close
مجتمع فنی تهران
رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت سیزدهم
loading...

رمان فا

بهار که از پله ها اومد پایین راه افتادیم سمت ماشین. پا به پای من تو سکوت اومد. دزدگیر رو زدم و نشستیم. اونقدر اعصابم به هم ریخته بود که ریتم نفسام…

رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت سیزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1429 سه شنبه 27 اسفند 1392 : 10:40 نظرات ()

بهار که از پله ها اومد پایین راه افتادیم سمت ماشین. پا به پای من تو سکوت اومد. دزدگیر رو زدم و نشستیم. اونقدر اعصابم به هم ریخته بود که ریتم نفسام هنوز سر جاش نیومده بود. مرتب یه صحنه توی ذهنم تکرار می شد!
تموم تنم داشت از ناراحتی می لرزید! چند دیقه ای می شد بی حرف نشسته بودیم. یه سیگار روشن کردم و یه خرده شیشه رو دادم پایین. با دست چپ استارت زدم و دنده رو جا انداختم و راه افتادم.
اونقدر اعصابم متشنج بود که دستم یک سره روی بوق بود! بعد یه خرده رانندگی بهار دستشو آروم گذاشت روی دست راستم که کنارم روی صندلی بود و داشت از درد می ترکید! بر گشتم سمتش. رد اشک هنوز روی صورتش بود اما دیگه گریه نمی کرد. با یه صدای بغضی و آروم گفت: بزن کنار آبان...................................................

حق داشت! با وضع بد رانندگیم اونو هم ترسونده بودم. زدم کنار و ماشینو خاموش کردم. دستمو آورد بالا و نگاهی به انگشتام که حالا یه خرده متورم شده بود انداخت و گفت: باید بریم درمونگاه. باید یه دکتر دستتو ببینه!
رومو کردم سمت پنجره و زل زدم به ماشینایی که از کنارمون رد می شدن و گفتم:چیزی نیست. یخ بذارم خوب می شه.
-چقدر محکم زدیش که دستت به این روز افتاده؟!
:ناراحتی؟!
-نه! ولی دلم نمی خواست من باعث این همه بهم ریختگی و ناراحتیت باشم!
:تو باعثش نیستی!
-من یا سهیل! به هر حال زندگی من باعث شده!
بعد یه مکث چند دیقه ای گفتم:این درد یادگار روزایی که دلم نمی خواد دیگه هرگز برگرده!
بهار ساکت بود و همین سکوت بهم اجازه می داد حرف بزنم. دلم می خواست حرف بزنم. دلم می خواست بهار بدونه چرا اینقدر از اون جمله ی سهیل عصبی شدم!
دست چپم ناخودآگاه با فرمون بازی می کرد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: یه روزی تو اون گذشته ی لعنتی یه نفر دیگه هم منو به همین جرم محکوم کرده بود! به اینکه نشسته ام و می خوام سیب گاز زده ی یکی دیگه رو بخورم!
آقاجون عصبی تر از قبل هوار می کشه: آخه بنده ی نفهم خدا! می دونی داری چی به روز خودت می یاری؟! این چه عشقیه که توش خبری از غیرت و ناموس و آبروداری نیست؟! خیال می کنی می تونی سیب گاز زده ی این حروم لقمه رو بخوری؟! خیال می کنی می تونی با این موضوع کنار بیای؟! اروپایی هاشم نمی تونن به دست زده ی برادرشون کار داشته باشن!
دستم هنوز تو دست بهار بود. با انگشتام بازی می کرد. سرمو انداخته بودم پایین که نفرت رو تو چشمام نبینه! با زبونم لبای خشکمو تر کردم و گفتم: همه ی اون مشتایی که زدم تو صورت سهیل واسه خاطر تو نبود! واسه خاطر خودمم بود!دیگه به کسی اجازه نمیدم همچین اراجیفی بارم کنه!
بهار زیر لب یه متأسفم گفت. برگشتم سمتش و گفتم: تو چرا؟!
سرشو آورد بالا و چشم دوخت به چشمام و گفت: اگه یه دختر معمولی بودم، اگه یه همچین گذشته ای پشت سرم نبود الآن تو آرامش بودی. الآن می تونستی یه خرده از گذشته ای رو که من خیلی هم با جزئیات در جریانش نیستم فراموش کنی و از زندگیت لذت ببری.
کاملاً چرخیدم سمتش و گفتم:همه ی جزئیات گذشته ام خلاصه می شه تو درد و تنهایی! به ونداد هم همون روزی که تو توچال منو محکوم به ترسو بودن کرده بودی گفتم. اگه الآن هم بر می گشتیم به اون گذشته، باز هم همین کار رو می کردم! از روی ترس نبود که سعی کردم خودمو نابود کنم! از روی درد بود! از روی بی کسی! از روی تنهایی! تا قبل از اون اتفاق خیال می کردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم! یه عمر یاد گرفته بودم عاشق ویدا باشم! یه عمر با عادت عشق ویدا زندگی کردم! یهو در عرض یکی دو ماه همه ی این عشق پوچ شد! همه ی زندگیمو یهو باختم! نه راه پیش داشتم، نه راه پس! مونده بودم میون یه عده آدم خودخواه که براشون جز آبروی خونوادگیشون چیزی اهمیت نداشت. می دونی بهار، تا روزی که ویدا تو ایران بود امید داشتم که بر می گرده! نمی تونستم قبول کنم آینده ام قراره بدون اون ادامه داشته باشه. از اوج خوشی چندین و چند ساله یهو افتاده بودم تو قعر جهنم بدبختی! تموم نوجوونی و جوونیم خلاصه شده بود تو ویدا! حتی همه ی بچگیم هم پر بود از اون! هیچ کدوم از شیطنت های جوونی رو تجربه نکرده بودم با بودنش! زن بودن رو فقط تو ویدا می شناختم! نمی فهمیدم وقتی جوونای همسن و سالم رنگ به رنگ دوست دختر عوض می کنن یعنی چی! نمی فهمیدم پارتی های شبانه یعنی چی! نمی دونستم خوشی مشروب و سیگار و هزار تفریح و الواتی جوون پسند یعنی چی وقتی ویدا بود! هر چی اون می گفت همون بود! همه ی زندگیم توی بودنش خلاصه شده بود! وقتی رفت انگار زمین زیر پام خالی شد! انگار پرت شدم ته یه دره! تک و تنها و پر از درد! هیچکی نبود که بخوام باهاش حرف بزنم. هیچکی نبود دردمو بشنوه و نشینه نصیحتم نکنه! به نصیحت کسی احتیاج نداشتم! فقط باید یه گوشی بود که دردامو می شنید! فقط باید یه کسی پیدا می شد تو سکوت به حرفام گوش بده! یه نفر که بفهمه از دست دادن همه ی آینده یعنی چی! همه دنبال این بودن که منو زودتر بر گردونن به این زندگی نکبتی! همه می خواستن از این زمین خوردنه زودتر بلند شم! چه جوریش مهم نبود! فقط باید به خودم می اومدم! دنبال یکی می گشتم که اجازه بده سرمو بذار رو شونه اش و گریه کنم اما نگه ارزش نداره! منو به خاطر عشقم ملامت نکنه! یکی نبود که بهم نگه اشک ریختن واسه این از دست دادن حماقته! یکی پیدا نشد یه بار بگه حق داری خرد شی! حق داری داغون باشی! هیچکی نبود بهار!
با حس لمس صورتم به خودم اومدم. دست گرم بهار نشسته بود روش. چشم دوختم به چشماش. همون جوری که با شصتش صورتمو آروم نوازش می کرد گفت: می فهمم چی می گی آبان! حال لحظه لحظه ی اون روزاتو می تونم الآن تو وجودت ببینم! تو هم بی پناهی و تنهایی منو دیدی که جلوم سبز شدی! تو اون روز توی کافه، تو اولین برخورد فهمیدی چقدر می تونی برام مهم باشی! دلت، احساست بهت دروغ نگفته بود وقتی سعی کردی بهم نزدیک بشی! یه جا یه چیزی سر جاش نیست آبان! چند دیقه پیش بهم گفتی ترسو نبودی وقتی نخواستی بعد ویدا زندگی کنی! اما توی اون رستوران چیز دیگه ای گفتی. بهم گفتی چون فکر می کنی سستی و شکننده و ترسو منو نمی خوای؟! چی این وسط مانعت می شه آبان؟! سهیل یا خونواده اش تهدیدت کردن؟! صفا یا مامانم دور از چشم من راضی به این رابطه نیستن؟!
دستم ناخودآگاه رفت سمت موهاش که از زیر شال ریخته بود بیرون، لمسش واسه ام شده بود آرزو! یکی از آرزوهام تو اون لحظه برام دست یافتنی شده بود! نمی خواستم فرصتو از دست بدم! همون جوری که مرتبشون می کردم گفتم: یه درصد هم به ذهنت نرسه که بشری پیدا بشه یه بار دیگه منو از دوست داشتنی ترین چیزی که دارم دور کنه!
بهار لبخند تلخی زد و گفت: بشر نیست پس یا خودتی یا خدات! موضوع چیه آبان؟!
صاف نشستم و زل زدم به روبرو. داشتم مقاومتمو از دست می دادم! داشتم همه راه ها واسه دور نگه داشتن بهار از خودمو به بن بست می کشوندم! دستم ناخودآگاه نشست رو سوییچ. بی توجه به دردش استارت زدم و راه افتادم. قرار نبود بهار بفهمه! یه ترسی ته دلم می گفت اگه موضوع رو بفهمه ازم دلخور می شه! اگه بفهمه بهش حق انتخابی ندادم ازم نمی گذره!
تا برسیم دم خونه ی بهار حرفی زده نشد. سیگار دود کردم و به این فکر کردم که اگه با بهار زودتر آشنا می شدم چقدر می تونستم محکم تر باشم!چقدر می تونستم رو پا تر باشم! چقدر می تونستم جوون تر باشم.
ماشینو نگه داشتم و برگشتم سمت بهار که در مورد سهیل بهش تذکر بدم. بی هوا منو کشید سمت خودش و به آغوش کشید و گفت: هر وقت بخوای گوشای من واسه شنیدن دردات آماده است. مطمئن باش من تو رو به خاطر اون همه عاشق بودنت سرزنش نمی کنم!
یکی از دلگرم کننده ترین لحظه هایی بود که بعد هفت هشت سال داشتم تجربه می کردم! خودمو کشیدم کنار و پیاده شدم. ماشین رو دور زدم و در رو برای بهار باز کردم و وقتی پیاده شد گفتم: مراقب خودت باش. از بابت سهیل هم نگرون نباش. نمی ذارم دیگه بیاد سراغت.
نگاه نگرونش رو دوخت به چشمام و گفت: نری سمتش آبان! نمی خوام دردسر جدیدی برات درست بشه!
لبخندی زدم و گفتم: دردسری نیست! برو دیگه. مامانت حتماً تا حالا نگرون شده.
تا وقتی از کوچه برم بیرون وایساده بود دم در. سر کوچه نگه داشتم و با دست اشاره کردم که بره تو. وقتی رفت و در رو بست راه افتادم سمت خونه. صدای اس ام اس گوشیم که بلند شد دست کردم تو جیبم و درش آوردم. دیدم بهاره! نوشته بود: منم به این گرما، به این تکیه گاه، به بودنت احتیاج دارم آبان! من به شونه هات واسه گریه کردن نیاز دارم!
نفس عمیقی کشیدم و گوشی رو انداختم روی صندلی کنارم. جایی که تا چند دیقه قبل بهار نشسته بود. صندلی ای که دلم می خواست همیشه و همیشه بهار نشسته باشه روش!

 

یه ساعتی می شد نشسته بودم دم در خونه تو ماشین و داشتم سیگار می کشیدم و فکر می کردم. به قول ونداد اصلاً نمی دونستم چند چندم تو این بازی! اصلاً نمی فهمیدم چه مرگمه! خوددرگیری شدیدی پیدا کرده بودم که هیچ جوری دست از سرم بر نمی داشت! می دونستم بهار برام ممنوعه است! همین ممنوعه بودنش منو بیشتر می کشید سمتش! می دونستم نباید ببینمش! اما این دونستن منو بیشتر جذبش می کرد!

 

ضربه ی آرومی که خورد به شیشه منو از افکارم جدا کرد. برگشتم سمت پنجره. ونداد بود. در رو باز کردم ، پیاده شدم و گفتم: سلام.

 

دلخور جوابمو داد و گفت: چرا درمونگاه نرفتین پس؟!

 

ریموت دزدگیر رو زدم و گفتم: آمار دقیقمو لحظه به لحظه داری ها!

 

همراهم راه افتاد سمت خونه و گفت: بهار زنگ زده بود. بهم گفت راضی نشدی دستتو به یه دکتر نشون بدی!

 

کلید در خونه رو گرفتم سمتش که در رو باز کنه و گفتم:این درد مال امروز نیست که با دکتر رفتن خوب بشه!

 

در رو هول داد و منتظر شد من برم تو و گفت: شعر نگو واسه من! برو تو!

 

لبخندی زدم و رفتیم تو. مامان و بابا نشسته بودن رو مبل. با ورود ما سرشون برگشت سمت ما و مامان از جاش پاشد و جواب سلاممون رو داد و گفت: لباس عوض کنین شام بخوریم.

 

رفتیم تو اتاق و در رو بستم و گفتم: در مورد دست من جلوی مامان حرفی نزنی ها! می کنه پیرهن عثمون و ول کن نیست!

 

ونداد کاپشنش رو در آورد و گذاشت روی پشتی صندلی و گفت: اتفاقاً بد نیست بفهمه! خوبه که بدونن آقازاده اشون چه جوری عین یه شیر زخمی حمله کرده به پسر مردم!

 

پالتومو انداختم روی تخت و پلیورمو در آوردم و گفتم: پسر مردمی که ازش حرف می زنی مزاحم بهار شده بود!

 

ونداد نشست لبه ی تخت و گفت: بشه! تو چی کاره ی بهاری؟!

 

دکمه های پیرهنمو که باز می کردم برگشتم سمتش و گفتم: چرند نگو ونداد!

 

دلا شده بود و داشت جوراباش رو در می آورد و در همون حال گفت: چرند نمی گم! خوب که دقت کنی می بینی هیچ نسبتی با بهار نداری!

 

پیرهنمو هم انداختم روی پلیور و پالتوم و گفتم: برای ملیکا همچین اتفاقی بیافته می ایستی و نگاه می کنی؟!

 

از جاش پاشد و گفت:رابطه من و ملیکا تعریف شده است! ما داریم هفته دیگه می ریم خواستگاری! درسته چون سیاه آقاجون تنمونه نمی تونیم فعلاً جشنی بگیریم اما می خوایم به هم محرم بشیم! تو قراره چه رابطه ای با بهار داشته باشی؟!

 

یه تیشرت از توی کشو در آوردم و پوشیدم و برای لحظه ای چشمامو بستم. حق داشت! جوابی نداشتم بدم!

 

دستش نشست روی شونه ام و گفت: اگه گیر و گرفتاریت اون قسمیه که خوردی و اون نذریه که کردی، راه داره آبان!

 

برگشتم سمتش دستامو بلند کردم و مچشونو گرفتم جلوی صورتش و گفتم: گیرم ایناست! بیشترین گیرم ایناست ونداد!

 

نگاهش از صورتم رفت سمت رد بخیه های جفت دستام و بعد یه مکث دست راستم رو گرفت و برگردوند و همونجوری که به انگشتای ورم کرده ام خیره بود گفت: اینا رو باید از ذهنت بیرون کنی!

 

دستمو کشیدم و نشستم لبه ی تخت و همون جوری که انگشتامو آروم می مالیدم گفتم: انقدر با خودم درگیرم که نمی تونی فکر کنی!

 

اومد جلوم وایساد و دست انداخت زیر چونه ام، سرمو آورد بالا و زل زد تو چشمام و پرسید: چرا؟! چرا درگیری آبان؟!

 

سرمو بردم کمی عقب که دستش رو از زیر چونه ام برداره و گفتم: نمی تونم برات توضیح بدم! باید خودم یه جوری با خودم کنار بیام!

 

نشست لبه ی تخت و گفت: بهار رو می خوای، نمی خوای قسمتو بشکنی، می خوای نذرتو ادا کنی، خودتو باور نداری، خودتو لایق بهار نمی دونی، می ترسی نتونی براش اونقدری که لازم داره محکم باشی، بهار تو رو می خواد، دلت نمی خواد دلشو بشکنی، نمی تونی که دلشو نشکنی! وجدانت نمی ذاره خدا رو دور بزنی! می ترسی با نزدیک شدن به بهار بلایی سرش بیاد! ایناست درگیریهات دیگه؟!

 

-آره!

 

:می تونی دونه دونه اشونو حل کنی آبان! یه خرده به خودت زمان بده! اول این خشمی رو که اشتباهی به جای ناراحتی تو وجودت جا دادی بریز بیرون! بعد آروم آروم همه چیو مرتب کن! برای تو که ذاتاً آرومی نباید کار سختی باشه!

 

-آره! برای من اینکه همه چیو بریزم تو خودم تا شماها خیال کنین همه چی اکیه کار راحتیه!

 

ونداد از جاش پاشد و گفت: می دونی به چی ایمان دارم؟! به اینکه ته ته این ماجرا، آخرش مجبوری کفاره ی قسمتو بدی و دست بهار رو بگیری! بهار ویدا نیست که دستتو تو هوا ول کنه!

 

سرمو بلند کردم و دیدم یه لبخند کمرنگ روی لبای ونداده! از جام پاشدم و گفتم: گرسنه ات نیست؟!

 

یه چرا گفت و رفت بیرون. وقتی داشتم شلوارمو عوض می کردم تو این فکر بودم که کفاره ی قسمی که خوردم چی می تونه باشه!

 

***

 

سه روز گذشت از روزی که سهیل رو گرفته بودم زیر مشت! ساعت یکی از کلاسامو تغییر داده بودم تا بتونم برم دیدن برادر سهیل. آدرسی ازشون نداشتم و مجبور شده بودم زنگ بزنم به صفا. اولش که اصلاً حاضر نبود آدرس رو بهم بده، بعدش هم فقط به این شرط قبول کرد که همراهم بیاد.

 

حالا که هوا رو به تاریکی می رفت نشسته بودم دم کافه تو ماشین تا صفا بیاد. اومد و در حال بستن کمربند سلام کرد و گفت: خوبی؟!

 

-مرسی. آدرس!

 

:اولش باید بگی چی کار داری!

 

-چیو چی کار دارم؟!

 

:ببین بهار برام گفته که با پسره دعوات شده! می خوام بدونم چرا می خوای بری در خونه اش! حلالیت که نمی خوای بگیری! پس واسه دعوا داری می ری دیگه؟!

 

-واسه دعوا نمی رم صفا! اگه آدرسو نمی دی پیاده شو برم از خاله ات بپرسم!

 

:مستقیم برو!

 

راه افتادم. صفا بعد یه خرده سکوت گفت: سهیل آدم خطرناکی نیست! اما اون هم زخم خورده! اون هم این وسط خیلی چیزاشو باخته! یکی از بزرگترین باخته هاش هم بهاره! بهاری که الآن خیال می کنه تو دستای تواِ! بهتر نیست ازش دوری کنی؟!

 

-با اون کاری ندارم!

 

:پس چی؟!

 

-صفا نباید می اومدی همراهم اما اومدی! حالا پس بشین و حرف نزن تا برسیم و ببینی که چی کار دارم! باشه؟!

 

صفا دوباره ساکت شد اما بعد چند دیقه گفت: هنوز بابت اون روز ازم دلخوری! اینو می شه تو رفتارت حس کرد!

 

-دلخور نیستم!

 

:پس چی؟! چرا انقدر سردی؟!

 

-سرد بودنم ربطی به مشتی که از تو خوردم و حرفایی که بارم کردی نداره! کلاً حالم خوش نیست این روزا!

 

:به خاطر بهار؟!

 

-اون هم یه دلیلشه!

 

:چرا ازش دوری می کنی آبان؟! به خدا تو یکی از مطمئن ترین آدمایی هستی که من می شناسم. چرا این اطمینانی که همه بهت دارن خودت به خودت نداری؟!

 

-چون من می دونم که تو وجودم چه خبره! چون شما آبانی رو تو ذهنتون می بینین که دوست دارین ببینین! منِ واقعی اینی نیستم که شماها باورش کردین!

 

:اتفاقاً توی واقعی از اونی هم که ما باورش داریم محکم تر و استوارتره!

 

-حالا من تا صبح هم که بشینم و برات بگم باز تو حرف خودتو می زنی. از کدوم ور برم؟

 

نزدیک خونه ی مادری سهیل پارک کردیم و پیاده شدیم. قبل از اینکه زنگ رو فشار بدم به صفا گفتم: ببین صفا برای دعوا نیومدم اینجا. تا لحظه ای که اون تو هستیم مرگ بابکو فراموش کن! باشه؟! نمی خوام درگیری پیش بیاد!

 

صفا سری به علامت مثبت تکون داد و دکمه زنگ رو فشار دادم. صدای یه خانوم مسنی از پشت آیفون اومد که پرسید: کیه؟!

