close
مجتمع فنی تهران
رمان باران قسمت چهاردهم
loading...

رمان فا

وقتی به گلرخ گفتم می خواهد به خانه برود یا نه، برای چند ثانیه با تعجب به من نگاه کرد و بعد جواب مثبت داد. دلیل این نگاهش را متوجه نمی شدم ولی…

رمان باران قسمت چهاردهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1579 پنجشنبه 29 اسفند 1392 : 13:44 نظرات ()

وقتی به گلرخ گفتم می خواهد به خانه برود یا نه، برای چند ثانیه با تعجب به من نگاه کرد و بعد جواب مثبت داد. دلیل این نگاهش را متوجه نمی شدم ولی حرفی نزدم. اگر چیز خاصی بود خودش به حرف می آمد. که البته طبق تجربه ی من زیاد هم طول نمی کشید...
در راهرو به من که داشتم سر به زیر و بی اعتنا راه می رفتم سک داد: میگما.
سرم را بالا گرفتم: هوم؟
ـ با معین به هم زدی؟..................................................................

چند ثانیه طول کشید تا حرفش را بفهمم. این فقط نظر من بود که رابطه ام با معین شبیه بقیه رابطه ها نیست. ولی نمی شد که همه دنیا اشتباه کنند و فقط من یک نفر درست بگویم.
ـ نه، فقط امروز می خواستم با تو برم خونه. اشکالی داره؟
ـ نه چه اشکالی؟
خنده ای مصنوعی کرد و دست انداخت زیر بازویم. با دقت به او نگاه کردم. یک چیزی این وسط درست نبود...
ـ چی می خواستی بگی؟!
نگاهش را از من دزدید و به دیوار دوخت. بازویش را تکان دادم: گلرخ، چی شده؟
کیفش را روی شانه جا به جا کرد و دست من را در دست گرفت.
ـ بچه ها دیروز می گفتن بهزادنیا رو با یه دختر دیدن. تو اون موقع تو کلاس نبودی. من باور نکردم. ولی امروز خودم دیدمش.
آب دهانم را قورت دادم.
ـ امروز صبح؟
"آره" ی گلرخ آب سردی بود که روی تمام تنم ریخت. معین، صبح، فقط مال من بود... فقط به خاطر من بیدار می شد تا از اتوبوس سواری نجاتم دهد. ولی حالا نه، به خاطر یک نفر دیگر از خواب صبحش زده بود و کوبیده بود تا دم خانه اش، سوارش کرده بود و آورده بودش دانشگاه. به خاطر همان یک نفر، صبح، حتی جواب سلام من را هم نداده بود؟! که من را با درخت و دیوار یکی کرده بود؟! به خاطر آن یک نفر این همه هم تیپ زده بود!!! برای من همیشه همان شلوار آبی یخی اسفناکش را می پوشید و اولین لباسی که دستش می رسید... ولی حالا برای آن خانم خانمایی که حتما خیلی هم خوشگل بود کله ی سحر بیدار شده، موهایش را درست کرده بود و تیپ جانانه زده بود! جواب سلام من را هم نداده بود. اصلا به من نگاه نکرده بود. حق هم داشت. من که نه تیپ زده بودم و نه حتی درست و حسابی از خواب بیدار شده بودم. من که هنوز جوراب هایم دستم بود و موهای شلخته ام هم زیر مقنعه ام پخش شده بود. که با دیدنش از پنجره از خانه بیرون دویده بودم بلکه با دیدنم بفهمد که همه ی حرفایی که آن شب زده بودم، باد هوا بوده... که همه اش از فشار اتفاق آن شب بود، که 6 ساعت بعد هیچ اثری از آن نبود... که همه ی آنها دری وری های یک مغز آشفته بود... از یک مغز بیست و یک ساله ی بی تجربه ی بی تفاوتی ندیده... که هیچکدام از ته دلم نبود...
صدای گلرخ را از فرسنگ ها دورتر می شنیدم: می شناسیش؟
با بی حواسی به سمت گلرخ چرخیدم: دختره رو؟
ـ نه این یارو که اینطوری زل زده بودی بهش.
سرم را با گیجی چرخاندم و پسری را دیدم که از رو به رو می آمد و با تعجب به من خیره شده بود. سرخ شدم، دست گلرخ را گرفتم و تند پیچیدم تا از نگاهش فرار کنم.
نرسیده به در اصلی گلرخ به یاد آورد که یکی از کتاب هایش را باید تمدید می کرده و فراموش کرده، با عجله برگشت تا به کتابخانه برود و من تنها ماندم. کاش از اول نیامدهو خبرهای خوشش را برای خودش نگه داشته بود. با همه ی حسن نیتی که تلاش می کردم داشته باشم، ته دهنم شیطان کوچکی بود که پایش را در یک کفش کرده و بلاانقطاع جیغ می زد که همه ی بچه ها و حتی گلرخ، از اول منتظر چنین روزی بودند. که معین از من خسته شود و برود سراغ یک نفر دیگر.... که سرشان را با قاطعیت تکان بدهند و بگویند «از اولشم معلوم بود... باران تیکه ی بهزادنیا نبود... نصف بهزاد نیا برای باران زیاد بود!... این همه دختر، پسره دست گذاشته بود رو این، ببین چقدر زود ازش خسته شد...»
سرم را تکان دادم، کسی از واقعیت ماجرا خبر نداشت... معین از من خسته نشده بود. این من بودم که راهم را جدا کرده بودم، ولی آخر معین آدمی نبود که بخواهد اینطور جلوی بقیه تلافی کند... هیچوقت نخواسته بود من اذیت شوم...
قطره ای روی دستم چکید و سرم را بالا گرفتم. داشت باران می گرفت، هر چند هنوز نم نم بود و نیازی نبود عجله کنم. با بی حالی سرم را به اطراف چرخاندم که دیدم...
شاید اگر از زبان گلرخ نشنیده بودم، شوکه می شدم... روی دختر به سمت معین بود و من ندیدمش، صورت او هم مهم نبود. مهم حضورش در کنار کسی بود که من او را جزو مایملکم می دانستم. مهم این بود چیزی که من نمی خواستم باور کنم حالا با چشم های خودم می دیدم. حالا که می دیدم، دردش را می فهمیدم. دردی که نمی دانستم باید به کجا ربطش بدهم، پخش شده بود در تمام بدنم.
درست وقتی که ماشین از کنارم گذشت به خودم آمد و متوجه شدم دستم تا گلویم رفته... دستم را پایین انداختم و بی حال تر از قبل به راه افتادم..

کنار دیوار بودم و به زور راه می رفتم. در آن لحظه به قدری احساس تنهایی می کردم که انگار تنها آدم زنده ی شهرم... قلبم بزرگ و بزرگ می شد که تا گلویم بالا می آمد، بعد آنقدر کوچک و کوچکتر می شد که جای خالی اش را سرما پر می کرد. دستم را روی سینه فشار دادم و به دیوار تکیه زدم... چشمم به بند باز کفشم افتاد و آه کشیدم... حتی نمی توانستم خم شوم و بند کفشم را ببندم... پشتم را به دیوار زدم و سرم را به نرده ها، سرم را به سمت آسمان بالا گرفتم... آسمان پهن و بی انتها بود... ابرها جا به جا پرش کرده بودند ولی هنوز بی حد و مرز بود. ولی نگاهم را به سماجت به آن دوخته بودم و دنبال خدایی می گشتم که تنها دوست من در تمام زندگیم بود... دوستی که از همه چیزم خبر داشت و قول داده بود من را تنها نگذارد... از همه ی زندگیم، دردهایم، آرزوهایم و دلخوشی های کوچکم خبر داشت... ولی حالا انگار فقط نشسته بود و نگاه می کرد ببیند من با تجربه ها و غم های جدیدم چطور کنار می آیم...
شاید اگر تا این حد نمی خواستم همه چیزم را درست انجام دهم، برای عاشقی آدم بهتری بودم... که با کم و کسری اش هم کنار می آمدم، که همانطور که بود، قبولش می کردم... که نمی خواستم توی یک جعبه ی قشنگ روبان زده بهم هدیه دهند... که درک می کردم می پیچاننش در غم و غصه و می گیرند جلوی چشم آدم... که بدانی غم هایش را بزنی کنار، آن تو چیز قشنگی است... که می فهمیدم با همه ی دردش چیز قشنگی است، که اگر نباشد آن وقت همه ی دنیات می شود غم و غصه... ولی بچه تر از این حرفها بودم... یک عمر فکر کرده بودم یک آدم این طوری می خواهم و معین هیچ چیزش به آن مدلی که من یک عمر خواسته بودم نمی خورد... دو قدم آن طرفتر صد نفر پیدا می شدند همان مدلی که من می خواستم ولی قلب من برای هیچکدام کوچک و بزرگ نمی شد... آنها فقط برای چشمم خوب بودند.. معین برای قلبم... که او هم رفته بود و تازه می فهمیدم قلبم که درد می گیرد انگار تمام جانم درد دارد... نمی شد داد زد سرش، که آرام بگیرد، که بگویی بنشیند روی صندلی، جلویش رانو بزنی و برایش قشنگ توضیح بدهی که این آدم به درد ما نمی خورد. ما هم به درد او نمی خوریم. ما تیکه ی او نیستیم. ما از دو سیاره ی متفاوتیم. ما دو ساعت بی دعوا نمی توانیم کنار هم باشیم، بفهم!!! عاقل باش! به حال خودش بگذاریمش، یکی را پیدا کند که برایش مناسب باشد، که وقتی کنارش می ایستد، انقدر از او کوتاهتر نباشد... که مامان ستاره ی کوچولوی خوشگلش باشد، که هرشب منتظرش باشد و وقتی بیاید برایش ناز کند... ما یک سر داشتیم و هزار سودا... ما خودمان هنوز بچه بودیم، بابا نداشتیم که بهش پناه ببریم، ما یکی را می خواستیم که بزرگ باشد و عقلش برسد، که خودش انقدر کوچک و بی پناه نباشد که تمام قلب ما را پر کند و ندانیم با غم ها و غصه های او هم چکار کنیم... که بلد نباشیم زخم هایش را خوب کنیم...
ولی کدام دلی می فهمد؟ کدامشان انقدر شعور دارد؟! حالا من هر چقدر هم که قصه می گفتم... که برایش از تجربه های مردم گذشته می گفتم... وقتی لج می کرد و از دیدن او با کس دیگری اینطور هوایی می شد حرف های من میخ آهنین بود و او سنگ... اصلا نمی خواستیم بفهمیم، می خواستیم همینجا، دم دانشگاه بزنیم زیر گریه و به دختری که تمام دارایی ما را صاحب شده بود فحش بدهیم...
سایه ای روی سرم افتاد و بعد پایین رفت. سرم را بی رمق چرخاندم و سر پر موی سیاهی را دیدم که نم باران روی آن نشسته بود. دو زانو نشسته بود و بند کفشم را می بست... بغضم را قورت دادم. کارش که تمام شد بلند شد و صورت من را وارسی کرد.
ـ حواست نیس بارونه؟
چیزی نگفتم و اخم کرد. کیفم را از دستم گرفت: بیا بریم خونه.
حرفی نزدم، تکان هم نخوردم. بازویم را گرفت و کشید: بیا. خوابت برده؟!
دستم را عقب کشیدم و ایستادم: ممنون، مزاحم نمیشم.
ـ چی میـ...
سرش را چرخاند و نفس عمیقی کشید.
ـ کسی تو ماشین نیست. بیا.
با ملایمت به سمت ماشین بنفش هلم دادم که آن هم برایم غریبه بود.
در را باز کرد: سوار شو دیگه! می خوای بغلت کنم؟
کنارش زدم و به سمت در عقب رفتم. صدایش را شنیدم که پر از حرص بود: باران!
زمزمه کردم: می خوام دراز بکشم.
در را بست و ماشین را دور زد. عقب نشستم و به شیشه ی پنجره تکیه دادم. باران شدت گرفته بود ولی آسمان روشن بود....


