close
مجتمع فنی تهران
رمان باران قسمت دوازدهم
loading...

رمان فا

ـ چقدر خوبه اینجوری. با شنیدن صدای – برعکس همیشه – آرام معین چشم هایم را باز کردم. چشم هایش باز بود و نگاهش روی من. ـ چه جوری؟ پلک زد: همینجوری.…

رمان باران قسمت دوازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1467 پنجشنبه 29 اسفند 1392 : 13:37 نظرات ()

ـ چقدر خوبه اینجوری.
با شنیدن صدای – برعکس همیشه – آرام معین چشم هایم را باز کردم. چشم هایش باز بود و نگاهش روی من.
ـ چه جوری؟
پلک زد: همینجوری. همینطوری که الان هستیم.
به اطرافم نگاه کردم. چه خوبی ای داشت؟ فقط من بودم و او، همین... اصلا چیز خاصی بود؟!
یک آن برگشتم و به چشم های خاکستری پر از حرفش نگاه کردم، تازه معنی حرفش را فهمیدم و بلافاصله نگاهم را دزدیدم. حرفی نزد و بعد که دزدکی به او نگاه کردم چشم هایش می خندید. چشمکی به من زد که خجالت کشیدم و عین دختر بچه ها دست و پایم را گم کردم. برای چند دقیقه هیچ چیز به ذهنم نمی رسید بگویم تا اینکه آه عمیق معین من را بیشتر از قبل خجالت زده کرد. خودم را سرزنش کردم که جوابی به او ندادم و به سمتش چرحیدم، ولی نگاه او به من نبود. مسیر نگاهش را دنبال کردم و چشمم به خانواده ی سه نفره ای افتاد که هر دو دست دختر کوچکشان را گرفته بودند و قدم می زدند.........................................................................

دخترک انگار از دست های پدر و مادر آویزان بود و تاب می خورد. پیراهن کوتاه قرمزش چرخ می خورد و موهای بافته ی قهوه ای رنگش را خودش عمدا به اطراف پرت می کرد. صدای خنده اش تا اینجا که من و معین نشسته بودیم، می آمد و آدم را هوایی می کرد. هوایی پر از حسرت و دلتنگی...
صدای معین خیلی آرام بود ولی شنیدم: خوش به حالش، حسرت هیچی رو نداره... (زمزمه کرد) اصلا حسرت نمی دونه ینی چی...
بی آن که فکر کنم، بی هوا گفتم: تو که همه چیز داری، حسرت چیو می خوری؟!
بازویش را از روی صورتش برداشت و نور چراغ پایه دار روی صورتش پهن شد.
ـ تو به چی میگی همه چیز؟!
برای یک ثانیه لبم را گاز گرفتم و بعد با تلاشی ضعیف برای پوشاندن خرابکاری ام گفتم:خب همه ی اون چیزایی که همه ی مردم حسرتشو می خورن. چه می دونیم، شاید همین بچه الان تو دلش حسرت یه اسباب بازی رو داشته باشه که تو هیچوقت قدرشم ندونستی...
معین چند ثانیه به من نگاه کرد و بعد گفت: برای چیزی که میشه به دستش آورد، نباید حسرت خورد... حسرت مال چیزیه که از دستش دادی و دیگه هیچوقت نمی تونی داشته باشیش...
چرخید و پشتش را به من کرد.
دستم به طرف موهای به هم ریخته اش رفت، ولی پشیمان شد و پایینتر رفت. چادر را که از رویش کنار رفته بود تا روی کمرش بالا کشید...
بدون اینکه به سمت من بچرخد، گفت: اگه من یه دختر داشته باشم، دلم می خواد به مامانش بره.
خندیدم و دلجویانه گفتم: به باباشم بره، اِی، بدک نمیشه.
ـ نه، به باباش بره اونوخ باید شبا تو کلانتریا دنبالش بگردم.
لبم را گاز گرفتم و خنده ام را خوردم. با لحن پر از تمسخری ادامه داد: همچین دختری به درد نمی خوره. دخترم باید مثلِ... مثل مامانش باشه.
چیزی نگفتم و او با بدخلقی گفت: بچه ی اولم باید دختر باشه.
دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدای خنده ام را نشنود: انشاءالله. دومی چی؟
ـ اون دیگه هر چی شد فرقی نداره. فقط سالم باشه.
این بار نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و قهقهه زدم.
ـ به چی می خندی؟
دستم را در هوا تکان دادم که فایده ای نداشت، پشتش به من بود. چیز بی ربطی را که همان لحظه از ذهن من گذشته بود به زبان آوردم.
ـ به اینکه دخترا تا وقتی بچه ان عروسک بازی می کنن پسرا وقتی بزرگ شدن.
مکث کرد و چند ثانیه بعد گفت: بابای شما خیلی خوشبخت بوده.
بغض کردم و گفتم: بقیه اینطور فکر نمی کنن. اگه یه پسر داشت...
ناگهان چرخید و رو به روی من نشست: بقیه بیخود می کنن. منو نیگا! من به چه درد مامان و بابام می خورم؟!
چشم هایش را بست و بعد سرش را بالا گرفت. در همان حال گفت: مثه سگ پشیمونم که با مامان نرفتم.
لب پایینم را به دندان گرفتم و «بلانسبت» ام را در دهان نگه داشتم.
صورتش به سمت من چرخید: یه حس خیلی بدی دارم امشب.
ـ بیخود، بد به دلت راه نده. الانم که خدا رو شکر چیزی نشده، هنوزم می تونی بری ببینیش.
ـ الان نمیشه، تا آخر این ترم دیگه نمیشه...
ـ خب تا آخر ترم چیزی نمونده، میری.
این را با اطمینان گفتم و معین سری به نشانه ی تایید تکان داد.
ـ آره نتیجه ی کنکور که اومد، انتخاب رشته که کردم، میرم دنبال کاراش.
ـ ایشالله. (مامان و خزر را دیدم که نزدیک می شدند) چایی بریزم برات؟!
سری به نشانه ی «بله» تکان داد و چادر مامان را از زیر دست و پایش جمع کرد.


جیغ بلندی کشیدم و اشک چشم هایم را پر کرد. طلوع با بغض نگاهم کرد و از خودم خجالت کشیدم. با شرمندگی زمزمه کردم: چیزی نیست، خوبم.
خزر که کنار پای من زانو زده بود، بلند شد و با عصبانیت گفت: حواست کجاست آخه؟ دو پله پایین اومدن انقدر سخته؟!
لب های لرزانم را گاز گرفتم و فقط به او نگاه کردم. معین با بی قراری گفت: کاریش نداشته باش. خودش که نخواسته این بلا سرش بیاد.
خزر با شماتت به او نگاه کرد و معین که نگاهش سمت دیگری بود، اصلا اهمیتی نداد. مامان با کیسه ی یخ برگشت و به طرف من خم شد، بدون اینکه به من نگاه کند، گفت: اینو بذار روش.
با حالت نادم بچه ی کوچکی که شی گرانبهایی را ناخواسته شکسته، زمزمه کردم: اینجا آخه؟!
خزر بالای سرم ایستاد: بذار کمکت کنم تا ماشین بیای.
به کمک او که زیر بغلم را گرفته بود، سرپا ایستادم و پای آسیب دیده ام را بالا گرفتم. از بالا نگاهی به آن انداختم تا تغییرش را نسبت به دو ثانیه ی پیش ارزیابی کنم. کمی متورم شده بود و البته بیش از حد دردناک... آهی کشیدم و به خزر تکیه دادم و تاتی کنان دو قدم از پله ها فاصله گرفتم.
معین زودتر از ما دویده و ماشین را نزدیک آورده بود. با کمک مامان و خزر سوار شدم و گوشه ی ماشین کز کردم. مامان پاچه ی تنگ شلوار جینم را کمی بالا زد و کیسه ی یخ را روی آن گذشت. چند لحظه بعد آن را از دستش گرفتم و خودم کیسه را روی پایم نگه داشتم. کمی دردم را کم و تحملش را آسانتر می کرد.
معین که نگاهش به جلو بود – مسلما از مامان – پرسید: بریم دکتر؟
مامان آه عمیقی کشید: آره.
و برعکس همیشه یادش رفت «پسرم» را به آخر جمله اش اضافه کند. من هم سرم را به سمت پنجره چرخاندم و بغضم را قورت دادم.


