close
مجتمع فنی تهران
رمان پوکر قسمت اول
loading...

رمان فا

به نام پروردگار خالق زبان و بیان از زبان نویسنده: سلام این رمان قرار بود یه داستان پلیسی رمانتیک باشه قسمت های پلیسیش با حقایق جور نشد و نمی…

رمان پوکر قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2927 سه شنبه 05 فروردين 1393 : 21:17 نظرات ()

به نام پروردگار خالق زبان و بیان

از زبان نویسنده:
سلام


این رمان قرار بود یه داستان پلیسی رمانتیک باشه
قسمت های پلیسیش با حقایق جور نشد و نمی خواستم منتشرش کنم
اما بعد دلم نیومد خب فکرکردم با حذف اون بخش ها حداقل یه کم از دست نوشته هام رو محض نقد دوست های خوبم روی سایت بزارم
می دونم حذف اون بخش هایی که می خواستم ضربه ی بدی به کلیت کارم میزنه اما روی کمک همتون حساب کردم حداقل این کارم مثل بقیه عقیم نمونه این طوری راحتتر می تونم ایده های جدیدم رو بعد ها پیاده کنم

داستان قصه ی یه دختر معمولی خیلی خیلی معمولی به اسم هما است که فکر میکنه داره با ورق بازی میکنه اما نمی دونه این ورق قراره بشه ورقه ی سرنوشتش ...

havva7 ( م. فراهانی )

...........................................................................

فصل اول

گفتند حکم ؟ ورق دست گرفتیم و خندیدیم
قرار شد حکم آفتابگردان باشد / تمام سر ها دست خورشید بود
زمین دست از ما گرفت ... دو به دو / دل دادیم...
آسمان ، آس ِ /مان را برید
دو به / تک ... باختیم
بازی روبروی چشم های تو /عاقبت ندارد

"هومن شریفی"

هر چی می گردم نیست . نیست که نیست . مثل من که این روزها دیگه نیستم . وای میستم میون اتاق و آشفتگی هاش , میون آشفتگی هام شاید راحتتر بتونم همه چیز رو ببینم . اما فایده ای نداره . نگاهم میفته به بی بی که شاید شبیه به منه . به شاه که شاید شبیه به اونه . اما نه بین باقی ورق ها نه بین کتابهام نه توی قفسه ها هیچ جا نمی تونم آس دل رو پیدا کنم . انگار آسَم گم شده . یا شاید هم جایی جا گذاشتمش . به جای اتاق توی خودم و خاطراتم می گردم شاید این دل لعنتی پیدا شد . شاید ...

