close
مجتمع فنی تهران
رمان باران قسمت هفتم
loading...

رمان فا

تکانی به خودم دادم و بلند شدم. زانوهایم از فرط سرما و یک جا نشستن بی حس شده بود. چند دقیقه به درخت تکیه دادم و بعد یواش یواش خودم را کشاندم سمت…

رمان باران قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1479 پنجشنبه 29 اسفند 1392 : 13:19 نظرات ()

تکانی به خودم دادم و بلند شدم. زانوهایم از فرط سرما و یک جا نشستن بی حس شده بود. چند دقیقه به درخت تکیه دادم و بعد یواش یواش خودم را کشاندم سمت لبه ی برآمده ی دیوار گلخانه و روی آن نشستم. حالا خانه ی پیرایش درست جلوی چشمم بود و می توانستم خیلی خوب چراغ ها و تراس را ببینم، هر چند که خودم در تاریکی از چشم آنها پنهان بودم...
پای دردناکم را برای این که از بی حسی در آید در هوا تاب دادم، لب زیرینم را به دندان گرفتم و دوباره اشک از چشمم روان شد... بینی ام را بالا کشیدم و با لبه ی توری آستینم چشمم را پاک کردم..................................................

چند بار پلک زدم تا باقیمانده ی اشک هایم هم جاری شوند. این گریه کمی حالم را بهتر کرده بود. مطمئنا اگر در مهمانی مانده بودم یا همانجا می زدم زیر گریه یا گند دیگری بالا می آوردم. تحمل آن فضا را نداشتم، نمی توانستم آنجا نفس بکشم... رنجیده بودم، باخته بودم، نمی دانم، فقط می دانم که نمی توانستم در آن شلوغی بمانم و خودم را کنترل کنم. احتیاج داشتم که تنها باشم، برای اینکه بتوانم حواسم را جمع بکنم، فکرهایم را روی هم بگذارم و سنگ هایم را وابکنم، با خودم، با دلم، با عقلم...
کسی از تراس پرید پایین و در طول سنگفرش شده به راه افتاد. برای یک ثانیه قلبم فشرده شد و بعد جلوی دهانم را گرفتم. به راحتی می توانستم معین را در آن پیراهن طوسی اش تشخیص بدهم که با قدم های بلند به سمت خانه ی ما می رفت. همزمان با گوشی اش هم شماره می گرفت؛ دیوانه حتی لباس گرمی هم نپوشیده بود، داغ بود دیگر! زیر لب غرشی کردم و سرم را برگرداندم، برایم اهمیتی نداشت... شنیدم که اسمم را صدا می زد ولی مطمئن بودم مرا در آن قسمت از باغ نخواهد دید، مگر اینکه چشم های گربه را داشته باشد. بدون اینکه زحمتی به خودم بدهم بی صدا همان جا نشسته بودم و او را تماشا می کردم که به طرف پنجره ی اتاق من رفت و چند سنگریزه به شیشه پرتاب کرد. خوشبختانه مامان هم خانه نبود، و کسی جواب معین را نداد. بعد از اینکه سنگ درشت تری به سمت شیشه پرتاب کرد، به خانه برگشت...
لگدی به دیوار گلخانه زدم و متوجه دامن خاکی ام شدم. آهی کشیدم؛ باز سیندرلا از شبش لذت برده بود، من چه؟!
با خستگی از جایم بلند شدم. اگر آنجا می ماندم در آن لباس نازک از سرما یخ می زدم، به دیار باقی می شتافتم، و هیچوقت فرصتی پیش نمی آمد که حال معین را بگیرم... هیچوقت تلافی نمی کردم که دلم خنک شود. دامنم به شاخه ی تیزی گرفت و پاره شد. بی اختیار با صدای بلندی ناسزا گفتم و بعد از ترس لو رفتنم فورا لبم را گاز گرفتم. ولی خبری نشد، سرم را بلند کردم و درست در همان لحظه سالن مهمانی غرق تاریکی شد؛ لابد برای خاموش کردن شمع ها بود، پوزخند زدم، وقت آرزو کردن بود...


لباسم را روی دسته ی صندلی انداختم و بلوز و شلوار راحتی پوشیدم. با خستگی جایم را انداختم و خزیدم زیر پتو... آه عمیقی کشیدم، چقدر خسته شده بودم آن شب...
با اینکه نه شام خورده بودم نه حتی میوه و شیرینی، هیچ گرسنه نبودم... احساس می کردم قلبم شکسته، حتی اگر نشکسته بود هم مطمئنا ترکی، درزی در آن پیدا شده بود... تصوراتم ـ که حداقل ـ ترک عمیقی برداشته بود و مهمتر از آن اعتمادم به خودم، به احساساتم...
موهایم را که با تافت زبر و زمخت شده بودند، با دست بالا زدم و صورتم را به بالش فشردم...
همه چیز دوباره جلوی چشم هایم جان گرفت...

***

 


از دیدن تعداد آدمهای غریبه ای که در مهمانی بودند، چشم هایم سیاهی رفت. به عمرم جایی نرفته بودم که تا این حد احساس غربت بکنم... این همان خانه بود، خانه ای که هر روز می دیدمش و رفت و آمد داشتم... بی اختیار خودم را به خزر که هیچ چیز باعث کاهش اعتماد به نفسش نمی شد، نزدیک کردم: اوف، چه خبـــــــــــــره!
خودش را کنار کشید: نچسب به من، می ترسی گم بشی؟
ـ نچسبیدم به تو، هلم دادن.
ـ وا، این همه جا، کی هلت داد؟
جوابش را ندادم و خانه را برانداز کردم که با آن خانه ی همیشگی خیلی تفاوت داشت. سالن پایین را تقریبا از همه چیز خالی کرده بودند، فقط در گوشه ی انتهایی سالن میز طویلی پر از خوراکی و نوشیدنی چیده بودند و تک و توک صندلی در اطراف پیدا می شد. به هر طرف نگاه می کردم دختر و پسرهایی همسن و سال خودم می دیدم که هیچکدام برایم نشانی از آشنایی نداشتند به جز...
برای یک لحظه دهانم از حیرت باز ماند، این همان دختری بود که در آن فیلم دیده بودم، برفین... پیراهن بلند و راسته ی مشکی-نقره ای پوشیده بود که نور چراغ را منعکس می کرد و برق نقره ایش چشم را خیره می کرد. لباس تنگ و قالب اندامش بود، آستین نداشت و از بغل از زیر زانویش چاک می خورد تا پایین... موهای انبوه عسلی رنگش را پشت سرش جمع کرده و نوار نقره ای رنگی را از میان موهایش گذرانده بود و دنباله ی نوار روی کمرش تاب می خورد. تکانی خورد و مرا از بهت در آورد. دستش را انداخت دور بازوی پسری که کنارش ایستاده بود و صورت پسر به سمت او برگشت، معین... قبل از اینکه حرفی بزنم صدایی حواس مرا از آنها پرت کرد.
ـ سلام خزر خانم، خیلی خوش اومدین.
صدای خفه ای از دهان عسل بیرون پرید که البرز هم متوجه شد ولی خودش را به نشنیدن زد. من هم لبم را گاز گرفتم تا خنده ام را خفه کنم. البرز با همه ی ما سلام و علیک کرد و خوشامد گفت. هر چند در نگاه اولش به من، رنگی از تعجب و ناخشنودی دیدم... نکند او هم مثل من به برفین و معین فکر می کرد؟!
جوان قوی هیکلی جابه جا شد و جلوی دید من به معین و برفین را گرفت. سرم را برگرداندم سمت البرز که هنوز در جمع ما بود و با خزر و عسل حرف می زد. چشمم به طلوع افتاد که با بی اعتنایی جمعیت داخل سالن را نگاه می کرد و گاهی به حرف بقیه گوش می داد. لبخندی به روی من زد و من هم زورکی جوابش را دادم. البرز که انگار متوجه من بود، حرفش را قطع کرد و سرش را برگرداند: نمی دونم معین داره چکار می کنه؟
من هم خیلی دلم می خواست بدانم! راستش رنجیده بودم، ما مهمان او بودیم، غیر از او هم هیچکس را نمی شناختیم، برای احترام هم که شده باید خودش را به ما نشان می داد ولی در آن ربع ساعتی که آنجا بودیم، اصلا به سمت ما نیامده بود...
با چشم در بین جمعیت جست و جو کردم. از ته سالن تا پلکان، از پله ها تا آشپزخانه، از آشپز خانه تا سمت خودمان...
جا خوردم؛ معین جلوی رویم ایستاده بود و داشت جواب سلام بچه ها را می داد. تلاش کردم دلخوری ام را پنهان کنم و به لب هایم انحنایی بدهم که حالت قهر نداشته باشد.
ـ سلام، تولدت مبارک.
سرش به سمت من چرخید و با حالت غریبی در چشمانش براندازم کرد. چند ثانیه بعد بر تعجبش غلبه کرد و با لحن شوخی از خزر پرسید: من این خانمو می شناسم؟
به جای خزر به طعنه گفتم: گمون نکنم.
چشم هایش را ریز کرد و دوباره به من دوخت: چرا، می شناسم... ته چهره اتون آشناس برای من، فقط باید فکر کنم قبلا کجا دیدمتون.
با آرنجم ضربه ای به بازویش زدم: همیشه روز تولدت خوشمزه میشی؟
ابروهایش را بالا برد، سرش را به سمت من کج کرد و به آرامی گفت: الان منو مزه کردی؟!
از این حرفش غرق خجالت شدم و لبم را دندان زدم. نگاه معین متوجه هر حرکت من بود، لبخند موذیانه ای بر لبش نشست و چشمک زد. کمی عقب رفتم و از او فاصله گرفتم. شانه ای بالا انداخت و راست ایستاد. تعارف کرد از خودمان پذیرایی کنیم و به سمت گروه دیگری رفت که تازه رسیده بودند. چشم دوختم به قامتش که دور می شد، بلوز کوتاه طوسی و شلوار مشکی پوشیده بود ولی در همین لباس ساده هم انگار برای من چراغ می زد و در میان جمعیت چشمم را به سمت خودش جذب می کرد.
دلم نمی خواست که از ما دور شود... شاید حتی انتظار داشتم از همان اول مشتاقانه به استقبالمان بیاید و تمام مدت مهمانی کنار ما بایستد و همه ی دوستان و آشنایانش را معرفی کند... چرا این فکرها را می کردم؟! به خودم نهیب زدم که برای او چه فرقی با این همه آدم داشتم؟
ولی نه، یک فرقی داشتم، من را به خودش عادت داده بود، مرا اهلی کرده بود و حالا نباید اینطور شب تولدش را بین همه به یک اندازه تقسیم می کرد، من سهم بیشتری می خواستم...
بغضی بدون دعوت گلویم را گرفت. اصلا کاش به این مهمانی نیامده بودم، نباید می آمدم و می دیدم برای او یکی هستم مثل همه، شاید اینکه فکر می کردم فرق دارم، به این دلیل بود که همیشه من بودم و او، هیچوقت هیچ دوست دیگرش کنار ما نبود، همیشه توجهش به ما بود، به من... ولی همیشه «ما» تنها بودیم، هرگز در بین این همه آدم نبودیم که ببینم به همه توجه می کند، و با همه بلند بلند می خندد...


