close
مجتمع فنی تهران
رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت دوازدهم
loading...

رمان فا

2هفته از اون شب گذشت! دو هفته ی جهنمی که همه امون توی عذاب و هول و ولا گذروندیم. از صبح تا شب می رفتم دانشگاه و آموزشگاه و شب خسته و کوفته یه سر…

رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت دوازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1281 سه شنبه 27 اسفند 1392 : 10:36 نظرات ()

2هفته از اون شب گذشت! دو هفته ی جهنمی که همه امون توی عذاب و هول و ولا گذروندیم. از صبح تا شب می رفتم دانشگاه و آموزشگاه و شب خسته و کوفته یه سر به بیمارستان می زدم و بر می گشتم خونه باغ. توی این 2 هفته فقط بهار رو از پشت شیشه دیده بودم! دلم نمی خواست برم بالای سرش! دلم تاب دیدن از نزدیکشو نداشت! می ترسیدم دستاشو بگیرم تو دستم! می ترسیدم ببینمش و دیوونه بشم! می ترسیدم بیشتر بهش وابسته شم و وقتی به هوش بیاد نتونم پای قسمم بایستم!......................................................................

ونداد بعد اون شب دیگه هیچ حرفی در مورد بهار نزده بود. خودش هم خیلی تو هم و ناراحت بود. منم ترجیح می دادم اون زمون کوتاهی که می رفتم خونه رو استراحت کنم تا سرپا بمونم.
پنجشنبه عصر بود. یکی از کلاسا تشکیل نشده بود و زودتر رفتم بیمارستان. مامان بهار طبق معمول با یه قرآن کوچیک پشت در ای سی یو نشسته بود. سلام که کردم سرشو بلند و نگاهم کرد و گفت: خوبی پسرم؟
رفتم سمت پنجره ی آی سی یو و زیرلب گفتم: خوبم.
صدای مامان بهار رو شنیدم که گفت: دکتری که امروز اومد و معاینه اش کرد گفت که وضعیتش بهتر شده!
برگشتم سمتش! مامان بهار قرآنو بوسید و گذاشت روی صندلی و از جاش پاشد و گفت:خیلی امیدوار بود.
یه خوبه زیرلبی گفتم و نشستم روی صندلی. مامان بهار هم اومد کنارم نشست و گفت: چرا با این خستگی باز پا می شی می یای اینجا و ساعتها می شینی پشت این شیشه؟
-می یام واسه دیدن بهار!
:اگه هوش بود راضی به اینکه اینقدر وقتتو به خاطرش هدر بدی نبود!
- وقتمو هدر نمی دم!می یام چون به خبرایی که تو تلفن بهم می گن خیلی اعتماد ندارم! می یام که خودم به چشم خودم ببینم که تغییر منفی نکرده و حالش بدتر نشده باشه.
:چرا نمی ری باهاش حرف بزنی؟! دکترا می گن این جور محرکا شاید کمکی به به هوش اومدنش بکنه!
-من چه محرکی می تونم براش باشم؟!
:هستی! من دخترمو می شناسم! واسه ناراحتی هر کسی دیر وقت شب عین اسفند رو آتیش به جلز و ولز نمی افته! تو رو می خواسته که التماس منو می کرده بذارم برای دیدنت بره کافه ی صفا!
مردد نگاهش می کردم. یه مادر درمونده که حاضر بود هر کاری بکنه تا دخترش چشم باز کنه! از جام پاشدم و به مسئول آی سی یو گفتم می خوام مریضمونو از نزدیک ببینم.
لباسای سبزی رو که بهم دادن تنم کردم و رفتم تو اتاق. قلبم داشت می اومد تو دهنم. بعد یه مکث طولانی راه افتادم سمت تخت و بالای سرش وایسادم! خواب بود! خواب خواب! همون بهار! همون صورت! اما نمی خندید! لبخندی نمی زد که چالی روی صورتش بیافته! دستشو گرفتم تو دستم و آروم صداش کردم:بهار؟! صدامو می شنوی؟! دو هفته است که اینجا خوابیدی! بس نیست؟! دو هفته است همه اون بیرون منتظرن چشم وا کنی بهار!
دستمو بردم جلو و آروم جایی رو که روی صورتش چال می افتاد لمس کردم و گفتم: هیچ وقت فرصتش نشد که بهت بگم چقدر لبخنداتو دوست دارم! نگفتم بهت چقدر دلم می خواد وقتی پیشمی فقط بخندی! هیچ وقتِ دیگه هم فرصتش پیش نمی یاد. چه از روی این تخت بلند شی، چه نه، دیگه نمی تونم حرفای دلمو بهت بزنم! بهار پاشو دارم از پا می افتم با این بلایی که سر من آوردی! کاش هیچ وقت نمی رفتیم توچال! کاش هیچ وقت بخیه های دست منو نمی دیدی! کاش هیچ وقت حس نمی کردی منو ناراحت کردی! کاش اون وقت شب واسه دیدن من نمی اومدی از خونه بیرون! چشماتو وا کن بهار! همه ی هستیمو گذاشتم پای چشم وا کردن تو! همه ی آیندمو دادم که بیدار شی! که بلند شی! منو پیش خودم شرمنده نکن! نذار حس کنم خدا منو نمی بینه! نذار فکر کنم صدامو نمی شنوه! نذار فکر کنم منو یادش رفته بهار! به خاطر من، به خاطر ایمانم به اون خدایی که مادرت از صبح تا شب نشسته و صداش می کنه بلند شو!
بغض داشت خفه ام می کرد. می دونستم که مادر بهار داره از پشت اون پنجره به اتاق نگاه می کنه. ساکت شدم و بغضمو فرو دادم. ده دیقه بعد یه پرستار اومد و ازم خواست برم بیرون. پامو که تو سالن گذاشتم صدای گریه های مادر بهار بلند شد. رفتم جلو و گفتم: حاج خانوم اگه از دیدن من اذیت می شین دیگه نمی یام!
با همون اشک و گریه گفت:می دونی ممکنه با یه نقص عضو به هوش بیاد؟
-ممکنه هم این طور نباشه!
:اگه بود چی؟! بازم می خوای کنارش باشی؟
سکوت کردم! قرار نبود وقتی بهار به هوش می یاد من کنارش باشم! مادر بهار از معامله ای که با خدا کرده بودم خبر نداشت! سکوتمو احتمالاً گذاشت به پای جواب منفیم که رو ترش کرد و گفت: نیا دیگه اینجا! نذار اگه به هوش اومد با دیدنت امید الکی پیدا کنه!
از جام پاشدم و بدون اینکه چیزی بگم از بیمارستان رفتم بیرون. وقتی رسیدم خونه باغ ماشین ونداد تو محوطه نبود. نشستم توی تاریکی روی تاب فلزی و دو نفره ای که یه گوشه از باغ بود و یه سیگار روشن کردم و زل زدم به روبروم.
***
صدای گریه ی مامان و جیغ زن دایی همه ی باغو ورداشته! تنها چیزی که جلوی چشممه قرمزی خونیه که از سر ویدا فواره می زنه! فقط 10 سالمونه و داشتیم تو باغ بازی می کردیم که ونداد زیر پای ویدا رو خالی کرده و اون زمین خورده و سرش گرفته به لبه ی سیمانی باغچه!
مات موندم و باور نمی کنم که یه آدم توی تنش این همه خون داشته باشه! دست زن دایی روی شکاف سر ویدا است و مرتب جیغ می کشه: یکی بیاد کمک! یکی یه کاری بکنه!
بابا رو می بینم که پا برهنه از پشت بوم دوییده پایین و با همون لباس تو خونه پریده پشت رل!
مامان و بابا و زن دایی و ویدا که می رن بیمارستان. من همچنان وایسادم و دارم خونای روی زمینو نگاه می کنم! ونداد یه گوشه کز کرده! گریه نمی کنه! اما معلومه ترسیده!
عصبانی بهش می توپم: بابات که بیاد بهش می گم تو پاتو گذاشتی زیر پای ویدا!
ملتمس نگاهم می کنه و می گه: نمی خواستم این جوری بشه!
داد می زنم: ولی شده! اگه بمیره چی؟!
وقتی زل می زنه تو چشمام می بینم که اشک نشسته تو چشماش! با ترس می گه: نمی میره!
راه می افتم سمت ساختمون و در همون حال می گم: تو همیشه همین جوری هستی! همیشه سرش بلا می یاری! اصلاً برات مهم نیست که بمیره!
با یه لحن کاملاً پشمون می ره می شینه روی پله ها و می گه: به خدا اگه زنده بمونه، اگه چیزیش نشه دیگه کاری به کارش ندارم! اصلاً می دونی چیه اگه زنده بمونه و همراه مامان اینا بیاد خونه خودم می رم به آقاجون و بابا می گم که من زدمش! خدا جون اگه طوریش نشه دیگه هیچ وقت بهترین میوه ای رو که آفریدی نمی خورم! دیگه هیچ وقت موز نمی خورم! قول می دم!قسم می خورم!
***
20 سال از اون روزا گذشته. اون روز ویدا با چند تا بخیه روی پیشمونیش،دست تو دست زن دایی اومد تو خونه باغ. شب موقع شام. ونداد جلوی باباش و آقاجون وایساد و سرشو انداخت پایین و گفت که عمداً پاشو گذاشته بوده جلوی پای ویدا! صدای کشیده ای رو که دایی خوابوند زیر گوشش هنوز می تونم به خوبی بشنوم! از اون روز به بعد، ونداد هیچ وقت موز نخورده! گاهی وقتا با خنده می گه اصلاً دیگه یادش نمی یاد موز چه مزه ای داره!
صدای باز شدن در اومد و ونداد ماشینشو آورد تو و پارک کرد دم محوطه. یه نفر دیگه هم داشت در رو می بست.
از اونجایی که من نشسته بودم نمی تونستن منو ببینن. تو اون چند ساعتی که نشسته بودم روی تاب فقط و فقط ذهنم تو دوران بچگیم می گذشت.
خوب که دقت کردم تونستم صفا رو تشخیص بدم. با هم رفتن توی ساختمون. از جام پاشدم و دنبالشون راه افتادم. در رو که باز کردم صفا سرشو برگردوند سمتم و ونداد تو نیمه راهِ پله ها وایساد و پرسید: بیرون بودی؟! خیال کردم بالایی!
نشستم روی مبل و گفتم: تو باغ بودم!
ونداد برگشت پایین و پرسید:بیمارستان نرفتی؟
از جام پاشدم و همون جوری که می رفتم سمت آشپزخونه گفتم: امروز یه کلاسم تشکیل نشد زودتر رفتم بیمارستان!
ونداد هم دنبالم اومد و گفت: کی اونجا بودی؟ چه ساعتی؟!
- سه ساعت پیش حدوداً! چطور؟!
:هیچی همین طوری. به موبایلت زنگ زدم جواب ندادی. گفتم لابد سر کلاسی!
-تو آی سی یو بودم احتمالاً!
ونداد متعجب زل زد به صورتم. لیوان آبی رو که برای خودم ریخته بودم سر کشیدم و گفتم: رفتم بهارو از نزدیک دیدم. باهاش حرف زدم. مامانش ازم خواست.
ونداد نشست روی صندلی و زل زد به زمین. لیوان آب رو گذاشتم رو میز و پرسیدم: طوری شده؟!
از جاش پاشد و یه نه ی زیرلبی گفت و وقتی از آشپزخونه می رفت بیرون گفت: شام گرفتم مونده تو ماشین. لباسامو عوض کردم می رم می یارم. تو میز شامو بچین!
میز شامو چیدم و رفتم بالا لباسامو عوض کردم و بعد شستن دست و صورتم اومدم بیام از پله ها پایین که صدای صفا توجه ام رو جلب کرد. توی آشپزخونه بودن و صفا داشت می گفت: نمی فهمم چرا دست دست می کنی واسه گفتنش ونداد؟!
رفتم تو چارچوب در آشپزخونه وایسادم و نگاهی به صفا انداختم و پرسیدم: چی شده صفا؟! بهار خوبه؟
خوبه ی مشکوکی که صفا گفت باعث شد برگردم تو سالن و برم سمت پله ها. ونداد دنبالم اومد و پرسید: کجا؟!
-می رم بیمارستان!
: بیمارستان واسه چی؟!
-که ببینم بهار خوبه یا نه!
:داره می گه خوبه! نشنیدی؟!
-شنیدم اما باور نکردم! می رم که خودم ببینم!
ونداد یهو بازومو کشید و گفت: وایسا آبان!
برگشتم سمتش و منتظر موندم که بگه چه خبره! سرشو انداخت پایین و گفت: به هوش اومده!
مات دهنش بودم! بعد چند ثانیه سرشو آورد بالا و زل زد به صورتم و گفت:حالش خوبه! نقص عضوی هم نداره! از لحظه ای هم که به هوش اومده داره سراغ تو رو می گیره!
نمی دونستم باید چه واکنشی نشون بدم! با تته پته پرسیدم: چی گفتی؟
صفا که پشت سر ونداد وایساده بود اومد جلو و گفت: بهار دو ساعت پیش به هوش اومده! حالشم خوبه. بیا شام بخوریم و بریم بیمارستان.
نگاهم رفت سمت ونداد. سرشو انداخت پایین و رفت سمت آشپزخونه. رفتم سمت پله ها و به سوال صفا که با تعجب پرسیده بودخوشحال نشدی جوابی ندادم.
باورم نمی شد! یعنی خدا صدامو شنیده بود؟! یعنی واقعاً بعد این دو هفته ی جهنمی بهار به هوش اومده بود؟! اونقدر خوشحال بودم از اینکه بهار به زندگی برگشته که اصلاً ناراحت قسمم نبودم! خدایا شکرت! خدایا مرسی!


