close
مجتمع فنی تهران
رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت چهاردهم
loading...

رمان فا

دوباره سرمو تکیه دادم به دیوار و چشمامو بستم. صدای قدم هاش رو می شنیدم که بهم نزدیک می شد. می تونستم چشم بسته حس کنم که نشسته کنارم! سعی کردم…

رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت چهاردهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1377 سه شنبه 27 اسفند 1392 : 10:48 نظرات ()

دوباره سرمو تکیه دادم به دیوار و چشمامو بستم. صدای قدم هاش رو می شنیدم که بهم نزدیک می شد. می تونستم چشم بسته حس کنم که نشسته کنارم! سعی کردم حضورشو نادیده بگیرم! سعی کردم ریتم نفسام پر حرص نشه! سعی کردم به سردرد لعنتی و دست درد لعنتی ترم فکر کنم تا به بودن ویدا کنارم! اما صداش باعث شد چشمامو وا کنم. آروم گفت: ببخشید. دوست نداشتم مزاحمت بشم!..................................................

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: تو خیلی وقته مزاحممی! خیلی ساله!
زیر لب می دونمی گفت که عصبی ترم کرد. زل زدم بهش سرشو انداخته بود پایین! از جام پاشدم و دستامو گذاشتم توی جیب شلوارم و گفتم: باید به باباش زنگ می زدی! باید می دونست چه اتفاقی برای بچه اش افتاده!
عصبی و با پرخاش گفت: اون واسه آیدین پدری نکرده که حالا بخواد از مشکلاتش خبردار بشه!
-تو نذاشتی که پدری کنه! تو بهش این فرصتو ندادی!
پوزخندی زد و از جاش پاشد و گفت: عالیه! این خوبه که از برادر عزیزت دفاع می کنی!
زل زدم تو چشماش و گفتم: از برادر نداشته ام دفاع نمی کنم! دارم رفتار احمقانه ی تو رو یادآوری می کنم!
-اینکه نخواستم با یه آدم روانی زندگی کنم احمقانه است؟!
:اینکه دو تا برادرو این جوری به جنون کشوندی وقیحانه است!
-من تو وجود تو جنونی نمی بینم!
:زوده هنوز بفهمی دیوونگی های من چقدر می تونه خطرناک باشه!
- آرمان تو توهم خیانتی که به تو کرده غرق شده! به من تهمت می زده چون دوست داشتن منو باور نکرده!
:باید باور می کرد که دوستش داری؟! دوست داشتنتو باید قبول می کرد یا نامه های عاشقونه ات به منو؟!
با این جمله ام برای لحظه ای زل زد به صورتم و مکثی کرد و رفت و روی صندلی نشست. عصبی پنجه ی دستمو چند باری باز و بسته کردم و رفتم تکیه دادم به دیوار. بعد یه مکث چند دیقه ای گفت: اونا رو تو دو سالی نوشتم که از آرمان جدا شده بودم! تنهایی تو اصفهون زندگی می کردم و همش حسرت روزایی رو می خوردم که می شد کنار تو باشم و خوش باشم!
برگشتم سمتش و با عصبانیت گفتم: چه لزومی داشت به آرمان نشونشون بدی؟! چی فکر کردی با خودت؟! چی کار می خوای بکنی؟! لذت می بری از اینکه من و اونو به هم می ندازی؟! بس نیست؟! اینکه من و برادرم هیچ نسبتی با هم نداریم جز دو تا دشمن خونی برات کافی نیست؟! دنبال چی بودی وقتی نامه ها رو گرفتی جلوی صورتش و بهش ثابت کردی همه ی توهماتش درست بوده؟!
-فقط می خواستم دست از سرم برداره! من دیگه اونو نمی خوام!
:منو هم نباید بخوای!
-دست خودم نیست! خودت که خوب می دونی! می تونی حال این روزامو درک کنی!
:هیچ وقت نه می تونم درکت کنم و نه می خوام که درکت کنم! هنوز اونقدری پست نشدم که دنیا رو از چشم تو ببینم!
-از چشم یه بازنده چی؟! اینو که خوب بلدی!
:اگه بازنده بودن منو تو از دست دادن خودت می دونی سخت در اشتباهی! اتفاقاً تو اون جریان اگه یه نفر برنده باشه اون منم! نمی بینی؟! هنوز رو پام! بلند شدم دوباره و دارم می رم جلو! نه مثل تو که داری پس رفت می کنی! عاشق شدم دوباره! کسی رو تو زندگیم دارم که به اندازه ی خودم منو می خواد! +-کسی که می تونم کنارش راه برم و افتخار کنم به بودنش! به داشتنش!
نگاه خیره اش نشست رو صورتم. صدای ونداد که پرسید چه خبره اینجا نگاه عصبیم رو از چشماش گرفت. متعجب من و ویدا رو نگاه می کرد ! سرمو انداختم پایین و رفتم سمت راه پله و گفتم: پایین منتظرم!
رفتم تو حیاط و یه خرده قدم زدم و یه نخ سیگار دود کردم و نشستم تو ماشین. دو ساعتی طول کشید تا ونداد به موبایلم زنگ زد و گفت که تو لابی منتظرن. ماشینو روشن کردم و رفتم دم پله های ساختمون بیمارستان. ونداد رو دیدم که بچه به بغل با یه اخم غلیظ داشت می اومد پایین. دست انداختم و در عقب رو باز کردم. بچه رو سپرد دست ویدا و اومد جلو نشست و یه خرده شیشه رو داد پایین. این بار برعکس وقت رفتن به بیمارستان ماشین ساکت ساکت بود. آیدین خواب بود و ونداد بغ کرده نشسته بود و ویدا رو هم نمی دیدم!
دم در خونه اشون ونداد که آیدین خواب رو از بغل ویدا گرفت، برگشتم سمتش و گفتم: تو بمون کارت دارم!
ونداد اخمشو غلیظ تر کرد و گفت: بی خیال آبان!
- تو برو بالا! زود بر می گردونمش!
ونداد کلافه و پرحرص گفت: ول کن آبان! سرت درد می کنه بکوب به طاق ماشین! پیاده شو ویدا!
ویدا پیاده نشد! ونداد عصبی در رو با پا کوبید و رفت سمت خونه. پیاده شدم و رفتم سمتش و گفتم: کلیدو بده درو واسه ات وا کنم!
با عصبانیت زل زد به من و گفت: با ویدا چی کار داری آبان؟!
با تمسخر گفتم:می خوام ازش خواستگاری کنم!
با حرص زل زد به چشمام! دست انداختم تو جیب کاپشنش و کلید رو در آوردم و همون جوری که در رو وا می کردم گفتم:چی کار می تونم باهاش داشته باشم! می خوام باهاش حرف بزنم!
رفت توی پارکینگ و قبل از اینکه در رو ببندم گفت: چه حرفی داری باهاش؟!
با حرص توپیدم: ونداد!
دسته کلیدش رو گرفتم سمتش و در رو بستم و برگشتم سمت ماشین. ویدا اومده بود جلو نشسته بود. نشستم پشت رل و دنده عقب گرفتم. اصلاً نمی دونستم کجا دارم می رم! یه خرده بی هدف رانندگی کردم و بعد گوشه یه خیابون پارک کردم. دستی به پیشونیم که از درد داشت منفجر می شد کشیدم و گفتم: برنامه ات چیه ؟!
منتظر موندم جواب بده اما حرفی نزد! برگشتم سمتش و دیدم نگاهشو دوخته به صورت من! زل زدم به چشماش و عصبی پرسیدم: چیه؟! به چی داری نگاه می کنی؟!
روشو ازم برگردوند و زل زد به روبرو و گفت: تو همه ی این دو سالی که ایران بودم، بارها وسوسه شدم بیام تهرون و یه جایی وایسم ببینمت! این شده بود آرزوم! خیال نمی کردم یه روزی بهش برسم!
-اون آبانی که تو ذهنت از من ساختی اینی نیست که اینجا نشسته ! من اون آبانی نیستم که از قبل می شناختی!
:می دونم!
-دنبال چی هستی؟! چرا یه درصد هم امید داری بتونی گذشته رو جبران کنی؟!
:حتی یه درصد هم امید ندارم آبان!
-پس چی؟! چرا ول کن این ماجرا نیستی؟!
:مگه رفتاری از من دیدی که یه همچین برداشتی کردی!؟ مگه اومدم سراغت؟!
- اون نامه ها چیه پس؟!
:نامه ها مربوط به 2 سال گذشته است! درد و دلامه روی کاغذ! با یه آبان کاغذی!
-پس چرا اون نامه ها دست آرمان افتاده؟! نامه هایی که با سلام عشق من! سلام پاییز من! سلام آبان من شروع می شه رو چرا باید آرمان با اون شرایط روحی افتضاح بخونه؟! هان؟!
:می خواستم دست از سرم برداره! اومده بود پیله کرده بود که من همه ی اون روزایی که عاشقش بودم داشتم بهش خیانت می کردم! بهم برخورد! برای بار صد هزارم بود که منو متهم می کرد! اعصابمو بهم ریخت! نفهمیدم چی کار کردم!
-آره! مطمئناً همینه! هنوز هم نمی دونی چی کار کردی با نشون دادن اون نامه های مزخرف! هنوزم نمی دونی داری چی کار می کنی با زندگی من و آرمان و آیدین و خودت!
:متأسفم!
-تأسف تو به درد من نمی خوره ویدا! پاتو از زندگی من بکش بیرون! یعنی می دونی چیه منو، اسم منو، یاد منو، خواستن منو از زندگیت بریز بیرون! نمی تونی منو مال خودت کنی! دیگه حتی مال خودم هم نیستم که بخوام بیام سمت یکی مثل تو! مال بهارم! بهار همه ی زندگیم شده ویدا! با همه ی وجودم اونو می خوام!
:خوش به حالش! خوشبخته که تو رو داره!
-خوشبختیم که همو داریم!
:برات خوشحالم!
-خوبه! ببین ویدا برعکس بقیه که توقع دارن عین این سریالای ایرانی ته ماجرای تو و آرمان به خوبی و خوشی تموم بشه من همچین چیزی رو نمی تونم تصور کنم! می دونم که به بن بست رسیدین و هر کاری هم که بکنین نمی تونین دوباره از نو شروع کنین! می دونم تو وقتی کسی رو نخوای هیچ جوری حاضر نیستی باهاش کنار بیای! می دونم آیدین هم انگیزه ی قوی و محکمی واسه اینکه چشم روی خودخواهی خودت ببندی نیست! به من هم اصلاً مربوط نیست! اتفاقاً به آرمان هم گفتم بهتره خودشو جمع کنه و فکر تو رو از مغزش بیرون! بهش گفتم که تو رو نمی شه به زور به دست آورد! همینو دارم در مورد خودم هم به تو می گم! منو نمی تونی به زور، با اشک و آه و نامه عاشقونه و گریه و التماس مال خودت کنی! برو پی زندگیت! برو هر جای دیگه ای که خواستی و هر جور دیگه ای که خواستی زندگیتو بساز! اما به فکر اینکه بتونی گذشته رو جبران کنی نباش!
-من دوستت دارم آبان! فقط همین! تو خیالم! پیش خودم!
:از این دوست داشتن خیالی سوء استفاده نکن ویدا! من و دوست داشتن منو اینقدر تو سر آرمان نکوب! اینقدر اونو به جون من ننداز! انقدر آرامش منو بهم نزنین با این خودخواهی هاتون!
-هیچ وقت نخواستم که آرامشتو بهم بزنم آبان!
:اما همیشه و همه جا دقیقاً همین کار رو کردی! اگه دست من بود حتی اجازه نمی دادم تو خیالت هم منو بخوای! حیف که اختیار فکر و ذهن هر آدمی دست خودشه!
-دوست داشتن تو به اختیار خودم نیست آبان! خیلی سعی می کنم به روزایی که بهم محبت می کردی فکر نکنم اما نمی شه! خیلی دلم می خواد حسرت اون روزا رو نخورم اما به اختیار خودم نیست!
:خیلی و خب! حالا که این دوست داشتن دست خودت نیست من یه چیزی بهت می گم که مجبور شی افسارشو بگیری تو دستت! ببین ویدا!
زل زدم به چشماش! کاملاً برگشته بود سمتم. آخرین تیر ترکشی بود که باید پرتاب می کردم و امیدوار بودم بخوره به هدف! شمرده شمرده شروع کردم به حرف زدن:منتظرم سال آقاجونو بدیم، مامانم سیاه پدرشو در بیاره، بعد بریم خواستگاری بهار! همون قدری که یه روزی تو رو دوست داشتم الآن اونو دوست دارم حتی می تونم بگم بیشتر! می دونی چرا بیشتر؟! چون وقتی دوستت داشتم تو منو نمی خواستی! بهم محبت نمی کردی! ازم فراری بودی اما بهار این جوری نیست! منو دوست داره! بهم اهمیت می ده! بهم محبت می کنه! اینا رو می گم که بدونی هیچ جوری نمی تونی جای اونو بگیری! هیچ امیدی نداشته باش به اینکه شاید بتونی منو به دست بیاری! اینا رو می گم واسه اینکه بری پی زندگی خودت! تصمیمش با خودته که تو آینده ات آرمان سهمی داشته باشه یا نه! اما تصمیم اینکه بخوای مرتب عین یه بختک روی زندگی من باشی با منه! این اجازه رو بهت نمی دم از من واسه کوبیدن آرمان استفاده کنی!می شنوی چی می گم؟!
ویدا که از وسطای حرفم روشو ازم برگردونده بود، واکنشی نشون نداد. استارت زدم و راه افتادم.

 

