close
مجتمع فنی تهران
رمان باران قسمت ششم
loading...

رمان فا

در را روی عسل بست، به سمت من خم شد و نجوا کنان و با سرزنش گفت: حواست هس داری با کی حرف می زنی؟ خواهرته ها. ـ مرده شورشو ببرن. دستم را رها کرد و به…

رمان باران قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1461 پنجشنبه 29 اسفند 1392 : 13:16 نظرات ()

در را روی عسل بست، به سمت من خم شد و نجوا کنان و با سرزنش گفت: حواست هس داری با کی حرف می زنی؟ خواهرته ها.
ـ مرده شورشو ببرن.
دستم را رها کرد و به سمت دیگر ماشین رفت تا سوار شود. ولی قبل از سوار شدن هشدار داد: نمی ذارم هر چی دلت می خواد بهش بگی.
ـ به تو چه مربوط؟
ـ خود دانی... پیاده برمی گردی خونه.
نفس عمیقی کشیدم و بعد از معین سوار شدم..............................................................

عسل تکیه زده بود عقب و با هر دو دست صورتش را پوشانده بود. آهی کشیدم و پیشانی داغم را به شیشه ی سرد چسباندم، چه دقایق عذاب آوری بود... از خجالت آب شدم. چه خوب شد که مادرم خانه نبود. دلم نمی خواست این حرف ها را بشنود... حرفایی که مثل رگبار بر سر من و عسل که ساکت و سر به زیر ایستاده بودیم فرود می آمد... به شدت از دست او رنجیده بودم که کاری کرده بود که نمی توانستم ازش دربرابر کسی دفاع کنم... دلخور بودم که گناهکار بود و من مجبور شده بودم همه ی آن حرف ها را درباره ی خواهرم بشنوم... و چیزی برای گفتن نداشته باشم...
معین ماشین را روشن کرد و با صدای بلند گفت: عسل یادته گفتم یه طلب از من داری؟ می خوای امروز ناهار بریم بیرون؟ چی دوس داری بخوری؟
ـ نه که هنر کرده، بایدم جایزه بگیره.
عسل به خشکی گفت: به تو ربطی نداره.
ـ حالا وقتی همه چیزو به مامان گفتم و حسابتو گذاشت کف دستت، می فهمی چی به کی مربوطه! گند بالا آوردی، دو قورت و نیمتم باقیه؟ خوبه والا، خجالتم خوب چیزیه، به سنگ پا گفتی زکی، زبونتم که سه متر و نیم درازه و از عالم و آدم طلبکاری... آب شدم جلوی اون مدیرت، اونجا زبون نداشتی حرف بزنی، حالا واسه من دم درآوردی؟
ـ به اندازه ی کافی روضه شنیدم، حوصله ی سخنرانی تو رو ندارم دیگه.
صدای باز کردن در را شنیدم و به سرعت برگشتم به سمت او.
ـ خیلی پررو و سرخود شدیا عسل! اقل کم یه ذره خجالت بکش که دل آدم خوش باشه از کاری که کردی پشیمونی. که آدم بفهمه فهمیدی چه غلطی کردی...
عسل خیز برداشت سمت من و جیغ جیغ کنان گفت: چکار کردم؟ چه غلط جدیدی کردم؟ مگه تو با معین دوست نیستی؟ واسه تو خوبه، واسه من غلطه؟
انگار تمام خشمی که در مدرسه فرو داده بودیم حالا فوران می کرد و خودش را نشان می داد. با عصبانیت گفتم: همه چیو با هم قاطی نکن، معین یه دوست خانوادگیه، مامان از دوستی ما خبر داره، تازه دوست من تنها نیست که، دوست همه ی ماست...
ـ همین که مامان خبر داره بسه؟ ینی دیگه پسر نیست؟ تازه کی گفته ما همه مثل تو با معین دوستیم، تو تنهایی با معین میری و میای، کی خبر داره...
ـ عسل!
ـ من اینجا نشستما.
من و معین هر دو برگشته بودیم سمت عسل و با حیرت و عصبانیت او را نگاه می کردیم که قابل کنترل و ساکت شدنی نبود. موهایش را از جلوی صورت کنار زد و با لجبازی گفت: جدی میگم، همین که مامان بدونه ینی مشکلی پیش نمیاد؟ چه فرقی می کنه پسر با پسر؟
ـ ما معینو می شناسیم، مثل پسریه که توی خیابون باش دوست شده باشیم؟ بهش اعتماد داریم...
ـ هنوز دو روز نگذشته که برگشتی گفتی آدم نیس، حالا یهو بش اعتماد پیدا کردی؟
معین برگشت سمت من: تو اینو گفتی؟
ـ من عصبانی بودم! حواسم نبود چی میگم!
عسل پوزخند زد: الانم عصبانی هستی، پس حرف نزن!
نگاهم را از چشم های پر از سرزنش معین دزدیدم: این که من با معین دوستم، هیچ دلیل نمیشه که تو بری با هر ولگردی که تو خیابون پیدا می کنی دوست بشی! من از تو بزرگترم و مردمو بهتر می شناسم، معینو از خیلی وقت پیش می شناسم و می دونم چطور آدمیه، این نیس که الکی سر اینکه خونوادگی می شناسیمش...
ـ آره یادمه بهم گفتی روانیه و نزدیکش نشم!
ـ دستت درد نکنه...
ـ عسل تصمیم نداری خفه بشی؟
عسل منفجر شد و همزمان که اشک از چشم هایش جاری بود با صدای بلند گفت: به اندازه ی کافی اونجا ساکت موندم. نمی ذارم تو هم هر چی دلت می خواد... بهم بگی... اونم... تویی... که... فکر می کنی عقلت... از همه بیشتر... می رسه...
صدایش در میان هق هق گریه اش خفه شد و شانه هایش لرزید. دوباره کف دو دست را به صورتش چسباند و زار زار گریست.
ـ لطف کردی اونجا ساکت موندی... حرفیم داشتی بزنی؟ نامه ی پسره تو دست مدیرت بودی، چی داشتی بگی؟ چی می خواستی بگی اصلا؟ فکر کردی اونجا هم کولی بازی دربیاری بقیه یادشون میره چکار کردی؟
بینیش را بالا کشید: من هیچ کار بدی نکردم... حالا یه نامه هم دستش باشه، دلیل میشه میگه؟ من که به اون نامه ندادم...
ـ اس ام اس هم ندادی بش؟
سرش را بلند کرد و با چشم های عسلی که از فرط تعجب گشاد شده بود به من خیره شد.
ـ فقط یکی!
ـ چه فرقی داره؟ یکی یا ده تا...
عسل با استیصال فریاد زد: دم خونه وایساده بود! فقط پیام دادم که بره...
صورتش را از من و معین برگرداند و در خودش مچاله شد.
ـ عسل همه چیزو تعریف کن ببینم. راستشو بگیا...
ـ به جان طلوع، همش دو هفته اس می شناسمش، اولش فکر می کردم خب اشکالی نداره، همه ی همکلاسیام دوس پسر دارن، همه اشون... اینم دوستِ دوست فرگل بود. صد بار به فرگل گفته بود که با من حرف بزنه، ول کن نبود، منم دیدم چیزی ازم کم نمیشه که یه دفعه باهاش حرف بزنم، فقط یه بار باهاشون رفتم پارک، بعدش پشیمون شدم...
ـ بایدم پشیمون می شدی، یارو تازه سوم دبیرستانه، آخه چه فکری کردی با یکی دوست شدی که فقط دو سال ازت بزرگتره؟
معین با تحقیر گفت: بره با یکی دوست بشه که ده سال ازش بزرگتره؟ الان داری راه درستو بش نشون میدی؟
با آرنجم به دست معین زدم تا ساکت شود و او غرغرکنان زیرلب گفت: وسط دعوا نرخ می ذاره، حالا مگه دو سال چه عیبی داره...
گوشم را تیز کردم تا صدای نامفهوم عسل را بشنوم: همین دیگه، به فرگل گفتم بش بگه دس از سرم برداره، ولی ول نمی کرد، اون روز اومد دنبالم تا دم خونه، بعدم نمی رفت، بش پیام دادم گفتم فرداش باش حرف می زنم، فرداش معین منو دید، سوارم کرد، اینم فک کرد دارم دورش می زنم، اونم اون نامه رو نوشته بود...
ـ چرا به مدیرتون نگفتی اینا رو؟
شانه هایش را بالا انداخت: چی می گفتم؟ بازم می گفت اولش خودت خواستی... بعدم (دوباره صورتش را که سخت و خشن شده بود بالا آورد و با چشم هایی که پر از خشم بود من را نگاه کرد) دختر خودشو نمی بینه که راه به راه دوست عوض می کنه، ولی برای من جوری می گفت انگار گناه کبیره کردم! میگم که همه تو کلاسمون بی اف دارن، ولی از شانس من، این دختره ی بیخود، ثمین از کارن خوشش میاد وقتی دید برای من نامه نوشته و اینا، از حسودیش رفت لوم داد، حالا نشونش میدم... چون محل سگم بش نذاشته، دق دلشو رو من خالی کرده... اون خانم صولتی هم وقتی فهمید که دختر خودش چه بلاییه، دستش میاد که دفه ی دیگه با من اینجوری حرف نزنه...
با تعجب به عسل و چشم های آتشینش نگاه کردم، فقط 14 سال داشت، من که 14 سالم بود عاشق راب در نوجوان کماندار بودم!!! سرم را می انداختم پایین می رفتم مدرسه و می آمدم خانه؛ سرم را حتی یک درجه به چپ و راست کج نمی کردم، تنها پسری که در دنیا اسمش را می آوردم نوید بود که پسر عمه ام بود... و هیچ از دور و برم خبر نداشتم، از دنیای دخترانه ی اطرافم...
با بی حواسی قبل از اینکه فکرم را جمع و جور کنم، گفتم: اسم یارو چی بود؟
لبخند کمرنگی بر لب عسل نشست: کارن، اسم پسر کاوه ی آهنگره...
گردنم را که درد گرفته بود، چرخاندم جلو و سر جای خودم نشستم.
ـ خیر نبینه کاوه ی آهنگر با این پسر بزرگ کردنش...
چشمم از آیینه به عسل افتاد که داشت می خندید، هر چند هنوز اشکش روی گونه جاری بود...
ـ نیشتو ببند. جد و آبادشو هم همون روزی که رفتین پارک درآوردی؟
ـ نخیر، قبلش از فرگل پرسیده بودم.
ـ میگم حالا که داری پسره رو دک می کنی دوستتم عوض کن.
عسل پشت دست را به گونه های برافروخته و خیسش کشید و چشم هایش را روی هم گذشت.
ـ همه اشون مثل همن. فرگل از بقیه اشون بهتره.
آهی کشیدم و برای چندمین بار به این فکر کردم که چرا ما باید وسط این آدمها که هیچ چیزشان به ما شبیه نبود، بُر می خوردیم؟!!
ـ برم؟
تازه فهمیدم هنوز در کوچه ی مدرسه ی عسلیم و معین بیچاره را هم علاف کرده ایم. با شرمندگی سرم را پایین انداختم: بفرمایید.