خودم را با حرف زدن درباره ی مهمانها سرگرم کرده بودم و تلاش می کردم به سمتی که معین ایستاده بود، نگاه نکنم... ولی دست خودم نبود، وقتی همه برای صرف شام می رفتند، اتفاقی چشمم به او افتاد که کنار خانواده ی راستگویان ایستاده بود و با البرز حرف می زد. همزمان او هم نگاهش به من افتاد و دستی تکان داد. بلافاصله نگاهم را دزدیدم و وانمود کردم چیزی ندیده ام. ولی به ثانیه نکشیده بود که دوباره نگاهم به همان سمت چرخید؛ این بار داشت با برفین حرف می زد و به رویش می خندید. با دلخوری رویم را برگرداندم و چون می دانستم دوباره از کنترل خارج می شوم، به بهانه ی آب خوردن به آشپزخانه رفتم.
با اینکه می دانستم آب به اندازه ی کافی در سالن پیدا می شود، دلم می خواست جای خلوتی پیدا کنم و چند دقیقه تنها باشم. از شیر ظرفشویی لیوانی آب پر کردم و سر کشیدم. از پنجره تعدای از مهمانان را دیدم که زیر آلاچیق جمع شده بودند و سر و صدایشان تا اینجا می آمد. سه چهارتا بیشتر نبودند ولی به جای حرف زدن تقریبا نعره می کشیدند. از باقیمانده های میوه ها که روی میز آشپزخانه بود، سیبی برداشتم. بعد، خودم را بالا کشیدم و روی کابینت نشستم. سیب را توی دستم بالا پایین کردم و پاهایم را در هوا تکان دادم؛ چی فکر می کردم، چی شد...
«حالا نمی شد معین هم مثل خزر یه تولد جمع و جور بگیره؟»
لازم بود این همه آدم دور خودش جمع کند و برای هرکدام یک ثانیه وقت بگذارد؟
چرا فقط دوستان و آشنایان نزدیکش را دعوت نمی کرد که هم به خودش خوش بگذرد و هم به بقیه؟
صدای هیاهوی سالن بلافاصله بلند شد و به من یادآوری کرد که فقط منم که خوش نمی گذرانم...
آهی کشیدم و سیب را بالا بردم که گاز بزنم.
ـ تو اینجا چکار می کنی؟
چنان جا خوردم که سیب از دستم افتاد و قل خورد زیر کابینت. دستپاچه به سمت معین برگشتم که خندید و خم شد و سیب را از زیر کابینت برداشت. سیب را با لبه ی آستینش پاک کرد و به سمت من گرفت.
سیب و نگاهم را از او گرفتم: مرسی.
ـ شام نمی خوری؟
نگاهم را به سقف آشپزخانه دوخته بودم.
ـ نه.
ـ چرا، چی شده؟
ـ هیچی، گشنم نیس.
ـ می خوای برات بیارم اینجا؟
ـ میگم گشنم نیس.
بی اختیار صدایم بالا رفته بود.
ـ ببین منو...
اعتنا نکردم؛ با دست راستش چانه ام را گرفت و سرم را به سمت خودش چرخاند.
ـ چیزی شده؟
به زور سرم را از چنگش نجات دادم: نه، حوصله ی شلوغی رو ندارم.
یک قدم به سمت من جلو آمد و من با ناراحتی در جایم جا به جا شدم. حالا فاصله اش با من کم بود... سرم را پایین انداختم و سیب را در دست های عرق کرده ام جا به جا کردم.
ـ چه خوشگل شدی.
آب دهانم را قورت دادم: مرسی...
«غلط کردم... نمی خوام پیشم باشی، برو...»
زیرچشمی به در آشپزخانه نگاه کردم؛ کاش یک نفر می آمد... اگر آشپزخانه شان اپن بود من انقدر معذب نمی شدم. آن وقت می گویند آشپزخانه ی اپن راحتی خانم خانه را می گیرد ولی هیچکس فکر نکرده که باعث راحتی مهمان است...
ـ ام... کاری داشتی اومدی اینجا؟
سرم را بلند کردم و نگاهم به چشمانش افتاد. جا خوردم... این چشمان همیشگی معین نبود، مات و بی نور بود... ستاره نداشت...
ـ دیدم که اومدی، اومدم ببرمت واسه شام.
آن حالت ناآشنای نگاهش دلم را لرزانده بود، دوستش نداشتم. نمی خواستم وقتی معین، معینِ خودم نیست با او باشم، دلم می خواست برگردم پیش بقیه: آهان.
بی هوا از کابینت پریدم پایین و سینه به سینه ی او شدم. برای یک لحظه مغزم قفل شد و سرم را به سمت او بلند کردم. چشم های خمارش را به سمت من پایین آورده بود، نفسش به صورتم می خورد: نمی خوای کادوی منو بدی؟
دلم به هم خورد. خواستم عقب بروم که خوردم به کابینت، قبل از اینکه بتوانم خودم را از آن وضعیت ترسناک نجات بدهم، صدایی قلبم را از جا کند.
ـ معین، تو...
بی اراده برگشتم و برفین را در آستانه ی در دیدم. حالتی در نگاهش بود که انگار سطل آب سردی را روی سرم ریختند و به خودم آوردند... با دستم معین را کنار زدم و بدون توجه به برفین از آشپزخانه بیرون دویدم.
نمی توانستم معین را اینطور ببینم، باورم نمی شد...


***

 


ـ باران، باران...
یک نفر به شدت دستم را تکان داد و از خواب بیدارم کرد. جویده جویده گفتم: چته؟
ـ آرایشتو پاک نکردی؟ پاشو... زود.
ـ ولم کن.
چرخیدم و پتو را کشیدم روی سرم. پتو را از روی سرم کنار زد و با قدرت بلندم کرد.
ـ کور میشی بدبخت.
در جایم نشستم و چشم های نیمه بازم را به سمت او گرفتم که داشت لباسش را عوض می کرد.
ـ ساعت چنده؟
ـ 12 و خرده ای.
ـ تموم شد؟
ـ نه بچه ها خوابشون می اومد ما هم برگشتیم، اونا هنوز دارن می زنن و می رقصن. به نظر نمی اومد حالا حالاها خسته بشن. تو کجا رفتی یهو؟ معین کلی گشت دنبالت.
پنبه را از خزر گرفتم، به چشم هایم مالیدم: سرم درد می کرد.
ـ حالا یه ذره تحمل می کردی تا کیکو ببُرن بعد می رفتی. معین دلش می خواست باشی.
«معین غلط کرد... »
ـ گفتم میام قرص می خورم، برمی گردم.
ـ پس چرا لباساتو عوض کردی؟
ـ دیدم نمی تونم تحمل کنم.
عسل سرک کشید توی اتاق: معین تا خونه هم اومد که.
به او نگاه کردم که تاپ آستین رکابی سفیدی پوشیده و چشم هایش را به زور باز نگه داشته بود.
ـ متوجه نشدم.
ـ یه عالمه کیک برات فرستاد. اولش برای تو جدا کرد. می خوای برات بیارم؟
ـ نه نمی خوام، خودت بخورش.
عسل به سمت آشپزخانه شیرجه زد و خزر با صدای بلندی گفت: عسل! دیروقته!
صدای عسل از توی یخچال شنیده شد: گشنمه.
خزر سری تکان داد و گفت: برای مامانم بذاری ها. (بعد به سمت من برگشت) تو شامم نخوردی که...
ـ خزر حوصله ندارم.
ـ باز چی شده؟ به خاطر اون دختره برفینه؟ اون حرفی بهت زد؟ پسرا اذیتت کردن؟ چیزی بت گفتن؟ بعضیاشون مست بودنا...
با حرص گفتم: بله، آقای بهزاد نیا هم...
خزر نفسش را بیرون داد و گفت: مست نبود... حواسش سرجاش بود.
ـ می خوام صدسال سرجاش نباشه، بیشعور...
پتو را کشیدم روی سرم تا خزر اشک های تازه جوشیده ام را نبیند...


فردای آن روز حسابی سرما خوردم. این بهانه ی خوبی بود که تمام روز در اتاقم پنهان شوم و از بقیه دور بمانم. حتی وقتی معین به خانه آمد. مشخصا برای دیدن من...
خزر به آرامی در اتاق را باز کرد و من را دید که عین یک فرشته خوابیده بودم. در را یواش روی هم گذاشت و به هال برگشت.
ـ خوابیده، ببخشید.
ـ نه، اشکالی نداره، می خواستم حالشو بپرسم فقط.
ـ بش میگم که اومدی.
ـ باشه. ببین خزر، چند وقت پیش این کتابو...
روسریم را محکم دور سرم بستم و خودم را زیر پتو مچاله کردم. هندزفری را هم چپاندم توی گوشم و صدای آهنگ را بلند کردم؛

همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا، به خودم می بالم
تو به من دل بستی، از چشات معلومه
من چقد خوشبختم، همه چی آرومه...


ـ آره، ارواح همه کست...
آهنگ را با غیظ عوض کردم و این بار پتو را تا بالای سرم کشیدم. اَه، غروب جمعه هنوز هم قابل تحمل است، تا وقتی که... سرما نخورده ای! و شب بدی را قبل از آن نگذرانده ای... در این صورت، بدتر از غروب جمعه در دنیا پیدا نمی شود. آهی کشیدم و آرزو کردم خزر زودتر بیاید داخل و من اتفاقی بیدار باشم و کتاب را بدهد دستم. از چند وقت پیش معین قول داده بود این کتاب را برایم پیدا کند و حالا در چند قدمی من و به فاصله ی یک دیوار بود... ولی معین خیال رفتن نداشت. داشت از بچه ها برای هدیه هایشان تشکر می کرد. شنیده بودم که همان موقع کادوها را باز نکرده، همه را مستقیم فرستاده به اتاقش، و انگار حالا همه را دیده بود. دلم می خوست نظرش را درباره هدیه ام بدانم ولی هیچ اشاره ای به آن نکرد و رفت. خزر هم بالاخره به اتاقم آمد و چون چشم های من هنوز بسته بود، بی صدا کتاب را روی میز تحریر گذاشت و رفت.


روی زمین دراز کشیده بودم و شلغم های بد طعمی را که برایم پخته بودند، چنگال می زدم. عسل هم بالای سرم نشسته بود و از روی یک داستان مثلا خنده دار، بلند بلند می خواند. مامان و بقیه هم مشغول آماده کردن شام بودند که صدای در بلند شد.
با بی حالی سرم را بلند کردم، چقدر خوب بود که برای شب یلدا مهمان داشته باشیم. از این تنهایی و خلوتی بی نهایت دلم گرفته بود.
ـ کیه؟
عسل گفت: معین.
با شدتی که خودم هم انتظار نداشتم، از جا پریدم: کی اونو دعوت کرده؟
مامان با نگاهی معنی دار به من زل زد: من...
طلوع در را باز کرد و من با استرس به اطرافم نگاهی انداختم. قبل از اینکه معین بیاید داخل، خودم را در اولین دری که باز بود پرت کردم.

***

 


لگن حمام را برعکس گذاشتم و روی آن نشستم. خزر در را باز کرد و پچ پچ کنام گفت: ادا اطوار در نیار، بیا بیرون.
با بی خیالی گفتم: الان این شکلی بیام بیرون ضایعتره.
ـ باران لج نکن. زشته، مامان دلخور میشه...
ولی لج کرده بودم و از خر شیطان پیاده نمی شدم. شانه هایم را بالا انداختم.
ـ نمی خوام ببینمش.
ـ به مامان چی می خوای بگی؟
ـ میگم که نخواستم معین سرما بخوره.
خزر در را با خشونت به هم کوبید.
با سردرگمی به کاشی های حمام نگاه کردم. حمام ما به خودی خود جای دل انگیزی برای گذراندن وقت نبود، مخصوصا اگر برای هدفی غیر از حمام کردن استفاده می شد.

تازه می فهمیدم کف حمام را دقیقا 16 تا کاشی در طول و 8 تا هم در عرض با دقت و ظرافت پوشانده است. سرگرم شمردن کاشی های روی دیوار بودم که خزر در را باز کرد.
ـ بیا بیرون، رفت.
کمرم را که از سرما خشک شده بود، بلند کردم و شیر آب را که باز کرده بودم تا صدای زمزمه ام را خفه کند، بستم.
ـ الهی شکر.
عسل که هنوز سر سفره بود، بلند گفت: بیچاره نفهمید چی خورد.
سری تکان دادم و نشستم.
ـ رفت خونه ی عمه اش.
زمزمه کردم: بره به جهنم.
ـ باران!
به سمت مامان برگشتم و عذرخواهانه گفتم: دست من نیست که کسی رو بفرستم جهنم. فقط یه پیشنهاد بود.
مامان بشقاب را داد دستم و گفت: خودتم نمی دونی چته، یه روز سنگشو به سینه می زنی یه روزم اینجوری، می خوای دکش کنی بره.
اعتراض کردم: من دکش نکردم، خودش خواست بره! اونم خوب می دونه شب یلدا رو هرکی با خانواده اش می گذرونه، اون که از خونواده ی ما نیست.
ـ من دوسش دارم.
با عصبانیت به عسل نگاه کردم و او با بی خیالی ادامه داد: ما رم دعوت کرد بریم باهاش.
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم: اِ؟ می رفتین خُب... دخترعمه هاش هم با آغوش باز می اومدن استقبالتون.
خزر در جایش تکانی خورد و لبخند بر لب عسل ماسید. در مهمانی معین آن دو نفر هیچ اهمیتی به وجود ما ندادند. به کل ما را نادیده گرفتند و حتی وقتی البرز می خواست ما را به خواهرهایش معرفی کند، برفین بلافاصله بعد از دست دادن با خزر، به بهانه ی آمدن یکی از دوستانش از ما دور شد و خواهر کوچکترش هم به ظاهر مودبانه منتظر ماند تا معرفی تمام شود و بعد به برادرش گفت: فک کنم از پرورشگاه آوردنشون. هرکدوم یه قیافه این...
این را گفت و بدون اینکه منتظر بماند، رفت سراغ برفین و دوستانش... البرز تلاش کرد تا آن را به خنده و شوخی ماست مالی کند ولی نتوانست تاثیر بدی را که هر دو خواهرش روی ما گذاشته بودند از بین ببرد. حتی بعد از آن هم هروقت معین به سمت ما می آمد، برفین به بهانه ای او را برمی گرداند کنار خودش. البته وقتی هم که معین می رفت پیش بقیه، خودش هم با او می رفت... کسر شانش می شد با ما بماند...
بغضم را فرو دادم: چه خوشمزه اس مامان.
مامان حرفی نزد و فقط سری تکان داد.
موبایلم زنگ کوتاهی خورد، پیامی از طرف معین بود: بی معرفت.
مسیج را پاک کردم و گوشی را به سمت طلوع هل دادم: کسی نیست بخوای شب یلدا رو بش تبریک بگی؟!
طلوع گوشی را از من گرفت و من بلند شدم که از بین فیلم هایم فیلمی پیدا کنم که با هم ببینیم.


