close
تبلیغات در اینترنت
رمان باران قسمت یازدهم
loading...

رمان فا

روز بعد، از روز قبل هم بدتر بود. وقتی که بیدار شدم به جز خزر هیچکس در خانه نبود. چه خزری! چشم های پف کرده و بینی سرخ و صورت رنگپریده. ناگفته پیدا بود که بعد از رفتن مامان حسابی خودش را خالی کرده. بی حرف کنارش نشستم ولی چیزی برای دلداری اش پیدا نمی کردم. آن طور که او با لباس های پریروزش…

رمان باران قسمت یازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1496 پنجشنبه 29 اسفند 1392 : 13:35 نظرات ()

روز بعد، از روز قبل هم بدتر بود. وقتی که بیدار شدم به جز خزر هیچکس در خانه نبود. چه خزری! چشم های پف کرده و بینی سرخ و صورت رنگپریده. ناگفته پیدا بود که بعد از رفتن مامان حسابی خودش را خالی کرده. بی حرف کنارش نشستم ولی چیزی برای دلداری اش پیدا نمی کردم. آن طور که او با لباس های پریروزش – آن هم اویی که عادت داشت هر روز حمام کند و لباسش را عوض کند – گوشه ی مبل چمباتمه زده و به فرش خیره شده بود، هیچ حرفی دردی از او دوا نمی کرد.
ـ مامان کو؟
بینی اش را بالا کشید: رفت سرکار........................................................................

با به یاد آوردن کارگاه و ربطش به البرز، دوباره اشک از چشمش جوشید و روی گونه سرازیر شد. دستم را روی بازویش گذاشتم: بسه خواهری.
فین فینی کرد و تق تق زد روی جعبه ی دستمال که خالی بود. بلند شدم.
ـ الان یکی میارم.
بلند شدم و به اتاق رفتم. وقتی جعبه ی دستمال را برداشتم قبل از باز کردنش نگاهی به بیرون و جای خالی ماشین معین انداختم. ببین با ندانم کاری اش چه کارها که نکرده بود... چطور به مغزش خطور نکرده بود با این کارش چه بلایی سر خزر می آورد؟! با تاسف سری تکان دادم و بیرون رفتم.
جعبه ی دستمال را کنار دست خزر گذاشتم.
ـ بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم!
دستمال مربع شکل را تا کرد و روی چشمهایش کشید.
ـ با این ریخت؟!
ـ بیا بابا، کی به من و تو نگاه می کنه؟!
ـ راس میگی، بریم.
از جایش بلند شد و به اتاق رفت. پروردگارا! معین با این کارش چه بلایی بر سر خزر آورده بود که حاضر بود با چنین قیافه ای در انظار عموم ظاهر شود و برایش مهم نباشد؟! پوفی کردم و بلند شدم. با این وضعیت معین شانس بسیار کمی داشت.


خزر که با مانتوی مشکی ساده و مقنعه ی سرمه ایش شکل دخترهای دبیرستانی شده بود، آرام راه می رفت و هیچ نمی گفت. من هم برای احترام به خاکسپاری غرورش، در سکوت کنارش راه می رفتم.
ـ فردا تولدته، نه؟!
یک آن فکر کردم توهم زده ام ولی وقتی دیدم به طرف من چرخیده و منتظر جواب است، گفتم: آره انگار.
ـ امسال هم نمی خوای تولد بگیری؟
پارسال تولد نگرفته بودم، هیچکس روز تولد من یادش نبود. اصلا کسی آن روزها مناسبتی به یادش نمی ماند. شانه ای بالا انداختم: نه، لزومی نداره.
ـ می خواست برات تولد بگیره.
یک لحظه در ذهنم گذشته و آینده به هم ریخته بود و سرنخ نمی داد. گیج شدم: کی؟
لب هایش جمع شد – انگار که داروی بدطعمی خورده باشد – و رویش رو برگرداند: معین.
«چی؟!!»
دوباره برگشت و به نظرم شاخ جوانه زده روی سرم را رویت کرد. لبخند نیم بندی زد: یه عالمه نقشه کشیده بود. می خواست سورپریزت کنه.
خندیدم: پس چرا الان بهم میگی؟
یک ابرویش بالا رفت: چون می خوام حالشو بگیرم.
ـ دیگه نمی گیره. گفتم این طرفا نیاد فعلا.
صورتش در هم رفت و بعد به زور خندید: خیلی رو می خواد که یکیو از خونه ی خودش بندازی بیرون.
چند ثانیه مکث کردم و بعد من هم خندیدم، راست می گفت. معین زیادی به ما رو داده بود.
ـ خزر؟!
دست هایش را زده بود زیر بغلش و با بی حواسی به گربه ای که سطل زباله را زیر و رو می کرد، خیره شده بود: بله؟!
ـ می دونم کار اشتباهی کرده ولی نمیشه که...
برگشت و با دقت به من نگاه کرد: من نمیگم نیاد خونه ولی خیلی طول می کشه من یادم بره چه حرفایی بهش زدم. (سرش را با شدت به اطراف تکان داد ) خدایاااا فک کن من اونو کی فکر می کردم و چی بهش گفتم؟! باورت میشه؟! از خصوصی ترین فکرام خبر داره، من به تو هم نگفته بودم از البرز خوشم میاد، اونوقت اینجوری مسخره ی دست معین شدم.
اشک دوباره از چشمش راه افتاد و من با دلسوزی دست انداختم زیر بازویش. معین بیشعور...




