close
مجتمع فنی تهران
رمان باران قسمت چهارم
loading...

رمان فا

با گلرخ لبه ی پنجره انتهای راهرو نشسته بودیم و بیرون را نگاه می کردیم که معین و دوستش، افسانه ی قدیمی را دیدم که از پله های جلویی دانشکده بالا…

رمان باران قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1585 پنجشنبه 29 اسفند 1392 : 12:55 نظرات ()

با گلرخ لبه ی پنجره انتهای راهرو نشسته بودیم و بیرون را نگاه می کردیم که معین و دوستش، افسانه ی قدیمی را دیدم که از پله های جلویی دانشکده بالا می آمدند. از دخترها شنیده بودم که این روزها زیاد به دانشکده ی ما می آید حالا دلیلش هر چه که بود؛ نمی خواستم به آن فکر کنم...
گلرخ را سک دادم تا پایین برویم، نمی خواستم موقع آمدنش آنجا نشسته باشم؛ مطمئن بودم برای جلب توجه من هم که شده سیرکی به راه خواهد انداخت...
از گردن گلرخ آویزان شده بودم و زیر گوشش پچ پچ می کردم که درست قبل از اینکه وارد کلاس بشویم، صدای کسی نگهم داشت.........................................................

حیاتی بود، سردبیر ماهنامه ادبی دانشگاه. قرار بود خودم بعد از کلاس به دفتر انجمن بروم ولی او انگار عجله داشت که زودتر حرفش را بزند و خیالش راحت شود. بیش از اندازه به مسئولیتی که داشت متعهد بود و باعث می شد همیشه احساس کنم من کم کاری کرده ام و در حضورش دست و پایم را گم کنم. توضیح داد که چه برنامه هایی برای این شماره دارد، طبق معمول سریع و بدون مکث صحبت می کرد. همیشه از طرز صحبتش تعجب می کردم، انگار همه چیز را از قبل حفظ کرده باشد که آن ها را به ترتیب ردیف می کرد و کلامی را جا نمی انداخت...
انگار در مغزش برنامه ای داشت که متن سخنرانیش را آماده و به زبانش دیکته می کرد. در حالی که از این فکر و خیال ها خنده ام گرفته بود، معین را دیدم که از پله ها بالا می آمد و چشمش به من افتاد... بلافاصله از دیدن حیاتی اخم هایش درهم رفت.
من با دستپاچگی نگاهم را به طرف حیاتی برگرداندم و تازه متوجه شدم او ساکت شده...
یک ابرویش را بالا داد و لبش ذره ای کش آمد : حواستون هست خانم ایزدستا؟
به شدت خجالت کشیدم و گونه هایم از حرارت گر گرفت.
ـ بله... البته... صد درصد.
لبخندش کامل شد و کنار چشم هایش چین افتاد : ولی من شک دارم، نظرتون درباره ی بیست درصد چیه؟
اعتراض کردم : فقط یه لحظه... یه کوچولو حواسم پرت شد.
چشم هایش تنگ شد و مرا وارسی کرد ولی نه با عصبانیت، بلکه از سر تفریح...
ـ کوچولو؟ خب چی داشتم می گفتم؟
ای داد بیداد! به من من افتادم، به دنبال راه نجاتی گلرخ را نگاه کردم و او به جای من گفت : سخت نگیرین آقای حیاتی! حالا یه ذره بیشتر از کوچولو حواسش پرت شده دیگه.
ـ مشکلی نیست خانم نیک اندیش، من روی این خانم خیلی حساب باز کردم و دلم می خواد همه ی چیزایی که خواستم عینا انجام بشه؛ البته مطمئنم که از پس کارشون برمیان حتی اگه حواسشون صد درصد به من نبوده بشه.
با خیال راحت خندیدم ولی قبل از آنکه چیزی بگویم؛ کسی به من تنه زد و زیر لب غرغری کرد که به هر چیزی شبیه بود به جز «ببخشید» . معین بود که اصرار داشت که از فضای تنگ بین من و دیوار بگذرد و چیزی را در سطل زباله بیندازد. رفتم کنار و به طعنه و با صدای بلند گفتم : بفرمایید.
به آرامی رد شد و من رو کردم به حیاتی و با شوق و ذوق حرفم را از سر گرفتم: مطمئن باشین پشیمون نمی شین! تمام تلاشمو می کنم که شما راضی باشین!
صدایم در صدای گوشخراش افتادن در سطل گم شد، با عصبانیت به معین نگاه کردم که بی اهمیت به ما هنوز ایستاده بود و داشت در میان جیبهایش جست و جو می کرد. سعی کردم او را نادیده بگیرم و روی حیاتی تمرکز کنم.
ـ من راضی هستم خانم. ولی اگه شما تمام تلاشتونو بکنین حتما ماهنامه از اینم بهتر میشه، کار شما عالیه.
نیش هایم باز شد، حیاتی هرگز از کار من تعریف نکرده بود. همیشه فکر می کردم از روی ناچاری و به خاطر شوق و ذوق بی حد و حصر خودم مرا راه داده اند. ذوق زده جیغ زدم : واقعااا؟ این حرفتون رو... آااخ!
پای معین محکم به پای من خورده بود. با سرزنش او را نگاه کردم و بعد خم شدم و پایم را مالیدم.
حیاتی رو کرد به او و بدون اینکه صدایش را بلند کند، گفت : حواستون کجاست؟
معین با پررویی و صدایی سرد گفت: این همه جا، عدل باید بیاین بالا سر سطل آشغال واسه هم نوشابه باز کنین؟
این حرفش کفرم را درآورد؛ ایستادم و دستم را به کمر زدم.
ـ اولا به شما مربوط نیس درباره ی چی حرف می زنیم. ثانیا اگه چشماتونو باز کرده بودین می دیدین اونور سالن هم یه سطل زباله هست که اتفاقا کسی هم کنارش واینساده.
معین ایستاد جلویم و با تحقیر زل زد به من : اون راهش دوره!
من هم سرم را به سمت او بالا گرفتم و پوزخند زدم: هه، نه برای شما که این همه راه از دانشکده خودتون میاین اینجا فضولی!
حالا همه ایستاده بودند و ما را نگاه می کردند که صدایمان لحظه به لحظه بلندتر می شد. معین اول بقیه را نگاه کرد و بعد سرتاپای مرا با سرزنش ورانداز کرد و گفت : من فقط اومده بودم آشغالامو بریزم اینجا.
بعد هم با خشم لگدی به سطل آشغال زد و رفت.
حیاتی با تعجب رفتن او را نگاه کرد و رو به من گفت : انگار حالش خوب نیست.
چیزی نگفتم و معین را نگاه کردم که موقع رفتن تنه ای هم به افشار بیچاره زد و کتاب هایش را انداخت. «دیوانه!»


با گلرخ و میترا از دانشگاه بیرون آمدیم و به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادیم. خودم را از آن دو کنار کشیده بودم و تنهایی راه می رفتم. نه اینکه حسود باشم و گلرخ را فقط برای خودم بخواهم، نه، زیاد از میترا خوشم نمی آمد ولی چون مسیرش با گلرخ یکی بود، گلرخ اغلب اوقات با او می رفت و من هم به ناچار تا یک جاهایی تحملش می کردم.
در آن لحظه بیشتر حواسم به صحبت آن روز حیاتی بود و کارهایی که من باید انجام می دادم. حرف هایش باعث شده بود شارژ شوم و انرژی بیشتری برای انجام کارهایم داشته باشم. سخت توی فکر بودم ولی صدای میترا آنقدر هیجان داشت که حواس مرا به سمت خود جلب کند.
ـ این ماشینه داره پا به پای ما میاد.
پوزخند زدم، میترا این توهم را داشت که عالم و آدم او را زیر چشم گرفته اند و به او توجه دارند. ولی... انگار راست می گفت. ماشین سیاه رنگی آرام آرام جلو می آمد، کمی سرم را چرخاندم و با دیدن زانتیای مشکی نفسم بند آمد. میترا و گلرخ هنوز راننده را نشناخته بودند. آنها بهزاد نیا را فقط با ماشین خودش می شناختند و هنوز قیافه ی خودخواه او را از پشت شیشه های تیره تشخیص نداده بودند، بر عکس من...
قدم هایم را تند کردم و دست گلرخ را هم کشیدم. گلرخ با شتاب دنبال من راه آمد ولی رویش برگشته بود به سمت میترا. با هیجان گفت: به نظرت کیه میترا؟ ماشین فروهر چه رنگی بود؟
میترا از بغل ماشین را برانداز کرد و جواب داد: این فروهر نیست، نکنه اونه که مدیریت می خونه؟ همونی که اون روز تو کتابخونه بهت شماره داد؟
با تعجب گلرخ را نگاه کردم که چشم هایش را از من دزدید و من من کنان گفت: یادم نمیاد.
ولی میترا دست بردار نبود: چطور یادت نیس؟ همون که گفتی ازش خوشت میاد و عمدا رفتیم تو سالن جلوش نشستیم، همون که...
ـ یادم نیس میترا الان.
قدم هایم را بلندتر برداشتم و فاصله مان را از میترا و زانتیای مشکی بیشتر کردم. به ایستگاه که رسیدیم، زانتیا نگه داشت و بوق زد. توی چشم های میترا نورافشانی بود: با ماست؟
غریدم و پشت به خیابان ایستادم: نه، با ترشی!
گلرخ قهقهه زد ولی میترا حواسش جای دیگری بود. حسابی رفته بود توی فکر.
ـ نکنه شمساییه؟ یکی دو بار تو محله امون هم دیدمش... بعید نیس بخواد با من حرف بزنه.
معین دوباره بوق زد، دلم می خواست هم سر او را بکنم هم سر میترا را که دو سه قدم به سمت ماشین برداشت. ولی معین به او زحمت نداد و خودش پیاده شد.
میترا حیرتزده گفت: بهزادنیاس!
انگار معین احتیاجی به معرفی او داشت! ما هر سه به خوبی این قیافه مغرور و سرد او را می شناختیم. معین رو کرد به ما و دقیقتر رو به من...
ـ خانم ایزدستا، میشه یه لحظه بیاین؟
آن دو با تعجب به طرف من برگشتند و من با دستپاچگی به اتوبوس اشاره کردم که از دور پیدا شده بود : اومد.
زودتر و با عجله به سمت اتوبوس رفتم ولی معین فرزتر از این حرفها بود، با چند قدم بلند به این سمت آمد: باران با توام!
میترا خشکش زد: باران! باران؟
بدون توجه به معین، دست گلرخ را محکم گرفتم و کشیدم: بیا دیگه، چت شده؟
ولی آن ها زل زده بودند به معین که او هم نگاه از من گرفت و به گلرخ دوخت.
ـ شما بفرمایید، خانم ایزدستا با من میاد.
دست گلرخ را ول کردم و دست هایم را روی سینه در هم فرو کردم و سفت سرجایم ایستادم.
ـ کی همچین حرفی زده؟
معین به اتوبوس که ایستاد اشاره کرد و رو به گلرخ گفت: خانم نیک اندیش، میره ها.
میترا که انگار اصلا تمایلی به رفتن نداشت ولی من به سمت گلرخ اشاره کردم: معطل چی هستی؟
اما قبل از اینکه از جایم تکان بخورم، معین دست دراز کرد ، بازوی مرا محکم گرفت و با لحن آرامی گفت : همین یه بار. خواهش می کنم. ( به میترا اشاره کرد) رفتا!
داشت آن ها را مرخص می کرد. میترا رفت ولی روی پله ی اول ایستاد و از آنجا ما را تماشا کرد. گلرخ با نگرانی به من نگاه کرد و من تصمیمم را گرفتم؛ او که بالاخره مرا مضحکه کرده بود.
بازویم را از چنگ معین نجات دادم : برو گلرخ، مشکلی نیست.

با عصبانیت زل زدم به اتوبوس که دور می شد؛ مطمئن بودم میترا و گلرخ هم هنوز چشم از ما برنداشته اند.
ـ بیا دیگه!
برگشتم و با عصبانیت او را نگاه کردم: می دونی میترا حرف تو دهنش نمی مونه و فرداس که همه ی دانشگاه از ریز جزئیات ماجرای امروز با خبر بشن؟
ـ می دونم.
داشت با دمش گردو می شکست.
ـ پس این چه کاری بود کردی؟
ـ این کارو کردم که پسرا حساب کار دسشون بیاد با تو خودمونی نشن!
نفسم را به شدت بیرون دادم: خود تو چی؟
نیشش به پهنای صورت باز شد : من از خودتونم.
چند ثانیه مات بودم و بعد نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر خنده.
می دانست که این خنده یعنی آتش بس. راه افتاد سمت ماشین.
ـ سوار شو تا یه جایی در رکاب باشیم.


سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و برای چند لحظه به عروسکی که از آیینه ی جلو آویزان بود ور رفتم. معین هم داشت آهنگ ها را عقب جلو می کرد.
ـ ماشین خودت کو؟
ـ ها؟ (دوباره دکمه را فشار داد و باز هم آهنگ باب میلش نبود) دادمش دست برفین باشه. مامانم که اینجا نبود، منم دیدم اون لازم داره ماشین خودمو بش دادم، با این اومدم.
ـ هوم.
سرم را برگرداندم و بیرون را نگاه کردم. در این سه هفته که با معین ارتباط بیشتری داشتیم، «برفین» را شناخته بودم. البته هنوز ندیده بودمش ولی خب می دانستم دخترعمه اش است و همسن من تقریبا. سگ ها هر دو مال او بودند و معین وقتی حساسیت مرا دیده بود، پاریس را چند وقت قرض گرفته بود تا من را اذیت کند. البته خودش می گفت که او از عهده ی مراقبت هر دوتا بر نمی آید و خواسته که به برفین کمک کند. معین خیلی رابطه ی خوبی با او داشت و همین من را متعجب می کرد که چرا باید انقدر به دوستی با ما اصرار داشته باشد. البته این چند وقتی که تا کنکور ارشد مانده بود معین بیشتر درس می خواند و کمتر از خانه خارج می شد. برفین و خواهرش هم هیچوقت به آن خانه نیامده بودند. برادری هم داشت که از حرف های معین فهمیده بودم قبل از رفتنش به خارج کشور زیاد با او رفت و آمد داشته. مثل اینکه معین با آن پسر که اسمش «البرز» بود خیلی صمیمی بودند که حالا بینشان فاصله افتاده بود.
ـ چطوره؟
سرم را چرخاندم و تازه متوجه شدم منظورش به آهنگ است...

من از صدای گریه ی تو به غربت بارون رسیدم
تو چشات باغ بارون زده دیدم
چشم تو همرنگ یه باغه، تو غربت غروب پاییز
مثه من از یه درد کهنه لبریز ...


ـ غمگینه!
ردش کرد : آره.

اگه اسممو می خوندی دیگه از یاد نمی بردم
اگه با من تو می موندی، همه دنیا رو می بردم


ـ اینم غمگینه!
به من نگاه کرد: می دونم.
ردش نکرد.

بی تو اما، سر سپردن ،بی تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن، بی تو خوب من محاله
بی تو حتی زنده بودن، بی هدف نفس کشیدن
تا ابد تو رو ندیدن، واسه من رنج و عذابه
اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو می مردم
اگه دستات مال من بود، جون به دستات می سپردم...


دستم به سمت پخش رفت و او نهیب زد: الان تموم میشه.
خجالتزده دستم را پس کشیدم. ولی خودش دستش را جلو برد و آهنگ را رد کرد تا به آهنگ شاد رسید. بعد خندید: این آهنگا آدمو از عاشق شدن می ترسونن.
من هم خندیدم : دیوونه!
ـ والا!
ـ نمی ترسی حالا بچه ها از ارتباط من و تو با خبر بشن؟
ـ نه، چرا باید بترسم؟
چیزی را که مدتها بود در ذهن داشتم به زبان آوردم.
ـ مثلا از من درباره ی تو بپرسن و منم یه چیزایی رو لو بدم.
لبخند موذیانه ای زد: مثلا تو چی رو می خوای لو بدی؟
حواسم را جمع کردم و زل زدم به او.
ـ مثلا برم بگم تو به مامانت میگی «ماما».
اجزای صورتش خشن شد و ابروهایش در هم رفت. پوزخند زد و سرعت ماشین را بیشتر کرد.
ـ تو که نمی دونی دلیلش چیه، اونا هم نمی فهمن. برو بگو. خیالی نیس...
رویم را از او برگرداندم ولی حرفی نزدم. «من که می دونم دلیلش چیه».

