close
مجتمع فنی تهران
رمان باران قسمت دوم
loading...

رمان فا

خانم پیرایش با تک تکمان دست داد و احوالمان را پرسید. کت و دامن شیک زرشکی پوشیده و موهای مصری بلوطی رنگش صورت با طراوات و شادابش را قاب گرفته…

رمان باران قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1537 پنجشنبه 29 اسفند 1392 : 10:14 نظرات ()

خانم پیرایش با تک تکمان دست داد و احوالمان را پرسید. کت و دامن شیک زرشکی پوشیده و موهای مصری بلوطی رنگش صورت با طراوات و شادابش را قاب گرفته بود. اصلا به او نمی آمد که پسری به سن بهزادنیا داشته باشد. زیر زیرکی اطرافم را پاییدم و در کمال خوشوقتی متوجه شدم آن دور و ور هیچ خبری از بهزادنیا نیست...
خانم پیرایش دعوتمان کرد داخل و من که بعد از مامان پایم را داخل سالن گذاشته بودم، هیچکس را ندیدم. با مسرت بین خزر و طلوع نشستم و اطرافم را تماشا کردم........................................

بعد از در ورودی یک هال نسبتا کوچک بود که در آشپزخانه به آن باز می شد و پلکانی از آنجا به طبقه ی بالا می رفت. سالنی که ما نشسته بودیم دو پله از هال پایینتر بود، شکل نیم دایره ای داشت که پنجره هایش قدی و طرحدار بود و پرده هایش را باز گذاشته بودند. من غرق دید زدن اطرافم بودم که صدای تق تق صندل خانم پیرایش حواس مرا به طرف او جمع کرد، از پله بالا رفت و جلوی پلکان ایستاد.
ـ معین جان، دیگه بیا پایین!
لعنت! شاهزاده توی خانه بود!

صدای پایین آمدنش را شنیدم و بعد خودش را دیدم، پیراهن مردانه ی طوسی پوشیده بود و همان شلوار جین آبی یخی. ظاهر مودب و موقری داشت، خبری از آن پوزخند تمسخر آمیز همیشگی نبود و جایش را به لبخند دلنشینی داده بود. نمی خواستم زیادی تحویلش بگیرم ولی خزر و طلوع جلویش بلند شدند، من هم به ناچار بلند شدم و ایستادم. محترمانه و با خوشرویی با مامان و خزر سلام علیک کرد و بعد به من رسید.
دستم را مشت کردم و به خودم تذکر دادم که طعنه بی طعنه. این پسر آنقدرا هم بد نبود.
حالم را پرسید، چشمهای خاکستریش سرد نبود ولی دوستانه هم نبود. آن حمام اجباری را موقتا فراموش کردم و مودبانه جواب احوالپرسی اش را دادم و قبل از اینکه حرفی بزند، دستم را انداختم دور شانه های طلوع و با حالت هشداردهنده ای معرفی کردم: خواهرم، طلوع!
انتظار داشتم تعجب کند یا حرفی بزند، ولی نه. با مهربانی به طلوع فقط خوش آمد گفت و به سمت عسل رفت که از هیجان روی پایش بند نبود. که البته وقتی بهزادنیا با خنده گفت «سلام خانم کوچولو!» وا رفت. بهزادنیا صندلی بعد از عسل نشست و مشغول پرس و جو از مدرسه و دوستان جدیدش شد.
کله ی خزر به طرف من خم شد و پچ پچ کنان گفت: خوش تیپه، نه؟
ابرویم را بالا انداختم و به زور گفتم: بدک نیست!
خزر پشت چشمی نازک کرد و با ایما و اشاره به عسل علامت داد که مواظب رفتارش باشد.

من و خزر با مخابره ی دستور مامان از طریق چشم و ابرو بلند شدیم و برای کمک به خانم پیرایش رفتیم آشپزخانه. شازده هم بلند شد و پشت سر ما آمد. آشپزخانه شان اپن نبود و من سعی می کرم برای ثانیه ای با بهزادنیا آنجا تنها نمانم. سرم را انداخته بودم زیر و هرکاری خانم پیرایش می گفت، انجام می دادم.
برخلاف انتظارم، برای شام فقط باقالی پلو با گوشت بود و لازانیا که انگار به خاطر عسل درست کرده بودند و البته من و بهزادنیا زودتر از بقیه سراغ لازانیا رفتیم. به نام عسل، به کام ما.
انتظار داشتم مثل عمه که خیلی به این چیزها اهمیت می داد بخواهند شام آنچنانی بدهند که اصلا اینطور نبود. خیلی ساده و بی تکلف بودند و من احساس راحتی می کردم.
خزر و بهزادنیا که رو به روی هم نشسته بودند با هم حرف می زدند و من خودم را مشغول طلوع کرده بودم که اگر چیزی خواست برایش بگذارم و حواسم به عسل بود که گند نزند.
مثلا می خواستم از بحث بقیه دور بمانم که ناگهان خانم پیرایش مرا مخاطب قرار داد.
ـ باران جان! معین میگه شما دو تا تو یه دانشگاه هستین، آره؟
سرم را از بشقابم بلند کردم و نگاهم به او افتاد که چشمهایش می درخشید. ابرویم را بالا بردم: جدا؟ من تا همین امروز ایشونو ندیده بودم!!!
می خواستم به او بفهمانم که هر اتفاقی در گذشته افتاده را فراموش می کنم و همه ی مسائل را باید همان جا خاک کرد. البته اگر شعورش می رسید که انگار...
پوزخندی روی صورتش شکل گرفت و ابرویش بالا رفت.
ـ عجیبه واقعا!
خودم را از تک و تا نینداختم. دروغ مصلحتی بود خب!
ـ شما هم دانشکده ی ادبیات هستین؟
لیوانی آب ریخت، اول به بقیه تعارف کرد و سر فرصت جواب مرا داد: نه، مهندسی.
لبخند ملایمی زدم، چه دختر معصوم و شیرینی بودم آن لحظه!
ـ پس عجیب نیس! من زیاد دانشکده های دیگه نمیرم!!!
بر وجود دروغگو لعنت! صد بار! بهزادنیا نیشخندی زد و به تقلید از من گفت: جدا؟! ولی...
صدای خزر همه را از جا پراند: عسل...


ولی کار از کار گذشته بود. عسل که پارچ سنگین دوغ را بلند کرده بود، نتوانست کنترلش کند و پارچ کج شد... بهزاد نیا به سرعت دستش را جلو برد ولی فایده نداشت. دوغ روی سفره ریخته بود و از آنجا روی زانوهای معین شره کرد...
عسل فورا قیافه ی گربه ی کتک خورده به خود گرفت و مامان به جای او از بهزادنیا معذرت خواست ولی معین قضیه را به خنده برگزار کرد.
ـ عیبی نداره، دوغ بخت آدمو باز می کنه!
چند برگ دستمال برداشت و روی شلوارش کشید. از زیر میز با نوک کفشم به زانوی عسل زدم: نمی تونی بگی برات بریزن؟
لب و لوچه اش آویزان شد و اشک چشمهایش را پر کرد: خواستم زحمت نشه.
ـ هه... هه... دیدم که چقدر زحمت نشد.
بهزاد نیا به من چشم غره رفت ـ رطب خورده منع رطب کی کند ـ رو کرد به عسل و با مهربانی گفت: عیبی نداره، این از بدشانسی شلوار منه.
طعنه اش به من بود که دماغم را برای عسل بالا نگیرم ولی من عین خیالم نبود.
ـ دفه ی دیگه...
ـ باران جان، اشکالی نداره، بذار شامشو بخوره!
با این حرف خانم پیرایش خفه شدم و سرم را کردم توی بشقابم. اختیار خواهر خودم را هم نداشتم... واقعا که...


بعد از شام، مامان و خانم پیرایش به تراس رفتند، بهزاد نیا برای عسل فیلم گذاشت تا سرگرمش کند، خودش و خزر هم مشغول صحبت شدند. طلوع هم بلند شد تابلوهای دیوارکوب را تماشا کند، من ماندم و در و دیوار خانه...
خیلی دلم می خواست به سمت قفسه ی کتابی بروم که از گوشه ی سالن به من چشمک می زد. ولی احساس می کردم اگر زیاد به خانه زندگیشان توجه نشان ندهم بهتر باشد... بلند شدم و کنار یکی از پنجره ها ایستادم. بیرون، شب بود و مهتاب! باد خنکی می وزید و در آن لحظه بی نهایت دلم می خواست توی باغ بودم و می دویدم... بدوم و آواز بخوانم... یا روی چمن دراز بکشم و بابا برایم حافظ بخواند... آخ... کاش اینجا بود...
یک لحظه متوجه جمع توی تراس شدم و خزر را دیدم که داشت به آنها چای تعارف می کرد. با عجله برگشتم عقب و بهزادنیا را دیدم که بالای سر عسل ایستاده بود ولی به من نگاه می کرد. نگاهش معنی دار بود و من که اصلا حال و هوای خوبی نداشتم، قبل از آنکه حرفی بزند، با دستپاچگی از سالن بیرون رفتم و کنار مامان روی لبه تراس ولو شدم و سرم را تکیه دادم به ستون.
پاهایم آویزان بود و با ریتم، پاشنه ی پایم را می کوبیدم با دیواره...
خانم پیرایش به من لبخند زد و به ادامه ی صحبتش پرداخت. برای مادرِ «بهزادنیا» بودن زیادی جوان بود. احتمالا خیلی زود ازدواج کرده بوده، حتما درسش را بعد از ازدواج ادامه داده، چه همتی داشته...
صدای مادر مرا به خودم آورد: باران!
تکانی خوردم و سرم را بالا گرفتم.
ـ بله؟
مامان به خانم پیرایش اشاره کرد: خانم دکتر با شما هستن.
خانم پیرایش خندید و بعد اخم ظریفی کرد.
ـ نه تو رو خدا، اینجا دیگه نمی خوام خانم دکتر باشم. منم اسم دارم به خدا...
زورکی لبخند زدم و منتظر ماندم تا حرفش را بزند. ازش خوشم می آمد، جاذبه ای داشت که نمی دانستم از کجا می آید، فقط در کنارش حس خوبی داشتم... با مهربانی به من نگاه کرد.
ـ تو ادبیات می خونی، آره؟ (با تکان سر من ادامه داد) اهل کتاب هم هستی؟
خزر به جای من جواب داد: چه جور هم! کرم کتابه!
ـ به به، چه کتابایی می خونی؟
شانه هایم را بالا انداختم و صادقانه گفتم: هر چی گیرم بیاد.
انگار این حرف من به مذاقش خوش نیامد، شروع کرد به صحبت درباره ی این که «این کار درست نیست کتاب بد مثل سمه و آدمو مریض می کنه... » و از همین حرفها، کم کم داشت به جاهای خوب خوبش می رسید و من منتظر بودم پیشنهاد کند از کتابخانه شان استفاده کنم که بهزاد نیا هم به جمع ما پیوست. مادرش با دیدن او لبخند زد ـ چقدر به شاهزاده افتخار می کرد ـ و انگار به او الهام شده باشد، ناگهان گفت: راستی باران جان، با معین هماهنگ کنین، با هم برین دانشگاه از این به بعد.
بله؟!! من به گور جد و آبادم خندیده ام اگر با این گاو پیشانی سفید به دانشگاه بروم! آن وقت چه جوابی به بقیه بدهم؟ بگویم بهزادنیا لطف کرده و سقفی به من بخشیده؟!
با دستپاچگی گفتم: نه مزاحم ایشون نمیشم (برای بدست آوردن دلش اضافه کردم) خاله سیمین!
ابروهای بهزاد نیا بالا رفت و لبش کج و کوله شد، خنده اش را می خورد یا فحشش را؟!
خانم پیرایش از اینکه خاله خطابش کرده بودم حظ کرد، چشمهایش برق زد: چه مزاحمتی؟! خب وقتی مسیرتون یکیه، چرا نه؟! نه معین؟
بهزاد نیا سری به نشانه ی تایید تکان داد و به آرامی گفت: بله، چرا که نه؟!
نمی دانم واقعا اینطور بود یا من اینطور حس کردم که ته لحنش، بدجنسی موج می زند. برای محکم کاری چشم غره ای به سمتش رفتم و رو به مادرش لبخند زدم.
ـ اگه یه روزی برنامه ی کلاسیمون یکی بود، حتما مزاحمشون میشم.
نباید «حتما» را می گفتم، نه؟! بهتر بود دلیل قانع کننده ای می آوردم که هیچوقت، هرگز، عمرا نمی توانم با او بروم یا برگردم، ولی چه دلیلی؟! من که گفته بودم او را نمی شناسم...
نگاه پر تمسخر بهزاد نیا برگشته بود و مرا آزار می داد.