 

اومدم بپرسم برادر سهیل خونه است یا نه دیدم اسمشو نمی دونم! برگشتم سمت صفا. متعجب نگاهم کرد و بعد انگار فهمید جریان چیه گفت: ببخشید آقا سعید تشریف دارن؟!

 

صدای پشت آیفون گفت: بله. شما؟!

 

گفتم: می شه بگید چند لحظه بیان دم در؟!

 

در با مکثی باز شد. منتظر موندیم تا سعید بیاد دم در. در رو که وا کرد و ما رو پشتش دید اول بهت زده نگاهمون کرد و بعد پرید بیرون و منو محکم گرفت تو بغلش! معذب خودمو کشیدم کنار و گفتم: چه استقبال گرمی!

 

صفا که تا اون لحظه فقط منتظر دیدن صحنه های خشن بود، متعجب زل زد به ما! با تعارف سعید رفتیم تو، یه خونه ی قدیمی اما تعمیر شده بود. وقتی نشستیم روی مبلا و سعید از اتاق رفت بیرون صفا پرسید: خیال می کردم اومدیم اینجا دعوا! می گفتی مهمونیه من لباس پلوخوریمو می پوشیدم!

 

لبخندمو جمع کردم و گفتم: بنده های خدا خیال می کنن من پسرشونو از اعدام نجات دادم!

 

صفا لبخندی زد و گفت: آره! بی چاره ها خبر ندارن که نجاتش دادی تا زیر مشت و لگدات به کشتنش بدی!

 

-بهار زیادی شلوغش کرده!

 

:دستت که حتی دنده رو نمی تونه عوض کنه ربطی به حرفای بهار نداره!

 

نگاهمو ازش گرفتم و زل زدم به دستم. ورمش کم شده بود اما هنوز دردناک بود! سه روز گذشته بود! تو این سه روز هر باری که مجبور بودم از دستم استفاده کنم و هر بار که درد کشیده بودم صحنه ی مشتی که خوابونده بودم تو صورت آرمان می اومد جلو چشمم! صحنه ی همه ی اون خرد شدن ها و التماس کردن ها!

 

با صدای سلام یه خانوم سرمو بلند و به درگاه نگاه کردم. مادر سهیل بود احتمالاً با یه چادر جلوی در وایساده بود. از جامون پاشدیم و سلام کردیم. اشکی که تو چشماش بود رو با گوشه ی چادر پاک کرد و اومد سمتم و گفت: خوبی مادر؟! سعید که گفت مهمونش شمایی باورم نمی شد!

 

سرمو انداختم پایین و با شرمندگی گفتم:خجالت ندین حاج خانوم!

 

مادر سهیل نشست رو بروم روی مبل و گفت: بفرمایین بشینین!

 

نشستم و نگاهم افتاد به صورت صفا که انگار خیلی ناراحت و معذب بود و احتمالاً پیشیمون از اومدنش!

 

مامان سهیل ادامه می داد: واقعاً خوشحالم که از نزدیک می بینمت پسرم!

 

داشتم نگاهش می کردم. واقعاً خوشحال بود. حرفی نداشتم بزنم وقتی خودم اطمینان نداشتم که نقشی تو نجات سهیل ایفا کرده باشم! سعید با یه سینی اومد تو اتاق و بعد تعارف چایی نشست کنارم و گفت: واقعاً شرمنده کردی با اومدنت. شما خوبی آقا صفا؟!

 

صفا خیلی سرد یه مرسی گفت و نگاهشو دوخت به فرش. معذب بودن صفا رو که دیدم پرسیدم: می خوای تو ماشین منتظر باشی صفا؟!

 

انگار پی بهونه ای بود تا از اون خونه بزنه بیرون. از جاش پاشد و دستشو دراز کرد تا سوییچ رو بدم بهش و با یه خداحافظ زمزمه وار رفت بیرون.

 

برگشتم سمت سعید و گفتم: داداشت خونه نیست؟

 

-نه. ولی می یاد. با اون کار داری؟!

 

:در اصل با تو کار دارم! اما خب اگه اون هم بود خیلی خوب می شد.

 

-می یاد. تا چند دیقه دیگه سر و کله اش پیدا می شه.

 

:می دونین رفته سراغ بهار؟!

 

نگاه ناباور سعید رو می شد دید. سرشو بلند کرد و زل زد بهم. بعد یه مکث رو کردم به مادرش و گفتم: چند شب پیش. رفته محل کار بهار! شما خودتون بهتر می دونین این دو نفر هر چقدر از هم دور بمونن بهتره!

 

-چرا چون تو گلوت پیشش گیره؟!

 

سرمو بلند کردم و زل زدم به سهیل که با یه صورت کبود و زخمی وایساده بود تو درگاه!

 

اخم نشست رو صورتم. هنوز هم بچه پررو بود! از جام پاشدم. بقیه هم همین. یه قدم اومد تو اتاق و پرسید: این جا چی کار می کنی؟!

 

-اومدم با برادرت حرف بزنم!

 

:اومدی عین بچه ها شکایت منو به بزرگترم بکنی؟!

 

-اومدم ازش بخوام سر حرفی که زده وایسه!

 

سهیل روشو کرد سمت سعید و پرسید: چه حرفی؟! چه قولی دادی که باید پاش وایسی؟!

 

به جای سعید گفتم: قول نه! یه حرفی زده حالا باید بهش عمل کنه!

 

سعید یه قدم بهمون نزدیک شد و گفت: جونم؟! شما هر چی بگی من چشم بسته می گم چشم!

 

نگاهم به سهیل بود وقتی گفتم: پای برادرتو از زندگی بهار بکش بیرون! چند وقت پیش بهت گفتم وقتی سهیل آزاد بشه، ازت یه کاری می خوام واسه ام انجام بدی! کاری که می خواستم همینه!

 

سهیل یه قدم دیگه اومد جلو. حالا سینه به سینه هم وایساده بودیم! دست مادرش نشست رو بازوش. سهیل نگاه ازم گرفت و به مادرش گفت: شما برو بیرون مامان!

 

نگاه نگرون مادرش به ما دوخته شده بود. ملتمس گفت: می خوای دعوا کنی سهیل؟! با کسی که نفس کشیدنت و زنده بودنتو بهش مدیونی؟!

 

سهیل سری به علامت منفی تکون داد و گفت: نه. می خوایم حرف بزنیم! حرفای مردونه! شما برو!

 

مامان سهیل اما نرفت. ازمون فاصله گرفت و تو چارچوب در وایساد. شاید بهتر بود بیرون از این خونه با سعید قرار می ذاشتم! شاید بهتر بود بدون حضور سهیل باهاش حرف می زدم! برگشتم سمت سعید و گفتم:پای حرفت می مونی؟!

 

قبل از اینکه سعید جواب بده سهیل گفت: اومدی اینجا از چی مطمئن بشی آقا آبان؟!

 

:اومدم مطمئن شم دیگه سراغ بهار نمی ری؟!

 

-تو چرا سنگشو به سینه می زنی؟! تو چی کاره اشی؟!

 

:خیال کن هیچ کسش نیستم!

 

-پس جای حرفی نمی مونه! ببین! دین اینکه منو از اعدام خلاص کردی سر جاش! اما حق نداری تو کار من و بهار دخالت کنی!

 

:هیچ کس به من مدیون نیست! اما در مورد بهار فکر می کنم من محق ترین کسی هستم که باید تو قضیه تو و اون دخالت کنم!

 

-چرا؟! چون می خوای بگیریش؟! چون قراره زنت بشه؟!

 

:نه! همون قدر که اون دختر برای تو دست نیافتنیه! واسه منم هست!

 

- پس چرا وایسادی بین من و اون؟!

 

صدامو بردم بالا و گفتم:من نایستادم بین تو و اون! مرگ برادرشه که بینتون وایساده! خون یه آدم ریخته وسطتون!

 

-تو چرا دخالت می کنی؟! مگه نمی گی هیچ نسبتی باهاش نداری؟!

 

:وقتی داشتم خودمو به آب و آتیش می زدم، وقتی بین دو راهی قرارش داده بودم که بین من و اعدام تو باید یکی رو انتخاب کنه، اون موقع دخالت نبود تو زندگیت؟! اون موقع کارم درست بود که پاتو به زندگیم وا می کردم؟! نذار پشیمون شم از حرفایی که به بهار زدم!

 

-پس خیلی هم بی نسبت نیستی باهاش! یه سر و سری دارین با هم!

 

یه قدم رفتم جلوتر! دیگه تو دهن هم بودیم! از زیر فشار دندونام روی هم گفتم: اگه این جوری دست از سرش بر می داری! آره! همه کسشم!

 

سهیل ازم فاصله گرفت. نشست روی مبل و خیلی خونسرد گفت: کاری به کارش ندارم فقط یه حرفایی هست که باید بهش بگم! می خوام بشنوه! تو این سه سال فرصتی بهم نداده!

 

-حالا می خوای به زور این فرصتو جور کنی؟! فکر نمی کنی باید راحتش بذاری؟!

 

:اونو یا تو رو؟! می خوای خیال خودتو جمع کنی که بعد رسیدن بهش من مزاحمتی براتون نداشته باشم آره؟!

 

-من و بهار قرار نیست به هم برسیم!

 

:مشتایی که چند شب پیش تو صورتم می زدی چیز دیگه ای می گفت!

 

-رسیدنم بهش ربطی به دوست داشتنش نداره! ربطی به اینکه منو به گه خوردن بندازی از اینکه تو گوش بهار از گذشت حرف زدم نداره! گوش کن سهیل! منی که اینجا جلوت وایسادم هیچ چیزی واسه از دست دادن ندارم! هیچ چیزی نیست که بتونی باهاش منو آزار بدی یا بترسونی یا عقب برونی! یه بازنده ام که وایسادم لب یه دره! واسه پریدن هیچ ابایی ندارم! هیچ دلخوشی ندارم که بخوام از ترس از دست دادنش هر کاری واسه دور نگه داشتن تو از بهار نکنم! پس مواظب باش و ببین داری با کی در می افتی! نزدیک شدنت به بهار یعنی پریدن من از اون دره! منتها تو رو هم با خودم می کشم پایین! می شنوی چی می گم؟!

 

سهیل وایساد! زل زد به چشمام و گفت: بهار رو که داری! نمی ترسی اونو از دست بدی؟!

 

سعی می کردم خونسردی خودمو حفظ کنم و مشت دردناکمو نکوبم تو فکش! تو صورتش که دیگه یه جای سالم هم نمونده بود توش!

 

ازم فاصله گرفت و گفت: چیه؟! قهرمان قصه ی زندگی خونواده ی من شدی محض رضای خدا؟! همین جوری از آسمون پرواز کردی و فرود اومدی وسط رابطه ی تیره و تار من و بهار؟!ببین منو! وقتی تو گوشش می خوندی از اعدام من بگذره واسه خاطر من نبود! واسه خاطر خودت بود! نمی خواستی شروع زندگیت با یه طناب دار باشه! تو داری تو ذهنت آینده ی با بهار بودنو مجسم می کنی! اینو از نگاهت هم می شه فهمید! منم خر نیستم! عین خودت یه روزی بهارو می خواستم! هنوزم می خوامش اما می دونم دیگه مال من نیست! اگه سراغش رفتم به خاطر این نبود که بخوام منو ببخشه! رفته بودم بگم از اینکه زنده ام خیلی هم خوشحال نیستم! برعکس این مادری که وایساده داره اشک می ریزه، برعکس این برادری که به خاطر نجات من هر کاری کرده، هر خفتی رو تحمل کرده و به هر کسی که می شناخته و می تونسته رو انداخته، من خیلی خوشحال نیستم از اینکه مادر بهار اومده و رضایت داده! ترجیح می دادم بمیرم! بمیرم وقتی قراره دختری که دوستش داشتم و همه چیزم بود این جوری ازم متنفر باشه! ترجیح می دادم روزی صد بار اعدامم کنن ولی از کابوس کشته شدن بابک خلاص شم!ترجیح می دادم بمیرم اما یکی مثل تو رو دور بر بهار نبینم! پس به من نگو چیزی واسه از دست دادن نداری وقتی بهار می تونه واسه ات خیلی چیزا باشه!دوست دختر آدم، نامزد آدم، زن آدم همه کس آدمه!

 

زبون آدم نمی فهمید! یقه اشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار و از بین دندونام گفتم: نفهم انگار نمی شنوی چی می گم؟!

 

دست سعید نشست رو بازوم و گفت: آقا آبان. زر اضافه زد! شما ببخش!

 

با حرص یقه اشو ول کردم و برگشتم سمت سعید و گفتم: برادرتو از بهار و خونواده اش دور نگه دار آقا سعید! یه وقت دیدی من شدم جای برادرتو و برادرت شد جای بابک!

 

اومدم برم بیرون اما صدای سهیل نگه ام داشت.

 

-کاش لااقل بهم می گفتی می خوای بگیریش! کاش اونقدر مرد بودی که می گفتی قراره باهاش نسبت پیدا کنی! اگه قرار نیست باهاش بمونی پس چرا الآن باهاشی؟!

 

برگشتم طرفش. باید به این تازه از راه رسیده هم جواب پس می دادم؟! سری به علامت انتظار برای شنیدن جواب سوالش تکون داد و گفت: هان؟! اگه حتی خودتو دوست پسرش هم نمی دونی پس چرا این جوری به خاطرش داری به آب و آتیش می زنی؟! چرا نمی خوای بگیریش؟! چرا نمی ذاری زنت بشه تا این دل صاحب مرده من بفهمه دیگه امیدی به داشتنش نیست؟! چرا همه ی راه ها رو واسه من نمی بندی؟!

 

-نمی تونم!

 

:چرا؟! مگه نه اینکه به قول مادر من مردترین آدم روی زمینی؟! مگه نه اینکه برادر من هر جایی رفته ازت پرس و جو کرده همه یک کلوم تو خوب بودنت اتفاق نظر داشتن؟! بگیرش بذار پای من از زندگیش بریده بشه! هر چقدر هم که پست باشم، هر چقدر هم که عوضی باشم،چشمام عادت نداره دنبال ناموس مردم بیافته!

 

چشمامو ریز کردم و زل زدم تو چشماش و گفتم: خیال کن همین الآن هم ناموسمه!

 

-بین خیال تا واقعیت خیلی راهه! منی که یه درصد خیال نمی کردم اعدام نشم و اعدام نشدم می دونم خیال و واقعیت چقدر با هم فرق داره!

 

کلافه دستم رفت سمت موهام و گفتم: بهار برای من اونقدری عزیز هست که اگه بخوای بهش نزدیک بشی مثل این باشه که به ناموسم نظر داشتی! نمی تونم بهش نزدیک بشم چون پای یه معامله با خدا در میونه! نمی تونم بگیرمش چون داشتنشو نذر بودنش کردم! چون پیش خدا قسم خوردم! اما اگه بخوای بهش نزدیک بشی! اگه بخوای اذیتش کنی! اگه خیال خام دوباره داشتنش تو ذهنت باشه، پشیمونت می کنم سهیل! نذار قسممو بشکنم و کفاره اش بیافته گردن تو!

 

اومدم بزنم از اون اتاقی که داشت خفه ام می کرد بیرون دیدم صفا وایساده دم در! بهت زده و مات! سرمو انداختم پایین و از کنارش رد شدم. همینو کم داشتم که حالا بشینم تو ماشین و مجبور باشم جواب سوالای صفا و سرزنشاش رو بدم!

 

چند دیقه ای می شد از خونه ی سهیل راه افتاده بودیم. صفا هیچ حرفی نزده بود. منم که پک به پک داشتم سیگار می کشیدم. حالا ماجرای راضی کردن ونداد برای اینکه جلوی بهار لب باز نکنه از نو شروع می شد! حالا باید با هر ترفندی که می تونستم صفا رو ساکت نگه می داشتم! ته سیگارو انداختم بیرون و دستم رفت سمت پاکت که یکی دیگه در بیارم. صفا پاکت رو از رو داشبورد برداشت و گفت: بسه دیگه! هی سرفه می کنی هی دود می فرستی تو ریه ات!
-بگو! من منتظرم!
:چیو؟!
-هر چی می خوای بارم کنی! هر چی می خوای بدونی!
:این حرفی که به سهیل زدی یعنی چی؟!
- شنیدی که!
:آبان چی کار کردی با خودت و زندگی بهار؟!
-داد نزن صفا!
:داد نزنم؟! پیش خودت چی فکر کردی؟!
-هیچی! هیچ فکری نکردم!
:آره! معلومه! معلومه فکر نکرده که همچین معامله ای رو با خدا کردی!
-برام زنده موندن بهار از همه چی مهمترین بود!
:برای بهار چی؟! تو که نظر اونو نمی دونستی!
-واقعاً خیال کردی بهار بودن با منو به زنده موندنش ترجیح می داد؟!
صفا جوابی نداد! احتمالاً جوابی نداشت که بده! بعد یه خرده سکوت صفا گفت: بهار بفهمه ازت دلگیر می شه! وقتی بفهمه دلیل دوری کردنت ازش وجود خودشه زجر می کشه!
لبمو گزیدم. انگشتای دستمو که خیلی درد می کرد چند باری باز و بسته کردم و گفتم:قرار نیست چیزی بفهمه!
صفا پوفی کرد و گفت: دیروز اومده بود کافه. این روزا زیاد اونجا پیداش نمی شه. خیلی گرفته بود. باهاش که حرف می زدم فهمیدم برعکس همه ی تلاشی که کردی واسه اینکه خودتو پیشش بد جلوه بدی و دلیل دوری کردنتو ازش به خودت نسبت بدی، اون داره تو خودش پی علت می گرده! خیال می کنه یه گیر و گرفتاری تو وجود اونه که دیگه نمی خوای باهاش باشی! بهتر نیست بدونه اصل جریان چیه؟!
-اگه بفهمه منو دیوونه می کنه صفا! همین جوریش هم دارم دیوونه می شم! بفهمه سعی می کنه من قسممو بشکنم! نمی تونم! یه حسی بهم می گه اون قسم بشکنه بهار دیگه مال من نیست!
:الآن هم مال تو نیست!
-اما هست! زنده است، نفس می کشه! نمی خوام کفاره ی شکستن این قسم به قیمت جون بهار یا یکی از آدمایی که برام مهمن تموم بشه! نمی خوام خدا رو با خودم در بندازم صفا! نمی خوام یه کلاه شرعی درست کنم بندازم سرم و بی خیال همه چی بشم! اونی می شینه کفاره ی قسم خورده اشو می ده که نتونه پای بند بهش باشه! اونی که نتونه نذرشو ادا کنه مجبوره یه فکری به حال گناه بعدش بکنه!
:تو می تونی پای بند باشی؟! می تونی بهار رو نخوای؟!
-باید بتونم!
نفس عمیقی که صفا کشید نشون از کلافگیش بود. برای اینکه بحثو عوض کنم گفتم: ونداد بهت گفته ماشینشو داره عوض می کنه؟
-نه.
:قراره بهمون شام بده. می خواست بهت زنگ بزنه و بگه.
-خوبه حالا یه ماشین داره عوض می کنه خونه بخره حتماً جشن می گیره!
:یه جورایی پیش پیش شیرینی نامزدیش هم هست!
-اه خب به سلامتی پس جدی شد!
:آره. می ری کافه دیگه؟
-نه می رم خونه. هر جا نگه داری باقی راهو خودم می رم.
جلوی خونه ی صفا که نگه داشتم، قبل از اینکه پیاده بشه گفتم: چیزی که به بهار نمی گی؟
برگشت سمتم. پاکت سیگار رو که از همون لحظه ی برداشتنش از رو داشبورد تو دستش بود و داشت باهاش بازی می کرد گرفت طرفم و گفت: من حرفی نمی زنم! اما بهتره خودت بهش بگی! دوای این درد دود کردن نخهای این پاکت نیست!
خوشحال بودم از اینکه بلایی که ونداد بعد فهمیدن موضوع سرم آورد رو صفا سرم نیاورده!
رسیدم خونه و ماشینو پارک کردم تو حیاط و رفتم بالا. صدای جیغ گریه ی رها نشون می داد مهمون داریم. البته اگه آتنا و احسان رو می شد مهمون فرض کرد! با سلامم سرشون برگشت سمت من. نشسته بودن دور میز توی هال روی مبلا. بیشتر شبیه یه جلسه خونوادگی بود! کیفمو از رو دوشم برداشتم و گذاشتم یه گوشه و همون جوری که پالتومو در می آوردم پرسیدم: چه خبره؟! شور گرفتین؟!
هنوز کسی جوابمو نداده بود که قامت آرمان رو دم در اتاق خواب دیدم! کلافه دستی به موهام کشیدم و دلا شدم کیفمو از رو زمین برداشتم و رفتم سمت اتاقم. صدای گریه ی رها که معلوم نبود واسه چی لج کرده رو اعصابم بود! در رو کوبیدم به هم کیفو پرت کردم یه گوشه و نشستم رو تخت. نمی دونستم تو اون لحظه دستم بیشتر درد می کنه یا سرم! اصلاً نمی دونستم از چی عصبانی هستم! مگه قرار نبود آرمان بر گرده؟! اینو که از اول هم می دونستم! مگه نه اینکه یه سری از وسیله هامو تو خونه باغ گذاشته بودم واسه برگشتنم؟! نمی فهمیدم چه مرگمه! شاید توقع دیدنش رو اون هم این قدر زود نداشتم! این چه مریض روحی بود که دو هفته می خوابید بیمارستان و دوباره می اومد بیرون؟!
دست چپم نمی دونست انگشتای دست راستمو بماله یا پیشونیمو! گرمم شده بود. پلیورمو در آوردم و با تموم قدرت پرت کردم سمت دیوار. افتادنش همزمان شد با اومدن بابا به اتاق. در رو بست و تکیه داده بهش و گفت: چند بار به گوشیت زنگ زدیم. جواب ندادی!
سرمو بلند کردم و نگاهمو دوختم بهش! بهم زنگ زده بودن که بگن آرمان برگشته و تو نیا خونه؟!
نفسمو پر حرص از دماغم دادم بیرون و گفتم: شام بخورم می رم!
بابا یه قدم از در فاصله گرفت و در حالی که سعی می کرد صداشو کنترل کنه گفت: زنگ نزده بودیم که بگیم خونه نیای!
مشغول جمع کردن خرت و پرتام شدم و پرسیدم: پس چی؟! زنگ زده بودین حالمو بپرسین؟!
شونه امو کشید سمت خودش و وادارم کرد روبروش وایسم و گفت: زنگ زده بودیم که بدونی آرمان اومده خونه!
-معنیش با حرفی که من زدم خیلی فرق نداره!
:فرق داره آبان! یه جوری حرف نزن انگار ما از این وضعیت راضی هستیم!
-نیستین؟! راحت نیستین وقتی من نباشم و اون باشه؟!
:کسی بیرونت نکرده آبان! این انتخاب خودته! اگه هم بهت زنگ زدیم واسه احترام به این انتخاب بود!
-خوبه! ممنون!
:چته آبان؟!
بی حرف زل زدم به چشمای پدری که بعد قرنی تازه از درد صد ساله ی پسرش می پرسید! ادامه داد: چیه؟! ناراحتیت اینه که چرا آرمان اینجاست و تو باید بری؟! خیلی و خب! می فرستمش بره! راضی می شی؟! آروم می شی؟!
دردم بودن و نبودن آرمان نبود! یکی از دردام بود اما تو اون لحظه درد مهمی نبود! کلافه از وضعیت خودم بودم! از این آرامشی که هیچ وقت قرار نبود بهش برسم! از دردی که قرار نبود درمون بشه!
برگشتم سمت وسیله هام و گفتم: دردم بودن آرمان نیست!
-پس چی؟! چرا دوباره داری می شی آبان هفت سال پیش؟! چرا انقدر تلخی آبان؟! چیزی شده؟! مگه اون دختره، همون که می خواستیش، مگه به هوش نیومده؟! ونداد که می گفت حالش خوبه؟!
لبم پایینمو عصبی به دندون گرفتم! از چک و چونه زدن با صفا در رفته بودم که این جا زیر سوالای بابا جون بکنم! بابا ادامه داد: جریان چیه آبان؟! این همه سیگاری که دود می کنی و خیال می کنی من یا مادرت متوجه نیستیم واسه چیه؟! پشت دودش کدوم درد جدیدی رو می فرستی بیرون؟!
-درد جدیدی نیست!
:منو نگاه کن آبان! نذار دوره بیافتم و بفهمم چه مرگته! خودت حرف بزن که اگه درمونی هست یه کاری کنیم!
-درمونی نیست!
:مگه می شه!!
صدام رفت بالا! برگشتم تو صورت بابا و گفتم: آره! می شه! مگه همه ی دردا چاره داره؟! مگه درد بی درمونی که بین دو تا پسرت افتاده رو تونستی درمون کنی بابا؟! مگه تونستی این خونواده ی از هم پاشیده رو سر هم جمع کنی؟! تا ابد یکی تو این خونه جاش کمه! یا من هستم یا آرمان! یا آرمان نیست یا من!
رفتم سمت کیفم قبل از اینکه از روی زمین برش دارم، مشتمو چند بار باز و بسته کردم که درد اون انگشتای لعنتی ساکت شه! بابا آروم گفت: دردی که بین تو و بهار هست درمون داره آبان!
با یه مکث فاحش و چشمای در اومده از تعجب برگشتم و نگاهش کردم! باور نمی شد بابا از همه چی خبر داشته باشه! نگاهمو که دید بلند شد و اومد جلو و دست گذاشت رو شونه ام و گفت: اگه بسپریش به من دست دختره رو می ذارم تو دستت! بذار به تلافی التماسایی که اون روز تو خونه باغ بهم کردی و کاری برات از دستم بر نیومد که انجام بدم!
ذهنم رفته بود سمت ونداد! سمت شرطی که بسته بود! پر حرص گفتم: ونداد بهتون گفته؟!
-نه!
:مطمئنم کار اونه! جز اون کسی از موضوع خبر نداشته!
-ونداد چیزی نگفته آبان!
عصبی سری به علامت باشه تکون دادم، پلیورمو از رو زمین قاپیدم و تنم کردم و رفتم سمت در!
قبل از اینکه برم بیرون بابا گفت: آبان!

