمت بابا و گفتم: چه ربطی داره؟! گفتم که دخترخاله ی صفاست. گاهی وقتا می یاد کافه و گاهی وقتا با هم بحث می کنیم!
-پس یعنی هیچ علاقه ای، احساسی یا نگاه خاصی بهش نداری!
:نه!
-پس فردا نمی یای بگی زن طلاق گرفته ی یه قاتل رو برام خواستگاری کنین، می یای؟!
دوباره نگاهم رفت روی نگاه نگرون ونداد و باز برگشت سمت بابا و گفتم: منم یه بار طلاق گرفتم اینو که یادتون نرفته؟! منم کسی رو طلاق دادم که جرمش از قتل بیشتر نبوده کمتر هم نبوده! پس این چیزا دلیل بر بد بودن نیست!
بابا از جاش پاشد و اومد روبروم وایساد و گفت: آبان هر چی تو حاشیه زندگی کردیم دیگه بسه! حالا این خونواده آرامش می خواد! نمی خوام هنوز یه جریان تموم نشده یکی دیگه شروع بشه! نمی خوام پای آدمای پرحاشیه ی دیگه ای به زندگیمون باز بشه! می خوام از این به بعد پسرای حاج طاهر وزیری آسه برن و آسه بیان! نمی خوام باز بشیم نقل دهن مردم! می فهمی آبان؟! نه نصیحتت می کنم! نه می گم که پاتو از این قضیه بکش کنار! فقط دارم بهت اخطار می دم که نه من، نه مادرت، نه آفاق و آتنا و بقیه هیچ کدوم تحمل یه جار و جنجال جدید رو نداریم! پس لطف کن و چشماتو وا کن و ببین که کجا داری قدم می ذاری! ببین که روی چه طناب باریکی داری راه می ری! به اندازه ی کافی گنجایشمون پر هست! خودت که داری می بینی! پس لطف کن و پای این جور آدما رو به زندگیمون وا نکن!
رفتم سمت اتاقم و قبل از اینکه برم تو برگشتم سمت بابا و گفتم: هر لحظه ای که احساس کردین حضور من، کارام، رفتارام، نشست و برخاستام و خواسته هام باعث صلب آسایش این خونه است، بگین که برم! نیازی به جلسه تشکیل دادن و تهدید و تعیین تکلیف نیست!
رفتم تو اتاق و در رو بستم! خیلی عصبی شده بودم. خستگی و گرسنگی هم بیشتر بهم فشار آورده بود. اما یه چیز این وسط از همه بیشتر آزارم می داد. جمله ای که بابا در مورد بهار به کار برده بود! ته دلم از این حرف خالی شده بود! عملاً بهم فهمونده بود بهار رو با اون پیشینه خونوادگی به عنوان عروسش قبول نمی کنه!
لبه ی تخت نشسته و سرم رو گرفته بودم توی دستام که در باز شد و ونداد اومد تو و بدون اینکه حرفی بزنه نشست روی صندلی کامپیوتر و زل زد به مانیتور خاموش! با همون لباس بیرون دراز کشیدم روی تخت و ساعدم رو گذاشتم روی چشمام. بعد یه خرده سکوت ونداد گفت: الآن از چی ناراحتی دقیقاً آبان؟!
دستمو از روی چشمام برداشتم و زل زدم به سقف و گفتم: از جمله ی بابام در مورد بهار!
چرخید سمتم و پرسید:یعنی از اینکه آرامش خونواده دوباره به هم بخوره اصلاً دل نگرون نیستی؟!
-نه! چون دلیلی وجود نداره! قرار نیست اگه سهیل اعدام بشه بیان یقه ی منو بگیرن!
ونداد دستی به موهاش کشید و گفت: نمی دونم والله! ایشالله که پسره نجات پیدا می کنه و همه چی به خیر و خوشی حل و فصل می شه!
پوزخندی نشست روی لبم و گفتم: خیر و خوشی؟! لب وا کنم و بگم بهار رو می خوام اینا عین دیوار جلوم می ایستن!
-اگه بهار از اعدام سهیل بگذره و اگه تا اون موقع همچنان مصر باشی به ازدواج باهاش، راضی کردن عمه و حاج طاهر با من! فقط دارم می گم بهت اگه از خیر اعدام بگذره!
واسه عوض کردن لباسام پاشدم و گفتم: ولش کن! اصلاً نمی خوام از الآن به چیزایی که اتفاق نیافتاده فکر کنم!
لباسمو عوض کردم و دوباره ولو شدم روی تخت و گفتم: شب می مونی اینجا؟
-نه باید برم. مامانم بفهمه اینجام فاتحه ام خونده است!
:چرا؟
-سر همون دعوا زن داداش و خواهرشوهر با هم قهرن!
: عالیه! همینو کم داشتیم به افتخارات خونوادگیمون اضافه کنیم!
ونداد از جاش پاشد و گفت: پاشو بیا شام سرد شد.
یه نمی خورم گفتم، غلت زدم و پشت کردم بهش و گفتم: داری می ری برقو هم خاموش کن.
ونداد اما بی خیال نشد. پتو رو محکم کشید و گفت: نی نی کوچولو قهر نکن! باید بهشون حق بدی که دلواپس باشن! تازه به تو که حرفی نزدن! بابات همچین زنگ زد به من و احضارم کرد که گفتم؛ یا قمر بنی هاشم، چی شده باشه! پامو هم گذاشتم اینجا عمه همچین مأخذه ام کرد که یه لحظه گمون کردم من قراره جلوی اعدام سهیلو بگیرم!
-به تو واسه چی گیر داد؟!
:می گه هر آتیشی باشه از گور شما دو تا با هم بلند می شه! کلاً عمه معتقده هر وقت یه جا یه گندی می زنی من در جریان هستم، من وظیفه امه جلوتو بگیرم، من باید قبل از اینکه اتفاق بدی بیافته و دیر بشه به عمه راپورت بدم و من موظفم گنداتو جمع کنم!
-اونوقت تو گند بزنی کی باید جمع کنه؟!
:من به طور کل آدم عاقل، دانا، فهیم، توانا، هوشمند، جادار، مطئمن و زیبایی هستم! گند رو فقط تو می زنی!
- حالا وقتی چند تا از اون خرابکاری های مشتت رو واسه ملیکا خانمت تعریف کردم اونوقت یادت می یاد که خودت هم یه وقتایی دست گل به آب می دی!
با این جمله ی من یهو قیافه ی ونداد تو هم شد! تغییر حالتش اونقدر واضح بود که می شد فهمید با آوردن اسم ملیکا به هم ریخته!
رفت سمت در و گفت: مامانت میز شامو چیده. واسه اینکه شر بخوابه الکی هم که شده پاشو بیا سر میز.
پریدم و قبل از اینکه از اتاق بره بیرون مچ دستشو گرفتم و گفتم: وایسا ببینم. چی شده؟!
دستشو از دستم کشید بیرون و گفت: چی، چی شده؟
وایسادم جلوی در اتاق و پرسیدم: ملیکا خوبه؟!
یه آره خوبه ی زیرلبی گفت و منو هول داد عقب و رفت بیرون. مطمئن بودم یه جای کار می لنگه و بهم نگفته. باید به زور از زیر زبونش حرف می کشیدم!