به خانه که برگشتیم، به خزر گفتم برای ناهار یک چیزی سرهم می کنم و او به اتاق رفت. به محض این که در پشت سرش بسته شد، موبایلم را برداشتم و شماره ی معین را گرفتم.
صدایش افسرده و غمگین بود: بله؟!
اگر خزر خواهرم نبود، قطعا من طرف معین را می گرفتم. به حدی از صدایش غم می بارید که دلم آدم را زیر و رو می کرد.
ـ علیک سلام، چطوری؟
آه کشید: خوب نیستم.
انگشتم را روی لبه ی کابینت کشیدم: چی شده؟
ـ کلی برای یه کاری نقشه کشیده بودم، یه از خدا بی خبری اومد همه اشو خراب کرد.
تمام دلسوزی ام دود شد و به هوا رفت. منظورش از «از خدا بی خبر» دقیقا چه کسی بود؟ خیلی دلم می خواست نظرش را بدانم! غرولند کردم: معین جان، میگن چاه نکن بهر کسی، اول خودت...
ـ دوم کسی، بله باران جان!
لعنتی! خنده ام را به زور خوردم. ماهیتابه را روی گاز گذاشتم و زیرش را روشن کردم.
ـ چه خبر؟
ماهیتابه را چرخاندم تا روغن همه جایش پخش شود.
ـ هیچی، مامان رفته سر کار، بچه ها هم مدرسه.
ـ تنهایی پس؟
اخم کردم: نه، خزر هست.
دوباره آه کشید.
ـ چیزی لازم داری؟ بیا خونه، اشکالی نداره.
منتظر جواب دندان شکنی بودم ولی او همچنان با صدای حزن انگیز و اعصاب خردکنش گفت: نه چیزی نمی خوام. گفتم بیام پیشت، از تنهایی در بیایی. نگفتی واسه چی زنگ زدی؟
پیاز بزرگی از توی سبد برداشتم و بالا و پایین کردم: خواستم واسه فردا شب شام دعوتت کنم بیای اینجا.
چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت: من جایی که دوستم ندارن نمیرم.
صدایش این بار پر از حرص و دلخوری بود. جلوی خودم را گرفتم تا با قهقهه هایم رنجشش را بیشتر نکنم. خندیدم: هر جور میلته.
ـ دستت درد نکنه!!!
ـ خب چکار کنم؟ زورت کنم؟
شکوه کنان گفت: ینی می خواین بدون من تولد بگیرین؟
ابرویم بالا رفت: کی حرف از تولد زد؟
ـ سر به سر من نذار، پنج ماهه منتظر پونزده فروردینم.
ـ که چی بشه؟!
ـ که از خجالتت در بیام و شب تولدت سنگ رو یخت کنم.
ـ اِ؟ اون قضیه مال چار ماه پیشه نه پنج ماه.
ـ حالا تو این شرایط به تقویم من گیر نده، ما حال و روزمون خوب نیست.
گوشی را با شانه ام نگه داشتم و چاقو را برداشتم: اگه بهت بگم قرار نیس تولدی بگیریم حال و روزتون بهتر میشه؟
ـ نه.
ـ پس در جهت بهبود اوضاع چه کاری از دست من برمیاد؟!
ـ فردا با من بیا بریم بیرون.
همین که چاقو با پیاز برخورد کرد چشمم سوخت و اشک افتاد. بینی ام را بالا کشیدم: که اینطور. آقای بهزاد نیا صرفا جهت اطلاع یادآوری می کنم اونی که تو با بی فکریت له و لورده کردی خواهر بزرگتر منه. و در ضمن منم روش های تنبیهی خودمو دارم.
ـ چی شد؟! تو که می خواستی دعوتم کنی شام بیام اونجا.
چند بار پلک زدم و اشک از چشمم راه افتاد.
ـ می خواستم ببینم روت میشه بیای یا نه؟!
با لجبازی گفت: هنوزم میگم کارم اونقدرا هم بد نبوده.
ـ می خوای به مامانم بگم ببینیم اون چطور فکر می کنه؟!
ساکت ماند و چیزی نگفت.
ـ الو؟ معین؟
ـ هستم.
ـ پس چرا ساکتی؟
ـ خیلی خب کارم اشتباه بوده ولی مطمئنم اگه درست پیش می رفت همه آخرش راضی می شدن.
از این حرفش به ستوه آمدم: کارت از اصل و اساس اشتباه بوده، تو خزرو تو شرایطی گذاشتی که از احساساتش برا یه آدم اشتباه حرف بزنه. مثل اینکه مثلا دفتر خاطرات خصوصی یه نفرو بخونی.
ـ مگه اینم کار اشتباهیه؟!
صدایم بی اراده بالا رفت: مال کیو خوندی؟
بلند بلند خندید: مال هیچ کس. بدبختانه هیچکس دور و ور من از این عادت های سرگرم کننده نداره. خیلی خُب خانم، کادوی تولد چی می خوای؟
صدایش سرحال شده بود. از شنیدن لحن همیشگی اش آرام شدم.
ـ بیا از خزر معذرت خواهی کن.
ـ این کادو نیست، شکنجه اس.
ـ خواهش می کنم.
نگفتم درست مثل مادری از گناه فرزند کوچکش خجالت زده ام و احساس مسئولیت می کنم. انگار که من کوتاهی کرده ام و به اندازه ی معین شریک کار اشتباه او هستم. با این که از کارش با خبر نبوده ام ولی حس می کنم تقصیر از طرف من است که از پسر کوچکم غافل بوده ام و درست تربیتش نکرده ام. از یک طرف به خزر حق می دادم و از طرف دیگر با هر بار دیدن واکنشش نسبت به معین و این اتفاق ته دلم می رنجید.
چیزی نگفت و من پشت دستم را به چشم هایم کشیدم: چی میگی؟
ـ اگه واسه دوری من گریه می کنی باشه.
ـ دارم پیاز خرد می کنم.
ـ باران، الان باید برم. کاری نداری؟
ـ نه، مواظب خودت باش.
ـ قربانت، خداحافظ.
جوابش را دادم و تماس را قطع کردم. حالا می توانستم با خیال راحت دق دلی ام را سر پیاز خالی کنم.


صبح روز تولدم مثل همیشه با تماس نوید بیدار شدم. خجالت زده جوابش را دادم. دیشب با این فکر به خواب رفته بودم که با وجود طلوع، امکان ندارد حتی گوشه ای از ذهن نوید را مشغول کنم ولی مثل اینکه اینطور نبود.
با شادی و سرخوشی همیشگی اش پشت تلفن شلوغ بازی کرد، تولدم را تبریک گفت و قسمم داد که جای او را در همه ی مراحل خالی کنیم. با اینکه می دانست جشنی در کار نیست ولی به رویم نمی آورد. جوری حرف می زد انگار همه چیز عادی و سر جای خودش است و اگر او اصفهان نبود، حتما روز طولانی و خاصی در پیش داشتیم و خوش می گذراندیم.
بالاخره بعد از ربع ساعت رضایت داد که مرخص شوم و تهدیدم کرد که هدیه هایم را با او نصف کنم. با انرژی ای که از تماسش گرفته بودم، بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
مثل دیروز هیچکس خانه نبود، به جز خزر که مشغول پازل هزار تکه ای بود که با عیدی عمه خریده بود. خدا را شکر کردم. حداقل امروز خبری از تیربار معین نبود. از کنارش رد شدم، بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: تولدت مبارک.
ـ مرسی.
ـ چند سالت شد؟
پریدم روی میز اپن و به او نگاه کردم که یک تکه در دستش بود و به نظر اضافی می رسید! چون برای هیچ جا مناسب نبود و در عین حال به همه جا می خورد.
پاهایم را تکان دادم :بیست و یک سال تمام.
با تکه ی اضافی پیشانی اش را خاراند: اِ؟ پیر شدی.
دهن کجی کردم: خودت که پیرتری.
لبخندی پر از بدجنسی زد: باشه، فرقی توی پیری تو نداره.
دماغم را چین دادم و برایش شکلک درآوردم که البته ندید. با دست موهای – بالاخره – تمیز و خوشبویش را پخش کرد و نالید: باران بیا ببین این مال کجاس؟ کلافه ام کرده...
از جایم تکان نخوردم: چشام سو نداره ننه. سنی ازم گذشته دیگه.
سرش را بلند کرد و با چشم ها و لب های جمع شده اش به من نگاه کرد. شانه هایم را بالا انداختم و برایش چشمک زدم.
سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد، روی پازل خم شد و در همان حال گفت: ناهار چی می خوری درست کنم؟
ـ هر چی بگم درست می کنی؟
ـ نخیر خانوم، از تو بعید نیست هوس آش رشته کنی!
ـ اونو که پریروز خوردیم، ولی دلم لازانیا می خواد.
سرش را بلند کرد و یکوری به من چشم دوخت. بالاخره تصمیم نهایی را گرفت: اوکی، ولی خودت برو بخر. من درستش می کنم.
از روی اپن پایین پریدم: باشه، پنیرم بخرم؟
تکه اضافی را گذاشت پشت سرش تا جلوی چشمش نباشد و خودش را مشغول باقی تکه ها کرد: نه از قبل مونده، تو فریزره.
همزمان که به طرف اتاق می رفتم تی شرتم را از سرم بیرون کشیدم و به سمت تاپم رفتم که روی پشتی صندلی بود. از توی اتاق بلند گفتم: نوید زنگ زد.
ـ کی؟
صدایم را بلندتر کردم: نوید.
ـ باز گلی به جمال اون. اسمشو نبر چی؟
اخم کردم؛ خزر حق داشت که از او دلخور باشد ولی من دلم نمی خواست کسی معین را سرزنش کند.
ـ هنوز هیچی.
واژه ی «هنوز» جواب طعنه ی او بود و البته در مقام دفاع از معین. خزر اگر یک کم انصاف داشت، باید فکرش را می کرد که با توجه به هدیه ی تولد خودش و طلوع، چه چیزی در انتظار من است...
حتی خودم هم از گذشتن چنین چیزی از ذهنم شرمنده شدم. برای من هدیه ی معین مهم نبود... فقط می خواستم جایگاهم را به رخ بقیه بکشم. گوشه ی لبم را گاز گرفتم و سرم را تکان دادم. حتی فکرش هم شرم آور و مایه ی خجالت بود. من بیشتر از اینها مدیون معین بودم. بگذریم که معین با نیات خیرخواهانه اش، عملا هیچ دینی باقی نمی گذاشت! لب هایم را روی هم فشار دادم و خودم را مشغول تایپ جواب تبریک گلرخ کردم.
از هال که می گذشتم، پرسیدم: چیزی لازم نداریم بگیرم؟
ـ نوشابه هم بخر.
لبخند زدم. الان مثلا داشت فداکاری می کرد و برای دلخوشی من چند ساعت چشمش را روی مضرات نوشابه های گازدار می بست.
ـ می خوای برا تو دوغ بگیرم؟
ابروی نازکش بالا رفت: با لازانیا؟ نه، خانواده بگیر برای بچه ها هم بمونه.
ـ باشه.
دوباره سرش را خم کرد: دیر نکن.
ـ باشه، دیگه چی؟
خندید: خانم و سنگین باش، شلنگ تخته ننداز، با خودت حرف نزن، الکی نخند، مستقیم به مردم نگاه نکن. قوطی بازی نکن. بدو بدو...
ـ خدااااافظ.
در را با حرص به هم کوبیدم و از دیدن چیزی که جلوی رویم بود، خشکم زد.