ـ دراز نکشیدی.
سرم را به سمتش برنگرداندم.
ـ شلوغه، زشته.
صدای باز شدن داشبورد را شنیدم و بعد صدای خودش را: چیزی می خوری؟
ـ نه، ممنون.
دست هایم را بغل گرفتم، چه وقت سرد شدن بود...
ـ دلم چای می خواد.
جوابش را ندادم. گوشه ی ماشین مچاله شدم. سردم بود.
ـ اون دختره، دوست برفینه. شهرستان درس می خونه، مکانیک. برای پروژه اش کمک می خواست، منم کمکش کردم. برا اینکه با استادا حرف بزنه یه واسطه می خواست.
پاهایم را بالا آوردم و زانوهایم را بغل گرفتم. آرامش مثل جریان آب گرم در تمام تنم پخش شده بود.
ـ چرا چیزی نمیگی؟
ـ چی بگم؟! مگه من ازت توضیح خواستم؟!
ـ راس میگی. تو منو با اردنگی از فکرت انداختی بیرون. نه که قبلا هم خیلی برات حائز اهمیت بودم، همچین هایلایت شده بودم تو زندگیت...
چقدر لحنش تلخ بود. لرزیدم و اعتراض کردم: معین!
دستش را بالا آورد و با بی حوصلگی گفت: بی خیال. مهم نیس.
لب ورچیدم.
ـ ببین پشت سرت فک کنم یه سویشرتی، گرمکنی چیزی پیدا بشه، بندازش روت.
حرکتی نکردم.
ـ صدای دندونات اذیتم می کنه، یه تکون به خودت بده.
غرغری کردم و گرمکن سبز و سفیدش را بیرون کشیدم و روی پاهایم انداختم.
ـ دخترا به گوشت رسونده بودن؟
ـ دلت می خواد رسونده باشن؟
چشم هایش را از آینه دیدم، چشم هایش را باریک کرده بود. نگاهش را گرفت.
ـ دلم می خواد بدونم چه فکری کردی.
ـ فکر کردم برات خیلی عزیزه که از خواب صبحت زدی رفتی اونو آوردی دانشگاه.
ـ از خواب زدن که دلیل بر عزیز بودن طرف نمیشه.
لال شدم. همزمان هم من را از سکه انداخته بود و هم عزیز بودن دخترک را رد کرده بود.
ـ یه وقتی آدم از فکر اینکه عزیزش بیداره، اصن خوابش نمی بره...
دلم می خواست همان جا، دستم را بندازم دور گردنش و محکم بغلش کنم... ولی سرم را برگرداندم و سعی کردم لبخند رسوا کننده ام را جمع و جور کنم.
ـ بیا بشین جلو، گردنم درد گرفت.
پاهایم را دراز کردم. گرما برگشته بود. پاهایم را تکان تکان دادم.
ـ راحتم.
ـ راحتی شما آرزوی ماست خانوم.
این را گفت و با حرص خندید. بعد کیکی به سمتم پرتاب کرد: برام بازش کن.
بسته را باز کردم و پلاستیک را کمی پایین کشیدم و سر کیک بیرون زد. دستم را جلو بردم. دستم را گرفت و با دست من کیک را به سمت دهانش برد.
خواستم دستم را بکشم عقب که محکم نگهم داشت.
ـ تو چطور به من اطمینان می کنی؟!
دستم را با شدت کشیدم عقب که دست معین جدا شد و کیک هم افتاد کف ماشین.
گوشه ی صندلی بق کردم و صدایش را شنیدم: من می دونم چرا، می خوام خودت هم حالیت بشه.
دستم را روی سینه در هم گره زدم و به بیرون خیره شدم. می دانست که خودم هم می دانم.



ـ خونه اش این نزدیکا بود؟
از آینه به من نگاه کرد که پشتم به شیشه ی سمت راست بود و پاهایم دراز...
ـ تا خونه نرسوندمش.
خوب بود که هیچوقت کنجکاوی ام را به رویم نمی آورد.
ـ بهش گفتم یه چیزیو دانشگاه جا گذاشتم، پیاده اش کردم با تاکسی بره.
نیشخند زده بود و این را می گفت.
ـ دروغگو!
ابرویش بالا رفت و من چشمم را از آینه گرفتم.
ـ دروغ نگفتم.
خودم را کشیدم وسط، و آرنج هایم را به پشتی صندلی های جلو تکیه دادم.
ـ بیا جلو.
ـ نمی خوام بهش عادت کنم.
بی هوا با کف دست به پیشانی ام کوبید و سرم پرت شد عقب.
پیشانی ام را مالیدم: وحشی.
ـ آخه تو به این رفتارا عادت داری.
باز نیشخند زده بود و من لب و لوچه ام را جمع کردم.
ـ دیه اشو می گیرم ازت. کبود شد...
با چشم پیشانی من را جست و جو کرد: خالی نبند. تازه تو بیشتر از اون به من بدهکاری (لب ورچید) تو دل منو شکستی...
ـ تو مگه دل داری؟!!!!!!!
ـ درش بیارم نشونت بدم؟!!!!
خندیدم و به شیشه ی سمت راستم نگاه کردم.

صدای پر از غرش را شنیدم: این اینجا چکار می کنه؟!
با کنجکاوی سرم را برگرداندم و از شیشه ی پهن جلو سرک کشیدم بیرون. خبری نبود... هیچکس آن نزدیکی نبود. فقط پراید سفیدی جلوی خانه پارک شده بود که حتی سد راه معین هم نبود. با گیجی پرسیدم: چی؟
غرولند کرد: یعنی تو نمی دونی دیگه؟!
با حیرت به اطرافم نگاه کردم و تازه موقع گذشتن از کنار پراید عروسک پشت شیشه را دیدم. آهان...
ـ خب لابد فریماه اومده پرو لباسش.
حرفی نزد، از در گذشت و جلوی خانه ی ما نگه داشت. همین که خواستم تشکر کنم، در ماشین را باز کرد و پیاده شد. دهانم باز ماند و از این سمت پیاده شدم.
ـ چرا اینجا وایسادی؟
با ابروهایش اشاره کرد: منم میام.
خواستم حرفی بزنم ولی مطمئن بودم که جری ترش می کرد. شانه هایم را بالا انداختم. وقتی می آمد و می دید همه چیز در امن و امان است، زود می رفت.
جلوتر از او در را باز کردم: بفرمایید... خونه خودتونه.
چنان با غضب نگاهم کرد که بی اراده عقب رفتم و زیر لب گفتم: منظوری نداشتم.
حرفی نزد و زودتر از من رفت داخل. توی هال هیچکس نبود به جز طلوع که با دیدن معین گل از گلش شکفت – جای نوید خالی که سینه چاک دهد – و با صدای بلند سلام کرد. و معین که این چند روز طلوع را ندیده بود با شنیدن صدای او – که حتی انتظارش را هم داشت – به وضوح جا خورد. طلوع از دیدن دستپاچگی او خندید و بلند شد و به آشپزخانه رفت. من هم با تفریح به معین نگاه کردم که انگار از طلوع خجالت می کشید. گاهی چقدر غریب می شد... به عمد زندگی خزر را زیر و زبر می کرد و عین خیالش نبود، حالا که سهوا کاری کرده بود که ختم به خیر شده بود، خجالت زده و شرمگین بود. مثل همیشه همان نزدیک ورودی روی مبلی نشست و نگاهش را به اطراف چرخاند. من از این طرف اپن سرم را به سمت طلوع چرخاندم: خانم بهروزیان اینجاست؟
طلوع سری تکان داد و چای ریخت و برای ما آورد. جلوی معین که می گرفت، سرش را بلند نکرد. من قهقهه زدم و معین این بار سرش را بلند کرد و برایم خط و نشان کشید. همزمان با حرکات رعب آور او، در اتاق باز شد و فریماه بیرون آمد. اخم بر صورت معین نشست و لبخند من از دیدن او کش آمد. فریماه مثل همیشه خوشرو و پرخنده بود: چه خنده ای! همیشه بخند...
خندیدم و با او دست دادم. به معین که اخمش هنوز غلیظ بود سلام کرد و معین زیرلب جوابش را داد. چایش را نصفه خورد و هنوز من داشتم با فریماه حرف می زدم که از ما و طلوع خداحافظی کرد و رفت...


همراه فریماه رفتم تا احوال خانم بهروزیان را بپرسم. بیشتر از آنکه مشتری مامان باشد مادر کسی بود که من برایش احترام زیادی قائل بودم و دامنه ی این احترام فک و فامیل و صد البته مادرش را هم در بر می گرفت. خانم بهروزیان با دیدنم لبخند زد و حالم را پرسید. از دانشگاه و درس هایم پرسید که نمی دانم از روی عادت بود یا چیز بیشتری درباره ی من می دانست... از حرف زدن با او و نحوه ی حرف زدنش لذت می بردم. مهربان و خوشرو بود درست مثل دخترش... که لباسش را برای بار چندم پوشید تا من هم در تنش ببینمش. یاد آن باری افتادم که من لباسش را پوشیده بودم و معین فریماه را یادش بود... ولی این یکی دیگر بود و من مطمئنم رنگش به من خیلی می آمد. از ذهنم گذشت بپوشمش و به معین نشان دهم تا نظرش را بگوید!!!
زیاد نماندم، از فریماه و مادرش معذرت خواستم و بیرون آمدم. به طلوع سپردم وقتی خزر آمد بیدارم کند. خودم هم رفتم بخوابم که برای بعد از ظهر سرحال باشم.


خزر با ریزبینی سر تا پایم را نگاه کرد. و من با بی طاقتی در جایم عقب و جلو رفتم. انگار خزر قرار بود به ظاهر من نمره دهد و بنا بود این نمره در پیشانی من ثبت شود که اینطور زوم کرده بود روی تک تک اجزای صورت بیچاره ی من... نفس عمیقی کشیدم و سرم را چرخاندم، همزمان زیر لب زمزمه کردم: سخت نگیر...
ـ اگه قرار به سخت نگرفتن بود که سراغ من نمی اومدی، سمبلش می کردی می رفت...
شانه بالا انداختم و منتظر ماندم. راست می گفت.
خم شد و با دو انگشت شست گوشه ی ابروهایم را به سمت بالا سوق داد و زمزمه کرد: دمشم بزنم؟!
دستش را پس زدم: چیزیو حذف نکن. با همین امکانات محدود بساز.
«پوف» ی کرد و بلند شد.
ـ باشه بابا، به قول خودت زیبایی در سادگیه.
این را در نهایت تمسخر گفت و شکلکی هم در آورد. به پشتی صندلی ضربه زد و نخی به دور گردنش بست: بیا بشین. سریع که من وقت ندارم باید به بقیه مشتریام برسم...
خندیدم و بلند شدم.


