close
مجتمع فنی تهران
رمان باران قسمت سوم
loading...

رمان فا

ـ بیا پیشم بمون عشقم، آره کار دیگه بسه تو چشات خوشگله، خودت می دونی خوراک آتلیه عکسه وقتی کنارمی انگار جولیا رابرتز پیشم نشسته من پیر عشقتم…

رمان باران قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1653 پنجشنبه 29 اسفند 1392 : 12:51 نظرات ()

ـ بیا پیشم بمون عشقم، آره کار دیگه بسه
تو چشات خوشگله، خودت می دونی خوراک آتلیه عکسه
وقتی کنارمی انگار جولیا رابرتز پیشم نشسته
من پیر عشقتم و هیچوخ نمیشم بازنشسته


ـ عســـــــــل... اونو خفه کن!
کرکر خندید و صدای ضبط را بلندتر کرد، غرغری کردم و بالش را کشیدم روی سرم. خودش هم شروع به خواندن با آن کرد.......................................................


ـ ای جان جان، درد و بلات بخوره تو سرم عشقم
آها می دونی واسه ات می میرم، می زنی چشـمـ ...


بالش را برداشتم و پرت کردم طرفش.
موهای نرم و لخت روشنش را از روی صورتش کنار زد: وااای وحشی.
صدای خزر از هال آمد: چی شد؟
ـ باز رعد و برق زد.
خزر بعد از صدایش آمد داخل.
ـ بیدار شدی؟
سرم را لای خمیدگی آرنج کردم و زیر پتو جمع شدم: نه.
عسل با صدای نکره اش ادامه داد.

ـ بیبی چقد بلایی، رنگ موهاش طلایی
اون خنده هات و عشوه هات دلمو کرده هوایی...


خزر دکمه ی ضبط را زد و عسل را فرستاد بیرون: آفرین هلو، برو تو هال.
عسل که داشت از اتاق بیرون می رفت، رویش را برگرداند طرف من و زبانش را بیرون آورد.
ـ بیا لوس نشو، بدو بوس بده، حال نداری به من چی؟؟؟

غریدم و بالشم را از کف اتاق برداشتم: زهرمار.
خزر آمد و بالای سرم ایستاد؛ تکیه داد به پنجره و بیرون را نگاه کرد، من هم موهای پریشانم را از صورتم کنار زدم، پشتم را زدم به کپه ی رخت خوابها و بالشم را بغل گرفتم...
ـ ناهار خوردی؟
ـ نه، گرسنم نبود.
از پیش معین که برگشتم، به قدری خسته بودم که فورا آمدم به اتاق و خوابیدم. حس غذا درست کردن نبود، کاش یک کاسه از سوپ معین برداشته بودم...
بلند شدم و بالش را پرت کردم روی بقیه ی رخت خوابها و خمیازه کشیدم. همین که خواستم از اتاق بروم بیرون، صدای خزر نگهم داشت.
ـ اومده بود اینجا.
برگشتم به طرفش: کی؟
نشست روی رخت خوابها، لباس قرمز گوجه ای و شلوار کوتاه صورتی پوشیده بود، موهای خوشرنگش از تمیزی می درخشید ولی اخم هایش درهم بود.
ـ معین دیگه. اومد قابلمه رو بیاره، کلی هم از مامان به خاطر مهربونی تو تشکر کرد.
از در فاصله گرفتم: هنوز اینجاس؟
ـ نه، گفت میره خونه ی فامیلشون.
فکر کردم که کاش از اول رفته بود...
پا کِشان به سمت در رفتم، خزر هم همراهم بیرون آمد.
ـ واقعا موندی خونه اشون تا حالش بهتر بشه؟
زل زدم به چشمهای سبزش، خزر فقط چیزی که جلوی چشمهایش بود، باور می کرد و نه هیچ چیز دیگری...
آستین های لباس را تا زدم.
ـ نه. اتفاقی همون موقع که من رسیدم چشماشو باز کرد، فکر کرد تمام مدت پیشش بودم...

رفتم دستشویی که آبی به صورتم بزنم، سرم شدید درد می کرد. مامان همیشه می گفت نباید موقع غروب آفتاب خواب باشیم. دلیلش را نمی دانم، ولی همیشه بعد از این جور خوابها سردرد بدی می گرفتم و تا دو سه ساعت اخلاقم سگی می شد.
نگاهی به خودم انداختم، رنگ صورتم پریده بود و روی گونه ی راستم، جای تا خوردگی گوشه بالش مانده بود. پیشانیم داغ بود و می سوخت، سرم را گرفتم زیر شیر آب...

از دستشویی که آمدم بیرون، مامان داشت سلام نمازش را می داد. چرا سلام را گذاشته بودند برای آخر نماز؟!
ـ سلام مامان، قبول باشه.
مامان تسبیح را گرفت دستش و جواب مرا داد: قبول حق، باران مادری، کلی دعات کردم که امروز به داد این بچه رسیدی.
ـ کاری نکردم که.
قابلمه روی اپن بود، یعنی واقعا شسته بودش؟ درش را برداشتم، پر از شکلات بود، شکلات های عروسکی...
با تعجب برگشتم عقب و عسل که داشت خرت خرت شکلات می خورد گفت: معین آورده.
«نه بابا؟ چه ادب و نزاکتی داشت لامصب... جای گلرخ خالی...»
یک شکلات برداشتم و کاغذ شکل کفشدوزکش را پاره کردم و گذاشتم دهانم.
مامان جانمازش را جمع کرد و گذاشت روی اپن. رفت داخل آشپزخانه که ظرفی پیدا کند برای شکلات ها.
ـ خدا می دونه چقدر تشکر کرد، دلم سوخت واسش. چقدر از دسپختت تعریف کرد، از محبتت...
«من که گفته بودم سوپو مامان پخته.»
ـ حالا رف کجا؟
ـ رفته خونه ی عمه اش؛ از اول قرار بوده بره اونجا لجبازی کرده. مامانشم صبح زنگ زده بود اونجا که فهمیده معین نرفته، دیگه به من خبر داد بش سر بزنیم.
که اینطور... پس داشت مظلوم نمایی می کرد...
پوست شکلات را پرت کردم سمت ظرفشویی که نیفتاد داخلش و افتاد کف آشپزخانه.
ـ مامان، آقای راستگویان شوهر عمه ی این پسره س؟
مامان کاغذ را از روی زمین برداشت و کمر راست کرد: آره، چطور؟
ـ برام جالب بود که ما تو خونه ی خودشون زندگی می کنیم شما هم تو کارگاه شوهر عمه اش کار می کنی.
ـ خب، اون کارم خانم پیرایش برام پیدا کرد.
جست زدم و لبه ی اپن نشستم.
ـ خانم پیرایش رو ازکجا می شناسی مامان؟
ـ از یه انجمن خیریه؛ اون موقعها خودم هم باشون کار می کردم... (برای چند لحظه ساکت شد و بعد ادامه داد) خیلی زن خیریه. همه اش به فکر بقیه اس، کی نداره، کی مریضه، کی چی می خواد...
ـ جدا؟ حالا چون معین نه زن بی سرپرسته، نه جهیزیه می خواد، نه مریضه، نباید هواشو داشته باشه؟
دسته ای از موهایم را پیچاندم دور انگشتم و او را نگاه کردم. مامان هم مرا نگاه کرد و حرفی نزد.
ـ چرا معین با باباش نرفته؟
مامان رویش را برگرداند، کتری را برداشت و زیر شیر آب گرفت.
ـ خودش نخواسته.
قبل از اینکه حرفی بزنم، طلوع موبایلم را داد دستم. اس ام اس داشتم، نوید بود...
ـ مامان به نوید نگم خونه رو عوض کردیم؟
ـ مگه رفته دم خونه؟
ـ نه، میگم خودم بش نگم؟
ـ نه، لازم نیس.
صدایش سرد و قاطع بود. از اپن پریدم پایین، هنوز جواب اس ام اس را نداده بودم، خودش زنگ زد. حالا که معین نبود می توانستم راحت بروم باغ و بگردم. از خانه زدم بیرون، بلکه سرم هوایی بخورد و بهتر شود. چقدر سکوت و آرمش باغ دلپذیر بود؛ چقدر مناسب حال الان من... چمباتمه زدم گوشه ی دیوار.
ـ الو؟
ـ سلام، ساعت خواب...
ـ از کجا فهمیدی؟
ـ از اون صدات.
ـ چاخان! یه ربعه بیدار شدم.
ـ ولی مشخصه.
ـ باشه، چه خبرا؟ تیمتون که دیروز گند زد...


ده دقیقه بعد تماس را با افسوس قطع کردم، اگر نوید اصفهان نبود، حالا می توانستم راضیش کنم بیاید و با هم برویم بیرون بگردیم... مامان اجازه می داد شب با نوید بیرون بروم، علیرغم اختلافش با عمه ـ که ترجیح می داد زیاد با او رابطه نداشته باشد ـ به نوید علاقه داشت و مخالف دوستی ما دو تا نبود، قبلا همیشه می گفتند نوید شبیه بابایی در همین سن و سال است و حتی اگر او انقدر خوب هم نبود، مامان نمی توانست دست از دوست داشتنش بردارد...
آهی کشیدم و پایم را روی زمین دراز کردم. یکی از زانوهایم را تا کرده بودم و دستم را گذاشتم روی آن، سرم را فرو کردم در خم آرنجم و زل زدم به باغ خالی رو به رویم...
خانه ی پیرایش سوت و کور بود، عین یک خانه ی متروکه و خالی... انگار درختها هم دلتنگ بودند، از طراوت افتاده بودند، نفسشان خوش نبود... قلبم در سینه ورم کرده و بالا آمده بود تا گلویم... بیخود و بی جهت راه نفسم را بسته بود...
دستم بی اراده رفت سمت گوشیم و رکوردی را که مدتها بود نشنیده بودم، پِلِی کردم:

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می دانم عزیز !
می دانم که اهالی این حدود حکایت مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
اما تو که می دانی
زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
زندگی یعنی دام و دانه در دمانه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
بیا و لحظه ای بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ مهاجرت کرد
دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را کرم های کوچک کابوس خورده اند
تنها دستت را به من بده و بیا ...


از جا پریدم، اگر یک ثانیه ی دیگر آنجا می ماندم، حتما بلایی سر خودم می آوردم...
چقدر این شبهای غمگین سنگینی می کردند روی شانه ام...
دویدم بالا، هیچکس در هال نبود به جز عسل که مات و مبهوت تلویزیون شده بود؛ صدای چرخ خیاطی مامان از اتاق می آمد و لابد طلوع مثل همیشه آرام و بی صدا کمکش می کرد؛ خزر را هم دیدم که داشت مانتویش را اتو می زد؛ با پنجه های پایم به زانوی عسل ضربه زدم، سرش را بلند کرد به سمت من.
ـ هلو میای فوتبال؟
نگاه عسلیش با سوءظن به من دوخته شد.
ـ چرا اومدی سراغ من؟
ـ برای اینکه جز تو گزینه ی دیگه ای نیس عزیزم.
ـ پس نمیام، حالا بسوز.
خنده ی ریزی کرد و دوباره زل زد به سریال.
لبخند پهنی زدم و نشستم روی پشتی مبلی که عسل نشسته بود، زانوهایم را دور گردنش محکم کردم و با دست هایم دو طرف صورتش را قاب گرفتم و فشار دادم، لب های برجسته اش جمع شدند و مثل لبهای ماهی از دست های من بیرون زدند.
ـ نمیای؟
با صدای تو دماغی گفت: دَکن، بَن دخترم، بلایی سرم بیاری برا آینده ام بد میشه ها!
از خنده ریسه رفتم و دستم را از دور صورتش برداشتم؛ این چیزی بود که همیشه مامان می گفت، می ترسید در حین شیطنت هایم بلایی سرمان بیاید که بعدا روی دستش بمانیم.
از بالای مبل غلت زدم و افتادم کنار عسل، سرم را گذاشتم روی زانوهایش و شروع کردم به قلقلک دادنش. عین مار به خودش می پیچید و التماس می کرد ولش کنم. ولی من هر جا را دستم می رسید قلقلک می دادم و تفریح می کردم.
ـ ماااامان! تو رو خدا... باران...
ـ بگو میای...
ـ باشه... واای... باشه...
صدای خزر از اتاق آمد: مگه صدای تلفنو نمی شنوی؟ برش دار دیگه.
عسل را ول کردم و جست زدم به سمت اپن که گوشی تلفن روی آن بود. گوشی را برداشتم و نفس زنان جواب دادم: بله؟
ـ سلام علیکم، شبتون بخیر حاج خانم؛ خوب هستین انشاءلله؟
یک مرد با صدای کلفت و گرفته پشت خط بود که صدایش اصلا به نظرم آشنا نمی آمد.
سرفه ای کردم و با لحن مودب مامان پسندم جواب دادم: سلام، بفرمایید.
ـ جواب احوالپرسی بنده رو ندادید خانم؛ انشاءلله که احوالتون خوبه؟
ـ بله، خوبم، امرتون؟
همزمان مغزم به سیر و سیاحت رفت، برای یک لحظه فکر کردم ممکن است این آقا، وکیل بابایی باشد و حالا زنگ زده که خبر بدهد بابا صد سال پیش یک جایی سرمایه گذاری کرده و حالا پولش هزار برابر شده... یا اینکه یک فامیل پولداری داشته ایم و حالا مرده و ما وارثش هستیم... شاید هم این آقا می خواهد خبر بدهد که عسل در بیمارستان با یک بچه ی دیگر جابه جا شده و تازه پرستار دم مرگ اعتراف کرده و آنها می خواهند بیایند بچه شان را ببرند... با کمال میل...
ـ حواستون هست خانم؟
ـ بله بفرمایید...
ـ عرض کردم میشه پنجره رو باز کنین ببینین هوا چطوریه، بنده حال ندارم تا پنجره برم...
ـ مرتیکه خل...
قهقهه ی خنده اش به هوا رفت و با عجله گفت: قط نکن باران...
گوشی توی دستم ماند، چند ثانیه ی دیگر خندید و بعد با صدایی که هنوز ته رنگی از خنده داشت، ادامه داد: معینم...
فهمیده بودم، همان موقع که خندید، صدایش را شناختم، مانده بودم حالش را جا بیاورم، یا خانم و سنگین بودنم به قوت خود باقی باشد...
ـ خوبی؟
هنوز داشت می خندید... به عسل نگاه کردم که حواسش کاملا معطوف به سریال بود؛ کمی عقبتر رفتم.
ـ واسه چی زنگ زدی؟
ـ جواب سوالمو ندادیا... راستش زنگ زدم بگم بری در خونه امونو قفل کنی... این روزا همه جا ناامن شده...
ـ یعنی آدم حسابی از خونه داشتی می رفتی یادت نبود در خونه رو قفل کنی؟ حالا یادت افتاد؟
صدای خنده ی آرامش از پشت تلفن آمد: چرا، یادم بود، ولی بهونه ی دیگه ای نداشتم که زنگ بزنم...
برای یک لحظه هیچ حرفی برای گفتن نداشتم؛ نه خوب نه بد... قفل کرده بودم... اصلا نمی توانستم منظورش را درک کنم...
معین دوباره خندید: عصری اومدم خونه اتون، ندیدمت... به مامانت گفتم دسپختت خیلی خوب بوده ولی راستشو بخوای هویجاش سفت بود، مرغشم خوب نپخته بود، یه کم هم ته گرفته بود، رنگش هم اشتهامو کور کرد... شرط ادب نبود که اینا رو به مامانت بگم، نه؟!
ـ تو ادب می فهمی چیه آخه؟
خندید؛ خنده اش پر از انرژی بود، حقیقتا از حرفهایش حس بدی نداشتم، خُب می دانستم که راست می گوید... وقتی حال آن روزش یادم می آمد از اینکه اینطور می خندید و سرحال بود، خوشحال می شدم... معینِ بیمار صحنه ی جالبی نبود...
ـ باور کن به قدر خودم می فهمم... راستی من اسم دارم،نه سخته نه طولانی، دفعه ی دیگه منو «مستر» صدا نکن...
آب دهانم خشک شد، یعنی ضعف نکرده بود؟ یعنی حواسش سرجایش بود؟ خدایا، یعنی مرا دیده بود که موبایلش را برداشتم و اینباکسش را زیر و رو کردم؟؟؟!
«به خدا فقط چنتای آخری رو خوندم...»
آب دهانم را به سختی قورت دادم و احساس کردم باید حرفی بزنم: باشه...
ـ آفرین... حالا که دختر خوب و ایده آلی شدی، لازم نیس تا خونه بری، چون، همه ی درا قفله، شبت به خیر فلورانس نایتینگل...
قطع کرد و منِ گیج و اتوماتیک وار گوشی را گذاشتم سر جایش...
عجب هنرپیشه ای بود، تمام مدت متوجه حضور من بود و به روی خودش نیاورد... یعنی سرِکار بودم دیگر؟! «عمرا دیگه بلایی سرت بیاد من محلت بذارم! روباه مکار!»

