close
مجتمع فنی تهران
رمان باران قسمت پانزدهم
loading...

رمان فا

سرم را به سمتش چرخاندم، حالا موهایش کوتاهِ کوتاه و همیشه مرتب بود، هنوز هم به همان سیاهی قبل... حتی یک تار سفید هم نداشت، اگر داشت هم مثل من آنطور…

رمان باران قسمت پانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1915 پنجشنبه 29 اسفند 1392 : 13:47 نظرات ()

سرم را به سمتش چرخاندم، حالا موهایش کوتاهِ کوتاه و همیشه مرتب بود، هنوز هم به همان سیاهی قبل... حتی یک تار سفید هم نداشت، اگر داشت هم مثل من آنطور ازش نمی ترسید که برود موهایش را یک دست رنگی بکند که سفیدی هم اگر داشت مشخص نباشد...
بی اراده دستم را دراز کردم و دست راستش را گرفتم. بلافاصله لب هایش به خنده باز شد و به طرف من چرخید: چیه، می ترسی در برم؟!
حرفی نزدم، نخندیدم و رویم را برگرداندم.......................................................................

یک زن و شوهر با یک بچه ی کوچک جلوتر از ما پیاده می رفتند، چشم دوخته بودم بهشان، درست لحظه ای که ماشین از کنارشان می گذشت، بچه سکندری خورد. آه از نهادم برخاست، دستش را ول کردم و به عقب چرخیدم: افتاد...
نیفتاده بود. پدرش گرفته بودش... چرخیدم و روی صندلی در خودم فرو رفتم. دستم را از روی پایم برداشت، در دستش گرفت و فشرد...


جلوی خانه ی خزر نگه داشت. خودم را چسباندم به صندلی.
ـ بریم خونه. حوصله ندارم.
در را باز کرد و هول داد به سمت بیرون: بیا، حوصله اتم میاد.
کیفم را خودش برداشت و پیاده شد. وقتی پیاده می شدم صدایش را شنیدم: چی ریخته رو کیفت؟! نوچ شده...
زنگ واحد را زد و زیر و بالای کیف را نگاه کرد. دستم را دراز کردم: بدش بهم.
ـ لاک پشتت کو؟!
در با صدای تقی باز شد. زودتر از من رفت داخل. بی حوصله دنبالش رفتم.
ـ حتما تو خیابون افتاده.
ـ یکی به جاش برات می گیرم، چی می خوای؟!
ـ چیزی نمی خوام.
خندید: گاو چطوره؟!
هنوز گاو چوبی کوچک را داشت با اینکه ماشین بنفشش را عوض کرده بود. در واقع مدلش را تغییر داده وگرنه هنور ماشینش بنفش بود... قرار نبود این بنفشی از زندگی من کنده شود...
ـ یه پرنده می خوام.
پشت سر من وارد آسانسور شد. موهای نامرتب مرا غرولند کنان از روی چشمم کنار زد و پیشانی ام را نوازش کرد.
ـ پنگوئن خوبه؟!
خودم را عقب کشیدم که اخم کرد.
ـ پنگوئن پرنده اس؟!
شانه هایش را بالا انداخت و جوابم را نداد. مدام به آدم ور می رفت! و اگر امتناع می کردم فورا بهش برمی خورد.
قبل از اینکه حرفی بزنم رسیده بودیم. در را باز کرد و بعد از من خارج شد. البرز دم در ایستاده بود. عادتش بود. با همه ی پر مشغله بودنش، هر وقت می آمدیم خانه شان قبل از اینکه برسیم، دم در ایستاده بود منتظر.
معین با او دست داد و رفت داخل : ببخشید دست خالی اومدیم.
حالا انگار دفعه های دیگر که می آمدیم دست پر بودیم. خیلی وقت ها پیش می آمد که بیرون بودیم و خودمان را دعوت می کردیم خانه ی آنها و عین خیالمان هم نبود... خزر گاهی غر می زد هفته ای هشت شب چتر هستیم خانه شان ولی معین اصلا به او محل نمی گذاشت...
البرز در را پشت سرم بست و من خم شدم که کفشم را از پایم بیرون بکشم. خزر که حتی صدایش را نشنیده بودم، شال را از روی سرم برداشت و موهایم را به هم ریخت – با اینکه می دانست از این کار متنفرم – و گفت: واو، چه رنگ قشنگی! مبارکه...
راست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم: سلام، مرسی.
البرز سری به تاسف تکان داد و گفت: بهت نمیاد.
شانه بالا انداختم و دمپایی های روفرشی فیروزه ای را که برای من بودند، پوشیدم. رابطه ام با البرز چیز غریبی بود، نه بد، نه خوب... انگار برادر بزرگترم باشد که تمام کارهایم را زیر نظر دارد، مواظبم هست ولی فاصله ی بزرگتری خودش را حفظ می کند... هیچوقت رابطه ی صمیمانه ای را که با نوید داشتم با او نداشتم ولی جنس رابطه مان هم خاص بود. هیچوقت از حرف هایش دلخور نمی شدم، با اینکه همیشه در مورد من سخت گیر بود، محبتش هم وسیع و بی نهایت بود... انگار تا قیام قیامت نگران زندگی ما دوتا بود...
با طعنه گفتم: آره فقط به زن تو میاد.
چیزی نگفت. من به طرف خزر رفتم و به آرامی گفتم: یه لباس به من بده.
ـ برو تو اتاق الان میام.
خم شده بود و خرس عروسکی و لوکوموتیو را از روی زمین برمی داشت. ما که غریبه نبودیم، در خانه ای با دو بچه ی کوچک هم این چیزها طبیعی بود ولی خزر بود و کاریش نمی شد کرد.
رفتم توی اتاق خوابشان که از فرط مرتبی آدم را مضطرب می کرد. مانتویم را درآوردم و روی تخت انداختم. بدون اینکه به چیزی دست بزنم روی صندلی کوتاه استوانه ای نشستم و بی خود و بی جهت دست کشیدم به میان موهای غریبه ی هنوز هیچی نشده پشیمان کرده ام...
خزر به اتاق آمد و دراور را باز کرد. تونیک سرخابی را بیرون کشید و به سمتم گرفت. لب و دهنم را کج و کوله کردم.
ـ بگیر، به اون موهات هم میاد.
با اینکه شک داشتم، تاپم را از تنم بیرون کشیدم، تونیک را پوشیدم و باز موهایم را مرتب کردم. بامزه بودند ولی مال من، نه... به من نمی خوردند...
نگاهش روی من بود که با سر انگشت موهایم را مرتب می کردم.
ـ چی شد موهاتو رنگ کردی؟
بعد از هشت سال زندگی مشترک خواسته بودم مثل بقیه زن های متاهل باشم، چرا انقدر به نظر همه عجیب بود؟!
ـ همینجوری.
ـ معین که خوشش نمی اومد.
ـ هنوزم خوشش نمیاد.
گیره ی کوچک نقره ای را به سمتم گرفت: دعوا کردین با هم؟!
گیره را به موهایم زدم، چقدر قیافه ام بچگانه شده بود – بر خلاف انتظارم-
ـ تو و شوهرت با هم دعوا نمی کنین؟!
دستش را ناخودآگاه دراز کرد و یقه ی کراواتی لباس را باز کرد و از نو بست.
ـ چرا... (مکث کرد و بعد گفت) به خاطر بچه اس باران؟!
یکه خوردم: نه، چطور؟!
ـ تو نمی خوای بچه دار بشی؟ معین که خیلی دوست داره، چرا کشش میدی؟!
خنده ای زورکی کردم: من کشش ندادم، خدا کشش داده.
ـ تو هم که هیچوقت نخواستی...
با حیرت به خزر نگاه کردم. چه خبر داشت از "خواستن" من؟! توقع داشت خواستنم را داد بزنم؟!
باید به اطلاع همه می رساندم که من از روز اول ازدواجم چشم انتظار بچه ای بودم که حالا می دانستم هرگز نخواهد آمد؟!
شانه بالا انداختم و حرفی نزدم. خزر هشداردهنده گفت: بهتره زودتر دست به کار بشی!
خودم را به خنده زدم: همین حالا خوبه؟!
پشت چشمی نازک کرد و به طرف در رفت: اخلاقت شده عین شوهرت.
پوزخندی زدم و پشت سرش بیرون رفتم. معین بدون اینکه به من نگاه کند، کمی خودش را کنار کشید – با اینکه نیازی نبود – و من کنارش نشستم. بساط تخته نرد را به راه انداخته بودند و مثلا حواسش به بازی بود. نه به من توجهی می کرد نه به «هانا» که داشت خودش را برای او لوس می کرد. نگاهی به دختر کوچک خزر انداختم که چشم های سبز مادرش را داشت ولی خیلی از او شیرینتر بود... دستش را گرفتم و به سمت خودم کشیدم. لپش را بوسیدم و زیر گوشش گفتم: داداشی کو؟
خندید، و صورتش را از برخورد نوک تیز موهایم نجات داد: خوابه.
دستش را رها کردم، دوباره به سمت معین رفت که عملا محلش نمی گذاشت. بلند شدم و برای البرز – که با بلند شدن من سرش را بلند کرده بود – توضیح دادم: دستمو بشورم.
قبل از اینکه در را ببندم، خودم را آرام عقب کشیدم و دیدم که معین هانا را بغل زد و صدای خنده ی سرخوش دخترک به هوا رفت.
در را بستم و به آن تکیه زدم. اشک از چشم هایم جاری شد...



آبی به صورتم زدم که سرخی چشمانم را رفع کند و بیرون رفتم. البرز رو به من کرد و پرسید: شام چی می خوری؟
ـ خودتون چی می خواستین بخورین؟!
رو به خزر کرد که گفت: من که شام نمی خورم. برای بچه ها می خواستم املت درست کنم.
رو به روی معین نشستم که هانا را روی زانوانش نشانده بود و گفتم: منم املت می خورم.
شلیک خنده ی بقیه به هوا رفت و من هاج و واج ماندم. چیز خنده داری گفته بودم؟! به معین نگاه کردم که لب و لوچه اش آویزان بود. خندیدم و گفتم: املتای خزر خوشمزه اس.
معین با حرص هانا را پرت کرد توی بغل البرز که با خنده دختر کوچکش را در آغوش گرفت و گفت: نبود هم مجبوری بخوری. تا تو باشی دیگه نگی هر چی باران بخوره، زن ذلیل!
اخم هایش را درهم کشیده و مثلا غرق بازی بود. لبخند زدم، از جا بلند شدم و به سمت آشپز خانه رفتم.
خزر مشغول شام شده بود.
ـ میشه پنیر نریزی توش؟! معین دوس نداره.
ـ باشه، یه بسته نون از فریزر در بیار.
در فریزر را باز کردم و یخ زدم...
ـ امیرعلی مریض شده؟!
نان را روی کانتر گذاشتم و خودم به آن تکیه دادم.
ـ نه، امروز رفته بودیم خونه ی مادرجون. به قدری تو باغ بدو بدو کرد و آتیش سوزوند که تو ماشین خوابش برد.
نگاهی به ساعت بالای سر من انداخت: الانا بیدار میشه.
خانه ی مادرجون یعنی خانه ی پدر البرز... اگر غریبه ای صدای خزر را می شنید فکر می کرد چه دل خوشی هم از "مادر جون" دارد!!! با اینکه در این سال ها هیچوقت به ما چیزی نگفته بود ولی همه مان می دانستیم که تا قبل از دنیا آمدن دوقلوها هیچکدام – به جز پدر البرز – به او روی خوش نشان نمی دادند. با من سرسنگین بودند چه برسد به خزر که دم دستشان بود و همسر تنها پسر و برادرشان...
دوقلوها که به این خانواده اضافه شدند، تازه خزر به عنوان عروس خانواده پذیرفته شده بود. با این حال، نگفته هم می دانستم، هیچوقت از انتخابش پشیمان نشده بود، مثل من...
هرچند من چند ساعتی بود که پشیمان شده بودم...
خودم را از شر اوهامم نجات دادم و پرسیدم: کاری نداری برات بکنم؟
ـ بیا این گوجه ها را قاچ کن.
خوبی خزر این بود که همیشه کاری داشت که دست آدم را بند کند، رودربایسی هم نمی کرد، که اگر می کرد من هم این همه راحت نبودم توی خانه اش...
ـ خوب بودن؟!
ـ آره خوبن. سلام رسوندن (این را می دانستم که دروغ می گوید)، برفین زایمان کرده...
ـ آخ!
شیر آب را نبسته رها کرد و به سمت من آمد: چی شد؟!
صدای البرز هم از هال آمد: چی شد؟
با دو انگشت جای بریدگی را گرفتم و سرم را به سمت معین بلند کردم که با شنیدن صدای من به آشپزخانه آمده بود: چیزی نشده.
خزر شیر آب را که صدایش روی اعصابم بود بست، دستش را خشک کرد و از کشو چسب زخمی بیرون آورد: حواست کجاست؟
ـ خزر می بینی من چی می کشم از دست خواهرت؟!
صدایش پر از شوخی و رنجش بود. خزر چسب را روی بریدگی – که کاملا قبل صرف نظر کردن بود – چسباند و گفت: از سرتم زیاده.
معین چند ضربه به شانه ام زد: پاشو... پاشو بریم خونه ی خودمون املت بخوریم. اینا خیلی بد با آدم حرف می زنن.
نتوانستم نخندم. خزر که رویش را برگرداند کاغذ چسب را بیندازد توی سبد کنار سینک، معین خم شد و گونه ام را بوسید.