از حمام که بیرون آمدم، وقت زیادی نداشتم، خزر موهایم را سشوار کشید و من به صورتم از کرم پودر گرانبهای خزر می مالیدم. صدای نفس های پر حرصش را می شنیدم و طمع بیشتری می کردم. شیشه را از دستم کشید و روی میز گذاشت: بسه دیگه.
خندیدم: خیلی گدایی خزر.
ـ من اینو فقط تو موقعیتای خاص می زنم!
ابروی ظریف تمیز و کوتاه شده ام را بالا دادم.
ـ برای منم موقعیت خاصه.
نفس عمیقی از سر ناچاری می کشید: غیر از این بود که بهت نمی دادم.
ـ حالا کجا قراره برین؟
کرم را روی پیشانی ام محوتر کردم.
ـ یه کافی شاپ همون نزدیکای دفتر. فقط چار نفریم. من و خودش و دو تا دیگه از دخترای دفتر.
گوشه ی لب خزر بالا رفت: مرسی از اطلاعات کاملی که دادی.
خندیدم. راست می گفت. ولی اسم بردن از آنها هم فایده نداشت. نادیه گفته بود می توانم خواهرهایم را هم ببرم ولی خب با خزر که خیلی میانه ی خوبی نداشت – دو بار به خانه ی ما آمده و هر دو به این نتیجه رسیده بودند دیگری موجود نچسبی است، این را خزر به صراحت و نادیه غیر مستقیم اعلام کرده بود - طلوع هم که نمی آمد و عسل – که به هر حال جزو دعوتی ها نبود – با من حرف هم نمی زد. اینکه ما در غیاب او با معین به شهربازی رفته و خوش گذرانده بودیم از نظر عسل لکه ی ننگی بود که تا ابد بر پرونده ی خواهرانه ی ما نقش بسته بود و با هیچ «ببخشید» ی پاک نمی شد. حرف زدن طلوع که همه چیز را تحت الشعاع قرار می داد برای او بی اهمیت و در حاشیه بود. مهم این بود که ما از بین این همه وقت، وقتی را انتخاب کرده بودیم که او غایب بود و در نظر او این گناهی غیر قابل بخشش بود... برای عسلی که همیشه از دیگران متوقع بود و به سادگی هر چیزی را در دنیا حق خودش می دانست، چیز غریبی نبود... گاهی فکر می کردم من عجیبم که هر چیزی که خارح از اراده و تلاش خودم نصیبم می شد حق خودم نمی دانستم یا عسل که بیشتر و بیشتر می خواست و هیچوقت راضی نمی شد...
مدادی جلوی چشمم تکان خورد و سرم را بالا گرفتم. خزر مداد آبی اش را به سمتم گرفت: می خوای مانتو آبیتو بپوشی دیگه؟!
مداد را گرفتم و روی میز گذاشتم.
ـ شالم هم آبیه. مداد مشکیتو بده.
خزر مداد آبی را سبک و سنگین کرد و بعد سرجایش گذاشت و مشکی را برداشت.
ـ خودم می کشم.
مداد را به سمتم گرفت.
ـ کادو چی میدی بهش؟
ـ شریکی گرفتیم. یه نیم سِت. منم جدا براش یه رژ لب قرمز گرفتم.
خزر خندید و رژ نویی را که روی میز بود بالا گرفت: عین این؟
خندیدم: عین این ولی پررنگتر.
خزر درش را برداشت و قوطی را چرخاند تا رژ لب براق بیرون بزند.
ـ خوش رنگه.
هنوز «قابل نداره» ی من کامل از دهنم بیرون نیامده بود که به لب هایش کشید. لب هایش را به هم مالید و بعد لبخند پهنی زد که لب هایش کش بیاید و ردیف دندان های سفید مشخص شود.
ـ قشنگه.
بدون اینکه درش را بگذارد، روی میز ایستاده گذاشتش. پلک زدم و به خط سیاه – از همیشه پهنتر – بالای چشمم نگاه کردم.
ـ زیرشم خط بکش.
ـ مگه قراره تو امتحان بیاد؟!
خزر قهقهه زد و بی حرف رژ گونه اش را به سمت من گرفت. دستش را پس زدم.
ـ لازم نیست. زیادی میشه.
موهایم را از فرق سرم جمع کردم و عقب بردم و گیره زدم. چتری هایم را یک وری آوردم روی پیشانی و تافت زدم. تافت را بیشتر از اینکه به خاطر کاربرد اصلی اش باشد به خاطر بویش روی موهایم اسپری می کردم. گیره ی کوچک نگین داری کنار چتری هایم زدم و رژ لب را برداشتم. به خزر که چشم از من بر نمی داشت تشر زدم: آدم ندیدی؟
خندید و چرخید: خیلی عوض شدی.
رژ را کشیدم روی لبم. به انتها که می رسید دستم می لرزید، می ترسیدم از کادر خارج شود.
لب بالایی تمام شد و گفتم: بد شدم؟
ـ نه، تازه شدی شبیه دخترای معمولی. خدا بیامرزه پدر باعث و بانیشو.
طلوع که مانتویم را اتو کرده بود به اتاق آمد. پروژه را تمام کردم و بلند گفتم: مرسی عزیزم.
ـ قابلی نداشت.
برگشتم و به خاطر شنیدن صدای لطیف و مهربانش تو رویش خندیدم. خودش هم لبخند خجولانه ای زد. خودش از ما غریبانه تر رفتار می کرد. مچش را گرفته بودم دو شب بعد از آن شب کذایی... جلوی آینه ی روشویی ایستاده بود و به دهانش نگاه می کرد و لابد از اینکه صدایی که می شنود از لب های خودش خارج می شود حیرت زده بود...
شنیدم که داشت آرام آرام زمزمه می کرد: خواستی شعر بخوانم، دهنم شیرین شد/ ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید/ من که حتی پی پژواک خودم می گردم/ آخرین زمزمه ام را همه ی شهر شنید...
جلو نرفتم. می دانستم که اگر بداند مچش را گرفته ام خجالت خواهد کشید... نمی خواستم همین لحظه های کوچکش را هم از ترس دیدن بقیه از خودش دریغ کند. پاورچین پاورچین برگشتم به اتاق و دراز کشیدم زیر پتو. تازه وقتی گونه هایم خیس شده بود فهمیدم که گریه می کردم...
جوراب کوتاه سفیدم را پوشیدم و نگاه خزر را روی پاپیون های نقره ایش نادیده گرفتم. مانتویم را هم پوشیدم و دستم به سمت شال آبی رفت. خزر گفت: مشکی بپوش. به رنگ شلوارتم میاد.
مصممانه گفتم: می خوام آبی بپوشم.
شانه بالا انداخت و شال آبی که کناره هایش تیره تر بود به سمتم گرفت. بعد هم گوشواره های فیروزه ایش را ... با تعجب به او نگاه کردم. که شکلک درآورد: جرئت داری یه بار دیگه به من بگو گدا...
گوشواره ها را انداختم که کمی از لای باز شالم پیدا بود. لبه ی شالم را پیچاندم و خزر غر زد.
به تصویر خودم در آینه نگاه کردم و ذوق زده شدم. چقدر دلم یک مهمانی دوستانه می خواست و حالا جور شده بود... ادوکلنم را برداشتم و فقط به گردنم و مچ دست هایم زدم. چرخی زدم و رو به خواهرهایم ایستادم: خوب شدم؟
خزر که دست هایش را روی سینه در هم حلقه کرد و به دیوار تکیه داد، فقط سری تکان داد و طلوع گفت: خیلی.
با سرخوشی خندیدم و کیف سیاهم را برداشتم. تا کمر جلوی دخترهای عزیز! ایزدستا تعظیم کردم و به سمت در رفتم.


نزدیکی های دفتر بودم ولی هنوز سه ربع ساعتی تا تمام شدن ساعت کاری بقیه بچه ها مانده بود. اگر می رفتم داخل دفتر مزاحم کارشان می شدم و حوصله ی خودم هم سر می رفت. مسیرم را به سمت کتابفروشی کج کردم. آنجا متوجه گذر زمان نمی شدم.

رو به ردیف کتاب های کلاسیک ایستاده بودم و گیج بودم که کدامشان را می توانم با آن رژ قرمز جیغ معاوضه کنم! تصمیم گرفته بودم رژ را به خزر تقدیم کنم و به جای آن برای نادیه کتاب بخرم. می دانستم که کتاب خریدن به عنوان هدیه اشتباه است – مگر اینکه از قبل بدانی طرفت چه کتابی مد نظر دارد – ولی در مورد من، قطعا شانس موفقیت انتخاب کتاب بیشتر از ماتیک! بود. حداقل در مورد کتاب تجربه ی بیشتری داشتم.
دستم بین «دشمن عزیز» و «بلندی های بادگیر» می رفت و می آمد. بلندی های بادگیر پسند من نبود ولی قرار نبود برای خودم کتاب بگیرم. کتاب را تا نیمه از قفسه بیرون کشیده بودم که موبایلم زنگ خورد. نگاهی به دور و برم کردم و لبه ی مانتو را بالا زدم. گوشی را به زور از جیب تنگ شلوار جینم بیرون کشیدم. معین بود.
ـ جانم؟!
چند ثانیه صدایش را نشنیدم و بعد نفس عمیقی کشید: معینم.
ـ بله، سواد دارم.
صدایش پر از تمسخر بود: نه که عادت ندارم به تحویل گرفتنت.
ـ نه که من راه به راه دارم برای همه نوشابه باز می کنم الا تو.
ـ خیلی خوب. کجایی؟
ـ کجا دوس داری باشم؟
ـ باران میگم کجایی؟
این چرا انقدر جدی شده بود؟! تا چهار ساعت پیش که خوب بود. کتاب را هول دادم عقب و از قفسه فاصله گرفتم. نگاهم روی کتاب های شعر سر خورد.
ـ تولد نادیه اس، دوستم. قراره بریم بیرون چند نفری.
ـ این وقت روز؟
نباید جواب می دادم. چرا داشت بازخواستم می کرد؟! «کی» من بود؟!!
آهی کشیدم و گفتم: بله، که سر شب خونه باشیم.
ـ فکر خوبیه، کاری نداری؟
با چشم و ابرویم شکلکی در آوردم. حیف نبود که ببیند و گفتم: نه من فک کردم تو کار داری که زنگ زدی.
ـ مواظب خودت باش.
گفت و قطع کرد. رو به صفحه ی گوشی بینی ام را چین دادم و لب ورچیدم. داشتم برایش. در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخید. چون حال ظهر مرا دیده بود، زیادی خودش را دست بالا گرفته بود. گوشی را توی کیفم انداختم و «هشت کتاب» را برداشتم. نمی خواستم ذهن نادیه را با عشقی که هرگز نمی میرد درگیر کنم. کیف پولم را برداشتم و به سمت صندوق رفتم.


فروشنده سرم را برده بود. شماره اش را همان جا گوشه ی مغازه روی زمین انداختم، با اینکه اصلا کار درستی نبود و باید تا سطل زباله ی بعدی صبر می کردم ولی می خواستم جلوی چشم خودش این کار را کرده باشم. هرچند کتاب را خوب کادو گرفته بود و ازش راضی بودم ولی دلیل نمی شد برای همین یک امتیاز در مسیری قدم بردارم که دروازه اش از بین کتابها باز می شد و مقصدش جایی بود که همه ی مسیرهای انتخابی پسرها – با دو هزار و یک دروازه ی متفاوت – به همان ختم می شد.
ده دقیقه بیشتر به پایان کار دخترها نمانده بود. رفتم بالا که ببینم روزهای زوجی که من نیستم چه فرقی با روزهای فردی دارد که من هستم.