دوچرخه ی خودم بود. مطمئن بودم. همان دوچرخه ی قرمزم که مجبور شدم بفروشمش. مات و متحیر جلو رفتم و با شک و تردید دستم را به طرفش بردم. نکند به آن دست بزنم و محو شود؟
چطور از آنجا سر در آورده بود؟ بال گرفته بود به باغ؟! برای یک لحظه در آنجا احساس غریبی کردم. پرت شدم به خانه ی خودمان و دو چرخه ی قرمزم که به دیوار حیاط تکیه داده بودم. که عسل روی زینش با چاقو نوشته بود «گورخر» و مامان زین تازه ای برایش درست کرده بود... اشک از چشم هایم جوشید و دوچرخه جلوی چشم هایم تار شد. چقدر خوشحال شده بودم... باورم نمی شد برگشتن این دوست قدیمی تا این حد خوشحالم کند. جلوتر رفتم و با اطمینان از واقعی بودنش به آن دست کشیدم. همه چیزش همان بود. ولی برای اینکه مطمئن شوم زین سیاه دوچرخه را بالا زدم و همان روکش شیری کهنه را دیدم که کنده کاری رویش هم زرد شده بود. تکه کاغذی توجهم را جلب کرد. کاغذ را که به زور جا داده بودند بیرون کشیدم و باز کردم.

"خوشحال شدی؟ می دونستم...
میشه بری اتاقم؟"

فقط یک نفر می توانست اینطور بدون اینکه حتی اسمش را بنویسد مطمئن باشد که من می شناسمش و حتما کاغذش را پیدا می کنم. به اطرافم نگاه کردم. باغ در امن و امان بود. هیچ جا نشانی از صاحبخانه ی در حال تنبیهمان دیده نمی شد. عقلم می گفت که رفتن به خانه ای که صاحبش در آن نباشد درست نیست، ولی خودش گفته بود. مگر نه؟! دوچرخه ام را راندم تا کنار دیوار و زیر سایه به دیوار تکیه زدم. دستی به سر و گوشش کشیدم که پاهایم بدون خواست من به راه افتادند و من را هم به زور به سمت خانه ی خانم پیرایش کشیدند.
محض اطمینان در زدم که کسی جواب نداد. در را باز کردم و صدا زدم: معین؟!
که باز هم کسی جواب نداد. از دو حال خارج نبود؛ یا آنجا بود و می خواست غافلگیرم کند یا نبود. که البته انتخاب من گزینه ی دوم بود. قلب من طاقت غافلگیری نداشت. البته بیشتر به این دلیل که به همان نسبتی که معین غیرقابل پیشبینی بود واکنش های من هم غیر ارادی و ناگهانی بودند.
به سمت پله ها راه افتادم و علیرغم کشاکش درونی ام بالا رفتم. برای کم کردن اضطرابم قدم هایم را از پلکان تا در اتاق معین شمردم. قدم پانزدهم را که برداشتم به در اتاق رسیده بودم. همین که در اتاق را باز کردم انگار اتاق منفجر شد... دو ثانیه طول کشید تا هوشیاری ام را نسبت به زمان و مکان و صدای اطرافم به دست بیاورم.

اگه دنیا دست من بود، دنیا رو به پات می ریختم
جای غصه، شادیا رو پای گریه هات می ریختم
اگه دنیا دست من بود، خورشیدو برات می چیدم
عکس اولین نگاتو رو دریا می کشیدم...


با تعجب رفتم داخل که متوجه شدم غیر از خودم هیچکس در اتاق نیست. البته هیچ موجود زنده ای...

اگه دنیا دست من بود، قصه امون نوشته می شد
توی قصه باز یه آدم عاشق فرشته می شد
اگه دنیا دست من بود هرچی خوبیه می دیدی
به تموم آرزوهات خیلی ساده می رسیدی...

روی تختش سه جعبه بود، در حد و اندازه های معمولی... با کنجکاوی جلو رفتم و جعبه ی اول را برداشتم.
کاغذ کادوی زرد براق را با ملایمت از یک سمت باز کردم و جعبه ی کفش را بیرون کشیدم. آه از نهادم برخاست. همان آل استار زرد... کار خودش را کرد...

اگه دنیا دست من بود، می نوشتم سرنوشتو
واسه ی تولد تو هدیه می دادم بهشتو
اگه دنیا دست من بود، عاشقی تنها نمی موند
دیگه هیچ کسی تو دنیا از غم و غصه نمی خوند...

جعبه ی دوم را هم با بی میلی برداشتم، این پسر سرش به جایی نخورده بود؟!

اگه دنیا دست من بود، اگه دنیا دست من بود
اگه دنیا دست من بود، واسه چشمای تو کم بود...


این یکی را با کاغذ شیک سفید و مشکی بسته بندی کرده و پاپیون مشکی هم رویش بود. پاپیون را بیرون کشیدم و جعبه را باز کردم. حس عجیبی داشتم که با وجود تنها بودنم در اتاق مطمئنم می کرد کسی همه ی حرکاتم را زیر نظر دارد.
این یکی را مطمئنم معین خودش نخریده بود یا حداقل شانسی خریده بوده که ببیند به پای چه کسی می خورد!!! کفش شیک مشکی بند دار که تماما با نگین های ریز براق تزیین شده و از پهلو بندش با سگک بسته می شد. تاب نیاوردم و روی لبه ی تخت نشستم. کفش سیندرلایی را توی دستم بالا و پایین بردم و رو به شخص نامریی اتاق زمزمه کردم: انتظار نداری من اینو بپوشم که؟!
کفش را کنار گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. بلند شدم که به سمت جعبه ی سوم بروم. ولی بلافاصله نظرم عوض شد و روی تخت نشستم. دستم را جلو بردم و کفش را دوباره برداشتم. «فقط برای اینکه دلخور نشی.»
دمپایی خانه را از پا درآوردم و با احتیاط کفش را پوشیدم. فوق العاده بود! بی نظیر بود! چند ثانیه به کفش که قالب پایم بود نگاه کردم و دلم غنج رفت. اگر خزر آن را می دید دیوانه می شد! بی اختیار لبخند زدم و بعد زود جمعش کردم. واقعا که شرم آور بود ، داشتم مطمئن می شدم «جنبه» نعمتی است که قطعا خداوند از من دریغ کرده بود./

تموم دنیا رو میدم، تو مال من باش
این قلب تنها رو میدم تو مال من باش...
دوسِت دارم،
دوسِت دارم با همه ی دردا و اشکاش...

تکانی خوردم و سرم را بالا گرفتم. تازه داشتم خجالت می کشیدم. با پریشانی سرم را بالا گرفتم و اطرافم را نگاه کردم. باید زودتر از آنجا می رفتم ولی جعبه ی سوم را هنوز باز نکرده بودم که...
دستم که به سمت جعبه ی سوم می رفت، می لرزید. نمی دانم چرا، قرار نبود که معین از آن بیرون بپرد؟! خودم را راضی کردم که معین در آن، جا نمی شود و جعبه را به سمت خودم جلو کشیدم.
کاغذ این یکی زمینه ی سفید داشت و طرح گل های مختلف. گلهای سرخابی، قرمز، صورتی و زرد. کاغذ را با دقت باز کردم و جعبه را بیرون کشیدم. باز هم کفش... معین کی مرا پابرهنه دیده بود که انقدر برای پوشاندن پاهای من زحمت کشیده بود؟! این بار با ماژیک روی در جعبه نوشته بود:

و چه انتظار بزرگیست
اینکه بدانی
پشت هر دوستت دارم
چقدر دوستت دارم...