رفت داخل خانه و نگه داشت.
ـ ناهار نمیای خونه ی ما؟
هنوز در هم بود.ابرویش را بالا برد: نه، ممنون.
پیاده شدم و رفتنش را نگاه کردم. دلم برای این بچه می سوخت؛ خیلی زیاد. برای اینکه هنوز از نزدیکانش کینه داشت، برای اینکه نمی توانست آنها را ببخشد و برای لحظه ای شاد باشد. دلم می سوخت از همه بیشتر، برای تنهاییش...


هنوز لقمه ی آخر درست و حسابی از گلویم پایین نرفته بود که صدای موبایلم و خزر همزمان بلند شد.
ـ بارااان بیا اینو خفه کن.
جست زدم طرف اتاق و موبایلم را از جیب شلوارم بیرون کشیدم و صدایش را بستم. احتیاجی نبود به صفحه ی گوشی نگاه کنم تا بفهمم چه کسی آن وقت ظهر به من زنگ زده...
ـ سلام گلرخ.
ـ چه سلامی، چه علیکی؟!
صدای گلرخ پر از رنجش بود، مطمئن بودم که به خاطر پر حرفی های میتراست... لابد حسابی زیر گوشش خوانده و او را از من دلخور کرده بود...
از اتاق رفتم بیرون، گوشی را با شانه ی راستم به گوشم چسباندم و بشقاب ها را برداشتم و گذاشتم توی سینک.
ـ چی شده؟
ـ چی شده؟ هه... خانم تازه می پرسه چی شده. واقعا که باران خانم! منو چی گیر آوردی؟
شیر آب را باز کردم روی ظرف ها.
ـ گلرخ میگی واسه چی زنگ زدی یا قط کنم؟
البته که می دانستم چرا زنگ زده! فقط می خواستم او شروع کند به سوال کردن، می خواستم فرصت داشته باشم برای فکر کردن... نمی خواستم من شروع کنم و چیزی اضافه بگویم.
ـ خودتو زدی به خریت یا داری منو اوسکول می کنی؟
ـ گلرخ به جای این حرفا بگو برای چی منو از خواب بیدار کردی؟
خواب که نبودم، ولی بدم نمی آمد منتش را بگذارم!!!
ـ برای اینکه ازت انتظار نداشتم بین تو و بهزادنیا چیزی باشه و به من نگی!
سرم را چرخاندم و طلوع را دیدم که توی هال بود. خزر هم که در اتاقمان داشت درس می خوند ، عسل هم توی اتاق خودشان چرت می زد. چرخیدم و از خانه بیرون رفتم. معین هم در باغ بود، روی تخت فلزی پهن شده بود و درس می خواند. از او هم فاصله گرفتم و رفتم سمت گلخانه.
ـ حالا کی گفته بین من و بهزادنیا چیزی هست؟
نشستم روی زمین و تکیه دادم به درخت. خدا حفظ کند صاحب این باغ را...
ـ پس اون مسخره بازیا چی بود؟ برای چی تو رو به اسمت صدا کرد؟ برای چی باهاش رفتی خونه؟
با ناخنم پوست روی درخت را خراشیدم که باعث شد تراشه ی کوچکی برود زیر ناخنم.
ـ اولا که هیچ ممنوعیتی برای اینکه کسی منو به اسم کوچیک صدا کنه، وجود نداره. همه اسم منو می دونن و مجازن ازش استفاده کنن! دوم اینکه از کجا می دونی من با اون اومدم خونه؟
ـ جدی ... یعنی سوار ماشین اون نشدی؟
ـ تو دیدی من سوار بشم؟
حالا من در موضع قدرت بودم؛ خیلی خوب می دونستم که اگر تاثیر حرف های اغراق آمیز میترا از مغزش بپرد، می فهمد که واقعا بین من و معین اتفاق خاصی نیفتاده؛ البته با توجه به چیزی که آنها دیده بودند. از کسی مثل بهزادنیا بعید نبود بخواهد مرا به اسم کوچک صدا بزند و حتی بازویم را بگیرد. برای او هیچ ممنوعیتی وجود نداشت. سرم را چرخاندم و معین را نگاه کردم که به پشت دراز کشیده و کتاب را بالای سرش گرفته بود.
ـ نه... ولی آخه... آخه یه جوری حرف می زد که انگار تو رو می شناسه. من مطمئن بودم می خواد تو رو سوار ماشین کنه.
ـ معلومه که منو می شناسه. منم اونو می شناسم. ولی نه اونقدری که هر کاری اون بخواد من انجام بدم.
صدای گلرخ خجالت زده بود : آره... راس میگی.. من چرا فک کردم... چکارت داشت پس؟
ـ می خواس منو برسونه خونه! همین...
ـ تو هم حالشو گرفتی و نرفتی، همین؟ تمام؟
نیشم از یک طرف تا دم گوشم رفت.
ـ نه اتفاقا منم باهاش رفتم خونه!
ـ بارااان؟؟
ـ جانم؟
ـ اگه همه چیزو مثه آدمیزاد نگی دیگه تا عمر دارم باهات حرف نمی زنم.
ـ باشه اگه منم بدونم هر چیزیو که بهت میگم صاف میری میذاری دست اون کرگدن، یه کلمه هم برات نمیگم. بمون تو خماریش.
انگار گلرخ از این خط و نشان و تهدید من خجالت زده شده بود.
ـ نه باور کن جان صنعتگر نمیرم به میترا بگم.
ـ جون خودت قسم بخور پررو.
ـ باشه جون خودم. حالا همه اشو بگو.
راستش را گفتم. بعد از یک ماه و خرده ای بالاخره راستش را گفتم و خودم را خلاص کردم. حالا که می دانستم معین با بودن ما مشکلی ندارد، می توانستم حرف های آن روز بهزادنیا را فراموش کنم . حتی اگر گلرخ هم حرفش را پیش می کشید، می توانستم نشنیده بگیرم.
ولی انگار گلرخ چیزهای مهمتری در ذهن داشت.
ـ وااای باورم نمیشه، از بین این همه آدم، بهزادنیا...
آه کشیدم: آره منم هنوز باورم نمیشه...
ـ فکر کن... این شهر چند میلیون جمعیت داره؟ اونوخ تو باید بری بشینی تو خونه ی بهزادنیا...
دوباره آه کشیدم، اینطور که گلرخ می گفت دوباره برای شانس لعنتی خودم غصه می خوردم.
ـ ده دوازده میلیونی هس... هی...
ـ وااای به این میگن قسمت... حالا از زیر و بم زندگیش باخبر میشیم!!!
صدای گلرخ پر از ذوق و سر خوشی بود. هاج و واج ماندم. واقعا که...
ـ تا حالا دختر آورده خونه؟ دوس دخترشو دیدی؟ خوشگله؟
چشمم به معین افتاد که او هم داشت با موبایل صحبت می کرد. اخم کرده بود...
ـ گلرخ... ببین... اونجوری نیس اصلا...
ـ یعنی چی اونجوری نیس؟ مگه میشه؟ انقدر حرف پشت سرش هست که... حواست باشه ها... وااای خزرتون خیلی خوشگله، تا حالا بش نخ نداده؟
ـ خزر؟... چی میگی؟ ما همسایه اشیم. مامانش هست مامانم هست. احمق نیس که...
ـ انگار اون این چیزا رو می فهمه! تا حالا دیدی از کسی خجالت بکشه؟ تازه قرار نیس جلوی چشم مامان تو ...
کلافه شدم: زهرمار. معین تو خونه مثل تو دانشگاه نیس.
ـ معین؟؟؟! ای کلک! پسر خاله شدی باهاشا، مواظب خودت باش.
ـ گلرخ!
ـ وااای الان مامان با چوب میاد سراغم، برم ناهار. خدافظ.
بلافاصله قطع کرد و چند ثانیه بعد پیامش رسید : شب بت زنگ می زنم.
آهی کشیدم، گوشی را هل دادم توی جیبم و بلند شدم.

از نزدیک معین که رد می شدم، برایش دستی تکان دادم و گذشتم ولی صدایم زد و به طرفش رفتم.
ـ بله؟
چهارزانو نشسته بود روی تخت و برگه ها و کتاب اطرافش پراکنده بودند. برگه ها را دسته کرد ، رو کرد به من و گفت: فردا میای بریم کوه؟
ـ اِم... ( برگه ای را که توی دستش بود قاپیدم) کوه؟
دستش را دراز کرد و من جاخالی دادم.
ـ داشتی درس می خوندی دیگه؟
فقط مکعب کشیده و خط خطی کرده بود، یکی دو جا اسم خودم را دیدم و برفین و کوه ...
ـ فضولیش به تو نیومده.
برگه را به شدت از دستم کشید که لبه ی برگه دستم را خراش داد.
ـ چت هس حالا؟
خندیدم.
ـ خب برنامه ی کوه چی بود؟
برگه ها و کتابش را دور از دست من گذاشت. پاهایش را هم دراز کرد و از من فاصله گرفت.
ـ برفین زنگ زد برای فردا برنامه گذاشت بریم کوه. تو هم میای؟
ندیده نسبت به این دختر حس خوبی نداشتم. پیش می آید دیگر، نه؟!
ـ نه، خوش بگذره.
ـ چرا نه؟ ناز نکن بابا خوش می گذره. خودم به مامانت میگم اگه مشکلت اونه.
مشکلم مامان بود و خیلی چیزهای دیگر. مشکلم این بود که مامانم کارگر کارگاه پدر آن دختر بود. البته خجالتی از این بابت نداشتم ولی خب ترجیح می دادم خودم را در موقعیت های این چنینی قرار ندهم. بهتر بود بار اول جایی با این دختر ملاقات می کردم که اگر لازم شد، بتوانم از او فاصله بگیرم...
ـ نه، می دونی... فردا تولدِ قشنگه.
ـ می خواین مهمونی بگیرین مگه؟
لبخند تلخی زدم.
ـ آره خب، ولی در حد خودمون.
ـ خب باشه، ما نهایت تا ظهر برگشتیم دیگه. هر کار می خواین بکنین بذارین بعد از ظهر. اتفاقا بهتر هم هست. هر چارتاتون بیاین.
«حالا بیا اینو راضی کن، سیریش...»
انگشت سبابه ام را کشیدم لبه ی تخت و بعد خاکش را فوت کردم.
ـ نه فک نکنم خزر بیاد. اون حوصله کوه رفتن نداره. عسل هم تنبلتر از این حرفاس. بعدم هر روز که تولد نیس. یه روز دور هم باشیم. شاید خواستیم بریم سر خاک بابا.
ـ صبح جمعه؟
ـ عیبی داره؟
با دیدن لحن تند من عقب نشینی کرد: نه، چه عیبی؟ بفرمایید.
ـ زت زیاد.
چرخیدم که برگردم خانه.
ـ باران؟
ـ هوم؟
برگشتم و او را نگاه کردم. حتی زیر نور آفتاب هم چشم هایش ستاره داشت. غلط نکنم این باز نقشه ای داشت...
نیش هایش باز شد و با لحن ملایمی گفت: یه چیزی یادت نرفت؟
ـ چی مثلا؟
ـ نمی خوای منو دعوت کنی تولد؟
این بار نوبت خندیدن من بود : نه، متاسفم.
وا رفت : ولی چرا؟
ـ آخه مهمونی دخترونه اس.
کر کر خندید : چه بهتر.
ابروهای بالا رفته ی من را دید و خودش را جمع و جور کرد.
ـ من که با شما این حرفا رو ندارم. ما با هم « ندار» شدیم...
ـ با هم نه، تو با ما...
ـ حالا هر چی. ساعت چند بیام؟
ـ روتو برم بابا. ما تنها نیستیم، خزر هم دوستاشو دعوت کرده.
جست زد و از تخت پایین پرید.
ـ دیگه واجب شد بیام. چند نفرن؟
خنده ام را به زور خوردم و با اخم او را برانداز کردم. چشم هایش را تنگ کرده بود و ستاره ها جمع شده بودند یک جا. کجکی خندید: خوشگلن؟
ـ اگه مامان من بدونه تو همچین آدمی هستی...
ـ دیگه رام نمیده تو خونه. می دونم.
بلافاصله ابروهای کجش صاف شد، انگشت های سبابه اش را به هم چسباند و با لحن مظلومانه ای گفت: وای خاله، غروبای جمعه انقدر دلگیره، انقدر دلم می گیره که نمی دونم چکار کنم. جایی هم ندارم برم. بچه های شما هم که مهمونی دارن با من نمیان بریم بیرون.
سرش را هم کج کرد و از لای چشم های غصه دارش به من نگاه کرد و آه کشید.
خندیدم. دلم برایش کباب شده بود ...
ـ شوخی کردم، فقط یه دوست خزر میاد. اونم از عصری میاد. تو برای شام دعوتی. البته (انگشتم را جلوی صورتش تکان دادم) اگه خزر اجازه بده.
چشمک زد: بگو اگه اجازه بده یه کادوی خوب پیش من داره.
ـ کادو گرون نخریا! خزر آدمی نیس که بعدا جبران کنه.
دوست نداشتم ثروتش را به رخ ما بکشد و کاری کند فاصله ای که نادیده گرفته ام دوباره به چشمم بیاید.
ـ خب تو جبران کن.
دستم را به کمر زدم: بیخود. هروخ واسه من خریدی منم واسه تو می خرم.
ـ باشه، تولد تو کیه؟
ـ تا اون موقع ما از خونه شما رفتیم ایشالله. خدافظ.
نایستادم تا دوباره مرا به حرف بگیرد. دویدم سمت خانه.

همین که پایم را گذاشتم داخل هال. عسل هیجانزده از اتاق بیرون دوید.
ـ باران بیا ببین چی رو کامپیوتر معین پیدا کردم.
با کنجکاوی به سمت او رفتم : چی؟
ـ یه فیلمه، مال یه مهمونیه، باید ببینیش. بدو!
دستم را گرفت و مرا کشید توی اتاق.