ـ باران بریم فوتبال؟
با صدای عسل از جا پریدم، ولی سریع خودم را جمع و جور کردم: بریم.
عسل جلوتر از من به طرف در دوید و من قدم زنان پشت سرش رفتم...
ـ تلفن کی بود؟
ـ معین بود، می خواست بگه حالش بهتر شده.
عسل موهایش را بالای سرش گوجه کرد و حق به جانب رو به من گفت: پسر خوبیه، نه؟ یه خرده شش و هشت می زنه ولی عوضش با معرفته.
توپ را پرت کردم که منحرف شد و اتفاقی خورد به دست عسل.
ـ بعد از کجا فهمیدی بامعرفته؟
ـ اون روز که طلوع مریض شد، فرداش دو بار زنگ زد حالشو پرسید، یه بارم اومد دم خونه، تو دانشگاه بودی. هروختم تو خیابون منو می بینه، سوارم می کنه می رسوندم.
ـ آهان، پس از کجا فهمیدی شش و هشت می زنه؟
عسل دماغش را خاراند و توپ را پرت کرد که صاف خورد توی پیشانی من.
ـ خودت گفتی! یادت نیس؟
چرا، خیلی خوب یادم بود...
ـ باشه، ولی دیگه اینو نگو، همسایه ایم، زشته به گوشش برسه...
ـ ولی گفتم با معرفتم هس، نه؟
عسل فکر می کرد قرار است درختها جاسوسی ما را بکنند که داشت خودش را تبرئه می کرد؟
ـ آره گفتی، حالا وایسا تو دروازه، موقعی هم که من شوت می کنم طرفت جیغ نزن!
«باشه» ی محکمی گفت ، پاهایش را از هم باز کرد تا مثلا عرض دروازه را که دو تا سنگ گنده بود، پر کند و دست هایش را محکم در هم گره زد، خدا می دانست این ژست را از کجا یاد گرفته بود... خندیدم و رفتم عقب... همین که توپ را به طرفش شوت کردم، جیغ زد و صورتش را با دو دست گرفت. توپ محکم خورد به شکمش، و عسل از پشت افتاد روی زمین... نخیر... عسل فوتبالیست بشو نبود... فوتبالیست که نباید از شکستن دماغش بترسد...
من هم دراز کشیدم روی زمین و زدم زیر آواز:

یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم
یک نفر میاد که من تشنه ی خندیدنشم ...
خالی سفره امونو پر از شقایق می کنه
واسه موجای سیاه دستا رو قایق می کنه ...


ـ صبی بهزادنیا رو دیدم.
سرم را از روی مجله بلند نکردم، حرفی هم نزدم ولی گلرخ متوجه بی میلی من نبود.
ـ اومده بود دانشکده ی ما، همون وقتی که تو رفتی بودی آموزش.
ـ هوم... راستی برادرت کارش با نامزدش به کجا رسید؟
ـ نامزدش نیس که، دوستشه فقط. بعید می دونم بابام موافقت کنه... دختره هنوز هیچی نشده، روز مادر کادو گرفت واسه مامانم. یعنی آدم انقدر آویزون دیده بودی؟
گلرخ به حرف زدن درباره ی دختر بیچاره ادامه داد و من خوشحال بودم که بحث را از بهزادنیا منحرف کرده ام.
من اصلا آن روز معین را ندیده بودم و نمی دانستم اگر ببینم چه واکنشی خواهد داشت. دلم نمی خواست بچه ها از ارتباط ـ هر چند ناچیز ـ ما خبر داشته باشند. حوصله ی وراجی دخترها و احیانا غیبت ها و متلک هایشان را نداشتم. به هیچ عنوان دوست نداشتم موضوع صحبت بقیه باشم، از همین حالا می توانستم پیش بینی کنم چه حرف هایی خواهند زد.


خوشبختانه آن روز را بدون ملاقات معین، از سر گذراندیم و به خانه برگشتم. در خانه هم هیچ خبری از او یا مادرش نبود... نه خودشان آمدند و نه زن و مردی که خزر از آنها حرف زده بود.
در باغ به آن بزرگی ما تنها بودیم و این بیشتر از آنکه مرا بترساند، خوشحالم می کرد...
آن روز باغ مال من تنها بود. به همه جا سرک کشیدم و از همه چیزش سر در آوردم؛ در انتهای باغ، قفس زنگ زده ای پیدا کرده بودم که به فکرم رسید سر و سامانش بدهم و طلوع را به یکی از آرزوهایش ـ که داشتن مرغ و خروس بود ـ برسانم. ولی قفس از دو طرف با میله ی آهنی کلفتی در زمین محکم شده بود و جم نمی خورد. سعی کردم اطرافش را خالی کنم بلکه تکان بخورد ولی فایده نداشت. به فکرم رسید که از معین یا باغبانشان کمک بگیرم، البته وقتی آمدند و ... اگر با این کار موافق بودند!
تازه به صرافت افتاده بودم که اول باید از صاحبخانه اجازه بگیرم... خب باغ به این بزرگی و درندشتی، یک دانه مرغ و یک خروس که جای کسی را تنگ نمی کرد، نه؟!
تمام آن دو روز را در باغ و با کتاب هایم گذراندم. زیر درخت ها می نشستم و غرق رویا می شدم.
چه قصه هایی که آن روزها نبافتم، چه قصرهایی که برپا نکردم و چه آینده ی روشنی که نساختم...

روز جمعه، حدود ساعت 10 بیدار شدم . خواب و بیدار، یک لقمه نان و پنیر، یک لیوان چای ، کتاب و کوسن قرمزم را برداشتم و به باغ کوچ کردم.
روز قبل گلیم کهنه و نخ نمایی را روی تخت فلزی پهن کرده بودم و از دیروز با این کوسن و آن گلیم شرایط مساعدی برای کتاب خواندن فراهم شده بود، هر چند به خوبی «جابارانی» ام نبود، اینجا برای یک نفر دیگر هم جا داشت... ممکن بود کسی خلوتم را به هم بزند...
کوسن قرمزم را که یک جایش هم پاره شده بود، زیر سرم گذاشتم، دراز کشیدم و کتاب را گرفتم بین خودم و آسمان...
ولی هوا آنقدر خوب بود... آنقدر خوب بود که بعد از چند دقیقه کتاب را همانطور باز روی صورتم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. البته بوی کاغذ بیشتر از هر چیز دیگری دماغم را پر کرد ولی از آن جایی که بوی موردعلاقه ام بود، ایرادی نداشت...

رویاهایم را نمی فروشم
حتی به بهایِ
داشتنِ تو ...


ـ «تو» کیه؟
وحشتزده از جا پریدم و کتابم به سمتی پرت شد. بهزادنیا با نیش باز، سرحال و شاداب درست کنار من ایستاده و دستهایش را به لبه ی تخت تکیه داده بود.
خودم را جمع کردم ، صاف نشستم و ابروهایم را درهم کشیدم.
ـ یه اهنی، یا اوهونی آخه...
نیشخند زد: مگه دسشوییه؟ تازه تو، تو هپروت بودی، اهن هم می گفتم همینطور جا می خوردی، نه؟! حالت چطوره؟
کتاب بیچاره ام را برداشتم و برگه را که چپه شده بود، با دست صاف کردم. خدایی بود که احتیاط کرده و روسری پوشیده بودم وگرنه... به طرفش چرخیدم، به خاطر آفتاب چشم هایش را تنگ کرده بود و رنگ چشمها به نظر آبی سیر می آمد نه خاکستری سرد همیشگی. کتابم را بستم و لبه ی تخت ـ دور از او ـ نشستم.
ـ خوبم.
سرش را به طرف دیگر چرخاند، نفس عمیقی کشید، دوباره با خنده به طرف من برگشت.
ـ بابا آدم با غریبه هم می خواد گپ بزنه، حالشو می پرسه.
همینجور نشسته خودم را روی تخت جلو کشیدم که از سمت دیگر پایین بروم.
ـ حالا کی خواس گپ... یا جده سادات! این چیه؟!
پایین تخت، سگ کوچک قهوه ای رنگی ایستاده بود و من را نگاه می کرد. چشم هایش عین دو تیله ی شفاف قهوه ای، گوش هایش مثلثی و تیز بود و قلاده ای به گردنش داشت که انتهای ریسمانش دور مچ معین بسته بود. معین به این طرف آمد و سگ سفیدی هم به دنبالش کشیده شد. هر دو از یک نژاد بودند ، کوچکترین سگ هایی که به عمرم دیده بودم.
معین با سرخوشی پنجه ی پایش را زیر شکم سگ قهوه ای گذاشت و قلقلکش کرد.
ـ این پاریسه، ( سرش را از پهلو به سمت سگ لوس سفید خم کرد) اینم هلن.
باورم نمی شد، با حیرت سرم را بلند کردم .
ـ اسم قحطی بود آخه؟
معین خندید : لابد اسم باباشون هومر بوده!
جیغ زدم: هومر؟ اسم سگ؟!
ـ به اعصابت مسلط باش، سگ خوبی بود.
قلاده ی سگ ها را کشید و خنده کنان از من دور شد. نه ، سرحال بود. می گفت و می خندید. چشمهایش می درخشید. بهترین موقع برای چیزی خواستن، همین الان بود...
از تخت پایین پریدم ، دمپایی هایم را لنگه به لنگه پوشیدم و دویدم دنبالش: ببین...
ایستاد و به طرف من برگشت. فاصله ام را با او و سگ هایش حفظ کردم و گفتم: اشکالی نداره ما تو باغ مرغ و خروس نگه داریم؟... تو قفس باشن اگه... خودم هم حواسم بشون هس... میشه؟
معین با جدیت مرا برانداز کرد و بعد با پنجه هایش پشت پاریس را خاراند که باعث شد به سمت من واق واق کند. هلن هم که داشت خودش را به شلوار معین می مالید و باعث تهوع من شد. ناامیدانه یک قدم به عقب برداشتم و چرخیدم: باشه فهمیدم ، نمیشه!
ـ یه قفس ته باغ هس، بیا ببین به دردت می خوره؟!
ذوق زده شدم، دوباره برگشتم و با خوشحالی دویدم تا نزدیک او.
ـ قربونت!
قهقهه زد و من خجالت کشیدم. این کلمه بدون هماهنگی از دهانم خارج شده بود و نمی توانستم پسش بگیرم یا از ذهن او پاکش کنم. سرگرم محاکمه ی خودم بودم که پاریس به طرف من آمد و پنجه ی کوچکش را روی پای من گذاشت، جیغ کشیدم و عقب رفتم: اینو ببر اون ور.
معین پایش را گذاشت زیر شکم سگ کوچولو و برش گرداند سمت خودش.
ـ شششش! چه خبرته؟ از سگ می ترسی؟
آستین های لباسم را بالا کشیدم و پایم را به زمین مالیدم. احساس بدی داشتم از تماس سگ بیچاره.
ـ چندشم میشه. اینا تا الان کجا بودن؟
ـ خونه اشون.
به سمت گلخانه رفت و من هم ناچارا دنبالش رفتم. خب، برای جابه جا کردن قفس به او احتیاج داشتم. مجبور بودم با خودش بروم ته باغ. لزومی نداشت بگویم خودم قبلا قفس را رصد کرده ام. آن وقت دیگر برای نشان دادنش نمی آمد. ولی اگر با خودش می رفتم، می توانستم مظلوم نمایی کنم و بخواهم که آنرا از جا درآورد.
سگ ها دور و بر معین ورجه ورجه می کردند و من سعی می کردم از مسیری بروم که به آنها نخورم. معین متوجه شده بود.
پاریس را هل داد طرف من و من با عصبانیت رفتم و دورتر ایستادم.
ـ اذیت نکن!
خندید : باشه، اگه اینا مال تو بودن اسمشونو چی میذاشتی؟
داشت ریسمان دور مچش را به دور درختی می بست. من هم در فاصله ای که سگ ها به من نرسند، ایستادم و تماشایشان کردم. قبل از اینکه حتی فکر کنم این اسم ها را کجا شنیده ام، بی اراده زمزمه کردم: عق و پق!
معین برگشت و چند ثانیه مرا نگاه کرد. بعد منفجر شد و از خنده ریسه رفت.
ـ تو معرکه ای باران!
از فرط خنده اشک به چشمهای آبی فعلی نشسته بود. تازه متوجه لباسش شدم که آبی نفتی بود. یعنی رنگ چشمهایش از رنگ محیط تاثیر میگرفت؟ اَی، چه چشمهای فشنی...
معین گره دور درخت را محکم کرد و به طرف گلخانه راه افتاد.
ـ سلیقه ی تو از برفین بهتره. یادم باشه خواستم اسم انتخاب کنم از تو بپرسم.
دنبالش رفتم و قبل از اینکه درباره ی «برفین» پرس و جو کنم، معین در گلخانه را هل داد و همزمان صدای عصبانی اش به هوا رفت : عمو نوروز!