صدایش مرا به خود آورد: کجایی تو؟!
زیر لب گفتم: همین دور و برا...
ـ انگار شعاع دور و برات خیلی زیاده، گم شده بودی.
لحنش شوخ بود، به لبخندی که کنج لب هایش بود نگاه کردم. متوجه شد و چشمک زد. بی حرف، رویم را از او برگرداندم و بیرون را نگاه کردم. هیچ چیز نبود به جز تاریکی، هیچ نقطه ی روشنی پیدا نمی شد. هق زدم. ماشین ایستاد و گرمای دستی را روی دستم حس کردم.
در یک ثانیه برگشتم و خودم را پرت کردم توی بغلش.
ـ معین...
دستش را روی سرم گذاشت و آرام نوازش کرد: جانم...
زار زدم: دارم خفه میشم...
کف دستش را پشت سرم گذاشت و سرم را به سینه اش فشرد. ولی من تازه می خواستم حرف بزنم... بدون مکث کلمه ها از دهانم بیرون می پرید و قادر به کنترلشان نبودم.
ـ دلم می خواست بگم بچه ی برفین زشته... با اون دماغ گنده اش... به خدا زشت بود معین... ولی نتونستم... اگه می گفتم... اول از همه خزر... خزر که خواهر خودمه یه جوری نگا می کرد که... که می فهمیدم منی که نمی تونم همینو داشته باشم...
ـ کسی که چیزی نمی دونه عزیزم.
ـ خودم که می دونم.
اعتراف کردم: خودم که می دونم. هرکس هر جوری نگام کنه، فکر می کنم می دونن که من... انگار همه برام دل می سوزونن... خود تو، خودت... چرا جلوی من هانا رو بغل نمی کنی؟!
سرم را از سینه اش دور کرد: ببخشید؟!
سرم را بالا نیاوردم و با لجاجت گفتم: جلوی من به هانا محل نمیذاری، من ناراحت نمیشم... می فهمم...
با هر دو دست شانه های مرا گرفت و به شدت تکان داد: سرت خورده به جایی؟! کی گفته من به خاطر تو... باران، معلومه تو مغزت چی می گذره؟! چرا هر چیزی رو به ضرر خودت برداشت می کنی؟! می خوای به مامانم هم بگیم دیگه کار نکنه؟! چون بچه های مردمو دنیا میاره...
صدایش پر از تمسخر بود، یغضی گلویم را گرفت... انگار تولید مثل می کردند بغض های من، از ترکیدن یکی دیگری متولد می شد...
دوباره سرم را در شانه ی او پنهان کردم: من بچه می خوام...
زار زدم و شانه هایم لرزید. معین کف دستش را وسط کمرم گذاشت و نوازش کرد. اگر او را نداشتم دردم را به چه کسی می گفتم؟ چه کسی آنقدر با من آشنا بود و با او راحت بودم؟! که می دانستم تحمل همه ی بدقلقی ها و ناراحتی هایم را دارد، کم نمی آورد و تنهایم نمی گذارد؟!
کمی از شانه اش فاصله گرفتم و زمزمه کردم: هروقت خسته شدی می تونی منو بذاری و بری.
ـ خیلی خُب.
ـ جدی گفتم.
ـ منم قبول کردم، بذارمت پیش کی که خیالم راحت باشه؟!
انگشت اشاره ام را روی بازویش کشیدم و گفتم: میرم پیش مامانم.
ـ می خوای با عسل تو یه خونه زندگی کنی؟!
خندیدم: پونزده سال باش زندگی کردم.
ـ باشه، فقط یه چیزی می مونه این وسط... یه اتاق به تو میدن که من هر دفه دلم خواست بیام پیشت؟
ـ نه دیگه، اونوخ ما از هم جدا شدیم و برای هم غریبه ایم.
دستش را انداخت دور شانه ام و مرا به طرف خودش کشید: چرنده. تو هیچوقت واسه من غریبه نمیشی.
تلاش کردم خودم را بکشم عقب.
ـ معین!
ـ جات خوبه! سردمه!
خندیدم و شانه های معین هم تکان خورد.
ـ معین؟!
ـ بله؟!
ـ بریم یه جایی که کسی ما رو نشناسه.
ـ که چی بشه؟!
ـ که کسی اینجوری نگامون نکنه و دلش واسـت... واسمون نسوزه.
با آرامش گفت: همین الانشم کسی دلش برای ما نمی سوزه. چی کم داریم؟!
کمی فکر کردم و بعد انگار تازه به یاد آورده باشم، گفتم: اِم، بچه مثلا؟!
ـ نداشتن بچه، کمبود نیست، داشتنش موهبته. که خدا فعلا تو رو لایق ندونسته بهت بده.
ـ ببخشید؟!
شانه هایم را گرفت و مرا از خودش دور کرد. چشم های مهربانش پر از خنده بود. بازویم را رها کرد و بینی ام را گرفت: برای اینکه تو خودت هنوز بچه ای. زوده برات.
ـ مامانت گفت من هیچوقت بچه دار نمیشم.
ـ مامان من همچین حرفی نمی زنه.
خودم را از دستش بیرون کشیدم : حرفی که زد همین معنی رو داشت.
کلافه شد: قرار نیس موضوعو عوض کنیم، نه؟!
ماشین را روشن کرد و با سرعت زیاد راه افتاد.
ـ دو ساله ما این مسئله رو می دونیم، شیش ماه خوبی، یهو یه روزه نمی دونم چی سرت میاد، زندگی رو زهر می کنی بهمون. به هر چیز بی اهمیتی گیر میدی... نمی خواستی عکسای بچه ی برفینو ببینی، یه کلام می گفتی "نمی خوام"، چرا تلافیشو سر من در میاری؟! اگه تضمین می کردن برفین ده تا بچه هم میاره من نمی خواستمش... نمی دونم چرا این تو سرت نمیره؟! نمی دونم چی باعث میشه تو یهو قاطی کنی...
جا خوردم، الان می فهمید، الان می فهمید...
ـ صبر کن ببینم...
فهمید! بازویم را گرفت و به طرف خودش کشید.
ـ باز آیه پیش تو بوده؟ آره؟!
دستم را بیرون کشیدم و با سماجت رویم را از او برگرداندم.
ـ زنگ می زنم به نوید میگم دیگه حق ندارن بچه اشونو بیارن بذارن پیش تو.
حرفی نزدم. زنگ نمی زد...
خودش هم می دانست که خودم خواسته بودم... طلوع می توانست بچه را بگذارد پیش مامان ولی گفته بودم بیاورش پیش من...
همیشه همین طور بود، وقتی نصف روز را من و آیه تنها بودیم، فکر می کردم آیه واقعا دختر من است، حسابی باورم می شد، و هیچکس نمی توانست من را از این اشتباه در بیاورد تا اینکه طلوع می آمد دنبالش، در یک لحظه همه چیز خراب می شد... رویا آوار می شد روی سرم...
و باقی روز را هار می شدم و علتش را فقط معین می فهمید... همیشه می فهمید...
هیچوقت نمی توانستم چیزی را از او پنهان کنم... همیشه همه چیزم را می فهمید... به قول خودش اگر کور می شد هم هنوز می توانست من را ببیند...
ساکت شده بود. سرعتش هم کم شده بود. چرخیدم به طرفش: معذرت می خوام.
جوابم را نداد.
ـ زنگ نمی زنی؟! نه؟!
نفسش را با صدا بیرون داد و رویش را از من برگرداند. صدایش چقدر غمگین بود: من به خاطر خودت میگم. برای اینکه اذیت نشی... ببین امروز چه باران بدی شدی...
خندیدم. صدای خنده ی او را هم شنیدم.



ـ البرز میگه ماشینو عوض کنم.
«یه ماشینِ بنفش دیگه». خندیدم.
ـ چی شد؟!
شانه بالا انداختم که بازویم را نیشگون گرفت.
ـ تو چی دوس داری؟
ـ سانتافه!
اخم کرد، بعد از مرگ پدرش سوار ماشین نشده بود. بعد هم که عوضش کرد. این کارهایش گاهی مرا می ترساند... همه چیزش زیادی بود...
ـ معین میشه یه روزی اونقدری که از ماشینت بدت اومد از منم بدت بیاد؟! که دیگه نخوای منو ببینی؟!
ژست متفکرانه گرفت: هیچ چیزی غیرممکن نیست.
خنده ماسید روی لب هایم. چقدر جدی گفت...
به سمتم برگشت و با دیدن قیافه ی احتمالا وارفته ام قهقهه زد.
ـ معلومه که ممکنه، اگه این رفتار مزخرفی که امروز داشتی همیشگی بشه.
برایش زبان در آوردم و با تمسخر گفتم: یه زمان خیلی دوری بود مردم می گفتن تا ابد با همیم، تو شادی و تو غم...
دستم را گرفت و گفت: نه وقتی که غمو خودشون درست می کنن.
به زور لبخند زدم: فردا خوب میشم.
ـ آفرین! اونوقت میگن بچه رو تهدید نکنین! ببین چه خوب عمل کرد، دیگه فکر کن تنبیه بدنی چقدر کارسازه.
با مشت به شانه اش زدم که مشتم را با دست چپش گرفت.
ـ باران دفه دیگه گوشیتو عمدا خاموش کنی، من می دونم و تو.
خودم را به کوچه ی علی چپ زدم و معصومانه گفتم: خاموش نکردم.
به چشم هایم نگاه کرد، چشم هایش برق زد و بعد خندید: بهت گفته بودم دروغگوی خوبی هستی، ولی من تو رو بزرگ کردم.
دستم را از دستش بیرون کشیدم و با صدای بلند گفتم: بــــــــــــرو بابا.
یک جورهایی راست می گفت. ما با هم "بزرگ" شده بودیم.


***

 



ما شهریور همان سال عقد کردیم... که این رخداد برای هیچکس به اندازه ی من و عمه ناهید – با وجود همه پیش بینی هایش - عجیب نبود. هرچند عمه ناهید خوشحال بود که سایه شوم من از سر نوید گذشته بود، ولی اصلا فکر نمی کرد خانم پیرایش اجازه دهد من زن پسرش شوم...
من هم اصلا فکر نمی کردم این اتفاق به این زودی ها بیفتد. من بیست و یک سالم بود و معین فقط یک سال و نیم از من بزرگتر بود. به نظر خودم مطرح کردنش یک شوخی بزرگ بود... ولی این مادر معین بود که علیرغم انتظار من این شوخی را مطرح کرد، آن هم وقتی که تنها چهل روز از مرگ آقای بهزادنیا گذشته بود...
از دور که نگاه می کردی پدر معین از دنیا رفته و او عزادار بود، ولی از نزدیک، پدر معین بیشتر از ده سال بود که از دنیا رفته بود...
وقتی خانم پیرایش به خانه ی البرز آمد، من هنوز پیش معین بودم. با دیدن نگاه متعجبش از جا پریدم و از خحالت گر گرفتم. در واقع تمام خجالت دنیا هم برای حس آن لحظه ی من کافی به نظر نمی رسید.
بعدها که با بی طرفی به این قضیه نگاه می کردم، خوب می فهمیدم که شده بودم مصداق همان کس که سر به تو دارد... آن لحظه حس می کردم آبرویم برای ابد از دست رفته و تا عمر دارم نمی توانم به چشم های خانم پیرایش نگاه کنم. ولی وقتی با صدای خانم پیرایش سرم را به زور بالا گرفتم نمی توانستم شعفی را که در نگاهش بود باور کنم... این از نظر من بعید و غیرقابل باور بود. امکان نداشت من هرگز بتوانم نظر خوبی نسبت به دختری که مچش را با پسرم، آن هم در اتاق خواب – خدای بزرگ! – گرفته ام، پیدا کنم... ولی خانم پیرایش دست سرد و لرزان من را در دست گرفته بود و وقتی چشمم به چشم هایش افتاد از دیدن اشکش جا خورده بودم. اشکی که مشخص بود به خاطر از دست دادن پدر پسرش نبود... لبم را به دندان گرفتم و سرم را پایین انداختم. من از آمدن پیش معین اصلا پشیمان نبودم ولی وقتی از دید مادرانه به قضیه نگاه می کردم نمی توانستم نسبت به خودم حس خوبی داشته باشم. در آن لحظه به طرز غیرقابل باوری، به یاد وقتی افتاده بودم که مادر معین، او را با دختری دیده بود و بعدها از ما به عنوان نقطه ی مقابل آن دختر تعریف کرده بود.
منتظر هر چیزی بودم به جز خواستگاری آن هم از روی میل و رغبت...
با اینکه آن روز و آن اتفاق در حاشیه ی اتفاق اصلی گم شد ولی من هر لحظه انتظار وقتی را می کشیدم که اوضاع به حالت عادی برگردد و من به پای میز محاکمه کشیده شوم...