تا دم خانه هیچ کداممان حرف نزدیم. من آنقدر جیغ و داد کرده بودم که گلویم می خارید و مطمئن بودم عسل هم وضعیتی بهتر از من ندارد معین هم که اصولا موقع رانندگی کم حرف می شد، چقدر هم خوب... اصلا نمی توانستم فکرش را بکنم اگر درباره ی حرفهای عسل از نقل قول های من پرسید، چه جوابی باید بدهم...
ماشین را دم خانه نگه داشت: عسل بریم ناهار؟ دیشب از مامانت اجازه گرفتم...
ـ باشه، پس وایسا لباسمو عوض کنم.
ـ من همین جا منتظرم.
عسل با عجله از ماشین پایین پرید و من هم ترجیح دادم به آرامی گورم را گم کنم. دستم به سمت دستگیره رفت و با لحن ملایمی گفتم: ببخشید دیگه خیلی زحمتت دادیم، من...
دستگیره را فشار دادم که باز نشد و دوباره امتحان کردم...
ـ درو باز کن.
ـ یه دقه بشین، کاریت ندارم. قرصامو سر وقت خوردم.
ـ من منظوری نداشتم، عصبانی بودم...
ـ منم منظوری نداشتم، منم عصبانی بودم! چرا تو حق داری وقتی عصبانی هستی هر چیزی بگی و بقیه باید ببخشنت ولی به من که می رسه گناهم نابخشودنی میشه؟
سرم را پایین انداختم ولی هنوز سنگینی نگاه شماتت بار او را حس می کردم.
ـ فرق من و تو در اینه که من جلوی خودت گفتم، به خودت گفتم، ولی تو پشت سر من. چه اهمیتی داره؟! صرف اینکه من نشنیدم، از بدی حرف تو چیزی کم نمیشه... بگذریم که حرف منو هم کاملا اشتباه برداشت کردی...
ـ اشتباه؟! چه برداشتی باید از اون جمله می کردم؟ من از تو که به قول خوت دوست مایی انتظار همچین حرفی نداشتم! توقع نداشتم جلوی نوید اونجوری با ما رفتار کنی، اونم وقتی که نوید یهو می شنوه ما یه پسر غریبه رو دوست خودمون می دونیم...
ـ منم توقع داشتم اگه پسر عمه ی تو که از قضا همسن و سال منم هست، و به قول خودت با شما صمیمیه و منم مثلا دوست شمام، میاد اینجا، خودت پیش قدم بشی ما رو با هم آشنا کنی... توقع نداشتم پسر عمه ات منو به عنوان هاپو بشناسه!!! می دونی، باران، بد نیست یه کم با خودت فکر کنی اون معینی که تو دانشگاه شناختی چرا انقدر با اینی که الان روبه روته فرق می کنه؟! دلم می خواد نصف اون چیزی که من برای این دوستی ارزش قائلم تو جدیش می گرفتی... اگه واقعا اینطور بود دو کلمه حرف منو انقدر بزرگ نمی کردی! حداقل اجازه می دادی توضیح بدم...
سرم را چرخاندم و اشکی را که از چشمم بی اجازه راه افتاده بود پنهان کردم.
ـ می دونی وقتی یه چیزیو داری، ازت می گیرنش، اگه هی بقیه به روت بیارن، یادت بیارن که نداریش چقدر درد داره؟ خونه فقط چار تا دیوار نیس، خیلی چیزاس... شاید اون حرف تو منظوری نداشت ولی دل منو خیلی سوزوند، دست خودم نیس، یه لحظه نمی تونم از فکر این خلاص بشم که فردا، ماه دیگه، سال دیگه چی میشه... هنوز یه سالم نشده که من هم خونه امو داشتم هم بابامو، حالا هیچکدومو ندارم، فکر اینکه تو یه سال دیگه چه اتفاقای دیگه ای ممکنه برامون بیفته منو می ترسونه... شاید دلم خیلی نازک شده باشه ولی بعضی چیزای ساده منو خیلی بیشتر از اونی که کسی فکرشو بکنه می رنجونه... ببخشید که اون حرفا رو درباره ی تو زدم...
دو دقیقه حرفی نزد و بعد گفت: با ما نمیای ناهار؟
صدایش صاف بود، مهربان، دلگرم کننده، صمیمی...
ـ نه.
دستگیره را کشیدم که در باز شد. لبخند زدم.
ـ نبخشیدی پس؟
ـ چرا ولی گرسنه ام نیس. تو و عسل برین، یه خرده باهاش حرف بزن. شاید حرف تو رو گوش بگیره. تو رو بیشتر از من قبول داره.
ـ باشه. من و عسل برعکس تو حرف همو خوب می فهمیم.
از ماشین پریدم پایین و او را نگاه کردم که داشت در آینه موهایش را مرتب می کرد.
ـ چون جفتتون مشنگین!
بلافاصله جلوی دهانم را گرفتم: شوخی بود به خدا.
لبخند دوستانه ای زد: می دونم... اومدی عسل؟
عقب رفتم تا عسل سوار شود.
ـ خوش بگذره. مواظب باشین.
.
با عسل قرار گذاشتیم به شرطی که دیگر غلط اضافه نکند و همینطور الله بختکی و بی برنامه بزرگ نشود، به مامان چیزی نگویم. ولی...
گفتم. با خودم تجزیه تحلیل کردم که بعید نیست مامان بی خبر به مدرسه ی او برود و غافلگیر بشود، آن وقت نه تنها از عسل که از من هم که پنهان کرده ام دلخور خواهد شد. به او همه چیز را گفتم، ولی خواستم که به روی عسل نیاورد... گفتم که قول داده ام آبرویش را حفظ کنم و یک فرصت دیگر به او بدهم. گفتم که می داند اشتباه کرده... گفتم که پشیمان است... گفتم که حالا حالاها بی عقلی نمی کند... خیلی چیزها گفتم که همه ی آنها از طرف خودم بود، ولی به خودم اطمینان می دادم که می توانم به عسل اعتماد کنم.

لیوان چایم را برداشتم و کنار عسل نشستم که بلافاصله پاکت چیپسش را از دست من دور کرد.
ـ ای خسیس... من که دارم چایی می خورم!
متفکرانه گفت: کار از محکم کاری عیب نمی کنه!
چند ثانیه به صفحه ی تلویزیون زل زدم و بعد گلویم را صاف کردم: اِم... عسل... برنامه ی جدیدی نداری؟
برای یک ثانیه به من نگاه کرد و بعد بلافاصله نگاهش را از من برگرداند: نه خیر!
ـ خوبه، یه کم صبر کن، بزرگتر بشی، عقلت برسه، یکی خوبشو انتخاب کن، چی بود اون لاغر مردنی...
ـ اتفاقا اصلا لاغر مردنی نبود، قدشم بلند بود... همه ی بچه ها بهم حسودیشون می شد.
«ای بچه پررو! زمان ما دختر پاشو جلوی بزرگترش دراز نمی کرد! ولی اینا...»
ـ خوبه، حالا لازم نیس تبلیغ کنی واسش، نفهمیدی چی شد که دیگه سراغت نیومد؟
ـ چرا، گفت شوهر خواهرم بش زنگ زده حسابی گرد و خاک کرده و گفته دیگه اسم منو نیاره!
آب دهانم به گلویم پرید و به سرفه افتادم. عسل هم با بی انصافی به وسط کمرم مشت زد.
با صدایی گرفته گفتم: بسه... بسه... گفتی کی؟
دوباره مشغول چیپس خوردن شد.
ـ من نگفتم که، اون گفت، گفت یه مردی بوده، گفته شوهر خواهرمه! فک کنم معین بوده، شماره اشو ازم گرفت. (خندید) خیلی باحاله معین، نه؟
نه خیر، هیچم باحال نبود، خیلی هم پررو بود... خیلی زیاد... خدایااا، از دست این پسر به کجا پناه می بردم؟!



کفش هایم را گرفتم توی دستم و پابرهنه از خانه بیرون دویدم، دستم را برای معین تکان دادم که داشت عقب عقب می رفت: دربست، دانشگاه.
سری تکان داد و خندید.
به خودم زحمت ندادم کفشم را بپوشم، در کیفم را که زیپش همان موقع خراب شده بود و بسته نمی شد، در مشتم گرفتم و دویدم سمت ماشین.
ـ سلام.
جواب سلامم را داد و به سمت در راند. من هم جوراب هایم را از کیفم بیرون کشیدم، کیفم را پرت کردم صندلی عقب و پایم را آوردم بالا تا جورابم را بپوشم.
ـ آخیش، دیشب ماشینت نبود، فک کردم امروز باید با اتوبوس برم.
ـ نزدیک 3 بود که برگشتم. بچه ها خونه ی عمه جمع شده بودن منم رفتم اونجا.
ـ خب دیگه می موندی، واسه چی اومدی نصفه شبی؟
ابرویش را بالا برد و بدون این که به من نگاه کند گفت: یه کار مهمی داشتم.
لنگه ی دیگر جورابم را هم پوشیدم و پایم را در کفش فرو کردم. پایم را تا جلو صورتم بالا آوردم، زانویم را به داشبورد تکیه دادم تا بند کفشم را ببندم.
ـ چه کار مهمی اون موقع؟
لبش کمی، فقط کمی بالا رفت: صبح با یکی قرار داشتم.
برگشتم عقب و کیفم را برداشتم.
ـ صبح زود؟ تو کله پزی؟
ـ چقد سوال می کنی. سرت به کار خودت باشه.
برگشتم سرجایم، در کیفم را باز کردم و مشغول گشتن شدم.
ـ اوکی، خدا پدرشو بیامرزه هرکی هس، اصن حوصله ی اتوبوس سواری نداشتم، صبحونه خوردی؟
یکی از لقمه های نان و پنیرم را به سمت او دراز کردم.
ـ ممنون، خودت بخور.
ـ برای توئه، دو تا گرفتم.
لقمه را گذاشتم کنارش و خودم مشغول مرتب کردن سر و وضعم شدم. مقنعه ام را تا پشت گوشهایم عقب زدم، شانه ی جیبیم را از کیفم بیرون کشیدم و چتری هایم را کشیدم روی پیشانیم.
معین لقمه اش را فرستاد گوشه ی لپش و گفت: موهاتو اینطوری نکن، بت نمیاد.
چشم از آینه برنداشتم: نظر تو رو نپرسیدم.
ـ خُب اشتباه کردی. مگه برای پسرا خودتو این شکلی نمی کنی؟!
ـ نه خیرم!
کیفم را برداشتم و محکم به بازوی او زدم. موهای پریشانم جلوی دیدم را گرفته بود ولی می توانستم برق دندانهایش را ببینم. خودش را تا انتهای ماشین عقب کشید و با خنده ی پرصدایی گفت: خیلی خب، خیلی خب. ببخشید.
با دلخوری نشستم و رویم را از او برگرداندم. همزمان موهایم را هم جمع کردم و زدم بالا. به تصویر خودم در آینه ی روی آفتابگیر دهن کجی کردم؛ وقتی موهای لختم می آمد روی پیشانیم قیافه ام خیلی بهتر می شد، نمی فهمیدم چرا معین نظری مخالف من دارد... دوباره به آینه نگاه کردم و موهایم را پخش کردم روی پیشانی... خیلی بهتر می شدم...
ـ همونجوری بهتر بود.
دندان هایم را روی هم ساییدم: تو حرف نزن. اصلا دوست دارم زشت باشم. همین خوبه...
موهایم را از یک طرف زدم پشت گوشم و لبخند پهنی زدم.
معین هم سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و لقمه ی آخرش را خورد. من هم لقمه ام را از کیفم در آوردم: اینم می خوای؟
ابرویش را بالا انداخت و حرفی نزد.
لقمه را از وسط نصف کردم به طرف او گرفتم: بیا، من زیاد گرسنه نیستم.
ـ بعدا بخور، تا ظهر همش کلاس داری.
ـ فقط یه کلاس دارم، بعدش قراره با بچه های ماهنامه بریم کتابخونه ملی. بعدی رو می پیچونم.
ـ خب بذارین یه وقتی که کسی کلاس نداشته باشه.
لقمه را جویدم و گفتم: بهروزیان فقط امروز وقت داره. آخه فقط من و اون و حیاتی هستیم. فقط من کلاس داشتم که اونم مهم نیس.
ژاکت زردم را که به زور در کیف جا داده بودم، بیرون کشیدم و مشغول پوشیدن شدم.
ـ باران نزنی تو چشم من.
ـ حواسم هست.
با احتیاط دست چپم را از آستین بیرون کشیدم که مبادا به معین بخورد و نفس راحتی کشیدم. دوباره در آینه خیره شدم و یقه ی ژاکتم را مرتب کردم. این ژاکت را خیلی دوس داشتم؛ یقه اش مثل شال گردن تا پایین می آمد و سمت چپش هم گل های رنگی بافته شده بود. هربار آن را می پوشیدم انرژی فروانی به من منتقل می کرد... از پوشیدنش هم حتی شاد می شدم...
مثل اینکه معین هم حواسش رفته بود به ژاکت من...
با ابرویش اشاره کرد و گفت: قشنگه.
خندیدم: حیف که دخترونه اس وگرنه می گفتم قابل نداره.
ـ من مشکلی با دخترونه بودنش ندارم، بده.
ـ من که تعارف نکردم، بالاخره منم حواسم هست چی رو به کی تعارف کنم.
سرم را کج کردم و مثل خودش ابرویم را بالا انداختم.
ـ آفرین، راه افتادی.
زیپ کیفم را کشیدم تا بسته شود که فایده ای نداشت، آه کشیدم و کیف را کنار گذاشتم.
ـ مامان برام بافته، برای همه امون.
ـ واقعا مامان بافته؟ بارک الله، خیلی قشنگه.
شانه هایم را بالا انداختم: مثل اینکه کارش اینه ها! تازه همه ی مامانا بافتنی بلدن.
ـ مامان ما که بلد نیس.
دوباره به خودم در آینه نگاه کردم و به این فکر کردم که واقعا چرا معین می گفت چتری هایم را باز بگذارم قشنگ نیست؟ قشنگ بودم که...
ـ مادر شما وقت نداره، در ضمن کارشم چیز دیگه اس. هر کسی که مامان متخصص نداره.
ـ تخصصش که به درد من نمی خوره.
چتری هایم را بردم بالا و خودم را در آینه دید زدم: خودخواه! فردا که زن گرفتی به دردت می خوره.
نیش معین باز شد: آره راست میگی.
از حالت ذوق زده ی قیافه ی او من هم به خنده افتادم: چه خوشش اومد.
شانه هایش را بالا انداخت و دوباره خندید. من هم چتری هایم را رها کردم تا بریزند روی پیشانی.
ـ بزنشون بالا.
ـ سرت به کار خودت باشه بهزادنیا. مگه من به تو میگم با موهات چکار کنی؟
نگاهش را از جلو گرفت و خودش را در آینه برانداز کرد: من خوبم، موهامم نقص نداره.
نفسم را پر صدا بیرون دادم و چیزی نگفتم. نه اینکه حرفش حساب باشد بلکه چون زبانم در برابر اعتماد به نفسش قاصر بود!!! دوباره سرگرم زیپ کیفم شدم.
ـ دو هفته ی دیگه تولدمه.
سرم را بلند نکردم : مبارک باشه.
ـ سلامت باشی. یه مهمونی گرفتم، میگم که از حالا بدونی واسه پنج شنبه ی اون هفته برنامه نداشته باشی.
با لحن مظلومی گفتم: آدمیزاد که از فرداش خبر نداره.
ـ خب از حالا دارم میگم که اون روز دبه درنیاری. هر برنامه ای داشته باشی باید بیای.
زیپ را کشیدم و عمل نکرد. با حرص گفتم: اومدیم و من مُردم...
ماشین را جلوی در دانشگاه نگه داشت و با عطوفت گفت: اگه تو بمیری که من مهمونی نمی گیرم.
دوباره زیپ را کشیدم و باز هم...
ـ من نمیام.
کیفم را از دستم گرفت و گذاشت روی پایش.
ـ بیخود.
کمی به آن ور رفت و بعد زیپ را آرام و با طمانینه روی ریلش حرکت داد. برعکس انتظارم، دندانه ها درهم فرو رفت و زیپ بسته شد...
کیف را گذاشت بغل من و گفت: باید بیای، "نه" حالیم نمیشه...
ـ فرض کن ما تو اون خونه نیستیم...
ـ حالا که هستین...
ـ اصلا من می خوام برم شهرستان دیدن بابابزرگم...
ـ وسط میانترما؟
ـ حالا هرچی، اصن خجالت نمی کشی با این سنت می خوای تولد بگیری؟
ـ نه، باران باید پارک کنم، برو پایین.
یقه ی آویزان ژاکتم را گره زدم و کیفم را سفت گرفتم توی دستم.
ـ باشه، خدافظ...
ـ راستی منم میام کتابخونه ملی، کلاست که تموم شد یه تک به من بزن.
ـ تو میای چه کار؟
ماشین پشت سری بوق طولانی زد و من بدون اینکه جواب او را بشنوم از ماشین پایین پریدم و قبل از اینکه از سرما یخ بزنم، دویدم سمتی که آفتاب کم جان پاییز به آنجا می تابید...