پشت سر معین از زیر دست هایش سرک کشیدم و چیز خاصی ندیدم. معین که رفت داخل من هم از سر فضولی دنبالش رفتم.
پیرمرد کوچک اندام و موسفیدی بیل به دست به سمت معین برگشته بود. از یک طرف به بیل تکیه داده و از طرف دیگر دستش را به پهلویش زده بود.
ـ احوال شازده؟ این چه قیافه ایه؟
معین با پا زد زیر مقوایی که همان جا افتاده بود، پرتش کرد عقب و با دلخوری گفت: عمو مگه اینا رو نخوندی؟
من مقوا را با پایم برگرداندم و خواندم؛ «لطفا لطفا به اینها کاری نداشته باش.»
عمو دوباره مشغول بیل زدن شد.
ـ چرا خوندم.
خنده ام گرفت انگار مسئله فقط خواندن بود. کمی عقب رفتم تا ترکش های معین به من نگیرد. که هر دو پایش را به زمین کوبید و دست هایش را از هم باز کرد .
ـ پس چرا شخمشون زدی؟ من حق ندارم یه چیزی اینجا بکارم؟
ـ چرا... چرا... حق داری. ولی یه چیز خوب! نه این!
با لبه ی بیل محکم کوبید به کاکتوس نسبتا بزرگ و زشتی که گوشه ی گلخانه بود. همراه کاکتوس مقوایی که یک مثلث قرمز به علامت هشدار رویش بود، کف گلخانه افتاد. وسط مثلث درشت نوشته بودند، «دست نزن عمو!»
من این پا و آن پا کردم و داشتم فکر می کردم حرفی برای دلداری معین بزنم یا نه! نکند حال خوشش خراب شود و قفس را از یاد ببرد؟!
معین پرید جلو و سعی کرد بیل را از او بگیرد: نکن دیگه!
پیرمرد هم بیل را محکم گرفت و به خودش چسباند.
ـ این جای سلام و علیکت بود شازده؟
معین هم زل زد به او: این جای سوغاتیتون بود عمو؟
پیرمرد، معین را با آرنج هل داد عقب و گفت : مگه رفته بودم قندهار؟
معین با پا راهش را سد کرد.
ـ این یه دونه رو دیگه برام بذار. جان من!
کله کشیدم و کاکتوس پهنی را دیدم که دورش را نوار زرد کشیده بودند و باز هم مثلث های قرمز هشدار دهنده کار گذاشته بودند.
پیرمرد برای چند ثانیه معین را ورانداز کرد، دماغش را چین داد و بعد رضایتش را اعلام کرد.
ـ باشه. اونو برات میذارم.
ـ خوبه.
ولی همین که معین کنار رفت و به طرف من آمد، بیل را دیدم که محکم به کمر کاکتوس بینوا خورد.
ـ عمو!!!
جنازه ی کاکتوس را با پا پرت کرد روی بقیه و با خونسردی زمزمه کرد: اینا بی ثمرن!
سرش را به سمت معین بلند کرد: یه چیزی بکار، یه فایده ای داشته باشه بابا!
معین پوفی کرد و غرید: صد دفه فایده اشو گفتم، برات به صرفه نیس که یادت بمونه. باران بیا.
پیرمرد انگار تازه من به آن گندگی را دید. لبش به خنده باز شد: سلام بابا جان. تو همینی هستی که تازه اومدین؟
ـ سلام، بله.
هر دو دستش را توی جیب هایش گذاشت و به دنبال چیزی زیر و رو کرد.
ـ خوش اومدین... خوش اومدین... بیا بابا.
شکلاتی را از جیبش درآورد و به سمت من دراز کرد. من هم جلو رفتم و آن را گرفتم: ممنون.
فورا نیشم به خنده باز شد. هدیه گرفتن کلا حس خوبی داشت. حتی اگر کوچک باشد...
معین غرولند کرد: منم آدمم ها.
ـ برا دندونات خوب نیس بابا.
این را گفت و دوباره به بیل زدن مشغول شد.
ـ من که نبودم تو هیچ کاری نکردی باباجان. فقط بلدی این خارا رو بکاری.
ـ خوب کردم کمکت نکردم اصن.
دست دراز کرد و شکلات را از دست من قاپید. بلافاصله کاغذش را پاره کرد و در دهان گذاشت.
ـ برا دندونات خوب نیس. بریم قفسو نشونت بدم.
چاره ای نبود. لعنت به این احتیاج! لعنت به وابستگی! لعنت به تو... نه، گناه داشت. پسر خوبی بود، قرار بود قفس را برایم درست کند...
با آن پاهای درازش راه افتاد و من هم دویدم دنبالش.

معین به قفس ـ که خودم قبلا دیده بودمش ـ اشاره کرد: ایناهاش! خوبه؟
سعی کردم نشان دهم که اولین بار است می بینمش و ذوق زده ام.
ـ آره، عالیه.
دیواره ی قفس را گرفتم و تکان دادم. تکان نخورد. بعد دوباره هل دادم که قطعا فایده ای نداشت. خودم را به خنگی زدم؛ لازم بود.
ـ این چرا جم نمی خوره؟
ـ برای چی می خوای تکونش بدی؟
جلو آمد و دستش را گذاشت بالای میله و فشار آورد.
ـ ببرمش نزدیک خونه. (قبل از اینکه چون و چرا بکند، ادامه دادم) خب واسه طلوئه، اون دوس داره مرغ و خروس نگه داره. تا اینجا که نمی تونه زیاد بیاد بشون سر بزنه. پرته. نزدیک خونه باشه، بهتره. روزی چند بار میره سراغشون. کمک می کنین جا به جاش کنیم؟
معین هیکلش را انداخت روی قفس و هل داد. من که می دانستم فایده ای ندارد. باید صبر می کردم خودش به این نتیجه برسد.
یک زانویش را روی زمین گذاشت، به آن تکیه داد و میله ی آهنی را وارسی کرد.
با دست کمی خاک اطرافش را کنار زد و بعد بلند شد .
ـ برم یه چیزی بیارم اینو جابه جا کنیم.


یک ساعت و نیم می شد که معین روی زمین نشسته بود و داشت با تیشه، خاک اطراف میله را می کند تا میله آزاد شود. حتی نرفته بود لباس هایش را عوض کند، من هم درست نمی دیدم که تذکر بدهم. فقط صمیمیت بی جا ایجاد می کرد که من از آن فرار می کردم. اطرافش می پلکیدم و هر میلیمتری که پایین می رفت اندازه می گرفتم.
یک بار مرا فرستاد به سگ هایش سر بزنم و من نرفتم. رفتم خانه ی خودمان، به مامان گفتم که داریم چه کار می کنیم و یک جعبه دستمال کاغذی و یک لیوان شربت برای معین بردم.
وقتی برگشتم، معین پیشرفت زیادی نکرده بود. خدا می دانست آن میله برای چند سال آن زیر میخ شده بود که حالا دل نمی کند. معین شربت را سر کشید، ولی به دستمال کاغذی ها اهیمتی نداد و با پشت دست، عرق پیشانیش را گرفت.
ـ منم کمک کنم؟
چند لحظه مرا خیره نگاه کرد و بعد بی هیچ حرفی سرش را پایین انداخت و مشغول کارش شد. روی کنده ی درختی نشستم و پاهایم را تکان دادم. شاید اگر معین آنجا نبود، می زدم زیر آواز، ولی الان نمی شد. اینکه قبلا معین مچم را در حال خواندن گرفته بود، دلیل نمی شد. به اطرافم نگاه کردم و در ذهنم تخمین زدم که بزرگی باغ چقدر است. اگر یک نفر خیلی پول داشته باشد، چند خانه ی کوچک یک خوابه می توانست در آن بسازد؟ مثلا 4 بلوک 5 واحدی، همین میشد 20 خانواده که از بی خانمانی نجات پیدا می کردند. اگر من یک روز پولدار می شدم، این کار را می کردم. 20 تا خانواده ی فقیر را سر و سامان می دادم ، بچه هاشان را می فرستادم مدرسه، دکتر و معلم و مهندس و هزار چیز دیگر ازشان می ساختم و خودم هم به آنها افتخار می کردم. اینطور حتی اگر ازدواج هم نمی کردم، باز هم می توانستم بدون دردسر صاحب بچه باشم. البته از دور... بچه ها را برای چند ساعت دوست داشتم، باز هم از دور، در کنار مادرهایشان... مثل همین سگ های کوچک معین، آن سگ کوچک قهوه ای خیلی ناز بود ولی سفیده، نه... لوس و از خود متشکر به نظر می رسید، نگاه کردنش مثل نگاه میترا بود، دوست گلرخ که گاهی با ما به خانه برمی گشت، از بالا به آدم نگاه می کرد، مغرور بود و کسل کننده، به نظر خودش خیلی مبادی آداب بود ولی پارسال که...
صدای فریاد معین مرا از جا پراند. وحشتزده به سمتش پریدم و از دیدن وضعیتش بی اختیار پاهایم سست شد. کف دست راستش را گذاشته بود روی ساعد دست چپش و از کنار دستش خون جاری بود.
بی اختیار روی زمین نشستم و چند برگ دستمال از جعبه کندم و به طرفش گرفتم: چی شد؟
خودم متوجه بودم که صدایم می لرزد، دیدن خون همیشه همین بلا را سرم می آورد. معین ولی، ظاهرش بهتر از من بود. برگه های دستمال کاغذی را روی دستش گذاشت و دوباره فشار داد ولی برگه ها خیلی زود قرمز رنگ شدند و خیس خون...
برگه های بیشتری را از جعبه بیرون کشیدم و جلو رفتم. دست خودش را پس زدم و برگه ها را محکم گذاشتم روی زخمش و فشار دادم.
ـ دست... ت... خاکی.. یه. نَ...کن.
بلند شد و دست من پایین افتاد. دوباره دست خاکیش را از پشت گذاشت روی آن. دست هایش تا آرنج جا به جا لکه ی خون گرفته بودند. از دیدنش دلم آشوب می شد.
ـ میرم بالا پانسمانش می کنم.
به زحمت روی پایم ایستادم. چیزی دلم را چنگ زد. خون از دست معین چکیده و روی خاک چند رد قرمز گذاشته بود.
ـ باید... بری... دکتر.
جوی باریکی از ساعدش به سمت انگشتانش راه افتاده بود که نگاه مرا به طرف خودش کشید. چشم هایم سیاهی رفت و دستم را به قفس گرفتم. دست راستش را به طرف من دراز کرد که باعث شد دستمال ها از جایشان تکان بخورند و مایع قرمز روشن باز هم بیرون بزند...
ـ به نظرم تو بیشتر از من به دکتر احتیاج داری.
صاف ایستادم، چیز سفتی تا گلویم بالا آمده بود.
ـ نه... تو برو... تو رو خدا. مامان بفهمه میندازش گردن من! تقصیر من بود.
معین گوشی اش را از جیبش درآورد و دکمه ای را زد.
ـ مزخرف نگو... تو نخواستی که اون تیکه بپره تو دست من... الو برفین؟ میشه همین الان بیای دم خونه؟ من یه کار فوری دارم باید برم جایی... باشه.
برگشت طرف من : تو خوبی ؟
خندیدم. به زور...
ـ خودت چی؟
ـ چه عجب. من خوبم.
مهمل می گفت. می دیدم که رنگش تقریبا پریده و سعی می کند زیاد به دست چپش نگاه نکند.
ـ برفین الان میاد. من میرم دم در.


یک ساعت گذشت و هنوز خبری از معین نشده بود. شماره موبایلش را هم نداشتم. جرئت هم نمی کردم بروم از مامان بپرسم دارد یا نه. حوصله ی تبعاتش را نداشتم ؛ سرزنش ها و سوال و جواب ها و الخ.
با کمی فاصله از سگ های معین نشسته بودم و به آنها نگاه می کردم. مشخص بود که از یک جا ماندن خسته شده اند. ریسمان آنقدر بلند نبود که بتوانند زیاد از درخت فاصله بگیرند. پاریس گه گاه پارس ریزی به سمت من پرت می کرد ولی اغلب اوقات با هلن اختلاط می کردند.
عمو نوروز هم از گلخانه بیرون آمد و وقتی من را با سگ ها و بدون معین دید، سراغ او را گرفت. گفتم که رفته بیرون، نگفتم چرا یا کجا. با سرزنش به سگ ها نگاه کرد، سری با تاسف تکان داد، دو قدم که از من دور شد، برگشت و صدایم زد: باباجان بیا ناهار.
ـ نوش جان.
ـ بیا یه لقمه دور هم می خوریم.
ـ ممنون، دیر صبونه خوردم. گشنم نیس.
سری تکان داد و رفت.
من هم زانوهایم را جمع کردم و چانه ام را روی آن گذاشتم. اصلا مگر می توانستم چیزی بخورم. اگر بلایی سر پسر یکدانه ی خانم پیرایش می آمد، من چکار می کردم؟ حالا نمی شد این قفس کذایی را همان جا بگذاریم و طلوع هم پرنده های کذایی تر را همان جا نگه دارد؟ باید حتما می کندیم و می گذاشتیمش دم خانه؟ که خروس هر کله ی سحر سرمان را ببرد؟ که بوی کثافتشان تا توی خانه بیاید؟ اصلا طلوع مرغ و خروس می خواست چکار؟ غیر از یک تخم چه فایده ی دیگری دارند مگر؟! که آن را از سوپر هم می شد خرید. تازه بزرگتر و با منت کمتر. این مرغ ها وقتی تخم می گذاشتند، تمام دنیا را خبر می کردند که شق القمر کرده اند. تبلیغ می کردند برای همین تخم کوچک، خوب که طاووس نمی زاییدند، یعنی توی تخم هایشان نبود...
ـ واسه چی اینجا نشستی؟
جا خوردم و «وای» ای از دهانم خارج شد. برگشتم و معین را دیدم که با دست پانسمان شده بالای سرم ایستاده بود.
ـ دفه ی سوم بود منو ترسوندیا!
لبخند کمرنگی زد: خب، تا سه نشه، بازی نشه. حالا چرا اینجا نشستی؟
چشمهای آبی-خاکستری که دیگر درخشان نبود، با جدیت به من دوخته شده بودند. بلند شدم و خاک لباسم را تکاندم. یعنی لازم بود بگویم؟
چشمم چرخید روی پانسمان سفید که لکه ی خونی رویش مشخص بود. به آن اشاره کردم: چی شد که اینجوری شد؟
به سمت درخت رفت و گره را باز کرد.
ـ یه تراشه ی کوچیک آهن که داغ شده بود، پرید رف تو دستم.
بند قلاده ی سگ ها را دور دست راستش پیچاند و راه افتاد.
من هم دنبالش راه افتادم، بی آنکه بدانم چرا... ایستاد و به طرفم برگشت: کجا میای؟
ـ هیچ جا. می خواستم بگم ببخشید.
ـ واسه چی؟
ـ واسه بلایی که سرت آوردم.
ـ تو سرم نیاوردی که. اتفاقی بود.
ـ من ازت خواستم که...
ـ تو نخواستی که. خودم خواستم.
ـ ولی به خاطر من بود.
ـ به خاطر تو نبود که، نه به خاطر طلوع بود. مگه نگفتی اون مرغ و خروس می خواد؟
«حالا یکبار من میخام جلوی تو کوتاه بیام، نمیذاری که.»
دو قدم دیگر رفت و بعد ایستاد. برگشت و خندید : دوستیم با هم از این بعد؟
ـ مگه دشمن بودیم؟
ـ تو کم نه!
شانه هایم را بالا انداختم و باز بدون هماهنگی کلمه ای از دهانم بیرون پرید: باشه.
این «باشه» انگار که منتظر همین لحظه باشد، سریع نشست در مغز معین و لب هایش به خنده باز شد. این خنده به نظرم کمی تا قسمتی خطرناک آمد.
انگشت اشاره ام را بالا گرفتم و تهدید کنان جلوی صورتش نشانه رفتم.
ـ ولی دوست معمولی... تو دانشگاه هم کسی نفهمه! اصن دوستی هم نه... فقط دیگه به قول خودت دشمن نباشیم .تو منو اذیت نکن، منم قول میدم رفتارم بهتر باشه باهات. هر وخ دیدمت حالتو می پرسم...
محلم نگذاشت و راه افتاد.
ـ نخیر، با هم دوستیم. تمام!