شام تو سکوت خورده شد و جز ونداد که چند تا جمله با من یا با مامان حرف زد، حرف دیگه ای زده نشد. بعد شام هم هر چقدر اصرار کردم ونداد راضی نشد بمونه و رفت. تصمیم گرفتم فردا عصر برم شرکتش و بفهمم چی شده.

بعد کلاسام رفتم کافه ی صفا. بهار نبود اما صفا هم کلی کار داشت و به موقع رسیدم. نشستم سر جاش و وقتی داشت می رفت بیرون گفت: می رم و زود بر می گردم.
سری به علامت باشه تکون دادم و موبایلم رو در آوردم و به بهار اس دادم: سلام. خوبی؟! کم پیدایی! من کافه ام تو چرا نیستی؟!
یه ربع صبر کردم و وقتی دیدم جواب نداد بهش زنگ زدم. با یه صدای گرفته گفت:الو
اخمی نشست روی صورتم و پرسیدم: سلام خوبی؟!

بعد یه مکث کوتاه گفت: نه!
-چرا؟! طوری شده؟!
:اتفاق جدیدی نیافتاده!
- اگه دوست نداری بگی اصرار نمی کنم.
:نه. بحث دوست نداشتن نیست. مامان سهیل اومده بود اینجا!
-خب؟
:کلی التماس و گریه و زاری که پسر منو ببخشین! اعصابمونو ریخت به هم!
-چرا؟! وقتی معتقدی حق پسرشه که اعدام بشه دلیلی نداره ناراحت بشی!
:حق پسرش اعدامه! مادره که گناهی نکرده! زن خوبیه!
-نمی تونی به خوبی اون مادر پسرشو ببخشی؟ یا نه نبخشی! از اعدامش بگذری؟!
بهار سکوت کرد و جوابمو نداد و وقتی گفتم الو گفت: می شه بعداً حرف بزنیم؟! الآن ناراحتم و می ترسم حرفی بزنم که ناراحتت کنه.
-از ناراحتی من ناراحت می شی؟
باز هم جوابم سکوت بود و باز هم من سر حرف رو وا کردم: پول دیه چی شد؟! جور شد؟!
-تقریباً.
:پس باید خوشحال باشی!
-نیستم!
:چرا؟!
-نمی دونم!
:جالبه!
-چی؟!
:وقتی ونداد بهم گفت که ویدا و آرمان از هم جدا شدن، وقتی فهمیدم که خوشبخت نیستن، برعکس اون چیزی که فکر می کردم خوشحال نشدم!
-فکر می کنی دلیلش چیه؟! یه عمر دنبال به دست آوردن یه چیزی هستی و وقتی به یه قدمیش می رسی یا به دستش می یاری می بینی اون چیزی نیست که می خواستی! می بینی اصلاً از رسیدن بهش خوشحال نیستی!
:شاید چون این جور خوشحالیا که از بدبختی و ناراحتی آدمای دیگه به دست می یاد خیلی بادوام نیست! داری پشیمون می شی از اعدام؟!
-نه! حتی اگه اون بالا ببینمش و زجر بکشم، باز هم از اعدامش پشیمون نمی شم! حقمه حتی اگه کابوس اعدامش تا آخر عمر دست از سرم بر نداره!
:داری خودتو تنبیه می کنی اما این راهش نیست! اصلاً دلیلی واسه تنبیه نیست بهار! قبلاً هم بهت گفتم! یه وقتی یه کاری رو انجام می دیم که فکر می کنیم درست ترین کاره! تقصیر ما نیست که غلط از آب در می یاد! ما نباید تاوان سوء استفاده ای رو که دیگرون از اعتمادمون کردن پس بدیم.
-پس قبول داری که سهیل مقصره!
:مگه قبلاً گفته بودم قبول ندارم؟!
-خودت یه بار گفتی که بابک اول چاقو رو کشیده بوده!
:تو اینکه مسبب شروع دعوا سهیل بوده شکی نیست! ضمن اینکه این بابکه که الآن جونشو از دست داده! ولی همه ی اینا دلیل بر این نیست که تو با اعدام عشق سابقت خودتو تنبیه کنی! دارم می گم این درست نیست! این جوری به خودت ضربه می زنی! یه لحظه گوشی.
سفارش یه مشتری رو تحویل گرفتم و پول سفارش یه مشتری دیگه رو هم حساب کردم و دوباره گوشی رو برداشتم و گفتم: هستی؟!
-هستم
:برنامه ی کوه سرجاشه؟
-آره!
:اگه یکی دو نفر دیگه رو هم با خودمون ببریم ایرادی داره؟!
-نه خیلی هم خوبه.
:پس به ونداد هم می گم بیاد.
-عالیه.
:اونجا با هم حسابی می تونیم حرف بزنیم.
- باشه. راستی در مورد تو با مامانم حرف زدم! اما بهش نگفتم که به خاطر سهیله که سعی می کنی بهم نزدیک بشی! نگفتم که وقتتو با من می گذرونی تا جلوی اعدام اونو بگیری!
:چی؟! کی گفته این حرفو؟! واقعاً خیال می کنی به خاطر سهیله که دوست دارم وقتمو با تو بگذرونم؟!
-خب هر وقت که به هم می رسیم تو فقط این موضوع رو پیش می کشی! این چه معنی می تونه داشته باشه؟!
: بهار! از چیز دیگه ای حرف نمی زنم چون خودت یه دیوار کشیدی بینمون! ببین من الآن اینجا نمی تونم باهات حرف بزنم. می رم خونه و بهت زنگ می زنم! باید حتماً در مورد این مسئله با هم صحبت کنیم!
-باشه. منتظر تماست هستم.
:می شه 10 به بعد. بیداری دیگه؟!
-آره.
:نشینی فکر کنی و تصمیم بگیری که جواب زنگم رو ندی ها! بلند می شم نصف شبی می یام دم در خونه اتون!
- باشه بیا ولی اگه مامانم با لنگه کفش افتاد دنبالت من دخالتی نمی کنم!
:اوه اوه! چی گفتی بهش که از همین الآن شمشیرشو از رو بسته واسه ام؟!
-نیازی نیست چیزی بگم! همین که بفهمه یه آدم جدیدی اومده تو زندگیم زنگ خطرش به صدا در می یاد! حالا مفصل واسه ات توضیح می دم. برو دیگه.
:فعلاً
-خدافظ
تماس رو قطع کردم 2 ساعت بعد رو تو فکر و خیال بهار و حرفاش و حرفایی که می خواستم بهش بزنم گذروندم. وقتی صفا اومد و داشتم می رفتم سمت شرکت ونداد امیدوار بودم که حساب و کتاب صفا، با وجود حواس پرتی من به هم بخونه!
رسیدم دم در شرکت و به زور یه جای پارک گیر آوردم و رفتم بالا. در شرکت بسته بود. زنگ رو زدم و بعد یه دیقه ونداد در رو باز کرد. با تعجب زل زد به صورت من و گفت: ترجمه دستت بود؟!
آروم هولش دادم تو و گفتم:نه! مگه قراره هر وقت می یام اینجا واسه ترجمه باشه؟!