 

بدون اینکه جواب بدم پالتومو از رو چوب لباسی کشیدم و زدم از خونه بیرون!

 


نفهمیدم چه جوری تا خونه ی دایی روندم! زنگ در رو که زدم خود ونداد آیفون رو برداشت و با تعجب گفت: آبان تویی؟!
-آره منم! بیا پایین کارت دارم!
:چی شده؟!
-بیا پایین!
:تو بیا بالا!
چشمامو برای لحظه ای بستم و باز کردم و گفتم: بیا پایین ونداد!
-به جان تو راه نداره! حموم بودم سرما می خورم! کسی هم خونه نیست. بیا بالا!
در رو باز کرد و آیفون رو گذاشت سر جاش! پله ها رو چند تا یکی کردم و رسیدم پشت واحدشون. زنگ در رو زدم و ونداد اومد و با لبخند گفت: چه عجب از این ورا؟!
اخممو که دید گفت:چیه هاپو خان؟! پاچه خوشمزه تر از پاچه ی من نبود بگیری؟!
سری به علامت تأسف تکون دادم و اون بازومو کشید سمت خودش، هولم داد تو خونه و در رو بست و گفت: چیه رم کردی باز؟!
برگشتم طرفش و با حرص گفتم: خیال کردی اون وقتی که می گفتم اگه لب باز کنی دیگه منو نمی بینی بلوف می زدم؟!
ونداد متحیر یه خرده نگاهم کرد و بعد رفت سمت آشپزخونه و گفت: می دونم اونقدر روانی هستی که وقتی یه همچین حرفی رو بزنی خیلی راحت هم بهش عمل کنی! چیه؟! مگه کسی بهت گفته من لب وا کردم؟!
عصبی رفتم طرفش و گفتم: چی با خودت فکر کردی؟!
برگشت طرفم و با عصبانیت گفت: داد نکش آبان!
- چی کار داری می کنی ونداد؟! دیدی خودت حریفم نمی شی یکی دیگه رو انداختی به جونم؟!
: از چی حرف می زنی؟!
- تو نمی دونی؟!
:نه! من خنگم! نمی فهمم داری از چی حرف می زنی!بشین الآن سکته می کنی! بشین یه لیوان آب بیارم برات بعد درست حرف بزن ببینم چه مرگت شده باز!
نشستم ناخودآگاه با دستم پشیمونیمو محکم فشار دادم که آخم از درد دستم رفت هوا! ونداد خندید ، یه لیوان آب رو گذاشت رو میز جلوم و گفت: حقته!
یه خفه شوی زیرلبی گفتم و دستمو محکم فشار دادم. ونداد اومد کنارم و گفت: فردا می ریم دستتو یه دکتر ببینه!
- از فردا دیگه منو نمی بینی که بخوای با من بیای بریم دکتر! واقعاً خجالت نکشیدی ونداد؟!
:چرا اتفاقاً خیلی وقته دارم خجالت می کشم! از اینکه روان پریشی مثل تو رو به عنوان صمیمترین رفیقم انتخاب کردم خیلی خجالت زده ام!
-برو بمیر! انقدر از دستت شاکیم که حد نداره!
:تو از عالم و آدم شاکی هستی این روزا!
پیشونیمو با دست فشار دادم. صدای ونداد جدی شد و گفت: داغون کردی خودتو آبان! شام خوردی؟! سرمو بلند کردم و با اخم زل زدم بهش!رفت سمت آشپزخونه و گفت: وقتی منو این ریختی نگاه می کنی حس می کنم تو دنیای قبلی میرغضب بودی!
-جدی باش ونداد!
:جدی ام به جان تو! مگه اصلاً می شه با تو شوخی هم کرد!
- به بابام چی گفتی؟
:در مورد چی؟!
-در مورد بهار!
:اونو که خودش خبر داشته از قبل!
-بودن بهار رو نمی گم! قسمی که خوردمو دارم می گم!
صداشو شنیدم که پرسید: مگه خبر داره؟!
کلافه پوفی کردم و گفتم: چرا بهش گفتی ونداد؟!
- والله یادم نمی یاد حرفی بهش زده باشم! یعنی اینقدر دهن لق شدم که دیگه آمارش از دستم در رفته؟!
از جام پاشدم و با حرص گفتم: آدم نیستی به قرآن!
-لابد تو آدمی!
:لااقل پای قولی که می دم می ایستم!
- به جون تو من حرفی بهش نزدم!
:جون خودت!
-باشه به جون خودم! به جون ملیکا!
سرمو تکیه دادم به پشتی مبل و چشمامو بستم. چه خوب بود اگه همونجا می خوابیدم! چقدر خسته بودم! ونداد صدام کرد و گفت: پاشو بیا یه چیزی بخور.
من اومده بودم اینجا یقه ی اینو بچسبم، این داشت منو واسه شام دعوت می کرد! وقتی دید تکونی نخوردم گفت: پاشو دیگه آبان! پاشو بیا با هم حرف می زنیم.
از جام پاشدم و وقتی دیدم یه میز پر و پیمون چیده پرسیدم: همیشه خودتو انقدر تحویل می گیری؟!
-نه چون خبردار شدم پسرعمه ام داره تشریف می یاره اینجا سرمو از تنم جدا کنه یه میز با شکوه چیدم که شام آخر رو با هم بخوریم! بشین!
:از همون علم غیبت استفاده کردی؟!
-آره منتها با کمک تقلب عمه جونم!
:آهان پس هماهنگ شده بود که دارم می یام اینجا!
-رم کردی زدی از خونه بیرون، اونام نگرون شدن و خواستن وقتی رسیدی البته اگه سالم رسیدی بهشون خبر بدم!آخ آخ یادم رفت اصلاً بهشون زنگ بزنم!
:لازم نکرده زنگ بزنی!
-چون آرمان خونه است شاکی هستی؟!
:نه!
-پس چی؟!
:از همه چی شاکیم ونداد! اول از همه از تو!
-خره دارم می گم به جون ملیکا من حرفی بهش نزدم!
:پس علم غیب داره فهمیده؟!
-آره! اتفاقاً با من سر یه کلاس واحداشو پاس کرد!
چپ چپ که نگاهش کردم اشاره ای به میز کرد و گفت: سلف سرویس نیست که وایسادی! بشین!
صندلی رو کشیدم بیرون و نشستم و گفتم: امکان نداره صفا بهش زنگ زده باشه!
-مگه صفا هم خبر داره؟!
:آره! امروز فهمید!
-نه من الآن می خوام بدونم چطوریه که خیال کردی من دهن لقی کردم اما یه درصد هم احتمال ندادی کار صفا باشه؟!
:اونی که کمر به شکوندن قسم من بسته تویی نه صفا!
-به هر حال من چیزی به بابات نگفتم! اتفاقاً بدم نمی اومد اون یه نفر من باشم! ولی خب من چیزی نگفتم بهش!
:نمی دونم چرا نمی تونم باور کنم!
-بس که خر نفهمی!
:بی تربیت!
ونداد که دید دارم با غذام بازی می کنم گفت: یه خورده هم بخور! آش نیست انقدر همش می زنی! حالا واقعاً ارزش داشت تا اینجا بیای که منو مورد بازخواست قرار بدی؟!
-تو بهونه بودی! زدم بیرون که با اون آرمان در به در پشت یه میز شام نخورم!
ونداد زد زیر خنده! نگاهمو که دید گفت:تو فعلاً از اون در به درتری!
-زهرمار!
:مگه بد می گم؟! بابا جمع کن بریم همون خونه باغ بمونیم دیگه! هی می ری هی می یای! آواره امون کردی!
-باید برم وسیله هامو کلاً جمع کنم! اگه تا حالا این کارو نکرده بودم واسه خاطر مامان بود! دلم براش می سوزه!
ونداد یه لیوان نوشابه ریخت و گذاشت جلوم و گفت: بخور دیگه! همش داری بازی می کنی!
-اعصابم بهم ریخته است!
:واسه خاطر بابات؟! اینکه موضوعو فهمیده؟! خب چه ایرادی داره؟! داری زیادی سخت می گیری ها! حاج طاهر هیچ وقت بی خودی بهت گیر نمی ده!
-کلاً اعصابم بهم ریخته است!
:صفا جریانو چه جوری فهمید؟!
-داشتم با سهیل حرف می زدم اونم عین اجل معلق ظاهر شد و شنید!
ونداد قاشق و چنگالش رو گذاشت توی بشقاب و متعجب پرسید: سهیل؟!
سری به علامت مثبت تکون دادم و یه خرده از نوشابه خوردم و گفتم: آره! رفتیم امروز خونه اشون با برادرش صحبت کنیم اونم سر رسید!
:با برادرش چی کار داشتی؟!
-ازش خواستم جلوی سهیلو بگیره!
:اونم تونست!
- خود سهیل هم بود و به خودش هم گفتم دور و ور بهار نگرده!
:آهان پس رفتی شاخ و شونه کشیدی!
لیوان سرد نوشابه رو گذاشتم روی انگشتام و گفتم: به من می گه برو بگیرش که من نتونم برم سمتش!
ونداد دست دراز کرد و لیوان رو از رو دستم برداشت و گفت: سرما بدترش می کنه! باید کیسه آب گرم بذاری! خب می گفتی آره اتفاقاً منتظر بودم تو بگی اقدام کنم!
از جام پاشدم و گفتم: جوابشو دادم! امیدوار برادره حریفش بشه و از بهار دور نگه اش داره!
- چرا پاشدی؟! هیچی نخوردی که!
رفتم نشستم رو کاناپه و پرسیدم: بقیه ی خونواده ات کجان؟!
-سرشونو زیر آب کردم با خیال راحت تو این خونه پادشاهی کنم!
:خوبه! دیگه مجبور نیستم تو خونه باغ تحملت کنم!
-خیلی دلت بخواد! رفتن اصفهان. حال خاله ام خوش نیست.
: همون که مامانت باهاش قهر بود؟
-آره! تو این دو سال زحمت ویدا و آیدینو خیلی کشیده.
دراز کشیدم روی کاناپه و ساعدمو گذاشتم روی چشمام و تو فکر بودم بابا از کجا جریانو فهمیده! صدای ظرف شستن ونداد می اومد. چشمام داشت گرم می شد که صدام کرد و گفت: پاشو برو رو تخت من بخواب.
غلت زدم و روی شکم خوابیدم و گفتم: باید برم!
-خفه بابا! همین الآن بی هوشی! تا خونه باغ لابد می خوای پرواز کنی! پاشو!
وقتی دید اهمیت نمی دم دست انداخت تو موهامو یه خرده بهمشون ریخت و گفت: می خوای کفشاتم بیارم پات کنم که صبح همین جوری آماده بری سر کار؟! پاشو لااقل یه لباس راحت بپوش!
سر جام نشستم و گفتم: کیفم مونده خونه. صبح باید برم وردارم.
-برنامه ی شبو که یادت نرفته؟
:به صفا زنگ نزدی!
-آخ! یادم رفته بود اصلاً! تو بهش نگفتی؟!
-چرا! حالا خودتم فردا بهش یه زنگ بزن. کیا هستیم؟
:من و ملیکا و تو و صفا. البته اگه دوست داری می تونم به بهار هم بگم بیاد!
-نه دوست ندارم! باید یه سر خونه هم برم و وسیله هامو جمع کنم! چقدر کار دارم فردا!
:دکتر هم باید بریم!
-دستم نیاز به دکتر نداره. خودش خوب می شه.
:واسه دستت نمی گم!
با تعجب نگاهی بهش انداختم و پرسیدم: طوریت شده؟!
ابرویی به علامت منفی بالا انداخت و گفت: نوبت گرفتم تو رو ببرم چک آپ! ببینم اصلاً مرد هستی یا نه!
عاقل اندر سفیهانه نگاهش کردم که گفت: والله به خدا! آدمی که از دختری مثل بهار می گذره لابد یه عیب و ایرادی داره دیگه!
از جام پاشدم و رفتم سمت اتاقش و گفتم: گمشو بابا منو بگو نشسته ام دارم با جدیت به چرت و پرتات گوش می دم!
دنبالم اومد و گفت:حالا فردا که دست و پاتو بستم و بردمت دکتر می فهمی چرت و پرت یعنی چی! از تو کشوم شلوارک و تی شرت بردار.
لباسامو عوض کردم و ولو شدم روی تخت ونداد. داشت خوابم می برد که با حس گرمایی روی دستم چشمامو وا کردم. ونداد یه کیسه آب گرم گذاشته بود روی دستم. نگاهش که کردم یه لبخند روی لبش بود! آروم زیر گوشم گفت: به بهارم گفتیم بیاد! فقط یه شامه اون هم تو یه رستوران! لااقل دیدن هر از گاهیشو به خودت حروم نکن!
چشمامو بستم. حس خوبی بود! گرما درد دستمو کم می کرد! فکر دیدن بهار هم دردای وجودمو ازم دور می کرد!

