close
مجتمع فنی تهران
رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت هفدهم (آخر)
loading...

رمان فا

هوا هنوز روشن نشده بود که از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. بلند شدم و چایی رو دم کردم و میز صبحونه رو چیدم. نشسته بودم پشت میز و داشتم چایی…

رمان آبان ماه اول زمستان است قسمت هفدهم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2253 سه شنبه 27 اسفند 1392 : 10:57 نظرات ()

هوا هنوز روشن نشده بود که از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. بلند شدم و چایی رو دم کردم و میز صبحونه رو چیدم. نشسته بودم پشت میز و داشتم چایی می خوردم که یه دست از پشت دور گردنم حلقه شد. بهار آروم زیر گوشم گفت: صبح به خیر عزیزم!
خوشحال از صبح به خیر گرمش، سرمو برگردوندم سمتش و بوسه ای به گونه اش نشوندم و پچ پچ وار گفتم: صبح بخیر خانوم گل! خوبی؟!
همون جوری که صورتشو محکم از پهلو چسبونده بود به صورتم گفت: آره! دلت می یاد بدون من صبحونه بخوری؟!
یه لقمه کوچیک درست کردم و گذاشتم توی دهنش و گفتم: صبحونه نمی خوردم. فقط داشتم چایی می خوردم.
لقمه رو جویید و آروم زمزمه کرد:عطرت خیلی خوشبواِ!.......................................................................

لبخندم پهن تر شد و گفتم: عطر و صاحب عطر رو با هم بهت کادو می دم! خوبه؟!
خندید و گفت: اون روز که گفتم واسه تولدم یه کادوی خیلی خیلی بزرگ می خوام، منظورم تو بودی! ازت خودت رو واسه تولدم کادو می خواستم!
-حالا عیبی نداره به مناسبت روز زن می تونی منو به عنوان کادو برداری! نزدیکه آخه!
حلقه دستاشو تنگ تر کرد و گفت:آدم چیزی رو که مال خوده طرفه بهش کادو نمی ده!
خندیدم و آروم پرسید: وندادو چی کار کردی؟!
-هیچی!
:هنوز نمی دونه؟!
-نه!
:می کشتت آبان!
صدای اهم اهم و سرفه ی مصلحتی کسی باعث شد بهار سریع ازم فاصله بگیره! برگشتم و دیدم ونداده! با یه قیافه خواب آلود و متعجب! یه قدم بهمون نزدیک شد و قیافه اش از حالت تعجب به سمت برزخی شدن رفت و زل زد به صورتم. لبخندی زدم و گفتم: صبح به خیر!
چند قدم مونده به آشپزخونه رو سریع طی کرد و پرسید: چه خبره اینجا؟!
یه خرده صندلیمو دادم عقب و گفتم: بساط صبحونه است!
اومد توی آشپزخونه و چنان بازومو چسبید که گفتم جای انگشتاش روی بازوم موند! پر حرص به بهار گفت: ببخشید بهار خانوم! من یه چند دیقه آبانو قرض می گیرم!
اونقدر محکم منو از روی صندلی کند که صندلی چپ شد و با برخوردش به زمین صدای بدی ایجاد کرد!
همراهش کشیده می شدم به سمت اتاق خواب و این در حالی بود که بهار مرتب می گفت: آقا ونداد! ونداد خواهش می کنم!
آنچنان پرتم کرد تو اتاق که محکم خوردم به تخت و صفا دو متر از خواب پرید و پرسید: چه خبر شده؟!
ونداد اما بی توجه به التماسای بهار و قیافه ی ترس خورده ی صفا، دست انداخت یقه ام رو جمع کرد و محکم کوبیدم به دیوار و پرسید: اینجا چه خبره آبان؟!
تنها مسئله نگران کننده ی اون لحظه برام نگرونی چشمای بهار بود! اومدم حرفی بزنم که ونداد هوار کشید: می دونی از دیشب تا حالا چی کشیدم؟! می تونی بفهمی که چشم رو هم نذاشتم از ناراحتی؟!
لبخندی توی صورتش ول دادم و گفتم: این به تلافی همه ی اون روزایی که بی حوصله بودم و تو سر به سرم می ذاشتی! یادت می یاد چقدر التماستو می کردم بی خیالم بشی؟! اصلاً آمارش دستت هست که چقدر با این اذیتهات منو حرص دادی؟!
یه خرده با اخم زل زد به چشمام و بعد یهو یقه امو ول کرد، دست انداخت سرمو دلا کرد و یه بوسه طولانی بهش زد. محکم بغلم کرد و یه دستشو گذاشت روی سرم و همون جوری که موهامو بهم می ریخت گفت: خیلی خوشحالم دیوونه! خیلی برات خوشحالم!
نفس عمیقی که بهار کشید نشون از خیال راحتش می داد. دستی به پشت ونداد کشیدم و آروم زیر گوشش گفتم: با این یقه ای که جمع کردی نشون دادی کی سگ می شه و پاچه می گیره!
با مشت محکم کوبید تو پشتم و آروم زیر گوشم گفت: یکی طلبت اساسی! جوری تلافی می کنم که اشکت در بیاد!
صدا صفا که متعجب می پرسید: جریان چیه؟ یکی به ما هم بگه ما رو از هم جدا کرد! ونداد دستی به موهای نامرتبش کشید و همون جوری که می رفت سمت در گفت: هیچی آبان با دستای خودش گورشو کنده!
بعد برگشت و انگشت اشاره اش رو به سمت بهار نشونه گرفت و گفت: واسه تو هم دارم بهار خانوم! وقتی مجبور شدی فروردینت تموم نشده یه سوراخ موش پیدا کنی و بی خیال اردیبهشت و خردادت بشی اونوقت معنی در افتادن با منو درک می کنی!
خنده ی من و بهار، قیافه ی متعجب صفا و ملیکا که دم در اتاق وایساده بود و چهره ی خندون ونداد هنوز که هنوزه جلوی چشممه!
شاید شیرین ترین صبحونه ی عمرم رو اون روز خوردم! با یه آرامش خیال واقعی! با یه دنیا امید! با یه قلب پر از مهر! با بهاری که بوی عطرش همه ی وجودمو پر کرده بود! اون روز دیگه آبان نبودم! دیگه پاییز نبودم! دیگه زمستون نبودم! اون روز بهار بودم! یه بهار واقعی!