هینی کردم و کلمات جلوی چشم هایم رقصید. دستم را جلوی دهانم گرفتم و رو به ناظر نامریی ام چشم غره رفتم. این حرف ها را از کجا یاد گرفته بود؟! روی مقوا هم نوشته بود که نمی شد مچاله اش کرد!!! در جعبه را زمین انداختم و با پا هل دادم زیر تخت. نفس عمیقی کشیدم و بعد دوباره خم شدم و بیرون کشیدم اش تا از چیزی که دیده بودم مطمئن شوم. بله، همه چیز همانطور بود که دیده بودم. با ماژیک سیاه درشت و واضح و به فارسی همین کلمات را نوشته بود! این بار در جعبه را پشت و رو کردم و کنارم گذاشتم، تازه فهمیدم که کفش های داخل جعبه را ندیده ام. به سمت جعبه برگشتم و از دیدن کفش های ساده ی مشکی با آن نوار باریک و پاشنه ی کوتاه سه سانتی لبخند به لبم آمد. فکر همه جا را کرده بود. کفش ها را برداشتم و روی زانوهایم گذاشتم. اگر خودم می خواستم کفش مناسبی برای دانشگاه بخرم هم نمی توانستم چنین چیزی پیدا کنم، بگذریم از پولی که برای آن داده بود. اخم کردم، چه لزومی داشت این همه چیز بگیرد؟! بلند شدم و دست هایم را به کمر زدم. اطرافم را نگاه کردم و بلند پرسیدم: دیگه چیزی نیست؟
کسی جواب نداد و من به عقل خودم – که تا آن روز تنها سرمایه ام بود – شک کردم. کسی آنجا نبود، چرا من باورم شده بود که یک نفر مرا زیر نظر دارد؟! برگشتم و جعبه ها را نگاه کردم... دلم برای راه رفتن با کفش مشکی نگین دار پر می زد ولی مناعت طبعم اجازه نمی داد برگردم و آنها را بپوشم. نمی دانستم حالا با سه جفت کفش باید چکار کنم؟ می ریختم توی کیسه می انداختم روی دوشم، می بردم خانه و می گفتم این کادوی تمام تولدهایی است که معین از دست داده بود؟! اطرافم را نگاه کردم. نخیر فکر اینجا را نکرده و چیزی برای حمل هدیه ها مهیا نکرده بود. ای بی فکر!
چرخیدم و قبل از اینکه مغزم از انواع و اقسام فکرها متلاشی شود، از اتاق بیرون رفتم. پایم را که از آن مکان دیوانه کننده بیرون گذاشتم، با سرعت پله ها را پایین دویدم و از خانه خارج شدم.
با آن حالم اگر به خانه برمی گشتم خزر مشکوک می شد و تا از کم و کیف همه چیز باخبر نمی شد دست برنمی داشت. راهم را به سمت در خروجی کج کردم و از باغ خارج شدم. به سمت دورترین مغازه راه افتادم. حداقل در این فاصله می توانستم افکارم را سر و سامان بدهم ولی انگار قرار نبود من در مدیریت بحران به جایی برسم. سانتافه ی بنفش با کیفیت اچ دی جلوی چشم هایم بود و سر پر موی مشکی که به پشتی صندلی تکیه داده بود همه چیز را از یادم برد.


بین رفتن و نرفتن مانده بودم. از یک طرف اگر بی مقدمه جلو می رفتم، تحویلش می گرفتم و تشکر می کردم در تنبیهش خلل ایجاد می شد و اگر جلو نمی رفتم... خب، دلم تنگ شده بود!!!
یواش یواش جلو رفتم و پاییدمش که متوجه من نباشد، انگار داشت چرت می زد، ولی همین که به سمت او نزدیک شدم، در ماشین با شدت باز شد و صورت خواب آلود معین با چشم های گود افتاده و خسته اش جلوی من ظاهر شد: علیک سلام.
سرفه ای کردم و صاف ایستادم. گردنم را کشیدم و چشم از او گرفتم.
ـ سلام. البرز از خونه انداختت بیرون؟
جوابم را نداد و من زیرچشمی به او نگاه کردم. نگاهش روی من بود. هول کردم، تازه یادم افتاد در همین دقیقه های اخیر چه چیزها که ندیده بودم.
با دستپاچگی انگشت هایم را در هم فرو کردم: چی شده؟
چرخید و سر جای قبلیش برگشت - بدون اینکه در ماشین را ببندد – و دوباره سرش را به عقب تکیه داد: هیچی. صبح به خیر.
جلو رفتم و کنارش ایستادم: ظهر به خیر.
سرش را به سمت من چرخاند و منتظر نگاهم کرد. تته پته کنان اضافه کردم: مرسی واسه دوچرخه.
لبخند نصفه نیمه ای زد: فقط دوچرخه؟
خندیدم: آره یه هدیه کافیه. بقیه اشو بهت بر می گردونم.
با خونسردی گفت: اتفاقا همه اش واسه تو نیست، این سه تا رو گرفتم چون نمی دونستم کدومو می پسندی. یکیشو بردار باقیشو برمی دارم برای خودم.
با تعجب به او نگاه کردم که همچنان با جدیت و لبخند ادامه داد: اتفاقا یه مهمونی در پیشه نمی دونستم چه کفشی بپوشم. زودتر انتخاب کن من بدونم لباسمو با کدوم ست کنم.
شکلک درآوردم: بی مزه.
خندید: همینطوریشم خوشگل نیستی، بدترش نکن.
دست هایم را روی سینه در هم فرو کردم: مثه خزر حرف می زنی.
ـ راستی رئیس چطوره؟
بینی ام را چین دادم و با بیزاری به او نگاه کردم: نترس، داره با اوضاع کنار میاد.
ـ یعنی تو وضعیتی هست که بشه ازش عذرخواهی کرد؟!
با تعجب به او نگاه کردم که سرش را مثل بچه ی گربه ی یتیم گرسنه ای به یک طرف خم کرده بود و با چشم های درشت مظلومش من را نگاه می کرد.
ـ می خوای عذرخواهی کنی؟
ـ مگه کادو تولد نمی خوای؟
ـ فکر کردم کادومو گرفتم!
ـ اونا کادویی بود که من برات خواستم، این چیزیه که تو می خوای.
با شادی دست هایم را به هم کوفتم: آفرین پسر خوب. ولی انتظار نداشته باش ببخشدت.
ـ چه خبر خوبی!
چشم هایش ستاره می زد. حتی توی روز روشن!
ـ ولی از قدیم گفتن از تو حرکت از خدا برکت. بیای تو خونه نمی اندازت بیرون. بیا ناهار مهمون ما باش.
پایش را از ماشین بیرون گذاشت و به این طرف چرخید: اوکی. پس با توکل به خدا میریم که داشته باشیم رگبار خزر خانمو.
خندیدم و کیف پولم را بالا گرفتم: تو برو خونه، من برم واسه ناهار خرید کنم.
ـ من تنها نمیرم تو قفس شیر. چون این فداکاریو به خاطر تو می کنم خودتم باید باهام باشی.
ـ باشه پس صبر کن برم و بیام.
سرش را با تاسف به اطراف تکان داد: چرا مغزت با سنت رشد نمی کنه تو؟ سوار شو می برمت.
ـ نه خودم میرم.
برگشت و با دقت به من نگاه کرد: راستشو بگو! تو بیشتر از دست من دلخوری یا خزر؟
زل زدم توی چشم هایش: خودت چی فکر می کنی؟
آه کشید و گفت: من همیشه درست حدس می زنم. از دل خزر یه جوری در میارم ولی رگ خواب تو دستم نیست. فعلا بیا بالا، بعدا یه کاریش می کنم.
سرم را کج کردم و چند ثانیه براندازش کردم. به جایی برنمی خورد. ماشین را دور زدم، قبل از رسیدن من در را باز کرد و سوار شدم.
کمربندم را بستم: نگفتی اینجا چکار می کردی؟
ماشین را روشن کرد و راه افتاد: کار خاصی نمی کردم.
ـ چشات چرا قرمزه؟
ـ به خاطر آفتابه.
برگشت و از آینه ی آفتابگیر چشم هایش را نگاه کرد. موهای شانه نخورده اش را با سر انگشت شانه کرد و خمیازه کشید.
ـ دیشب خوب نخوابیدی؟
ـ چرا، عالی، توپ.
لجم گرفت، نمی خواست بگوید که دیشب اینجا بوده، دیشب که نه... من خودم تا ساعت 3 بیدار بودم و کتاب می خواندم و متوجه هیچ رفت و آمدی نشدم.
ـ عادت خوبی نیست که دزدکی بری خونه ی مردم.
قهقهه زد: خانوادگیه. کاریش نمیشه کرد.
یاد اولین برخورد البرز و خزر افتادم و اخم کردم. متوجه اخم من شد و زمزمه کرد: خونه ی مردم؟!
شانه بالا انداختم و پشت چشمی نازک کردم: حالا! خونه ی ما و شما نداره.
ـ اصــــــــــــــلا قابل شما رو نداره خانوم.
سرخ شدم و پرخاش کردم: از کیسه خلیفه می بخشی؟!
ـ مال منه، به کی قراره برسه مگه؟
زبانم را گاز گرفتم: وقتی مال تو شد ببخشش. فعلا که بی خانمانی و شبو تو ماشین سر می کنی.
خمیازه ی کشداری کشید: کی من شبو تو ماشین سر کردم؟ تا خود صبح سرپا بودم.
لیخند زدم: چیکار می کردی؟
ـ خونه ی عمه انگار کاروانسراس، مهمون دارن از شیراز، اومدم اینجا حموم کنم.
با چانه ام به موهایش اشاره کردم: مشخصه.
خندید و گفت: چشم بصیرت می خواد.
دلم می خواست با مشت به بازویش بکوبم که اینطور با بدجنسی من را دور می زد. ریز ریز خندید و دستش به سمت پخش رفت.