از اتوبوس که پیاده شدم، تا خانه هر قدمی که برمی داشتم، با زانویم هم لگدی به پاکت توی دستم می زدم... نه، از حرص و غیظ نبود، از خوشی بود... از نقشه ای که در سرم بود، از اینکه توی ذهنم چراغانی بود... تمام وجودم شادی بود... می خواستم خوشحالش کنم...
لِی لِی کنان، در را باز کردم و دویدم سمت خانه ی خودمان. «کاش کسی خانه نباشد»
دلم می خواست بلند بلند آواز بخوانم... دلم می خواست برای خودم برقصم و سر و صدا کنم. ولی همین که کلید را در قفل انداختم و وارد خانه شدم، اولین چیزی که دیدم خزر بود که مضطرب و مستاصل عرض هال را می رفت و می آمد...
بند کوله ام را شل کردم، کوله آم آویزان شد و کلید را انداختم در جیب بغلی.
ـ چی شده خزر؟
سرش به سمت من چرخید و با تعجب دیدم که چشم هایش بی قرار بود و با استرس دست هایش را به هم می پیچاند. با لب هایی که می لرزید به زور گفت: باران...
کوله و پاکتم را انداختم دم در و به طرفش رفتم.
ـ چی شده... کسی طوریش شده؟
سرش را به چپ و راست تکان داد و موهای آشفته اش هم روی سینه پخش شدند. با دست پیشانی اش را فشار داد.
ـ آره به نظرم.
بازوهایش را گرفتم و تکانش دادم: چی شده؟ نصفه جون شدم...
بازوهایش را آزاد کرد و با هر دو دست موهایش را از روی سرش بالا زد.
ـ یکیو زدم.
حیرتزده به دهان او خیره شدم: یعنی چی؟ کیو زدی؟
سرش را به شدت به اطراف تکان داد و گفت: نمی دونم کی بود... با تابه زدم تو سرش...
ـ یکی تو خونه بود؟ دزد بود؟
عقب رفت و کمرش به دیوار خورد، سرش را به دیوار چسباند و نفس عمیقی کشید، لب پایینش را که می لرزید به دندان گرفت و چشم هایش را روی هم فشار داد. این حرکاتش بدتر من را عصبانی می کرد، بازویش را گرفتم و محکم تکانش دادم: حرف بزن ببینم چی شده؟
دست هایش را مشت کرد و گفت: از حموم اومده بودم، تو آشپزخونه بودم که صدای در اومد، فکر کردم شمایین، تابه دستم بود اومدم طرف در آشپزخونه ببینم کیه، یه پسرو دیدم که همینجوری زل زده بود به من (پوفی کرد و ادامه داد) منم دستپاچه شدم، جیغ زدم و تابه رو پرت کردم طرفش، که خورد تو سرش...
چشم های من از حیرت گشاد شد و چشم های خزر از نگرانی پایین افتاد...
ـ بعدش چی شد؟
ـ بعدش من دویدم سمت اتاق...
نفس عمیقی کشیدم: خزر این بهترین کاری بود که تو اون لحظه باید می کردی!!!
اهمیتی به طعنه ام نداد و گفت: چادر کردم سرم و اومدم بیرون ولی رفته بود.
تازه نگاهم به خزر افتاد که تاپ و شلوارک کوتاهی پوشیده بود. مردک هر کس که بود خوب سیاحت کرده بود... هرچند، انگار فرصتی هم برای این کار نداشته...
لبخندی زدم و گفتم: خب اگه با پای خودش رفته، لابد عیب و ایرادی پیدا نکرده دیگه، نگران نباش.
ـ باران برو یه خبری بگیر.
ـ از کی خبر بگیرم؟ مگه می دونیم کی بوده؟
ـ لابد فک و فامیل معین ایناس دیگه، وگرنه چطوری اومده تو خونه؟
ـ شایدم نباشه، فامیل معین که کلید خونه اشونو ندارن.
ـ حالا برو یه نگاهی بنداز، نکنه مغزش ضربه خورده باشه؟ یا فاطمه ی زهرا، خودت کمک کن.
نگاهی به پاهایش انداختم که می لرزید و رنگ صورتش هم پریده بود. مچ من را محکم گرفت و با التماس به چشم هایم زل زد.
ـ چرا خودت نمیری؟
ـ دلشو ندارم، بعدشم پسره منو این ریختی دیده، روم نمیشه برم جلوش!
دستم را بلند کردم ضربه ای به سرش بزنم که جاخالی داد.
ـ خو این چیه پوشیدی؟ حقته همچین بلایی سرت بیاد تا دیگه تو خونه اینطوری نگردی.
ـ من چه می دونستم یکی بی هوا میاد تو خونه/ حتی معینم این وقت روز نمیاد. میری باران جونم؟
مقنعه ام را مرتب کردم و گفتم: اینجور وقتا رو که میشم «جونم»، اصلا دوست ندارم.

با احتیاط و سلانه سلانه به سمت خانه ی همسایه راه افتادم. گوش هایم را تیز و حواسم را کاملا جمع کرده بودم. ولی هیچ خبری از شیون و زاری و ناله و لابه و نفرین و مرگ و میر نبود. خانه هم خلوت و در آرامش به نظر می رسید، در باغ هم به جز ماشین معین هیچ ماشین دیگری به چشم نمی خورد. بعید نبود کسی که خزر حسابش را رسیده، دزدی چیزی بوده باشد. وگرنه هیچ کس تا چنین ضربه ای را تلافی نمی کرد، بی خیال نمی شد.
پشت در خانه کمی این پا و آن پا کردم و بعد در زدم. طبق معمول هیچکس به پیشوازم نیامد و خودم رفتم داخل.
ـ خاله فرنگ، معین... خاله...
کلمه ی بعدی در دهانم ماسید و چشمم خورد به پسری که حوله ی سفیدی تا روی پیشانیش را پوشانده بود، برش پیتزایی در دست داشت و با کنجکاوی و سرخوشی مرا تماشا می کرد.