خدا رحم کرد که پایم فقط ضرب دیده و نشکسته بود. وگرنه خدا می دانست تا کی باید چوب بی حواسی ها، بی احتیاطی ها، بی فکری ها و هزار چیز دیگری را که متاسفانه فاقد آن بودم، می خوردم. دکتر کشیک درمانگاه که انگار قصد داشت تمام دق دلی اش از زندانی شدن در درمانگاه آن هم در چنین شبی را سر یک نفر خالی کند و از بد روزگار ماهی بزرگتر از من به تورش نیفتاده بود، - آن هم منی که از سر خوش و خرم بازی در پارک کله پا شده و پایم را به فنا داده بودم – تمام غرهایی را که احتمالا در مغز خزر هم بود، یک جا سر من خالی کرد. سرزنشم کرد، سری به نشانه ی تاسف تکان داد، بانداژ را با بیشترین قدرتی که امکانش بود، کشید و محکم بست. هنوز ثانیه ای نگذشته بود که احساس می کردم پایم از همین حالا سِر و کرخت شده و خونی از رگ هایش عبور نمی کند.
با حالتی التماس آمیز اعتراض کردم: خیلی سفته.
ـ نه نیست.
رویش را به سمت مامان و البته بیشتر خزر کرد و توضیح داد که چند بار در روز پماد را به پایم بمالند و بانداژ را عوض کنند. من هم پای بینوایم را مالیدم و به سایه ی معین نگاه کردم که از جلوی در رد شد و نگاهی به داخل انداخت.
ـ مامان بریم؟
ـ میریم الان.
این را گفت و رویش را به سمت دکتر برگرداند که چشم از خزر بر نمی داشت و احتمالا قصد داشت چکیده ی تمام مطالبی را که در بخش ارتوپدی یاد گرفته بود، یک جا به خزر ارائه کند. اخم کردم و گفتم: دکتر می تونم برم؟
رویش را به سمت من برگرداند – مطمئنم این گره ی ابرویش فقط برای من بود و خزر سهمی در آن نداشت – و با لحن خشکی گفت: اگه می تونی برو!
کفرم در آمد. گوشه ی چادر مامان را کشیدم: بریم.
مامان دلش به بیچارگیم سوخت و برای کمک جلو آمد. خزر ولی پیشدستی کرد و خودش زیر بغلم را گرفت. در حینی که داشتم به کمک خزر از تخت پایین می آمدم صدای دکتر بداخلاق هم می آمد: مواظب باش و زیاد به پات...
ـ آخ! خزر!
ـ فشار نیار.
لبخندی شیطانی بر لب دکتر نقش بست و اشک در چشم های من جمع شد. خزر «ببخشید» ی گفت و اضافه کرد: خب هنوز عادت نکردم!
با ناباوری به او زل زدم: خیلی ممنون! مگه من قراره تا کی اسیر و ابیر تو باشم که قراره بهش عادت کنی.
دور از چشم دکتر شکلکی در آورد و من را به راه انداخت. مامان همچنان ایستاده بود و از دکتر تشکر می کرد که ما به معین و بقیه رسیدیم که در سالن درمانگاه منتظر بودند.
معین با نگرانی نگاهش را از پای بسته بندی من گرفت و گفت: می خوای کمکت کنم؟
خزر هم با لحنی نیشدار جوابش را داد: چکار می خوای بکنی که من الان نمی کنم؟! می خوای بغلش کنی؟!
شلیک خنده ی عسل به هوا رفت که با نهیب خانم مسئول پذیرش خفه شد و من...
اگر توانایی اش را داشتم سر خزر را از جا می کندم...


معین فاصله ی مامان را از ما تخمین زد و یک ابرویش را بالا برد: اگه باران مشکلی نداشته باشه، چرا که نه؟!
بهتر نبود سر او را از جا می کندم، یا حتی بهتر از آن، سر هر دو را؟!
خزر دست هایش را روی سینه در هم حلقه کرد و با تمسخر گفت: جرئت داری اینو با صدای بلند جلوی مامانبگو.
معین غرغری کرد و با نزدیک شدن مامان نگاهش را از ما گرفت. علیرغم میلم مجبور بودم به خزر تکیه بدهم تا بتوانم خودم را به ماشین برسانم. کنار ماشین ایستادم و زل زدم به بلندی اش...
خزر فکر من را بلند و با حرص بر زبان آورد: آخه این چه ماشینیه تو داری؟
ـ وُسعم همینقدر می رسه، می فهمی؟!
خنده ام گرفت و نیش معین باز شد. انگار اولین بار بود که خندیدن من را می دید. علاوه بر خزر، عسل هم به کمکم آمد و همچنان که تقلا می کرد من را به بالا هول بدهد گفت: خدا رحم کرد لاغری وگرنه چه مصیبتی می شد!
جوابی ندادم و نگاهم را به شب و بیرون دوختم. نور چراغ های خیابان از پس پرده ی اشکم تار شد، این هم از تولدم...


***

 


داشتم خواب می دیدم. در حال سقوط از پرتگاهی بودم که انتها نداشت، از ته دل جیغ می زدم و همزمان صدای موبایلم که پیدایش نمی کردم بیشتر عذابم می داد... غلت زدم و دستم را بردم زیر بالش که خبری نبود، دستم را روی تشک حرکت دادم تا این که زیر پهلویم پیدایش کردم. خواب آلود با صدای خشک و ناهنجاری زمزمه کردم: بله؟!
ـ سلام، منم.
ـ فمیدم، چی شده؟
ـ تو حیاط منتظرم.
چشم هایم را به زور باز کردم ولی هنوز ساعت روی میز را نمی دیدم.
ـ واسه چی؟
ـ مگه کلاس نداری؟ بیا من می برمت.
چه زرنگ شده بود! از معین بعید بود روز شنبه برای کلاس 8 صبحش حاضر باشد، ولی...
ـ تو که الان کلاس نداری!
ـ می خوام تو رو ببرم!
نیشم باز شد ولی بلافاصله سرجایش برگشت: ممنون ولی امروز دانشگاه نمیرم.
ـ درد داری؟
صدایش نگران بود، نفس عمیقی کشیدم. بدم می آمد بیخود و بی جهت برایم نگران شوند، تیر که نخورده بودم...
ـ نه، فقط حوصله ندارم.
ـ باشه، هیچی پس. خدافظ.
ـ مرسی معین. خدافظ.
گوشی را هول دادم زیر بالش و سرم را روی آن گذاشتم. حتی اگر مصدوم هم نشده بودم امکان نداشت آن وقت صبح بعد از یک ماه تعطیلی برای آن کلاس خواب آور و خسته کننده از خواب نازم بزنم.

ماشین از کنترل من خارج شده بود و با سرعت داشتم به مجسمه ی وسط میدان نزدیک می شدم. پایم را روی ترمزی گذاشتم که از کار افتاده بود و با صدای بلند جیغ می زدم که البته در صدای کر کننده ی زنگ موبایلم گم می شد. چشمم را به سختی باز کردم و گوشی را از زیر بالشم بیرون کشیدم. با دیدن اسمی که روی صفحه ی موبایل نقش بسته بود، خواب از سرم پرید. در جایم صاف نشستم، گلویم را صاف کردم و بعد دکمه ی اتصال را زدم.
ـ سلام. بفرمایید.
ـ سلام خانم ایزدستا، بهروزیان هستم. اِم... بد موقع زنگ زدم انگار.
ـ نه، اصلا، صدام یه کم گرفته! (سرفه ای مصلحتی کردم) خوبین شما؟
ـ ممنونم، خانم ایزدستا امروز تشریف نمیارین دانشگاه؟
گوشه ی لبم به خنده بالا رفت و چشم هایم باریک شد. دلش برایم تنگ شده بود؟! هان؟! منتظرم بود؟! چشم به راهم بود؟! یک لحظه او را تصور کردم که دم ورودی دانشگاه با بی صبری قدم می زند و به محض رسیدن من خودش را به کاری مشغول و تظاهر به ندیدنم می کند.
ـ نه، چطور مگه؟!
ـ اون کاری بود در موردش باتون صحبت کردم؟! قرار بود امروز ببرمتون اونجا که آشنا بشین با مجموعه. اگه امروز نیاین ممکنه یه مدت بیفته عقب، چون من یه کاری برام پیش اومده باید برم شهرستان، نمی تونم تاریخ قطعی برای برگشتنم بدم.
ای وای! به کل یادم رفته بود... حالا با این پای علیلم چکار می کردم؟! جلوی دهنی گوشی را گرفتم و نالیدم. بعد دستم را برداشتم: میشه یه ساعت به من وقت بدین تا خودمو برسونم دانشگاه؟
ـ بله، البته... خونه هستین الان؟
به سرعت گفتم: آره ولی قول میدم زود خودمو برسونم. 5 دقیقه ای آماده میشه به خدا!
صدای خنده ی آرامش را شنیدم: نه منظورم این نبود. منم دیگه دانشگاه کاری ندارم، می تونم بیام خونه دنبالتون.
خدای من! این پسر یک فرشته، نه! دو فرشته در درونش داشت. ذوق کردم که از گوش او پنهان نماند: خیلی هم ممنون میشم.
ـ پس من رسیدم دم خونه یه تک بهتون می زنم.
ـ بله.
قطع کردم و با بیشترین سرعتی که پای مصدومم اجازه می داد آماده شدم. به این ترتیب وقت صبحانه خوردن هم داشتم، دلم مالش می رفت... خدا پدرش را بیامرزد که چنین پسر ماهی تربیت کرده بود. حتما خودش هم از مردان نیک روزگار بود...