ناخودآگاه دچار اضطراب شده بودم و قلبم تندتر می زد؛ نمی دانم انتظار چه چیزی داشتم که این حال به من دست داده بود... حالا مثلا قرار بود در یک مهمانی چه اتفاقی بیفتد که من اینطور دست و پایم را گم کرده بودم؟!
عسل با هیجان خم شد و موس را روی دکمه ی پلی برد و کلیک کرد.
ـ این دختره رو ببین.
چشم هایم را تنگ کردم و زل زدم به دختری که لباس سفید پوشیده بود، 17 یا 18 ساله به نظر می رسید، با اندام پر و قد بلند...قبل از اینکه بخواهم به چیزی دقت کنم، دختر رویش را کرد سمت دوربین و با شادی جیغ زد: بیا اینجا...
صدای دلخور و خشک معین بلند شد و من جا خوردم.
ـ دارم فیلم می گیرم.
دختر به این سمت آمد و دستش را دراز کرد سمت دوربین... زیبایی اش نفسم را بند آورد.
ـ بده من اونو، میدمش دست یکی دیگه...
تصویر تکان شدیدی خورد، مشخص بود که آن را عقب کشیده بودند؛ قبل از اینکه از چیز دیگری سر در بیاورم، صدای مامان را شنیدم که داشت احوال طلوع را می پرسید با دستپاچگی فیلم را قطع کردم و رو به عسل گفتم: غیر از اینم فیلم دیگه ای بود؟
ـ نه، یعنی ندیدم، فقط چند تا عکس ازش دیدم.
ـ لابد یادش نبوده اینا روش هس، عسل تو حق نداری بدون اجازه ی کسی فیلمای خصوصیشو ببینی.
عسل از لحن جدی من ترسید و با من من گفت: ینی پاکش کنم؟
بلافاصله کامپیوتر را خاموش کردم و رویم را از او برگرداندم.
ـ نه... بذار ازش بپرسم شاید بخوادش، بعد پاکش می کنم.
ـ باشه. حالا چرا خاموشش کردی؟ می خواستم بازی کنم.
ـ یه ربع دیگه روشنش کن. فیلمارو نگاه نکنیا...
عسل با سرخوشی دنبال من راه افتاد: نه بابا، نیم ساعتشو دیدم، همش این دختره اس و معین که با هم می رقصن...
یخ کردم. ولی زدم روی پای عسل تا ساکت شود.
ـ ششش...
عسل هم ولوم صدایش را پایین آورد: چرا؟
ـ مامان ندونه بهتره. می دونی که، اونوخ فک می کنه معین پسر خوبی نیس.
زل زده بودم توی چشمهای عسلیش تا تاثیر حرفم را بیشتر کنم. عسل پلک زد و آب دهانش را قورت داد: باشه. کی ازش می پرسی؟
رفتم سمت آشپزخانه تا برای مامان غذا بکشم.
ـ می پرسم حالا... سلام مامان. خسته نباشید.
مامان با خستگی مقنعه را از سرش بالا کشید و به سمت دسشویی رفت.
ـ سلام عزیزدلم، زنده باشی.
برای چند ثانیه آرزو کردم کاش پسر بودم و الان به جای اینکه توی خانه باشم و اینجور وقت بگذرانم، به جای مامان می رفتم بیرون و کار می کردم. آهی کشیدم و بشقابی از کابینت برداشتم.


مامان بعد از خوردن غذا پاهایش را دراز کرد و تکیه زد به پایه های مبل. من هم که همان جا ولو بودم چون به قول خزر خودم استخوان نداشتم، فورا کج شدم و سرم را گذاشتم روی پاهای مامان، پاهایم را هم دراز کردم و چسباندم به ستون دیوار آشپزخانه.
خزر که با یک سینی چای از آشپزخانه بیرون می آمد، با زانو به پایم کوباند که من راه را باز کردم و بعد از رد شدن خزر دوباره پایم را همان جا گذاشتم. خزر با متانت و لطف ذاتیش، سینی چای را جلوی مامان زمین گذاشت و خودش نشست رو به روی او و به یکی از آرنج هایش تکیه داد. من هم زل زدم به او که عین یک تابلوی نقاشی بود. دامن قهوه ایش را زیر پا جمع کرده بود و پاهایش از یک طرف کشیده و سفید مشخص بودند. صاف نشسته بود و موهای تابدار زیبایش روی شانه ریخته بودند. مثل همیشه موهایش را از یک سمت سنجاق زده و از سمت دیگر ریخته بود روی کمر و شانه ها. به جان خودم خزر همیشه فکر می کرد دارند نگاهش می کنند! نگاهم چرخید روی صورت بی عیب و علتش و انگشت به دهان ماندم. خب، اگر خدا سهمی از زیبایی برای خانواده ی ما کنار گذاشته باشد، 80% به خزر رسیده، الباقی هم بین طلوع و هلو پخش شده دیگر...
مثل اینکه مامان هم داشت خزر را ورانداز می کرد ، چون با صدایی که ته رنگی از تحسین داشت، گفت: دستت درد نکنه خوشگل مامان.
لازم به ذکر است که هیچوقت، هیچکس به من نگفته بود «خوشگل مامان» ؛ من نهایت «مرد خانواده» بودم...
خزر لبخند ملیحی زد و بچه ها را صدا زد بیایند چای بخورند. عسل که آمد شروع کرد به نق زدن و من که می دانستم دردش چیست، سرم را بلند کردم و صاف نشستم.
ـ بیا بتمرگ، ته تغاری هم نشدیم.
با دلخوری خودم را کشیدم جلو و لیوان چایم را برداشتم. چشمم به طلوع افتاد که داشت با لبخند مرا تماشا می کرد، زورکی جوابش را دادم و یک قلپ از چایم را خوردم. گاهی حس می کردم طلوع یک جور باران سنج است؛ کوچکترین تغییر و تحول مرا متوجه می شد. ولی الان که نمی فهمید در مغز من چه می گذرد... غرغری کردم و چایم را سر کشیدم که گلویم سوخت.
ـ لعنتی!
ـ باران!
ـ چت شد؟
دهانم را باز کردم و زبانم را فرستادم بیرون، کوتاه گفتم: سوختم.
ـ حقته ، انگار دنبالت کردن انقدر تند می خوری، صد دفه بت گفتم هزار تا مرض...
ـ خزر جان، برای فردا کیو دعوت می کنی؟
حواس خزر از من به طرف مامان برگشت : فقط شادی. به مریم گفتم، گفته راش دوره تا اینجا، نمی تونه بیاد. ولی شادی گفت شب می مونه. اشکالی نداره؟
می خواستم داد و هوار راه بیندازم که اینجوری جای من تنگ می شود ولی ناگهان خفه شدم و منتظر ماندم.
ـ نه، اگه خانواده اش موافقن، چه اشکالی داره؟ شام بالاخره قرار شد چی درست کنین؟
من تند گفتم : سالاد الویه :) طلوع هم کیک درس می کنه.
مامان با عطوفت گفت: دست طلوع درد نکنه.
من هم هشدار دادم: اهم، سالادو هم من درست می کنما.
ـ بله، واسه این که تو انقدر بددلی که دوس نداری کس دیگه درستش کنه!
ـ بده زحمت تو رو کم می کنم؟ تو هم برو به قر و فرت برس.
ـ وقتی خودمونیم تنها چه قر و فری دارم من؟
گردنش را افراشت و از بالا و کجکی به من نگاه کرد. حرفش دو پهلو بود، مفهوم ظاهری این بود که وقتی همه دختر هستیم و خواهر و دوستش، برای کی قر و فر بکند و مفهوم باطنی هم این بود که در هر صورت بدون قر و فر هم از همه ی ما در آن جمع زیباتر است. ذره ای مناعت طبع نداشت این دختر...
سرم را خم کردم روی لیوانم و ته مانده ی چایم را توی لیوان گرداندم.
ـ تنهای تنها هم نیسیم. معینم میاد...
خزر جیغ خفیفی کشید : با اجازه ی کی؟
ـ راستش اجازه نگرفت (لبم را گاز گرفتم تا خنده ام مشخص نباشد) از دهنم در رفت که تولد توئه، اونم گفت میاد. می شناسیش که، به سنگ پا قزوین گفته زکی.
زیر چشمی به مامان نگاه کردم که متوجه شدم عصبانی نشده، نفس راحتی کشیدم و ادامه دادم.
ـ بش گفتم البته با اجازه ی توئه! ولی تو روت میشه بری بگی نیاد؟
خزر دست هایش ول کرد تو دامنش و با خشم گفت: معلومه که نه! حالا یه کاره این پسره بیاد وسط، نمی تونیم هر چی دوس داریم بپوشیم.
پوزخند زدم: خزر یه بهونه بیار به ما بخوره؛ حالا مثلا معین نبود می خواستی دکولته بپوشی؟
ـ نه ولی خب می خواستیم بزنیم برقصیم، منم می خوام شلوار برمودامو بپوشم...
ـ خب هر کاری دوس داری بکن، چون به معین گفتم واسه شام بیاد. هروقت از بزن بکوب سیر شدین تک می زنم بش، بیاد. قبوله؟
هنوز اخم هایش در هم بود. درکش می کردم، مهمانی دخترانه با وجود یک پسر هم به هم می ریخت...
ـ گناه داش بابا، این صد تا مهمونی هم تو عمرش رفته باشه، فرداشب ببینه اونجا نشسته درس می خونه ما اینجا جشن گرفتیم، بچه دلش می خواد خب.
ـ خزر جان، اونم نهایت یه ساعت بشینه اینجا؛ خودش زود خسته میشه میره. شادی هم که تا شب اینجاس.
بعید می دانستم معین خسته شود ولی ترجیح دادم حرفی نزنم. خزر آه کشید و خودش را به قضا و قدر الهی سپرد.
ـ باشه. اونم بیاد.
بلند شدم و به اتاق رفتم تا به معین خبر بدهم که خزر اوکی را داد.


یواشکی پتو را کنار زدم و آرام خودم را کشیدم بیرون. تاریک بود ولی نور مهتاب به اندازه ای بود که بتوانم جلوی پایم را ببینم. چشمم هم خیلی زود به تاریکی عادت کرد و کورمال کورمال از اتاق رفتم بیرون.
مثل هر شب طلوع و عسل با مامان در هال خوابیده بودند و کسی در اتاق نبود. دکمه ی پاور سیستم را فشار دادم و هد فون را هم زدم به اسپیکر.
تا ویندوز بالا بیاید چند بار سرک کشیدم بیرون و موقعیت را چک کردم. همه خواب بودند، نهایت اگر کسی مرا غافلگیر می کرد، می گفتم خوابم نبرده و خواسته ام یکی از مطالب ماهنامه را ویرایش کنم. الکی صفحه ی وردی را باز کردم و بعد گشتم دنبال فیلمی که ظهر عسل نشانم داده بود. اوایل فیلم را که داشتن برای مهمانی آماده می شدند و سر به سر هم می گذاشتند رد کردم تا رسیدم به جایی که شلوغ شده بود. دوربین از همان اول روی همان دختر زوم کرده بود که با شور و هیجان وسط می رقصید. یک جا روی او فیلم را نگه داشتم و خوب نگاهش کردم. قدش از من بلندتر بود و لباسی هم پوشیده بود که چیزی از اندام زیبایش را از قلم نیندازد. لباس لَخت سفید که روی بدنش می خوابید و تا روی زانویش بود. دو بند بیشتر نداشت که روی سینه دور حلقه ی قهوه ای بزرگی گره می خورد و خود لباس از بالا تا پایین چروک های افقی داشت. موهای مشکی اش را با گیره ی صدفی شکلی پشت سرش جمع کرده بود و بقیه را رها کرده بود روی کمرش. هیچ گردنبند یا دستبندی هم نداشت فقط دو گوشواره ی بزرگ به گوشش آویخته بود که تا روی شانه اش می آمد. دو گوشواره شبیه گل رز که میان تاب موهایش پنهان می شد. صورت بیضی سفید با اجزای ظریف. از چیزی که ظهر دیده بودم هم زیباتر بود... آهی کشیدم و دوباره فیلم را پلی کردم.
با شوق و ذوق می چرخید و با پسری که جلویش ایستاده بود حرف می زد و می خندید. برای یک لحظه چشمش به سمت دوربین افتاد و بعد ایستاد: بیا اینجا...
بعد هم صدای معین و جلو آمدن دختر و قاپیدن دوربین... معین دوربین را کشید کنار.
ـ چکار می کنی برفین؟ حوصله ندارم.
صدای شاد و سرزنده ی دختر را هم شنیدم: چی شده باز؟ مه روز کو؟
ـ خونه اشون. دعوتش نکردم.
ـ از این یکی هم دل کندی؟ بهتر. حالا با خیال راحت باهات می رقصم.
ـ ولم کن، میگم تو اصن ناراحت نیستی برادرت داره میره ها.
ـ خودش که داره عرشو سیر می کنه من واسه چی ناراحت باشم؟
ـ دلت تنگ نمیشه واسش ینی؟
ـ بذا بره حالا، ببینم دلم تنگ میشه یا نه... داداشی تو دلت برای من تنگ میشه؟
پسری همان لحظه از جلو دوربین رد شد که عینک به چشم داشت و پیراهن سفید و شلوار جین آبی پوشیده بود. بلندقامت بود و هیکل پری داشت. خندید و لب هایش شکل مضحکی گرفت: تو بگو برای یه ثانیه...
صدای خنده ی برفین را شنیدم و بعد صورتش که آمد جلوی دوربین : ضبط کردی اینو؟ دیدی؟ حالا بیا...
بعد صورتش کنار رفت و صدایش را شنیدم : سیاوش چند دقیقه دوربین دستت باشه.
دوربین دست به دست شد و بعد معین را دیدم که برفین کشیدش وسط.
مشخص بود که فیلم برای دو سه سال پیش است. موهایش از حالا بلندتر بود. شلوار جین مشکی تنگی پوشیده بود و تی شرت خاکستری که طرح مشکی داشت. چند ثانیه به رقصیدنش با برفین نگاه کردم و خنده های برفین و بی تفاوتی معین... بعد فیلم را بستم و سیستم را خاموش کردم. نگاه کردن به فیلم خصوصی بقیه عین استراق سمع بود، چیز خوشایندی نداشت...


صبح که بیدار شدم زیاد حالم خوب نبود، اگر می خواستم روز تولد خزر بدخلقی بکنم حکم تیرم را صادر می کرد؛ رفتم حمام تا حالم جا بیاید. دو تا مانتو و مقنعه ام را هم برداشتم که بشورم.
تاثیر هم داشت و قتی که بیرون آمدم سرحالِ سرحال بودم. همینطور که مانتویم را روی بند رخت پهن می کردم آواز می خواندم. خیالم راحت بود که غیر از خودمان کسی خانه نیست. معین که کوه بود، مادرش که اصفهان بود، عمو نوروز و خاله فرنگ هم رفته بودند دیدن دخترشان. من بودم و آزادی و صدایم که ولش کرده بودم توی باغ...

آسمون ابریه اما دیگه بارون نمیاد
صدای گریه ی بارون توی ناودون نمیاد
اون که من دوسش دارم از خونه بیرون نمیاد
واسه ی این دل تنها دیگه مهمون نمیاد
نمیاد... نمیاد...نمیاد تا بدونه
جای خالیش تو خونه واسه من یه زندونه
دیگه اون دوس نداره واسه من گل بیاره...
روی موهام بذاره...
یادمه روزی که آشنا شدیم
روزی که مثل دو غنچه وا شدیم
وقتی اون با بوسه لبهامو می بست
نم بارون رو موهامون می نشست

صدایم را بلندتر کردم :
نمیاد... نمیاد... نمیاد تا بدونه
جای خالیش تو خونه واسه من یه زندونه...

ـ چه صدای قشنگی داری!
سه متر پریدم هوا! وقتی که برگشتم روی زمین، معین را دیدم که از پنجره ی اتاقش آویزان شده بود بیرون. موهایش به هم ریخته بود و تی شرتش هم را عوضی پوشیده بود؛ چون کلاه لباسش از جلو آویزان بود؛ انقدر عجله کرده بود که مچ من را حین هنرنمایی بگیرد...
سرخ شدم؛ ولی از عصبانیت...
ـ تو مگه قرار نبود بری کوه؟ اینجا چکار می کنی؟ چرا ما از دست تو آسایش نداریم؟ چرا تو یه ذره صداقت تو وجودت نیس؟ چرا سرمنو شیره می مالی؟ چرا منو می پیچونی؟ نه میخام بدونم چرا...
خندید.
ـ همین الان خودت داشتی می گفتی نمیاد... اگه می دونستم از دیدنم ناراحت میشی بازم نمی اومدم.
دمپایی ام را از پایم کشیدم بیرون و پرت کردم طرفش. معین از جایش تکان نخورد و با لبخند گل و گشادی مسیر حرکت دمپایی را دنبال کرد که خورد به ستون طبقه ی پایین و افتاد روی تراس.
ـ عین دخترا پرت می کنی باران.
پشتم را کردم به او و جیغ زدم: ساکت. از دستت عصبانیم.
واقعا هم عصبانی بودم. دوست نداشتم کسی صدایم را موقع ترانه خواندن بشنود. آن هم کسی مثل معین.. آن هم این ترانه... خدااا...
ـ باور کن می خواستم برم، خواب موندم. که الانم به لطف صدای گوشنواز شما از سرم پرید.
ـ ینی صدای من انقدر بلند بود؟
ـ اونقدری بود که منو بیدار کنه. (خندید) ولی قشنگه، اگه بخوای ادامه بدی خودم اسپانسرت میشم.
ـ لازم نکرده.
راهم کشیدم که بروم خونه. ولی صدایش را شنیدم.
ـ ای خدا، حالا من تنها تو این خونه موندم، ناهار چی کار کنم؟!
محلش نگذاشتم و دو قدم دیگر برداشتم.
ـ می ترسم مثه اون دفه که غذا گرفتم، به معده ام نسازه، مسموم بشم.
ـ جهنم!
جیغ زدم و در را پشت سرم به هم کوبیدم.
همین که مامان فهمید معین خانه مانده و تنهاست؛ زنگ زد که ناهار بیاید پیش ما. معین ولی گفت که می رود خانه ی دوستش و مزاحم ما نمی شود. یک خرده عذاب وجدان داشتم ولی خب حوصله نداشتم به این زودی او را ببینم و ستاره ی توی چشم هایش روی اعصابم بندبازی بکند.


