close
تبلیغات در اینترنت
رمان باران قسمت نهم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

ـ باران، خوبی؟ سرم به سمت نوید چرخید که تا همین چند لحظه ی پیش مثل خودم ساکت به ماشین تکیه زده و چشمش به بچه ها بود که با سر و صدا مشغول خریدن سه تا بستنی بودند. پاهایم را جابه جا کردم و کف پای راستم را به چرخ عقب تکیه دادم و دست هایم را روی سینه درهم فرو کردم. ـ هوم... چطور؟ ـ یه جوری…

رمان باران قسمت نهم


ـ باران، خوبی؟
سرم به سمت نوید چرخید که تا همین چند لحظه ی پیش مثل خودم ساکت به ماشین تکیه زده و چشمش به بچه ها بود که با سر و صدا مشغول خریدن سه تا بستنی بودند. پاهایم را جابه جا کردم و کف پای راستم را به چرخ عقب تکیه دادم و دست هایم را روی سینه درهم فرو کردم.
ـ هوم... چطور؟
ـ یه جوری هستی... انگار زورکی آوردنت.
به زور خندیدم: نه بابا، زیاد حوصله نداشتم... ولی چون خزرم نیومد دیگه نمی شد منم نیام... (لب پایینم را با زبان خیس کردم) به خاطر طلوع...
ساکت شد و چیزی نگفت. ولی من تازه چیزی به مغزم خطور کرده بود..........................................................

ـ فکر نمی کنی باید یه چیزی رو به من بگی؟
ناشیانه خنده اش را پنهان کرد.
ـ نه، از اون چیزایی نیست که من به تو میگم.
ـ فکر می کردم همه چیزو به من میگی.
ـ همه چیزایی که میشه به تو گفت.
راست می گفت، خود من هم نمی توانستم همه چیز را به او بگویم. نمی توانستم به نوید بگویم که در بین همه ی کسانی که آنجا جمع شده اند و سر و صدایشان گوش فلک را کر کرده، یک نفر – که یک سال پیش حتی فکرش را هم نمی کردم – از همه پررنگتر و درخشانتر است و تمام حرکاتش را زیر نظر دارم. راست می گفت؛ نمی شد از آن با کسی حرف زد... همه حرفا که آخه گفتنی نیست...
ـ پسر خوبیه/.
ـ کی؟
ـ همینی که زل زدی بش.
سرخ شدم، داغ شدم، هول شدم و احساس کردم مچم را در حال دزدی گرفته اند.
ـ من به کسی زل نزدم. توهم زدن هم به عیب و ایرادات اضافه شده؟
ـ تو راس میگی.
خندیدم و با مشت به شانه اش زدم: هرچی به ذهنت می رسه فورا به زبون نیار.
ـ اینو یکی باید به خودت بگه.
بلند بلند خندید و چند بار به شانه ی من کوبید.
ـ می دونم چی میگی، دیگه درباره اش حرف نمی زنم. ولی پسر خوبیه، من موافقم.
ـ کسی نظر تو رو نپرسید.
عسل جفت پا پرید جلوی من و فرصت جواب دادن را از نوید گرفت. نوید کمی عقب رفت، معین بین من و نوید ایستاد و بستنی را به سمت من گرفت.
ـ نمی خوام.
ـ تعارف می کنی؟
ـ نه.
در ماشین را باز کردم و نشستم داخل. دیدم که معین بستنی خودش و مال مرا پرت کرد توی سطل آشغال. شانه هایم را بالا انداختم و چشم روی هم گذاشتم... به من چه؟ من که گفته بودم نمی خواهم.

تا وقتی که برویم خانه و نوید برود، هیچکس یک کلام حرف نزد به جز وجدان بی صاحب من که یک بند زیر گوشم سخنرانی کرد. کاش خدا وجدان را هم به صورت آپشن گذاشته بود برای بندگانش... به صورت یک چیز تزئینی، غیر واجب؛ چه می دانم؟! من که نمی خواستمش... لابد خودم عمدا خواسته ام شب را به معین زهرمار کنم دیگر... وجدانم این وسط چه کاره بود؟! باید به او هم جواب پس می دادم؟!


***

 


داشتم شیشه ها را تمیز می کردم و اصلا اهمیتی به معین نمی دادم که روی مبل ولو شده و سرگرم زیر و رو کردن موبایلش بود. خودش خانه زندگی نداشت؟!
خب خانه اش که همین جا بود ولی زندگیش که اینجا نبود! بود؟!
عسل که قربانش بروم کنجکاوی را از خودم به ارث برده بود، با ساقه ی جعفری بینیش را خاراند: خونه تکونی نمی کنین؟
ـ چرا مامانم کارگر آورده.
ـ خوش به حالت.
آه عمیقی کشید و جعفری دیگری برداشت. تذکر دادم: اگه بخوای اینجوری پاک کنی تا هفته ی دیگه هنوز نصفش مونده.
ـ دیگه کاریه که از دستم برمیاد.
معین خندید و کنارش نشست تا کمکش کند. ولی پنج ثانیه بیشتر نگذشته بود که کفشدوزکی پیدا کرد و انداخت روی عسل که تا حد مرگ از حشرات متنفر بود. جیغ و داد عسل خانه را برداشت که بلافاصله با تشر خزر - که در اتاق بود - ساکت شد و برای معین زبانش را درآورد. درستش این بود که به او تذکر بدهم ولی معین خودش باعث می شد عسل از کنترل خارج شود. هرچند که عین خیالش هم نبود، گشته بود و کرم تپل سبزرنگی در میان سبزی ها پیدا کرده بود. همین جور ادامه می داد می توانست باغ وحش راه بیندازد...
ـ عسل ببین اینو.
ـ ای چندش، از راه رفتنشون بدم میاد.
ـ بامزه اس که... اِه، آقای زون!
عسل با صدا خندید و از دسترس معین کنار رفت که مبادا هوس کند و حلزون را روی او بیندازد.
ـ اینجا هم هس...
من: عسل، سبزیتو پاک کن.
ـ دارم پاک می کنم.
ـ مشخصه...
صدای خزر از اتاق بلند شد: باران یه اس ام اس عشقولانه داری؟ عشقولانه اش زیاد نباشه...
همزمان از اتاق بیرون آمد و به قاب در تکیه داد.
ـ نه ندارم.
ـ شعرم باشه خوبه.
ـ واسه کی می خوای؟
ـ دوستم واسه دوستش می خواد.
چه دوستی طولانی ای شد... کمی فکر کردم و بعد گفتم:
با همین دست به دستان تو عادت كردم
این گناه ست ولی جان تو عادت كردم
جا برای من گنجشك زیاد است اما
به درختان خیابان تو عادت كردم...

بلافاصله معین آه عمیقی کشید، دستش را روی سینه گذاشت و روی زمین از حال رفت. هرچند خزر چنان با خشونت به او نگاه کرد که بلافاصله حساب کار دستش آمد و صاف نشست. خشونت نگاه خزر نصیب من شد: حالا خوبه گفتم عشقولانه اش زیاد نباشه...
ـ دیگه به قول عسل همین در توانم بود.
شانه اش را بالا انداخت و به اتاق برگشت. معین با نگاه او را دنبال کرد و گفت: مشکوک می زنه.
جوابش را ندادم و عسل هم پی حرفش را گرفت: راست میگه.
ـ تو یکی سرت به کار خودت باشه.
عسل شکلکی در آورد و سرش را پایین انداخت. به معین چشم غره رفتم و دوباره مشغول شیشه ها شدم. ولی راست می گفتند؛ خزر جدیدا مشکوک شده بود. برای یک ثانیه هم موبایلش را از خودش دور نمی کرد و اگر صدای زنگ یا اس ام اسی بلند می شد بلافاصله رنگ از رویش می پرید... ولی مطمئنا اگر حرفش را پیش می کشیدم با همان جوابی مواجه می شدم که خودم به عسل داده بودم...