دم آپارتمان دایی ماشینو نگه داشتم و منتظر موندم که پیاده بشه. وقتی دیدم تکونی نخورده برگشتم سمتش. داشت نگاهم می کرد. کلافه دستی به موهام کشیدم و پرسیدم: نمی خوای پیاده شی؟!
با بغض گفت:سخت ترین اتفاق دنیا اینه که ببینی اونی که یه روزی عاشقانه دوستت داشته حالا ازت متنفره! سخت تر می شه وقتی بدونی مقصر این تنفر هم فقط و فقط خودتی! از اون زجرآورتر هم اینه که پشیمون برگردی و حالا این تو باشی که عاشقانه دوستش داشته باشی! دوست داشتنت انگار مجازات منه آبان! حسرت نداشتنت تا ابد می تونه منو آزار بده! من و آرمان دقیقاً تو زجری اسیر شدیم که زمانی به تو تحمیل کردیم! من تو اون غربت لعنتی ذره ذره از دست دادن آرمان رو به چشم دیدم! ذره ذره نخواستن من رو تو وجودش می تونستم حس کنم! اون جا که بودیم منو بعد یه مدت دیگه نخواست! اصراری رو که حالا برای به دست آوردن من داره نمی دونم به خاطر چیه! نمی تونم درک کنم! شاید چون احساس خطر کرده! شاید تو رو خیلی نزدیک می بینه و می خواد با به دست آوردن دوباره ی من خودشو آروم کنه! برای بچه ی من هم خیلی بهتره که تو یه محیط آروم بزرگ شه تا خونه ای که مرتب توش داد و دعوا و جر و بحثه! از بابت بهار هم شاید دروغ باشه بگم که خوشحالم اما وقتی می بینم تصمیم داری زندگیتو از نو بسازی خوشحال می شم. هرچند من سهمی تو این از نو ساختن نداشته باشم.
تو تموم مدتی که داشت حرف می زد آرنجمو گذاشته بودم به شیشه و سرمو تکیه داده بودم به کف دستم. می تونستم سایه ی ونداد رو ببینم که هراز گاهی می یاد دم پنجره و می ره! از اون شرایط کلافه شده بودم! گرمای دست ویدا که نشست روی دست راستم انگار بهم برق وصل شد. برگشتم سمتش و دستمو کشیدم عقب و عجولانه گفتم: باید بری ویدا!
نگاهشو دوخت به چشمام و گفت:همه ی سعیمو می کنم که از زندگیت دور بمونم، اما هیچ تلاشی برای دور موندن از دوست داشتنت نمی کنم! خدافظ
کلافه پوفی کردم و موبایلمو در آوردم و شماره ونداد رو گرفتم. انگار منتظر بود که فوراً جواب داد و پرسید: جان؟ طوری شده؟
-بیا منو برسون حجره ی بابام که ماشین بمونه دست تو.
:نه احتیاجی نیست.
- ونداد حوصله چونه زدن ندارم! شبی نصفه شبی ممکنه به خاطر اون بچه ماشین بخوای! اگه حوصله نداری منو برسونی بیا پایین سوییچو بگیر که خودم برم!
:هوی چته؟! پاچه چرا می گیری؟! خیلی و خب اومدم!
دو سه دیقه بعد ونداد نشست تو ماشین و کمربندش رو بست. از سکوتش معلوم بود که عصبی یا دلخوره. یه خرده روندم و بعد ضبط رو خاموش کردم و پرسیدم: چیه ونداد؟! از چی شاکی هستی؟!
-هیچی!
:هیچی که نیست! بگو! بارم کن که دلت خونک بشه!
صدای نفس کشیدن پر حرص ونداد رو می شنیدم. وقتی دیدم حرف نمی زنه پرسیدم: اینکه با ویدا حرف زدم ناراحتی؟
-حوصله ندارم آبان! باشه واسه بعد!
:آهان! حالا تازه داریم به هم می رسیم! چطور اون وقتایی که من می گم حوصله ندارم تو ول کن نیستی! حالا من باید ساکت شم؟! نگفتی از چی انقدر کلافه ای؟!
ونداد مشتی حواله ی بازوم کرد و گفت: خفه بابا!
دستم رفت سمت دکمه ی ضبط و همون جوری که روشنش می کردم گفتم: پس بعداً با هم حرف می زنیم.
باشه ای گفت و دیگه حرفی نزد. وقتی خواستم پیاده شم گفتم: فردا صبح راه نیافت بیا باغ! من کلاس دارم.
- تو هم اون گوشی صاحب نمرده رو جواب بده!
:لزومی نداره نگرون باشی و وقت و بی وقت و سه صبح بهم زنگ بزنی! امشب می خوام قرص بخورم و تخت بخوابم شاید این سردرد لعنتی دست از سرم برداره!
ونداد نشست پشت رل و قبل از اینکه در رو ببنده گفتم: به ویدا یه سری چاخان در مورد بهار تحویل دادم، اگه چیزی ازت پرسید حرفامو تأیید کن.
-چی گفتی مگه؟!
:گفتم بعد سال آقاجون می خوایم بریم خواستگاری بهار!
-جدی؟!
:چی جدی؟!
-می خوایم بریم؟!
در رو کوبیدم به هم! شیشه رو داد پایین و گفت: لااقل می گفتی من آمادگی پیدا کنم! هیچ لباسی ندارم واسه مراسم خواستگاری تو!
-چرت نگو! راه بیافت!
راه افتادم سمت حجره بابا. از جایی که ونداد منو پیاده کرده بود باید 2 کورس ماشین می گرفتم تا برسم به حجره اما پیاده راه افتادم. دلم می خواست یه خرده قدم بزنم و فکر کنم. باید به ذهنم نظم می دادم! افکارم اونقدر درهم و قاطی بود که اگه مرتبشون نمی کردم دیوونه می شدم حتماً!
وقتی رسیدم دم حجره بابا مشتری داشت. منو که دید متعجب یه قدم به در نزدیک شد و گفت: آبان؟!
حق داشت. خیلی کم پیش می اومد که سر از محل کارش در بیارم! نگرون دستمو گرفت و گفت: چیزی شده؟!
لبخندی زدم و گفتم: نه. به مشتریتون برسین بعد با هم حرف می زنیم.
در تموم مدتی که داشت جواب اون مشتری رو می داد حواسش پی من بود. مرتب نگاهم می کرد و معلوم بود کنجکاوه هر چه سریعتر دلیل بودن من رو تو حجره بدونه!
مشتریه که رفت با سر اشاره کرد به صندلی و گفت: بشین.
نشستم روی صندلی کنار میزش و اونم نشست پشت میزش و گفت: چه خبر؟!
لبمو با زبون تر کردم و گفتم:شما چه خبر؟
نگاه دقیقی به صورتم انداخت و پرسید: چیزی شده؟!
- اومدم یه سوالی ازتون بپرسم.
:در مورد؟!
-در مورد بهار!
نگاه مات بابا روی صورتم یه خرده معذبم کرد. سرمو چرخوندم سمت در حجره و گفتم:می خوام بدونم در مورد چی با هم حرف زدین!
بابا از جاش پاشد. رفت دم در حجره و نگاهی به بیرون انداخت و برگشت سمتم و گفت: با بهار در مورد تو صحبت کردیم!
سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: اونو که می دونم! اصلاً واسه چی بهش زنگ زدین و قرار گذاشتین که ببینینش؟!
- هم می خواستم ببینمش و باهاش آشنا بشم و هم می خواستم ببینم گیر و گرفتاری تو چیه که بهش نزدیک نمی شی!
تو سکوت زل زدم به بابا. برگشت سر جاش و زل زد به چشمام. پرسیدم: همین؟!
اخمی به چهره اش انداخت و گفت: چیز کمیه؟!
-نمی تونم دلیل این کارتونو درک کنم بابا!
:منم خیلی از کارای تو رو نمی تونم درک کنم! چرا از بهار فراری هستی آبان؟!
-تو اون جلسه به نتیجه ای نرسیدین؟!
:نه!
-پس ملاقات بی فایده ای بوده!
:بهار دختر خوبیه!عذاب کشید است اما همون عذاب بزرگش کرده! قدر محبت و مهربونی رو خوب می دونه! وقتی نشستم و باهاش حرف زدم حس کردم شاید همون کسی باشه که به درد تو می خوره! همون قدر که تو می تونی بهش کمک کنی اون هم می تونه به تو کمک کنه! می تونین بی مهریای این روزگارو واسه هم جبران کنین! پس دلیل این دوری کردنت ازش چیه آبان؟! دختره عملاً با زبون بی زبونی به من فهموند که دلش پیش تو گیره! تو هم که همینو می خواستی! بعد اون تصادف چه اتفاقی افتاد؟! چی شد که هر کاری می کنه بهت نزدیک بشه تو پسش می زنی آبان؟!
-اینا رو بهار بهتون گفته؟!
:هم بهار، هم ونداد! می دونم دلیل این کارت رو ونداد خوب می دونه! می دونم از جیک و پوکت کاملاً خبر داره و حتی این رو هم می دونم که قسمش دادی و تهدیدش کردی که لب وا نکنه! پای قولش بهت وایساده! هر کاریش کردم نتونستم زیر زبونشو بکشم! تو هم که حرف نمی زنی! بهار هم که کلاً نمی دونه جریان چیه!
سرمو انداختم پایین و شروع کردم با انگشتام که تو هم گره شده بود بازی کردن. بابا ادامه داد: با بهار قرار گذاشتم که ببینم دردت چیه آبان! که بفهمم این همه سرگردونی از کجا می یاد! به خیالم بود که بهار تو رو نمی خواد! فکر کرده بودم اونه که داره تو رو پس می زنه! رفتم که ببینمش و اگه مناسب دونستمش برات، هر طور شده راضیش کنم! می خواستم به اصطلاح برات پا پیش بذارم! وقتی نشست و برام گفت که با بودن کنار تو مشکل ندار، وقتی گفت این تو هستی که دیگه اونو نمی خوای شوکه شدم! آبان خودت می دونی چی کار داری می کنی با دل اون دختر؟! نکنه تاوان بلایی که سرت اومده رو داری از بهار می گیری؟! تو الآن یه جورایی تو جایگاه ویدا وایسادی! تو رو عاشق خودش کرد و بعد پست زد! تو هم بهارو به سمت خودت جذب کردی و حالا داری با روندنش آزارش می دی!
براق شدم تو صورت بابا: من اگه همچین کاری رو می کنم به خاطر خود بهاره نه به خاطر یه هوس!
-خاطر بهار؟! این چه خاطرخواهی عجیب و غریبیه که هم خودتو داره زجر می ده هم اون دختره ی بی نوا رو؟!
عرق کرده بودم! عصبی شده بودم از این تشابهی که بابا بین من و ویدا پیدا کرده بود! نفسمو پر حرص دادم بیرون و سرمو انداختم پایین. بابا اومد کنارم نشست و دستشو گذاشت روی پامو گفت: چیه آبان؟! چته؟! به خاطر خودش یعنی چی؟! اون پسره، نامزد قبلیش، اون تهدیدت کرده؟!
-نه!
:پس چی؟! دِ حرف بزن دیگه! حرف بزن ببینم چاره ی کارت کجاست!
کلافه از جام پاشدم و گفتم:کارم چاره نداره بابا! کاش قبل رفتنتون پیش بهار به من خبر می دادین! کاش نمی ذاشتین این رابطه اینقدر جدی بشه! رابطه ای که قرار نیست جلوتر از این بره چه لزومی داره به دخالت خونواده ها کشیده بشه!
با هم عصبی از جاش پاشد و گفت: مادر اون که خیلی وقته پاش به این ماجرا کشیده شده!
متعجب زل زدم به بابا! تو این فکر بودم که لابد بهار چیزی از مادرش به بابا گفته که بابا به حرف اومد و گفت: بهم زنگ زد! اصلاً اون بود که گفت باید یه فکری بکنیم! حق هم داشت! نگرون تنها دخترشه! داره می بینه یه نامرد دیگه هم از راه رسیده و داره دخترشو بازی می ده! من حرفاشو باور نکردم! بهش گفتم این دختر شماست که پسر منو نمی خواد! حتی همین الآن هم نمی تونم باور کنم که این تویی که داری بهار رو از خودت می رونی! آبانی که من می شناسم اهل این حرفا نیست! دل خودش به درد اومده و حاضر نیست دل کسی رو به درد بیاره! حاضر نیست با احساسات کسی بازی کنه!
-من بهارو بازی ندادم بابا! صادقانه هم بهش گفتم! گفتم برام خیلی مهمه! برام خیلی ارزش داره اما نمی تونم پا پیش بذارم!
:این نتونستن از کجا سر و کله اش پیدا شده که تا قبل اون تصادف اون جور قرص و محکم بهش وعده داده بودی دنیاشو عوض کنی و حالا این جوری عین یه طبل تو خالی افتادی یه گوشه؟!
دستمو کفری کشیدم تو موهام و رفتم سمت در و گفتم: پس دیدن بهار به خاطر مادرش بوده! همینو می خواستم بدونم! حالا اون قرار ملاقات واسه ام قابل درکه! مرسی که به فکر بهار هستین! سعی می کنم مشکلشو یه جوری حل کنم! سعی می کنم بهش بفهمونم که مشکل منم نه اون! خدافظ!
بابا با دلخوری گفت: کجا؟! وایسا کارت دارم!
برگشتم سمتش و گفتم: اگه کارتون در مورد بهاره بهتر خودتونو خسته نکنین! من دیگه واسه به دست آوردن اون پا پیش نمی ذارم! حتی اگه انگ پست تر از ویدا بودن بهم بخوره!
-مامانت ازت دلخوره! لااقل وقتی زنگ زد و متوجه ات کرد که ازت ناراحته می رفتی یه سر می دیدیش!
:امروز یه خرده درگیر بودم. ونداد ماشین نداره. پسر آرمان زمین خورده و لبش گرفته به میز و پاره شده. عصری درگیر کارای اون بودیم. فردا یه سر بهش می زنم.
بابا نگرون یه قدم بهم نزدیک شد و گفت: الآن حالش خوبه؟!
-آره. یعنی نمی دونم! صورتش بخیه خورده.
: ای بابا!
-بابت نگرونیتون و احساس مسئولیتی که می کنین ممنون.
:شب کجایی؟!
-خونه باغ.
:می یام اونجا تا مفصل با هم حرف بزنیم! می خوام بشینی و مرد و مردونه بهم بگی دردت چیه آبان! می خوام بدونم دلیل اینکه کمر به رنجوندن یه دختر بی گناه که اتفاقاً اونقدر هم حضورش برات با اهمیت بوده بستی چیه! یه بار چشمامو بستم و گذاشتم قسمت بزرگی از جوونیت تباه بشه، اینبار دیگه دست رو دست نمی ذارم! می خوام بدونم تویی که همیشه واسه دیگرون از حق و حقوق خودت گذشتی چرا داری پا تو راه ناحق می ذاری! شب می بینمت.
خداحافظی زیر لبی پروندم و زدم از حجره بیرون. سرمو انداختم پایین که مجبور نشم با کسی سلام و احوال پرسی کنم و نگاه های کنجکاوشون رو تحمل! نزدیکای خونه باغ بودم که ونداد زنگ زد. گوشی رو برداشتم و گفتم: الو سلام. آیدین چطوره؟!
-خوبه. خوابه هنوز. تو چی کار کردی؟
:نزدیکای خونه باغم.
-پیاده ای؟!
:نه! سوار جت شخصیم هستم!
-خره منظورم اینه چرا دربست نگرفتی؟!
:می خواستم یه خرده راه برم.
-من تا یه ساعت دیگه می یام اونوری.
:واسه چی؟!
-مامان و بابام آخر شب می رسن. جریانو که فهمیدن راه افتادن و دارن می یان.
:خب نمی گفتین بهشون!
-یه درصد فکر کن امشب هم تو رو تو اون باغ تنها بذارم!
:دیوونه نگرونشون کردی که من تنها نباشم؟!
-کم چیزیه تنهایی تو؟!
:خیلی خلی ونداد!
-می دونم! شام یه چیزی می گیرم و می یام. چیزی درست نکن.
:باشه. منتظرم. بابام هم اتفاقاً می یاد.
-حاج طاهر؟! چرا؟!
:می خواد بیاد و بدونه که چرا پسر بحقش پا تو راه ناحق گذاشته!
-چی؟!
:هیچی بابا! بیا برات توضیح می دم. فعلاً.
تماسو قطع کردم و کلید انداختم و رفتم تو. پالتومو آویزون کردم و دراز کشیدم روی کاناپه! چقدر خسته بودم! انگار خستگی یه عمر روی دوشم سنگینی می کرد! باید یه مسکن می خوردم. باید لباسامو عوض می کردم! باید دست و رومو می شستم! باید بساط چایی رو راه می نداختم! باید می خوابیدم! ترجیح دادم بخوابم!