وقتی آن شب خانم پیرایش و معین به خانه ی ما آمدند، من از ترسم پریده بودم توی اتاق، و تلاش می کردم برای خدا توضیح دهم وقتی یک "انسان"، کسی را که از ته دل و واقعا و به قصد ازدواج، دوست دارد، در آن حالت ببیند نمی تواند بایستد کنار دیوار و از دور برایش سخنرانی کند که خداوند از دست رفته اش را رحمت کند و به او صبر دهد... در آن شرایط تنها یک کار از دست آدم برمی آید و آن هم کاریست که من کردم ولاغیر... و خود خدا هم شاهد است که من اصلا برنامه ای برای تور کردن پسر مردم نداشتم! و اگر من هر کاری کرده بودم به خاطر همان بار امانتی بود که بهم تحمیل کرده بود و حالا خودش باید من را نجات می داد...
وقتی عسل در را باز کرد و گفت چرا هرقدر صدایم می کنند جواب نمی دهم و آرامتر اضافه کرد که «خیلی خوش شانسی بیشعور!» من هنوز از تصمیم خدا در قبال خودم خاطرجمع نبودم... با این حال با پاهایی لرزان و تن و بدن یخ کرده از اتاق بیرون رفتم و چند ثانیه بعد در کمال بهت و حیرت متوجه شدم که من را خواستگاری کرده اند! آن هم برای موجودی که با وجود قیافه ی متین و جدی اش باز هم آن شلوار آبی نفرت انگیزش و یک بلیز چهار خانه ی خوشرنگ پوشیده بود و به هر جایی نگاه می کرد الا من... که بعدها فهمیدم به هیچ وجه از روی خجالت نبوده، فقط برای این بوده که از دیدن قیافه ی من به خنده نیفتد و به عنوان یک پسر جلف به نظر نیاید. انگار اولین بار بود که ما او را می دیدیم! چقدر این پسر فراموشکار بود...
ولی من در آن لحظه فقط به این فکر می کردم که هیچوقت چنین مراسمی را با جای خالی "او" تصور نکرده بودم، که مجبور باشم بزرگترین تصمیم رندگی ام را بگیرم و او نباشد... که خیالم از بودنش راحت نباشد... که ببینم نیست که طرف حساب کار خودش را بکند... که بداند کسی هست که هوایم را دارد... حالا آن یک نفر در زندگی من نبود و یک نفر دیگر بود که هم خودش می توانست مشکل درست کند و هم خودش می بایست درستش کند... این مسئله، قضیه را پیچیده کرده بود... حالا من به جز معین هیچکس را نداشتم...
سرم را بلند کردم و به مامان نگاه کردم که می خندید، هرچند خنده اش کمرنگ بود... او هم لابد به همان یک نفر فکر می کرد یا اینکه باور نمی کرد به این زودی دختر سر به هوایش را راهی خانه ی بخت کند...
چیزی که احتمالا به مغز هیچکس در آن جمع خطور نمی کرد...
ازدواج من با معین خیلی طبیعی و خیلی خنده دار به نظر می رسید. با این حال من حرفی نداشتم... اصلا می توانستم حرفی بزنم؟! وقتی مادرش مچ من را با او... اصلا یک جورهایی احساس می کردم در وضعیت اجباری قرار دارم و حتی نمی توانم تاقچه بالا بذارم، آن هم برای کسی که... می ترسیدم حتی یک روز جلوی چشمم نباشد...
حتی پیشنهاد نکردند ما با هم حرف بزنیم که از مجلس خواستگاری تنها قسمتی بود که من بیچاره در موردش رویا پردازی کرده بودم...
که از خواستگارم می پرسم چه کتاب هایی خوانده و درباره ی کارکردن زن چه نظری دارد و موافق است که سال های اول ازدواجمان در فکر بچه نباشیم تا من پله های ترقی را طی کنم و بعد بالای پله ها به بچه فکر کنیم؟!
حالا پرسیدن همه ی اینها از معین چقدر مسخره به نظر می رسید... آنجا با خجالت نشسته بودم – هنوز روی نگاه کردن به خانم پیرایش را نداشتم – و به نامزدم! نگاه می کردم که سر به سر خواهرهایم می گذاشت... ازدواج کردن با او کار درستی نبود ولی ازدواج نکردن با او هم اشتباه محض بود...
اگر من معین را اینطور از زندگیم حذف می کرد دقیقا چه چیزی برایم می ماند؟! تمام چیزهایی که قبلا در رابطه به ازدواج به نظرم مهم می رسیدند حتی یک درصد هم در برابر معین مهم نبودند...
شاید با قبول کردنش یک روزی در سالها بعد پشیمان می شدم ولی با رد کردنش از همین فردا پشیمان می شدم... جای خالی معین را با هیچ کس دیگری – حتی اگر دقیقا مطابق با معیارهایم از کارخانه سفارش می دادم - نمی توانستم پر کنم...
دست من نیست که نفسم از عطر تو کلافه میشه... بله، دست من نیست... نبود و نیست...
من به ظاهر یک نفر بودم ولی در من قبیله ای بود که به جز رییسش همه با معین موافق بودند...
شاید نباید به همه ی اعضا و جوارحم به اندازه ی مغزم، حق رای می دادم ولی خب یعنی آنها از مغزم چه کم داشتند؟! یعنی فقط مغزم می فهمید و بقیه همه نفهم بودند؟! اصلا مغزم چه حرفی می توانست بزند وقتی در جاهای حساس قفل می کرد و پشت همه ی احساسات و غرایزم – که تازه هیچ ربطی هم به او نداشت – پناه می گرفت...
وقتی تازه فهمیده بودم در چه شرایطی قرار گرفته ام، تمام ترسم این بود که مامان مخالفت کند یا اینکه حتی شک داشته باشد... می ترسیدم کسی سنگ بیندازد... کسی بگوید نه... ولی حالا که هیچ حرفی زده نشده بود ته دلم فکر می کردم شاید اگر مامان با قاطعیت معین را رد می کرد، همه چیز راحت تر بود... من هم مجبور نبودم تصمیم بگیرم و داستان را می انداختم گردن سرنوشت... ولی اگر معین هم سرش را می انداخت پایین، می رفت و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد، آن وقت افسردگی من را هم سرنوشت گردن می گرفت؟!

ـ باران؟!
ـ هوم؟!
با گیجی سرم را بالا گرفتم و معین را دیدم که کنارم نشسته بود. دست راستم را گرفت و بالا آورد. با اضطراب لبم را به دندان گرفتم و به سمتی نگاه کردم که مادرش نشسته بود و اتفاقا نگاهش هم به ما بود. از خجالت نمی دانستم باید چه خاکی به سرم بریزم؟! زیرلب التماس کردم: برو اون ور...
ـ قبوله؟!
با حیرت به چشم هایش نگاه کردم، چرا قبلا فکر می کردم خاکستری رنگ سرد و بی روحی است؟!
ناگهان وحشتزده گفتم: انگشتر نکنی دست من!
با شنیدن این حرفم صدای خنده ی بقیه بلند شد و خجالت من هم بیشتر...
معین خندید و دستبند ظریفی از جیبش بیرون کشید. باید زیر بار این هم می رفتم؟! حتما؟! هیچ راه فراری نداشت؟! اصلا؟!
ـ اونجایی که تو اینا رو می خری جعبه ندارن؟!
دستبند را انداخت روی مچ من و سرش را بلند نکرد: جعبه اش تو جیبم جا نمی شد. بعدم جعبه اشو می خوای چکار؟!
دست من را چرخاند و به دستبند نگاه کرد که سه زنجیر در هم تنیده بود و یک ابر و قطره هایش، یک "M" و یک "B" و یک قلب و یک کلید از آن آویزان بود. و بعد خودش اعتراف کرد: انگار کادوی ولنتاین یه پسر دبیرستانیه! نه؟!
راست می گفت. خندیدم: قشنگه.
شارژ شد: آررره؟! این و گوشواره ها و گردنبندو با هم خریدم!
بلند گفته و کار از کار گذشته بود! با ناامیدی خندیدم: تو چرا انقدر بیش فعالی؟!
یک ابرویش را بالا برد: در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست، هست؟!
"خیر" یا "شر" بودنش را چه کسی مشخص می کرد؟!
ـ نه نیست.
خندید ولی دستم را رها نکرد. زیر لب غریدم: ول کن. آبروم رفت.
او هم زمزمه کرد: حتما باید یکی بمیره تو بدونی چه وظایفی نسبت به من داری؟! نکنه مجبور بشم شب عروسی کشتار جمعی راه بندازم؟!
با ناراحتی به صورتش نگاه کردم که خودش هم لبخند غمگینی زد و بعد خیلی آرام گفت: بخشیدمش ولی این فکرا دست از سرم برنمی داره که اگه مریض نشده بود، هنوزم من جایی تو زندگیش نداشتم. اون خیلی وقت بود که رفته بود. نارحتیم از اینه که من تمام این مدت می خواستم اونا رو عذاب بودم، و خودم عذاب می کشیدم... بعد دیدم که هیچوقت نمی خواستم رنجشونو ببینم... (با انگشت هایم بازی کرد) برای ازدواج زوده، نه؟! داریم اشتباه می کنیم...
با وحشت به او نگاه کردم که چشم هایش برق می زد: دیدی؟! تو خودتم راضی هستی...
دستم را از دستش بیرون آوردم و نفس راحتی کشیدم: راضیم به رضای خدا.
دست انداخت دور کمر من که در آن لحظه دلم می خواست از خجالت بمیرم.
ـ عسل یه عکس از ما بنداز.
قبل از اینکه عسل گوشی اش را بردارد و من از هرم گرمای حلقه ی دور کمرم خاکستر شوم، گفتم: از این شلوارت متنفرم.
منتظر ماند تا عسل عکس گرفت و بعد گفت: ولی من عاشقشم. اون روزی که تو عمدا چایی رو ریختی رو شلوارم خیلی کیف کردم.
با چشم های گشاد شده از حیرت به او نگاه کردم که گفت: قبلش وانمود می کردی رفتارای من برات بی اهمیتن، حتی باهام حرف هم نمی زدی ولی اون روز دیدم که نه، همش تظاهر بوده. اگر با من نبودت هیچ میلی...
ـ برو بینم بابا، خودشیفته بهزادنیا! اگه اینه که نصف پسرای دانشگاه...
در لحظه حواسم سرجایش آمد و باقی حرفم را خوردم.
ـ پسرای دانشگاه چی؟!
مشکوک شده بود. خندیدم: هیچی عزیزم، سیب می خوری؟! (سیبی از زیردستی جلوی رویم برداشتم و مشغول پوست گرفتن شدم) یادته اولین بار که اومدی خونه امون برا من یه سیب گذاشتی؟ از کجا می دونستی سیب دوس دارم؟!
به فکر فرو رفته بود – موفق شده بودم! – و بعد از چند ثانیه گفت: چند بار تو باغ دیده بودمت، سیب دستت بود.
سرم را بالا آوردم و با سرزنش به او نگاه کردم: دختر مردمو دید می زدی؟!
لبخند ملیحی زد و گفت: باور کن عقد من و تو رو تو آسمونا بستن. من از همون اول می دونستم تو نصفه ی گمشده ی منی.
خندیدم و گفتم: تو اگه دنبال نصفه! ی گمشده ات می گشتی باید یه دونه عاقلش نصیبت می شد چون خدا می دونه که عقل نداری.
اخمی مصلحتی کرد و بعد با جدیت گفت: عقلت مهم نیس، مهم دلته که با منه...
حرفی نزدم... معین از خیل معیارهای من حداقل یکی را به حد کمال داشت... نگفته همه چیزم را می دانست...