یه ماه از روزی که بهار به هوش اومد گذشت. توی این یه ماه نه دیدمش، نه جواب اس ام اسها و زنگاشو دادم و نه وقتی ونداد ازش حرفی می زد، حرفی می زدم. دیگه کافه ی صفا نرفتم. مامان و بابا رو یکی دو بار اون هم وقتی با گله و شکایت اومدن خونه باغ دیدم! نه تفریحی، نه دلخوشی، نه امیدی به یه آینده ی خوب. دوباره زندگیم برگشته بود به روال قبل، کار، کار، کار و سیگار و خواب! با این تفاوت که اینبار مجبور بودم بیشتر تظاهر کنم! مجبور بودم بیشتر سکوت کنم و بیشتر خودمو از سوالایی که واسه بقیه پیش اومده بود مخفی!
صفا مرتب بهم زنگ می زد. مرتب ازم می خواست که برم بشینم و باهاش حرف بزنم و به حرفاش گوش بدم. فکر می کرد من از بهار دوری می کنم چون به خیالم اون با رجا بوده! یادم نمی ره روزی رو که همراه ونداد اومد خونه باغ! اون هم چقدر شاکی! نشسته بودم جلوی تلویزیون و داشتم اخبار انگلیسی شبکه ی خبر رو می دیدم که در باز شد. برگشتم و دیدم اول صفا و بعد ونداد اومدن تو. برای یه لحظه چشمامو بستم و آرزو کردم که صفا نخواد از بهار حرفی بزنه.
از جام پاشدم و با لبخند دستمو بردم جلوش و سلام کردم. زیرلبی و با ناراحتی جواب سلامم رو داد و سرسری دستمو به دست گرفت و ول کرد! خب! این از این! معلوم شده بود با توپ پر اومده!
ونداد از پشت سرش سری به علامت تأسف تکون داد، قیافه اشو کج و کوله کرد و دستشو جلوی گردنش تکون داد یعنی صفا عصبانیه و خدا به دادت برسه. سعی کردم خنده امو کنترل کنم و گفتم: بیا بشین! چه عجب از این ورا؟!
کاپشنش رو در آورد و آویزون کرد و در همون حال گفت: من چه عجب یا تو چه عجب؟! کلاً کافه رو بی خیال شدی آره؟!
نشستم روی مبل و گفتم: کلاسام تو آموزشگاه زیاد شده. یه خرده سرم شلوغه. شرمنده!
نشست روبروم و با اخم زل زد بهم و گفت: واسه همین شلوغی سرته که بی خیال بهار شدی؟!
لبخندمو جمع کردم و گفتم: مسائل من و بهار مربوط به خودمونه صفا!
پوزخندی زد و گفت: بهار مثل خواهرمه!
-اگه خواهرته نمی یای بشینی روبروی من و بخوای به زور به من بچسبونیش!
:به زور؟! کی بود که وقتی می گفتیم بهار به دردت نمی خوره پاشو کرده بود تو یه کفش که می خوامش؟!
-نظرم عوض شده!
:به همین راحتی؟! دختره رو هوایی کردی حالا کشیدی کنار؟! اون هم تو بدترین موقعیت؟!
-کدوم بدترین موقعیت؟!
:جوری کشیدی کنار که بهار تو عذاب وجدان غرق بشه آره؟! چرا بهش فرصت نمی دی که بیاد و باهات حرف بزنه؟!
-لزومی به این کار نیست!
:دنبال یه بهونه بودی واسه بهم زدن باهاش؟!
-رابطه ای بین ما بود که بخوام با یه بهونه بهمش بزنم؟!
:رابطه ای نبود اما علاقه ای هم نبود؟! نمی خواستی بهش نزدیک بشی؟! چشمتو نگرفته بود؟!
- اشتباه کردم! نشستم و فکر کردم دیدم به درد بهار نمی خورم!
:نشستی و فکر کردی تو به دردش نمی خوری یا اون به درد تو؟! آبان خیلی عوض شدی! دیگه اون آبانی نیستی که من می شناختم!
-آره! عوض شدم! دیگه اون آبانی نیستم که بودم! الآن دی ماهم! الآن بهمنم! بهارو نمی خوام صفا! برو بهش بگو!
:چرا خودت نمی گی؟! چرا به یکی از اون هزار تا زنگی که بهت زده جواب نمی دی و بهش نمی گی که اونو نمی خوای؟! چرا واسه اش توضیح نمی دی که تو کنار گذاشتنش اون بی تقصیر بوده؟! آبان بهار داره مرتب خودشو سرزنش می کنه! مرتب خیال می کنه به خاطر اون روز تو توچال ازش دلزده شدی!
-اشتباه فکر می کنه! برو بهش بگو آبان گفت کنار کشیدنم ربطی به اون نداره!
:پس به چی ربط داره آبان؟!
از جام بلند شدم. از این بحث بی خود و بی هدف کلافه شده بودم. یه سیگار از رو میز برداشتم و روشن کردم و رفتم کنار پنجره و بعد یکی دو تا پک عمیق گفتم: به خودم! اشتباه کردم صفا! انتخابم اشتباه بود! خسته ام! نمی خوام دیگه حاشیه ای تو زندگیم باشه!
-بهار حاشیه است؟!
:رابطه با بهار پر از حاشیه است!
-اینا رو از همون اول می دونستی!
:چشمام بسته بود! حالا باز شده! صفا واقعاً تو کار تو موندم! جای تو بودم می اومدم اینجا دو تا مشت می کوبیدم تو دهن اون بی شرفی که با احساسات دخترخاله ام که مثل خواهرمه بازی کرده و یه تف هم می انداختم تو صورتش و می رفتم! نه اینکه بشینم و چک و چونه بزنم!
صفا عصبانی پاشد! ونداد هم که از اول بحث ما رفته بود بالای پله ها نشسته بود از جاش پاشد و یکی دو تا پله اومد پایین!
رفتم جلوی صفا، یه پک محکم دیگه به سیگار زدم و گفتم: با احساسات خواهرت بازی کردم! البته ناخواسته بود! پشیمون شدم! کشیدم کنار!دیگه نمی خوامش! حرف دیگه ای هم نمی مونه! یا می تونی بکوبی تو صورتم و بی خیال این رفاقت بشی! یا می تونی بمونی اینجا و تا صبح بحث کنی و من بهت یه انگ بی غیرتی بزنم!
مشت صفا که نشست رو صورتم پرت شدم رو مبل.لبمو محکم گرفتم تو دستم و ونداد دویید پایین و صفا رو هول داد عقب و گفت: برو کنار صفا!
از جام پاشدم و با دست خون روی لبمو پاک کردم و با یه لبخند برگشتم سمت صفا و گفتم: آفرین! حالا خیالم راحته که یه مرد پشت بهار وایساده! یکی هست که هواشو داره!
صفا دوباره اومد سمتم! ونداد محکم زد تخت سینه اش و هولش داد عقب و گفت: بسه صفا!
تا لب وا کردم یه چیزی بگم ونداد براق شد تو صورتم و گفت: تو هم خفه شو آبان! با هردوتونم بس کنین!
رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب واسه خودم ریختم و یه نفس سر کشیدم. خدا خدا می کردم صفا بی خیال بشه و بره. از اینکه رفاقت چندین و چند ساله امون به اینجا کشیده بود خیلی ناراحت بودم ولی این جوری لااقل از اون بحث عذاب آور خلاص می شدم!
لیوان خالی رو که بدنه اش از آب خنک، سرد شده بود گذاشتم رو جای مشت صفا که یه خرده از دردش کم بشه.بعد چند لحظه به خیال اینکه صفا رفته برگشتم تو سالن و دیدم برخلاف تصورم نشسته روی مبل و سرشو گرفته بین دستاش!
ونداد هم نشسته بود روبروش و داشت سیگار می کشید! نشستم کنار ونداد و پرسیدم: از چی اینقدر ناراحتی صفا؟!
سرشو بلند کرد و عصبانی زل زد به چشمام و گفت: از اینکه تو رو چرا تا الآن نشناخته بودم!
-اونقدرها هم که خیال می کنی پست نیستم!
:دقیقاً به همون اندازه پستی! لااقل اونقدر مرد باش که بشینی رودرو بهش بگی که برای چی از این رابطه پشیمون شدی! لااقل اونقدر آدم باش که دختره رو از عذاب وجدانی که یه ماهه داره باهاش دست و پنجه نرم می کنه خلاص کنی!
-بشینم و باهاش حرف بزنم مشکلت حل می شه؟! برم بهش بگم اشتباه کردم و انتخاب درستی واسه ام نبوده تو خیالت راحت می شه؟!
صفا با عصبانیت زل زد به چشمام و گفت: این مشکل من نیست! مشکل تواِ که باید بشینی خودتو اصلاح کنی! مشکل تواِ که باید تو آدم بودن خودت شک کنی!
لبخندی زدم و گفتم: باشه! به بهار که نشون دادم چقدر پستم و چقدر آدم نیستم! اونوقت می شینم در مورد روش های آدم شدن خودم تحقیق می کنم!
ونداد کلافه پوفی کرد و گفت:بس نیست؟! قراره تا صبح بشینین و به هم تیکه بندازین و بیافتین به جون هم؟!
یه سیگار روشن کردم تا طوفانی که تو وجودم بودو با پک زدن بهش آروم کنم! از جام پاشدم و گفتم: نه دیگه. تموم شد! قرار شد من برم و به بهار بگم که چقدر پستم و چقدر آدم نیستم و چقدر عوضیم! بعد هم بشینم و با خودم فکر کنم که چرا اینقدر پستم و آدم نیستم و عوضیم! فقط یه چیزی! صفا هستی یا می ری؟!
صفا با حرص از جاش پاشد و با نفرت زل زد تو چشمای من و گفت: واقعاً که! چرا فکر کردی تو خونه ی نامردی مثل تو می مونم؟! نکنه خیال کردی می شینم و با تو سر یه میز غذا می خورم؟!
رفتم سمت پله ها و گفتم: اینجا و امشب رو نمی گم! رفاقتمونو می گم!
نایستادم که صفا جواب بده. رفتم بالا نشستم تو اتاق و مشغول کشیدن باقی سیگارم شدم. صدای کوبیده شدن در باغ نشون می داد صفا رفته! تو این فکر بودم حالا می خواد چه جوری بره. این وقت شب توی این جای پرت ماشینی گیرش نمی اومد. رفتم بیرون و از بالای پله ها وندادو صدا کردم.
با یه قیافه کاملاً عصبانی اومد سرشو بلند کرد و پرسید: چیه؟!
گفتم: رفت؟!
-نه مونده منتظریم بیای پایین جشن بگیریم!
:برو برسونش ونداد! ماشین گیر نمی یاره مجبوره کلی راهو پیاده بره.
ونداد بهت زده چشم دوخت بهم. سری به علامت چیه تکون دادم و وقتی جواب نداد گفتم: برو دیگه! رسید به خیابون اصلی!
ونداد کاپشنش رو از رو چوب لباسی برداشت و همون جوری که غرغر می کرد رفت سمت در اما قبل از اینکه بره بیرون پا پس کشید و گفت: تو هم بیا!
متعجب پرسیدم: چی؟!
-تو هم بیا! اینجا تنهات نمی ذارم!
پوزخندی نشست رو لبم و گفتم: قصد ندارم خودمو برای بار سوم بکشم!
کاپشنش رو گذاشت سر جاش و گفت: ترجیح می دم صفا پیاده کز کنه تا از نگرونی موندن تو تو این باغ اون هم با این روحیه ی عالی پس بیافتم!
از پله ها اومدم پایین و گفتم: ونداد خر نشو! برو تا برگردی منم میز شامو می چینم!
ونداد مردد زل زد بهم. گفتم: به جون رها می خوام میز شامو بچینم!
ونداد رفت سمت در و قبل از اینکه بره بیرون گفت: وقتی برگردم باید بشینیم و با هم حرف بزنیم! هر چی تو این یه ماه فرار کردی و خودتو زدی به بی خیالی و ادای آدمای خوشبختو در آوردی کافیه! نشینی و عین آدم به حرفام گوش ندی زنگ می زنم به حاج طاهر که پاشه بیاد اینجا پسرشو جمع کنه! بهش خبر می دم که این دردونه اش هم قراره عین اون یکی عزیز کرده اش به زودی بستری بشه تیمارستان!
یه لبخند بهش زدم که با حرص یه ببند نیشتو حواله ام کرد و رفت.
نشستم روی مبل و انگشت شصت و اشاره امو فشار دادم روی چشمام! واقعاً باید می رفتم و به بهار می گفتم که نمی خوامش چون پشیمونم از انتخابم؟! واقعاً باید می رفتم تو روش می ایستادم و خودمو اینقدر پست نشون می دادم؟! اره! باید می رفتم! باید اونو از عذاب وجدانش خلاص می کردم! همون جوری که اون با به هوش اومدنش منو از عذاب وجدانم راحت کرده بود!