گلرخ کنارم روی نیمکت نشست و گفت: سالار نداشت.
سرم را از روی ویژه نامه بلند کردم و بستنی فالوده ای را از او گرفتم.
ـ من که اصلا سالار دوست ندارم.
ـ جدی؟ همیشه یادم میره.
ـ بس که خنگی.
ـ باران احترام عمه اتو نگه دارها!
خندیدم: بی تربیت.
گازی به بستنی زدم که فکم یخ بست. با بدبختی فرستادمش گوشه ی دهانم و دندان های مفلوکم را نجات دادم.
ـ خب، برنامه چی شد؟
ـ هیچی دیگه، پنج شنبه کلاس گذاشت. اگه زورش می رسید صبح عیدم می کشوندمون دانشگاه.
ـ خب تو نیا. جا داری که.
ـ آره نمیام به احتمال زیاد. تو چی؟
ـ من که کاری جز دانشگاه ندارم. میام.
ـ مسافرت اینا نمی رین؟
گلرخ هم چه دلِ خوشی داشت. ابرویم را بالا انداختم.
ـ دوس پسرت چی؟
با ابرویش به جایی اشاره کرد که من در ده دقیقه اخیر نادیده گرفته بودم. نیازی به تمرکز و ریزبینی هم نداشت. معین خودش را پهن کرده بود روی نیمکتی کمی آن طرفتر از ما و با دوستانش که هر سه روبه روی او بودند – ولی مانع دیدش نمی شدند – حرف می زد. حتی ندیده بودم به این سمت نگاهی هم بیندازد. فقط می خواست مطمئن شود من در دانشگاه هم از حضور چشمگیر او بی نصیب نباشم؟! بودم؟!
ـ نمی دونم.
گاز ملایمی به بستنی زدم و رشته اش را زیر دندان له کردم. می دانستم...
جایی نمی رفت. دو روز گذشته به خاطر همین رفتن و نرفتن با همه قهر کرده بود. شاید قهر لغت بچگانه ای باشد ولی واقعا همین کار را کرده بود. با البرز - که پیشنهاد سفر را داده بود - هیچ، با ما و حتی مادرش هم سرسنگین بود. نمی خواست به هیچکس اجازه دهد که او را برای دیدن پدرش ترغیب کند... هیچ کس...
و البرز از من خواسته بود او را راضی کنم...
وقتی البرز جلویم را گرفت و گفت با معین حرف بزنم، کاملا جدی و مصمم بود که معین را برای این سفر راضی کند و برایش سرخ و سفید شدن من مسئله ای نبود... انگار که در مورد بدیهی ترین موضوعات حرف می زند، بی مقدمه گفت که من برای معین بیشتر از این اهمیت دارم که رویم را زمین بزند – مثل خودش – و هم اینکه به دلیل تجربه ی شخصیم می توانم باعث برانگیختن احساساتش شوم. و من عین چوب آن جا ایستادم و اجازه دادم یک پسر غریبه برایم سخنرانی کند که من به خاطر مرگ پدرم و تاثیری که روی معین دارم، می توانم از علاقه اش سوءاستفاده کنم و او را وادارم که به دیدن پدرش برود...
به چشم های البرز که تنها وجه شباهتش با معین بود، نگاه کردم و با لحن سردی که خودم هم انتظار نداشتم، گفتم: اگه خودش نخواد جایی بره من نمی تونم کاری کنم.
ـ خودش نمی فهمه. نمی دونه که ممکنه بعدا پشیمون بشه.
پرخاش کردم: چرا پشیمون بشه؟ اصلا چرا انقدر اصرار دارین بره؟ اونم الان، بعد این همه سال. معین به ندیدن باباش عادت کرده، حتما اونم...
ـ مریضه.
برای چند لحظه مات ماندم و بعد لب های خشکم از هم باز شد: چی؟!
عینکش را روی چشمش جابه جا کرد و بعد با همان لحن ملال آور و کسل کننده اش گفت: داییم مریضه، معلوم نیست چقدر دیگه زنده می مونه، به همین خاطر می خواد ببینتش.
ـ که چی بشه؟
این جمله قبل از اینکه من بیشتر از سه ثانیه فکر کرده باشم از دهانم خارج شد. و بلافاصله خودم از حرفی که زده بودم غرق خجالت شدم... این حرفم خیلی بچگانه بود...
ولی انگار البرز به اندازه ی خودم بابت حرفم تعجب نکرده بود، سری تکان داد و گفت: نمی دونم. ولی باران، تو بهتر از من می دونی... بعدا خودش پشیمون میشه.
راست می گفت... من می دانستم که بعدها هر روز و هر روز خودم را سرزنش کردم چرا تمام آن هفته را به خاطر مسابقه ی فوتسال تا ساعت 8 باشگاه می ماندم و یک هفته کمتر او را دیده بودم... که چرا آن شبها تا به خانه می رسیدم، بلافاصله به اتاقم می رفتم و می خوابیدم... که به هیچ چیز جز مسابقه فکر نمی کردم... من می دانستم که بعدها برای هر ثانیه ای که از دست داده بودم ساعت ها گریه کردم... من می دانستم که آن جمله ی کلیشه ای این جا کاملا صدق می کند و پشیمانی سودی نخواهد نداشت...
ـ باشه، باهاش حرف می زنم.
با اینکه بلد نبودم از حیله های زنانه ام استفاده کنم و نمی خواستم، سعی کردم تا جایی که می توانم او را خر کنم. خودم داوطلبانه آلبوم عکسم را پیش او بردم و علیرغم میلم از خودم و بابایی برای او گفتم. با اینکه در میانه ی راه همه چیز واقعی شد و این خودم بودم که می خواستم از همه ی آن چیزها برای کسی حرف بزنم. چه کسی بهتر از او که داشت آینده اش را مفت به پشیمانی می فروخت. برایش گفتم، از تمام آن روزها، که من هر ثانیه خودم را لعنت کردم برای کم بودنم... برای کم دیدنش... که بعد از مرگش خودم را تنبیه کردم و حتی عکس هایش را نگاه نکردم. حتی صدایش را که در گوشی ام ضبط بود، گوش ندادم... که چه فایده ای داشت؟! وقتی که می توانستم داشته باشمش، نبودم...
ولی فایده ای نداشت. برای یک میلی متر نتوانستم در مغزش نفوذ کنم و در دلش شک بیندازم... با صبوری تمام به حرف هایم گوش داد، با آن چشم هایی که نرم نرم شده بود و از همدردی لبریز، ولی همین که حرف را به پدر خودش کشاندم سخت شده بودند و رویم را زمین انداخته بود. حتی مزیت های من – از نظر البرز – هم کاری از پیش نبرده بود. معین لج کرده بود و نمی خواست تصمیمش را تغییر بدهد.
تیر آخر البرز، خانم پیرایش بود...
که او هم نتوانست کاری بکند. نه با التماس، نه با محبت، نه با زور، نه با منطق و نه با هیچ وسیله ی دیگری که مسلما خانم پیرایش از آنها اطلاع داشت.
مادرش را متهم کرد که خودش پای پدرش را از آنجا بریده... که خودش باعث همه ی آن سالهای جدایی شده... که بیشتر از پدرش مقصر است... مادرش را محکوم کرد و از خانه رفت. من را آنجا گذاشت با دهان باز از این همه کینه ای که در دلش مانده بود از پدر و مادر خودش، و اشک های تمام نشدنی مادرش که بعد از رفتن معین جوشیده بودند و نمی دانستم چکارشان کنم... من آن روز را پیش خانم پیرایش ماندم و تا مرز دیوانگی رفتم؛ که اگر به جای او بودم چکار می کردم... از طرفی نمی خواست به معین از خیانت پدرش بگوید و از طرف دیگر باید او را راضی می کرد تا به دیدنش برود... و تمام آن حرفهای معین را بشنود و دم نزند... پسر احمق... نمی فهمید که همه ی اینها به خاطر خودش است... نمی فهمید که مادرش به خاطر حرف های احمقانه ی او کوتاه آمده و گفته که خودش هم به دیدن او می رود... برای این که گذشته ها گذشته... ولی معین نمی فهمید... نمی فهمید که می گفت گذشته ها هنوز جلوی چشمش زنده است... احمق بود که می خواست این روزها را هم به حال همان گذشته ها دچار کند...


صدای گلرخ حواسم را به طرف خودش برگرداند.
ـ چی شد؟ همیشه وقتی می گفتم «دوس پسرت» منفجر می شدی که.
انگشت نوچم را لیسیدم.
ـ خب وقتی نمی فهمی و تکرار می کنی چکار کنم؟! می دونی که خفه کردنت قتل عمد حساب میشه.
حق به جانب به او نگاه کردم که هنوز با دهان باز به من زل زده بود. قیافه اش خنده دار شده بود. خندیدم: موبایلتو در بیار. از این آخرین روزهای سال یه یادگاری داشته باشیم.
از این پیشنهادم استقبال کرد و بلافاصله گوشی اش را بیرون آورد.
سرگرم شکلک درآوردن و عکس گرفتن بودیم که کسی صدایم زد. با بی خیالی «بله» بلندی گفتم و وقتی شخص مورد نظر را دیدم که تلاش می کرد خنده اش را پنهان کند، خودم را لعنت کردم...
با دستپاچگی بلند شدم و مانتویم را مرتب کردم: سلام.
جواب سلامم را داد و به موهایم نگاه کرد که گل زردی در آن جاخوش کرده بود، خجالت زده آن را به تندی بیرون کشیدم و در مشتم فشردم. نگاه بهروزیان با گل تا مشت من رفت و آنجا ماند.
ـ حیف بودا...
ـ ببخشید؟!
سینه اش را صاف کرد و نگاهش را از سمت من گرفت.
ـ خانم ایزدستا یادتونه درباره ی کار حرف زدیم؟
ـ بله یادمه...
می ترسیدم جمله ی بعدیش را پیش بینی کنم... نکند آن چیزی که فکر می کنم نباشد؟! به مغزم التماس کردم برای چند ثانیه رویا نبافد و فکر و خیال نکند، نه به بودنش، نه به نبودنش، به هیچ چیز، فقط چند ثانیه...
ـ من براتون یه کاری پیدا کردم، تو همون مجله ی که خودم کار می کنم، می خواین اول با خانواده مشورت کنین، بعد...
باورم نمی شد...
ـ کی باید بیام؟
ابرویش را بالا برد، شیشه ی عینکش نور را پخش می کرد و من چشم هایش را نمی دیدم، نمی دانستم از این همه ذوق زدگی من چه برداشتی کرده.
ـ عجله نکنین، با خانواده اتون حرف بزنین...
ـ نیازی نیست...
ـ خانم ایزدستا!
لبهایم را جمع کردم که این بار نتوانست لبخندش را پنهان کند.
ـ به هر حال، عجله ای نیست، قرارمون برای بعد از تعطیلات نوروز. کار خاصی هم قرار نیست بکنین، تایپ و ویرایش و همین چیزا دیگه... حالا بریم اونجا خودتون بهتر متوجه میشین.
با اینکه شور و شوقم به خاطر تایپ! و ویرایش! و همین چیزهای معمولی بی هیجان فروکش کرده بود ولی صفر نشده بود. قرار بود کار بکنم... باید هرطور شده مامان را راضی می کردم... با اولین حقوقم برای مامان یک چادر نو می گرفتم...
خالصانه ترین لبخندم را به لب آوردم: خیلی ممنون.
هر دو ابرویش را با هم بالا برد: خواهش می کنم. (بعد با صدای بلند خندید که از او بعید بود) تو یه ثانیه از این رو به اون رو شدی. از تایپ خوشت نمیاد، نه؟
من هم خندیدم.
ـ مهم نیس، گاماس گاماس...
ـ آفرین... (چشمش روی ویژه نامه که در دستم بود چرخید) نظرت چی بود؟
دماغم را چین دادم.
ـ جلدشو دوس ندارم.
ـ اینو که خودمم می دونم، مطالبش چطور بود؟! به من از 20 چند میدی؟
ـ اگه قبل از خبر خوبتون می پرسیدین می گفتم 17.5 ولی حالا میگم 20!
قهقهه زد که برای یک لحظه حس کردم کل دانشگاه در سکوت فرو رفت و صدای خنده اش منعکس شد و حتی بیشتر از چند ثانیه طول کشید. با خجالت سرم را زیر انداختم.
که صدای آرامش را شنیدم: چاپلوس.
و یعد صدایش را بلندتر کرد: خیلی خب، بعدا با هم میریم محل کارتون رو ببینین، تا اون موقع...
ـ بازم ممنون و راستی سال نوتون مبارک.
لبخند ملایمی زد که گرم و پر آرامش بود: سال نو برای شما هم مبارک باشه. با اجازه.
سری خم کرد و رفت.
بلافاصله با رفتنش گلرخ از روی نیمکت بلند شد و به سمت من آمد: در رو!
هاج و واج به او نگاه کردم: چی شد؟
ـ صاحبش اومد، تا وقت هس فرار کن. من حواسشو پرت می کنم، می تونم دو دقیقه برات زمان بخرم...
ـ خــــــــــــــــانوم ایزدستا!
حتی قبل از اینکه برگردم، می دانستم که اوضاع به قول عسل بی ریخت! خواهد بود. ولی باز هم نتوانستم خنده ام را برای خودم نگه دارم: بله؟
یک قدم جلوتر آمد و با چشم هایی که از آن آتش می بارید به من نگاه کرد: بله و بلا! این چه طرز رفتار با یه پسر غریبه بود؟!
با اینکه می دانستم این حرفم هیزم به آتش انداختن است نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
ـ غریبه نبود.
رنگ چشم هایش عوض شد، در عرض یک ثانیه انگار خاک ریخته باشند روی آتش، چشمها مات و بی حالت و خاکی رنگ شد.
ـ نبود؟!
خودم را زدم به آن راه.
ـ نه، آقای بهروزیانو که می شناسی. غریبه نیس.
این را با بی رحمی تمام گفتم... ولی دلم سوخت. دلم سوخت برای کسی که جان کنده بود تا غریبه نباشد و حالا یک نفر دیگر به آسانی، هم ردیف او قرار می گرفت... ولی اشتباه می کرد. کسی نمی توانست هم ردیف او باشد. آشنایی هم درجه داشت... و هیچکس از او آشناتر نبود. که هر حرکتش برای من معنی داشت.
خندیدم: به قول خودت من عسل نیستم که ندونم با کی چطور رفتار کنم.
غرولند کرد: من بیخود کردم همچین حرفی زدم. (انگشتش را به نشانه ی تهدید تکان داد) باران خانم، دفه ی آخرت باشه که می بینم تو دانشگاه یا هر جای دیگه ای با یه پسری غیر از خودم یا نوید! کرکر خنده راه میندازیا!
دهانم باز ماند! از حد گذرانده بود دیگر، شرط می گذاشت، تعیین تکلیف می کرد، تازه حتی نوید را هم با قید «یا» اسم می برد!!!
اخم کردم: به تو مربوط نیست. تو چکاره ای؟
انگار پررویی او را دست کم گرفته بودم.
ـ من همه کاره ام. اینو یادت باشه. اصلا هم از این پسره خوشم نمیاد.
دهن کجی کردم و با رنجیدگی آشکاری که قشنگ متوجه آن بشود گفتم: خیلی هم با شخصیته، عیب از جنابعالیه که ازش خوشت نمیاد.
ـ باران!
به او پشت کردم: کار دارم.
قبل از اینکه با حرفی مانعم بشود و کار را به جایی برساند که جلوی چشم جماعت علاف دعوایمان بشود، دست گلرخ را گرفتم و دنبال خودم کشاندم.
سر راه بستنی نیمخورده ام را در سطل زباله انداختم و دستم را زیر آبسردکن شستم.
گلرخ که تا آن لحظه حرفی نزده بود، من منی کرد و گفت: بهروزیان چی بهت گفت که انقدر خوشحال شدی؟
دستم را زیر آب کاسه کردم و خم شدم: هیچی.
ـ با هیچی که آدم انقدر خوشحال نمیشه.
یا آستین مانتویم دور لبانم را خشک کردم: وقتی قطعی شد بهت میگم.
این حرکت معین فقط به خاطر حرف زدن با بهروزیان بود، اگر می فهمید من قرار است با او بیرون از دانشگاه همکار بشوم، چه برخوردی خواهد داشت؟!
لعنتی... چه اهمیتی داشت که او چه فکری می کند؟!
ـ وقتی بهروزیان خندید، معین چنان نگات کرد من فک کردم الان از وسط نصف میشی.
ـ این روزا فیلم زیاد می بینی؟
ـ جان باران راست میگم، قلب من نزدیک بود وایسه، تو هم که عین خیالت نبود...
ـ یه چیزی واست عیدی گرفتم. یادم رفت بهت بدم. بیا بریم.