با غرغرای ونداد از خواب بیدار شدم! صداش از طبقه ی بالا می اومد! انگار دم پله ها وایساده بود که من می تونستم به وضوح صدای بد و بی راه هایی رو که نثارم می کرد بشنوم!
بلند گفتم: دارم چرت و پرتات رو می شنوم!
-به جهنم! به درک!
:چیه باز؟! نیومده چرا عین این ننه پیرزنا غرغر می کنی؟!
-ننه پیرزن هفت جد و آبائته! نفهمیدی شوفاژا قطعه؟! نمردی از سرمای خونه؟!
سر جام نشستم و دستی به صورت خواب آلودم زدم و گفتم: مگه قطعه شوفاژا؟
از پله ها اومد پایین و چپ چپ نگاهم کرد و گفت: صحت خواب! واقعاً متوجه سرمای خونه نشدی؟!
سرمو گرفتم بین دستام و گفتم: نه!
-خوبه! خدا رو شکر کاملاً به اطرافت بی توجهی!
از جام پاشدم و گفتم: غر نزن بابا سرم رفت!
همون جوری که آستیناشو می زد بالا گفت: می رم تو موتور خونه ببینم جریان چیه بعد می یام بالا یه گوشمالی حسابی بهت می دم که یه خرده حالت جا بیاد! دعا کن فقط از شر این سرما خلاص شیم والا می کشمت!
یه ربع بود ونداد رفته بود تو موتورخونه. سه بار رفته بودم دم در آشپزخونه و صداش کرده بودم و هر سه بار یه کوفت بلند تحویلم داده بود!
صدای زنگ موبایلش هم مرتب فضای سرد و ساکت خونه رو می شکست. دفعه ی چهارم یا پنجم که موبایلش زنگ خورد، رفتم سر جیبش و دیدم احسانه! همین که گفتم الو احسان گفت: سلام ونداد!
گفتم: سلام احسان. ونداد دستش بنده. کار واجبی داری برم گوشیو بدم بهش.
احسان مکثی کرد و گفت: هان؟ آره! می تونی گوشیو بدی بهش؟
یه گوشی دستت گفتم و رفتم تو حیاط و ساختمونو دور زدم و رفتم دم موتورخونه وایسادم و گفتم: ونداد؟
یه کوفت دیگه نثارم کرد که گفتم: احسان پشت خطه باهات کار داره!
با دستای روغنی اومد بیرون و گفت: بذار دم گوشم گوشیو!
حق داشت دستاش سیاه سیاه بود. گوشیو گرفتم زیر گوشش. گفت: جانم احسان جان؟
یه خرده به حرفای احسان گوش داد و همین جوری چهره اش در هم تر شد و بعد هول خورده گفت: یعنی چی؟! ... کی؟! چی داری می گی احسان؟! کجان الآن؟! خیلی و خب! راه می افتیم سریع. باشه باشه!
سرشو که برد عقب تو تاریکی هم عرق روی پیشونیشو می تونستم ببینم! متعجب و نگرون پرسیدم: چی شده؟
برق موتورخونه رو خاموش کرد و راه افتاد سمت ساختمون و گفت: هیچی بپوش بریم تو راه می گم!
دنبالش راه افتادم و گفتم: یعنی چی تو راه می گم؟! چی شده؟!
ونداد مستقیم رفت سر سینک و شروع کرد به شستن دستاش و گفت: حال آیدین خوب نیست بردنش بیمارستان.
گیج و گنگ پرسیدم:یعنی چی؟!
با یه حالت عصبی برگشت تو صورتم و گفت: یعنی چی نداره که! می گم حال بچه خوب نیست! برو بپوش بریم!
موبایلش رو گذاشتم روی میز و گفتم: خب من کجا بیام؟! خودت برو دیگه!
اومد جلو با همون دستای خیس بازومو گرفت و شمرده شمرده گفت: قلق ماشین تو رو من ندارم آبان! تو سریعتر می تونی برونی! برو یه چیزی بپوش تنت راه بیافتیم!
رفتم بالا و لباسامو عوض کردم و برگشتم پایین . ونداد داشت با موبایلش ور می رفت. منو که دید با عجله رفت سمت در و گفت: بریم.
دم ماشین دیدم داره می شینه پشت رل. متعجب پرسیدم: مگه نگفتی من بشینم؟!
مات صورتم شد و بعد یهو گفت: آهان! آره! بیا!
سوییچ رو گذاشت کف دستم و دویید سمت در باغ تا بازش کنه. وقتی در رو بست و نشست تو ماشین گفت: برو سمت خونه ی شما!
-خونه ی ما؟! اونجا واسه چی؟!
:مثل اینکه ویدا به من زنگ زده و وقتی من جواب ندادم به مامانت اینا زنگ زده حالا بچه رو از بیمارستان برده ان اونجا.
-پس این همه نگرونی برای چیه! خوب دیگه حالش خوبه که مرخصش کردن.
ونداد کلافه پفی کرد و گفت: آره آره! خوبه! برو فقط زودتر!
رفتار ونداد برام قابل درک نبود اما گذاشتم پای اینکه ویدا و آیدین امانت بودن دستش! می تونست به جای اینکه پاشه بیاد خونه باغ منتظر بمونه تا مامان و باباش از راه برسن!
نزدیکای خونه ی ما بودیم که دوباره موبایلش زنگ خورد و این بار فقط چند تا آره و باشه گفت و قطع کرد. پرسیدم:چی شد؟!
-هیچی. دم یه سوپری نگه دار. سیگار داری همراهت؟
:تو داشبورد هست.
دست دراز کرد و پاکت سیگار رو از تو داشبورد در آورد. یه نخ روشن کرد و گرفت سمتم و با اشاره به یه سوپری گفت: نگه دار اونجا.
نیم نگاهی به دستش انداختم و گفتم: نمی کشم. سرم درد می کنه!
یه پک عمیق به سیگار زد و من جلوی یه سوپری نگه داشتم. منتظر بودم پیاده شه اما همونجا نشسته بود و تکون نمی خورد! کاملاً برگشتم سمتش و گفتم: این هم سوپر برو دیگه!
بدون اینکه تکون بخوره یه کام دیگه از سیگار گرفت! متعجب پرسیدم: آیدین خوبه؟!
با سر جواب مثبت داد و یه پک دیگه هم زد! نگرون پرسیدم: چی شده ونداد؟! داری منو می ترسونی!
برگشت سمتم و یه خرده مکث کرد و آب دهنشو قورت داد و گفت: آرمان حالش خوب نیست!
-یعنی چی؟!
:حالش خوب نیست دیگه!
-خب این که چیز جدیدی نیست! دوباره چی کار کرده؟!
:نمی دونم! مامانت خواست که بریم اونجا!
-لابد باز قاطی کرده! ما بریم اونجا چی کار؟! آرمان منو ببینه که حال و روزش بدتر می شه؟!
:نمی دونم!
-پس تو چرا دروغ گفتی تو خونه باغ؟!
:گفتم شاید راضی نشی که بیای!
راه افتادم و گفتم: درست نیست واسه اینکه حرف خودت بشه منو گول بزنی! نمی فهمم اصلاً واسه چی من باید پاشم بیام تو خونه ای که حال آرمان توش بده!
ونداد جواب نداد. رسیدیم تو کوچه و ماشین دایی و احسان و بابا رو تونستم ببین که دم خونه پارک بودن. ماشینو گذاشتم پشت سرشون و گفتم: بابات اینا رسیدن!
-آره!
:می دونستی؟!
-نه!
:بریم ببینیم چه خبر شده باز!
اومدم پیاده شم که ونداد مچ دستمو گرفت! دستاش یخ یخ بود! مثل اون روز تو خونه باغ، تو اتاقی که آقاجون وایساده بود وسطش و داشت آرمانو مواخذه می کرد! تو همون اتاقی که خوابونده بود تو صورت من!
متعجب برگشتم سمتش. نگاهشو ازم گرفت و گفت: یه اتفاقی افتاده آبان!
با هول پرسیدم:چی شده؟!
سرشو آورد بالا و با چشمای قرمز زل زد به چشمام و گفت: آرمان!
-خب؟!
:حالش به هم خورده!

-چی؟!
:تو خونه ی خودش. حاجی پیداش کرده و رسوندتش بیمارستان!
نفس عمیقی کشیدم که یه خرده از استرسی که گرفته بودم کم بشه و گفتم: همیشه یکی هست که به موقع برسه و ما دو تا رو به زندگی برگردونه!
پیاده شدم و اومدم برم سمت در خونه که نیمه باز بود اما ونداد اومد جلوم وایساد و گفت: دیر رسیده!
مات موندم به صورتش! مفهوم جمله اشو نمی دونستم! متعجب پرسیدم: یعنی چی دیر رسیده؟! کی دیر رسیده؟!
ونداد بازومو گرفت و گفت: حاجی دیر رسیده! آرمانو دیر رسونده بیمارستان!
-یعنی چی؟!
صدای جیغی که از تو خونه می اومد اجازه نداد ونداد بیشتر از این توضیح بده! زل زده بودم به حیاط و انگار زمان وایساده بود! تنم می لرزید اما از تو گر گرفته بودم! ارتباط بین جیغایی که می شنیدم و حرفای ونداد رو نمی تونستم بفهمم!
ونداد بازومو کشید و گفت: بریم تو!
نرسیده به پله ها دوباره نگه ام داشت و گفت: آبان ببین منو! بریم اون تو ممکنه هر اتفاقی بیافته! ممکنه مامانت هر حرفی به زبون بیاره! می تونی بفهمی چه حالی داره دیگه؟!
با تته پته پرسیدم: برای چی باید حرف بزنه؟! چرا دارن گریه می کنن و جیغ می کشن؟! چی شده ونداد؟!
ونداد یه ابروشو داد بالا و آروم تکونم داد و گفت: آرمان حالش بد شده آبان! بابات دیر رسیده! نشنیدی چی گفتم؟!
-خب بابام به دادش رسیده دیگه!
:تموم کرده آبان! آرمان رفته! مرده!

همراه ونداد کشیده شدم سمت ساختمون. دیگه رفتن پاهام به اختیار خودم نبود! هنوز اونقدر گنگ و گیج بودم که نفهمم چی شده!
از در که رفتیم تو صدای جیغ مامان بلندتر شد! صدای گریه ، صدای ناله! صدای درد! زل زدم به بابا که نشسته بود رو مبل و سرشو گرفته بود بین دستاش و شونه های لرزونش نشون از گریه می داد! حاج طاهر از چه غمی داشت این جوری گریه می کرد! غمی که حاج طاهرو به گریه بندازه مامانو می کشه!
رومو چرخوندم سمت مامان! خودشو می زد و گریه و زاری می کرد! زن دایی و دایی داشتن به زور جلوشو می گرفتن اما حریفش نمی شدن!همه ی تنم می لرزید! پاهام سست شده بود و تحمل وزنمو نداشت! نمی دونستم چه مرگم شده! هیچ احساسی تو وجودم نبود! نه ناراحتی، نه غم، نه خوشحالی، نه ترس، نه همدردی! نمی فهمیدم چم شده؟! یعنی به این حالت می گفتن شوکه؟! یعنی من از مرگ آرمان شوکه شده بودم؟! برادری که 7 سال پیش سیاه مرگشو تنم کرده و عزاداریهامو تو خلوت خودم پشت سر گذاشته بودم؟!
مامان با یه صدای گرفته از اون همه جیغی که کشیده بود بهم اشاره کرد و گفت: بیا! بیا مادر ببین! بیا ببین بدبخت شدم! بیا ببین کفن پدرم خشک نشده پسرم رفت! بیا مادر!
دست ونداد نشست رو پشتم. منگ برگشتم و نگاهش کردم. چشماش ابری بود! فقط یه خرده مونده بود تا بباره! برگشتم طرف مامان و وقتی دیدم دوباره ازم می خواد برم جلو ناخوداگاه ذهنم به پاهام فرمان داد که برم سمتش.
از جاش بلند شده بود اما با یه کمر خمیده! زن دایی زیر بغلشو گرفته بود. رفتم جلو و وقتی رسیدم بهش دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و گفت: دیدی چی شد آبان؟! دیدی روی آرامشو ندیدم؟! دیدی بدبخت شدم؟! دیدی داغ بچه ام به دلم موند؟!
مامان گفت و گفت. دستمو گذاشتم روی دستاش و آوردمشون پایین. همه ی تکیه اش حالا به من بود! چسبیده بود به من! یه دستش چنگ شده بود به لباسم و یه دستش از پشت محکم گرفته بودم! انگار می ترسید منو هم از دست بده! با همه ی نیرویی که تو وجودم بود بغلش کرده بودم. گریه ای نبود، حرفی نبود! حتی برای دلداری! فقط مات بودم و مامان تو بغلم گریه می کرد. فقط فهمیده بودم باید محکم وایسم تا بهم تکیه کنه! صدای گریه ها و جیغاش شدید شد! شروع کرد به زدن خودش! هر کاری می کردم نمی تونستم مانعش بشم! بابا اومد جلو. ونداد هم همین طور. به زور نشوندنش و مانع این شدن که به خودش آسیب برسونه.
احسانو دیدم که کنار آتنا نشسته بود. سر آتنا روی زانوش بود و شونه هاش می لرزید! آفاقو نمی دیدم! سری رو که داشت منفجر می شد محکم فشار دادم که آروم بگیره! نشستم روی اولین مبل! حالم هیچ خوش نبود! داشتم خفه می شدم! داشتم بالا می آوردم! یه چیزی راه گلومو گرفته بود که نمی ذاشت درست نفس بکشم! دست ونداد نشست رو شونه ام. سرمو از بین دستام برداشتم و بلند کردم و زل زدم بهش. جلوم زانو زد و یه لیوان آب گرفت جلوم و گفت: اینو بخور.
بی توجه به لیوان توی دستش سرمو بردم عقب و تکیه دادم به پشتی مبل. چشمامو بستم دستامو گذاشتم روی سرم !ساعد دو تا دستام جلوی چشمام بود! چیزی نمی دیدم اما برای دیدن اون مصیبت اصلاً نیازی به چشم نبود! مامان می گفت و می گفت و می گفت و با گفتنش یادآوری می کرد که این درد هفت ساله قرار نیست درمون بشه! قرار نیست این زخم کاری خوب بشه!
نمی دونم چقدر گذشت. احسان با یه آمپول آرامبخش مامانو آروم کرده بود. بابا با سیگارایی که پک به پک می کشید خودشو تخلیه می کرد و صدای گریه ی آتنا دیگه به گوش نمی رسیدی. با کمک دسته ی مبل از جام پاشدم و رفتم سمت اتاقم. اتاقم؟! هنوز هم مال من بود؟! من که از این خونه رفته بودم؟!
نشستم روی تخت و سعی کردم به حالت تهوعی که داشتم کم توجهی کنم! یه حس بدی تو تنم بود! حس اینکه حالا چی می شه! حالا قراره چی به سر این خونواده بیاد! یه قسمت از ذهنم درگیر آرمان بود! باورم نمی شد مرده باشه! نمی تونستم رفتنشو باور کنم! برادرم بود! هم خونم بود! به مرگش راضی بودم؟! از شکستش دلگیر نبودم؟! از اینکه می دیدم ویدا رو می خواد و نمی تونه داشته باشدش؟! یادم نمی اومد از فهمیدن جریان طلاق ویدا و آرمان خوشحال شده باشم! یعنی واقعاً تموم شده بود؟! یعنی دیگه نبود؟!
صحنه های اون روز توی اون زیرزمین لعنتی جلوی چشمام بود! طناب داری که جلوی من ازش آویزون شده بود! پدری که به موقع اومده و منجی پسر بزرگش شده بود! اصلاً چه اتفاقی افتاده؟! آرمان چه طوری تموم کرده؟! خودکشی کرده؟!
از جام پاشدم و پنجره اتاقو باز کردم! داشتم خفه می شدم! قلبم اونقدر نامنظم می زد که حس می کردم هر آن ممکنه بایسته! چند تا نفس عمیق کشیدم! انگار باید برای نفس کشیدن هوا رو می بلعیدم! انگار برای اینکه خفه نشم باید دست و پا می زدم! پالتو و پلیورمو در آوردم و انداختم رو زمین! دکمه ی بالای پیرهنمو باز کردم و دستمو گذاشتم روی گلوم!
***
:آن مرد با اسب آمد! بابا نان داد! نوشتی آبان؟!
-اوهوم.
:ببینم.
-این چیه نوشتی؟! مگه من گفتم برادر نان داد؟!
:خب تو امروز نون گرفتی دیگه! تو هر روز نون می گیری!
-اینی که تو کتابت نوشته رو باید بنویسی!
:خب من دوست دارم بنویسم برادر نان داد!
-باشه! بنویس! منم از نمره ات کم می کنم!
***
-تو خیلی قوی هستی آرمان؟!
:از تو قوی ترم!
-از بابا چی؟!
:نه! هیچ کس از بابا قوی تر نیست!
-اما یکی از همکلاسی هام می گه داداشش از باباش قوی تره!
:اون داره دروغ می گه!
-پس تو قوی نیستی!
:من هم قویم! اما نه به اندازه ی بابا!
-تو می تونی منو با یه دست بلند کنی؟!
:خب آره!
-پس تو هم قوی هستی!
***
:می خوای بهت دوچرخه سواری یاد بدم؟!
-نه!
:چرا؟!
-می ترسم! من از دوچرخه می ترسم!
:کاری نداره که!
-اخه دوچرخه ی تو اون دو تا چرخ کوچولو ها رو نداره!
:خب نداشته باشه! دوچرخه است دیگه! اونی که تو سوارش می شی چهارچرخه است!
-مامان می گه وقتی اندازه ی تو شدم هر کاری که تو انجام می دی رو می تونم یاد بگیرم!
:نه حالا هر کاری! اما خودم یه سریشو بهت یاد می دم! بیا سوارت کنم.
-نندازیم زمین ها! دردم می یاد!
***
همه ی وجودم درد بود تو اون لحظه! آره! حسی رو که پیدا نمی کردم همین بود! درد! زمینم زدی آرمان! برای بار چندم! بدون اینکه بمونی و ببینی و بفهمی که دردم اومده!
تکیه دادم به دیوار و سر خوردم رو زمین. مات روبروم بودم. صدای باز شدن در اومد و بعد صدای ونداد که اسممو چند باری به زبون آورد. مغزم فرمونی واسه جواب دادن نمی داد. دست یکی نشست رو پام. نگاه زلم رو از روبروم به سختی حرکت دادم و نشوندم روی چهره اش. بابا بود! به اندازه ی سالها پیر شده بود تو این چند ساعت! اما هنوز حواسش سر جا بود! هنوز رو پا بود! بابا از آرمان قوی تر بود! از منم قوی تره! بابا مَرده!
ونداد تکونم داد و گفت: می شنوی چی می گم آبان؟!
نه! نشنیده بودم چی می گه! فقط صدای آرمان تو گوشم بود! صدایی که مرتب می گفت: من دوستش دارم!
انگشتام درد بیشتری گرفته بود! انگشتایی که به جواب اون جمله نشسته بود رو صورت آرمان! رو صورت برادر بزرگتر! رو صورت کسی که خیلی چیزا رو تو بچگی برای اولین بار با اون تجربه کرده بودم!
چشمامو بستم! دلم می خواست تنها باشم! می خواستم تو حال خودم باشم! دلم یه خواب می خواست! خوابی که بعد بیداریش مصیبتی نباشه! بلایی نازل نشه!
بابا آروم زیر بازومو گرفت و گفت: پاشو آبان. یه خرده دراز بکش. به زور آب دهنمو همراه بغضی که داشت دیوونه ام می کرد فرو دادم. ونداد هم زیر یه بازوی دیگه امو گرفت و دراز کشیدم روی تخت. پتو رو که می نداخت روم زمزمه وار پرسیدم: چی شده؟
بابا کنار تخت زانو زد و گفت: چی چی شده؟!
خیره نگاهش کردم که خودش بفهمه منظورم چیه! دلم نمی خواست اسم آرمانو به زبون بیارم! دلم نمی خواست بپرسم آرمان چرا مرده!
ونداد دست گذاشت رو شونه ی بابا و گفت: شما برو حاجی. برو خودت یه خرده چشم رو هم بذار. فردا روز سختیه واسه همه امون. باید رو پا باشی.
بابا با مکث و آه بلندی از جاش پاشد و آروم گفت: مراقبش باش ونداد! همین یه پسر مونده برام!
صدای بسته شدن در همراه شد با نشستن ونداد کنارم رو لبه ی تخت. سنگینی نگاهشو حس می کردم. چشمامو بستم و پرسیدم: چه اتفاقی افتاده؟!
-گاز گرفته بودش انگار! کنار بخاری خونه اش خواب بوده وقتی حاجی رسیده بالای سرش.
:اونجا چی کار می کرده؟!
-هر روز بعد ناهار می رفته خونه و شب بر می گشته اینجا.
:عمدی بوده؟!
-نه! نمی دونم! کسی نمی دونه!
:سرم داره می ترکه!
-بگم احسان بیاد یه مسکن بهت بزنه؟
:چقدر سرده!
ونداد از جاش پاشد و گفت: الآن می یام.
با آرامبخشی که احسان بهم زد خوابم برد. خوابی که باز هم به یه کابوس منتهی می شد! خوابی که بیداری بعدش می شد کابوس یه قبر! کابوس خاک کردن آرمان! آرمانی که اگه 7 سال برادرم نبود اما 30 سال قبل از اون 7 سال برادر بزرگم بود!