همانطور که سگ کوچک قهوه ای دور پاهایش ورجه ورجه می کرد، از خانه بیرون رفت و من هم سلانه سلانه به سمت خانه ی خودمان رفتم. انگار بار بزرگی روی دوشم سنگینی می کرد، قبول دوستی خیلی سخت بود، پای دوستی ماندن از آن هم سخت تر بود...
هرقدر افراد بیشتری رو دوست داشته باشی، ضعیفتری!
مجبور میشی کارهایی رو انجام بدی که می دونی نباید؛
برای خوشحال کردنشون و محافظت ازشون مثل احمق ها رفتار می کنی!

دوستی تعهد می آورد و من به اندازه ی کافی تعهد داشتم... ولی شاید منظور معین از دوستی اینقدر سخت نباشد؛ فقط یک دوستی ساده... همین... مثل دو همسایه؛ مثل من و نوید...
همین که در هال را باز کردم، صدای گوش خراش عسل به استقبالم آمد.
ـ به من میگی روانیه، بعد خودت باهاش می گردی؟
با بی حوصلگی موهایم را زدم پشت گوشم و همان جا پشت در، روی فرش نشستم و پاهایم را دراز کردم.
ـ چی میگی واسه خودت؟ کجا باهاش گشتم؟ همین بغل گوش خودت تو باغ بودم! بعدم من ازش خواستم یه کاری برام بکنه، ولش می کردم به امون خدا، می اومدم اینجا؟ تو می رفتی پیشش اونوخ؟ بعدشم که دسش ناکار شد، اگه بلایی سرش می اومد همین مامانش که حالا گذاشتش اینجا و رفته پی کار خودش، طلبکار بود و ادعا می کرد که کاکل زریش رو من ناقص کردم! موندم ببینم چه مرگش شده وگرنه اصلا خوشم نمیاد دور و بر این یارو باشم.
سنگینی نگاهی را حس کردم و سرم را بالا آوردم، مامان خیره شده بود به من. وقتی نگاهم را دید، چرخید و به آشپزخانه برگشت، تق تق...
ـ عمه ی خانم پیرایش فوت کرده، واسه ختمش رفته اصفهان.
این را با صدای بلند، و بدون مخاطب گفت. هر چند یک مخاطب بیشتر نداشت...
من هم سرم را چرخاندم و خزر را دیدم که پشت چشمی برایم نازک کرد و رفت. خب، من که کف دستم را بو نکرده بودم؟! کرده بودم؟!
آهی کشیدم و سرپا ایستادم. سرم گیج می رفت هنوز، ساعد خونین معین هنوز توی ذهنم پررنگ بود و می درخشید، حتی در دهانم مزه ی خون را حس می کردم... به طرف دستشویی می رفتم که صدای مامان را شنیدم.
ـ باران جان، خیلی ممنون که مغز بچه رو با این مزخرفات درباره ی مردم پر کردی... درسته به نظرت؟ این چیزیه که من ازتون خواستم؟ وقتی اومدیم تو این خونه، دلم می خواست شما معین رو هم بیارین تو جمع خودتون. اون خونه اش رو با شما شریک شده، شما هم می تونستین اونو تو خانواده اتون شریک کنین. اونم مثل شما پدر بالا سرش نیس ولی عوضش شما همدیگه رو دارین، اون هیچ خواهر و برادری نداره! دلم می خواس برای این بچه ی تنها مثه خواهر باشین، والله بچه ی بدی نیس! چشم پاکه! مهربونه، خونگرمه... تو این مدت که اومدیم اینجا من از این بچه یه حرکت بد ندیدم! نه لوسه، نه بی ادب، نه هیز... من نمی دونم چی ازتون کم میشه اگه یه کم باهاش مهربون باشین؟
نفسم را نگه داشتم و دهانم را پر از باد کردم، بعد همه را با فشار دادم بیرون.
ـ پس بگو خانم پیرایش خواسته برا کوچولو اسباب بازی تدارک ببینه! خب قراره چطوری سرشو گرم کنیم؟ آواز بخونیم... عسل هم می تونه پشتک وارو بزنه! خزر تو چکاری از دستت برمیاد؟
می توانستم تیر نگاه خشمگین مامان را روی پشتم حس کنم.
ـ اینو من ازتون خواستم نه خانم پیرایش... تا توانی دلی بدست آور باران خانم!
دوباره راه افتادم طرف دستشویی، چشم هایم سیاهی می رفت، هنوز پلک که می زدم، لکه های قرمز خون را پشت پرده ی چشمم می دیدم...
ـ اگه به دست آوردنی باشه، چشم.
در را هل دادم و رفتم داخل، صدای مامان را می شنیدم.
ـ والله من دلم برای این بچه می سوزه، مگه شما دلتون از سنگ باشه... ناهار و شامش رو تو اون خونه ی درندشت تک و تنها می خوره، حالا شما هر چقدرم با هم سر وکله بزنین، باز خوش می گذره بهتون، اون چی؟ با در و دیوار خونه حرف بزنه؟ خیلی زیاده یه ذره اونم با خوشی شما خوش باشه؟ هیچ اشکالی هم نداره. بذارین بیاد، بره، دو کلوم با شما حرف بزنه، دو تا جوک تعریف کنین بخندین، تلویزیون ببینین، چه می دونم، همسن و سالین، نیم ساعت هم پیشتون باشه، حال و هواش عوض بشه خیلیه، گناه داره.
دستهایم را چسباندم به هم، پر از آب کردم و پاشیدم به صورتم. از لابه لای صدای آب، صدای عسل را شنیدم که با جدیت گفت: ماشین داره، بره بیرون بگرده، نیم ساعت که سهله، صد ساعت میشه صفا کرد.
خندیدم؛ دنیای عسل چقدر کوچک بود، با گشتن توی خیابان دلش باز می شد... دل ما که با این چیزها باز نمی شد... آب را در دهانم گرداندم شاید این مزه ی نحس خون را از بین ببرد.
ـ الان داره درس می خونه، واسه کنکور، میگم راش بدین بیاد پیشتون، تشویقش کنین باهاتون باشه، سرش گرم شه دو ساعت... نخواد از این خونه بره بیرون! الله اکبر!
از آینه زل زدم به خودم، چقدر برای خودم غریبه بودم، من درون و بیرون خیلی تفاوت داشت... من درون، معین را درک می کرد و من بیرون او را پس می زد... من بیرون ساز مخالف بود و منِ درون همراه و دلسوز بود... منِ درون، حرفهای مامان را درک می کرد و منِ بیرون، هزار دلیل داشت که رد کند... مشتی آب پاشیدم به تصویرم در آینه و بیرون آمدم...
ـ مگه بیرون این خونه گرگ هست که نره بیرون؟
عسل هاج و واج داشت مامان را نگاه می کرد و منتظر بود. خمیازه ای کشیدم و بازویش رو گرفتم.
ـ نه مامانش می ترسه این بره بیرون تصادف کنه (مامان نگاهم کرد که بداند جدیم یا باز دارم مسخره می کنم) مامانه دیگه، می ترسه. از این به بعد دیگه به معین نگو روانی، باشه؟ من اشتباه کردم.
عسل زیرزیرکی مامان را نگاه کرد و بعد پچ پچ کنان گفت : یعنی واقعا نیس یا الان چون مامان دعوات کرد اینجوری میگی؟
ـ میگم نیس دیگه! یعنی خطرناک نیس ولی خیلی هم مغز سالمی نداره!
نمی شد این را نگویم! مگر داشت؟ اصلا اطراف معین را هاله ای از دردسر احاطه کرده بود. می دانستم که خیلی زود با دوستی او درگیر دردسرهایش می شویم... ولی بدم هم نمی آمد. کمی هیجان برای زندگی لازم بود. در این خانه و با وجود سه دختر معمولی، نهایت هیجان ما، در خواب راه رفتن های عسل بود...
بد هم نبود اگر با معین دوست می شدیم؛ شاید می توانستیم کمی هم آدمش کنیم... این دوستی هم چند ماه بیشتر طول نمی کشید، مگر ما چقدر دیگر در این خانه می ماندیم؟ خیلی که طول می کشید، یکسال... بعد هرکس راه خودش را می رفت... به همین سادگی... به همین خوشمزگی...


ـ خزر بیا دیگه.
موهای خوش حالتش را با دست بالا زد، سرش را به ناز و عشوه سمت من چرخاند ـ خزر حس می کرد دوربینی نامریی در حال فیلمبرداری دائمی از اوست؟ ـ و نالید: این همه راه بریم تا باغ؟ خب دو لقمه اس همین جا می خوریم دیگه.
دستش را گرفتم، کشیدم و بلندش کردم.
ـ اونجا بیشتر حال میده. ببین چه هوای خوبیه. طلوع هم خیلی دلش می خواد.
خزر چند بار سر و گردنش را به اطراف چپ و راست کرد، بعد به زور بله گفت.
ـ بچه ها بیاین، خزرم میاد.
از اتاق بیرون زدم و سینی را از روی اپن برداشتم؛ مامان داشت کار می کرد. یکی از همسایه ها سرویس نوزاد سفارش داده بود و مامان بیرون از کارگاه هم کار می کرد. می دانستم که جوابش منفی است؛ با این حال صدایش زدم و گفت که نمی آید.
طلوع و عسل زودتر از ما به باغ رفته بودند، من و پرنسس هم بعد از اینکه شالش را پوشید، راه افتادیم . تازه تاریک شده بود، از ستاره هم که خبری نبود. هنوز آسمان سرمه ای هم نشده بود، نسیم خنکی می وزید، و باغ پر از بوهای خوب بود. ربع ساعت قبلش همان اطراف آب پاشیده بودم روی خاک و حالا از بویش غرق لذت می شدم...
سینی را گذاشتم روی تخت و خودم را کشیدم بالا.
ـ عجب جایی!
خزر هم نشست، پاهایش را خیلی خانمانه جمع کرد و اولین چیزی که گفت این بود: پشه نداره؟
ـ پشه کجا بود این فصل؟
نان را نصف کردم و بین خودم و طلوع گذاشتم.
ـ من دوس دارم بعدا تو یه خونه مثل این زندگی کنم.
عسل با دهان پر اظهارنظر کرد : عمرا!
خزر هم با ظرافت لقمه گرفت و گاز کوچکی زد : مگه اینکه زن یه خرپول بشی.
باز هم عسل بود که پابرهنه دوید وسط: یا زن معین.
پایم را بلند کردم و محکم زدم به پهلوی عسل.
ـ آاااخ! چته تو؟
ـ حواست به حرف زدنت باشه ابله!
ـ مگه چی گفتم؟ خب گفتی مثه اینجا، خب اینجام مال معین میشه دیگه. مگه نه؟
ـ اگه یکی بشنوه چی؟
عسل سرش را خم کرد و لب هایش آویزان شد. من هم پایم را جمع کردم زیر تنم. چشمم به طلوع افتاد که داشت می خندید، من هم خنده ام گرفت، بعد قهقهه زدم! من و معین... حتی فکرش هم خنده دار بود، من و معین از دو دنیای مختلف بودیم، هیچ چیزمان به هم شبیه نبود... نه، واقعا این حرف جای ناراحتی نداشت. محض خنده بود...
خزر با تاسف سری به سمت عسل تکان داد و گفت : مگه اینکه آجر بخوره تو سر یارو بیاد باران رو بگیره. بعدم من باغ دوس ندارم، کثیف کاری داره، من یه خونه ی بزرگ اینجوری دوس دارم ولی بدون باغ. یه خونه ی دوبلکس بزرگ، نمای سنگ داشته باشه، استخر هم داشته باشه، یه باغچه ی کوچیک هم داشته باشه، بد نیس. همه چیش مدرن باشه ولی، از سبکای قدیمی خوشم نمیاد.
یک پر ریحون برداشت، گذاشت دهانش و جوید. من هم همینطور بر و بر نگاهش کردم.
ـ چیه؟
ـ آرزو بر جوانان عیب نیس!
ـ چطور تو می تونی بگی چی دلت می خواد چی نمی خوای، من نمی تونم؟
ـ آخه من رو هوا گفتم، تو خیلی مطمئن گفتی...
خزر چشمکی زد و بعد به جویدن ادامه داد. فورا شاخک هایم تکان خورد.
ـ هلو میری چای بیاری؟
ـ چرا خودت نمیری؟
ـ من پام خواب رفته، برو دیگه. آفرین گلم.
عسل غرغری کرد، از تخت پایین پرید، و لخ لخ کنان دور شد. بلافاصله چرخیدم طرف خزر .
ـ خب؟
سرش را بالا گرفت و با لحن خودپسندانه ای گفت: یکی از بچه های دانشگاه ازم خواستگاری کرد؛ ارشد ژنتیک می خونه، خبر دارم مایه داره، از سر و ریختش معلومه، از ماشینش، شادی هم آمارشو درآورد، دو تا برادرن، برادر بزرگه عروسی کرده این مونده، شادی می گفت خیلی خرپولن...
من و طلوع هر دو هیجانزده منتظر ادامه ی ماجرا بودیم. ولی خزر داشت توی سبزی ها دنبال گنج می گشت.
ـ خب بعدش؟
ـ بعدی نداره، گفتم نه!
ـ چرا خب؟
ـ خنگ خدا، میگم خرپوله، بعد خودمونو نیگا! اگه میگفتم آره، بعد می خواس بیاد خونه، بعد آدرس اینجا رو می دادم، می گفتم اینجا زندگی می کنیم؟
ـ خب اگه واقعا تو رو بخواد که براش مهم نیس، ما موقتی اینجا هستیم، براش می گفتی.
خزر شالش را عقب جلو کرد و دور گردنش را آزاد کرد.
ـ خب من که نمی دونستم واقعا می خواد یا نه. حالا گفتم نه، ببینم چقدر طالبه...
ـ دیوونه مگه داری زمین می فروشی؟
ـ حالا هر چی، شادی می گفت دوباره میاد. شادی میگه باباش دکتره، مامانش استاد دانشگاس، تازه به دوران رسیده نیسن. ما هم که فقط پول دار نیستیم، عیبی که نداریم، نه؟
از نظر خزر که خودش کاملا بی عیب و نقص بود. این سوال را داشت از ما می پرسید که اگر عیبی ایرادی در خودمان سراغ داریم، بدانیم که آینده ی او به خطر می افتد.
ـ به مامان گفتی؟ اون چی گفت؟
یک دسته از موهایش را بیرون آورد و با انگشتهای بلند و باریکش کشید و تاباند .
ـ نه نگفتم، بذا ببینم طرف دوباره میاد یا نه، بعدم دودلم، اگه عمه...
صدای پای عسل نزدیک شد، خزر سرفه ای کرد و ساکت شد، عسل چنان سر و صدایی می کرد انگار کاروان شتر داشت نزدیک می شد، با هر قدمش فنجان ها می لرزیدند و جیلینگ جیلینگ می کردند، هنوز به تخت نرسیده بود که با صدای پارس سگی جیغ کشید و به طرف تخت دوید: خدااااا!
من بلافاصله سر پا ایستادم و سرک کشیدم، پاریس همان نزدیکی ایستاده بود و به طرف عسل واق واق می کرد. طولی نکشید که صاحبش هم با سر و روی قرمز از پشت بوته ها بیرون آمد. نمی دانم قرمزی صورتش از خجالت بود یا از فرط خنده...
معین همینطور که سرش پایین بود، به طرف ما آمد: سلام خانما!
خزر که از عصبانیت صورتش کبود شده بود، چند بار دهانش را باز و بسته کرد ولی حرفی خارج نشد. طلوع هم که هیچ، من هم که... دلم می خواست سرش را کنم.
ولی عسل جوابش را داد: سلام ، سگه مال خودته؟ چقد جیگره!
پاریس دوباره واق واق کرد که عسل فرض کرد اظهار خوشوقتی است .
ـ آخی فهمید از اون حرف می زنیم، چه گوگولیه!
معین که خشم و غضب من و خزر را درک کرده بود، لبخند شیرینی رو به ما زد و یک قدم جلو آمد.
ـ چه کار قشنگی! شام اومدین بیرون، حالا چی می خوردین؟
ـ نون و پرچم!!!
ـ عسل!!!
معین منفجر شد از خنده! و من با پنجه ی پا زدم به شانه ی عسل: بیا بالا!
سینی را از دستش گرفتم و کوباندم روی تخت. معین که لبخند جذابی روی صورتش خشک شده بود، نوبتی من و خزر را نگاه کرد: یعنی اگه دروغ بگم، بگم همین الان رسیدم و هیچی نشنیدم، بهتره؟ فرقی در اصل مطلب نمی کنه که، من از وقتی اومدین اینجا هستم.
خزر پوفی کرد و سرش را برگرداند. معین من را نگاه کرد و بعد زل زد به طلوع .
ـ انقد گشنمه! نمی دونی که...
پانسمان دستش را با دست دیگرش انگولک کرد و قیافه ی نادم و پشیمانی به خودش گرفت. من خواستم سخنرانی کنم که صورت مامان را از پشت پنجره دیدم... دوستی و آشنایی... برادری... محبت...
ـ جهنم ضرر، بیا بالا!
خزر با حیرت مرا نگاه کرد ولی طلوع کمی عقب رفت و عسل هم کنار خودش برای معین جا باز کرد.
معین بلافاصله بالا آمد و چهار زانو نشست: خیلی ممنونم که دعوتم کردین.
به خزر نگاه کرد که محلش نگذاشت و بعد به طرف من چرخید.
ـ چای می خوری؟
ـ آره.
نگاهش از روی بشقاب های پنیر و گوجه و خیار گذشت و بعد به عسل رسید : پرچم هم خوشمزه ستا.
عسل فنجان چایش را از من گرفت و با ذوق گفت : باران این اسمو گذاشت روش.
معین به من نگاه کرد که فنجان چای به دست منتظر بودم، چشم هایش پر از شیطنت و ستاره بود.
چشم های خاکستری تیره و درخشان...
ـ دستت درد نکنه. از این به بعد هر وقت خواستین بیرون شام بخورین منم دعوتم!
خزر نتوانست جلوی خودش را بگیرد: اونوخ چرا ؟
ـ یعنی دلتون میاد دعوتم نکنین؟
هیچکس چیزی نگفت .
ـ فعلا که بی دعوت خراب شدی سرمون.
ـ باران! من فقط داشتم از اینجا رد می شدم! خودتون بلند حرف می زدین.
خندید.
من هم رو کردم به خزر که سیخ نشسته بود و چشم هایش شعله ور بود. با آرنج زدم زیر بازویش .
ـ بی خیال، شنیده دیگه، اعدامش کنیم؟
معین هم لقمه ای گرفت و به طرف خزر دراز کرد: والله!
خزر برگشت و چشم غره ای به سمتش رفت. معین هم لقمه را به طرف طلوع گرفت .
ـ عصبانی نباش دیگه! من امشب از عذاب وجدان خوابم نمی بره ها!
خزر نتوانست لخندش را جمع کند، ولی فورا لبش را به دندان گرفت و با تمسخر گفت : جدا؟
معین قیافه ی مظلوم و شیرینی به خودش گرفت : حالا یه نمه با وجدانم صحبت کنم راضی میشه، از سنگ که ساخته نشده ، درکم می کنه!
خزر این بار خندید و معین هم صاف نشست سر جایش و قیافه اش مثل همیشه شد.
ـ خب، نتیجه ی بحث این شد که هروقت دور هم جمع شدین منم خبر کنین، نه عسل؟ یه تک هم بزنین من میام! شماره هاتونو بگین شما دوتا...
خزر با تعجب به من نگاه کرد و من شانه هایم را بالا انداختم... معین بود دیگر...


