close
مجتمع فنی تهران
رمان باران قسمت سیزدهم
loading...

رمان فا

ـ از معین چه خبر؟ تکانی خوردم و سرم را بالا آوردم: چه خبری باید باشه؟ خزر با تعجب به من نگاه کرد و گفت: کنکور دیگه. سرم را دوباره روی زانوانم گذاشتم:…

رمان باران قسمت سیزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1461 پنجشنبه 29 اسفند 1392 : 13:40 نظرات ()

ـ از معین چه خبر؟
تکانی خوردم و سرم را بالا آوردم: چه خبری باید باشه؟
خزر با تعجب به من نگاه کرد و گفت: کنکور دیگه.
سرم را دوباره روی زانوانم گذاشتم: آهان، خوب شده.
ـ خونه نیست؟
ـ چه می دونم؟ مگه من منشی معینم که از من می پرسی؟
خزر ترش کرد: وا! حالا چرا قاطی می کنی؟
سرش را با ناز و اطوار تکان داد، بلند شد و از اتاق بیرون رفت. آهی کشیدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. هنوز ماشین البزر جای ماشین معین پارک بود. ولی خبری از هیچکدام نبود، هیچکدامشان را از صبح در باغ ندیده بودم. از وقتی بیدار شده بودم، سرم درد می کرد و حوصله ی هیچ کاری نداشتم...................................................

چپیده بودم کنج اتاق و زل زده بودم به آن پنجره و خودم هم نمی دانستم انتظار چه چیزی را می کشم. با بی حوصلگی بلند شدم و از خانه بیرون رفتم.
همزمان با من البرز هم از بیرون آمد و چشمش به من افتاد. سلام کرد و جوابش را دادم. جلو آمد و با دقت به من نگاه کرد. با اینکه نگاه بدی نبود، آزارم می داد. سرم را چرخاندم و خودم را بی توجه به او نشان دادم.
ـ چشمات پف کرده، تازه از خواب پا شدی؟
سرم را به نشانه ی «نه» بالا انداختم، «ببخشید» ی گفتم و از او فاصله گرفتم. ولی با توجه به چیزی که در ژنتیکش بود، دنبال من راه افتاد و قدم هایش را با من هماهنگ کرد.
ـ هنوز بیدار نشده.
یادم نمی آمد چیزی درباره ی معین پرسیده باشم، ولی حرفی نزدم. شاید به خواب ابدی رفته باشد، چکاری از دست من بر می آمد؟!
ـ می خواین دعا کنم به هوش بیاد؟
صدای خنده اش را شنیدم: بدون دعای تو هم به هوش میاد. ولی خدا می دونه کی.
ـ ارزششو داشت؟
ـ چی؟
ـ هیچی.
ـ برای خوشگذرونی نبود.
ـ پس برای ثوابش خورد؟
ـ تو چرا انقدر بهت برخورده؟!
چیزی نگفتم و با پایم سنگی را به جلو پرتاب کردم. یاد آن روزی افتاد که با معین سنگ را به خانه رساندیم و بی خیال پرتاب بعدی شدم. راهم را از سمت خانه ی معین کج کردم ولی البرز همچنان همراه من بود.
ایستادم: کارم دارین؟
ـ مزاحمتم؟
شانه بالا انداختم. ادب اجازه نمی داد راستش را بگویم و ناراحتی ام هم مانع دروغ گفتنم بود.
ـ حال داییم بدتر شده.
ـ کاری از دست من برنمیاد.
ـ تو چرا انقدر بدخلقی؟!
ـ خوش خلق باشم معجزه میشه؟!
این بار او به تنه ی درخت تکیه زد و سرش را بالا انداخت. منتظر ماندم و چند ثانیه بعد گفت: دیروز زنگ زدم بهشون بگم رتبه ی معین خوب شده که فهمیدم. معینم اونجا بود. بعدش... دیدی که چه حال و روزی داشت.
ـ خب، الان این مازوخیست بازی معین چه فایده ای داشت؟!
با کلافگی گفت: من نمیگم ربطی داره، ولی باید یه جوری از فکرش خلاص می شد... اینم یه راهه.
بغض کردم: خیلیا غم و غصه دارن ولی این راهش نیست.
ـ ببین باران...
سرم را تکان دادم: می خوام برم. کار دارم.
ـ فقط با معین صحبت کن بره دیدن دایی.
ـ لازم نیس.
با هر دو دست شانه های مرا گرفت و به چشم هایم زل زد: لازمه، خواهش می کنم.
البرز دست های مرا خفت کرده بود و به هیچ نحو نمی توانستم اشکی را که از چشمم راه افتاده بود پاک کنم.
ـ خودش می خواد بره.
البرز با حیرت شانه های مرا رها کرد و من تا ته باغ دویدم.
چرا؟! چرا با وجود همه ی کارهایش نمی توانستم آنقدری از او متنفر باشم که قید دیدنش را بزنم؟! و منتظرش نباشم؟! هرگز و هیچ جا...


سنگین و خسته به خانه برگشتم. ناراحت بودم و نمی دانستم با ناراحتی ام چکار باید بکنم. حتی نمی دانستم دقیقا از چه چیزی ناراحتم!! از اینکه معین باز هم خودش را با آن زهرماری خفه کرده بود؟! از اینکه او را در حالتی دیده بودم که دوست نداشتم و برایم غریبه و منزجر کننده بود؟! از اینکه به جای اینکه ناراحتی اش را پیش من – یا خدایا! پیش هر دوست دیگری – ببرد اینطور خواسته بود فراموشش کند... حالا فکر می کردم هیچوقت او را نشناخته ام، اینکه فکر می کردم به او نزدیک هستم، توهم بود و بس...
در را به آرامی باز کردم و داخل رفتم، صورتی که ناگهان جلوی چشم هایم ظاهر شد باعث شد روحم برای چند ثانیه از جسمم فاصله بگیرد! و البته برگردد...
ـ خـــــــــــزر! قبض روح شدم!
بدون توجه به من، سرش را جلو آورد و بینی اش را به بینی من چسباند. چشم های سبزش از نزدیک بی نهایت ترسناک بود. زل زدم به دایره های سبزی که به عسلی منتهی می شد.
ــ چی می گفت؟
آب دهانم را قورت دادم: کی؟
عقب نرفت و با صدای آرامی ادامه داد: همین پسره دیگه، پسر عمه ی اون پسره.
حقش بود خودم را به گیجی می زدم ولی با دماغی که به دماغم فشرده می شد و نگاهی که داشت چشم هایم را سوراخ می کرد، ممکن نبود.
ـ گفت حواسمون به اون پسره بشه، مبادا خریت کنه و دانشگاه های شهرستانو بزنه.
چشم های سبز غمگین شد و پلک هایش فرو افتاد. عقب رفت و بینی ام به حالت عادی برگشت.
ـ همین؟
بینی ام را خاراندم.
ـ پس چی؟!
لب هایش را ورچید. تازه حواسم سر جایش آمد.
ـ توقع داشتی درباره ی تو حرف بزنه؟
ـ توقع زیادیه؟ من بهش گفتم دوسش دارم!
یادآوری کردم: به خودش نه...
لب هایش را به نشانه ی بیزاری جمع کرد: آره، ولی فکر نمی کنی دوس^پسرت همه چیو بش گفته باشه؟!
ـ اون دوس^پسر من نیست!
ـ این الان مهم نیس، هرچند...
دستش را به کمر زد و دوباره به سمت من چرخید، صورتش را به صورتم نزدیک کرد – نه به اندازه ی قبل – و با حالتی سرزنش کننده گفت: پس دیشب برای پسر همسایه اونجوری زار می زدی؟
ـ من؟! ... من کی؟! ... من زار نزدم!!
با دست به سینه اش زدم و هلش دادم عقب: حرف مفت نزن.
غرید: حرف مفت؟ من پا شدم برم دسشویی تو داشتی دماغتو بالا می کشیدی، خودتو زدی به خواب ولی قبلش داشتی زار می زدی. من یه چند دقیقه قبلش که پاشم، بیدار بودم.
دلم گرفت، بیدار بود و صدای گریه ی من را شنیده بود، ولی نپرسیده بود چه مرگم است... نه اینکه به او می گفتم بعد از 8 ساعت انتظار، معین را مست و بیهوش تا اتاقش کشانده ایم و او حتی متوجه من نشده است، ولی... اگر من بیدار می شدم و می دیدم خواهرم دارد زار زار گریه می کند، حتی اگر علت گریه اش را به من نمی گفت، سعی می کردم کنارش باشم، دو ضربه بزنم به پشتش و برایش نسخه بپیچم که تمام دنیا را به جهنم بفرستد، نه اینکه این را نگه دارم که فردا صبحش که تلاش می کند پف چشم هایش را به حساب بی خوابی بگذارد، به بیرحمانه ترین شکل ممکن به رویش بیاورم...
با آرنجم او را کنار زدم: برو کنار. معلوم نیست این پسره چه گناهی به درگاه الهی کرده که گیر تو افتاده.
ـ مگه من چمه؟
رنجیده بود و اصلا از این بابت ناراحت نبودم. من خیلی بیشتر از آن که فکرش را بکند رنجیده بودم. دیشب فقط یک نفر را می خواستم که مرا بغل کند و پشتم را بمالد...
ـ در نوع خودت مدوسایی.
ـ مدوسا کدوم خریه؟
ـ همون خری که تو شبیهشی.
بازویم را محکم گرفت و ناخن انگشت اشاره اش در گوشت بازویم فرو رفت: آاااخ!
ـ منو ببین که دردمو به مثلا خواهرم! میگم. خاک تو سر بی لیاقتت.
بازویم را رها کرد و از پله ها بالا رفت. بغضم را خوردم و بازویم را مالیدم. جای ناخن مدوسا مانده بود.