ونداد پشت سرم اومد تو و در رو بست و گفت: یه ریزه فکر کن ببین وقتی هم بوده همین جوری واسه احوال پرسی اومده باشی اینجا؟!
همون جوری که به شرکت سوت و کور نگاهی می نداختم گفتم: فکر می کنم نتیجه رو بهت می گم؟! تعطیل کردی؟!
-آره.
:واسه چی؟!
-ترمه و یکی از بچه ها رفتن مرخصی.
:ملیکا خانم چی؟!
-اون نمی یاد.
رفتم جلوی در اتاق ونداد و زل زدم بهش. همون جوری که یه سری برگه رو از روی میزش مرتب می کرد و می ریخت تو کیفش گفت: از اینجا رفته!
یه قدم رفتم توی اتاق و با تعجب پرسیدم: واسه چی؟!
سری به علامت ندونستن تکون داد و گفت: دلایلی که آورد رو اصلاً نفهمیدم که بخوام واسه تو هم توضیح بدم!
-یعنی چی آخه؟! حرفتون شد؟!
:همچین!
- سر چی؟!
ونداد که تا حالا سرش توی کیفش بود نگاهشو دوخت به نگاهم و گفت:بحثمون شد، یه مشت بد و بیراه بار من کرد و رفت!
-بد و بیراه واسه چی؟!
:وقتی فهمید مامان واسه دیدن اون اومده بوده شرکت ناراحت شد! یکی گفت و یکی هم شنید و دعوا بالا گرفت و قهر کرد و جمع کرد و رفت!
متعجب و با اخم زل زدم به صورت ناراحت ونداد و منتظر شدم بیشتر توضیح بده تا بفهمم چی شده اما انگار قصد حرف زدن نداشت! کلاً همین جوری بود! از زیر زبون همه حرف می کشید بیرون خودش که می خواست حرف بزنه باید به زور وادارش می کردی!
رفتم نشستم روی مبل گوشه ی اتاقش و پرسیدم: یعنی چی آخه؟!
ونداد سرشو بلند کرد و یه ابروشو برد بالا و گفت:واضح تر از این توضیح بدم واسه ات؟!
-خب اومدن مامانت برای چی باید اونو ناراحت کنه؟!
:نمی دونم بابا! خیلی دلت می خواد بیشتر بدونی زنگ بزن به خودش!
-شماره اشو ندارم!
ونداد دوباره با اخم سرش رو آورد بالا و زل زد بهم! از جام پاشدم و رفتم سمت میزش و گفتم: خب چیه؟! ندارم دیگه!
ونداد کیفش رو برداشت و گفت: بریم تا من یه بلایی سر تو یا خودم نیاوردم! اعصابم خرده تو هم داری با کفشای پاشنه بلند ننه بزرگت راه می ری رو مخم!
قبل از اینکه از کنارم رد بشه دستش رو گرفتم و گفتم: وایسا ببینم! اومدم اینجا باهات حرف بزنم! جمع کردی کجا داری می ری؟! بشین یه دیقه!
به زور نشوندمش روی مبل و خودم روبروش نشستم و گفتم:از اول تعریف کن ببینم چی شده.
ونداد کلافه شروع کرد با بند کیفش بازی کردن و در همون حال گفت:هیچی بابا. از دهنم در رفت و بهش گفتم مامان که چند روز پیش اومده بود اینجا می خواست تو رو ببینه چون من در موردت با مامانم اینا حرف زدم! بهش بر خورده که مگه عهد عتیقه؟! مگه می خواست بیاد مغازه لباس انتخاب کنه که اومده اینجا منو ببینه؟! تو چرا بهم از قبل نگفتی و اصلاً مگه من انتخاب تو نیستم، مامانت حتماً باید منو تأیید کنه تا پا پیش بذاری؟! از این حرفای خاله زنکی دیگه! از همین حساسیت های زنونه!
-حق داره خب بنده ی خدا! نمی تونستی از قبل بهش بگی که مثلاً مامانم قراره بیاد اینجا باهات آشنا بشه؟! حالا واسه همین بی خیال کارش شده و گذاشته و رفته؟
:نه دیگه! بحثمون شد! کلاً دلمون از هر چی پر بود به روی هم آوردیم و خونه تکونی مغزی کردیم!
-خب تو که دیدی ناراحته جلوی دهنتو می گرفتی که کار به اینجا نکشه!
ونداد یه چشم غره ی اساسی بهم رفت و گفت: وسط دعوا کدو حلوایی نمی دن گاز بزنی! می گم بحثمون شد!
-خب پس بشین حالا اون کدو حلوایی رو گاز بزن و از غم دوریش غصه بخور!
ونداد از جاش پاشد و گفت: غلط کردی! مگه مثل توام که 7 سال به عزای یه عشق بوگندو بشینم! همین فردا می رم یه دختر خوب و خوشگل و با کمالات ورچین می کنم تا اونجای ملیکا بسوزه و پشیمون بشه از اینکه منو ول کرده!
مات موندم به قیافه ی جدیش! واقعاً تو اون لحظه داشتم به ثبات احساسی ونداد شک می کردم! وقتی دید با تعجب خیره شدم بهش آروم با کفشش زد به کفشم و گفت: پاشو بریم می خوام در شرکتو تخته کنم!
از جام پاشدم و پرسیدم: واقعاً می خوای ملیکا رو فراموش کنی؟!
-سعی می کنم!
:مگه مسخره بازیه؟! سر یه چیز به این کوچیکی که نباید رابطه اتون به کل نابود بشه؟!
-نخ همه ی رابطه ها هم به خاطر مسائل بزرگ پاره نمی شه که!
با هم از شرکت رفتیم بیرون و ونداد بعد قفل کردن در، توی راه پله ها گفت: ویدا داره می ره اصفهون! سه شنبه بلیط داره! امیدوارم رفتنش مثل رفتن آرمان نباشه!
-خواهرته ونداد! در موردش اینجوری صحبت نکن!
: چه جوری؟! داره می ره که جمع کنه و بیاد!
-برای همیشه؟!
:آره! بابا ازش خواسته. منم با وجود آیدین زیاد نمی تونم تو اون خونه آسایش داشته باشم و تو فکر جدا شدنم.
-مامانت اینا می دونن؟
:آره
-راضین؟!
:کدوم پدر و مادر ایرونی رو دیدی که از مجردی زندگی کردن بچه هاشون راضی باشن! مامانم الآن باهام قهره! بابام باهام چپ افتاده! ویدا که کلاً آبش با من تو یه جوب نمی ره! بچه اش ازم خجالت می کشه و دوری می کنه و ملیکا هم که وضعش اینه! کلاً دشمن از همه طرف حمله ور شده! موندم تو کدوم جبهه بجنگم و از کدوم ور از خودم دفاع کنم!
-می خوای بری خونه باغ؟!
ونداد یهو وایساد و نگاهی بهم انداخت و گفت:می خوای اونجا رو به من ببخشی؟!
دستمو گذاشتم پشتش و آروم هولش دادم سمت پله ها و گفتم: اونجا مال من نیست که بخوام بذل و بخشش کنم!
-پس مال کیه؟! سندش که به نام تو خورده! بیا ببخش به من، همین فردا بریم محضر به نامم بزنیمش، بعد من می دونم و اون زمین بی آب و علف!