بالاخره میهمانی تمام شد و به خانه برگشتیم. هرچند خانم پیرایش شروع کرده بود به مرور خاطراتش و چنان با آب و تاب همه چیز را تعریف می کرد که من را محو صحبتش کرده بود. نمی توانستم دل بکنم ولی عسل خوابش می آمد و باید برمی گشتیم خانه، وگرنه عسل همانجا خوابش می برد و معین جان! باید زحمت آوردنش را تا خانه می کشید. برای رعایت حال بهزادنیا هم که شده، تا عسل آنقدر هوشیار بود که روی پایش بایستد، به خانه برگشتیم.
برای بدرقه ی ما ایستاده بودند و من لحظه ی آخر که رویم را برگرداندم، بهزادنیا را دیدم که دست به سینه، صاف، ایستاده بود و ما را نگاه می کرد...

وقتی به خانه رسیدیم، مامان و خزر شروع کردند به حرف زدن درباره ی میهمانی و صاحبخانه و خصوصا معین. چقدر هم از رفتار شایسته ی او تعریف کردند، من که در جایم دراز کشیده بود، غرغری کردم و بالش را گذاشتم روی سرم تا صدایشان را نشنوم...
برای فکر کردن به بهزادنیا فردا را فرصت داشتم...


نزدیک ظهر بود و با گلرخ داشتیم دانشگاه را گز می کردیم. استاد کلاس را نیم ساعت زودتر از همیشه تعطیل کرده بود و من و گلرخ هم که بعد از ظهر دوباره کلاس داشتیم، مانده بودیم دانشگاه و از خدا خواسته در محوطه ول می گشتیم و آسمان و ریسمان به هم می بافتیم.
پشت دانشکده ی علوم روی چمن ها پهن می شدیم و وقتی حرف ها و غیبت هایمان ته می کشید، مشغول مشاعره می شدیم. من آن قسمت از دانشگاه را خیلی دوست داشتم. تقریبا از دید بچه هایی که در محوطه رفت و آمد می کردند ناپدید می شدیم و راحت بودیم. دراز می کشیدم روی چمن و کیفم را می گذاشتم زیر سرم. آنجا سایه ی هیچکس روی سرم سنگینی نمی کرد...
گلرخ داشت بند کفشش را تنظیم می کرد و من که در آن لحظه زمان و مکان را به کل از یاد برده بودم، زدم زیر آواز... البته جای پرتی بود و انتظار نداشتم کسی متوجه هنر نماییم شده باشد، که ناگهان صدایی هردویمان را از جا پراند.
ـ ببینم آب که سر بالا نمیره؟!
خجالتزده برگشتم، بهزادنیا و افسانه را کمی آنطرف تر دیدم که پشت بوته ی شمشادی نشسته بودند. کی آمده بودند که ما متوجه نشدیم؟!
با ناراحتی از جایم بلند شدم ولی گلرخ از جا پریده بود!!!
دستش را گرفتم و کشیدم: بیا بریم.
صدای خرمدین باز بلند شد، پر از تمسخر: بودی حالا، ما هم فیض می بردیم، نه معین؟! یه چیزی بود... آواز خر در چمن... (قهقهه زد)... الان فهمیدم یعنی چه!
صورت گلرخ از عصبانیت سرخ شد و به طرف او چرخید، ولی بازویش را محکم گرفتم و فشار دادم.
ـ ششش... (لب هایم را روی هم فشار دادم تا حرف اضافه ای از دهنم بیرون نزند) بریم.
خرمدین که فکر می کرد حال مرا گرفته، با ذوق گفت: چی شده؟ کم آوردی؟
گلرخ هم حیرتزده زل زد به من.
ـ نمی خوای جوابشو بدی واقعا؟
این پا و آن پا کردم، بهزادنیا را دیدم که زل زده بود به انعکاس نور آفتاب از روی ساعتش به تنه ی درخت. کیفم را برداشتم و انداختم روی شانه.
ـ ارزششو نداره بی خیال.
با التماس نگاهش کردم تا بفهمد نمی خواهم این قضیه را کش بدهم ـ می خواستم هر چه زودتر از بهزادنیا دور شوم ـ گلرخ فهمید، پوفی کرد و چرخید. هنوز دو قدم هم برنداشته بودیم که صدای بلند بهزادنیا به گوشم رسید: اصلا شوخی قشنگی نبود.
گلرخ خشکش زد و به طرف آن دو چرخید ولی من از جایم تکان نخوردم. فقط سایه ی بهزادنیا را دیدم که از سنگچینی کنار چمن پرید و دور شد... تنها بود...



گلرخ دوباره چشم هایش را گشاد کرد و به من زل زد.
ـ از بهزادنیا بعید بود، نه؟! به نظرت چرا اون کارو کرد؟
مهلت نمی داد تا من حرف بزنم، تا می آمدم دهان باز کنم و جوابی بدهم که راضیش کند، سرش را به چپ و راست تکان می داد و صدباره می گفت: باورم نمیشه! بهزادنیا بود یعنی؟
ـ خب شاید...
ـ شیطون رفته باشه تو جلدش، نه؟!
ـ گلرخ، منطقی...
ـ آره حتما، با اون دوستش سر یه دختری دعواش شده، برای اون باش لج کرده.
کلافه شدم: چرت نگو!
دوباره چشم هایش را گشاد کرد، چقدر لقب «سرندی پیتی» که خبر داشتیم پسرهای کلاس رویش گذاشته اند، به او می آمد. فقط یک دم صورتی کم داشت...
ـ پس چی؟! هان؟! تو بگو. چه دلیلی داش کارش؟
چای کیسه ای را فرو کردم توی لیوان، چای مثل جوهر پخش شد توی آب و بیرنگی آب را تیره کرد. نخش را کشیدم بالا و بعد دوباره فرو کردم توی لیوان. اگر گلرخ هم مثل من صحبت تلفنی آن روز بهزادنیا را نشنیده بود، برایش تعریف می کردم...
خیلی چیزها داشتم که بگویم، بگویم که من با این بشر در یک باغ زندگی می کنم، در چند قدمی او... زیر سایه ی او... زبر بار منتش... بگویم که برای هر شبی که می خوابم و سقفی بالای سرم هست مدیون اویم... بگویم که نفسم در آن خانه تنگ می شود... که می دانم او از آمدن ما راضی نبوده... ولی نمی توانستم... نمی شد... اگر گلرخ مکالمه ی آن روز را نشنیده بود... اگر گلرخ بهزادنیا را نمی شناخت...
اگر گلرخ نشنیده بود، اگر من نشنیده بودم، آنقدر سخت نبود همه چیز... راحت تر با آن کنار می آمدم، آن وقت نمی دانستم که او از بودن ما دلگیر است. نمی دانستم که جایش را تنگ کرده ایم، آن وقت برای گلرخ تعریف می کردم دیشب در مهمانی چه گذشته بود... برایش تعریف می کردم که معین مادرش را «ماما» صدا می زند و به او می خندیدیم... برایش تعریف می کردم که ابروی چپ معین شکسته است، بچه که بوده از بالای پله ها قل خورده پایین و مادرش چطور این داستان را با سوز و آه تعریف کرد و عسل دیوانه پیشنهاد کرد معین مداد بکشد توی ابرویش تا جای خالی را بپوشاند... که چطور عسل دوغ را روی او ریخته بود و دوغ تا کجاها که نرفته بود، می توانستم تصور کنم اگر اینها را برایش بگویم چه قهقهه ای می زند ولی حیف که نمی شد، جرئتش را نداشتم... نمی توانستم بگویم و خاطره ی پررنگ نارضایتی آن روز معین را توی چشمهای گلرخ ببینم...


ـ باران، حواست هس؟
حواسم به طرف گلرخ برگشت: چی گفتی؟
ـ میگم شاید از تو خوشش اومده.
ـ کی؟
به دو دختری نگاه کرد که کنار ما نشسته بودند و برگه های رسمشان را پهن کرده بودند روی میز تریا. بعد سرش را به جلو خم کرد و پچ پچ کنان گفت: بهزادنیا.
برای چند ثانیه به او نگاه کردم و بعد با التماس گفتم: گلرخ تو رو خدا، کسی نفهمه ها. هنوز خانواده هامون نمی دونن. من بش قول دادم کسی با خبر نشه!
چشم هایش تا حد ترکیدن باز شد.
زدم توی پیشانیش: افلاطون! انقدر به مغزت فشار نیار. معلوم نیس چه برنامه ای داره واسه امون که امروز این کارو کرد. هیچ گربه ای واسه رضای خدا موش نمی گیره.
چایم را که سرد شده بود، تلخ خوردم و به برگه های دختر بغل دستیم نگاه کردم. داشت با دوستش بحث می کرد. سر اینکه شکل هندسی عجیب غریبی وسط آن همه طرح، از پهلو چه حالتی داشت. من هم که اصولا برای اظهار نظر کردن نیازی به دعوت نداشتم، لیوانم را پایین آوردم و رو به دختر رو به رویی گفتم: راس میگه، از پهلو این شیبدار میشه، صاف نیس!
دخترک از لای مژه های ریمل خورده اش با تحقیر براندازم کرد و گفت: چه رشته ای هستی؟
لیوانم را با دندان های پایینم نگه داشتم و جویده گفتم: ادبیات.
برگه هایش را جمع کرد و با بی حوصلگی گفت: پس بشین شعرتو حفظ کن و زر اضافه نزن.
از جایش بلند شد، بیرون رفت و من را مات و مبهوت جا نهاد.
دوستش هم که با عجله وسایلش را جمع می کرد، چتری های قهوه ایش را از جلوی چشم کنار زد، لبخند دوستانه ای زد، «ببخشید» سریعی گفت و از تریا بیرون دوید.
به طرف گلرخ چرخیدم که لب هایش را با نفرت جمع کرده بود.
ـ این دیگه کی بود؟
گلرخ رو به در نیمه باز تریا غرولند کرد: خودشیفته عوضی.
رو به من کرد و ادامه داد: این همونه که اون روز بهزادنیا دوربینش رو داغون کرد.
ـ جدی؟ حقش بود پس، دختره ی مغرور متکبر!
ـ من که گفتم حقشه! دماغشو واسه همه بالا می گیره، واسه جن و انس. یه مدت دور و بر بهزادنیا می پلکید، میترا می گفت، تا اون روز که یارو حالشو گرفت. آی حال کردم اون روز.
حالا که فکر می کنم من هم از کار آن روز بهزادنیا راضی بودم!!! چه معنی داشت که این دختر با من اینطور حرف بزند؟! از دماغ فیل افتاده! معین جلو جلو انتقام مرا از او گرفته بود. یک امتیاز مثبت برای او... نه، دو تا... حال خرمدین را هم گرفت...
نیشم به پهنای صورتم باز شد...