معین سرش گرم بازی با عسل بود که در باز شد و ماشین خانم پیرایش پیچید داخل. اخم های معین بلافاصله درهم رفت، از جا بلند شد، خداحافظی کرد، از تخت پرید پایین و بدون اینکه زحمت بالا کشیدن کفشش را بکشد، پایش را فرو کرد توی آن و دور شد...
بچه ها هنوز مات این رفتن با عجله ی معین بودند و من داشتم چشمهای پر از سرخوشی و رضایت خانم پیرایش را نگاه می کردم که باعث بی قراریم شد و همان حس عذاب آور «اسباب بازی» بودن در من قوت گرفت. غرولندی کردم و رویم را برگرداندم...
با اینکه دیگر مشکلی با بودن معین نداشتم، نمی خواستم آلت دست بزرگترها باشم و خواسته و اراده ی آنها به من تحمیل شود، حتی اگر در جهت خیر و خوبی باشد.
دلم می خواست اگر قرار باشد با کسی دوست یا دشمن شوم خودم انتخاب کنم... نه اینکه بقیه به زور ما را به هم نزدیک کنند و بعد احساس موفقیت کنند از این هنرشان...
لج کرده بودم، نه اینکه هنوز از معین دلخور باشم یا چیز دیگری، فقط می خواستم به بقیه بفهمانم که کسی نمی تواند احساس یا علاقه ای را به من اجبار کند، می خواستم همه چیز زندگیم با برنامه و تصمیم خودم باشد، نه به خواست و عقیده ی کس دیگری...
به دَرَک که معین خواهر و برادر نداشت، اصلا مگر قرار بود ما جای نداشته های او را پر کنیم؟! این همه داشت، خب، یک چیزی هم نداشته باشد دیگر... مگر ما این همه نداشتیم کار دنیا لنگ مانده بود؟!
بدون این که سرم را بلند کنم، جواب سلام خانم پیرایش را دادم و مشغول جمع کردن سفره شدم؛ خانم پیرایش از خزر تشکر کرد که معین را دعوت کرده ایم که کنارمان باشد و خزر بی وجدان هم صمیمانه جوابش را داد؛ انگار نه انگار که تمام مدت بودن معین دماغش را بالا گرفته و کلامی هم با او حرف نزده بود. از خانم پیرایش دلخور بودم، به خیرخواهیش شک کرده بودم؛ با اینکه می دانستم احساسم بیخود و مسخره است. این وسط داشتم دنبال مقصری می گشتم که بار تنها بودن معین را بیندازم گردنش و خودم را خلاص کنم؛ چه کسی بهتر از مادرش؟! که خواسته بود با یک تیر چند نشان بزند؛ هم خانه ی خالیشان را پر کند، هم سر ما منت گذاشته باشد، هم پسرش را از تنهایی دربیاورد... اصلا دلم نمی خواست مطابق میل او رفتار کنم...


***

 


آن شب عسل یک بند نق می زد؛ وقتی به یک چیزی بند می کرد، انگار که سوزنش گیر کرده باشد، مدام از آن حرف می زد و اعصاب بقیه را خراش می داد. گاهی شیطان می رفت توی مغزم و به این فکر می کردم که کاش جای طلوع، عسل آن روز توی ماشین بود. ولی می دانستم که اگر این بلا بر سر عسل می آمد هیچوقت مثل طلوع با آن کنار نمی آمد؛ هر امتحانی برای آدمش بود...
شب بود و چراغ های باغ خاموش بود، نمی توانستم برای کتاب خواندن بروم آنجا؛ گوشه ی دیوار که از یک طرف هم به دیواره ی کاناپه می خورد مقر سه گوشی برای خودم ساخته بودم که هرچند جای «جابارانی» ام را نمی گرفت ولی خب در نوع خودش خوب بود... سرم را بیشتر فرو کردم توی کتابم تا از صدای گوشخراش عسل در امان باشم. ولی بی فایده بود...
قبلا برای چیزهای کوچک بهانه می گرفت ولی از وقتی که به این منطقه آمده بودیم؛ چیزهایی می خواست که از ما بر نمی آمد؛ تا یک جایی «نداریم» و «نمی شود» را می فهمید ولی بعضی چیزها هم در کتش نمی رفت.
بلند شدم و پریدم این طرف.
ـ عسل بسه دیگه؛ خسته امون کردی!
پهن شدم روی مبل و با دست سرم را گرفتم . سرسام گرفته بودم از نق ها و غرهایش؛ وقتی چیزی می خواست امکان نداشت کوتاه بیاید.
دماغش را کشید بالا و با پشت آستین لباس زرد خورشیدی اش ـ که او را با آن موهای طلایی شبیه گلوله ی کاموای زرد کرده بود ـ گونه های خیسش را پاک کرد. چشم های عسلیش دوباره لبریز شد و اشک ها پایین آمدند. باز فین فین کرد.
ـ مگه چی گفتم؟ میگم امشب شاممونو برداریم بریم پارک دیگه؛ فرگل گفت اونا هم امشب میرن، منم برم باشون بازی کنم. حالا یه بار به خاطر من این کارو کنین چی میشه؟... مامان!
مامان که برعکس من پرحوصله بود، در قابلمه را برداشت و آش را هم زد.
ـ عسل جان منم میگم امشب کار دارم؛ رو تختی رو واسه پس فردا می خوان، من تا بعد از ظهر میرم کارگاه اگه امشب روبالشیا رو آماده نکنم نمی رسم فردا لحافم بدوزم! این بار صدم... یه شب دیگه می برمت.
عسل جلو رفت، درست زیر میز اپن، روی زمین چار زانو نشسته و دست هایش را روی سینه حلقه کرد.
ـ همه اش میگی یه شب دیگه! بگو نمی برمت! صد بار گفتی یه شب دیگه. انگار من بچه ام که سرمو شیره می مالی.
به خزر نگاه کردم که داشت حاشیه ی روبالشی را چین می زد و از سر و کله زدن با عسل استعفا داده بود. طلوع هم که نگاه نگرانش بین عسل و مامان می رفت و می آمد و منتظر نتیجه بود. وقتی نگاه من را روی خودش دید، آب دهانش را قورت داد و به عسل اشاره کرد. طلوع در حالت عادی هم کم حرف بود و حالا هم زیاد نیازی به نوشتن حرف هایش نمی دید؛ کارش را با ایما و اشاره راه می انداخت. حالا هم منظورش این بود که من عسل را راضی کنم. چقدر هم که من بلد بودم عسل را رام کنم...
ـ بچه ای دیگه! اگه بچه نبودی وقتی بت می گفتن «نه» دوباره اصرار نمی کردی!
سرش را از روی بازوهای تپلش بلند کرد و من را با سرزنش نگاه کرد.
ـ یعنی من آدم نیستم؟ بچه ها هرشب هرشب میرن پارک با هم بازی می کنن، به ما که می رسه نمیشه؟ میگم فقط امشب، تو رو خدا...
کنارش ایستادم و از ظرف روی میز شکلاتی برداشتم و انداختم توی بغلش. همزمان نوک انگشت های پایم را فرو کردم توی پهلویش.
ـ امشب نمیشه، مامان کار داره، من و خزرم که نمی تونیم تو رو تنها ببریم. شب شده، این پارکه هم جاش پرته! اگه کسی تو اون گوشه موشه هاش بلایی سرمون آورد تا شنبه جنازه امونو پیدا نمی کنن. تازه اگه شانس بیاریم و بکشنمون. بلای دیگه ای سرمون نیارن.
عسل با چشم های گشاد زل زد به من که حق به جانب او را نگاه می کردم و شکلاتم را می جویدم.
شانه هایم را بالا انداختم: والله!
مامان زیر گاز را خاموش کرد و قابلمه را برداشت و به این طرف آمد.
ـ باران بچه رو نترسون!
ـ دارم واقعیت های اجتماع رو براش میگم بلکه راضی بشه و بتمرگه سر جاش!
ـ باران!
ـ خودت بتمرگ!
با پایم زدم به پاهای تپلی عسل و رو کردم به سمت نگاه سرزنش بار مامان.
ـ خب هرچی میگم کوتاه نمیاد باید یه چیزی بگم که ساکت بشه دیگه!
مامان ابروهایش را در هم کرد و بعد با حرکت لبهایش گفت : اینجوری؟
پوفی کردم و ابرهایم را بالا دادم. تا موقعی که مامان مرا کنترل می کرد حسرت استفاده ی بعضی کلمات تا ابد به دلم می ماند.
در قابلمه را برداشتم و نفس عمیقی کشیدم. عاشق آش رشته بودم، با نعنا داغ و کشک؛ انگشتم را کردم توی کاسه ی کشک و لیسیدم.
ـ عسلی بیا که این آش به صد تا پارک می ارزه؛ الان اون دوستت گلپر بود، چی بود، نهایت داره ساندویچ می خوره، اونم دلش همچین غذای گرمی می خواد.
مامان مرا که عضو اصلاح نشده ی خانواده بودم، با تاسف نگاه کرد و بعد گفت: برو به معین هم بگو بیاد آش بخوره.
سعی کردم به روی خودم نیاورم که مخالف این کارم؛ سرگرم چیدن سفره شدم.
ـ اون الان شام خورده حتما!
ـ نه نخورده، بهش گفتم امشب آش می پزم بیاد اینجا.
ـ خب حتما نخواسته که نیومده!
ـ نمی تونست سرشو بندازه پایین بیاد که، باید دوباره بهش بگیم.
ولی من نمی خواستم کوتاه بیایم؛ خزر هم که هنوز از بابت استراق سمع معین دلخور بود و ترجیح می داد خودش را در این مورد به کری بزند. بر مواضعم پافشاری کردم: زنگ بزن خونه اشون!
مامان به پنجره اشاره کرد و گفت خودم عقلم می رسه انقدر؛ خونه نیس، تو باغه!
ـ پس از همین جا صداش بزن!
ـ وای باران، به جای یکی به دو کردن با من...
ـ من صداش می زنم.
عسل سر پا شد و بلافاصله به طرف در دوید. حیرتزده برگشتم و خزر را نگاه کردم که او هم سرش را بلند کرده بود و این طرف نگاه می کرد. سلام عسل بی طمع نبود؛ حتما چیزی در سرش وول می خورد...