:خیلی هم بی آب و علف نیست! ولی اگه دوست داری باشه! فردا صبح قرار بذار با هم بریم محضر!
ونداد یه خرده سکوت کرد و گفت:ماشین هم ندارم! باز هم خرابه!
-ای بابا! تو که از همه طرف بد آوردی که!
:می گم دیگه! کلاً رو دور شانسم این روزا! ولی فکر بدی نیست ها! یه مدت برم خونه باغ تا بتونم یه خونه پیدا کنم واسه خودم! باید یه خرده سرم هوا بخوره تا بتونم درست و حسابی فکر کنم و تصمیم بگیرم.
-در مورد ملیکا؟!
:در مورد انتخاب یه دختر خوب و خوشگل و ...
زدم محکم تو بازوش و گفتم: چرت نگو! دیدم تو اتاقم چه جوری وقتی اسمشو آوردم رنگ به رنگ شدی و به هم ریختی!
-حالا وقتی یه دختر خوب و خوشگل و ناز و خانم و با کمالات رو کنارم دیدی باور می کنی که چرت نمی گم!
:خواهیم دید! ماشینو یه خرده پایین تر پارک کردم. اصلاً جا نبود.
- یعنی تو می خوای منو تا خونه باغ برسونی؟!
:مگه همین امشب می خوای بری اونجا؟!
-آره دیگه!
:لباس چی؟! وسیله نداری که!
-وسیله نمی خوام! یه لباس راحتی لازمه که می ریم خونه شما دو دست بر می داریم!
:دو دست واسه چی؟!
-من تنهایی که نمی رم اونجا! می ترسم خب! باغ به اون گندگی! تازه روح آرمان هم تو خونه است!
:خفه شو! مگه آرمان مرده؟!
-نه ولی اونقدر انگیزه داره واسه خفه کردن تو که ازش بعید نیست توی خواب روحشو برای کشتنت بفرسته!
:می ریم خونه ما واسه ات لباس ور می دارم و می رسونمت خونه باغ و خودم بر می گردم خونه. مامان خیلی خوشحال نمی شه از اینکه برم بچپم تو اون باغ!
-تو هم وقتی بری خونه خیلی خوشحال نمی شی که راضی نشدی با من بیای باغ!
وایسادم و برگشتم سمتش و زل زدم بهش! اما اون بدون توجه به من چند قدم دیگه رفت و وقتی دید من همپاش نمی رم، ایستاد و برگشت سمتم و پرسید: چیه؟! پشیمون شدی از رسوندنم؟!
رفتم سمتش و پرسیدم: واسه چی از رفتنم به خونه خوشحال نمی شم؟!
همون جوری که به راهش ادامه می داد خیلی خونسرد گفت: چون آرمان مرخص شده و خونه اتونه! عمه محول کرده بود بهم که بیام و آماده ات کنم و بهت خبر بدم! واسه همین شرکتو زود تعطیل کرده بودم که بیام کافه! تو این بی ماشینی سر این قضیه شانس آوردم که خودت از راه رسیدی! مقدمه هم که دیدی دیگه کلی واسه ات چیدم و آماده ات کردم! رفتی خونه طوری رفتار نکنی که عمه خیال کنه یهویی بهت گفتم ها! کلی سفارش کرد که بعد مقدمه چینی بهت بگم!
-جریان دعوات با ملیکا چی؟!
:اون ربطی به مقدمه و آرمان و باغ این چیزا نداشت!
نشستیم توی ماشین. اونقدر از شنیدن خبر برگشت آرمان دچار دوگانگی شده بودم که تو وجودم جنگ بود. قبل از اینکه ماشینو روشن کنم یه سیگار در آوردم و روشن کردم و پاکت رو انداختم روی داشپورت!
ونداد کمربندش رو بست و گفت: راه بیافت! توی ماشینت از بیرون سردتره!
پک محکمی به سیگار زدم و گفتم:یه حس خیلی بدی دارم!
کامل برگشت سمتم و گفت: منم همین!
-نمی دونم چرا!
خیلی جدی گفت: من می دونم چرا! چون خیلی سرده! چون مغزت باید فرمون بده که روشن کنی و راه بیافتیم اما تو عین بوق نشستی و زل زدی به روبرو!
برگشتم سمتش و گفتم:اونقدری خوب شده که مرخصش کردن؟!
-من ندیدمش اما انگار حالش بهتره. یه چیز دیگه. مامانت جریان اون روز تو زیرزمین رو فهمیده! می دونه آرمان می خواسته یه بلایی سر خودش بیاره. واسه همین هم با اصرار برده اتش خونه اتون! خیلی هم بهم ریخته است! گفتم که حواست باشه پر به پرش ندی! الآن هم روشن کن بریم خونه اتون یه چند دست لباس ور دار و قهر کردن و تنهایی منو بهونه می کنیم و می ریم باغ! فقط یادت باشه جلوی آرمان از رفتنمون به خونه باغ حرفی نزنی که باز راه بیافته بیاد اونجا سراغت!
استارت زدم و دنده رو که جا گذاشتم ونداد سیگار رو از لای انگشتم در آورد و گفت: سیگار کشیدن پشت رل جریمه داره! هی می ری به این بچه های بدبخت بی زبون، زبون بیگانه رو درس می دی و شندرغاز می گیری، هی می خوای بریزی تو جیب راهنمایی و رانندگی!
اونقدر گیج شده بودم که چند باری نزدیک بود تصادف کنیم! دم در خونه که رسیدیم ونداد هم همراهم پیاده شد و قبل از اینکه در رو باز کنم زنگ رو زد و بعد رو کرد به من و گفت: آبان رفتی تو هم کری و هم کور! باز نشه مثل اون روز! باز تا آرمان یه چیزی گفت نپری بهش! نشنیده بگیر و زودی وسیله هاتو جمع کن که بریم!
در باز شد و وقتی رفتیم تو حیاط گفتم: هنوز قصد ندارم بیام باهات خونه باغ! دلیلی نمی بینم که بخوام از این خونه فرار کنم!
ونداد بازومو گرفت و کشید سمت خودش و با جدیت گفت: خر نشو آبان! دو تاییتون تو این خونه دووم نمی یارین! یا تو باید بری یا اون! اون که فعلاً معلوم الحاله! تو که ناقص العقل نیستی باید به فکر باشی!
-اون هم فکر نمی کنم خیلی عقلش ناقص باشه!
:ولی اونقدر به هم ریخته هست که نتونه از لحاظ احساسی درست رفتار کنه! بمونی اینجا می شه جنگ اعصاب واسه خودت و بقیه!
-برم از این خونه هم نسبت به خودم عذاب وجدان می گیرم! من گناهی نکردم که بخوام تبعید بشم!
:چرت نگو آبان! تبعید چیه؟! می ریم یه مدت تا آرمان حالش خوب بشه و برگرده سر زندگیش!
-کدوم زندگی منظورته؟! زندگی با خواهرت و بچه اش؟!
:زندگی خودش!