غروب آن روز لب پنجره نشسته بودم و بیرون را نگاه می کردم، دلم پر می کشید که بروم توی باغ و روی آن تخت فلزی که نزدیک استخر بود، دراز بکشم و کتاب بخوانم... ولی از نیم ساعت قبل، معین با یک کوسن گرد قرمز آمده بود بیرون و روی تخت دراز کشیده بود... هدفون توی گوشش بود و ساعد دست راستش روی چشمهایش... انگار اصلا در این دنیا نبود...
خیلی دلم می خواست چارتا حرف بارش کنم، ولی دلم نیامد... یک جور طفلکی ای آنجا دراز کشیده بود... فحش هایی را که می خواستم نثارش کنم، نگفتم ولی یکی از امتیازهای آن روزش سوخت... خب، من که به اندازه ی او امکانات نداشتم، عین اسرائیل آمده بود همان یک وجب جا را هم از من گرفته بود...
«هوا به این خوبی، ماشین به اون خوشگلی هم گوشه ی حیاط خوابیده، برش دار، برو بیرون، یه دوری بزن، چار نفر تو رو می بینن، تو چار نفرو می بینی، دلت وا میشه، شایدم بختت وا بشه...»
اصلا شاید دختری دلش را شکسته بود که آنطور، آنجا، عین جنازه دراز به دراز پهن شده بود، نه؟!
با تاسف سری تکان دادم، به خاطر رفتار خوب آن روزش بخشیدمش و اجازه دادم جای من قمبرک بزند...
نق نق عسل در آمد که گرسنه اش است، مامان طلوع را برده بود دندانپزشکی، خزر هم هنوز نیامده بود خانه، من هم رفتم تا عسل را سر و سامان بدهم...

ـ باران میای بریم تو حیاط، وسطی؟
خدا عسل را به ما نمی دادی، یا حداقل یکی عاقلترش را لطف می کردی، آسمان به زمین می آمد؟
ـ ای کیو سان، اونوخ کی وسط وایسه؟
سرش را خاراند و دماغش را بالا کشید و همینجور خیره به من نگاه کرد. گرفتار شده بودیم به خدا!!! دوباره تخم مرغها را توی تابه هم زدم و او باز نق زد: می خوام برم تو باغ!
آه کشیدم. «منم»
ـ خب برو، کسی جلوتو گرفته؟
ـ تو هم بیا، بریم تاب بازی!
ـ من درس دارم!
ـ تو که داشتی کتاب می خوندی!
ـ اونم جزو درسمه!
خب عسل که از منابع درسی من سر در نمی آورد!
تابه را کوباندم روی میز اپن.
ـ بگیر کوفت کن! یه دعای خیر هم برای من بکن، که اگه نبودم از گشنگی می مردی تا حالا!
ـ تو نمی خوری؟
از پنجره، باغ را نگاه کردم، معین هنوز همان شکلی دراز کشیده بود، نکند خشک شده باشد؟!
ـ نه (فکری به ذهنم رسید) عسل چرا نمیری تو باغ شامتو بخوری؟
ـ آخ جان، آره.
تابه را برداشت، پاکت نان ها و ظرف سبزی را هم دادم دستش و گفتم برود بنشیند روی تخت.
می خواستم در حق معین لطف کنم و از تنهایی درش بیاورم یا اینکه عسل را به جانش بیندازم و او را فراری دهم؟! خودم هم بر سر همین دوراهی بودم که صدای عسل را شنیدم...
ـ سلام!
سرک کشیدم توی باغ، معین دستش را از روی چشمش برداشت: سلام.
ـ نیمرو می خوری؟
خوشبختانه عسل با وجود شکمو بودنش، هیچوقت غذا خوردن تنهایی را دوس نداشت و سخاوتمند بود.
تابه را بین خودش و معین روی تخت گذاشت و پاکت نان را باز کرد.
ـ نه، ممنون.
ـ خوشمزه استا، نیمروهای باران خوشمزه ان.
لعنت به تو عسل! الان فکر می کند من این را درست کرده ام و عمدا او را فرستاده ام پیش معین... خب همینطور بود، ولی آنطور نبود...
عسل لقمه ای گرفت و به طرف معین دراز کرد، معین خندید و آن را گرفت...
هنوز دو دقیقه نگذاشته بود که عسل شروع به حرف زدن کرد؛ از همه چیز و همه جا گفت، من فقط صدای خنده ی معین و گاهی سوال هایش را می شنیدم، خب، زیاد هم بد نشده بود... کارهای خوب آن روزش را هم جبران کردم، یر به یر شدیم!


خواب مانده بودم، یعنی نیم ساعت دیرتر از ساعتی که باید، بیدار شده بودم، خیلی هنر می کردم، فقط یک ربع اول کلاس را از دست می دادم، دکتر بزرگمهر عادت داشت اول کلاس حضور و غیاب کند، لعنتی... تند تند مانتویم را تنم کردم، پای خزر را هم لگد کردم تا مقنعه ام را پیدا کنم، چروک بود، وضعیت بحرانی بود، مقنعه ی تر و تمیز خزر را که همیشه از در کمد آویزان می کرد، قاپیدم و کشیدم روی سرم. فقط چتری هایم را شانه زدم تا حداقل جلویم مرتب باشد. بعد هلشان دادم پشت گوشم. جورابم را هم پرت کردم توی کیف تا بعدا توی اتوبوس بپوشم، موبایلم را هم برداشتم و از اتاق بیرون زدم. مامان از آشپزخانه صدایم زد.
ـ کجا؟ یه چیزی بخور.
ـ دیرم شده نمی تونم.
تا کفشم را پیدا کردم و پاهای بدون جورابم را به سختی هل دادم تو، مامان سررسیده بود. لقمه ی نان و پنیری داد دستم و من ذوق کردم: قربونت.
توی باغ، معین را هم دیدم که داشت به سمت ماشینش می رفت، از باغ بیرون زدم و همینطور که لقمه ام را گاز می زدم، تند تند قدم برداشتم، مطمئن بودم معین نگه می دارد و تعارف می کند که سوار شوم، برنامه داشتم رویش را زمین بزنم و قیافه بگیرم که «دیر برسم بهتره اینه که با تو برم.» بعد او کمی تعارف می کرد و اگر قیافه ی مهربانی داشت، من قبول می کردم! خب، دیرم شده بود، در این شرایط استراتژی ها تغییر می کرد! اصلا مامانش گفته بود با هم برویم، خودش هم قبول کرده بود، مگر نه؟!
نصف کوچه را رفته بودم، معین هنوز بیرون نیامده بود.
«مگه داری 16 چرخ جابه جا می کنی؟!» نگاهی دزدکی انداختم پشت سرم و دیدم که از باغ بیرون آمد.
سریع سرم را چرخاندم ولی قدم هایم را آهسته تر کردم، ضربان قلبم زیاد شده بود، اگر زیاد تعارف نمی کرد چه؟! نمی توانستم زود قبول کنم، باید خیلی اصرار می کرد...
درگیر همین فکرها بودم که صدای ماشینش را درست پشت سرم شنیدم، برای یک ثانیه مغزم از کار ایستاد و خودم هم متوقف شدم ولی معین نایستاد... گازش را گرفت و رفت... بیشعور...
با پایم به تنه ی درختی لگد زدم.
ـ لیاقت نداری اصن! اگه یه ساعتم وایمیسادی نمی اومدم! اصن هیچوقت سوار ماشینت نمیشم. حتی اگه دم مرگ باشم!
دویدم تا به اتوبوس برسم. اتوبوس شرف داشت به ماشین آن بی وجدان... تعارف هم نکرد خاک بر سرش. من که نمی رفتم!!! ولی او باید تعارف می کرد. وظیفه اش بود اصلا!


کلاس ساعت 10 تشکیل نشد و حدود ساعت 11 بود که برگشتم خانه. هیچکس نبود، کوله ام را پرت کردم روی راحتی، مقنعه ام را کشیدم بالا و رفتم طرف یخچال، سیبی برداشتم و گاز زدم. تنهایی ناهار خوردن را دوست نداشتم، صبر می کردم تا یکیشان پیدا شود. از موقعیت استفاده کردم و زدم زیر آواز، هینطور که بلند بلند می خواندم رفتم طرف اتاقم، شش دانگ صدایم را ول کرده بودم و صدایم توی خانه یورتمه می رفت...

به تو نامه می نویسم، ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو، گم شد و به قصه پیوست
ای همیشگی ترین عشق، در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو


یک لحظه فکر کردم صدای شکستن چیزی را شنیده ام، ساکت شدم و گوش دادم، ولی خبری نبود...
«نکنه دزد باشه؟!
آخه عقل کل، دزد خونه به اون گندگی رو ول می کنه میاد اینجا؟ اصن دزد تو روز روشن؟!»
ولی دوباره صدایی شنیدم، ضربه ی محکمی به در چوبی خورد، دوباره صدایم را انداختم روی سرم تا طرف فکر کند چیزی نشنیده ام و پاورچین پاورچین رفتم بیرون...

به تو نامه می نویسم، نامه ای نوشته بر باد
که به اسمت چون رسیدم...


ـ طلوووع!
با وحشت به طرفش دویدم، رنگش زرد زرد بود، بی حال افتاده بود گوشه ی اتاق... دست انداختم زیر بغلش: چت شده عزیزم؟!
با بیچارگی اطراف را نگاه کردم، جعبه ی دستمال کاغذی پای در افتاده بود و لیوانی که مدادهایش در آن بود از روی میز افتاده و خرد شده بود؛ بیچاره تلاش کرده بود منِ احمق را صدا بزند...
سعی کرد خودش را بالا بکشد، موهایش را از صورتش کنار زدم، پیشانیش خیس بود، عرق کرده بود، دکمه ی بالای لباسش را باز کردم، با اشاره فهماند که حالت تهوع دارد...
کمکش کردم تا حمام برود، پاهایش را روی زمین می کشید و به سختی راه می رفت، طفلک من! نتوانست تا آنجا بیاید، توی هال گذاشتمش زمین و سطلی برایش آوردم، عق زد و زردآب رقیقی از گلویش خارج شد، کتفش را با کف دست مالش دادم و دوباره عق زد، بلند شدم و به آشپزخانه دویدم، دستمالی را خیس کردم و روی صورتش کشیدم...
چشم هایش دو دو می زد، نگاهش پر از درد بود. دلم فشرده شد، چکار باید می کردم؟! مامان که کارگاه بود، از آنجا تا خانه هم کلی راه بود، خزر هم که تا عصر کلاس داشت...
جست زدم طرف تلفن، شماره ی خانه ی پیرایش همان صفحه ی اول دفترچه بود؛ شماره را گرفتم و منتظر ماندم...
«خدایا خونه باشه! تو رو خدا... تو رو به هر کی که دوس داری خونه باشه... تو رو به علی...»
ـ الو؟
وا رفتم، معین بود...
ـ خانم دکتر نیستن؟
ـ نه، اتفاقی افتاده؟!
از کجا فهمید؟ بغض گلویم را گرفت، خانم پیرایش هم که نبود، چکار می کردم؟!
صدایم لرزید: طلوع... حالش خوب نیس... هیشکی اینجا نیس...
ـ حاضرش کن، الان میام.

مانتویی برای طلوع آوردم و روسری انداختم روی سرش، قبل از اینکه خودم هم لباس بپوشم، معین ماشینش را آورده بود پشت در خانه، مانتویم که هنوز تنم بود، شالی برداشتم و دویدم بیرون اتاق، طلوع را بغل گرفتم و التماسش کردم بلند شود. به زور سر پا ایستاد و دستش را انداخت دور گردنم...
معین در را باز کرد و طلوع را بردم بیرون، در عقب ماشینش باز بود. دست انداختم زیر بغل طلوع.
ـ می خوای کمکت کنم؟
سرم را بالا انداختم؛ ولی معین جلو آمد و کمکم کرد تا طلوع را عقب نشاندم، صدایش را شنیدم که با ناراحتی گفت: شرمنده، دفه ی دیگه یه ماشین کوتاه می خرم.
طلوع توی ماشین تقریبا بیهوش شد. دست انداختم دور شانه اش و سرش را گذاشت روی سینه ام زل زدم به قفسه ی سینه اش که به آرامی بالا و پایین می رفت، دست سردش را گرفتم دستم و نوازش کردم.
ـ چرا زودتر نبردیش دکتر؟
سرم را بلند کردم، از آینه ی جلو داشت ما را نگاه می کرد. سرم را چرخاندم طرف پنجره.
ـ تازه از دانشگاه رسیدم، هیشکس غیر خودش خونه نبود.
ماشین را برد داخل درمانگاه و قبل از اینکه من چیزی بگویم، خودش طلوع را آورد پایین ولی من که می دانستم طلوع از این همه نزدیکی به او راحت نیست، جلو رفتم.
ـ خودم میارمش، مرسی.
با شک و تردید به من نگاه کرد، کمی از طلوع فاصله گرفت: می برمشا!
ـ نه، اگه میشه نوبت بگیرین.
«باشه» ای گفت و او را دست من داد، خودش هم دوید داخل و من و طلوع آرام آرام به طرف در رفتیم.