گلرخ ذوق زده گل سر را چند بار باز و بسته کرد.
ـ چه نازه! تو که خودت از این چیزا استفاده نمی کنی، از کجا فهمیدی اینا مدن؟
ـ شاید دلیلش این باشه که من با چنتا دختر دیگه زندگی می کنم، نه؟
ابروهایم را بالا بردم و به او نگاه کردم. پلک زد.
ـ تو همیشه باعث میشی من فکر کنم خنگم!
ـ فکر کنی... یا باور کنی؟!
چنگ زد پشت دستم و جیغ من به آسمان رفت.
ـ وحشی!!!
ـ انتقام خودم و معین رو گرفتم.
معین... سرم چرخید و محوطه ی دانشکده را بررسی کردم... نبود.
زیپ داخلی کیفم را باز کردم، کارت بانکم همراهم بود. اگر قرار باشد بروم سر کار، کمی ناپرهیزی به جایی برنمی خورد.
ـ گلرخ وقت داری با من بیای بریم خرید؟


***



ـ کراوات چطوره؟
ـ اصلا رسمی نمی پوشه هیچوقت، اونم که خزر واسه تولدش خرید ندیدم بزنه.
ـ پس چی می خوای بخری؟
ـ نمی دونم...
چشمم روی ردیف پلاک ها چرخید، دستم را دراز کردم به سمت گردنبند.
ـ خنده داره برای معین «وان یکاد» بخرم، نه؟
گلرخ به قهقهه افتاد.
ـ 100 درصد استفاده می کنه.
ـ باورت نمیشه یه بار مامان براش چی درست کرد، (از یادآوری آن روز به خنده افتادم) یه کیسه ی خیلی کوچولو درست کرد توش نمک ریخت و دوختش. اینو داد بهش گفت بذاره تو جیبش که چشمش نزنن، نمی دونی چه ذوقی کرد.
گلرخ هاج و واج به من نگاه کرد: برای تو هم درست کرده؟
ـ نه. تا حالا واسه یه پسر کادو نگرفتی؟
لبخند گل و گشادی زد: چرا، واسه بابام.
ـ خسته نباشی. یعنی هیچی به ذهنت نمی رسه؟
بی هدف به اطرافش نگاه کرد: تو خودت واسه نوید تا حالا کادو نگرفتی؟ همسن و سالم هستن تازه...
ـ معین با نوید فرق داره.
درستش این بود که رابطه ی من با معین، با رابطه ام با نوید فرق داشت...
ـ ست کیف و کمربند چطوره؟
ـ واسه نامزدم که نمی خوام کادو بگیرم!
نیش گلرخ به پهنای صورتش باز شد: خدا رو چه دیدی... همین چیزا استارته دیگه...
ـ اصلا کمکتو نخواستم... ادوکلن چطوره؟
ـ حرفشم نزن، جدایی میاره!
چشم غره ای به او رفتم که بلافاصله حرفش را چرخاند: جیب تو در حد و اندازه ی ادوکلنی که اون خوشش بیاد نیست، مگه اینکه کلیه اتو بفروشی...
نگاهم چرخید روی پیشخوان مغازه و نالیدم: حالا اگه دختر بود نمی تونستی بین این همه چیز انتخاب کنیا، واسه یه پسر اصلا آدم نمی دونه به عنوان عیدی چی باید بده...
گلرخ متفکرانه گفت: بوس!
بازویش را نیشگون گرفتم: بمیر.
جای نیشگونم را مالش داد و با جدیت گفت: حیف این همه آموزشی که من به تو میدم. اِ باران... بیا بریم اونجا، راست کار توئه.


***

 



انگار توی کیفم مواد مخدر داشتم که اینطور هول و دستپاچه بودم و بند کیفم را محکم در دستم می فشردم. مرحله ی اول را از سر گذرانده بودم، می ماند مرحله ی بعد که باید هدیه ام را به او می دادم. تمام فکر و ذکرم همین بود که اشکالی ندارد جلوی بقیه باشد یا حتما وقتی باشد که با او تنها هستم... بدون شک روش دوم بهتر بود فقط بدیش این بود که من چند وقتی می شد که یک ثانیه هم با معین تنها نمی ماندم. حتی زودتر از وقت از کلاس بیرون می آمدم تا مجبور نشوم با او به خانه بروم. صبح ها هم که به جز یک روز – که من آن یک روز را علی الطلوع از خانه بیرون می زدم – هیچ کلاس همزمانی نداشتیم. می توانستم از عسل بخواهم که این کار را بکند ولی هم حرکت لوسی بود هم اینکه شخص عسل از همه خطرناکتر بود و آلو در دهانش خیس نمی خورد... تمام مسیر از بازار تا خانه را داشتم نقشه می کشیدم، یکی از دیگری بیخودتر... نزدیک خانه به این نتیجه رسیدم که خیلی شیک آن را می برم و می گذارم روی میز کنار تختش، فقط یک مشکل کوچک داشت که آن هم ورود دزدکی به خانه شان بود! لگدی به قوطی خالی پپسی زدم و فحشی نثار مردم بی فرهنگ کردم...
ـ خانم ایزدستا!
سر جایم خشک شدم. نه خدایا... امکان نداشت... با ترس و لرز به سمت صدایی که از آنجا می آمد چرخیدم. انگار که این برخوردها روال هر روزمان باشد، لبخند مطبوعی زد: سلام.
ـ سـ..لا...م.
ـ تعجب کردین؟
نه، اصلا!!! مگر نه اینکه در شهری به آن بزرگی! زندگی می کردم که همه ی آدمهایش به نحوی به خانه ی من راه پیدا می کردند؟!
با حیرت به او که ماشینش را درست جلوی خانه ی ما پارک کرده بود و دستش هم داشت به سمت زنگ خانه ی ما می رفت، نگاه کردم.
ـ یک کمی.
ـ اومدم دنبال مادرم. خونه ی شما هم اینجاهاس؟!
دسته کلیدم را از جیب کوچک کیفم بیرون آوردم و در سوراخ کلید انداختم: بله.
خندید، کم کم داشتم از خنده اش متنفر می شدم...
ـ پس لطف کنین به مامانم بگین من اومدم.
مامانش را قرار بود از کجا پیدا کنم؟!
ـ باشه، ولی... (در را با دستم هل دادم عقب) بفرمایین تو...
ـ نه، خیلی ممنون. بد موقعس، مزاحم نمیشم...
ـ خواهش می کنم، این چه...
صدای بلند بوقی بلند شد، انگار یک نفر دستش را گذاشته باشد روی بوق و برندارد... سرم را چرخاندم و معین را دیدم. چه مرگش بود؟! از کی تا حالا کسی در را برایش باز می کرد؟! اهیمتی ندادم و به سمت بهروزیان چرخیدم: اینطوری که نمیشه. بفرمایین داخل...
تعارف بهروزیان در طنین صدای بوق ماشین معین گم شد، با خشم به طرفش برگشتم و دستم را تکان دادم. با خونسردی به در اشاره کرد و دوباره بوق زد.
بهروزیان به سمت من چرخید و گفت: درو باز نمی کنین؟
معین را نشناخته بود! شاید هم شناخته بود، او که مثل بعضیها بقیه مردم دنیا را به عنوان خطر تهدید کننده در ذهنش ثبت نمی کرد...
ـ ببخشید.
سری تکان داد و به سمت ماشینش رفت. من هم با غیظ به سمت در بزرگ و سنگین رفتم و برای معین بازش کردم. که بلافاصله آمد داخل و بوق کوتاهی هم برای بهروزیان زد که نفهمیدم از سر آشنایی بود یا پیروزی...
صبر نکرد تا ماشین را جای همیشگی پارک کند، روی سنگفرش نگه داشت و از ماشین پایین پرید.
با حالت طلبکارانه ای به سمت من آمد و عینکش را بالا زد: این اینجا چکار می کنه؟
از خشم لب هایم می لرزید: این کارات یعنی چی؟! از کی تا حالا کسی واست درو باز می کنه؟!
پوزخند زد و با عصبانیت گفت: مُردی حالا؟!
ـ نخیر نمردم، ولی من نوکرت نیستم که این جوری باهام تا می کنی. غیر از این بود که می خواستی خودتو نشون بدی؟! خیلی خوشت میاد که بقیه بدونن همه جای زندگیم هستی؟!
ـ باران... چته...
بدون اینکه جوابی بدهم، دویدم و به خانه رفتم.