وایساده بودم کنار قبری که قرار بود آرمانو بذارن توش. بین اون همه صدای جیغ و گریه صدای آرمان آرمان گفتنای مامان بیشتر از همه اذیتم می کرد. دستم روی شونه ی آفاق و سرش رو سینه ی من بود. اونقدر گریه کرده بود که دیگه بی حال شده و به زور رو پا بود. خیلیا اومده بودن. خیلیا داشتن واسه رفتن آرمان گریه می کردن. پسرعموها و پسرعمه هام، عموهایی که مدتها بود ندیده بودمشون، عمه هایی که سالها بود منو ندیده بودن. دوست و آشنا، بازاریها، کاسبهای محل، بین اون همه آدم کسی رو نمی دیدم که بشه بهش گفت رفیق آرمان! دوستی نداشته یا از دوستاش بی خبر بوده تو این 7 سال؟!
آفاق سرشو بلند کرد و چشم دوخت به صورتم. سرمو آوردم پایین و نگاهم به نگاهش افتاد. با صدایی که دیگه تقریباً در نمی اومد گفت: چرا این جوری نفس می کشی داداش؟!
از صبح که بیدار شده چسبیده بود به من! همه ی حواسش به من بود! دستش یا چفت بازوم، یا چسبیده به پلیورم بود. انگار می ترسید! انگار می ترسید بی برادر بمونه! انگار می ترسید منو هم از دست بده! چند باری، بقیه سعی کرده بودن ازم جداش کنن اما بی فایده بود. منم اصراری به این کار نداشتم. حالا که تو این وانفسا می شد دلگرمی کوچیکی برای یه نفر باشم چه ایرادی داشت؟!
مامان برای بار چندم از حال رفت. از کنار قبر آوردنش یه گوشه ای و زن دایی و یکی دو تا خانوم به زور یه خرده آب ریختن تو گلوش و سعی کردن به هوشش بیارن. نمی دونم چرا هیچ حسی تو وجودم نبود برای اینکه تکونی به خودم بدم. عین مجسمه وایساده بودم داشتم به مراسم خاکسپاری برادرم نگاه می کردم. نه قطره اشکی، نه آهی، نه حرفی، نه حرکتی! فقط تو اعماق وجودم درد بود و بغض. بغضی که از همون دیشب راه نفسمو گرفته بود! بغضی که نه می تونستم فرو بدمش نه می تونستم بشکونمش!
دستی نشست سر شونه ام. برگشتم و دیدم صفا است. دست آزادمو گرفت تو دستش و آروم زیر گوشم تسلیت گفت. تسلیت؟! برای تسلیت گفتن دیر نبود؟! مگه آرمان 7 سال پیش نمرده بود؟! مگه 7 سال پیش از دست نداده بودمش؟! مگه 7 سال پیش بی برادر نشده بودم؟! پس این حس درد چی بود؟! پس این بغض از کجا نشسته بود بیخ گلوم؟!
صدای بهار نگاهمو از قبری که داشت با خاک پر می شد گرفت. کنارم بود! نزدیک نزدیک! ونداد از بین جمعیت اومد پیشمون و دست انداخت و آفاقو ازم جدا کرد. نگاه آفاق به ونداد که افتاد به دستاش اعتماد کرد و برای اولین بار از صبح ازم جدا شد. حالا که آفاق کنارم نبود انگار توان وایسادن نداشتم. انگار زانوهام می لرزید و داشت خم می شد. اون به من تکیه کرده بود برای وایسادن یا من به اون؟!
دست بهار نشست روی دستم. نگاهم دوباره نشست رو نگاهش. ناخودآگاه به هم نزدیک شده بودیم. ناخودآگاه داشت دردامون مشترک می شد! داشتیم هر روز بیشتر به هم شبیه می شدیم! بغلش کردم! محکم! اونقدر که بتونم همه ی دردامو از یاد ببرم توی اون آغوش گرم! نفسام به شماره افتاده بود! دستاش خیلی آروم روی پشتم بالا و پایین می رفت! برام مهم نبود دیگرون چی فکر کنن! نگاه های متعجبی که نمی دونستن این دختر کیه و چرا من به دستای گرمش محتاجم برام اهمیت نداشت. فقط می خواستم با بودنش آروم شم! فقط می خواستم محکم بهم بچسبه و نذاره از پا بیافتم! نذاره زانوهام خم شه! نذاره بلرزم!
نمی دونم چقدر گذشت که بهار ازم فاصله گرفت اما دستمو ول نکرد. زل زد به چشمام. دیدنش دلگرمم می کرد. آروم و پر بغض گفت: متأسفم آبان! می دونم داغ برادر چقدر سخته!
داغ؟! برادر؟! آرمان مگه برادرم بود؟! مگه ما با هم نسبتی داشتیم؟! نداشتیم؟! اگه نداشتیم پس این آشفتگی چی بود که این جوری داشت نابودم می کرد؟! اگه ما با هم برادر نبودیم پس چرا اون بغض لعنتی از بین نمی رفت؟! پس چرا زانوهام از دیدن قبری که روبروم بود می لرزید؟! پس چرا اونقدر از این اتفاق ناراحت شده بودم؟!
جمعیت کم شده بود. فاتحه ها رو خونده بودن، تسلیت ها رو گفته بودن و حالا می رفتن! دور می شدن! از این سیاهی دور می موندن و ما می موندیم و تنهایی و درد! تنهایی و داغ! من می موندم یه خونواده که دیگه هرگز رو پا نمی شد! دیگه هیچ وقت از این داغ خلاص نمی شد! نگاهم افتاد به ویدا! کمی دورتر وایساده بود. بچه اش، بچه ی آرمان تو بغلش بود! محکم چسبیده بود بهش! از اون فاصله هم می تونستم ببینم که گریه کرده! می تونستم ببینم واسه مرگ پدر بچه اش ناراحته! نگاهش به ما بود! به من و بهاری که حالا دستش محکم محکم توی دستم بود. صفا آروم بازومو گرفت و گفت: بریم دیگه آبان.
سری به علامت مخالفت تکون دادم و دستمو از دست بهار جدا کردم و گفتم: بهارو ببر.
دست بهار نشست رو بازوم و گفت: با هم بریم آبان.
زل زدم به چشماش و گفتم: یه چیزایی هست که می خوام به آرمان بگم! تو برو.
سری به علامت مخالفت تکون داد و گفت: می مونم! یه خرده پایین تر منتظرت می مونم. حرفات که تموم شد بیا. باشه؟!
دستی به گلوم کشیدم و نفسمو پرصدا دادم بیرون و سری به علامت مثبت تکون دادم. حالا دیگه همه رفته بودن. ونداد و بابا و یکی دو نفره دیگه هم اومدن سراغم و ازم خواستن همراهشون برم اما سری به علامت منفی تکون دادم و مخالفت کردم. شرایط رو درک کردن و تنهام گذاشتن. حالا دیگه من مونده بودم و قبری که آرمان توش آروم گرفته بود. یعنی آروم گرفته بود؟! یه قدم، دو قدم، سه قدم، قدمای بلند، اما لرزون! کنار قبر زانو زدم. پارچه ی مشکی که روی قبر انداخته بودن چادر مامان بود. خودش گفته بود! خودش چادرشو داده بود بندازن روی قبر پسرش!
لبمو محکم گزیدم! اونقدر محکم که شوری خون رو می تونستم تو دهنم حس کنم! نمی فهمیدم چه مرگمه! نمی تونستم خودمو درک کنم! آرمان رفته بود! مگه نه اینکه خیلی وقت بود که رفته؟! چشمامو بستم! چهره ی درمونده اش وقتی چند شب پیش بهم گفته بود که هنوز ویدا رو دوست داره جلوی چشمام بود! دستم ناخودآگاه رفت سمت قبر. قبر داداش بزرگه! آرومی حالا آرمان؟! باید باور کنم که اون بخاری لعنتی شده قاصد مرگت؟! باور کنم که عمدی تو کار نبوده؟! باید باور کنم که کار نیمه تمومت توی زیرزمین خونه باغو تموم نکردی؟! باید باور کنم که فقط یه اتفاق بوده؟!
حالا خوشحالی؟! حالا راضی هستی از اینکه دنیات تموم شده؟! که دردات آروم شده؟! حالا خوشحالی که دیگه با ترس اینکه ویدا دوباره مال من بشه نمی خوابی؟! هیچ وقت نگاهم دنبال ناموس برادرم نبوده آرمان! هیچ وقت سهم تو رو از این زندگی نمی خواستم! هیچ وقت راضی به مردنت نبودم آرمان! هیچ وقت نمی خواستم نابرادر باشیم برای هم!
دستام جلوی صورتم بود! دیگه هیچ کی نبود که بخوام بغضمو ازش پنهون کنم! دیگه لزومی نداشت عین یه تیکه سنگ وایسم و نفسامو به زور بالا و پایین بدم! دیگه لزومی نداشت تظاهر کنم که مردن آرمان، برادری که 7 سال پیش برام مرده بود از نو داغ دارم نکرده! بغضم که شکست انگار سبک شدم! گریه که می کردم انگار خلاص می شدم از اون همه درگیری بین خودم و آرمان! انگار داشت یادم می اومد داشتن برادر بزرگتر یعنی چی!
نشسته بودم رو زمین و سرم بین دستام روی زانوهام بود که دستی نشست روی شونه ام و بعد صدای بابا رو شنیدم. خیلی آروم صدام کرد. سرمو بلند کردم. کنارم زانو زده و خیره شده بود به صورتم. بعد یه مکث بازومو گرفت و گفت: پاشو آبان! مامانت چشمش دنبال تواِ! هی سراغتو می گیره. نشسته تو ماشین و مرتب صدات می کنه.
سرمو انداختم پایین! قرار بود از این به بعد بشم همه ی دلخوشی این پیرزن و پیرمرد؟! قرار بود به بودن من دلخوش باشن؟! به بودن منی که ذره ای دلخوشی تو وجودم نبود؟!
تکونی به خودم دادم و بلند شدم. بابا هم رو به روم ایستاد. سرمو انداختم پایین. تاب نگاه کردن به اون همه غمِ توی چشماشو نداشتم. دست گذاشت روی شونه ام و گفت: روحش آروم می شه وقتی ببینه برادرش بخشیده اتش! وقتی ببینه برادرش کوچیکش براش اشک ریخته! وقتی بفهمه ته دلت هنوز یه دوست داشتنی بوده!
دوباره شونه هام لرزید. تو بغل بابا بودم و هر دو گریه می کردیم! اون از داغ پسرش، من از داغ یه عالمه درد! از کنار این قبر که رد می شدم باید مرد می شدم! باید محکم می شدم! باید یادم می رفت گریه چه رنگیه! باید واسه این خونواده که به خاطر من و آرمان این همه زجر کشیده بود مرهم می شدم!
از بغل بابا اومدم بیرون. دستی به صورتم کشیدم و اشکامو پاک کردم و گفتم: بریم بابا. مامان و بقیه منتظرن.
بابا سری تکون داد و راه افتادیم. وقتی رسیدیم به ماشینا بهار رو دیدم که کنار ونداد منتظرم وایساده. دستاش توی جیب پالتوش بود! دستایی که من برای دوباره و دوباره بلند شدن و ایستادن بهشون احتیاج داشتم! دستایی که می تونست بهم گرما بده! می تونست محکمم کنه! از دور که منو دید اومد سمتم. دستش که از جیبش اومده بود بیرونو گرفتم و همراه دست خودم گذاشتم توی جیب پالتوم. دستش تو جیب من جاش امن بود! از دستم جدا نمی شد! به من امنیت می داد! تو سوز سرمای اون زمستون، توی اون قبرستون، برای لحظه ای از یادم می برد که چقدر سردمه! چقدر پاییزم! دستش بهم بهارو نشون می داد! بهم می فهموند بهار هست! الآن و اینجا کنارم هست حتی اگه فردا نباشه! حتی اگه فردا مال من نباشه!
هر روز پاییزه، هر هفته پاییزه
هر ماه پاییزه، هر سال پاییزه
دل خونم از چشمات، ماه پس ابرم
من کاسه ی صبرم، این کاسه لبریزه!