*************************

به نفس نفس افتادم اما کوتاه نمیام .
- تو غلط زیادی کردی . وایستا ببینم .
- اخلاق گندتو می دونستم .که بهت نگفتم تا الان دیگه .
- اخلاق گند من ؟؟؟!!!
خم میشم و از کنار در آشپزخونه دمپایی رو بر میدارم و می افتم دوباره دنبالش .
- آخه الاغ بی شعور . تو خجالت نکشیدی ؟ کم خودت خرابکاری میکنی . حالا پای من رو بی خود باز کردی تو گند کاری خودت ؟
هر چی میدوم بهش نمی رسم . یه خونه ی نیم وجبیه 100 متری بیشتر نیست اما اینقدر دور چرخیدیم که سر گیجه گرفتم . نمی دونم شاید هم حال بدم بیشتر از دست هادی باشه و کاراهاش .بر میگرده تا نگاهم کنه .
- بابا چرا بزرگش می کنی بی خود . همش یه بازی که بیشتر نیست . این همه بیخود با بچه های فک فامیل وقت تلف کردی . یه بارم دست منو بگیر . نمی میری که .
- توی بی غیرت دهنت رو ببند تا خودم نبستمش .
حالا که تو چند قدمیم وایستاده دق دلیم رو سرش خالی می کنم و توی یه خیز پایین تی شرتش رو می چسبم . با دمپایی توی دستم چند تا ضربه بهش می زنم که خودش رو کنار می کشه و از زیر دستم در میره .
- نفهم . تو کی می خوای بزرگ شی ؟ کی می خواد عقل بیاد تو اون مغز پوکت ؟
خسته از این همه کش مکش روی زمین ولو می شم . مثل همیشه که وقتی خیلی عصبانیم گریم می گیره , بغض میکنم . هادیم از روی حال نزارم می فهمه که دعوا تموم شده . میاد و تو یه قدمیم زانو میزنه .
- به جون تو دفعه ی آخره . نمی خواستم این جوری بشه . جون هادی می فهمم چی میگی . اما تو بگو چه کار کنم . یه قرون دوزار نیست که . 25 میلیونه . تو داری از جای دیگه جورش کنی ؟
- آخه من از کجا چنین پولی بیارم ؟اون موقع که داشتی همچین گهی میخوردی باید فکر اینجاهاش رو هم می کردی .
- هما , جون مامان اگه پولشون رو ندم تیکه بزرگم گوشمه . جون من نه نیار .همش یه شبه دیگه . یه شبم نه دو ساعته . به خاطر من .
پلکام رو که تا حالا روی هم فشار میدادم تا اشکم درنیاد باز میکنم و چشم میدوزم بهش که حالا چونه اش رو به نشون قسم گرفته توی دستش . به برادری که مثلا 17 سالشه اما قد بچه ی هفت ساله عقلش کار نمیکنه . نفسم رو مقطع میدم بیرون و خودم رو با بدبختی از روی زمین جمع و جور میکنم و میرم سمت اتاقمون .
- بالاخره چی کار میکنی هما ؟ گیرم به خدا ...
دلم میخواد خودم رو بندازم توی اتاق و صداش رو نشنوم . نه این که نشنوم اصلا فکر کنم وجود نداره . فکر کنم ... اما در اتاق رو باز نکرده به صدای در خونه بر میگردم عقب . هیوا ست که داره با صدای موزیک ام پی تری پلیرش سر تکون میده و بندهای آل استار آبیش رو از دور مچش باز میکنه . در رو ول میکنم و یه قدم میرم جلو تا ساعت دیواری توی حال رو بهتر ببینم .
- کدوم گوری بودی تا الان بچه ؟
جوابم رو نمیده . با حرصی که نمی دونم از حرف های هادیه یا دیر کردن هیوا سریع میرم سمت در ورودی و یکی از سیم های هندزفری رو از توی گوشش میکشم بیرون . هیوا هم با ابروهای بالا پریده و کفش به دست وای میسته و خیره میشه بهم .
- با تو بودم گمونم . ساعت هشته کجا بودی تا الان ؟
بر میگرده وبه ساعت دیواری که بیست دقیقه به هشت رو نشون میده نگاهی میندازه .
- هشت نشده که هنوز .
- تو نیم وجبی نمی خواد ساعت یاد من بدی . قرار بود تا شش خونه باشی .
- گیر نده دیگه هما .
- این از طرز حرف زدنت , این از سر و شکلت ,اینم از خونه اومدنت . جلوی تو رو هم نگیرم لابد می خوای فردا یکی بشی لنگه ی اون یکی .
- به خدا هما با بنفشه رفته بودیم کفش بخره طول کشید خب ! می خواستم با اتوبوس برگردم معطل شدم .
یه نگاه خیره به چشماش میندازم که ببینم راست میگه یا نه . نمی فهمم . دیگه هیچ چی نمی فهمم . بی خیال میشم و میرم توی اتاق و در رو روی خودم می بندم .روی زمین ولو میشم و به تخت فرفورژه دو طبقمون تکیه میدم .هنوز نفسم در نیومده هادی در رو باز میکنه و می پره تو .
- چی شد ؟ بالاخره چی کارمی کنی ؟
حرصی نگاهش می کنم و از کنار دستم بالشت روی تخت رو میکشم و پرت می کنم طرفش .
- از جلو چشمم گمشو که دیگه تحملت رو ندارم .
هدف گیریم افتضاحه . زورم از اون هم افتضاح تر . زورم حتی به یه بالشت نمیرسه که دو قدم جلوتر روی زمین می افته . چطور می خوام ... ؟؟؟
- به جون تو اون جوریام که فکر میکنی نیست . همشون آدم حسابین هما .
- آهان لابد مثل خودت دیگه ؟؟!!
- آخه ...
- آخه و کوفت میری یا نه ؟
اون با سری پایین افتاده میره بیرون از اتاق و من با سر روی زانو افتادم میرم توی دنیای فکر و خیال .