قبل از اینکه من حرکتی بکنم یا حرفی بزنم با صدای بلند گفت: دستا بالا!
بی اراده دست های خالیم را بالای سرم بردم و او خندید.
ـ چیزی تو دستات نیس، بیارش پایین.
صدای معین را از سرویس توی هال شنیدم: کی بود البرز؟
ـ یکی از اوناس.
ـ از کدوما؟
در سرویس باز شد و معین سرک کشید بیرون: تویی؟ سلام، الان میام.
سری تکان دادم و به آن پدیده ی نوظهور خیره شدم که داشت با جدیت مرا برانداز می کرد ولی به محضی که معین پایش را از سرویس گذاشت بیرون، دستش را گرفت روی سرش و نالید: وااای... مااامان جان... . وااای... جمجمه ام خرد شد... وااای...
پیتزایش را کنار گذاشت و با هر دو دست سرش را گرفت و به نالیدن ادامه داد. معین با حوله صورتش را خشک کرد و رو به من پرسید: خوبی؟
چشم های حیرت زده ام را از تازه وارد گرفتم و به معین دوختم.
معین هم نفس عمیقی کشید و گفت: پسر عمه امه، البرز...
آب دهانم را قورت دادم و با تردید پرسید: همونیه که تابه...
بلافاصله صدای ناله و فغان البرز بالا رفت و صدای مرا برید: واااااااای مادر... نگو... وااای... اگه من الان حافظه امو از دست بدم کی جوابگوئه؟
معین به سمت او رفت و گفت: حالا که چیزیت نشده.
البرز دوباره پیتزایش را برداشت، گازی زد و متفکرانه گفت: هنوز هیچی معلوم نیس... شاید بعدا خودشو نشون بده... خانم به خواهرتون بگین از شهر خارج نشن تا وضعیت من مشخص بشه.
معین لیوانی آب برای خودش ریخت و به من اشاره کرد که بنشینم.
ـ شوخی می کنه، حالش خوبه...
ـ هیچم خوب نیستم، یکی نبود دست منو بگیره ببره دکتری درمونگاهی... اگه بلایی سر من اومد تو هم شریک جرمی...
ـ تو به من زنگ زدی گفتی سر رام ناهار بگیرم و بیام، خیلی هم خوب و سرحال بودی، حالا تا بارانو دیدی یادت اومد یه چیزی خورده تو سرت؟
البزر برگشت سمت من و انگار تازه من را دیده باشد، با نیشخندی گفت: اِ باران اینه؟ خوشبختم خانم، منم البرز راستگویانم.
حوله را از سرش برداشت و دستی به موهایش کشید. ژاکت سبک خاکستری پوشیده بود و شلوار مشکی، همقد معین بود ولی پرتر، آستین ژاکتش را بالا زده و یقه ی پیراهنش از یقه ی هفت ژاکت بیرون بود. عینک بدون فریم به چشم داشت و اجزای صورتش به قاعده و خوب بود. موهای مشکیش را دوباره بالا زد و به سمت سرویس رفت.
بالاخره از بهت و حیرت در آمدم و به سمت معین رفتم که مشغول ریختن چای بود. آرنجم را به لبه ی میز تکیه دادم: واقعا حالش خوبه؟ چیزیش نشده؟
معین لیوانش را بالا آورد تا رنگ چایش را ببیند و گفت: آره بابا خوبه، انگار محکم نخورده به سرش، فقط تهش کوبیده شده به پیشونیش، که خودش میگه ممکنه بعدا کبود بشه، ولی در کل چیزیش نیس.
ـ مطمئن؟
معین لیوان دیگری را هم پر کرد و به سمت من گرفت: آره. مگه خزر چقدر زور داره، تازه اینم پرت کرده، نگرفته دستش محکم بزنه که.
لیوان چایم را گرفتم، و بو کشیدم، بوی دارچین بینی ام را پر کرد. لبخندی زدم و نشستم روی اولین صندلی.
ـ از کجا فهمیدی خزر بوده؟
با اینکه فقط نیم رخش را می دیدم، گوشه ی لب هایش که علیرغم میلش به قصد خنده کمی بالا رفت، دیدم.
ـ از شواهد.
ـ مثلا؟
یک قلپ از چایم را تلخ خوردم و بعد معین قندان را پیدا کرد و جلوی من گذاشت. خودش هم نشست و لیوانش را در دست گرفت.
ـ مثلا چشمای سبزش...
ـ مگه چقدر فرصت داشته که چشمای خزرم ببینه/
معین تلاش کرد خنده اش را لو ندهد: اونقدری فرصت داشته که ببینه.
ـ اصلا چطوری اومد تو خونه؟ همه ی دوستای تو کلید دارن؟
معین با دلخوری سرش را بلند کرد: نخیر، البرز فرق می کنه، کلیدو هم از قدیم داره. البته من بهش گفته بودم شما اومدین اینجا حالا فراموش کرده یا...
ـ گفتم که وقتی اومدم اینجا همه چیز یادم رفت.
چرخیدم و البرز را دیدم که به چارچوب در تکیه داده بود. ذره ای به چیزی که قبل از او دیده بودم شباهت نداشت. جدی و سختگیر به نظر می رسید، شاید هم با حذف آن حوله و بالا رفتن موهایش صورتش از آن حالت شاد و سرزنده درآمده بود.
معین لیوان باقیمانده را سمت دیگر میز گذاشت:بیا بشین.
ولی البرز تکان نخورد.
ـ معین بهم گفته بود ولی همون اوایل که شما اومده بودین، امروز، همین که پامو گذاشتم تو این خیابون به کل یادم رفت سه سال گذشته؛ که دیگه چیزی مثل اون موقع نیست، اصلا حواسم نبود اونجا دیگه جایی نیس که همینجوری سرمو بندازم پایین برم توش.
پاهایم را بی قراری زیر میز جا به جا کردم و دست هایم را دور لیوان حلقه کردم.
ـ خواهرم خیلی نگران بود، می ترسه بلایی سرتون اومده باشه.
جلو آمد و روی صندلی کنار معین نشست و لیوانش را برداشت.
ـ نه خیالتون راحت، چیزیم نشد، انقدر ترسیده بود که ظرف از دسش در رفت خورد به پیشونی من، ضربه اش شدید نبود.
با آسودگی خندیدم: یعنی الان همه چیز سرجاشه؟ جمجمه؟ حافظه؟
ـ این چیزایی که گفتین، بله سرجاشه.
نگاه معنی داری با معین رد و بدل کردند و معین چشمک زد. از این نگاه و اشارات معذب شدم و لیوانم را که نصفه بود گذاشتم روی میز.
ـ مرسی مُ... آقای بهزادنیا. فقط اومده بودم که از حال ایشون باخبر بشم. با اجازه.
بلافاصله صدای جیرجیر صندلی بلند شد و هر دو با هم بلند شدند.
ـ ما هم میایم.
ـ بله؟
البرز جلوی لباسش را مرتب کرد و با اطمینان گفت: باید از خواهرتون معذرت بخوام.
با دستپاچگی دستم را جلوی صورتش تکان دادم: نه لازم نیس.
عملا من را به جلو هول دادند و معین با جدیت گفت: چرا لازمه، تو نمی دونی...
جلوی آن دو راه افتادم و از خانه بیرون زدم. موبایلم را از جیبم بیرون کشیدم و به خزر پیام دادم که معین و البرز همراهم هستند. پیام را فرستادم و مخابرات را قسم دادم که پیامم زودتر از خودمان برسد.

آن دو را جلوی خانه نگه داشتم و خودم سرک کشیدم داخل. خزر مرتب و آماده بود و با دیدن من با دلهره سری تکان داد. کنار رفتم و به معین و پسرعمه اش تعارف کردم بروند داخل.
البرز برخلاف چیزی که در نگاه اول به من نشان داده بود، با ادب و احترام و جدیتی خشک با خزر حرف زد و حتی یک لبخند هم نزد. معذرت خواهی کرد و اصلا به ضربه ی سرش اشاره ای نکرد. تمام مدت من هم آن دور و ور وول می خوردم و باورم نمی شد این همانی باشد که دقایقی قبل دیده بودم. چنان با خزر حرف می زد انگار خزر ملکه ای چیزی بود!!! خزر هم که حسابی از رفتار و حرف های او خوش خوشانش شده بود صد برابر همیشه موقر و متین رفتار کرد. ولی برای من که دور از آنها بودم، کافی بود که صحنه ی دیدار اولیه ی آن دو را در ذهنم تجسم کنم و از خنده روده بر شوم.
آقایان با شخصیت زیاد نماندند و زود رفع زحمت کردند. قبل از رفتن، معین با پا به پاکتی که هنوز کنار کوله ام روی زمین افتاده بود، زد و گفت: این چیه؟ واسه این با من نیومدی خونه؟
ـ آره، کامواس، خریدم برای طلوع شال ببافم.
ـ منم بذار تو صف.
خندیدم: باشه، ولی بعد از طلوع می خوام واسه خودم یه چیزی ببافم.
ـ من و تو نداریم که.
البرز صدایش زد و هر دو با هم راه افتادند.

وقتی که رفتند، خزر شالش را از سرش باز کرد و نفس راحتی کشید.
ـ چقدر باشخصیت بود.
ـ چرا وقتی من می پرسم دزد نبود نمیگی ریخت و قیافه اش به دزدا نمی خورد؟
نگاهش را از من دزدید: من که ریخت و قیافه اشو ندیدم، دو ثانیه هم نشد تا دیدمش و بدبخت رو ناکار کردم.
ـ پس از کجا فکر کردی فامیل معینه؟
ـ واای باران، خُب حدس زدم. به چه چیزایی گیر میدیا! خدا رو شکر به خیر گذشت.
من به چشم های درخشان البرز فکر می کردم و گمان نمی کردم به خیر گذشته باشد.



کاموا را از دور انگشتم باز کردم و سرم را تکیه دادم به دیوار. دو ساعت می شد که سرم خم بود و می بافتم. بازوهایم را کشیدم و سرم را هم چپ و راست کردم. هر چهارتایمان توی هال مشغول کاری بودیم؛ خزر داشت کت گیپور روی لباس عروس را با دست می دوخت و طلوع داشت بین پارچه ها می گشت تا تکه هایی پیدا کند برای تکه دوزی.
عسل هم داشت انار دانه می کرد و یک چشمش هم به دست های ما بود، مخصوصا به طلوع و پارچه هایی که انتخاب می کرد و درباره ی همه ی آنها نظر می داد.
دستش را بالا برد تا موهایش را از روی گونه کنار بزند و رد سرخی روی صورتش جا گذاشت.
ـ چرا همه امون با هم یه کادو نگیریم؟
خزر کمرش را صاف کرد، نیم کُت را روی فرش پهن کرد و با وسواس آن را از نظر گذراند.
ـ برای اینکه همه امون هم پولمونو بذاریم روی هم نمی تونیم یه چیز خیلی خوب بگیریم. بعدم باران و طلوع می خوان خودشون درست کرده باشن.
ـ تو چی می گیری؟
خزر کت را برداشت تا دور یقه اش را میزان کند و شانه هایش را بالا انداخت.
ـ نمی دونم، شاید یه کراوات گرفتم، حالا تا دو هفته دیگه وقت هست.
عسل با استیصال من را نگاه کرد: من چی بگیرم؟
ـ قرار نیس که همه امون بهش کادو بدیم. همینم از سرش زیاده.
نفس عمیقی کشیدم و به پنج رجی که بافته بودم نگاه کردم. دلم برای رنگ آبی اش ضعف رفت، وقتی تمام شود... وای... از شادی شارژ شدم و دوباره میلها را به دست گرفتم.
عسل سرش را با حرکت محکمی تکان داد تا تارهای مزاحم مویش کنار بروند و گفت: ولی دلم می خواد یه چیزی کادو بدم بهش. پسر خوبیه، دوسش دارم.
میل را به سمت او نشانه رفتم: هوی.
کرکر خندید: محض برادری.
ـ حواست باشه پاتو از گلیمت اون ورتر نذاری. حالا هم پاشو برامون چایی بیار خواهر گلم.
ـ دستم بنده.
دماغش را بالا کشید و ابرویش را بالا انداخت.
طلوع بلند شد و به آشپزخانه رفت. عسل به رفتن او نگاه کرد و گفت: براش شال گردن ببافم؟
خزر نخ را با دندانش پاره کرد و گفت: تو نمی تونی دو هفته ای تمومش کنی، دستت کنده.
ـ مامان کمکم می کنه.
ـ دستتون با هم فرق داره، قشنگ درنمیاد. مگه اینکه همه اشو مامان ببافه که اونوخ دیگه کادوی تو نیست، مال مامانه.
ـ پس من چکار کنم؟
ـ حرص نخور عسلی، هر چی من خریدم شریکی بهش می دیم.
عسل بلند شد و ظرف را به آشپزخانه برد: نه، منم می خوام مال خودم باشه.
کاسه ی بلور پر از دانه های قرمز رنگ را داخل یخچال گذاشت، دست هایش را شست و بیرون آمد.
ـ براش چتر می گیرم.
با تعجب سرم را از روی بافتنی ام بلند کردم: چتر؟
کنار من روی زمین دراز کشید و با پاهایش گلوله ی کامو را بازی داد.
ـ آره چتر نداره. اون روز که بارون می اومد فهمیدم.
سرم را تکان دادم: باشه، چتر بگیر.
ـ ولی بعدا بش میدم.
ـ منظورت چیه؟
پاهایش را جمع کرد تا طلوع سینی چای را روی زمین بگذارد و گفت: برای اینکه دوس ندارم کادومو جلوی همه باز کنن. خدا می دونه دوست و آشناش براش چی بگیرن.
سرم را بلند کردم و نگاهم به چشم های روشن خزر افتاد. او هم یک شانه اش را بالا برد و نفس عمیقی کشید. معذب شدم و میل های بافتنیم را در دستم جا به جا کردم. تمام شور و شوقم یک جا خالی شد و من را افسرده باقی گذاشت. بافتنی را کنار گذاشتم و به سمت سینی چای رفتم: خزر بیا چای بخور.
ـ شما بخورین. این هنوز مونده.
لیوانم را برداشتم و بعد از اینکه قندهای لیوان عسل را شمردم، قندان را از او دور کردم. خزر هم کوک آخر را زد و نیم کت را روی دست بالا برد.
ـ قشنگ شد.
ـ جدی؟
به طلوع نگاه کرد که سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. خزر بلند شد و کت را روی تاپ سرخابی اش انداخت، البته سرشانه هایش پایین افتاد که مشخص بود شانه های عروس خانوم از شانه های خزر پهنتر است.
ـ ایشالله عروسی خودت.
موهایش را با دست بالای سرش جمع کرد، چرخی زد و لبانش به خنده باز شد: مرسی.
نیم کُت را با احتیاط از تنش بیرون آورد، در پاکتی پیچید و به اتاق برد. عسل رفتن او را با نگاه دنبال کرد و بعد سرش را زیر گوشم آورد: پسر عمه ی معین...
سرم را چرخاندم: خُب؟
صدای خرت خرت جویدن قندش آمد و بعد گفت: به نظرم از خزر خوشش اومده.
ـ تو از کجا می دونی؟ تو که ندیدیش.
طلوع بی حرف ما را تماشا می کرد و آرام چایش را می خورد. نیازی به پنهان کردن چیزی از طلوع نبود. او همیشه رازدار همه ی ما بود. ما هیچکدام چیزی را از او پنهان نمی کردیم.
ـ چرا دیدم، من که داشتم از مدرسه می اومدم اونا داشتن می رفتن بیرون. ولی اونا منو ندیدن.
ـ بعد؟
عسل من و طلوع را از نظر گذراند و با هیجان گفت: پسره داشت می گفت منو کجا می بری، دل من این جاست.
این را گفت و انگار فتح مهمی کرده باشد، چانه اش را بالا داد و نصف چایش را سرکشید.
ـ لابد داشته شوخی می کرده، فکر کردم حالا چی شنیدی/
نفس آسوده ای کشیدم و لیوانم را به لب بردم.
لب های عسل آویزان شد و با دلخوری گفت: هیچم شوخی نمی کرد. چون معین بهش گفت دیگه حق نداره این طرفا بیاد مگه اینکه چشاشو درویش کنه.
ـ بازم دلیل نمیشه.
ـ چرا میشه، چون پسره بعدش گفت اگه معین راش نده خونه، میره بست میشینه دم دانشگاه خزر.
چای پرید به گلویم و به سرفه افتادم.
ـ اسم خزرو برد؟
عسل با پیروزی گفت:بله، واضح گفت خـــَـــزَ...
خزر از اتاق آمد بیرون و عسل بلافاصله بحث را عوض کرد: این پلوور عین همونه که مامان واسه نوید بافت؟
دستش به سمت بافتنی ام رفت که کوبیدم روی دستش.
ـ نه.
ـ آخ، چته تو؟
ـ بش دست نزن کثیف میشه.
ـ هنوز چیزیشو نبافتی که.
جوابش را ندادم و با رنجش به خزر نگاه کردم که داشت زیرلب زمزمه می کرد: «تپش... تپش... وای از تپش... وای از دل دیوونه....»