ساعت از 10 گذشته بود و به جز من هیچکس دیگری در خانه نبود. مامان صبح سراغ پایم را گرفته بود و بعد از اینکه خیالش را راحت کرده بودم که مشکلی ندارم، رفته بود. معین هم که قطعا خواب بود. سرک کشیدم بیرون و ماشینش را دیدم. چه فداکاری ای کرده بود که بیدار شده بود و می خواست من را به کلاسم برساند. پسر کوچولوی مهربان من... در دلم قربان صدقه اش می رفتم که گوشی در دستم لرزید و اسم بهروزیان روی صفحه اش ظاهر شد. به سختی از جا بلند شدم و به طرف در رفتم.
مثل دیشب به کمک کسی احتیاج نداشتم و دردش خیلی کمتر شده بود. با این حال نمی توانستم به راحتی راه بروم. مجبور بودم قدم های کوتاه بردارم و مواظب باشم که پایم را با شدت روی زمین نگذارم. با هر مشقتی که بود خودم را به در خانه رساندم و بیرون رفتم. کفش های راحت هدیه ی تولدم را پوشیدم و لب هایم به خنده باز شد.
در باغ را که باز کردم، بهروزیان را دیدم که از ماشین پیاده شده و رو به باغ به در پراید سفیدش تکیه زده بود. سلام کردم که جوابم را کمی با تاخیر داد. سرم را به سمتش چرخاندم و نگاهش را به پایی که روی زمین می کشیدم دیدم. کوتاه و خلاصه گفتم: پیچ خورده.
ـ اگه گفته بودین میذاشتیمش واسه یه روز دیگه، عجله ای...
ـ اشکالی نداره. خودم می خواستم زودتر برم اونجا...
با نگرانی نگاهم کرد و بعد عقب رفت: بفرمایید.
در را باز کرد و من نشستم، بهروزیان ماشین را دور زد تا سوار شود و من آشنایی را دیدم که مات و مبهوت به ماشین زل زده بود. خدای من! این بیرون از خانه چکار می کرد؟
بهروزیان سوار شد و من در را بستم. چشمم را از آینه بغل ماشین گرفتم و حال بهروزیان را پرسیدم که اصلا جوابش را نشنیدم.
وقتی ماشین راه افتاد، توانستم نفس بکشم و چشمم به سمت آینه چرخید و با صورت کبود معین مواجه شد که سعی کردم به خودم تلقین کنم توهمی بیش نبوده...
گوشی ام را از جیب کیفم بیرون کشیدم و خاموش کردم. الان وقتی برای توضیح دادن به او نداشتم...

اگر من یک درصد فکر می کردم معین منتظر می ماند تا من به خانه برگردم و مثل دو نفر آدم عاقل و بالغ با همدیگر حرف بزنیم، کاملا در اشتباه بودم. وسط صحبت بهروزیان – که یک کلمه از آن را نمی فهمیدم – یک بار نگاه هراسانم به آینه افتاد و ماشین بنفش را پشت سرم دیدم. حتی یک ثانیه را هم از دست نداده و پشت سرمان آمده بود. انواع و اقسام ناسزاها را در مغزم ردیف کردم و نگه داشتم برای زمانی که بتوانم لیستم را به خودش عرضه کنم. نگاهی به صورت بهروزیان انداختم که متوجه تعقیب کننده ی ما نشده بود... گوشه ی لبم را به دندان گرفتم و دزدکی از آینه او را پاییدم. نه خیر، خودش بود و درست پشت سر ما می آمد... چه احساس بدی به من دست داده بود... چه حقی داشت؟! مگر چکاره ی من بود که پشت سر من راه افتاده بود؟! مگر مالک من بود که حالا اینطور...
ـ آدرس رو یاد گرفتین خانم ایزدستا؟ زیاد از خونه اتون دور نیست...
ـ هان؟!!! بله... تقریبا...
لبخند کجی روی لبهایش ظاهر شد و سری تکان داد: بفرمایین پایین. رسیدیم.
کیفم را روی شانه انداختم و در را باز کردم. سانتافه ی بنفش جایی برای پارک پیدا نکرده بود و داشت دور می زد.
با بیشترین سرعتی که می شد از پیاده رو گذشتم و از پله ها بالا رفتم. در موسسه که پشت سرم بسته شد، نفس راحتی کشیدم. انگار دیواری طلسم شده بود که معین مجاز نبود از آن عبور کند ولی... نکند به سرش بزند و بیاید داخل؟! از این فکر دست و پایم را گم کردم و یک آن دلم خواست پشت سر بهروزیان قایم شوم که جلوی آسانسور ایستاده بود و با تعجب من را نگاه می کرد.
ـ ببخشید.
جلو رفتم و داخل آسانسور ایستادم. بهروزیان که بیرون بود دکمه ی طبقه ی سوم را زد و گفت: رسیدین جلوی واحد 34 چند ثانیه منتظر بمونین من بیام. فکر کنم ماشینو بد جایی پارک کردم.
این را گفت و عقب رفت، قبل از اینکه صدای التماسم در بیاید، در آسانسور بسته شد. خدای من! چرا این پسرها اینقدر برای من فکر و خیال درست می کردند؟!!!
وقتی آسانسور نگه داشت با سنگینی بیرون آمدم و دنبال واحد 34 گشتم که سمت راستم بود. لخ لخ کنان جلو رفتم و به لبه ی پنجره ی تکیه دادم. از شانس من پنجره رو به خیابان پشتی باز می شد و من هیچ دیدی به سمتی که الان بهروزیان و خدای نکرده معین هم بودند نداشتم.
با نگرانی بند انگشت هایم را می شکستم که آسانسور برای سومین بار ایستاد و این بار بهروزیان بیرون آمد.
ـ معطل شدین، معذرت می خوام. بفرمایید داخل.
در را باز کرد و منتظر ماند تا من داخل بروم. قایمکی نگاهی به صورتش کردم که هیچ چیز از آن خوانده نمی شد. حتما معین را ندیده بود یا نشناخته بود. خدا را شکر معین برای یک بار هم که شده منطقی و صبور شده بود...
از حرف های بهروزیان و کسانی که بهم معرفی می کرد یک کلمه هم دستگیرم نمی شد. تمام حواسم به کسی بود که آن پایین جا گذاشته بودم...
ـ باران خانم.
بهت زده سرم را به سمت او بلند کردم که به حالت معنی داری نگاهم کرد: چه عجب! با منی یا در یمنی؟!
لبخند شرمنده ای زدم و چیزی نگفتم.
با ملایمت حرف را عوض کرد: دو دقیقه حواستون رو به من بدین کافیه. این اتاق رو ببینین، شما قراره اینجا کار کنین با چند نفر دیگه البته...
پشت سرش داخل رفتم و برای هرکسی که بهروزیان به او سلام می کرد سری تکان دادم. بهروزیان دست هایش را روی هم گذاشت و رو به من گفت: خب خود منم بیشتر از شما چیزی نمی دونم. ولی این خانمی که اینجاست، می تونه بهتون کمک کنه.
نگاهم به سمت دختری برگشت که با صورت سفید و چشم های گرد قهوه ایش خیلی بانمک بود. رژ قرمز رنگی زده بود که خیلی به صورتش می آمد و توجه من را جلب کرد. من همیشه از هر چیزی که بیش از حد به من می آمد و بهترم می کرد خجالت می کشیدم.
دستش را به سمتم دراز کرد و ادامه ی حرف بهروزیان را گرفت: نادیه.
با حالت گیجی دستش را گرفتم و صدای بهروزیان و خنده اش را شنیدم: به همین خاطره که هیچوقت فامیلتون یادم نمی مونه.
نادیه پشت چشمی نازک کرد و دست من رها کرد.
ـ سلیمانی. نادیه سلیمانی. بیست دفه از روش بنویسی تو مغزت حک میشه.
من خندیدم: منم بارانم.
ـ به به چه اسم قشنگی.
چقدر به دل می نشست. چقدر کنار آمدن با این آدمها و دوست داشتنشان آسان بود. بهروزیان گفت: خانم سلیمانی ویراستارن. ولی هر سوالی داشتین می تونین ازش بپرسین.
نگاه من به صوررت نادیه افتاد که با حالت منتظری به بهروزیان نگاه می کرد. بهروزیان ابرویش را بالا داد: چی شده؟
ـ منتظرم ببینم چیزی هم هست که اونقدر گفتنش سخت نباشه که خودم از پسش بربیام؟!
بهروزیان با صدای بلند خندید – چیزی که کم از او دیده بودم – و دستش را روی پیشانی گذاشت: ببخشید خانم سلیمانی. باران خانم اینجا فقط منو می شناسن.
نادیه با مهربانی به من نگاه کرد و گفت: حالا دیگه منم می شناسه.
لبخندی در جوابش زدم و منتظر ماندم. بهروزیان رو کرد به او: آقای معتقد گفتن می تونن از فردا بیان ولی چون یه مشکلی براشون پیش اومده چند روز دیگه میان. من یه دو هفته ای نیستم، می تونم روی کمک شما حساب کنم دیگه؟!
نادیه رویش را از ما برگرداند و به طرف میز کارش رفت: شما رو نمی دونم ولی باران می تونه.
بهروزیان خندید و رو کرد به من: من از طرف خانم ایزدستا ممنونم. حالا دیگه میریم.
ـ بفرمایید.
بهروزیان سرش را به چپ و راست تکان داد و لبخندی که از لبش دور نمی شد پررنگ تر شد: خب خانم ایزدستا اگه مشکلی ندارین، بریم؟
دلهره به جانم افتاده بود. دلم می خواست همانجا بمانم و پشت سر نادیه که از نظر هیکل از من تپلتر بود سنگر بگیرم.
ـ نه، بریم.
از نادیه و بقیه که هیچکدام را نمی شناختم خداحافظی کردم و بیرون آمدیم. پایم حتی به نسبت قبل بهتر شده بود و لنگیدنم آنقدرها به چشم نمی آمد. فقط نمی توانستم تند و با سرعت راه بروم. با این حال قدم هایم را آرامتر از قبل برمی داشتم و آرزو می کردم هرگز به در آسانسور نرسم. بهروزیان به من که عمدا معطل می کردم نگاهی انداخت و گفت: چی شده؟!
ـ چیزی نشده.
نگاهش را از من نگرفت ولی چون به آسانسور رسیده بودیم و غیر از ما یک نفر دیگر هم آنجا بود، پی اش را نگرفت و مشغول حرف زدن با نفر سوم شد.