 

خمیازه ای می کشم و به نور لوستر هال که از درز باز در ریخته توی اتاق خیره می شم! صدای بهار رو می شنوم که داره با تلفن حرف می زنه. کش و قوسی به خودم می دم و بر می گردم روی شکمم و دستمامو می برم زیر بالش! هیچ حسی برای بلند شدن نیست! ای کاش می شد یه ساعت دیگه بخوابم!
تقه ای به در می خوره و بهار آروم صدام می زنه.دست راستمو از زیر بالش می یارم بیرون و تو هوا تکونش می دم یعنی بیدارم.
صدای قدماشو می شنوم که به تخت نزدیک می شه و همون جوری که لبه اش می شینه و شروع می کنه به ماساژ دادن شونه هام می گه: پاشو دیگه تنبل خان!
لبخندی می شینه رو لبم و بهار دلا می شه و لاله ی گوشمو به دندون می گیره! می چرخم و به پهلو می شم به سمتش و با نق و نوق می گم: نمی شد حالا نرین؟! یا اصلاً همه با هم بریم؟!
دست می ندازه و موهامو می ریزه بهم و می گه: فکر کنم قبلاً در موردش حرف زدیم!
یه چشممو باز می کنم و زل می زنم به صورتش و می گم: حالا هیچ راهی نداره؟!
مشت آرومی به بازوم می زنه و می گه: چرا! اگه تو و ونداد نفری یه شال سرتون کنین اجازه می دیم با ما بیاین! پاشو تا یه دوش بگیری می رسن!
می شینم سر جام و دستی به صورتم می کشم و می پرسم: کی بر می گردین؟
می ره سمت کمد لباسا و می گه:آخر شب!
با اعتراض می گم: بهار!
همون جوری که دستش به یه لنگه ی در کمده، می چرخه سمتم و می گه: خب عزیزم داریم می ریم خرید. کارمون که تموم شد می یایم! شام رو هم آماده کردم.
دستی به کتفم که دردناکه می کشم و از جام پا می شم. بهار نگاهی بهم می ندازه و می گه: هنوز درد داری؟!
-برم یه دوش آب گرم بگیرم شاید خوب شد!
:صد دفعه گفتم بدون لباس نخواب! زیر کولر قلنج می کنی! حرف که تو گوشت نمی ره!
روبروش می ایستم و لپشو می کشم و با لبخند می گم: چشم خانوم کوچولو! چشم!
دارم می رم سمت حموم که صداشو می شنوم: هی بگو چشم و هی گوش نده! آخرش منو از نگرونی می کشی!
لبخندی از سر رضایت می زنم و می رم تو حموم! اونقدر توی این سالها برام دلسوزی کرده و اونقدر هوامو داشته، اونقدر بهم محبت کرده و اونقدر خالصانه دوستم داشته که خیلی از اتفاقات گذشته رو ته ذهنم به بایگانی سپردم!دیگه آخرین باری رو که کابوس دیدم و از خواب بلند شدم یادم نمی یاد!
ضربه ای به در می خوره و صدای ونداد رو می شنوم که می گه: یاالله بیام تو؟!
با لبخند می گم:سلام الآن می یام!
-نه دیگه تو زحمت نکش من الآن می یام تو!
:خفه بابا! بشین دارم می یام!
شیر آب رو می بندم و حوله امو می پوشم و می رم بیرون! صدای ونداد رو می شنوم که داره سر به سر ملیکا و بهار می ذاره! سری به علامت تأسف تکون می دم و می رم تو اتاق خواب و بعد پوشیدن لباس می یام تو هال! ونداد از جاش بلند می شه باهام دست می ده و بعد حال و احوال و خوش آمدگویی به ملیکا می شینم کنارش. تو فکرم که دستی به پشتم می کشه و می گه: غصه نخور آبان جان! بذار این عروسی سر بگیره و تموم شه بره پی کارش، خودمون تو تایی می ریم عشق و حال!