عسل سرش از پنجره کنار کشید و گفت: ما هم بریم پیششون؟
من و خزر یکصدا گفتیم: نه!
ـ آخه چرا؟
خزر عینکش را با انگشت هول داد بالا و گفت: برای اینکه دعوتمون نکردن.
عسل پایش را به زمین کوبید: معینم همیشه بی دعوت میاد.
ـ کسی نگفته هرکاری معین می کنه درسته.
ـ این حرفت یادم می مونه ها.
ـ داری تهدیدم می کنی؟
خزر با بی حوصلگی کتابش را ورق زد و همینطور که روی زمین دراز کشیده بود صدایش را بالا برد: عسل، اگه ما هم مهمون داشته باشیم معین بی دعوت نمیاد خونه امون. منتهی تا حالا شرایطش پیش نیومده.
این را گفت و پاهایش را در هوا تکان داد. عسل آهی کشید و دوباره از پنجره معین و پسرعمه اش را نگاه کرد که در باغ آتش درست کرده بودند و دو نفری به اندازه ی ده نفر سر و صدا می کردند.
ـ شما دلتون نمی خواد برین؟
باز هم جواب من و خزر منفی بود. واقعا هم دلمان نمی خواست. خزر که درگیر درسش بود من هم در تاری که خودم تنیده بودم، گرفتار شده بودم و هیچ راه فراری نداشتم. با کلافگی به عکس مجله نگاه کردم و بعد به نصف پلووری که بافته بودم. هیچ شباهتی به هم نداشتند. در واقعا چیزی که من بافته بودم هیچ طرح مشخصی نداشت، بدتر از آن اینکه اصلا نمی دانستم کجا را دارم اشتباه می بافم. صدای مسیج موبایلم بلند شد و گوشیم را برداشتم.
ـ عسل خدا برات خواست. معین میگه اگه دوس داریم بریم پیششون.
عسل با خوشحالی به سمت من شیرجه زد: واقعا؟
ـ عســـــــــــــل! الان میل رفته بود تو چشمت به حول و قوه ی الهی کور شده بودی!
عسل صاف نشست و گفت: حالا که به خیر گذشت، پاشو لباستو بپوش بریم.
میل ها را محکم در دستم گرفتم و مشغول شدم: من که گفتم نمیام.
ـ اه ه ه... حالا که دعوتتون کرده.
ـ باشه، من حوصله ندارم بیام. باید امشب اینو به یه جایی برسونم هفته ی دیگه امتحان دارم وقت ندارم.
مامان حمام بود، ولی انقدر کلافه شده بودم که نمی توانستم تحمل کنم بیرون بیاید. بلند شدم و رفتم دم در. مامان به محضی که بافتم را دید گفت که همه را تا ته بشکافم و از اول شروع کنم. گریه ام گرفته بود. این همه بافتم یعنی هیچ... هر رجش را با شور و شوق و کلی امید بافته بودم... به تمام رج هایی که بافته بودم نگاه کردم و با اشک و آه دانه ها را از میل بیرون کشیدم. عسل گفت: خب پس ولش کن دیگه، بریم بیرون.
دستش را دراز کرد و بافتنی نصفه را از دستم بیرون کشید. دق دلم را بر سر او خالی کردم.
ـ عســـــــــــــل! دســــــــــت از ســـــــــــــر کچــــــــــــل من بـــــــــــردار.
عس با تعجب به من نگاه کرد که اینطور سرش داد زده بودم.
ـ چته اخلاق نداری تو؟/
کاموا را گرفتم و با حرص شکافتم.
ـ همینه که هست.
ـ بدبخت اونی که می خواد فردا با تو عروسی کنه.
ـ چشماشو باز کنه خوب ببینه و بگیره.
ـ شایدم کور باشه. اصلا اگه کور نباشه که تو رو نمی پسنده.
میل ها را با تهدید جلوی صورتش تکان دادم: تو رم به درد اون دچار می کنما.
به وضوح پس رفت و آویزان خزر شد که با او برود. خزر هم که درس داشت و اصلا نمی خواست جایی برود. حوصله ی سر و کله زدن با عسل را هم نداشت، بلند شد و به اتاق رفت. قبل از رفتن به طلوع گفت که لبوها را هم که روی اجاق بود هنوز، با خودشان ببرند. عسل هم شکست خورده بلند شد که با طلوع برود. ولی قبل از رفتن آمد بالای سر من که بی حال روی زمین دراز کشیده بودم و با غصه به نخ کاموای فر خورده که جلوی صورتم جمع شده بود، نگاه می کردم.
ـ میگم تو هم بیا یه چیزی بزن تو سر معین شاید عاشقت شد.
جوابش را ندادم و سرم را در پرزهای فرش فرو کردم.
بچه ها رفتند و من ماندم و توده ی کاموای جلوی چشمم. چقدر گشته بودم دنبال کاموایی به همان رنگ آبی که می خواستم. چقدر مجله های مامان را زیر و رو کرده بودم تا چیزی پیدا کنم که حرف نداشته باشد. می خواستم بهترین چیزی را که می توانم ببافم ولی حالا حتی یک رج هم نبافته بودم. چقدر دلم می خواست خوشحالش کنم؛ حالا با این وضعیت به نظر می رسید من هرگز، هیچوقت، نمی توانم کاری برای او بکنم... وقتی از پس چنین کار ساده ای بر نمی آمدم... دلم می خواست فقط یک بار، یک بار آن خوشحالی محض را در چشم های او ببینم... چیزی که هیچوقت ندیده بودم...
آهی کشیدم و کاموا را ردیف به ردیف کنار هم روی زمین چیدم و گونه ام را روی آن گذاشتم. چشمم را که روی هم گذاشتم قطره ی اشکی از چشمم پایین افتاد و لای نخ های کاموا گم شد. با تعجب انگشت کشیدم گوشه ی چشمم که خیس بود. چرا گریه کرده بودم؟/ برای اینکه کارم پیش نرفته بود ، یا به خاطر حرف عسل که فکر می کردم حتی اگر بهترین را هم ببافم باز به چشم نیاید... از دست خودم دلخور بودم که خیالبافی می کردم و با دل خوشی فکر می کردم بهترین هدیه ای است که می توانم به او بدهم. کاموای جمع شده روی زمین را در مشتم مچاله کردم و پرتاب کردم وسط هال.
صدای تو باغ ناگهان فروکش کرد و همه جا ساکت شد. با تعجب به سمت پنجره رفتم و تازه صدای معین به گوشم خورد:

مثل شب مثل شراب، تو پر از وسوسه ای
مثل شبنم واسه گل، عطش یک بو*سه ای
ای غزل، ای دلنواز، ای شروع قصه ساز
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود،
تو شدی قصه ی عشق، وقتی عاشقی نبود

تو سرآغاز منی، از همیشه تا هنوز
تو سرآغاز منی، مثه خورشید واسه روز
توی سایه های شب تویی یک قطره ی نور
تویی سرپناه من مثل یک کلبه ی دور
تویی مقصد واسه من، تو منو صدا بزن

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود
تو شدی قصه ی عشق
وقتی عاشقی نبود
تو سر آغاز منی، از همیشه تا هنوز
تو سر آغاز منی مثل خورشید واسه روز

واسه حرفای کتاب تویی معنای جدید
واسه پرواز خیال تو کبوتر سپید
تو مثل حادثه ی شبِ دل سپردنی
تو همون قصه ی یک نگاه و عاشق شدنی

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود...


خمیازه ای کشیدم و دوباره برگه ها را زیر و رو کردم، مطمئن بودم که یک صفحه ی دیگر هم باید داشته باشم، یک صفحه ی نصفه، یکی از مطالبم جور در نمی آمد...
ـ دیشب خوب نخوابیدی؟
بدون اینکه به معین نگاه کنم چشم هایم را مالیدم.
ـ نه، از کجا فمیدی؟
دستش را بالای سر من آورد و آفتابگیر را پایین زد: از چشات معلومه.
سرم را بلند کردم و نگاهم به چشم های سرخ و پلک های پف کرده ی توی آینه افتاد. بیشترش از گریه بود تا خواب... باز دیشب یاد بابایی افتاده بودم و بدون اینکه بتوانم نگهش دارم، اشک از چشمم روان شده بود.
آفتابگیر را زدم بالا و سرم را خم کردم روی برگه هایم. نفس عمیقی کشیدم و دوباره برگه ها را از اول کنار هم گذاشتم. یک صفحه این وسط گم شده بود...
ـ ظهر وایسا باهم برگردیم.
برگه ی آخر را با حرص کنار زدم که پاره شد.
ـ چطور؟ تو که یه کلاس دیگه هم بعد از ظهر داری.
ـ کارگاه بود، ساعتشو با یکی جا به جا کردم. وایسا، خب؟
ـ باشه.
ـ دیروز بعد از ظهر خونه نبودی؟
ـ نه، رفته بودم بیرون.
ـ کجا؟
مطمئنم یک صفحه ی دیگر هم بود، کجا رفته بود که نمی دیدمش؟! برگه ها را با خشم پرت کردم که دو سه تایش افتاد زیر پایم. نفسم را با صدا بیرون دادم و کوتاه گفتم: آرایشگاه.
ـ رفتی چیکار؟ ببینمت، تو که تغییری نکردی.
حیف که فکرم درگیر مطلبم بود وگرنه... خم شدم تا کاغذم را بردارم.
ـ موهامو کوتاه کردم.
کاغذ موذی از نوک انگشتان یخ زده ام فرار کرد و بیشتر خم شدم. دستی را روی گردنم حس کردم و انگار که برق گرفته باشم، از جا پریدم.
ـ چــــــــکار می کنی؟
ـ خواستم ببینم چقد کوتاه کردی.
نمی توانستم خودم را کنترل کنم، بی نهایت عصبانی شده بودم، از فرط عصبانیت پاهایم به لرزه افتاده بود و پلکم می پرید، داشت دستش را می برد زیر مقنعه ی من، بین موها...
ـ نگه دار...
ـ چی شده؟
جیغ زدم: بهت گفتم نگه دار.
گوشه ی خیابان نگه داشت و به سمت من چرخید: باران بی خیال...
با دستی که می لرزید برگه ها را جمع کردم، چپاندم توی کیفم و در را باز کردم.
ـ باران...
ـ باران مُرد.
از ماشین پریدم پایین که مچ پاهایم به شدت درد گرفت. اهمیتی ندادم و دویدم سمت پیاده رو.

