close
مجتمع فنی تهران
رمان باران قسمت پنجم
loading...

رمان فا

مهمونی اصلی که طرفای 8 شروع می شد؛ ولی از همون اول شروع کردیم آماده شدن، منم که با اون لباسه اصلا فکر می کردم تو یه دنیای دیگه ام و داشتم پرواز…

رمان باران قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1441 پنجشنبه 29 اسفند 1392 : 13:12 نظرات ()

مهمونی اصلی که طرفای 8 شروع می شد؛ ولی از همون اول شروع کردیم آماده شدن، منم که با اون لباسه اصلا فکر می کردم تو یه دنیای دیگه ام و داشتم پرواز می کردم. (سرش را بالا آورد و با چشمهای اشکیش که پر از التماس بود من را نگاه کرد) یادم رفته بود کیم و از کجا اومدم؛ لباسم که از مال همه اشون قشنگتر بودم، خودم هم که... اووف انقدر ازم تعریف کردن که باورت نمیشه... چقدر خوشگلی، چقدر اندامت خوبه، پوستت فلانه،چشمات بیساره... خلاصه خرم کردند............................................................................

حواسم که اومد سرجاش دیدم نشستم زیر دست بهنوش، که اون آرایشم کنه... اونم که انگار بوم نقاشی گیر آورده بود، یه خط چشم خفن برام کشید و سایه ی کبود؛ کلی هم به موهام ور رفت و به قول خودش ساختشون... هیچی دیگه؛ کارش که تموم شد باورم نمی شد این من باشم، از این رو به اون رو شده بودم. خودمم خودمو نمی شناختم چه برسه به همکلاسیام که هیچوقت منو اینطور ندیده بودن.
بعد بهناز یه جفت گوشواره فیروزه هم بهم داد گفت به لباسم میاد، فکرشم نمی کنی همون گوشواره چقدر تاثیر داشت تو سر و وضعم... از دیدن خودم سیر نمی شدم اصن... هیچوقت فکر نمی کردم یا آرایش و اینا، تا این حد میشه تغییر کرد... بعدم به خودم می گفتم چه عیبی داره، بین دخترام دیگه، بذا منم یه بار این شکلی باشم... با اون سر و شکل و خونه و مهمونی اصلا سر پا بند نبودم (آهی کشیدو با ناراحتی سرش را به چپ و راست تکان داد) 7.5 بود که دیدم یه پسره اومد داخل، که انگار پسرخاله ی بهناز بود، ما هنوز طبقه ی بالا بودیم؛ منم گفتم لابد کاری داره و میره، بعد دیدم نه، آهنگ. شروع کردن و با بهنوش اون وسط رقصیدند... دیگه کم کمک نزدیک 8 همه پیداشون شد، نه یه پسر، نه دو تا... وای بچه های کلاسمون، دانشگاه ...
ساکت شد؛ و سرش را در میان بازوان باریک و بلند لختش پنهان کرد. می توانستم او را در آن لباس و قیافه تصور کنم؛ نفس گیر بود؛ آب دهانم را قورت دادم.
ـ خب، بعدش...
ـ کلی خودمو تف و لعنت کردم بابت اون وضع؛ ولی روم نمیشد بگم نمیام... نمی خواستم مسخره ام کنن، تحقیرم کنن، نمی خواستم... ولی می خواستم لباسمو عوض کنم، می خواستم شلوار جینم و همون بلوز سفید گیپورم رو بپوشم... فوقش بدون روسری بود دیگه ولی آخه لباس آبیه...
خیلی دلم می خواست خزر را دلداری بدهم ولی خب وقتی به یاد آن لباس بدون آستین و یقه ی بازش می افتادم، ترجیح می دادم ساکت بمانم... بلندی اش هم که فقط تا روی زانویش بود...
ـ کاش فقط لباس بود، خدااا با اون قیافه همه دخترا هم با تحسین نگام می کردند. به خداا می خواستم لباسمو عوض کنم باران... ولی...
چشم هایش را دزدید: وقتی فهمیدم ملکوتی هم بین دعوتیاس، شیطون وسوسه ام کرد، گفتم همین یه بار... به خدا همین یه بار... نمی خواستم از هیچکدوشون کمتر باشم... من از همه اشون خوشگلتر بودم، لباسم هم از لباس خیلیا گرونتر بودن، حتی از همه اشون هم باهوشترم، چرا باید به خاطر اینکه پولدار نیستیم دست کم بگیرنم... دلم می خواست یه بار مثل اونا باشم... یه بار زندگی اونا رو تجربه کنم... یادم بره که از لطف خانم پرایش داریم اینجا زندگی می کنیم... یادم بره که لباسم کادوی معینه... فقط یه بار... یعنی بعد از 22 سال زندگی حق نداشتم یه بار هر کاری دلم می خواد بکنم؟! بارااان... چه گندی زدم من...
«خب، لباسش که ایراد داشت، ولی خب اگر رفته باشد و گوشه ای نشسته باشد، هنوز هم جای امیدواری بود که کسی ندیده باشدش»
ـ از همون اول با نیوشا رفتم وسط و رقصیدم؛ خودمو زده بودم به بی خیالی، خودمم باورم شده بودم که یکی دیگه ام اصن؛ فقط می خواستم تو چشم باشم؛ تو چشم همه اشون... می خواستم همه اشون فقط منو نگاه کنن...
موهایش را از دو طرف محکم گرفت و کشید. بازویش را محکم گرفتم: خزر!
ـ شده بودم مثل همونا، مثل همه ی اون دخترایی که این مهمونیا برنامه ی هرروزشونه، انگار نه انگار که اولین باره این شکلی پوشیدم و این جوری رفتار می کنم، یکی دیگه شده بودم، نقش یکی رو بازی می کردم که از بیرون که نگاش می کردی حالتو به هم می زد... افرا رو یادته که گفته بودم به همه نخ میده، طرف من نیومده، که من محل سگ هم بش نمیذاشتم، دراومد بهم گفت: آب نمی دیدی، وگرنه شناگر قابلی هستی...
فکر می کنی ککم گزید؟ اون لحظه عین خیالمم نبود؛ نخورده مست بودم؛ جوابشو دادم و گفتم «تا چشات در بیاد که نمی تونی استعداد منو ببینی»
اساسا زده بودم به رگ بی خیالی؛ دیگه شهیادم برام مهم نبود، انقدر مرکز توجه بودم که شهیاد رو اصلا نمی دیدم. یکی از فامیلای بهناز تمام مدت زوم کرده بود روی من، بهناز گفت بیا بذاریمش سرکار، کلی سر به سر پسره گذاشتم و تفریح کردم، پسره هم حسابی رفته بود تو فضا؛ هرچند که حال خودشم نبود...
خواستم آب دهانم را قورت بدهم، که در گلویم گیر کرد و به سفه افتادم؛ خزر چه بلایی شده بود... هر چه خوبان همه داشتند هم که این خواهر ما یک جا داشت و رو نکرده بود...
ـ داشتم اذیتش می کردم و اونم خرکیف بود که یکی دستمو گرفت و کشید... خدایی یا همه ی عشوه ها و اون ادا صولا نذاشتم کسی بهم دست بزنه؛ برگشتم بزنم تو گوشش که فلج شدم اصلا؛ نمی دونم معین از کی اومده بود... هرچند که مشخص بود به اندازه ی کافی هنرنمایی منو دیده، انقدر عصبانی بود و بد نگام کرد که دلم می خواست آب بشم برم تو زمین اون لحظه... با اون دو تا چشماش جوری نگام کرد که به اندازه ی صد تا حرف شرمنده ام کرد... خواستم از دسش در برم که دستمو محکم گرفت و منو به زور کشید برد تو حیاط ، بعدم گفت... گفت که «هر چی دل بردی بسه؛ وقتشه دیگه افسارتو ببندن که ول نشی...»
خزر نالید و سرش را به دیوار تکیه داد : هیچ کس تو عمرم به خودش اجازه نداده بود همچین حرفی بهم بزنه... منم که اون لحظه یه الاغ به تمام معنی بودم، حرفش خیلی بم برخورده بود، گفتم «این همه دختر اینجان؛ فقط من ولم؟» اونم گفت «تو از اینا نیستی خزر، این کارا مال تو نیست» منم که کله ام داغ بود، اصلا منطق نمی فهمیدم چیه، گفتم«آره چون پول اینا رو ندارم، حق هم ندارم خوش بگذرونم؟» باور کن اگه خونه ی مردم نبودیم، می زد تو گوشم همون جا، فقط گفت «هرچی تا الان خوش گذروندی، بسه» بعدم برگشتیم داخل، منو نشوند پیش خودش و نذاشت هیشکس نزدیکمون بشه، خودشم که عین برج زهرمار بود، به هر پسری که به من نگاه می کرد فقط پارس نمی کرد! دیگه براممهم هم نبود، تاز از اونجا که نشسته بودم فهمیدم چه شلنگ تخته ای انداختم اون وسط و چه آبرویی ازم رفته؛ به قول معین این همه سال همه جا خانم بودم جایی که باید خانومی می کردم، پاک یاد رفت. حالم از خودم و بهناز و بقیه که اونجوری منو مضحکه کرده بودن و منو کرده بودن شکل خودشون، به هم می خورد، که تازه اومده میگه چطوری معینو تور کردم! دلم می خواست وسط مهمونی دو دستی سرشو بگیرم بزنمش تو دیوار! دلم می خواست همون وسط بشینم زار بزنم، دیگه معینفهمید و گفت برگردیم خونه...
قطره اشکی از چشم خزر چکید، چون سرش کج بود، مسیرش را انحرافی رفت و رفت توی گوشش...
فکر کردم تمام شده ولی نه...
ـ موقعی که رفتم پالتو و سایلمو بردارم، شهیادو دیدم. بدون اینکه نگام کنه، گفت «منو بگو که فکر می کردم با وجودی که بین این آدما زندگی می کنی خودتو گم نکردی... مگه چن ماهه اومدی اینجا که اینقدر شبیهشون شدی؟ خودت چی کم داشتی که همچین ریختی واسه خودت ساختی؟» منم توپیدم بهش که بهش مربوط نیست... اونم گفت که می تونست باشه... وای باران! حیثیتم رفت...
دیگه چطور می تونم تو صورت معین نگاه کنم؟
ـ اولا تو بزرگش کردی... بعدم معین غلط کرد سرت داد زد، خودش کم سر و گوشش می جنبه؟
حقیقتا از دست معین شاکی بودم که به خودش اجازه داده بود نمونه ی کامل ادب و تربیت ما را زیر سوال ببرد، حتی اگر خودش به رفتار نادرستش اعتراف کرده باشد... من نمی خواستم اجازه بدهم تصویر بی عیب و نقص خزر در زهنم خراب شود، معین هم حق نداشت پا را از گلیمش فرارتر بگذارد...
حالا خزر کمی تفریح کرده باشد، به معین چه ربطی داشت؟
خزر بینی اش را بالا کشید.
ـ اگه مامان بدونه چکار کردم؟! ازم ناامید میشه...
ـ حالا لازم نیس بفهمه...
ـ یعنی بهش دروغ بگم؟
ـ نه... خب... همه چیزو نگو... خوب خوباشو بگو!
با پوزخند نگاهم کرد: مثلا کجاش خوب بود؟
ـ ـ خوشگل شده بودی... ترکوندی... ازت تعریف کردن... بهت خوش گذشته...
ـ ولی حالا که فکر می کنم اصلا بهم خوش نگذشت...
پتو را تا بالای سرش کشید و پشتش را به من کرد. آه کشیدم. ولی کاش آنجا بودم و زور گفتن معین به خزر را دیده بودم... دیدنش خالی از لطف نبود هر چند که معین حق نداشت...
راستش هنوز نمی توانتستم باور کنم خزر اینطور که خودش می گفت رفتار کرده باشد؛ او همیشه سنجیده و درست رفتار می کرد، اصولش از جایشان تکان نمی خوردند... هرچند از قبل هم می دانستم که به خانه و زندگی بهناز غبطه می خورد. دلش می خواست مثل او لباس بپوشد، مهمانی برود و ماشین خودش زیر پایش باشد؛ هر روز برود خرید و دست پر برگردد. فقط حسرت یک چیز بهناز را نمی خورد و آن هم سگش بود... خنده ام گرفت و برای اینکه خزر را برق نگیرد سرم را کردم زیر پتو و یواشکی خندیدم...