مثل همیشه راهروی سفید، درهای سفید، لباس های سفید، بوی گند الکل، درد و گریه و عفونت... دلم پیچ خورد. طلوع را نشاندم روی صندلی و خودم بالای سرش ایستادم. سعی می کردم نگاهم را روی سقف نگه دارم و روی چیزی تمرکز کنم تا حواسم پرت شود... خدایا نه پول همراهم بود نه موبایلم، سرم را برگرداندم پایین و دنبال معین گشتم. از سمت پذیرش به طرف ما آمد، لبخند زد، ردیف داندان های سفید...
به سمت طلوع خم شد و با ملایمت گفت: الان نوبتت میشه، باشه؟
طلوع فقط چشم هایش را بست و سرش را به بازوی من تکیه داد. معین برعکس من زل زد به سرامیک سفید کف سالن و پنجه ی پایش را دایره وار کشید روی زمین...

تزریقات را تقسیم کرده بودند به اتاقک های کوچک و بین تختها پرده کشیده بودند، دختری که می خواست به طلوع ضد تهوع بزند، مرا بیرون کرد.
ـ لطفا بیرون وایسا، اینجا جاش تنگه، تا یه ربع دیگه سرمش هم تموم میشه.
برگشتم به راهرو، معین جلوی در اتاق، روی نیمکتی نشسته بود. آرنجش را گذاشته بود روی زانوهایش، دست هایش را روی هم و چانه اش را هم روی دستهایش...
نگاهش روی من ثابت ماند و من نگاهم را دزدیدم، زل زدم به گلدانی که کنج دیوار بود؛ گیاه بیچاره... قرار بود برای چه کسی خوش شانسی بیاورد؟ برگ پایینی اش زرد شده و یکی از برگها هم پای گلدان افتاده بود...
ـ بهتره؟
سرم را به طرف او چرخاندم: آره (نفس عمیقی کشیدم) این دور ور تلفن هست؟
فکر کنم سرخ شده بودم، اگر به روی خودش نمی آورد، چکار می کردم؟ من که یک ریال هم همراهم نداشتم...
موبایلش را به سمتم گرفت: بیا این تلفن، ولی من به مامانت زنگ زدم و بشون خبر دادم...
با تعجب به او نگاه کردم، گوشی را گذاشت کنارش روی نیمکت. نزدیک پاکت داروها...
ـ اون کارگاهی که مامانت میرن، کارگاه شوهر عمه امه.
آها، که اینطور. همه چیز ما مال این خانواده بود.
جلو رفتم و کنارش روی نیمکت نشستم، با کمی فاصله، به اندازه ی یک یا دو وجب، صدای نفسش را شنیدم.
ـ وقتی اون اتفاق افتاد، همون موقع که بابات... اون موقع، طلوع هم توی ماشین بود؟
سرم را تکیه دادم به دیوار و چشم هایم را بستم. دلم از این همه سفیدی به هم می خورد. معین هم لباس سفید پوشیده بود. آنقدرها هم آرامش نداشت این رنگ، به تنهایی...
لب های خشکم را باز کردم و زبانم را کشیدم رویش.
ـ آره... بابا رفته بود طلوع رو از مدرسه بیاره... طلوع فقط دسش شکست... ولی دیگه بعد از اون حرف نزد... خیلی وحشت کرده بود... هنوزم گاهی کابوس می بینه...
ـ هی... چه شوکی بش وارد شده طفلک!
همین، نگفت بیچاره، نگفت بدبخت، هیچ چیز دیگر نگفت... متنفر بودم از اینکه کسی با ترحم با طلوع نگاه کند، از لفظ بیچاره مخصوصا خیلی بدم می آمد... طلوع فقط حرف نمی توانست بزند، که آن هم یک روز درمان می شد، یک روزی، بالاخره همه ی گره ها باز می شد. مگر خدا آن بالا چکار می کرد؟!
پرستار بیرون آمد و به من گفت که سرم تمام شده. بلند که شدم، صدای معین را شنیدم: من میرم تو ماشین.
سری تکان دادم و رفتم داخل.

موقع برگشتن باز هم عقب نشستم، طلوع به من تکیه داده بود ولی رنگش تقریبا به حالت عادی برگشته بود. معین هم آهنگ ملایمی گذاشته بود و در حال و هوای دیگری سیر می کرد.
وقتی به خانه رسیدیم و پیاده شدم، پاکت را به سمتم گرفت: اینم داروهاش.
نگاهش نکردم: خیلی ممنون آقای بهزاد نیا! امروز حسابی به زحمت افتادین.
سرش را کج کرد طرف نگاه من: خواهش می کنم، طلوع هم جای خواهر من! وظیفه ام بود.
فقط طلوع؟!
ـ نظر لطفتونه، با اجازه.
من که رفتم، او هنوز همان جا کنار ماشینش ایستاده بود.

خزر که ماجرا را شنیده بود، آمد پیشم و با طعنه گفت: دیدی خیلی هم بد نیس پسره؟
لبخند تلخی زدم و بالش را گرفتم توی بغلم و چانه ام را فشار دادم توی بالش.
ـ فقط به خاطر طلوع بود، به قول خودش، جای خواهرشه! وظیفه اشه! منم که آدم حساب نمی کنه اصلا!
ـ این چه حرفیه می زنی؟
خزر نمی دانست که همان روز صبح، محل سگ به من نگذاشته بود. و من چه زود قولی را که به خودم دادم، شکسته بودم...
ـ تو رو خدا خزر فک کن! اگه یه پسری بودی که تو دانشگاه مورد توجه خیلیا بودی، بعد سر و کله ی یه دختری توی خونه ات پیدا می شد که می تونست زیر و بم زندگیتو بذاره تو دست بقیه ی دخترا، خوشت می اومد؟
خزر با دقت به حرفم گوش داد بعد سرش را تکان داد: آره، به نظرم راست میگی!
نه فقط در نظر، که در عمل هم حق با من بود.
از همان حرکت روز قبلش که گلرخ را حیران کرده بود، حس جاسوس دو جانبه ای را پیدا کرده بودم که بهزادنیا از او می ترسید. انگار که من می رفتم مادرش را در جریان شیطنت هایش می گذاشتم (یعنی می توانستم؟!) یا اینکه زندگیش را توی بوق و کرنا می کردم برای دخترها.
دلم می خواست بروم و به او بگویم که خیالش از بابت من راحت باشد، من نه قصد داشتم دانشگاه را با خبر کنم که از صدقه ی سر او دارم زندگی می کنم و نه می خواستم راپورتش را به مادرش بدهم ـ من که گفته بودم اصلا او را نمی شناخته ام ـ ولی جرات زدن این حرفها را نداشتم .


دلم بدجور گرفته بود؛ خسته بودم، خسته و عصبانی... اگر معین آن روز به دادم نمی رسید چکار می توانستم برای طلوع بکنم؟ به حدی آن لحظه آشفته ونگران شده بودم که هیچ کاری از دستم برنمی آمد؛ پس من به چه دردی می خوردم؟!

از خانه بیرون رفتم و توی باغ نشستم. کنار دیوار، زانوهایم را جمع کردم توی شکم و چانه ام را گذاشتم روی زانوها...
هوا تاریک شده بود؛ آسمان در آن دورها از رنگ سرمه ای شروع می شد تا می رسید این پایین بالای دیوار، که آبی روشن بود، آسمان صاف و بی ابر بود و فقط یک ستاره تک و تنها آن بالا می درخشید و همه ی خاطرات با دیدن آن به مغزم هجوم آورد...
وقتی کوچک بودم، بابا مرا بغل می گرفت و توی حیاط می نشستیم، آنقدر حرف می زدیم تا آن ستاره دربیاید، من برایش دست تکان بدهم و او به من چشمک بزند. بابا می گفت که ستاره ی منست و فقط برای دیدن من در می آید، در واقع آن ستاره، خانه ی دختر کوچکی بود که با تاریک شدن هوا، چراغ خانه اش را روشن می کرد.
من همیشه بابا را درباره ی آن دختر سوال پیچ می کردم؛ چند سالش است؟ مدرسه می رود و موهایش چه رنگیست؟ حدس می زدم باید به خوشگلی خزر باشد؛ عین عروسک، با موهای طلایی و چشم های سبز، ولی بابا می گفت شکل منست...
آن دختر همسن من بود ولی هیچکدام از کارهای بدی که من می کردم، نمی کرد. دم گربه را نمی کشید، خواهر کوچکش را گاز نمی گرفت و در چای عمه اش به جای شکر، نمک نمی ریخت و پدر و مادرش از او راضی بودند...
من از این دختر کوچک نمونه حرص می خوردم و به او حسودیم می شد... دختری که در ستاره ای منزل داشت...
صدایی مرا از جا پراند: سلام باران جان!
با تعجب سرم را چرخاندم و خانم پیرایش و معین را دیدم. خانم پیرایش با شلوار مشکی و بلوز آستین کوتاه زرد و معین با تی شرت سرمه ای و شلوار کتان کرم؛ چه رنگهایی...
خانم پیرایش با محبت گفت: حالت چطوره؟
تازه به صرافت افتادم که بلند شوم و سلام کنم. معین جواب سلام مرا داد و سرش را به سمت آسمان بالا گرفت ولی خانم پیرایش بازوی من را گرفت و به طرف خودش کشید.
ـ ببینم حال خواهرت بهتره؟
ـ بله، بهتر شده.
مرا دنبال خودش کشید: بریم ببینیمش.
خانم پیرایش فورا رفت داخل ولی معین دو تقه پشت هم به در زد و بعد دنبال ما آمد.