چطور توانسته بود؟ چطور به خودش اجازه داده بود چنین کاری بکند؟! آخر چطور...
با پریشانی سرم را تکان دادم و به او که پشت سرم می آمد اعتنایی نکردم. بازویم را محکم گرفت و من را به طرف خودش چرخاند: چه خبرته تو؟ مگه چی شده؟ اشتباه کردم به موهای شازده خانم دست زدم. دیگه تکرار نمیشه، چرا اینجوری می کنی؟ بچه شدی؟
بازویم را از دستش کشیدم بیرون و بی حرف راه افتادم.
ـ باران...
ایستادم و بدون اینکه سرم را به سمتش بچرخانم، گفتم: من چون با تو راحت بودم، باهات می اومدم؛ حالا دیگه راحت نیستم...
ـ دیگه این کارو نمی کنم، چه می دونستم انقدر بدت میاد؟ ببخشید.
بدم می آمد؟ غرق خجالت شده بودم، از تماس دست های غریبه اش گر گرفته بودم... از اینکه موهایم را ببیند شرمم نمی آمد ولی حالا که اینطور، بدون اجازه، مالکانه... نمی خواستم در دسترسش باشم...
دوباره خودش را به من رساند که قبل از اینکه حرفی بزند دویدم و از او دور شدم...


برگه هایم را به حیاتی دادم و حیاتی گفت که یکی از برگه هایم از روز قبل پیش او جا مانده، گویا بین برگه های بهروزیان رفته بود... به حیاتی گفتم که خودش برگه را از بهروزیان بگیرد و به این اضافه کند. حوصله ی هیچکس را نداشتم آن روز... از اتفاقی که افتاده بود و اینکه بعدا چطور می شد، حواسم کاملا مشغول بود...
سر جای همیشگیم رفتم و کیفم را کوباندم روی میز.
ـ علیک سلام، صبح آتیشی تون به خیر.
ـ سلام.
روی صندلی نشستم، سرم را روی میز گذاشتم و بازوهایم را هم روی سرم. ولی این اقدامات امنیتی مانع گلرخ نبود، دستش را گذاشت روی دست من.
ـ چقدر یخی. (بعد شانه هایم را محکم تکان داد) کی دمتو لگد کرده؟ حیاتی؟
با صدای خفه ای گفتم: نه.
ـ پس کار معینه.
ـ اسمشو نیار.
بازوهایم را گرفت و به زور بلندم کرد.
ـ پاشو ببینم، چی شده؟
ـ گلرخ، انقدر از دستش دلخورم، انقدر عصبانیم که دلم می خواد دیگه هیچوقت نبینمش، دلم می خواد سر به تنش نباشه...
بی اراده اشک از چشمم پایین افتاد و روی گونه های سردم دوید. گلرخ با حیرت به چشم های خیس من نگاه کرد: چی کار کرده مگه؟
با عصبانیت پشت دستم را کشیدم به چشمم، این چه کوفتی بود که هم در عصبانیت هم در ناراحتی هم در خوشحالی خودش را نشان می داد؟
با حرص دستم را در هوا تکان دادم: هیچ کار... هیچ کار... فقط یه کم بهش رو بدی، دیگه به خودش اجازه ی هرکاری میده، نمی ذاره آدم کنارش راحت باشه، از اینکه با کسی که معذبم می کنه تنها باشم متنفرم...
دستم را محکم کوبیدم روی میز که گلرخ مچم را گرفت و گفت: خیلی خب، چه خبرته، میز شکست.
ـ کاش سر معین بود.
این را گفتم و با جدیت به مشتم نگاه کردم.



با گلرخ در تریا نشسته بودیم و دستم را دور لیوان نسکافه ام گرم می کردم. بچه هایی که کنارمان نشسته بودند با هیجان از اتفاقی که درکارگاه افتاده بود حرف می زدند. گلرخ که کنجکاو شده بود از یکیشان ماجرا را پرسید و دخترک با تب و تاب تعریف کرد که چطور یکی از پسرهای مکانیک با بی حواسی دستش را در کارگاه ناکار کرده بود. با شنیدن حرف های او کم کم من هم گوش هایم تیز شد.
ـ انگار حواسش جمع نبوده، دستش رو برده بود زیر دستگاه، چار تا انگشتش... وااای... نمی دونی چه خونی ازش می رفت، من که دیدمش نزدیک بود ضعف کنم، خودشم رنگش زرد شده بود، از هر کس انقدر خون می رفت...
ـ ولی به نظرم ترسیده بود... حتی یکی از دخترایی که تو کارگاه بود اون موقع، داشت گریه می کرد... می گفت دستش که رفته زیر دستگاه، یه صدایی داده بوده...
دلم پیچ خورد و آب دهانم را به سختی قورت دادم. بلند شدم که صدایشان بلندتر به گوشم رسید.
ـ تا حالا این همه خون ندیده بودم از کسی بره، یه دستمال بسته بودند دور دستش ولی نصف ژاکتش خیس شده بود. دستماله هم که اصن سیاه شده بود...
لیوانم را برداشتم و رفتم بیرون بوفه، لبه ی جدول نشستم. پاهایم می لرزید...
گلرخ دنبالم آمد: چی شدی؟
دندان هایم به هم خورد: هی... چی...
ـ بیچاره پسره، حالا اگه از دست معین عصبانی نبودی، می تونستیم ازش خبر بگیریم، انگار هم دوره ی اوناس...
همینطور که چشم به دهان گلرخ داشتم، مغزم به شدت به کار افتاد و خون در تنم یخ بست.
ـ وای... وای... وای گلرخ...
ـ چی شده؟
ـ معین...


معین چی؟
با دست لرزانم گوشی را از جیبم بیرون کشیدم و سعی کردم شماره ی معین را بگیرم. نوک انگشتهای سِرشده ام از روی دکمه ها لیز می خوردند و دو بار اشتباهی شماره گرفتم.
ـ اونم... کارگاه... داشت... نکنه...
اشک از چشمم راه افتاده بود و هزار فکر مختلف در ذهنم چرخ می خورد و بغض گلویم را بیشتر می کرد. برای بار سوم شماره را اشتباه گرفتم و با دستپاچگی گوشی را پرت کردم توی دست های گلرخ.
گلرخ با دلهره سر و روی وحشتزده ام را نگاه کرد و شماره ی معین را گرفت. بازوی او را چنگ زده و چشم به دهانش دوخته بودم. اگر معین... نه، حتی فکرش هم باعث می شد دل و روده ام به هم بپیچد و تمام وجودم به لرزه بیفتد. قلبم تا دهانم بالا آمده بود و نبضم را در گوش هایم احساس می کردم، سرم به دوران افتاده بود و چشم هایم فقط چشمهای گلرخ را می دید که دو دو می زد، گلرخ محکم مچ دست من را گرفت: چقدر سردی! باران!
ـ چی... شد؟
گلرخ مچ دستم را با سر انگشت نوازش کرد و با نگرانی چشم به صورت من دوخت: جواب نمیده...
ـ وایی... گلرخ... تو رو خدا... یه کاری کن...
گلرخ محکم بازوی من را گرفت و با دستپاچگی اطرافش را نگاه کرد: چکار کنم آخه؟ معین امروز لباسش چه رنگی بود؟
از لای دندان های مرتعشم به زور نالیدم: خاکستری. یه ژاکت... خاکستر...ی...
ـ باشه، یه دقه وایسا...
گلرخ دوید داخل تریا و من دوباره شماره ی معین را گرفتم، همینطور که نشسته بودم زانوهایم را به هم چسباندم ولی نمی توانستم لرزشش را کنترل کنم. هر زنگی که در گوشم می پیچید مثل چکشی بود که به جمجمه ام می خورد. خدا را، به هر کسی که دوست داشت قسم دادم ... ولی بی فایده بود، هیچکس جوابم را نداد... گوشی را گرفتم توی دست های به هم چسبانده ام و چشم هایم را بستم.داغی قطرات اشک را روی گونه های سردم حس می کردم ولی نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. کسی گوشی را از دست هایم قاپید و در میان پرده ی اشک گلرخ را تشخیص دادم: چی گفتن؟
گلرخ از نگاه کردن به من طفره می رفت: معینو نمی شناختن.
ـ لباس پسره...
ـ وای باران مگه فقط معین ژاکت خاکستری می پوشه؟/
این را گفت و دست های من را محکم گرفت. ولی خودم را از چنگ او رها کردم و بلند شدم.
ـ کجا میری؟
ـ دانشکده... مهن..دسی...
ـ باران، وایسا... وایسا... تو که نمی دونی چه ریختی شدی... باران...
اهمیتی ندادم و به سمت مسیری که به دانشکده ی معین منتهی می شد، پا تند کردم. گلرخ هم خودش را به من رساند و دست من را محکم گرفت.
قلبم تند می زد و تمام فکر و خیال های منفی دنیا در ذهنم تکرار می شد. احساس می کردم درونم از درد مچاله و کوچک می شود. ثانیه ی بعد احساس می کردم درونم پوچ و خالی و پر از سرما شده... تنم یخ می بست و سرم داغ می شد...
گلرخ محکم بازویم را کشید و من را نگه داشت: باران... معین...
ایستادم و با گیجی سرم را چرخاندم، معین در چند قدمی من ایستاده بود و با حیرت ما را نگاه می کرد... برای یک لحظه حس کردم ضربه ای من را به عقب پرت کرد و اگر دست های گلرخ نبود حتما نقش زمین می شدم. معین با چند قدم بلند خودش را به ما رساند و من را تا نزدیکترین نیمکت کشید و نشاند: چی شده؟ خانم نیک اندیش چه بلایی سرش اومده؟
نالیدم: سرده...
گلرخ دست های مرا در دستش گرفت و مالش داد. معین که بالای سر من ایستاده و جلوی نور بی رمق آفتاب را گرفته بود با دلواپسی من را نگاه کرد: چت شده؟ حالت بده؟ بریم دکتر؟
با پریشانی و تاسف دستش را کنار زدم: نه خوبم.
ـ خوبی؟؟! خودتو دیدی؟ چرا این جوری شده؟
ـ فکر کرد شما تو کارگاه...
ـ چرا موبایلتو جواب نمیدی؟
ـ موبایلم تو خونه جا مونده...
سرم را بلند کردم و چشم دوختم به چشم های پشیمان و نگران خاکستری... ابروهایش صاف شد و با خجالت و مهربانی لبخند کمرنگی زد...
ـ ترسیدی بلایی سر من اومده باشه؟
چشم هایم را دزدیدم: آره، باور نمی کردم دعام به این زودی مستجاب شده باشه...
ـ قربون تو برم من...
صدای خفه ای از گلوی گلرخ بیرون پرید و بلافاصله در ادامه سرفه کرد. من هم به خنده افتادم... و همزمان اشک از چشمم روان شد.
ـ لازم نکرده. همکلاسی شما بود؟
ـ آره.
ـ حالش چطوره؟
ـ چون بلافاصله بردنش بیمارستان وضعش خیلی وخیم نشده، اول فکر می کردن انگشتاش قطع میشه ولی بردنش اتاق عمل و میگن انگار نیازی نیست.
تکانی به خودم دادم و روی پاهایم ایستادم: خدا رو شکر.
ـ بریم خونه؟
برگشتم و نگاهش کردم که این پا و آن پا کرد.
بدون فکر جواب دادم: آره بریم.
رو کردم به گلرخ: ببخشید، ترسوندمت، نه؟
گلرخ فاصله ی معین از خودمان را تخمین زد و پچ پچ کرد: نمی دونی چه قیافه ای پیدا کردی، رنگ مرده شده بودی، گفتم الانه بیهوش میشی.
خندیدم: حالا که زنده ام.
با دست دو طرف صورت یخ زده ام را گرفتم: چقدر بچه ام، نه؟
گلرخ شانه هایش را بالا انداخت و هیچ نگفت.
صدای پای معین نزدیک شد: خانم نیک اندیش شما هم بیاین برسونمتون.
ـ نه مزاحم نمیـ...
دستش را کشیدم: بیا.
نصف مسیر هم با معین تنها نبودن، غنیمت بود. می توانستم آن چند دقیقه فکرهایم را روی هم بگذارم و بفهمم چرا این خبر من را به این حال و روز انداخته بود...