نترسی گل بارونم، منو از شب نترسونم
نگو از تلخی دنیا، دلم تنگه بخندونم
بکش سرمه توی چشمات،حریر مخملو تن کن
بیا توی شب شعرم چراغ ماهو روشن کن
نمی ترسیم اگه حتی ستاره شیشه ای باشه
گلابدون بلور ما، گلاب نورو می پاشه
نترسی گل بارونم، منو از شبــ...

ـ وایسا.
کیفم را برداشتم و با دستپاچگی دستم را به سمت دستگیره بردم.
ـ باران، ببین...
مکث کردم و برگشتم. حتی به او نگاه نمی کردم، قلبم توی سینه بالا و پایین می پرید و تحمل نداشت.

قشنگه با تو بیداری، اگه دنیا توی خوابه
چرا چشمات غزال من همیشه مات مهتابه؟
تو حرفات مثل لالایی، غم خواب عروسک نیست
واسه عاشق شدن عشقی تو دنیای تو کوچک نیست...


جعبه ی کوچکی را به سمت من گرفت. سرش را پایین انداخته و احیانا به روبان آبی روی جعبه خیره شده بود.
ـ تولدت مبارک.
بی اراده دستم را جلو بردم، جعبه را گرفتم و بدون اینکه بازش کنم در را باز کردم و از ماشین پریدم پایین.


با عجله به سمت سوپرمارکت دویدم تا جایی که می توانم از معین و سایه و همه چیزش دور شوم. با اینکه می دانستم چیزهایی که می خواهم کجاست به دورترین قسمت فروشگاه رفتم. مشتم را باز کردم و جعبه را از دست عرق کرده ام نجات دادم. خیلی کوچک بود. روبان آبی را کشیدم و درش را برداشتم. یک جفت گوشواره. یک ابر و قطره های آویزان از آن. گوشواره را با دو انگشت بالا گرفتم و سعی کردم از پشت اشکی که چشمم را پر کرده بود، آن را درست و واضح ببینم. این همه هدیه برایم مهم نبود، برایم پسری مهم بود که روز به روز جایش را در قلبم بیشتر می کرد. می ترسیدم از اینکه نتوانم پا به پایش باشم و محبت بی حد و حصرش را جبران کنم. با وجودی که گاهی کنترل محبت از دستش در می رفت و به بیراهه می افتاد، ولی نمی توانستم تقلایش را برای خوشحال کردنم نادیده بگیرم. هدیه هایش اهمیتی نداشت، برای من همان دوچرخه ی کهنه و همین چشم های خسته ی خواب آلود کافی بود... زیاد هم بود...
صدایی با لحن تند گفت: ببخشید خانم.
کنار رفتم تا خانم که داشت زیر لب غرغر می کرد و انواع و اقسام تعاریف را در مورد من ارائه می داد جعبه ی برشتوک را بردارد. نفس عمیقی کشیدم و به سمت یخچال رفتم.


کیسه ی خریدم را بالا گرفتم و با هیجان سوار ماشین شدم.
ـ لازانیا که دوس داری؟ قراره خزر درست کنه.
معین خندید: حواست باشه تو سهم من مرگ موش نریزه.
او هم مثل من سعی می کرد به روی خودش نیاورد. اصلا نه خانی آمده، نه خانی رفته...
پشت چشم نازک کردم: برای تو مرگ فیل هم افاقه نمی کنه.
ـ اصلا من نمی دونم این همه لطف و مرحمت تو رو در مورد خودم چطوری هضم کنم.
ـ یه قلپ اعتماد به نفس بخوری هضم میشه.
خندید و تا خانه حرفی نزد.


من که پیاده شدم، معین را دیدم که با جعبه ی بزرگی در دست بعد از من آمد. این یکی کادو پیچ نشده بود و با وجود سر به زیری معین بوی خوبی نمی داد. در را برایش باز گذاشتم و بعد دنبالش راه افتادم. قبل از اینکه داخل شود، زمزمه کرد: هوامو داشته باش.
دلم می خواست این کار را بکنم ولی با وجود برق مرموز چشم هایش بلاتکلیف مانده بودم. این بار، اول من داخل رفتم و بلند گفتم: یاالله!
خزر سرک کشید و من گفتم: معین اینجاست.
انگار که تصویر حال به هم زنی دیده باشد، صورتش در هم رفت و به اتاق رفت. در را باز کردم و به معین تعارف کردم که بیاید بالا.
معین هم با حالت مظلوم و فروتنی آمد داخل و در را با پا بست.
پشت سر من بالا آمد و گوشه ی دیوار ایستاد. بدون اینکه جعبه را زمین بگذارد. چند دقیقه طول کشید و خبری از خزر نشد. معین با التماس به من نگاه کرد و من بلند گفتم: خزر خانم، قرار نیس ناهار درست کنی؟
صدایش به وضوح به گوش هردویمان رسید: رفت؟
سرفه کردم : نه، آقای بهزادنیا ناهار مهمان هستند.
منتظر بودم به همان بلندی بگوید «کوفت بخوره.» یا هر چیز دیگری مترادف همین عبارت ولی خب چیزی نگفت و چند ثانیه بعد پیدایش شد. بدون اینکه کوچکترین اهمیتی به معین بدهد – انگار که لکه ی ناچیزی روی دیوار باشد – از کنارش گذشت و به آشپزخانه رفت. با چشم و ابرو به معین اشاره کردم تا نقشه اش را اجرا کند. معین سینه اش را صاف کرد و به سمت میز اپن رفت.
ـ خزر خانم، (بیهوده منتظر ماند جوابی بشنود و بعد از چند ثانیه ادامه داد) اینا تمام مقاله ها و کتابا و اطلاعاتیه که برای پایان نامه ات می خواستی. به هزار نفر رو انداختم تا اینا رو برات پیدا کردم. همش هست حتی اونی رو که می گفتی اصلا تو ایران پیدا نمیشه مامان گرفته و قراره...
ـ راست میگی؟
صدای پر از ذوق و خوشی خزر مثل شوک بود. از جا پریدم و با حیرت به معین نگاه کردم که چطور با جادویش خزر را از آن حالت درآورده و رام کرده بود. خزر جلو رفت و با ذوق در جعبه را باز کرد. کتاب ها و مقاله ها را با هیجان زیر و رو کرد و فلش خاکستری معین را برداشت.
معین گفت: اینا انگلیسیه. (تاکید کرد) پره.
ـ قربون دستت. نمی دونی چقدر ناامید بودم.
خزر بیش از اندازه حواسش پرت غنیمتش بود وگرنه باید یادش می ماند که معین می دانست... چشمم به او افتاد که داشت به من نگاه می کرد و منتظر تایید من بود. سری به نشانه ی تاسف تکان دادم و به آشپزخانه رفتم. اگر من جادوی معین را داشتم الان به همه جا رسیده بودم.
خزر که بالاخره از گنجش دست کشید و برای ناهار مشغول شدیم، معین هم برای کمک آمد. مشغول ریز کردن پیاز شد و همراه با مف مف کردن، زیر لبی می خواند و صدایش به گوش می رسید.