وقتی ونداد برگشت، روی کاناپه ولو بودم و داشتم به سقف نگاه می کردم! اومد و نیم نگاهی به میز چیده نشده ی آشپزخونه انداخت و گفت: این جوری جون رها رو قسم خوردی؟! پس چرا میز چیده نیست؟!
جوابشو که ندادم اومد با دستش ضربه ای به پام که روی دسته ی مبل بود زد و گفت: با توام آبان!
نگاهمو از سقف گرفتم و زل زدم بهش. سری به علامت چیه تکون داد. بلند شدم و گفتم: می خواستم به جون رها قسم بخورم که خودمو به کشتن نمی دم! روم نشد این ریختی گفتم! من که سیرم. اگه شام می خوری خودت یه فکری به حال چیدمان میز بکن! شب به خیر!
هنوز از کنارش رد نشده بودم که مچ دستمو محکم گرفت و گفت: شب و روزت بخیر! کجا؟!
برگشتم سمتش و با ابرو بالا رو نشون دادم و گفتم: می رم بخوابم!
عصبی زل زد تو چشمام و گفت: قرار بود بشینیم و حرف بزنیم!
-وقت زیاده ونداد! امشب حالم خوش نیست. فردا شب با هم حرف می زنیم باشه؟!
:حرف زدنمون به فرداشب که بکشه حاج طاهر هم اینجاست!
دستمو کشیدم و گفتم:منو تهدید نکن! خودت می دونی که از این مسئله اگه با احدی حرف بزنی دیگه منو نمی بینی!
-بس نیست؟! یه ماه تمومه داری با این تهدید دهن منو می بندی! به چی می خوای برسی آبان؟!
:هیچی! مگه قراره به چیزی برسم؟!
-قسمم دادی، تهدیدم کردی، هوار کشیدی، فحش دادی، با هر ترفندی که بود خفه ام کردی که صدام در نیاد و به بهار یا به صفا نگم چرا پا پس کشیدی! اما نمی تونم بشینم ببینم داری با خودت یه همچین معامله ای می کنی و دم نزنم! نمی تونم خفه خون بگیرم آبان!
کلافه از درد مشت صفا نشستم لب پله ها و گفتم: چه معامله ای؟!
اومد روبروم و گفت: آبان خودتو دیدی؟!
-خودمو؟! یعنی چی؟!
:تو این یه ماه خودتو تو آیینه دیدی؟!
-آره! تقریباً هر روز! روزی چند بار!
:منو مسخره نکن!
-مسخره چیه؟! دارم جدی می گم! تازه آیینه که خوبه گاهی وقتا تو شیشه سکوریت در دانشگاه هم یه دیدی به خودم می زنم!
ونداد دندوناشو رو هم سابید و با حرص گفت: خوبه! عالیه! من آخرش از دست تو دق می کنم و می میرم!
از جام پاشدم و رفتم جلوش و گفتم: ونداد یه سوال! وضعیت خونه اتون الآن خیلی وخیمه؟!
متعجب زل زد بهم. دوباره پرسیدم: هان؟! وخیمه؟!
-نه چه طور؟!
:پس چرا نمی ری خونه؟!چرا چسبیدی به من؟! چرا خیال می کنی نسبت به من مسئولیت داری؟! چرا نمی ری پی زندگیت؟!
کلافه دستی توی موهاش برد و گفت: ای کاش به جای اینکه صفا رو ازت دور کنم تشویق می کردم یه دونه جای منم بکوبه تو دهنت!
-چرا؟! مگه بد می گم؟!
:آره بد می گی! داری بد می کنی آبان! با رفیق چندین و چند ساله ات! با اون دختر بدبخت که به امید تو نشسته! با من که این همه ساله سهمم از رفاقت با تو فقط نگرونی و دلواپسی بوده! با مادر و پدرت! با همه و بیشتر از همه هم با خودت!
رفتم نشستم رو کاناپه و تلویزیون رو روشن کردم و گفتم: سهم منم از رفاقت با تو فقط شده داشتن یه له له که همه جا و توی همه کارام دخالت می کنه! ونداد اگه امروز و فردا نری از این خونه، من جمع می کنم و می رم!
ونداد کلافه نشست رو بروم و غرید: تو غلط می کنی!
نگاهمو از تلویزیون گرفتم و زل زدم به چشماش و گفتم: پس دیگه تو کارای من دخالت نکن! خودتو بکش کنار! اگه قراره سهمت از این رفاقت فقط نگرونی باشه من این دوستی رو نمی خوام! می شنوی چی می گم؟! دست بردار از این نقشی که اصرار داری بازی کنی! تو نه مادر منی نه پدرم! هیچ وظیفه ای هم در قبال من نداری! تو جریان ویدا خیال می کردم عذاب وجدانته که این جوری طرف منو می گیری و هوامو داری! اما حالا می بینم انگار وظیفه ات شده هوای منو داشتن! من این هواداری رو نمی خوام!
ونداد که انگار صدای تلویزیون و حرفای من عصبی ترش می کرد، چون نمی تونست منو خفه کنه دلا شد و کنترل رو از روی میز برداشت، تلویزیون رو خاموش کرد و گفت:شدی آدم آهنی! معنی روابط انسانی رو دیگه نمی فهمی! نمی فهمی وقتی می گم نگرون همبازی دوران بچگیم و هم پای شیطنتای جوونیم هستم یعنی چی! صفا راست می گه! بشین با خودت فکر کن ببین چند چندی!
پاکت سیگار رو از روی میز برداشتم و یه نخ ازش کشیدم بیرون و همون جوری که گوشه ی لبم بود گفتم: خیال کن هیچ هیچ! الآن داریم سر چی بحث می کنیم دقیقاً ونداد؟!
از جاش پاشد و سیگار گوشه ی لب منو قبل از اینکه روشنش کنم کشید بیرون و گفت: سر تو! سر این بلایی که داری سر خودت و اون دختره می یاری!
بلند شدم وایسادم و براق شدم تو صورتش: قسم خوردم احمق! می فهمی یعنی چی؟!
-هر قسمی یه کفاره داره! می تونی بشکنیش!
:چرت نگو! نمی خوام به اون دختر نزدیک بشم! دیگه نمی خوامش ونداد! زور که نیست!
ونداد که خیره مونده بود به چشمام با مکثی تعمدی گفت: می خوای! اونو با همه ی وجودت می خوای! من نشناسمت ونداد نیستم!
ازش فاصله گرفتم. رفتم وایسادم پشت پنجره ی سالن و زل زدم به سیاهی باغ و گفتم: آره! می خوامش!
صداشو شنیدم که بهم نزدیک شد. لحنش آروم تر شده بود. دستشو گذاشت روی شونه ام و گفت: پس چرا همچین می کنی آبان؟!
بدون اینکه برگردم گفتم: می خوامش ولی نه به هر قیمتی!
فشار دستش رو روی شونه ام بیشتر کرد و منو چرخوند سمت خودش و گفت: به هر قیمتی یعنی چی؟! چرا فکر می کنی نزدیک شدن به اون یعنی نابود شدنش؟! آبان عین این آدمای خرافاتی حرف نزن! تو مثلاً تحصیل کرده ی این مملکتی!
-ربطی به خرافات نداره! یه معامله ای کردم، نمی خوام بشکنمش! نمی خوام تاوانشو بهار بده!
:چه تاوانی عزیز من؟! همین الآن هم که اون دختره تو عذابه که!
-عذاب اونو هم تموم می کنم خوبه؟!
:چه جوری؟! با پست نشون دادن خودت؟!
-با حرف قانعش می کنم! بهش می فهمونم که درست فکر می کرده و من به دردش نمی خورم!
:اره! اون هم قانع شد!
-باید بشه!
:بایدی در کار نیست! مگه قانع شد از اعدام سهیل بگذره؟! مگه تونستی راضیش کنی؟!
-ونداد می شه قصاص قبل از جنایت نکنی؟! می شه منو با مشکلات خودم تنها بذاری و اینقدر جفت پا شیرجه نری تو مسائل خصوصی من؟!
:مسائل خصوصی تو به منی که دارم هر شب و هر شب این بی تابی هاتو می بینم هم مربوطه!
-کدوم بی تابی؟!
:می خوای بگی همه چی نرماله دیگه؟! می خوای بگی هیچ ناراحتی تو وجودت نیست!
-ناراحت هستم اما دارم عادت می کنم! مثل همه ی زندگیم که به همه چیز عادت کردم!
:دارم می بینم که چه جوری داری عادت می کنی و به چی داری عادت می کنی! دارم بی خوابی هات، سیگار کشیدنای پشت به پشتت، اون بالا توی اون اتاق لعنتی قدم زدناتو می بینم! به اینکه الکی داری ادای آدمای بی غمو در می یاری رو می بینم! دارم می بینم که یه ماهه به جز محل کارت و اینجا جایی پا نمی ذاری! دارم می بینم که به خاطر وجود بهار پاتو تو شرکت نمی ذاری! اینا رو دارم می بینم آبان!
لبخندی زدم و گفتم:خب خدا رو شکر! فهمیدم که کور نیستی!
عصبی مشتی کوبید به کتفم و گفت: خودتو مسخره کن!
کتفمو با دست گرفتم و گفتم: هوی! دردم اومد!
زل زد به چشمام و گفت: از دردی که خودت به جون خودت انداختی بیشتر نیست!
رفتم سمت آشپزخونه و گفتم: بی خیال ونداد! بذار یه خرده زمان بگذره اگه همه چی مرتب نشد اونوقت بیا منو بزن! من گرسنه ام شد، بیا شام بخوریم!
با حرص رفت سمت پله ها و گفت: برو به جهنم آبان با این اخلاق گندت! حالم از اینکه مرتب واسه همه فداکاری می کنی به هم می خوره!
برگشتم سمتش و گفتم: مرتب؟! واسه کی فداکاری کردم که خودم خبر ندارم؟!
دستش به نرده های راه پله باقی موند اما بالا نرفت، برگشت سمتم و گفت: اره! فداکاری، وقتی نزدی آرمانو هفت سال پیش جر ندادی یعنی فداکاری! وقتی فهمیدی ویدا چه بلایی سرت آورده و باز بهش فرصت دادی حرفاشو بزنه یعنی فدارکای! وقتی می خوای این باغو به نام بچه ای بزنی که حاصل خیانت به تواِ یعنی فداکاری! وقتی داری اینقدر ساده از بهار می گذری یعنی فداکاری! حالم از اینکه ادای آدمای قهرمانو در می یاری به هم می خوره! حالم داره ازت بد می شه آبان اینقدر که نقش پسرای خوبو بازی می کنی! داری حالمو بد می کنی از بس که به خاطر دیگرون داری از خودت می گذری!
ونداد که از پله ها می رفت بالا وایساده بودم و نگاهش می کردم! تا حالا از این دید به خودم نگاه نکرده بودم! فداکاری؟! ابروهامو دادم بالا و متفکر رفتم تو آشپزخونه. واقعاً گرسنه ام شده بود. ترجیح دادم به جای فکر کردن بشینم و یه چیزی بخورم، بعدش یه چایی واسه خودم بریزم و یه نخ سیگار روشن کنم و تا صبح جلوی تلویزیون چرت بزنم!


دو روز از شبی که صفا اومده بود خونه باغ می گذشت. تو این دو روز صفا یه بار بهم اس داده بود که منتظره من برم و با بهار صحبت کنم! کار سختی که بیشتر شبیه به مسلخ رفتن من بود تا صحبت کردن با بهار! اینکه بشینی و لبخند بزنی و ژست یه آدم بی تفاوت و سرد و سخت رو بگیری و به دختری که دوستش داری بگی نمی خواییش یعنی چشیدن طعم تلخ جهنم! دو تا از کلاسای عصرمو کنسل کردم و رفتم خونه باغ. یه دوش گرفتم و لباس مرتبی پوشیدم و راه افتادم سمت شرکت ونداد. می دونستم بهار تا دیروقت توی شرکت می مونه. دلم نمی خواست بهش زنگ بزنم اون هم بعد از یه ماه که تموم تلفونا و اس هاشو بدون جواب گذاشته بودم. ترجیح می دادم برم و رو در رو ازش بخوام که با هم حرف بزنیم.
ماشینو پارک کردم و رفتم بالا. در شرکت رو که نیمه باز بود هول دادم و وقتی وارد شدم دیدم بهار بالای سر میز ملیکا دلا شده و داره یه چیزی توی یه برگه کاغذ رو توضیح می ده. با صدای لولای در هر دو برگشتن سمتم و بهار با دیدنم سر جاش صاف شد و زل زد بهم. سری تکون دادم و سلام کردم. بدون اینکه جوابم رو بده فقط نگاهم کرد. نگاهمو از صورتش چرخوندم سمت ملیکا و سلام کردم و گفتم: ونداد هست؟
تعجب رو توی چهره ی اون هم می شد دید. جواب سلامم رو داد و گفت: آره. تو اتاقشه.
رفتم سمت در اتاق و در همون حال پرسیدم: مهمون نداره؟
-نه.
دستمو گذاشتم روی دستگیره در و برگشتم سمت بهار که همین جوری میخکوبِ من بود و گفتم: هستی یا می خوای بری؟!
وقتی جوابم رو نداد گفتم: می خوام باهات حرف بزنم می مونی؟
به جای بهار ملیکا گفت: ما دو سه ساعت دیگه کار داریم و هستیم.
لبخند تشکر آمیزی بهش زدم و دو تا تقه به در و رفتم تو. ونداد که سرش توی کامپیوتر بود نیم نگاهی به سمت در انداخت و وقتی دید اونی که اومده تو اتاق منم با تعجب از جاش پاشد و پرسید: از این ورا؟!
سلامی کردم و هیکلمو کامل بردم تو اتاق و در رو بستم. با سر اشاره ای به مبل روبروی میزش کرد و گفت: بشین. چه عجب طلسمو شکستی و یه سر اینجا اومدی؟!
لبخندی زدم و گفتم: قبلاًها هم خیلی اینجا نمی اومدم مگه به خاطر گرفتن و تحویل دادن ترجمه!
-واسه همونم دیگه نمی یای!
:اومدم بهار رو ببینم!
ونداد از پشت میزش اومد بیرون و روبروم نشست و گفت: واسه اینکه رودرو بهش بگی دیگه علاقه ای به بودن باهاش نداری؟!
سری به علامت مثبت تکون دادم و یه اوهوم هم گفتم.لب پایینیش رو به دندون گرفت و در همون حال متفکر به من خیره شد و گفت: یه چیزی بپرسم راست و حسینی بهم جواب می دی؟!
-بپرس اگه بهت مربوط بشه حتماً جوابتو می دم!
ونداد دستاشو زد زیر سرشو تکیه داد به صندلی و گفت:چرا می خوای بهار رو رد کنی؟! فقط به خاطر قسمی که خوردی؟!
-کم چیزیه؟!
:نه! ولی اگه واسه خاطر اونه می تونیم یه راه حل شرعی واسه اش پیدا کنیم!
-ببین ونداد! روزی که به این نتیجه رسیدم می خوام با خدا یه همچین معامله ای بکنم، روزی بود که حس کردم بهار سهم من توی این زندگی نیست! داشته می اومده منو ببینه!نرسیدنش به کافه ی صفا رو می ذارم پای اینکه خدا نمی خواسته! نمی خوام پامو جلوتر بذارم! نمی خوام یه قدم جلوتر برم وقتی حس می کنم ممکنه باز هم اتفاق بدی بیافته!
:نمی فهممت آبان! اصلاً درکت نمی کنم! یعنی چی آخه؟! اون اتفاق برای هر کسی ممکن بود بیافته!
-ولی برای هر کسی ممکن نیست این اتفاق بیافته که خدا جواب قسم خوردنش رو بده!
ونداد کلافه انگشت شصت و اشاره اش رو کشید روی چشماش و بعد از جاش پاشد یه سیگار روشن کرد و گفت: نمی فهمم! واقعاً نمی تونم بفهمم داری چی می گی!
از تو کیفم یه سری برگه در آوردم انداختم رو میز و گفتم: قرار نیست همه هر چیزی رو که ته دل آدمه بفهمن و درک کنن! این چیزای دلی رو خیلی وقتا نمی شه توضیح داد ونداد! به فکر افتادم از ایرون برم.
دارم تحقیق می کنم ببینم می شه یا نه با این اوضاع داغون!
ونداد اخماش رفت تو هم، اومد جلو و برگه های روی میز رو برداشت، نگاهی بهشون انداخت و بعد سرش رو با اخم بلند کرد و گفت: چی کار داری می کنی؟!
-دارم از ایرون می رم! یعنی می خوام که برم! خیلی وقته به فکرشم. همون هفت سال پیش تو فکرش بودم اما بودن ویدا و آرمان اون ور آب منو پا بند این ور کرد. می ترسیدم برم و مامان و بابا از اینی که هستن تنهاتر و داغون تر بشن. حالا که آرمان هست من می تونم برم پی زندگیم!
-آسمون همه جا یه رنگه!
:می دونم! ولی یه تحول توی زندگیم شاید بتونه منو آروم کنه!
-با رفتنت هیچی درست نمی شه آبان!
:چرا! خیلی چیزا رو باید بری و از بیرون ببینی!
-خل شدی اساسی!
خندیدم و گفتم: قبلاً معتقد بودی مادرزاد خل به دنیا اومدم!
-خل تر شدی!
:می خوام هر چی اینجا بوده جا بمونه! می خوام برم و از هر چیزی که پشت سرم بوده فاصله بگیرم.
-با رفتن نمی تونی خودتو آروم کنی! هر جای دیگه هم که بری خاطراتت همراهت می یان!
:آره ولی خاطره می مونن! هر لحظه و هر ثانیه زنده نمی شن بیان جلوی چشمام!
- چرا قبل از اینکه به بهار نزدیک بشی همچین تصمیمی نگرفتی؟!
:خیال می کردم تو اتفاقات گذشته من بی تقصیرم! خیال می کردم همه ی تقصیرا به گردن ویدا و آرمانه!
-مگه این جوری نیست؟!
:نه! الان یه جور دیگه فکر می کنم! الآن خیال می کنم یه ور قضیه هم منم! بیشتر از سهمم از این زندگی خواستم که هر بار نشده!
-اینکه یکیو دوست داشته باشی حقته! حق همه است!
:آره! می دونم! اما انگار من دست روی موارد اشتباهی می ذارم!
-با بهار این کارو نکن آبان! دوباره نمی تونه زمین بخوره! این بار بیافته دیگه بلند نمی شه!
-اینجام که دستشو بگیرم و بلندش کنم. اومدم باهاش حرف بزنم. وابستگی زیادی هم بینمون نبوده که بهش بگی عشق آتشین! اگه اون وقت شب هم از خونه زده بوده بیرون واسه این بوده که عذاب وجدانشو راحت کنه! ما حتی یه جمله ی عاشقانه یا محبت آمیز به هم نگفتیم تا حالا!
-خیلی بی رحمی! انگار صفا راست می گه که دیگه نمی شه شناختت!
از جام پاشدم لبخندی به قیافه ی عبوس ونداد زدم و گفتم:هنوز هم با صفا می شینین و غیبت منو می کنین؟! ازتون نمی گذرم! با بهار شام می ریم بیرون. دیرتر می یام خونه.
اومدم برم بیرون اما ونداد اومد جلوی در وایساد، زل زد به چشمام و گفت: می دونی تو چشمات چی می بینم؟!
منتظر موندم ادامه بده. بعد یه مکث گفت: غمی رو می بینم که داری سعی می کنی با بی تفاوتی پنهونش کنی!
سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: به هر حال سخته از دختری که حس می کردی آینده اتو می سازه دل بکنی! سخته وقتی با تموم وجود خواستارشی پسش بزنی!
-پس این کارو نکن! یه فرصت دوباره به هر دوتون بده!
:اگه ته این فرصت بازم از دست دادن بهار باشه چی؟!
-بذار خودش تصمیم بگیره! بهش جریان قسمی رو که خوردی بگو!
:جالبه! کسی که تا دیروز مرتب زیر گوشم زمزمه می کرد این دختر به دردت نمی خوره حالا داره به آب و آتیش می زنه که ما رو به هم بچسبونه! جریان چیه ونداد؟!
-با بهار حرف زدم! یعنی خودش باهام حرف زده! همون قدر که تو اونو می خوای اون هم تو رو می خواد!
:وقتی حرفامو بشنوه متقاعد می شه که دیگه منو نخواد! البته اگه دلیل همه ی اصرارات همین باشه!
-آبان! خواهش می کنم ازت! نمی تونم وایسم و ببینم با یه چمدون خالی از اینجا بری! نمی خوام از ایرون بری!
ونداد رو آروم از جلوی در کشیدم کنار و گفتم:وقتی برم، وقتی منو دیگه نبینی، حالت از این همه فداکاری من بهم نمی خوره!
دستم به دستگیره در بود که صدای ونداد میخکوبم کرد. زمزمه وار گفت: اونقدر می خواسته تو رو که با مادرش برن و واسه اعدام نشدن سهیل رضایت بدن!
برگشتم سمت ونداد! بهت زده و گیج و خیره! نمی دونم چقدر تو سکوت خیره شده بودیم به هم! انگار حرفی نمی زد تا جمله اش تأثیر خودشو تو وجود من بذاره!