 


با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. هوا روشن شده بود. با یه چشم بسته یه چشم نیمه باز گوشی رو گرفتم جلوی صورتم. شماره ی خونه بود! با صدای دو رگه ای الو گفتم. مامان گفت: سلام . بیدارت کردم؟!
با کف دست چشمامو مالیدم و گفتم: نه باید بیدار می شدم. جان؟! چیزی شده؟!
-کیفتو جا گذاشتی. لازمش نداری؟
:چرا. قبل دانشگاه می یام می گیرمش.
-باشه. صبحونه رو بیا اینجا بخور پس.
:نه دیر می شه. باید سریع بیام و برم اما واسه ناهار می یام خونه!
مامان من منی کرد که گفتم: می دونم آرمان هم هست. باهاتون کار دارم.
مامان باشه باشه ای گفت و تماسو قطع کرد.
به زور از رخت خواب جدا شدم. ونداد توی هال روی کاناپه خوابیده بود. بنده ی خدا به خاطر من جای خوابشو از دست داده بود. پتویی رو که از روش افتاده بود کشیدم رو تنش. یه ربع بعد راه افتادم سمت خونه. زنگ در رو زدم و تا دم پله ها رفتم و منتظر موندم مامان بیاد و کیفمو بیاره. مامان با کیفم و یه لقمه اومد بیرون. لقمه رو گرفت سمتم و گفت: اینو بخور لااقل! درست و حسابی غذا نمی خوری که با یه باد مریض می شی دیگه!
کیف و لقمه رو ازش گرفتم و گفتم: واسه ظهر می یام. بابا هم هست؟
-آره احتمالاً.
:باشه. فعلاً خدافظ.
نزدیک در حیاط بودم که مامان صدام کرد. برگشتم سمتش. هنوز بالای ایوون وایساده بود. آروم پرسید: چیزی شده؟!
-نه. ظهر اومدم با هم حرف می زنیم.
پشت رل نشستم، گازی به لقمه ی توی دستم زدم و به این فکر کردم که بعد ناهار چه جنگ اعصابی دارم واسه راضی کردن مامان برای اینکه کلاً جمع کنم و از اون خونه برم!
نزدیک ظهر بود از دانشگاه رفتم بیرون و زنگ زدم به ونداد. با اولین بوق برداشت و فوری گفت: ببین آبان اگه بگی شب نمی یای چون بهار هست، ما مهمونیمونو جمع می کنیم می یاریم هر جا که تو هستی!
-علیک سلام.
:سلام.
-واسه ناهار چه کاره ای؟!
:چطور؟!
-می یای خونه ی ما؟!
:طوری شده؟!
-می خوام مامانو راضی کنم که ...
:گرفتم! من اونوقت چی کارم؟!
-تنهایی شاید نتونم راضیش کنم. می دونی نمی خوام ازم دلخور بشه. تو که باشی شاید دلش قرص شه و بذاره که برم!
:آهان یعنی فحش خور می خوای دیگه؟! بیام اونجا و طرف تو رو بگیرم تو این جریان عمه و حاج طاهر سرمو بیخ تا بیخ می برن!
-پس نمی یای؟!
:حالا ناهار چی هست؟!
-کارد سه سر!
:خب! خوبه! دوست دارم! شاید اومدم!
-می یای یا نمی یای؟!
:اگه بیای دنبالم می یام! ماشینم پلاک نداره هنوز، تو پارکینگ داره خاک می خوره!
-تا نیم ساعت دیگه دم شرکتم. جمع کن که رسیدم بریم.
:باشه! فقط قبل خونه رفتن باید ملیکا رو برسونیم.
-باشه!
:یه خرده هم باید بهار خانومو برسونیم!
-ونداد منو با سرویس اشتباه گرفتی ها!
:یعنی دلت نمی خواد بهار خانومو برسونیم؟!
-تو هر روز اینا رو می بری و می یاری؟!
:بی ادب اینا چیه! به دو تا خانوم ترگل و ورگل می گی اینا؟! مگه داری در مورد میز و صندلی حرف می زنی؟!
- من عجله دارم! باید بریم خونه! کلی با مامان و بابا جر و بحث کنم و برگردم آموزشگاه!
:یه خرده از وقت اون کلی جر و بحث رو کم می کنیم و بچه ها رو می رسونیم!
کلافه دستمو بردم توی موهام و پوفی کردم و گفتم: نیم ساعت دیگه بیاین پایین. جای پارک نیست اونجا.
:باشه خاله غرغرو!
تماس رو قطع کردم و راه افتادم. به شرکت که رسیدم ونداد دم در، توی پیاده رو وایساده بود. اومد نشست و در رو بست. بعد چند دیقه وقتی دید راه نمی افتم گفت: برو دیگه!
برگشتم سمتش و گفتم: ملیکا و بهار کجان؟!
چشم غره ای بهم رفت و با تحکم گفت:ملیکا خانوم!
دنده رو جا انداختم و گفتم: برم؟ نمی یان؟!
ونداد یه خرده شیشه رو داد پایین و کمربندش رو بست و گفت: برو. رفتن با هم خرید.
تا نزدیک خونه فقط صدای آهنگ، سکوت ماشین رو می شکست. یکی دو تا کوچه قبل از رسیدن، ونداد گفت: حالا دقیقاً می خوای به عمه چی بگی؟
-می خوام بگم دارم از خونه می رم.
:خب تو که الآن چند وقته از خونه رفتی؟! بحثی نمی مونه که؟!
- مامان خیال می کنه من موقت رفتم و وقتی آرمان از خونه بره بر می گردم.
:مگه همچین قصدی نداری؟!
-نه! می خوام برم که برم!
:یعنی چی؟
-نمی خوام دوباره برگردم. می خوام یه مدت خونه باغ بمونم تا یه خونه پیدا کنم.
:چرا همون جا نمی مونی؟
-دوست ندارم. همین قدر هم به زور خودمو راضی کرده ام که اونجا بمونم. موندنم تو اون باغ مثل خوابیدنم تو قبره! همون قدر بهم فشار می یاد اما خب، مجبورم یه مدت این وضعو تحمل کنم.
:چرا وقتی حاج طاهر خواست برات خونه بخره موافقت نکردی؟!
-پول اونو نمی خوام!
:اوه اوه! بچه پولداری که می خواد مستقل باشه آره؟
-اگه قرار بود بهش وابسته باشم می رفتم تو حجره اش کار می کردم!
رسیدیم دم در خونه. ترمز دستی رو کشیدم بالا و پوفی کردم و گفتم: بریم که این خوان رو هم پشت سر بذاریم!
کلید انداختم و وقتی رفتیم تو آفاق و آرمان و بابا و مامان تو هال بودن. سعی کردم اصلاً نگاهم به آرمان نیافته، خونسردیمو واسه راضی کردن مامان به رفتن لازم داشتم.
ونداد یه سلام گرمی کرد و گفت: جمعتون جمع بود فقط ما کم بودیم که اومدیم! خوبین؟! خوبی آقا حاج طاهر؟!
سلام کردم و چپیدم تو اتاقم. دستمو گذاشتم پشت گردنم و شروع کردم به دید زدن اتاق! چه روزایی رو اینجا سر کرده بودم! چه فکرایی اینجا تو سرم اومده و رفته بود! چه تلخی هایی رو باهاش شریک شده بودم! چقدر پناه روزای تنهاییم بود!
ونداد بلند صدام کرد. رفتم بیرون و دیدم نشستن پشت میز. کنارش نشستم و مامان پرسید: ریه ات خوب شد؟
سری به علامت مثبت تکون دادم و برای خودم غذا کشیدم. ناهار تو یه فضای کاملاً سرد و ساکت خورده شد. مطمئناً حضور من و آرمان دور میز باعث این سردی بود. بعد ناهار بد جوری دلم یه نخ سیگار می خواست! خیلی می چسبید مخصوصاً با اون فشاری که روم بود. با ونداد نشسته بودیم روی مبل و داشت از یه مشتریش حرف می زد که بابا اومد کنارمون نشست و گفت: مامانت می گفت کارمون داری.
برگشتم سمتش و گفتم: مامان بیاد می گم.
مامان از تو آشپزخونه یه الآن می یام گفت و بعد چند دیقه اومد نشست کنار بابا، روبروی من و ونداد. برگشتم و چشمم رفت روی آرمان که همچنان نشسته بود پشت میز ناهارخوری. بودنش معذبم می کرد! می ترسیدم حرفی بزنم و باز درگیری پیش بیاد.
انگشتای دستمو یه خرده باز و بسته کردم و گفتم: همراه ونداد اومدیم که وسیله هامو جمع کنم و برم خونه باغ.
بابا گفت: چیز عجیبیه؟!
-نه. منتها می خوام بگم دارم می رم که برم؟!
این بار مامان پرسید: یعنی چی؟!
اومدم من و من کنان جریان رو توضیح بدم که ونداد گفت: هیچی عمه جان! اومدیم وسیله های آبانو جمع کنیم کوچ کنه خونه باغ. تا سر فرصت یه خونه وسط شهر گیر بیاره و بره اونجا.
مامان اخمی به صورتش انداخت و پرسید: درست حرف بزنین بفهمم یعنی چی؟!
ونداد با لبخند گفت: عمه جان واضح تر از این توضیح بدم؟! آبان داره جمع می کنه بره از این خونه! واسه همیشه!
آروم با آرنجم فشار کوچیکی به پهلوش آوردم که برگشت نگاهم کرد و ساکت شد! از نگاه بابا چیزی نمی شد فهمید اما مامان کاملاً بهم ریخته بود. نگاهشو به نگاهم دوخت و پرسید: می خوای بری از اینجا؟ واسه همیشه؟!
تکونی خوردم و دستامو تکیه دادم به زانوهام و خیز برداشتم به جلو و زل زدم به چشماش و گفتم: آره مامان. ترجیح می دم مستقل بشم.
-چرا چون من اینجام؟!
برگشتم سمت آرمان! وایساده بود پشت سرمون. رومو برگردوندم سمت مامان و گفتم: من دیگه 30 سالمه!
-بچه تا ابد واسه مادر و پدرش بچه است!
آرمان با دخالتش داشت عصبی ترم می کرد! چشمامو روی هم فشار دادم تا چیزی بهش نگم. ونداد اما جای من برگشت سمتش و گفت: فکر نمی کنم دلیلی برای دخالت تو توی این بحث باشه!
آرمان اما اومد نشست روی مبل و گفت: اتفاقاً چون دلیل رفتن آبان منم پس به من هم مربوط می شه!
سرمو بلند کردم و زل زدم بهش! اون هم داشت نگاهم می کرد. بابا گفت: مگه همیشه نمی گفتی دوست داری با خونواده زندگی کنی؟!
سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: آره ولی این قضیه مال موقعی بود که توی این خونه احساس آرامش می کردم!
-بودن من آرامشتو بهم می ریزه؟!
برگشتم سمت آرمان و گفتم: نه اتفاقاً در کنارت خیلی هم احساس خوشبختی می کنم!
-اگه اینجایی که مامان اینا رو تحت فشار قرار بدی که منو دک کنن، داری اشتباه می کنی! دوران تبعید من سر اومده!
خواستم جوابش رو بدم که بابا گفت: آرمان پاشو برو تو اتاق.
-من بچه نیستم بابا! می خوام تو بحثی که یه ورش مستقیم می رسه به من حضور داشته باشم!
بابا کلافه سیگاری روشن کرد و گفت: پس بشین و حرف نزن! دخالت نکن!
مامان که معلوم بود هر آن قراره بغضش بترکه گفت: اگه این رفتن به خواست خودت بود! اگه قصدت واقعاً مستقل شدن بودت، ناراحت نمی شدم ولی حالا که ...
-حالا که به خاطر یکی دیگه داری می ری مامان ناراحت می شه! مامان می خوای من برم؟!
دوباره چشمامو روی هم گذاشتم که به اعصابم مسلط بشم و وقتی بازشون کردم رو به آرمان گفتم: مشکلت چیه؟! نشستی اینجا که چی بشه؟! می خوای از من بشنوی که مشکلم وجود تو توی این خونه است؟! آره! مشکلم تویی! تو که اینجایی جایی واسه من نیست! باید گورمو گم کنم!
-شنیدم یارو رو از طناب دار کشیدی پایین؟! شنیدم حسابی تو گوش دختره خوندی تا رضایت داده! فقط موندم چطوری دروغاتو قبول کرده وقتی خودت یه جو گذشت تو وجودت نیست!
از جام پاشدم! بابا و ونداد هم از جا پریدن و ونداد بازومو محکم گرفت و فشاری بهش آورد و بابا گفت: بس کنین!
-ازت گذشتم که الآن داری نفس می کشی! رفتنم ربطی به گندی که تو و زنت به زندگی من زدین نداره! می رم که جلوی چشمت نباشم!
:تو جلوی چشم من نباشی یا من جلوی چشم تو ؟!
-هر دوش! نمی خوام هر لحظه و هر ثانیه که منو می بینی یاد نامه های عاشقونه زنت بیافته!
:اون زن من نیست!
-خوبه! پس واسه ات مهم نباشه که چشمش دنبال کیه!
:چشمش وقتی زن من بود دنبال تو بود!
-دقیقاً وقتی هم که زن من بود چشم تو دنبالش بود!
بابا کلافه داد کشید: بسه! آرمان پاشو برو تو اتاق!
بازومو از دست ونداد کشیدم بیرون. دلم واقعاً سیگار می خواست! گر گرفته بودم! درد دستم بیشتر شده بود و حس می کردم تنم از تو می لرزه! نشستم سر جام و زل زدم به مامان و گفتم: می بینی؟! مشکل ما دو تا هیچ وقت حل نمی شه! یکی مون همیشه اون یکی رو متهم به مسائل ناموسی می کنه! کم چیزی نیست اینا مامان!
-بری من دق می کنم! تو این مدتی که نبودی دلم به این خوش بود که بر می گردی!
:مگه امیدی به رفتن آرمان از این خونه هست؟!
آرمان دوباره پرید وسط بحث: من جایی رو ندارم که برم! یه آدم روانی رو نباید تو جامعه ول کرد!
بی توجه بهش پاشدم رفتم کنار مامان نشستم و دستاشو گرفتم، زل زدم به چشمای بارونیش و گفتم: قربونت برم چرا گریه می کنی آخه؟! همین جام! تو همین شهر! از اون باغ هم می یام بیرون! اون جا هم نمی مونم که بخوای نگرون باشی!
مامان دستی به چشماش کشید و گفت: اگه رفتنت به دل خودت بود منو انقدر اذیت نمی کرد! آبان ما یه خونواده ایم! من دق می کنم ببینم قرار نیست برگردی!
سری به تأسف تکون دادم و گفتم: رفتنم به دل خودمه مامان! می خوام یه مدت طولانی تنها باشم. بهش نیاز دارم! ونداد می دونه! داشتم کارامو راست و ریس می کردم که برم اونور! قصد داشتم از ایرون برم! حالا که پشیمون شدم لااقل می خوام یه خرده از همه چی دور باشم.
- می ری تو اون باغ که خاطراتتو راحت تر مرور کنی؟! خاطرات با وی...
عصبی سر آرمان داد کشیدم: خفه شو!
آرمان که دوباره نشسته بود این بار از جاش بلند شد و گفت: من خفه شم این واقعیت که چشم زنم دنبال تو بوده یه عمری محو می شه؟!
از جام پاشدم. ونداد که ده دیقه ای می شد به خاطر چرت و پرتای آرمان رفته بود تو ایوون و داشت با حرص سیگار می کشید. آوردنش کمکی که بهم نکرده بود هیچ اعصاب اون رو هم بهم ریخته بود!
رفتم سمت اتاقم و به مامان گفتم: می بینی مامان؟! بیشتر از اینکه من با پسر بزرگت مشکل داشته باشم اون با من مشکل داره! خیال می کنه منم مثل اون دزد ناموسم!
صدای آرمان رو شنیدم که گفت: من ویدا رو از وقتی دوست داشتم که زن تو نبود!
برگشتم طرفش. بابا بینمون قرار گرفت و دستش رو گذاشت روی سینه ام و گفت: برو آبان! برو وسیله هاتو جمع کن! خودم واسه ات یه خونه می گیرم! برو که بمونی اینجا باید سیاه یکی از پسرامو بپوشم!
صدای گریه ی مامان و دلداری های آفاق روی مغزم بود. داشتم وسیله هامو جمع می کردم. باید یه سری رو می بردم و باقیشو می ذاشتم یه وقت دیگه. یه سری هم که می رفت تو انبار. یه ساعت دیگه هم کلاسم شروع می شد.
در باز شد و آفاق اومد تو اتاق و گفت: کمک نمی خوای؟!
برگشتم سمتش. چشماش خیس بود و صداش پربغض. خیره شده بود بهم. بعد یه مکث گفت: کاش نمی رفتی داداش!
از جام پاشدم و روبروش وایسادم و گفتم: چاره ی دیگه ای هم مونده به نظرت؟
سرشو آورد بالا و نگاهم کرد و گفت: نمی دونم! شاید آره!
-چی؟! بگو تا من انجامش بدم!
:نمی دونم!
-هر وقت یه چاره واسه این درد پیدا کردی بهم خبر بده آفاق. مطمئن باش حتماً امتحانش می کنم.
:خونه بدون تو خیلی سوت و کوره! این چند وقت که نبودی انگار هیچ کی تو خونه زندگی نمی کرد! نمی تونم تصور کنم که این وضعیت قراره دائمی بشه!
-به هر حال همه یه روزی از خونه ی پدر و مادرشون می رن. همین خود تو پس فردا باید بیایم عروسیت!
:اونی که ازدواج می کنه با دلخوشی از خونه پدریش می ره! نه با حس اینکه بیرونش کردن!
-این تصمیمه خودمه. یه مقدارش مربوط به آرمانه، باقیش مربوط به حس و حال این روزامه. خسته ام آفاق. دلم آرامش می خواد.
:یه روزی بهم گفته بودی تو هیچ جا به اندازه ی این اتاق آرامش نمی گیری!
-چون به این اتاق عادت کرده بودم. هر جای دیگه ای هم برم عادت می کنم. اون جا می شه پناهم.
آفاق سرشو انداخت پایین. احتمالاً برای اینکه اشکش رو نبینم. بغلش کردم و همون جوری که سرش روی سینه ام بود و یه دستم روی موهاش گفتم: هر وقت دلت تنگ شد بیا پیشم. دارغوز کلاته که نمی رم! همین جام، زیر سقف همین شهر!
-اما هر شب و هر روز نمی بینیمت!
:خیال کن زن گرفتم! نمی شه؟!
-پس کو زن داداشم؟!
:این جوری خیال کن!
- زن داشتی زنت هواتو داشت! الآن می خوای تنهایی بری تو اون باغ!
:زن داشتم که پا نمی شد بیاد تو اون باغ عهد دقیانوس زندگی کنه!تازه یه زن دارم هر چی ازش بگم کم گفتم!
آفاق متعجب سرشو بلند کرد و با چشمای اشکیش زل زد بهم. لبخندی زدم و گفتم:زن که چه عرض کنم بیشتر شبیه هوی منه ولی خوب هوای منم داره!
-وندادو می گی؟!
:آره!
لبخند نشست روی لباش. اشکاشو با دست پاک کردم و گفتم: برو پیش مامان. برو نذار بی تابی کنه تا من یه خرده از این وسیله ها رو جمع کنم. یه سری دیگه رو هم بعداً می یام می برم.
آفاق که رفت، سریع هر چی می خواستم رو برداشتم و ریختم تو دو تا چمدون و اومدم بیرون. باید بعداً یه فکری به حال کتابام می کردم. ساکا رو گذاشتم کنار در ورودی . کسی تو هال نبود. رفتم سمت اتاق آرمان. قبل از اینکه درش رو وا کنم بابا از پشت سر گفت: کجا؟!
برگشتم طرفش و گفتم: با آرمان کار دارم.
بابا نگرون بهم نزدیک شد و گفت:ول کن آبان!
-کار خاصی ندارم می خوام باهاش حرف بزنم!
:نیازی نیست!
-از نظر من هست!
در رو وا کردم و قبل از اینکه بابا بتونه مانعم بشه رفتم تو و در رو بستم. آرمان که دراز کشیده بود روی تختش با تعجب سر جاش نشست و گفت: چیه؟! یادت رفته مشتاتو بکوبی؟!
سالها بود توی این اتاق نیومده بودم. از همون روزا که فهمیده بودم آرمان چه بلایی سر ویدا آورده! بلا؟! هه! نگاهمو از اتاق گرفتم و دوختم بهش و گفتم: ویدا رو بشونم جلوت و آب پاکی رو برای هزارمین بار بریزم رو دستش تو بی خیال این افکار احمقانه می شی؟!
با لحن مسخره ای گفت: زحمتت می شه!
دستمو بدون توجه به انگشتای دردناکم مشت کردم و گفتم: دقیقاً همین طوره!حرف زدن با تو یا با اون پرزحمت ترین کار دنیاست واسه من! اما حاضرم در حقت همچین لطفی رو بکنم!
از جاش پاشد و رفت کنار پنجره و گفت: آب پاکی رو هم که بریزی رو دستش تو این مسئله که دلش سالهاست گیره تواِ تغییری ایجاد نمی کنه!
رفتم سمت در و گفتم: پس خودت یه جوری مشکلتو حل کن! جای تو بودم بر می گشتم اون ور! ندیدن من یا ویدا شاید بتونه تو درمونت کمکی باشه!
دستم روی دستگیره ی در بود که از پشت پلیورمو کشید. تقریباً از زمین کنده شدم! به سختی تعادلم حفظ کردم و زل زدم به چشمای قرمزش! یه لحظه صحنه های اون انباری جلوی چشمام مجسم شد!
دستی به پشیونیش کشید و گفت: نرو تو اون باغ!
متعجب زل زدم بهش! ازم فاصله گرفت و گفت: نرو اونجا که خیال کنم داری خاطرات با ویدا بودنو مرور می کنی!
با صدای آرومی پرسیدم:مگه فقط تو اون باغ ازش خاطره دارم؟!
با خشم زل زد به صورتم و گفت: فقط اون باغه که من و تو و ویدا رو به هم وصل می کنه!
-خیلی چیزای دیگه هم هست که ما رو به هم مربوط می کنه! اولیش شناسنامه هامونه! اسم ویدا هنوز تو شناسنامه من هست! تو مال تو هم همین!
:اون باغ تنها جایی تو این دنیاست که توش دو تا برادر عاشق یه نفر شدن!
-باغ بهونه است! تا وقتی نفس می کشیم هیچ کدوممون از بوی لجنی که هفت سال پیش گریبونمونو گرفته خلاصی نداریم! چشمم دنبال ویدا نیست آرمان! چشمای اون هم یه روزی به روی واقعیت نخواستن من باز می شه!
- منو نمی خواد!
:تو رو سالهاست که نمی خواد! منو هم مطمئناً به خاطر خودم نمی خواد! منو هم به خاطر حس حماقتی که تو وجودشه می خواد! ولی آرمان مطمئن باش من تو نیستم! پا جای پای تو نمی ذارم!
-من هنوزم می خوامش! مادر بچه امه! سوای اون هنوز دلم براش می لرزه! نداشتنش منو به جنون رسونده!
:ترس از دست دادنش بوده که باعث شده جوری رفتار کنی ازت دور شه! تو اونو به این نتیجه رسوندی که کاش به جای انتخاب تو منو انتخاب می کرد! من روان شناس نیستم، نمی تونم واسه زخما و دردای روحی کسی نسخه بپیچم، اما تو وجود خودم اونقدر زخم هست که بتونم بهت توصیه کنم گاهی وقتا باید بی خیال خیلی چیزا شی! اگه موندی اینجا که ویدا رو دوباره مال خودت کنی تصمیمت اشتباهه! یه بار ثابت کرده به زور مال کسی نمی شه! یه بار هفت سال پیش سعی کردم با چنگ و دندون حفظش کنم و خیلی راحت بهم پشت پا زده!حماقت دیروز منو تو امروز نکن!
رفتم سمت در. دستمو گذاشتم روی دستگیره و برگشتم سمتش! شکسته بود! خیلی زیاد! شاید بیشتر از من! برادر بودیم! هم خون بودیم! تو خاطره های بچگیمون مشترک بودیم! تو عذاب دوست داشتن! تو خرد شدن! تو شکستن!
رفتم بیرون و در رو بستم. دلم باهاش صاف نبود، اما کینه ای هم نبود! یه قانون نانوشته ای می گفت نباید نزدیکش بمونم! نگاهی به در بسته ی اتاق مامان انداختم. بابا از روی مبل بلند شد و گفت: سرش درد می کرد بهش آرامبخش دادیم خورده و خوابیده. بهتره رفتنتو نبینه.
-بهش سر می زنم.
:به منم سر بزن. هنوز یه حرفایی نیمه کاره بینمون هست!
نگاهش کردم. احتمالاً داشت از بهار می گفت! سری به علامت مثبت تکون دادم. پالتومو پوشیدم. فصل جدیدی از زندگیم شروع شده بود! یه فصل پر تنهایی! چه خوب بود که ونداد بود! بدون اون مطمئناً دووم نمی آوردم! چمدونا رو برداشتم و رفتم از خونه بیرون!