از در ساختمان که رد شدیم قبل از اینکه نور خورشید چشمم را بزند متوجه سانتافه بنفش شدم که شخصی عصبانی و شاید هم عصبانی تر از آن که من تصورش را می کردم، به آن تکیه زده بود. پلک زدم و سر جایم ایستادم.
بهروزیان هم ایستاد: اتفاقی افتاده خانم ایزدستا؟
ـ نه... چرا! میشه من خودم برگردم خونه؟! یه جایی کار دارم که...
نگاه بهروزیان بین من و معین عصبانی رفت و برگشت و برخلاف انتظارم به آرامی گفت: باشه، هر جور میلتونه. با اجازه.
رفت و من را با معین تنها گذاشت.
اگر امکانش را داشتم دو پا هم قرض می کردم و از سمت مخالف معین فرار می کردم ولی حیف که از همان دو پا هم یکیش از حیز انتفاع خارج بود...


معین رد ماشین بهروزیان را دنبال کرد که دور شد و بعد به سمت من برگشت.
چرا من باید از قضاوت او می ترسیدم؟! چرا اصلا باید نگران واکنشش می بودم؟! مگر من هیچوقت او را سین جیم می کردم؟! فقط گاهی نگرانش می شدم! دست به کمر زدم و گفتم: پشت سر من راه افتادی واسه چی؟! می موندی تو خونه، قسم می خورم برمی گشتم بهت می گفتم کجا رفته بودم! هر چند که واقعا به تو ربطی...
ـ باران!
تازه چشمم به چشم های خاکستری عصبانی و برق شدیدش افتاد، قدمی به عقب رفتم. ولی هنوز هم حق نداشت...
ـ به من میگی حوصله ندارم، دانشگاه نمیرم، تا سرمو بر می گردونم سوار ماشین یه پسر غریبه میشی و میری؟! اونم این! هزار بار بهت گفتم خوشم نمیاد با این رفت و آمد کنی...
ـ منم کاغذ و خودکار ندادم دستت تا کسایی رو که تایید نمی کنی برام لیست کنی! (صورتم را برگرداندم) من به میل تو با مردم...
ـ باران!
این یکی دیگر معنی خاصی داشت و من خفه شدم. قایمکی به چشم هایش نگاهش کردم که با خشم و غضب به من نگاه می کرد.
ـ چرا نمی تونستی به من بگی کجا می خوای بری؟ خودم می آوردمت.
ـ چون اصلا اینجا رو بلد نبودم. من اینجا اومدم برای کار. بهروزیان منو معرفی کرده.
داد کشید: می دونم.
و خانم میانسالی که از کنار ما می گذاشت سرش را بلند کرد و نگاه سرزنش کننده ای به من انداخت. من مقصر بودم که معین داد می کشید؟!
ـ می خواستی کار کنی به من می گفتی! اصلا تو کار می خوای واسه چی؟! کار کنی اونم وردست این... این پسره... که من هیچ ازش خوشم نمیاد.
ـ یه عیبشو بگو که من بفهمم چرا ازش خوشت نمیاد! شاید اون موقع منم قانع بشم و باهاش ارتباط نداشته باشم.
چشم هایم را تنگ کردم و منتظر ماندم. لگدی به چرخ ماشینش زد و چیزی نگفت.
ـ دیدی؟ خودتم نمی فهمی دشمنیت با اون چیه!
با عصبانیت گفت: تویی که نمی فهمی!
ـ هه! حالا تو چشم بصیرت پیدا کردی و بقیه نفهم شدن.
ـ دیگه نمی خوام بشنوم.
رویش را برگرداند و ماشین را دور زد.
صدایم را بالا بردم: منم باید ببری. به خاطر تو با اون نرفتم.
ـ چه عجب یه کاری رو به خاطر من کردی. سوار شو تا پشیمون نشدم.
به سمت ماشین راه افتادم و ته دلم از پررویی خودم در عجب بودم. اگر هر کس دیگری جای معین بود تا خودش نمی گفت حتی اشاره هم نمی کردم که من را برساند. ولی با معین که این حرف ها را نداشتم!
در ماشین را باز کردم و معین دستش را دراز کرد کمکم کند که کیفم را دستش دادم و خودم را بالا کشیدم.
ـ پیر که شدی خودتم نمی تونی سوار ماشینت بشی.
نگاهم نکرد: ارشد که قبول شدم عوضش می کنم.
ناراحت شدم. از همه چیز همینطور راحت دل می کند؟!
ـ مایه داریه دیگه!
نگاهی بی تفاوت به من انداخت: این کادوی قبولی لیسانسه. بابام برام خرید.
ـ خدا حفظش کنه برات.
چیزی نگفت و راه افتاد.
چند دقیقه حرفم را سبک و سنگین کردم و بعد بر زبان آوردم: فکر می کردم عصبانی تر از این حرفا باشی.
ـ تنت می خاره ها!
شانه ای بالا انداختم و منتظر ماندم. چند ثانیه بعد گفت: بودم... این یارو اومد پایین...
ـ بهروزیان؟! مگه تو رو دیده بود؟
ـ نکنه فکر می کردی کوره؟!
ـ نه خب... دعوا کردین؟
ـ نه اومده بود دعوتم کنه بالا تو آفتاب اذیت نشم.
حیرتزده نگاهش کردم که متوجه تمسخرش شدم. خودم را جمع و جور کردم و نگاهم را از او گرفتم.
ـ آدمی نیست که بشه باش دعواش کرد.
دور از چشم معین خندیدم، راست می گفت ولی مشخص بود که از این بابت افسوس می خورد. بدش نمی آمد دق دلی اش را سر پسر بیچاره خالی کند. اخم کردم و به طرف او چرخیدم: نه تو رو خدا بیا معرکه راه بنداز و باهاش دعوا کن که چی! کار خیر کرده و برای من کار پیدا کرده.
صدایش بالا رفت: تو انقدر دلت کار می خواست؟! به من می گفتی! یه جایی برات کار پیدا می کردم که مجبور نباشی هر روز این پسره رو ببینی.
ـ من که بدم نمیاد هر روز این پسره رو ببینم.
به طرفم چرخید و چنان نگاهم کرد که به قول گلرخ نزدیک بود از وسط به دو قسمت کاملا مساوی تقسیم شوم. لب پایینم را گاز گرفتم و سرم را چرخاندم.
ـ خیلی روت زیاده.
ـ خب مگه کار خلافی کردم؟! تازه مامان هم می دونه...
با به یاد آوردن مامان آه از نهادم برخاست. قرار بود روز اول را با مامان بروم و حالا اینطور... امکان نداشت مامان باور کند همه چیز یک دفعه ای شده...
ـ باران به کجای دنیا برمی خورد به منم بگی؟! خیلی انتظار زیادیه؟! قبل از اینکه اینطور غافلگیر بشم... من نمی خوام حساس بشم ولی تو عمدا کاری می کنی که من فکر می کنم داری چیزی رو از من پنهون می کنی. اگه قبلا از همون روزی که با این... پسره حرفاتو زدی به منم گفته بودی من...
سرش را با تاسف تکان داد. نگاهش کردم که چشم هایش غمگین بود. پلک هایش پایین افتاده بود و نور آفتاب خاکستری ها را پر کرده بود. چقدر مژه هایش سیاه بود.
ـ اومد پایین چی گفت؟!
بینی اش چین خورد و با شماتت به من نگاه کرد ولی اهمیتی ندادم و همچنان منتظر ماندم.
ـ هیچی...
ـ معین چی بهش گفتی؟!
با عصبانیت به من نگاه کرد: چیزی نگفتم! اومد پایین منو دید که وایساده بودم اینجا، یه نگاه کرد بعد یهویی گفت اینجا محل کارشه و تو قراره اینجا کار کنی. بعدم برگشت و رفت بالا!
دهانم از حیرت باز ماند.
ـ همین؟!
با بی قیدی شانه بالا انداخت: همین.
دفعه ی قبل که معین با ما به کتابخانه ی ملی آمده بود او را پسر خاله ام! معرفی کرده بودم که به کتاب و کتابخوانی علاقه ی بسیاری دارد! البته بهروزیان ذاتا موجود فضولی نبود و پی حرف را نگرفته بود. حالا چه باور کرده بود چه نه، سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. هرچند حیاتی به طرز مشکوکی به من و معین نگاه کرده بود که با نگاه طلبکار معین مواجه شده و بی خیال قضیه شده بود. چه دلیلی داشت که بهروزیان خودش را موظف بداند بیاید پایین و برای معین بی منطق و سهل انگار توضیح بدهد؟! ذوق کردم: می بینی چه پسر خوبیه!
دهان معین جمع شد انگار غذای حال به هم زنی خورده باشد.
ـ چه عجب شما خوبیای یه نفرو دیدی!
دهن کجی کردم. بعد طاقت نیاوردم و سرم را برگرداندم: می اومدم به تو چی می گفتم؟! که قراره تو دفتر یه مجله تایپ کنم؟! شاید به زور ماهی صد تومن بهم بدن؟! مسخره ام نمی کردی؟! اصلا صد تومن به نظر تو پوله؟! لابد کلی دستم می انداختی و می خواستی رایمو بزنی! متوجه نبودی که مسئله فقط پولش نیست... ولی مطمئنا اگه بهت می گفتم می زدی تو سر مال و من رو ناامیدتر از اینی که هستم می کردی.
پلک زدم که اشکم راه نیفتد.
ـ نمی کردم!
ـ می کردی معین! الان میگی نه، ولی می گفتم حسابی بهم می خندیدی.
پشت دستم را به صورتم کشیدم و رویم را به سمت پنجره برگرداندم.
تا برسیم به خانه حرفی نزد و ساکت ماند.