سرم را گذاشته بودم روی دستم و چرت می زدم، تمام شب خزر با فین فین ها و بی تابی اش نه خودش خوابید و نه گذاشت من بخوابم... نصفه شبی وجدانش درد گرفته بود و هر کاری که در مهمانی کرده بود، چند برابر زشت تر و بدتر به نظرش می آمد و آزارش می داد... به نظر من که در برابر کسی مسئول نبود، فقط باید با خودش کنار می آمد؛ و دفعه ی بعد که مرا بابت راه رفتن روی جدول ها شماتت می کرد، از خودش خجالت می کشید...
صدای گلرخ چرتم را برید: پاشو پاشو که حقگو داره میاد.
سرم را بلند کردم، گردنم گرفته بود، کمی با دست ماساژش دادم و خمیازه کشیدم.
ـ نمی خوای یه آبی بزنی به صورتت؟
ـ مگه نگفتی داره میاد؟
ـ حالا اونم بیاد، این شکلی می خوای بشینی سر کلاس؟ تازه از دفترش اومده بیرون، از پنجره دیدمش، تا تو بری و برگردی میاد...
بلند شدم، کیفم را سپردم دست گلرخ و سلان سلانه به سمت سرویس بهداشتی رفتم...
مقنعه ام را از عقب کشیدم تا بیفتد دور گردنم، موهایم را زدم بالا و دو دستی آب پاشیدم به صورتم، بعد هم دهانم را پر کردم و آب را در دهانم گرداندم... به تصویرم در آینه زل زدم که روی پیشانیم جای تا خوردگی آستینم نقش بسته بود...
از سمت دستشویی ها که من به آن قسمت دید نداشتم، صدای تودماغی و آشنای یکی از همکلاسی هایم را شنیدم.
ـ تو چقدر زودباوری! حالا گلرخ هم یه چیزی گفت، تو این چند ترم چرا خبری از دوستی خانوادگی نبود؟ از قدیم گفتن از آن نترس که های و هوی دارد، بله مولود خانم، از آن بترس که سر به تو دارد...
من و تو میشیم آدم بدا، چون ظاهرمون غلط اندازه و باران خانم که آسه میاد و آسه میره، معلوم نیس زیرزیرکی چکارایی می کنه که همچین چیزی نصیبش شده...
ـ آخه مگه همین چند وقت پیش نبود که تو سالن بهزادنیا پاشو گرفت جلوش، نزدیک بود باران با مغز بیاد رو زمین، چی کار کرد که اینجوری شده حالا؟
ـ همینو دارم میگم دیگه؛ که اینا کاربلدن، رمز و راز کارشونو که به من و تو نشون نمیدن، همینان که بلدن با ادا اطوار و ناز و عشوه ی یواشکی دل هر سنگی رو آب کنن... مثل من و تو که روراست نیستن، که ظاهر و باطن یکیشون باشه... شاعرم گفته، واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنن، چی؟
بهاره با خنده جوابش را داد: چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند...
ـ آ باریک الله، حالا گلرخ زر بزنه که اینا دوست خانوادگین، دو تا خواهر گمشده ان، دوقلوهای افسانه این، شنونده باید عاقل باشه، من و تو می فهمیم اون همه سر و صداهای باران، با پا پیش کشیدن بود... می دید متد امثال من و تو جواب نمیده، سیاست معکوس در پیش گرفته بود و چی؟ دیدی که نتیجه هم داد... باید برای ما هم یه کارگاه آموزشی بذاره...
ـ بابا باران که هیچوقت تو باغ نبود...
ـ باز که برگشتی سر خونه ی اولت، دارم میگم به تعداد پسرای روی زمین راه برای تور کردن پسرا وجود داره، از شانس نحس من و تو هم رگ خواب این گل پسر رو باران زودتر از همه پیدا کرده... می دونسته چکار کنه که پسره خودش بیاد طرفش...
ـ والا چی بگم؟!
ـ هیچی نگو، حرف حساب جواب نداره...
نگاهم را از تصویر مات و بهتزده ی آینه گرفتم و به سمت در رفتم... نمی دانم اگر در آن لحظه با هم رو به رو می شدیم کداممان باید خجالت می کشیدیم...
کوله ام را برداشتم و از کلاس زدم بیرون. گلرخ با تعجب پشت سرم آمد: کجا؟
ـ خونه.
ـ واسه چی؟ تو که عاشق کلاس حقگو بودی، یه دیقه اشم از دست نمی دادی.
ـ دلم خیلی درد می کنه، نمی تونم بشینم سر کلاس.
قبل از اینکه گلرخ حرف دیگری بزند، با عجله پله ها را دو تا یکی پایین رفتم و از سالن بیرون زدم. اگر برای یک ثانیه بیشتر آنجا می ماندم یا خفه می شدم یا منفجر...
دلم نمی خواست تا فردا با هیچکدامشان رو به رو شوم، نه بهاره نه شمیم ونه حتی معین که باعث و بانی این حرف ها بود...
ـ آی خانم کجا کجا؟
اوووف! همین را کم داشتم؛ بدون اینکه سرم را برگردانم، جواب دادم: خونه امون.
بعد به معنای ظاهری و بعید حرفم نگاه کردم و برای یک لحظه دلم خواست همان جا روی سنگفرش بنشینم و آنقدر گریه کنم تا مغزم سبک شود...
ـ بیا من می برمت.
پا تند کردم تا فاصله مان زیاد شود و بند کوله ام را سفت گرفتم: لازم نکرده.
او هم چند قد بلند برداشت و شانه به شانه ی من شد: دارم بهت لطف می کنم خانومی.
بدون اینکه از سرعت قدم هایم کم کنم با عصبانیت گفتم: به من نگو خانومی... هیچی نگو... اصلا با من حرف نزن... هر چی می کشم از دست تو می کشم...
ـ من مگه چکار کردم؟
ـ خودتو چسبوندی به من!
ـ خیلیم دلت بخواد؛ مردم آرزوی منو دارن!
برگشتم و دیدم که چطور حق به جانب ایستاده بود و نور می زد توی چشم هایش و باز رنگشان آبی سیر شده بود... دستها را از دو طرف باز کرد و لبخند دلبری بر لبانش نقش بست و بعد چشمک زد...
ـ تو هم از من خوشت میاد، نه؟
دوباره حرف های شمیم در ذهنم قوت گرفت و با لحن کشداری گفتم: خواب دیدی خیر باشه.
راه افتادم و او هم دنبالم آمد.
ـ به نفعته از من خوشت بیاد. من همه چیز تمومم، هم خوشگلم، هم خوش تیپم، هم تحصیلکرده ام، البته مدرکمو یه ترم دیگه می گیرم، وضع مالیمم خوبه، خیلی هم رومانتیک رفتار می کنم، عمرا بتونی لنگه ی منو پیدا کنی... بهتره که زودتر اقدام کنی و تمام تلاشتو برای بردن دل من به کار ببری وگرنه یه وقت به خودت میای و می بینی مرغ از قفس پریده اونوخته که تا آخر عمرت حسرت می خوری و از درد دوری من دق می کنی.
ـ تو رو خدا برو راحتم بذار، خیلی دلم پره، سر تو خالیش می کنما!
ـ گردن من از مو باریکتر! تو هر چی می خوای بگو، به دیده ی منت!
ـ معیین بس کن!
بالاخره صدایم را بالا بردم، خدا را صد هزار بار شکر که موقع کلاس بود و محوطه خلوت، آن وقت ظهر کم کسی آن طرف ها پیدا می شد.
ـ چی شده؟
ـ خیلی خستم... همین...
می توانستم رک و پوست کنده به خودش بگویم متهم شده ام که او را تور کرده ام؟ که اصلا معنای این حرف را نمی فهمیدم... که دلم نمی خواست حتی به زبان آوردن و تکرار کردنش باعث شود برای خودم هم رنگ واقعیت بگیرد. که به این رابطه و دوستی بچگانه مشکوک شوم... که به هر حرف و حرکت معین شک کنم و خودم هم برای هر حرف و حرکتی استخاره کنم، منی که این مدت پیش معین همیشه خودم بودم و هر کاری دلم می خواست می کردم... دلم نمی خواست دوستی معین را از دست بدهم... به قیمت این حرف های بچگانه... بودن معین خیلی خوب بود... ولی من برای بودن او نقشه ای نکشیده بودم، هر چند که نمی توانستم فکر نبودنش را بکنم...
از جیبش شکلاتی بیرون آورد و به سمت من گرفت: بیا، همه اشو نخوریا، همینجا وایسا الان ماشینو میارم.
لبه ی جدول سیمانی نشستم و تکه ی از شکلات را کندم و خوردم.
تا معین بیاید همه ی پرایدهای سفیدی که از روبه رویم رد شدند شمردم...
تا چند دقیقه هر دو ساکت بودیم. بالاخره طاقت نیاوردم و طلبکارانه پرسیدم: چرا دیشب با خزر اینطور کردی؟
به من نگاه نکرد، حالا صورتش جدی بود...
ـ ناراحت شده بود؟
ـ نباید می شد؟ تو خجالتش دادی!
پوزخند زد: باز خوبه خجالت کشیده! فکر کردم عین خیالش نیس.
خونم به جوش آمد: عین خیالشم نبود به تو مربوط نیس. حق نداشتی سرزنشش کنی، خواهر من از همه ی دخترای دورو بر تو بهتر و خانمتره...
تصویر رقصیدنش با دختر عمه اش ـ آن هم با آن لباس و سر و شکل ـ در ذهنم جان گرفت ولی زبانم را گاز گرفتم تا حرفی نزنم...
ـ خودم می دونم.
ماتم برد: پس چرا جوری رفتار کردی که انگار جنایت کرده؟
ـ چون واقعا هم جنایت کرده...
صدایش را بالا برد و من جا خوردم.
ـ البته در حق خودش... (با نگرانی مرا نگاه کرد) ببین تو می دونی که من خودم آدم علیه اسلامی نیستم، ولی واقعا حیفم می اومد خزر اونجا مثل یه عروسک تو چشم باشه! من دو ماهه میا خونه ی شما، هنوز خزرو بدون روسری ندیده بودم اونوقت دیشب اونجوری، اونم با اون لباس... می دونی چقدر از خریدنش پشیمون شدم؟ آدمای اونجوری لیاقت دخترایی مثل خودشون رو دارن نه دخترای ساده ای مثل خزر... من که با تو رودربایسی ندارم، میگم که به خودشم بگی، هردومون می دونیم خزر خیلی خوشگله، با اون بلایی که هم دیشب نمی دونم کدوم جادوگری سرش آورده بود ، چشم همه رو درآورده بود... خیلیا ازش خوششون اومده بود ولی می دونی، اون خزر واقعی نبود، اونی نبود که من می شناختم؛ فقط یه عروسک بود... من می دونستم خودشو زده به بی خیالی ولی دوس نداشتم ازش سوءاستفاده کنن. می دونی اون پسرس که خواهرت سرکارش گذاشت، کیه؟ یکی از فامیلای بهنازه که بهناز براش حسابی نقشه کشیده بود و یارو پسش زد؛ دیشب خزر حسابی دل از پسره برد و سرکارش گذاشت اونوخت بعد از رفتن ما وقتی پسره از بهناز خواسته که دوباره خزرو ببینه، بهناز حسابی پشت سر خواهرت صفحه گذاشته و هر چی بدتر از خودش نبوده به خزر نسبت داده، فقط برای اینکه پسره رو سنگ رو یخ بکنه... من نمی تونم تحمل کنم یکی از شما اینجوری وسیله ی تفریح یکی مثل بهناز بشه...
سعی کردم این حرفها را به پس مغزم برانم، بعدا هم وقت داشتم به بهناز فحش و ناسزا ببندم...
ـ تو خودت چرا اونجا بودی؟
با اوقات تلخی دنده را عوض کرد و من را نگاه نکرد.
ـ خب، منم از اونام، نه؟
به نظر من، او کمی با آنها فرق داشت، از کمی، کمی بیشتر...
ناگهان و بدون مقدمه گفت: من تابستون تصادف کردم، تنها نبودم، سیاوش همرام بود و دو تا دختر...
چون نسبتی با هم نداشتیم، توی کلانتری... می دونی که... بابای دختره اومد و جلوی همه فحاشی کرد و هر چی دلش خواست گفت، مامانمم گذاشت مرتیکه حسابی حرصشو سر من خالی کنه... بعد وقتی داشتیم برمی گشتیم خونه گفت لیاقت من همین دختران... هیچ چیز دیگه ای نگفت ولی حسابی ازم سلب اعتماد کرده بود؛ با اون دختری که دیده بود با من... مجبورم کرد اون خونه رو خالی کنم و شما رو دعوت کرد... منم بش گفتم نمی ترسه که با وجود آدمی مثل من چار تا دخترو میاره تو اون خونه؟! گفت که خیالش از سمت شما راحته... گفت شما از اون دخترایی نیستین که به من روی خوش نشون بدین... حسابی ازتون بدم اومده بود؛ دلم می خواست شما هم دخترایی باشین عین بقیه ی دخترا، دلم می خواست ازتون آتو بگیرم و بکوبونمش تو سر مامان... ولی خب... وقتی دیدمتون... ته دلم می دونستم شما همونایی هستین که فرق دارین...
سرش را چرخاند سمت من و لبخند کمرنگی زد. بعد دوباره برگشت و حواسش جمع رانندگیش شد.
ـ تو که مهمونی دعوت بودی پس چرا زنگ زدی به من گفتی بریم بیرون؟
ـ اون موقع نمی خواستم برم مهمونی...
ـ چرا ناراحت بودی؟
ـ نه، نبودم.
اصرار کردم: بودی...
ـ دیروز تولد ملیکا بود.
زل زده بود به روبه رو و فرمان را سفت گرفته بود.
ـ برادر بهناز، بهزاد دوستمه، اون دعوتم کرده بود؛ نمی خواستم برم، حوصله ی مهمونی نداشتم، زنگ زدم به تو که تو هم کلاس گذاشتی و نیومدی، منم دیدم از تو خونه موندن بهتره، رفتم اونجا... بدم نشد، نه؟ خزرو از منجلاب فساد نجات دادم.
خندید؛ من هم زورکی خندیدم: مزخرف نگو!
ذهنم پر کشید به سمت سنگ قبر کوچکی که خاطرات معین و پدر و مادرش در آن نقطه به هم می رسید... ... چه عذابی کشیده بوده دیروز در آن خانه، بدون کسی که همدردش باشد...
حواسم را پرت کرد.
ـ دیشب هر کس اسم خزرو می فهمید اولین حرفی که می زد این بود که چقدر بهش میاد! میگم رو چه حسابی اسم شما رو این گذاشتن؟
خندیدم: نکنه فکر کردی خزر تو شمال دنیا اومده، من موقع بارون، طلوع هم موقع در اومدن خورشید، آره؟
ـ لابد عسلم سر صبونه!
ـ نخیر، فقط موقع تولدش، نوزاد به نظر بابام خیلی شیرین و دوست داشتنی اومده (شکلکی درآوردم) بابا خیلی به اسمای ما اهمیت می داد، خیلی دوستشون داشت، می گفت اسم زینت یه دختره که همیشه همراشه؛ می گفت وقتی صداش می کنی باید قشنگ باشه، خوش آهنگ باشه، حس خوبی داشته باشه... می گفت هر دختری قهرمان یه قصه اس؛ اسمش باید شکیل و درخور باشه...
ـ به نظر تو چه قصه ای میشه در مورد عسل ساخت؟
ــ از عسل که قصه در نمیاد، نهایت بشه کارتون!
معین قهقهه زد و من هم توانستم آن سنگ قبر کوچک را در ذهنم کمرنگ کنم...
ـ طفلکی عسل، ولی جدا شیرینه ها!
با مخالفت ابروهایم را بالا انداختم و سرم را به صندلی تکیه دادم و گفتم: خزر میشه یه افسانه ی عاشقانه، من حماسه، طلوع یه شعر قشنگ، عسلم یه جوک، چطوره؟
ـ بدک نیس، حالا چرا تو بشی حماسه؟
ـ پس چی بشم؟ به من میاد یه داستان عاشقانه بشم یا یه شعر؟
ـ خب می تونی یه ترانه ی عاشقونه بشی، هان؟
خوشم نیامد، این چیزها به گروه خون من نمی خورد...
ـ نه جان تو راه نداره، من حاضرم یه غزل تر و تمیز بشم ولی ترانه ی عاشقونه نه!
ـ باشه، تو فقط ترانه باش! آخه هر بار که اسم تو رو می شنوم یادو اون شعر کتاب درسی میفتم...
دلم گرفت؛ هر وقت که در حمام می زدم زیر آواز و خانه را روی سرم می گذاشتم؛ بابا می خواند: باز باران با ترانه...
رویم را به سمت پنجره چرخاندم: نه... من یه داستان جنایی میشم ولی ترانه نه.