 


یه چمدونو گذاشتم زمین و در رو بستم. ونداد که نشسته بود تو ماشین پیاده شد و اومد کمکم. سوییچ رو گرفتم سمتش و گفتم بشین منو برسون آموزشگاه بعد خودت برو.
سری به علامت مثبت تکون داد و چمدونا رو گذاشت تو ماشین و نشست پشت رل. یه سیگار روشن کردم و سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی. ونداد ساکت بود و این نشون می داد ناراحته. بعد یه سکوت طولانی گفتم: ببخشید نباید ازت می خواستم باهام بیای.
یه مهم نیست زیرلبی گفت و یه خرده صدای ضبط رو زیاد کرد! این یعنی دوست ندارم حرف بزنیم. منم ترجیح دادم سکوت کنم. دم آموزشگاه که رسیدیم گفتم: می یای دنبالم؟
-آره. چه ساعتی اینجا باشم؟
:یه جوری بیا که یه سر بریم خونه باغ و آماده شیم.
-کلاست کی تموم می شه؟
:ساعت 7.
-خوبه. 7 اینجام.
:باشه. فعلاً.
نزدیکای ساعت 7 بود. از پنجره ی کلاس که به خیابون دید داشت اومدن ونداد رو دیدم. کلاس رو تعطیل کردم و رفتم پایین. سلام گرم ونداد نشون می داد از ناراحتی ظهر خبری نیست. لبخندی نشست رو لبم و گفتم: خوبی؟!
-می گم آره که از حسادت بترکی!
:خوبه تو این وانفسا یکی لااقل حالش خوب باشه!
راه افتاد و گفت: وانفسا رو خوب اومدی! مامانت بهم زنگ زد!
نیم تنه ام رو چرخوندم سمتش و منتظر نگاهش کردم. دنده رو جا انداخت و گفت: در مورد بهار پرس و جو می کرد!
-خب؟!
:گفتم بهتره در موردش از خود آبان بپرسین.
-خوبه!
:قرار شد بهت زنگ بزنه.
-گوشیم خاموشه. شارژش تموم شده.
:چی می خوای بهش بگی؟
شونه هامو به علامت ندونستن بالا انداختم و بعد چند دیقه فکر کردن گفتم:وقتی بابام از جریان با خبر باشه مامانم هم مطمئناً می دونه.
-حاج طاهر هم مثل بهار، دقیقاً به همون اندازه می دونه.
اخمام بیشتر شد و دوباره رومو کردم سمتش و پرسیدم: یعنی چی؟!
یه خرده فکر کردم! نمی فهمیدم چی می گه!نیم نگاهی به قیافه ی گیج من انداخت و گفت: اونی که نشسته با بابات حرف زده نه من بودم، نه صفا!
-پس کی بوده؟!
:حاج طاهر زنگ زده به بهار!
برای یه لحظه حس کردم چشمام از حدقه زده بیرون! آب دهنمو به زور قورت دادم و پرسیدم: چی؟!
-زنگ زده بهش و باهاش قرار گذاشته و نشستن حرف زدن!
:بهار که از قسم من خبر نداره!
-مگه حاج طاهر حرفی از قسمی که خورده بودی زد دیشب که اون ریختی به هم ریختی؟!
دوباره سوالی ونداد رو نگاه کردم. بدون اینکه نگاهم کنه دست انداخت زیر چونه ام و سرمو برگردوند به روبروم و گفت: اینقدر با اون چشمای در اومده منو نیگا نکن! یه جریان ساده که اینقدر تعجب کردن نداره!
توپیدم: درست حرف بزن ببینم چی شده! باز از یه ماجرایی با خبر شدی جناییش کردی؟!
-حاجی زنگ زده به بهار.
:شماره اشو از کجا گیر آورده؟
-من چه می دونم! می خوای برم یقه اشو بچسبم و بپرسم؟!
:خب؟!
-هیچی دیگه ازش خواسته همو ببینن. بهار هم قبول کرده. نشستن و کلی عروس و پدرشوهر با هم دل دادن و قلوه گرفتن!
دستمو محکم گرفته بودم تو دستمو داشتم مالش می دادم و منتظر بودم ونداد باقی ماجرا رو تعریف کنه! انگار حس اذیت کردن من تو وجودش فوران کرده بود که مقطع مقطع حرف می زد! شمرده شمرده گفتم: تعریف می کنی جریان چی بوده یا می خوای جون به سرم کنی؟!
-می خوام یه خرده جون به سرت کنم بعد واسه ات بگم قضیه رو!
: خیلی خب! جون به سر کردنو رسیدیم باغ بهت نشون می دم چه جوریاست!
لبخندی زد و برگشت سمتم و گفت: چه فرقی می کنه برات اصل ماجرا چی بود؟!
-می خوام بدونم پشت سرم چه خبراییه؟!
:هیچ خبری! بهار بهش گفته هر دومون همو می خوایم اما آبان ازم دوری می کنه!
-به همین رکی؟!
:حالا دیگه نمی دونم مقدمه چینی هم کرده یا نه!
-تو اینا رو از کجا می دونی؟! مامان واسه ات گفته؟!
:نه! رفته بودم حجره.
-واسه فهمیدن این موضوع؟!
:آره! می خواستم بدونم اونی که جریانو لو داده کیه!
-خب؟
:بابات ناراحت بود خیلی. در واقع دوری کردنت از بهار رو پای چیزای دیگه ای گذاشته!
-پای خواستن ویدا؟!
: نه! اون هم به همون نتیجه ای رسیده که من رسیدم!
-چه نتیجه ای؟!
:اینکه احتمالاً تو خواجه هستی!
یه مشت محکم زدم تو بازوش که فرمونو ول کرد و بازوشو چسبید و گفت:آخ آخ! کوفت بگیری! یعنی مردونگیتو فقط باید به من ثابت کنی؟!
-زهرمار!
: من اصلاً نمی یام خونه باغ! با تو همخونه بشم تأمین جانی ندارم! مرتیکه خرزور!
بی توجه به غرغراش پرسیدم: بابام نخواستن بهار رو پای چی گذاشته؟
اخمی کرد و گفت: پای کوفت! پای درد! من دیگه هیچی نمی گم! هر چی می خوای بدونی یا از خود بهار بپرس یا از بابات!
راست می گفت. بهتر بود با یک کدوم از اونا حرف بزنم و بدونم توی اون جلسه ی دو نفره چه خبر بوده!
بعد یه خرده سکوت گفت: بابات از جریان قسم خبر نداره. فقط می دونه تو به دلایلی که نمی دونه چیه از بهار دوری می کنی! همه ی هم و غمش هم شده اینکه یه جوری زیر زبونتو بکشه که جریان از چه قراره! گفتم که بدونی!
رفتم تو فکر. راست می گفت. دیشب تو اتاق من بابا فقط ازم خواسته بود بهش اجازه بدم مشکلمو حل کنه و دست بهار رو بذاره تو دستم. نگفته بود چه مشکلی!
رسیدیم خونه باغ. یه دوش گرفتم، اصلاح کردم و کت شلوار طوسی سیرمو پوشیدم و رفتم پایین. تو ماشین که نشستیم ونداد کمربندش رو بست و گفت: خوشتیپ خان، لااقل کمتر به خودت می رسیدی که اون بنده ی خدا کمتر حسرت نداشتنتو بخوره!
دستم رو سوییچ بود و برگشتم و سوالی نگاهش کردم. نگاهشو دوخت به صورتم و گفت: از این آبانی که کنار من نشسته به همین راحتی ها نمی شه گذشت!
زل زدم به روبرو، پوزخندی زدم و گفتم: قبلاً نشون دادن که می شه!
-ویدا احمق بود! چشماش کور بود!
:بهار هم چشماشو می بنده.
ونداد زیر لب یه مرتیکه خودخواه عوضی نثارم کرد.استارت زدم و گفتم: شنیدم چی گفتی!
ونداد پر حرص گفت: خب خدا رو شکر فهمیدم کر نیستی!
بعد یه خرده حرف نزدن با غر گفت: ببینم تو تو ماشینت جز چاوشی سی دی دیگه ای نداری؟!
-چرا . تو داشبورد هست.
:همه اشون همین جوری ماتمن؟!
-اگه دنبال آهنگ های بزن و برقص هستی، آره! همه اشون ملایمن!
:مرده شور تو و اون ملایم بودنت رو ببرن! الآن باید آهنگ خوشگلا باید برقصنو بذاریم گوش بدیم!
لبخندمو که دید گفت: چیه؟!
-هیچی! اون آهنگا رو بذار تو ماشین جدید خودت گوش بده!
:باشه! بالاخره تو ماشین من می شینی که! وقتی وادارت کردم یه سی دی کامل آهنگ شاد گوش بدی و باهاش قر بیای اون وقت آدم می شی!
با دندون پایینم گوشه ی لب بالامو خاروندم و گفتم:من آدم بشو نیستم الکی زحمت نکش!
جدی شد و گفت: آبان نیای بشینی پشت میز و بق کنی ها! می خوایم خوش بگذرونیم! می خوایم یه شب به این فکر نکنیم که قراره بعدش چی بشه! باشه؟!
سری به علامت مثبت تکون دادم هر چند که نمی شد کنار بهار بود و غصه ی روزای بدون اون بودن رو نخورد!
رفتیم دنبال ملیکا. نیم ساعت بعد تو رستوران منتظر اومدن صفا و بهار بودیم. دل تو دلم نبود! انگار بار اول بود که می خواستم بهار رو ببینم! برای دیدنش می شد همیشه و تا ابد هیجان داشت!
یه خرده آب ریختم تو لیوانو گلومو تر کردم. ونداد سرشو برد زیر گوشم و آروم گفت: مراسم خواستگاریت که نیست اینقدر معذب نشستی!
برگشتم سمتش و یه چشم غره بهش رفتم. دوباره زیرگوشم گفت: امشب بخوای با من راه نیای یه کاری می کنم از خجالت و حرص هیچی ازت نمونه ها!
دوباره یه چشم غره بهش رفتم که ملیکا با لبخند گفت: ونداد سر به سر آبان نذار!
ونداد برگشت سمت ملیکا و با تعجب پرسید: الآن تو هم طرف این هستی؟! یعنی این با این قیافه مظلومش تو رو هم گول زده؟!
ملیکا دستشو گذاشت رو دست ونداد و گفت: نه عزیزم منو گول نزده اما می دونم تو چه مارمولکی هستی!
ونداد کامل برگشت سمت ملیکا و گفت:من اگه مارمولکم این سوسماره!
برگشت سمت من یه چیزی بگه وقتی لبخندمو دید گفت: گفتم سوسماری اینقدر خوشت اومده؟!
یه پر دستمال از رو میز برداشتم و گفتم:از اینکه ملیکا خانوم تا این حد نسبت بهت شناخت دقیق و درستی پیدا کرده خوشحالم!
ونداد سری به علامت مثبت تکون داد و گفت: حالا وقتی امشب بهار کاملاً به صفات اخلاقیت پی برد می فهمی مارمولک بودن من خیلی هم خوشحال کننده نیست! منو بگو که ...
ملیکا با گفتن اومدن حرف ونداد رو برید. برگشتم سمت در ورودی و با دیدن بهار مات موندم بهش! مطمئن نبودم شب خوبیو قراره سر کنم! مطمئن نبودم جون سالم به در ببرم از این خواستن و نداشتن! دست ونداد که نشست رو پشتم به خودم اومدم و از جام پاشدم. بهار روبروم وایساده بود! نفهمیدم سلام کردم یا نه! نفهمیدم با صفا دست دادم یا نه! اصلاً نفهمیدم کی نشستم و کی نگاهمو از صورت بهار برداشتم و دوختم به میز. با یه درد بزرگ ته دلم چشمامو برای لحظه ای روی هم گذاشتم تا بتونم تو نقش بی تفاوتم فرو برم. پشت پلکای بسته ام هم قشنگی صورت بهار تو قاب اون شال سرمه ای رو می شید دید! انگار عکس ماه بود تو آبی اقیانوس!
چشممو که باز کردم بهار داشت نگاهم می کرد. با یه لبخند گوشه ی لبش. سرمو انداختم پایین و ته دلم سر خودم فریاد زدم: چی کار کردی لعنتی با خودت! چی کار کردی آبان که حالا باید فقط یقه ی خودتو بچسبی از این شکست دوباره تو دوست داشتن و خواستن و نداشتن! چی کار کردی که فقط خودت مقصر حسرت خوردن خودتی؟! چی کار کردی با دلت؟!