تا جایی که امکان داشت ماشین را جلوی در خانه ی ما پارک کرد و منتظر ماند تا پیاده شوم. من هم نگاهی به خانه کردم و بعد گفتم: کسی با تی شرت این رنگی نمیره دعوا، واسه دفعه ی بعد یادت بمونه.
معین به تی شرت سه دکمه ی یاسی رنگش نگاه کرد و احتمالا مراعات من را کرد که حرفی نزد. در را باز کردم و گفتم: در ضمن بهروزیان اصلا اونجا کار نمی کنه! اون فقط با اون مجموعه همکاری می کنه، ممکنه ماهی دو سه بار اونجا پیداش بشه. همین.
دستم به سمت بند کیفم رفت که معین گفت: میارمش برات.
خنده ام را توی دلم نگه داشتم و در را هول دادم تا باز شود. به سختی از ماشین پیاده شدم و پایم که احتمالا حالا یادش آمده بود که اتفاقی برایش افتاده، تا بالا تیر کشید. لبم را به دندان گرفتم و لنگان لنگان به سمت خانه رفتم. معین هم پیاده شد و کیفم را برایم آورد. ولی در را که باز کرد آن را همانجا توی سالن گذاشت، خداحافظی کرد و رفت.
پایم را روی زمین کشیدم و بالا رفتم. کیفم همان جا می ماند تا بعدا یک نفر برایم بیاورد.




نادیه به انگشت های من نگاه کرد که روی صفحه کلید می چرخید. من یک دستی تایپ می کردم و این به نظر او خنده دار بود. سعی کرد دو دستی تایپ کردن را به من یاد بدهد که بی فایده بود. ولی قول دادم تمرین کنم تا یاد بگیرم. ولی طاقت نمی آورد و وقتی بیکار بود و من تایپ می کردم انگشت اشاره اش را جلو می آورد و زودتر از من کلید را می زد.
ـ نادیـــــــــــــــــــه!
خندید – خنده اش پر صدا و بی نظیر بود – و گفت: باشه، (دست ها را در هم گره کرد) فریدو از کجا می شناسی؟
ـ فرید؟!
نادیه با دیدن چشم های حیرتزده ی من اخم کرد: بهروزیانو میگم!
ـ آهان، می دونی، من بهش نمیگم فرید...
پشت چشم نازک کرد و رویش را برگرداند. خندیدم و با آرنج زدم به دستش.
ـ از دانشگاه، با ماهنامه ی ما همکاری می کنه.
البته دیگر بیشتر از آن که ماهنامه ی «ما» باشد ماهنامه ی «آنها» بود، با این حال ما بدون بهروزیان شروع کرده بودیم و زیاد هم حرفم اشتباه نبود...
نادیه چشم هایش را از من دزدید و گفت: تو دانشگاه... منظورم اینه که... کسیو باهاش ندیدی؟
خودم را زدم به کوچه ی علی چپ و با تظاهر به تعجب گفتم: کیو مثلا؟!
ـ اووف باران... همه چیو که نباید به زبون بیارم...
سرم را به سمت متن برگرداندم تا خنده ام را نبیند: نه.
ـ هیچکس؟
ـ خودم حسابم؟!
ـ هان؟!
ـ با من خوبه؛ خیلی... (لب هایم را جمع کردم و ابروهایم را در هم کشیدم) خب ببین شاید اگه کسی رفتار اونو با من ببینه فکر کنه خبریه ولی بهت اطمینان میدم که چیزی نیست، اصن دختر نمی دونه چیه.
سری به نشانه ی تاسف تکان دادم و نگاهم را به مانیتور دوختم. حالا اگر کسی از دور به این قضیه نگاه می کرد و البته از همه چیز خبر داشت خیلی حرف ها داشت که به خود من بزند ولی خب کسی نبود و نادیه هم که از چیزی خبر نداشت...
نادیه آمد و لبه ی میز من نشست. مانتوی مشکی و شال قرمز پوشیده بود. رژ لبش هم به رنگ شالش بود که به شدت به صورت گرد و سفید او با آن ابروهای کمانی می آمد. به قول خزر به این رنگ دیگر «قرمز» نمی گفتند، لب هایش سرخ بود، سرخِ سرخ...
موهای قهوه ایش را زد زیر شال و لبه ی شالش را پیچاند: واقعا؟!
صدایش بوی اطمینان و رضایت نمی داد، از گوشه ی چشم به او نگاه کردم که پلک هایش افتاده و غمگین بود.
ـ چیه؟!
ـ راس میگی، اصلا نمی دونه دختر چیه! فکر کنم مریضی چیزی داشته باشه.
من لب هایم را گاز گرفتم و نادیه خندید که مثلا من متوجه ناراحتی اش نشوم. ولی خب استثنائا این یک بار گرفته بودم... از میز من پایین پرید و در حالی که زیر لب زمزمه می کرد، به آبدارخانه رفت و در راه صدایم زد: چایی می خوری؟
ـ اگه زحمتی نیست.
سری تکان دادم و دوباره به مانیتور نگاه کردم که حالا کلمات از جلوی چشم هایم محو می شدند...


با نادیه از موسسه بیرون می آمدیم که معین را دیدم، البته درستش این است که ماشینش را دیدم و چند ثانیه بعد خودش را که داخل ماشین بود. دستی تکان داد که البته فقط برای جلب توجه من به سمت خودش بود. نیازی نبود، رنگ ماشینش به اندازه ی کافی توجه من را جلب می کرد... تا هزار سال دیگرِ هم من یک ماشین شاسی بلند بنفش ببینم دست و پایم را گم می کنم و هزار جور فکر و خیال می کنم که مبادا دست از پا خطا کرده باشم و الان باید جواب پس بدهم. از این فکرهایم خنده ام گرفت و نادیه با شیطنت پرسید: کیه؟!
خندیدم: یه رازه.
معین حرکت کرد و جلو آمد. نزدیک ما نگه داشت و من که دو دل بودم، نگاهی به نادیه و بعد به معین انداختم. معین شیشه ی سمت چپ را پایین کشید و سرش را به این سمت آورد.
ـ بیاین بالا. گرمه!
مرده ی تعارف کردنش بودم! آستین نادیه را کشیدم: بیا بریم. می رسونیمت.
غرغر کردم و نادیه خندید. چشم هایش را به حالت معنی داری چرخاند: من سوار ماشین غریبه ها نمیشم.
ـ غریبه نیست. بعدا برات میگم. حالا بیا.
آستینش را جمع و جور کرد: ممنون، یه کم خرید دارم قبل از اینکه برم خونه. همین نزدیکیاس. زحمتتون نمیدم. (ابروی قهوه ای خوش حالت بالا رفت) از طرف منم از آقای راز تشکر کن.
سری به سمت معین تکان داد و در مسیر مخالف به راه افتاد.
در ماشین را باز کردم و خودم را بالا کشیدم: سلام.
ـ سلام، دوستت چرا نیومد؟
به او نگاه کردم که داشت از آینه رفتن نادیه را نگاه می کرد. دستم را روی سینه در هم حلقه کردم و با حرص گفتم: جایی کار داشت. اگه نگرانشی، بریم ببریمش، منتظر بمونیم خریدش تمام بشه، برسونیمش خونه، هان؟!
سرش را به سمت من چرخاند و بهت زده گفت: نگران کی باشم؟ چی داری میگی؟!
نفس عمیقی کشیدم و حرفی نزدم. سری به چپ و راست تکان داد و راه افتاد. چند ثانیه بعد دوباره به من نگاهی انداخت و گفت: همینجوری که میری اینجا، خیلی خوبه.
ـ ببخشید؟!
واقعا منظورش را متوجه نشده بودم، همین یک هفته پیش بود که می خواست من را درسته قورت دهد تا دیگر با بهروزیان و هر چیزی که با او در ارتباط است، ربط نداشته باشم. به مامان هم جاسوسی مرا کرده بود و مامان هم به خاطر بدقولی من دلخور شده و تا روزی که با خودم به موسسه آوردمش – بگذریم که چقدر خجالت کشیدم – با من سرسنگین بود و من با اینکه همه را تقصیر معین می دانستم، راهی برای تلافی پیدا نکرده بودم و هنوز کینه داشتم.
زیر چشمی به من نگاه کرد و گفت: همینطوری... همین شکلی که هستی...
آهان! نگاهی به مانتوی ساده ی سرمه ای، مقنعه مشکی و کفش های زردم انداختم. گوشی ام را در دست های عرق کرده ام جا به جا کردم و حرفی نزدم. چطور بود به روی خودم نیاورم که اصلا چنین چیزی شنیده ام!!! نشنیده گرفتنش باعث می شد حقارتش کمتر باشد تا بخواهم جوابش را بدهم و بحثی طولانی و بی نتیجه داشته باشیم...
چند ثانیه بعد گفت: حرف گوش کن شدی.
بی اراده از دهنم پرید: نخیر، کر شدم!
زد زیر خنده و البته بلافاصله به سرفه افتاد.
ـ به خاطر خودت میگم. اینطوری خطرش کمتره.
نیشخند زدم: خطر؟ دقیقا برای کی خطرناکه؟!
اخم کرد و لب هایش را عین بچه ها جمع کرد.
ـ به جون خودت باران، اگه ببینم شکل این دختره میری اونجا میام به زورم که شده از اونجا می کشمت بیرون.
کفرم درآمد! نادیه چه عیبی داشت که معین اینطور از او حرف می زد؟! چون خودش نتوانسته بود نگاهش را از نادیه بردارد، می ترسید که همه ی مردان دنیا مثل خودش باشند. بغض کردم و رویم را از او برگرداندم تا نبیند.
ـ باران...
جواب ندادم و بازویم را گرفت: باران، با توام...
با بدخلقی دستم را تکان دادم و تشر زدم: دستمو ول کن.
دستم را ول کرد ولی نگاهش را برنداشت. با ابرویم به جلو اشاره کردم: حواست به جلوت باشه.
ـ آخه تو یهو چت میشه؟ به خدا اگه من بفهمم چرا یهو جنی میشی...
ـ به خدا اگه منم بفهمم تو به چه حقی درباره ی سر و وضع من نظر میدی!
هنوز متوجه وخامت اوضاع نشده بود که ابرویش را بالا برد و با چشم های خاکستری پر خنده گفت: خب تو هم درباره ی سر و وضع من نظر بده! ناراحتی نداره که!
به ظاهر بی عیب و نقص خودش نگاه کرد و دوباره چشم های شوخش را به من دوخت.
ـ سر و وضع تو به من ربطی نداره، هر جوری دلت می خواد با هرکس که دلت می خواد بگرد، اگه من حرفی زدم...
ـ خب شاید دلیلش اینه که من واسه تو مهم نیستم!
خشکم زد: معین!
با زودرنجی و بهانه گیری یک بچه ی کوچک، کوتاه گفت: چیه؟!
ـ ینی الان من هی امر و نهی کنم بهت و بگم چی بپوش، چی نپوش، با این حرف نزن، تو خیابون نخند، یعنی دارم بهت اهمیت میدم؟!
شانه هایش را بالا انداخت و بدون اینکه اخم وسط ابروهایش را بردارد گفت: به نظر من آره.
خدای من! چقدر بامزه شده بود!!!! توی دلم خندیدم، ولی چشم هایم را تنگ کردم و با جدیت گفتم: پس اگه من بهت بگم دیگه با اون پسره خرمدین نگرد، گوش میدی دیگه؟!
ـ گفتم بگو، نگفتم که منم قبول می کنم عزیزم.
لبخند پهنی زد و یک وری به من نگاه کرد. در دلم ناسزایی گفتم و به خودم قول دادم یک روز که حوصله و وقت کافی داشتم برای رفتن به موسسه تیپ بزنم تا چشم معین دربیاید...
خب، هیچوقت فکرش را نمی کردم چشم معین که دربیاید چه عواقبی برای خودم خواهد داشت...