سری به تأسف تکون دادم و راه افتادم سمت ساختمون. وقتی داشتم کفشامو در می آوردم می تونستم بابا و مامان و آتنا رو ببینم که روی مبل نشستن و دارن حرف می زنن! تو اون لحظه اونقدر ناراحت بودم که ترجیح می دادم با هیچکدومشون روبرو نشم! از اون شرایط اجباری اونقدر در عذاب بودم که دلم می خواست برم توی اتاقم، در رو قفل کنم و تا ابد بیرون نیام!
در رو که باز کردم سرها به سمتم برگشت. ونداد هم پشت سرم اومد تو و سلام کرد. یه سلام زیرلبی گفتم و رفتم سمت اتاقم و صبر نکردم که ونداد هم بیاد و در رو بستم و گیج و مبهوت و گنگ وایسادم وسط اتاق!

دلا شده بودم زیر تخت و داشتم یه ساک رو می کشیدم بیرون تا وسیله هامو جمع کنم که صدای باز و بسته شدن در اومد. بی توجه به کارم ادامه دادم. ساک رو در آوردم و رفتم سمت کشوی لباسام و کشیدمش بیرون. داشتم لباسام رو جمع می کردم که صدای بابا رو شنیدم: جایی می ری؟!
بدون اینکه برگردم سمتش زیرلب گفتم: می رم خونه باغ!
اومد کنارم وایساد و گفت: واسه چی؟!
برگشتم زل زدم به چشماش و گفتم: شما نمی دونین؟!
ساک رو از زیر دستم برداشت و گذاشت یه گوشه و بازومو کشید سمت تخت و گفت: بشین با هم حرف بزنیم!
دلا شدم و ساک رو برداشتم و گفتم:حرفی هم مونده؟!
-آبان!
: چیه بابا؟! نکنه بازم از من توقع سکوت و تحمل دارین؟!
:خودت داری یکی دیگه رو وادار می کنی که قاتل برادرش رو ببخشه اونوقت تو بخشیدن برادر خودت موندی؟!
-رفتنم ربطی به بخشیدن و نبخشیدن نداره!
:پس به چی ربط داره؟! مگه نه اینکه چون نمی تونی بودنشو اینجا تحمل کنی داری می ری؟!
-چون می دونم نمی تونه بودنمو تحمل کنه دارم می رم! چون می دونم اگه هر دومون اینجا بمونیم سقف این خونه رو سر همه امون آوار می شه می خوام برم!
:کینه رو بذاری کنار و باهاش مدارا کنی همه چی درست می شه!
-توهم ذهن اون چی؟! که من باعث از هم پاشیده شدن زندگیشم! که من با زنش ریختم رو هم!
بابا که تا حالا روبروم وایساده بود و زل زده بود به چشمام با شنیدن این جمله ام لبش رو گزید و برای ثانیه ای سرش رو انداخت پایین. بعد رفت و نشست لبه ی تخت و زل زد به من که داشتم وسیله هامو جمع می کردم و گفت: اون مریض بوده آبان! داره درمان می شه!
-داره درمون می شه یعنی هنوز کاملاً خوب نشده! نمی دونم ایده ی کی بوده که ورش دارین و بیارینش اینجا درست تو عمق فاجعه ی ذهنیش! نمی دونم چی فکر کردین که به ذهنتون رسید با اومدنش به اینجا حالش خیلی زودتر خوب می شه! نمی دونم اصلاً وقتی داشتین یه همچین تصمیمی می گرفتین وجود منو در نظر گرفتین یا نه!
:بودن تو با خوب شدن آرمان منافاتی نداره آبان!
برگشتم تو صورت بابا و در حالی که سعی می کردم صدای پرخشممو کنترل کنم گفتم: عین مامان حرف نزنین بابا!
-راضی به رفتنت نیستم آبان! نمی خوام خودتو آواره کنی!
:وقتی داشتین مریضتونو از بیمارستان می آوردین خونه باید به این فکر می کردین!
در باز شد و مامان هم اومد تو اتاق! این یکیو واقعاً کم داشتم. منو که در حال جمع کردن وسیله هام دید پرسید: چه خبره اینجا؟! چی کار می کنی آبان؟!
-دارم می رم!
:واسه چی آخه؟!
دهنمو بستم که صدام در نیاد و حرف بی ربطی نزنم! اما مامان ول کن نبود! اومد جلو و دستمو گرفت و گفت: آبان واسه چی داری می ری؟!
برگشتم سمتش و نگاهش کردم و باز نتونستم چیزی بگم! اصلاً حرفی واسه گفتن نمونده بود.مامان دوباره بازومو کشید و گفت:آبان با توام! کجا می خوای بری؟!
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: می رم و هر وقت که وضعیت خونه به حالت عادی برگشت بر می گردم!
-وضعیت عادی یعنی چی آبان؟! یعنی وقتی که آرمان از این خونه بره؟! اون برادرته!
برگشتم سمت مامان و براق شدم تو صورتش و گفتم: چه ربطی داره؟!
-واسه ندیدن آرمانه که داری می ری از اینجا دیگه!
:واسه اینکه اون هم نمی تونه منو تحمل کنه دارم می رم!
-آبان خواهش می کنم ازت!
:ازم می خوای چی کار کنم مامان؟!
-بمون و بهش نشون بده که دیگه باهاش مشکلی نداری!
:دارم! هر دو مون با هم مشکل داریم! سعی نکن الکی همه چیو خوب نشون بدی!
-اگه ببینه که تو گذشتی مطمئناً افکارش تغییر می کنه آبان!
:مامان! با خودت چی فکر می کنی؟! خیال کردی فیلم هندیه؟! یا سریالای ایرونی با آخر خوب و خوش؟! پسر بزرگت واسه از بین بردن من از هیچ کاری دریغ نکرده تا حالا! چرا خیال می کنی من رغبتی به تغییر افکار مریضش دارم؟! هر چی من ساکت تر می شم و بیشتر کوتاه می یام شماها فشارتونو بیشتر می کنین؟! بسه دیگه!
ناخودآگاه خونسردیمو داشتم از دست می دادم! بابا واسه اینکه از یه تنش دیگه جلوگیری کنه از جاش پاشد و پرسید: با ونداد می ری؟
سری به علامت مثبت تکون دادم و زیپ ساک رو بستم و رفتم سراغ کمد لباسام و یکی دو تا پالتو و کاپشن و کت برداشتم و همون جوری که می رفتم سمت در اتاق یه خداحافظ زیرلبی هم گفتم. پامو که گذاشتم تو هال دیدم آرمان و احسان هم نشستن کنار آتنا روی مبلا. سرمو انداختم پایین و رفتم سمت در ورودی به ونداد که گوشه ی سالن وایساده بود گفتم: بریم!
دستم به دستگیره در نرسیده بود که صدای آرمان نگه ام داشت. از نزدیکی صداش می شد فهمید که اومده سمتم. خیلی خونسرد پرسید: داری می ری که منو نبینی آره؟!
برگشتم سمتش. برای لحظه ای اتفاقات خونه باغ و اون زیرزمین کذایی جلوی چشمم اومد. همون کافی بود تا بفهمم چقدر از درون داغونه! پس سعی کردم خودمو کنترل کنم و آروم گفتم: آره! دارم می رم که همو نبینیم! فکر نمی کنم تو هم از دیدن و تحمل کردن من خیلی خوشحال و راضی باشی!