با لبخند بر می گردم سمتش و بهار از تو آشپزخونه می گه: ونداد شام می خوای امشب ها! حواست باشه!
ونداد گازی به قاچ سیبی که تو دستش می زنه و می گه: شامو که شماها امشب باید از ما بخواین!
دستی به پاش می کشم و می گم: خانوم من کدبانواِ! غذا رو درست کرده داره می ره بازار!
ونداد یه چشم غره به من می ره و می گه: حالا یه ساعت دیگه که اشکت در اومد بهت می گم طرفداری کردن یعنی چی!
***
از توی آشپزخونه بلند می گم:وندا!
صدای ونداد از توی اتاق خواب بلند می شه: دارم با تلفن حرف می زنم الآن می یام!
سری به تأسف تکون می دم و دوباره می گم: وندا!
باز ونداد می گه:الآن می یام!
یه قدم از تو آشپزخونه می یام بیرون و می گم: وندا!
وقتی می بینم جواب نمی ده می رم دو تا می زنم به در اتاق و می گم: کمش کنین اون صدا رو!
ونداد از اتاق خواب می یاد بیرون و می گه:چیه بابا صداتو انداختی رو سرت؟! دو دیقه رفتم با تلفن حرف بزنم!
-چایی ریختم سرد شد!اون موقع که من و بهار و ملیکا هی می گفتیم این کارو نکن! پاتو کردی تو یه کفش و گفتی دوست دارم! دلم می خواد! همینی که هست! حالا بیا!
:چیو؟!
-آدم انقدر اسم بچه اشو شبیه خودش می گیره؟! داشتم وندا رو صدا می زدم! برو بهشون بگو اون صدا رو کم کنن!
ونداد می شینه روی مبل و می گه: اعصاب نداری ها! بچه ان دارن کارتون می بینن! صداشو بیارم پایین نمی تونن تمرکز کنن می یان می افتن به جون ما!
-بهار بفهمه عین این 3 ساعتو نشوندیشون پای کارتون من و تو رو با هم حلق آویز می کنه!
:اونو که عمراً بتونه! در مورد اسم دخترم هم درست صحبت کن که بهم بر می خوره! حالا واسه اسم پسرم هم برنامه دارم! می خوام با اسم ملیکا ست باشه!
ابروهامو می دم بالا و می پرسم: خبریه؟!
-نه خیر فعلاً! پسر آینده امو می گم!
:آهان!
-آره! می خوام اسم اونو بگیرم متکا که با اسم ملیکا بخونه!
به خنده که می افتم چایی می پره تو گلوم! دو تا محکم می کوبه تو پشتم و می پرسه: رفتی محضر؟!
-آره. دو دونگ دو دونگ به نامشون زدم.
:دو دونگ دو دونگ؟!
-آره دیگه، آیدین و سپهر و آبتین!
نگاه مات ونداد به صورتم می مونه. لبخندی بهش می زنم و می پرسم: چیه؟!
-آیدینو که بی خیال شده بودی؟!
:بی خیال نشده بودم، سکوت کرده بودم که حساسیت بهار بخوابه!
-می دونه خودش؟!
:آره. به ویدا فعلاً چیزی نگو. بچه ها که بزرگ شدن خودشون می فهمن!
-بابام بی چاره ات می کنه!
:باغ خودمه دلم نمی خواد بهش بفروشمش!
-باغ آبتین و سپهر و آیدینه!
از جام پا می شم و با لبخند می گم: اینو من و تو و بهار و ملیکا می دونیم! دیگرون که نمی دونن!
صدای باز شدن در اتاق خواب و جیغ و هوار آبتین و وندا که دنبال هم افتاده بودن خونه رو ور می داره! همون جوری که می رم سمت آشپزخونه می گم: پاشو بچه هاتو جمع کن!
با اعتراض می گه:هوی اون تخم جن که ماله تواِ! حالا شدن بچه های من؟!