خانم پیرایش و مامان در اتاق طلوع مانده بودند و ما و معین عین جوجه ها توی هال نشسته بودیم و جیکمان در نمی آمد... بالاخره خزر سکوت را شکست و با اینکه مامان خیلی از معین تشکر کرده بود که به داد من رسیده، خزرخانم هم وظیفه ی خودش می دانست که از معین قدردانی کند. کلی تعارف با هم رد و بدل کردند که حوصله ی من سر رفت، این چیزها همیشه برای خزر مهم بود، من که همیشه با یک «ممنون» خشک و خالی سر و ته همه چیز را هم می آوردم. از «بهزادنیا» یی هم که من می شناختم این تک و تعارف ها بعید بود، اینکه اینطور مودب و آقا یک جا نشسته باشد و لبخند بزند و رفتار جنتلمنانه داشته باشد. یاد آن روزی افتادم که پشت در دفتر انجمن در راهروی شلوغ ایستاده بودم و با حیاتی حرف می زدم، مثل همیشه تند تند و با حرکت دستهایم توی هوا، متوجه چرخش نگاه حیاتی و عصبانیت آنی اش شدم، یک لحظه برگشتم و بهزادنیا را دیدم که داشت ادای حرف زدن من را در می آورد؛ وقتی فهمید که متوجهش شدم، نیشخند زد و برایم دست تکان داد...
ناگهان لگدی به پایم خورد: آخ!
دستم به سمت ساق پایم رفت و چشمهایم به سمت خزر: چته؟
خزر با ابرویش اشاره ای کرد و بعد با ملایمت گفت: لطف می کنی چایی بیاری؟
این جمله ی فوق مودبانه و آن لگد ناجوانمردانه توام فقط از خزر برمی آمد! بلند شدم که اوامر ملکه را اطاعت کنم. از آنجا نشستن که بهتر بود...
برای همه در فنجان چای ریختم و برای شخص شخیص خودم در لیوان محبوبم که قرمز بود و دسته اش هم شکسته بود.
برای مامان و خانم پیرایش بردم به اتاق. خانم پیرایش داشت طلوع را که تازه از خواب بیدار شده بود، معاینه می کرد. فنجان ها را روی میز گذاشتم و بیرون آمدم. دلم نمی خواست طلوع را آنطور رنگپریده ببینم، آنقدر بی حس و حال...
وقتی سینی را جلوی معین گرفتم، خزر با چشم های گشاد به لیوان عتیقه ی من نگاه کرد، لابد به نظرش حرکتم زشت و سبک بوده ولی من اهیمتی ندادم و معین هم که داشت با خزر حرف میزد ، لیوان من را برداشت!
ـ نه!
با تعجب به سمت من برگشت، قاطعانه دستم را به طرف لیوان دراز کردم: شما این فنجونو بردارین.
ـ چرا؟
حالا هم انگشت های او دور لیوان بود هم انگشت های من.
فقط به خاطر خزر که داشت لبهایش را گاز می گرفت، راستش را نگفتم.
ـ آخه این دسته اش شکسته.
چشم هایش برق زد: عیبی نداره.
ولی من نمی توانستم اجازه بدهم کسی لب به لیوانم بزند، با التماس به خزر نگاه کردم ولی او که از این حرکت ناشایست و زشت! من عصبانی بود، محلم نگذاشت. سعی کردم صدایم ملایم و خرکُن باشد: اینو بدین من، براتون تو لیوان چای میارم.
انگشتهایش را یک اپسلیون هم تکان نداد: مگه این چشه؟
عسل بالاخره حوصله اش سر رفت و به دادم رسید: این مال بارانه، هیشکی حق نداره توش بخوره! بس که گداس!
معین لبخند پهنی زد - عسل بیشعور! ـ لیوان را ول کرد و فنجانی برداشت: خب از اول می گفتین!
خزر که آرزو می کرد سر به تن من نباشد، با لحن شیرینی گفت: ببخشین تو رو خدا!
معین هم در جواب لبخند دلپذیری زد، دو طرف لبهایش کمی کش آمدند و بالا رفتند، نه مثل همیشه که یک طرف لبهایش بالا می رفت و ردیف دندان های سفیدش برق میزد و آدم را جز می داد، جای گلرخ خالی که غش کند برای این لبخند...
ـ خواهش می کنم.
من هم سعی کردم به نوبه ی خودم مهمان نواز باشم و با کمرویی گفتم: بذارین براتون تو لیوان چای بیارم.
انگار مگسی را بپراند، بدون اینکه به من نگاه کند، دستش را تکان داد: لازم نیس، تشکر!
این شازده اصلا اصلا اصلا لیاقت هیچ چیزی را نداشت! پررو!
لیوان عزیزم را گرفتم دستم و دور از چشم های خطرناک خزر نشستم و سعی کردم نامریی شوم.
خدا می دانست که خزر چه سخنرانی طول و درازی برایم در نظر گرفته بود... حالا که داشت در کمال ادب و شخصیت با معین حرفی می زد، خدا می داند از کجا چیزهای مشترک پیدا کرده بودند که با هم حرف بزنند... تنها وجه تشابه شان این بود که هر دو ترم هفت بودند و سال آخر...
البته خزر برعکس من خیلی مردم دار بود و زود می توانست با دیگران گرم بگیرد، من خیلی دیر با کسی اخت می شدم ولی در عمق رابطه شیرجه می زدم. خزر اینطور نبود، هزار و یکی دوست داشت که با هیچکدام صمیمی صمیمی نبود، من روی هم ده تا دوست بیشتر نداشتم، که فقط دو سه نفرشان برچسب صمیمیت می گرفتند... یکیشان یسنا بود که سال اول راهنمایی سرطان خون گرفت و از دنیا رفت. این لیوان را هم او به من داد، که قرمز و گنده بود و رویش یک I ، یک قلب و یک U حک شده بود...
بلند شدن خزر مرا به خود آورد، از جا پریدم: بذا کمکت کنم خواهری!
انگار از دستور دادن به من پشیمان شده بود و می خواست شخصا وارد عمل شود، زیر لب غرید: لازم نکرده، تو بشین پیش معین!


با فاصله از معین رو به روی عسل نشستم که داشت با مزخرفات بی سر و ته سر معین را گرم می کرد، خدا خیرش بدهد! ولی خزر که انگار می خواست به زور مرا با این بشر همکلام کند، با صدای بلند از آشپزخانه گفت: عسلی تو مگه فردا درس نداری؟
عسل لبهایش را ورچید و بلند شد: باران برم تو اتاق تو درس بخونم؟
سعی کردم به تقلید از خزر لبخند بزنم: نه! نمیشه!
دوباره صدای نفرت انگیز خزر زورگو بلند شد: اونجا اتاق منم هس، برو عزیزم!
دماغم را جمع کردم ـ شکلکی که خزر از آن متنفر بود ـ و توی ذهنم خزر را با انواع ناسزاها تزیین کردم.
حالا من مانده بودم و معین! یا باب الحوائج! من باید سر حرف را باز می کردم؟! چطور بود از خاطرات خیلی خوب مشترکمان شروع می کردم؟!
نگاهم را ثابت نگه داشتم روی جعبه ی دستمال کاغذی و هیچ نگفتم. معین نفس عمیقی کشید و به پشتی تکیه داد.
ـ بالاخره فهمیدی طلوع چرا امروز اینجوری شد؟
دوباره یادم انداخت.
ـ بله.
ـ خب؟ چی شده بود؟
سرم را به طرفش چرخاندم تا موقع صحبت رو به او باشم ولی چشمهایش، تیره بودند و نه به سردی همیشه، چیزی توی چشمهایش بود که غریبه بود برایم، غریبه بود برای چشمهای یخی بهزادنیا، انگشتهایم را گره کردم توی هم و زل زدم به آنها.
ـ یه شیرکاکائو خورده که فاسد بوده.
ـ تو مدرسه؟ با این حالش فرستاده بودنش خونه؟
ـ نه دیروز دندونشو پر کرده بود، به خاطر دردش اصلا امروز نرفته بود مدرسه... من نمی دونستم...
خزر، ظرف میوه به دست از آشپزخانه بیرون آمد. من خودم را جمع و جور کردم و کمی عقبتر رفتم، حالا باید پست را تحویل خزر می دادم... که داشت با خوشرویی ـ برای آموزش به من ـ به او میوه تعارف می کرد و مرا هم که اصلا داخل آدم حساب نکرد. ولی معین، اول یک سیب برای من گذاشت و برای خودش یک پرتقال برداشت!!! دستی کشیدم روی سرم، جوانه زدن شاخ ها را زیر انگشتم حس می کردم!!
همانطور که داشتم این حرکت عجیب او را برای خودم تجزیه و تحلیل می کردم؛ صدایم زد: باران خانم!
به خودم آمدم و متوجه او شدم: بله؟
ـ حسابی رفتی اون تو، نه؟!
با بی حواسی نگاهش کردم، خزر کجا رفته بود؟!
ـ کدوم تو؟
خندید و پوست پرتقالش را گرفت: تو فکر!
سرم را به چپ و راست تکان دادم تا فکرهایم بیرون بریزند و حواسم بیاید سرجایش: ببخشید، حواسم نبود. خزر کو؟
با چاقو به اتاق پشت سرش اشاره کرد: رفت اونجا!
بعد چاقو را به سمت من گرفت: من فکر نمی کردم تو از من خجالت بکشی ولی... این اداها برای چیه؟
فکر کنم سرخ شدم، چون پوزخند زد.
ـ اینجا بودن من برات خیلی سخته؟
چی؟! ؟! ؟!
سرک کشیدم طرف اتاق، خزر هنوز نیامده بود.
ـ فکر می کردم اینجا بودن من برای شما سخته!
چاقو را به طرف سینه ی خودش گرفت: برای من؟ من فکر می کردم حالا می تونیم شریکی خوش بگذرونیم، من و تو می تونیم یه تیم باشیم!!!
چی؟! ؟! ؟!
ـ از کجا فکر کردی منم مثل خودت از آزار و اذیت مردم لذت می برم؟!
یکی از ابروهایش بالا رفت و دیگری پایین آمد: نمی بری؟
خزر هنوز نیامده بود. هنوز فقط من بودم و بهزادنیا...
دست به سینه نشستم و سرم را بالا گرفتم: معلومه که نه!
ـ دروغ گو!
چی؟! ؟! ؟!
ـ الان به من چی گفتی؟
ـ گفتم دروغگو! یادت رفته اولین باری که من و تو همدیگه رو دیدیم، داشتی چکار می کردی؟
هاج و واج او را نگاه کردم: مثل بچه ی آدم نشسته بودم سر کلاس!
حالا هر دو داشتیم همدیگر را نگاه می کردیم، با تعجب...
ـ نخیر! اینجا کسی غیر از خودمون دو تا نیس، شجاعت داشته باش و راستشو بگو، تو نبودی که داشتی پژوی سفید اون مرتیکه علوی رو پنچر می کردی؟
دهانم از تعجب باز ماند، قبل از اینکه فکر کنم از دهانم پرید: تو دیدی؟
ریز خندید: تو منو ندیدی؟ وجدانا؟

اوایل ترم سه بودیم، چون ترم قبل علوی، به خاطر اینکه چادری نبودم و کمی هم در بحث های کلاسی پایم را از گلیمم درازتر کرده بودم، نمره ی پایانی تاریخ اسلام را 12 رد کرده بود و من دنبال فرصتی بودم که حالش را بگیرم... آن روز خودم تنها پارکینگ پشتی دانشگاه بودم، صبح زود بود و هیچکس آنطرفها دیده نمی شد... به محضی که این کار را کردم، پا به فرار گذاشتم، تا در جلویی دویدم و تاکسی گرفتم. برگشتم خانه، حتی کلاسم را هم نرفته بودم...

ـ ندیدمت!
معین دوباره خندید و تاکید کرد: من دیدمت! خیلی ازت خوشم اومد!!! فهمیدم تو هم بچه ی باحالی هستی...
قبل از اینکه به تفاوت بین خودمان اشاره داشته باشم، و بعضی مسائل را برایش روشن کنم، مامان، خانم پیرایش و خزر از اتاق بیرون آمدند. معین از جایش بلند شد.
ـ حالش دیگه خوبه؟
ـ آره، فقط یه کمی بی حاله.
ـ می تونه بره بیرون؟
همه با تعجب به او نگاه کردند، من که هنوز گیج و منگ حرکت قبلش بودم...
معین لبخند مهربانی زد: می خوام اگه خانم ایزدستا اجازه بدن، بچه ها رو یه کوچولو ببرم بیرون.
می دانستم که مامان با این کار مخالف نیست، مطمئن بودم که دلش می خواهد ما برویم بیرون و حال و هوایی تازه کنیم ولی نظرش را درباره ی معین نمی دانستم...
مامان هم در مقابل لبخند زد.
ـ اگه خودشون بخوان من از خدامه!
عسل که انگار پرش را آتش زده بودند، بلافاصله از اتاق بیرون دوید، خزر هم فورا گفت: تو امتحان داری!
عسل خواست بنای گریه زاری بگذارد که معین رو به خزر کرد: یه ساعت هم نمیشه، گناه داره.
خزر به مادر و بعد به من نگاه کرد، انگار می خواست از نگاه مادر بفهمد ته دلش با رفتن او با معین راضی است یا نه، من از جایم بلند شدم: ممنون، من نمیام! (به تندی اضافه کردم) خیلی خسته ام، می خوام بخوابم.
مامان به من نگاه کرد و بعد رو به خزر گفت: تو برو.

خزر و عسل رفتند حاضر شوند و من رفتم به طلوع کمک کنم تا لباس بپوشد. حالش خیلی بهتر بود، با دیدنم خندید و موقعی که مانتویش را پرت کردم توی صورتش، در هوا گرفتش و اشاره کرد بروم جلوتر. کمی که جلو رفتم، دستم را گرفت، مرا کشید پایین و گونه ام را بوسید...