سرفه ای کردم و برای هزارمین بار جمله ای را که قرار بود برای خیر مقدم بگویم، بلند تکرار کردم.
ـ گلرخ صدام صافه؟
ـ آره، صد دفه دیگه هم بپرس، من اصن خسته نمیشم.
سرم را برگرداندم عقب و تلاش کردم بلندی مانتویم را تخمین بزنم.
ـ مانتوم خوبه؟ کوتاه نیس؟
ـ عالیه، لامصب این رنگ چقد بهت میاد.
ـ واقعا؟
با شادی به سمت گلرخ برگشتم که نگاهش به کل جای دیگری بود. مسیر نگاهش را تعقیب کردم و چشمم به معین افتاد که با خرمدین در محوطه پرسه می زدند. و برای یک لحظه فراموش کردم که از او متنفرم...
ـ چه پلوور قشنگیه، نه؟
به آرامی گفتم: من بافتمش.
پلوور کاملا به تن او اندازه بود، حتی خودم هم فکر نمی کردم تا این حد خوب از آب درآمده باشد.
ـ جدی؟ باران به نظرت من خیلی گلابی ام که بعد میگی هیچی بینتون نیس؟
ـ تولدش بود، ادب حکم می کرد که...
ـ این ادبو نداشتی چه بهونه ای می آوردی؟! با من صادق باش ایزدستا، بگو که دوسش داری.
ـ چه حرفایی می زنی تو... بر فرض که منم خوشم بیاد ازش، فک می کنی به جایی هم می رسیم؟
ـ یعنی داستانتون تراژدیه؟
کلافه کاغذهایم را ورق زدم.
ـ داستان چیه؟ اون فقط با من سرگرم میشه، همین... گلرخ باید برم، بعدا می بینمت.
با دست های یخ زده ام به بازوی گلرخ ضربه زدم و از او دور شدم. تمام هیجانم با دیدن معین به استرس و اضطرابی بی دلیل تبدیل شده بود. چرا باید از معین فرار می کردم؟ فقط برای اینکه نمی خواستم دوباره در موقعیت های از پیش تعیین نشده و نا آشنایی که معین در آنها تخصص داشت واقع شوم؟! آهی کشیدم و تلاش کردم ذهنم را روی کاغذهای جلویم متمرکز کنم. مسیر کم رفت و آمدی را انتخاب کردم تا بتوانم دوباره متنم را مرور کنم. برای یک ثانیه، که برای استراحت دادن به فک و گردنم، مکث کردم و سرم را چرخاندم، گلرخ را دیدم که هنوز جای قبلی ایستاده و مشغول حرف زدن با معین بود.
شانه ای بالا انداختم. بهتر بود خودم را بی تفاوت نشان دهم، مطمئن بودم قصد معین فقط کنجکاو کردن من است، به خواسته اش رسیده بود ولی لزومی نداشت خودش هم این را بداند. بعدا می توانستم از گلرخ بپرسم... بعدا... بعد از اینکه این مراسم پردردسر تمام می شد و من دیگر مجبور نبودم این جمله های پرطمطراق و خسته کننده را از حفظ بگویم و تلاش کنم که متین و موقر باشم... به جای آن ترجیح می دادم خودم باشم و مراسم را با شوخی و خنده و سر و صدا برگزار کنم؛ ولی این باعث می شد آخرین مراسمی باشد که از طرف انجمن به دست من سپرده می شد...
با کلافگی برگشتم و به دیوار خوردم.
ـ اوه مای گاد!
صدای خنده ی دیوار بلند شد و بعد از من فاصله گرفت، فرید بهروزیان...
ـ از یه دانشجوی ادبیات فارسی بعیده.
خندیدم و کاغذهایم را که در برخورد با او مچاله شده بود، صاف کردم.
ـ اصلنم بعید نیس، نه ادبیاتش فارسیه نه حتی همون «فارسی» اش... پس...
شانه ام را به طرز مضحکی بالا بردم و سرم را کج کردم. خندید و دست هایش را در جیب پالتویش فرو کرد.
ـ آماده ای؟
موقعیتم را عوض کردم تا با او همقدم شوم، و تقریبا نالیدم: به نظر می رسه که نه!
ـ واقعا؟ بده ببینم...
برگه ها را از دستم گرفت و سرسری نگاه کرد: خودت اینا رو نوشتی؟
ـ بله... (نگاه روشنش را به من دوخت و من اعتراف کردم) نه. راستش...
چند ورق کاغذ از جیبم بیرون کشیدم و دادم دستش: این مال منه.
ایستاد و برگه ها را با دقت خواند.
ـ این که خیلی بهتره، اون خیلی خشک بود. تازه این برای خودته، مسلطی بش، اون خیلی از تو دور بود. همینو بذار به جاش...
خندیدم و خاطر نشان کردم: حیاتی منو زنده نمیذاره...
با صدای بلند خندید که از شخصیت آرام و جدی همیشگی اش دور بود. برگه های قبلی را در جیب کیفش هل داد و برگه های مرا در دست گرفت.
ـ اون با من. حالا اینو بگو ببینم، زیاد وقت نداریم...
با تعجب به او نگاه کردم که با دست علامت داد شروع کنم.
ـ زود باش، من نمی تونم بی دلیل ضمانتت رو بکنم...
دست هایم را در جیب گرم ژاکتم جا دادم و شروع کردم.

***

 


ـ عالی بود خانم ایزدستا، عالی...
تلاش کردم از چنگ حیاتی فرار کنم. ابراز خشنودی اش هم خیلی بهتر از ابراز نارضایتی اش نبود، از هیچکدام دست برنمی داشت...
من که از تشکر کردن های بدون وقفه خسته شده بودم، سری تکان دادم و به لبخند زدن اکتفا کردم. خسته شده بودم ولی نمی توانستم آنها را تنها بگذارم. بعد از تمام شدن شب شعر، از آن همه هیاهو و بساط شاعرانه فقط انبوهی پارچه و شمع نیم سوخته و کاغذ و آشغال مانده بود. گل سرخی را که از گلدان روی میز کش رفته بودم، در دستم چرخاندم و آرزو کردم زیر پایم یک صندلی ظاهر شود و کسی تعارف کند بعد از دو ساعت سرپا ماندن، بنشینم. آهی کشیدم و صدای آشنایی را از پشت سرم شنیدم.
ـ مسعود، بهتره خانم ایزدستا برن دیگه، خودمون اینجا رو جمع و جور می کنیم.
هیچوقت فرشته ها را با ته ریش تصور نکرده بودم... ولی حالا یکیشان درست پشت سرم ایستاده بود! در قلبم چراغی روشن شد و با التماس چشم دوختم به حیاتی...
ـ آره، البته، حتما... می تونین تشریف ببرین خانم ایزدستا...
ذوق زده چرخیدم که دوباره صدایش مرا متوقف کرد: راستی... کارتون عالی بود.
زورکی لبخند زدم و چند قدم دیگر به سمت در برداشتم.
ـ خانم ایزدستا...
به سختی پاهایم را روی زمین نگه داشتم و برگشتم: بله؟
ـ کسی میاد دنبالتون؟
ـ نه.
با ناراحتی دور و برش را نگاه کرد و نفس عمیقی کشید: خودم که الان کار دارم، شما رو هم که نمیشه بیشتر از این نگه داشت. وگرنه خودم...
بی اراداه لبخندی بر لبم نشست: ممنونم، ابن سبیل نمی مونم.
خندید و گفت: لابد چترم ندارین؟
دست های خالی ام را به او نشان دادم و گفتم: تا دم در می دوم.
خم شد و کیفش را که همان ردیف آخر روی زمین گذاشته بود، برداشت. چترش را از آن بیرون کشید و به سمت من گرفت.
دست هایم را عقب کشیدم: نه بابا، خودتون لازمتون میشه.
ـ من ماشین همرامه، شما معلوم نیس چقدر منتظر بمونین. بفرمایین...
چتر را که تقریبا به دست هایم چسبیده بود، گرفتم و تشکر کردم.
ـ ممنونم، هرچند...
ـ خواهش می کنم، ترجیح می دادم خودم برسونمتون، این وقت شب...
ـ اتفاقی نمیفته، خیالتون راحت.
ـ شماره ی منو که دارین، رسیدین خونه به من یه خبری بدین، اوکی؟
از حالت خنده دارش، من هم خنده ام گرفت: اوکی، خداحافظ.
با عجله از سالن دانشکده بیرون دویدم و مستقیم رفتم زیر باران. چتر بهروزیان را باز کردم و بالای سرم گرفتم. از ته دلم خندیدم و بعد لبم را گاز گرفتم، چقدر این پسر خوب بود. تمام مدت قبل از مراسم را کنارم ماند و کمکم کرد تا آماده شوم... در طول مراسم هم هر بار که چشمم به او می افتاد، با لبخندش به من دلگرمی می داد.
با اینکه من مجری شب شعر بودم، از غروب هم برای آماده کردن سالن سرپا بودم و مجبور بودم در کارهایی که هیچ استعدادی در آن نداشتم خودی نشان بدهم. به حق کارهای نکرده، از چیدن سفره ی نمادین برای شب یلدا، تا تنظیم کلیپ اجرای پارسال...
و اگر بهروزیان نبود نمی دانم چه کسی حاضر می شد هزار بار به خاطر تغییر نظر من از آن چهارپایه ی قراضه بالا برود و اعتراض هم نکند. تلاش کند که برای کمک کردن من پاپیون زدن را یاد بگیرد هرچند تمام برگه هایی را که او پاپیون زده بود، برای بچه های انجمن نگه داشتم... یا تا گلفروشی برود و برای سفره ای که من می خواستم و طلوع ایده داده بود، گلبرگ تهیه کند، و هزار و یک کار دیگر... هر کاری که آن روز گفته بودم انجام داده و خم به ابرو نیاورده بود... مایه ی قوت قلب بود؛ می توانستی همیشه و همیشه روی بودن و کمکش حساب باز کنی و اطمینان داشته باشی که تنهایت نمی گذارد... به موقع خودش را برساند و همیشه بداند که در آن لحظه چه باید بگوید و چه نباید... آن روز بودنش برای من لطف بزرگی بود...

همین که پایم را از دانشگاه بیرون گذاشتم صدای بوق ماشینی بلند شد و همزمان چراغ زد. ناخودآگاه به آن طرف برگشتم. اول نور چراغش اجازه نمی داد چیزی ببینم و بعد...
منتظر ماندم، ماشینش را به سمت من راند و ایستاد. برای چند ثانیه به او که مستقیم به جلویش خیره شده بود، نگاه کردم...
چترم را بستم و سوار شدم.
ـ سلام.
به جای جواب فقط سرش را تکان داد.
ـ ممنون. مامان ازت خواست که...
ـ باران تو واقعا منو تو سالن ندیدی؟
ـ نمی دونستم از این مراسما خوشت میاد.
ـ تو چی می دونی؟
این را گفت و با افسوس سرش را تکان داد.
ـ هر چی لازمه می دونم...
ـ هر چیزی که خودت می خوای می دونی.
ـ من خیلی خسته ام، خُب؟ می خوام الان به فکم استراحت بدم، امکانش هست؟
چیزی نگفت و دستش به سمت پخش رفت. ولی اشاره کردم که صدایش را کم نکند و دستش به سمت بخاری رفت و زیادش کرد. چشم هایم را روی هم گذاشتم، خودم را روی صندلی جمع کردم و نفس عمیقی کشیدم. چقدر لذت بخش بود...