نشسته بودیم تو ماشین ونداد. صفا و ونداد جلو بودن و من و بهار عقب. دستش هنوز تو دستم بود. با انگشت شصتش روی دستمو لمس می کرد. سرمو تکیه داده بودم به پشتی صندلی و چشمامو گذاشته بودم رو هم. یه خرده بعد حرکتمون از ونداد خواستم به جای رستورانی که قرار بود توش ناهار ختم آرمان رو بدن منو ببره خونه. جالب بود که هیچ مخالفتی هم نکرد.
داشتیم صفا و بهار رو می رسوندیم که بعد بریم خونه ی ما. موبایلم پشت هم ویبر می خورد. اصلاً دلم نمی خواست بدونم کی پشت خطه! وقتی بهار اینجا بود دیگه مهم نبود کسی باهام کار داشته باشه!
بعد یه سکوت طولانی صدای ونداد پیچید تو فضای ماشین. کسی که به من زنگ زده بود وقتی ناامید شده بود از جواب دادنم، موبایل ونداد رو گرفته بود.
ونداد الویی گفت و یه خرده گوش داد و بعد گفت: نه ما داریم می ریم خونه. نه ... باشه... مگه میثم نرفت؟ ...پدرِ من، آبان همراهمه! ورش دارم ببرمش میدون تره بار؟! خیلی خب! یه کاریش می کنم! نه! باشه! خدافظ!
بدون حرکت دادن سرم چشمامو باز کردم و از تو آیینه زل زدم به صورتش. نگاهی بهم انداخت و گفت: تو رو می رسونم خونه بعد خودم می رم دنبال میوه.
از لحنش معلوم بود که خیلی راضی نیست از اینکه قراره منو تنها بذاره. دوباره چشمامو رو هم گذاشتم. دلم می خواست یه جوری از اون سردرد لعنتی خلاص شم.
صفا آروم گفت: کاری اگه از دست من بر می یاد بهم بگو ونداد.
ونداد یه قربون دستت گفت و صفا ادامه داد: به خدا جدی می گم.
ونداد هم گفت: اگه کاری داشتیم حتماً مزاحمت می شم.
صفا رو رسوندیم و ونداد دور زد بره سمت خونه ی بهار اینا که بهار گفت: اگه ایرادی نداره من پیش آبان می مونم تا شما برگردین.
چشمامو باز کردم و سرمو چرخوندم سمتش. روشو کرد سمتم و گفت: ایرادی داره؟! تا وقتی که آقا ونداد از میدون برگرده من پیشت می مونم.
زمزمه وار گفتم نیازی نیست و رومو چرخوندم سمت پنجره. بهار فشار کمی به دستم آورد و گفت: نیازه آبان! نباید تو این شرایط تنها بمونی.
-چهار نفر آدم تو اون خونه هستن که بخوان منو بپان!
:منظورم این نیست که همراهت باشم واسه اینکه تو رو بپام! خودم می خوام که کنارت باشم!
-لزومی نداره!
:انقدر غیرمنطقی نباش آبان!
برگشتم سمت بهار! زل زدم تو چشماش و گفتم: ازم نخواه وقتی دارم از سر خاک برادرم بر می گردم منطقی باشم! در ضمن این منطقی ترین چیزیه که باید اتفاق بیافته! برو سمت خونه ی بهار اینا ونداد!
بهار اما ول کن نبود! سرتق یا لج باز یا هر چی که می شه اسمش رو گذاشت هم براش کم بود! خیلی محکم گفت: برو سمت خونه ی آبان اینا آقا ونداد!
زل زده بودم بهش که برگشت و گفت: منطقی ترین کار دنیا الآن اینه که تو رو تنها نذارم!
نفس عمیقی کشیدم و به ونداد گفتم: برو خونه باغ ونداد. حوصله ی خونه و نگاه های عجیب و غریب بقیه رو ندارم!
ونداد از تو آیینه نگاهی بهم انداخت و با اخم گفت: چه نگاه عجیب و غریبی؟!
:نمی خوام به چشم کسی بهم نگاه کنن که داره تظاهر می کنه!
- چه تظاهری آبان؟! آدم داداش فوت شده باشه تظاهر می کنه به ناراحتی؟! سر و ریخت تو رو نمی بینن که این جوری ریختی به هم؟!
:اونا چیزایی رو می بینن که دلشون می خواد ببینن!
-به جهنم! چه اهمیتی داره؟!
:اهمیتی نداره اما من الآن حوصله ندارم!
-باشه حرفی نیست. من می برمت خونه باغ، اما مطمئنی اونجا که بری بیشتر از اینی که داغونی داغون نمی شی؟!
:نه! دیگه ظرفیتم تکمیله! دیگه تو نهایت خرد شدنم! بیشتر از این تیکه تیکه نمی شم!
سرمو گذاشتم رو پشتی صندلی و دوباره چشمامو بستم. فکر خودکشی آرمان مثل خوره افتاده بود به جونم! باید یه راهی واسه آروم کردن خودم پیدا می کردم والا از پا می افتادم! به خاطر مامان هم که شده باید یه راه فراری از افکارم پیدا می کردم! باید یه جوری این درد و غمو پشت در قلبم نگه می داشتم!
متوجه رسیدنمون به خونه باغ نشده بودم. بهار آروم دستمو فشار داد و صدام کرد. چشمامو که وا کردم دیدم ونداد هم برگشته و نگرون نگاهم می کنه. با صدای خش داری گفتم: خوبم. بهار هم هست. خاطرت جمع باشه.
لبخند کمرنگی زد و گفت:عصری می یام دنبالت که برت گردونم خونه. عمه می خواد جلوی چشمش باشی.
سری به علامت مثبت تکون دادم و در رو وا کردم. یه حس ضعف شدید تو همه ی جونم بود. یه جوری که انگار به زور روی پاهام بند بودم. ونداد هم پیاده شد و در رو برامون باز کرد و در همون حال به بهار گفت: توی کابینت بالای سماور یه قوطیه که توش دارو و قرص هست. زحمت بکش یه آرامبخش بهش بده که یه خرده آروم بگیره.
آره واقعاً نیاز داشتم به چیزی که یه خرده آرومم کنه. راه افتادم سمت ساختمون. بهار و ونداد همچنان دم در وایساده بودن و داشتن با هم حرف می زدن. احتمالاً ونداد داشت سفارش منو به بهار می کرد!
رفتم تو خونه و نشستم روی مبل و سرمو گرفتم بین دستام. مغز آدم منفجر هم می شد؟! یعنی ممکن بود اونقدر ورم کنه و بزرگ و بزرگ بشه که بترکه؟! فکر و خیال زیاد باعث می شد مغز آدم ورم کنه؟! باد کنه؟! غم باد بگیره و بترکه؟! فقط دل بود که غم باد می گرفت؟! پس چرا مغز من داشت منفجر می شد؟! چرا این سردرد لعنتی هر لحظه داشت بدتر می شد! مگه نه اینکه بغض و درد جاش توی سینه ی آدمه پس چرا وقتی سعی می کنی بغضتو نگه داری سرت از پا می افته؟!
صدای بسته شدن در اومد. دستامو که روی زانوهام بود برداشتم و سرمو بلند کردم. بهار اومد روبروم وایساد و گفت: ونداد می گفت از دیروز چیزی نخوردی. می خوای برات یه چیزی درست کنم؟
دستشو کشیدم و مجبورش کردم کنارم بشینه. به تنها چیزی که نیاز نداشتم غذا بود! الآن دنبال یه گوشی بودم که بشنوه! که منو بشنوه! دردامو بشنوه! بغضمو بشنوه! فقط بشنوه! بدون هیچ قضاوتی! بدون هیچ ترحمی! بدون هیچ پیش داوری یا نسخه پیچیدنی! الآن اون موقعی بود که یه شونه می خواستم واسه دردام! واسه اشکام!
بهار دست آزادشو گذاشت روی دستم و گفت: پاشو لباساتو عوض کن برات یه آرامبخش بیارم.
نگاهمو دوختم بهش و بعد یه مکث گفتم: همین که تو هستی برام مثل آرامبخشه بهار! همین که تو مالک اون شونه ای هستی که قراره فقط کنار دردام باشه بدون اینکه برام نسخه بپیچه کافیه!
تکونی به خودش داد و از جاش پاشد، دستش رو از دستم در آورد و گفت: می رم سماورو بزنم و بیام. پاشو لااقل پالتوت رو در بیار.
ایستادم و پالتومو در آوردم و پرت کردم روی مبل روبرو و به پهلو دراز کشیدم روی کاناپه. دلم سیگار می خواست! اما سرم ناجور درد می کرد. بهار که از آشپزخونه اومد بیرون تو دستش دو تا دونه قرص و یه لیوان آب بود. کنارم زانو زد و گفت: پا می شی اینا رو بخوری؟
نگاهمو دوختم به چشمای نگرونش. لبخند گرم و کمرنگی زد و گفت: اینا رو بخور بعد می شینم کنارت و تا هر وقت که دلت بخواد به حرفات گوش می دم.
روی آرنجم نیم خیز شدم و قرصا رو خوردم. بهار اومد و بالای سرم نشست. سرمو گذاشته بودم روی پاهاش. دستش آروم آروم موهامو نوازش می کرد. چقدر به این همدردی نیاز داشتم. به این همدردی که فقط همدردی باشه نه چیز دیگه ای. چشمامو روی هم گذاشتم و آروم زمزمه کردم: خیال می کنم رفتنش عمدی بوده! نمی تونم باور کنم یه اتفاق، اون هم اینقدر به موقع سر و کله اش تو زندگی کسی پیدا بشه! مرگ که اینقدر سر وقت سراغ آدم نمی یاد! می یاد؟! انگار خودشو عمداً سر به نیست کرده!
-چه اهمیتی داره؟! مهم اینه که دیگه نیست! مهم اینه که شده یه داغ به دل خونواده اش!
:آخرین بار، چند شب پیش بود که دیدمش. هنوز از دوست داشتن ویدا حرف می زد. بهش گفته بودم بی خیال ویدا بشه! بهش یادآوری کرده بودم ویدا به زور مال کسی نمی شه! ازم خواسته بود نیام تو این باغ! خیال می کرد می شینم اینجا و خاطرات با ویدا بودنمو مرور می کنم! بهم گفته بود هنوز که هنوزه نداشتن ویدا به جنون می کشوندش! می ترسم این جنون کارشو تموم کرده باشه!
-مهمه ؟!
:امروز، سر اون خاک، داشتم به آدمایی که اومده بودن نگاه می کردم! هیچ کسی اونجا نبود که بشه اسم رفیق آرمان رو روش گذاشت! تنها بوده! خیلی! تو تنهایی مرده! رفیقی مثل ونداد نداشته که همیشه و همه جا کنارش باشه! برادری مثل من هم نداشته که سر بزنگاه برسه و نجاتش بده!
-نباید خودتو عذاب بدی آبان!
:دارم از این تناقض، از این درگیری که تو وجودمه خرد می شم! نمی فهمم چه احساسی دارم! از این که حس و حال خودمو گم کرده ام دارم نابود می شم! همه ی بچگیمون تو این باغ بوده! اون بیرون! بین درختایی که همه ی بچگی، نوجوونی و جوونیمونو دیدن! یه روزی تو همین باغ، تو همین ساختمون وایسادم تو روش و گفتم که این پیرهن سیاهی که تنمه پیرهن عزای اونه! بهش گفته بودم چهل روز پوشیده امش و حالا درش می یارم! ولی بهار، اونقدر برام برادر بود که حاضر شده بودم خودمو از بین ببرم اما دستم به خون اون آلوده نشه! از همون روزی که آقاجون اون بالا، توی اون اتاق منو متهم به بی غیرتی می کرد، از همون روزی که بهم گفته بود کلامو بندازم بالاتر وقتی آرمان هنوز داره نفس می کشه، ته وجودم می دونست آرمان تا ابد برادرمه! از همون روزا معلوم بود که تو ناخودآگاه ذهنم زنده بودن آرمان برام مهمه!
نفس عمیقی کشیدم و بغضمو فرو دادم و بعد یه مکث گفتم: تو اون جریان، خیلی چیزا رو از دست دادم، یکیشون برادری بود که برام خیلی بزرگ بود! شاید هیچ وقت رابطه اش با من خوب و صمیمی نبود! شاید اون روز توی این زیرزمین بهم یادآوری کرد که همیشه با یه دید منفی بهم نگاه می کرده اما برای من برادر بود، تو تموم روزای بچگیم با همه ی کارایی که می تونست انجام بده و من بلد نبودم، واسه ام یه قهرمان بود! وقتی جریان رابطه اش با ویدا رو شد این قهرمان پوشالی شد! فرو ریخت! ذهنیتم نسبت بهش بهم ریخت! برام یه آدم ضعیف جلوه کرد که واسه به دست آوردن چیزی که دوست داشته حاضر شده برادرشو بازی بده! سر اون جریان همه چی رو باختم بهار! جوونیمو، برادرمو، قهرمان دوران بچگیمو، خاطراتمو، اعتماد به نفسمو، عشقمو! خوب که فکر می کنم می بینم بی مقدارترین چیزی که اون روزا از دست دادم ویدا بوده!
آهی کشیدم، نفسی تازه کردم، لب خشکمو با زبون تر کردم و برگشتم و طاق باز خوابیدم و زل زدم به صورت بهار. داشت نگاهم می کرد. چه خوب بود که بود! چه خوب بود که می شنید و حرفی نمی زد!
دستمو بلند کردم و دستشو گذاشتم رو پیشونی داغ و دردناکم. انگار می خواستم از وجود بهار شفا بگیرم! انگار می خواستم همه ی دردامو با گرمای دستاش از وجودم دور کنه!
چشمام بسته بود وقتی دوباره و دوباره از اتفاقات این خونه باغ حرف زدم، از ویدا، از آرمان، از شیطنتای بچگیمون، از تنهایی هام، از حسرتام، از دردام! انگشت ظریف بهار نشست روی یه قطره اشک سمجی که از بین پلکام راه باز کرده بود. صدای آرومشو شنیدم که زمزمه کرد: بخواب آبان! دیگه کافیه! مرور گذشته کمکی بهت نمی کنه! یه خرده بخواب عزیزم.
چشمامو وا کردم و محو نگاهش شدم. این نگرون بودنش بهم لذت می داد. قرصا انگار داشت اثر می کرد که حرفام شبیه هذیون شده بود. شکسته شکسته و تو خواب و بیداری گفتم: اگه پای قسمم نایستاده بودم، رفتن آرمانو می ذاشتم پای تاوان شکستن اون قسم! اگه دستات تو دستام بود، اگه سعی می کردم یادم بره که عشقتو نذر زنده بودنت کردم، مرگ آرمانو به پای سست بودن ایمانم می ذاشتم! هر چند که الآن هم نمی دونم سهمم از رفتنش چقدره! خدا کنه هیچ وقت بهم ثابت نشه که خودشو از بین برده! اگه یه روزی بفهمم نابود می شم بهار! کارم به جنون می کشه!
انگشتای بهار پیشونیمو لمس می کرد که خوابم برد. خوابم برد بدون اینکه بدونم چی گفتم وسط اون درد و دلا! خوابم برد بدون اینکه متوجه باشم چقدر آسون راز بزرگ زندگیمو واسه بهار رو کردم!