ونداد بازومو گرفت و کشید، از در فاصله گرفتیم و با صدای آرومی گفت: ارزششو داره واسه به دست آوردنش هر کاری بکنی آبان! مسئله ای که فکر می کردیم یه روزی ممکنه بینتون مشکلی ایجاد کنه از بین رفته! دیروز برادر سهیل و مادر و پدرش با گل و شیرینی پاشدن رفتن خونه ی شما! مادره افتاده زیر پای مامانت به گریه!
-من باعث این رضایت نشدم!
:به هر حال اونا خیال نمی کنن معجزه ای شده باشه! فکر می کنن تو باعث این رضایتی!
-اشتباه فکر می کنن! لابد معجزه ای شده که بهار رضایت داده!
:با خود بهار که صحبت می کردم دلایل و توجیهات خاص خودشو داشت. بهتره از خودش بشنوی. ولی آبان حیفه! خوشحالی این موضوع رو با روندن این دختر از خودت، تلخ نکن!
-نمی تونم باهاش باشم ونداد!
:چرا؟!
کیفمو کلافه انداختم روی مبل و رفتم لب پنجره! یه سیگار روشن کردم و تا وقتی به نصف رسید حرفی بینمون زده نشد! بعد اون سکوت طولانی برگشتم سمت ونداد. تکیه داده بود به میزش و داشت نگاهم می کرد. سرمو انداختم پایین و گفتم: من واسه ترکش دلایل زیادی دارم! اولیش هم معامله ایه که با خدا کردم! دوست داشتنشو، خواستنشو، داشتنشو، نذر زنده موندش کردم! باید نذرمو ادا کنم ونداد! دلیل دیگه اش هم اینه که ...
ونداد دستشو آورد بالا و کلافه تکون داد و گفت: بی خیال آبان! چرت و پرتات در مورد اینکه لایق بهار نیستی، وجودت برای بهار خطرناکه و این حرفا رو بی زحمت بذار در کوزه آبشو بخور! ببین آبان! یه چیزی رو با قطعیت می خوام بهت بگم! هر چقدر که تو سعی کنی بهار رو از خودت برونی، من دقیقاً همون قدر تلاش می کنم اونو بهت برسونم! حالا از الآن بچرخ تا بچرخیم!
ابروهام به علامت تعجب رفت تو هم و یه قدم به ونداد نزدیک شدم و پرسیدم: یعنی چی؟!
-همین که شنیدی! بشین ببین تو این بازی تو برنده می شی یا من! فقط نامردی اگه کم آوردی واسه حفظ غرورت اعترافش نکنی!
:مگه بچه بازیه ونداد؟! داری در مورد دو تا آدم حرف می زنی! داری در مورد بهار حرف می زنی! یه دختر حساس که اتفاقاً یه بارم بد از این روزگار بازی خورده! با کدوم اطمینانی داری می گی می خوای هولش بدی سمت منی که نمی تونم بخوامش!
-اگه موندنت تو ایران وابسته به رسیدنت به بهاره، من همه ی سعیمو می کنم که شما دو تا بهم برسین! حالا برو به قرار شامت برس! خوش بگذره!
ته سیگارمو تو زیرسیگاری روی میزش فشار دادم و همون جوری که دلا می شدم کیفمو بردارم گفتم: به قرآن مخت تاب برداشته! خدافظ!
از اتاق ونداد رفتم بیرون. صدای بهار که داشت با ملیکا حرف می زد از یه اتاق دیگه می اومد. نشستم روی مبل سالن تا بیاد بیرون. یه ربعی گذشت تا اینکه ملیکا اومد و با دیدن من بهار رو صدا کرد.
از جام پاشدم و وقتی بهار از اتاق اومد بیرون رفتم جلوش و گفتم: می یای شام بریم بیرون؟
با اخم روشو ازم گرفت و در همون حال گفت: نه لزومی نمی بینم!
با یه لبخند روی صورتم گفتم: خواهش هم بکنم نمی شه؟!
-اگه قراره باز بشینی و با حرف زدن منو راضی کنی که دوست داشتنتو بپذیرم نه!
:نمی خوام این کارو بکنم! فقط می خوام باهات حرف بزنم!
-در چه مورد؟!
:اگه بیا بریم واسه ات می گم.
-علاقه ای به نشستن با تو سر یه میز و خوردن شام رو ندارم!
یاد جمله ی صفا افتادم! لبخندم که پهن تر شد حرصی گفت: به چی می خندی؟!
-هیچی! ببخشید! بریم؟!
با لحن دلخوری گفت: شام نمی یام!
-باشه. تو بیا بشین من شام می خورم تو لقمه هامو بشمار و به حرفام هم گوش بده!
یه خرده تو صورتم خیره شد و بعد رفت سمت اتاقی که ازش اومده بود بیرون. مونده بودم که تصمیم گرفته بیاد یا نه! بعد چند دیقه با کیفش اومد و گفت: باید به آقا ونداد بگم!
-من مرخصیتو گرفتم.
بدون توجه به حرف من در اتاق ونداد رو باز کرد و ازش اجازه ی رفتن خواست و 5 دیقه بعد نشسته بودیم توی ماشین من!
بعد یه سکوت طولانی گفتم: می تونم یه سیگار روشن کنم؟
شونه هاشو به علامت بی تفاوتی انداخت بالا! بی خیال سیگار شدم و استارت زدم و راه افتادم. تا رسیدن به رستوران حرفی نزدیم. پشت میز که نشستیم مِنو رو به سمتش گرفتم و گفتم: اگه خودت انتخاب کنی که چی می خوری بهتر نیست؟ می ترسم یه چیزی سفارش بدم برات که دوست نداشته باشی!
اخم کرده و دست به سینه به صندلیش تکیه داد و گفت: من شام نمی خورم!
مِنو رو برگردوندم سمت خودم و به گارسون که اومده بود بالای سرمون سفارش دو پرس شیشلیک و مخلفات دادم و وقتی گارسون رفت گفتم: حالا با این ژست اخم و تخمی که تو گرفتی من چه جوری حرف بزنم؟!
چشماشو دوخت به چشمام و گفت: بهتره زودتر حرفاتو بزنی چون من کار دارم و باید برم!
تاب نگاهشو نداشتم! خدا رو شکر می کردم که اونقدر عبوس و عصبانی و عنق هست که نمی خنده! خوب بود که شب بود و آفتاب به موهاش نمی تابید! خوب بود که عطر همیشگیش رو نزده بود! خوب بود که باهام بد بود! اینا کارمو راحت تر می کرد واسه گذشتن ازش! هر چند که باز هم سخت ترین کار دنیا بود واسه ام!
دستامو تو هم قلاب و لبمو با زبون تر کردم و گفتم: خوشحالم که سالمی. وقتی ونداد بهم خبر داد که به هوش اومدی خیلی خوشحال شدم!
با اخم نگاهش رو از میز گرفت و دوخت به چشمام و گفت:اگه برات مهم بود خودت می اومدی بیمارستان و می فهمیدی!
تو سکوت زل زدم به چشماش. داشتم تو ذهنم جمله سازی می کردم که گفت: تو رو بالای سرم حس کردم وقتی تو ای سی یو بودم! خاله ام هم از پسر خوش تیپ و قد بلند و خوش بر و رویی می گفت که هر شب و هر شب می اومده بیمارستان و از پشت شیشه نگاهم می کرده!
مات موندم به صورت بهار! وقتی بهتمو دید گفت:چی شد که یهو کشیدی کنار؟
تموم چیزایی که آماده کرده بودم واسه گفتن بهش از ذهنم پرید! سرمو انداختم پایین و زل زدم به طرح رومیزی. بعد یه سکوت چند دیقه ای بهار با لحن ملایم تری گفت: چون واسه دیدن تو اومده بودم بیرون و تصادف کرده بودم عذاب وجدان داشتی؟! واسه همین می اومدی بیمارستان؟! چون اون روز بهت گفتم تکیه گاه خوبی برام نیستی داری ازم دوری می کنی؟!
دوباره زل زدم به چشمای بهار. این لحن رک، برّا و صریح که مخصوص بهار بود رو دوست داشتم! اما الآن وقت شمردن دوست داشتنی های وجود بهار نبود! الآن باید هر چیز خواستنی تو وجودشو پس می زدم! به چشماش زل زدن و دروغ گفتن سخت بود برای منی که معمولاً دروغ نمی گفتم!
سرمو چرخوندم به یه سمت دیگه و گفتم: آره! یکی از دلایل دوری کردنم ازت اینه!
-اون شب می اومدم که ازت معذرت خواهی کنم! که بهت بگم اشتباه کردم! تند رفتم! وقتی دیدم چه بلایی سر خودت آوردی پریشون شدم اما بعدش که آروم شدم دیدم نباید می رنجوندمت! دیدم آبانی که از این همه اتفاق گذشته خیلی محکم تر از اونیه که بخواد دوباره بلغزه! به آب و آتیش زدم که همون شب ببینمت تا دلخوریت ازم رفع بشه!هیچ وقت فکر نمی کردم این همه مدت ازم دلخور بمونی!
-ازت دلخور نیستم!
:پس چی؟! چرا به تلفنام جواب ندادی؟!
نگاهم بین آدمای نشسته پشت میزای رستوران می چرخید تا قفل چشمای بهار نشه! گرمای دستش که نشست روی دستام ناخودآگاه چشمام زوم شد روش. کمی خیز برداشته بود به جلو. با صدای آرومی گفت:چی شد توی اون دو هفته که شدی آبانی که رفیقاشم دیگه نمی شناسنش؟!
دستمو کشیدم کنار. نمی خواستم بیشتر از این گر بگیرم! سرمو انداختم پایین و گفتم:منو خیلی وقته که دیگه کسی نمی شناسه! من واقعیمو حتی خودم هم یادم رفته! خود واقعی من فقط بلد بود بخنده! شاد باشه! به آینده امیدوار باشه! من امروز، من دروغی که الآن اینجا نشسته حتی یادش نمی یاد خوشی چه رنگیه! دیگه خودم هم خودمو فراموش کردم! حق داشتی وقتی می گفتی تکیه گاه خوبی برات نیستم! حق داشتی منو نخوای بهار! شکننده تر از اونیم که بخوام تو رو به خودم نزدیک کنم!
-قبل از این اتفاق، قبل از اینکه برم تو کما، همچین نظری نداشتی!
:تصادفت، رفتنت تو کما بهم فهموند که هنوز هم سستم! هنوز هم شکننده ام! هنوز هم ترسوام!
سرمو بلند کردم و دیدم تو چشمای بهار اشک جمع شده! سری به تأسف تکون دادم و پرسیدم: چرا ناراحتی؟! باید خوشحال باشی از اینکه منم به نتیجه ای که تو خیلی وقت پیش بهش رسیده بودی رسیدم!
سرشو انداخت پایین و گفت: چرا با من این کارو می کنی؟! خودت می دونی از حرفی که زدم چقدر پشیمونم!
این بار من دستمو بردم جلو و دستشو گرفتم تو دستم. نگاهم به انگشتای ظریفش بود. انگشتمو کشیدم روی انگشتاش در همون حال گفتم: حرفت درست بود بهار! دلم نمی خواد به من به چشم اون پست فطرتی نگاه کنی که صفا داره نگاه می کنه!
سرشو بلند کرد و زل زد به صورتم و پرسید: صفا؟!
سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: دوست ندارم مثل اون خیال کنی تو رو به خودم نزدیک کردم و حالا دارم دورت می زنم! من فقط دارم صادقانه احساساتمو باهات در میون می ذارم. دارم می گم که بعد اون اتفاق چه حسی بهم دست داده! یه چیزای دیگه ای هم این وسط هست که بین من و خدای خودمه! اما اون دلیلی رو که می تونم برات بگم همینه. تکیه گاه خوبی برات نیستم بهار!
نگاهش از روی چشمام سرخورد روی زخم گوشه ی لبم و با صدای پر بغضی گفت: با صفا دعوات شده؟!
ناخودآگاه دستمو کشیدم روی لبم و گفتم: چیز خاصی نبود!
مصر پرسید: اون زده اتت؟!
لبخندمو عریض تر کردم و گفتم: آره! البته خودم تحریکش کردم! یه جورایی حقم بود این مشت!
ناباور سری به دو طرف تکون داد و گفت: واسه چی آخه؟!
گل توی گلدون رو در آوردم و شروع کردم باهاش بازی کردن و گفتم:به خیالش باهات بازی کردم! با احساساتت! با عواطفت! بهار نمی خواستم بشم آدم بدیه زندگیت! نمی خوام بشم یکی مثل سهیل!
با بردن اسم سهیل یهو یاد حرف ونداد افتادم و گفتم:آهان! واقعاً با مامانت رفتین و رضایت دادین؟!
بهار سری به علامت مثبت تکون داد و گفت:آره!
:پدر و مادرش رفته ان خونه ما واسه تشکر!
-خونه ی شما؟!
:خیال کرده ان من با حرف زدنم تو رو راضی کردم! خبر ندارن که مرغ تو تا وقتی با من از سهیل حرف می زدی فقط یه نصفه پا داشت!
بهار مکثی کرد، چشمشو دوخت به میز و بعد یه مدت خیرگی زمزمه وار گفت:بخشیدن سهیل نذر زنده موندن من بود!
شاخه گلی که تو دستم بود افتاد روی میز. بهار سرشو بلند کرد و گفت: مامانم نذر کرده بود. وقتی بعد به هوش اومدنم بهم گفت همون لحظه ی اول قبول کردم. نه به خاطر اینکه نذر مامان باید ادا می شد. قبول کردم چون وقتی فهمیدم نزدیک بودن مرگ به آدم چقدر می تونه آزاردهنده باشه دلم برای سهیل سوخت! دلیل دیگه اش هم تو بودی آبان! تو این مدت به حرفات فکر می کردم! یه جاهایی عقلم قبولشون می کرد و احساسم پسشون می زد! وقتی به این موضوع فکر می کردم که چقدر راحت با نامردیی که برادرت و زنش در حقت کردن کنار اومدی، پاهام قرص می شد! با فکر کردن به تو بود که پاهام کشید همراه مامان برم و رضایت بدیم! با گذشتی که تو وجود تو دیدم به این نقطه رسیدم!
تو دلم آشوب بود! داشتم داغون می شدم! بهترین جمله هایی رو که می شد از بهار شنید داشتم می شنیدم اما دهنم بسته بود! دستام بسته بود! پاهام قفل بود! نگو بهار! دیگه نگو! دیگه از من نگو وقتی دارم تو خودم خرد می شم!
غذامون رسید. نه من لب بهش زدم نه بهار. بعد یه مدت سکوت سرمو بلند کردم و گفتم: متأسفم! همیشه همین بوده! تو بهترین ساعتای زندگیم با بدترین احساسام درگیر بودم!
:این احساسای بد شاید فقط یه توهمه آبان! شاید باید به هم فرصت بدیم.
سری به علامت تأسف تکون دادم و گفتم: فرصتی نیست! می خوام از ایران برم!
نگاه مات بهار روی صورتم قفل شد. یه خرده از لیوان آب روی میز خوردم و پرسیدم:هنوز منو اونقدر نمی خوای که بشه شکست دوباره ات می خوای؟!
بهار جواب نداد. عرق روی پیشمونیمو با دستمال پاک کردم و گفتم:اونقدرا هم که صفا فکر می کنه من پست نیستم، هستم؟!
بازم جواب بهار سکوت بود! حتا نگاهم نمی کرد! دست راستمو گذاشتم روی دست چپش که روی میز بود و گفتم: اونقدار که ونداد فکر می کنه نامرد نیستم، هستم بهار؟!
سرشو بلند کرد و با صدای پربغضی گفت: مردترین آدمی هستی که به عمرم دیدم! اگه احساست اینه من بهش احترام می ذارم. تجربه بهم ثابت کرده نباید چیزی رو زوری بخوام، حتی اگه اون چیز خواستنی ترین باشه برام! به زور نمی خوام خودمو بهت تحمیل کنم! اومدن کوتاهت توی زندگیمو می ذارم به پای همون حکمتی که تو روزای اول بهش رسیده بودی! می ذارم به پای اینکه سهیل باید این جوری نجات پیدا می کرد! نمی خوام به کسی که باعث شده از کما بیام بیرون حس بدی داشته باشم! اما یه چیزی رو بدون. تو این چند وقت به این نتیجه رسیدم که تو محکم ترین تکیه گاهی بودی که می شد داشته باشم! اگه یه روزی خودت هم به این ایمان رسیدی می تونی بهم خبر بدی.
دست یخ زده امو از روی دست بهار کشیدم کنار. از جاش پاشد و گفت: دیگه باید برم.
تا به خونه ی بهار برسیم هیچ حرفی زده نشد. من که لب وا می کردم منفجر می شدم، بهار هم احتمالاً تو فکر و خیالاتش بود. از لحظه ای که پیاده اش کردم! دستم رفت سمت پاکت سیگارم! همه چیز تموم شده بود! احساسمو، خودمو، آینده امو، بهارمو توی اون کوچه ی بن بست جا گذاشتم! برای بار دوم همه چیمو باختم!