روی زمین دراز کشیده و پایم را به تل رخت خواب ها تکیه داده بودم. بی حوصله تر از آن بودم که سرم را با کتاب گرم کنم. فکر و خیالی هم نداشتم. فقط بی حال آنجا دراز به دراز افتاده بودم و تصویر حال به هم زن دیشب معین در ذهنم نقش بسته بود و پاک نمی شد. نمی توانستم از شرش خلاص شوم. حتی بارها و بارها حرف البرز را برای خودم تکرار کردم که خیلی ها مثل معینند و به هیچ جا برنمی خورد. خیلی ها، تمام دنیا به من ربطی نداشت، من نمی خواستم معین را اینطور ببینم، اگر اتفاق بود موردی نداشت ولی اینکه دانسته و عمدا چنین بلایی سر خودش بیاورد برای من غیر قابل قبول بود... معین، همان «بهزادنیا» یی نبود که انتظار هر کاری از او داشته باشم، معینِ من اینطور نبود...
ـ باران؟!
تلاش کردم بی حوصلگی و بی میلی را به وضوح در صدایم منعکس کنم: بله؟!
ـ بیا اینو ببر واسه معین.
ـ خونه نیست.
ـ مگه میشه البرز تنها اینجا باشه؟ بیا ببر براشون.
ملافه را کشیدم روی سرم و غرغر کنان گفتم: نمی برم.
در به دیوار خورد و صدای مامان واضحتر شد: چته؟ مریض شدی؟
ـ نه خوبم. سرم درد می کنه.
ـ چت شده، سرما خوردی؟
ول کن نبود. نالیدم: نه از بی خوابی دیشبه.
ـ باشه، (صدایش دور شد) عسل بیا تو ببر.
همین که دهان عسل به بهانه آوردن باز شد، صدای مامان بالا رفت: چطور وقتی یه کلمه میگی بازیگری، اون فورا میره تو رو کلاس ثبت نام می کنه، خوبه، ولی حالا زورت میاد براش دو قدم برداری؟!
عسل خلع سلاح شد و رفت. من هم غرولند کردم. همه ی این الطاف و مرحمت ها از پسردوست بودن زن ها بلند می شد. ولی معین مال من بود، مال خودم! دلم می خواست جریمه اش کنم و هیچکس حق دخالت نداشت، حتی مامان... ولی نمی شد این را از او بخواهم. پایم را لای پتو ها فرو بردم که آفتاب نخورده بود و خنک بود.
عسل که برگشت از همان دم در گفت: معین خواب بود. البرز ازم گرفت.
ـ آقای دکتر! این وقت ظهر واسه چی خواب بود؟! مریضه؟
ـ آقـــای دکتر گفت از دیشب که خوابیده هنوز بلند نشده. نگفت مریضه.
توی دلم گفتم: الهی بیدار نشه دیگه.
زبانم را گاز گرفتم و بازویم را روی چشم هایم گذاشتم. اشک از کنار صورتم راه افتاد و رفت توی گوشم. ناسزایی گفتم و چرخیدم و صورتم را به فرش فشار دادم. ببین چه بساطی درست کرده بود برای ما...


بعد از دو روز بالاخره جواب پیام مرا داد: بیا اینجا.
چه از خود متشکر! گوشی را پرت کردم روی مبل. ظهر بود و غیر از من و خزر کسی خانه نبود. البته من و خزر و معین... البرز رفته بود. صبح به من زنگ زده و گفته بود معین هنوز بیهوش است. گفته بود اگر می توانیم سری به او بزنیم. خزر که به هیچ وجه چنین قصدی نداشت و من هم... فعلا به نفع هردویمان بود که او را نبینم.
روی سنگ اپن نشستم و لیوان چایم را برداشتم. دوباره موبایلم غیژ غیژ کرد و نگاه خزر به سمت من برگشت. گفتم: تبلیغه.
ـ غیبگویی؟
شانه هایم را بالا انداختم و خزر دوباره مشغول غذا شد. از اپن پریدم پایین و گوشی را برداشتم.
ـ بیا.
واقعا که! چه فکری می کرد پیش خودش؟ بعد از دو روز می خواست با یک کلمه ی سه حرفی من همه چیز را فراموش کنم و دوان دوان بروم به دیدنش؟ نه که کشته و مرده ی چشم و ابرویش بودم؟!
خزر زده بود زیر آواز،

ای که سیاهه چشمات، همرنگ روزگارم
از دست تو چه روز و چه روزگاری دارم
هزار تا وعده دادی، نیومدی ما رو کاشتی
این دل مهربونو چشم انتظار گذاشتی
برای بی وفایی هزار بهونه داری
هزار و یک شکایت از این زمونه داری...


همان جا روی مبل نشستم: خزر از چیِ البرز خوشت میاد؟
خزر برگشت و چند تاری که روی چشمش افتاده بود کنار زد، همیشه به این موهای تاب دار او حسودیم می شد، حتی وقتی که خودش هم در جریان نبود و تعمدی در کار نبود، در نهایت زیبایی و لوندی بود.
ـ خب بهتره بپرسی از چیش خوشم نمیاد؟! (لبخند موذیانه ای زد) هیچ ایرادی نداره، هر دختری آرزوشو داره.
پس من چرا ندارم؟ من آرزوی چه مردی داشتم؟! موبایلم زنگ خورد، گوشی را چرخاندم و اسم معین را دیدم، گذاشتم زنگ بزند و به نگاه پر از سوال خزر جواب دادم: اشتباه گرفته.
ابروی خزر بالا رفت و پوزخند زد.
زانوهایم را بالا آوردم و دستم را دور آنها حلقه کردم.
ـ مگه آدم بدون ایرادم میشه؟
ـ نه، ولی ایرادا کوچیک بزرگ میشن. (وسط دو ابرویش را خاراند) به نظر من اون از هر نظر خوبه.
خوب بود که گفت «به نظر من»! بدون این عبارت می توانستم هزار تا دلیل برای نقضش بیاورم ولی اینطور لال می شدم. به نظر او البرز اینطور بود. همانطور که به نظر من معین با همه ی ایرادهای بزرگ و پایان ناپذیرش... کف دو دستم را به پیشانی فشردم. مسئله فقط معین نبود، مسئله خودم بود که تا کجا می توانستم با همه این ها کنار بیایم. گوشی ام دوباره زنگ خورد و صدای خزر بلند شد: نمی خوای جواب بدی صداشو ببند.
جواب ندادم و گوشی را هم پرت کردم عقبتر. خزر همچنان داشت با سوز می خواند.
ـ خزر بزن یه کانال دیگه.

من دارم بهار بهار می بازم به روزگار
دلمو ورق ورق، صدامو هوار هوار
می مونم صبور صبور، می شکنم غرور غرور
آخ که زندگیمو من می بازم کرور کرور
من دارم داغون میشم زیر این سقف خراب
چی می خوای تو از جونم شونه هامو واسه خواب
به تو که فکر می کنم توی قلبم اتیشه
دردم آروم نمیشه پهلوهام تیر می کشه
ساعتم بشکنه کاش تو قمار لحظه هاش
تا مثل برگ خزون نریزم یواش یواش


غریدم:دستت درد نکنه!
روی مبل دراز کشیدم و مثل جنینی در شکم مادر مچاله شدم. کوسن رو برداشتم و روی گوشم فشار دادم. چشم هایم را هم بستم و تلاش کردم ذهنم را از هر چیزی خالی کنم. چند ثانیه بعد کسی چند ضربه به بینی ام زد، چشم هایم را باز کردم و گوشی ام را جلوی چشم هایم دیدم. اسم معین روی آن بود و ول کن معامله هم نمی شد. کوسن را کنار زدم و خزر با تمسخر گفت: اشتباه گرفته؟
صاف نشستم روی مبل و حرفی نزدم. خزر گوشی ام را انداخت توی بغلم و دوباره به آشپزخانه رفت.
ـ باز چی شده؟
جوابش را ندادم ولی چشم از صفحه ی گوشی هم برنداشتم. همین که دکمه ی سبز را فشار دادم قطع کرد.
ـ خزر من یه سر میرم... اونجا.
ـ بگو اون بیاد اینجا.
ـ چطور؟
ـ خوب نیس دو تا جوون با هم تنها باشن.
این را گفت و قاه قاه خندید. جوابش را ندادم و از خانه بیرون زدم.


در را با تردید هل دادم و داخل رفتم. سالن تاریک بود. چند ثانیه طول کشید تا چشمم از روشنایی بیرون به این تاریکی عادت کرد و شخص مورد نظر را دیدم که روی کاناپه وسط سالن نشسته بود و سرش پایین بود. حتی با شنیدن صدای در هم سرش را بلند نکرد. سرفه ای کردم و تا وسط سالن رفتم.
نفس عمیقی کشید و کمرش را صاف کرد. چشم هایش پف داشت و رنگ صورتش پریده بود. چند ثانیه به من زل زد و بعد گفت: تو دیشب تو باغ چکار می کردی؟
مشکلش فقط فهمیدن من بود!
پوزخند زدم: دیشب؟ آقای بهزادنیا اون فردا گذشت! امروز یه فردای دیگه اس.
موهای آشفته اش را به هم ریخت: حالا هر چی. برا چی اومدی بیرون؟! برای چی اومدی تو باغ؟!
ـ یه چیزی هم بدهکار شدم؟!
بلند شد و با صدای بلند گفت: میگم برای چی اونوقت شب اومدی بیرون؟
داد زدم: ناراحتی که ورود قهرمانانه ات رو دیدم، آره؟ چرا از کارت خجالت نمی کشی؟
ـ از چی خجالت بکشم؟ مگه چکار کردم؟! از دیوار خونه ی کسی بالا رفتم؟ حق کیو خوردم؟! دل کیو شکستم؟!
بغض کردم، دل من... دل آدم نبود؟!
دستم را بالا بردم و برایش دست زدم، با صدای گرفته ای گفتم: آفرین، اصلا کار خوبی کردی. منم معذرت می خوام که دیشب تو باغ بودم. حالا برم؟
دوباره روی کاناپه ولو شد و سرش را به پشتی تکیه داد.
ـ نه تا وقتی یادت نرفته چی دیدی.
ـ یادم نمیره. برم؟
نفسش را پر صدا بیرون داد: چرا تو انقدر سختی؟!
چیزی نگفتم و با رنجش چرخیدم که بروم بیرون.
ـ باران.
ایستادم و نچرخیدم.
ـ معذرت می خوام... نمی خواستم منو اونجوری ببینی.
لب هایم لرزید و اشکم راه افتاد. با صدای لرزانی گفتم: فقط ناراحتی که اونجوری دیدمت؟! بهت گفته بودم... گفته بودم که بدم میاد... اگه من ندیده بودمت فرقی می کرد؟!
چرخیدم و سرم را به سمت او که دوباره بلند شده بود گرفتم: دلم نمی خواد اینجوری باشی! می فهمی؟ حتی اگه من نبینمت... نمی تونم تحمل کنم! هر دفه که بیرونی و با دوستاتی، همش فکر می کنم الان مست و خراب نمی دونی داری چکار می کنی! معین من اینطوری دوستت ندارم!
سرش را بالا آورد و با چشم های پرنور به من نگاه کرد. ولی من چشم هایم را نگرفتم. در آن لحظه فکر می کردم این حسم، حتی مثبتش هم، از دست رفته بود... اگر دوست داشتنی هم بود، با تلاش یکطرفه ی من برای نگه داشتنش به جایی نمی رسید. من به زور می خواستم حسی را زنده نگه دارم که معین با هر حرکت آن را به باد می داد...
قبل از اینکه حرفی بزند با عجله از خانه بیرون زدم و به سمت خانه ی خودمان دویدم. خزر راست می گفت، تنها ماندن من و معین عواقب داشت، مخصوصا در تاریکی...