پله های ساختمون رو با هن هن میرم بالا. دو طبقه بیشتر نیست اما بالا رفتن از همین پله ها هر روز داره واسم نفس گیر تر میشه . نمی دونم دارم پیر میشم یا انگیزه ی بالا رفتن رو از دست میدم که این طوری شدم !
از در که میرم تو سیم های هندزفری رو از توی گوشم بیرون می کشم و با سر به رشیدی سلام میکنم . میرم پشت میز کارم و کیفم رو میزارم روی میز و نفس تازه میکنم . سیستمم هنوز کامل بالا نیومده که سر و کله ی سهرابی پیدا میشه .

- بازم که تاخیر داشتین خانم به منش .

با یه لبخند بدقواره زل زده بهم و منتظره پاچه خواریه . توی دلم شروع میکنم به فحش دادن . سعی میکنم یه لبخند آروم بزنم که از قیافم نفهمه که چقدر حرص میخورم از دستش .

- بله . سلام .

یعنی سلام نکرده شروع کردی باز ؟ اما به روی خودش نیاورد .

- چرا آخه ؟ این جوری که کلی از حقوقتون کم میشه .
- مهم نیست .
- مهم نیست؟
- نه برام مهم نیست .

خدا رو شکر که این دفعه فهمید این حرفم یعنی زودتر شر رو کم کن و رفت . صبحی که با دیدن قیافه ی نحس اون شروع بشه به کجا می خواد ختم بشه !سعی میکنم بد نباشم . حداقل بداخلاق نباشم . پس سر گرم کار میشم و بیخیال عالم و آدم . تا یه جای کد نویسیم گیر میکنم . دستام رو از روی کیبورد بر میدارم و به جاش با ناخن هام روی میز ضرب می گیرم . اون قدر دارم توی کد ها چشم چشم میکنم و ریتم ضربه هام رو تکرار میکنم که صدای آرزو درمیاد .

- اَه . نکن دیگه هما دیوونم کردی.

سر بلند میکنم و بیخیال گیر کارم میشم . صدام رو کلفت میکنم .

- منم دیوونتم عزیزم . چرا زودتر نگفتی هانی؟؟؟ غصه نخوری ها خودم تا آخر هفته میام خواستگاری در خونتون ، حرف بزنم با ننتون ، بگم شدم عاشق ضعیفتون ، میخوام بشم من غلومتون .

همین جوری که میخونم گردنم رو هم با ریتم داغون آهنگ تکون میدم . به ابرو بالا انداختن آرزو به خیال اینکه کسی پشت سرمه رو بر میگردونم که صدای خنده ی آرزو میزنه تو پرم . این دفعه ناز و عشوه غلیظ میریزم توی صدای نازک شدم .

- گمشو . بی عاطفه . از اولم میدونستم تو لیاقت عشق پاک منو نداری . توی بیشرف من رو فریب دادی . حالا من با یه بچه چه خاکی تو سرم بریزم .

این دفعه صدای خنده اش اتاق رو برمیداره . از ترس این که جدی جدی سهرابی نیاد سر وقتمون , آشغال شکلات هایی رو که دیروز خورده بودم و هنوز رو میز بود مچاله کردم و پرتشون کردم طرف آرزو.