دستشو آروم آورد جلو و لباسای روی دستم رو لمس کرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: اینجا خونه ی تواِ ! اونی که باید بره منم!
نگاهم از روی چهره ی آرمان رفت سمت بابا و در همون حال یه خرده خودمو کشیدم عقب تا از آرمان فاصله بگیرم و گفتم:تصمیم بزرگترا چیز دیگه ای بوده!
بابا بهمون نزدیک شد و گفت: خودت داری می ری! کسی تو این خونه راضی به رفتنت نیست حتی آرمان!
پوزخندی نشست رو صورتم! رفتم سمت در و به ونداد گفتم: نمی یای ونداد؟!
دیگه صبر نکردم که حرف کسی بخواد بیشتر از این آزارم بده! وسیله ها رو که ریختم روی صندلی عقب ونداد هم اومد و در خونه رو بست و دست دراز کرد و گفت: سوییچو بده من می شینم پشت رل.
با کمال میل سوییچ رو دادم دستش و نشستم توی ماشین، کمربندم رو بستم و سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمام رو بستم!
بعد یه خرده سکوت ونداد گفت:اشکالی نداره بریم خونه ی ما و منم یه سری وسیله بر دارم؟
زیرلب گفتم: برو.
-خوابی؟
:نه!
-پس عصبانی هستی!
:آره!
-عیبی نداره بپرسم از کی یا از چی؟!
:عیب داره وقتی می دونی خودت!
-نمی دونم به خدا! نمی تونم بفهمم از اینکه آرمان برگشته خونه اتون ناراحتی یا از اینکه بابا و مامانت تصمیم گرفتن که ببرنش خونه ی خودتون یا...
:از همه چی!
-اوه پس اوضاعت خیلی خرابه! خدا به داد من برسه!
:اگه واسه خاطر من داری می یای خونه باغ احتیاجی نیست! دم خونه اتون پیاده شو خودم می رم!
-نه بابا! شجاع شدی!
:از چی باید بترسم؟!
-از تنهایی!
:اون که خیلی وقته باهام عجین شده!
- شعر نگو! منظورم تنهایی تو اون باغه درندشته! با اون پارچه های سیاهی که دور تا دور باغ زدن، الآن همه می دونن که اون ساختمون بی صاحب افتاده وسط اون باغ! شب و نصف شب یکی پاشه از دیوارش بیاد بالا و خفه ات کنه، جواب ننه باباتو روح تو باید بده یا من بدبخت؟!
چشممو باز کردم و نگاهم افتاد به ساعت. ده و ده دیقه بود! موبایلمو در آوردم و دیدم یه اس دارم از بهار! نوشته بود:سلام گویا این بار تو فکراتو کردی و از زنگ زدن منصرف شدی!
نوشتم واسه اش: سلام ببخشید مشکلی پیش اومده که هنوز نرسیدم خونه. اگه بیدار می مونی یه خرده دیرتر زنگ می زنم و اگه نه باشه واسه فردا.
-چیزی شده؟!
:نه. دارم می رم خونه باغ پدربزرگم. از اونجا بهت زنگ می زنم، البته اگه منتظر تماسم بمونی!
-منتظر می مونم!
:خوبه. پس تا یه ساعت دیگه بهت زنگ می زنم.
-باشه.فعلاً
نگاهم افتاد به نگاه زیرچشمی ونداد به موبایلم. گوشی رو قفل کردم و گذاشتم توی جیبم و گفتم: بهار بود! گفتم که نمیری از فضولی!
-شاید تا یه ساعت دیگه به باغ نرسیم!الکی دختره رو منتظر می ذاری هی!
چشمام در اومد و برگشتم سمتش و گفتم: تو داری رانندگی می کنی یا اس ام اسهای منو می خونی فضول؟!
خیلی خونسرد دنده رو عوض کرد و گفت: هردوش!
-خیلی بی ادب و فضولی!
:می دونم! دست خودم نیست! هر کاری می کنم این عادتم ترک نمی شه!
-همین عادت های بد رو داشتی که ملیکا ولت کرد و رفت!
:ملیکا نه و ملیکا خانم!
-حالا ملیکا خانم یا هرچی! فعلاً که دیگه هیچ صنمی باهات نداره!
:عیبی نداره! می رم می گردم یه خانم خوشگل و ...
با مشت کوبیدم به بازوش و گفتم: خفه بابا! کشتی ما رو با این دختر خوشگل و با کمالات و ال و بل!
-الآن دیگه عصبانی نیستی؟!
:دارم سعی می کنم خودمو آروم کنم!
-خدا رو شکر! راستی این بهار خانمت قصد کار کردن نداره؟
:چطور؟!
-دنبال یکی می گردم واسه شرکت. ملیکا که نمی یاد، خانم انصاری هم از اول برج می ره. دیگه خیلی دست تنها می مونم.
:انگلیسیش خیلی فول نیست.
-عیبی نداره. ببین اگه دوست داره کار کنه بهش بگو یه سر بیاد شرکت.
:باشه. ولی فکر نمی کنم حوصله ی یه کار روتین رو داشته باشه!
-بهش بگو بیاد ما اونقدر تو شرکت براش هیجان ایجاد می کنیم که از حالت روتین در بیاد!
:امشب بهش می گم.
دیگه تا رسیدیم به خونه ی دایی ونداد حرفی نزدیم و تو سکوت به آهنگهای محسن چاووشی که از ضبط پخش می شد گوش کردیم. دم در ونداد گفت:نمی یای بالا؟
یه زود بیا گفتم و دوباره سرمو تکیه دادم به صندلی ماشین و چشمامو بستم. یه ربع بعد ونداد با یه چمدون کوچیک اومد پایین. چمدون رو که می ذاشت تو صندوق عقب گفت: خیلی شیک و مجلسی آواره شدیم رفت! بریم تا سر و کله ی بابام پیدا نشد!
-خونه نیست؟!
:نه! اگه بود که من سالم نمی رسیدم این پایین!
اومد نشست پشت رل و استارت زد و همون جوری که دور می زد پرسید: راستی تو چرا به عمه اینا نگفتی واسه خاطر من داری می یای خونه باغ! خوشت می یاد بجزونیشون؟!
-دلیلی نداشت دروغ بگم! اون هم دروغی به این تابلویی!
:خیلی کله شقی آبان!
-کله شق بودم الآن تو خونه ی خودمون داشتم شام می خوردم و آرمان خان تشریف داشتن خونه ی خودشون!
:بی خیال بابا! همه دوست دارن از خونه ی باباشون فرار کنن و برن خونه مجردی و عشق و حال، تو عین کفتر جلد نشستی لب چاه خونه ی بابات اینا و منتظری واسه ات دونه بپاشن؟!
جواب ونداد رو ندادم و دوباره چشمامو بستم. تو چرت بودم که با صدای دو تا بوق چشمامو باز کردم و دیدم ماشین جلوی در ورودی باغ وایساده! متعجب پرسیدم: واسه کی بوق می زنی؟!
-منتظرم سرایدارمون بیاد درو وا کنه!
:سرایدار؟!
-آره دیگه! عین تو فیلما! وای انقدر دوست دارم! طرف بدو بدو می یاد و تا کمر هم دلا می شه و در اکثر مواقع هم لهجه ی محلی داره!