همین که پایم را در اتاق گذاشتم، عسل را دیدم که پشت به دیوار و بی هدف وسط اتاق ایستاده بود.
ـ سلام هلو...
با تته پته جواب سلامم را داد. رنگ صورتش پریده و دست هایش را پشت سرش قایم کرده بود. چشم هایش دو دو می زد و حالت دزدی را داشت که سر بزنگاه گرفته باشنش...
پشتم را به او کردم و سرگرم بازکردن دکمه های مانتویم شدم.
ـ عسل...
ـ بله؟
صدایش صاف شده بود و نمی لرزید. پارازیت نداشت دیگر، پس موچین را گذاشته بود سر جایش...
ـ میگن رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون...
ـ خب؟
برگشتم و به سمتش رفتم. انگشتم را گذاشتم وسط ابرویش و فشار دادم.
ـ یعنی از این سرخی زیر ابروت معلومه چکار کردی...
فورا قیافه ی مفلوکی به خود گرفت و نالید: به خدا فقط دو سه دونه برداشتم، که بدونم چه شکلی میشم.
مانتویم را درآوردم و پرت کردم روی رخت خواب ها.
ـ اولا که با دو سه دونه قرار نیس چیزی عوض بشه، ثانیه این سرخی که من می بینم از دو سه تا بیشتره. سر منو شیره نمال.
ـ حالا شاید دو سه دونه نبود، چار تا بود.
ـ دیگه حسابشو خودت بهتر داری، می دونی، به تعدادش نیس، به نیت پشت قضیه اس. چه عجله ای برای بزرگ شدن داری؟
ـ فقط دلم می خواست ببینم چه شکلی میشم.
ـ امیدوارم تجربه ی چیزهای دیگه به سرت نزنه، نه که بد باشه، هر چیزی به وقتش...
مطیعانه جوابم را داد: باشه، راست میگی...
داشت از سرش بازم می کرد... برای اینکه به من فرصت موعظه ندهد، به تندی از اتاق رفت بیرون و در را پشت سرش بست، رفتم سمت کیف کوچک لوازم خزر، موچین را برداشتم و انگشت کشیدم به لبه اش که چند تار قهوه ای روشن کوتاه به آن چسبیده بود... چند روز قبل در راه مدرسه دیده بودمش و با اینکه سعی کرد به من نگاه نکند و زود برود، فهمیدم که مژه هایش را ریمل زده... عسلی هم داشت بزرگ می شد، تازه داشت دنیا را کشف می کرد، نفس عمیقی کشیدم، نیازی نداشت من به مامان راپورت عسل را بدهم، خودش خیلی زود متوجه می شد... بعد خنده ام گرفت، بیچاره عسل که فکر نمی کرده کسی مچش را بگیرد، از شانس او من کلاسم را پیچانده بودم... عسل نمی دانست تا وقتی که آدم بترسد، همیشه یکی پیدا می شود که مچش را بگیرد...
«گوژپشت نتردام» را برداشتم و زدم بیرون... برای بخشیدن شمیم به خاطر حرف هایش، بهتر بود آدمهای دیگری پیدا کنم برای متنفر شدن و این کتاب از همه بهتر بود، می توانستم حسابی حرصم را خالی کنم... هرچند مطمئنا باز گریه می کردم...
.
نفس نفس زنان طول سالن را دویدم و گلرخ را دیدم که کنار آبسرد کن ایستاده بود و با بچه ها حرف می زد. با عجله سلام کردم و بازوی گلرخ را گرفتم: بیا...
گلرخ باز غر غر کرد: جلسه اتون تموم شد خانم؟ وای میسادی یه کم دیگه علفای زیر پام بلند بشه می بردیش واسه قرمه سبزی. اصلا منتظرت نبودما سه ربع... همینجوری دلم یهو هوای آبسرد کنو کرده بودم اومده بودم زیارتش کنم دلتنگیم بر...
کوبیدم روی دستش.
ـ بسه دیگه! یه دقه زبون به دهن بگیر واست تعریف کنم چی دیدم...
گوش های گلرخ تیز شد و شاخک هایش تکان خورد.
ـ چی دیدی؟ معینتون رو با دوس دخترش؟
ـ اه گلرخ، اون که اصن امروز دانشگاه نیس. یه دقه گوش بده از اولش برات میگم... حرف نزنیا.
گلرخ ساکت شد و هیجانزده منتظر ماند. من هم نفس عمیقی کشیم تا حالم جا بیاید و بتوانم تمرکز کنم.
ـ بگو دیگه... زیرلفظی می خوای؟ براد پیتو که ندیدی...
ـ وایسا... میگم... امروز که حیاتی پیام داد برم دفتر انجمن، گفتم خب می خواد ببینه چکارا کردم، حوصله نداشتم برم، بعد دیگه دیدم نمیشه فرار کرد ازش، رفتم، ببخشید که منتظرت گذاشتم...
ـ بخشیدم، جزئیات نگو، اصلشو بگو...
ـ باشه... بعدش که رفتم تو، نمی دونی چی دیدم...
ـ به جان خودم باران سر کاری باشه می زنم لهت می کنما...
ـ نه سر کاری نیس، رفتم تو، یه یارویی، نه یارو چیه، یه آقایی اونجا بود... اصن یه وضعی، جلوی پام بلند شد و سلام کرد، واای...
ـ خاک بر سر ندید بدیدت، همین؟!
ـ نه که تو دیدی!!! چن تا پسر تا حالا جلوی پات بلند شدن؟
گلرخ کمی فکر کرد و بعد پنچر شد: هیچی...
ـ پس زر نزن! بعد من اول چشمم افتاد به کفشاش، تمییییز، یه لکه هم روش نبود یعنی، کفشای مشکی و تمیز، شلوار مردونه از این طوسیا، بعد اومدم بالاتر، بلوز مردونه ی سفید، اونم تمیز تمیز...
ـ کمربند نبسته بود؟
ریز خندید و یکی زدم توی کمرش: چرا بسته بود. اونم مشکی بود. اصن نمی فهمی که این پسر چقدر تر و تمیز و مرتب بود، انگار همین الان از خشکشویی دراومده بود...
ـ از کارواش...
ـ بمیر! حالا من نمی دونستم چطور سر آستینمو قایم کنم که تو سلف رفته بود تو خورشتا...
ـ تازه رو صورتتم جای خودکار هست، فرصت ندادی بهت بگم، بعدم یادم رفت...
آستینم را کشیدم روی صورتم: حالا میگی؟ رفت؟
ـ نه بش تف بزن.
هرهر خندید... راهم را به سمت سرویس بهداشتی کج کردم و او را هم همراه خودم کشیدم.
ـ خب بالاتر از لباسشو دیگه ندیدی یا اونجا تعریفی نبود؟
بی اراده نیشم باز شد: چرا دیدم...
گلرخ با خباثت مرا نگاه کرد و بشکن زد: نه مثه اینکه قراره یه چیزی از این جلسه های مزخرف و بی ثمر انجمن دربیاد. چشتو گرفت، نه؟
لبم را گاز گرفتم و در سرویس را هل دادم و رفتم تو.
ـ اه باز که اینجا آب ریختن.
ـ ولش کن، از شکل و شمایلش بگو.
ـ گلرررخ خدا وکیلی اگه من خدای نکرده زبونم لال گردنم زیر گیوتین، خواستم زن کسی بشم، مطمئن باش زن همچین آدمی میشم...
انگشتم را خیس کردم و کشیدم به شقیقه ام که رنگ خودکار بنفش گرفته بود، خزر می گفت من افسردگی دارم که با بنفش می نویسم... خزر دیوانه بود اصلا...
ـ پسره صورتش گرد، تمیز، لپ هم داشت تازه، یعنی گونه، ابروهای پهن، دماغشم نه کوچیک بود نه بزرگ، موهاشم خرمایی بود، زده بود بالا، چشماشم قهوه ای بود، از این قهوه ای معمولیا ها... حالا من اینجوری بگم تو به نظرت قشنگ نیس، باید ببینیش... آقا بود... عینکی هم بود، ای جااان... من مرد عینکی دوس دارم...
ـ تو هیچت به آدم نرفته که... اسم نداره این پسر شاه پریان؟
ساکت شدم، به تصویرم در آینه نگاه کردم که جای خودکار که رفته بود، حالا قرمز شده بود از بس مالیده بودمش...
ـ چرا اسمش فرید بود؛ فرید بهروزیان...
ـ اسمش که قشنگه!
زمزمه کردم: فرید یعنی یکتا و بی مانند، یعنی گوهر یکدانه...
گلرخ محکم کوبید پشتم: ای وای بچم از دست رفت...
با دست چانه ی مرا گرفت و صورتم را به سمت خودش برگرداند: با یه نگاه عاشق شدی خره؟ در این حد که فورا معنی اسم طرفو هم در آوردی؟ به کل دلتو دادی، رفت؟
جویده جویده گفتم: فرید اسم بابامه...
دستش را ول کرد: آهان.
مقنعه ام را مرتب کردم و قبل از اینکه گلرخ برای بار دوم رژ بزند کشیدمش بیرون.
ـ خب حالا این یارو چکاره بود؟ نگو که حیاتی تشخیص داده بود شما دوتا تیکه ی همین و می خواست واسطه ی خیر بشه؟
ـ نه... بعد که خوب پسره رو دید زدم...
ـ خجالتم نکشیدی...
ـ مسخ شده بودم اصن، فک کنم اونم فهمید، لبخند اینا زد، بعد حیاتی از بیرون اومد جو رو عوض کرد...
ـ مانع نظربازیتون شد...
ـ همین، حیاتی هم نمی ذاره آدم دو دقه تو خلسه ی عاشقونه اش غوته ور بشه...
گلرخ زد زیر خنده. بعد تازه فهمید در محوطه ایم و صدای خنده اش بلند است...
ـ خب بعدش.
صدایش از فرط خنده تودماغی شده بود. من هم خندیدم، کلی باعث تفریحم شده بود قضیه...
ـ هیچی دیگه، حیاتی معرفیمون کرد، و گفت که اون دانشجوی سال اول ارشده، قراره با ماهنامه امون همکاری کنه، نبودی ببینی حیاتی چه احترامی بش میذاش، نه واسه اینکه ارشدی بودا، بعد که رفت، حیاتی گفت خیلی بااستعداده، شعر میگه، واسه یه مجله مطلب می نویسه و همینا... مثل اینکه حیاتی کشفش کرده و سریش شده بش که بیاد با ماهنامه همکاری کنه، بعدم مثل اینکه برای تشویق کردن پسره داده ماهنامه رو بخونه و اونم از یه مطلب من خوشش اومده، بعدم حیاتی منو خبر کرده بود که دو نفری سریش بشیم بش... دیگه منم که افتادم تو دام عاشقی و هر جور شده جذبش می کنم واسه ماهنامه...
ـ حیاتی هم نمی فهمه ها، باید به جای یکی مثل تو ، اون شمیم کاربلدو می خواس که با چشم و ابرو و عشوه خرکی حسابی یارو را اسیر کنه... نه یه ببویی مثل تو که...
اسم شمیم دوباره دیروز را به یادم آورد و اعصابم را به هم ریخت.
ـ حالا بعدش پسره عوض اینکه کلاس بذاره، کلی ازمون تعریف کرد، واقعی بودا، تعارف و ظواهر اینا نبود...
ـ تو همون دو دیقه شخصیتشم شناختی دیگه؟ خانوده اش چطور بودن؟
ـ مزه نریز، بالاخره آدم دو کلمه با یکی حرف بزنه یه چیزایی دسگیرش ...
نگاهم به آن طرف خیابان ثابت ماند و خنده بر لبم خشکید...


چشم هایم را بستم، تند تند سه تا صلوات فرستادم و بعد باز کردم؛ نه، خودش بود... تکیه اش را از ماشین برداشت و برایم دست تکان داد. ذوق زده و بی توجه به ماشین ها پریدم توی خیابان که گلرخ بازویم را گرفت: چه خبرته، الان ماشین می زنه بت، همش دو ماهه ندیدیش...
راست می گفت، پژوی سبزی ویژکنان از بغل گوشم گذشت، نفسی کشیدم و بعد منتظر ماندم تا خلوت شود: تو برو دیگه، خدافظ!
گلرخ مقنعه اش را کشید عقب و موهایش را ریخت بیرون: منم بات میام.
با دست زدم به پهلویش.
ـ عمرا بذارم پسرعمه ی منو از راه به در کنی. مگه از سر راه آوردمش؟
گلرخ پس رفت و زبانش را برایم بیرون آورد.
ـ نه خود خوری، نه کَس دهی، گنده کنی به سگ دهی... بی لیاقت! خداحافظ!
موهایش را داد تو، مقنعه اش را مرتب کرد و سرش را با افسوس برای من تکان داد.
من هم از عرض خیابان گذاشتم و دویدم سمت نوید.
دست راستش را بلند کرد و من هم کف دستم را محکم کوبیدم به دستش.
ـ سلام رفیق...

لباسم را عوض کردم و برگشتم به هال. بچه ها همه به جز عسل که مدرسه بود، نشسته بودند پیش نوید. نوید کلی توی مسیر گله کرده بود که خبر نداده ام خانه را عوض کرده ایم... ولی نگفت چرا به مادرش خبر نداده ایم. خودش مادرش را خوب می شناخت و نیازی نبود که عنوان کند. اگر قرار بود نوید پیش ما پشتی مادرش را بگیرد این همه سال دوستیمان دوام نمی آورد. ولی حالا آمده بود خانه تا مامان را راضی کند شب برای شام برویم خانه شان. مثل همیشه آرام و منطقی حرف می زد و دلیل می آورد. می گفت که به خاطر او برویم. که چند روز آمده است استراحت و می خواهد دور هم باشیم... که خودش عمه را هم راضی می کند زنگ بزند. نوید بلد بود چطور اوضاع را ردیف کند که نه سیخ بسوزد نه کباب... نه مادرش را ضایع می کرد نه مامان را کوچک...
بالاخره مامان در برابر اصرارهای نوید کوتاه آمد و قبول کرد. ده دقیقه نشده بود که عمه هم زنگ زد و دعوتمان کرد. حتما نوید قبل از آمدن سنگ هایش را با او واکنده بوده...
مامان و عمه هیچوقت با هم کنار نمی آمدند، یعنی عمه هیچوقت نخواسته بود مامان را قبول کند ولی خب هیچکدام نمی خواستند رابطه ی ما بچه ها سرد شود... ما که فقط آنها را داشتیم در این شهر بزرگ... هرچند که عمه بعد از مرگ بابایی هربار که خواسته بود کمکمان کند مامانم به خاطر منتی که می گذاشت قبول نکرده بود... شاید از دور عجیب بود که مامان کمک غریبه ای مثل مامان معین را قبول کند ولی کمک عمه را نه ولی از نزدیک برای ما خیلی هم عادی و قابل قبول بود... کمک خانم پیرایش را می شد یک جوری جبران کرد ولی سرکوفت های عمه ناهید را هیچ جور نمی شد هضم کرد...