بهروزیان هم بالا بود، نمی دانم چه نیرویی دقیقا او را همان روز با آن سر و شکل فوق العاده دیدنی و عزیز و دلنشین! به آنجا کشانده بود. اغلب قبل از ظهر می آمد، کارش را تحویل می داد و می رفت به ندرت برای گپ زدن آنجا می ماند. ولی هیچوقت در روزهای فرد من این وقت روز نیامده بود. خریدارانه به آن موجود دلپذیر با قد بلند، موهای مرتب، صورت اصلاح کرده و پیراهن مردانه ی خاکستری و شلوار تیره تر نگاهی انداختم و سلام کردم. حالم را پرسید، جوابش را دادم و به نادیه نگاه کردم که دستپاچه مشغول جمع کردن وسایلش بود. آینه اش – که همیشه روی میز بود و در هر فرصتی خودش را برانداز می کرد – از دستش افتاد و شکست. هول کرد و من گفتم جمعش می کنم. خم شدم که بهروزیان پیشدستی کرد. صاف ایستادم و نادیه را دیدم که داشت بهروزیان را نگاه می کرد و قربان صدقه اش می رفت. چشم غره ای به او رفتم و بی صدا تشر زدم که مهرناز و شیدا آمدند و نادیه از ترس اینکه آنها شکفتگی صورتش را دیده باشند با شتاب به سمتشان رفت و به سمت در موسسه رفتند. من ماندم و بهروزیان که داشت به خرده های شیشه نگاه می کرد.
ـ با اجازه اتون.
نگاهش را از زمین به سمت من بالا گرفت: منم باید برم.
با دستم به سمت خروجی اشاره کردم: پس بفرمایید.
کیف دستی اش را از روی میز برداشت و کنار من راه افتاد. زیر چشمی به او نگاه کردم که هنوز نگاهش به زمین بود.
ـ تولد نادیه اس.
چنان گیج نگاهم کرد که شک کردم به دلیل بودنش.
ـ خانم سلیمانی.
پلک زد و صورتش باز شد: آهان... بله... می دونسـ... گفتن... دعوتم کردن ولی با این اوضاع و احوال...
با اشاره ای به جمع خنده ی کوتاهی کرد.
دم آسانسور من ایستادم و او اشاره کرد که با بچه ها بروم.
ـ من از پله میام.

قبل از ما رسیده بود و در لابی منتظر بود. قدم هایش را با من هماهنگ کرد که جلوتر از بچه ها بیرون آمدم و با هم به سمت در خروجی رفتیم.
ـ راستش خانم ایزدستا، یه چیزی هست که باید حتما بهتون بگم.
سرم را به سمت او بالا گرفتم و منتظر ماندم ولی نگاه او – با چشم هایی تنگ شده و خجالت زده – جای دیگری بود. سرم را چرخاندم و چشمم خورد به هیبتی که جلوی ماشین بنفشش ایستاده بود.


اگر عبارت «از چشم هایش آتش می بارید» تجسم عینی داشت قطعا توصیف چشم های آن لحظه ی معین بود. از آن فاصله هم می توانستم خشمی را که احاطه اش کرده بود، حس کنم. بی اراده زمزمه کردم: چی شده...
و صدای نامفهوم و بریده بریده ی بهروزیان را در حین نزدیک شدن معین می شنیدم: فک کنم بدونم... راستش... من واقعا نمی... یعنی بدون اطلاع من... واقعا در جریان نبودم... خانم ایزدستــ...
نعره ی معین همه چیز را قطع کرد: که تولد دوستته و داری باهاشون میری بیرون.
دستم را روی گوش هایم گرفتم و بی اراده عقب رفتم که برخوردم به... بهروزیان.
صدای متین و محکمش را شنیدم: آقای بهزاد نیا اگه اجازه بدین...
دوباره صدای معین بالا رفت – حتی چشم هم از من نگرفته بود – و چشم من روی سیب گلویش بود که بالا و پایین می رفت. لال شده بودم و می لرزیدم.
ـ اجازه دادم که رسیده به اینجا و به ریشم می خندی. باران چی فکر کردی در مورد من؟! که کره خر یتیمی ام که هر حرفی رو باور می کنم؟!
صدایش گوشخراش و اعصاب خرد کن شده بود. اشک توی چشمم جمع شد و لرزیدم. با داد بعدی او از جا پریدم و دست بهروزیان بازوی مرا گرفت و نگهم داشت.
صدایش را از دور شنیدم: آقای بهزاد نیا...
معین یقه اش را گرفت و او را از من دور کرد. قبل از اینکه به خودم بیایم مشت معین زیر چشم بهروزیان نشسته بود.
ـ معیــــــــــــــــــن!
انگشت اشاره اش را جلوی بینی اش گرفت. صورتش کبود شده بود.
ـ ساکت! هیچی نگو! اینو به خاطر تو نزدم. زدم که یادش بیارم مردونگی نکرد.
با حرص به بهروزیان نگاه کرد، سری به نشانه ی تاسف تکان داد، روی پاشنه ی پا چرخید و رفت. به خودم که آمدم سوار شده بود، دنبالش دویدم، با این حالش کار دست خودش می داد، ولی سرعتش به قدری زیاد بود که جا ماندم...
سرخورده و گیج برگشتم و بهروزیان را دیدم که صاف ایستاده بود و داشت یقه اش را مرتب می کرد. با دیدن من لبخند کج و معوجی زد. گونه اش کبود شده بود.
زمزمه کردم: معذرت می خوام.
دستی روی کبودی صورتش کشید.
ـ خودش که گفت، به خاطر شما نبود. حقم بود.
حیران به او نگاه کردم که رویش را از من برگرداند.
ـ ما قبلا با هم حرف زده بودیم. یعنی اون با من حرف زده بود. بهش اطمینان داده بودم که... ولی امروز مادرم بی خبر از من، شما رو از مادرتون خواستگاری کرده بود.
صدای جیغ خفه ای شنیدم، سرم چرخید و نادیه را دیدم که چشم هایش گشاد شده و رنگش پریده بود. قوز بالای قوز...
بهروزیان نگاهی به جمع انداخت و دستی به صورتش کشید: بعدا با هم حرف می زنیم. الان اصلا... ببخشید... خداحافظتون...
دو قدم رفت و بعد دوباره چرخید: خانم سلیمانی یادم رفته بود، تبریک میگم. ان شا الله همیشه سلامت و تندرست باشید.
اشک گوشه ی چشم نادیه را ندید، یا نخواست ببیند...


صدای خنده ی مهرناز را شنیدم: وای خدا، بهروزیان ازت خواستگاری کرده؟!
به جای مهرناز، به نادیه نگاه کردم: شما کجایین آخه؟!
مهرناز جواب داد: رفته بودیم شیدا شالشو درست کنه.
نادیه تکانی خورد و به من نگاه کرد، چشم هایش بی فروغ بود. قبل از اینکه من حرفی بزنم، صدایش را شنیدم که انگار به سختی از حنجره اش بیرون می آمد.
ـ معذرت می خوام بچه ها، میشه یه روز دیگه بریم بیرون؟!
شیدا با تعجب به او نگاه کرد: چرا؟
نادیه به زور خندید و گفت: هیچی، فقط حالم خیلی خوب نیس. به نظرم بهتره برم خونه.
نگفته هم پیدا بود حالش خوب نیست. شیدا شانه ای بالا انداخت: آره بذاریم یه وقت دیگه، می خوای باهات بیام؟
خودم را انداختم وسط.
ـ من باهاش میرم.
مهرناز بق کرده بود: یهو چی شد؟ شاید فشارت افتاده، بیا بریم یه چیز گرم بخوری حالت جا میاد.
شیدا با حرص نفس عمیقی کشید و بازوی او را گرفت: حالش خوب نیس دیگه، بیا ما بریم خونه. باران مواظبش باش.
مهرناز را تقریبا کشان کشان با خودش برد و من ماندم و نادیه که بی حال و رنگپریده بود.
به او زل زده بودم و چیزی به ذهنم نمی رسید که بگویم. خودش سر حرف را باز کرد: تبریک میگم.
تکیه اش را از دیوار برداشت و کیفش را روی شانه مرتب کرد.
با حرص به طرف او رفتم: چی چیو تبریک میگی، اصلا متوجه ماجرا شدی؟
با چشم های مایوس و خیسش به من نگاه کرد: آره، خودش گفت دیگه... که مامانش... از تو...
ـ پس اینو هم شنیدی که گفت بی خبر از اون...
ـ مگه میشه...
هر دو بازوی او را در دست گرفتم و تکان دادم: بله میشه، بدون اجازه ی خودش بوده، بفهم، اون امروز به خاطر تو اومده بود...
دستش را از دست من بیرون کشید و لب هایش را با بیزاری جمع کرد: اومده بود با تو حرف بزنه...
جیغ زدم: نادیه اون می دونه من روزای زوج نمیام...
اعتنایی نکرد و به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتاد.
من هم دنبالش رفتم و همزمان شماره ی معین را گرفتم.
«تو رو خدا ببین بین کیا گیر افتادم...»
برخلاف انتظارم جواب داد، در واقع تماس برقرار شد ولی صدایی از جنس صدای انسانی نشنیدم. فقط هیاهوی خیابان مشخص بود.
تن صدایم را پایین آوردم: سلام، کی میری خونه؟ من تا یه ساعت دیگه میام، هستی با هم حرف بزنیم؟!
جواب نداد و من با ملایم ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم، التماس کردم: معین جان، میری خونه؟!
حرفی نزد و من صدای بلند پخش را نامفهوم می شنیدم...
بغضم شکست و اشک از چشمم راه افتاد. گوشی را گذاشته بود کنار پخش، و صدایش را بالا برده بود.
ـ تو رو جان هرکس که دوس داری جوابمو بده.
ـ تو رو دوس دارم...
صدا در گلویم شکست.
این بار با تمسخر گفت: به کی هم دارم میگم اینو...
ـ معین... به خدا خبر نداشتم...
ـ خبر نداشتی که دوستت دارم؟!
بی اراده صدایم بالا رفت: نــــه! از خواستگاری...
ـ پس خبر داری و پشیزی براش ارزش قائل نیستی...
ـ من آخه کی...
ـ خسته ام.
ـ میری خونه؟!
قطع کرد و وقتی دوباره تماس گرفتم، خاموش کرده بود. خودم را به نادیه رساندم که افتان و خیزان به سمت ایستگاه می رفت. بازویش را گرفتم، و او را به طرف خودم چرخاندم. وقت ناز و نازکشی نداشتم. خودم به حد کافی کلافه بودم.
نگاهم به چشم های سرخ و صورت خیسش افتاد و قلبم لرزید.
ـ عزیزم، باور کن به من گفت همه چیز بدون اطلاع اون بوده. نمیگم که حتما به خاطر تو بوده ولی خدا شاهده هیچی بین ما نیست.
بازویش را از دستم بیرون کشید: غصه ی منو نخور. این که اون منو نخواسته، تو رو خواسته، تقصیر تو نیست. تقصیر منه.
اشکش دوباره سرازیر شد و من بی چاره به دیوار آجری رو به رو خیره شدم. اتوبوس رسید و قبل از هر فکری به دنبال نادیه سوار شدم. نادیه اعتنایی هم به من نکرد و من داشتم به این فکر می کردم که قدم به قدم از خانه مان دور می شدم...


کنار نادیه نشستم که روی اولین ردیف صندلی نشسته بود. خودش را به سمت شیشه کشید و محلم نداد. با بی صبری اعتراض کردم: میگی تقصیر من نیس ولی رفتارت خلافشو نشون میده.
فین فین کرد: انتظار نداری که بشینم باهات گل بگم و گل بشنوم. هرچقدرم منطقی فکر کنم بازم از تو متنفرم.
ـ اون منو نمی خواد نادیه. مطمئن باش.
ـ ولی مامانش می خواد که این خیلی مهمه. اگه از اونایی باشه که حرف، حرف مامانش باشه اونوخ چی؟!
ـ به هر حال من زن کسی که فقط پسند مامانش باشم نمیشم.
نادیه بینی اش را بالا کشید و من برای چند ثانیه به مفهوم حرفی که زده بودم فکر کردم. چطور توانسته بودم این حرف را بزنم؟! تا همین ربع ساعت پیش روحم هم از این پیشنهاد خبر نداشت و حالا اینطور همه چیز را با قاطعیت رد می کردم.