ساعت 5 بود که سر و کله ی شادی پیدا شد. اول کمی با خزر توی باغ پلکیدند ـ معین هنوز برنگشته بود ـ و شادی تاب بازی کرد. بعد که برگشتند داخل ما هنوز کار زیادی نکرده بودیم...
طلوع کیکش را گذاشته بود توی فر و منتظر بود. من هم داشتم گوشت مرغ را ریش ریش می کردم.
دستکش یک بار مصرف دستم کرده و موهایم را هم با روسری قرمز عسل بسته بودم. شادی با دیدنم خندید و دماغم را کشید. دوستان خزر هم مثل خودش غیرقابل تحمل بودند کلا... خزر و شادی رفتند به اتاق ما و من که قبلا همه ی کتاب هایم را از جلو چشم برداشته بودم اهمیتی ندادم. شادی هر وقت که به خانه ی ما می آمد یکی از کتاب های مرا قرض! می گرفت و یکسال بعد، وقتی که قطع امید کرده بودم 60% کتابم را پس می داد. تقریبا همیشه بدون جلد...
من و طلوع که اهل رقصیدن نبودیم، بهانه هم داشتیم که دستمان بند است. عسل صدای بلندگوهای کامپیوتر معین را بلند کرده بود و بلند بلند با آن می خواند و با شادی می رقصیدند. شادی شلوار مشکی بلند و یک لباس سرخابی آستین کوتاه یقه قایقی پوشیده بود. موهای مشکیش هم کوتاه بود که گل سری سرخابی از پهلو به آن زده بود. قیافه ی بانمکی داشت و کلا مثل اسمش، دختر شادی بود. با ما خیلی ـ از نظر من کمی بیشتر از اندازه ـ صمیمی بود و راحت توی خانه می رفت و می آمد. چند بار سرک کشید به اتاق ما که خزر داشت آماده می شد و با صدای جیغ جیغویش نظر داد. خدا همین دلخوشی های ساده را از دخترها نگیرد...
من داشتم تخم مرغها را رنده می کردم و دماغم را هم گرفته بودم که خزر از اتاق بیرون آمد، چرخی زد و با لحن خودپسندانه ای گفت : چطور شدم؟
این لباس را عمه به او هدیه داده بود. همیشه از هر سفری که می آمد برای خزر لباس قشنگی سوغات می آورد. چون از دیدن آن لباس در تن خزر حظ می کرد لابد... لباس کاهویی رنگی بود که دور یقه چین می خورد و دنباله اش از پهلو پاپیون می شد. آستین های سه ربع گشادی داشت که دور بازو تنگ می شد و چین می خورد. شلوارش هم مشکی بود که تنگ بود و تا زیر زانو بیشتر نمی آمد. موهای تابدارش هم نمدار بود و بیشتر از همیشه حلقه هایش به چشم می آمد. طلوع بی اراده دستش را جلو برد و روی میز چوبی ضربه زد. من هم دماغم را کشیدم بالا و نفس عمیقی کشیدم.
خیلی دوست داشتم به خزر بگویم: به خوشگلیت نناز که به تبی بنده...
ولی به موقع جلوی دهانم را گرفتم. خزر بیچاره چه چیز دیگری داشت که به آن بنازد؟ آن هم موجودی به پر توقعی او... من که همین را هم نداشتم... ولی من دلم دریا بود... به این ترتیب خودم را دلداری دادم و چنگ زدم به مخلوط سیب زمینی، تخم مرغ و مادرش...
بلندگوها را کشیدند تا توی هال و صدا را بلندتر کردند. خانه را گذاشته بودند روی سرشان، طلوع را هم کشیدند وسط و هر چهارتایی مشغول ورجه ورجه شدند. حقیقتا ترجیح می دادم ناظر باشم و سوتی هایشان را ضبط کنم تا اینکه خودم هم آن وسط باشم و اینطور بالا پایین بپرم... ولی رقصیدن انرژی مثبتی داشت که مرا هم گرفت و چند ثانیه بعد من هم وسط بودم و جیغ هایم از همه بلندتر...

مامان که ما را تنها گذاشته بود تا خوش باشیم برای شام برگشت و من مشغول تزیین ظرف سالاد شدم. رویش را کامل با مایونز پوشاندم و بعد یا خیارشور و گوجه کِرم سبزرنگی درست کردم و زیرش با نخود فرنگی اسم«خزر» را نوشتم...
طلوع هم که کیکش را از وسط بریده بود و داشت با ترکیب خوشرنگی لایه دار می کرد . قرار بود اول شام بخوریم و بعد آخر شب کیک را می بریدیم.
رفتم لباسم را عوض کنم و همزمان به معین پیام دادم که تا ده دقیقه ی دیگر آنجا باشد .
خودم هم اول چند بار موهایم را با دست به این طرف و آن طرف پخش کردم و بعد نفس عمیقی کشیدم. جای بابا خالی بود... تولد پارسال خزر بابا هنوز زنده بود و بین ما... پنجره را باز کردم ، فاتحه ای فرستادم و بعد مشغول پوشیدن لباسم شدم. من هم پیراهن کوتاه یاسی پوشیدم که مشترکا با خزر خریده بودیم. چقدر گشتیم تا لباسی ببینیم که تن خورش برای هردویمان مناسب باشد. خزر از من بلند تر بود ولی این لباس به هردویمان می آمد. زیر سینه کمر کشی پهنی می خورد و از دامن پف میشد. آستین هایش هم حریر بود و بلند. یقه اش کمی گشاد بود که با شال می پوشاندمش. ساپورت مشکی هم پوشیدم و بعد به خودم نگاه کردم. بد نشده بودم... موهای مشکی کوتاهم تاب برداشته و صورتم را قاب گرفته بود. جمعش کردم و شال سفیدم را پوشیدم. خزر هم به اتاق آمد و شلوار کوتاهش را با شلوار جین عوض کرد. موقعی که خزر داشت خط چشمش را تجدید می کرد و من سعی می کردم شالم را ثابت نگه دارم تا سینه ام معلوم نباشد، زنگ در را زدند و من و خزر همزمان گفتیم که: معین اومد.
خزر پرید و دسته ای از موهای من را کشید: شوهر من خوشگلتره.
موهایم را برگرداندم سر جایش و با اندیشمندی گفتم : دیوونه من که نمیخام شوهر کنم. پس شوهر تو هر چی باشه بازم از هیچ من خوشگلتره.
ـ حالا هر چی. بریم؟
ـ بریم.
از اتاق که آمدم بیرون، معین بلاتکلیف وسط هال ایستاده بود. هیچ هدیه ای دستش نبود، فقط کیف سیاه بزرگی بود که می شد حدس زد داخلش چیست. تی شرت آبی جوهری کوتاهی پوشیده بود و با شلوار جین برفی اش. احتمالا پیشبینی کرده بود باز قرار است چیزی بریزد رویش و همین شلوارش را پوشیده بود تا باقی را از خطر حفظ کند. با دیدن ما لبخند زد و مودبانه سلام کرد. باز هم رفته بود توی نقش مثبت مامان پسندش...


معین به سمت من و خزر آمد و به خزر تبریک گفت. باز به خاطر رنگ لباسش چشم های یخی اش جان گرفته بود و می درخشید، به فک محکمش نگاه کردم و چانه ای که خبر می داد این بشر لجباز است، موهایش از یک طرف ریخته بود توی صورتش و مدام با دستش آن را کنار می زد، قبل از اینکه پیشنهاد بدهم برایش سنجاق سر بیاورم، صورتش را برگرداند و نگاه من را غافلگیر کرد...
دستپاچه شدم و بی اراده سلام کردم.
لبهایش به لبخند ملایمی باز شد.
ـ سلام به روی ماهت، چه لباس قشنگی.
خزر از ما دور شده بود و رفته بود آشپزخانه پیش مامان. دخترها هم هنوز در اتاق بودند.
دست هایم را روی سینه حلقه کردم.
ـ اینو میذارم به حساب تعریف.
ـ مگه قرار بود به حساب چی بذاری؟
ـ به نظرم بیشتر طعنه اومد تا تعریف.
یکی از ابروهایش بالا رفت و بعد لب هایش کش آمد و به پوزخند تبدیل شد.
ـ تو با خودت درگیری کلا...
دور شد و رفت روی مبل نشست. سازش را هم همانجا تکیه داد به دیوار. به هر جایی نگاه می کرد الا جایی که من ایستاده بودم. شکلکی برایش درآوردم و رفتم آشپزخانه.
بشقاب ها و نوشابه ها را بردم سر میز. خوب بود که معین داشت سقف را نگاه می کرد و گرنه زیر نگاهش معذب می شدم و دست و پایم را گم می کردم. حقیقتش اولین بار بود که جلوی او اینطور لباس می پوشیدم. از هر وقت دیگری دخترتر شده بودم و این چیزی نبود که معین از من دیده باشد.
برای اینکه ظرافت ذاتی دخترها را نداشتم ظاهرم همیشه شبیه پسرها بود و می دانستم در لباس های دخترانه ناجور و دست و پا چلفتی به نظر خواهم آمد. آن هم با این لباس که دامن و آستین هایش حالت پف داشت و من را شبیه شخصیت های کارتونی کرده بود. کاش می رفتم و همین الان لباسم را عوض می کردم. شاید بهتر بود تی شرت زرد و شلوار جینم را بپوشم.
مامان بشقاب برنج را گذاشت کنار دیس سالاد و حواس من از لباسم پرت شد. غذای ظهر بود که دوباره گرمش کرده و سر سفره آورده بود.
ـ مامان این برا چیه؟ این همه غذا درست کردم.
مامان به معین اشاره کرد که درست کنار من نشسته بود.
ـ معین الویه دوس نداره.
حرصم گرفته بود. برگشتم و چپ چپ نگاهش کردم.
ـ از کی تا حالا؟
معین بدون اینکه به من نگاه کند گفت : یه چن ساعتی میشه.
بلند شد و به بهانه ی اینکه آنجا گرمش است جایش را با طلوع عوض کرد. مامان هم ظرف فسنجان را دست خزر داد تا بگذارد جلوی معین.
ـ اون دفه که ناهار خونه بود گفت دوس ندارم که. یادت رفته؟ منم از غذای ظهر براش کنار گذاشتم.
عصبانی شده بودم. دوباره زل زدم به او.
ـ یعنی یه لقمه هم نمی خوری؟ من این همه زحمت کشیدم.
خزر از زیر میز لگد زد به پایم و با چشم و ابرو اشاره کرد که کشش ندهم.
با ناراحتی بلند شدم و برایش سبزی آوردم.
ـ بفرمایید.
سرش را بلند نکرد.
ـ ممنون.
صدای عسل بلند شد.
ـ شانس آوردی که الویه دوس نداری وگرنه مجبور بودی مثه ما زورکی بخوری و به به بگی.
می دانستم که سر به سرم می گذارد. چون داشت دولپی می خورد. اهمیتی ندادم و نشستم سر جایم. طلوع نان را که از وسط باز کرده بود داد دستم و من هم برای خودم ساندویچ گرفتم. توی ذوقم خورده بود. ولی معین چند دقیقه بعد وقتی صورت گرفته ی مرا دید چشمکی زد و شروع کرد سر به سر خزر گذاشتن که 22 سالش گذشته و پیر شده.
خوب شد که معین را دعوت کردیم، تمام مدت چیزهای بامزه می گفت و همه مان را خنداند. این وسط از همه ی ما بیشتر، شادی با او حرف می زد و شریک شیطنت هایش می شد... بقیه ی ما هم که از حرف های آن دو می خندیدیم و سر خوش بودیم. کم کم فراموش کردم که دست مرا پس زده بود. البته هنوز هم دلخور بودم که نخورده بود ولی خب می خواستم از سر تقصیراتش بگذرم و ببخشمش.

بعد از شام، بچه ها پیشنهاد کردند برویم توی باغ. همه رفتند و من هم ماندم که سفره را جمع کنم.
وقتی که با طرف میوه رفتم توی باغ آنها روی تخت دور هم جمع شده بودند. نمی دانم ابتکار کدامشان بود که دور تا دور تخت را شمع روشن کرده و فضای جالبی درست کرده بودند. هوا هم بیش از اندازه خوب بود و الکی الکی مرا سرحال آورد. طلوع میوه ها را از دستم گرفت و من هم از تخت بالا رفتم و بین طلوع و عسل نشستم.
سعی کردم دامنم را بکشم روی پایم و بعد برگشتم طرف بقیه.
ـ خب چه کار کنیم حالا؟
عسل که چهار زانو رو به روی معین نشسته بود و میخ دست های او و سازش شده بود با شادی گفت: معین می خواد بخونه.
خزر سرفه کرد و گفت : عسل زشته همینطوری نگو معین. کشمش هم دم داره بابا.
عسل حیرتزده سرش را بلند کرد و به خزر چشم دوخت. من که می دانستم گیر کار کجاست پخ زدم زیر خنده .
ـ منظوش اینه که یه آقایی چیزی بگو. درست نیس بزرگترتو همینجوری صمیمی صدا کنی.
ولی معین کاسه کوزه مان را به هم ریخت.
ـ عسل به حرفشون گوش نده. راحت باش. خب خانم تولد؛ چی دوس دارن براشون بخونم؟
چشم های سبز خزر جرقه ای زد که اطراف را هم روشن می کرد.
ـ من بگم؟
معین با متانت دستش را به سمت او بلند کرد: اولویت با شماس.
کاش معین، احترام مرا هم مثل خزر نگه می داشت. البته معین مرا سوای بقیه ی دخترها می دید. وگرنه این همه دستم نمی انداخت... هی... ولی نه، همینجوری بهتر بود. اگر می خواست جدی حرف بزند، با او راحت نبودم و دلم نمی خواست هم کلامش شوم. به قول معین درگیر بودم با خودم...
سرم را تکان دادم تا به این چیزها فکر نکنم و زل زدم به خزر که سخت به فکر فرو رفته بود.
معین هم مثل من حواسش به خزر بود. خندید و گفت : خزر خانم سختش نکن دیگه. تا سه می شمارم اولین آهنگی که به ذهنت رسید بگو. یک... دو...
خزر هول هولکی دست هایش را به هم کوفت: من و گنجشکای خونه...
ـ گوگوش؟ (سرش را خم کرد و زیر لبی گفت) شاید بهتر باشه که یکی دیگه بخوندش.
خودم را زدم به آن راه و محلش نگذاشتم. او هم سینه اش را صاف کرد و گفت: خب، هر کی بهم بخنده نفرینش می کنم که کچل بشه.
شروع که کرد باورم نمی شد که این معین باشد، چه صدایی داشت... سرم را انداختم پایین و فقط گوش سپردم به صدای مخملی اش...