نوید بسته ی کوچکی از کیفش بیرون آورد و به سمت خزر گرفت: تولدت مبارک!
خزر ذوق زده جیغ کشید: یادت بود؟
نوید خندید و کنار چشم هایش چین افتاد.
ـ مگه میشه یادم بره؟ تولد بدون من خوش گذشت؟
خزر بسته را باز کرد و دستبند نقره رو فورا به دستش بست: بد نبود، جای تو خیلی خالی بود... مرررررسی نوید، می دونی که عاشق نقره ام...
ـ تو عاشق همه ی چیزای قشنگی خزر، من می دونم...
خزر خندید و با مهربانی او را نگاه کرد: تا کی اینجایی؟ تلافی تولدو در بیاریم همین الان...
نوید به ساعتش نگاه کرد و لبخند زد : دو ساعت وقت دارم.
فورا افتادیم دنبال جور کردن سور و سات خوشگذرانی... من و نوید با ماشین رفتیم خرید کنیم و طلوع مشغول پختن کیک شد... تا عسل بیاید همه چیز آماده شده بود...

هینطور که همه گوشه کنار اتاق ولو شده بودند به خواست نوید شروع کردم به خواندن:

ترمه و اطلس بیارین تا بپوشونم تنت
سینه ریزی از جواهر بندازم به گردنت
نکنه دست غریبون برسه به دامنت
نکنه خونم بیفته عاقبت بر گردنت...
ای بلا، بالا بلا، قربون اون نگاهت
قربون راه رفتنت، قربون خاک راهت
من روزی هزار دفه به پای تو می میرم
با یه بوسه ی تو باز دوباره جون می گیرم
با یه بوسه ی تو باز دوباره جون می گیرم...


دور دوم همه با من شروع کردند به خواندن و دست زدن... حتی مامان بعد از نماز هم به جای اینکه برود سروقت خیاطیش آمد پیشمان و برایمان یک ترانه ی محلی خواند... حیف که این ترانه ها همیشه حالتی محزون و غم انگیز داشتند...
عجب روزی بود، بعد از دو ماه نوید را دیده بودم و چقدر به نظرم دنیا قشنگ و آفتابی بود... آنقدری شارژ شده بودم که احساس می کردم می توانم همه ی گوشه کنایه های عمه را ـ که مطمئنا آن شب بی نصیب نمی ماندم ـ تحمل کنم... انگار که ضدضربه شده باشم... یاد حرف گلرخ افتادم که خاله اش می گوید خواهرشوهرش وزیر جنگ است؛ اگر عمه وزیر جنگ بود، نوید هم شوالیه ی مهربانی اش بود
.
خزر جلوی آینه چرخید و گفت: چطورم؟
از آنجا که لحنش حاکی از خودستایی بود هیچ جوابی برای او در چنته نداشتیم. با این حال عسل با شیفتگی گفت: پرفکت، عین فرشته ها شدی.
خزر لب هایش را ورچید: فرشته؟
لباس قرمزم را پرت کردم روی دسته ی مبل و گفتم : منظورش مدله، زمان ما به مدلا می گفتن فرشته!
این را که گفتم با حالت معنی داری به طلوع نگاه کردم که به این حرف من می خندید؛ شانه هایم را بالا انداختم و وقتی زنگ در را زدند بلند شدم: من باز می کنم.
معین پشت در بود، طبق معمول...
ـ سلام، حوصله ی مهمون دارین؟
رو به سالن «یاالله» بلندی گفتم و بعد تا کمر خم شدم و دستم را به سمت سالن دراز کردم: شما که صاحبخونه این، بفرمایین تو.
معین از دیدن رفتار محترمانه ی من غرق حیرت شد: قرصی چیزی نخوردی؟
ـ نه حالم خوبه، خیلی خوبم، بیا تو .
همین که معین پایش را گذاشت این سمت، خزر غیب شد. از او خجالت می کشید و زیاد جلوی چشم هایش آفتابی نمی شد. با اینکه برای مامان گفته بود این لباس را پوشیده و آرایش کرده بوده، دلبری اش برای پسرها را فاکتور گرفته بود و مامان هم که می دانست آب رفته به جوی باز نمی گردد و خوب می دید که خزر از رفتار سبکسرانه اش پشیمان است، دعوایی نکرده بود و کمی او را نصیحت کرد... همان نصیحت های تکراری... من و خزر هم خوب گوش دادیم و همزمان هر دو به این فکر می کردیم امکان ندارد مامان دیگر ما را به چنین مهمانی هایی بفرستد.
چشم معین از روی آن همه لباس و روسری و شال و شلوار و کفش و هزار و یک چیز دیگر گذشت و با تعجب پرسید: چه خبره؟ شوِ لباسه؟
ـ نه شام دعوتیم خونه ی عمه، داریم آماده می شیم.
ـ اِ؟ خوش بگذره. خزر خونه نیست؟
با اینکه می دانست چرا خزر از او کناره می گیرد، اصرار داشت که هر بار این سوال را آن هم با صدای بلند عنوان کند. با آرنجم زدم به پهلویش و لباس کاهویی رنگ خزر را از روی مبل برداشتم تا معین بنشیند.
معین به لباس توی دستم اشاره کرد: این همونه که خزر واسه تولدش پوشید؛ خیلی بش می اومد، تو هم امتحانش کن، به نظرم به تو هم میاد این رنگ.
جوابش را ندادم، در واقع ترجیح دادم حرفش را نشنیده بگیرم... چه معنی داشت این پسر به من بگوید چه بپوشم چه نپوشم؟ چقدر هم که به سر و وضع آدم دقت می کرد! چقدر هم که پررو بود! چقدر هم خوب در خاطرش مانده بود... ای بابا! معین همه ی خصلت هایی را که من در یک پسر نمی پسندیدم یک جا داشت!!! احتمالا اگر می پرسیدم حتی رنگ رژ لب خزر هم در مهمانی یادش بود...
معین رو کرد به من : توچی می خوای بپوشی؟
با مصیبت شانه هایم را بالا انداختم :هنوز نمی دونم.
ـ نمی دونی؟ این همه لباس... بذار من برات انتخاب کنم، اوکی؟
اگر خزر آنجا بود قطعا به او چشم غره می رفت ولی نبود، هرچند که معین هم بیدی نبود که با نگاه رعب آور خزر بلرزد... شانه هایم را بالا انداختم و معین با چشم های تنگ شده، همه ی لباس ها را از نظر گذراند...
لباس قرمز گوجه ای مرا از روی دسته ی مبل برداشت و بالا گرفت: این خوبه.
سعی کردم خنده ام را پنهان کنم و لباس را از دستش گرفتم: نه این خوب نیست.
ـ چرا نه؟ خیلیم خوبه! همینو بپوش!
ـ چرا؟
ـ چون من میگم.
ـ نظرتو واسه خودت نگه دار. (لباس را گذاشتم سر جایش) تو که نمی دونی عمه ی من چه گیربازاریه! باید یه لباسی بپوشم که اون بپسنده، ( شکلکی در آوردم و سعی کردم صدایش را تقلید کنم) وا، باران، عمه، این چیه پوشیدی؟ انگار فرم مدرسه اس! وا این که شبیه پیشبند آشپزخونه اس! باران جان، تو که شبیه دلقک شدی!
اینها را گفتم و با تاسف به لباس قرمزم نگاه کردم که به ادعای عمه مرا شبیه دلقک کرده بود. مثل اینکه دل معین هم برای من سوخته بود.
ـ ای بابا، اینجوری که شما چار نفر پدرتون درمیاد واسه یه مهمونی!
با بی فکری گفتم: نه، فقط من و خزر...
ـ چرا فقط شما دوتا؟
زورکی خندیدم و سعی کردم دلیل و برهان بیاورم: خب شاید چون بزرگتریم، به قول خودش می خواد سری تو سرا در بیاریم.
این عین حقیقت نبود ولی خب زیاد دور هم نبود. معین که همین را قبول کرده بود و حالا داشت با دقت بقیه ی لباس های ما را وارسی می کرد. لباس صورتی طلوع را که آستین های کوتاه پروانه ای داشت، برداشت؛ بعد سرش را به علامت منفی تکان داد و کنار گذاشت. بعد لباس سفید آستین بلند و یقه ایستاده ی خزر را برداشت که سه دکمه ی پهن سیاه می خورد و بی حرف آن را گذاشت سمت من. بعد هم سرگرم حرف زدن با طلوع شد. بلند شدم تا لباس ها را جمع کنم. همه لباسشان را انتخاب کرده بودند به جز من، که پراکندگی لباس ها هم کمکی به انتخابم نمی کرد. تلفن زنگ زد و عسل شیرجه رفت سمت گوشی: بله؟... سلام... ممنون، شما خوبین؟... مامان نیس... آره خزر هست، گوشی...
همه ما به سمت عسل برگشته بودیم که گوشی را گذاشت و بلند گفت: خزر، تلفن!
بدون اینکه کسی بپرسد، ذوق کنان ادامه داد: آقا دیویده!
ابروهای معین بالا رفت، چشم هایش گرد شد و دهانش باز ماند. خزر نگاه شماتت باری به او انداخت و قبل از آنکه گوشی را بردارد سکی به عسل داد: می گفتی منم نیستم.
تلفن را کشید دورتر و پشت ستون آشپزخانه از نظر ما پنهان شد. معین که عین خیالش نبود رفتار خزر، با چشم هایی که از شیطنت برق می زد، پرسید: دیوید؟ این دیگه کیه؟
خزر را پاییدم که حواسش به ما نباشد ـ داشت با ناخن های بلندش لبه ی اپن آشپزخانه را می خراشید ـ و با خنده ی یواشکی گفتم: پسر عمه امه! تو شناسنامه اش داووده ولی وای به حال کسی که جلوی عمه صداش بزنه داوود، فاتحه اش خونده اس. از هر ده تا حرف عمه یازده تاش درباره دیویده. دیویدم اینطور، دیویدم اونطور...
خزر گوشی را روی دستگاه کوبید: بسه!
ـ چکارت داشت؟
خزر لبخند دلپذیری زد: فضولو بردند جهنم...
عسل دوید میان صحبتش: گفت شما هنوز لوله کشی گاز ندارین؟
معین بلندتر از همه خندید ولی نگاه معنی دار خزر به من را از دست نداد. نگاهی که میشد ترجمه کرد «بعدا بهت میگم» ؛ که «بعدا» یعنی وقتی معین می رفت. معین خنده اش را تمام کرد و بلند شد: خب دیگه ما بریم. مهمونی خوش بگذره.
ترجیح می دادم معین بماند؛ اگر می رفت مجبور بودم روضه ی طولانی خزر را درباره ی خانم ها و لباس پوشیدنشان تحمل کنم. ولی معین که انگار از نگاه خزر دلخور شده بود، نمی خواست بیشتر بماند. من تا دم در همراهش رفتم که گفت: راستی ظهر از این طرف رد شدم، صدای آواز می اومد، گفتم اگه بفهمی من باز صداتو شنیدم دیوونه میشی، ولی خب هیچی بهتر از صداقت نیس.
هر هر خندید و من نفس عمیقی کشیدم: آره پسر عمه ام اینجا بود، یه تولد کوچولو واسه خزر گرفتیم.
ـ راستی؟ پس انگار فقط من نامحرمم... به مامانت سلام برسون.
قبل از آنکه من چیزی بگویم با عجله راهش را کشید و رفت. ای بابا...
برگشتم داخل و به خزر گفتم: داوود چی می گفت؟
ـ هیچی گفت خودش میاد دنبالمون. تا یه ساعت و نیم دیگه.
روسریم را از سرم برداشتم: این چیزی بود که از معین پنهونش کنی حالا؟
خزر شانه هاش را بالا انداخت و لباس ها را در بغل گرفت: نه، ولی دلم خواست یه کم اذیتش کنم، خیلی صمیمی شده دیگه...
این دو تا هم که عین بچه ها شده بودند امروز.
ـ اون لباس سفیده رو برندار، اونو می خوام بپوشم.
خزر لباس را برداشت و چک کرد که لکه مکه نداشته باشد.
ـ آره همین خوبه، با شلوار مشکیه عالی میشه...