-آره دیگه من امشب خانوم خونه ام! تو بابای خونه! دیدی که به بچه ها غذا دادم! چایی دم کردم! چایی ریختم! حالا هم دارم لیوانا رو می شورم!
ونداد از جاش بلند می شه و دست وندا و آبتین رو می گیره و همون جوری که می بردشون سمت اتاق آبتین می گه: ببینین بچه های گلم، اگه اون روی بابایی رو بلند کنین با کمربند می افته به جون ننه اتون! پس برگردین تو اتاق و اون باب اسفنجی مزخرف شلوار مکعبیتونو ببینین و این جوری یورتمه نرین تو آپارتمان!
با لبخند سری به تأسف تکون می دم و بلند می گم: بهار اعدامت می کنه ونداد!
بر می گرده یه چشم غره بهم می ره و دست آبتین و وندا رو ول می کنه، خودشو می ندازه رو مبل و می گه:به من چه اصلاً! منو بگو دلم واسه شکستنی های خونه ی تو سوخته! بذار هر غلطی که می خوان بکنن! نهایتش اینه که بهار تو رو به خاطر اینکه مراقب جهیزیه ی نازنینش نبودی از خونه می ندازه بیرون و کارتون خواب می شی!
دستمو با حوله خشک می کنم و می یام تو هال، دست آبتین رو که افتاده دنبال وندا می گیرم و زانو می زنم جلوش و می گم:مامانی بهت نگفته بود تو خونه نباید دویید؟!
آبتین با اون صدای بچه گونه می گه: داریم مسابقه می دیم!
-بهت نگفته بودم توی پارک یا حیاط خونه ی مادرجون باید مسابقه بدین؟!
:هر وقت می ریم اونجا آیدین و وندا با هم بازی می کنن و منو بازی نمی دن!
صدای خنده ی ونداد بلند می شه! بر می گردم و با تعجب نگاهش می کنم! خنده اشو جمع می کنه و می گه: وقتی روح عمو ونداد در آبتین حلول می کند! چقدر بچه بودیم منو می پیچوندی و باهام بازی نمی کردی! یادته؟!
نگاه از ونداد می گیرم و دست آبتین رو که به زور می خواد از دستم در بیاره محکم تر می گیرم و می گم: بچه ی خوبی باشی، بعد عروسی عمه آفاق که می خوایم بریم مسافرت تو رو هم با خودمون می بریم!
ونداد دوباره می گه: عمو جون بگو معلومه که منو با خودتون می برین! بدون من که اصلاً جایی نمی تونین برین!
یه چشم غره به ونداد می رم و به آبتین می گم: برین بشینین با لگوها بازی کنین تا مامان بهار بیاد خب؟!
آبتین لب ور می چینه و می گه: وندا با لگو بازی نمی کنه!
نگاهی به وندا که برگشته تو اتاق و جلوی تلویزیون کوچیک اتاق آبتین وایساده می ندازم و می گم: خب بشینین خاله بازی کنین با هم!
آبتین اخمی می کنه و می گه: مگه من دخترم؟!
لبخندی می شینه رو لبم: فقط دخترا که خاله بازی نمی کنن!
ونداد می گه: ببین عمو همین الآن بابا آبانت هم چایی دم کرد، هم ظرف شست، هم غذا درست کرد! می بینی بعضی وقتا آقایون هم می تونن خاله بشن!
از جام بلند می شم و همون جوری که آبتین رو به سمت در اتاقش می برم به ونداد می گم: بیام بیرون، نشونت می دم کی خاله است! پدر هم شدی عوض نشدی به خدا!
می خنده و می گه: پدر شدم! آدم که نشدم!
سری به تأسف تکون می دم و می رم می شینم وسط اسباب بازی های آبتین که یه جوری این یکی دو ساعت مونده تا برگشت بهار و ملیکا بتونم سرگرم نگه اشون دارم!