همون جوری که کمربندمو وا می کردم گفتم: خدا شفات بده ونداد! مثلاً ناراحت رفتن ملیکا هستی و اینقدر لوده بازی در می یاری! ناراحت نبودی چی کار می کردی؟!
پیاده شدم و در رو باز کردم تا بره تو به من که رسید شیشه رو داد پایین و گفت: در رو بستی، بیا چمدونا رو ببر بالا و شومینه رو هم روشن کن واسه امون. به اون زنت هم بگو کله پاچه بار بذاره واسه صبحونه!
یه لگد آروم زدم به چرخ و گفتم: برو تو کمتر حرف بزن یخ کردم!
گاز داد و رفت جلوی ساختمون پارک کرد. در رو بستم و راه افتادم سمتش و وقتی نزدیکش شدم سوییچ رو بی هوا پرت کرد سمتم و گفت: چمدونا رو برداشتی در رو قفل کن!
سری به تأسف تکون دادم و نگاهش کردم که خیلی شیک و با دست خالی رفت توی ساختمون!
وسیله ها رو از تو ماشین برداشتم و به زور و با غرغر رفتم تو و گذاشتمشون گوشه سالن و بلند به ونداد که سر و صداش از تو آشپزخونه می اومد گفتم: چمدونتو زحمت بکش ببر بالا! سماور رو هم بزن!
ونداد از همون آشپزخونه گفت:انقدر کارگر پرویی نباش! آدم به اربابش دستور نمی ده!تو برو زنگتو بزن که بهار جونت منتظره! من خودم می دونم چی کار کنم!
وسیله های خودمو بردم بالا و ریختم روی مبل گوشه ی یکی از اتاقا. فضای خونه خیلی سرد بود و نمی خواستم پالتومو در بیارم اما نمی شد همون جوری دراز کشید. درش آوردم و انداختمش روی تخت باقی وسیله ها و دراز کشیدم روی تخت و شماره ی بهار رو گرفتم. با اولین بوق برداشت و گفت: سلام.
سلام کردم و حالشو پرسیدم. یه خوبم گفت و پرسید: چرا رفتی تو این سرما خونه باغ؟!
-از کجا می دونی که اینجا سرده؟!
:خب خونه ای که کسی توش زندگی نمی کنه معلومه که سرده! تنهایی رفتی اونجا چی کار؟!
-تنها نیستم ونداد هم همراهمه!
:چیزی شده خونه اتون؟! البته اگه دوست نداری می تونی نگی!
-آرمان برگشته خونه! ترجیح دادم یه مدت خونه نباشم تا وضعیت آروم شه!نمی خوام دوباره یه مسئله ای پیش بیاد!
:از اون لحاظ خب حق داری. فقط رفت و آمد واسه ات سخت می شه و خورد و خوراک.
-مهم نیست. چه خبر از مامانت؟! چقدر منو نفرین کرد که آهش این ریختی بیخ گلومو گرفت و آواره شدم؟!
بهار هینی کشید و گفت: وای نه به خدا! نفرین واسه چی؟!
-بهار واقعاً خیال می کنی من به خاطر سهیل بهت نزدیک شدم؟!
:اونقدر این خیال برام واقعیه که از صفا چندین و چند بار پرسیدم مطمئنه که تو با سهیل یا خونواده اش نسبتی نداری؟! گاهی وقتا خیال می کنم تو یکی از رفیقای سهیلی!
-داری جدی می گی اینا رو بهار؟!
:آره خب!
-فقط چون اصرار دارم که از خیر این اعدام بگذری به همچین نتایج گرانباری رسیدی؟! من اگه یه همچین چیزی رو ازت می خوام واسه خاطر خودته نه سهیل!
:نمی تونم حرفتو درک کنم! نمی فهممت تو این مسئله!
-ببین بهار! بارها بهت گفتم، الآن هم برای بار آخر دارم می گم! اگه حرفی از بخشیدن سهیل می زنم فقط و فقط واسه خاطر خودته! واسه اینکه داری اشتباه می کنی می خوای با کشتن اون به آرامش برسی یا نه خودت رو تنبیه کنی! حرفی اگه از بخشش می زنم واسه خاطر آینده ی خودته، نمی خوام اعدام سهیل هم بشه کابوست! فقط همین! واقعاً فکر کردی من فک و فامیل سهیلم؟! دختر تو دیگه کی هستی!
:خب چی کار کنم! یهو به ذهنم رسید!
-در ضمن تو مگه می ذاری من حرف دیگه ای هم بزنم؟! همچین جدی و خشک و غیرمطمئن رفتار می کنی که آدم جرأت نمی کنه حرف دلشو بزنه!
:آدم برای گفتن حرف دلش نباید منتظر واکنش طرف مقابل باشه! حرف اگه حرف دل باشه با خودش جرأت می یاره!
-اوه اوه! سخت شد! یعنی تو هم واسه گفتن حرفای دلت به اندازه کافی جرأت داری دیگه؟!
:آره خب!
-پس چرا وقتی ازت پرسیدم از ناراحتی من ناراحت می شی سکوت کردی؟!
بهار دوباره ساکت شد! لبخندی نشست روی لبم و پرسیدم: پس احتمالاً جوابت منفی بوده و روت نشده بگی آره؟!
جواب منفی که داد اونقدر سریع و هول هولکی بود که ناخودآگاه از لحنش زدم زیر خنده و بهار پرسید: چرا می خندی؟!
-هیچی! به مامانت در مورد من چی گفتی؟!
:گفتم رفیق صفا هستی و یه وقتایی تو کافه همو می بینیم و یه وقتایی هم تلفنی با هم حرف می زنیم!
-پشیمون نشدی از اینکه به مامانت معرفیم کردی؟!
:وای اگه بدونی! پشیمونی مال پنج دیقه ی اولشه!دلنگرون شد عجیب! خب حق هم داره! با اون انتخاب قبلیم باید هم ترسیده باشه!
-خب اگه دوست داری می تونم بیام و منو از نزدیک ببینه. شاید یه خرده از دلواپسیش کم بشه!
:نمی دونم!
-اگه هم بخوای می تونیم یه روز که می ره سر خاک برادرت همراه صفا بیایم اونجا.
:فکر خوبیه.با اون قیافه ی بچه مثبتی که داری مطمئنم با یه بار دیدنت کلی از نگرونیش کم می شه!
-همچین هم بچه مثبت نیستم ها!
:پس قیافه ی غلط اندازی داری! همین هم واسه مامانم کافیه!
-واسه خودت چی؟!
باز بهار سکوت کرد. الویی گفتم و آروم گفت: هستم!
پرسیدم: می تونم امیدوار باشم که توی این دنیا علاوه بر مامانت داری به من هم اعتماد می کنی؟!
-نمی دونم!
:هنوز مرددی؟!
-بهم حق بده!
:حق می دم!
-دارم سعی می کنم بهت اعتماد پیدا کنم!
:همین هم خوبه! خوب که نه عالیه!
-قرار کوه رو به ونداد گفتی؟!
:نه بابا! میونه اش با ملیکا خانمش بهم خورده!
-وای سر چی؟!