که البته معین هم دنبال من آمد!
با دیدن دو کفش غریبه ی زنان جلوی در خانه تازه یادم آمد که ماجرا از کجا شروع شده، با کنجکاوی در را باز کردم و بالا رفتم. سعی کردم در را توی صورت معین بکوبم که پیش بینی کرده بود و پایش را بین در گذاشت.
پوفی کردم و بی اعتنا به او چشم هایم را در هال چرخاندم که مهمانهایمان را شناسایی کنم. خبری نبود.
خزر از اتاق بیرون آمد و سلام کرد. معین جوابش را داد و بدون تعارف روی اولین مبل نشست و دست هایش را روی سینه در هم فرو برد. خزر با تعجب به او نگاه کرد و بعد به سمت من برگشت. انگشت اشاره ام را کنار سرم – دور از چشم معین – چرخاندم و گفتم: کی اینجاس؟
صدایش را پایین آورد: سفارش دارن. ناهار خوردی؟ معین ناهار می خوری؟
هر دو همزمان گفتیم: نه.
و بعد با خشم به همدیگر نگاه کردیم. خزر این بار با تعجب به هردویمان نگاه کرد و بعد رو به من گفت: باشه پس برات گرم می کنم.
بازویش گرفتم و او را به سمت خودم کشیدم. زمزمه کردم: پسر این خانمه اومده دنبالش. (با دیدن ابروی بالا رفته ی او اضافه کردم) دم در وایساده...
این را گفتم و به سمت اتاقم رفتم. مانتو و مقنعه ام را تازه درآورده بودم که خزر به اتاق آمد.
ـ این چشه؟
ـ کی؟
ـ معینو میگم.
ـ چشه؟ مرض داره! قاطی کرده! رو دادیم بهش آسترم می خواد، ظرفیت نداره، فکر می کنه من زیر زورشم. به همه چیز من گیر میده. بابت هر چیز کوچیکی یه دعوا راه میندازه! نمیشه جوابش رو هم داد بدتر می کنه، عین خیالشم نیس کجاییم. با هر کس حرف می زنم شاکی میشه، اگه بخندم داد و قال راه میندازه، تو همه کارای من خودشو قاطی می کنه، جرئت ندارم با یه پسر دیگه حرف بزنم، انگار همه هاپوان می خوان منو بخورن، از حراست دانشگاه بدتره، عین چی منو کنترل می کنه، اصن منطق حالیش...
ـ می ترسه.
ـ ...نیس. از خودراضیِ خر... چی گفتی؟!
با ناخنش جوش بسیار ریزی را که روی بینی ام بود فشار داد: این سر سیاها رو...
دستش را گرفتم و پایین آوردم: میگم چی گفتی؟
ـ گفتم می ترسه.
ـ از چی؟!
ـ از اینکه یکی دیگه بیاد جاشو بگیره. اینم چیزیه که من باید به تو بگم؟!
هاج و واج مانده بودم. خزر برگشت و من را نگاه کرد. سری به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت: برای اینکه خیالش از بابت جای خودش راحت نیس! می ترسه یکی دیگه بیاد جاشو بگیره. تو هم که قربونت برم واسه همه مادری واسه اون زن بابا. اوقات تلخیات همیشه واسه اونه خوش مزگیا و خنده ها و روی خوشت واسه بقیه. منم بودم می ترسیدم...
زورکی خندیدم: برو بابا. فلسفیش می کنه! فقط خل شده، همین.
شانه هایش را بالا انداخت: ناهارت حاضره.
این را گفت و از اتاق بیرون رفت. به در بسته نگاه کردم، اگر درست می گفت چه؟! با همه ی شکایتی که کرده بودم معین فقط دو بار اینطور واکنش نشان داده بود. بار اول جلوی نوید و امروز، به خاطر بهروزیان. هیچوقت به حرف زدنم به حیاتی به آن صورت اهمیتی نداده بود... هیچوقت کاری به سر و کله زدن با همکلاسی هایم نداشت... موقعی که سرگرم بازیگوشی بودیم، نهایتا به من چشم غره می رفت ولی هیچوقت شاکی نشده بود... نه! خزر اشتباه می کرد... برای تولدش هم فکر می کرد من به خاطر البرز شیکان پیکان کرده ام... پس چرا آن جا دعوا راه نینداخته بود؟! چرا عصبانی نشده بود؟! فقط کم محلی کرده بود... فقط بعدا گله کرده بود... چرا خیالش از بابت البرز راحت بود؟!
صدای قار و قور شکمم بلند شد، با شکم گرسنه نمی شد فکر کرد! آن هم در باره ی چه موضوعاتی... که با شکم سیر هم ترجیح می دادم درباره شان فکر نکنم.
تصمیم گرفتم تمام فکر و خیال هایم را پشت سرم در اتاق برای وقت خوابم جا بگذارم. ولی از خدا که پنهان نبود، با خودم هم که رودربایسی نداشتم، دلم نرم شده بود.
همزمان با خارج شدن من، دو خانم هم از اتاق دیگر بیرون آمدند. یکیشان میانسال و چادری بود و دیگری جوان، هرچند از من بزرگتر... چشم دختر جوان به من افتاد و سلام کرد. از آن مدل دخترهایی بود که بی زحمت به دلت می نشینند... بی اراده لبخندی بر لبم آمد، جلو رفتم و سلام کردم. هردوشان با خوشرویی جوابم را دادند و حالم را پرسیدند. دختر جوان – که نسخه ی کاملا دخترانه ی برادرش بود – من و خزر را – که در آشپزخانه بود – نگاه کرد و گفت: هیچ شباهتی به هم ندارین ها. تو بانمک تری.
این را گفت و با دقت به معین نگاه کرد که جلوی آنها بلند شده بود. من هم خندیدم و با بی اعتنایی از کنار معین رد شدم که البته تحمل نکرد. تکان مختصری به پایش داد و اگر دست خواهر بهروزیان نبود، من با صورت روی پله ی مرمر فرود آمده بودم...
صدای آخ و اوخ همه بلند شد ولی به خیر گذشته بود. دستی را که محکم گرفته بودم، رها کردم: ببخشید.
خندید: خواهش... فکر کنم پات گرفت به فرش... نه؟!
نگاهم روی پای مودب معین که به جای قبلیش برگشته بود، ثابت ماند: آره... (پایم را روی فرش حرکت دادم) لوله شده بود اینجاش.
ـ شانس آوردی... خوشحال شدم از دیدنت باران جان. خدافظ...
جواب دادم و سرم را برای مادرش خم کردم. همین که در پشت سر آنها و مامان – که برای بدرقه شان تا حیاط می رفت – بسته شد، به سمت معین برگشتم.


همچنان دست به سینه و خیره به جایی نامعلوم نشسته بود. نفس عمیقی کشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم: خزر برام می کشی؟
ولی صدای خزر از اتاق آمد: الان...
با سینی و فنجان های خالی از اتاق بیرون آمد و شکلات خوری را جلوی معین گذاشت و درش را برداشت: بفرمایید.
بعد به سمت من آمد که منتظر نشسته بودم.
ـ کجا رفته بودی؟ دیر کردی...
روی صندلی تاب خوردم: گلرخ می خواست خرید کنه، باهاش رفتم. اینا کی بودن؟
این سوال را از این جهت پرسیدم که در آن منطقه کس زیادی مشتری مامان نبود. چون مامان در کارگاه هم کار می کرد، فقط سفارش های عده ی معدودی را در خانه قبول می کرد. که در این چند وقت هم همه ی آنها با هم سفارش های متعدد داشتند.
بشقاب پر و ظرف ماست را جلوی دستم گذاشت.
ـ خانم صفری رو که می شناسی؟
سری تکان دادم، قاشق را پر کردم و به سمت دهانم بردم. خزر با تعجب و زیر چشمی به من و معین نگاه کرد. وقتی بی خیالی مرا دید، طاقت نیاورد و بلند گفت: آقا معین بفرمایید ناهار.
ـ ممنون، صرف شده.
این را با حرص گفت ولی از جایش تکان نخورد. اعتنا نکردم. تصمیم گرفته بودم تا لحظه ای که آنجاست اصلا به او اهمیتی ندهم. هیچ چیز در دنیا به اندازه ی کم محلی و دیده نشدن او را آزار نمی داد. اگر مقابله به مثل می کردم، حتما در برابر آن کوه آتشفشان کم می آوردم ولی این طور... بدون زحمت او را له می کردم!
خزر لیوانی چای ریخت و جلوی معین گذاشت.
ـ خب این خانمه میشه خواهر خانم صفری. عروسی دخترشه، چند دست لباس می خوان بدوزن. اون لباسی رو که مامان برای دختر خانم صفری دوخته، پسندیدن، دیگه خانم صفری هم زنگ زد خواهش و التماس که مامان بهشون وقت بده. البته واسه بعد عیده، طرفای خرداد. دختره خوشگل بود، نه؟ خوشم اومد ازش.
ـ اوهوم.
ـ از ما بزرگتره انگار. نمی دونی چقدر مشکل پسنده. دو ساعت طول کشید تا چار تا مدل انتخاب کرد. ولی انصافا چیزایی که انتخاب کرد قشنگ بودن. کار مامان در اومده. اون لباسه رو یادته تو ژورنال پاییزه...
ـ خدافظ خزر.
خزر به سمت او برگشت: به سلامت.
وقتی در پشت سرش با صدای بلندی بسته شد، به سمتی که قبلا نشسته بود نگاهی انداختم. لیوان چایش را هم لب نزده بود، از معین بعید بود...
ـ مطمئنم ناهار نخورده بود...
ـ عدس پلو دوس نداره.
ـ خب چرا نگفتی؟! یه چیزی براش درست می کردم.
لقمه ام را قورت دادم: کارد بخوره به شکمش. نزدیک بود با اون کارش با مغز پهن بشم روی زمین، اونم جلوی مردم... دستخوشم باید بهش بدم؟!
خزر سری تکان داد و گفت: جفتتون عین بچه ها می مونین. مخصوصا اون... نمی دونم پیش خودش چه فکری کرد وقتی فریماه و مامانش رو دید.
ـ چه فکری باید بکنه آخه؟!
تابی به چشم هایش داد.
ـ اومد اینجا که تو نبودی، سراغتو گرفت، منم گفتم هنوز نیومدی. تو همین هیر و ویری اینا رسیدن، هنوز نیومده بودن بالا همین که مامان گفت خانم بهروزیان، انگار این بچه رو برق گرفته باشن. اصن نمی دونی چطوری شد که... تا اومدم ازش بپرسم از خونه زد بیرون تا همین الان که با خودت اومد. نمی دونم یهو چش شد؟ نکنه دختره رو...
پیشدستی کردم: نه بابا، پسرشون رو می شناسه، ازش خوشش نمیاد.
به نظر خزر نامعقول می اومد: چرا؟
غذایم را کنار زدم. اشتهایم را از دست داده بودم. کاسه ی ماست را جلو کشیدم و الکی با قاشقم هم زدم.
ـ نمی دونم، شاید برای اینکه من از پسره خوشم میاد؟!
ـ میگم که پسره یه چیزیش شد یهو. بیچاره فک کرده اومدن خواستگاری!
از شنیدن این کلمه یک آن احساسات مختلفی در دلم پیچ خورد. که نتیجه اش لبخندی بود که روی لبم نقش بست. لبخند پیروزی، نه خجالت...
خزر محکم روی دستم کوبید.
ـ آی!
ـ خیلی خری. خجالت نمی کشی؟ خوشتم میاد تازه؟
ـ به من چه؟ من که مسئول برداشت غلط مردم نیستم. اونه که از کاه کوه می سازه، جرئت ندارم با این پسره دو کلمه حرف بزنم. اون دفه که بامون اومد کتابخونه ملی، فقط تو دسشویی همرام نیومد! یه لحظه ازم جدا نمی شد، تا این بدبخت هم می خواست با من حرف بزنه معین به جای من جوابشو می داد. دو هفته پیش یه بار برگشتنی بهروزیان تعارف کرد منو برسونه، اینم دید، حالا من باش نرفتما ولی نمی دونی چه الم شنگه ای به پا کرد که، امروزم که اومد یه چیزی بهم بگه، باز این دید و شاکی شد. انگار خودش پسر پیغمبره، بقیه از دم مفسد فی الارض. هی میگه بش رو نده. انگار من خودم شعور ندارم، والا پسره مثه آیه ی قرآن می مونه، یه بار به من بد نگاه نکرده! امروزم دم در دیدش، پیش خودش چه فکرا که نکرده. هر چند بهتر، بذار اشتباه فکر کنه، به نفع همه اس. بلکه سرش به سنگ بخوره و بفهمه به اون هیچ ربطی...
خزر با عصبانیت بلند شد و سینی را هم برداشت.
ـ دارم می خورما.
ـ هرچی خوردی بَسِته. (برگشت و انگشتش را تهدید کنان جلوی چشم من تکان داد) باران، از اول نباید بهش نزدیک می شدی، حالا که به اینجا رسوندیش، حق نداری اینطور اذیتش کنی.
هاج و واج ماندم: به کجا رسوندمش؟ من فقط براش یه دوست معمولی بودم.
سینی را محکم روی سینک کوبید: نبودی. خودتو زدی به خریت. تکلیف اون که معلومه ولی تو هم، خودت خوب می دونی که معین برات فقط دوست نیس.
بلند شدم و با تمسخر گفتم: آره راس میگی. تو بهتر از دل من خبر داری. فکر می کردم فقط اونه که پیش خودش فکرای غلط می کنه، نمی دونستم همه...
ـ دوسش نداری یعنی؟
آب دهانم را به سختی قورت دادم: نه... اونجوری نه...
پوزخند زد: تو راس میگی.
برگشتم که به اتاقم بروم. ولی صدای خزر باز بلند شد.
ـ مامانش داره میره به باباش سر بزنه، خاله فرنگ اینارم مرخص کردن. معین از فردا میره خونه ی عمه اش.
چیزی نگفتم و به اتاقم رفتم.