به اندازه ی تو کسی نیست
که بتونه غممو کم کنه
بدونه یه وقتایی لازمه
که تنهام بذاره و ترکم کنه
کسی نیست مثل تو با صداش
بخوابم و رو ابرا بیدار شم
همیشه بلد باشه چیزی بگه که
تو اوج دلتنگی خوشحال شم
تو همونی که صدام کرد
اسممو به یادم آورد
منو آغوشش گرفت و
صد دفه با من زمین خورد

چشم هایم را به سختی باز کردم، چند ثانیه طول کشید تا هوشیاری ام را نسبت به زمان و مکان به دست بیاورم و با تعجب نگاهم روی ساعت ثابت ماند.
ـ یازده و نیم؟ یه ساعت و نیمه تو راهیم؟
ـ نخواستم بیدارت کنم.
ـ یه ساعته الکی داری چرخ می خوری؟ تو دیوونه ای.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
ـ خودمم همین فکرو می کنم.
صاف نشستم روی صندلی و پالتویش را انداختم روی صندلی عقب.
ـ ولی عجب خوابی بود (چشم هایم را مالیدم و خندیدم) حالا بریم خونه.
ـ هر چی تو بگی.
تا خانه 5 دقیقه بیشتر راه نبود، هرچند همین زمان هم در سکوت گذشت. وقتی که در حیاط بسته شد، بدون اینکه به سمت من برگردد گفت: هنوزم...
ـ ممنون که منتظرم موندی، باید خودمو به مامان نشون بدم، شب بخیر.
با عجله از ماشین پریدم پایین و دویدم سمت خانه. هیچ چیز عوض نشده بود. هنوز نمی توانستم با خودم و او و آن قضایا کنار بیایم. باید فکر می کردم...

تند تند برای گلرخ از مراسم حرف می زدم که چشمم به بهرزیان افتاد. در عرض چند ثانیه همه چیز به مغزم هجوم آورد. خجالت کشیدم، خنده ام گرفت، عصبانی شدم، به خودم فحش دادم و بعد سعی کردم خودم را پشت اندام نحیف گلرخ پنهان کنم و از چشم بهروزیان دور بمانم. گلرخ هم که از قضیه سر در نیاورده بود، مدام خودش را کنار می کشید.
ـ یه دقه آروم بگیر تا از اینجا رد بشیم.
ـ ولی...
خودم را به گلرخ چسباندم و در دلم آرزو کردم بهروزیان مثل همیشه محجوب و بی اعتنا باشد و من را...
ـ خانم ایزدستا.
صدایش به اندازه ی کافی سرزنش کننده بود. مانتوی گلرخ را رها کردم و شرمگین و سر به زیر جلویش ایستادم.
ـ سلام.
با حالت معنی داری جوابم را داد: علیک سلام.
نوک انگشت های اشاره ام را به هم چسباندم و مثل بچه ی خطاکاری با لحن ملتمسی گفتم: ببخشید.
صدای خنده اش را شنیدم و با ناباوری سرم را بلند کردم.
ـ نمی دونی الان که دیدمت چقدر عصبانی شدم ولی حالا که فکرشو می کنم می بینم نباید به این خاطر که سالمی عصبانی باشم. (دوباره خندید) خدا می دونه هر بار که زنگ زدم و گوشیت خاموش بود، چه فکرا که نکردم. خوبه که هیچکدومش واقعیت نداشته و تمام اون مدت خواب بودی لابد.
خجالت زده زیر لب زمزمه کردم: شرمنده. برای مراسم خاموش کرده بودم و از اینجا هم که رفتم به کل یادم رفت روشنش کنم.
ـ اشکالی نداره. خداحافظ.
لبخندی زد و از من دور شد. همینطور داشتم دور شدنش را نگاه می کردم. باورم نمی شد که نگرانم شده باشد؛ که واقعا منتظر تماسم بوده باشد... گوشیم را از جیبم بیرون آوردم و روشنش کردم. 5 تا پیام داشتم، یکی از گلرخ که گفته بود «معین به مراسم می آید و با او به خانه برگردم.» و بقیه از بهروزیان بود که خواهش کرده بود با او تماس بگیرم. پیام آخرش برای ساعت 3 بود، که گفته بود خوابش گرفته ولی هر ساعتی از شب که پیام را دیدم با او تماس بگیرم. بی خود و بی جهت دلم شاد شد، دست انداختم دور بازوی گلرخ و با انرژی راه افتادم.
ـ چی شد؟ خبر رسیده جایزه ی بانکو بردی؟
اعتراض کردم: چرا همه چیزو تو مادیات می بینی؟ یه کم متعالی باش. حالا بگو ببینم از کجا می دونستی معین میاد مراسم؟
گلرخ بازویش را از دست من جدا کرد و مانتویش را صاف کرد.
ـ دیروز که تو منو فرستادی گم بشم، داشتم برمی گشتم منو دید گفت تا ساعت چند کلاس داریم و تو کی برمی گردی خونه؟ منم گفتم شب شعره و تو می مونی.
ـ از کجا فهمیدی اونم می مونه پس؟
ـ اگه نمی خواست بمونه تا تو رو ببره خونه پس واسه چی آمارتو می گرفت؟
شانه هایم را بالا انداختم: برای اینکه فضوله و می خواد از کار من سر در بیاره.
ـ تو چقدر بدی!
با تعجب به او نگاه کردم که با جدیت دست هایش را در هوا تکان داد و گفت: جدی میگم. چرا وقتی یه مشکلی بینتون پیش میاد همه جوره بهش بدبین میشی؟ بابا درسته 60% اش پدرسوخته اس ولی یه خوبیایی هم توش پیدا میشه، در حق تو که خیلی خوبه. والا نصف دانشگاه بهت حسودیشون میشه.
خندیدم: نکنه تو هم حسودیت میشه؟
ـ نه، من جزو اون نصفم که حسودیشون نمیشه. از وقتی با تو می پره دیگه از چشمم افتاده.
ـ چرا اونوخ؟
ـ برای اینکه فهمیدم بنجل پسنده.
این را گفت و به دو از من دور شد. من هم بعد از چند ثانیه بهت و مکث به دنبالش دویدم. به او که رسیدم، دو طرف شال گردنش را محکم گرفتم و کشیدم تا وقتی که خنده اش قطع شد و التماس کرد ولش کنم. خندیدم و دست از سرش برداشتم. بهروزیان را دیدم که از کنارمان رد شد و لبخند زد. دستم را روی گونه های سرد و سرخم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.


***

 


پرده ی اشک جلوی دیدم را گرفته بود و نمی توانستم بند کفشم را ببندم. دماغم را بالا کشیدم و با دست دستکش پوشم اشک چشمم را گرفتم، ولی به محضی که خم شدم دوباره اشکمم روان شد. دست خودم نبود، نمی توانستم کنترلش کنم، همین که به یادش می افتادم اشکم از چشمم راه می افتاد. خزر جلو آمد و به شانه ام کوبید: بسه، بسه، خودتو کشتی، کور شدی.
هق هق کردم: ولم کن... بذار به درد خودم... بمیرم.
ـ نمی میری، به هرچی بخوای قسم می خورم که زنده می مونی.
ـ تو نمی دونی... نمی دونی که... چه دردی داره...
ـ باشه، من نمی دونم ولی تو رو خدا اینجور گریه نکن، دلم ریش شد.
با التماس به من نگاه کرد و با دستمالی که از کیفش درآورده بود صورت خیسم را خشک کرد. من هم بی حرکت ماندم تا کارش تمام شد و بعد دوباره زدم زیر گریه.
سرم را در آغوش گرفت و مشغول نوازش موهایم شد که از شال بیرون ریخته بود.
ـ قربونت برم، بسه... می دونم سخته ولی چکار میشه کرد؟
ـ من نمیام.
خودم را از دست او نجات دادم و به سمت خانه خیز برداشتم. بلافاصله پرید و بازوهای مرا محکم گرفت.
ـ به روح بابا اگه بذارم بری، الان سه باره برات نوبت می گیرم می ترسی و نمیری، مرگ یه بار شیونم یه بار.
به حرف هایش اهمیتی ندادم و تلاش کردم خودم را از چنگش خلاص کنم.
ـ چی شده؟
از تب و تاب افتادم و ایستادم. خزر نفس عمیقی کشید و به سمت معین برگشت.
ـ سلام.
ـ سلام چی شده؟
ـ هیچی، می خوایم بریم دکتر.
ـ دکتر؟ واسه چی؟ چش شده؟
صدایش نزدیکتر شده بود و نگرانی در آن موج می زد. قبل از اینکه به خودم بیایم با عجله مرا به سمت خودش برگرداند و با تشویش صورتم و بعد سر تاپایم را از نظر گذراند.


ـ هیچی بابا، می خواد دندون عقلشو بکشه، می ترسه.
دست معین از بازوی من پایین افتاد و نگاه وحشتزده اش رنگ ناباوری و تعجب گرفت. بینی ام را بالا کشیدم و با چانه ای که می لرزید، زمزمه کردم: می ترسم خُب.
صدای نفس عمیقش را شنیدم و بعد به طعنه گفت: تو مگه عقلم داری که دندونشو داشته باشی؟
ـ حالا که می بینی دارم، پدرمو هم درآورده...
دهانم را باز کردم و انگشت اشاره ام را تا انتهای دهانم بردم و دندان کذایی را فشار دادم تا دردش ساکت شود. خزر شالش را عقب و جلو کرد و گفت: الان سه هفته اس شکایت می کنه که درد داره ولی جرئت نداره بره دکتر. دلش خوشه که هرشب سرشو ببنده و مسکن بخوره. دکترم گفته عفونت کرده، و باید هرچی زودتره بکشدش، منم دیدم این تو امتحاناش هم بخواد اینجوری درد بکشه واویلاس، دارم می برمش دکتر. دستتو دربیار، دهنت گشاد شد.
ـ خزر با من میاین؟
خزر سرش را به سمت او برگرداند و با اینکه مشخص بود بدش نمی آید با تردید گفت: دیرت نشه؟
ـ جای خاصی نمی خوام برم.
ـ باشه، خیلی ممنون.
ـ خواهش می کنم، بفرمایید.
به سمت ماشینش رفت و در جلو را برای خزر باز کرد. به محضی که خزر پایش را در ماشین گذاشت من قدمی به عقب برداشتم، که بلافاصله انگشتان معین در بازویم قفل شد و نگهم داشت. تلاش کردم خودم را خلاص کنم: دستتو بکش.
ـ سوار که شدی.
ـ اصلا تو مگه تو حیاط زندگی می کنی هروخ ما می خوایم جایی بریم پیدات میشه؟
ـ نه، تو رو می پام.
مرا به سمت ماشین کشید و در عقب را باز کرد.
ـ سوار شو.
ـ نمیام.
ـ می برمت.
ـ ازت متنفرم.
ـ باشه وقتی برگشتیم خودکشی می کنم. حالا سوار شو.
به او نگاه کردم که موهایش زیر نم باران تاب برداشته و روی پیشانی اش ریخته بود. چشم های خاکستری اش هم از هر وقت دیگری که به یاد می آوردم، تیره تر، مهربان تر و البته جدی تر بود. یک ابرویش را بالا برد و منتظر نگاهم کرد. ناسزایی گفتم و سوار شدم.