ربع ساعت بعد شماره ی خزر را گرفتم که خیلی زود جواب داد.
ـ بله؟
ـ سلام؛ ببین معین اومده خونه؟!
ـ صبر کن... نه نیومده، ماشینش که نیس، چطور؟
ـ هیچی... خزر تو می دونی خانم بهروزیان چه حرفی زده به مامان؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: تو از کجا فهمیدی؟!
ـ معین اومد، عین پلنگ زخمی...
نادیه نگاهی به من انداخت و خندید. بعد دوباره اخم کرد و رویش را برگرداند.
ـ معین؟! اون از کجا فهمیده؟! ... صب کن، همه اش از گور این بلاگرفته عسل در میاد. وقتی مامان به من گفت ما فکر می کردیم این خوابه ها، نفسش در نمی اومد جان طلوع، می دونم باهاش چکار کنم، هر چیزی حدی داره، زیادی کوتاه...
پریدم وسط خط و نشان کشیدنش برای عسل.
ـ معین اومد خونه به من خبر بده، باشه؟ یادت نره ها.
ـ خیلی خُب. خدافظ.
موبایل را انداختم توی کیفم و نفسم را با ناراحتی بیرون دادم. بعد سرم را به شانه ی نادیه تکیه دادم که بزرگواری کرد و جاخالی نداد.
نالیدم: معین فهمید نادیه.
ـ واقعا؟!
ـ به من زنگ زد ببینه کجام، منم راستشو گفتم، ولی وقتی اومد، شما رو ندید و بهروزیانو دید، دیوونه شد. تو ندیدیش؟!
ـ نه من ته تهش رسیدم. به قسمت هیجان انگیزش...
این را به تلخی گفت و من بغض کردم: ولی قسمت هیجان انگیزش مشتی بود که معین به بهروزیان زد.
ـ خجالت بکش. حیف مامانش نیس که ببینه پسرش مشت خورده و به نظر عروسش هیجان انگیز اومده!
مشت آرامی به بازویش زدم: من عروسش نیستم.
ـ بالاخره که میشی.
صدایش پر از دلخوری بود. با عصبانیت سرم را از روی شانه اش بلند کردم: گفتم که نمیشم. من خودم یکیو دوس دارم!
چشم های نادیه گشاد شد و بعد لبخندی پر از بدجنسی زد: ولی اون دیگه دوستت نداره. شتر سواری که دولا دولا نمیشه.
با حیرت به او خیره شدم که حق به جانب نگاهم می کرد.
ـ چیه؟! بالاخره باید یه جوری دل خودمو خنک کنم دیگه!
آه کشید و سرش را به شیشه تکیه داد. من هم سرم را روی شانه اش گذاشتم و دوباره شماره ی معین را گرفتم که خاموش نبود ولی جوابم را نمی داد.



تا به خانه ی نادیه برسیم معین هنوز به خانه نرفته بود و تماس های من را هم جواب نمی داد. زنگ زدم به مامان و تلاش کردم راضی اش کنم اجازه دهد شب را خانه ی نادیه بمانم. اجازه نداد و دست به دامن مادر نادیه شدم که خودش با مامان حرف زد و خواهش کرد اجازه بدهد آن شب را با نادیه باشم. به بهانه ی تولد و این ها. چه تولدی هم ساخته بودیم برای دختر بیچاره...
هرچند، در آن شرایط کداممان بیچاره نبودیم؟!
به معین پیام دادم که خانه نمی روم، ولی حتی این هم بدون جواب مانده بود، خودش هم که خانه نرفته بود...

نادیه تاپ و شلوارکی داد دستم که از نظر خودش مناسب ترین لباسش برای من بود ولی من شک داشتم و حدس می زدم خباثتش را هم دخالت داده بود. لباس به تنم زار می زد و شلوارک را به ضرب و زور سنجاق قفلی نگه داشته بودم.
هیچکداممان میلی به شام نداشتیم ولی به خاطر مادر نادیه به زور چند لقمه فرو دادم و منتظر نادیه ماندم که زیاد هم طول نکشید. عشق اشتهای او را هم کور کرده بود.
بالاخره از زیر نگاه های کنجکاو خانم سلیمانی به اتاق نادیه پناه بردم و خودم را روی تختش انداختم. نادیه که به اتاق آمد چند ثانیه به من نگاه کرد و بعد رو به سقف اتاق گفت: کاش می دونستم داری واسه کدوم گناهم مجازاتم می کنی که همین شبی رو که شکست عشقی خوردم باید با رقیبم سر کنم.
قبل از اینکه جوابش را بدهم، گوشی ام زنگ خورد و اسم بهروزیان روی صفحه ی گوشی نقش بست. نگاه نادیه به وضوح غمگین شد و چرخید که برود بیرون.
بازویش را گرفتم و او را همان جا نگه داشتم.




ـ بله؟!
ـ سلام خانم ایزدستا، مزاحم که نشدم؟!
صدایش مثل همیشه متین و آرامش بخش بود. خوش به حال هر کسی – ترجیحا نادیه – که این صدا مال او می شد...
ـ نه خواهش می کنم، خوبین؟!
ـ الحمدالله، خانم ایزدستا، میشه برین یه جایی که راحت حرف بزنیم؟!
به نادیه برخورد و خواست بلند شود، انگار حالا روح بهروزیان بیچاره از بودن او خبر داشت – دوباره نگهش داشتم و گفتم: بله بفرمایید.
ـ من واقعا نمی دونم چطور معذرت بخوام، اصلا نمی دونم باید از کی معذرت بخوام! من روحم هم خبر نداشت مامانم می خواد چکار کنه، فقط دو شب پیش نظرمو درباره ی شما پرسید و منم راستشو گفتم، گفتم دخترخانم خیلی خوبی هستین، متین و با حیا...
ابروهای نادیه با هر کلمه بالا و بالاتر می رفت.
ـ خوش برخورد.. خلاصه هر چیز خوبی به ذهنم رسید گفتم، من چه می دونستم منظور مامانم چیه؟! به ارواح خاک پدرم اگه ذره ای خبر داشته باشم... این خانما، آدمو می پیچونن، می دونی چی میگم که، لقمه رو دور سرشون می چرخونن، اگه درست و حسابی به من گفته بودن منظورشون چیه من اصلا نمی ذاشتم اینطوری بشه، نه که شما کمبود یا عیبی داشته باشین، ولی خب قشنگ برای مامان توضبح می دادم که هر خوبی سهم ما نیست، و اینکه من به هرکس سلام کردم بهش چشم ندارم، شما که می دونی چی میگم؟!
به قیافه ی در هم رفته ی نادیه خندیدم: بله. متوجهم.
ـ باران خانم، مسئله اینه که من به کس دیگه ای... یعنی به نظرم وقتی نه دل من با این قضیه اس نه دل شما، حتی مطرح کردن این پیشنهاد هم کار درستی نیست، من و شما رابطه ی خوبی داریم، من از شما خوشم میاد! (نادیه به سرفه افتاد) ولی مثل یه خواهر کوچیکتر... (این بار بهروزیان خودش خندید) چقدرم از این کلیشه بدم میاد، ولی خدا گواهه که من از تو خیلی خوشم میاد. ولی دقیقا همینطور خواهر و برادری... اصلا فکرشم نمی تونم بکنم که بیام همچین پیشنهادی بهت بدم، اونم وقتی که اون بیچاره اونطور بی خیال همه ی بایدا و نبایدا شده بود و راست و حسینی به من گفته بود شما رو دوس داره و پرسیده بود من کجای این رابطه ام...
چشم های نادیه گشاد شد و قطعا چشم های من هم...
ـ معین؟! شوخی می کنین؟!
ـ یعنی الان وضعیت ما جای شوخی هم داره؟! من از اون موقع که فهمیدم، همش به اون بیچاره فکر می کنم، می تونستم به شما بگم که همه چیز بی خبر من بوده و اصلا یه پیشنهاد ساده هم بوده، چیز جدی ای نبوده ولی نمی دونم تو روی اون چطور باید نگاه کنم... من به اون اطمینان داده بودم که هیچ وقت از طرف من همچین اتفاقی نمی افته، به عمرم اینطور شرمنده ی کسی نشده بودم... باران خانم، اگه بحث آقای بهزادنیا نبود من فقط شرمنده ی شما می شدم، چون به مخیله ی من خطور نمی کرد همچین پیشنهادی ولی حالا نمی دونم چطور اینو برای آقای بهزادنیا روشن کنم...
"آقای بهزادنیا" گفتنش را دوست نداشتم، هیچکدام از کارهای من به آقای بهزاد نیا ربطی نداشت ولی به معین... خدایا قرار بود چطور به او حالی کند؟!
ـ نمی دونم.
ـ فکر می کردم شما می تونین کمکم کنین.
چرا؟! چون من کسی بودم که به خاطرش این سوء تفاهم به وجود آمده بود؟! فعلا که من ذره ای در اولویت نبودم... یکی به خیال خودش نارو خورده بود و دیگری شرمنده بود که ناخواسته نارو زده بود... من این وسط فقط بهانه بودم...
ـ نه، اون فکر می کنه من امروز عصر اومده بودم شما رو ببینم و توضیح دادن این که خبر نداشتم، هیچ فایده ای نداره. بنابراین (نفس عمیقی کشیدم) شما می مونین و معین.
ـ میشه شماره اشو به من بدین؟! اگه اشکالی نداره؟!
معین دختر چهارده ساله نبود که دادن شماره اش به یک پسر – آن هم چنین پسری! – عیبی داشته باشد.
ـ نه خیر، چه اشکالی؟! فقط یه پیشنهاد بهتر دارم، معین یه پسر عمه داره، با اون خیلی جوره، نمیگم اونو واسطه کنین ولی اگه اول با اون صحبت کنین، فکر کنم بتونه کمکتون کنه.
یک آن فکر کردم دارم بهروزیان را سپر بلای خودم می کنم. او هیچ تقصیری نداشت که بین ما افتاده بود، اگر خوبی خودش نبود، این قضیه را پشت گوش می انداخت و برایش هیچ اهمیتی نداشت...
ـ فراموشش کنین، اصلا لازم نیس شما باهاش تماس بگیرین، شما که تقصیری ندارین. بذارین خودش متوجه اشتباهش بشه.
چند ثانیه مکث کرد و بعد صدای جدی اش را شنیدم: خانم ایزدستا؟!
ـ بله؟!
ـ شما اصلا احساس اونو درک نمی کنین!!!
ـ ببخشید؟
ـ من نمی دونم دقیقا بین شما دو نفر چه خبری هست ولی می بینم که برای اون خیلی مهمه و برای شما انگار هیچ...
این حرفش مثل آب سردی بود که روی سرم ریخته باشند، اول یخ زدم و بعد ناگهان گر گرفتم. من لایق آن بودم که اینطور باهام حرف زده شود؟! من... من... دوستش داشتم! ولی دلیلی نمی دیدم که اینطور خودش را اختیار دار من ببیند...
ـ من...
ـ نمی خوام توبیختون کنم یا حتی سرزنش... فقط گفتم که بدونین برای اون شما خیلی خیلی اهمیت داشتین که پاشه بیاد پیش من و موضع خودشو مشخص کنه، هر آدم دیگه ای اگه بخواد همچین کاری کنه با دعوا میاد، با گردن کشی ولی اون نه... تو قدرشو نمی دونی.
این را با تاسف گفت و من خشکم زد. در همین چند ثانیه من احساسات متنوعی را تجربه کرده بودم و هنوز نمی توانستم این را هضم کنم که یک مرد غریبه برایم تعیین تکلیف کند آن هم درباره ی عشق!!! غرق خجالت شدم...
ـ دلیلی نمی بینم در این مورد با شما حرف بزنم.
خودم هم از این جمله ای که بی اراده از دهنم پریده بود هاج و واج مانده بودم! نه به حس خجالتی که تمام و جودم را گرفته بود و افکاری که تماما من را مقصر می دانست نه به این خود محق بینی شدید! این هم مرضی بود که من سالها به آن مبتلا بودم... انگشتم را به دندان گرفتم و منتظر صدای بهروزیان ماندم.
ـ بله درست میگین، اگه امکانش هست هر دو شماره رو به من اس ام اس کنین و راستی، خانم ایزدستا...
حرفی نزدم و او بعد از نفس عمیقی گفت: فکر می کنین خانم سلیمانی متوجه موضوع شدن؟!
سر نادیه که پایین بود، بالا آمد، چشم های خیسش گشاد شد و اگر من جلوی دهانش را نگرفته بودم، جیغش هردویمان را رسوا کرده بود.
ـ منظورتون دقیقا کدوم موضوعه، قضیه پیشنهاد در کل یا نقش نداشتن شما در این مورد؟!
ـ هردوش...
صدایش خجالت زده بود... خجالت زده! چه خنده دار شده بودیم، معین می رفت پیش او اعتراف می کرد من را دوست دارد و او خودش را بکشد کنار و بهروزیان غیرمستقیم به نادیه اشاره می کرد که چهارساعت بود کاخ رویاهایش روی سرش آوار شده بود و من را مقصر می دانست.
ـ از هردوش خبر دار شد. ولی فکر کنم دومی رو باور نکرد، اولی رو ولی خیلی جدی گرفته.
ـ یعنی راحت قبولش کرد؟!
یا ابوالفضل! یکی باید می امد من را آن وسط جمع می کرد که نمی دانستم حرص بخورم از دست آنها که زندگی ام را خراب کرده بودند یا می خندیدیم از دست این دو نفر که انقدر ناشی بودند! ناشی! این را من گفتم ها...
به چشم های نادیه نگاه کردم – که به قول ادبی ها پر از اختران تابناک بود – و جنبه ی خبیثم را فراخواندم: منظورتون چیه؟!
ـ منظور... منظور خاصی نداشتم! (صدایش به حالت عادی برگشت) ببخشید خانم ایزدستا که بدموقع مزاحم شدم، شماره رو یادتون نره. شبتون به خیر، خدا نگهدار.
همه را یک نفس گفت، حتی منتظر جواب من هم نماند و قطع کرد. من با بهت به نادیه نگاه کردم که گردنش را صاف گرفته بود و با نخوت و غرور به من نگاه می کرد. عین طاووس ماده ای که می دانست دلخواه هر طاووس نری خواهد بود...
با آرنج به پهلویش زدم.
ـ باید حتما زندگی من زیر و رو می شد تا این یارو به خودش می اومد؟!
پشت چشمی نازک کرد و گفت: به قول فرید چقدرم برات مهمه؟!
ـ فرید؟!
خودم را انداختم رویش و قلقلکش دادم: فرید؟! ... آره؟! ... فرید؟!
جیغ می زد و همزمان می خندید و به خود می پیچید...
و من تلاش می کردم خودم را از فکر اتهاماتی که بهروزیان بهم زده بود در بیاورم...