تا وسط باغ هم نرفته بودم که برگشتم.
این بار یک راست رفتم و کنارش نشستم که هنوز هم روی کاناپه نشسته و سرش را میان دست هایش گرفته بود.
ـ چه عجب!
این را گفت و سرش را بالا آورد. شانه ای بالا انداختم و محلش نگذاشتم. دست هایم را مودبانه روی زانوهایم گذاشته و زل زده بودم به ردیف تابلوهایی که هیچکدام مورد علاقه ی معین یا مادرش نبودند و فقط برای قشنگی به دیوار کوبیده بودند.
ـ برگشتی که ساکت بشینی اینجا؟
بدون این که به او نگاه کنم، گفتم: تو گفتی بیام.
نفس عمیقی کشید و سرش را به پشتی تکیه داد. هر دو دستش را زیر موهایش زد و آن ها را از روی پیشانی بالا زد. موهایش بلند شده بود و بهشان نمی رسید. مثل قبلتر ها که همیشه انگار از توی مجله های مد بیرون پریده بود.
ـ می دونی خیلی بدم میاد هر دفه داریم با هم حرف می زنیم، هر جا که خسته شدی فرار می کنی و میری؟
ـ منم از خیلی چیزا بدم میاد که ظاهرا برای تو مهم نیست.
این را خیلی جدی گفتم و لبه ی لباسم را هم مرتب کردم. برای تکمیل ژستم، همزمان ابروهایم را هم چپ و راست کردم.
ـ میگم یه کم چاق بشی بد نیستا.
تکان خوردم و ناخودآگاه فاصله گرفتم: که چی بشه؟
ـ بلکه لپ پیدا کنی، لپتو بکشم.
اخم کردم :خیلی ممنون. از شما به ما رسیده!
خندید که خیلی زود تمام شد. خنده اش زورکی و بی رنگ بود. زیر چشمی به او نگاه کردم که نگاهش به من بود. دستم را جلوی چشم هایش تکان دادم که مردمک هایش تکان خورد و حواسش برگشت. «پوف» ی کرد و سرش را برگرداند. چند ثانیه هر دو ساکت بودیم تا اینکه به حرف آمد: باران؟
ـ هوم؟!
ـ به همه میگی هوم؟ به بهروزیان هم؟
غرولند کردم: پای مردمو نکش وسط. حرفتو بزن.
پاهایش را بالا آورد و چهارزانو نشست.
ـ یه کم مهربون باش!
ـ بخوام هم نمی تونم.
با لب های آویزان به من نگاه کرد و گفت: چرا اونوخ؟
ـ شاید تو خواب بوده باشی و یادت رفته باشه پریشب چه حالی داشتی ولی من یادم نرفته.
ـ من که خواهش کردم.
ـ التماس بکنی هم فایده نداره.
من هم پاهایم را جمع کردم و زانوهایم را بغل گرفتم. حالا دو نفر بودیم که غمگین و ناراحت روی کاناپه نشسته بودیم و زل زده بودیم به تابلوهای روی دیوار. از این تابلوها متنفر بودم.
ـ ینی اینطوری اصلا اصلا دوسم نداری؟
ته صدایش پر از شوخی بود و ایرادی نداشت جوابش را بدهم.
ـ تا وقتی که پسر خوبی نشدی، نه!
ـ فقط بهروزیان پسر خوبه دیگه! حتما باید مثل اون باشم.
با بی حوصلگی انگشتم را لای موهایم فرو بردم و عقبشان زدم: همه چیو قاطی نکن با هم. من میگم انقدر دردسر درست نکن. جوری نباش که همیشه آدم نگران باشه که الان یه کار اشتباهی می کنی. تا میایم یه نفس راحت بکشیم یه کار جدید می کنی، خدا رو شکر که هیچکدوم هم شبیه قبلیا نیس و همیشه یه چیز جدید از خودت رو می کنی. حداقل بقیه ی مردم یه عادت بد دارند و مدام همونو تکرار می کنن. تو رو چکار کنیم؟!
حرفی نزد و انگشت هایش را در هم فرو کرد. سرش را هم پایین انداخت. غم و اندوه عین هاله ای دورش را گرفته بود. دلم برایش سوخت. وقتی اینطور می شد، آدم همه چیز را فراموش می کرد و دلش می خواست...
خودش را کمی به سمت من کشید که صدایم بالا رفت: هوی، فاصله قانونی رو حفظ کن.
توی صورتم پف کرد و عقب رفت.
ـ چه زودم پسر خاله میشه.
خودش را تا گوشه ی کاناپه کشید و به آن تکیه داد. پاهایش را هم دراز کرد که عملا جایی برای من نماند و همزمان غر زد: اصن دوس داشتنتم نخواستیم. فایده نداره که برای آدم.
از جایم بلند شدم و او با شادی خودش را پهن کرد روی کاناپه.
ولی قبل از اینکه از آنجا فاصله بگیرم صدایش بلند شد: نریا.
جوابش را ندادم و همان نزدیکی روی پله ی سالن نشستم. نگاهی به او انداختم که دست هایش را در هم فرو کرده بود و متفکر به امتداد پاهایش نگاه می کرد. اگر سویشرت نازک خاکستری و شلوار گرمکن سرمه ایش را فاکتور می گرفتیم، شبیه کسی بود که داشت اتم می شکافت. خندیدم و سرش را بالا آورد: چی شد؟
ـ هیچی. ناهار میای خونه ی ما؟
ـ کی هست؟
ـ من و خزر.
ـ اوف. چه تیمی! غذا از گلوم پایین نمیره که.
ـ هر جور میلته.
ـ ینی من اینجا تنها بمونم؟
نگاهش کردم که مظلومیت و بی گناهی تمام صورتش را را پر کرده و چشم هایش پر از التماس بود.
ـ من به تو اعتماد ندارم که اینجا باهات تنها بمونم.
بدون مقدمه کوسن را برداشت و پرت کرد طرف من که سریع سرم را دزدیدم.
ـ برو بینم بابا.
بُق کرد و صورتش را برگرداند. کوسن را از روی زمین برداشتم و رفتم بالای سرش. خواستم کوسن را بکوبم توی پهلویش که آن را محکم گرفت و از دست من بیرون کشید. با این کارش نزدیک بود پرت شوم رویش که خودش با دست راست مرا عقب نگه داشت و غرید: حالا یادت افتاده نباید اعتماد کنی؟ حالا؟!
دستش را که شل شده بود پس زدم و زورکی خندیدم: خیلی خب، شوخی کردم.
ولی اخمش روی صورت حک شده بود و پاک نمی شد. این دفعه جدی بود. این پا و آن پا کردم و همان پای مبل روی زمین نشستم و پاهایم را دراز کردم.
ـ تو منو نمی شناسی؟
آه کشیدم و چیزی نگفتم.
ـ جوابمو بده. باران!
با انگشت پایش شانه ام را فشار داد که خودم را کنار کشیدم.
ـ نه.
این نه توی هوا معلق ماند و معین آن را تحویل نگرفت. باورش نمی شد، انتظارش را نداشت.
ـ باران؟!
ـ چیه هی باران باران می کنی؟! نمی شناسمت. هر دفه می خوام به یه نتیجه ای برسم در مورد تو یه بلای جدید سرم میاری. اون از عید که رفتی گم شدی، هنوز پات نرسیده بود خونه، اون ماجرای خزر رو شد، هنوز اون تموم نشده، اون گیر دادنای الکیت به کار من، می دونی نادیه چقدر بهم می خنده که از ربع ساعت قبل از اینکه کار من تموم بشه میای وایمیسی اونجا و همه رو زیر ذره بین می گیری؟! هنوز با اون کنار نیومدم با این نمایش جدیدت... من حق ندارم بی خبر از تو جایی برم، خودت ده روز ده روز گم میشی، من اشتباه می کنم اگه با روسری برم سر کار، جنابعالی ساعت سه نصف شب مست و خراب میارنت خونه... خودتو ندیدی که، حالم ازت..
ـ بسه.
سرم را به سمت او چرخاندم که چشم هایش را بسته و اخم هایش را در هم کرده بود.
ـ خودت خواستی بشنوی.
با لحن بی حوصله و عصبانی گفت: غلط کردم.
این حرف آخرش بود. دلخور شدم و بلند شدم. این هم از مثلا حرف زدن ما. تا دم در قدم زنان رفتم بلکه حرفی بزند ولی حتی چشم هایش را هم باز نکرد.
در سالن را محکم به هم کوبیدم و دور شدم.