دستمو از پشت دور کمر بهار حلقه و آروم زیر گوشش زمزمه می کنم: خیلی خوشگل شدی خوشگل خانوم!
از تو آیینه با لبخند نگاهم می کنه و می گه:چشمای خوشگلت خوشگل می بینه آقا!
با شیطنت زمزمه می کنم:کاش می شد نریم عروسی!
اخم ریزی به ابروهاش می ندازه و می گه:شیطونی موقوف!
لبخند می زنم و نگاهش می کنم. بر می گرده به طرفم و در حالی که کمرش رو به حلقه ی دستام تکیه داده می گه: چه عجب بعد یکی دو روز یه لبخند زدی؟!
حالا این منم که اخم می کنم و می گم:اوف نگو! کاش واقعاً می شد که نریم!
خودشو از حلقه ی دستام در می یاره و همون جوری که داره گوشواره هاشو به گوشش می ندازه می گه: عروسی خواهرته بی ذوق!
می شینم لبه ی تخت و همون جوری که دارم گره کرواتم رو می بندم می گم: از اینکه آفاق داره عروسی می کنه خوشحالم! از اینکه باید تو این عروسی شرکت کنم معذبم!
زل می زنه تو چشمام و می پرسه: چون بعد چند سال می خوای با ویدا روبرو بشی ناراحتی؟!
اخم غلیظی می شینه رو صورتم و زل می زنم به چشماش! یه قدم بهم نزدیک می شه و می گه: خب واکنشی که تو داری نشون می دی این برداشتو به آدم القا می کنه!
بی حوصله و کلافه از جور در نیومدن سایز کروات، پرتش می کنم روی تخت و از جام بلند می شم و می گم:اگه می بینی چند ساله که اجازه ندادم هر جا که هستیم ویدا هم باشه، فقط به خاطر تو بوده! به خاطر ناراحتی اون روزت توی شیراز! به خاطر اشکایی که اون روز ریختی!
- پس مشکلت چیه؟! مشکلت چیه که ونداد زنگ می زنه و از من می پرسه آبان چشه؟! چرا اینقدر بهم ریخته است؟!
دوباره می شینم رو تخت، دستامو می برم عقب و تکیه امو می دم بهشون و زل می زنم به سقف.
بهار می یاد و کنارم می شینه و می گه: چیه آبان؟ من نباید بدونم از چی اینقدر بهم ریخته ای؟!
نگاه از سقف می گیرم و چشم می دوزم به چشمای نگرونش. صاف می شینم و دستشو می کشم، وادارش می کنم کنارم بشینه و می گم: می ترسم!
-از چی؟!
:یه مسئولیت سنگینی انگار روی شونه هامه که امشب سنگین تر هم می شه! کاش لااقل عقد و عروسی رو با هم نمی گرفتن! کاش یه خرده با هم نامزد می موندن تا شناخت بیشتری نسبت به هم پیدا کنن!
بهار سرشو بر می گردونه و متعجب زل می زنه به صورتم. نگاهمو می دوزم به صورتش و می گم: از آینده ی آفاق می ترسم بهار! می ترسم یه روزی من بشینم تو جایگاه آقاجونم!
بهار دستشو بلند می کنه و می ذاره رو پیشونیم و بعد می گه: نه تب هم نداری! حالت خوش نیست ولی انگار! مگه تو آفاقو وادار به این ازدواج کردی؟! خودشون عاقل و بالغن! خودشون این تصمیم رو گرفتن!
سری به تأسف تکون می دم و می خوام چیزی بگم اما بهار دستشو می یاره بالا و ساکتم می کنه. روبروم می ایسته و همون جوری که کروات رو می ندازه دور یقه ام می گه: وسواس بی خود گرفتی آبان! فکرای الکی نکن! الآن هم فقط به این فکر کن که چه جوری باید از شر ونداد خلاص شی تا وادارت نکنه بندری برقصی!