نوید ما را رساند و چون دیروقت بود، از همان دم در خداحافظی کرد و برگشت. ما هم عین لشکر شکست خورده پشت سر مامان رفتیم داخل...
تا مامان کلید بیندازد و در را باز کند، من باغ را زیر نظر گرفتم و سایه کسی را نزدیک تخت تشخیص دادم ولی همین که خواستم قدمی به آن سمت بردارم، مامان متوجه شد: کجا؟
ـ الان میام...
ـ بیا تو دیگه، دیروقته...
صلاح نبود که نافرمانی کنم، سرم را انداختم پایین و رفتم تو.
ـ باران آب بذار برای چایی.
ـ باشه.
شالم را از دور گردنم باز کردم و پرت کردم روی سر خزر که داشت به سمت اتاق می رفت. چشم غره ای به سمتم رفت و شال را در دستش گرفت.
کتری را پر از آب کردم و گذاشتم روی اجاق. مامان را دیدم که همانجا روی مبل نشست، سرش را تکیه داد به پشتی و چشم هایش را بست... دهانم را پر و خالی کردم؛ عمه هم با وجود همه ی قول و قرارها باز زخم زبان هایش را زد و حسابی اوقاتمان را تلخ کرد، چشم غره های آقای فروتن ـ بابای نوید ـ و تلاش های نوید و داوود هم هیچ فایده ای نداشت... ذات عمه را که نمی شد عوض کرد؛ او از روز اول با مادر من مشکل داشت... حالا که بابایی هم نبود هنوز طعنه ی پسر نداشتن بابا را می زد تو سر مامان...حالا انگار اگر بابا پسر داشت چه گلی می خواست به سرمان بزند؛ من که خودم از ده تا پسر بهتر بودم ـ البته این حرفی بود که بابا می زد ـ کلا عمه هر وقت ما را می دید نبش قبر می کرد و هزار و یک گله از مامان داشت که نصفش حتی به قبل از تولد من بر می گشت... چنان هم قیافه ی مریض احوال و مظلومی به خودش می گرفت که نمی توانستی جوابش را بدهی؛ اگر مثلا سر حال و قبراق می نشست و حال آدم را می گرفت من هم خوب می توانستم جوابش را بدهم، ولی خب، در آن حالت، اگر جوابش را می دادم، من مقصر و حاضر جواب و بی حیا و بی چشم و رو به نظر می آمدم... فایده ای هم نداشت؛ نه عمه دست از این حرف ها بر می داشت نه ما به حرف های آزاردهنده ی تکراریش عادت می کردیم، همیشه مهمانی خانه ی عمه، آدم را اندازه ی یک خانه تکانی خسته می کرد و هزار غم بر دلش می گذاشت...
ـ جوش اومد دیگه! باز رفتی تو هپروت؟!
به خودم آمدم و با دستپاچگی زیر گاز را خاموش کردم.
وقتی رفتم توی اتاق که لباسم را عوض کنم؛ باغ را نگاه کردم ولی هیچ خبری از معین یا کس دیگری روی تخت نبود... حتما اشتباه کرده بودم. کدام آدم عاقلی در آن سرما، آن وقت شب تنهایی در باغ پرسه می زد؟!
گوشیم را برداشتم و زنگ زدم به موبایل معین که جواب نداد... مشترک مورد نظر فعلا قهر بود؛ پسربچه ی حساس...
پیام دادم: اگه بیداری جواب بده!
جواب داد: نه، خوابم!
خندیدم و دست کردم در کیف خزر و تابلوی خوشنویسی را بیرون آوردم و گذاشتم جلوی آینه:

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود...


شعر را زیر لب برای خودم خواندم و لبخند زدم... نوید هر سه ی ما را غافلگیر کرده و برای مان سوغات آورده بود. می توانست ظهر با کادوی خزر آن را به ما بدهد ولی عمدا جلوی عمه به ما داد و کلی خوشحالمان کرد. همیشه بلد بود ناراحتی ناشی از حرف های عمه را تا وقتی در خانه شان هستیم از دلمان در بیاورد... به عسل یک کیف دستباف و به طلوع، یک جعبه ی آهنگ هدیه داد که چشم هر سه ی ما دخترها به دنبال کادوی طلوع رفت... جعبه ای که وقتی باز می کردی، آهنگ می زد و عروسک سفید پوش کوچکی روی سطح آینه ایش می رقصید.
وقتی از اتاق بیرون رفتم، طلوع توی هال روی زمین دراز کشیده بود، جعبه را گذاشته بود جلویش و زل زده بود به رقص عروسک...
ـ طلوع می دونی می تونی این ورشو بزنی بالا...
طلوع با دستپاچگی دستم را پس زد و جعبه را بست.
ـ چی شد؟
شانه هایش را بالا انداخت و با شرمندگی نگاهم کرد.
ـ عزیزم من که نمی خواستم برش دارم. فقط گفتم سمت راستشو بزنی بالا زیرش یه جای خالی داره می تونی چیز توش نگه داری...
سرش را به نشانه ی تایید تکان داد ولی جعبه را باز نکرد. بعد هم بلند شد و به اتاقش رفت... آن روز همه جنی شده بودند، تمام هفته را من و عسل جنی می شدیم، این یک روز همه ی عالم با هم...
شانه هایم را بالا انداختم... بد هم نبود؛ زندگیمان از آن حالت کسل کننده و تکراری در می آمد...
.
از پنجره، نوید را دیدم که وارد باغ شد. شلوار جین و تی شرت سفید پوشیده بود و از همان بیرون برایم دست تکان داد. عسل و طلوع را صدا زدم و با هم به باغ رفتیم. نوید پا به پای ما آمد.
ـ ناراحت نشه صابخونه تو باغ فوتبال بازی کنیم؟
ـ نه بابا!
عسل هم اضافه کرد: معین خیلی لارجه، باغو آتیش بزنیم هم کار نداره.
ـ مگه معین صاحب باغه آی کیو؟
ـ معین کیه؟
سرم را برگرداندم و چشمم به ماشین معین افتاد. خانه بود ولی جواب من را نمی داد و محلم نمی گذاشت. مگر من چکار کرده بودم؟ کوتاه گفتم: پسر صابخونه.
سرم را بلند نکردم که نوید را ببینم.
ـ چطور آدمیه؟
ـ خوبه. مهربونه. نوید، تو با عسل وایسین اون سمت، منم با طلوع.
باغ را گذاشته بودیم روی سرمان. ولی خودم رفتن خانم پیرایش را دیده بودم و معین قبلا گفته بود خاله فرنگ خوابش سنگین است و عمو نوروز گوش هایش... خیالم راحت بود که مزاحم کسی نخواهیم شد. پایم را بردم عقب، نگاه مغرورانه ای به نوید انداختم و با قدرت به توپ ضربه زدم: چه می کنه باران ایزدستا...
توپ مسیر قوسی شکلی را به سرعت طی کرد و بنگ! با شدت به شیشه ی پنجره ی طبقه ی دوم خانه ی پیرایش خورد...
عسل از فرط شادی نزدیک بود سکته کند: گند می زنه باران ایزدستا... جواب مامانو چی می خوای بدی سوباسا؟
هاج و واج جلو رفتم و زل زدم به شیشه که از همان پایین هم کاملا مشخص بود که خرد شده.
نوید هم جلو آمد: تا مامانت بیاد درستش می کنیم، بی خیال باران.
ـ مامان نفهمه، صاحابشو چکار می خوای بکنی؟
برگشتم و معین را دیدم که طلبکارانه دست هایش را روی سینه حلقه کرده بود و با نگاه سردی من را برانداز می کرد. این جور وقتها با آن صورت خشک و بی احساس و چشمهای خاکستری یخی می شد همان بهزادنیایی که دیواری از غرور و نخوت به دورش کشیده بود... غیرقابل تحمل و غریبه برای من... پس رفتم، فاصله ام را از او بیشتر کردم و به نوید نزدیک شدم. احساس می کردم در مقابل این نگاه سرزنش کننده کوچک و کوچک تر می شوم... سرخ شده بودم، از حرارت گونه هایم می فهمیدم.
ـ ببخشید. از قصد نبود...
معین پوزخند پر تمسخری زد و قدش در نظر من بلند و بلندتر شد. انگار این وجه او را فراموش کرده بودم...
ـ نه تو رو خدا بیا از قصد بزن! می دونی اگه به خاطر جیغت از جا نپریده بودم شیشه خرد شده بود تو صورتم؟
نوید یک قدم جلو آمد و دستش را گذاشت روی شانه ی من.
ـ ببخشید؛ واقعا اشتباه کردیم، شما حق دارین... بازم معذرت می خوام...
معین چند ثانیه نوید را از بالا تا پایین ورانداز کرد: این کیه؟ بادیگاردته؟
کفرم در آمد؛ شیشه را شکسته بودم به جهنم، این چه طرز حرف زدن بود؟! یک قدم جلو رفتم و دست نوید از شانه ام افتاد.
ـ نخیر، پسر عمه امه. نوید، آقای بهزاد نیا صاحبخونه هستند...
نوید سلام کوتاهی کرد، سری تکان داد و لبخند زد ولی معین عین مجسمه ایستاده بود و تکان نمی خورد.
بعد از چند ثانیه سلام کرد و روی پاشنه ی پا چرخید.
ـ من دارم درس می خونم. سر و صدا نکنین، تا شب نشده هم یکیو بیارین شیشه رو عوض کنه. شما هم خانم ایزدستا بیا شیشه خرده ها رو جمع کن تا دفه ی دیگه قبل از اینکه پاتو ببری جلو، چشماتو باز کنی!
رفت و ما را هاج و واج آنجا گذاشت...
نوید زمزمه کرد: این معین بود؟
عسل هم به همان آرامی زمزمه کرد: نه...
چرا این معین بود؛ این هم بخشی از او بود که من سعی کرده بودم نادیده بگیرم و در ذهنم دفنش کنم...


با حرص رفتن معین را تماشا کردم؛ واقعا یک شیشه ارزش داشت که اینطور من را پیش نوید ضایع کند؟! واقعا که دست همه ی موجودات دوروی عالم را از پشت بسته بود...
نفس پر از حرصی بیرون دادم و بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشم، گفتم: من میرم شیشه ها رو جمع کنم.
ـ منم باهات میام.
همین مانده بود که نوید بیاید و معین باز شیرین کاری بکند. اگر خودم تنها می رفتم می توانستم جوابش را بدهم... ولی جلوی نوید انگار نمی توانستم با او راحت باشم، یا اینکه معین اجازه نمی داد راحت باشم؟!
ـ لازم نیس، من به این رفتاراش عادت دارم، ناراحت نمیشم...
ـ همیشه همین جوریه؟
سرم را بلند کردم و چشم های ناراحت نوید را دیدم؛ بی اختیار خنده ام گرفت. نوید چه تصویری از معین ساخته بود در ذهنش؟! مگر چه کار کرده بود؟ حالا که فکرش را می کردم، رفتار معین به نظرم بیشتر یک بهانه گیری کودکانه بود تا دعوا... اصلا به نظر من این رفتار خیلی هم بهتر از این بود که به آسانی با خراب کاری ام کنار بیاید و آن را نادیده بگیرد... به نظرم آن طور نوید بیشتر نگران می شد و جور دیگری به معین و رابطه اش با ما شک می کرد... ای بابا!
ـ می دونی نوید سگی که پارس می کنه، گاز نمی گیره! معین هم گاهی وقتا هاپ هاپ می کنه!!! جدی نگیرش...
ـ یعنی اذیتتون نمی کنه؟
ـ معین؟ نه، اصلا... اون خیلی هم خوبه.
این را با لبخند گفتم و به نظرم خیالش راحت شد.
ـ پس منم میرم شیشه بُر بیارم.
ـ ببخشید دیگه تو رم به دردسر انداختم.
ـ اتفاقا خوب شد که من اینجا بودم و ماشینم همرامه. وگرنه تو دست تنها چکار می خواستی بکنی؟!
ـ نکنه فکر کردی من کارم اینه که شوت کنم به شیشه خونه ی مردم و روزی یکی بشکنم؟ نخیر برادر، امروز اتفاقی بود... یکی منو چشم زده بود...
ـ بر منکرش لعنت.
خندید، سوار شد و رفت. من هم برگشتم به باغ، عسل را تهدید کردم که به کسی چیزی نگوید تا خودم بگویم، و به سمت خانه ی پیرایش رفتم.

خاله فرنگ در آشپزخانه بود و گفت که معین هم بالاست. جارو و خاک اندازی از او گرفتم و رفتم طبقه ی بالا.
عجله ای برای رو به رو شدن با او نداشتم. آرام و با طمانینه پله ها را یکی یکی بالا رفتم و برای دومین بار در آن راهرو ایستادم. برگشتم سمت پنجره و باز دلم خواست در آن قسمت دراز بکشم و کتاب بخوانم. باز هم کتابی افتاده بود آنجا؛ که البته درسی بود و خودکار آبی رنگی هم روی آن گذاشته بودند... با حسرت رویم را برگرداندم و به سمت اتاق ها راه افتادم. می دانستم که شیشه ی اتاق معین را شکسته ام. یعنی سومین پنجره از سمت چپ. در اتاقش نیمه باز بود با این حال فضای زیادی را نمی دیدم، همزمان که با بند انگشتم به در ضربه می زدم، در را هل دادم تا باز شود...
لبه ی میز تحریرش نشسته بود و داشت مجله می خواند، طبق معمول دانستنیها... پاهایش را هم روی هم انداخته بود. انگار که روی تخت پادشاهی نشسته، موهایش هم ریخته بود جلو و تا وقتی که سرش پایین بود من نمی توانستم حالت چهره اش را ببینم.
خشک و رسمی سلام کردم؛ سرش را بالا آورد و موهایش را زد کنار. به نظر من یک پسر هیچوقت نباید موهای بلندی داشته باشد که اینطور عین یک دختر با انگشت اشاره و سبابه اش بخواهد...
ـ که من هاپ هاپ می کنم، هان؟
پاهایم را جا به جا کردم و معذب شدم.
ـ وقتی قایمکی به حرفای بقیه گوش میدی چیز خوبی نمی شنوی.
دستش را به سمت فضای خالی اتاق باز کرد: قایمکی نبود؛ صدات تا اینجا هم میاد، صد دفه بت گفتم...
چیزی نگفتم و به سمت جایی که خرده های شیشه پخش شده بود، نگاه کردم. چه گندی زده بودم، خرده های شیشه لای پرزهای بلند موکت زرد و نارنجی فرو رفته بودند... ای خدا...
زیرچشمی به معین نگاه کردم که دمپایی پوشیده بود. به سمت در رفتم که بروم پایین از خاله فرنگ دمپایی بگیرم.
ـ تا شیشه ها رو جمع نکردی نرو.
برگشتم و با حرص به او نگاه کردم. شانه هایش را بالا انداخت و به سمتی که شیشه ها ریخته بودند اشاره کرد.
به سمتش رفتم: پس دمپاییتو بده.
با چشم های سردش من را نگاه کرد. چشم هایش عین سنگ بود...
ـ خودت درش بیار.
ـ مسخره بازی در نیار. پاتو کج کنی میفته از پات.
ـ نمی خوام پامو کج کنم.
ـ بچه نشو!
کفرش را در آوردم انگار. زل زد به من و با حرص و جوش گفت: تا ده دقیقه پیش سگ بودم حالام شدم بچه! باران، می دونی خیلی به آدم برمی خوره چیزیو که بدت میاد به خودت بگن، راحت به بقیه نسبت میدی؟
از خجالت آب شدم...
ـ ببخشید.
ـ همین؟ منو پیش اون فامیلت خراب می کنی، حالا فقط ببخشید؟
ـ تو قبلش منو پیش اون ضایع کردی! به خاطر یه شیشه...
ـ تو اصلا بیخود می کنی با یه پسر تو خونه ی من گرم می گیری!
خونه ی من!!! خو..نه .. یِ ..من ... خو... نه...
انگار کسی با پتک به سرم کوبید و خردم کرد. انگر بدنم به تمام اجزای تشکیل دهنده ام پخش شد و به هزار و یک گوشه ی عالم پخش شد، به هزار و یک جایی که هیچکدام خانه ی من نبود...
راست می گفت، خانه ی او بود و قوانین او و خواسته های او...
دست ما هم که از تمام دنیا کوتاه بود...
برگشتم و به سمت شیشه خرده ها رفتم؛ سر تا پا می لرزیدم، نمی توانستم سر پا بایستم، زانو زدم و شروع کردم به جمع کردن تکه های بزرگتر... بلافاصله آمد بالای سرم.
ـ نمی خواد تو جمع کنی! برو خونه اتون...
ـ من خونه ندارم.
صدایم خشک شده بود... خدا را شکر که صدایم نمی لرزید...
پایش را گذاشت جلوی دست من روی شیشه ها.
ـ گفتم نمی خواد جمع کنی.
اعتنا نکردم و دستم را بردم سمت دیگری...
صدایش را بالا برد و داد کشید: بسه، میگم بسه...
شیشه را روی زمین رها کردم و بلند شدم.
ـ حسابمون صاف شد؟
ـ معذرت می خوام...
جوابش را ندادم و از اتاقش بیرون رفتم. از خانه شان دویدم بیرون و بدون اینکه لحظه ای بایستم، دویدم تا توی اتاقم... نه، اتاق خانه ی دیگران... دلم می خواست آنقدر جیغ بکشم تا سقف خانه شان روی سرم بیاید پایین... ولی خفه شدم و گوشه ی اتاق آنقدر به دستگیره ی در کمد نگاه کردم تا نوید که از خانه ی پیرایش بر می گشت به خانه آمد و صدایم زد.