با اینکه خزر فاصله ی قانونی با معین را رعایت می کرد و تا وقتی که با معین در آشپزخانه بودیم حتی اعتنایی هم به او نکرد ولی مشخص بود که به اندازه ی قبل از او دلگیر نیست و معجزه ی پایان نامه کار خودش را کرده. معین راست می گفت که رگ خواب خزر را می داند... با بی قراری در جایم جا به جا شدم، رگ خواب من چه بود که خودم هم نمی دانستم؟!

با برگشتن بچه ها و لیستی که از کادوهایم به عسل تحویل دادم روشن شد که این عسل بوده که به معین پیشنهاد داده دوچرخه ام را پس بگیرد. این را که گفت چشم هایش برق می زد.
ـ به این شرط که یکی هم برای خودم بگیره.
با دست به کمرش کوبیدم: خجالت نمی کشی؟ رشوه می گیری؟
سرفه ای کرد و با ناراحتی گفت: این اسمش رشوه نیست، پورسانته. بعدم خودش راضیه، تو چکاره حسنی؟
حق به جانب گفتم: من همه کاره ام. مگه نه معین؟
معین که داشت ما را نگاه می کرد، لبخند زد و شانه ای بالا انداخت. بعد نگاهش را گرفت و به دفتر ریاضی طلوع دوخت. عسل لیوان چایش را برداشت و یک قلپ خورد: کفشات کو؟
ـ همین دو و وراس.
اصرار کرد: کدوم دور و ورا؟
خودم را سرگرم آبنبات های میوه ای کردم: همین دور و ورا دیگه، اَه، پرتقالیا رو کی خورده؟
عسل با آرامش گفت: اصن پرتقالی توش نیس. برو کفشاتو بیار ببینم.
ـ حوصله ندارم.
ـ بگو کجاست، میرم میارم.
از جا پریدم: نمی خواد. خودم میرم.
کافی بود عسل نوشته ها را ببیند، تا آخر عمر از دستش خلاص نمی شدم. تا آخرین لحظه ی زندگی ام باید باج می دادم تا رازم را حفظ کند.
لباسم را مرتب کردم:همین جا بمون تا بیام. باشه؟
ـ مگه کجاست؟ تو که گفتی همین جاست.
کفرم در آمد: انقدر بازجویی نکن. الان میارمش.

سنگینی نگاه معین را روی خودم حس می کردم ولی توجهی نکردم و بیرون آمدم. با بی حوصلگی به سمت خانه ی آنها راه افتادم. عجب غلطی کردم که به عسل ریز هدیه هایم را ابلاغ کردم... مگر تا نمی دید دست بر می داشت؟! عسل به کنار، مامان را چکار می کردم؟ این همه هدیه کمی! شک بر انگیز نبود؟! زیاد هم نه، فقط کمی...
ـ مواظب باش.
از جا پریدم و دستم را روی سینه ام گذاشتم: وای!
بازویم را ول کرد و فاصله گرفت: کجا سیر می کنی؟
از روی چاله پریدم و خودم را به آن راه زدم: همین دور و ورا. می خوای بری؟
امیدوار بودم زودتر برود و من را با بلاتکلیفی هایم تنها بگذارد. برای کنار آمدن با خودم و تمام اتفاقات آن روز به زمان احتیاج داشتم. همه چیز را انبار کرده بودم پشت ذهنم و باید سر فرصت یکی یکی بررسی شان می کردم. ولی تا زمانی که معین جلوی چشمم بود یکی یکی به این موارد ذخیره شده اضافه می شد و کارم را سنگینتر می کرد.
نگاهش را به خانه دوخت: نه.
با بی قراری دستم را در جیب شلوارم چپاندم: پس کجا داری میای؟
ـ خونه امون، اجازه هست؟
زورکی خندیدم: بله، خواهش می کنم.
چیزی نگفت و به راهش ادامه داد. دلم نمی خواست با من بیاید ولی چطور دکش می کردم؟! قدم به قدم با من می آمد و اعصابم را تحریک می کرد. حتی یک کلمه هم حرف نمی زد.
بالاخره طاقت نیاوردم و وسط سالن ایستادم.
ـ چی شده؟
ـ تا کجا می خوای بیای؟
ـ تا تو اتاقم.
سرم را پایین انداختم: پس من وایمیسم کارت که تموم شد میرم جعبه ها رو میارم.
ـ مشکلی داری با من؟
خودم را زدم به بی خیالی.
ـ نه، چه مشکلی؟



ـ پس منم میام. (دستش را به سمت پلکان طبقه ی بالا دراز کرد ) بفرمایید.
دهن کجی کردم: اول شما.
ـ خواهش می کنم. لیدیز فرست.
پوفی کردم و جلوتر از او از پله ها بالا رفتم. گذشته از نگاه سنگینش اصولا دوست نداشتم جلوتر از کسی راه بروم. دستپاچگی عجیبی پیدا می کردم که دلیلی هم برایش نداشتم. شاید اگر پشت سرم هم چشم داشتم خیالم راحتتر بود، ولی اینطور، وقتی که نمی دانستم نگاه پشت سری ام دقیقا کجاست! آشفته ام می کرد. این که چشم هایش را نمی دیدم و نمی توانستم از فکری که در سرش می گذشت باخبر شوم، اذیتم می کرد. دزدکی به عقب نگاه کردم که سرش پایین بود و داشت پا به پای من می آمد. احساس بدتری پیدا کردم. با برق چشم های معین آشنا بودم ولی با این سر به زیری و سکوتش، نه...
در اتاق را با طمانینه باز کردم، به این امید که کسی از غیب ظاهر شود و مانع ورود ما بشود. بیشتر از هر وقت دیگری از تنها بودن با او می ترسیدم... برخلاف همه ی حرفها، از این نمی ترسیدم که نفر سوم اتاق شیطان باشد، از این وحشت داشتم کشیشی باشد که او را وادار به اعتراف کند... و من می ماندم و دهان باز و مغزی خالی... حتم داشتم در آن شرایط هیچ کلمه ای، هیچ حرفی، هیچ علامتی، هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز به مغزم خطور نمی کرد. من می ماندم و معین و گردابی که در آن می چرخیدم و فرو می رفتم، بدون اینکه راه فراری داشته باشم...
ـ حواست کجاست؟ برو تو دیگه.
حواسم برگشت و با عجله در اتاق را هول دادم. همه چیز همانطور بود که من رها کرده بودم... معین انگار که همه چیز برایش تازه باشد جزئیات را وارسی کرد و جعبه ها برداشت و بالا و پایین کرد.
قبل از اینکه بتوانم تمسخر صدایم را پنهان کنم پرسیدم: مگه ندیدی؟
سرش را بلند نکرد: ضبط کردم ولی هنوز ندیدم.
با دست به دوربین کوچکی کنج اتاق اشاره کرد که من متوجه نشده بودم. آه عمیقی کشیدم.
ـ چه لزومی داشت؟
خندید: نمی خواستم چیزی رو از دست بدم.
خودش را روی تخت رها کرد و کفش مشکی نگین دار را کف دستش گرفت، تا جلوی چشم هایش بالا آورد و رو به من پرسید: چطوره؟
با فاصله از او روی تخت نشستم و با احتیاط گفتم: قشنگه.
ـ می پوشیش؟
ـ پوشیدمش. می بینی.
با شیطنت خندید و کفش را پایین آورد. هر سه کفش را از جعبه در آورد، کاغذ ها و جعبه ها را کنار زد، لنگه ی راست هر سه کفش را کنار هم گذاشت و لنگه ی چپ هر سه را هم کنار هم، انگشتش را روی ردیف کفش ها کشید و بدون اینکه به من که محو حرکاتش بودم نگاه کند، گفت: خوشت اومد؟
ـ آره.
ـ کدومش بیشتر؟
انگشتم را روی کفش مشکی نگین دار گذاشتم. بی صدا خندید. صدا که نداشت، لب هایش را هم ندیدم ولی مطمئن بودم که خندید. این انتخاب خودش بود، این را خودش خواسته بود برای من...
چند ثانیه چیزی نگفت و بعد که حرف زد صدایش به نظرم عجیب و غیر طبیعی آمد.
ـ تا حالا خیلی کادو گرفتم، برای خیلیا، خیلی وقتا... برای بعضیا می دونستم فقط قیمتش براشون مهمه، برای بعضیا هم مطمئن بودم بین کادوهای بقیه گم میشه... برای بعضیا فقط یه چیزی بود که به رخ بقیه بکشن برای بعضیا هم فقط از سر رفع تکلیف بود. ولی... برای خزر، طلوع، عسل، تو... بیشتر از اینکه شما خوشحال بشین، خودم خوشحال بودم. این که می تونستم شما رو به خاطر یه چیز کوچولو خوشحال کنم... می دونی دلم می خواست یه چیزی باشه که خوشتون بیاد. برای اونا راحت بود، برای تو ولی... سخته. می دونم تو از هر چیزی، حتی کوچولو هم خوشحال می شدی، ولی همین سخت ترش می کرد. همه ی اینا رو گرفته بودم ولی بازم راضی نبودم تا وقتی که از عسل پرسیدم چی خیلی خوشحالت می کنه. اونم گفت هیچوقت به اندازه ی وقتی که اون دوچرخه رو کادو گرفتی خوشحال نبودی. منم... منم فکر کردم اگه پسش بگیری خوشحال میشی.
زبانم را روی لب پایینم کشیدم، هوای اتاق به قلبم فشار می آورد.
ـ خوشحال شدم.
ـ خوبه.
این را گفت و کفش ها را برداشت و روی پای من گذاشت.
ـ ممنون.
لبخند نزد. فقط گفت:خواهش می کنم.
ـ اینا رو که هیچی، خیلی قشنگن، گوشواره هم... ولی دوچرخه هه یه چیز دیگه بود. درست به اندازه ی بار اول... خوشحال شدم... هیچی... نمی... تونست انقدر... منو...
سرش را بلند کرد و با ناباوری به اشک های من که خارج از کنترلم جاری شده بود نگاه کرد و خندید.
ـ تو گریه هم می کنی؟
زورکی لبخند زدم، بغض گلویم را تنگ کرد و اشک هایم شدت گرفت. هق هق کردم و دستم را جلوی صورتم گرفتم. قلبم داشت از سینه بیرون می زد. چه بر سرم آمده بود؟! در عرض یک ثانیه غم عالم ریخته بود به قلبم...
دلم تنگ شده بود، به اندازه ی تمام سال هایی که بابا در تولدم بود و من هیچوقت فکر نکرده بودم از بودنش حداکثر استفاده را بکنم. اینکه هیچوقت فکر نکرده بودم هر لحظه بودن من به بودن او وابسته است. اینکه نمی توانستم تصور کنم نبودنش چقدر وسیع و رنج آور و تلخ است.. اینکه دنیا بدون او چقدر بزرگ و کوچک می شود. برای نفس کشیدن کوچک و برای گم شدن بزرگ...
دستی دور شانه ام حلقه و فشرده شد. قبل از اینکه فکر بکنم، بدنم واکنش نشان داد و خودش را کنار کشید.
ـ باران...
ـ ببخشید.
این را گفتم و کورمال کورمال در حالی که اتاق و همه چیزش جلوی چشم های خیسم می رقصید از اتاق بیرون دویدم.