***

 



عسل ذوق زده با شنیدن صدای آهنگ از اتاق بیرون دوید: اِ؟ این کدوم کارتون بود؟
سرم را از روی دفترم بلند کردم و نگاهی به صفحه ی تلویزیون انداختم.
ـ زنان کوچک.
با ذوق جلوی تلویزیون نشست: همونی که چارتا خواهر بودن، نه؟ بچه بودیم نشون می داد.
لبخند کمرنگی زدم. از دید من عسل هنوز هم بچه بود، ولی از دید خودش...
مثل اینکه خزر هم همین فکر را می کرد چون خندید و گفت: عسل هم تاریخی شده، سنشو تقسیم می کنه به دوره های مختلف.
عسل شکلکی در آورد و رو به صفحه ی تلویزیون گفت: این پسره کی بود، اینو یادم نیس...
ـ پسر همسایه اشون بود.
ـ آهان همونی که یه بابابزرگ پولدار داشت؟
ـ آره. لاری.
خزر گفت: چه آویزون هم بود، همش خونه ی اینا بود.
لبخند تلخی زدم. «آویزون» نبود، تنها بود... با ناراحتی در جایم جابه جا شدم و حواسم را روی صفحه ی سفید متمرکز کردم.
عسل با هیجان کارتون را تماشا می کرد، انگار دوستی که از دوران قدیم برایش مانده باشد...
ـ خزر فکرشو بکنی ما هم مثه ایناییم. (خندید) تو مثل مگی خوشگلی، باران مثه کتی اشون چیزه...
ـ چیزم؟!
هر هر خندید: کله خری. طلوع هم مثه بتی آرومه، فقط من مثل ساراشون نیستم.
ـ هان چی شد؟ نمی خوای بگی مثل سارا لوسی؟
دهن کجی کرد و گفت: به اندازه ی اون لوس نیستم خب، آهان معینم مثل پسر همسایه اشونه. ولی معین باحالتره... راستی، تهش چی شد؟
خزر عینکش را کنار گذاشت و گردنش را به چپ و راست تکان داد: باباشون برگشت خونه.
هر سه نفس عمیقی کشیدیم و برای چند ثانیه کسی چیزی نگفت.
ـ هیچکدومشون عروسی اینا نکردن؟
نگاه من هم دوباره به سمت صفحه ی تلویزیون چرخید، همان قسمتی بود که کتی برای کمک به مادرش موهایش را فروخته بود. دستی به موهایم کشیدم، به قول عسل وقتی بچه بودم! چند بار به سرم زده بود از موهایم پول در بیاورم...
خزر به سمت من برگشت: یادم نیس، بزرگه عروسی کرد، نه؟
مداد را بین انگشت هایم چرخاندم: با معلم سر خونه ی لاری... ولی تو کارتون نشون نداد به نظرم.
عسل: پس از کجا می دونی؟
ـ از کتابش.
لبخند موذیانه ای بر لب عسل نشست: پسر همسایه اشونم با کتی؟
چشم های براقش را نادیده گرفتم و به آرامی گفتم: نه با کوچیکه.
ذوق زده دو دستش را به هم کوفت: چه عالی.
کوسن را به سمتش پرتاب کردم: ای بی جنبه.
ـ چرا؟ من که چیزی نگفتم.
چشمکی زد و من با پرخاشگری گفتم: نه که اصلا ما رو با اونا مقایسه نکردی؟
ـ حالا دلخور نشو. داستان ما رو یکی دیگه می نویسه.
بلند شدم و دفترم را برداشتم: دلخور نشدم. راستشو بخوای لاری از کتی خواستگاری می کنه، کتی قبول نمی کنه. بعدا پسره میفته به مشروب خوری و اینا، سارا هم به خاطر پولش زنش میشه، ولی پسره انقدر مشروب می خوره تا سنگکوپ می کنه و می میره!
چشم های عسل از حیرت گشاد شد: راس میگی؟
خنده ام را خوردم: دروغم چیه؟!
کوسن را بغل گرفت و جلوی تلویزیون بق کرد: اصن نخواستم. طفلی سارا...
با صدای بلند خندیدم و به اتاق رفتم. در که پشت سرم بسته شد خنده ام هم تمام شد. من هم اینطور نمی خواستم...

کنترل تلویزیون را برداشتم و بی هدف کانال ها را بالا پایین کردم. حالم از این برنامه های ویژه ی عید که می خواستند زورکی آدم را خوشحال کنند، به هم می خورد...
خزر گفت: نمی خوای تخم مرغتو رنگ کنی؟
ـ نه از سن من گذشته.
خزر سرفه ای کرد و به تخم مرغ خودش که در اکلیل سبز غلتانده بود نگاه کرد. مامان که تازه از حمام بیرون آمده بود و موهای خیسش را خشک می کرد سری برای من تکان داد: چه حرفا. بیا به خزر کمک کن سفره رو بچینه.
غر غر کردم: سفره چیدن دیگه کمک می خواد؟ تازه داوطلب به اندازه ی کافی هست...
ـ پس برو لباستو عوض کن.
ـ وااای که چقدر به من گیر میدین.
بلند شدم و به اتاقم رفتم. در را بستم تا کسی مزاحمم نشود. پنجره را باز کردم و لبه ی پنجره نشستم. به جز خودمان هیچکس در خانه نبود ولی حس و حال گشتن در باغ را نداشتم...
آهی کشیدم و سرم را به قاب پنجره تکیه دادم... دلم می خواست بخوابم و وقتی بیدار شوم که این سیزده روز لعنتی گذشته باشد...بیشتر از هروقت دیگری دلم برای خانه مان تنگ شده بود... همیشه از اول اسفند لحظه شماری می کردم برای روزی که مامان گندم خیس می کرد برای سبزه ی عید، که چهارتا ظرف می گذاشت برای چارتایمان و مال من همیشه دور کوزه ی سفالی بود و عاشقش بودم...
عسل بی هوا پرید داخل اتاق: قمبرک زدی؟
ـ با اجازه اتون. داری میری درو پشت سرت ببند.
به سمت من آمد: موقع سال تحویل می خوای بمونی تو اتاق؟
چشم از باغ نگرفتم، جوابش را هم ندادم.
ـ مثه پارسال؟
بغض کرده بود. با تعجب به سمت او برگشتم: چته تو؟ چی شده؟
چشم هایش پر از اشک شده بود: تو رو خدا بیا بیرون.
ـ چه فرقی می کنه؟ اینجا اونجا نداره.
ـ همین جوریشم همه ناراحتن، اگه تو هم نیای دیگه بدتر. تو رو خدا...
بازویم را محکم گرفت توی دست و با التماس به چشم هایم نگاه کرد. باورم نمی شد... دستم را کشیدم بیرون: باشه... حالا برو...
ـ بیایا... درو پشت سرم قفل نکنی؟!
گلویم را صاف کردم، وقتی عسل به زبان آورده بود چه کار بچگانه ای به نظر می رسید.
ـ باشه.
دو قدم به سمت در رفت و بعد برگشت. توی کمدم گشت و لباس سرخابی ام را روی صندلی گذاشت: اینو بپوش.
ـ امر دیگه؟
ـ یه دستی هم به سر و صورتت بکش. ریخت جنازه شدی.
ـ برو تا نزدمت.
از اتاق دوید بیرون ولی در را باز گذاشت. دو ثانیه نگذشته بود که صدای آهنگ تمام خانه را برداشت... چقدر هم با حال و هوای من سازگار بود... آهی کشیدم و موبایلم را برداشتم؛ بازش کردم، بستمش، باز کردم و بستم، باز کردم و بستم...

انگشتم بی هدف روی کلیدها چرخید و بالاخره کلیدی را فشار داد. گوشی را به گوشم چسباندم و نفس عمیقی کشیدم. قلبم به سرعت می زد و وسوسه ام می کرد که تماس را قبل از برقراری قطع...
ـ بله؟
ـ سلام.
ـ سلام.
ـ کجایی؟
ـ خونه ام.
ـ تنهایی؟
ـ نه، مامان بابام هستن، خواهر برادرام، همه... صداشونو نمی شنوی؟
ـ بیا اینجا.
ـ اونجا چه خبره؟
ـ بیا تحویل سال پیش ما باش.
ـ کی بهت گفته زنگ بزنی؟
ـ خودم خواستم.
ـ راستشو بگو.
ـ راستشو میگم.
ـ چرا می خوای بیام؟
ـ می خوام پیش ما باشی.
ـ ...
ـ میای؟
ـ چند دفه من روی تو رو زمین انداختم؟
ـ زیاد.
ـ ولی این از اون دفعه ها نیس.
ـ منتظرم.
قطع کردم و نفس راحتی کشیدم. بلند شدم و لباس سرخابی را سر جایش گذاشتم و بلوز زردم را برداشتم. لباسم را که عوض کردم موهایم را با گیره ی کوچکی بالا زدم و برای تصویر توی آینه سال خوشی آرزو کردم.


***

 



وقتی از اتاق بیرون رفتم، چشم های عسل را دوخته به در دیدم و لبخند کمرنگی برایش زدم. غر زد: چرا اینو پوشیدی؟
به ظرف سمنو ناخنک زدم: معینم میاد.
همه با تعجب به سمت من برگشتند و من به تخم مرغ های رنگی توی سفره نگاه کردم؛ شش تا بودند.
ـ زنگ زدم ببینم کجاس، خونه اشون بود، گفتم بیاد اینجا... کار بدی کردم؟
مامان تلاش کرد لبخندش را پنهان کند: نه... نه... اصلا... خیلی هم خوب کردی.. طفلی بچه دق می کرد از تنهایی... خزر پاشو یه چیزی بکن سرت... عسل قرآنو هم از سر تاقچه بردار بیار...
من هم بلند شدم، دیوان حافظ بابایی را برداشتم و نیت کردم؛
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد...

معین که آمد، با دیدنش اخم هایم در هم رفت. لباس مشکی پوشیده بود، سرتا پا مشکی!!!
بیشتر از هروقت دیگری قد بلندش توی چشم بود و برعکس هروقت دیگری که به خانه ی ما می آمد لباس شیکی پوشیده بود، ولی آخر مشکی؟!
به سمت من آمد و چشمکی زد: اگه خودت زنگ نزده بودی، فک می کردم ناراحتی که اینجام.
دست هایم را روی سینه در هم فرو کردم و غر زدم: برا چی مشکی پوشیدی؟
ـ تو برا چی زرد پوشیدی؟
انتظار داشت بگویم برای اذیت کردن تو؟! سرم را به سمت راست خم کردم و چتری هایم ریخت همان طرف: برا اینکه بهم میاد؟!
با تعجب به من نگاه کرد که تند تند پلک زدم؛ دستش به طرف صورتم آمد که با شنیدن صدای مامان دستش افتاد و با دستپاچگی به سمت بقیه برگشت. من هم فرار کردم تا کسی صورت سرخم را نبیند. عجب بی جنبه بودها! ... ولی همه ی تقصیرها گردن خودم بود، من که می دانستم معین نزده می رقصد... لبم را به دندان گرفتم، توی دلم خندیدم و برگشتم پیش بقیه...