مامان نوید را برای شام هم نگه داشت؛ هر چند من ترجیح می دادم برگردد خانه شان تا مجبور نباشم جلوی او این نقاب بی تفاوت و خوشحال را به خودم بگیرم... حتی یک بار هم یواشکی به او گفتم نکند عمه شاکی شود که سه روز آمده استراحت، همه اش با ما باشد و او گفت که آنها هم امشب دعوتند جایی و خانه نیستند...
مامان به خیال خودش برای اینکه بیشتر به ما خوش بگذرد پیشنهاد کرد شام را در باغ بخوریم... با اینکه هوا تقریبا سرد شده بود؛ ولی تنها کسی که مخالف بود، من بودم ...
بچه ها با شوق و ذوق آتش درست کردند و سرگرم چیدن وسایل شام شدیم... مامان به عسل گفت که برود معین را هم صدا بزند. عسل که رفتار بعد ظهر او را هنوز به یاد داشت، و می ترسید خشم معین دامن او را هم بگیرد کمی من من کرد که مامان بی خبر از همه جا طعنه زد: اگه الان کارش داشتی یا به صرفت بود که مثل قرقی می رفتی...
عسل هم سرخ و سفید شد و بهانه آورد که ماشین معین در خانه نیست و حتما بیرون است... من و خزر هم که هیچکداممان با آمدن معین موافق نبودیم، حرف او را تایید کردیم... مامان هم که از این توافق همه جانبه دانست که آمدن معین با استقبال گرمی رو به رو نخواهد بود، دیگر اصرار نکرد و چیزی نگفت...
تمام مدت شام حس می کردم سنگ بزرگی گلویم را گرفته که به هیچ ترتیبی پایین نمی رود، خیلی زود دست از غذا کشیدم و رفتم کنار آتش نشستم...
سرم را چرخاندم به سمت شیشه ی سوم از سمت چپ که پرده ی نارجی اش را کشیده بودند... دلم می خواست سنگی بردارم و بزنم به شیشه، بشکنمش تا دلم خنک شود...


مامان ظرفی را که از همان ابتدا پر کرده و کنار گذاشته بود، به سمت عسل گرفت: اینو ببر برای معین.
ـ اون که خونه...
ـ می دونم، بدش به خاله فرنگ، بگو سهم معینه. (قبل از اینکه عسل دهان باز کند، ادامه داد) اگه خاله فرنگم نبود بذارش رو میز آشپزخونه، فقط یادت نره یه بشقاب بذاری روش.
عسل تقلایی برای بلند شدن کرد و بعد با پیروزی گفت: پام خواب رفته!
ـ عسل!
ـ به خدا راس میگم!
طلوع و بلافاصله بعد از او نوید بلند شدند. نوید گفت: بدین من می برم.
ـ نه، نوید جان، بچه ها می برن.
مامان به سمت من نگاهی انداخت که ته رنگی از خواهش داشت. بلند شدم، بی حرف ظرف را گرفتم و به سمت خانه ی پیرایش رفتم.

از پشت شیشه های نقشدار فقط تاریکی داخل هال مشخص بود. یعنی خاله فرنگ و عمو نوروز هم خواب بودند؟ چند تقه به در زدم و در را باز کردم. سالن پیش رویم تقریبا تاریک بود و کمی از روشنایی باغ پهن شده بود جلوی پایم. بدون اینکه خجالت بکشم، به آشپزخانه رفتم و ظرف را گذاشتم روی کابینت. کاغذی از دفترچه ی کنار تلفن آشپزخانه کندم، درشت رویش نوشتم «معین» و گذاشتم زیر ظرف.
همین که پایم را از آشپزخانه بیرون گذاشتم، چشمم افتاد به کسی که در سالن نشسته بود. برای یک ثانیه جا خوردم ولی بعد صورت خانم پیرایش را در آن نور کم دیدم و سلام کردم. چرا در تاریکی نشسته بود؟
یک آن خیال کردم مرده ولی وقتی جواب سلامم را داد، خیالم راحت شد.
با دستپاچگی توضیح دادم: فکر نمی کردیم شما خونه باشین؛ ماشینتون نبود...
ـ آره، ماشین تعمیرگاس.
ـ مامانم برای معین کشک بادمجون کنار گذاشته بود، آوردم براش، ببخشید شما رو ندیدم.
ـ دست تو و مامانت درد نکنه.
این پا و آن پا کردم؛ از این وضعیت عذاب می کشیدم؛ در این تاریکی فقط یک تصویر مات از او می دیدم و احساس می کردم دارم با یک روح یا یک سایه حرف می زنم. بی اراده دستم به سمت کلید برق کنار در رفت و چراغ را روشن کردم...
بلافاصله صورتش را از من برگرداند ولی من فهمیده بودم؛ صورتش خیس اشک بود... ماتم برد؛ کاش دستم شکسته بود و چراغ را روشن نکرده بودم، حالا باید چکار می کردم؟! نه که خیلی هم در زمینه ی همدردی با مردم ـ آن هم زنی بزرگتر از خودم ـ استعداد داشتم... هیچ حرفی به ذهنم نمی رسید که به زبان بیاورم. مگر چند بار در چنین موقعیتی قرار گرفته بودم؟!
قبل از اینکه کمی به مغزم فشار بیاورم بی اراده با صدای بلند گفتم: می خواین براتون یه چایی درست کنم؟
در کمال تعجب، خانم پیرایش بلند خندید، همزمان بینیش را بالا کشید، پشت دستش را به گونه اش کشید و دوباره خندید. به صندلی رو به رویش اشاره کرد.
ـ بیا... بیا بشین.
علیرغم میلم، پاهایم جلو رفتند و روی صندلی نشستم. تمام سلول های بدنم می خواستند مرا از آن موقعیت عجیب فراری دهند ولی فکر کنم فرمان مغزم کمی دیر به پاهایم رسیده بود... با ناآرامی در جایم وول خوردم، سرم را پایین انداختم و به انگشتانم خیره شدم که در هم گره کرده بودم.
ـ معین رفته فرودگاه، پسر عمه اش داره میاد.
برای خالی نبودن عریضه زمزمه کردم: اِ؟ به سلامتی...
ولی انگار خانم پیرایش صدای من را نشنیده بود؛ به آرامی ادامه داد: معین فکر می کنه من خوشم نمیاد اون با خونواده ی عمه اش رفت و آمد داشته باشه. (خندید) منم دلیلی نمی بینم بذارم اون بفهمه که به خاطر اینکه اون ارتباطش رو باهاشون قطع نکنه، روی خوش بهشون نشون نمیدم.
با ناباوری سرم را بلند کردم و همزمان نگاه خانم پیرایش را روی خودم و زیر سیگاری پر از ته سیگار را روی میز دیدم. خانم پیرایش دوباره خندید. حالا خوب می فهمیدم که خنده اش عصبی است...
ـ همیشه همینطوریه! از هر چیزی که من بش علاقه دارم متنفره و... البته برعکس! میره طرف چیزی که ازش خوشم نمیاد...
به پشتی صندلی تکیه داد و سرش را به سمت سقف بالا گرفت: فکر نمی کردم با شما رابطه ی خوبی پیدا کنه؛ چون من خیلی از شماها تعریف کرده بودم...
نمی دانستم الان چرا دارد این حرف ها را به من می زند، در آن لحظه کوچکترین علاقه ای به معین و تمایلات و تنفراتش نداشتم، فقط می خواستم از آن خانه بزنم بیرون... ولی ناخودآگاه گفتم: یعنی از اینکه با ما ارتباط داشت، دلخورین؟
تکانی خورد و سرش را پایین آورد: نه، برعکس... فکر می کردم اگه اون بودن شما رو نادیده بگیره، برای شما بهتره... دردسرش کمتره... می دونی، اون خیلی دردسر سازه...
این را می دانستم... نیازی نبود مادرش این را به من تذکر بدهد. حداقل این جنبه ی معین را خیلی خوب می شناختم.
دست هایش را کشید و انگشت هایش را در هم حلقه کرد. دست های جوان و ظریفی داشت؛ با انگشت های بلند و باریک...
ـ من یه دختر داشتم...
سرم را بلند کردم، حالتش درست مثل موقعی بود که معین از ملیکا حرف می زد، با این تفاوت که او نمی خواست از دخترش حرف بزند، از چشم هایش مشخص بود که به اندازه ی کافی به دخترش فکر کرده...
ـ می دونم، معین برام گفته.
ـ واقعا؟ اون هیچوقت از ملیکا حرف نمی زنه...
شانه هایم را بالا انداختم و منتظر شدم؛ مشخص بود که حرف زیادی برای گفتن دارد، حتی اگر درباره ی ملیکا نباشد... ولی خانم پیرایش چشم از من برنمی داشت؛ چنان به من خیره شده بود انگار می خواست از پیشانی من حرفهایی را که معین درباره ی ملیکا زده بود، بیرون بکشد یا حتی دلیل اینکه معین با من درد و دل کرده باشد؛ اصلا چه اهمیتی داشت؟ هر آدمی گاهی وقتها به یک غریبه خیلی راحت تر حرف دلش را می زند تا کسی که سالها به او نزدیک بوده... چشم هایم را چرخاندم و در ذهنم نقشه ای برای فرار دست و پا کردم، ولی قبل از اینکه بهانه هایم را ردیف کنم به حرف آمد...
ـ معین هیچوقت منو بابت اصرارم برای برگشتن به ایران نبخشید. هیچوقتم نفهمید چرا می خواستم برگردم...
پاهایش را بالا کشید و زانوهایش را در بغل گرفت. چانه اش را روی زانوهایش گذاشت و به نقطه ای خیره شد... آهی کشید و ادامه داد.
ـ اون سالا انقدر بچه بود که نفهمید، تو این مدت هم انقدر از هم فاصله گرفتیم که دیگه نمی تونم راحت باهاش حرف بزنم... نمی تونم بشینم براش تعریف کنم که اینکه آدم تو یه کشور غریب، وقتی نصف روز دانشگاس، بقیه اشم داره سگ دو می زنه، دلش به همون خانواده ی چار نفره اش خوش باشه از کل دنیا، وقتی شوهرشو با یه زن دیگه می بینه چقدر تنها میشه... چقدر دلش می خواد فرار کنه... چقدر دلش می خواد برگرده جایی که یکی باشه بهش پناه ببره...


برنگشته بودم که بمونم... فقط می خواستم ببینم اون چقدر می خواد با ما بمونه... (سرش را به سمت من بالا آورد ولی من را نگاه نمی کرد) خیلی زود خسته شد، خیلی زود گفت که می خواد برگرده، گفت که می خواد با اون باشه نه با ما... هزار تا بهونه آورد، بهونه های مزخرف، به نظر خودش منطقی، ولی اون چیزی که ما رو به هم ربط می داد، پاره شده بود دیگه، نمی شد دوباره گرهش زد... می دونی، حاضر نبودم به هر قیمتی باهاش بمونم، حتی به خاطر بچه ها... یعنی خوب که فکر کردم دیدم هیچ بعید نیست اونجا ما رو به امون خدا ول کنه و بره، برای چی باید باهاش می موندم؟ که پدر بالای سر بچه ها باشه؟! چه پدری، چه مردی...
سرش را با افسوس تکان داد.
ـ پشیمون نیستم ولی روزی هزار بار به این فکر می کنم شاید اگه اصلا اون موقع به ایران برنگشته بودم ملیکا اون طور مریض نمی شد، شاید زودتر متوجه می شدم، شاید می تونستیم جلوی پیشرفتشو بگیریم...
هنوز هم به من نگاه نمی کرد، زل زده بود به سطح روشنی روی پرده که با حرکت نسیم جا به جا می شد... انگار که من آنجا نباشم، انگار که من دیوار یا بخشی از آن فضا بودم... شاید اینطور هم بهتر بود، من که جوابی نداشتم بدهم، من که نمی توانستم درکش کنم، من که دردش را نمی فهمیدم، من پدری داشتم که تا لحظه ی مرگش... بغضم را قورت دادم و بلند شدم... حواسش به من نبود، بی صدا از سالن بیرون رفتم و در سالن را آرام بستم. برای چند دقیقه لبه ی تراس نشستم و قبل از اینکه پیش بقیه برگردم؛ تصمیم گرفتم به کسی چیزی نگویم...