ای چراغ هر بهانه از تو روشن، از تو روشن
ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من
من و گنجشکای خونه، دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
باز میای که مثل هر روز برامون دونه بپاشی
من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی...
همیشه اسم تو بوده، اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفسهام


سرم را بلند کردم و از دیدن نگاه معین روی خودم نفسم بند آمد. دست و پایم را گم کردم و با ابرو اشاره کردم که منظورش چیست. شانه ای بالا انداخت و بدون اینکه قطع کند نگاهش را از من گرفت و دوخت به انگشت هایش... من هم نفس راحتی کشیدم و بقیه را نگاه کردم که ببینم متوجه این حرکت او بوده اند یا نه که دیدم شادی با چشم هایش داشت معین را می خورد... ای بابا! خنده ام گرفت و لبم را گاز گرفتم؛ دوباره حواسم رفت پی صدای معین...

عطر حرفای قشنگت، عطر یه صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون سرخه گونه های عاشق
شعر من رنگ چشاته، رنگ پاک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم، رنگِ...


ـ واقعا زرد کهربایی قشنگه؟
همه با تعجب معین را نگاه کردند که ترانه را قطع کرده و این را پرسیده بود. من شانه هایم را بالا انداختم: خب اگه کسی باشه که آدم دوسش داشته باشه، قشنگه به نظرش دیگه.
معین شانه هایش را بالا انداخت: به نظر من که قشنگ نیس. (نگاهش را روی جمع چرخاند) هیشکی دیگه نمی خواد بخونه؟
نگاهش روی من ثابت ماند و من ابرویم را بردم بالا. شادی خودش را انداخت وسط و شروع کرد به خواندن. هی وای من... نگاه من و معین به هم خورد و بلافاصله هر دو سرمان را انداختیم پایین. من لبم را گاز گرفته بودم و تلاش می کردم خنده ام بروز ندهم تا به شادی برنخورد. یکبار هم که سرم را بلند کردم چشمم خورد به شادی که سرش را کامل عقب داده ، چشم هایش را بسته بود و چه چه می زد. نتوانستم خودم را کنترل کنم و از ترس اینکه خشم آتشین خزر دامنم را بگیرد، از تخت پریدم پایین و رفتم سمت خانه. معین هم آمد دنبال من...
تا خانه خودمان را کنترل کردیم ولی همین که پایمان را گذاشتیم داخل، هر دو از خنده منفجر شدیم. ولی من زودتر از معین جدی شدم.
ـ خجالت بکش، مگه تو خوندی ما مسخره ات کردیم؟
نیشش هنوز باز بود.
ـ جرئت داری مسخره کن. منم که یادم نرفته صبی چی شنیدم.
از یادآوری آن قضیه دوباره اخم کردم.
ـ بچه پرروی دروغگو.
سینی را برداشتم و رفتم سمت کابینت تا لیوانها را بردارم.
ـ حالا تو چرا زل زده بودی به من؟ می خواستی زهرچشم بگیری که نخندم؟
یکوری تکیه داد به ستون آشپزخانه و مرا نگاه کرد.
ـ نخیر، ندیدی اون دختره چه جوری منو نگاه می کرد. می خوای بذاری این، هنوز از راه نرسیده منو از چنگت دربیاره؟
ـ وا مگه تو تو چنگ منی؟
در یخچال را باز کردم و سینی کیک را بیرون کشیدم و روی میز اپن گذاشتم.
ـ والله تو بهتر می دونی. نیستم؟
سینی چای را هل دادم توی شکمش: حرف مفت نزن. اینو ببر.
سینی را گرفت: هر چی تو بگی. فردا ساعت چند کلاس داری؟
حواسم را جمع کردم تا چای از لیوان ها بیرون نریزد: 10.
ـ پس با هم میریم دانشگاه. 9.5 منتظرم باش!
بدون اینکه منتظر جواب بماند بیرون رفت و من هم شانه هایم را بالا انداختم.
22 تا شمع کوچک هل دادم توی خامه ایی که سطح کیک را پوشانده بود. کبریت را برداشتم و سینی به دست خارج شدم. فایده نداشت از آنجا شمع ها را روشن کنم، باد می زد و همه را خاموش می کرد. مامان را هم صدا کردم تا بیاید پیش ما. کیک را گذاشتم روی تخت، شمعها را روشن کردم و خزر همه را فوت کرد. موقع آرزو کردنش گریه ام گرفته بود. از ته دل دعا کردم خزر یک شوهر خوب نصیبش شود و شرش از سرم کنده شود.

معین دیگر با ما به خانه برنگشت. از همان جا خداحافظی کرد، باز هم تبریک گفت و رفت خانه شان. موقع رفتنش داشت سوت می زد و ما هم ردیف ایستاده بودیم و دور شدنش را تماشا می کردیم. شادی و خزر گفتند برگردیم داخل و بازی کنیم، ما هم برگشتیم.
وقتی رفتیم خانه، تازه یادمان افتاد کادوهایمان را نداده ایم. البته خزر که از همه خبر داشت. من برایش ریمل خریده بودم؛ عسل سه رنگ لاک ناخن، طلوع شال و شادی هم یک گردنبند که خورشید کوچکی از آویزان بود. مامان هم کادویش را ـ که پول بود ـ داد و مدتی به دیوانه بازی های عسل که هر سه رنگ لاک را روی انگشت هایش امتحان می کرد، خندید. بعد بسته ی دیگری از پشت مبل برداشت و به سمت خزر گرفت: بیا اینم مال معینه.
من به جای خزر گفتم: اون که گفت وقت نکرده چیزی بخره.
ـ روش نشد خودش بده، گفت ترجیح میده وقتی خودش نیس بازش کنین که اگه خوشتون نیومد بعدا بهش دروغ بگین. ( خندید و شانه هایش را بالا انداخت) این پسرم دنیای خودشو داره.
همه دور خزر جمع شدیم و زل زدیم به انگشت های ظریف او که کاغذ کادو را که خیلی شیک بسته شده بود، باز کند. نمی خواست کاغذش را پاره کند؛ چون ما همیشه کاغذ کادوهایمان را نگه می داشتیم. یکی از خرافات مسخره ای که عسل علم کرده بود. که اگر کاغذ کادویی را که گرفته ایم، نگه داریم، بعدا هم از آن شخص هدیه خواهیم گرفت...
ـ وااااااااااااااااااااای...
باور کردنی نبود. همه محو لباسی شدیم که در دست خزر بود. پیراهن کوتاهی به رنگ آبی زنگاری که با پولک و منجق طرح ماهی و موج دریا داشت. فوق العاده بود. آستین نداشت، یقه ای خشت داشت و تمام حاشیه ی لباس نوار نقره ای رنگی کار شده بود که می درخشید. خزر بلند شد و لباس را به خودش چسباند.
شادی که هنوز پلک نزده بود با صدای شیفته ای گفت: امتحانش کن.
خزر هم بلافاصله رفت اتاقش و من کارتی را که فراموش کرده بودیم از روی زمین برداشتم.

"تولدت مبارک خواهر عزیزم...
معین"
روی کارت فقط دختر کوچکی بود که می خندید. کارت را گذاشتم روی کاغذ کادو و خزر را دیدم که عین ماه شده بود. نمی توانستم نگاهم را از او بردارم. انگار لباس را در تنش دوخته بودند. معین از کجا توانسته بود چنین لباسی انتخاب کند؟! چقدر پولش را داده بود؟ حتما به همین خاطر نخواسته بود با بقیه کادوها باز شود... چیز تلخی گلویم را گرفته بود...
صدای شادی را شنیدم که ذوق زده گفت: خدایا، کاش مام یه همسایه خر پول داشتیم.
به سختی لبخند زدم و گفتم : مبارکت باشه.
بلند شدم و به آشپزخانه رفتم تا خودم را با ظرف های کثیف مشغول کنم.


هر پنج تایمان دراز به دراز کنار هم خوابیده بودیم توی هال... این هم پیشنهاد شادی بود که چون خودش خواهر نداشت می خواست از بودنش در کنار ما نهایت استفاده را ببرد. این وسط من مجبور شده بودم پیش عسل بخوابم و مطمئن بودم خواب خوبی نخواهم داشت؛ البته این که در خواب حرف می زد به همه آسیب می رساند ولی لگد پراندنش فقط نصیب من و خزر می شد که در دو طرفش خوابیده بودیم. پوفی کردم و دستم را گذاشتم زیر سرم. «بذا امشب همه چی به کام خزر باشه... نمی میری»
چند دقیقه گذشت و همه ساکت بودند تا اینکه صدای شادی بلند شد.
ـ این صدای پیس پیس برا چیه؟
فورا لبم را گاز گرفتم و سرم را لای بازوانم مخفی کردم. مامان از بچگی عادتمان داده بود شب ها آیت الکرسی و چهار قل را توی دلمان! بخوانیم و صدای من کمی از دلم بیرون می زد. عسل که می دانست صدا از من بوده زیر زیرکی خندید ولی حرفی نزد. در عوض با پای سردش لگدی به پای من زد که صدایم را درآورد: هوی!
ـ چته؟!
ـ ساکت! اگه مامانو بیدار نکردین شما!!
شادی بلافاصله به پهلو چرخید و گفت: شمام مثل من خوابتون نمی بره؟
نالیدم: چرا والله... از صبح سحر عین سگ پاسوخته...
عسل پرید وسط حرفم: نه!
خزر: چرا خوابت نمی بره؟ چیزی می خوای برات بیارم؟
شادی: نه بابا، میگم حالا که همه امون بیداریم حرف بزنیم.
ـ من خوابم... طلوع هم خوابه...
چشم های طلوع باز بود ولی چون صدایی ازش درنمی آمد می شد فرض کرد که خواب است. من هم با اینکه حرف می زدم، خواب بودم... ولی شادی کوچکترین اهمیتی به من نداد.
ـ این همسایه ی جیگرتون دوس دختر که نداره، داره؟
یا ابالفضل! این دختر یک ذره ملاحظه نداشت...
ـ چرا داره... عسل بخواب.
ـ پس واسه چی همچین کادوی گرونی واسه خزر گرفت؟
خیلی دلم می خواست او را خفه کنم.
ـ دلش خواست.
ـ واسه چی دلش خواست؟ کی واسه تولد دختره همسایه همچین کادویی می خره؟ دلیلش چیه؟
ـ ما با هم رفیقیم.
ـ آفرین!
ـ نه اونطوری!
ـ پس چطوری؟
ـ معمولی.
ـ کی واسه یه دوست معمولی...
صدای خزر هم درآمد: شادی بس کن! معین با همه ی ما همین طوریه... اگه تولد باران بود حتما کادوش از این هم گرونتر بود.
یا علی!!! می توانستم جرقه ی ذهنی شادی را بالای سرش ببینم و چشم هایش که عین نور افکن برگشت روی من؛ انگار مچ دزدی را گرفته باشد.
ـ شادی به خدا اصلا اونطوری نیس که فک می کنی. اون صد تا دختر دور و ورش ریختن... دختر عمه اش... بچه های دانشگاه... اوووه... اصن ما به اون می خوریم؟!
ـ تو نمی خوری ولی خزر... (با هیجان به سمت اون برگشت) تو خیلی خوشگلی خره، چرا تورش نمی کنی؟
ای تمام مقدسات عالم!
قبل از هرکس این عسل بود که کرکر خندید: اون از خزر می ترسه... مگه نه؟!
همه ی ما به جز شادی زدیم زیر خنده. هفته ی پیش از آن عسل و معین سر چیزی شرط بسته بودند، عسل برد و متاسفانه شرط بچگانه اش این بود که گوشی موبایل معین را زیر و رو کند. من و خزر سعی کردیم منصرفش کنیم ولی خود معین با دست و دلبازی گوشی را داد دست عسل... بعد از اینکه با گالری و اینباکس خالی روبه رو شد، ناامیدانه رفت سراغ دفترچه تلفن... خیلی زود کشف کرد که شماره ی خزر را معین به اسم «رئیس» ذخیره کرده و شماره ی من بیچاره را به اسم «زُمبه»... معین هم اعتراف کرد که از خزر حساب می برد... و به نظرش «زُمبه» خیلی هم خوش آهنگ بود. من هم از لجم اسم او را «مخمل» سیو کردم که کلی باعث تفریحش شد... قبل از اینکه شادی علت خنده مان را بپرسد؛ عسل اضافه کرد: تازه اشم معین از خزر کوچیکتره!
این دیگر برای ما هم جدید بود.
ـ تو از کجا می دونی؟
عسل که از مرکز توجه قرار گرفتن خیلی خوشش آمده بود، بادی به غبغب انداخت و گفت: از یه جایی.
ـ از خودت درآوردی! می دونم! بخواب چرت نگو!
ـ نخیرم، اون روز که رفته بودم خونه اشون براشون ترشی ببرم، وایسادم تا خاله فرنگ ظرفو بشوره بم بده، دیدم که رو تقویم دیواری دور 28 آذر یه دایره گنده کشیده بودن و نوشته بودن تولد معین! خاله فرنگ گفت می خواد مهمونی بگیره. دیدی از خودم درنیاوردم؟
ـ یه ماه که چیزی نیس حالا، مردم چن سال چن سال اختلاف سن دارن، عین خیالشونم نیس، بعدم از ظاهرتون اصلا معلوم نیس که اون...
خزر بالاخره حوصله اش سر رفت و مهمان بودن شادی را فراموش کرد.
ـ شااادی بسه دیگه، هی میگم نره، هی میگی بدوش... بابا این پسره معلوم نیس سرش کجا گرمه. تو هی می خوای بچسبونیش به ما... بخواب دیگه... اَه!
پتو را کشید روی سرش و شادی خفه شد. من هم زل زدم به سقف و به فکر روزی افتادم که معین می خواهد تولدش را جشن بگیرد... اگر بچه های دانشگاه را دعوت می کرد چه؟!
بالاخره شادی خواب را از سر ما پراند با این حرف هایش...