نمی فهمیدم چه جوری دارم رانندگی می کنم! اونقدر اعصابم به هم ریخته بود که یه لحظه هم نمی تونستم تمرکز کنم. نمی تونستم اونوقت شب خودمو برسونم خونه باغ! مسیرش طولانی تر از اونی بود که بتونم سالم برسم! گوشه ی خیابون پارک کردم و زل زدم به روبروم.داشت برف می بارید! بعد این برف احتمالاً دیگه سرمای زمستون کم می شد و بعدش بهار می اومد! پک محکمی به سیگار بین انگشتام زدم. دستای بهار خیلی کوچیکه، خیلی ظریفه، توی مشت من گم می شه اون دستا! گم می شدن! دیگه ندارمشون! شاید از اول هم نداشتمشون! از همون اولی که همه مخالف این رابطه بودن! همه غیرمنطقی می دونستنش! از همون اول اول!
پیاده شدم و همون جوری که از ماشین فاصله می گرفتم دزدگیر رو زدم. بهار گفته بود برف رو دوست داره. گفته بود برف بازی رو دوست داره! بهش گفته بودم من برفو دوست ندارم! حالا خواستنی ترین شده بود برام! حالا عاشق برف بودم! حالا تنها خاطره ی قشنگی که می تونستم ساعتها بشینم و بهش فکر کنم برف بازی توچال بود! حمایت گرم و محکمی که بهار ازم توی بازی می کرد! یار من بود!
نشستم رو نیمکت برفی و یخ زده ی یه پارک. نمی دونم چندمین سیگاری بود که داشتم روشن می کردم. دستام اونقدر می لرزید که نمی تونستم فندکو درست بگیرم زیر سیگار!
با صدای زنگ موبایلم به خودم اومدم. یه ساعتی می شد اونجا نشسته بودم. کلی برف روم نشسته بود! شده بودم عین آدم برفی! فقط باید از تو کمد آقای گوفی بهار یه هویج پیدا می شد واسه اینکه بتونم درست نفس بکشم! فقط بهار رو می خواستم که بتونم نفس بکشم!
بی میل و بالاجبار گوشیمو از توی جیبم در آوردم. شماره ی ونداد بود! رجکت کردم و براش نوشتم: خوبم. دیر می یام.
برام نوشت: من هنوز نرفتم خونه. با ملیکا شام بیرون بودیم. بگو کجایی بیام پیشت.
نوشتم: می خوام تنها باشم ونداد!
دیگه چیزی ننوشت. از جام پاشدم و راه افتادم سمت ماشین. از سرما سر شده بودم! شقیقه هام نبض می زد و گلوم از اون همه سیگاری که کشیده بودم تلخ بود و می سوخت. نشستم تو ماشین و سرمو تکیه دادم به صندلی و زل زدم به روبروم. برفی که نشسته بود رو شیشه ها دیدمو محدود می کرد. برای دیدن نیاز به چشم نداشتم! برای اینکه ببینم دوباره تنها شدم، دوباره کاخ آرزوهام فرو ریخته و دوباره امیدی به آینده نیست نیازی نداشتم ببینم! می تونستم با تک تک سلولای بدنم لمسش کنم! می تونستم این تنهایی رو که مثل خوره داشت منو می خورد با تموم وجودم حس کنم!
اونقدر نشستم و فکر کردم و فکر کردم که برف تموم شیشه ی جلوی ماشین رو پوشوند. به ساعتم که نگاه کردم دیدم 3 صبحه! از ماشین پیاده شدم و با ساعدم برف روی شیشه رو زدم کنار و دوباره نشستم پشت رل. خسته بودم. باید می رفتم و می خوابیدم! سرد بودم باید می رفتم و گرم می شدم!
ماشینو پارک کردم پشت ماشین ونداد تو محوطه ی ساختمون خونه باغ و رفتم بالا. ونداد روی کاناپه جلوی تلویزیون روشن خوابش برده بود. معلوم بود منتظر و نگرون منه. تلویزیونو خاموش کردم و رفتم از پله ها بالا و خودمو انداختم رو تخت. بعد چند دیقه پاشدم و دو تا قرص آرامبخش خوردم و دوباره دراز کشیدم. حتی حس و حال اینکه بخوام پالتومو در بیارم یا لباسامو عوض کنم رو هم نداشتم. دلم می خواست بخوابم و دیگه بیدار نشم! دلم می خواست بخوابم و اونقدر دیر بیدار شم که همه ی این ماجراها رو پشت سر گذاشته باشم.
با صدای ونداد که داشت با تلفن حرف می زد چشم باز کردم. همه تنم درد می کرد. گرمم بود و عرق کرده بودم. نشستن توی اون پارک لعنتی انگار کار دستم داده بود! چقدر خوشحال بودم که جمعه است و نیازی نیست برم سر کار. پتو رو زدم کنار و بلند شدم پالتومو در آوردم و انداختم روی مبل. حالا که از زیر پتو اومده بودم بیرون لرز کرده بودم. لباسامو سریع عوض کردم و پتو رو کشیدم دورم و رفتم پایین. ونداد یه دستش توی جیبش بود و با دست دیگه اش هم گوشی موبایلش دم گوشش و همون جوری که وسط سالن راه می رفت به حرفای یکی گوش می داد و گه گاهی هم می گفت: می دونم. آره. باشه.
همون جوری پتو پیچ نشستم روی مبل و سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم. ده دیقه بعد ونداد گفت: علیک سلام!
بدون اینکه تکونی به خودم بدم چشمامو وا کردم و زل زدم بهش. یه خرده نگاهم کرد و بعد اومد جلو دستشو گذاشت رو پیشونیم و نگرون پرسید: چی شده؟ چرا انقدر ریخت و قیافه ات داغونه؟!
سرمو کشیدم کنار و گفتم: قرار بود دیگه نگرونم نباشی! قرار بود سهمت از رفاقت با من دلواپسی نباشه!
اخمی کرد و همون جوری که می رفت سمت آشپزخونه گفت: شر و ور نباف به هم! پاشو یه آبی به صورتت بزن و بیا یه چیزی بخور از این حالت میت بودن در بیای!
تنها چیزی که از گلوم پایین نمی رفت غذا بود! دلم فقط یه چایی گرم می خواست که این گلو درد لعنتی رو کم کنه. ونداد از تو آشپزخونه سرک کشید و وقتی دید هنوز همون جوری لم دادم روی مبل اومد تو چارچوب در وایساد و گفت: صبحونه نمی خوری؟
تکونی به خودم دادم و به زور روی پاهام وایسادم و همون جوری که از پله ها بالا می رفتم گفتم: فقط یه لیوان چایی می خوام.
رفت تو آشپزخونه و گفت: شام هم که نخوردی!
چشمامو بستم و پلکامو روی هم فشار دادم. پله های بالا رفته رو برگشتم، به چهارچوب در آشپزخونه تکیه دادم و پرسیدم: تو چه می دونی؟!
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:بهار خانوم بهم گفت.
متعجب پرسیدم: کی زنگ زد؟!
برگشت سمتم و گفت: یه ساعت پیش. بشین برات یه چیزی بیارم بخوری.
:سیرم!
- دیشبو چی کار کردی؟!
:بهار بهت نگفت؟!
-نه!
:تو هم ازش نپرسیدی؟!
-نه!
:خوبه!پس از منم نپرس!
-نپرسم هم از قیافه ی پنچرت معلومه گند زدی به زندگیت!
:دقیقاً!
-عیب نداره! خودم گندتو یه جوری جمع می کنم!
زل زدم بهش که دست به سینه تکیه داده بود به کابینت و نگاهم می کرد و گفتم: می دونی به چی دارم فکر می کنم؟!
ابروهاشو به نشونه ی جواب منفی داد بالا! برگشتم سمت پله ها و همون جوری که ازش فاصله می گرفتم گفتم: که این اعتماد به نفس کاذبت از کجا می یاد!
ونداد دنبالم اومد و گفت:از عشق توی سینه ی تو! از دوست داشتن و احساس خوب بهار!
به زور خودمو از پله ها کشیدم بالا و در همون حال گفتم: خوبه. شاعر خوبی می شی اگه رو خودت کار کنی!
دوباره دراز کشیدم رو تخت. تو این فکر بودم که باید یکی دو تا قرص سرماخوردگی بخورم. باید تا فردا خوب می شدم که بتونم سر کلاسا حاضر بشم. چشمام می سوخت. ساعدمو گذاشتم روی پیشونیم که یه خرده دیگه بخوابم. حس بیدار موندن نبود!
سردی دستی که نشست روی پیشونیم از خواب بیدارم کرد. چشم باز کردم و دیدم مامانه!
یه لحظه از دیدنش هول کردم، نیم خیز شدم و پرسیدم: چی شده؟!
دستشو گذاشت روی دستم و گفت: هیچی! نترس!
به زور آب دهنمو از گلوی متورم و دردناکم فرو دادم و با یه صدای گرفته و خش دار پرسیدم: اینجایین چرا؟
سری به علامت تأسف تکون داد و گفت: چی کار کردی با خودت؟!
متعجب زل زدم به صورتش که گفت: پاشو یه مقدار سوپ بخور بعد بریم دکتر.
نگاهم افتاد به سینی و ظرف سوپی که روی میز بود. سر جام نشستم و غر زدم: باز این ونداد از کاه کوه ساخت؟!
مامان شاکی برگشت سمتم و گفت: کاه و کوه رو نمی دونم چیه ولی تبی که داری رو دارم می بینم! صدای گرفته ات رو هم که دارم می شنوم! می اومدی خونه با این حال و روزت که من بتونم بهت برسم! تو سرمای این خونه آدم سالم هم مریض می شه چه برسه به تو که درست و حسابی هم استراحت نمی کنی، غذا نمی خوری و به خودت نمی رسی!
پتو رو کشیدم تا خرخره ام بالا که لرز تنم کم شه و در همون حال گفتم: هم غذا می خورم، هم استراحت می کنم و هم به خودم می رسم! لزومی نداشت پاشین بیاین اینجا!
مامان کلافه و عصبی برگشت سمتم و گفت: انقدر از دیدن ما اذیت می شی؟!
چشمامو بستم و گفتم:دلم نمی خواد کسی به خاطر من از کار و زندگیش بیافته!
دست سرد مامان نشست رو دستم و گفت: کار و زندگی من شماهایین آبان! تو که این جوری افتادی رو تخت! آرمان هم که ...
صدای بغض دار مامان و سکوتش باعث شد چشمامو واکنم و متعجب زل بزنم بهش. وقتی دیدم ادامه نمی ده پرسیدم: آرمان چی؟!
مامان یه قطره اشک رو از زیر چشمش پاک کرد و گفت: حال اونم خوب نیست!
-چی شده باز؟!
:ویدا راضی نشده که برگرده. آرمان هم دوباره ریخته به هم! این بار حالش خیلی بدتره!
-بیشتر از اون موقع که یه سمت صورت منو آورد پایین و سعی کرد اون بلا رو سر خودش بیاره؟!
سکوت مامان و اینکه رفت سمت در باعث شد به زور به خودم تکونی بدم و برم جلوش وایسم. دست داغم نشست رو مچ دست سردش و پرسیدم: چی شده مامان؟!
مامان مردد بغضشو فرو داد و گفت: رفته سراغ آیدین!
متعجب زل زدم به صورتش. نگاه نگرونمو که دید گفت: حال بچه خوبه!
لبه ی تخت نشستم و پرسیدم: خود آرمان چی؟
-بردیمش آسایشگاه.
:با بچه چی کار داشته؟
مامان بدون اینکه جوابمو بده گفت: سوپتو بخور. سرد می شه. ونداد هم حاضر شده که بریم دکتر.
دوباره بلند شدم و قبل از اینکه مامان بخواد از اتاق بره بیرون دستمو گرفتم به چارچوب در و مانع شدم و پرسیدم: واسه چی رفته سراغ اون بچه مامان؟! نکنه باز توهم زده که اون بچه مال منه؟!با شمام!
مامان دستشو گذاشت روی ساعدم و گفت: اون مریضه آبان!
از جلوی در رفتم کنار و نشستم رو تخت. سرم داشت می ترکید. مامان سینی سوپ رو گذاشت کنارم و گفت: بخورش بعد بریم دکتر.
سینی رو برداشتم گذاشتم روی میز و دوباره دراز کشیدم و گفتم: استراحت کنم خوب می شم. شما هم احتیاجی نیست اینجا باشین.
مامان نشست کنارم و گفت: بابات رفته ترکیه.
پتو رو کشیدم سرم و از همون زیر گفتم:من خوبم مامان. می خوام بخوابم. به ونداد هم بگین احتیاجی به دکتر نیست.
مامان کلی چونه زد و وقتی دید فایده ای نداره گفت: یه سر می رم پیش آرمان. به ونداد می گم بیاردت خونه. باشه؟
ترجیح دادم چیزی نگم چون هر چی می گفتم بیشتر اصرار می کرد. خواب و بیدار بودم که ونداد پتو رو از روم کشید و گفت: خوابی آبان؟
نالیدم: چیه؟
-پاشو لااقل بریم دکتر.
:خوبم! می خوام بخوابم!
-باشه! بریم دو تا آمپول بزن بعد بخواب!
:ول کن ونداد!
ونداد دیگه مامان نبود! حریفش نمی شدم! به زور منو از رخت خواب جدا کرد و رفتیم درمونگاه و بعد زدن آمپول و سرم، با یه مشت قرص و دارو برگشتیم خونه. روی کاناپه کنار شومینه نشستم و به زور ونداد یه خرده سوپ هم خوردم و خوابیدم. مطمئناً با اون حالم کل کلاسام تا یکی دو روز کنسل می شد.