کلافه پوفی می کشم و منتظر می مونم تا بهار کروات رو ببنده. کارش که تموم می شه کروات رو می کشه و صورتمو به صورتش نزدیک می کنه. می خوام حرفی بزنم که با یه حرکت مانع می شه! شیرین می شم! برای لحظه ای تموم دلنگرونی هام محو می شه! ازم که فاصله می گیره مات می شم روش! روی این آرامشی که داره! روی این آرامشی که چندین و چند ساله داره بهم منتقل می کنه!
همون جوری که مانتوشو می پوشه با لبخند می گه: چیه خوشگل ندیدی؟!
از جام بلند می شم و همون جوری که دارم کتمو می پوشم می گم:خوشگل دیده ام ولی خوشگلی که فقط یه دستشو لاک زده باشه تا حالا ندیدم!
متعجب مات دستاش می شه و بعد می گه: ای وای! خوب شد دیدی!
می رم سمت در اتاق خواب و می پرسم:چیو؟! خوشگلو؟!
با احساس پرتاب چیزی سرمو می دزدم. تی شرتی که قبل از آماده شدنم تنم بوده گوله شده از بالای سرم رد می شه و جلوی پام می افته زمین! بر می گردم سمت بهار و چشمکی بهش می زنم و از اتاق می رم بیرون!
***
صدای آهنگ تا سر کوچه هم می یاد! خوشحالم که همسایه ای وجود نداره تا این سر و صدا رو تحمل کنه!ماشینو یه گوشه پارک می کنم و از بهار می پرسم: مطمئنی که مامانت اومده؟! نریم تو ببینیم مامانت و آبتین جا موندن خونه؟!
دسته گل رو می گیره تو دستش و می گه: مامانم از صبح اینجاست.
از تو آیینه یه بار دیگه نگاهی به خودم می ندازم و با حس سنگینی نگاه بهار بر می گردم سمتش. لبخند قشنگی روی لبشه. یه ابرومو می دم بالا و می پرسم: چیه؟! خوشگل ندیدی؟!
می خنده و می گه: چرا دیدم! اما خوشگلی که هم اسمش آبان باشه، هم امشب به اصرار ونداد مجبور بشه برقصه ندیدم!
می خندم و می گم: به همین خیال باشین! هر سه تاییتون با هم! هم تو! هم ملیکا! هم ونداد! ایشالله که صبح دولتتون می دمه!
پیاده می شم، دست بهار رو گره می کنم به بازوم و می ریم تو. میزا رو دور تا دور محوطه خونه باغ چیدن. خوشحالم که با همت دو تا باغبون خوب، باغ دوباره زنده شده. انگار یه خرده دیر رسیدیم که عروس و دوماد قبل از ما اومدن. می ریم سمت جایگاهشون. آفاق با دیدنمون جیغی می کشه و از جا می پره! وقتی می رسیم کنارشون محکم بغلم می کنه و می گه: وای داداش چقدر دیر اومدین؟!
لبخندی می زنم، دستی به پشتش می کشم و آروم زیر گوشش می گم:یواشتر بچه! الآن همه می گن چه عروس زیبای جلفی!
سرخوش می خنده و می گه:همه یه داداش مثل داداش آبان من ندارن که بدونن وقتی دیر می یاد چقدر غصه دار می شم!
خودمو از دستش خلاص می کنم و می گم:اینا رو جلوی این شوهرت نباید بگی که حس حسادتشو تحریک کنی!
صدای خنده ی آقا دوماد بلند می شه! دست مردونه و محکمی بهم می ده و بغلش می کنم! خوش آمدی بهم می گه و زیر گوشش زمزمه می کنم: بدبخت کنی خواهرمو خونتو می ریزم!
ازم فاصله می گیره، گره ای مصنوعی به ابروهاش می ندازه و می گه: چند بار دیگه قراره منو تهدید کنی آبان؟! حالا خوبه من دیده شناخته ام! غریبه بود حتماً همین اول کاری کشته بودیش!
می خندم و دستی می شینه روی شونه ام. بر می گردم به عقب و می بینم ونداد که با یه لبخند وایساده پشت سرم!
سلام می کنه و باهام دست می ده و می گه: چطوری خوشتیپ؟! خودتو آماده کردی واسه رقص؟!
بعد بهم نزدیک می شه و زیر گوشم زمزمه می کنه:من بهت قول می دم اگه آفاق این بی چاره رو بدبخت نکنه، صفا تضمینی خوشبختش می کنه!