باران؟ شارژرت همراته؟
شکلات را فرستادم گوشه ی لپم.
ـ تو کیفمه، ورش دار.
نادیه به سمت کیفم رفت که از جالباسی آویزان بود و بدون اینکه تویش را نگاه کند با حس لامسه مشغول گشتن شد.
ـ شکلاتم بردارم؟
سرم را به نشانه ی جواب مثبت تکان دادم و دوباره خط را از اول خواندم.
جلو آمد و از آن سمت میز به سختی دستش را دراز کرد تا دوشاخه اش را به پریز بزند. هوس شیطنت کردم و در جایم نیمخیز شدم: سلام آقای بهروزیان.
بدبخت چنان هول شد که پایش لیز خورد و کل هیکلش روی میز پهن شد: وای!
قهقهه ام به هوا رفت و نشستم: شوخی کردم.
سرخ شده بود. تقلایی کرد و صاف ایستاد: مرده شورتو ببرن با اون شوخی کردنت. زهره ام آب شد.
مقنعه و موهای پریشانش را صاف کرد. نور آفتاب که می پاشید روی موها، به بلوطی می زد. اوایل فکر می کردم رنگ کرده، ولی بعدا که عکس های بچگی اش را دیدم، متوجه شدم که همیشه همین رنگ بوده. درست رنگ چشمهای گرد و شفافش.
صندلی را به دو پایه ی عقبی اش تکیه دادم.
ـ حالا اونم بود چرا باید زهره ات بترکه؟!
مانتویش را کمی بالا کشید و روی میز نشست. شکلات را باز کرد و در دهانش انداخت.
ـ اوم... دلم می خواد پیشش خانم باشم. خودش خیلی آقاست.
این را گفت و چشم هایش را پایین انداخت. من ولی به او نگاه می کردم. به این دختر مشکی و قرمز پوش... از روزی که او را می شناختم همیشه یک چیزی همراهش بود که رنگش قرمز باشد... شاید اگر... اگر نادیه به جای من در خانه ی خانم پیرایش بود، می توانست برای معین دوست بهتری باشد... نادیه هیچوقت اما و اگر های مرا نداشت... از احساسی که داشت خجالت نمی کشید و سختش نمی کرد...
دستی جلوی صورتم تکان خورد و حواسم سرجایش آمد.
ـ باران؟
ـ هوم؟
ـ از رازت چه خبر؟
ـ دیگه که راز نیست.
خندید. هفته ی قبل پارچه آورده بود مامان برایش مانتو بدوزد، معین را در باغ دیده بود و بعد همه چیز را برایش تعریف کرده بودم.
ـ چرا هنوز رازه. تو نگفتی که دوسش داری یا نه.
آه کشیدم و صندلی را روی چهار پایه اش برگرداندم: آره متاسفانه.
جیغ کوتاهی – از روی خوشحالی – کشید و بعد گفت: عزیزم! چرا متاسفانه؟! دوست داشتن که خیلی خوبه.
شانه هایم را بالا انداختم.
ـ به خاطر کاراش؟ اگه عاشقی باید اونا رو ببخشی.
ـ آ آ ... گفتم دوسش دارم، عاشقش نیستم.
لبخند کجی زد: اون موقع که می گفتی دوسش نداری، دوسش داشتی. حالا که میگی دوسش داری، حتما عاشقشی...
ـ ولی...
از روی میز پایین پرید: وقت ندارم.
ـ خیلی بدی.
خندید و رفت. دم در برگشت و گفت: با هم بریم خونه.
لبخند زدم. خوب بود که نادیه را داشتم. خدا نادیه را برای همین روزها فرستاده بود، برای حرف هایی که برای گوش های گلرخ و خزر مناسب نبود... کسی که از همه ی معیارها و ایده آل های من خبر نداشته باشد، که با تعجب نگاهم نکند و چون و چرا نکند... فقط صبور باشد و گوش بدهد...



سه تا تقه به در خورد و سر نادیه ظاهر شد: کارت تمومه؟
ـ الان میام.
کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. طبق عادت دستم را در جیب مانتو چپاندم: امروز کجا بودی؟
چراغ اتاق را خاموش کرد و در را بست: سیستمم مشکل داشت دیگه. رفتم پیش پروا.
ـ آهان اصن یادم نبود. دیروز گفتی.
ـ این روزا نه دلت با ماست نه حواست!
ـ نادیه!
خندید: جانم؟ از مامانت اینا چه خبر؟
مامان و عسل روز قبلش رفته بودند شهر پدربزرگم. افتاده بود و لگنش شکسته بود. بیچاره دایی نمی خواست به ما خبر بدهد، ولی مامان که همان شب خواب بدی دیده بود، زنگ زد و تا از زبان دایی راستش را نشنید قطع نکرد. بعد هم بلافاصله بلند شد و ساکش را بست که برود. یک ثانیه هم مکث نکرد. گاهی فکر می کردم تنها چیزی که از مامان به ارث برده ام همین علاقه ی شدید به پدرش باشد... عسل هم به زور خودش را به او قالب کرد و با انواع و اقسام حیله ها و ننه من غریبم بازی با او رفت.
ـ خوبن، دیشب زنگ زد. بیمارستان بود. عسل هم گذاشته بود خونه ی داییم.
ـ تنهایین الان.
ـ هوم.
تنها بودیم... از پارسال، جای خالی هر کسی دل مرا می لرزاند. دلم می خواست می توانستم همه شان را دور خودم جمع کنم و نگذارم از کنارم تکان بخورند. دلم نمی خواست هیچکدام دور از چشمم باشند...
ـ معین که هست.
ـ هوم.
بود و نبود. قبل تر که مامان هم بود راحت تر می آمد و می رفت. الان تا دم در می آمد، حالمان را می پرسید و می رفت. نمی ماند. شاید هم چون عسل نبود و بهانه ای برای ماندن نداشت. خودش هم گرفته و غمگین بود. پدرش از یک طرف... دختر خاله فرنگیس هم مریض بود و خانم پیرایش آنها را فرستاده بود پیشش، خودش هم که بیشتر مطب بود و بیمارستان... معین هم مثل ما تنها بود...
آه کشیدم و نادیه زد پس کله ام: مرض!
هاج و واج ماندم: چته تو؟
ـ این چه قیافه ایه گرفتی؟ حال آدم گرفته میشه.
رو به من چشمک زد و نفس عمیقی کشید.
ـ قرار نبوده مهندس بیاد دنبالت؟
خندیدم: فک نکنم بیاد. مامانم که نیست، زیاد با ما رفت و آمد نمی کنه. یه خرده هم رفته تو قیف!
ـ به خاطرِ... ؟!
ـ چه می دونم؟ (با پایم ضربه ای به قوطی خالی رانی زدم) می خواد حال منو بگیره. می خواد من پا پیش بذارم و منت بکشم. از اون روزی که... خب همون روز بعد رتبه ها... خیلی سرسنگین میاد و میره. زیاد هم باهام حرف نمی زنه. هر دفه خیلی زود خسته می شد و خودش پیش قدم می شد ولی این دفه... فک کنم خسته شده ازم.
ـ فک نکنم.
پوزخند زدم: تو که نمی شناسیش.
ـ نمی شناسمش ولی می بینمش.
ـ چی؟
سرم را بلند کردم و معین را دیدم که کمی جلوتر ایستاده و نگاهش به ما بود. چطور ندیده بودمش؟!
تکیه اش را از دیوار برداشت و به این سمت آمد: ماشین به اون گندگی رو ندیدی؟
شانه هایم را بالا انداختم و سرم را از او برگرداندم.
صدای نادیه را شنیدم: علیک سلام.
خنده ام گرفت و صدای معین را هم شنیدم که گلویش را صاف می کرد: سلام. بفرمایید برسونمتون.
دستی بازوی مرا گرفت و کاملا چرخاند.
ـ باران جان با شمان.
شکلکی در آوردم و معین را دیدم که خنده اش را می خورد.
ـ نه با خودتون بودم. باران با اتوبوس میره.
نادیه با ملایمت خندید: من به باران خیانت نمی کنم.
با آرنج به بازویش زدم. از بین دندان هایم غریدم: چی داری میگی؟
چشم هایش را معصومانه به من دوخت: میگم که من دلم نمیاد تو رو تنها با اتوبوس بفرستم.
معین دست هایش را روی سینه در هم حلقه کرد: خب بارانم می بریم، چطوره؟
نادیه خندید: حالا خوب شد.
با بدخلقی چرخیدم، جلوی چشم های من داشتند دل می دادند و قلوه می گرفتند. اصلا رعایت حالم را نمی کردند!!!
صدای معین بلند شد: ماشین اینوریه ها.
ـ با اتوبوس میرم.
صدای نادیه را هم شنیدم: اتوبوسم این وریه.
این را گفت، بازوی مرا گرفت و زیر گوشم گفت: برو باهاش. تو چرا انقدر بدقلقی؟
چپکی به او نگاه کردم: می دونی به تو میگن چی؟
بلند و پر صدا خندید: دوست ناباب. بهم میاد. حالا برو.
لبم را گاز گرفتم: باید اصرار کنه.
که البته نکرد. فقط صدای غرشش را شنیدم: باران گرمه.
برگشتم و با بیزاری به او نگاه کردم که حق به جانب ابروهایش را بالا انداخت: تو گرمت نیست؟
دو ثانیه مکث کرد و بعد با بی قراری گفت: بیاین دیگه.
ـ من خیلی دلم می خواد بیام ولی خونه امون این وریه.
نادیه به مسیری دقیقا مخالف جهت حرکت ما اشاره کرد. که همزمان ابروی معین بالا رفت: تا الان که داشتین این وری می رفتین.
ـ چون باران امروز خیلی بهانه می گرفت مجبور شدم باهاش بیام.
معین خنده ی دلپذیری کرد و بعد گفت: اشکالی نداره. اول شما رو می رسونیم.
ـ نه من به این ماشینا عادت ندارم! ممکنه دچار سانتافه گرفتگی بشم. با اتوبوس راحت ترم. خدافظ باران. خداحافظ آقای بهزادنیا.
این ها را تند تند گفت و بدون اینکه منتظر جواب ما بماند، چرخید و رفت. سرم را به سمت معین بالا گرفتم که نیشش باز بود: درباره ی من باهاش حرف زدی؟
اخم کردم، نادیه ی ضایع.
ـ احتمالا!
جلو آمد و شانه به شانه ی من راه افتاد: به به! چی گفتی حالا؟!
ـ اگه چیزای خوبی گفته بودم الان اینطوری فرار نمی کرد ازت.
ـ من که می دونم، تو می ترسی بقیه منو از چنگت در بیارن که انقدر تبلیغات منفی می کنی. می خوای بازار فقط دست خودت بشه.
علیرغم میلم نتوانستم خنده ام را پنهان کنم. خنده ام را دید و عین بچه ها ذوق کرد.
ـ نیم ساعته منتظرم.
ـ مجبور بودی؟
ـ لابد مجبور بودم.
نیشم باز شد که سعی کردم آن را کنترل کنم و فقط لبهایم از آن سمتی باز شود که در دید معین نباشد.
ـ راستی، قول داده بودی ارشد قبول شدم بهم جایزه بدی، چی شد؟
ـ الان قبول شدی؟
ـ میشم! این خط این نشون! اگه نشدم بیا از حلقومم بکشش بیرون.
بلند خندیدم: باشه. یه فکری می کنم برات.
ـ زودتر. تا از دهن نیفتاده رتبه ام.
سری تکان دادم و سوار ماشین شدم.