 

با صدای پچ پچی بیدار شدم. ونداد داشت با یکی حرف می زد: من دیگه می رم. داروهاش که رو میزه. چایی هم دمه. مرسی که قبول کردی بیای. ظهر همراه ملیکا می یام.
صدای بسته شدن در سالن اومد. از جام نیم خیز شدم ببینم ونداد داشته با کی حرف می زده که شکه شده زل زدم به روبروم!
بهار کنار در سالن وایساده بود و داشت از شیشه ی در به بیرون و رفتن ونداد نگاه می کرد! پتو رو از روی خودم زدم کنار و نشستم و با یه صدای گرفته پرسیدم: اینجا چی کار می کنی؟!
برگشت سمتم و سلام کرد و گفت:دیشب تو رستوران که حالت خوب بود! بعد رستوران کجا رفتی که خودتو این جوری انداختی تو رخت خواب؟!
ابروهامو بیشتر در هم کردم و پرسیدم: واسه چی اومدی اینجا بهار؟!
-اومدم مریض داری کنم!
:یعنی چی؟!
-خب یکی باید به زور یه چیزی بریزه تو حلقت دیگه! ونداد می گه مریض که می شی خیلی بد قلق می شی!
:ونداد بهت زنگ زد بیای؟!
-آقای رئیس ازم خواهش کرد، منم قبول کردم!
از جام پاشدم، گردن کشیدم و دیدم ونداد هنوز نشسته تو ماشینش و داره با موبایل حرف می زنه. با عجله زدم از خونه بیرون و همون جوری پا برهنه رفتم سمت ماشین! ونداد متعجب از ماشین اومد بیرون و با اعتراض گفت:زده به سرت آبان ؟! با این سر و وضع واسه چی اومدی بیرون؟!
براق شدم تو صورتش و همون جوری که دندونام می خورد بهم گفتم: واسه چی به بهار زنگ زدی بیاد اینجا؟!
بازومو کشید سمت پله ها و گفت: قصد خودکشی داری خل و چل؟!
دستمو کشیدم از دستش بیرون و گفتم:ونداد چه غلطی داری می کنی؟! برای چی دختره رو کشوندی اینجا؟!
ونداد عصبی دستی به موهاش کشید و گفت:خودش اومده! من نکشوندمش اینجا!
به زور صدامو کنترل کردم و گفتم: علم غیب داشت من حالم خوش نیست؟!
ونداد مچ دستمو چسبید و گفت: بیا بریم بالا با هم حرف می زنیم!
داد کشیدم: چی کار داری می کنی تو؟!
با دادی که کشیدم سرفه ام گرفت. ریه ام داشت از درد می ترکید! عصبی ادامه دادم: هر چی تو اون مغزته بریز دور ونداد!
با حرص ازم فاصله گرفت و گفت:آدم نیستی که بشه باهات درست و حسابی حرف زد!
نشست تو ماشین و قبل از اینکه در رو ببنده در رو با دست نگه داشتم و گفتم: بیا برو ورش دار ببرش با خودت!
محکم در رو کشید سمت خودش و گفت: باشه! برو بهش بگو بیاد! بیرون منتظرم!
در رو بست و دنده عقب گرفت. برگشتم بالا و با لرز خودمو جمع کردم کنار شومینه. صدای ظرف و ظروف نشون می داد بهار تو آشپزخونه است. سرفه ی صداداری کردم و گفتم: بهار؟!
از آشپزخونه اومد بیرون و پرسید: وضع ریه ات افتضاحه! چیزی می خوای؟
زل زدم به چشماش و گفتم: ونداد بیرون منتظرته.
شالشو از سرش برداشت و انداخت روی مبل و گفت: واسه چی؟! اومدم که بمونم!
همون جوری که به زور نفسم بالا می اومد گفتم: بهار بیا برو منو دیوونه نکن!
خیلی خونسرد اومد نشست روی مبل و گفت: یکی باید پیشت بمونه با این حال و روزت!
دیدم گرم نمی شم، پاشدم نشستم رو کاناپه و پتو رو کشیدم دورم و گفتم:تو اون یه نفر نیستی!
از جاش پاشد و رفت سمت آشپزخونه و گفت: خیال کن من اصلاً اینجا نیستم.قول میدم دور و ورت نپلکم.
کلافه دستمو گذاشتم روی پیشونیم. با یه لیوان شیر داغ اومد بیرون و لیوان رو گذاشت روی میز و گفت: اینو بخور! گرمت می کنه.
دستمو برداشتم، زل زدم به صورتش و پرسیدم: برای چی اینجایی بهار؟!
لیوان رو گذاشت روی میز و سرشو آورد بالا و گفت: دوست دارم که اینجا باشم آبان!
لیوان شیر رو از روی میز برداشتم و یه قلپ خوردم و گرفتمش تو دستم و گفتم:وظیفه ای در قبال من نداری!
اخم ظریفی کرد و گفت:ربطی به وظیفه نداره! دلم می خواد اینجا باشم! تحمل تو خیلی راحت تر از تحمل رئیس بازی های ونداده!
یه قلپ دیگه خوردم و پرسیدم: مگه اذیتت می کنه؟!
لبخندی زد تا بگه نه و من بالاجبار چشمامو بستم تا محو صورتش و چال روی گونه اش نشم! صدای بهار رو می شنیدم که داشت از ونداد و محیط کارش تعریف می کرد. همه ی مقاومتم برای بسته بودن چشمای تب دارم فقط چند ثانیه طول کشید. پلکام ناخودآگاه باز شدو زل زدم بهش. یه خرده حرف زد و بعد مات صورتم شد. مات نگاه ماتم! سری به علامت تأسف تکون دادم و بغضی که بیخ گلوم بود رو فرو دادم و گفتم: کاش نمی اومدی بهار!
سرشو انداخت پایین و مشغول بازی با لبه ی بلوزش شد. قلبم شدیداً تو سینه ام می کوبید. حس می کردم این سرماخوردگی نیست که باعث شده نتونم درست نفس بکشم! وجود بهار بود که ریتم نفسامو تند و سنگین کرده بود! سرشو آورد بالا و زل زد به چشمام. رومو ازش گرفتم و با صدای آرومی گفتم: ونداد بازی بدی راه انداخته! می خواد هر طور شده ما رو به هم برسونه! زنگ زدنش به تو و کشوندنت به اینجا هم جزئی از بازیشه بهار! می خواد ...
صدای بهار حرفم رو نیمه کاره گذاشت. با صدای خیلی آروم، اونقدر که به سختی می شد شنید زمزمه کرد: منم همبازی وندادم تو این بازی!
نگاهم نمی کرد که بهت رو تو صورتم ببینه! برای لحظه ای نفس هم نکشیدم انگار! عرق از ستون فقراتم چکید پایین. پتو رو از دورم برداشتم و پرسیدم: چی؟!
سرشو آورد بالا و این بار با اعتماد به نفس گفت: همدست وندادم تو این بازی آبان! رفیق صادقی داری! همه چیو بهم گفته!
مغزم هنگ کرده بود! نمی تونستم قبول کنم ونداد با اون همه تهدیدی که ازم شنیده بود جریان نذر و قسمم رو به بهار گفته باشه! با تته و پته پرسیدم: همه ... همه چی یعنی چی؟!
بهار از جاش پاشد. به کاناپه ای که روش نشسته بودم نزدیک شد و گفت: یعنی بهم گفته که باهات کل انداخته! بهم گفته که قراره منو به زور بهت بچسبونه تا موندگار شی!بهم گفته که می خواد به هر قیمتی که شده پایبندت کنه!
از جام پاشدم و پرسیدم: تو هر قیمتی هستی بهار؟! ارزشت اینقدر پایینه که پا گذاشتی تو این بازی؟!
بی هوا دستمو گرفت تو دستاش و گفت: ارزش تو اونقدری هست که بخوام برای به دست آوردنت زندگیمو قمار کنم! یه روزی بهم گفته بودی برنده ی این بازی نیستم، بهم گفته بودی وقتی ببازم چیزی رو به دست می یارم که از هر جایزه ای باارزش تره! اینجام چون می خوام تو بازیت بازنده باشم!
دستمو کشیدم و عصبی فرو کردم توی موهام و گفتم: بازی من تموم شده! خیلی وقته کشیدم کنار!
بهار اومد جلوم وایساد و خیلی خونسرد گفت: من الآن اینجام چون می خوام تو این بازی جدیدی که راه انداختی برنده باشم! می خوام با بردنم جایزه ای رو به دست بیارم که ارزشش از هر جایزه ای بیشتره!
رفتم سمت پله ها. تو دلم آشوب بود! تنها چیزی که تو اون لحظه می خواستم به آغوش کشیدنش بود! اون هم خیلی محکم! دلم می خواست با گرمای دستاش و وجودش بهم آرامش بده! برگشتم سمتش و گفتم: تو رو به هر کی می پرستی بهار از اینجا برو! شماها دارین منو زجر می دین! دارین شکنجه ام می کنین! تو و ونداد!
دو تا پله رو رفته بودم بالا که گفت:خواستن من برات عذابه؟!
برگشتم سمتش. زل زدم به چشماش و گفتم: خواستنت و نداشتنت آره!
نایستادم که جوابی بده! هر چند که انگار قصد جواب دادن هم نداشت. رفتم تو اتاق همیشگیم و روی مبل نشستم و زل زدم به برفی که می بارید و سعی کردم فراموش کنم کسی که تا اون حد خواستنی بود برام و همون قدر هم دست نیافتنی، دم دست ترین کسی شده که دارم! سعی کردم فراموش کنم طبقه ی پایین همین خونه ی قدیمی که یه روزی تلخ ترین خاطراتم توش رقم خورده بود حالا پر شده از نفس های کسی که یه روزی خیال می کردم قراره شیرین ترین خاطراتمو رقم بزنه!