بچه ها با معین رفتند. معین نه به من تعارف کرد همراهشان بروم و نه حتی نگاهم کرد... دوباره مودب و آقا شده بود. فقط موقع رفتن برای یک لحظه برگشت و به من که دم در ایستاده بودم، چشمک زد...
به مامان و خانم پیرایش گفتم که می روم بخوابم. به اتاقم رفتم، روسری ام را از سرم کندم و نفس راحتی کشیدم. جایم را انداختم و چراغ را خاموش کردم ولی مهتاب چنان پرنور بود که تمام اتاق را روشن کرده بود...
در جایم دراز کشیدم و زل زدم به قرص بزرگ و درخشان ماه...
شبهایی مثل این دلم نمی آمد بخوابم... زل می زدم به ماه و در ذهنم قصه می ساختم و رویا می بافتم... در جایم غلت زدم، معین مرا از آن روز یادش بود؟! من حتی یک بار هم قبل از آن روز، در آمفی تئاتر، او را ندیده بودم...
دست ها و پاهایم را از تنم دور کردم و زل زدم به سقف؛ «خدا آخر و عاقبت ما رو تو این خونه به خیر بگذرونه...»

تا موقع آمدن بچه ها خوابم نبرد، صدای شاد و هیجانزده ی عسل را می شنیدم که چطور از کارهای معین حرف می زد و می خندید... حتی خزر هم با رضایت از گردش آن شب حرف می زد، بی اراده لبخند زدم و بعد لب هایم را گاز گرفتم...
درست موقعی که خزر در اتاق را باز کرد پتو را کشیدم روی سرم و چشم هایم را بستم...
ـ می دونم بیداری... خریت کردی نیومدی... خیلی خوش گذشت... پسره یه پارچه آقاس!


خزر پتو را از سرم کنار زد و من با شانه ام او را پس زدم: بذا بخوابم.
ـ چرا نیومدی؟
ـ از این پسره خوشم نمیاد.
همزمان پلک زدم، چشم های درشت خزر در تاریکی خیلی ترسناک شده بود.
ـ برعکس اون چیزی که تو تعریف کردی خیلی هم پسر خوبیه. نکنه اون حرفا رو زده باشی که الکی ذهنیت مارو خراب کنی و از این خونه بریم؟!
پتویم را از دستش کشیدم: چقدرم تو اهمیت دادی و به مامان گفتی! در ضمن یک کلمه اشم دروغ نبود.
چرخیدم و پشتم را به او کردم.
خزر بلند شد و ایستاد: خب شاید فقط با تو اینطوره! لابد اونم از تو خوشش نمیاد!
بله؟! هنوز دو ساعت هم از لحظه ای که اعتراف کرده بود من باحالم، نگذشته بود!
دهانم را باز کردم که خزر را از اشتباه دربیاورم ولی بی اراده گفتم: همون از شما خوشش میاد بسه، نمیخوام صد سال از من خوشش بیاد! با اون قیافه اش! زشتو!
ـ یه چیزی بگو که بش بیاد!
پتویم را کشیدم روی سرم تا بحث را خاتمه دهم: خیلیم زشته! من سیرتش رو دیدم شما صورتش رو! اونی که شما تو آینه می بینین من تو خشت خام می بینم!
ها؟! مثل اینکه ماه تاثیر خودش را رویم گذاشته بود!!! خدا رو صد هزار بار شکر که خزر زیاد نکته سنج نبود...
ـ خیلی خب بابا! هرچقدر دلت می خواد ازش بدت بیاد، اون که لنگ خوش اومدن تو نیست.
بلند شد و از اتاق بیرون رفت. در را پشت سرش بست و من دوباره سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و زل زدم به ماه. «خزر راس میگه. واسه چی باید از من خوشش بیاد اصن؟ همه ی حرفاش نقشه بود. می خواد یه جور دیگه اذیتم کنه.»
پتو را کنار زدم، بلند شدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. مثل همیشه ماشینش رو به پنجره ی اتاق من پارک بود. زبانم را برایش بیرون آوردم: امکان نداره من خام تو بشم! من نمیذارم سرم کلاه بذاری (دستم را مشت کردم و کوبیدم لبه ی پنجره) نمیذارم!
جای یکی خالی بود که بپرسد حالا مثلا اگر معین سر من کلاه بگذارد در نهایت چه چیزی عایدش می شود؟! ولی خب هیچوقت در اینجور مواقع کسی نیست که این مسائل را به یاد آدم بیاورد...
تکان خوردن چیزی در باغ توجهم را جلب کرد. از سمت خانه ی پیرایش، در میان درختها، چیزی به این سمت می آمد. چشم هایم را تنگ کردم و تمرکز کردم روی آن نقطه، بهزادنیا را دیدم که قدم زنان، همینطور که چمن های زیر پایش را لگد می کرد، به سمت تخت فلزی رفت، روی آن نشست و بعد ناگهان دراز کشید... دست هایش را تا کرد، زیر سر گذاشت و زل زد به گردالی بزرگی که خدا آن بالا آویزان کرده بود...
جل الخالق! این پسر اصلا عقل درست و حسابی نداشت. هوا سرد نبود ولی برای اینکه کسی شب بیرون بماند ـ با یک لا تی شرت ـ به هیچ وجه مناسب نبود.
بی اراده دهان باز کردم که صدایش بزنم ولی به موقع جلوی دهانم را گرفتم. اگر می خواست با جان خودش بازی کند، من حق مخالفت نداشتم! هر کس مسئول زندگی خودش است... به قدر کافی عاقل و بالغ بود که بداند چکار می کند... لزومی به دخالت من یا کس دیگری نبود...
خزیدم توی رخت خوابم و پتو را زیر چانه ام بالا کشیدم. با سرخوشی در جایم غلت زدم و بهزاد نیا را که به هر علتی به سرش زده و با ماه خلوت کرده بود، نادیده گرفتم... هیچ ربطی هم به آن روز صبح که مرا دور زده بود، نداشت! اصلا کارهای او به من چه دخلی داشت؟ مگر به خاطر من آمده بود بیرون؟!!

دوشنبه، روز بدون بهزادنیایی بود. آرام و بی دردسر... نه در دانشگاه دیدمش نه در خانه... حتی گلرخ هم که باز گرفتار یکی از خواستگاری های فصلی صنعتگر شده بود، یادی از بهزادنیا نکرد. زندگی روال طبیعی خودش را داشت و من بعد از ظهر را کامل در باغ گذراندم...
کتابم را برداشتم و رفتم بیرون زیر درخت نشستم، چقدر همه چیز عالی بود... در آن لحظه هیچ آرزویی نداشتم! هیچ... البته به جز اینکه طلوع دوباره به حرف بیاید، ما به خانه مان برگردیم و من بتوانم کتابم را چاپ کنم، خزر را شوهر بدهم و عسل را هم بفرستم یک جای دور و همه چیز مثل سابق شود!
فقط ماشین معین که تمام روز از جایش تکان نخورده بود، کمی فکرم را مشغول کرد... چند بار تا نزدیک خانه شان رفتم و سرک کشیدم ولی هیچ خبری نبود... هیچکس در آن خانه نبود...
از اهل خانه هم سراغش را نگرفتم، نمی خواستم کسی فکر کند معین برایم مهم است...
مگر مهم بود؟! فقط می خواستم مطمئن شوم شب قبل بخار نشده و به آسمان نرفته...

سه شنبه ممکن بود بهترین روز هفته باشد... کلاس نداشتم، هیچکس هم خانه نبود، طلوع و عسل مدرسه داشتند و خزر برای پایان نامه اش می رفت دانشگاه... می توانستم تخت تا ظهر بخوابم و بعد هر کاری که دوست دارم انجام دهم...
موقع رفتن بچه ها به مدرسه، از سر و صدایشان بیدار شدم و سری به دستشویی زدم، برای اینکه خواب از چشمهایم در نرود، به صورتم آب نزدم و زود آمدم بیرون. موقع برگشتن به اتاقم، صدای مامان را شنیدم که چیزهایی را خطاب به من گفت، ولی به خاطر نق نق بی وقفه ی عسل ـ که خوابش می آمد و نمی خواست به خاطر ساعت ورزش به مدرسه برود ـ حتی یک کلمه اش را هم نفهمیدم، فرض را بر این گذاشتم که گفته زیاد نخوابم و حتما نهار بخورم و همین چیزها...
برگشتم به اتاقم و پهن شدم توی جایم، کمی خنک شده بود و رفتن زیر پتو عجیب لذت داشت... سرم به بالش نرسیده دوباره خوابم برد.

با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. برای چند لحظه گیج و منگ روی تشک نشستم و بعد ناگهان با فکر اینکه که از کلاس جا مانده ام، از جا جستم و مشغول لباس پوشیدن شدم. همینطور که تند تند تی شرتم را از تن در می آوردم و با دست لباس هایم را به هم می زدم تا مانتویم را پیدا کنم، به ساعتم نگاه کردم تا بفهمم چقدر وقت دارم... هی... هوشیاریم برگشت و یادم آمد که آن روز را کلاس ندارم... نفس راحتی کشیدم و دنیا دوباره به نظرم زیبا شد...
تازه متوجه زنگ تلفن شدم و همینطور که یک دستم از حلقه آستین تی شرت بیرون بود، پریدم وسط هال و گوشی را برداشتم: بله؟
ـ خواب بودی؟
مامان بود، خمیازه کشیدم، صدایم خشک و ناهنجار بود: ها.
ـ ها نه و بله. به عسل بگم به تو هم بگم؟
ـ واسه این زنگ زدی الان؟
به ساعت بالای اپن نگاه کردم، 10:30.
ـ نه، مگه صبح بت نگفتم زود بیدار شو، سوپ درست کن؟!
نگفته بود... گفته بود و من نشنیدم؟! شنیده بودم و فراموش کردم؟!
ـ متوجه نشدم، ببخشید.
ـ چرا انقدر حواس پرتی باران؟
ـ ببخشید دیگه. الان درست می کنم. تا طلوع از مدرسه بیاد آماده شده.
ـ برای طلوع نیس که...
ـ پس واسه کیه؟
تا دیشب که همه سالم بودند، صبح هم از صدای همه تندرستی می بارید...
ـ ببین خانم پیرایش دیشب زنگ زد گفت برای یه سمینار میره شیراز، معین مریضه تو خونه تنهاس. خودم می خواستم واسش سوپ درست کنم، ولی صبح دیر شد، نتونستم. حالا تو درست کن و براش ببر، باشه مامان جان؟
من برای معین سوپ درست کنم، تا خانه شان بروم، تا توی خانه! و کاسه ی سوپ را بگذارم جلوی دستش؟! نکند مامان انتظار داشت توی حلقش هم بریزم؟!
ـ من؟!
ـ چرا اینجوری میگی من؟ مگه می خوای آپولو هوا کنی؟! یه کاسه سوپ این حرفا رو داره؟
ـ به من چه؟! مامانش به فکرش نیس، من چرا خودمو به زحمت بندازم؟
مامان تقریبا جیغ زد: باران؟! این خانواده گردن ما حق دارن، اصلا حق هم نه، این بچه مریضه، تو خونه تنهاس، گناه داره!
ـ حرفشم نزن. نمی برم. پسره ی لندهور تو خونه تنهاس، من برم اونجا؟
صدای مامان خشن شد، قشنگ می توانستم صورت عصبانیش را تصور کنم. آب دهانم را قورت دادم، زیاده روی نکرده بودم؟!
ـ همین پریروز این لندهور خواهرتو برد بیمارستان و کمک حال جنابعالی بود. خوب بود اونم می گفت به من چه ربطی داره؟! خجالتم چیز خوبیه.
گوشی را کوباند روی دستگاه... زل زدم به گوشی سنگین توی دستم. صدایم را بالا بردم و با قاطعیت گفتم: نمی برم!