کنار سفره نشستم و به بقیه نگاه کردم. به جز عسل که سرگرم خوردن آجیل بود، همه ساکت بودند و در فکر... من هم دست هایم را در هم حلقه کردم و چشم هایم را روی هم گذاشتم. آرزوهایم عین پازل در ذهنم به هم ریخته بود و باید برای دسته بندی شان تمرکز می کردم. اعتقاد عجیبی داشتم که حتما باید لحظه ی تحویل سال مهمترین آرزویم را به خدا یادآور شوم... سرسری همه را ردیف کردم و مهمترینشان را گذاشتم اول... سال تحویل شد و من چشم هایم را روی هم فشار دادم تا یادم نرود که چه می خواهم، سلامتی مامان، خزر، طلوع، عسل و معین... نوید و گلرخ...
چشم هایم را باز کردم و اول از همه چشمم به معین افتاد، لبخند زد و من برایش شکلک درآوردم؛ دستش را دراز کرد و بی استخاره دستش را گرفتم: عیدت مبارک...


***



با دیدن موبایل توی دست های عسل سینی چای را که می خواستم به زمین بگذارم، توی دستم لرزید. باورم نمی شد... بالاخره کار خودش را کرده بود، فکر می کردم همه ی اصرارهای عسل را به شوخی گرفته و امکان ندارد چنین کاری بکند... ولی عسل کاملا باورش شده بود و حتی شاید از قبل هم انتظارش را داشت. پدر صلواتی رگ خواب معین را بلد بود... گوشی سفید را جلوی چشم های من تکان داد: دیدیش؟ ... دیدیش؟...
حتی آویز میکی موس هم داشت... با عصبانیت به سمت معین برگشتم که داشت با همان گوشی، منتها سیاهش حرف می زد و مثل پاندول ساعت کنار ستون آشپزخانه می رفت و می آمد...
کنار گوش مامان با حرص زمزمه کردم: می خوای اجازه بدی برش داره؟
مامان که از شادی بی حد و حصر عسل خوشحال شده بود، رو کرد به من : چرا نه؟
ـ پررو میشه، از فردا هرچی بخواد میره سراغ معین. می دونه که اونم نه نمیگه... شعورشم نمی رسه که...
چنان با سرزنش به من نگاه کرد که خفه شدم.
ـ معین خودش خواست برای عسل کادو بگیره، اولم به خودم گفت که می خواد براش موبایل بخره، من گفتم یه چیز ساده بگیر، گفت نه حالا که می خوام بگیرم بذار چیزی باشه که خودش می خواد. در ضمن باران خانم، عسلم مثل تو تو این خونه بزرگ شده، حد و حدود خودش رو می دونه...
مطمئنم جمله ی آخر را به طعنه گفت و من باز سرخ شدم، من که کار بدی نکرده بودم!
ـ حواسم به عسل هم هست، نمیذارم پاشو از گلیمش درازتر کنه ولی دلم نیومد این شادیو ازش بگیرم (صدایش نرم شده بود و از طعنه و تیکه خبری نبود) خواستم هرچی دلش می خواد داشته باشه، اینطوری هم معین خوشحال میشه هم عسل...
فقط عسل؟! پس من چی؟! تمام شجاعتم را جمع کردم و گفتم: پس منم هر چی خودم دلم می خواد عیدی می گیرم!
ـ من برای شما قبلا عیدی گرفتم.
با سماجت گفتم: اونو نمی خوام، هر چی خودم می خوام.
نگاه عجیبی کرد و بعد از مکثی چند ثانیه ای گفت: باشه، چی می خوای؟
به عقب نگاه کردم، معین حالا داشت دور پاندولی اش را برعکس می رفت.
ـ می خوام برم سرکار.
ابروی چپ مامان بالا رفت و پیشانی اش چین افتاد: کار؟ کجا مثلا؟
تند تند گفتم : یکی از همکلاسی هام برام کار پیدا کرده، یعنی خودش تو یه مجله کار می کنه همونجا هم واسه من یه کار سبک جور کرده...
از سبکی و سنگینی کار هنوز خبر نداشتم، این را فقط به این جهت گفتم که بهانه ای برای درسم نداشته باشد.
ـ برام خوبه، تجربه میشه، برای بعدنم، اصن شاید همونجا پاگیر شدم.
ـ کدوم یکی از همکلاسی هات؟
ـ شما که نمی شناسین... (نگاه نافذی به من کرد و ناچارا ادامه دادم) فامیلش بهروزیانه... پسر خواهرِ...
ـ خانم صفری... که اینطور...
سرم را پایین انداخته بودم ولی صدایش را شنیدم: چرا ما با هرکی بده بستون داریم پسرش سر از دانشگاه تو در میاره؟
شوخی می کرد، خجالت کشیدم و با رنجیدگی و خجالت مصلحتی «مامان» کشداری گفتم.
خندید: خیلی خوب، قبول، برای اینکه عدالت بین تو و عسل رعایت شده باشه قبول، ولی خودم باید بیام و محل کارتو ببینم وگرنه خبری از کار نیس.
ـ مااامان... آخه من که کلاس اولی...
با نزدیک شدن معین مجبور شدم قضیه را فیصله بدهم و کوتاه بیایم.
معین هم که موبایلش را پرت کرد بین کوسن ها و خودش پشت سر من روی مبل نشست و سرش را به عقب تکیه داد. مامان یک تکه از کیکی که طلوع پخته بود جدا کرد و با لیوانی چای روی عسلی کنار دستش گذاشت.
از این همه جا باید می آمد پشت سر من می نشست؟ جایم را عوض کردم تا پشتم به او نباشد. با چشم بسته افاضات کرد: گل پشت و رو نداره.
اهمتی ندادم و گوشی اش را که پرت کرده بود برداشتم: هلو بیا ببینم سرت کلاه نذاشته باشه.
قبل از اینکه عسل بیاید تند تند تماس هایش را باز کردم و آخرین تماس... «ماما» بود...

***

 


مامان به ما گفته بود حاضر شویم و خودش رفته بود نمازش را بخواند. پشت سر خزر رفتم توی اتاق.
ـ قشنگ؟
مانتویش را از کمد بیرون آورد و زیر و بالایش را وارسی کرد: هوم؟
ـ من خونه عمه نمیام.
ـ شر درست نکن.
ـ اگه بیام اونجا شر درست می کنم.
تی شرتش را جلوی من از تن در آورد و من سرم را چرخاندم.
ـ باز چی شده؟
ـ وقتی لختی با من حرف نزن.
ـ وا؟! عجیبا غریبا! پوشیدم، چی شده؟
ـ مگه اون حرفایی که سالگرد بابا گفت، یادت رفته؟ اگه دوباره همون حرفا رو پیش بکشه من نمی تونم زبونمو نگه دارم.
ـ حالا کی نگه داشتی که الان منتشو میذاری؟
هاج و واج ماندم: خیلی وقتا. می دونی اگه می خواستم جواب عمه رو بدم...
پرید وسط حرفم: خیلی وقت پیش تو رو به خاک سپرده بودیم. به من چرا میگی حالا؟ می دونی که مامان نمیذاره تو خونه بمونی. بعدم خانم خانما...
کمربندش را بست و گفت: یه لحظه فکر کن؛ اگه ما بگیم تو خونه موندی بیشتر به شایعات دامن نمی زنیم؟
خودش از این حرفش کیف کرد و غش غش خندید.
ـ خب بگین معین خونه ی عمه اشه.
ـ خنگ خدا، اگه بخوایم وارد جزئیات بشیم که بیشتر شک می کنه.
موهای جلوی سرش را عقب برد و گیره ی کوچکی زد. باقی را روی کمر رها کرد و گفت: بگیم مریض شدی، ها؟ چطوره بگیم آبله مرغون گرفتی؟
ـ خوبه، اون که پاشو نمیذاره اینجا واسه بازدید.
ـ ولی نوید میاد.
ـ نوید درک می کنه.
شانه ای بالا انداخت و روسری حریر جدیدش را که عیدی مامان بود سر کرد.

خزر که از اتاق بیرون رفت، من روی رخت خوابها نشستم و زل زدم به منظره ی بیرون پنجره... اگر از بیرون این خانه رد می شدم، حتما فکر می کردم ساکنینش پر از خوشی و خوشبختی هستند... فکر نمی کردم امکان داشته باشد کسی همچین منظره ای جلوی چشمش باشد و روزش را به خوشی نگذراند... ولی حالا... از داخل... ساکنینش فقط یک نفر بود که او هم...
ـ باران؟!
از جا پریدم و گناهکارانه ایستادم: ها؟... بله؟
ـ باز ما خواستیم بریم خونه ی عمه ات و تو بدقلقی کردی؟
ـ نمی خوام بیام. (بلافاصله اضافه کردم) اگه بیام اونجا و عمه بخواد از بابا حرف بزنه، همونجا می زنم زیر گریه، (بغض کردم) اصلا دلم نمی خواد جلوی عمه گریه کنم. اصلا دلم نمی خواد از بابا حرف بزنه و هی الکی قیافه ی ماتمزده بگیره، اگه خیلی برادرش براش مهم بود این جوری ما رو به امون خدا ول نمی کرد...
مامان با ناراحتی به من نگاه کرد و گفت: باشه هر جور میلته.
حیرتزده سرم را بلند کردم. بازیگر خوبی بودم یا مامان به مناسبت عید آسانگیر شده بود؟! شاید هم به قول معین دروغگوی خوبی بودم... دلم پیچ خورد و احساس گناه کردم...
ـ معین قراره ما رو برسونه، تو هم لباس بپوش بیا، از تو خونه موندن بهتره.
راست می گفت، بعد با معین برمی گشتم، شاید هم کمی چرخ می خوردیم... وجدان موقعیت نشناسم ور ورش را شروع کرده بود و حق را به عمه ناهید می داد. در کمدم را باز کردم تا حواسم را از وجدان نفهمم پرت کنم.
ـ ایواااای...
قبل از اینکه دستم به لباس بخورد مامان پیشدستی کرد، آن را برداشت و از دسترس من دور گرفت.
ــ نخیر، تو گفتی عیدیتو نمی خوای.
التماس کردم: من اینو می خوام.
ـ خودت گفتی.
ـ غلط کردم... الهی قربونت برم...
دستم را جلو بردم و گوشه ی لباس را گرفتم: عزیز دلم؟
مامان ولش کرد و لباس توی بغل من افتاد.
ـ مبارکت باشه، به شادی بپوشی.
مانتوی آبی نفتی را با دست بالا گرفتم. عالی بود... اشک تو چشمم حلقه زد، ولی به روی خودم نیاوردم، چرخیدم و گفتم: روتو برگردون من لباسمو عوض کنم.
مامان خندید و از اتاق بیرون رفت.