با تموم دردی که تو ریه ام حس می کردم نشسته بودم و داشتم تقریباً خودمو تو دود سیگار خفه می کردم! نمی خواستم از اتاق برم بیرون! نمی خواستم بهار بیاد بالا! یکی دو باری که اومده بود واسه غذا و داروهام بهش توپیده بودم بره بیرون و دیگه سه ساعتی می شد خبری ازش نداشتم. یه سرفه ی ناجور می کردم! یه پک به سیگار می زدم! یه بغض و درد رو همراه دودش می دادم بیرون! دوباره و دوباره و دوباره! منتظر برگشتن ونداد بودم! منتظر بودم که بیاد، بکوبم تو دهنش و پاشم برم از این خونه باغی که شده بود زندونم! شده بود شکنجه گاهم! شده بود عذاب الیمم!
صدای لولای در اومد. سرمو برگردوندم و دیدم ونداد طلبکار و عصبانی، دست به سینه و با اخم تکیه زده به چارچوب در! رو ترش کردم و نگاهمو ازش گرفتم! اومد جلوم و سیگار رو از لای دستام گرفت و گفت: راه های دیگه ای هم هست واسه اینکه خودتو خفه کنی!
با حرص زل زدم به صورتش. پالتوشو در آورد و انداخت روی تخت و رفت سمت پنجره، بازش کرد و برگشت سمتم و گفت:چیه؟! طلبکاری؟!
دهن وا کردم که جوابشو بدم سرفه ام گرفت خیلی ناجور! بند که اومد، همون جوری که نفس نفس می زدم گفتم: آره! آرامشمو بهم زدی! آسایشمو ازت طلبکارم!
پوزخندی زد، نشست لبه ی تخت و گفت: آرامشی هم داشتی و من خبر نداشتم؟!صبحی هم بهت گفتم خود بهار خواست که بیاد اینجا و هواتو داشته باشه! زنگ زده بود به موبایلت و جواب که ندادی به من زنگ زد!
-تو هم نشستی از نقشه ی مسخره ات حرف زدی و اونو با خودت همدست کردی آره؟!
:نه. بهم گفت فکراشو کرده و دیده هیچ جوری نمی تونه از تو دست بکشه! می خواد سعی کنه نظرتو برگردونه! منم بهش گفتم اگه کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم! جریان رفتنت از ایران رو هم که خودت زحمت گفتنشو کشیده بودی! منم بهش گفتم می خوام به هر قیمتی که شده نذارم بری!
-عالیه! خوبه که همه با هم تو یه جبهه دارین علیه من می جنگین!
:علیه تو آبان؟! خیلی بی انصافی! اینکه همه می خوایم بهار مال تو باشه جنگه؟! اون هم علیه تو؟!
تو سکوت خیره شدم بهش! حرفی می شد با این یه دنده ی یک کلام زد؟! سکوتمو که دید از جاش پاشد و گفت: می یای سر میز یا همین جا غذا می خوری؟! البته بیای پایین فکر می کنم بیشتر بهت مزه بده! یکی دو نفری اون پایین هستن که فکر می کنم از مصاحبت باهاشون خوشحال بشی!
تکونی به خودم دادم و قبل از اینکه از اتاق بره بیرون بازوشو گرفتم و گفتم: بعد ناهار بهار رو از اینجا ببر ونداد! وگرنه من می رم!
دستشو کشید عقب و گفت: بهار رو من نیاوردم که بخوام از این خونه ببرمش! خودش اومده! دلشو داری برو بیرونش کن! برو جلوی صفا بندازش بیرون که ثابت کنی حرفاش در موردت درست بوده! که به ملیکا و من و بهار و صفا بفهمونی آدم نیستی و احساس نداری!
متعجب از آوردن اسم صفا پرسیدم: نکنه اون دو نفری که قرار از مصاحبتشون لذت ببرم بهار و صفان؟!
رفت بیرون و گفت: این یکی رو هم من نیاوردم!گفته باشم که یه وقت بودنش رو گردن من نندازی!
داشتم به چارچوب خالی در نگاه می کردم که برگشت و سرشو آورد تو اتاق و گفت: لباسات هم عوض کنی بد نیست! به اندازه ی یه شیره کش خونه بوی سیگار می دی!
چشمامو محکم روی هم فشار دادم، لباسامو عوض کردم و بعد یه سرفه ی طولانی و دردناک رفتم پایین. صفا و بهار و ملیکا نشسته بودن روی مبلا و ونداد تو آشپزخونه سر و صدا راه انداخته بود.
با سلام من ملیکا و صفا از جاشون بلند شدن و صفا یه قدم به سمتم برداشت و دستشو دراز کرد و گفت: سلام داداش!
نگاهمو دوختم به چشماش بدون اینکه دستمو ببرم جلو و دستشو بگیرم. یه قدم دیگه بهم نزدیک شد و محکم بغلم کرد و همون جوری که می زد به پشتم گفت: بی خیال بابا! تو عالم رفاقت از این حرفا پیش می یاد.
هولش دادم عقب و گفتم: سرما دارم!
با ملیکا هم حال و احوال کردم و یه خوش اومدیدی هم گفتم و نگاهم نشست روی بهار. ته چهره اش دلخوری و ناراحتی رو می شد دید. دلم گرفت که مسبب این ناراحتی منم. زل زده بود به صفحه ی تلویزیون و مثلاً داشت با دقت به یه برنامه ی کسل کننده نگاه می کرد!
نشستم روبروش و پرسیدم: انقدر جالبه؟!
سرشو برگردوند سمتم و وقتی دید مخاطبم اونه گفت:نه ولی از چهره ی عنق، چشمای پف کرده و دماغ قرمز و صدای تو دماغی تو بهتره!
ونداد از تو آشپزخونه زد زیر خنده! ملیکا هم که روبروم بود سعی کرد لبخندش رو مخفی کنه!
کنترل رو برداشتم و تلویزیون رو خاموش کردم و گفتم: بهتر نبود می رفتی شرکت و رئیس بازی های ونداد رو تحمل می کردی تا عنق بودن منو؟!
زل زد به چشمام و لبخند مضحکی بهم زد و گفت: تحمل کردن تو با این اخلاق گند باز هم راحت تر از تحمل کردن حس کاذب ریاستِ ونداد خانه!
صدای اعتراض ونداد با بیرون اومدنش از آشپزخونه همراه شد و با اخمی مصنوعی گفت: من رئیس بازی در می یارم؟!
بهار کنترل رو از روی میز برداشت و دوباره تلویزیون رو روشن کرد و جوابی نداد! ونداد برگشت تو آشپزخونه و بلند گفت: بهار خانوم گشنه که موندی متوجه می شی جو ریاست گرفتن چه جوریه! همین الآن کتباً دستور می دم حق خوردن ناهارو نداری!
نگاهم موند روی صورت بهار. بلندی موژه هاش از نیمرخ بیشتر خودنمایی می کرد. نفس عمیقی کشیدم و از جام پاشدم. بهار اگه از این خونه نمی رفت کارم به جنون می کشید!
صفا هم بلند شد و همراهم اومد تو آشپزخونه و نشست روی صندلی و گفت: بابت اون روز معذرت می خوام.
تکیه دادم به کابینت و دستامو گذاشتم توی جیب شلوارم و گفتم: من از حرفایی که زدم پشیمون نیستم! تو هم از مشتی که کوبیدی تو دهنم پشیمون نباش!
ونداد سرش رو از توی یخچال آورد بیرون و همراه چشم غره ای گفت: بحث مزخرف اون شبو نکشین وسط که مجبور شم خودم نفری یه مشت حواله اتون کنم!
نشستم پشت میز و شروع کردم با انگشتام رومیزی رو لمس کردن و بعد یه خرده سکوت نگاهمو دوختم به نگاه صفا و با صدای آرومی گفتم: چیزی عوض نشده! هنوز هم بهار رو نمی خوام! پس چرا اینجایی صفا؟!
لبخندی زد، کمی بهم نزدیک شد و با صدای آروم تری گفت: همون قدر که مرد بودی و حاضر شدی با بهار حرف بزنی، همون قدر که با حرفات تونستی این دخترو آروم کنی، برام کافیه!
سری به علامت مخالفت تکون دادم و گفتم: حرفای من آرومش نکرده! خیال خام رسیدن به من داره به ظاهر آرومش می کنه! این رویای پوچی که با همراهی ونداد تو ذهنش پرورش داده داره بهش آرامش می ده! وقتی بفهمه همه چی مثل حباب روی آب بوده، بد زمین می خوره! بکشش از این بازی بیرون صفا! بیدارش کن! چشماشو باز کن و بهش بفهمون من به همون پستی هستم که اون شب گفتی! براش بشو بابک! اما این بار قبل از اینکه اتفاقی بیافته مانع افتادنش بشو!
با دیدن دو جفت پا که روبروم، تو چارچوب در وایساده بودن سرمو بلند کردم و زل زدم به بهار!
با یه اخم وایساده بود و نگاهم می کرد! اشکی که نشسته بود تو چشماش بیشتر شرمنده ام می کرد! از جام بلند شدم. ونداد هم یه قدم اومد جلوتر. صفا سرش رو تا جایی که جا داشت انداخته بود پایین.
به بهار نزدیک شدم. نگاهش به نگاهم بود. دستامو گذاشتم تو جیبم تا بتونم پنهونی مشتشون کنم و در همون حال گفتم: سهم من تو این زندگی تو نیستی بهار! من و تو نمی تونیم با هم بمونیم! حتی اگه می شد هم کنار من خوشبخت نبودی! آرامشی رو که دنبالشی هیچ وقت با بودن کنار من به دست نمی یاری! هنوز اون بیرون برادری دارم که خیال می کنه من و زنش با هم بهش خیانت کردیم! هنوز اون بیرون زن برادری دارم که به امید به دست آوردن عشق کهنه و نخ نمای من به برادرم روی خوش نشون نمی ده و ازش دوری می کنه! هنوز دیدن درختای کاج ته این باغ منو آزار می ده! هنوز رد حماقت 7 سال پیشم روی دستامه! اینجا نمون بهار! همراه صفا برو. شاید برادرت نباشه اما به اندازه ی همون برادری که واسه نگرونی از آینده ی تو جونشو از دست داده نگرونته!
سرفه ای کردم، نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سمت ونداد و گفتم: اگه همه ی تلاشت واسه اینه که من اینجا بمونم، می مونم! اگه این بازی با موندن من تموم می شه، حاضرم از رفتن صرف نظر کنم! اگه حاضری به هر قیمتی منو اینجا نگه داری، می مونم! زجر می کشم! تحمل می کنم! نقش بازی می کنم! تظاهر می کنم! گله ای نمی کنم! حرفی نمی زنم! شکایتی نمی کنم تا یه وقت تو رفیقی رو که همه ی سهمت ازش دلواپسی بوده از دست ندی! اگه اونقدر خودخواهی که حاضری چشمتو رو همه چی ببندی و منو پیش خودم و خدام و بهار شرمنده کنی! می مونم ونداد! فقط به شرطی که این بازی رو تمومش کنی!
زدم از آشپزخونه بیرون. اونقدر انگشتامو با فشار مشت کرده بودم که رد ناخونام تو کف دستام مونده بود.
دوباره گر گرفته بودم. دوباره تب کرده بودم. دوباره لرز اومده بود سراغم. دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم با این امید که این بار وقتی بیدار می شم بهار رفته باشه!

ساکمو کشیده بودم جلوم و داشتم خرت و پرتامو می ریختم توش. ونداد ایستاده و تکیه داده بود به دیوار و نگاهم می کرد. عصبی بود. بی توجه به سرفه های شدید من سیگار می کشید! تقریباً وسیله هام جمع شده بود. سرمو بلند کردم و پرسیدم: جمع کردی تو هم؟!
بعد یه نگاه طولانی پر اخم گفت:من جایی نمی رم!
کلافه از جام پاشدم و ساک رو گذاشتم روی تخت و گفتم: می مونی تو این خراب شده تنهایی؟! مگه واسه خاطر من نیومدی اینجا؟! دارم بر می گردم خونه! لزومی داره بخوای بمونی؟
ونداد سیگارش رو تو زیرسیگاری روی میز خاموش کرد و گفت: فقط واسه تو نبود که اومدم اینجا! تو چرا داری می ری؟!
کلافه از بحث خسته کننده و تکراری گفتم: ونداد از عصری تا حالا داریم سر این موضوع بحث می کنیم. اگه قرار بود یک کدوممون قانع بشیم تا حالا شده بودیم! می رم چون آرمان نیست! چون بابام نیست! چون اون خونه بی مرد مونده! چون مامانم تنهاست!
زل زد به چشمام و گفت: مطمئنی دلیلش همینه؟!
تو سکوت خیره نگاهش کردم. رفت سمت چارچوب در و گفت: امیدوارم همینی باشه که تو می گی!
از اتاق که رفت بیرون نشستم روی تخت. دستامو گذاشتم روی شقیقه هامو شروع کردم به مالش دادن سری که داشت می ترکید! ونداد حق داشت! داشتم می رفتم که وسوسه ی بودن بهار تو این خونه باغ رو از خودم دور کنم! اینجا می موندم بهار دست یافتنی می شد! می رفتم چون اولین تصویرش با موهای باز و بدون قاب شال یا روسری تو این خونه برام شکل گرفته بود! می رفتم که دیوونه نشم! می خواستم به اتاقم پناه ببرم. می خواستم جایی باشم که خاطره ای حتی کوتاه از بهار توش نباشه! وسیله ها رو بردم پایین و گذاشتم دم در سالن و ونداد رو صدا کردم. دلم نمی اومد اونجا تنها بمونه!
از آشپزخونه با یه لیوان چایی اومد بیرون و نشست روی مبل. بدون اینکه نگاهم کنه! رفتم نشستم روبروش و گفتم: چرا لج کردی ونداد؟!
بدون اینکه نگاهم کنه همون جوری که روی لبه ی لیوانش رو لمس می کرد گفت: لج نکردم!
-پس چی؟! چرا نمی یای بریم؟!
:کجا؟!
-خونه! خونه اتون!
:تو داری بر می گردی خونه چون آرمان نیست!من چرا باید برگردم خونه وقتی ویدا هست!
-یعنی چی؟!
:تا ویدا تو اون خونه است بر نمی گردم اونجا آبان!
-چرا آخه؟! ونداد اون خواهرته!
ونداد کلافه لیوانشو کوبید روی میز و از جاش پاشد و گفت: من خواهری ندارم!
بلند شدم و پرسیدم: چی شده باز؟! چون نمی خواد قبول کنه برگرده پیش آرمان ازش ناراحتی؟!
-گور بابای آرمان!
:پس چی؟! شدی کاسه از آش داغتر ونداد؟! من اون اتفاقا رو فراموش کردم تو داری هی مرورش می کنی؟!
ونداد براق شد تو صورتم و گفت: فراموش کردی؟! گذشته ای رو که هنوز دامنتو گرفته فراموش کردی؟! کی دیروز ظهر توی این آشپزخونه داشت می گفت با دیدن اون کاجای لعنتی هنوز هم بهم می ریزه؟!
-واسه اون جمله ام ناراحتی؟! اونو گفتم که بهار بره!
ونداد عصبی رفت سمت کیفش. دست برد توش و یه مشت کاغذ در آورد و پرت کرد تو سینه ام و گفت: از اینا عصبانیم! از اینا ناراحتم! از ایناست که نمی خوام برگردم تو اون خونه! به خاطر ایناست که نمی خوام اون کثافتو تحمل کنم!
زانو زدم و همراه سرفه ام یکی از برگه ها رو برداشتم و پرسیدم: اینا چیه؟!
حرصی از جاش پاشد. یه سیگار روشن کرد و زل زد از پنجره به بیرون و در همون حال با یه لحن تمسخرآمیز گفت: نامه است! نامه های عاشقونه! بخونشون! اول همه اشون با اسم تو شروع می شه!
از جام پاشدم و گفتم: یعنی چی؟!
ونداد زل زد تو صورتم و گفت: واسه تو نوشته همه رو! مخاطب نامه هاش تویی!
-خب این که ویدا چشمش دنبال منه موضوع جدیدی نیست!
:این که نامه ها رو داده آرمان بخونه چی؟!
چند تا پلک پشت سر هم زدم تا هضم کنم ونداد داره چی می گه! با سر اشاره ای به برگه های پخش شده روی زمین کرد و گفت: داده همه رو آرمان بخونه! بهش گفته عاشقته! آرمان قسم خورده تو و اون بچه و ویدا رو بکشه! می اومده اینجا سراغ تو باز که مامانت و آفاق و احسان جلوشو گرفته ان! اگه دفعه ی قبل از روی جنون می خواسته بلایی سرت بیاره، حالا دیگه از روی عمد و آگاهی می خواد بیاد سراغ تو!
-الآن باید بدونم اینا رو؟!
:خودمم تازه فهمیدم!
یه سرفه ی عمیق و طولانی کردم و نشستم روی مبل. ونداد سیگارش رو خاموش کرد. یه لیوان آب داد دستم و گفت: بابام بیمارستانه!
سرمو بلند کردم و نگاهمو دوختم بهش. باید می فهمیدم یه چیزیش هست که از دیشب بق کرده و ساکته! زیرلب پرسیدم: چرا؟!
-سر دعوا با ویدا قلبش گرفته!
:خوبه حالش؟
-خوب می شه!
نگاهم رفت سمت نامه ها. کم نبودن! سرمو گرفتم بین دستام و گفتم: گناه من چیه که ویدا پشیمونه؟!
ونداد نشست و گفت: گناه تو اینه که نمی ذاری کسی بیاد تو زندگیت تا این جوری دهن ویدا بسته بشه! گناه تو اینه که نمی ری پی زندگیت تا آرمان بفهمه رابطه ای بین تو و ویدا نیست!
-اون مریضه! صد بار هم که ازدواج کنم باز هم خیال می کنه چشمم دنبال ویداست! باز هم خیال می کنه من و ویدا داریم بهش خیانت می کنیم!
:مریض نیست! می دونه تو فکر زنش چی می گذشته! می دونه 7 سال با زنی زندگی کرده که فقط شیش ماه از این 7 سال اونو می خواسته و باقیش تو فکر و خیال و عشق برادرش بوده!
-بهت گفته بودم! گفته بودم باید برم تا همه چی تموم شه!
:مگه با رفتن آرمان و ویدا همه چی تموم شد؟!
از جام پاشدم کلافه دستی به موهام کشیدم و گفتم: وای! دیگه نمی کشم ونداد! دیگه نمی تونم تحمل کنم! کاش با دستای خودم جفتشونو خفه می کردم و راحت می شدم!
ونداد به پشتی مبل تکیه داد و پاش رو انداخت رو پاش و گفت: فعلاً که داری خودتو خفه می کنی!
کف دستمو گذاشتم روی پیشونیم و فشار دادم.هنوز تب داشتم. هنوز حالم خوش نبود! هنوز زود بود واسه یه دردسر جدید! واسه یه مصیبت تازه! برگشتم سمت ونداد و گفتم: پاشو بریم خونه ما. اون جا بمون تا ...
وسط حرفم پرید و گفت: من اینجا راحتم. البته اگه تو نخوای بیرونم کنی!
ملتمس گفتم: ونداد خواهش می کنم. فقط تا وقتی آرمان برگرده.
می خواستم برای فراموش کردن بهار زمان بخرم! انگار ونداد اینو خوب می دونست که پاشو کرده بود تو یه کفش بمونه و منو نگه داره!
وقتی دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست، حرصی رفتم از پله ها بالا و گفتم: به جهنم که نمی یای! همه اتون برین به جهنم!
برگشتم تو اتاق. دلم راضی نمی شد ونداد تنها بمونه تو این خونه باغ. دراز کشیدم و چپیدم زیر پتو! ای خدا خودت یه فکری به حال من بدبخت بکن!