دست ونداد از زیر میز نشست رو پام. سرمو بلند کردم و نگاهش کردم. با اشاره به منو گفت: چی می خوری؟
-هر چی خودت می خوری!
:من شاید بخوام زهر هلاهل بخورم!
-منم همونو می خورم!
:من شاید بخوام ناهار ظهر خونه ی شما رو سفارش بدم!
قبل از اینکه بگم منم همونو می خورم ملیکا پرسید: چی بود مگه ناهار؟!
ونداد منو رو گذاشت رو میز و گفت: کارد سه سر!
لبخند که نشست رو لبم، یه چشم غره بهم رفت و از بهار و صفا هم خواست تا غذاشونو انتخاب کنن.
نگاه بهار روی منو بالا و پایین می رفت. زیر چشمی نگاهی به من انداخت و رو به ونداد گفت: من شیشلیک می خوام!
یاد شبی افتادم که بداخلاق و اخمو نشسته بود روبروم و خیلی مطمئنم می گفت: من چیزی نمی خورم!
پس واقعاً حیف شده بود که با همه ی غذای اون شب فقط بازی کرده و لب بهش نزده بودیم! لبخندی نشست رو لبم و نگاهمو از بهار گرفتم.
تا غذا رو بیارن ونداد و ملیکا تنها کسایی بودن که سکوت میز رو با حرفاشون می شکوندن. از اون شرایط انقدر معذب بودم که سرمو کرده بودم تو موبایلم و الکی به قسمت های مختلفش سر می زدم. ونداد سرشو به گوشم نزدیک کرد و آروم گفت: بهار اینجاست اگه منتظر تماس یا پیامی ازش هستی!
گوشی رو گذاشتم تو جیبم و از جام پاشدم کتم رو در آوردم و گذاشتم رو صندلی کناریم. گرمم شده بود! دیدن بهار بیشتر از اون چیزی که باید گرمم می کرد! خیلی بیشتر! دیدنش مثل یه داغ بود! داغی که قرار بود تا ابد توی دلم بمونه! کاش نمی اومدم! کاش قبول نمی کردم وقتی فهمیدم بهار هم هست! کاش لااقل نمی رفت درست بشینه رو به روم که هی و بی هر بهونه ای چشمم مات صورتش بشه!
نگاهم ناخودآگاه می رفت سمتش! خوب بود که مشغول حرف زدن با ملیکا شده بود. خوب بود که می تونستم بدون اینکه منو ببینه بهش چشم بدوزم!
سفارشمون که آماده شد خوشحال بودم از اینکه ناهار رو درست و حسابی خوردم. مطمئن بودم چیز زیادی از گلوم پایین نمی ره با اون همه فکر و خیالی که تو ذهنم بود.
صدای ونداد منو از افکارم جدا کرد. سرمو بلند کردم و دیدم داره نگاهم می کنه. پرسیدم: چی گفتی؟!
ونداد اشاره ای به غذا کرد و گفت: گفتم وسط فکر کردناتون به پروژه ی عظیم ساخت و ساز مملکت یه خرده هم غذا میل کنین قربان!
قاشق و چنگال رو برداشتم و گفتم: داشتم به این فکر می کردم که چطور شد که ملیکا خانوم به تو اطمینان کرد!
ملیکا گفت: واقعاً خودمم موندم! راستش انقدر زبون بازی کرد که گولشو خوردم!
ونداد غذای توی دهنش رو جویید و برگشت سمت ملیکا و گفت: ملیکا خانوم با هم تنها هم می شیم ها! همدست آبان بشی بد می بینی!
یه تیکه از گوشت رو سوا کردم و گفتم: اتفاقاً منم می خواستم یادآوری کنم که شب قراره تو اون خونه باغ من و تو تنها باشیم!
ونداد خیلی خونسرد گفت: از تو بخاری بلند نمی شه!
متعجب نگاهش کردم که گفت: چیه؟! مگه بد می گم؟! صفا هم اینجا شاهده! اونم به اندازه ی من می شناستت!
-منظورم این بود که می زنم تو سرت صدای ...
:بلبل بدم؟باشه! بد شام واسه اتون می شینم سوت بلبلی می زنم!
یه منحرف زیر لبی نثارش کردم و دیدم که بهار و ملیکا دارن می خندن! لبخندی زدم و از بهار پرسیدم: اینکه ونداد منحرفه خنده داره یا اینکه من بی بخارم؟!
زل زد به چشمام و گفت: هر دوش!
ونداد معترض گفت: دست شما درد نکنه بهار خانوم! الآن یعنی منحرف بودن منو تأیید کردین دیگه؟!
زدم زیر خنده! یه زهرمار تحویل من داد و از صفا پرسید: تو چرا تو بساطتت هیچکی نیست؟!
صفا دست از خوردن کشید و گفت: گیر دادنت به آبان شروع نشده زوم کردی رو من؟!
-جدی دارم می پرسم؟! بابا شما دو تا هم پیر شدین دیگه! یه نگاه تو آیینه به خودتون انداختین؟!
صفا مشغول خوردن شد و گفت: چرا اتفاقاً! به خواهرام گفتم واسه ام یه دختر خوب پیدا کنن!
نگاهش کردم ببینم داره شوخی می کنه یا جدی می گه که بهار گفت: یه دختر خوب هم بهش نشون دادیم. منتظریم اکی بدن که بریم جلو!
پرسیدم: جدی؟!
بهار سری به علامت مثبت تکون داد و گفت: همسایه ی ما هستن. مامانم واسه اش رفته جلو.
-نگفته بودی صفا؟!
:فرصتش پیش نیومد. هنوز هم که مسئله جدی نشده!
لیوان آب رو برداشتم و خواستم بخورم که ونداد گفت: خب! حالا موندی تو آبان! دست تو رو هم که بذاریم تو پوست گردو تمومه!
داشتم آبو به زور می فرستادم تو حلقم که دوباره ونداد دهن وا کرد و این بار گفت: یه دختر خوب سراغ دارم اگه رضایت بدی می تونیم مامان بهارو راضی کنیم واسه ات بره خواستگاری!
لیوانو گذاشتم رو میز و برگشتم سمتش و گفتم: فعلاً شما دو تا سر و سامون بگیرین ببینیم پشیمون نمی شین؟!
ونداد که ول کن نبود گفت:به پشیمونی ما کاری نداشته باش!نگفتی؟! بهار خانوم به مامانش خبر بده؟!
قاشق و چنگال رو گذاشتم تو بشقاب، با دستمال دور لبمو پاک کردم و زل زدم به نیمرخ ونداد! اون هم دست از خوردن کشید و برگشت سمتم و سری به دو طرف تکون داد و پرسید: بهار خانوم خبر بده به مامانش که واسه امر خیر می خوایم مزاحمشون بشیم؟!
از زیر میز با پام محکم کوبیدم به ساق پاش که یه آخ بلند گفت و دلا شد، پاشو مالید و رو کرد به بهار و گفت: این دست بزن داره ناجور! گفته باشم!
نگاهم دوخته شد به بهار! یه لبخند خیلی گرم رو لبش بود و نگاهم می کرد.
ونداد یه خرده آخ و اوخ و غر غر کرد و بعد گفت: وحشی منظورم اینه که زحمت پیدا کردن یه دختر خوبو به مامان بهار بدیم!
با حرص گفتم: بخور غذاتو! از دهن افتاد!
دوباره مشغول خوردن شد اما ساکت بودنش فقط چند دیقه طول کشید. یه خرده از نوشابه اش خورد و گفت: بهار خانوم به نظرت مامانتون راضی می شه واسه اینکه این آقا آبانو دوماد کنیم باهامون همکاری کنه؟!
توپیدم بهش: ونداد!
دستشو گذاشت روی دستم که رو میز بود و گفت: چیه برادر من چرا جوش می یاری؟! داریم حرف می زنیم!
-لازم نکرده واسه حرف زدنت منو سوژه کنی!
:سوژه بهتر از زن دادن تو؟!
با حرص نفسمو از دماغم دادم بیرون که گفت: آبان اژدها می شود! حاملهای انرژی گرون شده سوخت نداری بریزی تو خودت از دماغت آتیش بیاد آقا اژدها؟! نگفتی بهار خانوم؟ واسه دوماد شدن این آقا آبان ما می شه رو کمک شما و مامانتون حساب کنیم؟!
بهار سری به علامت مثبت تکون داد و گفت: فقط قبلش باید بگین چه جور دختری مد نظر آبان خانه!
خوبه! عالیه! همین مونده بود که بهار هم پا به پای ونداد واسه اذیت کردن من راه بیافته! سرمو انداختم پایین و شروع کردم با غذام بازی کردن. ترجیح دادم به بازیشون ادامه بدن و من فقط بیننده باشم!
ونداد فوری گفت: یکی عین خودتون باشه خوبه! هان؟! آبان؟! بهار خانومو می پسندی؟!
سرمو بلند کردم و زل زدم به صورتش! دلم می خواست با سر بیام تو دماغش! لبخند مسخره ای تحویلم داد و رو به بهار گفت: آره دیگه! آبان هر وقت این جوری منو با حرص نگاه می کنه یعنی حرف دلشو زدم!
از جام نیم خیز شدم و صندلی رو دادم عقب، بلند شدم و گفتم: خفه کردی منو با این مسخره بازی هات!
-کجا حالا؟! چرا قهر می کنی؟! خوب از بهار خوشت نمی یاد می تونی یک کلوم بگی! قهر کردن نداره که! از مامانش می خوایم یکی بهتر واسه ات پیدا کنه!
جوابشو ندادم و رفتم سمت دستشویی! دکمه ی بالای پیرهنمو باز کردم و یه خرده آب به صورتم زدم. گرمم شده بود عجیب! ونداد خیلی راحت می تونست آدمو معذب کنه! خیلی راحت می تونست آدمو اذیت کنه! دست خیسمو کشیدم به پشت گردنم. خنکی آب برای خاموش کردن شعله ای که تو وجودم بود فایده ای نداشت! با دستمال صورتمو پاک کردم و زل زدم از تو آیینه به خودم! ونداد راست می گفت. پیر شده بودم! 30 سالگی اوج جوونیه اما من پیر بودم! بهار می تونست بهم احساس جوونی بده! می تونست زندگیمو از این رو به اون رو کنه! کاش همه چی سر جاش بود! اگه مانعی واسه رسیدن بهش نبود همین امشب و با همین مقدمه چینی ونداد ازش اجازه می گرفتم که بریم خونه اشون! واسه امر خیر! هه! امر خیر! اینم یه نوع امر خیر بود دیگه! اینکه خفه خون بگیری و احساستو بکشی تا بهارت سبز بمونه! بهار بمونه! بهار! کاش می شد بهش بگم چقدر رنگ سرمه ای بهش می یاد! کاش می شد بهش بگم انقدر با لبخنداش منو دیوونه نکنه! کاش می شد ازش بپرسم عطری که زده و من بین اون همه عطر و بو خیلی راحت حسش می کنم اسمش چیه؟!
وقتی برگشتم سر میز ونداد داشت یکی از خاطره های دوران دانشجوییشو تعریف می کرد و بقیه می خندیدن! خدا رو شکر می کردم که زده یه کانال دیگه و دست از سر به سر من گذاشتن برداشته اما همین که نشستم بدون اینکه نگاهم کنه گفت: این آتیشی که افتاده به جونت با آب خاموش نمی شه!
قبل از اینکه چیزی بگم ملیکا گفت: بسه دیگه ونداد! داری آبانو ناراحت می کنی!
سرمو بلند کردم و یه لبخند به ملیکا زدم و گفتم: نگرون نباشین! امشب که مجبور شد تو باغ از سرما سگ لرز بزنه می فهمه سر به سر من گذاشتن یعنی چی!
ونداد هم بدون اینکه از تک و تا بیافته گفت: باغ واسه چی؟! می رم خونه ملیکا جونم اینا!
ملیکا چشمکی به من زد و گفت:آره بابام هم راهت داد!
ونداد نگاهشو دوخت به صفا و گفت:خب می رم خونه صفا جونم اینا!
صفا که نمی دونم چرا اینقدر تو خودش بود سرشو بلند کرد و گفت: بالای سر!
تکیه دادم به صندلی و گفتم: اتفاقاً خونه ی صفا اینا هم یه حیاط با صفا داره! واسه سگ لرز زدن جای خوبیه!
ونداد خندید و گفت: خب می مونه خونه ی بهار خانوم اینا! می گم آبان بهتر نیست تو بری خونه ی بهار، منم برم همون خونه باغ و آواره نشم؟!
دست به سینه نشستم و نگاهمو دوختم به بهار که داشت با غذاش بازی می کرد! ونداد داشت عمداً ما رو به سمت هم هول می داد! در واقع منو به سمت بهار هول می داد! داشتم با خودم فکر می کردم آخرین باریه جایی که هم بهار هست و هم ونداد پا می ذارم! با وجود ونداد نمی شد از زیر خواستن بهار فرار کرد!
نگاه بهار قفل شد به چشمای خیره ی من بهش! با مکث سرمو انداختم پایین. صداشو شنیدم که به ونداد گفت: یه روز دیگه، یه وقتی که ما نیستیم، باید آقا آبانو بیارین و بهش شیرینی ماشینتونو بدین! با این شوخی ها بیشتر از یکی دو تا قاشق غذا نخورد!
نگاهم نشست به بشقابش و بعد خیره شدم بهش! انگار قسمت نبود ما یه دل سیر شیشلیک بخوریم! غذای خودش هم تقریباً دست نخورده بود! لبخندی بهش زدم و گفتم: ما ناهار از اون کارد سه سر زیاد خوردیم واسه همین سیر بودم!
ونداد یه خرده از نوشابه اش خورد و گفت: کارده تو گلوت گیر کرده یا یه چیز دیگه؟!
عرقمو با دستمال پاک کردم و گفتم: ونداد یه کاری نکن بچه ها شیرینی ماشینتو با خرمای ختمت یه جا بخورن!
برگشتم سمت صفا و پرسیدم: چیزی شده صفا؟! چرا اینقدر ساکتی؟!
سری به علامت منفی تکون داد و گفت: ونداد اجازه نمی ده که! کمر به قتل خودش بسته! ونداد جان تو دیگه چرا؟! نمی دونی نباید سر به سرش بذاری؟!
ونداد نچی کرد و گفت: اتفاقاً تنها کسی رو که می شه درست و حسابی اذیت کرد آبانه! انقدر خوشگل حرص می خوره که آدم دوست داره همش بجزوندش!
صفا لبخندی زد و گفت: یادته آبان؟! اون پسره جابر کاظمی رو تو دانشگاه؟
یه خرده فکر کردم و یادم اومد در مورد کی حرف می زنه! لبخند که نشست رو لبم ونداد گفت: جریان چیه؟
همون جوری که لیوان سرد نوشابه رو روی پشت دستم بالا و پایین می کردم گفتم: یکی از هم دانشگاهیمون بود و خیلی قلدر! پرش به پر همه گرفته بود و منو هم خیلی اذیت می کرد! اگه مجبور بودم از کنارش رد بشم امکان نداشت بهم تیکه نندازه! تو کلاس که نشسته بود و می رفتم تو امکان نداشت متلکی نپرونه! یه روز دیگه زدم به سیم آخر! سر یکی از کلاسا وقتی یه سوال از استاد پرسیدم. به فارسی گفت: خوشگل خان! واسه اینکه به استاد بفهمونی حواست جمع درسه نیازی به سوال پرسیدن نیست!
بی خیال تیکه اش منتظر جواب سوالم شدم که این بار با صدای آروم تری دلا شد زیر گوشم و گفت خانوم می شدی خودم نوکرت بودم خوشگله!
واقعاً کفری شدم! بیشتر از حرفش خنده ی رفیقش عصبیم کرده بود! از جام که پاشدم صفا مچ دستمو گرفت و گفت: بی خیال آبان! یادته صفا؟!
-مگه می شه یادم بره! آقا، آبان خیلی شیک از جاش پاشد و برگشت سمت جابر! گفتم الآن بزن بزن می شه! استاده آبان و صدا کرد و ازش خواست بشینه سر جاش! آبانم بی خیال حرف استاد خیلی محکم ولی محترمانه گفت: یه بار دیگه هر جایی دهنتو وا کنی به من تیکه بندازی کاری می کنم که هیچ وقت دیگه فرق بین زن و مردو تشخیص ندی!
دیدم الآنه که دعواشون بالا بگیره. بلند شدم و بازوی آبانو گرفتم و گفتم: بی خیال آبان جان!
آبان هم دلا شد و زیر گوشش گفت...
خنده ی من حرف صفا رو نیمه تموم گذاشت. سرشو بلند کرد و گفت: دیگه اون جمله اش مثبت هیجدهه! نمی شه بگم!
ونداد که زل زده بود به صفا روشو کرد سمت من و گفت: از این کارا هم می کردی و من خبر نداشتم؟! آقا من واقعاً شب خونه ی یکیتون پناهنده می شم!
خندیدیم و بهار پرسید: بعدش چی شد؟!
نگاهمو دوختم بهش و گفتم: هیچی دیگه پسره بی خیال اذیت کردن من شد! حالا ونداد جان اگه خیلی علاقه داری بلایی که سر جابر نیاوردم سر تو بیارم به چرت و پرت گفتنات ادامه بده!
بهار لبخندی زد و بعد گفت: نکنه دست دردت یادگاری مشتی باشه که کوبیدی تو صورت همکلاسیت؟!
نگاهم از صورتش به دستم و بعد به صورتش کشیده شد! برام جالب بود که متوجه ی درد دستم شده بود!
گفتم: نه! با جابر کار از تهدید اونورتر نرفت!
سری تکون داد، خوبه ای گفت و رو به ونداد کرد و گفت:یکی از این تهدیدای کارساز رو زیر گوش رفیقتون زمزمه کنین شاید راضی شه فکری به حال درد دستش بکنه!
چه لذتی داشت یکی اینقدر بهت توجه کنه! یکی که تو وجودش ترحمی نسبت بهت نباشه!
ونداد نگاهی به دستم انداخت و گفت:به جای دست آبان باید عقلشو ببریم دکتر معاینه کنه!
سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: موافقم! رفاقت با تو عقلی واسه ام نذاشته!
یه خرده بعد ملیکا پیشنهاد داد: بیاین بریم یه خرده تو فضای باز. یه جا بشینیم یا یه خرده قدم بزنیم.
ونداد از جاش پاشد و گفت: آره دیگه بریم. بریم خونه باغ! من که باید تو حیاط بخوابم لااقل شما هم همراهیم کنین که کمتر سرما رو حس کنم!
خوب بود اگه می رفتیم یه جا که بتونم دو کلوم با بهار حرف بزنم. می خواستم ببینم با بابا چی گفته و چی ازش شنیده!
کتمو پوشیدم و منتظر موندم حرف ونداد با ملیکا تموم بشه و بعد گفتم: من با صفا می یام. کجا می خوایم بریم؟!
لبخندی زد و با طعنه گفت: باشه شما با بهار خانوم اینا برو مام پشت سرتون می یایم!
یه دونه محکم زدم تو پشتش و گفتم:لیاقت نداری! واسه اینکه با ملیکا خانوم تنها باشی دارم با صفا می رم!
دست انداخت به بازومو گفت: عزیزم ملیکا دیگه کیه؟! من ترجیح می دم همه جا حضور مردونه ی تو رو در کنارم احساس کنم!
وقتی داشتم خودمو از دستش خلاص می کردم بهار رو دیدم که بهمون می خنده! خوب بود که خوشحال بود حتی اگر این خوشحالی سطحی بود، کم بود، گذرا بود و موقتی!