هفت شهر عشقو می گذرم
تو را تا قصه می برم
دل رو به جاده می سپُرم
ستاره ها رو می شمُرم
فقط به خاطر تو
برای عشقت جون میدم
معنی دیوونگی رو
به آدما نشون میدم
یه روز میام به جست و جو
فقط به خاطر تو
عشقو میذارم پیش روت
فقط به خاطر تو
دنیا رو عاشق می کنم
فقط به خاطر تو
غرق شقایق می کنم
فقط به خاطر تو...

سرم را چرخاندم به این سمت و از آینه ی جلو به عسل نگاه کردم که ذوق زده، روی صندلی عقب خر غلت می زد و با آهنگ می خواند...
شد همانی که عسل می خواست، وقتی معین با او آمد، از مادر اجازه گرفت که عسل را ببرد پارک، خدا می دانست عسل با چه لطایف الحیلی این را از او خواسته بود...
مامان که نمی توانست جلوی معین این را از عسل بپرسد ولی من پرسیدم و عسل فورا لب هایش را کج و کوله کرد و چیزی نگفت؛ معین هم که مثل همیشه جلوی مامان آقا و مودب و تأثیرگذار شده بود، گفت که خودش هم می خواهد برود بیرون و مشکلی نیست عسل را هم ببرد. که البته از نظر مامان مشکلی بود، فورا سر و کله ی مامان به سمت من و خزر پیچید که چشم های خزر بلافاصله به سمت سقف بالا رفت و نگاه مامان در چشم های بیچاره و فلک زده ی من ثابت ماند. مطمئن بودم نه تنها چشم های خزر که دل و فکرش هم به این همراهی راضی نیست. خانم تازه به عمق فاجعه پی برده بودند و حالا از حرف هایی که او زده و معین شنیده بود، خجالت می کشید. البته هنوز تصمیمش نگرفته بود که این اتفاق تصادفی بوده یا واقعا از خباثت معین سرچشمه گرفته، در هر حال به هر دلیلی که بود، این من بودم که قرعه به نامم زده شد و مجبور شدم با عسل و معین بروم بیرون. البته کمی مقاومت هم کردم و خواستم اسم «خزر» را پیش بکشم که بی درنگ خزر یکی از ابروهای ظریف کمانی اش را انداخت بالا و گفت: پس تو می مونی دور روبالشیا رو چین بزنی؟
مسلما جوابش منفی بود؛ هر بار که سعی کرده بودم چین بزنم خودم چین خورده بودم. به شدت در این کارهایی که احتیاج به ظرافت داشت بی استعداد بودم. همیشه می ماندم که چطور دست های ظریف خزر می تواند اینطور یک اندازه و دقیق چین بزند یا طلوع با آن انگشت های باریک و رنگپریده گلهای خوش آب و رنگ روی پارچه ها طرح بزند. من که از تمام این موهبات بی بهره بودم... ولی اگر در یک کاری استعداد داشتم، خفه کردن عسل بود. چون تنها کسی که عسل از او حساب می برد، من بودم. تن به قضای خداوندی دادم و حالا در ماشین با عسل و معین تنها بودم، معینی که روی تی شرت سفیدش، بلیز چهارخانه با راههای پهن بنفش و قرمز پوشیده و مستقیم زل زده بود به جلو و اصلا من را نگاه نمی کرد که برای اولین بار، درست کنارش توی همان ماشین کذایی بنفشش نشسته بودم و این آهنگ عتیقه را گوش می دادم.
آهی کشیدم: اینو عوض می کنی؟
با چانه اش به سمت پخش ماشین اشاره کرد و بدون این که من را نگاه کند، گفت: خودت عوضش کن!
دستم را بردم جلو و زدم آهنگ بعدی.

چشمان سیاه قربانت شوم،
خانه ات به کجاست؟ مهمانت شوم


عسل سرش را از فضای خالی دو صندلی جلو آورد: بابا همیشه اینو برای باران می خوند، نه؟ آخه بین ما فقط این چشاش سیاس.
جوری می گفت انگار چشم سیاه داشتن یک جور بیماری خاص است که متاسفانه من به آن مبتلا بودم. زدم آهنگ بعدی؛

مرا ببوس، مرا ببوس، مرا ببوس برای اولین بار
برای اولین بار، برای اولین بار...


هول شدم و به جای اینکه بزنم آهنگ بعدی، زدم قبلی؛ اوووف!
معین خندید و خودش دو تا آهنگ را رد کرد؛

ما رو به رقص آوردی باز طلبکار
بداخلاق
ای بابا دست از این اداها بردار
بداخلاق
جون ما رو به لب رسونده کارات
کشته ما رو این ادا و اطوار


سرش را چرخاند سمت من.
ـ این چطوره؟
پوفی کردم و نفسم را با صدا دادم بیرون.
ـ جون معین راست کار خودته!
با عصبانیت نگاهش کردم که خندید، دوباره زل زد جلو و همزمان زیرلب با آهنگ همراهی کرد؛

قربون اخم اون چشای براق
تموم کن اخم و تخمتو بداخلاق!!!

دستم جلو رفت که بزنم آهنگ بعدی، دست معین هم همزمان جلو آمد و خورد به دست من، فورا دستم را پس کشیدم و لبه ی جلوی مانتویم را در دستم مشت کردم. فورا دمای بدنم بالا رفت؛ انگار بچه ی کوچکی باشم که اشتباهی ازم سر زده باشد. انگار می ترسیدم از حد خودم فراتر رفته باشم، رو داده بودند، آستر را هم طلب کرده باشم، نکند خیلی با معین احساس صمیمیت کرده باشم؟ نکند پررو بشود از این کارهای من؟ نکند الان دوباره شروع کند به متلک پراندن؟! نکند الان حرفی بزند که همین پرده ی نازک ادب و تربیت ظاهری هم فرو بریزد و دوباره در نظرم بشود همان بهزادنیای گستاخ پررو؟! اصلا مامان چرا من را با معین فرستاد؟ مگر چه خطری عسل را تهدید می کرد؟ بودن من با معین که بدتر بود...
ولی معین برخلاف انتظارم بدون حرف، آهنگ و کلا خواننده را عوض کرد.

با تو این تن شکسته داره کم کم جون می گیره
آخرین ذرات موندن، توی رگهام نمی میره
با تو انگار تو بهشتم، با تو پُر سعادتم من


سرم را تکیه دادم به شیشه ی سرد پنجره و چشم هایم را روی هم گذاشتم؛ این بار من بودم که با آهنگ زمزمه کردم؛

اگه رو حصیر بشینم، اگه هیچ نداشته باشم
با تو من مالک دنیام، با تو در نهایتم من...



معین ماشین را نگه داشت و پیاده شد: الان میام.
با نگاه دنبالش کردم تا رفت توی مغازه.
ـ ببین چه بساطی درست کردی بچه!
آمد و ایستاد بالای سرم، چانه اش فشرده می شد روی پشتی صندلی من و باعث می شد صدایش با حالت عادی فرق داشته باشد.
ـ مگه چکار کردم؟ بش گفتم اونم قبول کرد. خودش نخواست نه بگه! مجبورش نکردم که. سخت نگیر!
سرم چرخید سمت مغازه، معین داشت با مغازه دار حرف می زد و می خندید.
شاید هم حق با عسل بود؛ چرا من سخت می گرفتم؟ مجبورش که نکرده بودیم، در ضمن، بهزادنیایی که من می شناختم رُک بود و با کسی رودربایسی نداشت.
معین برگشت و پاکتی را چپاند توی بغل من. من هم هیچ نگفتم که نگاهش برگشت سمت من و وقتی چشم های بدون خطر من را دید، خندید. باز هم همان لب های نیمه باز و ردیف دندان های مرتب... چرا خنده اش انقدر به دل من می نشست؟ چرا خنده اش همیشه باعث می شد من نظر خوبی درباره اش داشته باشم؟ چرا خنده اش به نظرم پر از حرف بود؟ پر از مهربانی، سخاوت و شیطنت...

نگه داشت و گفت: حوصله پیاده روی دارین؟
من چیزی نگفتم و پیاده شدم، این من بودم که هر روز کلی راه را پیاده می آمدم و این او بود که فقط فاصله ی اتاق تا ماشینش را پیاده می رفت...
سبد و زیر انداز را من برداشتم که هر دو را می خواست از من بگیرد.
ـ شما برین من بیارم.
ـ نخیر هر کی باید اندازه خودش برداره، عسل اینو بگیر.
پاکت خرید های معین را دادم دستش و خودم زیرانداز را برداشتم. معین دیگر چیزی نگفت و هرسه به سمت بالا راه افتادیم.
ـ عسل حالا می دونی دوستت اینا کجا نشستن؟
عسل با چشم این طرف و آن طرف را نگاه کرد و همزمان گفت : گف همون اولا تو زمین بازین، آره اوناهاش... فرگل!
عسل چند قدم از ما فاصله گرفت و به آن سمت دوید. دختر لاغری که شلوار کوتاه صورتی پوشیده بود با مانتو! و کلاه سرش گذاشته بود چند قدم به این طرف آمد، من و معین را از همان فاصله خوب برانداز کرد، معین را بیشتر و با همدیگر پچ پچ کردند و بعد عسل سرش را به سمت ما چرخاند: شما برین بشینین، من اینجا با بچه ها بازی می کنم.
من که ترجیح می دادم همان جا بنشینم تا عسل از جلوی چشمش دور نشود ولی معین گوشه ی مانتوی من را گرفت و کشید.
ـ پس ما می ریم بالاتر بشینیم، باران گوشیتو بده دستش باشه.
گوشی را دادم دست عسل.
ـ دست از پا خطا نکنیا! دیر نکنی که خودم میام می برمت. ما همین نزدیکیا می شینیم.
این هشدار آخر بیشتر رو به معین بود که با بی خیالی گفت: آره، خوش بگذره عسل.
چند ثانیه هم دوست عسل را نگاه کرد که چشم از او برنداشته بود و بعد لبخند رضایتمندانه ای زد و مرا به جلو هل داد.

ـ خب همین پایین بشینیم دیگه، که عسلم جلوی چشممون باشه.
ـ حالا که اومدی پارک به جایی که خودت یه حالی ببری بذاری اون بچه هم نفس بکشه، یه کاری کن که به دوتاتون زهر بشه، باشه؟
نفس نفس زدم و چیزی نگفتم. خودم هم می دانستم پاییدن عسل اصلا جالب نیست، خودم هم که به سن عسل بودم دوست نداشتم کسی وقتی با دوستانم هستم من را زیر نظر بگیرد ولی خب من از خودم مطمئن بودم و از عسل نه!!
معین با لحن قانع کننده ای گفت: بیا حالا دو دیقه اون بالا بشینیم، منظره اش خیلی خوبه، بعد برمی گردیم نزدیک عسل.
راضی شدم و دنبالش راه افتادم. تازه فهمیدم حالا با معین تنها هستم...
فورا ترس این که یک نفر از بچه ها دانشگاه من را با معین ببیند، به دلم افتاد. آن هم آن وقت شب، توی پارک... فورا از معین فاصله گرفتم و خودم را انداختم جلو و یک جای تاریکی زیرانداز را پهن کردم، و نشستم...


زانوهایم را بغل گرفتم، از آن بالا زل زدم به چراغ ها و فکر کردم کدام یک از این چراغ ها می تواند چراغ خانه ی قدیممان باشد؛ یعنی کسی الان توی اتاق من و خزر بیدار است؟! کسی جای مرا بالای رخت خواب ها گرفته است؟ اصلا رخت خواب هایشان را آنجا می گذارند؟! نکند ولش کرده باشند به امان خدا، و دیوارها هم یادشان رفته باشد که دختربچه ای تمام سالهای عمرش را از آنجا بالا رفته و کتاب خوانده...
ـ به به ببین کی اینجاست!
برگشتم و معین را دیدم که دست به کمر بالای سر من ایستاده بود و از بالا مرا نگاه می کرد. زل زده بود توی چشم هایم: چرا فرار کردی؟
سرم را چرخاندم و من من کردم.
ـ فرار... نکردم...
صدای نفس عمیقش را شنیدم و بعد از بالای سرم کنار رفت. خودش را پهن کرد روی زمین و آرنجش را ستون بدنش قرار داد. برای چند لحظه مرا وارسی کرد و من بیشتر خودم را جمع و جور کردم.
ـ چایی می خوری؟
صدایی از دهانش خارج شد که من به حساب جواب مثبت گذاشتم. سبد را کشیدم جلو و برای هردویمان چای ریختم. معین گوشیش را گرفته بود دستش و عین پرتقال هی می انداخت بالا و بعد دوباره می گرفت. با خودم فکر کردم کاش برایش اسباب بازی آورده بودم تا سرگرم شود. این فکر مرا به خنده ای انداخت که نتوانستم کنترلش کنم.
ـ به چی می خندی؟
خودم را مشغول لیوان چایم نشان دادم تا مجبور نشوم نگاهش کنم.
ـ میگم کاش یه چیزی بود سرمون گرم می شد.
لوله ی کاغذی از جیبش در آورد و به سمت من تکان داد: من که برای خودم آوردم. تو به فکر خودت باش.
کاغذ ها را با دست صاف کرد و گذاشت جلوی رویش. یک قلپ از چایم را خوردم و سعی کردم از خطوط روی کاغذ سر در بیاورم.
ـ درس می خونی؟
ـ با اجازه ی شما!
کاش منم کتابی با خودم برده بودم. موقعی که قرار شد بیایم فکر می کردم قرار است تمام مدت عسل را زیر نظر بگیرم و مواظبش باشم . به ذهنم نرسید کتاب یا کاغذ و قلمی با خودم بیاورم که اینطور در جوار دیواری به نام معین کسل نشوم. سرم را چرخاندم و مردم را نگاه کردم که در جمع های چند نفره مشغول بگو بخند و صحبت بودند. چند قدم آن طرفتر از ما خانواده ی شلوغی نشسته بودند و آقایی با لباس نارنجی تند بینشان بود که از همه بلندتر حرف می زد و حتی من هم از این فاصله حرفها و خنده های طولانیش را می شنیدم. همینطور محو تماشایش شده بودم که چطور موقع خندیدن تمام بدنش تکان می خورد و به ویبره می افتاد. ناگهان سرش را به این طرف کرد که من فورا از ترس ضایع شدن سرم را انداختم پایین. ولی چند ثانیه بیشتر نگذشت که متوجه شدم مرا نگاه نمی کرده است.
ـ اومدن... اوناهاشون...
من هم کله ام را کمی کج کردم و زن و بچه ی کوچکی را دیدم که به این سمت می آمدند. پسربچه حدودا سه چهار ساله، تپل با موهای بلند فرفری و شلوار کوتاه بود. تی شرت راه راهی پوشیده بود که شکمش زیر آن بالا آمده بود. دست های تپل کوچکش در دست های مادرش بود و تند تند دنبال او می آمد اما به محضی که مرد نارنجی پوش ـ که سرپا بود ـ را دید، ایستاد. با سوءظن مادرش را نگاه کرد و گفت : نمیام.
زن جوان با بی حوصلگی مچ تپل او را گرفت: رادمین!
ولی او پایش را به زمین کوفت و جیغ زد: نمیام.
بلافاصله دستش را کشید بیرون و مسیری را که آمده بود برگشت. مادرش چند قدم رفت و پشت لباسش را گرفت و کشید؛ او هم با تمام قدرت دست و پا می زد و جیغ می کشید. بالاخره مادرش از تقلاهای او خسته شد و ایستاد. پسربچه هم ساکت شد و او را نگاه کرد. مثل اینکه از نگاه های مادرش احساس خطر کرده بود چون دو قدم به این سمت آمد و بعد ناگهان ایستاد: جیش دارم.
ـ رادمین!
دست هایش را روی سینه درهم فرو کرد و با اطمینان و قاطعیت تکرار کرد: جیش دارم.
مادرش، اما بدون توجه لبه ی سیمانی را رد کرد و به این طرف آمد. پسرک هم شروع کرد به گریه ای که حتی یک قطره ی اشک هم نداشت. و وقتی بی توجهی مادرش را دید داد و قال را هم به آن اضافه کرد و به دنبال او دوید. درست لحظه ای که می خواست بیاید روی چمن پاهای تپل کوچولو پیچ خورد و قبل از اینکه مادرش، من یا مرد نارنجی حرکتی بکنیم، معین خیز برداشت و او را گرفت.
پسرک چند لحظه نفس نفس زد ، بعد معین را برانداز کرد که او را گرفته بود و بعد مرد نارنجی را دید و دوباره شروع کرد به کولی بازی. سرش را فرو کرده بود در شانه ی معین و نعره می زد. معین که خنده اش گرفته بود، چند بار به شانه های کوچک او ضربه زد و بعد سعی کرد او را آرام کند. مادرش هم که کنار معین ایستاده بود، مشخصا تمایلی به بغل کردن او نداشت، دو سه بار او را صدا زد که پایین بیاید ولی فایده ای نداشت.
من که نیشم تا بناگوش باز بود و داشتم این صحنه را نگاه می کردم متوجه مردی شدم که از دور با دیدن آن ها خندید و با عجله به این سمت آمد. مرد قد بلند و هیکلی بود که گرمکن سفید پوشیده بود. صاف به سمت معین آمد که پسرک با دیدن او بلافاصله دست هایش را باز کرد و به طرف او گرفت. معین بچه را داد دست او، جواب تشکر مادرش را داد و به این سمت آمد.
برخلاف چیزی که انتظار داشتم، معین داشت به پهنای صورتش می خندید: عجب بچه ای بود!
با تعجب او را نگاه کردم که هنوز می خندید و لیوانش را به دستم داد تا برایش چای بریزم.
ـ از بچه ها خوشت میاد؟
لیوانش را گرفت و فورا به لب برد: آره، مگه تو خوشت نمیاد؟!
برگشتم پسرکوچولو را نگاه کردم که حالا توی بغل مادرش و در دورترین فاصله از مرد نارنجی نشسته بود.
ـ تا وقتی که ازم دور باشن چرا. بچه ها رو توی بغل مادرشون دوس دارم.
این بار معین بود که با تعجب مرا نگاه کرد: فک می کردم همه ی دخترا از بچه خوششون میاد.
ـ اشتباه به عرضتون رسوندن.
بسته ی چیپسی را باز کرد و بین هردویمان گذاشت.
ـ ولی من عاشق بچه ام.
به یاد بچگی عسل افتادم، با آن صورت گرد و آب دماغ آویزان و نق هایی که هیچوقت قطع نمی شد. با اوقات تلخی زمزمه کردم: به خاطر اینه که هیچوقت بچه ی کوچیکی دور و برت نبوده. همیشه خودت تنها بودی و اونا رو از دور دیدی. بنابراین...
حرفم را قطع کرد: همیشه که تنها نبودم...
ـ ولی...
صورتش را از من برگرداند و رادمین را نگاه کرد که مرد نارنجی وارونه اش کرده بود و هر هر می خندید.
ـ منم یه خواهر داشتم، اگه نمرده بود الان همسنای طلوع بود.