نادیه خوابیده بود که منِ بی خوابی به سرم زده از اتاق بیرون آمدم. پاورچین پاورچین به سمت سرویس بهداشتی رفتم و در را که قیژ قیژ می کرد، به آرامی پشت سرم بستم. شماره ی معین را گرفتم و منتظر ماندم. خاموش نبود و بوق می خورد. جواب داد و من دست و پایم را گم کردم... حرفی نزد و خودم پیشقدم شدم.
ـ علیک سلام.
ـ ...
رنجیده گفتم: تو که حرف نمی زنی برای چی جواب میدی؟!
ـ چون من عادت ندارم تو رو بی جواب بذارم.
صدایش خشک و بی هیچ حسی بود. نگاهی به آینه انداختم که تصویر چشم های پف کرده ام را منعکس می کرد. دوباره اشک از چشمم جوشید. من هم عادت نداشتم به کم محلی اش...
ـ نرفتی خونه، نه؟!
چند ثانیه طول کشید و بعد صدای بسته شدن دری را شنیدم. صدای نفسش را هم شنیدم ولی صدای خودش را نه...
ـ رفتی پیش البرز؟!
ـ اگه مطمئن نبودی برای چی پس این پسره رو حواله دادی به البرز؟!
هنوز هم بهروزیان «این پسره» بود، چرا دست از سر کچلش بر نمی داشت؟! اصلا چه خصومتی با این بشر داشت؟! از آن پیشنهاد جنجال برانگیز هم که بگذریم، اصلا من و بهروزیان به هم می خوردیم؟! اعتراف می کنم که بهروزیان مرد ایده آل من بود، یعنی یک کسی مثل بهروزیان برای من عین آرزو بود، عین رویا... ولی وقتی در جسمی واقعی و حقیقی ظاهر می شد، دیگر انگار ایده آل نبود، یعنی بود ولی انگار تازه فکر می کردم خب حالا که چی؟! چرا وقتی می بینمش حس خاصی ندارم، از آن حس هایی که قاعدتا آدم باید داشته باشد، که ته دلش را قلقلک بدهد، که هی ساعتش را نگاه کند و منتظرش بماند، هی این پا و آن پا بکند و وقتی دیدش بی اختیار بخندد، به ترک دیوار هم بخندد، که با دیدنش دنیا از همیشه زیباتر و نورانی تر شود، که وقتی نباشد دنیا تار و خفه شود، که دل آدم بیخود و بی جهت تنگ شود و فکر و ذهنش مدام به سمت او برود، که دستش برود سمت هر چیزی که بتواند به او ارتباطش بدهد... یعنی همین بلایی که الان سر من آورده بود نبودن معین...
ـ من فقط گفتم شاید البرز بهتر از من از حالت خبر داشته باشه.
ـ پس چرا به البرز زنگ نزدی؟!
برای اینکه من به واسطه احتیاج نداشتم، برای اینکه من زیادی به خودم مطمئن بودم! برای اینکه من فقط می خواستم صدای او را بشنوم، برای اینکه می دانستم دیر یا زود خودش بر می گردد پیشم، که انقدر بد عادتم کرده بود...
ـ زنگ می زدم چی می گفتم؟!
این را گفتم و انگشتم را روی بندکشی بین کاشی ها کشیدم. سر انگشتم سیاه شد، لبخند زدم، لابد خواهرزاده ی نادیه هم مثل بچگی من عادت داشت با مداد این فاصله ها را سیاه کند...
ـ آره زنگ می زدی چی می گفتی؟ که من معینو دیوونه کردم، از دست من سر گذاشته به بیابون...
ـ تو خودت دیوونه بودی، گردن من ننداز...
خندید که تنم لرزید. خنده اش مثل همیشه نبود. ضعیف بود و رنگ هم نداشت.
ـ خوب نیستی؟
ـ نه نیستم.
آه کشید و من حرفی نداشتم بزنم. دلم برایش پر می کشید... کاش پیشش بودم...
دلجویانه گفتم: چیزی شده؟!
ـ آره.
به دیوار تکیه دادم و گوشی را در دستم جابه جا کردم: خب؟!
ـ فرض کن یکیو دوس داری، خیلی هم دوسش داری ولی اون بلاتکلیفت میذاره، رفتارش یه چیز میگه، حرفاش یه چیز دیگه، تو چشاش راسته، زبونش دروغ میگه... بعد تو گیج میشی، احساس می کنی رو دست خوردی، می دونی اون آدم اینجوری نیس، ولی بازم انگار نمی تونی دربست قبول کنی حرفاشو. می مونی اون وسط، هی فکر می کنی، هی فکر می کنی، خل میشی از فکر کردن و نمی دونی باید چه کاری کنی... دلت میگه هر چی اون میگه ولی آخه اون به هیچ صراطی مستقیم نیست من چه غلطی بکنم؟! انگار تو یه دایره افتادی و اون هی می چرخوندت دور خودت...
بغضم باز شده و اشک از چشمم راه افتاده بود...
ـ می فهمم...
ـ نمی فهمی... نمی فهمی... دِ اگه می فهمیدی که الان این وضعمون نبود. من خونه ی مردم، تو هم خونه ی دوستت...
حرفی نزدم و خودش ادامه داد: آره، انقدر بدبختم که دنبالت اومدم، انگار با یه نخ به تو وصل شدم، هر جا بری میام، تو نباشی انگار ول شدم، انگار تو دنیا سرگردونم... انگار نمی دونم باید چکار کنم... اگه فقط یه ذره از تو مطمئن بودم...
ـ آخه...
ـ آخه و اما و اگر نیار، قراره فقط به من گوش بدی... من هیچوقت رک بهت نگفتم دوستت دارم، گفتم؟! نگفتم... برا اینکه می دیدم یه اشاره تو رو از جا می پرونه، می دیدم که آمادگیشو نداری، بات راه اومدم، نه به خاطر تو، به خاطر خودم... تو هیچی به من مدیون نیستی، من خودم اومدم تو این راه، خودم خواستم باهات باشم... دلِ من خواست با تو باشم... من مجبور بودم پا به پای تو باشم، قرار نبود تو مجبور باشی با من کنار بیای... ولی منم آدمم دختر خوب، منم عادت می کنم، منم وابسته میشم، اونم بدجور، اون وقتی که نشستی بالای سر من ، همون وقتی که می خواستی سر به تن من نباشه ولی موندی پیشم، وقتی منو به دستات عادت دادی دیگه نمی تونی بگی چرا!
وقتی می دیدم تو تنها کسی هستی که نگران منی، فقط تویی که به فکرمی، وقتی چشمات با همه فرق می کرد وقتی منو می دیدی بدعادت شدم... پرتوقع شدم، هرچقدرم به خودم بگم تو مجبور نیستی... ولی اگه مجبور نبودی این وقت شب زنگ نمی زدی ببینی چه حالی ام...
من زنگ نزده بودم از حال او خبر بگیرم، زنگ زده بودم که خودم آرام بگیرم... با پشت دست اشکم را پاک کردم...
ـ فردا بریم خونه؟
ـ تو برو، من نمیام.
ـ ...
ـ این یارو زنگ زد. فهمیدم که تقصیر اون نبوده.
عزیزم... چه قلب بزرگی داشت، چقدر زود می بخشید... دوباره اشک از چشمم راه افتاد.
ـ چند روز نمیام. شاید اینطوری بهتر باشه.
وحشت کردم، چند روز؟! دقیقا چند تا؟!
ـ فردا برگرد، خُب؟ زیاد خونه ی مردم نمونیا... گرفتارشون می کنی.
این را تلخ گفت و گریه ام شدید شد و هق هق کردم، جلوی دهانم را گرفتم و گوشی را کمی از خودم دور کردم... آنجا، خانه ی ما بود، خانه ی من و مادر و خواهرهایم نه، خانه ی ما و معین... حالا دیگر آن خانه با او می شد «خانه ی ما»، دستم را از جلوی دهانم برداشتم و زار زدم.
ـ همه رو... می بخشی... الا من...
ـ تو با همه فرق داری.
التماس کردم: برگرد خونه. فردا.
ـ فردا نه.
هق زدم: تقصیر من نبود...
ـ راس میگی، تقصیر خودم بود، حالا اینم تنبیه منه.
ـ بیا برگردیم خونه. همه چی از اول... دیگه اذیتت نمی کنم...
ـ نمیشه از اول، من نصف راهو رفتم... نصف که چه عرض کنم، بیشترشو... تو حتی یه قدم برنداشتی... حتی نمی دونی کدوم وری می خوای بری...
ولی من مجاب نمی شدم با این حرف ها، می خواستم برگردم به همان نقطه ای از جهان که همه چیز آرام بود...
پایم را به زمین کوبیدم: دل سنگم با این اشکای من آب می شد.
ـ من اشکای تو رو دوس دارم... چشماتو وقت گریه کردن دوس دارم... قیافه اتو دوس دارم...
ـ روانی...
خندید، غمگین...
زمزمه کرد: گریه نکن، وقتی پیشت نیستم گریه نکن، به خاطر من گریه نکن... به خاطر هر چیزی که به من مربوطه گریه نکن، من همه چیو درست می کنم...
قطع کرد و من سر خوردم روی زمین...