***

 


ـ باران به مرگ خودم آخرین باری بود که باهات بیرون رفتم!
ـ به درک! اصلا مگه من خواسته بودم باهات بیام بیرون؟! خودت اومدی التماس کردی.
خزر با چشم هایی که از آن شعله می کشید و دودش از گوش هایش بیرون می رفت، به من زل زد. حس می کردم ذوب می شوم کم کم... صدایش را بالا برد و جیغ جیغ کنان گفت: من فکر می کردم آدم شدی ازت خواستم بیای! چه می دونستم تو خیابون کولی بازی در میاری آبرو حیثیتمو می بری! فکر نمی کردم تو انقدر ضایع و احمق باشی که...
من هم صدایم را بالا بردم و فریاد زنان پایم را به زمین کوبیدم.
ـ احمق تویی و هرکسی که فکر می کنه من باید مثل درخت وایمیسادم اونجا تا اون نکبت هر چی دلش خواست بهمون بگه! فک نکن ساکت بودن خانومی کردن بود؛ ساکت موندن یعنی اینکه ما شعور نداریم بفهمیم...
ـ دخترا... دخترا... یواش...
با عصبانیت برگشتم و معین را دیدم که هاج و واج پشت سر ما ایستاده بود. خزر نفسش را با صدا بیرون داد و این بار به معین پرید: تو چی میگی این وسط؟
معین به وضوح پس رفت و دست هایش را بالا برد: هیچی؛ میگم یواشتر... همه دارن نگاتون می کنن!
راست می گفت؛ از سوپر مارکت فروشنده و خانمی که آنجا بود سرک می کشیدند و ما را نگاه می کردند. خزر به آنها، به معین و بعد به من نگاه کرد، پوفی کرد، بعد با عصبانیت راه افتاد و از ما فاصله گرفت. صدایش را هنوز می شنیدم که عمدا بلند می گفت تا به گوش من برسد: مردم خواهر دارن مام خواهر داریم... با سگ برم بیرون بهتره...
جیغ زدم: خلایق هر چه لایق!
معین بازویم را گرفت: بسه... آروم باش!
تمام بدنم می لرزید. خزر می دانست من روی سگ حساسم و این حرف را می زد... می خواست کفرم را درآورد. به او نگاه کردم که دور می شد و زبانم را برایش بیرون آوردم...
چشمم به معین افتاد که داشت می خندید.
ـ تو اینجا چکار می کنی؟
پاکت توی دستش را گرفت بالا.
ـ اومده بودم خرید.
ـ آهان.
راه افتادم سمت خانه و پاهایم را با عصبانیت روی زمین کشیدم. معین هم بی حرف کنار من راه افتاد.
دستش را کرد توی پاکت و قوطی نوشابه ای بیرون آورد. بازش کرد و گرفت طرف من: بگیر.
ـ نمی خوام.
ـ بگیر بازش کردم.
از گوشه ی چشم پاکت را برانداز کردم: سون آپ می خوام.
خندید، قوطی دیگری در آورد و به سمت من گرفت. گرفتم، بازش کردم و یک قلپ خوردم: مرسی.
خودش هم کمی از نوشابه اش را خورد و بعد گفت: خب چتون بود که عین سگ و گربه پریده بودین جون هم؟
غرشی کردم که فهمید و خندید: خیلی خب، بخشید، حالا بگو چی شده!
نفسم را با صدا بیرون دادم و لگدی زدم به سنگی که جلوی پایم بود و پرتش کردم جلوتر.
ـ تو خیابون یه پسری به خزر متلک انداخت، منم جوابشو دادم، طرف بدتر کرد، منم بدتر بارش کردم. اونم از رو نرفت، یه چیزی گفت که اون رویِ... اون رویِ...
نمی توانستم ادامه دهم، حالا که از دور به قضیه نگاه می کردم، می فهمیدم کارم چقدر بچگانه و زشت بوده، در آن شلوغی... در آن جمعیت... واای...
ـ اون روتو بالا آورد، خب؟
آهی کشیدم و تیر خلاص را زدم.
ـ کوله امو برداشتم و کوبیدم تو شکمش!
قهقهه زد و با پا کوفت به سنگ و پرتش کرد جلوتر.
ـ واقعا زدی؟
ـ با اون بساطی که خزر راه انداخت فکر کردی شوخی می کنم؟
ـ یعنی از اونجا تا اینجا همینجور داشتین با هم سر و کله می زدین؟
ـ نه خودشو نگه داشت تا برسیم اینجا، تو کوچه وقتی دید کسی نیس منفجر شد.
آهی کشیدم و با نوک کفشم سنگ را پرت کردم بالاتر. خنده ی معین هم آرام گرفت.
ـ پسره چی شد؟
ـ عوضی یَک فحش زشتی داد که زبونم بند اومد. وقتی زبونم باز شد پسره از دستم رفته بود.
معین دوباره خندید: چی گفت؟
چشم هایم را از او دزدیدم و زل زدم به سنگفرش. صورتم از حرارت می سوخت.
ـ خیلی بد بود. یعنی شمشیر می زدی به خزر خونش در نمی اومد. پسره بی همه چیز فحش چارواداری میده، مردم به ما چپ چپ نگا می کنن! یعنی آب شدیم تا از اونجا رفتیم.
پایم را بردم جلو که معین گفت: نوبت منه!
لگدی به سنگ زد که پرت شد خیلی جلوتر. کیسه ی خریدش را دست به دست کرد و کوله ام را از من گرفت. من هم با کمال میل بندش را دادم دستش و دست هایم را پشت سرم قلاب کردم.
ـ مامانت اومد؟
ـ آره صبح زود رسیده بود، بعدم رفته بود مطب. هنوز ندیدمش.
خانم پیرایش هم یک دقیقه نمی نشست توی خانه اش! انگار زمینش خار داشته باشد. هی هر هفته می کوبید می رفت اصفهان، چکار؟
ـ میره پیش فامیلش؟
ـ آره، یه دخترعمه داره، عقب مونده ذهنیه، از وقتی مادرش فوت کرده، گذاشتنش آسایشگاه، مامانم هر هفته میره بش سر می زنه، کسی رو نداره آخه...
از فکر و خیال هایم خجالت کشیدم. چرا من همیشه در مورد آدم ها بد برداشت می کردم؟! حالا چون معین از خودخواهی مادر و پدرش در گذشته دلخور بود، دلیل نمی شد که من هم هر رفتارش را به آن حساب بگذارم. من که خودم دختر پیغمبر نبودم...
ـ چرا امروز نموندی با هم بریم؟
تا گوش هایم داغ شد؛ به کل فراموش کرده بودم که چطور صبح تند تند آماده شدم و از خانه بیرون رفتم تا معین مرا نبیند...
ـ چیزه... ببین...
ـ اگه خجالت می کشی تو رو با من ببینن، حرفی نیس. لازم نیس بهونه بیاری.
ـ نه خجالت که نمی کشم.
با عصبانیت لگدی به سنگ زد و رو به من با صدای خشنی گفت: گفتم بهونه نیار!
ـ بهونه نمیارم. خجالت نمی کشم. نمی خوام بقیه پشت سرم حرف بزنن.
ـ چه حرفی می خوان بزنن؟ این همه آدم با هم دوستن، هیشکی هیچی نمیگه، اصن کی ما رو می شناسه که بخواد حرفی بزنه!
«منو کسی نمی شناسه ولی تو رو خیلیا می شناسن»
ـ ببین، خودت با این دوستی مشکلی داری؟ به نظرت عیبی داره؟
کمی در مغزم سبک سنگین کردم؛ خودم که مشکلی نداشتم ولی از چشم بقیه که نگاه می کردم مشکل دار می شد. با این حال...
ـ خودم، نه!
ـ مامانت هم که خبر داره و مشکلی نداره تو با من بیای و بری. گور بابای حرف بقیه پس... من که دارم میرم دانشگاه، تورَم می برم دیگه، تازه مگه چند بار در هفته کلاسای ما با هم میفته، واسه دو سه بار انقدر زندگی رو به خودت سخت نکن بچه جان.
لگدی به سنگ زدم که کمانه کرد، خورد به دیوار و دوباره افتاد جلوی پایم. نوبت معین بود که پرتش کرد جلوتر...
ـ خزر از لباسش خوشش اومد؟
بی اراده لج کردم: چرا از خودش نمی پرسی؟
ـ خب بگو نمی دونم! دعوا داری مگه؟
ـ مگه من بهت نگفتم کادوی گرون نخر؟
ـ من هر کادویی که دوس داشته باشم می خرم، به تو مربوط نیس.
از این حرفش به شدت عصبانی شدم، کوله ام را از دستش کشیدم، انداختم روی شانه ام و از او جلو زدم. دنبالم دوید: چته باز قاطی کردی؟
ـ ولم کن.
ـ من که نگرفته بودمت ولی حالا که اصرار داری.
آستین مرا محکم گرفت و نگه داشت: چته تو؟
ـ هیچی.
سرم را انداخته بودم پایین و نمی خواستم نگاهم به چشم هایش بیفتد که سنگینیش افتاده بود رویم.
ـ من دلم خواست اون لباس رو بخرم، کاری به قیمتش یا خزر هم نداشتم. تو پاساژ که می گشتم از این خوشم اومد. به جان تو به قصد خریدن چیز خاص یا گرونی نرفته بودم. بعدم به قول خودت مگه شما چند وقت پیش مایین، همین یه بار بود این هدیه.
ـ دستمو ول کن.
بازویم را رها کرد و یک قدم به عقب رفت.
ـ باشه جهنم پول خودته بریزش دور.
ـ ولی قشنگ بود، نه؟
پسره ی هیز! بی اختیار خندیدم: تو که می دونی قشنگ بوده چرا می پرسی؟
ـ خواستم از سلیقه ام مطمئن بشم.
ـ مطمئن باش!
قبل از اینکه استخاره کنم از دهانم بیرون پرید: اگه تولد من بود، هم همین لباسو می گرفتی؟
ـ نه! معلومه که نمی گرفتم.
چرا؟ نگاهم به خزر افتاد. مانتو و شلوار جین مشکی و شال طوسی کادوی طلوع را پوشیده بود. جذاب و موزون و خانم بود. چیزی که من تا صد سال دیگر هم نمی شدم. ظرافت از سر تا پایش می بارید، مثل من نبود که با شلوار گشاد و جیبدار کتون و مانتوی کوتاه کلاهدارم عین پسرها شده بودم، البته شال روی سرم بود که من را از پسرها متمایز می کرد... اگر خزر در خانه یا بین خودمان از کوره در می رفت و داد و بیداد می کرد، هیچوقت در جمع پیش نمی آمد که کنترلش را از دست بدهد. برعکس من که همیشه و همه جا در حال عصبانیت کور می شدم و هر کاری به مغزم خطور می کرد فورا به مرحله ی اجرا می گذاشتم... هیچوقت متانت و وقار خزر را نداشتم، لوندی اش را، لبخندهای زیبایش را، و همه ی چیزهای دیگری که او داشت و هر دختر دیگری...
ـ چرا من مثه خزر نیستم؟
ـ تو همینجوری از خزر بهتری.
آهی کشیدم و به سنگ لگد زدم.
ـ نخیرم، نیستم. مامانم همش خزرو واسم مثال می زنه. هیشکی از دختری مثل من خوشش نمیاد. پسر نیستم و اخلاق پسرونه دارم. دخترم و یک ذره دخترونه نیستم.
ـ تو خوبی بابا، من خوشم میاد ازت.
ـ می دونم که واسه دلخوش کنک من میگی، وگرنه تو موبایلت اسم منو نمیذاشتی زمبه، خزرو بذاری رئیس!
ـ تو هنوز بابت اون دلخوری؟ ای بابا! بابا اول خزرو گذاشته بودم «هیولا» بعد چون می ترسیدم مچمو بگیره، عوضش کردم.
ـ انقدر تو جمله هات نگو بابا!
لگد محکمی به سنگ زد: باشه.
ـ دفه ی آخرت باشه به خواهر من میگی هیولا! فَمیدی؟
ـ قربونت برم من نرسیده بودم وسط خیابون گیس و گیس کشی راه انداخته بودین، حالا شد خواهرت؟
ـ هرچی، اون خونوادگیه، تو حق نداری بش حرف بزنی. تو دشمنی.
ـ دستت درد نکنه.
داشتم دیوانه می شدم، حالا بعد از یک ساعت که از خرابکاریم می گذشت، پشیمان شده بودم. نمی دانستم چطور از کسی که توی مغزم مدام مرا محکوم می کرد و عیب و ایرادهایم را به رخم می کشید خلاص شوم.
ـ اَاَاَاَاَه!
معین با صدای جیغ من از جا پرید: چت شد باز؟
مستاصل به اون نگاه کردم و نالیدم: چرا من درست نمیشم؟ چرا عین آدمیزاد رفتار نمی کنم؟ چرا اون چیزی نیستم که بقیه می خوان؟ چرا همش باعث خجالت مامانم اینا میشم؟
معین ایستاد و مرا هم نگه داشت، با مهربانی زل زد به چشم های من.
ـ تو خیلی هم خوبی باران، چرا انقدر خودتو بد می بینی؟
دماغم را بالا کشیدم: تو باید هم همچین چیزی بگی. خودت از منم بدتری!
برخلاف انتظارم نه خندید و نه ناراحت شد. فقط به آرامی گفت: به نظرت خزر همه ی رفتاراش درسته؟ اصلا به نظرت چیزی که بقیه میگن درسته، حتما درسته؟
بی حرف زل زدم به او.
ـ همین اتفاق امروز، مگه خودت نمیگی اون پسره لیچار گفته بقیه به شما بد نگاه کردن؟ اونا حق داشتن؟ شما مقصر بودین؟ تو مگه از خودتون مطمئن نیستی؟ چرا از چشم بقیه خودتو محکوم می کنی وقتی کار بدی نکردی؟
ـ ولی کوله امو زدم تو شکمش، کار بدی کردم.
معین آرام خندید: محکم زدی؟
سنگ را لگد زدم و راه افتادم: یه کمی!
او هم کنار من راه افتاد ولی حرفی نزد. اجازه داد من در سکوت با خودم کنار بیایم.
ـ تو چرا برای خرید اومدی بیرون؟ چرا زنگ نزدی هر چی می خوای برات بیارن؟
ـ دو قدم راه که بیشتر نبود، خواستم یه هوایی بخورم.
ـ نه که تو باغ، کمبود هوا پیش اومده.
ـ حالا هر چی.
ـ تو دلت می خواست خواهری مثل من داشته باشی؟
ـ عمرا!
ـ مثل خزر؟
ـ حرفشم نزن! اونوخ نمی تونستم بذارم دوستام بیان خونه امون.
از این حرفش اول خنده ام گرفت بعد دلم...
ـ پس منو چرا نمی خوای خواهرت باشم؟
لگد زد به سنگ: اخلاقت خوب نیس.
ـ ای آدم دورو! همین دو دیقه پیش گفتی...
ـ برای رفاقت خوبی، برای خواهر بودن نه...
به گمانم فهمید که نفهمیده ام.
ـ آخه اخلاقت بیشتر شبیه برادراس تا خواهرا...
ـ دیوانه!
خندید و رو به خزر که به خانه رسیده بود با صدای بلند گفت: رئیس، درو پشت سرت باز بذار.
خم شدم و سنگ را که تا اینجا شوت کرده بودیم برداشتم.
ـ اینو می خوای چکار؟
ـ یادگاری! همیشه از این فرصتا گیرم نمیاد. وقتی تنهام حال نمیده وقتی هم که با دخترام، خوششون نمیاد از این کار. سنگ را توی دستم بالا پایین کردم.
ـ پس گفتی به نظر تو من دختر بدی نیستم؟
ـ به نظر من نه. خیلی هم خوبی.
در را هل داد و قبل از من رفت تو. لبخندی زدم و پشت سر او دویدم داخل.