گلرخ خوب محوطه را بررسی کرد و بعد یواشکی انگشت اشاره اش را در دهان گذاشت و پفک هایش را لیسید.
خندیدم و پفک بعدی را برداشتم.
ـ این چشه؟
ـ کی؟
سرم به سمت گلرخ چرخید که با دیدن جهت نگاهش دوباره به سمت سوژه برگشت. معین بود که کنار دوست هایش روی نیمکتی نشسته و برعکس همیشه، لم نداده بود. شل و ول بود ولی نه مثل همیشه. عمدی نبود، واقعا سست بود...
ـ چطور مگه؟!
ـ یه جوری شده، مثل قبلنش نیست. یادته چقدر به همه گیر می داد؟! راه می رفت شر درست می کرد؟ چقدر آتیش می سوزوند؟!
چشم از معین گرفتم و دنبال پفک های باقیمانده گشتم.
ـ خب بزرگ شده.
شده بود دیگر، از آن موقعها که گلرخ می گفت معین چند ماه بزرگتر شده بود...
ـ بیا یه بسته پف فیل دارم.
ـ نمی خوام.
دیدنش حالم را ناجور می کرد. من اینطور بودم، بعضی چیزها، غذاها، آهنگ ها من را به یاد چیز خاصی می انداختند و دلم را آشوب می کردند. تا یک مدت نمی رفتم طرفشان... و پف فیل! در عین خنده دار بودنش شده بود یک چیز خاطره انگیز...
بسته ی باز نشده را در کیفش چپاند: آررره، مگه اینکه ره صدساله رو یه شبه رفته باشه. تو نمی دونی چشه؟ آدم دلش می گیره نگاش می کنه.
دوباره به معین نگاه کردم. چشمش به رو به رو بود ولی مسلما حواسش جای دیگری...
ـ نه، از کجا بدونم؟!
خب... می دانستم ولی نمی خواستم گلرخ هم بداند. دلیلی نداشت... دوست صمیمی هم باشد، قرار نیست که از همه چیز خانواده ام سر در بیاورد... خودم هم از این فکرم تکان خوردم و بلافاصله نگاهم به سمت معین برگشت. متوجه ما نبود و تازه یادم افتاد که افکارم را روی بیلبردی بالای سرم نمایش نمی دهند. نفس آسوده ای کشیدم و سرم را تکان دادم.
ـ وا، تو توی خونه اشون زندگی می کنی، باهاش میری و میای، چطور نمی دونی؟!
تاکید کردم: من تو خونـــه اشون زندگی نمی کنم. من و معین در همین حدی که می بینی رفت و آمد داریم.
با اطمینان به فاصله ی خودم و او اشاره کردم و حق به جانب به گلرخ رو کردم: اونقدری ارتباط نداریم که از جیک و پیکش خبر داشته باشم که.
الحمدالله که خدا بلافاصله بعد از کاری آدم را مجازات نمی کرد وگرنه من اگر در همان لحظه خشک هم می شدم تعجبی نداشت با این دروغ ها...
چه دلیلی داشت گلرخ در مورد معین بیش از حد کنجکاوی کند؟! یا چه فایده ای داشت که بداند درد معین چیست؟! مگر من که می دانستم چه فایده ای داشت... و این یکی را فقط من می دانستم، چون قبل از آنکه خانم پیرایش برگردد و با ناراحتی از حال خراب شوهر سابقش خبر بدهد، معین به من گفته بود که از نرفتنش پشیمان است و حالا چیزی نگفته بود.
همه فکر می کردند معین از دیدن فیلم پدرش و پسر کوچکش ناراحت است که این کمترین ناراحتی معین بود، حتی من هم که یک عکس از جوانی پدر معین دیده بودم، می دیدم که چقدر نزار و بیمار است... و نیازی به گفتن معین نبود. خانم پیرایش بعد از برگشتنش، معین را بابت نرفتنش هیچ سرزنش نکرده بود، اصلا به روی خودش نیاورده بود که معین چطور درباره ی پدرش حرف زده. حتی اشاره ای به فیلم هم نکرده بود. شبی که خانه ی ما بودند، عسل انقدر درباره ی سفرش کنجکاوی کرده بود که خانم پیرایش ناچارا گفت فیلم کوتاهی هم دارد.
مشخص بود که خوش نگذرانده بود، یکی دو جا رفته بود ولی نه برای لذت بردن... یعنی نه آنقدر طولانی که معنی تفریح بدهد. ده دقیقه هم را که سریع رد کرد و من که تقریبا کنار معین نشسته بودم متوجه تغییر حالتش شدم. از همان تصویر های با عجله هم مشخص بود جایی شبیه کودکستان است... دلم می خواست بلند شوم و معین را از آنجا بیرون ببرم ولی نمی شد. دلم می خواست تلویزیون را خاموش کنم که آن هم نمی شد. دعا می کردم حداقل برق برود که البته نرفت...
ربع ساعتی هم در خانه ی پدر معین بود که با پسرش – میشل – وقت گذرانده بود. پسرک بی نهایت به معین شبیه بود و این حال همه ی ما را گرفت، حتی خود معین را که تظاهر می کرد هیچ اهمیتی به تصاویر رو به رویش نمی دهد... و پنج دقیقه ی آخر که در بیمارستان بودند. در اتاق خصوصی آقای بهزاد نیا و قیافه نحیف و مریضش... حتی نیاز به گفتن خانم پیرایش هم نبود... فیلم که تمام شد، هیچکس حرفی نزد و خانم پیرایش گفت که خسته است و برای استراحت می رود. تشکر کرد و رفت. معین هم بی هیچ حرف و توضیحی به دنبالش رفت و البته نه به خانه... تا دو ساعت بعدش توی باغ می پلکید و آرام نمی گرفت.
ضربه ای که به پهلویم خورد مرا به خود آورد و تازه متوجه شدم کسی جلوی نور آفتاب را گرفته و سایه ای روی صورتم افتاده. چشمم به چشم های پر خنده ی بهروزیان افتاد.
ـ سلام خانم ایزدستا.
بی اراده از جایم بلند شدم و تلاش کردم در معرض دید معین نباشم. نه اینکه محق باشد یا از نظر من حساسیتش روی بهروزیان درست باشد، نه، فقط نمی خواستم در این وضعیت کاری کنم که ناراحت تر شود... چه دلیلی داشت دست بگذارم روی حساسیت هایش...
البته بهروزیان هم زیاد نماند، فقط از کارم پرسید و اینکه مشکلی دارم یا نه. اسم نادیه را که بردم ناخودآگاه به چشم هایش نگاه کردم ولی چیزی دستگیرم نشد، فقط سایه ی لبخندی از صورتش گذشت که طببیعی بود. مکالمه مان یک دقیقه هم نشد، خداحافظی کرد و رفت. من هم کنار گلرخ نشستم و به سمتی که معین نشسته بود نگاه کردم. نگاهش به من بود و سریع رویش را برگرداند. ای دیوانه... لبخندی زدم و سرم را پایین انداختم.
ـ پس گفتی کارت خوبه؟
ـ هان؟ اوهوم.
همین را به او گفته بودم. اگر مثلا حرفی از نادیه یا علاقه ی احتمالی اش به بهروزیان حرف زده بودم، تا همان روز با من به موسسه نمی آمد، دست بردار نبود. و من هم می خواستم تا جایی که امکان دارد کارم را از زندگی شخصی ام دور کنم!!!
ـ چقدر پول در میاری؟
شانه بالا انداختم.
ـ نمی دونم.
ـ وا! کم بدن نمونی ها، نمی ارزه.
از اختلاف نظر من و گلرخ در باره ی «کم» که بگذریم، پولش خیلی برایم مهم نبود. نه که اصلا، ولی تجربه اش در اولویت بیشتری بود تا دستمزدش...
ـ باشه. (به ساعتم نگاه کردم) بریم سر کلاس.
بلند شد و مشغول جمع کردن وسایلش شد. نگاهی به پشت سرم انداختم که معین هم ایستاده بود و داشت به سمت دانشکده شان می رفت.