با صدایش به خودم آمدم: انگار مامان نیس.
تازه متوجه شدم که وارد باغ شده ایم. نگاهم به جای خالی ماشین مامان سیمین افتاد و گفتم: نه نیست، خونه ی خزر که بودیم اس ام اس داد که مریض داره و میره بیمارستان.
آهانی گفت و ماشین را خاموش کرد. در را باز کردم و پیاده شدم. چشمم به خانه ی سابقمان افتاد که حالا خالی و سوت و کور بود. بعد از ما، خانم پیرایش آنجا را به عمو نوروز و خاله فرنگ داده بود، که دامادشان، دخترشان را به خاطر بیماری اش طلاق داده بود و هر سه با هم به اینجا آمده بودند. یک سال بعد که دیدن مروارید را هم از او دریغ کردند، دختر بیچاره نمی توانست اینجا را تحمل کند و به کل از این شهر رفتند...
ـ چرا وایسادی؟!
ـ اومدم.
ماشین را دور زدم، منتظرم ایستاده بود. این عادتش را خیلی دوست داشتم. اینطور نبود که از ماشین پیاده شود وسرش را بیندازد پایین، برود و خیالش راحت باشد من پشت سرش می آیم. همیشه، هر جایی که بودیم منتظر می ماند تا با هم برویم. کیفم را از دستم گرفت . به «سبکه» ی من هم اعتنایی نکرد. دستش را انداخت دور بازویم و روی سنگفرش راه افتادیم.
ـ اگه این کفشا پام نبود، تا دم در مسابقه می دادیم.
نگاهی به کفشهای پاشنه دارم انداخت.
ـ درشون می آوردی.
ابرویم را بردم بالا: ممکن بود یه چیزی بره تو پام.
ـ راس میگی. انگشتت چطوره؟!
انگشتم را بالا گرفتم: خوبه، دکتر گفت چند روز دیگه مرخص میشه.
خندید و در را هول داد تا باز شود. خم شدم کفش هایم را از پا دربیاورم. در را نگه داشته بود تا بسته نشود.
ـ برو، میام.
در را رها کرد و من کفش تنگ را به سختی از پایم بیرون کشیدم. کفش معین را که جلوی در جا گذاشته بود جفت کردم، برداشتم و در را با آرنجم باز کردم. کفش خودم و معین را در جاکفشی گذاشتم و چراغی را که معین روشن کرده بود خاموش کردم. کلید دیوار کوب را زدم که راه پله و آشپزخانه را روشن می کرد و صدا زدم: معین، چایی؟!
صدایش را از اتاق شنیدم: نه. ممنون.
در قوری را برداشتم و داخلش را نگاه کردم. حتما مامان سیمین قبل از رفتنش دم کرده بود. زیر کتری را روشن کردم و قوری را روی آن گذاشتم. دکمه های مانتویم را باز کردم و مانتو را از تنم بیرون کشیدم. شالم را هم برداشتم و روی بازویم انداختم. از آشپزخانه بیرون آمدم و لباس هایم را روی مبل انداختم. جوراب های کوتاهم را از پا بیرون کشیدم و پاهایم از تماس با سرامیک های خنک شاد شدند. نگاهی به خانه ی تاریک انداختم و دلم گرفت. روی کاناپه نشستم و سرم را به پشتی تکیه دادم. تنها وقتی که این سکوت به دلم می نشست، جمعه ها بود که از ناهاری که مهمان مامان بودیم به خانه برمی گشتیم و می توانستم بعد از ساعت ها از شر صداهای مختلفی که در سرم بود نجات پیدا کنم. و روز بعد دلم هوای حداقل نیمی از آن شلوغی را می کرد. دلم می سوخت برای این خانه که هیچکس در آن خوشحال نبود. وقتی به این خانه آمدم فکر می کردم با خودم شادی و خوشی می آورم ولی خودم هم شده بودم همرنگ در و دیوار این خانه... چه آدم ضعیفی بودم من... وا داده و با همه چیز کنار آمده بودم...
ـ باران؟!
مشخص بود که در راهروی بالا ایستاده و صدایم می زند. چشم هایم را باز کردم و به بالا نگاه کردم. دیدمش که روی نرده ها خم شده بود و من را نگاه می کرد.
ـ بیا بالا.
ـ برو بخواب.
ـ میای یا بیام پایین؟!
خندیدم: نیازی به خشونت نیست. چایی بخورم میام.
چرخید و صدایش قبل از ورود به اتاق شنیده شد: چاییتم بیار بالا.
بلند شدم، مانتو و شالم را برداشتم و جوراب ها را در جیب شلوار جینم چپاندم. یک چهارم لیوان را از چای غلیظ و باقی را از آب جوش پر کردم. دم در برگشتم و لیوان دیگری را پر کردم، هر دو را در سینی گذاشتم و دو حبه قند با لایه ی دارچین هم برداشتم.
از آشپزخانه بیرون زدم و دیوارکوب را هم خاموش کردم. چشم هایم خیلی زود به این تاریکی عادت می کرد...
نور از زیر در اتاق بیرون زده بود. قبل از ازدواج ما دیوار بین اتاق معین و اتاق کناری را برداشته بودند و این شده بود اتاق خواب ما، اتاق کناری هم اتاق کار معین... مامان سیمین هم اتاق پایین را برداشته بود.
در را هول دادم و معین را دیدم که داشت توی کشو دنبال چیزی می گشت.
ـ شارژرم کو؟!
دست هایم را از هم باز کردم: اینجاست.
خندید و سینی چای را از دستم گرفت. مانتو و شالم را روی تخت گذاشتم و از کشو پاتختی شارژرش را در آوردم، موبایلش را برداشتم و به شارژ زدم. کمرم را که راست کردم چشمم به خودم در آینه افتاد و جا خوردم. فراموش کرده بودم چه بلایی سر موهایم آورده ام. دستی میان موهایم کشیدم و با خستگی روی تخت نشستم. پشت سرم نشست و سرم را در دست گرفت. انگشت های اشاره اش را روی شقیقه ام گذاشت و ماساژ داد. خندیدم و دستش را از سرم برداشتم. به پشت دراز کشیدم و سرم را روی پایش گذاشتم. دستش را هم برداشتم و روی پیشانی ام گذاشتم... دست هایش بوی لیمو می داد.



***

 



من و مامان، مهمان هایمان را تا دم در بدرقه کردیم. در حضور مادرهایمان خیلی شیک و رسمی شب بخیر گفتیم و از همدیگر خداحافظی کردیم. مامان که رفت داخل، من ماندم و دور شدن معین را نگاه کردم که به هر چیزی که در مسیرش بود لگد می زد. خیلی مانده بود که من از این آدم یک آقا بسازم...
در را که بستم به آن تکیه زدم و چشم هایم را بستم. از خودم خنده ام گرفته بود که حتی وقتی برای فکر کردن نخواسته بودم... چقدر هول بودم...
تکیه ام را از در برداشتم و بالا رفتم. مامان داشت ظرف ها را جمع می کرد.
کنارش ایستادم و زیردستی ها را از او گرفتم: شما خبر داشتین؟!
کمرش را راست کرد: از چی؟!
ـ از خواستگاری!
ـ آره. خانم دکتر دیروز زنگ زد اجازه گرفت.
ناراحت شدم: پس چرا به من نگفتین؟! چرا گذاشتین امشب همه چیز تموم بشه؟!
به من نگاه کرد: ناراحتی؟ پشیمونی؟
ـ نه، ولی خب... این چیزا... آخه... یه کم عجله ای نبود؟!
به طرف آشپزخانه رفت: من فکر می کردم از نظر تو دیر هم شده!
اعتراض کردم: ماماااااان!
خندید: عزیزم، ما تو یه خونه زندگی می کنیم، چیز پنهونی از هم نداریم و اگه منکر نمیشی، هم احساس تو مشخص بود هم اون، دیگه لزومی نداشت تشریفاتیش کنیم... این بچه هم که هر روز اینجاست، اینطوری بهتره... حداقل تکلیفتون مشخصه...
با حرص گفتم: دارین منو به همین "بچه" شوهر میدینا...
شوهر! ... شوهـــــــــر؟!! واقعا؟!!
نه، بدون شک این یک خواب بود که ما داشتیم در آن خاله بازی می کردیم... غیر از این ممکن نبود... از پایم نیشگونی گرفتم ولی بی فایده بود و از خواب بیدار نشدم...
صدای خزر را از اتاق شنیدم: باران بیا گوشیت زنگ می خوره.
به ساعت نگاه کردم... ساعت 11 بود... نگاهم را از مامان دزدیدم و به اتاق دویدم. گوشی را برداشتم و دکمه ی سبز را فشار دادم: یه دقه گوشی...
از اتاق بیرون آمدم و بلاتکلیف وسط هال ایستادم، مامان توی آشپزخانه بود و عسل هم با وجود خوابی که به چشم هایش فشار می آورد داشت تلویزیون می دید. بدون اینکه به مامان نگاه کنم، سویشرت صورتی عسل را برداشتم و با عجله به سمت در رفتم. در که پشت سرم بسته شد، نفس راحتی کشیدم: سلام.
دستی افتاد دور شکمم و مرا عقب کشید. «هین» بلندی گفتم و دستی گوشی را ازم گرفت.
صدای خنده اش را شنیدم و سینه اش که چسبیده بود به شانه ی من لرزید :سلام به روی ماهت.
دستم را گذاشتم روی دستش که دور شکمم حلقه شده بود و تلاش کردم از خودم جدایش کنم.
مرا به عقب و سمت گوشه ی تاریک دیوار کشید. دست هایش را برداشت و مرا به سمت خودش چرخاند. لبه های سویشرت را به طرف هم کشیدم و به او نگاه کردم. داشت می خندید. چه حظی هم می کرد از کارش... خنده ام گرفت ولی اخم کردم: پسر بد.
دوباره خندید. دلم برای خنده اش ضعف می رفت و این ضعف رفتن اصلا بوی خوبی نمی داد در آن ساعت و آنجا...
بازویم را گرفت و به طرف خودش کشید. نشست و من را هم کنار خودش نشاند، دستش را محکم انداخت دور کمرم و چانه اش را روی شانه ی من گذاشت. نفسش به صورت من می خورد و من مستقیم به روبه رو چشم دوخته بودم.
ـ خوشحالی؟!
قلقلکم شد، خندیدم: نه به اندازه ی تو.
ـ آره من خیلی خوشحالم.
تلاش کردم خودم را از چنگش رها کنم: اگه کسی بیاد ما رو ببینه...
حلقه ی دستانش را محکمتر کرد: کسی نمیاد...
تسلیم شدم و صورتم را به طرف او چرخاندم. اولین بار بود که تا این حد به او نزدیک می شدم...



آن بارهای اول فقط به نظرم خیلی خوش قیافه آمده بود، ولی حالا وقتی به صورتش نگاه می کردم فقط مهربانی بی حد و حصرش را می دیدم...
با خنده گفت: چی شده؟
ـ کی حرف خواستگاری رو زد؟
ـ دوس داری کی زده باشه؟!
اعتراض کردم: معیـــن!
خندید، چه خوش خنده شده بود...
ـ اشتباه حدس زدی!!! مامان اومد گفت تو می خوای با باران چکار کنی؟!
با حیرت دستم را جلوی دهانم گرفتم. و او که چشم از من برنداشته بود تفریح کنان ادامه داد: گفتم می خوام باش عروسی کنم. گفت پس برو گل بگیر بریم خونه اشون.
ـ کو گل؟! من که ندیدم.
ـ گلفروشی سر خیابون بسته بود، حوصله نداشتم برم جای دیگه.
"بچه" عادت به پیاده روی نداشت. تا همان سر خیابان هم بعید بود که رفته باشد. راضی به زحمتش نبودم. چپکی به من نگاه کرد و گفت: تو هم که دوست نداشتی برا خواستگاریت گل بیارن.
چشم هایم را باریک کردم: کی بهت گفت؟!
ـ کلاغا.
ـ از کی تا حالا کلاغا، تپلی موبور شدن؟!
قهقهه زد: عسل اصلا خبر نداشت، طلوع گفت.
غرولند کردم: دست گلش درد نکنه.
دوباره دست انداخت دور کمرم و مرا به پایش تکیه داد. نگاهی به وضعیتم انداختم و بعد سرم را به سمت او چرخاندم: قراره تا کی اینطوری نامزد الکی بمونیم؟!
بلند خندید و تکرار کرد: نامزد الکی...
انگشت اشاره ام را فرو کردم توی پهلویش: چته انقدر می خندی؟!
حق به جانب نگاهم کرد: الان نخندم کی باید بخندم؟! عیبش چیه خانوم؟!
خودش نیشش با این کلمه باز شده بود. با ناامیدی به خودم و خودش اشاره ای کردم: خب اگه الان یکی بیاد ببینه من از خجالت می میرم.
معین خاطر نشان کرد: اولا که ما زن و شوهر هم باشیم، باز کسی ما رو اینطوری ببینه تو از خجالت می میری، هر چند که خجالت تا حالا باعث مرگ کسی نشده، به طور کلی.
راست می گفت ولی...
نالیدم: آخه اینطوری که نمیشه.
مرا چرخاند که رو به روی هم باشیم: چرا نشه؟! خونواده هامون که می دونن، ایراد کار کجاست؟!
ـ من اینطوری راحت نیستم.
دستش را برداشت و کمرم یخ کرد.
ـ اینطوری راحتی؟!
نه، راحت نبودم. ولی زیر لب گفتم: نامزد راستکیا یه چیز واقعی بینشون هست.
با دلخوری طعنه زد: فکر می کردم بین ما هم یه "چیز" واقعی هست.
سرم را پایین انداختم.
ـ منو نگاه کن ببینم، نیست؟!
آه کشیدم، چرخیدم و به او تکیه دادم. حالا پشتم به او بود.
ـ چرا هست.
دستش را انداخت دورم و سرش را به شانه ام تکیه داد: اگه تو محرم من نیستی، دیگه نمی دونم چی من هستی.
خندیدم. چرخیدم و مجبور شد سرش را از شانه ام بردارد. سرم را به یک سمت کج کردم و موهایم ریخت به آن سمت.
ـ سوهان روح؟!
لبخند زد و موهایم را زد پشت گوشم. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد صورتش را جلو آورد و پیشانی ام را بوسید.
چند ثانیه بعد صدای گرفته اش را شنیدم: مامان میگه برای عقد عمه هم باید باشه ولی الان درست نیست... پنج شنبه قراره یه صیغه ی محرمیت بخونیم... اگه اونجوری نرفته بودی تو فکر، خودت می فهمیدی... حالا هم پاشو برو خونه اتون.
از خجالت سرم را بالا نمی آوردم. بازویم را تکان داد: گفتم برو.
با بدجنسی لبخند زدم: حالا دیگه همش خونه خودمونه.
نخندید: باید می دونستم چشمت دنبال پول منه.
ـ چقدرم که پولت از پارو میره بالا، یه دانشجوی... وای خدااااا! معین! بچه های دانشگاه...
ـ بچه های دانشگاه چی؟!
التماس کردم: این ترم که تموم شد. ترم بعد هم که دیگه تو نیستی، نمیشه نگیم به کسی؟!
ـ چرا نگیم؟!
پلک زدم. نمی شد برای معین توضیح داد که اینطور اسم من در صدر جدول لیگ قهرمانی تور کردن قرار می گرفت... من نه تنها قاپ بهزادنیا را دزدیده بودم بلکه داشتم با او ازدواج می کردم... این یک موفقیت واقعی بود! شانس آورده بودم که در قرون وسطی زندگی نمی کردیم وگرنه در سوزانده شدنم شکی نبود...
انگشت اشاره و شستم را با فاصله ی کوچکی از هم نگه داشتم و با چشم های گربه ی چکمه پوش و گردن کج خواهش کردم: انقدر صبر کنیم.
شانه هایش را بالا انداخت: هر جور میل توئه. ولی باید ریسک اینو که یکی دیگه بیاد منو از چنگت در بیاره هم در نظر بگیریا.
پنجه هایم را بالا آوردم: چشاتو از کاسه در میارم.
با ملایمت خندید: گربه کوچولو. وقت خوابه. (با پهلوی کفشش زد به ساق پایم) پاشو برو.
با بی فکری گفتم: اگه بمونم چی میشه؟!
ـ خیلی هم خوب، از قدیم گفتن شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست.
جیغ کوتاهی کشیدم و از جا پریدم: بچه پررو!
خندید، هنوز روی زمین نشسته بود.
ـ مونده بودی حالا. تا غروبش بیشتر نمیریم، شبو میذاریم سر فرصت!
رویم را از او برگرداندم و با دو قدم بلند خودم را به در رساندم. در را باز کردم و میان در ایستادم. اینطور امنیت بیشتری داشتم.
ـ پاشو، سرما می خوری.
به قدری ناگهانی بلند شد که ترسیدم و پریدم توی خانه. در را که بستم صدای کوبش قلبم را می شنیدم و صدای خنده ی معین را از پشت در...
جند ضربه ی آرام به در زد و گفت: درو باز کن. گوشیت جا موند.
در را یک کم باز کردم دستم را از لایش بیرون دادم. گوشی را گذاشت کف دستم و دستم را در دست گرفت.
ـ شبت بخیر عزیزم.
دستم را کشیدم عقب و در را بستم.