یکی داشت آروم تکونم می داد. چشمامو باز کردم و دیدم ونداد با یه صورت نگرون جلوم نشسته. نیم خیز شدم و با هول پرسیدم: چی شده؟!
دستشو گذاشت روی بازومو گفت: هیچی بابا هول نکن. خوبی تو؟!
سرمو گذاشتم روی بالشتی که زیر سرم بود و یه نفس عمیق کشیدم. ونداد از جاش پاشد و در همون حال گفت: نمی خوای بلند شی؟! عمه منو کشت بس که سراغتو گرفت!
دستمو گذاشتم روی پیشونیمو بدون اینکه چشممو باز کنم پرسیدم: ساعت چنده مگه؟!
همون جوری که صداش ازم دور می شد گفت:8 شبه. اگه حالت خوش نیست پاشو بریم دکتر!
-خوبم!
سر جام نشستم و یه لحظه به خاطر آوردم وقتی داشت خوابم می برد، سرم رو پاهای بهار بود! متعجب نگاهی به اطراف انداختم و پرسیدم: بهار کو؟!
ونداد از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: رفت. چهار پنج ساعت پیش اومدم دنبالش و رسوندمش خونه.
دستی به صورتم و موهام کشیدم و گفتم: قرصِ چی بود دو تا شم سفارش کردی بهم بده! فکر کنم یکیش هم برای از پا انداختن یه فیل کافی بود!
- با شیکم خالی هم خوردی اثرش بیشتر بوده. پاشو جمع کن بریم خونه اتون. عمه گفت اگه واسه شام اونجا نباشی سر منو می ذاره زیر گیوتین!
از جام پاشدم و گفتم:حالش چطوره؟
-کی؟ عمه؟
:آره.
- به نظرت چطور باید باشه؟! همه فقط مرتب سراغ تو رو می گیرن! از دست آفاق که به زور فرار کردم! مرتب می گفت داری می ری خونه باغ منم می یام!
:حالا دردسرها دارم با این وضعیت! دیگه فکر کنم دستشویی هم که بخوام برم مجبورم بهشون گزارش بدم!
-حالا نه تا اون حد ولی خب، چشمشون ترسیده.
زل زدم تو چشمای ونداد که نشسته بود روی مبل و پرسیدم: با بابام حرفی در مورد آرمان نزدی؟
-چه حرفی؟
:اینکه چی شده؟
-من که گفتم بهت؟!
:مطئمنی همه اشو گفتی؟!
-اون چیزی که حاج طاهر گفته رو منم تحویل تو دادم!
:واقعاً مرگ آرمان اتفاقی بوده؟!
-اون جور که پزشکی قانونی نوشته آره! آبان جای این کارآگاه بازی ها حاضر شو بریم. می خوان سفره شامو پهن کنن معطل من و تو اَن!
:پزشکی قانونی گواهی فوتو داده! بابام چی دیده و چی گفته فرق داره!
-دنبال چی هستی؟! فرضاً هم که بفهمیم یه بلایی سر خودش آورده، چه توفیری به حال تو داره آبان؟!
سکوت کردم. حرفی که قابل توضیح دادن باشه نبود. رفتم سمت پله ها و قبل از اینکه برم بالا برگشتم سمتش و گفتم: امروز و این ثانیه رو یادت باشه ونداد که اگه بفهمم چیزی بوده، تو می دونستی و ازم پنهون کردی هیچ وقت دلخوریش از تو دلم بیرون نمی ره!
پوفی کرد و گفت: باور کن من از چیزی خبر ندارم. به جان ملیکا منم همون قدر می دونم که تو می دونی. مثل اینکه مامانت منتظر بوده آرمان برگرده اما سر و کله اش پیدا نمی شه. هر چی با موبایلش و تلفن خونه اش تماس می گیره جواب نمی ده، به حاج طاهر زنگ می زنه و حاجی هم راه می افته می ره خونه اش. وقتی درو به روش وا نمی کنه، زنگ می زنه آتیش نشانی و 110 و دیگه باقیش هم که معلومه دیگه!
دستی به موهام کشیدم. هوس سیگار کرده بودم عجیب! رفتم بالا و لباسامو عوض کردم و راه افتادیم سمت خونه.
توی ماشین که نشستم دست دراز کردم و در داشبورد رو به قصد برداشتن پاکت سیگار باز کردم. پاکت سیگاری توش نبود! برگشتم سمت ونداد و پرسیدم: سیگارم کو؟
دنده رو عوض کرد و گفت: مامانت سفارش کرده نذارم لب به سیگار بزنی!
-مامان من که دم به دیقه سفارش منو به تو می کنه نگفتی که باید جلوی کارای خلاف تو رو کی بگیره؟!
:نه در اون مورد حرفی نزده! ولی خب از اونجایی که کسی حریف تو نمی شه و از اونجایی که دیگه خرپیره شدی، بیا! انقدر بکش تا خفه شی!
پاکت سیگار رو گرفت سمتم. یه سیگار روشن کردم و بعد یه خرده سکوت پرسیدم: خواهرت ناراحته؟!
-تو ناراحت نیستی؟!
:آرمان برادر من بوده!
-پدر بچه ی اون هم بوده! یه زمونی عشقش هم بوده! اتفاقاً عشقی که خودش جایگاهشو متزلزل کرده!
سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: البته جای خوشحالی هم داره براش! مانع بزرگی از سر راهش برداشته شده!
-مانع برای چی؟!
:واسه رسیدن به من!
ونداد عصبی برگشت و چشم غره ای بهم رفت و گفت: مانع بزرگش باید تو باشی نه آرمان!
جوابش رو ندادم. یه خرده رانندگی کرد و بعد گفت: آره ناراحته! خیلی هم ناراحته! البته حرفای عمه هم تو بیشتر شدن این ناراحتی بی تأثیر نبوده!
-مامانم؟!
سر ونداد به علامت مثبت تکونی خورد و بعد گفت: زده تو کرک و پرش و از خونه اتون بیرونش کرده! گفته همین قدر که اجازه دادم تو تشییع جنازه ی پسرم باشی کافیه!
-الآن داغ داره! متوجه نیست داره چی کار می کنه!
:به هر حال ویدا هم خیلی خوشبخت نیست الآن!
-خوبه که از خواهرت دفاع می کنی!
:مسخره نکن! دفاع نمی کنم! دارم فقط...
-جدی گفتم ونداد! خوشحالم که پشتشی! خوشحالم که آیدین یه دایی مثل تو داره!
:یادت هست که تو هم عموشی دیگه؟!
متعجب برگشتم سمت ونداد! نمی فهمیدم چی می خواد بگه! نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: اونی که این وسط همه ی زندگیش تباه شده اون بچه است!
-مگه من به غیر از این معتقدم؟!
:آخه عمه انگار یادش رفته این موضوع!
-یعنی چی؟!
:از چند وقت پیش هی زمزمه می کرده می خواد بچه رو از ویدا بگیره! می خواد ویدا رو بکشونه دادگاه و از این حرفا! امروز هم با تأکید همینو می گفت!
-دعوا شده پس!
:یه چیزی تو این مایه ها! البته می دونم که عمه الآن تو حال خودش نیست ولی خب، مطرح کردن این موضوع هم درست نیست! وقتی به زبون می یاره یعنی داره بهش فکر می کنه! البته گفتم که این چندمین باره!
-بچه تا 7 سال مال ویداست!
:بی خیال آبان! از قانونی که هزار تا راه غیرقانونی واسه فرار داره حرف نزن! عمه انگشت گذاشته رو چیزی که کلاً آبرو واسه هیچ کدوممون نذاشته! امروز وسط اون دعوا، جلوی دوست و آشنا به ویدا گفته می دونم چشمت دنبال اون یکی پسرمه اما ...
-مامان من اینا رو گفته؟!
ونداد کلافه پوفی کشید و گفت: باید بودی و می دیدی چه وضعیتی بود!
:همون بهتر که نبودم و ندیدیم!
اخمام هر لحظه بیشتر می شد! نمی تونستم باور کنم مامان یه همچین کاری رو بخواد بکنه! پک محکمی به سیگار زدم و گفتم: مامان این کارو نمی کنه. فقط خواسته یه جوری خودشو خالی کنه!
ونداد ابرویی بالا انداخت و گفت: نمی دونم! اما از اینکه چند باری از آرمان خواسته بوده بره دادگاه و شکایت کنه با خبرم!
- شکایت کشکی که نمی شه!
:از نظر عمه خیلی هم کشکی نبوده! هه! به آرمان گفته بوده از تو می خواد که بری و شهادت بدی!
-شهادت چی؟!
:اینکه ویدا ...
-مسخره است! داری جدی می گی اینا رو ونداد؟!
:به نظرت تو این شرایط شوخی دارم؟!
حرصی نفسمو دادم بیرون و گفتم:من نمی ذارم یه همچین اتفاقی بیافته! البته امیدوارم ویدا هم حسن نیتشو نشون بده!
-تو خیال کن پای من وسطه! یا پای آیدین! اون بچه بیشتر از هر کسی به مادرش نیاز داره! حتی اگه اون مادر بی لیاقت ترین مادر دنیا باشه که البته ویدا تا اون اندازه هم بد نیست!
:با مامان حرف می زنم. بابا هم فکر نمی کنم زیر بار یه همچین کاری بره!
-امیدوارم همین طوری باشه که تو می گی.
:نگرون نباش!
دیدن پارچه مشکی هایی که رو دیوار خونه نصب بود بیشتر بهمم ریخت. ونداد پارک کرد و دست گذاشت روی پام و گفت: بابات ازت دلخوره آبان! توقع نداشت امروز تنهاشون بذاری.
-حالم خوش نبود!
:من اینو می دونم! همینو هم بهشون گفتم ولی خب برداشت دیگه ای کردن! خیال می کنن به خاطر جریاناتی که با آرمان داشتی رفتی خونه باغ و نخواستی تو مراسم باشی. به هر حال بابات الآن کمرش شکسته! داغ بچه کم چیزی نیست.
-می دونم! براش توضیح می دم که اشتباه برداشت کرده.
:همین قدر که کنارش باشی کافیه.
سری به علامت تأیید تکون دادم و پیاده شدم. خونه شلوغ بود. هنوز خیلی ها بودن. خیلی هایی که مثل بابا فکر می کردن سیاهی که تنمه یه تظاهر محضه! دوست و آشناها و فامیلایی که خیال می کردن مردن آرمان برام کوچیکترین اهمیتی نداشته! نگاه دلخور بابا رو که نشسته بود روی مبل می تونستم از همون دم در هم ببینم. سلام کردم و رفتم سمت اتاقم و قبل از اینکه برم تو اتاق به بابا گفتم: می شه یه لحظه بیاین؟!
بابا با تعلل از جاش پاشد. در رو باز کردم و منتظر شدم بره تو اتاق. خودم هم دنبالش رفتم و در رو بستم و گفتم: ونداد می گفت از دستم دلخورین!
نگاهشو بهم دوخت و جوابی نداد. یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم: رفتن و نبودن امروزم ربطی به گذشته ی بین من و آرمان نداره! حالم خوش نبود، رفتم یه خرده استراحت کنم.
-حال مادرت هم خوش نیست آبان! حال من! آفاق! آتنا! احسان! ونداد! هیچ کدوممون خوب نیستیم!
:می دونم اما بابا من گیجم! شماها تکلیفتون با خودتون و احساستون معلومه! من اما نمی دونم چه احساسی دارم! رفتم که با خودم کنار بیام! می خواستم یادم بیاد آرمان برادرم بوده! می خواستم به خودم یادآوری کنم که برادرم مرده! فقط همین!
-خوبه! پس باش! کنارم باش که همه بفهمن هنوز یه پسر دارم که عصای دستم باشه!خوش ندارم همه ی کارای مراسمو ونداد یا میثم انجام بدن وقتی تو هستی!
:چشم.
-برو یه سر به مامانت بزن. حالش اصلاً خوش نیست. برو ببیندت که یه خرده آروم بگیره.
:اون هم چشم!
رفت سمت در و قبل از اینکه بازش کنه گفت: می دونی چی داره دلمو بدجوری می سوزونه؟!
نگاهش کردم و منتظر موندم تا حرف بزنه. سرشو آورد بالا و زل زد به چشمام و گفت: دو سه روز پیش اومده بود حجره! از گذشته ها باهام حرف زد. درد و دل کرد! بهم التماس کرد کمکش کنم زندگیشو از نو بسازه! ازم خواهش کرد دست ویدا رو دوباره بذارم تو دستش! نتونستم آبان! هر دو تا پسرام یه روزی با التماس ازم چیزی رو خواستن که نتونستم بهشون بدم! این خیلی درده برای یه پدر!
بابا رفت و در رو بست. صدای التماسای خودمو اون روز توی خونه باغ می تونستم به وضوح بشنوم! نگاه شرمنده ی بابا رو می تونستم به یاد بیارم که پر از غم بود! پر از ناامیدی! درست مثل نگاه امروزش!
نشستم لبه ی تخت و سرمو گرفتم بین دستام! تحملشو داشتم؟! بعد این همه درد بازم می تونستم از این روزگار بکشم؟! می تونستم وایسام و دست پدر و مادرمو بگیرم؟! می تونستم کمکی باشم واسه دوباره بلند شدنشون؟! خودم تو اون لحظه هیچ امیدی نداشتم! تکیه گاه این درد شدن کوه بودن می خواست! من حتی یه تپه ی شنی هم نبودم!

خسته از اون همه کار دراز کشیدم روی تخت. فردا هفتم آرمان بود و امروز با کلی دوندگی کارای فردا رو رو به راه کرده بودیم. بنده ی خدا ونداد هم خیلی خسته شده بود تو این یه هفته. چشمامو رو هم گذاشته بودم که یه خرده استراحت کنم اما زنگ اس ام اس موبایلم بلند شد. دست دراز کردم و تو تاریکی موبایل رو از روی پاتختی برداشتم. بهار بود! از بعد خونه باغ دیگه ندیده بودمش و حتی تماسی هم باهاش نداشتم. اونقدر درگیر کارای مراسم آرمان و درگیر ناراحتی های مامان و آفاق و آتنا و بابا بودم که فرصت نشده بود. اس ام اس رو باز کردم. نوشته بود: سلام. خوبی آبان؟
نوشتم: مرسی. شما خوبی؟
-ممنون. می خواستم زنگ بزنم گفتم شاید خواب باشی.
:نه بیدارم. تازه دراز کشیدم. هنوز شام نخوردیم.
-پس برو یه چیزی بخور.
:می رم حالا. هنوز سفره ننداختن.
-آروم شدی؟
:خوبم. یاد گرفتم چه جوری با بدبختی هام کنار بیام!
-ایشاالله از این به بعد خوشی باشه واسه اتون.
:به نظرت هیچ خوشی می تونه داغ فوت آرمانو از دل مامان یا بابام برداره؟! من و آفاق هم می ریم پی زندگیمون اما اونا چی؟!
-درست می شه آبان. باید یه خرده زمان بگذره.
:امیدی به بهتر شدن این وضعیت نیست بهار!
منتظر جوابی از بهار بودم اما اس ام اسی نفرستاد. اومدم گوشی رو بذارم روی پاتختی که صدای زنگش بلند شد. الو که گفتم بهار گفت: این جوری می خوای به مامان و بابات روحیه بدی؟!
-جلوی خودشون که از این حرفا نمی زنم. دارم با تو درد و دل می کنم.
:خوبه.
-چی؟!
:اینکه لااقل لایق درد و دل شنیدن هستم!
-بابت خونه باغ و اینکه خوابم برد ببخشید. اصلاً متوجه رفتنت نشدم. می دونم که با حرفام سرتو درد آوردم!
:سرمو؟! نه سرم درد نگرفت!
-به هر حال ببخشید.
:شونه ای که پی اش بودی بودم برات؟!
-بیشتر از شونه بودی برام!
:خوبه!
-چیزی شده؟!
:نه چطور؟!
-انگار از چیزی دلگیری!
:نه! یعنی مهم نیست!
-اگه بابت اون روز ناراحتی باور کن قرصایی که بهم دادی...
:اتفاقی نیافتاد که بخوای توضیح بدی آبان! یا لااقل خوابیدنت نیاز به توضیح نداره!
-نمی فهمم چی می گی!
:حالا با هم سر فرصت صحبت می کنیم. البته اگه فرصتی پیش بیاد.
-جایی می خوای بری؟!
:نه!
-پس چرا می گی اگه فرصتی پیش بیاد.
:خب سرت شلوغه این روزا، مسئولیتت بیشتر شده و ...
: فقط دلم می خواد چشمامو ببندم و وقتی باز می کنم این جریانا تموم شده باشه. دلم می خواد همه برن و خونه ساکت شه! می دونم خودخواهیه و مامان و بقیه شاید به این همدردی و شلوغی نیاز داشته باشن اما من خسته ام! فقط دلم می خواد همه چی یه خرده حالت نرمال بگیره.
-می دونم چی می گی. می تونم درک کنم. منم وقتی بابک رفت، دلم می خواست زودتر من و مامانم تنها بشیم. دوست داشتم زمان یه خرده بگذره تا بتونم ببینم که مامانم دووم آورده و داریم زندگی می کنیم. حالا هر چقدر هم سخت! فردا مراسم کجاست؟
:آدرس و ساعتو برات می فرستم. البته اجباری نیست که شرکت کنی.
-خودم می خوام. یعنی در واقع مامان هم می خواد بیاد. واسه مراسم سوم می خواستیم بیایم اما مامان حالش خوب نبود. منم که اومدم بیام دیدم مامان تنهاست و خیلی حال نداره مجبور شدم پیشش بمونم.
:الآن بهترن؟!
-آره. خیلی بهتر شده. خودش اصرار داشت که آدرس رو بپرسم. به صفا زنگ زدم گوشیشو جواب نداد.
:زحمت می شه برای مامانت. می دونم که سخته وقتی خودش داغ دیده تو همچین مراسمی شرکت کنه.
-نه. حتماً آدرس رو برام بفرست. اصلاً اس داده بودم که همینو بپرسم.
:باشه.
-برو دیگه.
:نگفتی آخر از چی صدات اینقدر دلخوره!
-مهم نیست!
:واسه من مهمه!
-بعد با هم حرف می زنیم.
:بعد یعنی کی؟!
-بعد یعنی وقتی این مراسما تموم شه، یه خرده آروم بگیری، سرت خلوت بشه، همو ببینیم و بشینیم رو در رو با هم حرف بزنیم!
:باشه. هر جور راحتی.
-پس فعلاً
تماس که قطع شد تازه به این فکر افتادم که اصلاً چرا بهار اونقدر یهویی از خونه باغ رفت و هیچ خبری هم بهم نداد!به ذهنم رسید که نکنه چون از ویدا حرف زدم دلخور شده؟!
اومدم از جام نیم خیز بشم که ونداد اومد تو اتاق و گفت: نمی یای شام؟
نشستم و گفتم: یه دیقه می یای تو؟
اومد تو، در اتاق رو بست و گفت: خبریه؟!
دستی به ته ریش چند روزه ام کشیدم و گفتم: بهار رو که از خونه باغ می رسوندی خونه ی خودشون حرفی نزد؟
-چطور؟!
:می شه سوال منو با سوال جواب ندی؟!
-تو بگو منظورت از حرفی نزد چیه؟! من واسه ات می گم که اون حرفی که منظور تواِ رو زد یا نه! مگه می شه بشینه تو ماشین و حرف نزنه!
:اصلاً چرا زنگ زد بهت بیای دنبالش؟
-بازجوییه الآن؟! خب تو که خواب بودی، مامانش هم نگرون بود! زنگ زد و گفت هر وقت کارم تموم شد بیام پیش تو که اون بره خونه! منم با اصرار راضیش کردم که برسونمش.
:الآن بهم زنگ زد.
-خب؟
:صداش خیلی گرفته بود. انگار از یه چیزی دلخور بود.
-مهمه برات آبان؟!
:چرت نگو ونداد!
-خب راست می گم دیگه! اگه اینقدر ناراحتیش برات مهمه چه جوری راضی می شی که از خودت دورش کنی؟!
:الآن وقت این حرفا نیست!
-پس الآن هم ناراحت بودن و نبودنش اهمیتی نداره! هر وقت وقتش رسید بگو در موردش صحبت کنیم!
:یعنی چی؟!
-هیچی! ببین آبان به اندازه کافی اعصابم از حرفای عمه گ ... مرغی هست! تو دیگه بی خیال من شو امشب!
:چی شده باز؟!
-اتفاق جدیدی نیافتاده! فقط عمه یه وقتایی یادش می ره که من بی غیرت هم از خونواده ی برادرشم!
:باهاش حرف می زنم ونداد. بذار فردا بگذره. می شینم و هر جور شده راضیش می کنم این قضایا رو تموم کنه. بهت قول می دم.
-پاشو بیا شام. الآن صدای همه در می یاد.
:پس تو می دونی بهار از چی ناراحته!
ونداد تو نیمه راه بیرون رفتن از اتاق برگشت و پوفی کشید و گفت: دونستن و ندونستن من اهمیتی نداره! مهم اینه که خودت بفهمی از چی ناراحته و خودت یه جوری سعی کنی ناراحتیشو برطرف کنی که البته شک دارم بتونی!
از جام پاشدم و رفتم روبروش، جلوی در وایسادم و گفتم: جان من ونداد بگو جریان چیه؟!
- اگه قرار بود من بگم ازم نمی خواست سکوت کنم!
:بهار ازت خواسته؟!
-اوهوم!
:نمی دونم چرا تو از همه ی مسائل پشت پرده ی همه ی آدمای دور و ور من باخبری و نمی دونم چه اصراری داری که از من مخفیشون کنی!
-من اصراری ندارم آبان جان! خود بهار ازم خواسته اجازه بدم که خودش باهات صحبت کنه! نگرون هم نشو! مسئله جدیدی نیست.
کلافه دستی به موهام کشیدم. ونداد آروم از کنار در هولم داد عقب و در همون حال گفت: بعد این مراسما، وقتی شرایط یه خرده آروم شد، تکلیف خیلی چیزا هست که باید روشن کنیم، اولیش آیدینه، دومیش هم بهار!