دو دقیقه گذشته بود و خزر همچنان داشت به من نگاه می کرد. کلافه شدم.
ـ چی شده مگه؟!
ـ می خوام ببینم چی تو سرت می گذره.
پوزخند زدم: به چه نتیجه ای رسیدی؟
ـ به این نتیجه که مغز تو سرت نیست! آخه چرا یه ذره فکر نمی کنی؟
ـ چه فکری باید می کردم؟! فقط بهش گفتم هرچی دلش بخواد بگه من براش انجام میدم.
ـ فقط؟! خل خدا «هر کاری» می دونی یعنی چی؟!
گر گرفتم و او را با دست عقب زدم: منحرف. اون مثل تو فکر نمی کنه.
خنده ای کرد که لج مرا در بیاورد: آره نه که خیلی هم بره ی معصومیه.
ـ نیست ولی شعورش می رسه چی از من بخواد.
ـ یادت باشه که در مورد شعور معین کلی شک و تردید هست.
او را هل دادم توی اتاق و در را بستم. از حرصم جیغ زدم: در مورد شعور تو هم!
به در تکیه زدم و چند نفس عمیق کشیدم. مسلما در مورد میزان شعور معین ما هنوز به نتیجه نرسیده بودیم ولی بالاخره انقدری داشت که «هر چیزی» از من نخواهد... پوفی کردم و سرم را به شدت به اطراف تکان دادم تا فکرهای مخرب بیرون بریزند.


***

 


شماره ی نادیه را گرفتم و منتظر ماندم.
ـ جانم؟!
ـ سلام. ته چین بلدی درست کنی؟
ـ علیک سلام. هوس چه چیزای سختی کردی.
چشم هایم را به سقف دوختم و تلاش کردم به خودم مسلط شوم: من هوس نکردم. من اصن دوس ندارم. معین هوس کرده.
ـ حالا نخوره بچه اش سیاه میشه؟ تو براش درست نکنی ولت می کنه و میره؟! غیر از تو آدم رو کره ی زمین...
ـ نادیه! من بهش گفتم امروز هر کاری بخواد براش می کنم. برا جایزه.
ـ تو قبل از حرف زدن فکر هم می کنی عزیزم؟
ـ نه عزیزم.
ـ مشخصه. حالا آشپزتر از من سراغ نداشتی؟
ـ مامانم که نیست، خزرم که قیافه گرفته برام. خودمم انقدر بدم میاد از ته چین هیچوقت نخواستم بفهمم چطور درست میشه.
ـ باشه، یه ربع صبر کن از مامان می پرسم. بعدا پورسانتمو می گیرما.
ـ باشه. مرسی.
تماس را قطع کردم و بی هدف به سکوی اپن تکیه زدم. یادم نمی آمد معین، هیچوقت به ته چین به عنوان غذای موردعلاقه اش اشاره کرده باشد. حالا چطور ناگهانی و یک دفعه هوس کرده بود، الله اعلم...


میز را به قدری قشنگ چیده بودم که دلم نمی آمد هیچکس به آن دست بزند و تصویرش را به هم بریزد. ولی خب اگر کسی هم به آن دست نمی زد همه ی زحمتم به هدر می رفت. با گوشی عسل از آن عکس گرفتم و بعد همه را دعوت کردم بیایند سر میز. به خودم افتخار می کردم. از هیچکدام کمک نگرفته بودم. کمک گرفتن از مامان نادیه هم رازی بود بین من و نادیه. مهم این بود که این طرف همه فکر می کردند تماما کار خودم بوده. بگذریم که سفت شده بود و آنجا عین یک بچه ی اخموی نحس توی دیس نشسته بود و یک ذره نرمش نشان نمی داد.
معین که – در عین ناامیدی من – با شلوار جین کذایی برفی اش و تی شرت نارنجی انگار آمده بود خانه ی خاله با شک و تردید صورتش را به دیس نزدیک کرد و بو کشید: خودت درست کردی؟
دست به سینه ایستادم و ژست گرفتم: معلومه. بچه ها شاهدن.
طلوع سری تکان داد و خزر با بی حوصلگی گفت: راست میگه. بخور حرف نزن.
معین به بینی اش چین داد و ادایی برای خزر در آورد که فقط طلوع خندید. صندلی را برای خزر عقب کشید و بعد هم خودش نشست.
ـ آفرین آفرین. فکر نمی کردم از پسش بربیای.
لبخند زدم و دستم را دراز کردم تا بشقابش را بگیرم. مودبانه گفتم: برات بکشم؟
بشقابش را برداشت و با بی خیالی گفت: نه، من املت می خورم!
ـ معین! من اینو واسه تو درست کردم!
ـ من نگفتم درست کن که بخورم! خواستم ببینی بلدی کاری رو که خودت دوس نداری برای بقیه انجام بدی؟!
با عصبانیت به او خیره شدم که شانه هایش را با بی تفاوتی تکان داد. تمام بعد از ظهرم برای این کار وقت گذاشته بودم. نادیه و مادرش را از کار و زندگی انداخته بودم، آن وقت او... چقدر واکنشش را در ذهنم تصور کرده بودم و هیچکدام شبیه این نبود! بغض کردم. چند بار باید مسخره ی دست او می شدم تا برایم عادی می شد؟!!!
با کف دست به پشتم کوبید که خودم را کنار کشیدم و با غیظ به او نگاه کردم.
ادای لرزیدن درآورد: منو آتیش نزن. می خورم. به خدا می خورم.
دیس را برداشتم و با عصبانیت از او دور کردم. نمی خوام بخوری. نمک نشناس.
باوزیم را محکم گرفت و دیس را سرجایش برگرداند: باید بیشتر رو شوخ طبعی ات کار کنی. وضعیتش از آشپزیت هم بدتره.
نچ نچی کرد و بشقابش را پر کرد، در همان حین به من چشمک زد که فقط اخمم را بیشتر کرد. بشقاب طلوع را هم گرفت و برای او هم کشید. خزر هم جلو جلو یک کفگیر کشید و اجازه نداد معین به بشقابش دست بزند. طلوع بی صدا مشغول شد و خزر هنوز شروع نکرده بلند گفت: یا خدا! چه سفته!
به خشکی گفتم: یه کم.
خزر تاکید کرد: نه، خیلی سفته.
بشقاب را کنار زد و ظرف املت را جلو کشید. دندان هایم را روی هم فشار دادم و معین گفت: خیلی هم خوبه. خزر حسودیش میشه.
ـ هه. به روباه گفتن شاهدت...
ـ تو بیشتر به روباه شبیهی تا باران.
ـ اینو نگی چی بگی؟!
ـ خیلی چیزا دارم بگم، شروع...
صدایم را بالا بردم: بسه! خودم می دونم سفته ولی مزه اش خوبه! (با التماس به طلوع نگاه کردم) نیست؟
سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و لبخند زد. معین هم سرش را روی بشقابش خم کرد و ساکت شد. خزر، ولی دوباره بشقابش را جلو کشید و با تظاهر به میل و رغبت مشغول خوردن شد. خودم هم نفس عمیقی کشیدم و قاشقم را برداشتم. خدا می دانست من کی می توانستم یک کار بی عیب و نقص انجام بدهم. کاری که هیچکس نتواند از آن ایرادی بگیرد و تمام عمر از بابتش راضی باشم...