نگاهی به صورتش کردم که غرق خواب بود. انگشتم را از انتهای ابرو تا گوشه ی لبش، و بعد روی لب پایینش کشیدم. همیشه موقع خواب لب هایش از هم باز بود...
ناخودآگاه زمزمه کردم: عزیزدلم...
حساب شب هایی که در خواب نگاهش کرده بودم، از دستم در رفته بود...
آن اوایل – که هنوز امیدم را به هدیه های خدا از دست نداده بودم - وقتی به صورتش نگاه می کردم دلم غنج می زد برای پسربچه ای که کپی برابر اصل پدرش بود... چقدر در ذهنم قربان صدقه ی این پسرکوچک رفته بودم... یک پسر کوچک با همین موهای سیاه، با همین چشم های خاکستری زنده، با دست های کوچکی که مثل پدرش سر هشت کف دستش به هم نمی رسید...
چقدر نقشه کشیده بودم برای لحظه ای که می آید خانه و با ذوق به او خبر می دهم که باردارم...
چه روزهایی که برای پسر کوچکم تولد گرفته بودم، برده بودمش مهد، رفته بودیم خرید اسباب بازی، برده بودمش پارک...
هیچوقت دست از این خیالبافی ها برنداشته بودم...
هیچوقت، تا آن روز کذایی که دکتر زبان نفهم انگلیسی با آن قیافه ی یخ و بی روحش به من گفت نمی توانم بچه دار شوم...
انگار کره ی زمین را به سرم زده بود، چقدر دردم آمده بود، چقدر زجر کشیده بودم...
تا خانه ی کوچکمان اشک ریختم و همه با حیرت به من نگاه می کردند. شاید فکر می کردند «خدا» یی که مدام صدا می زنم، کسی است که گم کرده ام...
آمدم توی خانه، وسط سالن کوچکش کیفم را به زمین کوبیدم و بلند زدم زیر گریه...
انگار اگر بلندتر گریه می کردم دست خدا از آن بالا می آمد، روی سرم می نشست و آرامم می کرد...
ولی هیچ خبری نشد، هیچ خبری... فقط خانم همسایه ی بغلی آمد و تذکر داد که صدایم بلند است... چقدر دلم می خواست بغلش کنم، بیارمش توی خانه و برایش توضیح بدهم که
"من نمی توانم بچه دار شوم" ... "نمی توانم"...
حتی لازم نبود این را به زبان او بگویم، به هر زبان زنده و مرده ی دنیا درد را می شد فهمید... نیازی نبود ترجمه اش کنم... ولی خانم همسایه بچه ی کوچکی داشت که خواب بود و من فقط سرم را تکان دادم و دلم برای خودم سوخت که حتی از من نپرسید آیا دلم درد می کند؟! سرم؟! بالاخره یک جایی از من درد می کرد که اینطور به گریه افتاده بودم، ولی نپرسید... تا موقعی که در پیچ راهرو می دیدمش چشم از او برنداشتم، تا آخرین لحظه منتظر بودم برگردد و بغلم کند...
با همان لباس های تنم رفتم توی وان نشستم شیر آب را باز کردم و اشک ریختم...
دلم برای خودم می سوخت، دلم برای معین می سوخت... برای پسر کوچکم... برای دست های پسر کوچکم که اگر بودند اشک هایم را پاک می کردند...
چقدر بی کس بودم آن روز، چقدر تنها بودم...
نمی توانستم گوشی تلفن را بردارم و زنگ بزنم به مامان که بگویم "من بچه دار نمی شوم"
دردی نبود که کسی بتواند از پشت تلفن با آن همدردی کند...
دلم مامانم را می خواست، دلم می خواست بغلش کنم... دلم می خواست در آغوشش پنهان شوم... دلم می خواست دخترکوچکی شوم که با خریدن عروسکی از بازار مادر می شد...
هیچوقت در زندگی ام به اندازه ی آن دو ساعت بی انتها منتظر کسی نبودم که بیاید، بغلم کند و بگوید گور بابای دنیا، گور بابای بچـ... نه، بابای بچه نه! بابای بچه تنها کسی بود که داشتم... که بعد از دو ساعت با دیدنم در آن وضعیت بدون اینکه نگران خیس شدن لباسش شود، بدون اینکه نگران از دست رفتن عقلم باشد، بغلم کرد و سرم را بوسید تا آرامم کند...
ولی من مادرم را می خواستم... مردها را برای مادرشدن نساخته اند... معین هیچوقت من را درک نمی کرد...
نمی فهمید حس توخالی بودن یعنی چه...
نمی توانست بفهمد وقتی بچه ی کوچکی انگشتت را توی دست می گیرد و فشار می دهد، دستی هم قلبت را فشار می دهد... اصلا قلبت را می گرد زیر پا و له می کند...
این را نمی فهمید و نمی توانستم توضیح دهم...
نمی توانستم بگویم من یک پسر کوچک دارم، که دلم برایش پر می زند، که دندان جلویش افتاده و خاکش کرده ایم توی باغچه، که دارم برایش شال گردن می بافم، خاکستری و قرمز... با پایه های مبل و چادر نمازم برایش سنگر می زنم، و تمام روز از شلیک های خیالی اش، می میرم و زنده می شوم... که عاشق مری جی است و چشمش دنبال تمام دخترهای موقرمز توی خیابان می دود و هیچکدام را نمی پسندد... که زبانش روی سین می گیرد و وقتی می گوید مامان سیمین، آدم برایش ضعف می کند...
ولی فقط من می دیدمش، معین این را نمی دید...
"تیام" کوچک من فقط در حد یک رویا مانده بود. هیچوقت به دنیا نیامد و نمی آمد...

باز بغض گلویم را گرفته بود. به معین قول داده بودم همه چیز را همان شب تمام کنم. قول داده بودم فردا باران بهتری می شوم. از من قول گرفته بود که دوباره می شوم همان بارانی که تا دو سال پیش بودم.
ولی حداقل همین امشب، همین امشب را باید به خودم وقت می دادم... باید آنقدر گریه می کردم تا اشک هایم تمام می شد... همان شب تیام کوچکم را از آن سردخانه ی دو ساله در می آوردم و به خاک می سپردم... باید به من فرصت کافی می دادند تا خودم را تخلیه کنم... می خواستم تمام وقتی را که تا صبح داشتم به پسرکوچکم فکر کنم... فقط تا صبح...

دستش را به آرامی از روی پهلویم برداشتم و خودم را یواش عقب کشیدم. دستم را روی پاتختی سراندم و ژاکت نازکم را پیدا کردم. پوشیدمش و آرام از جایم بلند شدم. بدون اینکه چراغ را روشن کنم، لپ تاپم را برداشتم، پاورچین از اتاق بیرون آمدم و پایین رفتم. مامان سیمین هنوز به خانه نیامده بود.
چراغ دیوار کوب را زدم، و روی کاناپه نشستم. نگاهم به سقف سالن بود و لوستر بزرگی که هر بار آنجا می نشستم، معین هشدار می داد که الان سقوط می کند روی سرم و بی باران خواهد شد...
هرچیز کوچکی در این خانه مرا به یاد او می انداخت... نه تنها در این خانه که در همه جای دنیا، حتی خودم... حتی خودم را که در آینه می دیدم به یاد او می افتادم... اثر انگشتش همه جا بود و پاک نمی شد... دستی به میان موهایم کشیدم... موهایی که معین سیاهی شان را دوست داشت و حالا دیگر سیاه نبودند... چه خوش خیالانه خواسته بودم عوض شوم. چقدر عوضی رفته بودم...




لپ تاپم را روشن کردم، تا ویندوز بالا بیاید چشم هایم را روی هم گذاشتم...

کودک خوشحال دیروز، غرق در غم های امروز
یاد باران رفته از یاد، آرزوها رفته بر باد
باز باران، باز باران، می خورد بر بام خانه
بی ترانه، بی بهانه، شایدم گم کرده خانه...


نفسم را با ناراحتی بیرون دادم و چشم هایم را مالیدم، از کجا باید شروع می کردم؟!
درایو دی را باز کردم و فولدری را که از ترس دیدن معین هاید کرده بودم – انگار اگر او می خواست نمی توانست هیدن ها را پیدا کند – از آن وضعیت خارج و باز کردم؛ tiam
معین حق داشت، وضعیتم وخیم بود... باید از گذشته ام می کندم، از گذشته ی توهم زده ام...
فولدر را باز کردم، فقط برای بار آخر... نمی شد که یکباره همه چیز را دور ریخت... آن هم اینطور حذف کردنی که هیچی برای آدم به جا نمی گذاشت... هیچ... مثل قدیم نبود که حتی قاب عکس را که دور می انداختی، جای آفتاب نخورده اش روی دیوار می ماند و هیچ فرقی با بودنش نداشت...
نگاهی به فابل ها کردم، خندیدم، پر بغض...
من اینها را هم پاک می کردم، خاطراتم را که نمی توانستم حذف کنم، قلبم را، غریزه های لعنتی ام را...
اولین فایل، پوزخند زدم، عکس لباس های بچه، شیفت دیلیت
دومی، عکس دکور اتاق بچه، شیفت دیلیت
سومی، قصه های کودکانه، شیفت دیلیت
و چهارمی...
این آخری، این یکی را هیچ چیز نمی توانست پاک کند... این خودم بودم، وقتی حذف می شد که من مرده بودم...
فایل را باز کردم، بیشتر از صد نامه بود.
چه فکری کرده بودم با خودم؟! این همه نامه به بچه ای که هیچوقت نمی آمد... این نامه ها را در فاصله ی آن شش سال نوشتم، بیشترش هم برای زمانی بود که ایران نبودیم... تنها بودم، و با کودکی که صبورانه منتظر بود زمان پا گذاشتنش به دنیا فرا برسد، حرف می زدم...
وقتی که فهمیدم بچه ای نبوده و هرگز نخواهد بود به شدت احساس سرخوردگی کردم. انگار تمام مدتی که آن نامه ها را می نوشتم، بچه های زن های دیگر در غرفه های خودشان آن بالا نشسته بودند و من را با انگشت به هم نشان می دادند و می خندیدند...
حتی روح کوچک و خجولی هم در غرفه ی من نبود که عذاب بکشد، که دارند به مادرش می خندند، گیرم که مادرش هیچوقت نتواند او را به دنیا بیاورد...
اصلا غرفه ای برای من مهیا نکرده بودند، چه کاری بود؟! اسراف می شد...
از خودم خجالت می کشیدم، از نادانی ام، از بچگی ام، از خیالباف بودنم، از انتظار کشیدن پوچم...
من اصلا نمی توانستم باردار شوم، چه برسد به حمل کردنش، به دنیا آوردنش...
نمی توانستم به کسی جان بدهم، گیرم چند روز، چند هفته، چند ماه... بی ثمر بودم...
چقدر سخت است برای یک زن... یا حداقل برای من بود و هست...
من "مادر" نبودم، انگار در تکامل من خیلی چیزها از قلم افتاده بودند...
منی که همیشه زن ها را "مادر" دیده بودم، حالا خودم را بلاتکلیف، ناچیز و عجیب الخلقه می دیدم...
که واقعا نبودم، قرار نبود به واسطه ی والده بودنم هویتم را تعیین کند، (این چیزی بود که اگر هرکسی جای خودم بود به او می گفتم) ولی وقتی احساسات بد آدم را احاطه می کنند، انگار دوست دارد غلیظترش کند، عمیقترش کند...


شانس آورده بودم از این هشت سال، بیشترش را دور از جمع های خانوادگی بودم، وگرنه علاوه بر ذهن خوددرگیرم، آدم های دیگری هم پیدا می شدند که مدام به یادم بیاورند اجاقم کور است... که در این دو سال هم کم نبودند کسانی که از هر فرصتی برای یادآوری بی بچه بودن ما استفاده کنند، با اینکه هیچکدام حقیقت را نمی دانستند و فکر می کردند ما هنوز داریم از مجردی مان لذت می بریم و نمی خواهیم دور خودمان را شلوغ کنیم...
به جز مامان سیمین هیچکس از اصل ماجرا خبر نداشت، حتی مادرم...
گفتن هم نداشت، وقتی دور بودم که نمی توانستم بگویم، وقتی برگشتم هم سرد شده بودم...
در واقع عادت کرده بودم بهش...
فکر می کردم قضیه را با خودم حل کرده ام، فکر می کردم کنار آمده ام با اینکه من و معین هرگز بچه ای از خودمان نخواهیم داشت و اصلا مگر ما قرار است چند سال زندگی کنیم؟! خدا صلاح دیده بود ما بچه ای نداشته باشیم، چه می دانم؟! خودش بهتر می دانست، من که دانای کل نبودم...