عسل با دیدن دست های خالی ام لب ورچید: چی شد پس؟
چشم هایم را چرخاندم که سرخی اش را نبیند – با اینکه ربع ساعت توی باغ قدم زده بودم و بیشتر از ده بار آب به صورتم پاشیدم – و گفتم: معین میارتش.
سرم را به سمت خزر چرخاندم که انگار به معشقوش رسیده باشد، مشغول مقاله هایش بود.
ـ مامان کی میاد؟
عینکش را با انگشت اشاره بالا داد و گفت: گفت که امروز یه کم زودتر میاد، طرفای ساعت 5، بریم بیرون.
ـ بیرون چه خبره؟
سرش را دوباره پایین انداخت: بریم یه دوری بزنیم دلت باز بشه.
انقدر این اواخر همه به فکر باز شدن دل من بودند که امر بر خودم هم مشتبه شده بود که دلم این روزها تنگتر از همیشه شده. بغضم را قورت دادم و از ترس اینکه احساسات کنترل نشدنی ام این بار جلوی خواهرهایم فوران کند به اتاق پناه بردم.


پتویم را دورم پیچیدم و غلت زدم. سردم بود که از ظهر نیمه ی فروردین بعید به نظر می رسید. برعکس مسیر قبلی غلت زدم. فایده نداشت. فکر و خیال تنهایم نمی گذاشت. این چه واکنشی بود؟! بقیه در این جور مواقع چه واکنشی نشان می دادند؟ از کسی نمی توانستم بپرسم که... رویم نمی شد... ولی خب با خودم که صادق بودم، حرکتش هیچ ناراحتم نکرده بود. بلکه آرامم هم می کرد اگر گرمای ناشی از بدن خودش را نادیده می گرفتم... گر گرفتم... حتی به خودم هم نمی توانستم اعتراف کنم که جایم خوب بود... دلم می خواست همانجا بمانم ولی بدن فرمان نابردارم تشخیص داده بود که جای من آنجا نیست. من و دلم یک طرف میدان و همه و همه چیز در مقابل ما جبهه گرفته بودند. با آشفتگی در جایم نشستم و زانوهایم را در بغل گرفتم. چانه ام را روی زانویم گذاشتم و به نقطه ای روی فرش چشم دوختم. این فکرها از من بعید بود، ولی آخر چرا؟ مگر من دل نداشتم؟! البته که داشتم! وگرنه در پرونده ی پزشکی ام ثبت می شد! من می دانستم تمام اجزای بدنم – منهای مغزم در آن لحظه – سر جایشان هستند و مثل ساعت کار می کنند، قلبم البته کمی سریعتر از حد معمول...
حالا اگر همه ی خاله خان باجی های دنیا جمع می شدند و سرزنشم می کردند که کار معین درست نبوده، از نظر من درست بود... اگر مثل سنگ و دیوار آن جا می نشست و منتظر می ماند تا چشمه ی اشک من خشک شود، کارش درست بود؟! آن لحظه، آن جا و با آن فکرها من یک نفر را می خواستم که دوستم داشته باشد، بغلم کند، و هیچ نگوید... فقط باشد و حسش کنم... با بی قراری به چپ و راست پاندول وار جابه جا شدم. یک روز از این فکرهایی که مرا به شرق و غرب می کشیدند دیوانه می شدم. همین حالا هم از جنگی که بین مغز و قلبم در گرفته بود احساس خستگی می کردم. قلبم هنوز از بابت از دست دادن آن موقعیت حسرت می خورد و مغزم – که هیچ جا به کارم نمی آمد و حالا برای ما گردن کلفت شده بود – برایش خط و نشان می کشید که اگر یک ثانیه بیشتر مانده بودیم چنین و چنان می شد. ولی من می دانستم که چیزی نمی شد... من گریه می کردم، آنقدر گریه می کردم که یادم برود آغوش پدرم را کم دارم که غم هایم را کم کند... در تمام این یک سال و خرده ای که گذشت من چیزی را گم کرده بودم که همین یک ساعت پیش یک میلی متر به آن نزدیک شده بودم ولی اجازه نداشتم آن را داشته باشم... با پریشانی سرم را بین دو دست گرفتم و چشم هایم را بستم.
در باز شد و کسی آمد داخل. گوشه ی چشمم را باز کردم و کفش های نگین دار را جلویم دیدم. پلک زدم و توانستم پاهای عسل را در آن تشخیص بدهم.
با صدایی که به طرز عجیبی خشک و ناهنجار بود، گفتم: معین آورد؟
ـ نه پس! غول چراغ جادو.
دست هایش را بالا گرفت و رقصید. سعی می کرد ملایم و سبک باشد ولی پاهایش پیچ خورد و روی من یله شد و آرنجش در شانه ام فرو رفت.
ـ اووووی عسل خر!!!
به سختی بلند شد و پایش را که از مچ پیچیده بود مالش داد: چته خب؟ حداقل روز تولدت اخلاق داشته باش.
پتویم را محکم دورم پیچیدم که عسل متوجه لرز غیرعادی ام نشود، غریدم: درش بیار.
بند ظریفش را از دور مچش باز کرد و لنگه ی چپ را پرت کرد توی بغلم: بیا، کوفتت بشه.
ـ تا کور شود هر آنکه نتواند دید.
زبانش را در آورد و تکان داد برایم. بعد پای چپم را با تقلا از زیر پتو کشید بیرون و به زور کفش را به آن پوشاند. پای خودش را هم کنار پای من گذاشت و چند ثانیه بعد آه کشید: به پای تو قشنگتره.
بینی ام را بالا کشیدم: شک داشتی؟
دماغش را چین داد و با نفرت به من نگاه کرد. کفش را با شدت از پایش بیرون کشید و پرت کرد زیر میز.
ـ هیچکدومشون جعبه نداشت. فک کنم دست دوم خریده.
نگاه معنی داری به او کردم: ممکنه، از معین بعیده دست بکنه تو جیبش. عیدیت که یادت نرفته؟!
گل از گلش شکفت: یادم رفته بود، از همه ی کادوهای تو گرونتره اون.
راست می گفت؛ از همه ی هدیه های من به جز گردنبند و گوشواره ای که حالا به آن اضافه شده بود.
ـ رفت؟
دست کشید به مچ پایش که جای فرورفتن سگک قرمز شده بود: آره. خزر بم گفت تعارف کنم با ما بیاد بیرون، گفت شب زنگ می زنه هر جا باشیم میاد پیشمون.
ـ باشه.
ـ دوست نداری بیاد؟
آب دهانم به گلویم پرید و به سرفه افتادم. راه فراری بود برای جواب ندادن به عسل... دروغ گفتن سخت نبود، ولی به عسل.
به خودم سخت بود...