صبح که بیدار شدم چند ثانیه با بهت و حیرت به اطرافم نگاه کردم تا روبالشی باب اسفنجی نادیه به یادم آورد که کجا هستم. کش و قوسی به تنم دادم و در حایم نشستم. چه پر رو هم بودم، انگار آمده بودم استراحت... نه که آمده بودم نادیه را مطمئن کنم که قصد ندارم قاپ عشقش را بدزدم.
خمیازه ای کشیدم و از جا بلند شدم.
به آشپزخانه سرک کشیدم که نادیه آنجا تنها بود.
ـ سلام.
ـ سلام عزیزم، صبحت به خیر.
به موهای بلوطی نگاه کردم که بالای سرش جمع شده بود و چند طره کنار صورتش تاب می خورد.
ـ خدا رحم کرد بهروزیان دیشب زنگ زد و گرنه معلوم نبود من میتونستم این صبحو به چشم ببینم یا نه.
دهن کجی کرد و حرفی نزد.
ـ مامانت نیستن؟
ـ خواهرزاده ام مریضه، مامان رفت پیشش.
غرق خجالت شدم.
ـ ایوای، لابد تو به خاطر من موندی، شرمنده ام.
لیوانی چای جلویم گذاشت و دوباره چرخید به سمت یخچال.
ـ خاطر تو انقدرا هم مهم نیس. خواهرم که میره سرکار، نازگلو میارن اینجا، امروز چون مریض بوده نخواستن جا به جاش کنن، مامان رفته. تو نبودی هم من نمی رفتم. مربای آلبالو می خوری یا توت فرنگی؟!
لیوان را برداشتم: مربا نمی خورم.
ـ چای خالی هم که نمیشه. تو دست من امانتی.
خندیدم و سبد نان را از دستش گرفتم. پنیر و گردو گذاشت برایم و خودش هم نشست.
ـ خب تعریف کن.
ـ چیو؟!
ـ توالت ما جای خوبی برای حرف زدن نیس، صدا میاد بیرون.
با خجالت و ناراحتی سرم را انداختم پایین.
ـ شوخی کردم بابا. طول کشید بیای، اومدم ببینم چیزیت نشده باشه، صدات یه ذره اومد، فهمیدم چه خبره.
ـ فکر کردم خوابی.
ـ من خوابم سبکه. حالا بگو چی شد؟
آه کشیدم: هیچی، رفته قهر.
نادیه پق زد زیر خنده و اتمسفر غمزده ی مرا کاملا به هم ریخت.
اخم کردم: به خودت بخند. خوب بود منم دیروز تو اونطور رفته بودی تو لک بهت می خندیدم؟!
ـ جرئتشو نداشتی.
حق به جانب نگاهم کرد و من شکلک در آوردم.
نادیه با ریزبینی به من نگاه کرد: تو می خواستی نری خونه تا پسر بیچاره دلتنگ بشه و خودش بیاد دنبالت. که بازم مثل همیشه اون باشه که قدم اولو برداره، کور خوندی باران خانم. صبر ایوب که نداره.
با ابروهای بالا رفته به او نگاه کردم، از کجا فهمیده بود؟!
با سر انگشت ضربه ای به بینی من زد.
ـ خانم کوچولو، فکر کردی اون نفهمیده؟! تو چرا فکر می کنی خیلی زرنگی؟!
بغض کردم: من فکر نمی کنم زرنگم.
از نادیه لجم گرفته بود. حالا که خودش خیالش راحت بود داشت روی اعصاب حساس من اسکی می کرد.
ـ چرا، فکر می کنی، تمام کوتاه اومدنای اون بنده ی خدا رو هم به حساب زرنگی خودت گذاشتی.
ـ نه خیرم.
این را با غیظ گفتم و از جایم بلند شدم. دستم را گرفت و از بالای عینکش با جدیت به من نگاه کرد: بشین سرجات، دختر لوس.
نشستم و رویم را از او برگرداندم. لب هایم از بغض می لرزید.
ـ تو دیشب ناراحت بودی، من اینطوری باهات حرف زدم؟!
ـ نه، معذرت می خوام.
ساکت شد و لیوان شیرش را سر کشید. این سکوتش آزاردهنده تر بود.
سرم را انداختم پایین و به دست هایم نگاه کردم که دست نادیه با لقمه ای جلوی صورتم آمد: بیا بخور، بی خیال، من که معذرت خواستم.
لقمه را گرفتم و با صدایی که از فرط بغض می لرزید، گفتم: چرا همه اتون با من اینطوری می کنین؟ انگار من عمدا می خوام معینو جز بدم؟!
شانه ام را در دست گرفت و با ملایمت فشار داد.
ـ من مگه مرض دارم اذیتش کنم؟! فقط می ترسم... می ترسم بفهمه دوستش دارم، همین که خیالش راحت شد منو بذاره و بره... تو نمی دونی که چند نفر تو دانشگاه هستن که معین همینطوری کرده باشون. من از هیچکدومشون بهتر نیستم... من می خوام دوسش نداشته باشم، ولی نمی تونم... ازش می ترسم... هردفه که یه چیزی میشه به روی خودم نمیارم ولی ته دلم میگم برمی گرده، می دونی چرا؟! چون اگه اون برنگرده دنیا خراب میشه رو سر من... هر دفه که برمی گرده دلم قرص میشه که من یه فرقی با اونا دارم...
اشک از چشمم چکید روی رومیزی گلدار...
ـ من دوسش دارم، اونقدر که وقتی نیست نمی دونم باید با زندگیم چکار کنم. ولی می ترسم... اگه منو بذاره و بره چی می مونه برای من؟!
لبه ی آستینم را کشیدم به چشم هایم.
ـ تو متوجه نیستی، هیشکس انگار نمی فهمه... هی به خودم نگاه می کنم، میگم چی دارم که بتونم معینو نگه دارم، چقدر می تونم نگهش دارم؟! هر دفه که بینمون فاصله میفته منم که زجر می کشم. عین جون کندن می مونه... هر دفه میگم این همون وقتیه که میره برای همیشه... وقتی برمی گرده...
سرم را با شدت به اطراف تکان دادم: نمیفهمین، هیشکدومتون... دوست داشتن برای من انقدری که به نظر شما میاد آسون نیست. من نمی تونم با از دست دادن کسی کنار بیام ولی شما نمی فهمین...
از جایم بلند شدم و از آشپزخانه بیرون رفتم. لقمه را در دهانم گذاشتم و به زور جویدم. اشک چشمم را پر کرده بود و جایی را نمی دیدم.
کنار دیوار نشستم و زار زدم. چرا من مثل بقیه نبودم، چرا بقیه من را درک نمی کردند...




نیم ساعتی می شد نشسته بودم روی تخت نادیه و به خودم در آینه نگاه می کردم. حس غریبی تمام وجودم را گرفته بودم که به هیچ زبانی نمی توانستم معنی اش کنم... تمرکز کرده بودم و تلاش می کردم بتوانم جای خالی علتش را پر کنم... مطلقا هیچ دلیلی نداشتم، منظورم هیچ دلیل جدی و مهمی ست، ولی از فکر چیزی که نمی دانستم چیست، خلاص نمی شدم... انگار کار مهمی داشتم که فراموشش کرده بودم، یا قرار مهمی داشتم که غیبت کرده بودم، نمی فهمیدم و این نفهمیدن عذابم می داد...
مامان زنگ زده و گفته بود برگردم خانه، که اصلا موافق نبوده من شب را بیرون از خانه بمانم، که او را در عمل انجام شده قرار داده بودم، که در رودربایستی با مادر نادیه مانده، که من خیلی خودسر شده ام...
عالم و آدم همت کرده بودند من را یک روزه بازپروری کنند. آینه گرفته بودند دستشان و مدام عیب و ایرادهایم را به رخم می کشیدند. زانوهایم را بغل گرفتم و چانه ام را روی زانویم گذاشتم.
علاوه بر حس های ناشناخته و تعریف نشده ام، دلم هم تنگِ تنگ بود. انگار گذاشته بودنش زیر منگنه و هی بیشتر فشار می آوردند رویش...
ولی نمی خواستم برگردم خانه. وقتی معین نبود برمی گشتم چکار؟! جای دیگر اینقدر «نبودن» ـش توی چشمم نبود... ولی بیشتر از این هم نمی توانستم خانه ی نادیه بمانم. کاش کسی بود که می توانستم چند روز بروم پیشش. خاله ای، دخترخاله ای... حتی اگه توی خانه ی عمه هم دختر پیدا می شد، حاضر بودم بروم آنجا... ولی...
چقدر بی کس و کار بودم... چرا در بین این همه آدم هیچکس نبود که من بدانم جایی در خانه اش دارم؟! این هم تقصیر من بود؟! این هم به خاطر سردی و بی مهری و بیخود بودن من بود؟!
گوشی را توی دستم چرخاندم. نرفته بودم دانشگاه و معین هم سراغم را نگرفته بود. ته دلم رنجیده بودم ولی می مُردم و شکایت نمی کردم.
نادیه هرچقدر دلش می خواست، می گفت. اگر معین سراغی از من نمی گرفت، من هم به روی خودم نمی آوردم... اگر من خودم را کوچک می کردم و می رفتم طرفش، تا ابد در رزومه ام ثبت می شد و هر بار می توانست آن را چماق کند و بزند توی سرم... خانم و متین منتظر می ماندم تا طاقتش طاق شود و خودش بیاید سراغم. حالا که حتی از جایم هم خبر داشت... موجود نحس اعصاب خرد کنی در سرم بود که یک ریز می نالید که شاید طاقتش طاق نشود، شاید حوصله اش ازم سر برود، شاید خسته شود، شاید نخواهد برگردد و من با هر عبارتی بلند تر از قبل می گفتم «به درک»...
البته که نمی توانستم همه چیز را به همین راحتی بی خیال بشوم ولی از شنیدن غرغرهای این جنبه ی نق نقوی وجودم حسابی خسته شده بودم و جوابی هم جز این نداشتم...
چه کاری از دست من بر می آمد؟! خودم می رفتم خانه ی عمه اش؟! آن هم جلوی دخترعمه هایش؟! که تا عمر داشتم به رویم بیاورند که خودم را انداخته بودم به پسر داییشان... اصلا آمدیم و من و معین با هم... خُب... به یک نتیجه ی مشترک رسیدیم! آن وقت رویم می شد تو چشم عمه اش نگاه کنم؟! مگر عمه ی خودم – که توی تیم ما بود! – به مادرم متلک نزده بود که خودمان را انداخته ایم به معین؟! چقدر سوخته بودم از این حرفش؟! که تازه فقط به مامان هم گفته بود... حالا اگر من می رفتم و بعدها این کار من سوژه ی دست عمه اش می شد، چه؟! که در هر جمعی و جلوی هر کس و ناکسی می خواست یادم بیاورد، چه؟!
یا اصلا همه ی اینها به کنار، اگر یک روزی، در آینده، من و معین دعوایمان می شد و کار به جاهای باریک می کشید و او می گفت که این من بوده ام که رفته ام سراغ او، که خودم را انداخته ام به او – توی دعوا که حلوا خیر نمی کنند – چه حرفی داشتم بزنم؟! چه دفاعی داشتم از خودم؟!
روی تخت نادیه دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم. دلم شور می زد و نمی دانستم چرا...
یک جایی یک نفر حالش خوب نبود و من تمام تلاشم را می کردم تا ذهنم را از معین دور کنم...