بین خزر و معین نشسته بودم و عزاداری می کردم. خزر یکی دوبار به من چشم غره رفته بود ولی برایم اهمیتی نداشت. دست خودم نبود، همیشه از مطب دندان پزشک و مخصوصا یونیتش وحشت داشتم. از فکر بلایی که سرم می آمد لرزیدم و اشک از چشمم راه افتاد. نمی توانستم به خودم مسلط شوم، همین که به چیز دیگری فکر می کردم، درد دندانم دوباره به یادم می آورد چه عاقبت شومی در انتظارم است. متوجه نگاه متعجب بقیه بودم ولی تاثیری بر افکارم نداشت، تمام اتاق انتظار و بیمارانی را که منتظر بودند در پس اشک می دیدم و حس می کردم دنیا همین الان به آخر می رسد. معین و خزر بی توجه به ناله و مویه ی من با دختربچه ای که در آغوش مادرش بود مشغول شده بودند و بلند بلند می خندیدند. با اینکه این حرکتشان را توهینی به خودم می دیدم ولی ترجیح می دادم به درد خودم بمیرم تا به رویشان بیاورم. مادر دخترک را صدا زدند تا برای معاینه برود و خزر قبول کرد بچه را نگه دارد. او را که حدودا شش ماهه بود روی دست بلند کرد، جلوی من گرفت و با لحن بچه گانه ای گفت: خاله چلا گلیه می کنی؟ منو نگاه کن.
سرم را بلند کردم و از پس پرده ی اشک چشمم به صورت گرد دختربچه افتاد که داشت می خندید. ولی این چیزها آلام من را التیام نمی بخشید. چشمم به اعلان بزرگی روی دیوار افتاد که عکس ریشه ی دندان و جزئیاتش بود. گریه ام شدت گرفت و سرم را پایین انداختم.
صدای تو دماغی منشی دکتر مثل زنگ مرگ بود: خانم ایزدستا... نوبت شماست.
با استیصال سرم را بلند کردم و ناله ی نامفهومی از دهانم خارج شد. خزر بازویم را گرفت و بلندم کرد: پاشو دیگه، معطل چی هستی؟
پاهایم از من فرمان نمی بردند، چطور انتظار داشتند با پای خودم به جهنم بروم؟ لرزش پاهایم شدت گرفت و دست خزر را چنگ زدم: تو هم با من بیا.
ـ نمیشه، اجازه نمیدن، بعدم این بچه رو چکار کنم؟
ـ من چه می دونم، تو با این اومدی یا با من؟
نگاه پریشان خزر بین من و معین نوسان داشت، لب هایش لرزید و گفت: باران من نمی تونم بیام. تحمل ندارم...
صدای معین بلند شد: ای بابا...
با صدای پر از بغض گفتم: پس واسه چی اومدی؟
ـ نه که با پای خودت می اومدی، بعدم چطوری برمی گشتی؟ (رویش را از من برگرداند) خانم میشه کسی همراش بره؟
منشی دکتر به طرف من برگشت و صورت داغان و لب های آویزان مرا دید. لبخند پر از ترحمی زد و گفت: آقای دکتر مشکلی ندارن.
با التماس به سمت خزر برگشتم: تو رو خدا باهام بیا.
ـ باران....
دخترک زد زیر گریه و خزر در تلاش برای ساکت کردن او نگاهش را از من گرفت.
ـ من باهات میام.
سرم را چرخاندم و چشمم به معین افتاد که با اطمینان نگاهم می کرد. لب زیرینم را به دندان گرفتم: اگه گریه کردم نخندیا!
ـ الان یه ساعته تو داری گریه می کنی، خندیدم؟
ـ خانم سریعتر.
معین بازویم را گرفت و به سمت در مطب کشید، به قدری آن روز بازویم را گرفته بودند و این ور و آن ور برده بودندم که احساس می کردم بی حس شده، مطمئن بودم جای انگشتان خزر و معین روی بازویم کبود خواهد شد... از در باز مطب چشمم به یونیت سفید افتاد و خودم را عقب کشیدم. معین که انگار منتظر بود، هر دو دستم را گرفت و مرا به جلو راند. تلاش کردم خودم را عقب بکشم و که فایده ای نداشت. بالاخره مرا از آستانه در رد کرد و در را بست.
ـ سلام آقای دکتر.
دکتر که مرد میانسالی بود به سمت ما برگشت و با دیدن صورت رنگپریده و چشم های خیس من لبخندی بر لبش نشست. سلام کرد که من فقط سرم را تکان دادم.
ـ چی شده دخترم، من شبیه عزرائیل به نظر میام؟
سرم را تکان دادم و با پاهایی لرزان و با فشار دست معین به سمت یونیت رفتم و نشستم. دکتر اشاره کرد که دراز بکشم و من که از درون سرد و خالی شده بودم دراز کشیدم و حرکات دکتر را زیر نظر گرفتم. ماسکی به صورت زد، دستکش هایش را عوض کرد و چراغ را روی صورت من تنظیم کرد. نور چراغ که چشمم را زد بی اراده چشم هایم را بستم. احساس کردم دست گرمی، دست یخزده و بی حسم را در دست گرفت. چشمهایم را باز کردم و لبخند اطمینان بخش معین را دیدم.


دست دیگرش را دراز کرد و موهای آشفته ام را که به خاطر دراز کشیدن از شال بیرون ریخته بود، مرتب کرد ولی هیچ نگفت. نمی توانستم نگاهم را از چشمان پرمحبتش بردارم. انگار اگر برای یک لحظه نگاهم را برمی داشتم، گم می شد، سایه می شد و می رفت. لب هایم لرزید و حرکت انگشتش را پشت دست چپم احساس کردم. نبضم می زد و قلبم تازه به کار افتاده بود. اشکی از گوشه ی چشمم چکید و لای موهایم رفت.
صدای خنده ی دکتر را انگار از فاصله ی دوری می شنیدم: من که هنوز شروع نکردم.
اهمیتی ندادم. ولی همین که دست دکتر به سمت دهانم رفت، ناخود آگاه دست معین را محکم گرفتم و فشردم. چشم هایم را روی هم فشار دادم، دهانم را تا جایی که امکان داشت باز کردم و از برخورد جسم سردی که به طرف دندانم می رفت تمام وجودم لرزید. چشم هایم را باز کردم و از دیدن سوزن و آن وسیله ی فلزی سرد ترسناک وحشت سر تا پایم را گرفت و دوباره به معین چشم دوختم. چشمکی به من زد و آرام گفت: می خوای برات قصه بگم خوابت ببره؟
تلاش کردم لبخند بزنم که فایده ای نداشت. معین سری تکان داد و وقتی من از نیش سوزن ناله کردم، دستم را فشرد.
از برخورد وسیله ای با لثه ام و حرکت دست در دهانم عق زدم که دکتر متوجه شد و تلاش کرد آرامم کند.
ـ چرا سعی نمی کنی چشماتو ببندی و به یه چیز دیگه فکر کنی؟
چشمم از روی دکتر لغزید و بالا رفت. چشم دوختم به چشم های خاکستری و دوباره قطره ی اشکی از چشمم چکید... چقدر دوستش داشتم، چقدر زیاد... چقدر این چشمهایی را که هر بار رنگش عوض می شد دنیایم تغییر می کرد، دوست داشتم، چقدر دلم می خواست این چشم ها هم من را دوست داشته باشند، چقدر دلم می خواست به جای نگاه ملایم و مهربان فقط دوست داشتنش را ببینم... دلم می خواست فقط مال من باشد، دلم خیلی چیزها را می خواست که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم، هیچوقت انتظارش را نداشتم، از خودم، از کسی مثل معین... دلم می خواست مرا هم شبیه هر دختر دیگری ببیند، مرا هم دختر حساب کند، تمام زحمتی که برای تولدش به خودم داده بودم فقط برای این بود که مرا هم، خودم را ببیند، چیزی که هستم، واقعا هستم، دختری مثل همه ی دخترها... دلم می خواست کنارم باشد، هروقت که خواستم، هروقت که دلم تنگ شد، هروقت که تنها شدم، هروقت که شانه هایی برای گریه کردن می خواستم... فشاری که به فکم آمد مرا به حال بازگرداند و بی اراده ناله ی بلندی کردم، دوباره قطره ی اشکی از چشمم پایین افتاد و معین دستم را میان هر دو دستش گرفت... دلم می خواست برود، دلم می خواست اینجا نباشد، دلم نمی خواست به بودن ساده اش دلخوش شوم و وقتی، جایی که بودنش و توجهش را خواستم برایش غریبه باشم... دلم علاقه ی برادرانه اش را نمی خواست، دلم می خواست تمام و کمال من را بخواهد نه این که فقط وقتی که مست باشد و حال خودش را نفهمد سراغ من بیاید... وقتی که من یا هر دختر دیگری برایش یکی باشیم...
دردی در جمجمه ام پیچید. جیغی کشیدم، سرم از روی پشتی یونیت بلند شد، و وقتی دندانم همراه با انبر جدا شد، سرم محکم در جای قبلیش افتاد...
دکتر لبخند محبت آمیزی زد: تمام شد.
دوباره اشک از چشم من پایین آمد و معین چرخید و سمت راستم ایستاد. دستش را جلو آورد و اشک چشمم را گرفت: عزیزم...


***

 


در عوض کولی بازی و نمایشی که قبل از کشیدن دندانم راه انداختم، بی حال روی زمین دراز به دراز افتاده بودم و نای تکان خوردن نداشتم. نصف صورتم بی حس بود و نمی توانستم حرف بزنم یا حتی ناله ی بکنم. با اینکه جای خالی دندانم هنوز درد نمی کرد، به خاطر فشاری که به سرم آمده بود، درد زیادی در سرم داشتم که برایم غیرقابل تحمل بود. احساس می کردم جمجمه ام در حال انفجار است و تمام تصاویر مغزم از فرط درد درهم ریخته بود و ترکیب آشفته ای از رنگ ها شده بود نه چیز دیگر... حتی توان این را نداشتم که بلند شوم و به اتاقم بروم. همان جایی که خزر مرا رها کرده بود، خودم را به بخاری چسبانده بودم و بی هیچ اعتراضی اجازه داده بودم رویم را بپوشانند و نازم کنند. عسل و معین بنای مسخره کردنم را گذاشته بودند بلکه به خیال خودشان سرحال شوم ولی من بی رمقتر از این حرفها بودم. ته مانده ی انرژیم را در چشم هایم نگه داشته بودم و فقط ناظر حرف ها و کارهایشان بودم. طلوع هم کنارم نشسته بود و چند ثانیه ای یک بار پتویم را جا به جا می کرد یا موهایم را کنار می زد و گاهی خم می شد و چشم هایم را نگاه می کرد تا ببیند بیدارم یا نه. این حرکت های ملایم طلوع بیشتر از ادا اطوار آن دو لبخند را به لبم می آورد، لبخندی که فقط تصورش را داشتم. چون لب هایم هنوز بی حس بود و حسی به من دست می داد که انگار نصف صورتم مال خودم نیست. انگار که بخشی از صورتم گم شده بود، احساس می کردم اگر خودم را در آینه ایی ببینم احتمالا نیمه ی پایینی صورتم را نخواهم دید. طلوع هندزفری ام را برداشت و اشاره کرد که می خواهم؟ ابرویم را به نشانه ی جواب منفی بالا انداختم. عسل که این حال و روز جدید من علیرغم اظهاراتش، به مذاقش خوش نیامده بود با دلخوری رو به خزر گفت: تا کی نمی تونه حرف بزنه؟
خزر که مشغول درست کردن سوپ بود به سمت او برگشت: چطور؟
شانه هایش را بالا انداخت: خوشم نمیاد اینجوری، فقط یه باران تو خونه حرف می زد، که اونم ساکت شده.
با غم به من و طلوع نگاه کرد و بلند شد: کی چای می خوره؟
معین که سرگرم بازی با موبایلش بود با صدای بلند تمایلش را اعلام کرد و عسل به من نگاهی انداخت که ساکت به معین نگاه می کردم.
ـ اَه بارانو اینجوری دوس ندارم.
این را با جدیت به خزر گفت و بعد بغض کرد.
خزر با بی رحمی گفت: قبلنم دوسش نداشتی!
ـ اونجوری دوست نداشتنش راحت بود.
معین از شنیدن این حرف به خنده افتاد و بعد بلند گفت: عسل تو لیوان باران برای من چای بریز.
سرش را به سمت من چرخاند و با موذی گری گفت: اشکالی که نداره؟
ناتوان تر از آن بودم که بخواهم اعتراض کنم، سرم را کمی تکان دادم که معین بعد از چند لحظه مکث گفت: عسل راس میگه، منم از این باران جدید خوشم نمیاد.
عسل سینی چای را که فقط دو لیوان در آن بود جلوی من و طلوع روی زمین گذاشت و به معین اشاره کرد که جلو بیاید. بعد چشمکی به معین زد و جوابش را گرفت. با بی حالی منتظر نمایش بعدی شان شدم. معین خرمایش را که خورد هسته اش را به جای اینکه در سینی بگذارد، در باقیمانده ی چایش انداخت و عسل هم تکرار کرد. هر دو خیلی خوب می دانستند این کار حال مرا به هم می زدند و دوباره انجام دادند. چایشان را در لیوان می چرخاندند و هسته های خرما در آن غوطه ور می شدند. چشم هایم را بستم و سرم را چرخاندم. صدای برخورد لیوانی به سینی را شنیدم و صدای بلند عسل.
ـ اَه، این چرا هیچ واکنشی نشون نمیده! فکشو بی حس کردن، این که کلا از کار افتاده.
معین: شاید بهتر باشه ری استارتش کنیم.
خزر: عسل اذیتش نکن، حالش خوب نیس... داری میری؟
معین: آره دیگه، برم به درسم برسم.
ـ خیلی ممنون، حسابی به زحمت افتادی، از درستم شدی.
ـ نه بابا، این چه حرفیه، به خاطر دیدن اشک باران تا اون سر دنیا هم میام.
چشمم را به سختی باز کردم و صورتش را در فاصله ی چند میلیمتری صورتم دیدم.
ـ خوبی؟
پلک زدم.
ـ واقعا؟
پلک زدم.
سه انگشتش را جلوی صورتم گرفت: این چنتاس؟
لال و گنگ به او خیره ماندم و واکنشی نشان ندادم.
معین بلند شد و رو به طلوع گفت: یه کم باهاش کار کن. خنگم شده انگار.
طلوع خندید و من چشمم را بستم.
چند دقیقه بعد صدای خش خشی در اطرافم شنیدم، و بعد از چند ثانیه نور پشت پلک هایم جایش را به تاریکی داد. چشم باز کردم و متوجه شدم بچه ها به اتاق رفته اند و چراغ هال را هم خاموش کرده اند. فقط خزر در آشپزخانه مانده بود که او هم سعی می کرد بی سر و صدا باشد. لبخند کم جانی زدم و دوباره چشم بر هم گذاشتم.