معین یکدفعه و بی مقدمه از جایش بلند شد و لباسش را مرتب کرد: باران حاضر شو بریم بیرون!
جا خوردم و با ترس به خزر نگاه کردم که او هم هشیار شده بود...
سعی کردم لبخند بزنم: بریم کجا؟! خوبه دیگه همینجا. الانم تخمه میارم دور همی...
ابروی معین بالا رفت و با قاطعیت گفت: قرار بود هر چی من میگم انجام بدی. پاشو حاضر شو.
با التماس به خزر چشم دوختم که از وجناتش جمله ی «من که گفته بودم» می بارید.
با نگرانی از جایم بلند شدم که معین گفت: شما دو تا نمیاین؟
خزر اصلا جوابش را نداد و طلوع هم فقط به او نگاه کرد. معین با دست او را تشویق کرد بلند شود: پاشو دیگه، چیه عینهو طفلان مسلم زانوی غم به بغل گرفتین؟! بریم بیرون یه هوایی بخوریم...
من که از حضور طلوع کمی خیالم راحت شده بود، خندیدم: طفلان مسلم دو تا بودن.
ـ منم منظورم شما دو تا بودین، رئیسو سوا کردم.
خزر پشت چشمی نازک کرد و جوابش را نداد. حالا حالاها طول می کشید تا خزر از ته دل معین را ببخشد. داشتم لباسم را عوض می کردم که خزر به اتاق آمد.
ـ می خوای بیای؟
ـ عمرا! اومدم بگم که (نگاهی به پشت سرش انداخت. انگار که معین بیخ گوشش ایستاده باشد) حواست باشه یه وقت طلوع رو نفرسته پی نخود سیاه، اصلا باهاش تنها نمون.
ـ چی میگی خزر؟! این معینه ها!
ـ دقیقا چون معینه باید مواظب باشی.
خندیدم و گفتم : می خوای خودت هم بیای؟ مطمئنتره ها!
ـ نه نمی خوام بیام. هوی!!! می دونی من اون ریملو چند خریدم؟! یه بار بزن!
ریمل را پرت کردم روی تاقچه: گدا!
ـ گدا یا هرچی! همه چیز گرون شده، فقط تو موقعیت های خاص باید ازش استفاده کرد. بعدشم، من دارم به تو میگم نذاری کار دستت بده خودت داری فرش قرمز پهن می کنی؟!
ـ خزر!
ـ خزر و زهرمار! بچرخ ببینم.
با بی میلی جلویش ایستادم که گفت: نه خوبی، اوکیه! یه مانتو ساده بپوش، مقنعه سرت کن.
با دستم او را کنار زدم: برو بینم بابا، بعد از هرگز می خوایم بریم بیرون.
مانتوی مشکی ام را پوشیدم و شال قرمز عسل را سرم کردم.
ـ خوبم؟
ـ خوبی. منم دلم می خواد بیام!
ـ خب بیا! معین که تعارف کرد.
ـ نه پررو میشه.
ـ خزر جونم معین اصن یادش نیست با تو چکار کرده، همون موقع هم اصن براش مهم نبود تو از دستش ناراحتی، فقط برای...
ـ بس که بیشعوره.
ناراحت شدم و رویم را از او برگرداندم.
ـ به هر حال، این وسط تویی که تو خونه تنها می مونی و معین هم عین خیالش نیست. اصلا متوجه نمیشه تو چرا نیومدی. و منم واقعا دلم نمی خواد تو خونه تنها بمونی.
انگار متوجه دلخوری من شد، چون لبخند مهربانی زد و گفت: نه شما برین. ممکنه مامان یهو زنگ بزنه خونه نگران بشه. من می مونم ظرفارم می شورم.
ـ هر جور میلته ولی ظرفارو بذار خودم اومدم می شورم.
ـ باشه پس من میرم فیلم می بینم.
لعنت به دهانی که بی موقع باز شود. حالا اگر مرا جو نگرفته بود و پیشنهادش را رد نکرده بودم، وقتی برمی گشتم مجبور نبودم دو ساعت یک لنگه پا در آشپزخانه بایستم و ظرفها را بسابم...
ـ باران!
ـ اومدم، خدافظ خزر، مواظب خودت باش.
ـ تو بیشتر! جاهای تاریک نرین ها!
هرهر خندیدم و از اتاق بیرون دویدم.



بعد از دو ساعتی که در شهربازی هر وسیله ای را که معین خواست امتحان کردیم، حس می کردم تمام بند و پی های بدنم درد می کنند. حتی فکم که آن هم به خاطر جیغ های پی در پی بود...
ولی چقدر خوش گذشته بود.
ـ طلوع به عسل نگی یه وقتا.
صورت طلوع را که پشت سرم بود نمی دیدم ولی معین گفت: می دونی چند دفه گفتی؟! من به جای طلوع هم قسم می خورم که هیچکس به جز خودمون از ماجرای امشب باخبر نمیشه.
لبخند زدم و سرم را به سمت فضای بیرون بردم. معین دورترین و خلوت ترین مسیر برای برگشتن انتخاب کرده بود و من فقط دلم می خواست ساعت ها روی همان صندلی دراز بکشم و هیچ صدایی دور و اطرافم نباشد و بخوابم... آرامشی که در آن لحظه داشتم مدت ها بود که حس نکرده بودم...
برای اولین بار که در کنار معین بودم، دلم می خواست تا ابد همینجا و در همین وضعیت بمانم... سرم را به سمت او چرخاندم که ناگهان نوری چشمم را زد و در چند ثانیه معین چنان فرمان ماشین را چرخاند که من کاملا به سمت او پرتاب شدم.
ـ بیشعور!
ـ چی...
معین به شدت ترمز کرد و شیشه را پایین کشید: چه خبرته کره خر؟!
با اضطراب سرم را چرخاندم و ماشین دیگر را دیدم که سه نفر در آن بودند و یکیشان در حال پیاده شدن بود. بازویش را گرفتم: معین.
دستش را از دست من بیرون کشید و سرش را بیرون برد: مگه قاطر سواری اینجوری میای تو جاده؟!
مرد نزدیک شده بود و من تازه ظاهر لاابالی و غیرطبیعی اش را تشخیص می دادم. بازوی معین را سفت چسبیدم. ضربان قلبم بی دلیل و ناگهان تند شد: معین ول کن.
مرد سرش را جلو آورد و غرید: چه زری زدی؟
معین کمربندش را باز کرد و به سمت او چرخید: گفتم قاطرتو فروختی ماشین خریدی، بت یاد ندادن چطور برونیش؟
مرد با دست های بزرگ و زمختش یقه ی معین را گرفت و سرش را تقریبا به طاق ماشین کوبید: به تو چه مربوطه مادر جـ.ن.د.ه...
در یک لحظه فکر کردم ماشین منفجر شد. ولی معین بود که در را باز کرده و محکم به شکم مرد کوبیده بود و حالا داشت پیاده می شد. دستم را دور سنه اش انداختم و نگهش داشتم: تو رو خدا نرو! تو رو خدا...
تقلایی کرد که خودش را از دست من نجات دهد، دو نفر دیگر هم پیاده شده بودند و به این سمت می دویدند، او را محکم چسبیدم و بی اراده فقط با صدای لرزانم زمزمه کردم : تو رو خدا... تو رو خدا...
که ناگهان چرخید و مرا به کناری هول داد، گیج به صندلی کوبیده شدم و بعد متوجه سرعت بالای ماشین شدم در حالی که در سمت معین هنوز باز بود. نگاهی به آینه ی جلو انداخت و گفت: دارن دنبالمون میان.
خم شد و در را بست ولی از سرعت ماشین کم نکرد. قبل از اینکه من حرفی بزنم، به سمت خیابانی راند که رفت و آمد بیشتری داشت و همچنان از بین ماشینها با سرعت می راند و جلو می رفت...
ـ معین یواشتر...
با هر دو دست صندلی را چسبیده بودم و قلبم با تمام توان می کوبید...
ولی معین فقط دوباره تکرار کرد: دنبالمونن.
و بیشتر گاز داد، جیغ زدم :معین. بسه... گممون کرد.
ماشین را انداخت توی کوچه و با همان سرعت جلو رفت. درست وقتی که نور شدید ماشین جلویی چشمان مرا زد، صدای دیگری هم به جز صدای من «معین» را صدا زد که مدت ها بود نشنیده بودم...


ترمز معین این دفعه خیلی بدتر از دفعه ی قبل و فحشی هم که ماشین روبه رویی داد شاید حتی فجیع تر بود ولی هیچکدام نشنیدیم چه گفت. من و معین شوکه و متعجب برگشته بودیم عقب. طلوع به پهنای صورت اشک می ریخت و از سر تا پا می لرزید. با توقف معین صدای گریه اش بیشتر شد.
ـ عزیزم... عزیز دلم...
از فاصله ی دو صندلی، رد شدم و روی صندلی عقب نشستم. فورا خودش را در بغل من انداخت و بلندتر زار زد...
صورتش را بین دو دست گرفتم و با التماس به صورتش خیره شدم: تو الان چی گفتی؟ چیزی گفتی؟!
لب هایش لرزید و حرفی نزد...
معین با حالتی عصبی گفت: دس از سرش بردار باران.
ـ تو حرف نزن.
معین بلافاصله از ماشین پیاده شد و در را به هم کوبید. دوباره به صورت طلوع خیره شدم: طلوع! تو حرف زدی...
لب هایش لرزید و صدایی به خشکی از دهانش خارج شد: ترســ....یــ...دم...
با حسی مخلوط از ترس و شادی و حیرت و عصبانیت او را محکم در آغوش گرفتم و زمزمه کردم: منم ترسیدم...