یه روز دیگه هم گذشت و به جای اینکه بهتر بشم بدتر شدم. مامان حق داشت. خونه باغ واسه من سینه پهلو کرده از سرما زیادی سرد بود. تو خواب و بیداری و هذیون و تب می فهمیدم که ونداد راضی شده برگردیم خونه. خوشحال بودم. دلم هوای اتاقمو کرده بود.
یه هفته موندن تو خونه و از مراقبت های مامان فیض بردن باعث شده بود خیلی حالم بهتر بشه. دوباره سرم به کلاسام گرم شده بود و خوشحال هم بودم که تو نبود آرمان من از آوارگی در اومدم هر چند که موقتی بود. بابا 2 روزی می شد برگشته بود. دیدن من توی خونه هم شوکه اش کرده بود و هم خوشحالش. هر چند که از خبر بستری شدن دوباره آرمان همه ی خوشیش از بین رفته بود.
سر کلاس بودم که ونداد بهم اس ام اس داد و ازم خواست واسه گرفتن یه سری ترجمه برم شرکت. بهش اس دادم: مگه شب خونه نمی یای؟
نوشت: نه. امشب باید برم خونه.
باشه ای نوشتم و موبایلم رو گذاشتم توی جیبم. نیم ساعت بعد وقتی کلاسم تموم شد راه افتادم سمت شرکت. طبق معمول به خاطر نبود جای پارک، ماشین رو کمی دورتر پارک کردم و مجبور شدم یه مسافتی رو پیاده برم. نزدیکای ساختمون شرکت بودم که بهار رو دیدم. توی پیاده روی جلوی شرکت وایساده بود و با یه آقایی عصبی حرف می زد. از تکونای شدیدی که به دستاش می داد معلوم بود داره حرص می خوره! به سرعت پاهام اضافه کردم و نزدیک تر که شدم تونستم صدای بهار رو بشنوم. با عصبانیت می گفت: چی از جونم می خوای؟! زندگیمو بهم ریختی بس نیست؟! برادرمو ازم گرفتی! دوباره یتیمم کردی! رضایت ندادیم که بیای بشی وبالمون! چرا دست از سرم بر نمی داری؟! نکنه با خودت فکر کردی می تونی بیای و همه چیو از نو بسازی؟! خیال کردی من دوباره خام حرفات می شم؟! خیال کردی رضایت دادنم از روی عشق و علاقه بوده؟! حالم ازت بهم می خوره! چرا عین سایه دنبالمی؟! چرا گورتو گم نمی کنی؟!
دست پسری که حالا می دونستم سهیله نشست روی بازوی بهار و با صدای آرومی گفت: فقط می خوام باهات حرف بزنم بهار!
تلاش بی فایده ای که بهار برای خلاصی دستش از دست سهیل می کرد باعث شد تکونی بخورم و برم جلو. بهار که انگار با دیدنم امیدوار شده بود دوباره دستشو کشید و داد زد: دست از سرم وردار! فهمیدی؟! نمی خوام ببینمت! هیچ وقت دیگه نمی خوام ببینمت! برو به جهنم!
دست سهیل بلند شد تا دوباره بازوی بهار رو بگیره. محکم دستشو پس زدم و گفتم: نمی شنوی چی می گه؟!
با عصبانیت زل زد به چشمام و گفت: مسئله خونوادگیه! دخالت نکن آقا!
براق شدم تو صورتش و گفتم: خیلی وقته دیگه خونواده ی این دختر محسوب نمی شی!
با دقت بیشتری نگاهم کرد و گفت: خفه شو بابا تو دیگه از کدوم جهنمی پیدات شد!
بعد رفت سمت بهار و گفت: فقط می خوام باهات حرف بزنم! واسه چی انقدر آبروریزی می کنی؟!
دوباره که دست بهار رو گرفت زدم تخت سینه اش و هولش دادم عقب و گفتم: گوش کنن ببین چی می گم! آخرین باریه که به این دختر نزدیک می شی! آخرین باریه که دور و ورش می بینمت! فهمیدی؟! می شنوی چی می گم؟!
حمله ور شد سمتم و یقه ام رو گرفت و گفت: تو چی کاره اشی؟!
زدم زیر دستاشو یقه امو آزاد کردم و این بار من یقه اشو گرفتم و کوبیدمش به ماشینی که پارک بود و از یه فاصله خیلی نزدیک و از زیر دندونای چفت شده ام گفتم: خیال کن همه کاره اش! گوش کن ببین چی می گم! منم اگه یکی برادرمو زده بود کشته بود حتی دلم نمی خواست یه تف نثار جنازه اش کنم چه برسه به اینکه بخوام به چرت و پرتاش گوش بدم! پس راهتو بکش و برو قبل از اینکه مجبور شیم واسه جمع کردنت زنگ بزنیم اورژانس!
هولم داد عقب و پوزخندی زد و رو کرد به بهار و گفت: آهان! دوست پسرته پس! خوبه! خیلی زود خودتو جمع و جور کردی! فقط این بار این یکی برعکس من شانس اینو داره که بدون مخالفت کورکورانه ی برادرت کنارت باشه!
نفسمو حرصی دادم بیرون و بازوشو گرفتم و کشیدمش سمت خیابون و گفتم: گورتو گم کن سهیل!
دستشو پس کشید، زل زد تو چشمام و گفت: تاوان با بهار بودن واسه من خیلی سنگین بود! مواظب باش تو رو بیچاره نکنه!
صدای گریه ی بهار داشت دیوونه ام می کرد! عصبی گفتم: باشه مواظبم! برو حالا!
از روی جوب پرید و رفت تو خیابون و در همون حال به بهار گفت: می بینی؟! برادرت به خواسته اش رسید! حالا هم من هستم! هم تو هستی! اما مال هم نیستیم! بابک خیلی راحت ما رو از هم جدا کرد!
بهار داد کشید: اسم برادر منو به زبون نیار عوضی!
رفتم سمت بهار دستشو گرفتم و کشیدمش سمت شرکت و با تحکم گفتم: بریم بهار! برو بالا!
هنوز یه قدم هم نرفته بودم که سهیل داد زد: آره! برو! معلوم نیست اون بالایی که می گه چه خبره؟! برادر خوش غیرتت کجاست ببینه هر کس و ناکسی این جوری دستتو می گیره تو دستش؟!
نفهمیدم چی شد! برگشتم سمت سهیل که حالا بهمون نزدیک شده بود و مشتم نشست رو صورتش! پخش زمین شد. دولا شدم و یقه اشو چسبیدم و خواستم بکشمش سمت خودم که ونداد از پشت دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو عقب کشید و گفت: بسه دیگه!
با حرص داد کشیدم: گورتو گم می کنی! فهمیدی چی گفتم؟! دیگه سراغ بهار نمی یای! یادت می ره که همچین آدمی تو زندگیت بوده! می شنوی چی می گم؟!
همون جوری که از جاش پا می شد گفت:هه! نمی دونستم سیب گاز زده ی یکی دیگه اینقدر طرفدار
پیدا می کنه! تو چی کاره اشی؟! اونی که داری سنگشو به سینه می زنی یه روزی زن من بوده! هم خوابه ی من بوده!
هیچی بیشتر از مشتایی که نشسته بودم روی سینه سهیل و می زدم تو سر و صورتش نمی تونست آرومم کنه! انقدر عصبی شده بودم که کنترل رفتارم دست خودم نبود! ونداد و یکی دو نفر دیگه بزور از سهیل جدام کردن. ونداد هولم داد سمت ورودی شرکت و به یکی از بچه ها گفت: ببرش تو!
بعد رفت سمت سهیل. زیر بازوشو گرفت و بلندش کرد. رومو کردم سمت سهیل و هوار کشیدم: ببین بی ناموس عوضی! بی غیرتم اگه یه بار دیگه دور و ور بهار ببینمت و نکشمت! خودم از بالای طناب دار کشیدمت پایین، خودم با همین دستام می فرستمت اون دنیا! فهمیدی!
ناباور و با سر و صورتی خونی در حالی که سعی می کرد تعادلش حفظ کنه پرسید: تو آبانی؟!
دستمو از دست همکار ونداد کشیدم بیرون و یه قدم دیگه بهش نزدیک شدم. ونداد اومد و دست گذاشت رو سینه ام، مانع جلو رفتنم شد و گفت: تمومش کن آبان!
از حرص تموم تنم می لرزید! دیگه حرفی نزد. همون جوری تو بهت داشت نگاهم می کرد که رفتم سمت بهار. وایساده بود یه گوشه، دو تا دستاشو گرفته بود جلوی دهنش و مات و پریشون اشک می ریخت. وایسادم روبروش. سعی کردم یه خرده آروم شم و گفتم: برو بالا کیفتو بردار ببرمت خونه!
وقتی تکون نخورد صدامو یه خرده بردم بالا و گفتم: بهار! برو وسیله هاتو بردار برسونمت خونه!
ونداد اومد جلو. بازومو گرفت و رو به بهار گفت: بیا بهار خانوم. بیا بریم به این یه لیوان آب خنک بدیم جوشش بخوابه! لازم نکرده با این حالت بشینی پشت رل! بیاین بالا هر دو تون!
خیس عرق بودم تو اون سرما! تپش قلبم هنوز عادی نشده بود. انگشتام درد می کرد. یادگاری مشتی بود که به آرمان زده بودم. هنوز هم که هنوزه واسه ام دست نشده بود این دست!
نشسته بودم روی مبل وسط سالن و انگشتای دست راستمو محکم گرفته بودم توی دست چپم و سرمو تکیه داده بودم بهش. صدای گریه ی بهار داشت دیوونه ام می کرد. نفسمو پر حرص دادم بیرون و گفتم: بسه بهار!
ملیکا با دو تا لیوان آب اومد بیرون و یه لیوانو داد دست ونداد و رفت سمت بهار که نشسته بود ته سالن روی یه مبل. لیوان رو گرفت سمتش و گفت: بیا بهار جان. یه خرده از این آب بخور.
ونداد هم اومد کنارم نشست و لیوان رو گذاشت روی میز جلوم و گفت: ببینم دستتو!
سرمو از دستام جدا کردم و گفتم: چیزی نیست!
ونداد به زور دستمو گرفت و گفت: همون چیزی نیستو ببینم!
دستمو پس کشیدم و گفتم: ول کن ونداد!
از جاش پاشد و کلافه پوفی کشید و گفت: لزومی نداشت این جوری بیافتی به جونش!
توپیدم: دست بردار، منو موعظه نکن!
سری به تأسف تکون داد و برگشت سمت بهار و گفت: می خوای شکایت کنیم؟ ازش تعهد بگیرن که دیگه سراغت نیاد؟!
بهار یه خرده از لیوان آب خورد و سری به علامت منفی تکون داد. از جام پاشدم و گفتم: می مونی یا با من می یای که برسونمت؟!
قبل از اینکه بهار جواب بده ونداد گفت: پاشو بهار! پاشو باهاش برو دستشو یه دکتر ببینه.
از جام پاشدم و بدون حرف زدن از شرکت بیرون. اصلاً یادم رفته بود واسه چی اومده بودم شرکت! یه سیگار روشن کردم و پایین پله ها منتظر موندم تا بهار بیاد. کثافت عوضی بهش می گفت سیب گاز زده! آشغال بی ناموس بی لیاقت!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 243
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,094
  • بازدید ماه : 18,052
  • بازدید سال : 145,155
  • بازدید کلی : 11,642,295