انگشت سبابه اش را کشید لبه ی لیوان و ادامه داد: دوازده سالم بود که برگشتیم ایران، اون موقع ملیکا 4 سالش بود. بابام نمی خواست برگردیم، اصلا هیچ چیز ایران رو دوست نداشت حتی من و ملیکا رو به اسمای غیر فارسی صدا می زد. برعکس مامان که عاشق ایران بود. برای ما که فرقی نمی کرد؛ هر دوشون تمام روز یا دانشگاه بودند یا سر کار، وقتی تو خونه بودند ما با یکیشون فارسی حرف می زدیم با یکیشون انگلیسی؛ هر چند من به خاطر دوستام و اینا انگلیسی رو ترجیح می دادم؛ مامان نگران بود، نگران بود من و ملی هم بشیم مثل بابا، هیچی از اینجا ندونیم... بابا گفته بود که اونجا می مونن تا زمانی که مدرک بگیرن و بعد بر می گردن؛ اون موقع چار سال بود که بابام مدرکشو گرفته بود ولی هیچ حرفی از ایران نبود. بالاخره با کلی جر و بحث و جنگ اعصاب قرار شد برای یه مدت بیایم ایران، درباره ی اون مدت با وجود همه ی جنگ و جدالا هیچ حرفی زده نشده بود. راستش بخوای از ایران متنفر بودم؛ چون همیشه سرش دعوا می شد. من از زندگیم راضی بودم. از وقتی چشامو باز کرده بودم اونجا رو دیده بودم. هیچ مامانو درک نمی کردم که چطور موقع سال تحویل گریه می کرد یا بعضی وقتا دلتنگ می شد و تا چند روز چشاش قرمز بود. مامانم از خیلی چیزا حرف می زد ولی برای من فرقی نمی کرد. نیازی بشون نداشتم... خانواده ی خودم برام کافی بود. سیزده به دری در کار نبود که دلم بگیره که تنهاییم و عمه و عمویی همرامون نیس...

وقتی برگشتیم ایران، اومدیم تو همین خونه... خونه ی پدری مادرمه. اون موقع پدربزرگم زنده بود. چند وقت اینجا موندیم و مامانم رفت دنبال کار که صدای بابام در اومد. دوباره هر روز دعوا... حالا بحث سر این بود که برگردیم انگلیس... مامانم می گفت درس خونده که اینجا کار کنه و بابام پاشو کرده بود تو یه کفش که اینجا براش کوچیکه... (سرش را بالا آورد و من را نگاه کرد) بابا از همه چیز ایراد می گرفت؛ همه چیز اینجا رو مسخره می کرد. اینجا براش کم بود؛ سقفش واسش کوتاه بود. خیلی چیزا می خواست که می گفت اینجا بهش نمی رسید، نمی دونم چه کوفتی بود که فقط اونجا بود، فقط می دیدم که به لجبازی یه بچه بهونه می گرفت و پاشو کرده بود تو یه کفش که بره... که انگار اونجا نردبونی بود که اونو برسونه اون بالاها؛ حالا من نمی دونم اون بالاها چی منتظرش بود که اینطور براش تشنه بود. بشینی اون بالا و پایینو نگاه کنی به مردمی که به تو نرسیدن... نمی دونم شایدم واقعا همونطور که می گفت می خواست تو رشته اش موفق ترین باشه که انگار این جا کافی نبود... هر کس یه چیزی رو انتخاب می کنه دیگه، بابای مام دست گذاشته بود رو چیزی که انگار پیش ما نبود؛ با ما نبود... مامانم هم حاضر نبود کوتاه بیاد؛ می گفت که از اولم قرار نبوده اونجا موندگار بشن، نمی خواست برگرده، نمی خواست چیزایی رو که اینجا دلبسته اشونه بذاره و بره... این وسط من مونده بودم و ملیکا که هیچکس براش مهم نبود چی می خوایم، هر چی بودیم از اون آینده و از اون گذشته انگار کم اهمیت تر بودیم...
سرش را بلند کرد و زل زد به رادمین که روی چمن پشتک می انداخت.
من که پایم خواب رفته بود، به زحمت جا به جایش کردم و گفتم: خب بعدش چی شد؟ ملیکا چی شد؟
حسی به من می گفت که الان این را فضولی نمی داند. اگر خواسته بود این موضوع را شروع کند، از ادامه اش هم پشیمان نبود لابد...
ـ هیچی دیگه یه وقتی به خودشون اومدن که دیر شده بود. وقتی که ملی اونقدر مریض شده بود که دیگه نمی شد کاری براش کرد. انقدری اینا حواسشون از ما پرت بود که نمی دونستن بچه مریضه، اونم انقدر مظلوم بود که به خیالش بهتر بود با گفتن دردش زندگیمونو بدتر نکنه. فکر کن. به همین راحتی... سه ماه نشده بود که بچه مرد. هنوز دو ماه به پنج سالگیش مونده بود... فکر می کنی بعدش چی شد؟ به جای اینکه متوجه اشتباهشون بشن، بدتر شدن، مامانم که کارش شده بود گریه زاری و مقصر خوندن خودش و بابا؛ بابام که بدتر از اینجا متنفر شده بود. دیگه جر و بحثی در کار نبود؛ دیگه هچی در کار نبود... معلوم بود که اون خانواده که دیگه خانواده نمیشه. شکسته بود و نمی شد بندش زد... بابام رفت و من موندم و مامان...
سرش را به طرف من چرخاند که نتیجه ی حرف هایش را ببیند؛ انگار سوال مرا توی چشمهایم خواند.
دوباره رو برگرداند و این بار ـ همانطور مثل قبل آرام و یکنواخت و بی احساس ـ گفت : نه اینکه طرف مامانم باشم؛ حق رو به اون نمی دادم. ولی بیشتر از اون نمی خواستم با بابام باشم. اون فقط به فکر یه چیز بود که به نظر هم نمی رسید ما توش جایی داشته باشیم. یعنی خیلی واضح گفته بود که اگه ما مانع باشیم ، بین ما و هدفش اونو انتخاب می کنه. منم گذاشتم خودش باشه و هدفش. تازه اگه می خواست منو ببره باهاش به خاطر این بود که منم به خیال خودش اینجا حروم نشم. رک و پوست کنده بهم گفت اگه میخوام پیشرفت کنم و به جاهای خوب برسم باید باهاش برم وگرنه بمونم پیش مادرم که بیشتر بهم احتیاج داره. انقدری از اون جاهای خوب و پیشرفت به ما رسیده بود که حالم دیگه داشت به هم می خورد. گذاشتم از پیشنهاد روشنفکرانه و سخاوتمندانه اش حظ کنه و گفتم می مونم. اونم با وجدان راحت رفت... که من و مادرم رو به خواست خودمون ول کرده... مامانم هم موند اینجا تا همون چیزایی رو که دوس داره دوباره داشته باشه هرچند ملیکا از اونا کم شده بود و منم دیگه نمی خواستم سهمی توی زندگی اون داشته باشم. توی اون چند ماه اینو فهمیده بودم که نه تو گذشته ی اون نقشی دارم نه تو آینده ی پدرم... موندم اینجا ولی هر چی مامانم نخواست شدم. اون دوست داشت من با فامیلش و هرچی که به نظرش قشنگی دنیا و زندگی بود آشنا بشم، و من همه اشو پس زدم. با بابام نرفتم ولی اینجا فقط با خانواده ی پدریم ارتباط داشتم. از همه ی چیزایی که مامانم دوست داشت متنفر بودم. از هر چیزی که اون به زندگی ما ترجیح داده بود متنفر بودم. این شد که آبم باهاش تو یه جو نمی رفت و جدا زندگی می کردم.
آب دهانم را قورت دادم و آرام گفتم : تو همین خونه ای که ما الان توشیم.
این بار با دقت مرا نگاه کرد و سرش را تکان داد تا موهایش از پیشانی کنار بروند.
ـ آره همونجا.
ـ به همین خاطر دوس نداشتی ما بیایم اونجا.
ـ اون موقع نمی دونستیم که این «ما» شما هستین که.
ـ یعنی مثلا فرقی داشت؟
ـ آره فرق داشت.
ـ چه فرقی؟
منتظر بودم که بگوید ما به آنجا احتیاج داشتیم و دلش برایمان سوخته و از این مزخرفات...
ـ خب من هیچوقت از این که دور و ورم انقدر خلوته راضی نبودم.
ـ خب هرکسی دیگه هم می اومد دور و ورت شلوغ میشد.
ـ خب فرقش همین بود که کی شلوغش کنه.
ـ ولی...
بی اعتنا به من مردی را که آکاردئون می زد و کسی به او اعتنایی نداشت صدا زد و اسکناسی در دستش گذاشت.
ـ سلطان قلبها رو بزن، لطفا.
مرد چند لحظه او و بعد مرا نگاه کرد؛ انگار در ذهن خودش حلاجی کرده و نتیجه گرفته باشد. در فاصله ی کمی از ما و دقیقا رو به من ایستاد و شروع به زدن آهنگ کرد. صدای بسیار گرمی داشت و خیلی قشنگ می زد ولی لحظه به لحظه حرارت بدن من بالا می رفت و مطمئن بودم که سرخ شده ام. نمی دانستم چطور از این مخمصه خلاص شوم، زیر چشمی به معین نگاه کردم که داشت جای دیگری را نگاه می کرد و حواسش به کل پرت بود. قبل از اینکه آب شوم و به زمین بروم، دست معین را که ستون سرش بود محکم کشیدم و معین تعادلش را از دست داد.
با حیرت به سمت من برگشت: چته؟
با التماس به مرد اشاره کردم و او خندید. ابروهایش را بالا انداخت و من هم فلاسک را برداشتم و به نشانه ی زدن توی سرش تکان دادم. این بار خندید و بعد از مرد تشکر کرد تا برود.
ـ خیلی خشنی ها؛ اصلا ظرافت دخترونه نداری.
سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و بعد دوباره خندید.
فلاسک را گذاشتم سر جایش و پاهایم را دراز کردم.
ـ بهش احتیاجی ندارم.
به پاهای من نگاه کرد که در جوراب های کوتاه صورتی با خوشحالی به اطراف تکان می خورد. نمی دانم چرا نگاه کردنش اذیتم نکرد؛ شاید به این خاطر که می دانستم حواسش جای دیگری است...
ـ ما چه فرقی داشتیم برات؟... معین...
برای یک ثانیه خودم از این که راحت اسمش را صدا زده بودم حیرت کردم ولی لحظه ای بعد به نظرم کاملا عادی رسید. اسم برای خطاب کردن بود دیگر... خنده دار بود که حالا با وجود همه ی این حرفها بخواهم او را آقای بهزادنیا صدا کنم. من نقاب بهزادنیا را شکسته بودم و اینجا فقط معین را می دیدم...
بدون خجالت دوباره صدا زدم: معین...
ـ هان... بله؟!
ـ ما چه فرقی داشتیم برات؟ نباید یه جمع پسرونه رو به ما ترجیح بدی؟
این در همان لحظه به مغزم خطور کرد و بعد با سوءظن به او خیره شدم. ولی او داشت رادمین را نگاه می کرد که دست به سینه ایستاده بود و مرد آکاردئون زن را تماشا می کرد. که البته مرد نارنجی هم از غفلت او سوءاستفاده کرد و محکم به پشت پسرک کوباند. کودک هم جیغ بلندی کشید و با عجله به سمت مادرش دوید. واقعا که حق داشت نخواهد به این جمع ملحق شود بیچاره.
ـ این یعنی فک می کنی من دختربازم؟
متعجب برگشتم و او را دیدم که من را نگاه می کرد. از این که رک و مستقیم حرفش را بر زبان آورده بود سرخ شدم و سرم را انداختم پایین.
ـ نه... ولی... آخه...
صدایش را شنیدم که پر از خنده بود.
ـ خب آدم حسابی من همه جا تو جمع پسرونه ام. معلومه که اونا برام عادین ولی شما با همه ی چیزایی که من دیدم فرق دارین. با همه ی دخترای دور و ورم... مامانتون هم... زندگیتون هم... ازتون خوشم میاد...
این را ساده و با اطمینان بر زبان آورد. بی خجالت به من زل زده بود و این را گفته بود. قبل از اینکه دوباره من حرفی بزنم، بلند شد و گفت : پاشو بریم یه سر به امانت کوچولومون بزنیم.
من که سبد را برداشتم، او هم زیرانداز را جمع کرد، برای رادمین دستی تکان داد و راه افتاد.