زل زدم به ساعت، ده دقیقه به 12، تا ساعت دوازده و نیم سوپ آماده می شد ولی من هنوز تصمیم نگرفته بودم برایش ببرم یا نه... علی الحساب سوپ را هم می زدم تا بعدا یک فکری بکنم.
می توانستم زنگ بزنم به خودش تا بیاید سهمش را ببرد. نه؟ ولی این که بدتر بود، می آمد آنجا می دید من تنها هستم، ممکن بود کاری دستم بدهد... اصلا نمی توانستم فکرش را بکنم که مرا توی خانه تنها گیر بیاورد. اصولا این پسر غیرقابل پیش بینی بود، نمی توانستم ریسک کنم...
دوباره به ساعت نگاه کردم، بعد به سوپ، می توانستم صبر کنم تا خزر بیاید... سوپ هم جا می افتاد...

ـ بله؟
ـ کی میای؟
همزمان که ناخن هایم را می جویدم، به ساعت نگاه کردم، 12 و 5 دقیقه...
ـ علیک سلام.
ـ باشه، کی میای؟
ـ تا عصر اینجا کار دارم. واسه خودت تنها ناهار درست کن.
ـ کی خواس ناهار برات درس کنه؟! کارِت دارم، نمیشه زودتر بیای؟
ـ میگم تو از این معرفتا نداری، چی شده باز؟
ـ این یارو، معینه، سرما خورده، مامانش نیس، مامان گفته من براش سوپ درست کنم ببرم.
ـ خب ببر. مگه چیزی ازت کم میشه؟
ـ کم نمیشه؟ الان فک می کنه نوکرشم، من که بهت گفتم چه آدم از خود متشکریه. تو نمیای ببری؟
ـ باران یه ذره از اون مغز کپک زده ات کار بکش! من اینهمه راه بیام تا اونجا که یه کاسه سوپ واسه معین ببرم و برگردم؟ حالا یه بار یه کار خیری بکنی، به جایی برنمی خوره. مگه پریروز اون راننده ی شما بود؟
پایم را کوباندم زمین: ولی...
ـ بله؟ باشه... باران باید برم...
تق، به همین راحتی قطع کرد! هاج و واج زل زدم به گوشی!
چرا جوری رفتار می کردند که انگار وظیفه ام است؟!
مگر طلوع فقط خواهر من بود؟ حالا چون از بدشانسی آن روز من در خانه بودم، خانم پیرایش خانه نبود و به ذهن بهزادنیا خطور کرده بود که باید به من کمک کند، حتما من باید جبران می کردم؟
خدا نمیشد مهره های زندگی را جور دیگری می چیدی که من اینهمه با معین برخورد نکنم؟!

روی لبه ی اپن ضرب گرفتم، 12 و ربع...
فایده ی اینهمه خواهر چه بود واقعا؟ حالا اگر می خواستم چیپس بخورم یا بستنی یا لواشک یا هر پدیده ی قابل خوردن دیگری، انگار پرشان را آتش زده باشی، سر و کله شان پیدا می شد... ولی وقتی کارشان داری انگار بو می برند و نمی آیند! اوف... عصبانیت مامان و دیدن قیافه ی نحس معین را در دو کفه ی ترازو گذاشتم... نه!
می توانستم فرض کنم که با کس دیگری به جز معین طرف هستم. فرض کردم مثلا چند سال گذشته، من برای خودم خانم خانه دار خوبی شده ام، دو قدم آن طرفتر از خانه ی من، خواهرم ـ مثلا طلوع ـ زندگی می کند. حالا مریض است و من می خواهم برایش سوپ ببرم. اینطور راحت تر بود... مگر قرار نبود به خاطر لطف آن روزش در حق طلوع، جبران کنم؟ می توانستم فرض کنم دارم این کار را برای طلوع انجام می دهم.
واقعا که جای سازمان مللی، چیزی خالی بود که مدالی برای اینهمه فداکاری و ایثار از گردنم آویزان کنند.
به ساعت دیواری نگاه کردم، عقربه ی ثانیه شمار از عدد 2 گذشت... خب اینهم یک دلیل دیگر!
همیشه وقتی می خواستم کاری انجام بدهم یا تصمیمی بگیرم با عقربه ی ثانیه شمار در میان می گذاشتم، اگر در ربع اول بود، حتما آن کار را انجام می دادم و اگر در ربع سوم ـ بین 6 و 9 ـ بود، نه.
مثل اینکه چاره ی دیگری نبود، باید با معین تنها رو به رو می شدم...
به سر و وضعم نگاه کردم، بلوز آستین بلند سرخابی پوشیده بودم و پیژامه ی صورتی با عکس گوسفند... در حالی که داشتم شلوارم را با جین مشکی عوض می کردم، به این فکر کردم که یک چادر گل گلی بپوشم، کاسه را بگیرم دستم، تا خانه شان بروم، عین دختر های همسایه ی داستانها با لپ های گلی و موهای بافته منتظر بمانم تا معین بیاید. او هم چشمهای محجوبش... نخیر، این سناریو اصلا مناسب نبود. چشم های معین هر چه که بود، محجوب نبود. سرم را تکاندم و دوباره یادآوری کردم که این سوپ را برای خواهرم می برم. برای اینکه بیشتر در نقش خیالی ام فرو بروم، رو به شبحی در اتاق خواب با صدای بلند گفتم: مامانی، تا من اینو ببرم خونه ی خاله و برگردم، شیطونی نکنیا! درو هم روی کسی باز نکن. نیام ببینم خونه رو بهم ریختیا!
روسری ام را برداشتم و انداختم روی سرم. محض اطمینان دوباره به ساعت نگاه کردم، ساعت 12 و نیم بود و عقربه ی ثانیه شمار همان لحظه از عدد 12 گذشت. قابلمه را گرفتم دستم و از خانه زدم بیرون...
دمپایی های خزر را پوشیدم تا حس خانمانه ی قویتری داشته باشم، دمپایی های سفید پاشنه دار؛ با سگکی به شکل گل بنفشه...

آهی کشیدم و به خانه ی پیرایش نگاه کردم، فکر نمی کردم زیاد حال بدی داشته باشد وگرنه مادرش چطور راضی شده بود او را به امان خدا بگذارد و برود؟! به نظرم مامان زیادی شورش کرده بود و خواسته بود همسایه ی مهربان بازی دربیاورد. این وسط من بودم که باید جور این نقش مهربان را می کشیدم. «خدایا من برای این احساسات ساخته نشده ام!»
پایین پله ها ایستادم و برای آخرین بار آه کشیدم، به خودم قوت قلب دادم و قول دادم وقتی برگردم خانه یک املت خوشمزه انتظارم را می کشد. البته یادآوری نکردم که زحمتش را خودم باید بکشم...

پشت در ایستادم و در زدم، مثل یک دختر خوب منتظر ماندم تا در را برایم باز کند. خبری نشد...
محکمتر در زدم: آقای بهزاد نیا؟
باز هم خبری نشد، دستگیره در را پیچاندم و باز کردم. همچنان با بند انگشت به شیشه ی در ضربه زدم و بلندتر صدا زدم: آقای بهزادنیا؟
یک قدم گذاشتم داخل؛ هیچ خبری نبود، نکند رفته باشد بیرون؟ ماشینش که هنوز در حیاط بود... تا وسط سالن رفتم و اسمش را بلندتر صدا زدم. نخیر، نبود...
به جای اینکه خیالم راحت شود و برگردم، کنجکاو شدم که بروم جلو... تا پای پله ها رفتم. دفعه ی قبل که آمدیم خانه شان، بالا بود که مادرش صدایش زد. دستم را به نرده گرفتم، یک نگاه انداختم بالا، بعد برگشتم در باز ورودی را نگاه کردم. پایم را گذاشتم روی پله...
بالا یک راهروی دراز بود که سمت راستش یک پنجره ی بزرگ گرد داشت به ارتفاع قد من، که رو به رویش سکو بود و قفسه بندی کرده بودند دیوار را و پر از کتاب بود... ای وای، عجب جایی... بهشت کوچکی بود برای خودش، کوسن گذاشته و پرده اش را هم کشیده بودند. کتابی هم نیمه باز، چپه افتاده بود، یک قدم برگشتم سمت کتاب، ببندمش که یادم افتاد کجا هستم و چرا آمده ام... چرخیدم به سمت راهرو، در اولی اتاق کار بود، اتاق دومی اتاق خواب، مشخص بود که اتاق خواب معین نیست، لباس زنانه ای روی تخت افتاده بود، برای اتاق بعدی کمی مکث کردم، در زدم: آقای بهزاد نیا؟
جوابی نشنیدم و در را باز کردم...
این اتاق معین بود...
خودش هم افتاده بود روی تخت...
با صورتی خیس عرق و بالاتنه ی لخت... لعنت!


چشمهایم روی کمر لخت معین یک لحظه ثابت ماند و بعد بلافاصله به سمت دیوار چرخید، مغزم نهیب زد که برگردم؛ سوپ را می گذاشتم روی میز کنار دستش و می رفتم... من فقط برای سوپ آمده بودم...
آرام جلو رفتم که سوپ را بگذارم روی میز، سعی می کردم هر جایی را نگاه کنم الا روی تخت... همین که ظرف را گذاشتم روی میز، صدایی داد و معین نالید: ماما...
ایوای، متوجه من شده بود؟ با دستپاچگی اطرافم را نگاه کردم، اگر الان در می رفتم، خیلی آدم بی وجدانی بودم؟!
خم شدم به طرفش: آقای بهزادنیا!
چشمهایش یک لحظه باز شد و بعد دوباره روی هم افتاد.
دستم جلو رفت که تکانش بدهم ولی آخر دست می گذاشتم کجایش؟ از برهنه بودنش که بگذریم، بدنش خیس عرق بود و اصلا فکر تماس با آن پوست خیس را هم نمی توانستم بکنم.
بیشتر خم شدم سمتش، کمی بالاتر از سرش صدا زدم: مستر!
چشم هایش دوباره به اندازه ی نواری باز شد، مژه های سیاهش چشم های بی حال خاکستری را تیره کرده بود، نالید: ماما.
کلافه شدم: من مامانت نیسم، بارانم. چکار کنم حالت بهتر شه؟
ای خدا، کدام احمقی از زبان من این حرف را زده بود؟ من که نمی خواستم برای بهزادنیا کاری بکنم...
ولی... ولی این «بهزادنیا» نبود، این فقط معین بود... معین تا حالا آزاری به من نرسانده بود، تازه به او مدیون هم بودم، به خاطر آن روز که تنهایم نگذاشت و بار مریضی طلوع را از روی دوش من برداشت...
زل زدم به صورتش، موهایش از عرق خیس شده و چسبیده بود به پیشانیش، گونه هایش سرخ و ملتهب بود و لب های مات و بی رنگش خشک شده بود، انگار اصلا صدای من را نشنیده بود، دوباره نالید: گرمه.
چند لحظه با مغزم کلنجار رفتم و بعد دستم را گذاشتم روی پیشانیش، داغ داغ بود، طفلک چه تبی داشت... قد راست کردم، پنجره را که نمی توانستم باز کنم، باد می خورد به بدن خیسش و بدتر می شد، لباسش را هم که خودش کنده بود، فقط یک کار از دست من برمی آمد...