حدود ساعت سه بود که خسته و کوفته به خانه برگشتم، همین که در را باز کردم معین با صدای بلند سلام کرد و من دستم را که برای کندن مقنعه ام برده بودم، عقب کشیدم...
خمیازه ای کشیدم و سلام کردم. کوله ام را دنبال خودم کشیدم و از کنار او و طلوع که توی هال نشسته بودند، رد شدم و به اتاقم رفتم. اغلب برای درس ریاضی به طلوع کمک می کرد، چون من و خزر هیچکدام در این درس استعداد نداشتیم، ولی از اینکه به عسل هم کمک کند به طرز عجیبی سر باز می زد. دو سه باری که نتوانسته بود به مامان جواب سربالا بدهد، دیده بودم که سر درس دادن به عسل چه جانی می کند! عسل برعکس طلوع یک سر داشت و هزار سودا... ولی طلوع تمام حواسش را می داد به معین و نیمساعت نشده مشکلاتش حل می شد و از این نظر مزاحمتی برای درس خواندن معین نداشت...
در را که باز کردم، خزر که روی زمین دراز کشیده بود، در جایش نیم خیز شد: درو ببند.
در را با پا هل دادم تا بسته شود: تو رو نمی بینه.
خزر دوباره دراز کشید و پاهایش را به تل رخت خوابها تکیه داد. دامن پوشیده بود و با این کارش دامن تا بالای زانوهایش پایین می افتاد و ساقهایش معلوم می شد. من چند ثانیه به پاهای خوش تراشش نگاه کردم، بعد استغفراللهی گفتم و مشغول عوض کردن لباس هایم شدم.
مانتویم را در آوردم و انداختم روی رخت خوابها. وقتی دیدم خزر به این کارم هیچ اعتراضی نکرد تعجب کردم. برگشتم و او را ورانداز کرد که سخت در فکر بود.
ـ چیزی شده؟
اصلا متوجه من نشد، با انگشت شست پایم پهلویش را قلقلک دادم: چی شده قشنگ؟ به من بگو!
چشم هایش برگشت سمت من ولی نگاهش هنوز ثابت نشده بود. نشستم جلویش و تکیه زدم به رخت خوابها و با لحنی که سعی می کردم اعتماد برانگیز باشد گفتم: تو دلت نریز... به من بگو.
ـ آره که یه دل سیر بهم بخندی؟!
لب هایم کج شد: اگه خنده دار نباشه که نمی خندم. تازه اشم همیشه این تویی که منو مسخره می کنی. فک می کنی علامه ی دهر و همه چیز تمامی و من بدوم هم به تو نمی رسم. فکر می کنی...
ـ خیلی خب، خیلی خب... عقده گشایی نکن حالا.
نیم خیز شد و کنار من نشست.
ـ اون پسره بود اون روز بهت گفتم، همون ارشدیه...
ـ بچه پولداره؟
ـ آره همون. امروز ازم خواستگاری کرد...
دست هایم را کوفتم به هم.
ـ خدایا شکرت، پس انشالله رفتنی شدی؟
جوری به من نگاه می کرد که انگار حشره ی نادری ناقل نوعی بیماری خاص باشم. بد بود دلم می خواست خوشبختی اش را ببینم؟! آهی کشید و ادامه داد: فکر نمی کنم از این خبرا باشه.
ـ مگه خودت نگفتی منتظری ببینی چقدر می خوادت؟ خب دوباره اومده دیگه/ به خودت مگه نگفته؟
ـ نه، به شوهر فرشته گفته بود که فرشته به من بگه!
ـ پس تو چون به خودت نگفته دلخوری؟
ـ نه بابا، اینجوری بهتره که، اونجوری بین همکلاسیام تابلو می شدم.
گیج شده بودم، اگه این چیزی بود که از قبل انتظارش را می کشید حالا چرا اینطور گرفته و ناراحت بود؟!
ـ من که نمی فهمم، خب تو الان باید خوشحال باشی ولی نیستی، چرا؟
ـ دیروز دیدمش که تا سر خیابون دنبالم اومد. فکر می کرد من ندیدمش ولی من از دم دانشگاه فهمیدم دنبالمه.
ـ خب؟
ـ تو چرا نمی گیری باران؟ اینجوری اون فکر می کنه ما هم مثل خودشونیم، خبر نداره که وضعیت ما چطوریه.
آهی کشید و سرش را با هر دو دست گرفت و با انگشت شقیقه هایش را فشار داد.
ـ تو که گفتی تازه به دوران رسیده نیستن و درک می کنه حتما و ...
ـ اون مال وقتی بود که بیاد اول با خودم حرف بزنه و من بهش بگم. نه حالا که دیدم اول اومده دنبالم بدونه دارم کجا زندگی می کنم. حالا مشخصه که براش مهمه...
دوباره آه سوزناکی کشید.
ـ مگه یه دفه دیگه هم بت نگفته بود؟ اون موقع که نمی دونسته تو کجا زندگی می کنی! تازه از سر و وضعت هم باید می فهمید که پولدار نیستیم.
ـ اولا سر و وضع من هیچ ایرادی نداره ثانیا اولین باره که جدی مطرح می کنه. قبلا فقط هر جا می رفتم می اومد و یه خرده خودشیرینی می کرد برام. یکی دو بار فقط اشاره کرد، من شلوغش کردم که گفتم خواستگاری کرده. یه خرده براش تاقچه بالا گذاشتم ببینم مزه دهنش چیه...
ـ خیلی خب، حالا بفهمه ما وضعمون اینطوریه، فوقش پس میره دیگه، قمبرک گرفتن داره این؟ این نشد یکی دیگه... (لبخند موذیانه ای زدم) خیالت راحت، با این قیافه ای که تو داری رو زمین نمی مونی.
ـ از این نمی ترسم...
لب هایش لرزید و بعد با صدای گرفته ای گفت: دلم می خواد زن یه آدم پولدار بشم... دلم می خواد زن کسی بشم که دسش به دهنش برسه... که هر بار که پامو گذاشتم بیرون برای یه قرون دو زاری که خرج می کنم دلم نلرزه... دلم می خواد هر چی عشقم کشید بخرم... هر چی مد باشه بپوشم... بفهم... با این وضعی که ما داریم هزار تا خواستگارم داشته باشم همه اشون نمونه ی مجتبی و پویش هستن، که باید هزار سال صبر کنم تا درسش تموم بشه، بره سربازی و بعد تازه کار پیدا کنه... اون موقع هم تازه معلوم نیس بتونم هر چی میخوام داشته باشم... اگه سقفی هم بالای سرم باشه باید روزی صدهزار بار خدا رو شکر کنم... چه فایده داره خوشگل باشی وقتی این وضعته...
دستش را گذاشت روی صورتش و شانه هایش لرزید. داشت گریه می کرد... باورم نمی شد...
ـ خزر برای این داری گریه می کنی؟ برای این پسره...
ـ نههههه! برای اینکه انقدر بدبختم که میخوام برای پول عروسی کنم...
با چشم های اشکیش به من نگاه کرد: می فهمی، نه؟! می دونی الان حال خودم نیستم... (مچش را کشید به صورتش) الان فقط دلم می خواد خودمو خالی کنم. می دونی اون کادویی که معین بهم داد با شادی رفتیم قیمت کردیم مثلش رو، سیصد تومن! من هیچوقت نمی تونم همچین کادویی برای کسی بگیرم... می دونی چقدر یه نفر باید پول داشته باشه که اینطوری برای یه غریبه بریزه و بپاشه؟! من الان دلم می خواد انقدر داشته باشم که حسرت هیچی به دلم نمونه...
زانوهایش را جمع کرد توی شکمش و سرش را روی آن گذاشت. هنوز شانه هایش می لرزید... خب من هیچ حرفی نداشتم که برای تسلایش بزنم... تازه اگر زیاد حرف می زدم قاطی می کرد. به شوخی گفتم: حالا خیلی هم ناامید نباش، داوود هم هست...
فین فین کرد ولی سرش را بالا نیاورد. با لحن پر از تمسخری گفت: به همین خیال باش. عمه عمرا بذاره پسراش اسم ما رو بیارن، حالا هرچی که داوود منو و نوید تو رو بخواد...
کفرم درآمد.
ـ بیخود اسم نویدو نیار! می دونی که از این خبرا نیس...
ـ پیش تو نیس! از کجا معلوم نوید هم مثل تو فکر کنه. باز تو بیشتر از من شانس داری، چون شبیه خود عمه ای و من شبیه مامانم! عمه هیچوقت خوشش نمیاد دوباره یه عروس این شکلی داشته باشن!
خندید. مشخص بود که حالش بهتر شده...
ـ مخصوصا که اخلاقتم شبیه خودشه! ترکیب افتضاحی هستی که عمه هیچ جنبه اشو نمی تونه تحمل کنه...
دستمالی از جعبه درآورد و به صورتش کشید: خیلیم دلش بخواد من و تو عروسش بشیم. حالا دیگه برو بیرون...
ـ نمیرم، مگه خریدی اینجا رو؟
ـ باران گمشو بیرون حوصله اتو ندارم!
ـ چرا این حرفای قشنگ قشنگو یه بار جلوی مامانت نمی زنی تا بدونه دسته گلش چه استعدادایی داره!
پوزخند زد: برای اینکه من برعکس تو سیاست دارم. حالا هم برو بیرون یه کم به این پسر برس شاید بخت تو باز شد.
متکا را برداشتم، کوبیدم به سرش و با غیض گفتم: مزخرف نگو!
موهایش را از زیر دست های من نجات داد و جیغ زد: جهنم. بچسب به نوشتنت، اونوخ یه روز که خودکارت تموم شد می فهمی چه چیزی رو مفت و مسلم از دست دادی...
ـ احمق!
با عصبانیت از اتاق بیرون رفتم. باز دچار نحسی ماهانه اش شده بود و من را هم این وسط از حرف های امید دهنده اش بی نصیب نگذاشته بود. واقعا که خزر در این چند روز غیرقابل تحمل می شد...
باز گلی به جمال خودم که این روزها ساکت تر می شدم و بقیه را به حال خودشان می گذاشتم.

در اتاق را پشت سرم بستم و چشمم به معین افتاد که داشت با آب و تاب برای طلوع از خرگوشش حرف می زد که اسمش «ژوپیتر» بود؛ طلوع هم با ذوق و شوق به حرف های او گوش می داد ولی وقتی معین به قسمتی رسید که گوش های خرگوش را می گرفته و او را در وان حمام فرو می کرده تا ببیند چقدر تحمل دارد؛ صورت طلوع به وضوح درهم رفت. من هم خندیدم و به سمت آشپزخانه رفتم تا چای بریزم.
برایم جالب بود که معین و طلوع با هم صحبت می کردند. یعنی معین حرف می زد و طلوع گوش می داد. هیچکدام هم خسته نمی شدند. تازه داشتم فکر می کردم شاید ما اشتباه کرده ایم که به خاطر ناراحت نشدنش زیاد خطاب به او حرفی نمی زنیم. مثلا می خواستیم مراعاتش را کنیم تا از این ضعفش سرخورده نشود؛ ولی حالا با ایما و اشاره و سر تکان دادن و چشم و ابرو و هزار و یک روش دیگر جواب معین را می داد و بحثشان ادامه پیدا می کرد. دو لیوان چای جلویشان گذاشتم و خودم کمی دورتر نشستم. تلویزیون را روشن کردم و بدون اینکه بدانم دقیقا چه چیزی پخش می شود زل زدم به آن...
هنوز حرف های خزر در مغزم بود. همیشه می داستم خزر پرتوقع و جاه طلب است، از وقتی هم که آمده بودیم این منطقه، این جنبه اش قوی تر شده بود. حتی با دختری دوست شده بود که در همان اطراف زندگی می کرد و خزر به هم چیز او غبطه می خورد...
به نظر من دنیا به آخر نرسیده بود؛ خزر هنوز هم می توانست شوهر پولداری برای خودش دست و پا کند... منتهی کسی که از قبل از حال و روز خزر با خبر باشد و دانسته قدم بگذارد جلو؛ که به عزت نفس شاهزاده خانم هم لطمه ای وارد نشود... زیرچشمی به معین نگاه کردم؛ طعمه ی خوبی بود. اگر واقعا هم یک ماه از خزر کوچکتر بود، اصلا به چشم نمی آمد... خیلی هم خوش تیپ و خواستنی و همه چیز تمام بود، بچه هایشان هم فردا روز خیلی خوشگل می شدند. زندگی هم به کام هر دو بود؛ هم خزر به شوهر پولدارش می رسید هم معین یک زن خوشگل و لوند پیدا می کرد، فقط یک بدی داشتند که هر دو خیلی خودشان را دست بالا می گرفتند... هردو مغرور و غُد و لجباز بودند...
ناگهان متوجه معین شدم که به طرز معنی داری مرا نگاه می کرد و بعد که من از گیجی درآمدم، برایم چشمک زد...
ـ این لباسه خیلی به من میاد، نه؟ خوشگل شدم...
نفس عمیقی کشیدم.
ـ ای خدا! منو هم که یه مشت از خود راضی دوره کردند...
خنده ای کرد و دوباره با طلوع مشغول حرف زدن از مرغ و خروس های طلوع شدند که شب تا صبح خواب را به چشمان من حرام کرده بودند...


مثل همیشه توی قاب پنجره نشسته بودم و خزر را تماشا می کردم که بینی خوش فرمش را چین انداخته بود و با وسواس لباس هایش را وارسی می کرد. به همه چیز او حسودیم می شد؛ به اندام موزون، موهای حلقه حلقه و خوش رنگش، پوست لطیف و براقش، و چشمانی که آدم را به یاد چمن باران خورده می انداخت. در شیشه ی مات پنجره اجزای صورت خودم را یواشکی از نظر گذراندم و آه کشیدم. خزر حواسش بود، یا صدایی که تمسخر در آن موج می زد، گفت: باز از چی می نالی؟
این دختر هم وقتی فکرش مشغول خودش بود بقیه دنیا را به هیچ می گرفت، جوری با من حرف می زد انگار جیرجیرک بی ارزشی هستم که مزاحم او شده ام. زورکی لبخند زدم و از پنجره پریدم پایین.
ـ هیچی.
به طرف در رفتم که خزر و مشکلات بی پایانش را با هم تنها بگذارم ولی او این را نمی خواست.
ـ باران یه دقه بیا!
رفتم و کنارش ایستادم. چنان اخم کرده و در فکر فرو رفته بود انگار داشت کنکور می داد ولی بی حوصله تر از آن بودم که بخواهم دستش بیندازم.
ـ چکارم داری؟
ـ به نظرت چی بپوشم؟
این واقعا خنده دار بود ...
ـ تو سه ساعته داری اینا رو تجزیه و تحلیل می کنی! حالا از من می پرسی؟ این خوبه دیگه!
بلوز حریر بنفشش را برداشتم که در آن معرکه می شد. چشم هایش را تنگ کرد و من و لباس را برانداز کرد، بعد هم گفت: این؟! اصلا، می خوام لباس سفید و شلوار جینمو بپوشم.
ـ پس مرض داری که نظر منو می پرسی؟
لگدی به لباس هایش زدم که روی زمین کپه شده بود.
ـ وحشی نشو حالا، باران، اینو بپوشم؟
لحن صدایش ملایم شده بود، برگشتم و او را دیدم که لباس آبی زنگاری رو در دستش رفته بود، چشم هایش از خواهش می درخشید... مشخص بود از اول هم می خواسته همین را بپوشد انگار فقط منتظر تایید من بود.
ـ این؟ مگه یه تولد ساده نیس؟ مگه فقط چنتا از دوستاتون نیستن؟
لباس را با احتیاط روی پشتی صندلی گذاشت و گفت: دلت خوشه ها، مهمونی بهناز ساده هم که باشه پنجاه شصت نفر دعوتن. مثل تولد من نیس که... دلم می خواد اینو بپوشم.
دوباره چشم هایش برگشت سمت لباس؛ که همینطوری بی حالت هم چشمگیر بود.
ـ آخه به نظرم یه چیز اسپرت تر... اینو بذار واسه یه مهمونی مجللتر، خونوادگی، چه می دونم، عروسی کسی...
ـ عروسی کی مثلا؟ من الان دلم می خواد اینو بپوشم. بعدم خدا می دونه بهناز و دوستاش چی می پوشن... بذار منم یه بار اونطوری که دوس دارم بپوشم و بگردم. لباسه که حروم نمیشه، حتی تکراری هم نمیشه، اونجا هیشکی منو نمی شناسه...
بیراه نمی گفت؛ شانه هایم را بالا انداختم.
ـ یه کاری کن، دو تا لباس بردار، ببین بهناز اینا چطور می پوشن. رسمی یا راحت، اگه مجلسی پوشیدن تو هم اینو بکن تنت.
ـ آره فکر خوبیه. حالا باید کفش هم دو جفت بردارم؟
از سر خستگی شکلکی برایش در آوردم.
ـ خودت می دونی که فقط صندل سفیده ات هس، دو جفت از کجا می خوای بیاری؟
پلک زد و با لحنی پر از خواهش گفت: کفش آبیه اتو نمیدی بهم؟
ای فرصت طلب! سوءاستفاده چی! پس بگو چرا داشت از چند جفت کفش حرف می زد؛ برای اموال من خواب دیده بود.
ـ خزر خودتو لوس نکن. یه مهمونی می خوای بری ها! نمی تونی که دو جفت کفش بذاری تو کیفت، تا اونجا که نمی تونی با صندل خودت یا کفش من بری.
ظاهرا رضایت داد و لباس ها را جمع کرد ولی مطمئن بودم اگر من چراغ سبز نشان داده بودم، حتما دو تا کفش را با خودش می برد. به قول خودش می خواست برای آن مهمانی بترکاند و خودی در بین دخترها نشان بدهد.