ـ باران بیا دو قدم راه بریم.
ـ نمی خوام.
ـ ضد حال نباش.
ـ آخه اینجا جای قدم زدنه؟ هر جا رو نگاه کنی یکی نشسته، خب فکر می کنن داریم دیدشون می زنیم.
دهن کجی کرد: چه حرفا!!! مامان میای؟
مامان بلند شد و به خاطر دل کوچک خزر کنارش راه افتاد. همانطور که دست زیر چانه ام زده بودم، مسیر رفتنشان را نگاه کردم که از کنار طلوع و عسل هم گذشتند. دخترها داشتند بدمینتون بازی می کردند و صدای جیغ و ویغ عسل تا همینجا که من نشسته بودم هم می آمد.
چه تولدی... البته همین را به تولد پر سر و صدا و پارتی شلوغی که مردم! می گرفتند ترجیح می دادم... اطرافم را نگاه کردم و خمیازه کشیدم. در پی یک تصمیم آنی روی زمین پهن شدم و به پشت دراز کشیدم. دست هایم را زیر سر در هم گره کردم و چادر مامان را برای حفظ ظاهر تا روی شکمم کشیدم. هیچوقت نفهمیدم دراز کشیدن یک زن در ملاعام چه زشتی ای دارد... نه که متوجه نباشم، ولی احساس می کردم تنها بدی اش در وصله ی ناجور بودنش است. با مانتو و شلوار و روسری در چنین جای شلوغی دراز بکشی و انتظار داشته باشی که خیلی هم عادی و طبیعی جلوه کنی. ولی در آن لحظه نمی توانستم در مقابل وسوسه دراز کشیدن و زل زدن به آسمان تیره ی شب و احیانا یکی دو ستاره اش مقاومت کنم. پایم را زیر چادر مامان دراز کردم و چشم هایم را بستم. برای چند دقیقه که می شد فرض کرد آنجا تنها هستم و هیچکس به غیر از من در پارک نیست... می توانستم فرض کنم در فضای بی انتهایی تنها هستم – خدا را شکر که فقط در حد فرض بود – و روی بلندترین نقطه ی زمین که امکانش بود دراز کشیده ام... تنهایی و سکوت مطلق... می توانستم فرض کنم سبک شده ام، به سبکی پر... هیچ باری روی شانه هایم نیست، هیچ فکری در ذهنم و دستم را که دراز کنم مشتم پر از ستاره می شود... می توانستم فرض کنم خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتر است جلوی چشم هایم است و اگر چشمم را باز کنم چشم های مهربان و غصه دارش را می بینم... بی اراده قطره اشکی از چشم بسته ام چکید و بعد با احساس تغییر فضا و سنگینی هوای اطرافم چشم باز کردم. از دیدن دو تا چشم تیره و موهایی که از بالای آن آویخته بود جیغ کشیدم و نیمخیز شدم. معین با دستپاچگی خودش را روی زیرانداز انداخت و من دستم را روی قلبم گذاشتم.
ـ دفه ی آخرت بود این کارو کردیا.
خندید و صاف نشست: فکر نمی کنم دیگه هم همچین موقعیتی گیرم بیاد. (به بلاتکلیفی من نگاه کرد و دستش را به حالت تعارف دراز کرد) راحت باش.
پایم را جمع کردم و زانوهایم را به سینه چسباندم. چادر مامان را دور پایم جمع کردم و گفتم: راحتم.
چیزی نگفت و به همان حالت قبلی من دراز کشید. با این تفاوت که یک دستش را زیر سر گذاشت و دست دیگرش را روی پیشانی. نفس عمیقی کشید و پاهایش را هم صاف کرد. به انگشتان پایش را نگاه کردم که برعکس انتظارم دراز و لاغر نبود. حتی انگشت های پایش هم خوش فرم و قابل توجه بود. در کل وجود این بشر – با صرف نظر از باطن پُرایرادش – عیبی پیدا می شد؟ دزدکی پایم را دراز کردم و چادر را با انگشت اشاره کشیدم تا از روی پایم کنار برود. انگشت های من شکننده و دراز بود. من انگشت های کوتاهتر را بیشتر دوس داشتم. آهی کشیدم که چشم معین باز شد.
ـ چی شده؟
ـ هیچی. داشتم فکر می کردم قسمت نیست من دو ثانیه با خودم تنها باشم.
ـ تنهایی خوب نیست، خطرناکه.
ـ بودن با بعضی آدما خطرناکتره.
من باب شوخی گفتم ولی حرف که نزد ترسیدم. به سمتش چرخیدم و با شتاب گفتم: با تو نبودما.
خندید و ردیف دندان های سفیدش در نور ملایم چراغ های پایه دار پارک، درخشید.
ـ جرئتشو نداری.
برایش شکلک در آوردم و سرم را برگرداندم. خبری از مامان و خزر نبود.
ـ شام خوردی؟
ـ چی دارین؟
ـ ته چین مرغ با سالاد فصل و دلستر و یخ. اِم، فسنجونم هست ولی برنج خیلی کم مونده. دیگه، ماهی هم داریم، خوردنشم راحته، تیغ نداره. کدومو می خوای؟
از دیدن چشم های حیرتزده اش قهقهه زدم.
ـ فکر کردی تو پارک چی می خورن؟ ساندویچ داریم فقط، اونم کالباس.
ـ همون خوبه، ولی الان نمی خوام.
چند دقیقه به سکوت گذشت و بعد پرسید: میشه نصف چادرتو قرض بدی به من؟
ـ خیلی خنکه، نه؟
چادر جمع شده را از زیر پایم بیرون کشیدم و نصف بیشترش را روی او انداختم.
ـ می خوای برات چایی بریزم؟
ـ نه.
چادر را تا زیر گردنش بالا کشید، ساعدش را روی چشم هایش گذاشت و نفس عمیقی کشید. من هم پایم را دراز کردم و با اینکه خیلی دلم می خواست ولی به خاطر تاثیر منفی و غلط اندازی که بر ذهن بیننده می گذاشت، جلوی خودم را گرفتم تا دراز نکشم. دست هایم را ستون بدنم کردم و کمی به عقب متمایل شدم. چند دقیقه به صدای تنفس آرام معین گوش دادم و بعد چشم هایم را بستم.


برچسب ها رمان باران ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 214
  • آی پی دیروز : 750
  • بازدید امروز : 1,063
  • باردید دیروز : 3,695
  • گوگل امروز : 205
  • گوگل دیروز : 728
  • بازدید هفته : 4,758
  • بازدید ماه : 9,568
  • بازدید سال : 9,568
  • بازدید کلی : 9,568