از رستوران که رفتیم بیرون صفا دستش رو آورد جلو و گفت: خب من باید برم.
اخمی نشست رو صورتم، دستش رو گرفتم و گفتم: کجا؟!
لبخندی زد و گفت: یه خرده کار دارم. تو زحمت می کشی بهار رو برسونی؟
-چه کاریه نصفه شبی که باید انجامش بدی؟!
:خواهرام هم خونه تنهان.
-بچه که نیستن!
چشمکی بهم زد و گفت: گیر نده دیگه! باید برم.
دستشو ول کردم و کلافه کشیدم بین موهام! اینم خل شده بود! بازوشو کشیدم، یه خرده از بچه ها فاصله گرفتیم و پرسیدم: چیزی شده؟!
سری به علامت متوجه نشدن تکون داد و پرسید:چی؟
-چرا کل شب دمغ بودی؟!
:خب. می دونی؟ یه چیزایی این وسط هست که دیدنشون یا فکر کردن بهشون منو آزار می ده.
-چی؟
:بعد با هم حرف می زنیم باشه؟! الآن برین شما، منم برم.
سری به علامت مثبت تکون دادم و بچه ها هم ازش خداحافظی کردن و رفت. ونداد پیشنهاد داد همون خیابون رو پیاده راه بیافتیم به سمت پایین. دزدگیر ماشین رو زدم و پالتومو برداشتم و گفتم: ونداد دو قدم راه نیومده نگی برگردیم ها!
دست انداخت دور بازوی ملیکا و گفت:ما باید غذایی که خوردیم رو بسوزنیم، تو بهار که فقط اون غذای بدبختو هم زدین یه فکری به حال خودتون بکنین!
جلوتر از ما راه افتادن. بهار نگاهش رو از اونا گرفت و به من دوخت. پالتومو پوشیدم و یه بریم گفتم و راه افتادیم. نگاهم به ملیکا و ونداد بود.ملیکا دست انداخته بود به بازوی ونداد و از همون فاصله هم می شد صدای خنده های سرخوشش رو شنید. ونداد یه چیزایی زیر گوشش زمزمه می کرد! سرمو انداختم پایین و زل زدم به نوک پاهام. عطر بهار رو می تونستم با نفس کشیدنم از دل و جون حس کنم. ممنوعه بودنش خواستنی ترش کرده بود انگار!
هوا هنوز سرد بود اما نه اونقدر که نشه گرمای وجود بهار رو حس کرد! شرایط بدی بود. سکوت بینمون آزارم می داد! مغزم قفل شده بود. چیزی به ذهنم نمی رسید که این سکوت رو بشکنه. اونقدر محو کنار بهار بودن شده بودم که کنارم بودنشو یادم رفته بود انگار!
سرمو آوردم بالا و نگاهم افتاده به ونداد که سرشو برگردونده بود و از روی شونه ما رو نگاه می کرد. لبخندی زدم که با خیال راحت به قدم زدنش ادامه بده! سکوت بینمون باعث شده بود درد دستمو بیشتر حس کنم. انگشتامو گرفتم جلوی صورتم و نگاهی بهشون انداختم و با دست دیگه ام یه خرده ماساژشون دادم. یه خرده مشتمو باز و بسته کردم و گفتم: برای ونداد و ملیکا خوشحالم. مخصوصاً ونداد!
نگاه بهار به سمتم چرخید. نگاه گذرایی بهش انداختم و دوباره زل زدم به کفپوش پیاده رو و ادامه دادم: ونداد رو خیلی دوست دارم. شیطنت های خاصی جوونیشو داشته! چند سال پیش دور و ورش خیلی شلوغ بوده، اما حالا انگار به یه ثبات رسیده. تو چشماش دوست داشتن ملیکا رو خیلی راحت می شه دید.
بهار دستی به شالش برد و در همون حال گفت: با اینکه مدت زیادی نیست ملیکا رو می شناسم، اما تو همین زمان کوتاه خیلی با هم صمیمی شدیم. وقتی با هم حرف می زنیم می بینم که چقدر وندادو دوست داره.
لبخندی زدم و گفتم: امیدوارم تا آخرش همین جوری پیش برن!
دوباره یه سکوتی بینمون شد و بعد یه خرده راه رفتن حس کردم دست بهار داره پنجه ی مشت شده ی دست راستم رو لمس می کنه! آب دهنمو به زور قورت دادم! لعنت به تو ونداد با این شرایط دوگانه ای که واسه من ایجاد کردی! انگشت اشاره ی بهار نشست توی گره ی دستم و مشتمو وا کرد. حالا دیگه دستم تو دستش بود! پلکامو رو هم گذاشتم و با مکث باز کردم و نفسمو پر هیجان از دماغم فرستادم بیرون!
گر گرفته بودم از این تماس نزدیک! تمام وجودم بهار رو می خواست اما! یه اما شده بود همه ی آینده ام! یه اما همه ی لحظه های شیرینمو تلخ کرده بود! بهار مشتمو باز کرد و دستمو تو دستش گرفت و نگاهی بهش انداخت و همون جوری که آروم انگشتامو می مالید گفت: باید می رفتی دکتر!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم هیجانمو پنهون کنم و گفتم: باید یه مدت بگذره تا دردش ساکت شه. دکتر هم که برم فقط مسکن می ده. سالی یکی دو بار این درد می یاد سراغم!
- این جوری که نمی شه! به هر حال باید یه درمون اساسی باشه!
دستمو تو دستش چرخوندم. حالا این من بودم که دستش توی دستم بود. لبخندی زدم و سرمو برگردوندم و گفتم: مثل بابام حرف می زنی! اون هم خیال می کنه همه ی دردا یه درمونی داره! اما این جوری نیست! یه سری دردا موزی ان! مزمنن! تا ابد همراه آدم می مونن! یه روزایی، یه وقتایی خاموشن، یه جاهایی سر باز می کنن، رو می شن، به یادت می یارن که هنوز هستن!
بهار یه می دونم زیر لبی گفت. فشار کوچیکی به دستش آوردم و با لحن شوخی گفتم:موضوع جلسه اتون چی بود؟!
متعجب برگشت سمتم. نگاهمو دوختم بهش و با لبخند گفتم: بابامو می گم!
نگاهشو از چشمام دزدید و زل زد به رو به رو. همون جوری که با انگشت شصتم پوست نرم دستشو لمس می کردم گفتم: مهم نیست. اگه دلت نمی خواد حرفی در موردش نمی زنیم. می تونم از بابام بپرسم!
لبخندی زد و گفت: و اگه اون هم حرفی نزد؟!
برگشتم و نگاهم دوخته شد به نیمرخش و گفتم: از ونداد می پرسم!
خندید و گفت: شاید اون اصلاً خبر نداشته باشه!
خندیدم و گفتم: اون علم غیب داره! از همه چی با خبره!
فشار آرومی به دستم آورد و گفت: بدجنس نباش! اگه می خواستیم تو بدونی خبرت می کردیم که باهامون بیای!
-بیام؟! مگه کجا رفته بودین؟!
:یه جای دنج و آروم و خوب! نشستیم و با هم حرف زدیم!
-چه حرفی؟!
بهار خندید! بلند! لبخندم عمیق تر شد! سر ونداد و ملیکا به سمتمون برگشت و از همون فاصله هم می شد لبخند اونا رو دید! نگاه ونداد رو می تونستم ببینم که قفل شده روی دستامون. سراشون که برگشت و به راه رفتنشون ادامه دادن بی مقدمه گفتم: سرمه ای خیلی بهت می یاد!
اینو گفتم و گردونمو برگردوندم طرفش. می خواستم واکنشش رو ببینم. نگاهش به صورتم بود. زل زدم به چشماش و گفتم: لحظه اولی که تو رستوران دیدمت یه تصویر جلوی ذهنم اومد. انگار که وایساده بودم لب ساحل یه اقیانوس و عکس ماه افتاده بود توش!
-من اون ماه هستم؟!
:آره!
-همون قدر دور و دست نیافتنی ام برات؟!
:آره!
-چرا؟!
سکوت کردم! بهار هم چیزی نپرسید. بعد یه خرده قدم زدن تو سکوت گفتم: حالا بهم ثابت شده که وقتی اون روز گفتی تو خونه کار نمی کنی ، حقیقتو گفتی!
-چطور؟!
: از این دستای کار نکرده و پوست لطیف کاملاً معلومه دست به سیاه و سفید نمی زنی!
- شاید کدبانوی خوبی نباشم اما واسه اونی که دوستش دارم هر کاری که از دستم بر بیاد انجام می دم!
:داری به من متلک می گی؟!
-یه جورایی!
زدم زیر خنده! فقط خودم می دونستم که چقدر این خنده تلخه! بهار نمی دونست منم دارم همین کار رو می کنم! خبر نداشت من دارم همه ی وجودمو فدای کسی که دوستش دارم می کنم! آروم گفتم: کاش می شد یه جا بشینیم و حرف بزنیم.
-خسته ای؟!
می خواستم بگم کنار تو که باشم خسته نمی شم اما به گفتن یه نه اکتفا کردم. دوست نداشتم شونه به شونه ام راه بیاد، دلم می خواست بشینه روبروم و من بتونم نگاهش کنم.
نگاهی به کافه ای که یه خرده جلوتر اون سمت خیابون بود انداختم و گفتم: بیا بریم اونجا بشینیم، یه چیزی بخوریم که هم گرم شی و هم بتونیم با هم حرف بزنیم.
لبخندی زد و گفت: اون دو تا مرغ عشقو چی کار کنیم؟
-اونا رو ولشون کن بذار قدم بزنن و کالری بسوزنن!
دست بهار رو کشیدم و بدون اینکه به ونداد و ملیکا خبر بدیم رفتیم کافه ی اون سمت خیابون و قهوه سفارش دادیم. نشسته بود روبروم. حالا خوب بود که می شد چشماشو دید! با وجود بوی قهوه ای که به مشامم می خورد باز هم می تونستم عطرشو حس کنم. انگشتام لبه ی فنجون رو لمس می کرد. آروم گفتم: این عطر رو دوست دارم.
نگاه از خیابون گرفت و دوخت به چشمام و گفت:عطر قهوه؟!
-عطر قهوه ای که با عطر تو قاطی می شه!منو یاد وقتی می ندازه که می اومدی کافه ی صفا. وقتی فنجون قهوه رو می ذاشتم رو میزت. اسمش چیه؟
لبخندی به صورتم زد و گفت: می خوای واسه تولدم بخری؟!
به شایدم خندید و گفت: من ازت کادوی بزرگتری می خوام! عطر قبول نمی کنم!
به چشماش زل زدم و گفتم: چی؟!
-حالا فعلاً نمی تونم بگم! تازه هنوز خیلی وقت داری! 3 سال مونده تا روز تولد من!
متعجب پرسیدم: متولد 30 اسفندی؟!
خندید و گفت: از روز تولدم هم شانس نیاوردم!
به قهوه اشاره کردم و گفتم: بخورش سرد می شه.
لبی به فنجون خودم هم زدم و گفتم: نگفتی بابام باهات چی کار داشت!
-منو آوردی اینجا که از زیر زبونم حرف بکشی؟!
:نه! اومدم اینجا که از زیر زبون خودم حرف بکشم!
-خب؟!
فنجون رو گذاشتم رو میز، یه پر دستمال برداشتم و همون جوری که تو دستم مچاله اش می کردم سری به تأسف تکون دادم. یه خرده سکوت شد و بهار پرسید: صفا هم عین تو شده!
سرمو بلند کردم و با چشمای در اومد خیره شدم بهش. لبخندی زد و گفت: نمی دونم چی رو دارین پنهون می کنین که وقتی از صفا هم در موردت پرسیدم با همین نگاه ترس خورده خیره شد بهم اما خیلی دلم می خواد بدونم. دوست دارم بدونم وقتی رفتین پیش سهیل چه اتفاقی افتاد که بعدش صفا هر وقت منو می بینه سرشو می ندازه پایین و نگاه به چشمام نمی کنه! خیلی دلم می خواد بدونم چی بهش گفتی که این جوری رفته تو لک!کاملاً معلومه از پنهون کردن یه چیزی پیش من شرمنده است! نمی خوای بگی موضوع چیه؟!
-تو و صفا زیاد از من حرف می زنین آره؟!
:تقریباً! خیلی پشت سرت غیبت می کنیم! حتی یادمه بهش گفتم رفیقش خیلی بی عرضه است!
خندیدم و گفتم: رفیقش یعنی من؟!
-دقیقاً!
:لطف داری! چرا بی عرضه حالا؟!
-خودت چراشو نمی دونی؟!
سرمو انداختم پایین. چی داشتم بهش بگم! چه جوری باید این بی عرضگی رو واسه اش توجیح می کردم؟! دستش نشست رو دستم و گفت: آبان همین امشب، اگه بهم بگی جریان چیه، اگه بفهمم چرا داری این جوری خودتو زجر می دی، اگه صادقانه بهم بگی چرا ازم دوری می کنی، به همون خدایی که قبولش داری می رم و دیگه هرگز خودمو بهت نشون نمی دم! این حقمه بدونم چی تو وجودم کمه که منو نمی خوای!
-ربطی به تو نداره بهار! به خودم مربوطه!
:خواهش می کنم در مورد ترسو بودن و این چیزا حرف نزن که یه ذره اش رو هم قبول ندارم! از حرفایی که در موردت شنیدم و چیزایی که ازت تو این مدت دیدم می تونم با جرأت بگم تو بیگانه ترین آدم با ترسی! حرف بزن آبان! موضوع چیه؟
-نمی تونم بگم!
:چرا؟!
-چون تو ...
:من چی؟! چیزی ازم دیدی که مرددت کرده؟!
-نه نه!
:بی تابیتو دارم می بینم آبان! نذار پای خودخواهی و غرورم این حرفو! اما دارم می بینم که منو با تمام وجودت می خوای! از این نگاه دزدیدنات، از این حمایت های یواشکیت، از این توجهات دزدکیت می تونم بفهمم منو می خوای! چی مانعت می شه لب وا کنی؟! چی بینمون سد شده ؟!
دو دیقه دیگه می نشستم اونجا و بهار می پرسید خودمو وا می دادم! قسممو می شکستم! از جام پاشدم و گفتم: پاشو بریم! الآن ونداد نگرون می شه!
-نگرونی من مهم نیست؟!
زل زدم بهش. نشسته بود روی صندلی! دست به سینه و طلبکار! حق داشت! حقشو می خواست! حقش بود که بدونه جریان چیه! ولی نمی تونستم لب وا کنم! اگه حرف می زدم تموم بود! برق نگاهش تو فضای کم نور کافه دیوونه ام می کرد. با التماس گفتم: همون قدر که تو معذوریت داری واسه گفتن حرفایی که با بابام زدی، منم نمی تونم چیزی بگم. پاشو بهار. پاشو بریم تا دیوونه تر نشدم!
رفتم سمت در. صدای پاهاش می گفت داره دنبالم می یاد. موبایلمو در آوردم و شماره ی ونداد رو گرفتم. همین که گوشی و برداشت گفت: داداش خوب ما رو قال گذاشتین ها!
عصبی دستی بین موهام انداختم و گفتم: ما داریم بر می گردیم سمت ماشین. بر نمی گردین؟
-برو ماشینو بیار و ما رو تو پیاده رو پیدا کن.
:باشه.
-آبان؟!
:جان؟
-طوری شده؟!
:نه! فعلاً!
تماسو قطع کردم و دوباره کنار هم راه افتادیم سمت ماشین. سنگینی نگاهشو می تونستم روی صورتم حس کنم. برگشتم و دیدم با یه چهره ی دلخور داره نگاهم می کنه. وایسادم و اون هم وایساد. روبروی هم بودیم، تو یک قدمی هم، دلم می خواست محکم بغلش کنم! دلم می خواست بهش بگم چقدر برام خواستنیه! دلم می خواست همه ی احساسمو براش فریاد بزنم! دلم می خواست این قفل لعنتی دهنمو بشکنم! نگاهمون به هم خیره بود. عصبی لبی گزیدم و بعد یه نفس گرفتن گفتم: ببین بهار.
دستشو به علامت سکوت بالا آورد و گفت: نمی خوام وقتی دوست نداری حرف بزنی به زور وادارت کنم که لب وا کنی!
-دوست ندارم؟! تو چه می دونی تو وجود من چه خبره؟! تنها چیزی که تو این لحظه آرزومه حرف زدن با تواِ ! حرف زدن از این دردی که داره قلبمو از کار می ندازه اما ...
:همین اما! همین حرفی که پشت این اما مخفی شده و تو، ونداد و صفا ازم پنهونش می کنین! همینه که داره زجرم می ده! آبان ندونستن آدمو می ذاره سر دو راهی! می ذاره تو تعلیق!
-ته این ندونستن، وقتی که بفهمی جریان چیه، می شه آزار من! تو که نمی خوای من بیشتر از اینی که تو زندگیم زجر کشیدم عذاب بکشم؟!
:نمی فهمم!
-بهار اون دوراهی که داری ازش حرف می زنی، یه سمتش خواستن منه یه سمتش نخواستن من! هر دوش منو آزار می ده! وقتی بخوای به همراه بودن با من اصرار کنی زجر می کشم! وقتی هم که بخوای بری و منو نخوای هم زجر می کشم!
:چرا وقتی تو رو بخوام آزار می بینی؟! اینو قبلاً هم گفتی! چرا اگه بخوام باهات باشم زجر می کشی آبان؟!
-الآن وقتش نیست! بذار با خودم کنار بیام. بذار به وقتش واسه ات توضیح می دم. باشه؟!
سری به علامت مثبت تکون داد و راه افتاد. دنبالش حرکت کردم و گفتم: دلخور نباش ازم!
-نیستم. می دونم وقتی انجام یه کاری رو درست ندونی حتماً درست نیست! به تصمیمات ایمان دارم. درسته از این بی خبری اذیت می شم اما صبر می کنم! زندگی بهم هیچ چی که یاد نداده باشه صبر کردن رو خوب یاد داده!
اونقدر حالم خراب بود که از خدا می خواستم زودتر این شب تموم بشه! دلم هوای باغو کرده بود! پاکت سیگارم رو از تو جیبم در آوردم و یه نخ گذاشتم روی لبم و خواستم فندک بزنم که بهار سیگار رو از بین لبام برداشت و گفت: با من که هستی سعی نکن به خودت آسیب برسونی! تحمل دیدنشو ندارم!
لبمو محکم گزیدم که صدای هوارم بلند نشه! دلم می خواست داد بکشم! سر خودم! سر بهار! دلم می خواست هوار بکشم و ازش بخوام اینقدر بهم توجه نکنه! اینقدر بهم محبت نکنه! دلم می خواست بهش التماس کنم منو نادیده بگیره! منو نبینه! منو نخواد! بهم کم محلی کنه! ازم متنفر باشه! دلم می خواست ازش بخوام منو بذاره و بره! بره که بتونم نداشتنش رو تحمل کنم! وقتی بود، اون هم اینقدر نزدیک من دیوونه می شدم!
دستی به پیشونی دردناکم کشیدم و به پاهام سرعت بیشتری دادم.باید از اون وضعیت فرار می کردم. باید تنها می شدم! باید می رفتم!

تو ماشین که نشستیم، راه افتادم و از بهار خواستم چشم بندازه تو پیاده رو تا ونداد و ملیکا رو پیدا کنیم. وقتی بهشون رسیدیم همچنان داشتن چیک تو چیک هم راه می رفتن! دو تا بوق زدم و سر ونداد برگشت سمتمون. نگه داشتم، اومدن سمت ماشین و ونداد اجازه نداد بهار پیاده شه و دو تایی رفتن عقب نشستن و ونداد یه سلام پر انرژی کرد و گفت: خوبین؟! خوش گذشت؟! کجا رفتین و ما رو با خودتون نبردین؟!
از تو آیینه نگاهش کردم و گفتم: سرد بود، رفتیم نشستیم تو یه کافه یه چیز گرم بخوریم.
ونداد آهانی گفت و اخم ریزی به پیشونی انداخت و از تو آیینه نگاهم کرد. داشت سعی می کرد با ایما و اشاره دلیل سکوت سرد بهار و قیافه ی عصبی و ناراحت من رو بپرسه. آیینه رو جا به جا کردم که هر دیقه چشمم به چشم پر سوالش نیافته و بدون حرف روندم سمت خونه ی ملیکا. پیاده شد و به ونداد سفارش کرد زیاد سر به سر من نذاره و خداحافظی کرد و رفت.
دل کندن از بهار سخت بود اما باید اتفاق می افتاد! خوب می دونستم اگه قراره پای قسمم بمونم نباید زیاد ببینمش. باید سعی می کردم ازش دوری کنم تا کمتر اذیت بشم. تا هر دومون کمتر اذیت بشیم. به سر کوچه اشون که رسیدیم بهار گفت: مرسی لزومی نداره تا توی کوچه بیای.
حس کردم شاید نمی خواد کسی اونو سوار ماشین دو تا پسر ببینه. همون جا زدم رو ترمز. دستش رو روی دستگیره ی در گذاشت و در همون حال برگشت عقب و به ونداد گفت: ممنون بابت شام امشب. امیدوارم چرخای ماشینتون براتون بچرخه.
ونداد تشکر کرد و همراه بهار پیاده شد و اومد نشست رو صندلی جلو و گفت: شما برو، وقتی رفتی تو خونه، ما راه می افتیم.
منتظر موندم تا بهار بره توی خونه. آخرین لحظه برگشت و دستی تکون داد. در خونه اشون که بسته شد راه افتادم. یه خرده از مسیر تو سکوت گذشت و بعد ونداد پرسید: خب؟!
حالی برام نمونده بود که بخوام لب باز کنم. اونقدر با خودم و با احساسم جنگیده بودم که حس ضعف می کردم! حس تهی بودن! وقتی دید جواب نمی دم دست گذاشت روی دستم که رو دنده بود و پرسید: چی شده آبان؟!
سری به علامت هیچی، به دو طرف تکون دادم. پوفی کرد و گفت: هیچی نشده این جوری دمغی؟!
با بهار حرفت شده؟
-نه!
:پس چی؟!
-هیچی ونداد! حوصله ندارم! خواهشاً یه امشبو گیر نده!
:خب این جوری می بینمت ناراحت می شم! اگه از بابت رستوران و حرفام ناراحتی ببخشید!
-اونا حسابش جداست! بعداً سر فرصت باهات تسویه می کنم!
:حسابش با چی جداست؟! اون چیزی که این جوری بهمت ریخته؟!
نفس عمیقی کشیدم و دنده رو عوض کردم و گفتم: بذار یه وقت دیگه با هم حرف می زنیم. اتفاق خاصی نیافتاده.
-به خاطر اون قسم ناراحتی آره؟
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم: می شه بعداً حرف بزنیم؟ واقعاً حالم خوب نیست!
دست چپش رو گذاشت پشت صندلی من و گفت:معلومه کاملاً! می خوای من برونم؟
نچی کردم و پامو بیشتر روی گاز فشار دادم تا زودتر به خونه باغ برسیم و زودتر بتونم به اتاقی که توش اطراق کرده بودم پناه ببرم.
سکوت ماشین رو بعد مدتی صدای زنگ موبایل ونداد شکست.گوشی رو برداشت و الو گفت و بعد یه خرده گوش دادن به حرف طرف مقابل با عصبانیت گفت: من الآن باید بدونم؟! یعنی چی؟! ... خب با هم بر می گشتین! ... آره! ...باشه! ... خیلی و خب! خدافظ!
کلافه گوشی رو انداخت روی داشبورد و پوفی کشید. کنجکاو پرسیدم: چی شده؟
دستی به موهاش کشید و گفت: ویدا و آیدین برگشتن خونه. مامانم زنگ زده بهشون و وقتی فهمیده من هنوز نرفته ام خونه شاکی زنگ زده به من!
-واسه چی شاکی؟
:می گه خواهرت خونه تنهاست تو چرا هنوز بیرونی!
-حق داره خب! از علم غیبت استفاده می کردی می فهمیدی ویدا از اصفهون برگشته!
:فقط وقتی می خوای از بهار حرف بزنی حالت خوش نیست؟! واسه سر به سر من گذاشتن انرژیت فراوونه؟!
-برم سمت خونه شما دیگه؟!
:دلم نمی خواد تو رو با این حالت تو اون باغ تنها بذارم!
در حالی که اولین بردگی رو دور می زدم گفتم: کدوم حالم؟!
کاملاً چرخید سمتم و گفت: همین الان کی بود می گفت حالم خوش نیست؟!
-حال ناخوش من مربوط به امروز و دیروز نیست! یه عمره که به این ناخوشی عادت کردم!
:نمی تونم بذارم تنهایی بری بچپی تو اون باغ آبان! تازه خطر هم داره! بیا بریم خونه ی ما!
-خل شدی؟!
:خب چیه مگه؟! برو تو اتاق من و بیرون نیا!
-مشکلی نیست ونداد. پس فردا که زن بگیری هم ازم جدا می شی! باید بری سر خونه و زندگیت!
:تا پس فردا که من ملیکا رو بگیرم، واسه تو، تو شهر یه واحد آپارتمان امنیت دار دست پا می کنیم!
- اون باغ بیشتر از صد تا آپارتمان امنیت داره! البته اگه آرمانی در کار نباشه!
:شعار نده آبان! از دیوار پشتی اون باغ راحت می شه رفت و آمد کرد!
- خب که چی؟! به بدترین حالتش که فکر کنیم اینه که یه از خدا بی خبری می یاد و سر منو زیر آب می کنه! بهتر! راحتم می کنه از این زندگی فلاکت بار!
ونداد پر حرص نفسی بیرون داد و گفت: چی می گی آبان؟!
- شر و ور!
:آره معلومه! تو اون کافه مشروبی قرصی چیزی بالا زدی؟!
-آره! اتفاقاً شرابش هفت ساله ام بود! اصل شیراز!
: پس دور بزن منو هم ببر همون کافه! واسه فراموش کردن حال خراب تو منم خیلی بهش نیاز دارم!
جوابشو ندادم تا اون هم ساکت بشه. یه خرده که روندم گفت: می یای بالا دیگه؟!
-نه! می رم باغ!
:زهر مار!
-راستش با اون نامه های شاعرانه و عاشقانه ای که ویدا برام نوشته می ترسم نصف شب بیاد سراغم و بهم تجاوز کنه!
:خفه شو بابا! پس دور بزن منم باهات می یام باغ!
-ونداد به جان خودت، نیازی نیست! من خوبم! فقط یه خرده، خیلی خیلی کم ناراحتم! در واقع ناراحت نیستم! تو حسرتم! همین! صبح بهت زنگ می زنم. فردا کلاس ندارم. می خوام بگیرم تا ظهر تخت بخوابم!
:وسط هفته واسه چی کلاس نداری؟!
-نمی دونم تو دانشگاه چه خبره که بعضی از کلاسا تشکیل نمی شه. نزدیک عید هم هست کلاسا دیگه تق و لقه.
تا دم در خونه ی دایی، ونداد اصرار پشت اصرار کرد که من تنهایی برنگردم باغ و برم بالا اما نتونست راضیم کنه. پیاده که شد دو تا ضربه زد به پنجره. شیشه رو دادم پایین. سرشو خم کرد و گفت: تا صبح خوابم نمی بره از نگرونی! کاش می یومدی بالا!
-بیام بالا من خوابم نمی بره! شب به خیر!
:رسیدی باغ یه اس واسه ام بفرست.
-باشه.
:منتظرم ها!
-بهت خبر می دم. برو دیگه.
ونداد منتظر موند تا من برم . دور زدم، دستی براش تکون دادم و راه افتادم سمت باغ. تا وقتی دور بشم می تونستم ببینمش که زل زده به ماشینم. هر جای این کره ی خاکی که امشب می رفتم تا صبح خوابم نمی برد. عطر بهار هنوز هم تو شامه ام بود. می تونستم تا صبح بشینم، به خودش فکر و عطرشو با همه ی وجود حس کنم! یه سیگار روشن کردم. تا به باغ برسم ونداد یه بار زنگ زد و یه بار هم اس داد! پای تلفن گفت اگه پشیمون شدم برگردم که قبول نکردم و تو اس نوشت: خیلی خرِ نفهمِ سرتقِ یه دنده یِ کله خرابِ بی ملاحظه هستی!
لبخندی زدم و گوشی رو گذاشتم روی صندلی کنارم.حق داشت نگرون باشه. خودم هم خیلی مطمئن نبودم امشب توی اون باغ دووم بیارم! می ترسیدم نصفه شب مجبور شم بزنم بیرون و تو خیابونا آواره شم! تو اون لحظه از آدما نمی ترسیدم، از اجنه و ارواح ترسی نداشتم! از خودم می ترسیدم! از اینکه فکر و خیال دیوونه ام کنه! از این می ترسیدم که تنهاییم نابودم کنه! یه سیگار دیگه روشن کردم. پک محکمی زدم و دودشو با مکث فرستادم بیرون! کاش لال می شدم و هیچ وقت قبول نمی کردم برم کافه ی صفا واسه ی کار! کاش هیچ وقت با بهار آشنا نمی شدم! کاش هیچ وقت سعی نمی کردم بهش نزدیک بشم! کاش هیچ وقت پی به خیانت ویدا نمی بردم! کاش تو غم از دست دادن اون می موندم جای اینکه چشمم به حقیقت باز بشه! کاش مثل تموم اون هفت سال به عزای اون عشق پوچ می نشستم اما بهار رو نمی خواستم!
رسیدم خونه باغ. ماشین رو تو محوطه پارک کردم و رفتم بالا. در سالن رو قفل کردم و پالتو و کتم رو انداختم روی مبل و همون جوری که می رفتم سمت آشپزخونه یه اس به ونداد دادم: سلام. من رسیدم، همه جا امن و امانه. فردا می بینمت.
جواب داد: تو هم سعی کن بخوابی. صبح می بینمت.
یه اکی نوشتم و فرستادم. گوشی رو گذاشتم روی میز آشپزخونه و سماور رو روشن کردم و برگشتم تو سالن. خونه بدون حضور ونداد از سوت و کور هم یه خرده اونورتر بود! نشستم روی کاناپه و سرمو تکیه دادم به دستام که از آرنج روی زانوهام بود. با این وضع نمی تونستم ادامه بدم! یه جوری باید می شد که دیگه اصلاً بهار رو نبینم! اگه قرار بود فراموشش کنم نمی تونستم نسیه کنارش باشم! باید نقد می چسبیدم به نبودنش!
از جام پاشدم سیگاری روشن کردم و از پنجره زل زدم به تاریکی باغ. هوا ابری بود و ماهی تو آسمون نبود. اقیانوسی هم نبود که تصویر ماه بیافته توش! از امشب از هرچی رنگ سرمه ای بود متنفر می شدم! از هرچی اقیانوس! از هرچی ماه! باید متنفر می شدم! باید می کشیدم کنار تا بتونم از این منجلاب بیام بیرون! اگه خودم به خودم کمک نمی کردم دوباره زمین می خوردم! دوباره می شکستم! اینبار بدتر از بار قبل! دفعه ی پیش شکستم شد خشم! خشم آدمو سرپا نگه می داره! بلند می شی و منتظر می مونی تا فرصتی برای بروز خشمت پیدا کنی! فرصتی برای اینکه خشمتو بریزی تو مشتاتو بکوبی به صورت کسی که مسببش بوده! نداشتن بهار هیچ خشمی تو وجودم ایجاد نمی کرد! فقط حسرت بود و تنهایی! فقط آه بود! فقط بغض بود! بغض خفه ای که راه نفسو بند می آورد! که مردو از پا می نداخت! که منو نابود می کرد!
هر چی بیشتر می دیدمش خاطره هام ازش بیشتر می شد! هر چی بیشتر کنارم بود دیرتر می تونستم به نبودنش عادت کنم. سخت تر می تونستم نداشتنشو باور کنم! خدایا! خودت کمکم کن! خودت یه راهی پیش روم بذار! یه کاری کن پاهام نلرزه! نذار پیشت شرمنده شم! نذار به خاطر خودخواهیم کس دیگه ای آسیب ببینه! نذار خواستن بهار و داشتنش بشه همه چیزم و چشمم روی باقی چیزا ببندم!
سیگارمو تو زیرسیگاری روی میز خاموش کردم و رفتم سراغ دم کردن چایی.با اندازه ی همه ی اون سماور هم که چایی می خوردم باز هم سرمای وجودم گرم نمی شد! باز هم سرمای نبود عشق منو می لرزوند! تبدیل به یه کوه یخم می کرد. رفتم بالا. لباسامو در آوردم و وایسادم زیر دوش. آب آرومم می کرد. همیشه آرومم کرده بود! توجهی که بهار بهم نشون می داد یه تجربه ی جدیدی بود! ویدا هیچ وقت منو نمی دید! هیچ وقت ناراحتیهام براش مهم نبود! هیچ وقت دردامو نمی دید! دردامو ندید که اون جوری زخم زد بهم و تنهام گذاشت و رفت! اما بهار! تو این فرصت کوتاه جوری منو دیده بود که می شد دوست داشتنش رو با تموم وجود لمس کرد! خدایا این امتحانه؟! یا تقاص ناشکری از عمری که بهم داده بودی؟! می خوای تقاص این هفت سالی رو که زندگی نکردم ازم بگیری؟!
آبو بستم و حوله امو پوشیدم و رفتم دراز کشیدم روی تخت. با آستین حوله ام آب صورتمو پاک کردم و دست دراز کردم از تو کشوی پاتختی یه پاکت سیگار و یه فندک در آوردم و یه نخ روشن کردم. تا تموم شدن اون سیگار زل زدم به سقف. تموم لحظه هایی که از اول و از کافه ی صفا تا امشب کنار بهار گذرونده بودم از جلوی چشمام رد شد. یهو یاد یه چیزی افتادم.
امیدوار بودم بتونم تو وسیله های ونداد پیداشون کنم. شاید اصلاً اینجا نیاورده بود اما می شد بگردم!
رفتم تو اتاقی که وسیله هاشو می ذاشت و در کمال تعجب و خوشحالی دیدم لپ تاپش روی تخته!
سریع روشنش کردم و شروع کردم به گشتن! عکسای اون روز تو تله کابین رو به من نشون نداده بود! باید پیداشون می کردم! موهای خیسمو از روی پیشونیم زدم کنار و پوشه های عکس رو باز کردم. یه ساعت وقت برد تا پوشه اشو پیدا کنم! به اسم یه روز آفتابی، یه روز برفی سیو کرده بودش!
بیشتر از بیست بار عکسا رو دیدم و هر بار با دقت بیشتری! تموم اون روز رو بارها و بارها دوره کردم! همه ی اون لحظه های تو کابینو! تموم اون لحظه هایی رو که با همه ی وجود زندگی کرده بودم! تنها لحظه هایی رو که با خیال راحت بعد از مدتها عاشقی کرده بودم!
برگشتم تو اتاقم. لباس پوشیدم و یه فلش برداشتم و عکسای اون روز رو ریختم توش و رفتم پایین. یه لیوان چایی ریختم، نشستم روی مبل و همون جوری که فلش رو تو مشتم گرفته بودم ذره ذره از چایی خوردم. داغ بود! گرمم می کرد اما نه بیشتر از عکسای توی اون فلش!
لیوان رو گذاشتم روی میز و با دست محکم پیشونی دردناکمو فشار دادم. سرم داشت می ترکید از این همه تناقض! از این همه درگیری که تو وجودم بود داشتم از پا می افتادم!
خدایا راحتم کن از این درد! خدایا حالا که بهم ثابت کردی صدامو می شنوی، دستمو بگیر! منو بکش بیرون از این وضعیت! خلاصم کن از این همه درد!
اونقدر راه رفتم، اونقدر فکر کردم، اونقدر با خودم، با خدام، با بهار حرف زدم تا خوابم برد. هوا روشن شده بود وقتی با فلشی که تو مشتم بود به خواب رفتم! انگار بهار باهام بود! انگار کنارم بود! انگار تنها نبودم!