فکر نکنم ماشین معین در تمام سالهایی که ماشین او بود، چنین سرعت پایینی را تجربه کرده باشد. آنقدر آرام به سمت خانه می رفتیم که انگار ما و ماشین پیاده کنار هم قدم می زدیم... ولی من شکایتی نداشتم... بعد از تجربه کردن آن سرعت تا مدت ها از هر چیز سریعی وحشتزده می شدم. طلوع هم که در میان بازوان من به خواب رفته و صدای نفس هایش آرام و شمرده شده بود... هنوز نمی توانستم باور کنم...
طلوع را خواب و بیدار به خانه بردم و قبل از اینکه خزر بابت دیرکردنمان دعوای جدیدی راه بیندازد، فقط گفتم: طلوع حرف زد!
تا من مانتو و روسری طلوع را در بیاورم و کمک کنم سر جایش بخوابد، خزر هنوز مات و مبهوت همانجایی که قبلا بود خشک شده بود. وقتی مرا دید که به طرفش می رفتم به حرف آمد و من را از بابت اینکه می توانم در سکوت بنشینم و به همه چیز! فکر کنم ناامید کرد.
ـ چط..ور؟
ـ تو شهربازی، یهو نمی دونم چطور شد، ترسید، چی شد، به حرف اومد.
دروغ گفتم. بدون فکر، بدون تصمیم قبلی... دروغ گفتم و پشیمان هم نبودم. پشیمان بودم، ولی نه از بابت دروغم، بابت احساسی که مرا وادار به گفتن آن دروغ شرم آور کرده بود. حقش بود راستش را می گفتم و برای چندمین بار به خزر ثابت می کردم آن روزی که گفتم مامان را راضی کند تا از این خانه برویم حرف مفت نزده بودم... ولی نمی توانستم و نگفتم...
ـ واقعا حرف زد؟
با بی حوصلگی گفتم: حرف که نه، دو سه کلمه گفت. بعدم بردیمش درمونگاه بهش آرامبخش زدن، خیلی هیجانزده شده بود. خزر ببخشید که تلفناتو جواب ندادم و نگرانت کردم.
بلند شدم و به اتاق طلوع رفتم. کنارش نشستم و دستش را گرفتم. بعد از آن اتفاق چقدر بدنش یخ کرده و لرزان بود... ولی الان در وضعیت بهتری بود و خوب به نظر می رسید... خواستم بلند شوم که دستش دور دستم محکم شد.
به سمتش چرخیدم که چشم هایش نیمه باز بود.
ـ بهتری عزیزم؟
سر تکان داد و باز هم حرفی نزد.
با دست دیگرم دستش را گرفتم و تلاش کردم با ملایمت جدایش کنم که اجازه نداد.
ـ بذار برم رخت خواب عسلو بیارم، تا صبح پیشت می مونم، نترس...
ولی دستم را رها نکرد و به زور گفت: معـ...ین....
سست شدم و سرجایم نشستم.
ـ به خزر دروغ گفتم. گفتم تو شهربازی ترسیدی. اگه ناراحتی راستشو میگم.
سرش را به شدت به اطراف تکان داد و من لبخند بی رمقی زدم.
ـ چه قلب مهربونی داری تو.
خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم. دستم را رها کرد و من از جایم بلند شدم.
از اتاق که بیرون رفتم خزر هنوز توی هال بود و با اینکه حرفی نزد، احساس کردم باید برایش توضیح بدهم.
ـ برم به معین بگم طلوع بهتره، نگرانش بود.
سری تکان داد و چیزی نگفت که از خزر بعید بود.
از خانه بیرون رفتم و بلافاصله از سرما به خودم لرزیدم. سرمایی که برای فروردین عجیب بود...
دو سه قدم رفتم، تحملم تمام شد، کنار دیوار نشستم و زار زدم... با صدای بلند، بی خیال، راحت و بی دغدغه... بدون در نظر گرفتن اینکه شاید خزر یا هر کس دیگر صدایم را بشنود، بلند و پر صدا زار زدم... برای خالی کردن سنگینی روی دلم... که داشت خفه ام می کرد... برای احساساتی که هر لحظه سنگینتر می شدند و فرار کردن ازشان سخت تر... که درست و غلط را تشخیص می دادم و اصرار داشتم به اشتباه کردن... که هیچ راه گریزی نمانده بود برایم.. غرق شده بودم و کسی نبود نجاتم بدهد... کسی کنارم نشست و گرمایی گردن و شانه ام را گرفت. سرم را بلند کردم :خزر...
ولی این چیزی که از پس پرده ی اشک می دیدم خزر نبود. اشک چشمهایم را پر کرد و لب هایم لرزید: من از... دست تو... چکار... کنم؟ خودت... بگو...
حرفی نزد. گرمکنش را از شانه ام پایینتر آورد تا کمرم را بپوشاند: برو تو... مریض میشی...
ـ از دست... تو... کجا فرار... کنم؟
ـ باشه... بشین...
آهی کشید و سرش را به دیوار تکیه داد. سرم را روی زانوهایم گذاشتم و هق هق کردم. دستش روی شانه ام نشست و آرام و با ملایمت نوازش کرد. دلم می خواست دستش را کنار بزنم، بلند شوم و به خانه فرار کنم و دیگر هیچوقت او را نبینم ولی همان جا نشستم و آرام و بی صدا اشک هایم را ریختم... قلبم سبک شده بود...


چشم هایم را بسته و سرم را به دیوار تکیه داده بودم. معین دست چپم را در دست گرفت ولی اهمیتی ندادم. بی تفاوت شده بودم... هیچ حسی نداشتم آن لحظه، ولی دستش گرم بود و من بیش از حد سردم بود...
دستم را کمی پایین برد، انگشت اشاره ام را با فشاری صاف کرد و سرش را روی زمین کشید. از تماس خاک با سر انگشت سردم لرزیدم. کنجکاو شدم و در ذهنم مسیر حرکت انگشتم را دنبال کردم؛
مــعــیــن...
دستم را مشت کردم که محکم نگهش داشت. و مرا بیشتر به طرف خودش کشید.
ـ سردته؟ بغلت کنم؟
چشم هایم را باز کردم و نگاهش را دیدم که روی خودم بود. بی شوخی...
سرم را از پهلو به دیوار تکیه زدم و به او خیره شدم: تو هم سردی.
چشمش را از من گرفت و به دستهایمان دوخت.
ـ به خزر گفتم طلوع تو شهربازی ترسیده.
چشم هایش به سمت من چرخید که پر از سوال بود ولی حرفی نزد. می دانست که در هر صورت من از او محافظت می کنم... احمقانه بود ولی من روی هر کار اشتباهش سرپوش می گذاشتم.
ـ معین.
بازویش را خم و راست کرد و دست من هم به همراهش...
ـ هوم؟
ـ دیگه نمی کشم.
متوقف شد و سرش را بالا آورد ولی دستم را عقب نکشیدم. سردم بود.
ـ چیو؟
ـ دیگه نمی تونم دلواپس تو باشم. دیگه ظرفیت ندارم. خدا می دونه که به اندازه ی کافی فکر و خیال دارم.
اشکم سر ریز کرد و گونه های سردم داغ شد.
ـ دلم می خواد از خونه اتون برم. ولی نمیشه... جایی ندارم برم. می دونم یه مدت نبینمت به کل از یادم میری. تو به زور خودتو جا کردی تو زندگی من... می خوام نباشی.
چشمهایش را به من دوخت و گفتم: نمک نشناسم؟!
ـ هستم خب... خسته هم هستم... کوچولو ام... باشی، دلم می خواد از شرت خلاص شم. نیستی به هیچ چیز به جز تو نمی تونم فکر کنم. دارم دیوونه میشم... این خیلی بده. وقتی نمی فهمم چکار باید بکنم خیلی بده. وقتی امشب اون مرده اومد خدا می دونه که اصلا برای خودم یا طلوع نترسیدم، اصن یادم نبود طلوع هم هست، خودمم هستم، می ترسیدم بلایی سر تو بیاد... اینطوری نمیشه، واسه هیچکدوممون خوب نیست. می خوام... می خوام سنگدل باشم. نمی خوام دیگه بهم نزدیک باشی... با بچه ها هر چقدر دلت می خواد بیا و برو ولی... ولی به من دیگه کاری نداشته باش.
به سختی از جایم بلند شدم.
ـ دستت درد نکنه برای این مدت. دیگه خودم میرم دانشگاه و برمی گردم. سرکارم همینطور.
ـ همین؟!
صدایش خشک و بی هیچ حس خاصی بود. راست می گفت، همین؟! بعد از 7 ماه، فقط همین؟!
ـ معذرت می خوام.
ـ برا چی معذرت می خوای؟
ـ برای اینکه اونی که تو می خوای نیستم.
ـ منم اونی که تو می خوای نیستم ولی می دونی چقدر تلاش کردم باشم؟! (صدایش را بالا برد) می دونی؟ منو می شناسی؟ می دونی من کی بودم؟ چطوری بودم؟ الان چطوری ام؟! می دونی چقدر عوض شدم؟! می دونی چقدر برام مهم بوده تو ازم راضی باشی؟! ولی تو هیچوقت این کارو برا من نکردی. من برات مهم نبودم.
با رنجش به او نگاه کردم، این یکی دیگر زیاده روی بود... ولی قبل از اینکه حرفی بزنم، دستش را بالا آورد: مهم بودم، آره، اونطوری که تو فکر می کنی. منِ معین برات مهم بودم. به عنوان کسی که به زور اومدم تو زندگیت! ولی رابطه ی من و خودت برات مهم نبود. هیچ تلاشی نکردی... نه که به قول تو اونی که من می خواستم نبودی... من مگه کیو می خواستم؟!
من تو رو می خوام. همینطوری که هستی...

از جایش بلند شد و گفت: باران تو رو خدا فکر کن! تو به من میگی هر کاری بخوام برای من می کنی! هر کاری... من انقدر شکمو هستم که از بین همه ی آپشنایی که برام هست، غذا رو انتخاب کنم؟! حتی شک هم نکردی... خیلی هم برات قابل قبول بود... من اونی نیستم که تو می خوای چون تو همیشه منو تو همین قالب دیدی. نخواستی منو جور دیگه ای ببینی... وقتی همش می ترسی یه بلایی سر من بیاد و تو باید باشی که خوبش کنی، می دونی چی میشه؟! همیشه یه اتفاقی برای من می افته که تا تو نباشی.. لعنتی! می دونی من حتی فکر هم لازم نبود بکنم! من می خوام تو اونجا کار نکنی! ولی نگفتم... چون تو نمی خوای بفهمی چرا... تا وقتی که منطق خودت رو داری هر چی من بگم بهونه گیریه، گذشته از اون، تو اون کارو می خوای... نمی خواستم بگم نرو سرکار تا ببینم که نمی تونی بین من و اون کار کوفتیت انتخاب کنی... بین منم که نه، بین به نظرت خواسته ی خودخواهانه ی من و کار بزرگ و ارزشمندت... که با خودت کلنجار بری که چطور به من بچه ی کم عقل حالی کنی که کارت برات مهمه... منم نتونم بهت بفهمونم چه حالی دارم... من گفتم چی می خوام و تو خوشحال که داری به من جایزه میدی. منم عین یه بچه ذوق بکنم. باران من برای تو بچه شدم چون غیر از اینو نمی خواستی ببینی و تحملشو نداری... منم گفتم صبر می کنم... ولی حالا که تو از همین دلسوزی های مادرانه ات خسته شدی، از نظر منم تمومه. باشه... بذار همه چی به میل تو باشه، این تنها چیزیه که من می خوام.