:زن داییم پاشده رفته شرکت ملیکا رو دیده، وقتی ملیکا فهمیده بهش برخورده و میگه مگه من جنسم که اومده منو بپسنده؟! بیشتر از ونداد انگار ناراحته! می گه باید به من می گفتی قصد مامانت چیه! احتمالاً خیال می کنه ونداد می خواسته از مامانش اجازه بگیره و نظر بپرسه بابت انتخاب ملیکا!
-آهان! حالا خیلی که جدی نیست؟!
:چرا اتفاقاً! قهر کرده و رفته! راستی! ونداد می گفت اگه قصد کار کردن داری می تونی بری پیشش.دنبال یه نفر می گرده واسه شرکتش.
-که جای ملیکا خانمش کار کنه؟!
:نه! اونو که فکر نمی کنم به همین زودی ها جرأت داشته باشه یه جانشین واسه اش پیدا کنه!
-جرأتشو نداره یا دلشو؟!
:همون دلشو احتمالاً! دوست دارم واسه جمعه یه جوری ملیکا رو هم با خبر کنم ولی خب ...
-می خوای من بهش زنگ بزنم؟!
:مگه شماره اشو داری؟!
-چرا باید شماره ی دوست پسردایی شما رو داشته باشم آقا آبان؟!
:خب چه جوری می خوای بهش زنگ بزنی؟!
-آبان فکر نمی کردم اینقدر خنگ باشی! خب شماره اشو از تو موبایل ونداد بردار!
:آهان باشه. بهت اس می دم. ببین می تونی راضیش کنی بیاد یا نه. اگه بتونیم این دو تا رو آشتی بدیم خیلی عالی می شه!
صدای خندون بهار رو شنیدم که گفت: کلاً تو کار امر خیری آره؟!
خندیدم و گفتم: بدم نمی یاد! در مورد پیشنهاد کاری هم فکراتو بکن. ونداد پسر خیلی خوبیه.
یه ربع دیگه هم با بهار حرف زدم و بعد صدای معترض ونداد رو شنیدم که بلند صدام می کرد. از جام پاشدم و گفتم: ونداد کارم داره. وقتی خوابید شماره رو می گیرم و واسه ات می فرستم. فقط گوشیتو سایلنت کن که بیدارت نکنه چون تا ونداد بخوابه می شه نزدیکای صبح!
باشه ای گفت و خداحافظی کردیم و رفتم پایین و از ونداد که کنار شومینه نشسته بود و داشت چایی می خورد پرسیدم: چیه؟!
یه ابروشو انداخت بالا و گفت: واسه چی رفتی نشستی تو سرما داری با تلفن حرف می زنی؟! همینم مونده که بخوام تو این خراب شده مریض داری هم بکنم!
-چیه چرا عصبانی هستی؟!
:عصبانی نیستم! چایی جوشید انقدر حرف زدین شما دو تا!
:ناراحت حرف زدن من با بهاری یا نگرون سرما خوردن من یا نگرون جوشیدن چایی؟!
-هیچ کدوم! حسودیم می شه بهتون! دلم نمی خواد عین دو تا کفتر عاشق بق بق بقو کنین!
همون جوری که می رفتم واسه خودم چایی بریزم گفتم: کبوتر خودتی بی ادب! بق بقو رو هم خودت می کنی! کفتر عاشق هم تو و اون ملیکا جونت هستین!
داشتم چایی می ریختم واسه خودم که ونداد اومد پشت سرم و گفت:منتها یکی از این دو تا کفتر کوچ کرده و رفته به مناطق گرمسیر!
برگشتم سمت ونداد. واقعاً چهره اش ناراحت بود! نشستم پشت میز و گفتم: جدی نگیر ونداد! این جور بحثا همیشه بین دو نفر پیش می یاد! همیشه که معنیش جدایی نیست! یه خرده بگذره و آروم بشه دوباره بر می گرده!
-تو نمی شناسیش! حرفایی هم که وسط بحث به همدیگه گفتیم خیلی خوشایند نبود! بیشتر تو این فکرم که کاش اصلاً بحثمون نمی شد که بخوایم اون حرفا رو به هم بزنیم!
:مهم نیست ونداد! باور کن جفتتون که آروم بشین، پشیمون می شین!
-من که همین الآن هم پشیمونم! منتها ملیکا از موضعش پایین نمی یاد!
:باید بهش فرصت بدی!
-شام نمی خوری؟!
:چیزی پیدا می شه اینجا واسه خوردن؟! اونقدر اعصابم خورد بود که یادم رفت بهت بگم یه جا وایسی یه خرده خرید کنیم!
-یه چیزایی تو یخچال پیدا می شه. منتها من حوصله ی درست کردن شامو ندارم امشب.
:خودم یه کاریش می کنم. برو یه خرده دراز بکش.
-آره خیلی خسته ام. واسه شام بیدارم کن.
:باشه.
ونداد که رفت مشغول آشپزی شدم و نیم ساعت بعد وقتی رفتم تو سالن دیدم روی کاناپه خوابش برده! بهترین فرصت بود. موبایلش رو از توی جیبش در آوردم و رفتم توی آشپزخونه و پشت کرده به در وایسادم و خوشحال از اینکه گوشیش رمز نداره، قفل رو باز کردم و رفتم تو فون بوکش. با دیدن اسمای سیو شده اش اونقدر تعجب کردم که بدون توجه به احتمال بیدار شدن ونداد و پیدا شدن سر کله اش نشستم پشت میز و با دقت شروع کردم به خوندنشون.
اسکروچ که شماره دایی روش سیو بود، مامانشو نوشته بود تپل خانم، منو نوشته بود خزون زده! بابامو نوشته بود دراگون! شماره ی مامان رو سیو کرده بود چاغاله بادوم و هر چی می رفتم پایین همه ی اسما همین ریختی بود! زغنبود،چلمن، زت و زیل،پاتال و ...!
واقعاً اگه بعضی از شماره هاش عکس نداشت نمی تونستم شماره ی ملیکا رو پیدا کنم! به اسم چگور پگوری سیوش کرده بود! شماره رو روی گوشیم سیو کردم و موبایلشو گذاشتم توی جیبش و رفتم بالای سرش! حیف که نمی شد به روش بیارم وگرنه بهش می فهموندم کی خزون زده است و کی چاغاله بادوم!
زانو زدم کنار مبل و آروم تکونش دادم و گفتم: ونداد؟!پاشو شام حاضره. ونداد!
چشماشو وا کرد و زل زد به من و همون جوری که سر جاش می نشست گفت:شامی که تو بپزی خوردن هم داره واقعاً! زنگ بزن یه آمبولانس اینجا آماده باشه!
رفتم سمت آشپزخونه و گفتم:تو رو به جای بیمارستان باید برد تیمارستان!
سر شام نه ونداد زیاد حرف زد نه من! هر کدوم تو فکر خودمون بودیم. بعد شام هم شماره ملیکا رو واسه بهار سند کردم.
خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم دو تایی خوابیدیم و صبح خیلی زود هم ونداد رو به زور از خواب بلند کردم و راه افتادیم و تو کل راه هم مجبور شدم غرغرای ونداد خواب آلود رو تحمل کنم!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 222
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,073
  • بازدید ماه : 18,031
  • بازدید سال : 145,134
  • بازدید کلی : 11,642,274