و واقعا فکر می کردم این مسئله را پذیرفته ام... تا اینکه آیه به دنیا آمد...
طلوع را که قادر به زایمان طبیعی نبود، سزارین کرده بودند و علیرغم تذکر پزشکش، جابه جا شده و سر درد بدی گرفته بود... از فرط درد در مرز جنون بود... هیچ کاری نمی توانست بکند، مامان از او نگهداری می کرد، خزر هم که خودش دو تا بچه ی کوچک داشت. پس من ماندم و آیه...
همین موجود کوچک نیم متری با وزنی که حتی سه کیلو هم نمی شد، تمام احساسات سرکوب شده ی مرا زنده کرد و حتی بیشتر از قبل قوت بخشید... من مانده بودم و فرشته ی کوچکی که مرکز زندگیم شده بود... یک هفته ی بعد حال طلوع خوب شده بود و نیازی به کمک من نداشتند دیگر، و به زعم بی انصافانه ی من داشتند عذرم را می خواستند...
ولی من دیگر همان آدم یک هفته ی پیش نبودم، آدم چند ماه گذشته هم نبودم، من حالا کسی بودم که تجربه کرده بود و از دست دادنش درد داشت... این دیگر یک خیال، یک رویا، یک توهم نبود...
آنجا یک موجود زنده بود، نفس می کشید، دست و پا می زد، و نمی شد انکارش کرد... نمی شد به راحتی فراموشش کرد... نمی توانستم به راحتی خودم را قانع کنم که برایم مهم نیست...
مهم بود، خدا می داند که مهم بود... من احساساتی را تجربه کرده بودم که هیچکدام از آن رویاها آن را نداشت... صرف نظر کردن از خیال، خیلی راحت تر است تا از دست دادن یک واقعیت...
تحمل نداشتن یک چیز آسانتر است تا از دست دادنش...
بارانی که آن روز به خانه برگشت، خیلی ضعیفتر و شکسته تر از بارانی بود که بعد از شنیدن حرف های دکتر انگلیسی به آن خانه ی کوچک برگشته بود...
آنجا من و معین تنها بودیم، در خانه ای که انگار ساکنینش حتی از درک گریه ی من هم عاجز بودند... من آنجا اگر قرار بود با چیزی بجنگم هم با خیالات ساخته ی خودم بود... خودم ساخته بودمش و خودم می توانستم خرابش کنم ولی حالا وضعیت فرق می کرد... من با یک موجود زنده و انسانی رو به رو بودم، با یک حجم واقعی و ملموس که... مال من نبود!!!
و خدا می دانست که من هر گز در زندگی ام هیچ چیز را به آن اندازه نخواسته بودم... و در هیچ لحظه ای از عمرم هم آن سطح از حقارت و ضعف و ناتوانی را تجربه نکرده بودم... هیچوقت نتوانستنم به آن اندازه واضح و روشن جلویم قد علم نکرده بود...
مغزم پر شده بود از کفر و ناسزا و شکایت...
من هر چیزی را می توانستم قبول کنم که استعداد یا مهارتش را ندارم ولی آخر این...
«خدایا! من یک زنم و این ویژگی اولیه و اساسی من بود، در غیر این صورت این همه تشکیلات پیچیده و دردهای ماهیانه ای که برای این موهبت تحمل کرده بودم، چه فایده ای داشت؟!
سالها هر ماه من را برای مادر شدن تمرین داده بودی و با هر دردی یادآوری کرده بودی که نابرده رنج گنج میسر نمی شود و حالا هیچ؟! جدا؟! مگر من با تو شوخی دارم؟!
دست های خالی ات را به سمت من گرفته ای و منتظری که من دنبال راه دیگری برای پر کردن جای خالی زندگی ام باشم؟! می شود خط کشتان را به من قرض بدهید؟! می توانید چیزی به من معرفی کنید که بشود این خلا را با آن پر کرد و به چشم هیچکس هم نیاید؟!
من را که با خودت مقایسه نمی کنی؟! نه؟! خواهش می کنم...
عالیجناب، به من نگاه کن! حتی اگر بیایی پایین هم همقد من نخواهی شد...
از من انتظار چیزهای باشکوه و بزرگ نداشته باش... اگر من قرار بود بتوانم با هر چیزی کنار بیایم که تو باید می آمدی پایین و تختت را به من تقدیم می کردی... من آدمم و توایی که من را طراحی کردی بهتر از هرکس از ضعف ها و ایرادهایم خبر داری، نـــمـــیــتــوانــــم... نمی توانم تحمل کنم...
نمی توانم این جای خالی، این سرمای قلبم را تحمل کنم... این دستهایی را که می میرند برای دست های کوچک، عذابم می دهند... به من نگاه کن... فایده ی خلقت من با این سیستم زنانه چیست وقتی هیچ فایده ای ندارد؟! وقتی بلااستفاده مانده...»
دستی روی شانه ام نشست و وحشتزده سرم را بلند کردم. ولی چشم های مهربان و پر از تفاهم مامان سیمین را دیدم. نفس راحتی کشیدم و ابلهانه گفتم: داشتم فیلم عروسیمونو می دیدم.
نگاهی به صفحه ی لپ تاپ انداخت، با مهربانی دروغم را نادیده گرفت و صورت خیسم را به رویم نیاورد.
ـ مبارکه.
سری تکان دادم و تارهای خیس موهایم را از روی گونه ام کنار زدم: ممنون. چیزی می خورین براتون بیارم؟!
کش و قوسی به بدنش داد و مقنعه اش را از سرش برداشت و خندید: 4 صبح و این حرفا؟! پاشو بریم بخوابیم، از خستگی دارم می میرم.
انگشت هایم بی اراده روی دکمه های کیبرد رفت و فایل آخر هم حذف شد. لپ تاپ را خاموش کردم و در انتظار آف شدنش، پرسیدم: خسته نباشید. بچه چی بود؟!
لحظه ای صورتش برایم ناخواندنی شد و بعد گفت: دختر بود... بیچاره.
لپ تاپ را بستم و به سمت او چرخیدم: چرا؟ چی شد؟
دکمه های مانتویش را باز کرد و موهای تازه رنگ شده خرمایی اش را از دور گردنش کنار زد.
ـ زنیکه ی احمق برای انداختن بچه هر کاری کرده بود... نارسایی قلبی داره، ممکنه زنده نمونه...
با ناراحتی جلوی دهانم را گرفتم: واقعا؟
بلند شد و مانتو را از تن خارج کرد: آره شوهرش معتاده. یکی هم نبوده بگه این کارا رو باید می کردی که شکمت بالا نیاد نه اینکه حالا به هر ضرب و زوری... (آهی عمیقی کشید) اونم فلک زده اس...
فلک زده... من هم فلک زده بودم؟! در نوع خودم...
دستش را روی شانه ام احساس کردم و سرم را به سمتش چرخاندم. با مهربانی ای که در چشم های خسته اش موج می زد، گفت: می دونی مزخرف ترین حرف های دنیا در مورد تو صدق می کنه؟!
پر سوال به او نگاه کردم.
ـ قدر زندگیتو بدون. مردم یک دهم خوشبختی تو رو ندارن... هیچی تو زندگیت کم نداری، از همه مهمتر شوهری داری که عاشقته، منو نگاه کن...
نگاهش کردم و لبخند خسته ای به رویم زد. هنوز هم به نظرم خیلی جوان بود. انگار ذره ای از سی سالگی اش دور نشده بود... از دور می گفتی در زندگی اش سختی نکشیده... چه حرف بیخودی...
ـ زندگیتو با دستای خودت خراب نکن... می دونی چیزی رو که خدا خراب کرده درست کردنشم فقط از دست خودش برمیاد... ولی مسئول چیزی که تو خراب کردی، نیست... صبور باش... بزرگتر از خدا سراغ داری؟ مهربونتر از اون؟! همه چیش زیاده، صبرشو هم بذار به پای بقیه اش...
صدایم می لرزید: می دونین بیشترش به خاطر معینه؟ چون این چیزیه که فقط من می تونستم به اون بدم...
ـ اینا رو میگی تا حس مادرشوهری من فعال بشه و بگم آره باید غصه بخوری که بچه دار نمیشی؟! نمیگم جانم... نمیگم... من 17 ساله هر شب فکر می کنم اگه خدا ملیکا رو بهمون نداده بود بهتر بود... من دلم می خواد بچه ام خوشبخت باشه، و هیچکس هم نمی تونه تعهد کنه فقط با بودن بچه خوشبخت میشین، نیستین الان؟!
دستش را روی گونه ی چپم گذاشت و نوازش کرد: بچه هم باشه، یه چیز دیگه از زندگیتون کم میشه، یه چیز جبران ناپذیر... این خوشبختی رو که داری، محکم بچسب و حفظش کن... مواظبش باش...
سرم را تکان دادم: بریم بخوابیم.
گردنش را مالش داد: آره بریم... یادت باشه برای اون کوچولو هم دعا کنی...
سری به نشانه ی تایید تکان دادم و گفت: و مادر احمقش (زمزمه کرد) منو یاد خودم میندازه...
قبل از اینکه من حرفی بزنم، سرش را تکان داد و گفت: برو برو الان کوچولوت بیدار میشه و بهونه می گیره...
خندیدم و از پله ها بالا دویدم.