با صدای زنگ تلفن چشمم را باز کردم. مشخص بود که کسی از من انتظار نداشت جواب بدهم. با چشم خزر را دنبال کردم که به سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت. چند ثانیه گوش داد، «باشه» ای گفت و گوشی را گذاشت. دیدم که با سردرگمی اطرافش را نگاه کرد و چند کوسن روی مبل را جا به جا کرد و با دست روی فرش جست و جو کرد. دستم را بالا بردم و چند ضربه به بدنه ی بخاری زدم تا متوجه شود بیدارم.
ـ بیداری؟ گوشیت پیشته؟ یه زنگ بزن به موبایل معین انگار جاگذاشته.
موبایلم را از زیر بالشم بیرون کشیدم و شماره ی معین را که از حفظ بودم گرفتم. بلافاصله صدای گوشخراش زنگش بلند شد و نورش هم از بین کوسن ها بیرون زد. خزر آن را برداشت و چند ثانیه ای به آن چشم دوخت که من تماس را قطع کردم.
ـ دوباره بگیر.
صدایش سرد و خشک بود، گیج شدم. دوباره شماره را گرفتم و خزر را دیدم که به من نزدیک شد و صفحه ی موبایل را جلوی چشمم گرفت. منظورش را نمی فهمیدم، چشم های خسته ام را روی صفحه ی موبایل معین نگه داشتم، خب این شماره ی من بود که می رفت و می آمد و اسمم...
چند ثانیه طول کشید تا مغزم بتواند عبارت پیش رویش را حلاجی کند؛ «عزیزترین»
«عزیزترین؟» «عزیزترین؟» ... «من؟» ...
چشمم با ناباوری روی چشم های سبز و براق خزر چرخید و احساس کردم چیزی در وجودم فرو ریخت.


حقیقتا برایم جای تعجب داشت. انتظار نداشتم بعد از «زمبه» بی مقدمه بشوم «عزیزترین». از این فکر خنده که نه، تصور خنده ای بر لبم آمد، ولی انگار خزر متوجه شده بود. بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
ـ عزیزترینِ چه کسی هم شدی، که دلش کاروانسراش.
اخم کردم. خزر داشت شادی پیروزی و فتح مرا به کل از بین می برد. اصلا به چه حقی اینطور در مورد معین حرف می زد؟! مگر چند وقت بود که معین را می شناخت؟ او حتی معین را در دانشگاه ندیده بود. من دیده بودم که... می دانستم دلش کاروانسراست و هیچ کس در دلش بند نمی شد. اصلا دل آدم باید زندان اوین باشد که وقتی کسی می رود داخلش، تا ابد ماندگار می شود و بیرون نمی آید، حالا به هر دری که بزند. به پهلو شدم و گوشی معین را در دست گرفتم و دوباره به لیست شماره تلفن هایش خیره شدم. آن Aziztarin اش چقدر توی چشم بود، با دیدنش در قلبم کمی احساس قلقلک کردم و نفس عمیقی کشیدم. مغزم گفت که گوشی را کنار بگذارم و دستم بی اختیار روی شماره ها پایین آمد. بیشترشان دوستانش بودند که به اسم کوچکشان سیو کرده بود ولی «برفین» ی در کار نبود. پایینتر که آمدم، دو تا راستگویان دیدم که بعد از فامیل حرف B و D اضافه شده بود. فون بوکش را زیر و رو کردم و اسم هیچ دختری پیدا نکردم. لابد همه شان را مثل همین دو تا با فامیل ذخیره کرده بود یا اصلا با اسم مستعار. خزر هنوز همان «رئیس» بود و فقط من بودم که اسمم عوض شده بود. نکند عمدا گوشی اش را جا گذاشته باشد؟ بالاخره یک حسابی روی کنجکاوی ذاتی ما باز کرده بوده، و فرض را بر این گذاشته که من گوشی اش را کند و کاو می کنم و لابد این را می بینم و دلم به رحم می آید و می بخشمش و برعکس این دو هفته ای که خودم را برایش گرفته بودم، نرم می شوم و دوباره می شویم همان باران و معین قدیمی. نه آنقدرها قدیمی، که سایه ی همدیگر را با تیر می زدیم، مثل همین اواخر که با هم دوست شده بودیم.
آهی کشیدم و گوشی اش را روی فرش گذاشتم و نوک انگشت سبابه ام را در طول آن کشیدم. بعد از مهمانی تولدش از او کناره می گرفتم. نه مثل دفعه ی قبل که از او دلخور باشم، و برای تنبیهش این کار را کرده باشم بلکه از نزدیکی به او می ترسیدم. سر در گم شده بودم، نمی توانستم تصمیم بگیرم که می خواهم یا نه، به دلم که رجوع می کردم، می خواستم ولی تا یک قدم به من نزدیک می شد وحشتزده پس می کشیدم و دلم می خواست برگردد سر جای قبلی اش. نمی توانستم تصمیمم را بگیرم. مغز و دلم با هم به تفاهم نمی رسیدند و این وسط من بودم که حیران و سرگردان مانده بودم و بیشتر از هر وقت دیگری دلم می خواست برگردیم به خانه ی قبلی خودمان. یا حداقل انقدر از او دور شویم که بتوانم تشخیص دهم بین مالکیت و دوستی و عشق و ترحم کدامشان قوی تر است. تا زمانی که به او انقدر نزدیک بودم و هر روز و هر روز می دیدمش و نبضم با دیدنش تندتر می زد، احساساتم کلاف درهم پیچیده ای بود که نمی توانستم گره کورش را باز کنم. خودم هم نمی دانستم چه مرگم است. از یک طرف آن همه به خودم رسیده بودم که تمام توجهش به من باشد و تمام مدت دلخور بودم که اهمیتی به آن همه تدارکات نداده و به محضی که بهم نزدیک شد، احساس کردم فرو ریختم. ترسیدم، وحشت کردم و نتوانستم تحمل کنم. لحظه ای دلم می خواست مرا مثل همه ی دخترها ببیند و بخواهد و بعد به محضی که این اتفاق می افتاد از اینکه مرا هم ردیف بقیه قرار داده بود می رنجیدم. نمی شد که این ها را به او بگویم، به اندازه ی کافی به عقلم شک کرده بود که حالا، اگر این ها را هم می فهمید مطمئنا پولش را جور می کرد که مرا در تیمارستان بستری کنند. دست خودم نبود؛ این فکرها همیشه و همیشه در مغزم بود. مسئله ی ریاضی نبود که یک جواب بیشتر نداشته باشد، هزار تا جواب داشتم... هزار شک و تردید... هزار دلیل برای خواستن و نخواستن... تا وقتی که با خودم سنگ هایم را وا نمی کندم که نمی توانستم به او امیدی داشته باشم. با ناامیدی دستم را روی صفحه ی گوشی اش کشیدم که روشن شد و رفتم سراغ اینباکسش. دریغ از رد و نشان... هیچ خبری نبود، اینباکسش مثل دل من پاک بود... همین بود دیگر که گوشی اش هیچوقت قفل نبود... چیزی در آن نداشت که نیازی به پنهان کردن داشته باشد. موبایلش را کنار گذاشتم و در جایم غلت زدم و چشم هایم را روی هم فشار دادم. انگار کسی روی تخته سیاه مغزم درشت نوشت «عزیزترین» و من غرق در خوشی شدم. خب دیوانگی که شاخ و دم نداشت، از خودم که خجالت نمی کشیدم!!! یعنی باید وانمود می کردم خوشم نیامده؟! نخیر قربان خیلی هم خوشم آمده بود، تا وقتی که این را توی صورتم نمی گفت... کاش به خزر می گفتم که به روی او نیاورد. باید عین آدمهای امانت دار معتمد و محترم گوشی اش را به او برمی گرداندیم و به رویش نمی آوردیم که ارتقا مقاممان را دیده ایم.

صدای در بلند شد و مامان خسته و کوفته به خانه برگشت، پاکتی را روی اپن گذاشت و چادر را از سرش برداشت. به سمت من برگشت و گفت: بارانِ مامان حالت چطوره؟
بلافاصله به یاد مصیبتی که کشیده بودم افتادم و چشم های پر از اشک شد. اگر مامان نبود که خودم را برایش لوس کنم، عقده ای می شدم!!
جلو آمد و دستش را گونه ی متورم من گذاشت و من این بار واقعا لبخند زدم.

معین هم ده دقیقه بعد آمد و گوشی اش را که ما از همان اول روی اپن گذاشته بودیم و به آن دست نزده بودیم! در کمال صحت و سلامت تحویل گرفت. برای من هم بستنی آورده بود که از دیدنش تا مغز استخوانم تیر کشید. بچه ها را صدا زد تا دور هم بستنی بخوریم و به من کمتر از همه رسید. وقتی سرگرم اذیت کردن خزر بود من داشتم فکر می کردم منظورش از این عزیزترین، عزیزترین بین خواهرهایم بود؟ عزیزترین بین دور و بری هایش بود؟ عزیزترین بین دوستانش بود؟ عزیزترین بین دخترهایی که می شناخت؟ عزیزترین در کدام محدوده؟
چشم هایش مچ نگاهم را گرفت و ابرویش را به نشانه ی تعجب بالا برد. سرخ شدم و سرم را پایین انداختم. یک صفت تفضیلی ساده چه آشوبی در دلم راه انداخته بود. شاید اصلا این کلمه برایش ارزشی نداشت، یک کلمه بود مثل همه ی عزیزم هایی که این روزها مفت می فروختند. چیز قابل داری نبود که بخواهم مغزم را درگیرش کنم، آن هم به قول خزر از طرف کسی که دلش کاروانسرا بود.
معلوم نبود من چندمین «عزیزترین» اش بودم، تعجبی هم نداشت. معین ذاتا شخصیت مهربان و با محبتی داشت. محبتش چیزی نبود که فقط نثار من کرده باشد. هیچوقت جوری که با طلوع حرف می زد من را خطاب نمی کرد. خودم را با این حرفها راضی کردم و سرم را بالا گرفتم که نور تندی چشمم را زد. معین گوشی اش را چرخاند و عکس را نشانم داد.
ـ چطوره؟
فاجعه بود. با التماس به او خیره شدم و به سختی گفتم: پاکش کن.
ـ نه، حیفه، یادگاری بمونه از این قیافه ات. تازه دندونتم از دکتر گرفتم، فهمیدی؟
خزر حیرتزده به او نگاه کرد: اونو می خوای چکار؟
ـ می خوام بندازمش گردنم.
قاه قاه خندید و بعد به سمت عسل رفت که داشت سر یک مسئله ی ریاضی جان می کند. روی دفتر عسل خم شد و قیافه ای جدی به خود گرفت.
ـ خله، نه؟
نگاهم را از معین گرفتم و به سمت خزر چرخاندم، بی اراده لبخندی بر لبم نشست: همینجوری خوبه دیگه.
با تاسف سری تکان داد و گفت: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.
و بلند شد که سوپم را بیاورد.