لبخندی می زنم، نگاهی به نگاه خندون صفا می ندازم و می رم سمت بهار که داره با ملیکا خوش و بش می کنه. دستشو گره می کنم دور بازوم و می گم: بریم بشینیم.
سری به علامت مثبت تکون می ده. می شینیم پشت یه میز و ونداد آروم می پرسه: خوبی؟!
نگاهش که می کنم می گه: یه خرده این چند روز بولداگی شده بود اخلاقت! واسه همین می پرسم!
شروع می کنم به پوست کندن یه پرتقال و در همون حال می پرسم: نژاد همه ی سگا رو حفظی؟!
-چطور؟!
:آخه یه چند سالی می شه که هر وقت می خوای اخلاق منو تشبیه کنی اسم یه نژاد متفاوت رو می یاری!
-خب اطلاعاتم در مورد سگا زیاده! برای اینکه با تو سر کنم لازم بود یه خرده اطلاعات کسب کنم در موردشون!
قبل از اینکه جوابشو بدم آبتین از بین جمعیت می دواِ سمتم و صدام می زنه. بلند می شم و چند قدم از میز فاصله می گیرم و بغلش می کنم و می پرسم: خوبی؟! خوش می گذره؟!
همون جوری که تو بغلم وول می خوره می گه: اوهم! کلی با سپهر بازی کردیم!
لبخند می زنم و بر می گردم که بشینم سر جام، نگاهم به نگاه ویدا گره می خوره! کنار یه میز، دست تو دست آیدین، وایساده و داره نگاهم می کنه! آخرین باری رو که دیدمش به خاطر می یارم! توی همین خونه باغ! دست تو دست آیدین! انگار هزار سال گذشته! انگار هزار سال از اون روزا فاصله گرفتیم! انگار بهار منو فرسنگ ها از اون سال ها، از اون تلخی ها دور کرده! نگاهمو که از صورتش می گیرم چشمم می افته به بهار! با لبخند زل زده به صورتم!کنارش می شینم و دستشو محکم توی دستم می گیرم! خوشحالم! خیلی خوشحالم! بهارم! بهارِ بهار!
من این صبرو مدیون لبخندتم
چی می خوام تا رویای تو با منه
چشاتو تو دنیای سردم نبند
که آینده تو چشم تو روشنه
نشونم بده می شه وقتی بخوای
تو برف زمستونی هم گل کنم
تو این روزها زندگی ساده نیست
تو باعث شدی من تحمل کنم
تو هستی نمی ترسم از بی کسی
نمی ترسم از بازی سرنوشت
نمی بینمت اما حس می کنم
کنارم قدم می زنی تا بهشت
به من یاد می دی صبوری کنم
نمی ذاری از زندگی خسته شم
با اینکه هوای جهان خوب نیست
به عشق تو دارم نفس می کشم.



21/12/1392
محرابه سادات قدیری/ رهایش*

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط مریم ح در تاریخ 1394/7/15 و 17:35 دقیقه ارسال شده است

سلام خسته نباشی عالی بود ....ممنون

این نظر توسط سما در تاریخ 1394/6/2 و 11:57 دقیقه ارسال شده است

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی . داستان خیلی رون بود . خیلی خوشم اومد .خسته نشدم از خوندنش

این نظر توسط الهه در تاریخ 1393/9/18 و 14:04 دقیقه ارسال شده است

عاااااااالى بود ، لذت بردم. ممنون

این نظر توسط تنهايي در تاریخ 1393/5/24 و 19:23 دقیقه ارسال شده است

عالي بود


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 84
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 204
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,044
  • بازدید ماه : 14,002
  • بازدید سال : 141,105
  • بازدید کلی : 11,638,245