راهش را گرفت و به خانه رفت. یک بار هم به عقب برنگشت و به من نگاه نکرد که آنطور سرمازده و تنها ایستاده بودم.


«راستشو نگفته بودم. نمی شد... نمی خواستم حرفی بزنم که هیچی نداشته باشه جوابمو بده، حتی اون جا هم که می خواستم دکش کنم بره، نمی خواستم هیچی براش نذاشته باشم. که سرشو بندازه پایین، نمی خواستم دست خالی بذارمش...
خسته شده بودم، اینو راست گفتم ولی دلیلش چیزایی نبود که به اون گفته بودم. چه معین جلوی چشمم بود و چه نه، نگرانی های منم سر جاش بود... فرقی نداشت چقدر ازم دور باشه، دلواپسی من برای اون کم نمی شد... این چیزی بود که به مغزش خطور هم نکرد، چون وقتی که نبود، و من براش اون همه نگران می شدم "نبود" که ببینه...
اگه به قول خودش یه کم فکر می کرد اینو می فهمید، که همه ی نگرانی های من مال وقت نبودنشه، مال وقتیه که جلوی چشمم نیست، که من نیستم که مواظبش باشم، من نیستم که ازش محافظت کنم... که بدونم یه اتفاقی براش افتاده و کاری از دست من برنمیاد... ولی به این فکر نکرد... حرفامو جدی گرفت و رفت... خب، منم همینو می خواستم. می خواستم فک کنه به خاطر خودخواهیمه، که می خوام شرشو از زندگیم کم کنم... اگه این فکرو کرده باشه یه جورایی راسته، می خواستم شرشو از زندگیم کم کنم، آره خب، ولی نه به اون دلیلی که به خودش گفته بودم...
کم آورده بودم، دیگه نمی تونستم بذارم بین من و خونواده ام باشه. که نتیجه ی کاراش برگرده به اونا و من ندونم باید چکار کنم... کاری که با خزر کرد، هر چند از دور یه شیطنت و یه شوخی به نظر می اومد، برای خزر درد بزرگی بود. کسی که این همه غرور و تکبر داشته باشه، حالا خوبی و بدیش به کنار، حقش نبود این بلا سرش بیاد. معین نمی خواست بفهمه خزر چه ضربه ی بزرگی خورده، این غرور خزر نبود، این غرور دخترونه اش بود که معین خردش کرده بود. اگه با من یا هرکس دیگه ای هم این کارو می کرد همین قدر می شکستیم. ولی چون خزر، خزر مغرور بود معین فکر می کرد اشکالی نداره و براش خوبه. من مثل اون فکر نمی کردم. ولی کاری نمی تونستم بکنم. حتی وقتی خزر از دسش حرص می خورد و فحشای ریز و درشت حواله اش می کرد ناراحت می شدم. می دونستم حقشه ولی رنجیدنم که دست خودم نبود. دلم می خواست بزنم تو گوش خزر و خفه اش کنم. که دیگه به معین حرفی نزنه. خودمم از این حسم وحشت کرده بودم. مچ دستمو محکم می گرفتم تو اون یکی دستم نکنه یه دفه در بره و ناغافل بخوره تو صورت خزر بیچاره و از همه جا بی خبر... از اون طرفم بدم نمی اومد این سیلی بخوره تو گوش معین... ولی اینم نمی شد. نه دلم می اومد نه اینکه اون وایمیساد تا من بزنم تو گوشش، ضمن اینکه سیلی خوردن یه مرد گنده از دختری به قد و قواره ی من هم زیادی مسخره و آبکی بود... کار من این بود که با حرفام دهنشو سرویس کنم! که اونم از دستم بر نمی اومد... طاقتشو نداشتم... چقدرم خوشحال بودم که خزر به نفع خودش هم که شده به مامان نگفت. فکر این یکیو اصلا نمی تونستم بکنم. که مامانم یا بدتر از اون خانم پیرایش بخوان توبیخش کنن... که بخواد سرشو جلوی اونا بندازه پایین و سرکوفت بشنوه. بعد از اون روزی که فیوزو پروند و پاشو برید، دیگه نمی خواستم ببینم بقیه معینو سرزنش می کنن... طاقتشو نداشتم که معینمو اونجوری ببینم... می خواستم هر جوری شده بین خودمون حلش کنم... هر چی که هست...
هر چی که بود می شد حلش کرد به جز کار امشبش... ینی اگه با اون سرعتی که داشت تصادف کرده بودیم و بلایی سر طلوع اومده بود، مرده و زنده ی من باید تا ابد زجر می کشید... از فکرشم سرم داشت منفجر می شد... خودم و خودش به درک، به جهنم، به اسفل السافلین، ولی طلوعو چکار می کردم... معین خواسته بود که من باهاش برم بیرون و منم خواسته بودم که تنها نباشم... طلوع به این خاطر اومده بود، اصلا برام مهم نبود که خودشم می خواسته بیاد، مهم این بود که من می خواستم تنها نباشم، حالا با اون اتفاق...
حالا اگه به خودش بگم یا واسه هرکس دیگه تعریف کنم میگه تقصیر معین نبوده که اون مرده اونجوری از فرعی انداخت تو اصلی و اینقدر هم طلبکار بود... به اینش کاری ندارم، فقط به این فکر می کنم چرا هرچی حوادث غیرمترقبه پیش میاد باید پای معین هم در میون باشه... شاید طلوع الان از اون اتفاق ممنون هم باشه ولی ممکن بود قضیه کاملا برعکس می شد و الان هر سه تامون رو تخت بیمارستان و چه بسا مرده شور خونه بودیم... خودم که بود و نبودم هیچ، طلوع چی؟! اصلا خود معین چی؟! مامانش غیر از اون هم کسیو داشت؟! خالا اصلا همه اینا هیچی، حالا که به خیر! گذشت... ولی وقتی می بینم باز دارم دروغ میگم و نمی خوام مامان بفهمه، نمی خوام کسی از شیرین کاری های معین باخبر بشه و بخواد سرزنشش کنه... حداقلش از خونواده ی من نباشه... دلم نمی خواد کسی معینو پر از اشتباه و تقصیر ببینه، دلم می خواد همیشه فقط همه ی اون خوبیشو ببینن ولی دنیا همینطوریه، با یه کار اشتباهش تمام خوبیاش دود میشه میره هوا... به من میگه من فکر می کنم بچه اس! فکر می کنم؟! بچه نیست؟! همه کاراش بچگونه نیست؟! کی می خواد بزرگ بشه؟! کی می خواد اونی بشه که کسی بتونه روش حساب کنه؟! من نه، هر کس... تا اون بخواد کسی بشه که من بتونم روش حساب کنم بچه هام دبیرستان میرن... خدا می دونه همش به خاطر خودشه، اگه به خاطر دلخوریش از منم که شده رفت و آمدشو با ما کم کنه، تنش بینمون کمتر میشه، احتمال پیش اومدن این چیزا به صفر می رسه... اگه کمتر بیاد و بره، دیگه از این اتفاقا نمیفته... دیگه من اینهمه خودخوری نمی کنم که چرا راستشو نگفتم... چرا برام مهمه معینو از حرفای بقیه دور نگه دارم، اونم وقتی که به خواهرام آسیب رسونده... چطور حاضر میشم یه پسر غریبه رو نگه دارم و خواهرامو بذارم کنار... که حتی به خاطر اون چقدر دلم می خواد بزنم جلوبندی خزرو بیارم پایین. که اصن بیخود کردی سفره دلتو برا یه پسر غریبه باز کردی، حالا گیرم معین نبود، اصن خود البرز بود، چطور احتمال ندادی گذاشته باشدت سرکار؟! هوم؟! حالا چرا همه چیو میندازی گردن معین؟! معین بیچاره... بیا! به همین جاها که می رسم خودمم از خودم خجالت می کشم. که یه ذره که میرم جلو، معین یه چیزی هم طلبکار میشه! ولی امشب فرق می کرد... اولا که طلوع خودش هم نخواست راستشو بگه، این بار منو سنگینتر می کنه، ثانیا، اگه اون اتفاقی که خدا رو شکر نیفتاد، می افتاد، ممکن بود منم منکر همه چیز بشم و بگم آره تقصیر معین نبود که! معین ترسید اون سه تا غول مست بریزن سرمون، اونوخ یه بلایی سر من و طلوع می اومد... مجبور بود! کار دیگه ای نمی تونست بکنه. اگه اون سه تا گنده لات یه جایی ما رو گیر می آوردن کی به دادمون می رسید؟ از کجا معلوم چه بلایی سرمون می اومد؟! معین بهترین کارو کرد...
آره! مطمئنم به همین جاها می رسیدم... برای اینکه معین بود... همین معین، وقتی که "بهزادنیا" بود هرکارش رو به دل می گرفتم و می خواستم تلافی کنم ولی خب حالا که دیگه، این آدم، همون آدم نیست... جایی که معین تو قلب من داره، هیشکی نداره... حالا مغزم هم هی زور بزنه و فسفر بسوزونه که درست چیه و غلط چیه! ولی دیگه نمی کشم... دیگه نمی تونم هر دفه جای قاضی بشینم و هر دفه هم بخوام هر چی سند و مدرکه نادیده بگیرم و به خاطر اینکه متهم برام عزیزه، به نفعش حکم کنم، گور پدر همه ی ضرری که زده، مهم اینه که هروقت بخنده، همه چیز از یادم میره... ببین! همین کار آدمو خراب می کنه. کسی که با یه خنده، بتونه آدمو رام کنه خطرناکه! منو خر کنه، بقیه چه گناهی کردن؟! اونا چه گناهی کردن که من به صدای اون حساسم؟! که راحت وا میدم... دیگه نمیشه، دیگه نمی تونم... بذار بره. حداقل اینطوری فقط من اذیت میشم... مشکل فقط یکیه... بذار تموم بشه...»


برچسب ها رمان باران ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 228
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,079
  • بازدید ماه : 18,037
  • بازدید سال : 145,140
  • بازدید کلی : 11,642,280