سر میز، موقع ناهار، عسل چنان با حسرت به خزر نگاه می کرد که نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و غذا به گلویم پرید. طلوع یک لیوان آب به دستم داد و خزر همچنان که پشتم را مالش می داد علت خنده ام را پرسید. من که هنوز سرفه می کردم و اشک در چشم هایم جمع شده بود به عسل اشاره کردم. خزر با تعجب به عسل نگاه کرد که ساکت و بی حرف داشت غذایش را می خورد.
ـ عسل که چیز خنده داری نیست، هست؟
از نظر عسل که اصلا، با این حال خودش علت خنده ی مرا می دانست چون با حالت برخورنده ای غرولند کرد: بی مزه.
دوباره خندیدم و برای اطلاع بقیه رو به خزر گفتم: این بچه رو هم با خودت ببر، ثواب داره. تازه چند روز هم عسلی شارژه و ترش نمی کنه!
عسل برایم پشت چشم نازک کرد و گفت: دیگ به دیگ میگه روت سیاه! مجسمه ی اخلاق!
قبل از آنکه بخواهم جوابش را بدهم خزر با لحن مهربانی گفت: عسلی ما می خوایم بریم درس بخونیم.
این حتی از قیافه ی عسل هم خنده دارتر بود. قهقهه زدم و خزر با سرزنش نگاهم کرد: باز چیه؟
ـ آخه با اون ساکی که تو بستی، می ترسم از فرط درس خوندن تلف بشی!
مثل اینکه این حرف خزر از حد تحمل عسل هم خارج بود چون با حرص رو به او گفت: نمیگم که حسودیم نشده ولی دیگه گوشام مخملی نیس، بیا امتحان کن!
ـ راست میگه دیگه، این حرف تو رو بچه ی چار ساله هم باور نمی کنه!
خزر با چشم و ابرو برایم خط و نشان کشید و من با بی تفاوتی رویم را برگرداندم.


حدود ساعت 5 بود که خزر رفت. مامان زیاد به رفتن خزر به آن خانه و همینطور مهمانی راضی نبود ولی از آنجا که خزر بیش از اندازه مشتاق بود و مامان نمی خواست ما را از هیچ فرصت تفریحی محروم کند، اجازه داده بود برود. دوست خزر و خانواده اش به ما نمی خوردند؛ نه از نظر مالی و نه فرهنگی. دوست صمیمی خزر هم نبود، دختری بود که خزر در درس هایش به او کمک می کرد و چون وقت زیادی برای او می گذاشت، دخترک سعی می کرد به هر نحو محبت او را جبران کند که البته مامان از این هم راضی نبود. ولی چون حس می کرد «بهناز» اینطور راحتتر است مخالفتش را بروز نمی داد. حالا هم که بهناز مهمانی گرفته بود و اصرار روی اصرار که خزر هم برود. من را هم دعوت کرده بود ولی من که چند بار بهناز را دیده بودم، ترجیح می دادم نروم، چون حتی قیافه ی او هم از حد درک و آشنایی من خارج بود. هر چند از وقتی به این خانه آمده بودیم بیشتر با همین قبیل تیپ و قیافه ها مواجه شده بودم...
به هر حال خزر از این دعوت خیلی خوشحال بود و مادر هم نمی خواست با اجازه ندادن، شادی کوچک او را خراب کند. شاید هم چون خزر «خانم» بود و می دانست چه کند... هر چند، این عقیده ی من بود و به نظر نمی رسید مامان با آن موافق باشد...
خزر رفت و پشت سرش من و دخترها را با غم و حسرت باقی گذاشت... بعد از ظهر جمعه بود و هیچکدام کاری برای انجام دادن نداشتیم. هرسه عاطل و باطل توی هال می چرخیدیم و نمی دانستیم که چطور سرمان را گرم کنیم. به محض رفتن خزر هم باران عین دم اسب باریدن گرفته بود! طلوع که از پشت شیشه باغ را نگاه می کرد، فقط آه می کشید ولی عسل بنای نق زدن و بهانه گیری گذاشته بود که البته من هم به او حق می دادم. مامان هم که مشغول دوخت و دوز بود؛ اگر نبود هم در این باران نمی توانست ما را جایی ببرد. مسئله این نبود که جمعه های دیگر ما کار خاصی داشتیم که حالا باران مختلش کرده باشد، فقط فکر این که ما توی خانه گیر افتاده ایم و خزر داشت در مهمانی و بین دوست هایش خوش می گذراند باعث می شد بیشتر و بیشتر از آن وضعیت دلخور بشویم و حسادت کنیم. من هم که پایین پنجره دراز کشیده و پاهایم را به لبه آن تکیه داده بودم. عسل دو سه بار خطاب به شست پای من پیف پیف کرده بود که اهمیتی ندادم...
اصولا و عملا بعد از ظهرهای جمعه طراحی شده اند برای افسردگی و دلتنگی، مخصوصا اگر بارانی هم باشند... همه چیز هم که مهیا بود به علاوه ی سه تا دختر بیکار و غمگین...

ـ عمرا! یعنی جهنمی بدتر از این نیس که تو این هوای بارونی من تو خونه زندونی بشم و بشینم این پسره ی یخ لوس بی نمک با اون خنده ی مضحکش رو تماشا کنم! به هیچ وجه قربان!
بعد با ناله ادامه دادم: تو هزار بار گرگ و میشو دیدی، سیر نشدی هنوز؟
عسل که نمی توانست این حرفها را نسبت به عشقش تحمل کند، پرخاش کرد: حالا اگه به انتخاب تو هم باشه که مجبوریم بشینیم اون دارسی گنده دماغ رو دو ساعت تحمل کنیم و حرص بخوریم که!
دست هایش را روی سینه در هم فرو کرد و گوشه ی دیگر هال در جهت مخالف من نشست. به او، طلوع، بارانی که بند نمی آمد و ساعت، نگاه کردم. باید کوتاه می آمدم...
ـ باشه، رای می گیریم.
روی تکه های کوچک کاغذ، هر کدام اسم فیلمی را نوشتیم و کاغذها را چند بار تا زدیم. بعد کف دو دستم را به هم چسباندم و کاغذ ها را عین گردونه چند بار تکان دادم تا مثلا با هم قاطی بشوند و تقلبی در کار نباشد. بعد دستم را جلوی مامان گرفتم تا یک کاغذ را بردارد و رای نهایی را اعلام کند.
مامان هم کاغذی برداشت، باز کرد و به سمت ما گرفت. یعنی هیچ فیلمی بیشتر از این نمی توانست به پیشرفت افسردگی ما کمک کند ولی چه می شد کرد؟! رای گرفته بودیم و بدتر از آن، انتخاب طلوع بود...
کمدم را باز کردم و با آه عمیقی از بالا تا پایینش را از نظر گذراندم. خب چطور می توانستم از این همه، فیلم هایم را پیدا کنم؟ جلوی کمد زانو زدم و ردیف جلویی کتاب هایم را بیرون کشیدم و جعبه ای را که معمولا فیلم ها در آن بود، بیرون آوردم. کاش همین جا باشد...
روی زمین چهار زانو نشستم و یکی یکی دی وی دی هایم را چک کردم؛ چقدر خاطره از هر کدام داشتم، با هرکدامشان یا خوشحال می شدم یا غمگین... موبایلم زنگ خورد، معین بود.
ـ سلام، چطوری؟
ـ سلام، بد نیستم، چکار داشتی می کردی؟
آه کشیدم: دنبال یه فیلم می گردم. اگه خدا بخواد گم شده و یکی دیگه جاش می بینیم.
ـ چه فیلمی؟
ـ a walk to remember
ـ اوه، فیلم قحطی بود که می خواین اینو ببینین؟
ـ مجبوریم آقا، می فهمی؟ مملکت دموکراسیه، ما هم رای گرفتیم، حالا دنده امون نرم، باید بشینیم ببینیم، دعا کن پیدا نشه.
خندید و من به گشتنم ادامه دادم.
ـ تو نمی خوای بیای سینمای ما؟ بهت صندلی های اولو میدم.
ـ نه ممنون، به اندازه ی کافی غم و غصه دارم. راستش باران زنگ زدم که باهام بیای بیرون.
ـ بیرون؟ کجا؟
ـ جاش مهم نیس، فقط می خوام از خونه بزنم بیرون.
برای جواب دادن مکث کردم. مشخص بود که ناراحت است...
ـ چیزی شده؟
ـ نه، فقط می خوام یه دوری بزنم. میای؟
بله، ناراحت بود... اگر هر حال دیگری داشت، نمی خواست که «من» تنها با او بروم. کافی بود بداند ما کاری نداریم و توی خانه اسیر شده ایم تا همگی مان را ببرد بیرون ولی حالا، معلوم بود که حوصله ی شلوغی و بچه ها را ندارد. ولی اگر من هم با او می رفتم، این دو طفل معصوم که دق می کردند...
اگر هر وقت دیگری بود به معین می گفتم که هر سه مان را ببرد ولی با این وضعیت دلم نمی آمد او را هم اسیر و ابیر خودمان بکنم.
ـ نه، ببخشید.
ـ بیا دیگه، می برمت سینما یه فیلم شاد و خنده دار بت نشون میدم.
ـ وسوسه ام نکن. کلی درس دارم، کارای ماهنامه هم مونده، فردا هم حیاتی بیاد من دست خالی باشم، تیکه بزرگم گوشمه...
ـ باران صد دفه گفتم بهونه نیار. نمی خوای بیای، نیا! خداحافظ...
بدون اینکه منتظر بهانه های بعدی من بماند قطع کرد. نه، مثل اینکه خیلی ناراحت بود؛ حتی کلکم درباره ی حیاتی هم جواب نداده بود و حواسش پرت نشد. یعنی چه چیزی انقدر ناراحتش کرده بود؟
ته جعبه دی وی دی فیلم را پیدا کردم و بلند شدم، سر راهم به اتاق بچه ها، جعبه ی دستمال کاغذی را هم برداشتم. از آنجایی که این فیلم را از حفظ بودند، از همان ب بسم الله شروع می کردند به آبغوره گرفتن...


باران که بند آمد هوا تاریک شده بود دیگر. رفتم و همان جا جلوی خانه،پشت به دیوار نشستم. بوی خاک باران خورده و بوی گلها و همه ی بوهای خوب دیگر در هوا پخش بود و کمی حالم را خوب کرد. تمام این مدت را در فکر خزر و اینکه چه می کند، گذراندم. کم کم داشتم از نرفتنم پشیمان می شدم.
اگر می رفتم دو نفر آدم می دیدم حداقل... هرچند که هر وقت من بیش از حد کسی را نگاه می کردم، خزر سکم می داد که «زل نزن، زشته»
و من نمی دانم خودش چطور بدون زل زدن می توانست رنگ سایه چشم کسی را بفهمد؟ خب من هم برای اینکه بتوانم شخصیت های مختلف را برای داستان هایم در بیاروم، باید آدمهای متفاوت را می دیدم نه اینکه تمام روزم را این سه تا دختر معمولی پر کنند و حرفی برای گفتن نداشته باشم.
صدای ماشینی مرا از فکر و خیال درآورد؛ سرم را بند کردم و در کمال تعجب خزر را دیدم که از ماشین معین پیاده شد.
نکند خزر همه ی ما را پیچانده و با معین قرار گذاشته بود؟ شاید معین به این خاطر می خواست من را هم با خودش ببرد؛ شاید خزر از قبل برایش پالس فرستاده بود و معین می ترسید خزر اغفالش کند؟! چقدر هم که خزر شکارچی ماهر و معین طعمه ی بی دست و پایی بود که به کمک من نیاز داشته باشد...
قبل از اینکه حرفی بزنم، خزر پالتویش را محکم به دورش پیچید و بدون اینکه توجهی به من یا معین بکند، دوان دوان به طرف خانه رفت. هاج و واج به سمت معین برگشتم که تازه از ماشین پیاده شده بود و با چشم رفتن خزر را دنبال می کرد.
ـ این چش بود؟
معین شانه هایش را بالا انداخت و در ماشین را دوباره باز کرد: سلام.
باد سردی آمد و من لرزیدم. ولی با سماجت به طرف معین رفتم: چی شده؟
ـ بهتره بری داخل.
با بی تابی رفتم جلوتر و دستم را گرفتم به در که نبندد.
ـ میرم حالا، تو کجا خزرو دیدی؟
زل زده بود به من و این کارش مرا عصبی می کرد.
ـ منم اون مهمونی دعوت داشتم، دیگه با هم برگشتیم.
ولی، مهمانی که قرار بود تولد بهناز باشد و دوستانه... یعنی... دوباره لرزیدم : اونجا اتفاقی افتاد؟
بالاخره نگاهش ر از من گرفت و دستم را هم از روی در عقب زد: اگه خودش بخواد، میگه. به من مربوط نیست.
ـ پس افتاده.
ـ تا اتفاق رو چی معنی کنی.
سعی کردم خودم را دلداری بدهم. گلویم را صاف کردم و رو به معین گفتم : شاید بش خوش نگذشته.
معین «هه» ای گفت و با تمسخر مرا نگاه کرد.
ـ شاید...
لحنش عصبی و غیرعادی بود. با تعجب به او نگاه کردم؛ کنجکاو شدم: به تو خوش گذشت؟
ـ نه، شب بخیر!
جواب منفیش چنان با قطعیت بود که تکان خوردم؛ چه خبر شده بود؟! در ماشین را محکم به هم کوبید و رفت.
رفتم داخل، همه در هال بودند به جز خزر. مامان نگاه دقیقی به من انداخت و من فقط شانه هایم را بالا انداختم. مامان هم رویش را به سمت تلویزیون برگرداند و چیزی نگفت.
وقتی رفتم به اتاق، خزر جایش را انداخته و رفته بود زیر پتو. من هم جایم را انداختم و دراز کشیدم، غلتی زدم و رو به روی خزر قرار گرفتم که دیدم چشم هایش باز است و بی صدا اشک می ریزد. دلم ریخت؛ لبش را به دندان گرفته بود و تند تند اشک می ریخت. زیر چشم هایش رد سیاهی جا مانده و هنوز لباس هایش را عوض نکرده بود، هنوز هم تاپ زیر مانتویش تنش بود. دستم را دراز کردم و دستش را گرفتم؛ سرد بود...
ـ چی شده خواهری؟
سرش را تکان داد و اشک ایش را پاک کرد ولی دوباره ی جوی اشکش روان شد. منتظر ماندم تا خودش شروع به حرف زدن کند؛ ولی آخر در یک مهمانی تولد چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد؟
بالاخره خودش را به طرف من کشید و در حالی که لب زیرینش می لرزید بریده بریده گفت: گند... زدم... باران...
احتمالا منظور خزر از گند زدن این بود که لیوان شربتش را روی خودش ریخته، نفس راحتی کشیدم و صبورانه گفتم: چکار کردی؟
بلند شد و نشست، به دیوار تکیه داد و پتو را تا زیر چانه اش کشید و با هر دو دست موهایش را بالا زد و دست ها را همان جا بالای سرش نگه داشت.
ـ باور کن من فکر می کردم مهمونا چن تا از دوستاشن و نهایتا چنتا از دخترای فامیل...
تازه یادم افتاد معین هم در مهمانی بود، با تعجب به خزر نگاه کردم...
ـ به خدا به ما گفته بود یه دور همی دوستانه اس. گفته بود با خانواده اش جدا تولد می گیره، منم فک می کردم همش خودمونیم و خودمون ولی اون حتی چند تا از پسرای دانشگاه رو هم دعوت کرده بود، فامیل که جای خود داشت...
چشم هایش را محکم روی هم فشار داد، لب زیرینش را به دندان گرفت و زمزمه کرد: حتی شهیاد ملکوتی...
نگاهش را از من دزدید و اضافه کرد: همون ارشدیه که ازم خواستگاری کرد...
من هم صاف نشستم و دست گذاشتم روی زانویش و با شوق و ذوق پرسیدم: خب؟
سرش را بلند کرد و نگاه منتظر مرا که دید، با تاسف سر تکان داد و گفت...


برچسب ها رمان باران ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 59
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 219
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,070
  • بازدید ماه : 18,028
  • بازدید سال : 145,131
  • بازدید کلی : 11,642,271