دکمه های لباسم را می بستم که معین بیدار شد، هنوز چشم باز نکرده، جویده جویده گفت: می خوای بری بیرون؟
نگاهی به شلوار جین و بلوز چارخانه ی آبی ام انداختم – با این لباس؟! – و گفتم: علی آقا اومده.
«آهان» ی گفت و دوباره غلت زد.
ـ پاشو دیگه.
ناله ای کرد و تکان نخورد. شلوارک و رکابی سفیدم را برداشتم و به سمت پنجره رفتم. پرده را کامل کشیدم که آفتاب پهن شد روی سرش، بالشش را برداشت و روی سرش گذاشت. خنده ام گرفت.
ـ من میرم پایین.
صدایش را از زیر بالش به سختی شنیدم: پرده...
ـ ساعت دهه.
نالید: باشه...
حالا یک روز اشکالی نداشت تا این ساعت بخوابد. طفلک هر روز 6 صبح بیدار می شد و می رفت.
برگشتم و پرده را برگرداندم سر جای اولش. تی شرت سرمه ای معین را هم در سبد لباس ها انداختم و از اتاق بیرون رفتم. از پنجره ی راهرو علی آقا را دیدم که در باغ مشغول بود. از وقتی عمو نوروز و خاله فرنگ رفته بودند، علی آقا سه روز در هفته برای رسیدگی به باغ می آمد. کارهای خانه آنقدری نبود که خودم از پسش برنیایم. فقط چون از گردگیری و رفت و روب متنفر بودم خانم اشرفی یک روز در هفته می آمد و بیشتر هم به طبقه ی پایین می رسید. اتاق های بالا را خودم تمیز می کردم، مخصوصا که معین بی نهایت شلخته و در عین آن منظم بود. یعنی برگه ای که از نظر بقیه روی زمین افتاده بود، از نظر معین در جای درست و اصلی اش بود و اگه جابه جا می شد، فورا متوجه می شد و شکایت می کرد. معمولا خودش اتاف کارش را مرتب می کرد و من فقط مسئول رسیدگی به سطل زباله و احیانا لیوان های کثیف مانده روی میز بودم.
سبد را روی زمین گذاشتم و در سالن را باز کردم: علی آقا صبونه خوردین؟!
صدایش نامفهوم بود ولی بوی جواب مثبت می داد. این سوال را من باب تعارف پرسیده بودم و گرنه مامان سیمین صبح در را برایش باز کرده و حتما صبحانه هم برایش تدارک دیده بود. دوباره بلند گفتم: چیزی لازم داشتین خبرم کنین.
صدایی شنیدم مبنی بر اینکه حرفم را شنیده و به آشپزخانه برگشتم. دو تا نیم لیوان با ته مانده ی چای و سینی صبحانه روی میز بود. چطور موقع رد شدن ندیده بودم؟! سینی را کنار سینک گذاشتم و لباسشویی را روشن کردم.
زیر کتری را هم روشن کردم و قوری را برداشتم. درش یکبار از دست معین افتاده و لبه اش شکسته بود. خزر هر بار که می دیدش غر می زد که چرا یکی دیگر نمی خرم و نمی توانستم بگویم که من این را دوست دارم و هیچ قوری دیگری جایش را نمی گیرد. که تازه اگر بخواهم چیزی را جایگزین آن کنم چایساز بود که اصلا دوستش نداشتم. این هم شاید مرضی بود که من داشتم و درمانی هم نداشت، گاهی وقت ها زیادی برای اشیا شخصیت قائل می شدم و نمی توانستم به این راحتی بگذارمشان کنار. این قوری در بخش عظیمی از خاطرات صبحانه ی من شریک بود. نمی شد به این راحتی حذفش کرد... مهم این بود که با دیدنش دلم شاد می شد... این که چیز کمی نبود. حالا یک گوشه از درش هم لب پر شده باشد، چه عیبی داشت؟!
لبخندی به قوری زدم و شستمش. گوشی تلفن را برداشتم و شماره ی نادیه را گرفتم.
ـ سلام عجقم.
خندیدم: سلام. اشتباه گرفتی، بارانم.
ـ می دونم کی هستی. فکر نمی کنی من به فرید این چیزا رو بگم که؟!
چای خشک ریختم و قوری را روی کتری گذاشتم: نه، چیزای بدتری میگی.
صدای قهقهه اش در گوشی پیچید. چرا که نه؟! چه کسی از او خوشبخت تر... لبخند زدم. هنوز هم خنده اش مسری بود.
ـ راســــــــــــــــــتی، تبریک میگم مامان کوچولو.
چند ثانیه ساکت شد و بعد با صدای آرامی گفت: کی به تو گفت؟
رنجیدم.
ـ قرار نبود بدونم؟
با صدای بلند و لحن بهانه گیری گفت: می خواستم ببینیـــــــــم، فکت بیفته کف خیابون، بهت بخندیم. کی گفت بهت؟
خبر نداشت چقدر غافلگیر شده بودم. دستمالی برداشتم که روی میز را تمیز کنم.
ـ دیروز یه سر رفتم خونه ی مامان، مادرشوهرت اونجا بود، از اون شنیدم. چند ماهته حالا؟ معلومه چیه؟
هنوز دلخور بود: گربه اس! یعنی چی چیه؟ آدمه دیگه!
از این حرف خودش دوباره قاه قاه خندید و من هم با حرص گفتم: بیشعور، منظورم اینه دختره یا پسر؟!
ـ معلوم نیس هنوز، دو ماهمه همش. ولی تپلی شدم، فرید پیشبینی می کنه آخرش زنش رفته یه توپ قلقلی جاشو گرفته.
خندیدم: کاش بشی، هیچوقتم شکل آدم نشی.
معین که موهایش به هم ریخته و شلوار گرمکن از کمرش آویزان بود، خمیازه کشان به آشپزخانه آمد. گوشی را از صورتم دور کرد و لپم را بوسید. خندیدم و گوشی را دوباره بردم کنار گوشم که انگار وسط حرف نادیه بود.
ـ چی گفتی؟ نشنیدم.
با لحن کشداری گفت : ولی من صدای ماچو شنیدم.
خنده ام را خوردم و گفتم: چی داری میگی واسه خودت، ماچ کجا بود؟ تلویزیونتون روشنه؟
معین بلند بلند خندید، از بازویش نیشگون گرفتم و چشم هایم را چپ کردم.
ـ کانالای تلویزیون ما ماچ نشون نمیدن مگه اینکه آنتنمون افتاده باشه تو خونه ی شما.
این بار خودم هم خندیدم، نگاهم به معین بود که داشت توی یخچال کند و کاو می کرد.
ـ نادی عزیزم، بعدا بهت زنگ می زنم. به فرید سلام برسون.
ـ سلامت باشی، تو هم به اونی که خندید سلام برسون. وقت داشتین یه سر بیاین اینجا.
ـ باشه حتما، خداحافظ.
گوشی را روی میز گذاشتم و به سمت یخچال رفتم: دنبال چی می گردی؟
ـ کیک شکلاتی.
خندیدم: یخچاله، چراغ جادو که نیس.
شانه هایش را بالا انداخت و در یخچال را تحویل من داد: می دونی که من به معجزه اعتقاد دارم.
لیوانم را از روی کانتر برداشت تا پر کند. چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت: صبر می کنی برم بگیرم؟!
ظرف پنیر را روی میز گذاشتم: تا آریا بری و بیای؟ بی خیال، جمعه که بچه ها میان کیکم می گیریم.
سرش را پایین انداخت و چند ثانیه بعد بالا گرفت: با شکمم مذاکره کردم، گفت تا جمعه خیلی مونده. چیزی نخور تا بیام. (کف دست هایش را به هم چسباند) خواهش می کنم.
خندیدم و ظرف پنیر را برداشتم: باشه برو.
با عجله از آشپزخانه بیرون رفت و توی پله ها گفت: زیر کتریو خاموش نکنی تا بیاما.
ـ خیلی خُب.
مشغول شستن ظرف های صبحانه ی مامان سیمین بودم که معین به دو از هال رد شد و به باغ رفت. به اندازه ی نصف لیوان چای ریختم و پشت میز نشستم.
هشت سال پیش وقتی تازه نامزد کرده بودیم، مامان به من اطمینان می داد که وقتی که ازدواج کنیم معین خیلی آرامتر و بهتر خواهد شد.
حالا من با اطمینان می توانستم بگویم که به هیچ وجه آرامتر نشده بود ولی... خیلی بهتر از آن که بشود تصور کرد.





یک هفته که از نامزدی مان گذاشت تلاش کردم برای معین شرایطی را تعریف کنم تا در کنار هم زندگی بهتری داشته باشیم. لیستی طولانی از چیزهای واضحی که خواهان تغییر یا حداقل تلاش برای بهبودشان بودم، تهیه کردم ولی بعد از ارائه و مواجه شدن با خنده های طولانی، اخم، مسخره بازی، شکلک، بی محلی، سوت و آوازهای پر سر و صدا، ناسزا و راه های انحرافی متعدد، همه را خط زدم. در نهایت برای اینکه دلم را به دست بیاورد و از یادم ببرد که چقدر در مقابل او بی دفاع و خر هستم، اعلام کرد با اینکه حاضر نیست به شرایط من تن بدهد، قسم می خورد که هرگز وضعیتی ایجاد نکند که باعث ناراحتی من شود. به قول خودش "خیالت راحت، نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره."
جر و بحث کردن با او فایده ای نداشت. وقتی او حاضر نبود برای من کاری بکند، من هم همان رویه را در پیش می گرفتم. به همان اندازه که من مصمم بودم مشروب را به کل حذف کند، او هم اصرار داشت که به این به قول خودش خاله بازی خاتمه دهد و عقد و عروسی را یکی کند. ولی در صورتی به این خواسته اش می رسید که من هم موافق می بودم ولی من بعد از اینکه آنقدر زشت و ناهنجار با خواسته هایم برخورد شده بود دلیلی نمی دیدم راه را برای او هموار کنم. تصمیم گرفته بودم تا پایان درسم هیچ حرفی از ازدواج نباشد. مامان هم که کلا مخالف هر نوع عجله بود و برای جهیزیه زمان می خواست. مامان سیمین هم طرف من بود. پس معین تک و تنها در یک سوی میدان باقی می ماند و صدایش به گوش هیچکس نمی رسید.
تا زمان عقد به هر شکلی که به مغزش خطور می کرد اعم از زورگویی، مظلوم نمایی، تهدید، قهر، التماس، تمارض، تظاهر به تنهایی و بدبختی و حتی در خواست تجدید نظر در مورد لیست کذایی تلاش کرد که نظر من را عوض کند. ولی برای اولین بار در مقابل او ایستادگی کردم و زیر بار نرفتم. مخصوصا که یک هفته مانده به عقد به مهمانی دوستانش به مناسبت نتایج ارشد رفته بود و تا ساعت چهار صبح به خانه برنگشت. این آخری مخصوصا تمام شانس او را از بین برد. باید یاد می گرفت قبل از اینکه متاهل باشد، متعهد باشد...
علیرغم انتظارم وقتی معین مطمئن شد که نظر من به هیچ وجه تغییر نخواهد کرد، ساکت شد و دیگر حرفی از آن به میان نیاورد. با اینکه این تسلیم محض و بی چون و چرا برایم بی اندازه مشکوک بود ولی سؤالی نپرسیدم. معین آدم صبور و پرطاقتی نبود و مطمئن بودم تا روز عقد حتما کاری خواهد کرد. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ... فقط به مامان سیمین که می خواست جشن مفصلی بگیرد گفته بود که نیازی نیست. گفته بود همه چیز را بگذارد برای عروسی...
همین و در تمام مدت خرید و برنامه های عقد برخلاف انتظار من معین خیلی هم خوش خلق بود و چنان رفتار می کرد انگار همه چیز دقیقا مطابق میل اوست. این فکر که چه نقشه ای در سر دارد، مثل خوره به جانم افتاده بود ولی نمی توانستم به روی خودم بیاورم...
برای خرید فقط خودمان دوتا بودیم و همه چیز به سلیقه ی معین بود. چنان فکرم درگیر روحیه ی معین بود که نمی توانستم به کفش و لباس فکر کنم، علاوه بر آن معین سلیقه ی خیلی خوبی داشت. و البته او تنها کسی بود که نظرش در مورد ظاهرم مهم بود! بنابراین دلیلی نداشت خودم را بابت انتخاب لباس اذیت کنم. در تمام مدت خرید تمام تلاشم را کردم تا همه چیز به میل معین باشد و هیچ کاری نکنم که لج او را در بیاورم. همسر کوچک دلپذیری شده بودم که خودم هم از نقشی که انقدر خوب بازی می کردم، حیرت کرده بودم. ولی کاملا بی فایده بود، هیچی بروز نداد....
انگار که واقعا تن به قضا داده و با سلسله مراتب خاله بازی کنار آمده باشد... ولی من از برق آن چشم های خاکستری ترسی داشتم که اجازه نمی داد شب را با خیال راحت سر بر بالین بگذارم...

آنقدر نگران برنامه ی معین بودم که در محضر هول شدم و همان بار اول "بله" را دادم، که نتیجه اش خنده ی به پهنای صورت معین، متلک عمه ناهید، اشاره ی چشم و ابروی مامان و لگدی بود که از زانوی پشت سری – درست است که پشت سرم چشم نداشتم ولی با لگدهای خزر به خوبی آشنا بودم – خوردم. قبل از این که به خودم بیایم معین دستم را گرفت و حلقه را که اجازه نداده بود تا آن روز ببینم به انگشتم کرد... دستم را بالا آوردم و به حلقه ی ساده با آن تک نگین درخشنده نگاه کردم، پلک زدم و قبل از اینکه مغزم دست و پایش را جمع کند، دستم را محکم دور گردن معین حلقه کردم: دوسِت دارم.
معین خندید و دستم را از دور گردنش باز کرد. به چشم هایم زل زد و گفت: یادم می مونه.
با صدای مامان سیمین به خودم آمدم و تازه متوجه موقعیت و اطرافیانم شدم. البته با درک واقعیت هم از کاری که کرده بودم پشیمان نشدم ولی خب حواسم برگشته بود سرجایش و باز در اطراف نقشه ی معین پر پر می زد... به این ترتیب بود که من از روز عقدم به جز همان چند ثانیه چیز خاصی در ذهن ندارم، چون تمام مدت ناهار و در حین گردش بعد از ظهر و میهمانی خانوادگی که شب برگزار شد تمام فکر و ذکر من حول چشم های براق خاکستری و چیزی که در پسش جرقه می زد، می گذشت...
وقتی تا ساعت دو صبح هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و معین با وجود دلخوری اش – که حالا هیچ تلاشی برای پنهانش نمی کرد – تا در خانه با من آمد، احساس می کردم رو دست خورده ام و مهمترین روز زندگی ام را از دست داده ام. من نباید روزی به این مهمی را برای خودم و معین تا این حد بی ارزش می کردم... دم در برگشتم و به او نگاه کردم: اگه می خواستی شب پیشت بمونم، می گفتی.
دستش را جلو آورد و موهای آرایش شده ی مرا که کنار گونه ام مثل هلال ماه تاب برداشته بود نوازش کرد: نمی خوام به کاری مجبورت کنم عزیزم.
این حرفش مستقیم به قلبم راه یافت و تمام وجودم غرق شادی و شعف شد. من در انتخابم اشتباه نکرده بودم! معین من، بهترین مرد در تمام دنیا بود. دستم را دور کمرش انداختم و سرم را به سینه اش تکیه دادم، صدای قلبش را می شنیدم، قلبی از طلا... یک ستاره روی زمین... شاهزاده ی من...
و واقعا و از ته دل به تمام آنها معتقد بودم تا دو هفته بعد که وقتی به اتاقم می رفتم خزر را دیدم که با یک بسته قرص وسط اتاق خشکش زده بود، و اتفاقا کیف من با زیپ باز کنار پایش روی زمین افتاده بود.
با تعجب به او نگاه کردم: چی شده قشنگ؟
از شوک در آمد و بسته را جلوی چشم من تکان داد: این چیه؟
لال شدم و با دهان باز به او نگاه کردم. با همه ی نادانی ام خیلی خوب فهمیده بودم این بسته ی قرص که اتفاقا سه تایش هم کم بود، چیست... و البته چرا سر از کیف من درآورده...
بازویش را گرفتم و التماس کردم: خزر...
بازویش را از دستم بیرون کشید: خجالت نمی کشی؟
این قرص ها مال من نبود ولی واقعا از چه باید خجالت می کشیدم؟! کفرم گرفت.
ـ تو خودت خجالت نمی کشی دست کردی تو کیف من؟
صدایش را بالا برد: اون شوهرت زنگ زد که هرچی زنگ می زنه به گوشیت جواب نمیدی و خواست بیام ببینم جاش نذاشته باشی تو کیفی که امروز باهات بوده. به هر حال (سرش را با قاطعیت تکان داد) من به مامان میگم!
پایم را به زمین کوبیدم: این زندگی خصوصی منه!
پوزخند زد و با عصبانیت به من نگاه کرد: واقعا؟! اگه انقدر عجله داشتی برای شروع زندگی خصوصیت چرا نگفتی؟!
قرص را پرت کرد روی کیف من و از اتاق بیرون رفت. اینطور شد که من فقط به خاطر سه قرصی که احتمالا به فاضلاب پیوسته بودند و ممکن بود مورد استفاده ی موش ها قرار بگیرند، یک ماه و نیم بعد زندگی مشترکم را شروع کردم...
فقط چون نتوانسته بودم برای مامان توضیح بدهم که تمام این برنامه ها زیر سر معین است، معینی که حالا شوهرم بود... و حالا باید بیشتر از قبل از او محافظت می کردم... و به شرح پر آب و تابش گوش می دادم که چطور با اولین نقشه اش پیروز شده و کار به پلن B هم نکشیده بود. چاره ای هم نداشتم... توضیح دادن همه چیز به مامان هم دیگر هیچ فایده ای نداشت. هرچند چه توضیحی داشتم؟! که معین برای شروع زندگی مشترکمان عجله دارد؟! مگر پیام قرص های ضدحاملگی واضح نبود؟! ساکت شدم و تن به قضا دادم... من معین را با همه ی حاشیه هایش انتخاب کرده بودم...