مانتوی جدیدم را پوشیدم و روسری سفید طلوع را که گلهای پهن آبی داشت انداختم روی سرم، ذوق مرگ شده بودم... اصلا فکرش را نمی کردم مامان این مانتو را برای من دوخته باشد. چرخیدم و دامن مانتو چرخ خورد. مثل همیشه دامنش را پیلی گذاشته بود تا لاغری مرا بپوشاند... جیب هم داشت!!! برق لب خزر را کش رفتم و با دستپاچگی کشیدم روی لبم... موهایم را کج باز کردم و چتری هایم را با سنجاق ستاره ای عیدی عسل (که 12 تا ازش خریده بود و شش تایش را به ما سه تا داده و باقی را به خودش هدیه داده بود) بالا زدم. قبل از اینکه از اتاق بروم بیرون، شیطان رجیم وسوسه ام کرد، برگشتم و خط چشم آبی اکلیلی خزر را برداشتم...
وقتی بالاخره از اتاق بیرون رفتم، عسل با دیدنم کرکر خندید: چه خوشگل شدی، آبله مرغون حسابی بهت ساخته.
خجالت می کشیدم ولی به روی خودم نیاوردم: خفه.
زیر گوشم نالید: این دوتا به یه امیدی میرن خونه ی عمه، من چی؟ تو هم که قسر در رفتی...
حق به جانب گفتم: من مریضم!
ـ چقدرم که حالت خرابه... باران! اگه آقای فروتن عیدی تو رو داد من برش دارم؟
ناباورانه به او نگاه کردم: چشم تنگ دنیا دار را... بچه تو که همیشه از همه بیشتر می گیری.
همچنان بر مواضعش پای می فشرد: برش دارم؟
ـ باشه، مال تو.
با خوشحالی رقصید: یه بستنی برات می خرم.
ـ راضی به زحمتت نیستم.
ـ باشه حالا که تعارف می کنی...
ـ بچه ها...
با صدای مامان هردو دویدیم که کفش هایمان را بپوشیم.


بعد مامان می گفت عسل حد و حدود خودش را می شناسد!!! آنقدر نق نق کرد تا مامان هم عقب پیش ما سه تا و عسل جلو نشست. حتی وعده وعیدها و اخم معین هم کارساز نبود. عسل می خواست آن روز همه چیز مطابق میل او باشد و اصلا کوتاه نمی آمد. بالاخره هم برنده شد و جلو نشست. هنوز راه نیفتاده بودیم که داشبرد را باز کرد: اوووه چقدر چیز داری اینجا...
من با ناراحتی در جایم جابه جا شدم و معین خندید: بعضی مسافرا بهونه گیری می کنن، با اینا ساکتشون می کنم.
اصلا حرکتی نکردم که لو بروم. ولی خب خودم می دانستم، همیشه داشبرد ماشین پر از شکلات و لواشک و آدامس یا به قول خودش صدا خفه کن بود. هر وقت من زیادی غرغر می کردم یا آه و ناله سر می دادم با اینها دهنم را می بست. عسل شکلات کیت کتی برداشت و بلافاصله با تشر مامان گذاشت سر جایش، هرچند که زیر لبی گفت: برگشتنی.
سری به نشانه ی تاسف تکان دادم که امیدوار بودم مامان دیده باشد.


قبل از کوچه ی خانه ی عمه، خودم را کشیدم جلو: همین جا وایسا.
ـ چرا؟
ـ خب برای اینکه عمه اینا یه وخ منو نبینن.
معین با خونسردی گفت: تو خودتو قایم کن، من جلوی خونه نگه می دارم.
ولی مامان گفت: نه معین جان همین جا نگه دار. راهی نیست.
مامان نمی خواست عمه ببیند که با معین آمده اند. با اینکه در مقابل حرف های عمه همیشه کوتاه می آمد تا جایی که امکان داشت گزک به دست او نمی داد ولی من با این کارهایم...
به پیاده شدن آنها نگاه کردم. اگر می رفتم بهتر نبود؟
مامان برگشت سمت من: نمیای؟
دو دل بودم. اگر می رفتم به نفع همه بود و اگر می ماندم فقط به نفع خودم.
ـ نه.
مامان ناراحت شد ولی حرفی نزد: باشه.
عسل دستی برایم تکان داد و زیر گوش طلوع چیزی گفت که دختر بیچاره تا بناگوش سرخ شد.
هنوز چشمم دنبال آنها بود که صدای معین را شنیدم: بیا جلو.
مطیعانه رفتم و جلو نشستم. معین دور زد و به خیابان اصلی برگشت.
ـ اگه جایی می خوای بری من خودم میرم خونه.
ـ نه بابا، گم نشی یه وخ؟
بلند بلند خندید و من قیافه گرفتم: بی مزه.
دستم را جلو بردم و صدای آهنگ را بلند کردم. خارجی بود که چیزی از آن نمی فهمیدم.
ـ عوضش کنم؟
ـ نه از این جاش که میگه دِرتی دنسر (dirty dancer) خوشم میاد، صداش قشنگه.
بدون لحظه ای درنگ آهنگ را رد کرد: چه معنی داره تو از صدای یه اجنبی خوشت بیاد؟
دهن کجی کردم: معذرت می خوام.
هنوز سرگرم انتخاب آهنگ بود و به من توجهی نکرد.
ـ فکر می کردم امروز میری خونه ی عمه ات.
دست از سر پخش برداشت: اونا تحویل سالو میرن خونه پدر شوهر عمه ام. همه ی بچه هاش جمع میشن، یه لشکرن.
تلخی حرف هایش اذیتم می کرد ولی چیزی برای گفتن نداشتم. هرقدر هم که به تنهایی عادت می کردی باز هم روزهای خاصی بود که می خواستی همه چیزت را بدهی تا تنها نباشی، تا خانه باشی، بین خانواده ات...
من یکه و تنها چه کاری از دستم برمی آمد؟ اگر پیشنهاد چرخیدن توی خیابان را می دادم مهر تاییدی زده بودم به حرف های عمه ناهید، مهر تایید که چه عرض کنم، امضا و اثر انگشت و همه چیز... چقدر هم که خیابان ها خلوت بود، با این اوضاع ربع ساعته به خانه می رسیدیم و هر کدام باید می رفتیم توی چال خودمان... نمی شد بگویم پیش من بماند یا من بروم پیشش...
سرم را تکیه دادم عقب و آه کشیدم...

تو واسم مثه بارونی، تو واسم مثه رویایی
تو با این همه زیبایی، من و این همه تنهایی
من و حالی که می دونی...
من با تو آرومم، وقتی دستامو می گیری
وقتی حالمو می پرسی، حتی وقتی ازم سیری
حتی وقتی که دلگیری...
من بی تو می میرم، تو که حالمو می فهمی
تو که فکرمو می خونی، تو که حسمو می دونی
تو که حسمو می دونی...


ـ باران شام بریم بیرون؟
آب دهنم به گلویم پرید و به سرفه افتادم...


گلویم را صاف کردم: گشنم نیس.
چنان عاقل اندر سفیه نگاهم کرد که خجالت کشیدم.
ـ خب... چیزه... جواب مامانو چی بدم؟ خونه عمه رو پیچوندم اونوخ با تو بیام بیرون؟
ـ اونا که تا یه ساعت دیگه برنمی گردن، هان؟ تا اونا بیان برگشتی خونه.
ـ منظورت اینه اصلا بهش نگم؟
لبش کمی کج شد: من اینو گفتم؟!!
روی صندلی صاف نشستم و لبخند زدم: بزن بریم. گناه دروغش گردن تو.
خندید و سر تکان داد: گردن من. یه شب که هزار شب نمیشه.
بینی ام را خاراندم، با این حرفش موافق نبودم، بعضی شب ها از هزار شب بیشتر بودند...
ولی دلم می خواست شبم را با او بگذرانم، گور بابای حرف عمه، گور بابای دنیا...
ـ آره نمیشه. حالا این آهنگ جواتو عوض کن.
ـ دلت میاد؟ من با این بزرگ شدم.
صدایش را بلندتر کرد و خودش هم با آن خواند:

تنت خاک بهشته، هوات هوای عشقه
خدا تو کتاب عاشقا اسم ما رو نوشته
از همه خوشگلا سری، با یک نگات دل می بری
تو منو دیوونه کردی، ولی از دل من بی خبری
تویی عشق اولین و آخرینم
واسه تو عاشقترین مرد زمینم
اگه جونمو بخوای حرفی ندارم
تو بیای، دنیا رو زیر پات میذارم...

دستم را بردم جلو و آهنگ را عوض کردم.
ـ پناه بر خدا، با اینا بزرگ شدی که شدی این...
ـ که شدم چی؟
ـ همینی که هستی.
ـ همینی که هستم چشه؟
سرم را کج و چشم هایم را باریک کردم و زل زدم به او. چه جوابی می دادم؟
ـ تا حالا چنتا دوس دختر داشتی؟
ـ از مهدکودک به بعد هیچی.
قاه قاه خندیدم... خرده شیشه داشت ولی خرده شیشه هایش برق می زد!!! با چشمهای پر از ستاره اش به من نگاه کرد و به نشانه تاسف سر تکان داد.
ـ باور نمی کنی؟
ـ چرا، باور می کنم.
به طرف من برگشت که با اطمینان حرف می زدم و لبخند زد.