زنگ زدم خانه که به جز خزر هیچکس خانه نبود، او هم کار داشت و تند و بی حوصله بهم اطمینان داد همه شان خوبند، معین برنگشته خانه و همه چیز در امن و امان است، باید زودتر برگردم خانه و مامان شاکی است و دیشب کلی غر زده، خودش هم حساب عسل را رسیده ولی عسل آدم نشده و خزر او را دو دستی به من تقدیم می کند تا خودم تکلیفش را یکسره کنم...
گوشی را انداختم بالا و گرفتمش. زنگ که می توانستم بزنم، نه؟! هرچقدرم که سابقه نداشته باشد من در عرض هفت ساعت دو بار با او تماس گرفته و حالش را پرسیده باشم...
شماره را گرفتم که خاموش نبود ولی کسی جواب نمی داد. صبر کردم تا بیست بوق خورد و قطع شد. دوباره گرفتم که باز هم بی جواب بود. گوشی را پرت کردم روی تخت و به سمت در رفتم. تا لحظه ی آخر منتظر بودم گوشی زنگ بخورد و من شیرجه بروم سمتش ولی اینطور نشد و سر خورده و مایوس از اتاق بیرون رفتم.
صدای گرم و شیرین نادیه خانه را پر کرده بود؛

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم؟!
واسه کبوترای عشق دست کی دونه بپاشه
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه؟!...
ای که تویی همه کسم، بی تو می گیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم...


روی مبل مچاله شدم و به صدای نادیه گوش دادم. یک روزی، خیلی دورتر از آن روز، من هم این را خوانده بودم... من بارها این ترانه را خوانده بودم ولی فقط آن روز را خیلی خوب یادم مانده بود...
حالا آن یک نفر کجا بود و چکار می کرد؟!
بلند شدم و با عجله به سمت اتاق نادیه رفتم. گوشی را از روی تختش برداشتم و شماره ی البرز را گرفتم. این هم بی جواب...
کلافه و سر در گم روی زمین نشستم. هر چقدر به خودم تلقین می کردم آن روز هم یک روزی است مثل همه ی روزهای دیگری که من از معین بی خبر بودم بی فایده بود... نگرانی و دلشوره تمام جانم را گرفته بود و عین مایع داغی بود که از تنم بالا می آمد و همه جا را می سوزاند.. از دستش خلاصی نداشتم. چنگ زدم به گلویم، نفسم هم بالا نمی آمد... این چه مرضی بود که به جان من افتاده بود سر ظهری به این آرامی...
صدای نادیه را از بیرون شنیدم و بعد وارد اتاق شد.
ـ اینجایی؟! چت شده؟
با نگرانی کنارم نشست و موهایم را از روی صورتم کنار زد. تازه متوجه خیسی گونه هایم شدم.
ـ چی شده؟! تو چرا اینجوری شدی؟
ـ منو می بری بیرون؟!




به نادیه نگاه کردم که کنارم روی زمین نشسته و به نوشته های روی سنگ خیره شده بود. چشمش به من افتاد و دیدم که مردمک هایش توی آب غرق می شوند. لب هایش لرزید و رویش را از من برگرداند. من هم زانوهایم را در بغل گرفتم و زل زدم به سنگ سفید...
چند ثانیه بعد نادیه از جا بلند شد و از من فاصله گرفت. به او نگاه کردم که با مانتوی سفیدش بی هدف در آن محوطه دور می شد...

«خیلی وقته با هم حرف نزدیم، نه؟! خیلی وقته...
خیلی وقته باهات قهرم، هیشکی نمی دونس اینو... که باهات قهرم...
که اون روز وقتی اومدم خونه بهت بگم ما اول شدیم...
خیلی روز بدی بود، خیلی، خیلی... تو هم نبودی که به دادمون رسی...
هیشکس نبود، خیلی تنها بودیم... خیلی بی کس بودیم...
می فهمی؟! خیلی سخته، خیلی سخته تمام عمرت پشتت به یکی گرم باشه و یهو پشتتو خالی کنه، می فهمی اینو؟! خبر داری از دل من؟!
چرا اینقدر بدعادتمون کردی؟! چرا؟! که وقتی نباشی اینقدر زندگی برامون سخت بشه...
خیلی زود رفتی، خیلی زود بود برا ما که تنها بشیم... مگه تو چند سالت بود؟! مگه مامان چند سالشه... خیلی زود بود...
خیلی دلم ازت پره بابایی... خیلی... بعدِ تو از اینکه به هر کس اعتماد کنم می ترسم...
می دونی اینم تقصیر توئه؟! ...
آره، اینم تقصیر توئه...
می ترسم خیالم جمع بشه از بودنشون یه روز بیام خونه ببینم نیستن...
ببینم رفتن و دنیا شده یه کره ی توخالی که انگار هیشکی توش نیس...
خیلی سعی کردم، خیلی خودمو گرفتم که دیگه رو هیشکی حساب نکنم ولی نشد بابایی...
دست من نیست... آدمیا میان تو زندگیت، به زور، به زحمت، همچین میان که حتی یه روزم بگذره بخوای بندازیشون بیرون از زندگیت، بازم یه چیزی کم میشه ازت...
بعضیا اینطوری ان... نمیشه حذفشون کرد، نمیشه دوستشون نداشت... هرقدرم که نتونی بهشون اعتماد کنی بازم میشن تمام اعتمادت... هرچقدرم بچه باشن بازم میشن حامی و پشتیبانت... هرچقدرم که کوچیک باشن بازم تو بغلشون جا میشی... هرچقدرم که نخوای ببینیشون، بازم یه روز که نبینی اشون می بینی دیدن باقی دنیا هیچ ارزشی نداره...
یه نفرن ولی میشن تمام دنیات...
بابایی اون موقعها برای من ته دنیا بودی، ته همه ی خوبیا، هرکاری می تونستی بکنی...
حالا که فکرشو می کنم می دونم که نمی تونستی ولی تو ذهن من می تونستی، برای من می تونستی... برای ما می تونستی...
اگه تمام دنیا هم بیان بهم بگن بابات انقدر بود، کوچیک بود، یه آدم بود... من این چیزا حالیم نمیشه،
تو خیلی بودی... برای من خیلی بودی... همین مهم بود... همین که برای من تمام دنیا بودی...
همین که هیچوقت منو ناامید نکردی...
من بهت اعتماد داشتم، هیچوقت پشیمونم نکردی... به جز اون بار آخر... دست خودت نبود بابایی، نه؟!
اون دفه دست خودت نبود... تقصیر تو نبود... وگرنه تو ما رو نمیذاشتی بری... منو تنها نمیذاشتی...
معینم... معین هم دست خودش باشه منو نمیذاره بره، نه؟! نه بابایی؟! »
سرم را گذاشتم روی پایم و زار زدم...



قبل از اینکه از خانه ی نادیه بیرون بیاییم خزر زنگ زده بود که کجایم؟! گفته بودم بیرونم و برمی گردم خانه. تاکید کرده بود که زودتر برگردم.
مجبور بودم که برگردم، جایی نداشتم که بروم، نمی فهمید؟!
یک ساعت هم نشد که دوباره زنگ زد، با بی حوصلگی گفته بودم که برمی گردم.
تازه توی تاکسی نشسته بودیم که برای بار چندم گوشی ام زنگ خورد. با حرص گوشی را از جیبم بیرون آوردم و تقریبا جیغ کشیدم: خزر دارم میــــــــــــــــــام!
چند ثانیه سکوت و بعد صدای مردانه ای گفت: البرزم.
صدایش شوم و پر از خبرهای بد بود.
ـ چی شده؟
ـ آدرس بده بیام دنبالت.
این بار با نگرانی صدایم را بالا بردم: میگی چی شده؟!
نفس عمیقی کشید: داییم فوت کرد.


سر خیابانی که البرز گفته بود، از تاکسی پیاده شدم و با قدم هایی لرزان به سمت مجتمع نگارین رفتم. نیازی نبود حتی سرم را بالا بگیرم که اسم مجتمع را ببینم، البرز با تی شرت و شلوار گرمکن مشکی، دست به سینه، دم در ایستاده بود. نگاهی به قد و بالای مجتمع کردم، اینجا خانه ی خودشان نبود. خانه ی بدی نبود ولی دور از دک و پز راستگویان ها بود... تازه فهمیدم که تا همین لحظه به مغزم خطور نکرده بود دارم می روم که خودم را بیندازم به معین...
البرز متوجه تردیدم شد: سلام، اینجا خونه ی منه، بیا.
جوابش را دادم و پشت سرش رفتم که به سمت سانسور می رفت. در را نگه داشت تا من اول وارد شوم.
نفس عمیقی کشیدم: چطور شد؟!
دکمه ی طبقه ی دوم را زد: هیچی، صبح خبر دادن بهم. از اون موقع هیچی نگفته، تکونم نخورده. مامانم صد بار زنگ زده که بریم خونه ولی اصلا انگار تو این دنیا نیست... خانم دکتر هم شیرازه، حالا تو راهه.
بغض کردم: حالش... خیلی بده؟!
نگاهی به من کرد، تار می دیدمش.
ـ اصلا نمی دونم چه حالی داره. مسخ شده انگار.
آسانسور صدای تیکی داد و البرز در را هول داد بیرون. من اول بیرون رفتم و بعد منتظر شدم.
در آپارتمانش سمت راست آسانسور بود، در را که کامل باز کرد، به سمت من چرخید و منتظر ماند.
یک قدم به جلو برداشتم و نگاهش کردم. صدایش را انگار از دور می شنیدم: فکر کنم تو این وضعیت تو پیشش باشی بهتره...
سرم را بی هدف تکان دادم و رفتم داخل.
جلوی رویم یک سالن خالی بود با یک میز بزرگ، و یک پنجره ی سرتاسری، با حرکت دست البرز که روی کمرم بود به سمت چپ چرخیدم، پشت ست نیمدایره ی قهوه ای سه در بود که دوتاش نیمه باز بود و یکیش بسته.
صدای البرز را انگار از توی چاه می شنیدم: اتاق اولی...
این را گفت و از من فاصله گرفت. اولی از کدام طرف؟! بی اراده به سمت اولین در رفتم از سمت چپ...
دستم روی دستگیره لرزید و با صدای پای البرز که از من دور می شد، دستگیره را پایین آوردم و در باز شد.
اول نور چشمم را زد و بعد که چشمم عادت کرد تازه متوجه اش شدم که روی تخت یک نفره زانوهایش را بغل گرفته بود و سرش را هم روی زانوهایش گذاشته بود.
ـ معین جان؟!
سرش را به سمت من بالا گرفت، چشمهایش... چشمهایش چقدر بی نور بود. دلم گرفت... و قبل از اینکه بتوانم کنترلش کنم، بغضم ترکید: تسلیت میگم...
ـ دیر شد، دیدی؟!
صدایش چقدر غریبه بود. خشک و گرفته... خش دار و سخت...
به سمتش رفتم که چشم از من بر نمی داشت و نگاهش پر از التماس بود...
ـ من می خواستم برم، تو می دونی، مگه نه؟! تو یادته؟! (صدایش می لرزید) می خواستم برم پیشش، بخشیده بودمش... همه چیزو یادم رفته بود، دلم می خواست ببینمش... تو می دونی، مگه نه؟!...
مچم را گرفت و دوباره با التماس گفت: تو می دونی، نه؟! دیر شد... دیگه رفت، ندیدمش...
چشم هایش پر شد از آب و اشک از چشم های خاکستری عزیزش سرازیر شد...
دستم را انداختم دور شانه اش و او را محکم به طرف خودم کشیدم...
سرش را گذاشت روی شانه ام و صدای گریه اش توی اتاق بلند شد...
انگشت هایم را در میان موهای زبر و نامرتبش فرو کردم: عزیزم... عزیزدلم...


برچسب ها رمان باران ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 59
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 217
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,068
  • بازدید ماه : 18,026
  • بازدید سال : 145,129
  • بازدید کلی : 11,642,269