***



صدایش مرا از فکر و خیال بیرون کشید: باران برات یک کیک گرفتم دیدنی... خمیرشو از شکلات درست کردند، بعد وسطشو با تیکه های شکلات پر کردند، بعدم روش شکلات ریختند...
خندیدم و از پشت میز بلند شدم.
جعبه را به دست من داد: یه تیکه برا علی آقا جدا کن تا من براش چایی بریزم. هرچی اصرار کردم نیومد بالا.
در جعبه را برداشتم و دهنم آب افتاد.
صدای معین را شنیدم که در کابینت دنبال لیوان می گشت: انقدر شلوغ بود. باورت نمیشه. نمی دونستم چه خبر شده مردم ریختن اونجا، که یکی گفت نیمه ی شعبانه.
یک چهارم کیک را برداشتم و در بشقاب گذاشتم. لیوان را از دست معین گرفتم و همراه بشقاب و چنگال در یک سینی گذاشتم.
ـ ینی نمی دونستی برای چی نرفتی سرکار و حسابی خوابیدی؟
سینی را از دستم گرفت: من می دونستم تعطیله دیگه نمی دونستم عیده یا عزا. نخور تا بیام.
ـ چایی می ریزم تا بیای.
دم در برگشت و گفت: دیگه هر سال نیمه ی شعبان برات کیک شکلاتی می گیرم دخترم.
خندید و از سالن بیرون رفت.




برای خودم و معین هم کیک گذاشتم و در جعبه را روی باقیمانده ی آن گذاشتم. چشمم به اسم قنادی افتاد که غریبه بود. صدای در را شنیدم و با صدای بلند پرسیدم: مگه نرفتی آریا؟!
به آشپزخانه آمد و با ذوق پشت میز نشست.
ـ نه.
بشقاب را از دستم گرفت و چشم هایش برق زد. خندیدم. تا همین الان هم صبوری کرده بود که ناخنک نزده بود. چنگال را به سمت دهان برد: چند وقت پیش یکی از دخترا برام کیک آورده بود، از اینجا بود. خیلی خوشمزه بود. منم گفتم دفعه ی بعد از اینجا بگیرم.
ـ آهان، یکی از دخترا.
سرش را بالا گرفت و حق به جانب گفت: به خاطر نمره اس. این ترم یه درس سه واحدی باشون دارم. تولدش بود، برا منم یه تیکه آورد.
من هم با ملاحت تمام – تا جایی که امکانش بود – لبخند زدم: پس باید یه کیک بیس کیلویی گرفته باشه. اگه بخواد به همه استاداش برسه.
ـ ام... شاید...
ـ معین!
دست هایش را بالا برد: عزیزم من نمی تونم رویاهای کسی رو خراب کنم. بذار تلاششو بکنه، درست نیست کسی رو به خاطر پشتکارش برای رسیدن به خواسته هاش سرزنش کنی!
تازه یادم آمد که خودم بارها به دانشکده رفته ام و دانشجویانش من را در دفترش دیده بودند، تازه اگر از رفت و آمد های من با او به دانشگاه صرف نظر می کردیم.
ـ اونا می دونن تو زن داری!
نگاهش را از من دزدید و گفت: فکر می کنن داشتــــــــم!
ـ ببخشید؟!!
نیشش باز شد: دیگه ندارم! تو منو ول کردی!
ـ چی کار کــــــــردم؟!!!
نفسش را به شدت بیرون داد و با تظاهر به ناچاری گفت: میگن که... من نشنیدم ها، میگن که تو یه موجود بی رحم و بی عاطفه ای که منو ول کردی و رفتی خارج پیش خانواده ات!
چنگال را روی میز انداختم و با تعجب به او زل زدم که تلاش می کرد خنده اش را پنهان کند.
ـ اصلا هم درک نمی کنی که من به این آب و خاک وابسته ام و می خوام به کشور خودم خدمت کنم.
از این حرف خودش ذوق کرد و قهقهه سر داد. شانه هایش از فرط خنده می لرزید و اشک به چشم هایش نشسته بود. چشمم به دست چپش افتاد که خالی از هر انگشتری بود و حرفی نزدم. امتداد نگاه من را گرفت و بعد دستش را جلوی صورتم تکان داد: به خاطر کوتاهی توئه.
دستش را پس زدم: برا اینکه بدونن زن داری رفتارتو درست کن، حلقه که چیزی رو ثابت نمی کنه، از اول نداشتی.
دستش را روی سینه در هم فرو برد و قیافه ی "بهزادنیا" یی به خودش گرفت: رفتار من اوکیه. ولی راس میگی حلقه هم فایده نداره. با وجود جاوید من زنمو به خودم پاپیون کنم هم کسی باور نمی کنه.
با کنجکاوی به او نگاه کردم. چشم هایش جرقه می زد. داشت می مرد که پشت سر جاوید حرف بزند. خنده ام را خوردم ولی دلم نیامد این فرصت را از او دریغ کنم.
ـ مگه جاوید چکار کرده؟!
صورتش باز شد و به پهنای صورت خندید: تو این ترم سه بار حلقه عوض کرده! منم فهمیدم چه برسه به دخترا...
علیرغم میلم به خنده افتادم: راست میگی؟!
با خنده ی من شارژ شد: آره، یکیشو گم کرد، یکیشم رنگش سیاه شد... یکی نیست بش بگه گوساله تو که حرف زدنت با دخترا داد می زنه زن نداری، قباله عقدم بندازی گردنت فایده نداره!
چشم هایم را باریک کردم: مطمئنی کسی بهش نگفته؟!
ابروهایش را بالا داد و قیافه ی حق به جانبی به خود گرفت: وظیفه ام بود!
ـ معین! گناه داره.
با جدیت به من نگاه کرد: باور کن به خاطر خودشه. مثه کبک سرشو کرده تو برف. منم بهش پیشنهاد کردم دنبال یه حلقه ی واقعی باشه.
منظور معین چیزی فراتر از حلقه ی صرف بود. با شک به او نگاه کردم که با لبخند ملیحی بر لب داشت من را تماشا می کرد: کیکه خوشمزه اس؟!
تلنگری به لیوان خالی زدم: خودشم می دونه، نه؟!
سرش را کمی کج کرد و چشم هایش را به من دوخت. به قدری این چشمها معصوم بودند که مطمئن شدم دسته گل را به آب داده. آهی کشیدم و سرم را تکان دادم: به خاطر این بود اون روز موند تو ماشین و با من نیومد تو شرکت. عزیزدلم، عسل به درد جاوید نمی خوره، قورتش میده!
لیوان خودم و او را برداشتم و بلند شدم.
ـ می خوای برای جاوید زن بگیری، از تو همونا که دنبالشن یکی سوا کن.
صدای لجبازش را از پشت سرم شنیدم: جاوید خیلی خوبه.
گوشه ی لبم را گاز گرفتم: تا الان که داشتی می گفتی گوساله اس.
ـ کسی گفته گوساله ها بدن؟!
صدای کشیده شدن پایه صندلی روی زمین بلند شد و بعد درست پشت سرم ایستاد.
ـ من به عسل نگفتم، خودش گفته.
با حیرت برگشتم و سرم به سینه ی او خورد: شوخی می کنی؟! جاوید؟
عقب رفت و سر تکان داد: آره جاوید.
با سرزنش به او نگاه کردم: تو عسلو نمی شناسی؟! چرا فکرشو انداختی تو سر این پسر بیچاره؟! چرا شیرش کردی که بره جلو؟!
چند ثانیه با چشم های دلخور به من نگاه کرد و بعد گفت: چون عسلو دوست داره!
باور کردنی نبود. با تمسخر گفتم: جاوید!
معین هم با حرص تایید کرد: آره، جاوید...
ـ آخه اون مگه چند بار عسلو دیده؟!
با بی طاقتی دست هایش را تکان داد: لازم نیس یه میلیون بار یکیو ببینی تا بفهمی همونه که باید باشه... کافیه یه بار ببینیش و بعد...
جلو چشم های من بشکن زد و خندید: به قول شاعر، (چشم هایش را بست و حس گرفت)
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد،
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد...

در آشپزخانه چرخ زد و صدایش را بالا برد، جاوید و عسل به حاشیه رفته بودند...
تا نفس کشیدی انگار، نفسم برید تو سینه
ابرو باد و دریا گفتند حس عاشقی همینه...

دستش را به سمت من دراز کرد و خندیدم.
ـ خیله خب، خیله خب، ولی از من توقعی نداشته باش، هر کاری می خوای بکنی، خودت بکن.
وا رفت.
ـ دستت درد نکنه دیگه. پس برا چی این همه مقدمه چیدم؟!
دستم را روی سینه در هم حلقه کردم و به سینک تکیه زدم: خودش به جاوید چی گفته بود؟!
زیر چشمی به من نگاه کرد: گفته بود نه.
ـ پس...
ـ خودش نمی فهمه!
صبرم تمام شد: عسل بیست و سه سالشه! من یا تو نمی تونیم براش تعیین تکلیف کنیم.
ـ من نمیگم زورش کنیم. میگم فقط دو کلمه با این پسر حرف بزنه! والا از اون دوس پسرِ خرفـ...
ساکت شد، ولی طبق معمول کار از کار گذشته بود.
پوفی کرد، تکه ی آخر کیک من را برداشت و یک جا در دهان گذشت. ولی من دستم را زیر چانه زده و منتظر بودم. به زور قورتش داد و غرید: باور کن پسره خیلی گاوه.
آهی کشید، بشقاب خالی از کیک را از روی میز برداشت و به دستم داد.
ـ دیدمش.
با تعجب به من نگاه کرد: چرا چیزی نگفتی؟
ـ به همون دلیلی که خودت تا الان نگفتی.
این پا و آن پا کرد: خب، نظرت چی بود؟!
چند ثانیه فکر کردم: خوش صحبت، مودب، خوش ظاهر... محترم...
با هر کلمه لب های معین از فرط بیزاری جمع تر می شد...
ـ منظورت پرحرف! چاپلوس! دختر کش! و خودشیرینه دیگه؟!!
خندیدم: عسل چهار سال با اون همکلاسی بوده، بهتر از من و تو می شناسدش...
ـ عسل خام زبونش شده. لامصب مارو از تو سوراخ می کشه بیرون. نمیذارم عسل زن اون بشه.
ـ اولا که نظر من یا تو مهم نیس، ثانیا، اصلا نشنیدم ازش خواستگاری کرده باشه...
ـ بیا با عسل درباره ی جاوید حرف بزن... باور کن پسر خوبیه، من خودم تضمینش می کنم.
خندیدم. چقدر هم خودش را تحویل می گرفت.
ـ اگه تو می خوای دوستتو بدبخت کنی، من حرفی ندارم. ولی کار خودته. من اصلا دخالت نمی کنم.
با لجبازی گفت: خواهر توئه.
ـ به همین دلیل من حرفی نمی زنم.
ـ آخه چرا؟!
آهی کشیدم و کنار سینک روی کابینت نشستم: معین جان...
ـ جانم؟!
ـ می دونی همین چیزایی که داری در مورد شهاب میگی من و بقیه در مورد خودت می گفتیم؟
اخم کرد و به من زل زد.
ـ منظور؟!
ـ هرکس که تو رو از دور می شناخت می گفت خوش قیافه و پولداری، زبون بازی، خوش لباسی، ولخرجی...
دستم را روی شانه هایش انداختم: فقط من فهمیدم تو چقدر مهربونی...
سرم را جلو بردم و پیشانی ام را به پیشانی اش ساییدم: نمیگم شهاب مثل توئه، ولی من نمی تونم برم به عسل بگم کاری که من کردم تو نکن، گول این چیزا رو نخور، من که پشیمون نشدم...
صورتش را میان موهای کوتاهم فرو برد: من استثنا بودم.
از تماس لبش با لاله ی گوشم قلقلکم شد: بر منکرش لعنت.
ـ از این رنگ متنفرم.
ـ می خوای کلاه گیس بذارم؟!
صدای آرامش را شنیدم: نه، اینا هرچی باشه موهای خودتن حتی اگه حالشون خوب نباشه...


برچسب ها رمان باران ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 196
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,047
  • بازدید ماه : 18,005
  • بازدید سال : 145,108
  • بازدید کلی : 11,642,248