تمام مدتی که حیاتی داشت حرف می زد؛ نگاه سنگین معین را روی خودم حس می کردم... این همه راه بلند شده بود، آمده بود دانشگاه که اینجور سیخ بنشیند جلوی ما و من را زیر نظر بگیرد؟ که دست از پا خطا نکنم؟ که با حیاتی گرم نگیرم؟ اینجا که دیگر خانه ی او نبود... سرم را بلند کردم و خواستم به او چشم غره بروم که در میانه ی راه پشیمان شدم و سرم را پایین انداختم... نادیده گرفتنش بهتر بود؛ هیچ چیز مثل بی تفاوتی لجش را در نمی آورد... سرم را به سمت حیاتی چرخاندم و تلاش کردم لبخند بزنم تا ناکجای معین بسوزد... ولی به حیاتی هم نباید لبخند می زدم، پررو می شد! ابله ما را در آن سرما برداشته بود آورده بود در محوطه که از آفتاب پاییز لذت ببریم!!! من که فقط زیر نگاه بچه هایی که رد می شدند و متلک بارمان می کردند سرخ و سفید می شدم... بدم نمی آمد با گلرخ روی چمن ها پهن بشوم ولی نه اینطور وسط محوطه با چند نفر دیگر و با دفتر و دستک و بحث های پرشور ادبی! معین هم که کم مانده بود با نگاه خیره اش من را سوراخ کند... انگار اگر آنجا می نشست و به من خیره می شد، می توانست دیواری اطراف من بسازد که اجازه ی ورود به کسی را ندهد! با بی تابی در جایم وول خوردم و آرنجم محکم خورد به پهلوی بهروزیان که درست کنار من نشسته بود.
ـ آخ!
دستم را جلوی دهانم گرفتم و بلافاصله حرارت صورتم بالا رفت، خاک بر سرم...
ـ ایوای، ببخشید.
لبخند مهربانی زد و راست نشست.
ـ اشکالی نداره.
من هم کمی فاصله ام را بیشتر کردم نه به خاطر نگاه پر از حرص معین فقط به خاطر اینکه دیگر پهلوی جوان نجیب مردم را سوراخ نکنم! چقدر هم که باوقار بود... آخی...
ـ خانم ایزدستا!
حیاتی هم که نمی توانست یک ثانیه رویا دیدن من را تحمل کند، باید حتما من را از خواب و خیال می کشید بیرون و هل می داد وسط صفحه بندی بی قواره ی ماهنامه...
متنی را که قبلا نوشته بودم برای ویرایش داد دستم، جا به جا و تقریبا در همه سطرها با خودکارِ قرمز مربع و لوزی و دایره کشیده و فلش زده بودند که فلان طور باشد بهتر است...
اعتراض کردم: خب می گفتین متنو از اول بنویسم دیگه! اصلا خودتون دوباره می نوشتین... متنو که به کل بردین زیر سوال... اینطوری که نمیشه.
حیاتی سرفه ای کرد و بهروزیان به جای او جواب داد: کار منه خانم ایزدستا!
انگار آب بر آتش عصبانیتم ریخته بودند؛ اصلا این جوان محجوب با آن صدای دلنشینش کاری نمی کرد که آدم دلخور شود...
خم شد روی برگه هایی که در دست من بود، سمت دیگرش را گرفت و دو سه تا از ایرادها را با جزئیات برایم باز کرد، هر چند انقدری به من نزدیک بود که تقریبا هیچ از حرف هایش نمی فهمیدم...
ـ وااااااااای...
همزمان با صدای سپیده همه ی ما از جا پریدیم و زیر پایمان را نگاه کردیم که آب داشت یواش یواش جاهای خالی را پر می کرد...
حیاتی لگدی به شیلنگ آب زد که آب با فشار از آن بیرون می ریخت و مستقیم می آمد سمتی که ما قبلا نشسته بودیم.
ـ این چه وقت چمن آب دادنه آخه سر ظهری؟
سرش را چرخاند تا باغبان را پیدا کند و من هم در جهت مخالف او معین را نگاه کردم که بی خیال راه افتاده بود سمت دانشکده ی مهندسی...



به گلرخ گفته بودم برعکس بقیه ی یکشنبه ها با معین نمی روم، چون کلاس دارد... سانتافه ی بنفش را هم که همزمان با ما از پارکینگ بیرون آمد کاملا ندیده گرفتم و سوار اتوبوس شدم. گلرخ هم با اینکه ماشین را دیده بود، چیزی نگفت. بعد از شنیدن غیبت های شمیم و بهاره حتی به گلرخ هم اجازه نمی دادم درباره ارتباطم با معین حرفی بزند، یکی دوبار هم که بقیه ی بچه ها متلک پرانده بودند، برگشتم و جوابشان را دادم... در دهن مردم را که در هر حال نمی شد بست ولی دل خودم که خنک می شد!
ولی وقتی در ایستگاه همیشگی پیاده نشدم، گلرخ نتوانست جلوی خودش را بگیرد: مگه خونه نمیری؟
دست هایم را روی سینه حلقه کردم و تکیه دادم به دیواره ی اتوبوس.
ـ چرا اتفاقا دارم میرم خونه.

سر کوچه ی قدیممان پیاده شدم و سانتافه ی بنفش را هم دیدم که آنجا ایستاد. چند لحظه به او نگاه کردم که عینک آفتابیش را زده بود و دستش را هم تکیه زده بود به چانه اش و مثلا حواسش جای دیگری بود...
بیخود و بی جهت راه افتادم سمت خانه...
چقدر دلم تنگ شده بود، برای آن کوچه ی طولانی، خسته کننده و خاکستری...
روی آجرهایی که زمانی اسمم را با نوک تیز کلید کنده بودم دست کشیدم و رفتم تا رسیدم به خانه ی خودمان...
چند دقیقه عین این دیوانه های آواره که برمی گردند تنها جایی که در خاطرشان ثبت شده، جلوی خانه ایستادم و گیج و منگ زل زدم به دیوار خانه و کاشی «وان یکادی» که سر در خانه بود...
دلم می خواست برگردم دو سال عقبتر، وقتی همه چیز و همه کس سرجایش بود که با طلوع مسابقه می گذاشتیم و از سر کوچه چشم هایمان را می بستیم ببینیم چه کسی می تواند چشم بسته خانه را پیدا کند...
قبل از اینکه کسی پاپپیچم شود و غیر از خودم به عقل نداشته ام شک کند، برگشتم و معین را دیدم که بلافاصله چرخید و پشت به من تند تند راه افتاد... ولی من آرام آرام دور شدم... ته دلم حس می کردم دیگر هیچوقت به آن خانه برنخواهم گشت...

معین تا سر کوچه ی خانه ی خودشان پا به پای من آمد، نه جلو زد، نه عقب ماند و نه تعارف کرد سوار شوم... فقط عین سایه دنبال من آمد تا سر کوچه! آنجا که رسیدم، دیگر نبود... خانه نیامد...
دیشبش هم خانه نیامده بود... خدا را شکر که من تنها دیوانه ی این دنیا نبودم، معین نمی گذاشت من بین مردم عاقل احساس تنهایی کنم...



صدای هیجانزده ی عسل که کنار پنجره نشسته بود، مرا به خود آورد.
ـ وای باران! باران!
ـ چیه؟ چی شده؟
لب هایش به نیشخندی باز شد و ژست شاعرانه به خودش گرفت.
ـ شیشه ی پنجره را باران شست...
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!

برای چند لحظه به او خیره شدم که چشم هایش را خمار کرده و دستش را به سمت من دراز کرده بود. بعد سرم را پایین انداختم و مدادم را دست گرفتم: خدا همه ی مریضا رو شفا بده.
با لحنی روحانی ادامه ی حرف مرا گرفت: الهی آمین!
لبخندم را خوردم و دوباره زل زدم به صفحه ی سفید جلوی رویم که قرار بود داستان کوتاهی روی آن نوشته شود ولی دریغ از یک کلمه... مغزم هیچ تلاشی برای کمک به من نمی کرد و من آنقدر با بی حواسی سر مداد را روی صفحه فشار دادم که کاغذ را پاره کرد و از آن سرش بیرون زد... با حرص مداد را بیرون کشیدم و سرش را نگاه کردم که شکسته بود...
ـ ایوای!
اهمیتی به عسل ندادم، حنایش پیش من رنگی نداشت دیگر... سر مداد را گذاشتم در مدادتراش رومیزی و مشغول تراشیدن شدم. عسل را دیدم که پنجره را باز کرد.
ـ دیوونه بارون میاد تو.
ولی او اهمیتی نداد و سرش را از پنجره بیرون برد: کجا بودی؟ چرا چتر با خودت نبردی؟
از سر کنجکاوی جلو رفتم و معین را دیدم که عین موش آب کشیده در باغ ایستاده بود. آب از سر و رویش می چکید و موهایش چسبیده بود کف سرش...
عسل را سک دادم: نگهش ندار، بذا بره خونه اشون، سر ما می خوره...
ـ دیگه آب از سرش گذشته... (رو به معین داد زد) بیا اینجا، چای تازه دم داریم. من و بارانم تنهاییم.
تکیه دادم به دیوار که مرا نبیند و گوش هایم را تیز کردم، گفت که مزاحم نمی شود و می رود خانه.
عسل هم سری تکان داد و پنجره را بست.
ـ به خاطر تو نیومد!
رویم را برگرداندم: کی گفته؟
ـ فک کردی من خرم؟ چار روزه میاد اینجا باش حرف نمی زنی، اصن یه جوری رفتار می کنی انگار آدم نیس!
ـ خب لابد نیس!
بلافاصله زبانم را گاز گرفتم؛ چه حرفی زده بودم جلوی عسل... بلافاصه لبخند زدم و به سمت عسل برگشتم: هلو جونم، این حرفو نشنیده بگیر. نری بذاری کف دست مامان ها!
ـ برو یه نسکافه ی مشتی درست کن تا یادم بره چی گفتی!
ـ کارد بخوره به اون شکمت بچه!
ـ به مامان میگما!
ـ خیلی خب! یه بار تو عمرت زبون به دهنت بگیر! من نباید اون حرفو می زدم، محض شوخی بود.
دنبالم آمد و لبه ی اپن نشست: حالا چرا باش قهری؟
ـ قهر مال بچه هاس!
ـ نه که خیلی بزرگ شدی خانم باجی!
مگر عسل داشت دروغ می گفت؟ یا اصلا مگر معین دروغ گفته بود؟ مگر اینجا خانه ی او نبود؟ مگر ما از سر مهربانی آنها اینجا نبودیم؟! چرا انقدر رنجیده بودم؟!
شاید چون دوستی اش را جدی گرفته بودم و او با آن حرفش دوباره یادم آورده بودم که او صاحبخانه است و من مدیونش هستم... مگر راست نمی گفت؟
چرا راست می گفت ولی من از دوستم انتظار نداشتم اینطور دینم را به رخم بکشد... از آن معین که «دوستم» بود توقع چنین رفتاری را نداشتم... من از دوستم رنجیده بودم نه از صاحبخانه... به خودم حق می دادم که منتظر عذر خواهیش باشم... هر چند که انگار هیچ اظهارتاسفی در کار نبود...
عسل هم دیگر چیزی نپرسید و دوباره کنار پنجره روی صندلی چمباتمه زد و زل زد به منظره ی باغ.
لیوان نسکافه اش را دادم دستش و لیوان خودم را بین دو دستم گرفتم و کف دستم گرم شد. من هم خیره شدم به منظره بیرون و زیر لب زمزمه کردم؛
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران...


جواب پیام را دادم و از سر بیکاری و بی حوصلگی مشغول مرتب کردن اطلاعات موبایلم شدم. همه ی پیام های خوانده شده و فرستاده را پاک کردم، تمام تماسهایم را، و هنوز دکتر حق گو نیامده بود...
نگاهم به گلرخ افتاد که هی گردن می کشید و بچه ها را از سالن نگاه می کرد و بدون اینکه بخواهم از آنها حرف می زد؛ کی اومد، کی رفت، کی با کی بود...
دوباره سرم را فرو کردم در موبایلم و رفتم سراغ پاک کردن آخرین کسانی که برایشان پیام داده بودم؛ شماره ی ناآشنایی توجهم را جلب کرد، یادم نمی آمد به شماره ی ناشناسی پیام داده باشم. چند بار شماره را در ذهنم تکرار کردم ولی هیچ جرقه ای از آشنایی نزد...
ـ گلرخ این شماره رو می شناسی؟! 0937 ...
موبایلش را سُر داد سمت من.
ـ بگیر خودت ببین، من که حفظ نیستم.
شماره را با گوشی گلرخ گرفتم ولی او هم این شماره را به اسم کسی نداشت؛ تمام پیام هایم را هم پاک کرده بودم، ولی مطمئنم همه ی پیام ها به اسم بود، هیچکدام به شماره ی سیو نشده نبود. چشم هایم را محکم روی هم فشار دادم و سعی کردم تمرکز کنم بلکه یادم بیاید...
ـ باران! باران! اونجارو...
چشم هایم را باز کردم، برای چند ثانیه تصویر جلوی چشمم پر می زد و بعد ثابت شد.
ـ چیه؟
گلرخ بازویم را چنگ زد، سرش را بیخ گوشم آورد و با هیجان گفت: اونجارو ببین، عقب، ردیف چپ...
بی ملاحظه چرخیدم عقب و سمت چپم را نگاه کردم؛ بهروزیان کنار پنجره نشسته بود و خوشبختانه نگاهش سمت من نبود...
ـ خُب؟
چشم های گلرخ برق می زد و نیش هایش تا حد امکان باز بود.
ـ عجب چیزیه، اولین باره می بینمش.
تلنگری به پیشانیش زدم.
ـ چشماتو درویش کن، این همونه که می خوام زنش بشم.
گوشی گلرخ را گذاشتم کف دستش و با پیروزی برایش چشمک زدم. گلرخ من و بعد بهروزیان را نگاه کرد. دوباره برگشت سمت من: اِ؟ پس این گوهر یکدانه اس؟
بی اراده لبخند زدم و موبایلم را سُر دادم توی جیبم: اوهوم.
ـ اومده اینجا چه کار؟
از سر شانه ام دزدکی بهروزیان را نگاه کردم که مثل همیشه تمیز و مرتب و صاف و صوف بود. پاهایش را هم روی هم انداخته و بی حرف بچه ها را تماشا می کرد. سرم را برگرداندم و خودم را مشغول محتویات کیفم کردم.
ـ انگار لیسانسش ادبیات نیس، به نظرم حیاتی گفت حقوق خونده، اون روز داشت می گفت که دوس داره سر بعضی کلاسا بیاد.
ـ بیکار بوده پس فوقشو اومده ادبیات؟ قحطی رشته بود؟!
با دلخوری به او نگاه کردم که بلافاصله لبخند دلنشینی زد و ادامه زد: هرچند واسه ما که بد نشده، جوون به این خوبی... حواست باشه قسمت سپیده نشه!
جزوه ام را بیرون کشیدم و بی هدف ورق زدم.
ـ سپیده که قبلا قسمت حیاتی شده. خودت مچشونو گرفتی...
ـ راس میگیا، انقدر زیادن که آدم یادش میره. میگم باران، خوش به حالت، تو هم که این چن وقته رو دور شانسی، اون از معین، اینم از این...
شانس؟! گلرخ به معین می گفت شانس؟!!
ـ راستی از معین چه خبر؟
این را با احتیاط پرسید؛ از ترس اینکه من با شنیدن اسمش رَم بکنم...
ـ اووف، معین...
آه عمیقی کشیدم، سرم را میان بازوهایم پنهان کردم و پیشانیم را چسباندم به میز...