خزر موهایش را به هم ریخت و سرش را با کلافگی به اطراف تکان داد، با هر دو دست سرش را گرفت و «وای» ِ کشداری بیرون داد. سینی چای را جلویش گذاشتم و طلوع پشت سرم با کیکی که تازه پخته بود، روی زمین نشست.
ـ چی شده قشنگ؟
ـ دیوونه شدم.
ـ دیوونه تر.
به عسل چشم غره رفتم و طلوع دهان عسل را با تکه ی بزرگی از کیک بست.
خزر بدون توجه به او دستش را با پریشانی بالای برگه هایی که روی زمین پراکنده بود، تکان داد.
ـ هرچی می خونم انگار کمتر می فهمم، هر چی مرتب می کنم که یه کم قلقش دستم بیاد فایده نداره، اصلا نمی دونم چطور شروع کنم و چطور ادامه بدم!
دستم را روی زانویش گذاشتم: یه دقه بی خیالش باش حالا، یه کم استراحت کن بعد دوباره برو سراغش. بیا چای بخور.
آه عمیقی کشید و برگه ها را پرت کرد توی دیوار. بعد پشیمان شد، جمعشان کرد و مرتب روی هم گذاشت و دوباره آه کشید. خودکارش را هم روی آنها گذاشت و خودش را به سمت سینی کشید.
ـ منو بگو که می خواستم دکتر بشم! با این خنگ بودن من چقدرم که امکان داشت!
این را خزر از ته دل نمی گفت ها! اصلا! فقط دنبال بهانه ای برای جلب دلسوزی و همدردی ما بود. می خواست خودش را در حد درک ما پایین بیاورد... خوشبختانه هم من هم عسل به اندازه ی کافی با خزر زندگی کرده بودیم که بدانیم بهترین کاری که می توانیم در این شرایط بکنیم این است که سکوت کنیم. این حالت را خزر هر جور که به نفعش بود تعبیر می کرد ولی اگر حرفی می زدیم – هر حرفی – می توانست به فاجعه ای ویران کننده منجر شود. طلوع دستش را روی شانه ی او گذاشت و من و عسل هم غمزده و اندوهگین سرمان را پایین انداختیم. این مراسم دو سه ثانیه طول کشید و بعد خزر با آهی عمیق به آن پایان داد. من هم نفسی از سر آسودگی کشیدم و ظرف کیک را برداشتم: کی می خواد؟


ده دقیقه مشغول خوردن کیک و صحبت از این در و آن در شدیم. تا اینکه موبایل خزر زنگ خورد و به اتاق رفت. دو دقیقه بعد که برگشت صورتش رنگ گچ دیوار شده بود.
چنگال از دستم افتاد: چی شده؟
دستش را به دیوار گرفت تا بتواند روی پاهایش بایستد: نتیجه ی کنکورو زدن.
عسل با حیرت دستش را جلوی دهانش گرفت و چند ثانیه بعد پایین آورد: صب کن ببینم، مگه تو اصلا خونده بودی برا کنکور؟
خزر لب هایش را جمع کرد و با سرزنش به عسل نگاه کرد. عسل خفه شد و سرش را پایین انداخت. واقعا که! خزر لای کتاب هایش را هم باز نکرده بود و حالا فقط ژست می گرفت. چنگال را پرت کردم توی ظرف و بلند شدم.
ـ فکر کردم چی شده حالا، نگران نباش! ما درکت می کنیم و می دونیم علیرغم همه ی تلاشت بدشانسی آوردی، در حقت نامردی شده و اینا...
صاف ایستاد و دست هایش را به کمر زد.
ـ خوبه والا. اگه سنگ بود دلش واسه من کباب می شد.
راست می گفت، با این قیافه ای که به خودش گرفته بود، دل سنگ هم برایش کباب می شد، ولی...
با آرنجم به پهلویش کوبیدم و او را کنار زدم: برا اینکه سنگ اگه دل هم داشته باشه مغزو قطعا نداره. آخه تو دو زار واسه کنکور درس نخوندی، چه انتظاری داشتی؟!
شانه هایش را بالا انداخت و لب هایش آویزان شد: خب شاید پشیمون شده باشم.
به اتاق رفتم و بلند گفتم: خب باید بگم که پشیمونی دیگه فایده ای نداره برات.
گوشی ام را برداشتم و روشن کردم. خبری نبود. چشمم به صورت درهم خزر خورد و خنده ام گرفت: عزیزم، لازم نیست خودتو اذیت کنی، سرنوشت تو اینه که یه خر پولداری پیدا بشه بگیردت، تا آخر عمر خانم خونه اش باشی و حکومت کنی. ارشد و دیپلم هم تو سرنوشتت تغییری ایجاد نمی کنه.
فون بوکم را باز کردم و پایین رفتم.
«ایش» کشدار خزر را شنیدم و خندیدم. شماره را گرفتم و منتظر ماندم.
ـ به کی زنگ می زنی؟
ـ به معین.
ـ اگه خبری شده بود بهت خبر می داد.
این حرف نتیجه ی مستقیم سوختگی خودش بود، وگزنه او هم خوب می دانست که معین برای کنکورش حسابی زحمت کشیده بود...
ـ ممکنه به مغزش خطور نکرده باشه. می دونی که آدما وقتی خوشحالن... اه چرا یوزر بیزی می زنه؟
ـ لابد کسای مهمتری هستن که بهشون خبر بده. تو صف منتظر بمون.
سرم را بلند کردم . با ناراحتی به او نگاهی انداختم. چشمکی زد، ابرویش را بالا برد و نیشخند زد. خدا می دانست که خزر در بدجنسی روی دست من هم بلند شده بود... آن وقت اسم معین بد در رفته بود...
چشم غره ای به او رفتم و به معین پیام دادم که مرا بی خبر نگذارد. قبل از اینکه به هال برگردم، نگاهی به جای خالی ماشینش در باغ انداختم و شانه بالا انداختم. حرف خزر فقط از روی حسادت بود...


ولی، هر وقت می خواستم به این بشر اعتماد کنم، تمام و کمال گند می زد به حسابی که رویش باز کرده بودم...

ساعت از سه صبح گذشته بود و من بغض کرده و غمگین گوشه ی اتاق قمبرک زده و لجوجانه به جای خالی ماشین معین خیره شده بودم. می ترسیدم بخوابم و فردایش از حجم عصبانیت و غمم کم شده باشد و با دیدنش راحت از همه چیز بگذرم... می خواستم با این رنجشی که هر لحظه بیشتر می شد، آنقدر بیدار بمانم تا به خانه بیاید و حسابش را کف دستش بگذارم... بگویم که چقدر از او متنفرم.. چقدر خودخواه و بی شعور است... از من این همه توقعات بیجا دارد و خودش حتی یک جواب خشک و خالی را هم از من دریغ می کند. خبر قبولی اش به جهنم، حداقل واکنشی نشان می داد تا متوجه باشم متوجه تماس و پیام من شده...
خزر غلتی زد و نور ماه روی نیمی از صوتش افتاد. موهای روشنش را از روی صورت کنار زد و دستش را کنار گونه اش گذاشت. خوش به حال خزر... بغضم را خوردم و رویم را برگرداندم به سمت باغ. خزر از همه چیز خودش مطمئن بود، حتی اگر مثل کنکور در کاری ناموفق بود، اطمینان داشت که به خاطر تلاش نکردنش است. نه مثل من انقدر بی اعتماد به نفس و مازوخیست که حتی وقتی معین هم کنارم بود می خواستم برنجانمش تا بگذارد و برود، تکلیفمان را یکسره کند، نه که امیدوارم کند و بعد مثل الان حسابی توی کاسه ام بگذارد... می خواستم تا وقتی هست مطمئن باشم مال من نیست نه اینکه هر بار از نبودنش حسابی توی دلم خالی شود و هزار بار به خودم بگویم که برنمی گردد. اگر خیالم را راحت می کرد که هرگز نخواهد آمد خیلی بهتر از این بود که هزار بار منتظرش بمانم و نیاید...
تا وقتی هست حالی ام کند که من به درد او نمی خورم، نه اینکه هر بار که نباشد خودخوری کنم و هزار بار به خودم بگویم که فایده ای ندارد، به هیچ جا نمی رسیم و بالاخره دلش را می زنم... یک بار مرد و مردانه به من می گفت و تمام. یک روز، دو هفته، سه سال غصه می خوردم ولی یک روز بالاخره تمام می شد. نه مثل حالا که هروقت بود همه جا گرم و روشن می شد و وقتی نبود، سرد و تاریک...
صدای باز شدن در را شنیدم و از جا پریدم. نور چراغ ماشین را دیدم که به درخت ها می خورد و پاورچین پاورچین از کنار خزر گذاشتم. مامان پیش بچه ها خوابیده بود، سرک کشیدم و هیچ صدایی نمی آمد. یواشکی و با احتیاط تا دم در رفتم، کفش هایم را برداشتم و از خانه بیرون پریدم. نسیم سردی به صورتم خورد و بعد چشمم به ماشینی افتاد که حالا کسی از آن پیاده می شد، ولی...
این که ماشین معین نبود...