وایساده بودم تو حیاط مسجد و داشتم با مهمونا خداحافظی می کردم که بهار گفت سلام. برگشتم سمتش و دیدم چشماش از زور گریه قرمز و پف کرده است. اخمی به صورتم نشست و گفتم:بهت که گفتم لزومی نداره بیای!
لبخند محوی زد و گفت: مهم نیست. یه خرده سبک شدم!
-خوبی؟
سری به علامت مثبت تکون داد و گفت: چشمای تو هم دست کمی از من نداره ها!
-من گریه نکردم فقط خسته ام. چند شبه نتونستم درست و حسابی بخوابم. مامان هر شب تا صبح بی تابی می کنه! مرتب از خواب می پره و سراغ منو می گیره.
بهار سری چرخوند و وقتی دید مامانش داره کفشاشو می پوشه گفت: من باید برم. آقا وندادو ندیدی؟! ملیکا دنبالش می گشت.
-رفته مامان و خواهرشو برسونه. گفت خودش به ملیکا ...
صدای صفا که اسممو می برد حرفمو نیمه تموم گذاشت. برگشتم سمتش، اومد کنارمون و به بهار گفت: خاله داره می یاد که بریم. آبان جان کاری نداری؟
-ممنون. لطف کردین که اومدین.
-وظیفه بود.
مامان بهار هم بهمون نزدیک شد. ازش تشکر کردم که با اون حال و اوضاع پاشده اومده. دوباره بهم تسلیت گفت و سفارش کرد هوای مامانمو داشته باشم و به بهار و صفا گفت: بریم؟
راه که افتادن برن یه لحظه بهار رو صدا زدم. برگشت و منتظر موند ببینه چی کارش دارم. بهش نزدیک شدم و گفتم: می شه فردا یه جایی همو ببینیم؟
بهار سری به علامت مثبت تکون داد و گفت: تا ساعت 9 شرکتم.
:همون موقع خوبه. می یام دنبالت. به مامانت بگو که شام نمی ری خونه.
-باشه. برو خونه یه خرده استراحت کن.
لبخندی زدم و بهار رفت. دل تو دلم نبود بفهمم دلخورش از چیه. یعنی می تونستم تا فردا صبر کنم؟!
***
ساعت 8.30 بود که پالتومو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون. مامان قرص خورده و روی کاناپه دراز کشید بود و داشت به حرفای خاله پروین گوش می داد. تا منو شال و کلاه کرده دید سر جاش نشست و پرسید: کجا آبان؟
-می رم شرکت ونداد.
:خب می گفتی اون بیاد اینجا!
یه خرده نگاهش کردم و بعد رفتم کنارش نشستم، دستشو گرفتم تو دستم و گفتم: از چی می ترسی مامان؟!
-نمی خوام بری بیرون!
:تا کی؟! قراره کلاً اینجا زندونی باشم؟!
-الآن می خوام پیشم باشی!
:مامان جان یکی دو ساعت می رم بیرون و بر می گردم!
مامان محکم دستمو گرفت و گفت: نمی خوام بری آبان!
مستأصل نگاهی به خاله پروین انداختم و دوباره زل زدم به چشماش و گفتم: قرار نیست واسه من اتفاق بدی بیافته مامان! می رم پیش ونداد و بعد شام بر می گردم.
یه قطره اشک از چشم مامان چکید و گفت: آرمان هم همینو گفت! گفت می ره خونه و واسه شام بر می گرده! دیگه بر نگشت! تو نرو آبان! نمی خوام بری!
کلافه دستمو از دستش در آوردم و کشیدم به موهام. واقعاً نمی دونستم قراره از این به بعد چه جوری زندگی کنم! مامان دوباره با گریه گفت: نرو آبان! صبح هر جا خواستی برو و شب برگرد خونه!
از جام پاشدم و پالتومو در آوردم و انداختم رو مبل و گفتم: خیلی و خب نمی رم! گریه نکن مامان!
خاله پروین که رفته بود تو آشپزخونه صدام کرد و ازم خواست چند دیقه برم پیشش. مامان رو وادار کردم دراز بکشه و رفتم پیش خاله. آروم گفت: آرامبخش خورده، یه خرده دیگه خوابش می بره. اونوقت اگه خواستی برو.
سری به علامت مثبت تکون دادم یه لیوان آب واسه خودم ریختم و بعد خوردنش گفتم:بابا چرا نیومده؟
نگاهی به ساعت انداخت و گفت: زنگ زد گفت دیرتر می یاد.
می دونستم از این به بعد قراره کم و کمتر بابا رو ببینیم. می دونستم باز مثل 7 سال پیش قراره خودشو تو کار غرق کنه که درداش یادش بره! باید باهاش حرف می زدم. باید بهش می گفتم که مامان به حضورش شدیداً احتیاج داره.
برگشتم تو هال. مامان خواب و بیدار بود. نشستم روبروش و گفتم: بخواب مامان. جایی نمی رم.
لبخند تشکرآمیزی زد و چشماشو رو هم گذاشت. سرمو تکیه دادم به پشتی مبل و زل زدم به صورتش. چقدر داغون شده بود تو این هفت روز. چقدر عذاب کشیده بود تو این 7 سال. یاد روزایی افتادم که با التماس از بابا می خواست آرمانو ببخشه. یاد روزایی که بهم فشار می آورد تا با بابا حرف بزنم و ازش بخوام اجازه بده آرمان برگرده! یاد پافشاری خودم روی نزدیک نشدن به آرمان! نبخشیدنش! مادر بود! تو تموم اون لحظه هایی که هیچ کدوممون نمی خواستیم حتی کوچکترین خبری از آرمان داشته باشیم، آرزوی خوشبختی پسرشو می کرد! از زنگ زدنای یواشکیش به آرمان خبر داشتم. بارها شده بود از سر کار برگشته و دیده بودم که داره باهاش صحبت می کنه، داره قربون صدقه اش می ره و بهش اطمینان می ده که یه روزی همه چی درست می شه! روزای جدایی تموم می شه!
نیم ساعت نشستم تا مامان خوابش برد. پالتومو تنم کردم و رفتم تو آشپزخونه و به خاله گفتم: اگه بیدار شد و سراغمو گرفت بهم زنگ بزنین که بیام.
باشه ای گفت و خداحافظی کردم و راه افتادم. نه و ربع بود که رسیدم دم شرکت ونداد. شماره بهار رو گرفتم و همین که برداشت گفتم: من پایینم.
یه الآن می یام گفت و تماسو قطع کرد.
داشتم سیگارمو روشن می کردم که نشست تو ماشین، سلام کرد. سیگار خاموشو از رو لبم برداشتم و گفتم: ببخش دیر شد. عادت ندارم به بدقولی ولی مامان گیر داده بود که بمونم خونه و بیرون نرم. مجبور شدم بمونم تا خوابش ببره.
بهار نچی کرد و گفت: بنده ی خدا خیلی بهم ریخته است.
-خیال می کنه چون آرمان رفت و بر نگشت، قراره منم هر جا می رم برنگردم! رفتاراش کاملاً هیستریکه. خیلی اذیت می شم این جوری می بینمش.
:می دونم. سخته ولی خب باید بهش زمان بدین.
-می ترسم زمان که بگذره بدتر بشه!
:سخته واسه یه مادر.
سری به علامت مثبت تکون دادم و اومدم سیگارمو روشن کنم که بهار گفت: قرار بود پیش من نکشی!
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم: مطمئنی همچین قراری داشتیم با هم؟
سیگار رو از بین انگشتام کشید بیرون و گفت: از الآن داریم!
لبخندی زدم و گفتم: با چهار تا نخ سیگار چیزیم نمی شه! پوستم کلفت تر از این حرفاست!
شیشه ی پنجره رو آورد پایین و سیگار رو پرت کرد بیرون و گفت:اگه روزی چهارتا نخ می کشیدی مشکلی نبود اما چهل تا فکر می کنم یه خرده خطرناکه!
دوباره سرم برگشت سمتش. چقدر به این توجه نیاز داشتم. به این محبت! به این نگرونی به جا و به موقع! برگشت سمتم و به جلو اشاره کرد و گفت: البته بی توجهی تو رانندگی هم می تونه خطرناک باشه!
دنده رو عوض کردم و گفتم: به مامانت گفتی شام بیرونی؟
-آره.
:گفتی با منی؟
-آره.
:حرفی نزد؟
- چرا! سعی کرد با حرف زدن منصرفم کنه که موفق نشد! البته دلایلش قانع کننده بود برام ولی خب ترجیح دادم بیام و حرفامو بهت بزنم و حرفاتو بشنوم!
:پس قراره بالاخره دلیل این دلخوری رو برام توضیح بدی!
-دلخوری نیست!
:ناراحتی، دلگیری! هر چیزی که باعث شده لحنت اینقدر سرد باشه!
بهار جوابی نداد. دم یه رستوران نگه داشتم و گفتم: ونداد می گفت غذاهای اینجا خوبه.
همون جوری که کمربند رو باز می کرد گفت: تجربه نشون داده من و تو هر وقت بریم رستوران گرسنه می یایم بیرون! پس خیلی فرقی نمی کنه کیفیت غذاش چه جوری باشه.
برگشتم سمتش و لبخند روی لبش رو با لبخند جواب دادم و گفتم: بیشتر از یه هفته است درست و حسابی غذا نخوردم، امشب اگه کارمون به بزن بزن هم بکشه، من غذامو تا ته می خورم!
پیاده شدیم. خوشحال بودم، انگار برای لحظه ای، برای یکی دو ساعت از اون همه غم فرار کرده بودم، کنار بهار حتی اگه قرار بود حضورش موقتی باشه، غصه هامو فراموش می کردم!
بعد سفارش دادن غذا بهار گفت: باور کنم که ونداد چیزی از دلیل دلگیری من بهت نگفته؟
چشم دوختم به چشماش و گفتم:باور کن! بهم گفت که تو ازش خواستی سکوت کنه! برعکس اون چیزی که نشون می ده، پای قول و قرار که بیاد وسط با بادکش هم نمی شه از تو دهنش حرف بیرون کشید! البته منم خیلی اصرار نکردم. می خواستم از زبون خودت بشنوم که چی شده؟ اون روز تو باغ حرفی یا حرکتی ازم دیدی که فرار کردی و حتی منتظر نموندی بیدار شم؟!
بهار نگاهشو ازم گرفت و گفت: از کاری که با خودت و من کردی ناراحت شدم که رفتم!
با چشمای در اومده پرسیدم: چه کاری؟! باور کن من چیزی یادم نمی یاد! یعنی می دونی اونقدر به هم ریخته بودم که ...
بهار پرید وسط حرفم و گفت:منظورم اونی نیست که تو برداشت کردی! منظورم اون قسمیه که خوردی آبان!
بهت زده زل زدم بهش! نمی تونستم باور کنم بهار از اون قسم خبر داره! دستشو که گذاشت روی دستم شنیدم که گفت: چرا اینقدر تعجب کردی؟!
با لکنت پرسیدم: تو ... تو از کجا ... کی بهت گفته؟
-خودت!
:من؟!
-آره! همون روز، تو خونه باغ! قاطی گریه ها و هذیونات بهم گفتی که اگه پای قسم و نذرت نایستاده بودی رفتن آرمانو می ذاشتی پای تاوان شکستن اون قسم!
دستمو از زیر دستش کشیدم و یه خرده پیشونیمو لمس کردم و دوباره نگاهمو دوختم بهش. لبخندی نشست رو لبش و گفت: همه ی مردای زندگی من خودخواه بودن آبان! پدرم! برادرم! سهیل! تو!
مرد؟! من مرد زندگی بهار بودم؟! منو تا این حد نزدیک می دونست؟! سرمو انداختم پایین. دوباره سکوت رو شکست و گفت:پدرم به خاطر خودخواهی هاش حاضر نشد وقتی دکتر بهش گفته بود نباید دیگه سیگار بکشه، واسه خاطر خونواده اش اون لعنتی رو ترک کنه! بابک واسه خاطر اینکه از سهیل خوشش نمی اومد حاضر بود هر کاری بکنه بدون اینکه ببینه من چی می خوام! سهیل رو هم که تکلیفش معلومه و حالا تو! چطور دلت اومد با زندگی من این کارو بکنی آبان؟! وقتی این قسمو می خوردی یه لحظه هم پیش خودت به این فکر نکردی که شاید من دنیا رو بدون تو نخوام! یه لحظه فکر نکردی که شاید تاوانی که من باید به خاطر قسمی که تو می خوری بدم خیلی سنگین باشه؟! توی این یه هفته هر جوری که به این موضوع نگاه کردم دیدم هیچ رقمه نمی تونم بهت حق بدم! تو رو هم به اندازه ی همه ی مردای زندگیم خودخواه می بینم آبان!
بهار ساکت شد. تو تموم مدتی که داشت حرف می زد سرم پایین بود و حالا که ساکت شده بود داشتم نگاهش می کردم. زل زدم تو چشماش و گفتم: متأسفم!
سری به دو طرف تکون داد و گفت: تأسف تو تغییری تو این وضعیت نمی ده! می ده؟! منو تشنه ول کردی تو کویر؟! به همین راحتی آبان؟! خیال می کردم تو با بقیه فرق داری! خیال می کردم اومدی که منو از اون همه سیاهی بکشی بیرون!
-واسه همین اومده بودم ولی...
:ولی چی؟! چرا هیچکدومتون یه لحظه! فقط یه لحظه به این فکر نکردین که بهار چی می خواد! اون از چی راضیه، از چی خوشحاله! مامانم امروز ازم می خواست نیام! می گفت وقتی قراره همه چی تموم بشه بذار هر چه زودتر تموم بشه! ولی دلم نیومد! حس کردم اگه حرفامو بهت نزنم پیش خودم شرمنده می شم! برعکس تو، حس کردم این حقته که بدونی چرا ازت دلگیرم، چرا قراره کنارت نمونم!
دلم ریخت! بهار که حرف رفتنو زد قلبم به تپش افتاد! دلیلشو نمی دونستم! مگه اتفاق جدیدی بود؟! مگه نه اینکه خودم مسبب این رفتن بودم؟! پس چرا حالا که بهار حرفشو زده بود این جوری گر گرفته و بهم ریخته بودم؟! دستی به موهام کشیدم و گفتم: تو اون لحظه ها فقط دلم می خواست به هوش بیای! خیال می کنی واسه من آسونه؟! برای منی که تا خرخره از این روزگار کشیدم آسونه که وایسم و رفتنتو تماشا کنم؟!
-آسون نبود یه همچین معامله ای نمی کردی!
:از رفتنت سخت تر نبودنت بود بهار! نمی خواستم نباشی! نمی خوام از خودم و کارم دفاع کنم. حق داری بهم بگی خودخواه! حق داری شاکی باشی از اینکه وقتی قسم می خوردم خواسته ی تو رو در نظر نمی گرفتم ولی من به این خودخواهی راضیم! به این خودخواهی افتخار می کنم! این خودخواهی رو دوست دارم وقتی تهش شده زنده بودن تو!
- پس من چی؟! من باید کی راضی باشم؟!
:همین که هستی، همین که کنار اون مادر رنج دیده ات وایسادی کمه؟! مگه خودت یه روزی بهم نگفته بودی واسه خاطر مادرت بوده که روپا شدی؟! مگه منو متهم به ترسو بودن نکرده بودی که حتی حاضر نشدم به خاطر خونواده ام، به خاطر مادرم دست به خودکشی نزنم؟! از آرزوم گذشتم که به خودم ثابت کنم ترسو نیستم! که بلدم واسه خاطر کسی که برام عزیزه از چیزی که برام مهمه بگذرم!
لرزش چونه ی بهار رو می دیدم. آماده ی گریه بود. دستمو گذاشتم روی دستش و گفتم: خیال نکن واسه من خیلی آسون بوده! از تو گذشتن کار هر کسی نیست بهار! یا لااقل کار منی که همه ی عمر مجبور شدم از هر چیزی که داشتم بگذرم، نبوده! نیست! ولی مجبور شدم! باور کن تو اون لحظه به هیچ چیز جز زنده بودنت فکر نکردم! الآن هم پشیمون نیستم! ناراحتم وقتی می بینم این جوری بهم ریختی ولی خوشحالم که هستی! یه بار، فقط یه بار بلند شو و بیا اینجا، جای من بشین! بیا از نگاه من ببین! ببین می تونی به مردنت راضی بشی؟! می دونم حق داشتی که از این جریان زودتر با خبر بشی ولی می ترسیدم اصل قضیه رو بهت بگم. از این ترسیدم که بخوای واسه با من موندن اصرار کنی! ترسیدم اصرار بیشترت دلمو بیشتر بلرزونه! ترسیدم ایمانم سست شه! ترسیدم نتونم پای قسمم وایسم!
بهار سری به تأسف تکون داد. غذا رو خیلی وقت بود آورده بودن و ما بدون توجه بهش داشتیم حرف می زدیم! قطره اشکی که از چشم بهار چکید زخم بزرگی به دلم زد! داشتم نابود می شدم از دیدن گریه اش که مسببش خودم بودم! سرمو انداختم پایین و چشمامو برای لحظه ای روی هم گذاشتم و وقتی بازشون کردم بهار خیره شده بود به صورتم. سعی کردم لبخندی بهش بزنم که نشد! دستای لرزونمو به هم فشردم و گفتم: جز اینکه بگم از ناراحت کردنت چقدر متأسفم حرف دیگه ای ندارم بزنم بهار.
با انگشتش اشکاشو پاک کرد، یه قلپ آب خورد و گفت:اونقدر برام مهم هستی که بخوام به خواسته ات احترام بذارم. واسه اینکه پای قولت با خدات وایسی، واسه اینکه هر روز و هر لحظه ترس آوار شدن بلایی رو نداشته باشی که از شکستن اون قسم سرت هوار شده، پا به پات برای دور موندن ازت می یام! نمی خوام هر اتفاق ناگواری رو پای بودن من و داشتن من بذاری! اونقدر برام عزیز هستی که نخوام تو رو شرمنده ی خودت و خدات کنم! از این لحظه به بعد منو تو این بازی همدست خودت بدون! واسه ندیدنت، واسه نداشتنت، واسه از یاد بردنت هر کاری می کنم آبان!
از جاش پاشد! نشسته بودم و نگاهش می کردم! بدون اینکه تکونی به خودم بدم! بدون اینکه ذهنم بخواد رفتنشو باور کنه! برام زود بود! دوباره خرد شدن، دوباره به زانو در اومدن برام زود بود! کیفشو از روی میز برداشت و با بغض گفت: اشتباه کردم! اشتباه کردم وقتی بهت گفتم خودخواه! از خودگذشتگی بیش از حدته که گاهی وقتا آدمو آزار می ده!
بهار رفت! اونقدر نشستم پشت اون میز و اونقدر فکر کردم و اونقدر تو بدبختیام غرق شدم که وقتی به خودم اومدم دیدم می خوان رستورانو تعطیل کنن! از جام که پا می شدم نگاه به صندلی خالی روبروم افتاد! جای بهار خالی بود! تو اون لحظه ایمان داشتم یه جایی ته قلبم تا ابد براش خالی می مونه!
یه روز از پیش تو می رم که هوا بارونیه
یه روز از پیش تو می رم که اشکام پنهونیه
لحظه ی تلخ جدایی سر رو زانوم می ذارم
می گم آسمون بدونه که چقدر دوست دارم
من تو عاشق ابرای بهاریم مگه نه؟!
واسه دیدار دوباره بی قراریم مگه نه؟!
پشت آسمون آبی با تو وعده می کنم!
که همه دلخوشی دنیا رو داریم مگه نه؟!