به تخت تکیه داده و زل زده بودم به آسمان نارنجی رنگ غروب...
به دور و برم نگاه می کردم و به این فکر می کردم که یک سال پیش کجا بودم و حالا کجا؛ هیچوقت فکرش را نمی کردم که زمانی با «معین بهزادنیا» همسایه شوم و... و... خُب انتظارش را نداشتم که روزی بیاید که او ذره ای برایم اهمیت داشته باشد چه برسد به اینکه اینقدر از فکر زخمی شدن او دست و پایم را گم کنم و به هول و ولا بیفتم...
نوک پایم را روی زمین کشیدم و دایره ای رسم کردم، نفس عمیقی کشیدم، سال دیگر کجا خواهم بود؟! سرم را چرخاندم که نگاهی به خانه ی پیرایش بیندازم...
ـ وای!
نیش معین به پهنای صورتش باز شد و بچه ای را که در بغل داشت دست به دست کرد: تو این سرما بیرون چکار می کنی؟
ژاکتم را محکم دور خودم پیچاندم و لبه ی تخت نشستم: هوا می خورم، کار نیمه وقت گرفتی؟
به دختر بچه اشاره کردم و معین با ملایمت موهای بچه را که باد پخش کرده بود، زیر کلاه مرتب کرد: نوه ی خاله فرنگیسه، مروارید خانم. به خاله سلام کن مروارید...
دخترک رویش را از من برگرداند و صورتش را در شانه ی معین پنهان کرد. من هم شکلکی در آوردم و شانه هایم را بالا انداختم.
ـ بچه ها از من خوششون نمیاد... (و بعد به تندی کمبودم را پوشاندم) منم خوشم نمیاد ازشون.
معین فرش کوچکی را که همراهش بود، دست من داد و به سمت تاب راه افتاد. من هم بی حرف پشت سرش راه افتادم و فرش را روی تاب فلزی پهن کردم. معین بچه را روی تاب گذاشت و خودش پشت تاب ایستاد.
ـ من از بچه ها خوشم میاد.
ـ می دونم.
هر دو به یاد شبی که عسل را برده بودیم پارک، افتادیم و لبخندمان بلافاصله ناپدید شد. من سرم را پایین انداختم و معین هم مشغول تاب دان بچه شد.
ـ دختربچه ها از پسرا بهترن ولی... من دوس دارم دختر داشته باشم.
بدون فکر دهان باز کردم: تازه دخترا هم بابایی ان...
این را گفتم و بعد قلبم درد گرفت... دردی در سینه ام پیچید و مستقیم به چشم هایم راه یافت. سرم را چرخاندم و باد بیچاره را لعنت کردم که سوزش چشم های من را اذیت می کرد...
ـ اسم دخترمو می ذارم ستاره!
این را گفت و بعد با خوشحالی تاب را محکمتر هول داد. از شادی ساده دلانه اش خنده ام گرفت.
ـ حالا از کجا معلوم صاحب دختر بشی؟
ابرویش را بالا انداخت: انقدر بچه میاریم تا یکیش دختر بشه!!!
قهقهه زدم: اومدیم و زنت نخواست.
ـ زنم رو حرف من حرف نمی زنه.
ـ به این میگن زندگی ایده آل، تو دستور بدی و زنت بگه چشم.
ـ آفرین. تو سریع الانتقالی.
خندیدم و بعد جدی گفتم: من که هیچوقت دلم نمی خواد بچه دار بشم.
ـ چرا؟
شانه هایم را بالا انداختم. چشم هایش را تنگ کرد و به من دوخت: به من بگو، چرا؟
ـ می ترسم.
ـ باران قرار نیست اتفاقی که برای پدرت افتاد واسه تو هم بیفته، قرار نیست بچه ی تو هم مثل تو یتیم بشه...
بغض گلویم را به سختی قورت دادم و تلاش کردم پوزخند بزنم: ببخشید؟/
ـ مگه ترست از این نیست؟
دروغ گفتم: نه، می ترسم که فردا نتونم مادر خوبی برای بچه ام باشم، می دونی، مثل مثلا مامان خودم...
معین با انگشت موهای مروارید را نوازش کرد و گفت: من که می خوام بابای خوبی باشم...
خندیدم: تو بابای خوبی میشی... اسم پسرتو چی میذاری؟
ـ اونو مامانش انتخاب می کنه.
ـ حساب همه چیزو کردی. (دور و برم را نگاه کردم) این باغ جون میده برای بازی، خیلی بچه بیار.
ـ برنامه ام همینه.
خندید و مروارید را بغل گرفت. وقتی بچه خودش را در آغوش او پنهان کرد، دستش را روی صورت لطیف دختربچه گذاشت: سردشه، بریم تو.
ـ منم برم.
دو سه قدم برداشتیم که ناگهان و بی مقدمه گفت: اونجوری که تو امروز صب عصبانی شدی فکر کردم تا یکی دو هفته جرئت نکنم نزدیکت بیام.
از گوشه ی چشم و با عصبانیت به او نگاه کردم: خیلی پررویی که درباره اش حرف می زنی.
ـ آخه قبلا اذیت کردن تو مزه می داد ولی الان...
سرش را با تاسف تکان داد: تو یکی از تفریحات زندگی من و بابکو گرفتی.
ـ چقدر قبلا از جفتتون بدم می اومد.
ـ دیگه بدت نمیاد ینی؟
ـ از تو نه.
ـ باز جای شکرش باقیه. خب باید چکار کنم تا برم مرحله ی بعد؟
ـ فعلا سعی کن خودتو تو همین مرحله حفظ کنی، هنوز تایمش تموم نشده.
ـ اوپس.
دستی تکان دادم و به سمت خانه دویدم. وقتی رسیدم پشت در، ایستادم تا ضربان قلبم آرام گیرد. معین داشت با صدای بلند آواز می خواند و به سمت خانه می رفت:
تو را از بین صدتا گل جدا کردم... تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم...
برای نقطه ی پایان تنهایی، تو تنها اسمی بودی که صدا کردم...

در را محکم به هم کوبیدم و صدای معین محو شد.


ـ چطوره؟
چرخی زدم و رو به دخترها ایستادم. عسل که عینک خزر را به چشم زده بود و احساس می کرد «خانم دکتر» شده است، با جدیت گفت: برات گشاده.
دماغم را چین دادم: بله، این واسه معینه، نه واسه من.
ـ خوب شده.
ـ خوب؟ همین؟
طلوع با انگشت شست و اشاره حلقه ای درست کرد و رو به من نشان داد.
خزر هم با وسواس جلو آمد و سرشانه های پلوور را با دو انگشت بالا گرفت: به نظر اندازه اشه، تنگ نباشه؟
به شانه هایم نگاه کردم: اندازه گرفتم، خاله فرنگ یکی از ژاکتاشو برام آورد و مامان برام اندازه گرفت. حالا اندازه اشو ول کن، خوب در اومده؟
ـ آره عالیه.
عسل هم کنار پای من نشست و خودش را در آینه برانداز کرد: منم خوشم اومده، ولی نظر ما هم مهم نیست. علف باید به دهن بزی شیرین بیاد...
راست می گفت، سرم به سمت آینه چرخید، پلووری که برای معین بافته بودم در تن من زار می زد، ولی خیلی خوب شده بود، خودم می دانستم... آن را با تمام وجودم بافته بودم، با تمام علاقه ام...
چه خوشش بیاید چه نه، من نهایت تلاشم را کرده بودم...
و فردا تولد معین بود. آمده بود خانه و همه را دعوت کرده بود، البته دخترها... بیشتر از همه به طلوع اصرار کرد که برود و برای من هم فقط اخمی حواله کرد که حساب کارم را بکنم. ولی من می خواستم بروم... حتی برای رسیدن فردا لحظه شماری می کردم...


دست هایم را ضربدری جلوی صورتم گرفتم و جیغ زدم: دس از سرم بردار خزر.
خزر که نخ سفید را دور گردنش می بست، بی اعتنا به من شکلکی درآورد و گفت: من نمی ذارم این شکلی بری تولد معین.
ـ مامان نمی ذاره.
ـ قبلا ازش اجازه گرفتم، بعدم خودت هیچوقت نخواستی دستش بزنی، کسی جلوتو نگرفته بوده.
دستش را گذاشت تخت سینه ی من و هلم داد روی صندلی: بشین اینجا.
نالیدم: نمی خوام... اونوخ معین فک می کنه به خاطر اون بوده.
عسل که تمام حرکات من و خزر را عین فیلم سینمایی تماشا می کرد، ریز خندید: پس به خاطر عمه منه؟
خزر به عسل چشم غره رفت و گفت: به خاطر معین نیست، فقط می خوام تو این مهمونی خوشگل باشی.
تقلا کردم که از جایم بلند شوم.
ـ نمی خوام ازم عروسک بسازی.
ـ قرار نیست ازت عروسک بسازم. فقط می خوام شکل آدم بشی. اگه وول بخوری به جون عسل می بندمت به صندلی.
دستم را با ناامیدی پایین آوردم و چشم هایم را روی هم فشار دادم.


ـ وااای...
ـ باراااااان!
دست خزر را محکم عقب زدم و شروع کردم به گریه کردن.
ـ برا من فیلم در نیار. هنوز 5 دقیقه هم نیست شروع کردم، تو 60 بار وسطش پارازیت انداختی، اگه یه خرده تحمل می کردی تا حالا تموم شده بود.
هق هق کردم: خیلی درد داره.
ـ بچه بازی در نیار، نصف صورتت مونده.
دستم را که گذاشته بودم روی گونه ی راستم، کنار زد و ادامه داد.
ـ راستشو بگو، داری ازم انتقام می گیری؟
ـ حرف نزن، پوستت می مونه لای بند.
بعد از صورتم هم افتاد به جان ابروهایم و به من اجازه ی هیچ اظهار نظری نداد. دوست نداشتم زیاد عوض بشوم، حوصله ی نگاه های پرسشی بچه های کلاس را نداشتم. بعد از این سه سال که دستش نزده بودم، لابد انتظار داشتند اتفاق خاصی افتاده باشد...
عسل که تمام مدت بر کار خزر نظارت می کرد خنده ای کرد و گفت: قدیما عروسا که روز عروسیشون بند مینداختن، برای این بوده که داماد سورپریز بشه، باران تو هم باید از معین رونما بگیری.
پایم را پرت کردم سمتش که هم او و هم خزر اعتراض کردند. مثل یک بچه ی مظلوم سر جایم نشستم و سرم را پایین انداختم که خزر بعد از دو ثانیه دوباره سرم را بالا آورد و مشغول صافکاریش شد.