موقع برگشتن؛ عسل که از صرف آن همه انرژی با دوستانش خسته و کوفته بود، چرت می زد. من و معین هم ساکت هر کدام در فکر و خیال خودمان بودیم. حتی پخش ماشین را روشن نکرد...
من چند بار او را نگاه کردم که چقدر راحت و بی تکلف حرف هایش را بر زبان آورد و به خودم نگاه کردم که هر حرف را هزار بار در دهنم می چرخانم و آخر هم چیزی دور از منظور واقعیم بر زبان می آورم. به قول عسل حرف هایم را در ملافه می پیچانم و اغلب دوپهلو می گویم. ولی معین هیچ ترسی از اینکه من چه برداشتی از حرفهایش بکنم نداشت. بدون برنامه ریزی و نقشه هرچیزی که بر زبانش آمد، گفت و به من اعتماد کرد... برای یک لحظه، برای یک ثانیه به این همه راحت بودنش حسادت کردم. برای این که ترسی نداشت از این که خالص باشد...

معین جلوی خانه نگه داشت و من برگشتم عقب و با دستم عسل را تکان دادم.
ـ بیدار شو که رسیدیم.
عسل زیر لب جویده جویده چیزی گفت و به سمت دیگر چرخید.
معین خندید : می خوای بلندش کنم بیارمش؟
ـ نه بابا... پاشو خرس گنده... عسل...
او را محکم تکان دادم تا بیدار شد، خمیازه ای طولانی نشانمان داد و با سنگینی خودش را کشید سمت در تا پیاده شود. بدون اینکه اعتنایی به معین بکند صاف به سمت خانه رفت و در را پشت سرش بست.
من هم از ماشین پیاده شدم و همزمان چیزهایی را برای تشکر ردیف کردم. بدون این که برگردم و او متوجه تعییراتی در چشمانم بشود. هر چند خودم خیلی خوب می دانستم علاوه بر نگاهم، لحن صدایم هم تغییر کرده...
او هم جوابم را داد و بعد ماشین را به سمت جای همیشگیش برد.
ایستادم تا ماشین را خاموش کرد و پیاده شد.
متوجه من شد که هنوز نرفته بودم.
ـ نرفتی بالا؟
ـ میرم الان...
قبل از اینکه وجدان و شرع و عرف و هزار کوفت دیگر مانع کارم شوند دستم را برایش تکان دادم و لبخند زد : دمت گرم برای امشب، شب بخیر.
منتظر جوابش نماندم و به خانه دویدم.
حالا فارغ از اجبار مامان و خانم پیرایش فقط به خاطر خود معین می خواستم او را به زور هم که شده در جمع خانواده مان جا دهم . او را که انقدر واضح به تنها بودنش اعتراف کرده بود...


ـ حالا چرا از این وری میری؟
آستین گلرخ را کشیدم تا بایستد ولی نایستاد و از آستانه ی در گذشت.
ـ از این ور نزدیکتره. حداقل آفتاب رو سرمون نیس.
پشت سرش با اکراه رفتم داخل. زیاد جو دانشکده ی مهندسی را دوست نداشتم، بچه های گروه مهندسی از دم از بالا به آدم نگاه می کردند انگار مثلا همه نواده ی خواجه نصیر الدین طوسی باشند. هنوز چند قدم به در انتهای راهرو مانده بود که دخترخاله ی گلرخ از یکی از اتاق ها بیرون آمد و ایستادیم تا احوالپرسی کنیم. حرفشان کشیده بود به مهمانی هفته ی پیش و من از روی بی حوصلگی چرخیدم تا اعلان ها و برگه های برد گروهشان را بخوانم. چشمم خورد به برگه ای که اسامی دانشجویان ممتاز ورودی های مختلف را که برای ترم پیش بود ردیف کرده بودند. طبق معمول بین ممتازها دنبال دخترها می گشتم ببینم کسی را می شناسم یا نه که چشمم به اسمی خورد...
ـ نـــــــــــــه!
گلرخ برگشت سمت من.
ـ چی شد؟
انگشت گذاشتم روی اسمی و او را کشیدم جلو.
ـ اینو ببین.
ـ بهزادنیا،معین... چی؟ نفر دوم؟ جل الخالق! همون بهزادنیایی که می شناسیم؟
دختر خاله ی گلرخ با تعجب ما را نگاه کرد: می شناسینش؟
گلرخ رنگ به رنگ شد.
ـ نه زیاد، بچه های کلاسمون خیلی درباره اش حرف می زنن... همون قدبلنده که چشماش رنگیه دیگه؟!
فروزان عینکش را روی بینی جابه جا کرد و گفت : آره خب؛ اون همیشه ممتاز بوده... چرا تعجب کردین؟
ـ خب آخه به قیافه اش نمی خوره.
ـ چه ربطی داره! من برم دیگه، خوشحال شدم دیدمت.
همینطور که فروزان دور می شد گلرخ پشت سرش شکلک در می آورد. خندیدم و دستش را کشیدم.
ـ چیه؟
ـ وای فروزان از اوناستا، (قدم زنان به طرف خروجی رفتیم) درباره ی پسرا حرف نزنین، تو دانشگاه نخندین، درس فقط مهمه، چپ و راستو نگاه نکن. حالا اگه اینقدر نحس نبود کلی اطلاعات می تونستم ازش بگیرم ولی کافیه ازش یه سوالی بکنی فورا اون ابروشو می ندازه بالا انگار گناه کبیره کردی. بعد هم اظهار فضل می کنه که اون در مورد بقیه فضولی نمی کنه. اصن همین بهز...
چشم گلرخ به معین افتاد و سکندری خورد.
معین و دوستش رفتند کنار تا ما از در بگذریم. من چشم دوخته بودم به کفش های عروسکی گلرخ که مبادا نگاهم به نگاه او که درست موقع دیدن ما نیشش تا بناگوش باز شده بود بیفتد و بند را آب بدهم. به نظرم گلرخ خنده ی او را اشتباه تعبیر کرده بود و انتظار داشت که باز دستمان بیندازد. همین باعث شد هول شود و سکندری بخورد. بعد هم که سرخ شد و تند تند از آنجا گذشت. موقع گذشتن از کنار دیوار چشمم به معین خورد که دستش را به کمر زده بود و ما را نگاه می کرد...
نگاهش معنی دار و طلبکار بود...




همین که رسیدم خانه، دکمه های مانتویم را باز کردم ولی قبل از اینکه مقنعه ام را بکشم بالا، مامان اشاره کرد که «معین اینجاست».
دستم افتاد پایین و تازه صدای خودش و عسل را شنیدم.
ـ اومده چکار؟
راه افتادم طرف صدا، و سرک کشیدم توی اتاق.
ـ سلام.
معین که خم شده بود روی چیزی سرش را بلند کرد و جواب سلامم را داد.
با تعجب به سمت او و عسل رفتم . روی میز عسل کامپیوتر و بند و بساطی گذاشته بودند که تا دیروز نه حرفی از آن بود نه خبری...
معین کابل آخر را به کیس زد و بلند شد: تموم شد دیگه. حالا عسل روشنش کن چکش کنم.
به طرف من برگشت: خسته نباشی.
ـ سلامت باشی. این چیه؟
ـ اسمش رایانه اس خواهر جان. از قسمت های مختلفی تشکیل شده که...
ـ مزه نریز گردالو. منظورم اینه که از کجا اومده؟
معین هر دو دستش را به کمر زد و به چپ و راست خم شد: مال منه.
برگشتم سمتش و ابرویم را بالا انداختم: خب، اینجا چکار می کنه؟
خم شد روی مانیتور و موس را حرکت داد.
ـ هیچی تو خونه بدون استفاده مونده بود؛ منم خیلی حیفم می اومد، همه چیزش در نوع خودش بهترینه، منم گفتم بیارمش اینجا که ازش استفاده بشه بده؟
برگشت و مرا که پشت سرش بودم نگاه کرد. نمی دانم چرا بدم نیامد؛ چرا ناراحت نشدم؛ چرا نزدم زیر دستش، نگفتم ببردش همان جایی که بود...
ـ اِ؟ دستت درد نکنه؛ حالا جدی خودت لازم نداری؟
موس را داد دست عسل و خودش بلند شد.
ـ نه دیگه، لپ تاپم هست. به اون عادت کردم.
با هم به طرف در اتاق راه افتادیم و او که داشت جای دیگری را نگاه می کرد، گفت : خواستم وایسم با هم برگردیم خونه ولی چون تو دماغتو واسم بالا گرفتی...
ـ عمرا من همچین کاری بکنم! اگه دقت کنی من اصن نمی تونم دماغمو بگیرم بالا، چون اونوخ خیلی نافرم میشه.
خندید: ولی...
مامان از آشپزخانه به این سمت آمد : معین جان واسه ناهار بمون.
من بو کشیدم .
ـ آخ جان قرمه سبزی.
ـ ممنون خانم ایزدستا، مزاحم نمیشم.
مامان برگشت سمت گاز : چه مزاحمتی؟ بمون.
ـ مامان اگه این بمونه هیچی واسه من نمی مونه که؛ می دونی من چقدر می خورم.
بلافاصله معین برگشت داخل و پهن شد روی مبل.
ـ من از اول معین رو در نظر گرفتم؛ تو هر چقد دوس داری بخور.
برگشتم سمت معین که نیشش تا بناگوش باز بود. شکلکی برایش درآوردم و رفتم اتاق تا لباسم را عوض کنم.


سر سفره مامان برنج را کشید بعد ته دیگ سیب زمینی را به پنج قسمت تقسیم کرد و برای همه ریخت روی بشقاب هایمان. من که آب از لب و لوچه ام راه افتاده بود؛ چشمم توی بشقاب بچه ها می چرخید و مال همه را از سهم خودم بیشتر می دیدم. دیدم که طلوع سهم ته دیگش را کامل ریخت توی بشقاب معین که کنارش نشسته بود و بلافاصله داد و فریادم به هوا رفت.
ـ واااای خائن. طلوع باورم نمیشه این کارو کردی.
همه هاج و واج به سمت من برگشتند و من نمایشم را پر سوز و گدازتر کردم. دماغم را کشیدم بالا و سرم را با آه و افسوس به چپ و راست تکان دادم.
ـ تف به ریا، تف به ریا... حالا چون من ماشین ندارم که ببرم بگردونمتون دیگه اخ شدم؟ من نبودم که از جونم مایه گذاشته واسه شما؟ شب تا صبح بالا سرتون بیدار بودم. جگرم خون شد تا شما رو به عرصه رسوندم. هر میلیمتری که به شما اضافه شد یه سانت از من کم شد. حالا این بود مزد دستم؟ اصلا باورم نمیشه.
مامان مدام چشم غره می رفت و بقیه فقط می خندیدند. فقط طلوع بیچاره بود که واقعا با ناراحتی مرا نگاه کرد. انگار حالا مثلا دو پر سیب زمینی چه بود که من از او انتظار داشته باشم بین من و معین تقسیم کند. از یک طرف واقعا خوشحال بودم که بچه ها هوای معین را داشتند ولی از طرف دیگر شدیدا حسودیم شده بود که افتخاری که همیشه طلوع به من می داد نصیب معین شده و بدم نمی آمد این را اعلام کنم.
ولی قبل از اینکه طلوع باورش شود و دلخوری مرا جدی بگیرد، معین بشقابش را کج کرد سمت من و نصف سهمش را ریخت روی مال من.
ـ بخور حرف نزن دیگه.
ـ یکی دیگه هم بذار.
مامان هشدار داد : باران!
از نگاه مستقیم به او فرار کردم و گفتم: اگه مال من از مال تو بیشتر نباشه غذا از گلوم پایین نمیره.
ـ نوبری به خدا.
خندید و دو تای دیگر هم گذاشت روی بقیه: راضی شدی؟
نیشم از صمیم قلب باز شد و پهنای صورتم را گرفت : می دونستین تو بهشت کنار هر وعده ی غذایی یه بشقاب ته دیگ سیب زمینی هم میدن؟
حتی مامان هم خندید و دیگر چشم غره ای نثارم نشد.

معین چایش را که خورد، بلند شد تا به قول خودش رفع زحمت کند. من هم دفتر دستکم را برداشتم تا بروم باغ و پاکنویسی ام را آنجا تمام کنم. معین زودتر از من از خانه بیرون زد، انگار اگر منتظر می ماند تا کسی زودتر از او از جایی بیرون برود، خفه می شد.
ولی ایستاد تا من به او برسم و با من هم قدم شد.
ـ چرا منو تو دانشگاه می بینی روتو می کنی اون ور؟
ـ آفتاب تو صورتم بود، چشممو می زد.
ـ مسخره نکن، راستشو بگو!
ایستاد و من جلو افتادم.
ـ برای اینکه نمی خوام کسی بدونه ما همدیگه رو می شناسیم.
ـ چرا اونوخ؟
ـ برای اینکه تو گاو پیشونی سفیدی.
ـ دستت درد نکنه.
خندیدم و وسایلم را گذاشتم روی تخت و خودم هم بالا رفتم.
ـ خواهش می کنم. (به سمت او چرخیدم) خب بعد بگم تو رو از کجا می شناسم؟
سرش را بالا گرفت، باز چشم هایش را به خاطر نور آفتاب تنگ کرده بود و می درخشیدند.
ـ خب بگو من دوستتم.
ـ دیگه چی؟
ـ دوست معمولی.
ـ نه اینو باور نمی کنن.
گفت : چرا همه اش دنبال معنای دیگری هستی . این یک دوستی ساده است.
آب دهانم را قورت دادم .«دوستی یک زن و مرد هیچ وقت ساده نیست
نمی توانستم این را به او بگویم. نفس عمیقی کشید و شانه هایش را بالا انداخت.
ـ من میرم بالا یه چرتی بزنم ، یه ساعت دیگه میام.
ـ باشه.
دو قدم رفت و بعد برگشت: اگه ببینم تو دانشگاه با یه پسر دیگه حرف میزنی من می دونم و تو.
عصبانی شدم : اونوخ چرا؟
ـ چون منو که تو اولویتم، محل نذاشتی!
خندید و سوت زنان دور شد.


برچسب ها رمان باران ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 210
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,061
  • بازدید ماه : 18,019
  • بازدید سال : 145,122
  • بازدید کلی : 11,642,262