روز سوم عید بود. نشسته بودم روی پله های خونه باغ و بدون توجه به حضور مامان و بابا توی سالن سیگار دود می کردم! اونقدر به هم ریخته و عصبی بودم که حد نداشت! دیگه حساب ساعتها و ثانیه هایی که تو ناراحتی سر کرده بودم از دستم در رفته بود! بحث و جنگ و جدل با مامان، واسه اعصاب خراب من بیشتر از ظرفیتم بود! اون هم منی که همه ی ساعتهام تو اون لحظه ها جهنمی بود!
بعد رفتن بهار، یکی دو باری وایساده بودم دم شرکت ونداد و از دور دیده بودمش. دیدنش وقتی همراه ملیکا از شرکت می اومد بیرون و لبخندی که روی لبش بود بهم دلگرمی می داد. همین که سرش گرم کارش بود و همین که برعکس من لااقل می تونست لبخندی بزنه واسه ام کافی بود. همین که از همون راه دور می دیدمش خیالم آروم می گرفت.
وضعیت خونه هم تو تموم اون 3 هفته پر از جنجال بود و بحران! از یه طرف گیردادن های مامان به من و کی می ری و کی می یای و کجا بودی هاش! از طرف دیگه بحث و جدل در مورد آیدین و آینده اش! دیگه واقعاً دنبال یه جایی حتی اندازه ی یه قبر بودم تا توش آروم بگیرم!
چند باری که مامان آیدین رو به زور آورده بود خونه، تو سکوت محبتای زورکیش به بچه ای رو که از لحظه اول می اومد و بق کرده می نشست روی مبل می دیدم. یکی دو باری هم با زبون خوش ازش خواسته بودم این بچه رو اینقدر معذب نکنه و زجر نده که جوابش فقط یه جمله بود: تو نمی فهمی! شماها درک نمی کنین! این بچه واسه ام بوی آرمانو می ده!
از روز قبل هم که مامان گیر داده بود پاشیم بیایم خونه باغ بحثمون شدت بیشتری گرفته بود. از همون لحظه ای که نشست توی ماشین ازم خواست برم خونه ی دایی و بچه رو هم همراهمون ببریم. بدون توجه به حرفش راه باغو در پیش گرفتم. وقتی متوجه شد کلی داد و بیداد راه انداخت و وقتی دید چیزی نمی گم قهر کرد!
اون روز کذایی هم بعد ناهار واسه آوردن یکی دو تا کتاب و خرت و پرت رفته بودم خونه. همون جا یه چرتی زده و وقتی برگشته بودم خونه باغ صدای گریه ی آیدین رو حتی از توی محوطه هم می شد شنید. ماشین رو پشت سر ماشین احسان پارک کردم و اومدم برم بالا که موبایلم زنگ خورد. ونداد بود. الو گفتم و صداشو شنیدم که گفت: کجایی آبان؟!
متعجب از صدای ناراحتش پرسیدم:خونه باغم! چطور؟!
-من یه ساعت خونه نبودم عمه اومده بچه رو برده! این که نشد وضع بابا! لج افتاده با ویدا، واسه کوبیدنش هی اون بچه رو زجر می ده!
اخم غلیظی نشست روی صورتم و گفتم: من همین الآن اومدم! بذار برم بالا ببینم جریان چیه!
- می خواستی جریان چی باشه؟! اون بچه اونجا زجر می کشه! ویدا هم اینجا! از وقتی آیدین رفته نشسته به گریه! خونه امون شده عزاخونه! بابا و مامان هم که نیستن لااقل بزنم بیرون مغزم آروم شه! بمون من بیام بچه رو ببرم!
کلافه نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خودم تا نیم ساعت دیگه می یارمش!
باشه ای گفت و تماسو قطع کرد. می دونستم دایی و زن دایی رفتن اصفهون و می دونستم که وقتی ونداد بیرون باشه ویدا و بچه اش تو خونه تنهان و مامان هم از این موضوع خبر داشته که رفته و بچه رو آورده! عصبی پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا و در سالن رو باز کردم. آتنا زانو زده بود پایین مبلی که آیدین روش نشسته بود و سعی می کرد آرومش کنه. سر چرخوندم و دیدم مامان نشسته سر سجاده!
آتنا با دیدنم برگشت و کلافه گفت: سلام داداش!
جوابشو دادم و پرسیدم: این بچه اینجا چی کار می کنه؟!
از جاش پاشد و سری به تأسف تکون داد و با سر اشاره ای به مامان کرد. رفتم سمت آیدین و زانو زدم کنار مبل و گفتم: چیه آیدین چرا گریه می کنی؟! می خوای بریم پیش مامانت؟
دستشو از جلوی صورتش برداشت و با چشمای اشکی زل زد بهم. انگار منتظر بود ببینه می تونه به من و حرف اعتماد کنه یا نه! با اینکه قیافه اش شبیه ویدا بود اما نگاهش منو یاد آرمان می نداخت! دستی به موهاش کشیدم و گفتم: اگه گریه نکنی و پسر خوبی باشی، همین الآن می برمت پیش مامانت!
فقط مات صورتم بود. از جام پاشدم و بغلش کردم و به آتنا گفتم: کاپشن و کلاهش کجاست؟!
مستأصل نگاهی به مامان انداخت و رفت سمت کلاه و کاپشن آیدین. اومدم برم سمت در که مامان نمازشو تموم کرد و برگشت سمتم و با تحکم پرسید: کجا؟!
خیلی محکم نگاهش کردم و گفتم: می رم بچه رو تحویل مادرش بدم!
مامان چادر نمازشو از سرش برداشت و گذاشت روی جانماز و گفت: لازم نکرده!
در حالی که سعی می کردم خودمو کنترل کنم گفتم: چی لازم نکرده مامان؟! بچه رو ورداشتی آوردی اینجا! هم این داره گریه می کنه هم مادرش!
براق شد تو صورتم و گفت: تو دلت برای این بچه سوخته یا مادرش؟!
خیلی بهم بر خورد! اونقدر که چند باری لب باز کردم یه چیزی بگم اما زبونم نچرخید! عصبانی صدامو بردم بالا و به آتنا گفتم: پس چی شد شال و کلاه این بچه؟!
آتنا کاپشن و کلاه آیدین رو آورد و در همون حال گفت: مامان خدا رو خوش نمی یاد! بچه 2 ساعته داره یه ریز گریه می کنه! چطوری دلت می یاد آخه؟!
مامان کاپشن و کلاه رو از دست آتنا کشید و گفت: بمونه پیش ما عادت می کنه! شماها لازم نیست الکی دل بسوزونین!
دستش اومد سمت آیدین تا از بغلم بگیردش که خودمو کشیدم عقب و گفتم: می رم این بچه رو می دم به مامانش، بر می گردم و با هم حرف می زنیم مامان!
بدون توجه به سرمای بیرون ، بدون اینکه یادم باشه بچه کاپشن و کلاه تنش نیست زدم از سالن بیرون. به مامان که پشت سرم می اومد و بلند بلند داد و بیداد می کرد توجهی نکردم. در عقب ماشینو باز کردم و بچه رو گذاشتم رو صندلی و در رو بستم و نشستم پشت رل و سریع استارت زدم. قبل از اینکه دنده عقب بگیرم تونستم آتنا و آفاق رو ببینم که دارن سعی می کنن مامانو آروم کنن! گاز دادم و دنده عقب گرفتم سمت در ورودی و اومدم پیاده شم که دیدم بابا درو وا کرد. با دیدن من اومد جلو و وایساد دم پنجره. شیشه رو دادم پایین و گفتم: سلام!
نگاهی به قیافه برزخی من و نگاهی به آیدین بغ کرده پشت ماشین انداخت و گفت: چه خبره؟!
-بر می گردم با هم حرف می زنیم!
متفکر یه خرده نگاهم کرد و رفت سمت در و ماشینش رو که آماده ی تو خونه آوردن بود از جلوی در حرکت داد تا من بتونم برم بیرون. تو تموم طول راه سعی می کردم به خاطر وجود آیدین آروم تر رانندگی کنم اما ناخودآگاه اعصابم روی رانندگیم تأثیر می ذاشت! نرسیده به خونه دایی شماره ونداد رو گرفتم و گفتم: بیا پایین دو دیقه دیگه اونجام!
از سر کوچه ویدا رو هم می تونستم ببینم که کنار ونداد وایساده. دم پاشون ترمز کردم، پیاده شدم و بچه رو از عقب برداشتم، در رو کوبیدم به هم و رفتم سمت ونداد. دست دراز کرد و بچه رو از تو بغلم گرفت. اومدم برم سمت ماشین که گفت: وایسا آبان کارت دارم.
کلافه دستی به موهام کشیدم و برگشتم طرفش. بچه رو داد دست ویدا گفت: ببرش بالا، من الآن می یام.
بعد اومد سمتم و پرسید: با این حال و روز نشستی پشت رل؟!
برزخی توپیدم: خیال کردی مامانم قراره بچه رو دو دستی تقدیمم کنه بیارم واسه اتون؟!
دست گذاشت رو بازومو گفت: بیا بالا بشین یه خرده آروم شو بعد برو.
پوفی کردم و گفتم: باید برگردم خونه باغ! مامان یه حرفی زده که باید بشینه برام دلیلشو توضیح بده!
ونداد متعجب پرسید: یعنی چی؟!
-هیچی! خدافظ!
قبل از اینکه دستم به دستگیره در ماشین برسه ونداد دوباره بازومو گرفت و گفت: وایسا ببینم! این جوری که نمی شه بشینی پشت رل!
-چی می شه مگه؟! فوقش یه بلایی سر خودم می یارم راحت می شم از این زندگی سگی!
:خودتو کار ندارم! بزنی یه بلایی سر یه بنده ی خدای دیگه بیاری چی؟! وایسا دو دیقه من حاضر شم بیام ببینم چه خبر شده!
-نیازی نیست! تو لطف کن بمون بالا سر خواهرت که مامان من نتونه دم به دیقه این بچه رو ببره پیش خودش!
ونداد با تحکم گفت: بمون برم لباس عوض کنم و بیام!
کلافه نشستم پشت رل و قبل از اینکه در رو ببندم صداشو شنیدم که گفت: جونمو از سر راه نیاوردم! برو اونور بشین! خودم می رونم!
از همون توی ماشین جامو عوض کردم و نشستم رو صندلی کنار راننده! عصبی بودم و کلافه! واقعاً مونده بودم واسه چی مامان یه همچین حرفی زده! یعنی واقعاً خیال می کنه من هنوز چشمم دنبال ویداست؟!
یه سیگار روشن کردم و همه ی حرصمو با پکای محکمی که بهش زدم سرش خالی کردم. ونداد اومد و نشست پشت رل، استارت زد و برگشت که دنده عقب بره اما میخ شد به نیم رخم. رومو کردم سمتش و پرسیدم: چیه؟!
-هیچی! فقط موندم الآن همه این عصبانیت مربوط به مامانته یا یه خرده اش هم مربوط به ندیدنه بهاره!
:واقعاً نمی فهمی یه وقتایی یه حرفایی رو نباید زد؟!
-اگه منظورت از یه حرفایی، حرفای مربوط به بهاره، نه! از نظر من باید همیشه و همه وقت اون حماقت کذاییت رو به یادت آورد!
:راه بیافت ونداد تا نزدم لت و پارت نکردم!
ونداد سرشو برگردوند عقب و کل کوچه رو دنده عقب گرفت و وقتی برگشت سمت جلو گفت:چی شده؟ عمه چی گفته که این جوری ریختی به هم؟!
-برگشته به من می گه ... استغفرالله!
:حرفی نزده که بابا! ناراحت بوده یه چیزی پرونده! تو باید این جوری راه بیافتی تو خیابون؟! به قرآن اگه می دونستم قراره با این حال پشت رل بشینی خودم می اومدم دنبال بچه!
برگشتم طرفش. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: چیه؟!
-بازم تو از جریان با خبری؟!
:آتنا زنگ زد التماس کرد نذارم تنهایی برگردی!
-عالیه! من انگشت تو دماغم بذارم تو خبردار می شی!
:حالا نه دیگه تا اون حد! ولی هر وقت دیوونه می شی، همه می دونن اول و آخر پیش خودمی! واسه همین زنگ می زنن که هواتو داشته باشم!
-لازم نکرده!
:هوی! یواش وحشی! گوشم کر شد!
-به قرآن ونداد دیگه بریدم!
:از اینکه انگشت تو دماغت می ذاری من با خبر می شم؟!
-یه بار! فقط یه بار تو عمرت شده جدی باشی ونداد؟!
:آره بابا! همین یه ساعت پیش که بهت زنگ زدم واقعاً جدی بودم! از جدی هم اونورتر! اومدم خونه و دیدم بچه نیست و ویدا اونجوری داره گریه می کنه خیلی عصبی شدم!
پوفی کردم و سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و گفتم: تو فقط به من که می رسی لودگیت گل می کنه!
-این جوری باهات رفتار می کنم که یادت بیارم یه وقتایی می شه اینقدر هم خشن نبود!
:لطیف رفتار می کردم اون بچه الآن کنج مبلای اون خونه باغ همچنان داشت آبغوره می گرفت!
-اون که آره! دستت هم درد نکنه! منظورم به کل این 3 هفته است!
:ول کن بابا!
-ول کنم و چیزی نگم اخلاق تو خود به خود درست می شه؟!
:باز چغلی منو کردن پیشت؟!
-تا وقتی خودم دارم می بینم نیازی به این نیست که کسی چغلیتو بکنه!
:به علی خیلی روم فشاره ونداد! مامان داره بی چاره ام می کنه! از گیردادنای وسواسیش تا جریان این بچه! دیگه واقعاً دارم می زنم به سیم آخر!
-باید بشینیم و با عمه درست و حسابی حرف بزنیم. هم در مورد تو، هم در مورد آیدین. البته باید بشینیم با تو هم درست حسابی حرف بزنیم! هم در مورد خودت! هم در مورد بهار!
:در مورد بهار حرفی واسه گفتن نمونده! دارم سعی می کنم از ذهنم بیرونش کنم!
-چقدر هم که موفق بودی تو این کار! تو کلاً استعداد عجیبی تو فراموش کردن اتفاقات و آدم هایی که تو قلبت جایی پیدا می کنن داری! واسه همین هم عزاداریت واسه عشق قبلیت 7 سال طول کشید!
:یهویی قرار نیست معجزه بشه! یا قرار نیست من یه شبه آلزایمر بگیرم! واسه فراموش کردن یه همچین چیزی زمان نیازه!
-به غیر زمان چیزای دیگه ای هم نیازه آبان! اولیش هم اینه که جلوی وسوسه شدنت برای دیدنش رو بگیری! نه اینکه پاشی بیای دم شرکت و زاغ سیاهشو چوب بزنی! از اون بالا داشتم می دیدمت!
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم به امید اینکه ونداد بی خیال شه اما ول کن نبود! دستشو گذاشت روی پام و گفت: دختره ی بیچاره کمتر از تو زجر نمی کشه آبان! خدا رو خوش نمی یاد باعث و بانی این همه ناراحتی باشی براش!
دستشو از روی پام برداشتم و گفتم: الآن می خوام تمرکز کنم روی مامان و حرفایی که باید بهش بزنم! در مورد بهار یه وقت دیگه با هم حرف می زنیم! لطف کن دهنتو ببند!
ونداد ساکت شد. رسیدیم خونه باغ، پیاده شدم و در رو باز کردم و منتظر نموندم که ونداد ماشین رو بیاره تو! راه افتادم سمت ساختمون! دلم می خواست امشب تکلیف اون بچه رو معلوم کنم! کاری رو که 3 هفته بود پشت گوش انداخته بودم دلم می خواست همون لحظه انجام بدم! باید مامان می پذیرفت واسه اون بچه اینکه پیش مامانش باشه خیلی بهتره! همین طور هم واسه من!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 240
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,091
  • بازدید ماه : 18,049
  • بازدید سال : 145,152
  • بازدید کلی : 11,642,292