باور نمی کردم تا این حد تغییر کرده باشم. جلوی آینه ی اتاقم ایستاده بودم و با شگفتی دست می کشیدم به ابروهایی که خزر برایم ساخته بود. امکان نداشت حذف چند تار موی نازک انقدر باعث تغییر کسی شود... کف هر دو دستم را گذاشتم روی گونه های ملتهبم و وقتی مطمئن شدم کسی حواسش به من نیست، به تصویرم در آینه لبخند زدم، بلافاصله با خجالت چشم از آینه گرفتم و توی اتاق چرخ زدم؛
مثه یه نور کوچولو اومدی ستاره شدی و
مثه یه قطره بارون اومدی و سیل شدی
مثل ستاره، بی تو شبام تیره و تاره
حتی ستاره برق نگاهتو نداره...


ـ یا حضرت فیل، باران اینجارو...
به سمت عسل رفتم که خیمه زده بود پای پنجره و باغ را نگاه می کرد و در واقع مقدمات مهمانی را زیر نظر داشت.
چشمم به دختری افتاد که داشت از ماشین سیاه رنگی ـ که درست کنار ماشین معین پارک شده بود ـ فاصله می گرفت؛ شال فیروزه ای را محض خالی نبودن عریضه روی موهایش انداخته بود و به سختی با کت کوتاه مشکی و دامن تنگ فیروزه ایش و کفش های پاشنه میخی سیاه روی سنگفرش باغ راه می رفت.
صدایی نگاه من را به سمت خودش کشید و البرز را دیدم که تازه از ماشین پیاده شده بود.
ـ شازده خانوم، لباستو جا گذاشتی.
صدای خوش آهنگ و ناز دختر هم بلند شد: برام بیارش دیگه داداشی.
البرز شانه ای بالا انداخت و رو به کسی در ماشین گفت: دُرین (Dorrin) تو نمی خوای پیاده بشی؟
جواب نفر سوم را نشنیدم ولی دو ثانیه بعد دختر دیگری هم از ماشین پیاده شد، از هر دو نفر دیگر کوتاهتر و مشخصا کوچکتر بود. این یکی به محض پیاده شدن، شالش را از سرش پایین انداخت و موهای کوتاه فرفری اش را با دست مرتب کرد. با این کارش النگوهای رنگ و وارنگی که مچ لاغر سفیدش را پوشانده بودند، به هم خوردند. در ماشین را به هم کوبید، از بازوی البرز آویزان شد و کاور لباسش را داد دست البرز. او هم دست دراز کرد و دیزاین موهای فرفری را با یک حرکت کاملا به هم ریخت. دخترک سرش را از زیر دست برادرش کنار کشید و جیغ زد: اه صد بار گفتم از این کار بدم میاد...
البرز خندید و درین دوباره خودش را به بازوهای او آویخت.
کمی که دور شدند و صدایشان محو شد، عسل برگشت، نگاه دقیقی به من انداخت و گفت: خدا به خیر بگذرونه، به نظرم تو هم کارت با این چیزا راه نمیفته، بیا و همون روش پرتاب تابه رو امتحان کن...
با حواس پرتی نگاهی به او انداختم ولی جوابش را ندادم... تمام اعتماد به نفسم در یک آن بخار شد و به آسمان رفت...
معین گفته بود که از دوستان دانشگاهیش هیچ کس را دعوت نکرده و من خیالم راحت بود که کسی من را نمی شناسد و نمی داند چطور با معین دوست شده ایم، ولی... بدون اینکه خودم بدانم از رو به رو شدن با این دختر می ترسیدم...

با حیرت به دست های خزر زل زدم: من اینو نمی پوشم.
ـ چرا همینو می پوشی.
جمله اش کاملا لحن دستوری داشت و من، گیج و منگ، از بالا تا پایین لباس حریر سفید را نگاه کردم.
من نمی توانستم این لباس را بپوشم، نه اینکه بد باشد، نه اینکه مشکلی داشته باشد، در واقع بیش از حد خوب بود و من از پوشیدن آن وحشت داشتم... این لباس را عمه در یکی از سفرهایش به سفارش کسی خریده بود و آن یک نفر هزار و یک ایراد از آن گرفته بود، در نتیجه عمه لباس را به او نداده بود و بدون اینکه پولی بگیرد آن را به ما بخشید، البته، دقیقتر، به خزر... که در بعضی نواحی برای خزر تنگ بود و چون من به لطف و عنایت الهی، فِلَت بودم، لباس کاملا به تنم می نشست. حتی خودم هم بار اول از دیدن آن لباس بر تنم، هیجانزده شدم و احساسات جدیدی در خودم کشف کردم که انتظارش را نداشتم؛ در آن لباس، خیلی به بقیه دخترها شباهت داشتم!!
دستم را دراز کردم و کمربند ظریف طلایی اش را روی انگشت گرفتم، دودل بودم، اگر برفین را ندیده بودم امکان نداشت زیر بار پوشیدن این لباس بروم...
ـ تو چی می پوشی؟
خزر که فهمیده بود کوتاه آمده ام، لباس را انداخت توی بغلم و گفت: همون لباس کاهوییه ام با شلوار جین.
ـ جدی؟ اون که ساده اس.
ـ همینطوری بهتره.
احساس خطر کردم، بوی خوبی از این داستان به مشام نمی رسید...
لباس را انداختم روی صندلی: پس منم اینو نمی پوشم.
خزر برگشت به طرف من و با چشمهای سبز ترسناکش من را تهدید کرد: خوبم می پوشی.
بی اختیار خنده ام گرفت: داریم حمله می کنیم، آره؟
خزر هم خندید: مجبوریم. گاهی وقتا لازمه، مسئله ناموسیه.
با اینکه می دانستم خزر منظورش از این کارها چیست، ولی پس نکشیدم، دیدن برفین ترس بزرگی به دلم انداخته بود که حتی خودم هم نمی دانسته ام ریشه اش از کجاست...


چشم هایم را محکم روی هم فشار دادم و بعد به آرامی باز کردم، خودم بودم...
چکار کرده بود خزر که حتی برای خودم هم غریبه بودم؟
با لباسم چرخی جلوی آینه زدم، دامن حریر لباس همراه با من چرخ خورد و در هوا تاب برداشت. دو طرف دامن را گرفتم و این بار مستقیم و بی خجالت جلوی آینه ایستادم... گونه هایم از فشار خوشی، سرخ و ملتهب بود، پر از هیجان بودم. سرم را بلند کردم و به دقت خودم را وارسی کردم...
در آن پیراهن حریر سفید قدبلندتر و ظریفتر از همیشه بودم، رنگ سفیدش با رنگ چشم ها و موهایم تضاد داشت، گونه هایم گل انداخته بود و تل تزیینی سفیدی که بین موهایم بود، جلوه ی چتری های سیاهم را که خزر کج روی پیشانی ام ریخته بود بیشتر می کرد.
خودم را سپرده بودم دست خزر، برای جنگیدن باید به ابزاری مجهز می شدم که با آنها آشنا نبودم...
حالا با تمام نق زدن های من و خط قرمزهایی که برای خزر کشیده بودم، در عین سادگی، به نظر خودم عالی شده بودم... شاید بیشتر از زیبایی ظاهری، دلیلش خوشی و هیجان درونیم بود که حتی بیرونم را تحت الشعاع قرار می داد. به چشم هایم نگاه کردم که با تردستی خزر، زیباتر از همیشه شده بود... با شرم چشمکی برای خودم زدم و لبهای صورتی ام را گاز گرفتم... از خدا که پنهان نبود، از بقیه چه پنهان، منتظر عکس العمل معین بودم... می خواستم ببینم با این بارانِ جدید چطور برخورد خواهد کرد؟

همین که پایم را از اتاق گذاشتم بیرون، صدای سوت عسل و کف زدن خزر بلند شد. دلم می خواست آب شوم و به زمین بروم، در آن ظاهر غریبه، بیش از حد خجل و شرمگین بودم...
خزر که متوجه حالتم بود، ضربه ای به شانه ام زد: خوشگل بودن که خجالت نداره...
تلاش کردم هیجانم را پنهان کنم و بی تفاوت باشم، زمزمه کردم: اگه پرای کلاغو رنگ کنی هم طاووس نمیشه، من تو این لباس معذبم...
ـ چرت و پرت نگو بی زحمت... حواست باشه تو این لباس مثل دخترا رفتار کنی، جست و خیز نکن و خانم باش...
ـ من از این کارا بلد نیستم.
ـ باشه، فقط حواست باشه بلند نخندی، شلنگ تخته هم ننداز (ضربه ای به دست های من زد که به دنبال جیبی در چین های دامن جست و جو می کردم) مودب باش و برای برد و باخت پرسپولیس داد و هوار راه ننداز...
غرولند کردم: باشه.
ـ آفرین عزیزم، امشب شب توئه، خوشبختانه لازم نیست سر ساعت هم برگردی بت اطمینان میدم لباسات ناپدید نمیشه.
این شوخی خزر خنده ای به لبم آورد و از استرسم کم کرد.
خرده فرمایش های خزر که تمام شد، عسل خودش را به من رساند و زیر لب گفت: می خوای محض احتیاط تابه رو قایمکی بذارم تو کیف خزر؟
چشم غره ای به او رفتم که شانه هایش را بالا انداخت. بعد کف دست هایش را به هم مالید و گفت: کاش برای خودم می آوردمش، شاید شاهزاده امو پیدا کردم.
ـ این حرفا برای تو زوده بچه.
ـ برای من؟ من حتی تجربه ام هم از تو بیشتره، یادت که نرفته؟
نفس عمیقی کشیدم: نخیر...
ـ شانس یه بار در خونه آدمو می زنه، خزر که اون کوه بیچاره رو اسیر کرده، طلوع هم که نویدو داره، منم که هنوز...
ـ صَب کن... صَب کن... نوید...
عسل چشم هایش را ریز کرد و به من زل زد: نمی دونستی؟
همه چیز را از چشم های گشاد و هاج و واج من حدس زد و سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد: اَی اَی اَی خانم نویسنده تو بهتر از همه می دونی که باید «چشم بینا و گوش شنوا داشته باشیم» که... چطور نفمیدی؟
سرم را با گیجی تکان دادم و بی حرف زل زدم به عسل که با قیافه ای فخرفروشانه گفت: از شواهد که بگذریم، تو اون جعبه ی آهنگ، یه چیزایی بود... یه قلب و کلید طلای کوچولو و یه نامه... با اینکه طلوع... عزیزم آماده شدی؟ بریم خزر؟
با بیرون آمدن طلوع از اتاق، عسل بلافاصله حرفش را عوض کرد و هر چهار نفرمان به دستور خزر به سمت باغ راه افتادیم، با اینکه هنوز فکرم از حرف هایی که شنیده بودم، آشفته بود... نوید، طلوع، نمی توانستم این قضیه را هضم کنم... باید با طلوع حرف می زدم... با نوید، باید می فهمیدم...

همین که پا به باغ گذاشتم، نفسم برای یک لحظه بند آمد، تمام مسیر از در ورودی تا در خانه را چراغانی کرده بودند و شبیه باغ های افسانه ای شده بود... خزر دستش را گذاشت روی کمرم و مرا که متوقف شده بودم، دوباره راه انداخت... نفس عمیقی کشیدم و این بار قدم هایم را محکمتر برداشتم...


****

 


دور از چشم همه، از کنار دیوار و از پشت غریبه ها خودم را به زور تا دم در کشیدم و همین که پایم به ایوان رسید، قبل از اینکه کسی متوجهم شود، با تمام توانم به سمت قسمت انبوه باغ دویدم.
دویدم تا جایی که هیچ خبری از ریسه های چراغ نبود و من می توانستم در شلوغی درختها پنهان شوم...
به درخت تنومندی تکیه دادم و نفس نفس زدم، قبل از اینکه به خودم بیایم، تنم از سردی هوا لرزید و اشک های داغ بر گونه هایم روان شدند، پاهای لرزانم تحمل نکردند، زانوهایم خم شد و سر خوردم روی زمین... باورم نمی شد...


 

برچسب ها رمان باران ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 232
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,083
  • بازدید ماه : 18,041
  • بازدید سال : 145,144
  • بازدید کلی : 11,642,284