ـ باران تو نمیای؟
پتوی سبز و زردم را پیچیدم دور خودم و جواب ندادم.
ـ باران؟
تلاش کردم به صدایم حالت خستگی و خواب آلودگی بدهم: هوم؟
خزر در را هل داد که دستگیره اش به دیوار کوبیده شد، غرولند کردم، «خانه ی مردم است انگار ها خزر خانم!»
ـ این چه وقت خوابیدنه؟
جویده جویده گفتم: حالم خوب نیس، نمیام.
ـ تو که خوب بودی تا دو دقه پیش.
ـ الان خوب نیستم، دلم پیچ میده. به نظرم اون لواشکا کارمو ساخته.
صدای مامان هم آمد: چته؟ دل پیچه گرفتی؟
سرم را بیشتر در پتویم فرو بردم تا کسی متوجه حالم نشود.
ـ یه خرده، اونقدرا بد نیس، ولی خب... من نیام بهتره. به خانم پیرایش سلام برسونین.
خزر: چقدر گفتم رعایت کن، اول لواشک خوردی، بعد شکلات، دوباره لواشک، کاه از خودت نیس...
عسل: ماااااامان... مااااامان... بریــــــــــــــم.
حواس خزر از سمت من پرت شد و به عسل تشر زد که ساکت شود.
یک لحظه چشمم را باز کردم تا موقعیت را بسنجم و مامان را دیدم که چشم های نگرانش در چند میلی متری صورتم بود. دستش را جلو آورد و موهای روی پیشانی ام را کنار زد.
ـ حالت خیلی بده مامان جان؟ می خوای ببرمت دکتر؟
ـ نه بابا، الان چایی نبات می خورم خوب میشم، شما برین.
ـ گشنه نمونی.
ـ مامان این از پرخوری به این روز افتاده.
ـ به هر حال، نمیشه که همین جوری ولش کنیم بریم.
ـ مامان دو قدم راه که بیشتر نیس، زنگ می زنیم اگه بدتر شده بود میایم پیشش.
ـ باشه، باران می خوای طلوع بمونه پیشت؟
ای بابا. چرا دست از سرم برنمی داشتند؟ نالیدم: نــــــــــــــه!
ـ خیلی خب، پس ما رفتیم.
ـ به سلامت.
گوش هایم را تیز کردم تا مطمئن باشم هر چهارتایشان از خانه خارج شده اند. وقتی صدای بسته شدن در هال شنیده شد و صدای حرف زدنشان هم دورتر شد، از جا پریدم و خودم را رساندم پای پنجره. نه، واقعا داشتند می رفتند، هیچکدامشان هم پشت سرشان را نگاه نکردند. خدا رو شکر.
با شادی جست زدم و بسته ای را که در روزنامه پیچیده بودم از کیفم بیرون آوردم و با عجله روزنامه را پاره کردم. سی دی را گرفتم توی دست هایم و با هیجان دکمه ی پاور کامپیوتر را فشار دادم.
این فیلم را گلرخ در ایام امتحانات برایم آورده بود و من فرصتی پیدا نمی کردم آن را ببینم. چون امکان نداشت در خانه ی ما بتوانی یک ساعت تنها باشی و سرت به کار خودت باشد. اگر عسل می دید من فیلم می بینم حتما موی دماغم می شد، از آنجا که این فیلم هم به قول گلرخ فیلم «وحشتناک» بود نمی توانستم زیر بار مسئولیت سکته ی قلبی عسل بروم. مطمئن بودم او هم داوطلبانه کنار نمی رفت. در این موارد به شدت لجباز می شد و هر چیزی از او می خواستی برعکسش را انجام می داد. چند بار سعی کرده بودم که با تدابیر ویژه ای در خانه تنها بمانم ولی یا نقشه ام پیش نمی رفت یا نیم ساعت نشده سروکله یکیشان پیدا می شد و باز من ناکام می ماندم. تا امشب که خانم پیرایش برای شام همه مان را دعوت کرده بود خانه شان و من تلاش کردم مهمانی را بپیچانم و تنها بمانم. بد هم نبود، از شر دیدن معین هم راحت می شدم.
هیچ کدام از امتحانهایمان در یک ساعت نبود و هیچوقت مجبور نشدم با او بروم یا برگردم. بعد از مهمانی تولدش تقریبا یک ماه و نیم می شد که خیلی کمتر می دیدمش و یک بار هم پیش نیامد که با هم تنها باشیم. هرچند که او هم این روزها بیشتر درس می خواند و هفته ای حداکثر یک بار به خانه ی ما می آمد. در واقع حساب که می کردم، روی هم به اندازه ی انگشتان دست هم در این مدت او را ندیده بودم و به جز آن روز مصیبتی کذایی زیاد با هم حرف نزده بودیم. هنوز مثل قبل از مهمانی نشده بودیم و از همدیگر کناره می گرفتیم. سعی نمی کرد از من فرار کند ولی تلاشی هم نمی کرد که با من طرف صحبت شود. من هم که وضعیتم مشخص بود... شاید حالا نظرش درباره ی من عوض شده باشد، شاید باید یک نگاهی به گوشی اش می انداختم... می دانستم که رفتارش هم در روز سیاه دندان پزشکی فقط به خاطر ترس و دلهره ی بیش از حد من بود که دل هر سنگدلی را به رحم می آورد. خودم خیلی خوب می دانستم وقتی قیافه ام حالت ترسیده پیدا می کرد چقدر شبیه بچه گربه ی یتیمی می شدم که نیاز به نوازش دارد! خنده ام گرفت و سی دی را که در دستم خشک شده بود، توی درایو گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. تا فیلم پخش شود نگاهی به اطرافم انداختم. تمام چراغ های خانه را روشن گذاشته بودم، می خواستم فیلم ترسناک ببینم، نیازی نبود که لوکیشن را هم برای خودم شبیه سازی کنم. ولی... ولی کاش یک نفر دیگر هم پیشم بود. اگر معین انقدر بی ثبات نبود... آهی کشیدم و زل زدم به مانیتور.


تمام بدنم از سرما یخ زده بود ولی نمی توانستم تکان بخورم. روی صندلی خشک شده بودم و دندان هایم از شدت ترس و سرما کلید شده بود. مدام پاهایم را زیر صندلی به هم می چسباندم و دست هایم را روی سینه در هم گره می کردم ولی نمی توانستم چشم از مانیتور بردارم. تا همین لحظه به اندازه ی کافی جسد و تبر و خون و وحشت را تجربه کرده بودم و می ترسیدم اگر حرکتی بکنم یا حتی دستم را از بدنم دور کنم بلافاصله ببینم که دستم از بدنم جدا شده و بعد خودم را ببینم که تمام اجزای بدنم قطعه قطعه شده و در هوا شناور است. حتی می ترسیدم سرم را به چپ و راست تکان دهم ، انگار اطرافم را هیولاهایی دوره کرده بودند که تا وقتی به روی خودم نمی آوردم که از بودنشان خبر دارم، به من کاری نداشتند. پتویم را بیشتر دور خودم پیچیدم و در صندلی مچاله شدم. انگار که صندلی طلسم محافظتی در خود داشت که مرا از هرگونه گزند و وجود خبیثی دور نگه می داشت. با ترس و لرز پلک زدم و منتظر ماندم تا ببینم دختری که داشت در طول کوچه ی باریک و تاریکی با تمام توان می دوید، در چه دامی می افتد... قلبم با قدرت تمام می زد و آرزو می کردم که کسی از غیب پیدا شود و کلید استُپ را بزند. پای دختر در چاله ای رفت و محکم زمین خورد، بلافاصله مانیتور و تمام خانه غرق در خاموشی شد و من با ترس، گردنم را به اندازه ی یک درجه چرخاندم و صورت سفید و بزرگی را در چند قدمی ام پشت پنجره دیدم که با چشم های سرخ و گشادش من را نگاه می کرد. بی اختیار شروع کردم به جیغ زدن، وحشتزده از جایم بلند شدم و قبل از اینکه بتوانم تکانی بخورم از حال رفتم و نقش زمین شدم.