لگن را از سرویس کنار اتاقش پر از آب کردم و آوردم داخل، گذاشتم روی زمین کنار تختش و بعد به دنبال پارچه یا حوله ای اطراف را نگاه کرد، قبل از اینکه کشو زیر دراور را باز کنم چند ثانیه او را پاییدم تا مچم را در حال دید زدن کمدش نگیرد. حوله ی سفید کوچکی پیدا کردم و توی لگن خیساندم.
همینطور که حوله را می چلاندم او را ورانداز کردم، «خب ازکجا باید شروع کنم؟» بدم نمی آمد حوله را توی گوشش بچلانم تا کمی اذیتش کرده باشم؛ ولی خب ، پسر بیچاره در وضعیتی نبود که این تفریح من لذتی داشته باشد. حوله را برداشتم و این بار کمر معین را در ذهنم به تعدادی مستطیل تقسیم کردم و سعی کردم رندومی حوله را روی تمام مستطیل ها بگذارم...
همینطور که داشتم روی کمر معین لی لی می کردم، سرش را به سختی سمت من چرخاند و چشمهایش کمی باز شد: خاله... فرنگ؟
لبخندی به صورت بیحال و رنگپریده اش زدم، کم کم داشتم اصول اولیه ی پرستاری را یاد می گرفتم، او که بی هوش بود و متوجه مهربانی من نمی شد.
ـ نه، بارانم، حالا بچرخ به پشت پسر خوب...
در عالم بیماری حرفم را گوش کرد، تقلایی کرد و من هم دستم را گذاشتم روی شانه اش و کمکش کردم تا به پشت بخوابد، حوله را گذاشتم زیر گردنش، فشار دادم و لبخند زدم: الهی به زمین گرم بخوری بچه، ببین منو به چه کارایی مجبور کردی؟ خدا رو شکر که هوش و حواس درستی نداری، وگرنه صدسال همچین کاری برات نمی کردم...
آهی کشیدم و حوله را دوباره توی لگن خیس کردم، چلاندم و کامل روی سینه اش پهن کردم...
ـ تا من برم و بیام، از جات تکون نخوریا.
لگن را خالی کردم توی روشویی و دوباره پر از آب کردم، چشمم افتاد به خودم در آینه، زبانی برای خودم درآوردم و گفتم: باران کی فکرشو می کردی این کارو برای یه پسر بکنی، (سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم) اونم یه غریبه، حتی برای نویدم همچین کاری نمی کردم من. هی...
صدای شرشر آب بلند شد، آب از لگن شره کرده بود پایین، با دستپاچگی شیر را بستم، لگن را هم کمی خالی کردم و دوباره به اتاق برگشتم، چشمهای معین هنوز بسته بود... موهایش را از روی پیشانیش زدم بالا و پیشانیش را لمس کردم، از داغیش کم شده بود. تی شرتش را که همان گوشه افتاده بود، برداشتم و آستینش را توی لگن خیس کردم، بعد با همان آستین خیس گونه ها و پیشانیش را تر کردم... حوله را هم دوباره خیس کردم و روی سینه و شکمش پهن کردم... از حرارت بدنش کم شده بود و نفس نفس نمی زد...
آستین خیس تی شرتش را روی پیشانیش گذاشتم و خودم نشستم روی صندلی کنار تختش...
شروع کردم به آواز خواندن، منتهی یواش...

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه، لحظه ی دیدن می رسه
هر چی که جاده اس رو زمین، به سینه ی من می رسه
ای که تویی همه کسم، بی تو می گیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم، به هر چی می خوام می رسم
به هر چی می خوام...

معین تکانی خورد و من خفه شدم، موبایلم همراهم نبود وگرنه حداقل بازی می کردم...
نگاهم چرخید توی اتاقش، برای اتاق خواب بودن، بزرگ بود. دکورش ترکیبی از رنگ های زرد و نارنجی و قرمز بود، اتاق فوق العاده ای داشت، البته اگر مرتب می شد. الحق که پسر شلخته ای بود، همه چیز را همه جا می شد پیدا می کرد، روی میز کنار دست من، لپ تاپش بود، موبایل، ساعت روی میزی، کتاب «ارتعاشات» که از وسط نصف شده بود، شارژر موبایلش، یک لنگه جوراب قهوه ای، هدفون، یک لیوان که تفاله ی چای داخلش خشک شده بود، تقویم رومیزی که روی مرداد مانده بود، لیوانی که لک قهوه ای داشت؛ دو تا فلش مموری، که هیچکدام در نداشت، کیف پولش، زیر دستی پر از پوست پرتقال که ریز ریز شده بود، پک سی دی فیلم ارباب حلقه ها، برگه ای که نوشته هایش انگلیسی بود و خط خطی شده بود؛ عروسک گاو کوچکی که خیلی کهنه بود، یک جعبه ی دستمال کاغذی که یک طرف مقوا را پاره کرده بود و رویش شماره تلفن نوشته بود و قاب عکسی از خودش و مادر و پدرش، احیانا...
پایه های جلویی صندلی را که توی هوا بود، برگرداندم روی زمین و قاب عکس را برداشتم، به نظر می رسید حدود 12 سال داشته باشد، موهایش تقریبا بلند بود و هنوز حالت بچگانه ای داشت، تی شرت و شلوار کوتاه و کفش های تنیس سفید. پدرش... چشمهایش همرنگ چشمهای معین بود، ولی خیلی سردتر از چشم های او... مرد خوش قیافه ای بود، قد بلند و سفت و سخت، با کت و شلوار... خانم پیرایش، خیلی جوان و سرحال بود، با چشمهای قهوه ای گرم و شاد...
ـ سلام.
قاب عکس را گذاشتم سر جایش و سعی کردم با کف دستم خاکی را که رویش نبود، پاک کنم.
ـ ام... سلام... بهتری؟
دستش را گذاشت روی تی شرتش و آن را برداشت، بعد با تعجب به من نگاه کرد.
شانه هایم را بالا انداختم و بلند شدم: لباس تمیزات کجان؟
انگار من نبودم که همه ی درهای دارور را باز کردم،
با صدای خشکی گفت: زحمت نکش.
«چه زحمتی؟ تو لباس بپوش من برات همه کاری می کنم.»
الکی دو تا از درها را که می دانستم شلوارها و کفش هایش است، باز کردم و بعد در اصلی را، تی شرت سبز روشنی را از بین لباس ها کشیدم بیرون و به طرفش برگشتم. لباسش را دادم دستش و خودم به طرف پنجره ها رفتم؛ عجب ویویی داشت، مردک عین شاهزاده زندگی می کرد... از پنجره ی اتاقش نصف زیباتر باغ معلوم بود، مخصوصا استخر و آلاچیق که از اتاق من اصلا معلوم نبود... اتاقش تراس هم داشت، چیزی که قبلا متوجه نشده بودم، پنجره ها در بالکن باز می شدند و می توانستی روزهای بارانی بروی آن بیرون، بنشینی و حال کنی...
ـ کی اومدی؟
برگشتم طرفش، نه تنها لباس نپوشیده بود، حوله را از هم روی تنش زده بود کنار...
ـ تازه اومدم.
بستگی داشت که از چه دیدی به این عبارت نگاه کنی، برای من یک ساعت پیش هم هنوز «تازه» بود...
خودش را کمی بالا کشید و سعی کرد تی شرتش را بپوشد. من هم لگن را برداشتم و بردم تا خالی کنم...
چند ثانیه آنجا ماندم، موهایم را مرتب کردم و بعد آمدم بیرون.
ـ مامانم براتون سوپ درست کرده، خودش کار داشت، منو فرستاد بیارمش، می خواین گرمش کنم؟
به جای اینکه جواب بدهد، زل زده بود به من و چشم هایش را بر نمی داشت...
دستم را جلوی صورتش تکان دادم: گرمش کنم؟
مردمک چشمهایش تکان خورد: چی؟
ـ گشنت نیس؟
دستش را به موهایش کشید و چشمش روی حوله ی سفیدی که کنارش بود، چرخید: نه.
ملافه را کنار زد و خواست از تختش بیاید پایین که دیدم دستش را گرفت به پیشانیش و سر جایش ماند. بعد کمی ابروهایش را بالا انداخت و با انگشت اشاره و شستش پیشانیش را ـ درست بالای ابروها ـ مالید...
نگران شدم، این همه زحمت کشیده بودم، حال این که هنوز تعریفی نداشت...
قابلمه را برداشتم و رفتم بیرون.
ـ اینو الان گرمش می کنم، شما استراحت کن...

قابلمه را گذاشتم روی اجاق، بلد نبودم از مایکروفر استفاده کنم، در یخچال را باز کردم، یک قوطی آب پرتقال پیدا کردم، تا سوپ گرم شود این را می دادم بخورد تا از حال نرفته، همین که در یخچال را بستم معین را دیدم که جلویم ایستاده بود. جا خوردم: وای... چرا اومدی پایین؟
دستش را به لبه ی بالایی کابینت گرفت و ایستاد، صورتش هنوز رنگپریده و چشمهایش تبدار بود. شانه هایش را بالا انداخت: اونطوری زشت بود.
«زشت اونه که لخت باشی، مستر.»
چند لحظه نگاهش کردم، داشت پاهایش را روی سرامیک سرد جمع می کرد و دستش می لرزید، صندلی را از پشت میز برداشتم و گذاشتم جلویش، بی حرف نشست. لیوان و قوطی آب میوه را گذاشتم کنار دستش. وقتی دیدم هیچ حرکتی نمی کند، آهی کشیدم، لیوان را پر کردم و دادم دستش.
ـ تو به خاطر من اومدی اینجا؟
«خدایا، یکی خنگتر از عسل هم پیدا شد.»
ـ نه اومده بودم یه چیزی از خانم پیرایش بگیرم.
ـ دستت درد نکنه.
حرفش بوی خاصی داشت، برگشتم طرفش و نگاهش را دوباره روی خودم دیدم، برای چند ثانیه قلبم لرزید. نی نی چشمهایش ثابت مانده بود روی من، پر از قدرشناسی...
غرق خجالت شدم، همان بهزادنیا را به این معین طفلکی ترجیح می دادم. یک بشقاب گود و قاشق گذاشتم کنار دستش، همانطور که سوپ بینوا را برای بار هزارم هم می زدم، گفتم: هویج دوس داری؟ توش هویج هس...
هنوز داشت مرا نگاه می کرد، کلافه شدم.
ـ هویج می دونی چیه؟
خندید: آره.
ـ خوبه، حالا که می شناسیش، اگه خوشت نیومد، جداش کن...
جوابم را نداد، انگشت های باریکش را کشید روی لبه ی لیوان.
ـ دکتر رفتین؟
همانطور که سرش پایین بود، ابرویش را بالا انداخت. لیوان را بالا برد و یک قلپ خورد.
ـ نمی خوای بری؟
لیوان را پایین آورد: نه، مامان به چیزایی بهم گفت، "تلفنی"...
حس کردم که از مادرش دلگیر است. این پسرها وقتی مریض می شوند از هر بچه ای بچه ترند. فرقی نمی کند چه مرضی داشته باشند، باید یک نفر باشد که نازشان را بکشد، حالا یا زن یا مادر یا خواهر... من که هیچکدام نبودم...
با دستپاچگی زیر سوپ را خاموش کردم و گذاشتم روی زیر دیگی و بشقاب را برداشتم.
ـ هیشکس نیس که آشپزی کنه؟ خزر گفت انگار یه خانمی هس.
دوباره زل زد به لیوان، انگار می خواست آنرا با چشمهایش منفجر کند که اینطور تمرکز کرده بود روی لیوان...
ـ خاله فرنگ هس، قرار بود چند روز پیش بیان، ولی یه مشکلی براش پیش اومد...
بشقاب را پر کردم و جلویش گذاشتم، نمکدان را هم هل دادم جلو: بفرمایید...
قاشق را برداشت و سوپ را زیر و رو کرد.
من هم روی کابینت ضرب گرفتم «نکنه می خوای فوت کنم برات؟»
ـ دوس نداری؟
ـ هنوز که نخوردم.
ـ خب شروع کن دیگه، بسم الله بگو...
خندید.
دیگر طاقت این رفتارهای غیربهزادنیاییش را نداشتم، به طرف در رفتم.
ـ من میرم تا راحت غذاتو بخوری... اگه چیزی خواستی زنگ...
ـ تو با من غذا نمی خوری؟
برگشتم و دیدم چرخیده و دستش را انداخته پشت صندلی... منتظر بود...
ـ نه، من هویج دوس ندارم.
ـ بیا برات جداش می کنم.
ترس برم داشت، این یک نفر دیگر بود، با عجله از آشپزخانه رفتم بیرون.
ـ نه، ممنونم، باید برم دانشگاه کلاس دارم.
برگشت و به من پشت کرد.
ـ تو سه شنبه ها کلاس نداری.
خشک شدم، آب دهانم را قورت دادم: امروز دارم. فوق العاده اس.
ـ باشه، قبول. راستی باران...
برنگشتم سمتش: بله؟
ـ خیلی آقایی.


برچسب ها رمان باران ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 221
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,072
  • بازدید ماه : 18,030
  • بازدید سال : 145,133
  • بازدید کلی : 11,642,273