چشم هایم را روی هم فشار دادم و باز کردم، ماشین خانم پیرایش هم نبود...
بی اراده چند قدم جلو رفتم و دو لبه ی بلوزم را به سمت هم کشیدم، چقدر سرد شده بود...
مردی که از ماشین پیاده شد در عقب را باز کرد و خم شد. من هم جلوتر رفتم، البرز را شناخته بودم.
ـ آقا..ی راس..گویان؟
کمرش را راست کرد و به سمت من برگشت. به اندازه ی کافی روشن بود ولی حتی بدون دیدن صورتش هم مشخص بود که تعجب کرده.
ـ تو باغ چکار می کنی؟ این وقت شب.
ـ معین کو؟
دستش را لبه ی در ماشین گذاشت و آه عمیقی کشید: ایناهاش.
من هم از سمت دیگر ماشین خم شدم و معین را دیدم. تکیه داده بود به عقب و بی حال به نظر می رسید.
ـ خوابه؟!
ـ یه چیزی تو همین مایه ها.
دستش را روی شانه ی معین گذاشت و تکان داد: پیاده میشی؟
معین سرش را تکان داد و دوباره به عقب پرت شد. عجیب بود... اگر خواب بود که دلیلی نداشت به خانه بیاید، اگر خواب نبود که خودش می آمد، مگر اینکه...
ـ تصادف کرده؟
البرز سرش را به سمت من بلند کرد: نه، حالش خوبه. یعنی هم خوبه هم نه. (دوباره بازوی معین را گرفت، تکان داد و با حرص گفت) نمی خواستی پیاده شی پس چرا گفتی بیارمت خونه؟
معین چیزی گفت که نامفهوم بود، شاید هم به خاطر بالا بودن شیشه نشنیدم. ماشین را دور زدم و کنار البرز ایستادم. خم شدم.
ـ چشه پس؟ معین...
عقب رفتم و با انزجار به او نگاه کردم. البرز متوجه پس کشیدنم شد، دوباره به سمت معین خم شد و این بار آرام تر گفت: معین برگردیم خونه ی ما.
معین این بار چرخید و به طرف بیرون متمایل شد، جویده جویده گفت: نه...
اگر بیشتر از این آنجا می ماندم تا آخر عمر دلم با او صاف نمی شد. چرخیدم که به خانه بروم.
ـ باران خانم!
ایستادم ولی برنگشتم: بله؟
ـ من کمکش می کنم ببرمش اتاقش، می تونی وسایلشو بیاری؟
می خواستم بگویم که می تواند بعدا برگردد و وسایل پسر دایی اش را هر گورستانی که می خواهد ببرد ولی زبانم نچرخید و برگشتم.
ـ رو صندلی جلوئه.
سری تکان دادم و در جلو را باز کردم. همزمان البرز دست انداخت زیر بغل معین و او را بیرون کشید. تا بیهوشی فاصله ای نداشت! احمقِ هیچی ندار...
تلاش کردم چشمم به او نیفتد که حالا تلو تلو می خورد و اگر دست البرز نبود همانجا روی سنگفرش پهن می شد. کیف لپ تاپ و گوشی اش را برداشتم، فقط از سر کنجکاوی انگشت روی صفحه ی گوشی کشیدم و متوجه تماس های بی پاسخ و پیام های نخوانده اش شدم. ولی دیگر بی فایده بود...
دویدم تا به البرز برسم. البرز دست معین را روی شانه اش جا به جا کرد و گفت: رتبه اش خیلی خوب شد.
توی دلم گفتم «به درک» و بلند گفتم: اِ؟ چه خوب...
ـ خودش که زیاد خوشحال نشد.
نگفته هم مشخص بود! اگر من می فهمیدم این نژاد به چه اندازه ای می گفتن «زیاد»! خیلی از مشکلاتم حل می شد.
چیزی نگفتم و دو دقیقه بعد البرز کاملا داوطلبانه گفت: حال باباش بدتر شده.
جلوی در ورودی مکث کردم و البرز گفت: کسی خونه نیست.
دست کرد توی جیب سمت چپی معین و بعد گفت: تو این نیست. میشه ببینی تو اون جیبش هست؟
دست هایم را پشت سرم حلقه کردم. بچگانه بود ولی حاضر نبودم به او نزدیک بشوم.
ـ پس نگهش دار تا من در بیارم کلیدو.
زیرلب ناسزایی گفتم و دستم را توی جیب شلوار معین فرو کردم. دستم که به شی سرد خورد بلافاصله بیرون کشدمش و به طرف البرز دراز کردم که سرش را عقب کشید و چند ثانیه به من نگاه کرد. نفس عمیقی کشیدم و کلید را توی قفل انداختم. در که باز شد صدای البرز را هم شنیدم: بفرمایید تو.
خیلی چیزها داشتم که بگویم، می توانستم وسایل معین را همانجا پشت در بگذارم، راهم را بکشم و بروم، ولی چیزی نگفتم و رفتم داخل. کلید چراغ را زدم که برخلاف بیرون تاریک بود و چشم چشم را نمی دید. البرز معین را تا جلوی پله ها برد و بعد به من زل زد. این بار نور خیلی خوب صورتش را روشن کرده بود و نیازی به گفتن هم نداشت.
ـ می خواین یه لیوان آب سرد بیارم...
ـ بالا میاره.
ـ بریزم تو صورتش؟!
با تعجب به من نگاه کرد و من شانه بالا انداختم: هر کی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه، بذارینش همینجا رو کاناپه بخوابه. فردا که از کمر درد نتونست جم بخوره دیگه از این غلطا نمی کنه.
ابرویش را بالا برد: خیلیا از این غلطا می کنن و به ضرر کسی غیر از خودشون هم نیست خانم.
ـ فعلا که به ضرر من و شما شده.
«پوف» ی کرد و دستش را زیر بغل معین محکم کرد و به قصد اولین پله جلو رفت. وقتی بازوی دیگر معین را گرفتم و زور زدم، با تعجب به من نگاه کرد: یه لحظه تعجب کردم چرا معین انقدر تو رو دوست داره.
شانه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم. در این شرایط و در آن وضعیت این حرف هیچ تاثیری روی من نداشت. دوست داشتن کسی که اینطور نزار و بی اراده روی دوش من و البرز افتاده بود، به درد عمه اش می خورد...
به سختی و زحمت معین را تا اتاقش بردیم و روی تخت انداختیم. روی تختش ولو شد و زانویش را جمع کرد. دهانش را باز کرد و خرناسی کشید که به خنده ی البرز و ناسزای خفه ی من منتهی شد.
البرز با دست مشغول مالش کتفش شد و گفت: ببخشید باران خانم. به زحمت افتادین نصفه شبی.
ـ چرا آوردینش؟
شانه ای بالا انداخت و به مالیدن ادامه داد.
ـ خودش خواست. هوش درست و حسابی که نداشت ولی یه بند می گفت بریم خونه. تو ماشین بود که دیگه ساکت شد.
نگاه هر دوی ما دوباره به سمت هیکلی که روی تخت پهن شده بود، برگشت. و من زمزمه ی البرز را شنیدم: پسره ی احمق.
من فحش های بهتری بلد بودم ولی با البرز رودربایستی داشتم و نمی توانستم ادبیاتم را نمایش بدهم. خم شد و زیر سرش را صاف کرد که از نظر من فایده ای نداشت. در حین بالا بردن هر قدر که توانستم او را به در و دیوار کوبیدم، فردا با دردهای مختلفی در اقصی نقاط بدنش بیدار می شد.
به سمت در رفت و با دست هم به من اشاره کرد که وقت رفتن است.
نگاهی به معین انداختم که عین جنازه روی تخت افتاده بود. چطور توانسته بودم انقدر نگرانش بشوم؟!!!
لحظه ی آخر برگشتم و پتوی نازکش را رویش انداختم. موقع رفتن چشم هایم را مستقیم نگه داشتم تا با چشم های البرز برخوردی نداشته باشد.
البرز چراغ را خاموش کرد و در را بست. حالا از تنها ماندن با او معذب بودم. وجود معین حتی در حالت بی حسش هم دلگرم کننده بود.
ـ امشب اینجا می مونم.
به من چه؟ نیازی بود به من بگوید خانوادگی تعادل روانی ندارند؟ که این وقت شب او را این همه راه کول کرده و به خانه آورده که خودش هم پیشش بماند؟
ـ رتبه اش خوب شد؟
هر دو دستش را در جیب چپاند و ایستاد. صاف نبود و خستگی از سر و رویش می بارید.
ـ عالی.
ـ شبتون به خیر.
منتظر جوابش نماندم و از پله ها پایین دویدم. اگر مامان متوجه غیبت من می شد لکه ی ننگی در کارنامه ام ثبت می شد که تا ابد پاک نشدنی بود... و هیچ بهانه ای نمی توانست این حقیقت را که من به هیچ عنوان جرئت تنها بودن در باغ – در شب – را ندارم، پنهان کند...


برچسب ها رمان باران ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 231
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,082
  • بازدید ماه : 18,040
  • بازدید سال : 145,143
  • بازدید کلی : 11,642,283