با صدای تق و توق توی آشپزخونه چشمامو به زور باز کردم. روی کاناپه خوابم برده بود اما یادم نمی اومد پتویی تنم کشیده باشم! دستمو گذاشتم روی پیشونیم که داشت از درد می ترکید و با حرص ونداد رو صدا زدم! سری از آشپزخونه انداخت بیرون و گفت: بیدار شدی؟!
-چه خبرته سر صبحی؟!
:سر صبحی؟! ساعت یک ظهره!
کلافه پوفی کردم به پهلو چرخیدم و چشمامو بستم. صداش نزدیک شد و پرسید: یه سوال می پرسم راست و حسینی جوابمو بده آبان! باشه؟!
-هوم؟
:این همه ته سیگار که تو زیرسیگاریه مال تواِ یا دیشب اینجا پارتی گرفته بودی؟!
با چشمای پف کرده ام زل زدم بهش ببینم داره جدی می پرسه یا نه! از عصبانیت توی چشماش می شد فهمید داره متلک می گه!
دوباره چشمامو بستم و گفتم: پارتی گرفته بودم!
-غلط کردی!
:چایی داریم؟!
-خیلی رو داری آبان!
:سرم داره می ترکه!
ونداد ازم فاصله گرفت و نشست روی مبل روبرو و گفت: تو لپ تاپم دنبال چیز خاصی می گشتی؟!
با غر گفتم: تو این دنیا چیزی هست که تو ازش بی خبر بمونی؟!
دیدم جواب نمی ده. چشمامو وا کردم و نگاه منتظرش رو دیدم. سر جام نشستم و پتو رو کشیدم دورم و گفتم: دنبال عکسای توچال بودم.
-چرا اونوقت؟!
:چرا دنبال عکسایی بودم که خودم هم توشون حضور داشتم؟!
ونداد با یه نگاه عاقل اندر سفیه از جاش پاشد و رفت سمت آشپزخونه و گفت: رنگم طوسیه یا هیکلم مخملی؟! دنبال خودت تو عکسا بودی یا بهار؟!
صدامو یه خرده بلندتر کردم و گفتم: ونداد یادم ننداز دیشب چه گندی زدی!
صداشو شنیدم که گفت: چه گندی؟! اینکه حرفای دلتو زدم گند بوده؟! اینکه مقدمه چینی کردم واسه اینکه بریم واسه ات جلو و زنت بدیم و خیالمون راحت بشه بد کردم؟!
دستمو محکم گرفتم به پیشونیم و گفتم: روانی هستی به قرآن!
از جام به زور پاشدم. با ونداد بحث کردن تهش فقط اعصاب خردکنی واسه خودم بود. رفتم تو دستشویی و زل زدم از آینه به خودم. قیافه ام دیدنی بود. چشمای قرمز قرمز و پف کرده! صورت رنگ پریده، موهای آشفته! انگار یه آبان دیگه تو آیینه وایساده بود! این آبان با آبان دیشب خیلی فرق داشت!
در دستشویی رو که بستم ونداد از تو آشپزخونه گفت: برات چایی ریختم.
رفتم تو آشپزخونه و موبایلمو که روی میز بود برداشتم. 7 تا میس کال داشتم! 5 تا ونداد بود، یکیش مامان، یکی هم بهار!
سرمو که از تو موبایل آوردم بیرون دیدم ونداد با یه ابروی بالا انداخته داره نگاهم می کنه. یه چیه گفتم و نشستم پشت میز و لیوان چایی رو کشیدم سمت خودم. با سر اشاره ای به گوشی کرد و گفت: با اون همه سیگاری که تو دود کردی و با این قیافه ی به هم ریخته و چشمای داغون، معلومه که تا صبح بیدار بودی! چرا پس گوشیتو جواب ندادی؟!
-ساعت 6 خوابیدم. دیگه صدای موبایلمو نشنیدم.
:من و بهار همون دیشب بهت زنگ زدیم!آخرین زنگ من ساعت 4 صبحه!
نگاهمو دوختم به نگاه خسته اش! معلوم بود اونم دیشب نخوابیده! با انگشت شصت و اشاره ام گوشه ی چشمامو مالیدم و گفتم:ببخشید. حواسم به گوشیم نبود.
یه خرده سکوت شد و بعد ونداد گفت: مامانت می خواست بگه ناهار بری خونه. مثل اینکه آرمان خونه نیست.
-قرار نیست هر وقت اون نباشه من برم جایگزینش بشم!
:مامانت می خواست ببیندت.
-می رم حالا یه وقت دیگه.
:خوبی آبان؟!
-نه!
:معلومه کاملاً!
-سرم داره می ترکه! خوشحالم که امروز کلاس ندارم.
:یه چیزی بخور بعد برو بگیر بخواب.
-نه دیگه خوابم نمی یاد. باید یه سر به حجره ی بابا بزنم.
:چیزی شده؟
-بهار بهم نگفت با بابام در مورد چه چیزی حرف زدن! می رم که از بابام بپرسم.
:چه اهمیتی داره؟!
-برای من داره! دیگه دلم نمی خواد از پشت سرم و کارایی که در موردم انجام می شه بی خبر باشم!
:اگه حاج طاهر لب وا نکنه چی؟!
یاد حرف بهار و جواب خودم افتادم! لبخندی نشست رو لبم که باعث شد ونداد کنجکاو بپرسه: سوالم خنده داشت؟! خوشحال می شی حاجی لب وا نکنه؟!
-نه! اگه اونم حرف نزنه از تو می خوام وارد عمل بشی!
:من؟!چه جوری اونوقت؟! چرا فکر می کنی بهار و حاج طاهری که به تو نگفتن سر چی شور گرفته بودن باید به من بگن؟!
-مطمئنی همین الآن که اینجا نشستی چیزی از موضوع نمی دونی؟!
:یعنی چی؟!
-مطمئنی دیروز که رفتی حجره بابام بهت حرفی نزده؟!
ونداد سکوت کرد و یه خرده از چاییش خورد و گفت: به من حرفی نزد. اگه گفته بود بهت حتماً می گفتم.
از جام پاشدم و بدون توجه به اعتراض ونداد که می گفت چرا هیچی نمی خورم رفتم بالا. وسوسه ی زنگ زدن به بهار داشت دیوونه ام می کرد اما باید یه جوری جلوی خودمو می گرفتم. پنجره رو یه خرده باز کردم تا هوای تازه بیاد تو اتاق. باید قبل از اینکه از خونه برم بیرون یه مسکن می خوردم. سردردم وحشتناک بود. اونقدر که وقتی سرمو می گردوندم یا چشمامو حرکت می دادم دردش غیرقابل تحمل می شد. نشستم روی مبل و کف دستامو گذاشتم روی پیشونیم. یه خرده بعد صدای لولای در بهم فهموند ونداد اومده تو اتاق! حاضر بودم به جای ونداد یه روح خشن یا یه زامبی بیاد اما ونداد نباشه که بخواد گیر بده بهم!
از همون دم در گفت: مامانت دوباره زنگ زده.
دستامو برداشتم و سرمو بلند کردم. صفحه ی موبایلم روشن و خاموش می شد. دست دراز کردم. یه قدم اومد جلوتر و گوشیو گذاشت کف دستم. دکمه ی سبز رو کشیدم سمت راست و گوشیو گذاشتم دم گوشم و گفتم: الو؟
مامان با یه صدای دلخور گفت: خوبی آبان؟! چرا گوشیتو جواب نمی دی؟!
-خواب بودم.
:خواب؟! الآن؟! حالت خوب نیست؟!
-خوبم مامان! کلاس نداشتم خوابیده بودم. جان کارم داشتین؟
:پاشو با ونداد ناهار بیا اینجا.
-من هنوز صبحونه هم نخوردم!
:آرمان نیست. بیا اینجا صبحونه و ناهارتو با هم بخور.
-مرسی مامان. یه خرده کار دارم.
:چی کار داری؟! مگه نمی گی امروز کلاس نداری؟!
-مامان خواهش می کنم!
:نمی یای دیگه؟!
-جمعه می یام اونوری. خوبه؟
:خدافظ!
-مامان!
مامان دلخور و ناراحت تماسو قطع کرد. گوشیو انداختم روی تخت و زل زدم به ونداد که وایساده بود دم در و تکیه داده بود به دیوار. یه خرده نگاهم کرد و گفت: نمی خوای حرف بزنی؟
-نه! حرف جدیدی نیست!
:در مورد همون حرف قدیمی که عین خوره داره می خوردت حرف بزن لااقل!
نفس عمیقی کشیدم و از جام پاشدم و همون جوری که از کنارش رد می شدم گفتم: برم یه دوش بگیرم که حاج طاهر منو به خاطر این بوی سیگار مواخذه نکنه!
***
ساعت 4 بود. قرار شده بود ونداد رو برسونم و بعد برم پیش بابا. هنوز زیاد از خونه باغ دور نشده بودیم که گوشی ونداد زنگ خورد. نگاهی به شماره انداخت و پوفی کشید. زیرچشمی نگاهی به موبایلش انداختم اما نتونستم ببینم کی پشت خطه که خیلی علاقه ای به جواب دادن نداره! بعد یه مکث جواب داد و بعد با تعجب پرسید: چی شده؟! الو! گریه نکن درست حرف بزن ببینم چی شده؟! ...کجایین الآن؟! ... بمون دارم می یام!
گوشیو سر داد روی داشبورد و کلافه دستی به موهاش کشید. پرسیدم: چی شده؟
پایین لبشو گزید و گفت: منو برسون خونه.
-طوری شده؟!
:مثل اینکه آیدین زمین خورده، زخمی شده.
-ویدا بود؟!
:داشت گریه می کرد. می گه هر کاری می کنه خونریزی بند نمی یاد.
سرعتمو بیشتر کردم و گفتم: کجاش زخمی شده؟!
-نمی دونم! نگفت!
تا برسیم خونه ی دایی می تونستم بی تابی و نگرونی رو تو حرکات ونداد ببینم! بر عکس اینکه در ظاهر سعی می کرد نسبت به خواهر و خواهرزاده اش بی تفاوت باشه، داشت نشون می داد که خیلی هم بی اهمیت نیستن براش! دم در خونه ترمز کردم. پرید از ماشین پایین و گفت: تو برو. آژانس خبر می کنم!
یه چرت نگو حواله اش کردم و دویید سمت خونه. وقتی اومد پایین بچه تو بغلش بود و دست ویدا با یه عالمه دستمال روی لب و دهن آیدین. پیاده شدم و در عقب رو وا کردم. ویدا یه سلام زیر لبی گفت و نشست و ونداد هم بچه رو گذاشت رو پاش. نشستم پشت رل. ونداد هم در عقب رو بست و با عجله سوار شد و گفت: برو بیمارستان.
-دو تا خیابون پایینتر درمونگاه هست.
:اونجا بخوان بخیه بزنن جاش می مونه! برو بیمارستان.
سری به علامت مثبت تکون دادم و وقتی برگشتم تا دنده عقب بگیرم نگاهم افتاد به نگاه نگرون و گریه کرده ی ویدا که داشت نگاهم می کرد. با سرعت از کوچه رفتم بیرون و حرکت کردم سمت بیمارستان. ونداد مرتب بر می گشت عقب و نگاهی به آیدین می انداخت تا ببینه خونریزی کمتر شده یا نه. هنوز مونده بود تا رسیدن به بیمارستان که ونداد عصبی پرسید: چه جوری زمین خورده که زیر لبش این جوری پاره شده؟!
صدای گرفته ی ویدا پیچید تو ماشین. با گریه نالید: پرت شد روی میز عسلی!
-تو کجا بودی؟!
:یعنی چی؟!
- چه جوری پرت شده روی میز عسلی آخه! نباید مراقبش می بودی؟!
دستمو گذاشتم روی پای ونداد که آروم باشه! صدای دادش با صدای گریه ی آیدین که قاطی می شد سردردم بیشتر می شد! کلافه نفسی بیرون داد و گفت: خدا رحم کرد چشم و چالش چیزی نشد!
تا برسیم ونداد صد بار گفت: برو دیگه! تندتر برو! زود باش! گاز بده! سبقت بگیر! برو اون لاین! بیا این لاین! آخرش هم عصبی توپیدم: بسه دیگه ونداد! یه لحظه زبون به دهن بگیر ببینم چی کار دارم می کنم! اه!
ماشینو دم پله های بیمارستان نگه نداشته ونداد پرید بیرون و بچه رو گرفت و دویید سمت ساختمون. ویدا هم پیاده شد و با عجله دنبالش راه افتاد. ماشینو پارک کردم و وقتی رفتم تو ساختمون مأمور اطلاعات گفت بچه رو بردن اتاق عمل که صورتشو بخیه بزنن. ونداد و ویدا پشت در اتاق عمل وایساده بودن. مردد بودم جلو برم یا نه. حضور ویدا معذبم می کرد! بیشتر دلم می خواست از اون بیمارستان بزنم بیرون تا اینکه با دو سه قدم دیگه بهشون نزدیک بشم. ونداد که مشغول قدم زدن بود حضورمو حس کرد و نگاهی بهم انداخت و گفت: تو برو دیگه آبان.
-می رسونمتون بعد می رم.
:کارمون طول می کشه.
-عیبی نداره. کار واجبی ندارم .
ونداد سرشو چرخوند سمت ویدا که تکیه داده بود به دیوار کنار در اتاق عمل و گفت: به باباش زنگ نمی زنی؟!
ویدا بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: نه!
ونداد پوزخندی زد و نشست روی صندلی کنار راه رو. رفتم کنارش نشستم و زل زدم به کفشام. یه خرده بعد ونداد آروم گفت: لبش طوری پاره شده که می تونی از شکافش توی دهنشو ببینی!
دست گذاشتم روی پاشو گفتم: پیش می یاد ونداد! بچه ان! می دوان و خودشونو به در و دیوار می کوبن! بچگی خودمونو یادت نمی یاد؟!
نگاه ونداد از روبرو چرخید و اول روی من و بعد روی ویدا زوم شد. ناخودآگاه برگشتم سمت ویدا و دیدم داره منو نگاه می کنه! حق داشتن! اگه قرار بود بچگیمونو یادآوری کنیم پر بود از لحظه های با هم بودنمون! تو همه ی خاطراتمون سه تایی با هم شریک بودیم!
سرمو تکیه دادم به دیوار و چشمامو محکم روی هم فشار دادم. ونداد گفت: می خوای حالا که تو بیمارستانیم بری خودتو به یه دکتر نشون بدی؟! چشمات بدجوری قرمزه. سرت هم که این جوری درد می کنه شاید فشارت بالا پایین شده باشه.
یه خوبم زیر لبی گفتم و دوباره سکوت شد بینمون. ده دیقه بعد یه پرستار اومد و گفت که یکیمون باید بره صندوق. ونداد از جاش پاشد. پرسیدم: پول همراهت هست؟
سری به علامت مثبت تکون داد و برگه ای رو که تو دست پرستار بود گرفت و از پله ها رفت پایین. جهنم بود اون لحظه برام وقتی باید با ویدا تنها می موندم!

 


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 227
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,078
  • بازدید ماه : 18,036
  • بازدید سال : 145,139
  • بازدید کلی : 11,642,279