باران... باران... باران جان...
چشم هایم را با بی حالی باز کردم و صورتی جلوی چشمم آمد که دوباره وحشت تمام وجودم را گرفت. ولی قبل از اینکه جیغ زدن را از سر بگیرم، بطری آبی به صورتم پاشیده شد!!!
ـ تو رو خدا دوباره بیهوش نشو.
صدا بیشتر از آن آشنا بود که از آن وحشتی داشته باشم. نفس عمیقی کشیدم و به سمتی که از آن صدا می آمد برمی گشتم. نور موبایلش را به طرف من گرفته بود و صورت خودش تقریبا در تاریکی بود، ولی قسمتی از صورتش که نور به آن می تابید، تصویر وحشتناکی ساخته بود.
ـ بیهوش شدم؟
او هم مثل من نفس راحتی کشید و گوشی اش را کنار من روی صندلی گذشت.
ـ تقریبا. غش کردی یهو افتادی.
به اطرافم نگاه کردم که غرق تاریکی بود و فقط نور موبایل بود که جور روشنایی را می کشید.
ولی، بیرون پنجره، باغ روشن بود.
ـ فقط برق اینجا رفته؟
ـ اِم... برق دو تا ساختمون جداس.
با هوشیاری ناگهانی به سمت او برگشتم: تو برقو قط کردی؟
ـ ...
ـ معین؟!
ـ جانم؟!
ـ چرا جواب نمیدی؟
ـ لابد چیزی ندارم بگم.
برای اینکه بتوانم قیافه ی خجالت زده و چشم های خندانش را ببینم، نیازی به چراغ و روشنایی نبود.
ـ این چه کاری بود کردی؟
ـ با جزئیات بگم یا سربسته و کلی؟!
ـ معین!
ـ خیلی خب، با جزئیات میگم. این همه وقت خودتو واسم می گرفتی، گفتم امتحان داری، کاری به کارت نداشته باشم. الان چار روزه امتحانات تمام شده، بازم انگار نه انگار! نمی پرسی من زنده ام یا مرده، حالم چطوره! امشبم که نیومدی...
ـ خود تو هم سراغی از من نمی گیری.
ـ خب من خواستم راحتت بذارم نمی دونستم که تو دنبال یه فرصتی می گردی که منو حذف کنی از دور و برت.
ـ من نخواستم تو رو حذف کنم.
ـ نه اصلا، وقتی با بچه های دانشکده اتون میری اردو، تو این هوا، بعد من که میگم بریم بیرون، فورا بهونه میاری سرده. یا با پسر عمه ات سه شب پشت هم میرین بیرون، یه تعارفم به آدم نمی زنین که باهاتون بیاد. یا اون میاد خونه اتون، نمیگین یه زنگ بزنین یه بنده خدایی هم دو قدم اون ورتر هس، خودش پا میشه بیاد اصلا لازم نیس کسی هم بفرستین بیاردش. وقتی هم که میام خونه اتون به هزار و یک بهونه می پیچونی و قایم میشی! شب یلدا رو که یادت نرفته؟!
خنده ام گرفت. عین یک بچه ی پنج ساله نشسته بود و یک ریز تمام مواردی که با ما نبوده، برایم ردیف می کرد. مطمئن بودم لب و لوچه آش آویزان شده و ابروهایش در هم رفته، پسر کوچولو.
ـ آهان، میگم نشنیدی از هر دست بدی از همون دست می گیری؟
ـ بله؟ من کی به تو بی محلی کردم؟
ـ شب تولدت که یادت نرفته؟
صدای خش خشی شنیدم و بعد دوباره صورتش جلوی چشمم را گرفت. با دست تخت سینه اش زدم: برو عقب، می ترسم.
ـ نه، خواستم تو چشام نگاه کنی، ببینم جرئت داری حرفتو تکرار کنی؟
ـ چرا جرئت نداشته باشم؟ مگه تو نبودی که اون شب اصلا به روی خودت نیاوردی ما اونجا غریبیم. آخر همه اومدی پیش ما، دو ثانیه سلام علیک کردی و دوباره برگشتی ور دل اون دختر عمه ات.
ـ آهان...
مطمئن بودم از تمام حرفم فقط دو کلمه ی آخر را توی هوا قاپیده و الان همان را می زند توی سرم.
داشتم لبم را می جویدم و دعا می کردم خیلی ضایع نکند که حسودی ام شده... اگر به رویم می آورد دیگر نمی توانستم سرم را جلویش بلند کنم.
ـ فکر می کردم شاید دلت نخواد من زیاد دور و برتون بپلکم.
این دیگر از آن حرف ها بود. ولی پیش از آنکه من حرفی بزنم، نفس عمیقی کشید و ادامه داد: اون بارانی که اومد مهمونی، بارانی نبود که «من» می شناختم.
سرخ شدم. حرارت تا گوش هایم را گرفت، احساس کردم دمای اتاق چند درجه ای بالا رفته، هیجانزده سعی کردم قضیه را با مسخره بازی به نفع خودم تمام کنم.
ـ چه حرفا می زنی! خب مهمونی بود، باید با لباس تو خونه می اومدم؟ تو همیشه منو تو خونه و دانشگاه دیدی، معلومه که یه فرقی داشتم.
ـ نه، من تو رو تو تولد خزرم دیده بودم. یا اون روزی که رفتین خونه ی عمه ات مهمونی، یا اون روزی که اومدم دنبالتون که رفته بودین نامزدی دوست خزر. هیچوقت این شکلی نشده بودی.
ـ خب...
ـ خب، منم فکر کردم لابد برای کسی خودتو اون شکلی کردی دیگه که حتما منم نبودم!
نتوانستم خودم را کنترل کنم، با مشت به سمتی که او نشسته بود زدم. قصدم شانه اش بود ولی به گردنش خورد: خیلی بیشعوری!
مشتم را گرفت و عقب زد: مگه دروغ میگم؟! دخترا واسه جلب توجه پسرا این کارا رو می کنن دیگه.
اشک چشمم را پر کرد، «چقدر احمق بود!» جوی اشکی از چشمم راه افتاد، چقدر همه چیز برعکس شده بود، هق هق کردم؛ « همه اش تقصیر خزر بود.»
ـ باران... باران... چی شدی؟
ـ برو اون ور... چه فکری پیش خودت کردی؟ اصن... اصن من غیر از تو کسی رو تو اون مهمونی نمی شناختم که بخوام خودمو واسش خوشگل کنم، می شناختم؟
نفسش را با صدا بیرون داد و گفت: آره...
برای یک لحظه اشکم بند آمد و با حیرت سرم را بالا گرفتم.
ـ البرز؟ تو واقعا فکر کردی من چشمم دنبال اونه؟ واقعا... که... تو درباره ی من چه فکری کردی؟
ـ راستش اولش فک کردم انقدر چشمتو گرفته که نفهمیدی تمام توجه اون به خزره، بعدم شک کردم، وقتی که رفتی آشپزخونه...
ـ آهان رسیدیم به قسمت مورد علاقه ی من!
ـ نمی خواستم اذیتت کنم.
ـ تو اصلا اون لحظه می دونستی داری چکار می کنی؟
ـ منگ که نبودم!
ـ نبودی؟
ـ باران! به هر کی برات مهمه قسم می خورم که نمی خواستم آزارت بدم، فقط...
ـ فقط نمی دونستی داری چکار می کنی! بفهم آقای بهزادنیا، من مثل اون دخترایی که باشون بودی، نیستم... که دخترعمه ات اونجوری بهم نگاه کنه. با اون کارت منو تا حد یه وسیله ی تفریح تو چشم اون پایین آوردی.
ـ حالا مگه مهمه اون چه فکری می کنه؟
ـ برای من مهمه! من برای خودم شخصیت دارم.
ـ شخصیت خوبی هم داری.
ـ منو مسخره نکن!
ـ ای بابا، با تو هم که نمیشه حرف زد. من معذرت می خوام، خوبه؟ بابت اون که تو اون شکلی اومدی مهمونی و من دلم می خواست گردن همه ی پسرا رو بشکنم، بابت اینکه تمام مهمونی نیومدم سراغت تا به خیال خودم راحت باشی و بابت اون مورد کوچیک تو آشپزخونه... هرچند که کاری هم نکردم.
ـ دیگه می خواستی چکار کنی؟
ـ نمی دونم، تو فک کردی می خوام چکار کنم که اونجوری پا گذاشتی به فرار؟ دلم می خواد بدونم.
سرخ شدم و رویم را برگرداندم. با اینکه می دانستم تاریکتر از آن است که خجالت و شرم مرا ببیند تاب نگاه کردنش را نداشتم.
ـ فک نکردم می خوای کاری بکنی، از فکر اینکه مشروب خوردی...
ـ زیاد نخوردم. باید منو قبلا می دیدی...
دلم به هم خورد. منزجر شدم و فکر کنم معین متوجه عقب رفتنم شد.
ـ چیه؟
ـ افتخار هم می کنی؟
ـ چرا اینجوری می کنی؟ می دونی مستی فقط بدیش اینه که نمی دونی چی از دهنت در میاد. منم که از این موضوع ترسی ندارم، اصن شاید یه حرفی بزنم که وقتی بهوشم جرئتشو ندارم بگم.
حرفهایش باعث نفرتم می شد.
ـ بسه، حوصله ی تحلیل معایب و محاسن مستی رو ندارم. برو برقو بزن.
ـ نمی تونم. زنگ می زنم خونه، یکی بیاد درستش کنه.
ـ چرا نمی تونی؟ موبایلتو ببر، من از تاریکی نمی ترسم.
صدای خنده اش بلند شد: نه، اصلا نمی ترسی. به هر حال من نمی تونم برم...
زنگ زد به خانه شان و گفت اگر عمو نوروز بیدار است بیاید و فیوز برق را بزند.
چند ثانیه ساکت بودیم و بعد گفت: پس گفتی که به خاطر البرز نبوده، نه؟
ـ نخیر...
ـ آره حدس می زدم نباید انقدر احمق باشی. مخصوصا که البرز یه پالسایی هم فرستاده، از آدم کارکشته ای مثل خزر بعیده نگرفته باشه قضیه رو.
نمی دانستم از «احمق» خطاب کردن خودم باید بیشتر ناراحت بشوم یا اشاره ای که به خزر کرد.
ـ میگم می خوای راحت باش، من دلخور می شم انقدر رسمی و محترمانه حرف می زنی.
قهقهه زد: تاثیر تاریکیه، روم باز شده.
ـ تو کی روت باز نبوده؟
ـ خیلی مراعات شما رو می کنم، دقت نکردی. من نمیذارم آینده ام به خاطر چار تا حرف خراب بشه.
ـ آینده ی تو چه ربطی به این حرفا داره؟
ـ ربط داره، میگم که تو دقت نمی کنی. من نمی خوام شما از من ذهنیت بدی داشته باشین.
پوزخند زدم: چه خوش خیال! تو کلا ذهنیتی که من ازت داشتم خراب کردی.
ـ به خاطر اون قضیه ی کوچولوی آشپزخونه؟ من یه خرده سرم داغ بود بابا...
ـ نه اتفاقا، به خاطر همون داغی... من از مشروب متنفرم، از پسرایی هم که وقت مستی میرن سراغ دخترا، بیشتر...
ـ باران انقدر قضیه رو جنایی نکن دیگه.
صدایش به وضوح دلخور و رنجیده بود. شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: میگم که بدونی.
ـ خیلی خُب گرفتم. ولی یادت باشه اگه من تو حال خودم بودم هم با اون شکل و شمایل جدید تو...
تمام چراغ های خانه روشن شد و معین ساکت شد. بلافاصله صدای همهمه ای آمد، و من نگاهم که به لکه ی خون روی موکت افتاد، وا رفتم...


خانم پیرایش زخم پای معین را ضدعفونی کرد و بست. هرچند که مجبور شد پاشنه و سینه ی پایش را کاملا باند بپیچد. تکه ی لیوانی که موقع غش کردن دستم به آن خورده، افتاده و شکسته بود، پای معین را به طرز بدی بریده بود و زخم عمیقی به جا گذاشته بود. شلوار و قسمتی از موکت و دست چپش که زخمش را با آن گرفته بود، لک خون گرفته بود.
در تمام آن مدت هر دوی ما خجالت زده سرمان را پایین انداخته بودیم و حرفی نمی زدیم که در دادگاه علیه مان استفاده شود. مخصوصا من که مطمئن بودم اگر مامان بفهمد تمارض! کرده ام تا بمانم و فیلم خون و خونریزی ببینم عواقب سختی در انتظارم است. مظلوم ترین حالتم را انتخاب کرده بودم و سربه زیر و ساکت گوشه ای نشسته بودم و با انگشت هایم بازی می کردم. خواهرهایم چند بار نگاه های مشکوکی به من انداخته و به جز مامان و خانم پیرایش هیچکدام حالم را نپرسیده بودند. می دانستم که فهمیده اند همه ی مریض حالی ام نمایش بوده و حالا اگر بخواهم از خودم دفاع کنم نباید هیچ امیدی به جانبداری از طرف آنها داشته باشم. با تشویش و نگرانی به معین نگاه کردم که تلاش می کرد پاشنه ی زخمی اش را روی زمین بگذارد و روی آن بایستد. نگاهش به من افتاد و لبخند کمرنگی زد.


از اینکه معین همه ی تقصیرها را به گردن گرفت، و مرا در چشم مامان تبرئه کرد و سرزنش ها و تشر مادرش را به جان خرید، هیچ احساس خوبی نداشتم. دلم نمی آمد که همه ی کاسه کوزه ها بر سر او بشکند، البته که او از فرصت استفاده کرده و فیوز را پرانده بود تا مرا بترساند، ولی می دانستم انتظار نداشته اینطور وحشت کنم و واکنش نشان دهم. تازه، زخم پایش هم چقدر عمیق بود... چقدر درد کشیده بود...
وقتی همه خوابیدند، از جایم بلند شدم و به حمام رفتم و درها را پشت سرم بستم تا صدایم را نشنوند. زنگ زدم روی موبایل معین، برای یک ثانیه از فکر اسمی که روی صفحه ی گوشیش نقش می بست، دلم قلقلک شد و ریز خندیدم.
ـ بله؟
دستپاچه شدم و حرفی بر زبانم نیامد.
ـ باران چی شده؟ کارم داری؟
باز هم حرفی نزدم، انگشتم را روی کاشی سرد حمام کشیدم و به این فکر کردم چه چیزی باعث شده من این وقت شب از خواب عزیزم بگذرم و زنگ بزنم به یک...پسر!
صدایش ملایم شد و با خنده گفت: باران؟!
ـ ببخشید.
این را گفتم و بلافاصله قطع کردم، قلبم چنان می زد انگار تا سر خیابان دویده ام.
صدای مسیج موبایلم بلند شد و گوشی را بالا گرفتم.
ـ این ینی آشتی؟
لبخند زدم و جوابش را دادم. انگار بار سنگینی از روی قلبم برداشته بودند، برگشتم و تا سرم را گذاشتم زمین، خوابم برد.


***

 


وقتی از پنجره ی اتاقم دیدم که از خانه بیرون آمد، ژاکت و کیفم را برداشتم و از خانه بیرون دویدم. وقتی مرا جلوی ماشین دید برای لحظه ای خشکش زد و من خندیدم. خودم را به شیشه ای کنارش رساندم و گفتم: اگه بخوای من می رسونمت.
ـ تو رانندگی بلدی؟
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم.
ـ گواهینامه دارم.
علیرغم انتظارم زود قبول کرد: باشه، بپر بالا.
خودش را کشید روی صندلی کناری و جایش را به من داد.
همین که نشستم با خنده گفت: فقط خدا کنه سالم برسم به جلسه ی امتحان.
فرمان را سفت گرفتم و لب هایم را روی هم فشار دادم: نترس، می رسی.
ـ نمی ترسم. بدم نیس اگه بمیرم، تنها نیستم. تو هم هستی.
ـ مزخرف نگو.
خندید و شانه اش را بالا انداخت.
ـ تا حالا دنده اتوماتیک...
ـ بله، با ماشین نوید... خیلی وقتا اجازه داده ماشینشو برونم.
ساکت شد و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
ـ استرس داری؟
جوابم را نداد. کیفم را انداختم توی بغلش: صبونه خوردی؟
ـ هوم.
ـ باشه اینو ببر با خودت.
با کنجکاوی چشمش را باز کرد و پاکت پر از خوراکی را دید و قهقهه زد: آخی عین مامانا...
ساکت شد و ادامه نداد.

جایی نزدیک دانشگاه نگه داشتم و گفتم: می مونم تا برگردی.
ـ لازم نیس، خودم برمی گردم.
ـ می مونم.
ـ دیوونه. هنوز سر صبحه، برو بخواب.
ـ همین جا می خوابم.
ـ باران میگم برو.
ـ دیرت شد، الان درو می بندنا.
پیاده شد ولی تا آخرین لحظه اشاره کرد که برگردم. من هم اشاره کردم که می مانم. وقتی از نظرم پنهان شد تسبیح چوبی مامان را بیرون آوردم و شروع کردم به صلوات فرستادن و دعا کردن برای قبولی معین. به قول خودش عین مامانا...

 

 

 

برچسب ها رمان باران ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 225
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,076
  • بازدید ماه : 18,034
  • بازدید سال : 145,137
  • بازدید کلی : 11,642,277