***


با اکراه صندلی را عقب کشیدم و نشستم: نباید می اومدم.
معین اخمی نمایشی کرد: حالا که اومدی، وقت واسه پشیمونی زیاده.
به زور لبخندی زدم و خودم را مشغول اطراف کردم. از این همه جا معین باید مرا برمی داشت می آورد اینجا که بیش از حد شیک و ناراحت بود، حتی از گذاشتن پاهایم روی زمینش می ترسیدم ... می دانستم مال آنجا نیستم و احساس می کردم همه این را می دانند. انگار چشم همه زوم کرده بود روی من تا هر حرکت اشتباهم را ضبط کند و دستم بیندازد... لبه ی مانتویم را با تشویش کشیدم روی پایم و زیر لب رو به معین غریدم: باید می گرفتی تو ماشین می خوردیم.
ـ چه کاریه، مگه اینجا چشه؟
آهی کشیدم و به ظاهر آنجا و سر و شکل خودم نگاه کردم، چه وصله ی ناجوری بودم... معین با سرخوشی پاهایش را به زمین می کوبید و مرا نگاه می کرد.
ـ حالا چرا اینقدر خوشحالی؟
ـ واسه اینکه قبول کردی باهام بیای. خیلی ازت ممنونم.
این طرز حرف زدن از معین بعید بود، مشکوک شدم: نکنه چیز دیگه ای هم بخوای؟
ـ درباره ی من چی فکر می کنی؟ فقط داشتم تشکر می کردم.
جعبه ی دستمال را هل دادم و دوباره پیش کشیدم.با انگشت اشاره اش آن را نگه داشت و من دستم را برداشتم، این سمت جعبه بالا رفت و دوباره تق به میز خورد.
ـ لازم نیس، من این وسط دارم یه شام مفتکی می خورم، پس من باید تشکر کنم که البته تو پررو میشی.
معین از این حرف من با صدای بلند خندید. به نظرم آن شب زیادی مشکوک می آمد، حرف من در این حد خنده نداشت. قبل از اینکه این را به خودش بگویم، صدایی از سمت چپم شنیدم: خیلی شنگولی جیگر!
چرخیدم و دختری دیدم تقریبا همسن و سال خودم ولی با ظاهری بسیار متفاوت! چکمه های بلندی پوشیده بود که تا زیر زانوهایش می آمد. کت نسبتا بلند و ضخیم مشکی با شال حریر سبکی که بیشتر از نصف موهای کاهی رنگش را نمی پوشاند. آرایش بسیار کمرنگ و زیبایی داشت و با حالت خاصی بالای سر ما ایستاده بود. یکی از پاهایش صاف و دیگری را تقریبا کج کرده بود و با دست راستش مرتب به پایش ضربه می زد.
در مقایسه با ظاهر او، من... اوف! انگار آب سردی ریخته باشند روی همه ی خوشی من.
خنده ی معین با دیدن او به پوزخند تبدیل شد: اذیتت می کنه؟
دخترک هم پوزخند زد: این آره!
با دست به من اشاره کرد که محو آویز ناخن هایش بودم.
ـ فکر می کردم به خاطر یه چیز بهتر منو میذاری کنار.
با تعجب سرم را بالا آوردم و به معین نگاه کردم که با خونسردی گفت: تو رو گذاشتم کنار چون حوصله امو سر بردی. ضمنا، تو هم اگه چشماتو باز کنی می فهمی که از تو سرتره!
ـ شاید... آااام... آره... حالا که فکر می کنم می بینم مجبور نیستی مثل من خرجش کنی، خیلی سر به زیر و کم خرج به نظر میاد. لابد بچه و خنگه، هر چی بش بگی نه نمیاره!
نه، این مورد مستقیما به من مربوط می شد، بلند شدم و رو به دخترک ایستادم. حتی قدم هم از او کوتاهتر بود و باید سرم را بلند می کردم.
ـ مواظب حرف زدنت باش، هر چی لایق خودته به من نچسبون!
قبل از آنکه دهانش را باز کند، معین بلند شد و با تمسخر گفت: مزخرف نگو لطفا! حواست باشه که به احترام همسایگی نمی زنم تو دهنت!
صورت دخترک برافروخته شد: دیگه چی؟ به خاطر کلفتت می خوای منو بزنی؟
معین دستش را بالا برد ولی من که از سر تا انگشت های پایم دلم می خواست دخترک را کتک بزنم، گفتم: من کلفت کسی نیستم! حالا هم اگه بودنم اینقدر اذیتت می کنه، بفرمایید بشینین. از حضور همدیگه لذت ببرین، خلایق هر چه لایق!
دستم را کردم توی جیبم و به طرف در راه افتادم. اگر یک ثانیه بیشتر آنجا می ماندم شاید از عصبانیت می زدم چیزی را می شکستم! چقدر دلم می خواست گلدان بلور روی میز را روی سر معین بشکنم یا چنگال را بکنم توی شکم این دختر خر، یا با نوک کفشم بزنم به ساق پایش یا...
ـ باران !
نایستادم، دوباره صدا زد: باران وایسا!
وای که چقدر این بشر پر رو بود، به جای اینکه خجالت بکشد و بتمرگد ور دل همسایه ی نفرت انگیزش، راه افتاده بود دنبال من! خودش را به من رساند و بازویم را گرفت: میگم وایسا!
بازویم را از دستش بیرون کشیدم: مگه هر حرفی تو زدی باید انجام داد؟ نکنه باورت شده کلفتتم؟
- میزنم تو دهنت ها باران!
ـ بیا بزن! یه وخ آرزو به دل از دنیا نری.
پوفی کرد و روی پاشنه ی پایش نیم دور زد. همان جا بی توجه به ماشین هایی که می آمدند و می رفتند، لبه جدول نشستم. معین هم با کمی فاصله از من نشست. تازه فهمیدم ریخت و قیافه اش با روزهای دیگر فرق دارد، از همیشه مرتبتر و شیکتر بود، لباس سفید و شلوار طوسی با راه های کمی پررنگتر، ژاکتش را هم روی دستش انداخته بود و حالا داشت کف زمین را نگاه می کرد. این «بهزادنیا» یی نبود که چشم دخترهای دانشگاه دنبالش بود، این «معین» ای بود که من دوستش داشتم، دلم نمی خواستن ناراحتیش را ببینم و حالا ناراحت بود... چون او فقط وقتی ناراحت بود ساکت می شد...
آستین بلند لباسم را تا روی انگشت هایم کشیدم.
ـ سردته؟
بدون اینکه جواب بدهم، ژاکتش را برداشت تا روی شانه ی من بیندازد، جا خالی دادم: نمی خوام!
ـ مگه سردت نیس؟
صورتم را چرخاندم تا در دید او نباشم: من تا حالا لباس هیچ پسری رو نپوشیدم. خوشم نمیاد.
- من دوستتم!
- فرقی در اصل موضوع نمی کنه!
بلند شد: باشه، پس پاشو بریم تو ماشین بشین.
من تکان نخوردم و او رو به رویم ایستاد: خیلی قهری؟
نتوانستم نخندم.
ـ باشه قهر باش ولی نمی تونی تا ابد اینجا بشینی که! پاشو!
بلند شدم و راه افتادم، خلاف مسیر ماشین. بعد از یک ثانیه مکث کنار من راه افتاد.
بی صدا در کنار هم راه می رفتیم و در دنیای خودمان بودیم، تا اینکه معین شروع کرد: هنوز از دستم ناراحتی؟
ـ هوم!
ـ ببخشید دیگه، گیتا آدم مزخرفیه، اصلا از دختری که شب عیدو به جای خانواده اش با دوس پسرش می گذرونه چه انتظاری داری؟ یه همچین دختری... (نفس عمیقی کشیدم که فهمید سوتی داده) نه، یعنی چون سگ محلش کردم می خواس دق دلشو خالی کنه. نمی دونی چقدر پاپیچ من می شد که برگردم پیشش.
ـ سر فرصت یه کم خودتو تحویل بگیر، دوز اعتماد به نفست افت زیادی داشته.
خندید و چون من همراهی اش نکردم، زود تمامش کرد. زیر لب غرولند کرد: ای تو روحت گیتا. یه بار که خودش خرابش نکرد، ابر و باد و مه و این عفریته جمع شدن که خرابش کنن...
معین به غرغرهای زیرلبی اش ادامه داد و من فقط به دختری فکر می کردم که چطور حق به جانب و با احساس مالکیت معین را نگاه می کرد، نگاهی که مطمئنا در چشم های من هم بود. ممکن بود دو سال دیگر من هم، جایی دیگر، دختری را که همراه معین بود...
ـ اوی حواست کجاس؟
معین بازویم را محکم چسبید و من پایم را که پیچیده بود، صاف کردم. دستم را از دست معین بیرون کشیدم و به سمت او چرخیدم. چشمم روی بالاترین دکمه ی لباسش ثابت ماند: بریم خونه.
ـ شام...
ـ برو با گیتا جونت بخور.
آهی کشید و جلوی من راه افتاد: باشه، بریم خونه.


توی ماشین، عروسک را از کیفم بیرون آوردم و به آینه ی جلو آویزان کردم، چون نگاهش را منتظر می دیدم، مختصر و مفید گفتم: عیدی.
ـ اِ؟ دستت درد نکنه.
صدایش خوشحال بود که به نظر من عجیب می آمد، عروسک گاو چوبی به آن کوچکی که کف دست من جا می شد، خوشحالی نداشت... با ناراحتی در جایم وول خوردم. چقدر از دادنش پشیمان بودم.
ـ قابلی نداره، محض یادگاریه.
ـ یادگاری؟
ـ آره برای وقتی که نبودم.
دستش را دراز کرد، عروسک را از جایش درآورد و جلویم روی داشبرد گذاشت: هرکس رفت یادگاریاشم ببره.
ـ واقعا؟
سرش را با جدیت تکان داد و من دلخور شدم. دلم نمی خواست وقتی رفتم، هیچ چیزی نباشد که من را به یاد او بیاورد. هرچند کوچک ولی همیشه جلوی چشمش بود... با ناراحتی گاو خندان را توی دستم چرخاندم و چیزی نگفتم.
ده دقیقه بعد طاقت نیاوردم و عروسک را سر جایش آویزان کردم و گفتم: هروقت دیگه نبودم خودت بندازش دور... حالا هم گشنمه.
ـ اینجا فقط فست فود هس.
ـ نون و پنیرم باشه، خوبه. گشنمه!
خندید و سر تکان داد.

***

 


ـ جون من؟
عسل با هیجان پرید و لبه ی اپن نشست. قری به سر و گردنش داد و گفت: اسمش نیرواناس ولی دیوید صداش می زنه «نیرو»!
غش غش خندیدم: راس میگی؟ یارو رو با خاک کوچه یکی می کنه پس.
خزر با سرزنش من را نگاه کرد و خنده ام را خوردم: چیه؟ ناراحتی که نامزدتو قاپیدن؟
پشت چشمی نازک کرد و گفت: داوود نامزد من نبود. اصن بهتر، از شر قربون صدقه های عمه راحت شدم.
ـ خوشگل بود؟
ـ همه چیش الکی بود.
ابرویم را بالا بردم و خزر شکلک درآورد: گونه ها عملی، لبا پروتز، ابروها تتو...
ـ دماغش عملی نبود؟
ـ پرسیدن داره آخه؟
عسل دهانش را از یکطرف باز کرد و انگشت روی نیش سمت چپش گذاشت: اینجاش نگین داشت. بیخودی می خندید که نگینه پیدا باشه. فکر کنم شبا دهن درد می گیره.
با هر دو انگشت اشاره اش دو طرف لبهایش را گرفت و به طرفین کشید. خزر زد روی دستش و من پرسیدم: حالا چرا یهو بی خبر؟
خزر کنترل را برداشت و جلوی تلویزیون نشست: نامزد نکردن هنوز. ما اتفاقی با اونا رسیدیم اونجا، انقدر دختره اطوار ریخت که فهمیدیم یه چیزی هست. بعد عمه به مامان گوشی داد.
ـ چطوری گفته؟ پز داده و گفته یا با حرص گفته؟
شانه هایش را بالا انداخت: اینشو دیگه نمی دونم...
از چشم های براق و خوشحال خزر هم می شد فهمید که کاملا راست می گوید! ریز خندید و گفت: یه شونه اش کامل لخت بود، پشت شونه اش تاتو داشت، هی هردفه یقه اشو جوری مرتب می کرد که تتوش معلوم باشه... عمه هی نگاش می کرد حرص می خورد. وقتی می نشست لباسش تقریبا هیچ جاشو نمی گرفت. داوودم هی اینو بلند می کرد می برد این ور اون ور تا کمتر بشینه.
خودش و عسل خندیدند و من به طلوع نگاه کردم که فقط آن دو را نگاه می کرد. با دیدن نگاه خیره ی من شانه هایش را بالا انداخت و خندید.
عسل با لحن بزرگ مابانه ای گفت: خدا به دادت برسه طلوع.
قبل از آنکه کسی حرف بزند، مامان به هال برگشت و عسل با صدای بلندی گفت: ولی رنگ موهاش قشنگ بود.
خزر تایید کرد: هیکلشم خیلی خوب بود. ماشالله...
با بند انگشت اشاره اش به دسته ی مبل ضربه زد و مامان سری به نشانه ی تاسف تکان داد.
ـ عمه سراغ منو نگرفت؟
عسل به طرف من چرخید: چرا، بعدشم گفت برا کسایی که تو این سن آبله مرغون می گیرن احتمال نازایی زیاده.
به طرف مامان چرخیدم: راس میگه؟
ـ زبونتو گاز بگیر.
این دفعه همه با هم خندیدند و من گفتم: مامان باورت شده ها.
ـ از دست شماها... معین تو رو که گذاشت خونه، رفت؟
ـ هوم... (چشم هایم را چرخاندم) رفت خونه عمه اش.
آب دهانم را قورت دادم و به اتاق رفتم. من فقط نیم ساعت قبل از آنها به خانه برگشته بودم، ولی نمی خواستم از آن حرفی بزنم، نه از بیرون رفتنم و نه از زنجیری که اسمم از آن آویزان بود...

درباره :
برچسب ها : رمان باران ,
بازدید : 1486 تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند 1392 زمان : 13:28 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 11
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,662
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 748
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,662
  • بازدید ماه : 2,662
  • بازدید سال : 2,662
  • بازدید کلی : 11,709,234
  • مطالب