معین اخیرا فقط باعث دردسر بود؛ هر روز که به خانه بر می گشتم منتظر خبر تازه ای از او بودم. دو سه روز پیش وقتش را صرف گرفتن مارمولک های باغ کرده و همه را به خورد مرغ طلوع داده بود!!! بگذریم که خزر به محض شنیدن هر چه که آن روز خورده بود بالا آورد، مامان هم گفت تا یک ماه لب به تخم مرغها نزنیم. طلوع هم هر روز تخم ها را کنار دیوار می گذاشت برای گربه، بی خبر از اینکه معین می آید و دانه دانه تخم ها را برای تمرین نشانه گیریش به دیوار اتاق من پرت می کند. خودم هم خبر نداشتم، تا اینکه لکه ی زرد رنگ را دو سه وجب زیر پنجره ام پیدا کردم که بعدا مچ معین را در حال پرتاب تخم مرغها گرفتم. هرچند به رویش نیاوردم که دیده ام. به نظرم علاوه بر جیره ی تخم مرغ های طلوع، از آشپزخانه ی خودشان هم انبار اسلحه اش را تامین می کرد چون این تمرین های هر روزه از حد تولید مرغ های طلوع بیشتر بود.
دو سه روز قبلش هم برای دیدن بازی پرسپولیس خودش را دعوت کرد خانه ی ما. با اینکه من محلش نگذاشتم ولی نتوانستم بازی را بی خیال شوم و به اتاق خودم بروم. به علاوه که بازی هم به آخر نزدیک می شد و هیچ گلی در کار نبود. خیلی جلوی خودم را می گرفتم که ابراز احساسات نکنم چون فقط باعث تشویق معین به صمیمیت می شد. می خواستم تا حد امکان نادیده اش بگیرم و او را با دیوار یکی کنم. ولی معین آدمی نبود که بشود نادیده اش گرفت...
عسل بیچاره که از ناحیه اندرونی دچار مشکلات شده بود، از معین خجالت می کشید و نمی توانست به دستشویی برود که درش درست رو به جایی بود که معین نشسته بود. بالاخره نتوانست تحمل کند و پرید سمت دستشویی. به محض اینکه در پشت سر عسل بسته شد، پرسپولیس گل زد که معین به تنهایی سر و صدا و هلهله کرد. عسل هم از هیاهو و حواس پرتی معین استفاده کرد، بیرون آمد و جیم شد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره کارش به جاهای باریک کشید. باز مثل دفعه ی قبل تا عسل به منزل مقصود رسید پرسپولیس گل زد؛ که هم معین را خوشحال کرد هم عسل را... ولی این بار، معین بلافاصله پرید و در سرویس را از این سمت قفل کرد و خودش هم پشت در ایستاد. هر چقدر عسل بدبخت به در ضربه زد و تقلا کرد، در باز نشد و معین با خونسردی می گفت که فقط ده دقیقه تا پایان بازی مانده و عسل تحمل کند. من بر سر دو راهی مانده بودم بین احساسات ضد و نقیضم که معین را با دیوار یکی بگیرم یا خواهرم را نجات بدهم... هنوز تصمیم نگرفته بودم که پرسپولیس دوباره گل زد و معین در میان سر و صدا و شادیش با صدای بلند به عسل گفت که جبران می کند!!! همین که داور سوت پایان بازی را زد، معین که از فرط خنده کبود شده بود، در سرویس را باز کرد و تا کمر جلوی عسل خم شد... عسل هم که سرخ سرخ شده بود با عصبانیت بیرون آمد و بی حرف به سمت اتاقش دوید. معین هم با بی خیالی با صدایی که به گوش او برسد گفت که کادوی خوبی پیش او دارد، بعد هم سوت زنان از خانه خارج شد و این وسط من مانده بودم که کداممان دیگری را با دیوار یکی گرفته بود؟!
در این بین هر روز شیرین کاری تازه ای می کرد و عجیب این بود که هیچکدام از اعضای خانواده آنقدرها از دستش دلخور نمی شدند، به جز من و خزر که البته به خاطر مسائل قبلیش بود.... حتی خزر هم گاهی از کارهای معین خنده اش می گرفت و عصبانی نمی شد، همه به جز من که فکر می کردم این کارهایش برای به حرف درآوردن من است...

موقع بیرون آمدن از کلاس بهروزیان خودش را به من رساند تا نظرم را درباره ی مسئله ای بپرسد. از تواضع و باملاحظه بودنش خوشم می آمد، با اینکه با سنگدلی تمام ایرادات متن من را رو کرده بود، درباره مطالب خودش هم همیشه نظر من را می پرسید و حتی دو سه بار هم درست طبق حرف من کارش را تغییر داده بود. همینطور که قدم زنان از راهرو می گذشتیم معین را دیدم که کمی آن طرفتر کنار دیوار ایستاده بود و با یکی از همکلاسی هایش حرف می زد. نگاه مستقیمش را روی خودم حس کردم و بلافاصله نگاهم را دزدیدم. از ترس اینکه تا با بهروزیان هستم معین معرکه ی جدیدی راه بیندازد، تند تند راه راه می رفتم و نصف حرف های بهروزیان را متوجه نمی شدم. درست لحظه ای که حس می کردم به سلامت از راهرو گذشته ایم و خطری تهدیمان نمی کند، قبل از اینکه پایم را روی پله بگذارم، پایی جلوی پایم آمد، کنترلم را از دست دادم و سکندری خوردم...
ـ معیــــن!
با عصبانیت جیغ زدم و بازوی بهروزیان را که به سمتم دراز کرده بود، محکم چسبیدم و توانستم خودم را روی پله نگهدارم و پایم از لرزش باز ایستاد، درست لحظه ای که نفسم سرجایش آمد و سرم را بالا آوردم، متوجه سوتی عظیمم شدم...
معین هنوز هم همان جای قبلی، دور از ما و کنار دیوار ایستاده بود و با چشم های گشاد من را نگاه می کرد... دستم را جلوی دهانم گرفتم و با وحشت به افشار خیره شدم که داشت بابت عجله و برخوردش به من عذرخواهی می کرد... با دستپاچگی جواب او را دادم، سرسری از بهروزیان خداحافظی کردم و با بیشترین سرعتی که در توانم بود از آنجا دور شدم...


خدایا، باورم نمی شد، نمی توانستم باور کنم... این چه حرفی بود که از دهان بی صاحب من بیرون پرید؟ چرا من باید آنجا، جلوی همه، اسم معین را فریاد می زدم؟! چرا باید انقدر راحت دستم را پیش بقیه رو می کردم؟!
جانم به لبم رسید تا به در اصلی دانشگاه رسیدم، حیف که نمی توانستم بدوم، بزرگ شده بودم، اجازه نداشتم هرجور دلم می خواهد فرار کنم... حس می کردم همه ی بچه های دانشگاه که هیچ، تک تک آجرهای دیوار چشم شده اند، و مرا زیر نظر گرفته اند.
شانس آوردم که اتوبوس خیلی زود رسید؛ پریدم بالا و به هر نحوی که بود خودم را به پنجره رساندم. احساس می کردم تب کرده ام، تمام سرم از حرارت می سوخت. مقنعه ام را تا جایی که می شد عقب کشیدم و با هر دو دست خودم را باد زدم، بی فایده بود ولی در آن شرایط فقط می خواستم کاری انجام دهم که ذهنم را از حرفی که زده بودم منحرف کنم...
کاش خدا عقلی جداگانه برای زبان در نظر گرفته بود، کاش برنامه ای برای زبان طراحی کرده بود که قبل از اینکه باز شود، چند بار از آدم می پرسید آیا مطمئنید می خواهید این حرف را بزنید؟! آن وقت، تو زمان بیشتری داشتی تا فکر کنی و بفهمی که آن حرف را به زبان نیاوری...
هرچند به نظر می رسید زبان من برای خودش حکومت خودمختاری دارد و زیر بار فرمان و دستور هیچکسی نمی رود... بی عقل! سرم را به شدت تکان دادم و لبم را گاز گرفتم. باد زد زیر موهایم و موهای کوتاه لختم را به اطراف پراکنده کرد. پسر جوانی که آن سمت ایستاده بود، نگاهش را به من دوخت و لبخند زد. من هم پشتم را به او کردم و مقنعه ام را جلو کشیدم...


از سر کوچه تا دم خانه دویدم، انگار که وقتی در جهت خلاف جریان باد می دویدم، درگیری های ذهن من را برمی داشت و از من دور می کرد.
مثل همیشه و هر روز هیچکس خانه نبود، کیفم را محکم به دیوار کوبیدم و مقنعه ام را با شدت از سرم کشیدم بیرون که باعث شد درزش بشکافد... پرتش کردم روی کیفم و از یخچال بطری آب را برداشتم. همزمان تلفن زنگ زد و من بعد از اینکه در بطری را باز کردم، گوشی را برداشتم: بله؟
ـ منزل ایزدستا؟
بطری را بالا بردم و تلاش کردم بدون اینکه با لبانم تماس داشته باشد، آب بخورم: بله، بفرمایید...
ـ خانم من از دبیرستان... تماس می گیرم، شما که مادر عسل نیستین؟
حواسم پرت شد و جوی باریکی از آب یخ از کنار لبم جریان گرفت و رفت توی یقه ام...
ـ نه.
همین که آب یخ به معده ی خالیم رسید، دردی در دلم پیچید که دولا شدم...
ـ خانم ایزدستا نیستن؟
ـ نه خانم، چی شده آخه؟ من خواهرشم...

بطری را همان جا گذاشتم و مقنعه ام را با عجله سرم کردم، کیفم را برداشتم و از خانه بیرون دویدم، معین داشت از در باغ می آمد تو...
ـ درو نبند.
با تعجب سرش را به سمت من بلند کرد: چی شده؟
ـ چیزی نشده، عجله دارم.
ایستاده بود جلوی در و تکان نمی خورد.
ـ انقدری که با دمپایی بری بیرون؟
با حیرت به پاهایم نگاه کردم که در دمپایی های آبی بود: وااای...
دویدم و با عجله مشغول پوشیدن کفشم شدم.
معین تا دم در دنبال من آمد و بالای سرم ایستاد. درست بغل دست من.
ـ چی شده آخه؟
بند کفش هایم را نبستم و از اطراف پایم هول دادم داخل کفش.
ـ از مدرسه ی عسل زنگ زدن، گفتن برم اونجا...
بلند شدم و ایستادم.
ـ بیا من می برمت.
به سمت در رفتم: نمی خواد.
ـ یه بارم بگو باشه، ممنون. محض تنوع...
زودتر از من به سمت در رفت و صدای دزدگیر ماشینش را شنیدم که بیرون پارک کرده بود. شانه هایم را بالا انداختم، انگار راننده ی آژانس، چه فرقی داشت...


ـ نگفتن چی شده؟
سرم را به سمت او برنگرداندم، با سماجت چشم هایم را روی ردیف درختهایی که با سرعت از کنار ما می گذشتند، نگه داشتم. هنوز از یادآوری آن صحنه گوش هایم از حرارت می سوخت.
ـ نه.
ـ پس چرا دستات می لرزه؟
با تعجب زل زدم به دست هایم که درهم فرو کرده بودم، و انگشت هایم بدون اراده ی من می لرزیدند.
دست هایم را از هم جدا کردم و با بی حواسی گفتم: نمی دونم...
ـ نترس، تو مدرسه بلای خاصی سر کسی نمیاد.
قبل از اینکه مغزم به گردنم فرمان دهد، سرم چرخید و نگاهم به معین افتاد که لبخند دلگرم کننده ای بر لب داشت. نگاهش به چشم های من قفل شد و من بلافاصله بدون اینکه منتظر فرمان مغزم شوم، نگاهم را دزدیدم...
ماشین را نگه داشت: بپر پایین...
قبل از اینکه دستم به سمت دستگیره برود، به سرعت باد از مغزم گذشت که من اصلا مدرسه ی عسل را بلد نبودم!!! اگر معین نبود چکار می خواستم بکنم؟!
ـ مرسی.
ـ وایمیسم تا برگردی!
از ماشین پایین پریدم که زانوهایم درد گرفت.
ـ پس دم مدرسه واینسا! برو اونورتر...
جوابم را نداد و من به سمت در مدرسه دویدم.


دست عسل را محکم گرفتم و کنار خودم نگه داشتم.
تلاش کرد دستش را از دست من بیرون بکشد: ولم کن!
انگشت هایم را که از شدت حرص قوی تر شده بودند، دور مچش حلقه کردم و او را عقب کشیدم. با چشم ماشین معین را جست و جو کردم و کمی پایینتر دیدمش که زیر سایه ی درختی نگه داشته بود. راه افتادم و عسل را هم دنبال خودم کشیدم.
ـ ولم... کن... باران! مگه دزد گرفتی؟
ـ خفه شو!
ـ باران با من درست حرف بزنا! تو چکاره ای اصلا؟!
ـ بذار برسیم خونه نشونت میدم چکاره ام!
با دست چپش بازوی مرا محکم گرفته بود و تلاش می کرد دست مرا از دور مچش باز کند. موهای قهوه ای طلاییش از اطراف مقنعه بیرون زده و گونه هایش گل انداخته بود، از خجالت بود یا از عصبانیت؟!
ـ تو هیچ کاره ی من نیستی، به تو ربطی نداره!
در ماشین را باز کردم و او را پرت کردم عقب. داد زدم: پس به کی ربط داره؟ به کی مربوطه که تو همچین آشغالی شدی؟
جیغ زد: به هیچکس! به هیچکس ربطی نداره... من با هر کی دلم می خواد دوس میشم، چه پسر چه دختر...
دستم را بلند کردم بزنم توی گوشش که کسی دستم را در هوا گرفت.
برگشتم و معین را دیدم که سایه اش افتاده بود روی سرم...
دستم را پایین آورد و زل زد به صورت عسل که خیس اشک بود...


برچسب ها رمان باران ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 230
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,081
  • بازدید ماه : 18,039
  • بازدید سال : 145,142
  • بازدید کلی : 11,642,282