- خفه بی حیا .
- جون آرزو باید هنرپیشه می شدی نه مهندس استعدادت هدر رفته تو این کار .
- تو که میدونی من توانایی هام بالاست . های پرفرمنسم دیگه . گفتیم تو اینجا دست تنها نمونی یه گندی بالا بیاری.

همین طوری که دارم باهاش حرف میزنم نگاهی به ساعت گوشه ی دسکتاپم میندازم که 11.10 دقیقه رو نشون میده . به حواس پرت خودم لعنت میفرستم و زود شماره ی خونه رو میگیرم . بوق ها رو میشمرم و دعا میکنم از خونه نرفته باشه بیرون .

- سلام مامی خوشگلم .
- سلام .
- چطوری ؟ خوبی ؟ کجا بودی دیر گوشی رو برداشتی ؟
- به تو هم باید جواب پس بدم ؟
- اِا ِ! داشتیم مهناز خانم ؟ دخترم تو که خوش اخلاق بودی . من فقط گفتم حالت رو بپرسم نه که شما حال ما رو بگیری .
- خوبم .
- قرصات رو خوردی ؟

یک دفعه صداش از کلافگی درمیاد و به جاش آتیشی میشه .

- من بچم یا دیوونه که هر روز زنگ میزنی بهم یادآوری میکنی؟
- من غلط میکنم همچین حرفی بزنم . فقط گفتم حالا که تلفن مفت گیر آرودم دوزار ازش استفاده کنم . چه کار کنم که دوست پسر ندارم زنگ بزنم باهاش بحرفم ؟

انگار یه کم آروم میشه .

- قرصام رو خوردم .حالم هم خوبه شبم خونه ی مهین دعوت داریم تونستی از اون ور بیا .
- باش . بلا مواظب خودت باش .نری تو خیابون بدزدنت ها !
- مزه نریز بچه . خداحافظ .

خیالم که راحت میشه یه نگاه به صفحه گوشیم میندازم ببینم چه خبر . یه پوزخند هم همزمان روی لبم میشینه مامان اینقدر حالش خوبه که نفهمید داشتم با گوشی خودم باهاش حرف میزنم نه با خط شرکت ! همزمان که دارم اس ام اسی رو که وحید فرستاده میخونم یه گوشم هم پیش آرزواه که میخواد سر از این تلفنای هر روز من دربیاره. منم که پایه !!!

" امشب دوره فیناله. جا نزنی پیدات نشه ! "

صدای پا که میشنوم سر بلند میکنم و جواب نصفه نیمه ای رو که تایپ کردم همون جوری برای وحید می فرستم .

" برو واسه خودت یه بسته ایزی لایف بگیر !!!"

سهرابی بی خیال ما از کنارم میگذره و میره توی حسابداری . هر چند خیلی هم باورم نمیشه که بی خیال بوده باشه . این رفتن اومدن هاش خیلی هم بی خود نیست .

- هما باتوام . مشکوک .تو اون گوشیت چیه سرت رو کردی توش ؟ جواب بده دیگه .

دلم نمی خواد به کسی چیزی بگم . به آرزو چه ربطی داره که مامان من برای بار اِنُم با بابام دعواش شده . که می ترسم باز هم برای لجبازی باهاش داروهاش رو نخوره . که اگر دوباره قرصاش رو قطع کنه باز اعصابش به هم میریزه و افسردگیش عود می کنه . که باز دعواهاشون میرسه به کتک کاری و دادگاه. با چشم و ابرو اشاره ای به حسابداری میکنم که مثلا به خاطر سهرابی نمیخوام حرف بزنم و به جاش میگم .

- برو پی تیله بازیت بچه !

برای اینکه نزارم پی بحث رو دوباره بگیره هندزفریم رو توی گوشم میزارم و صدای موزیک رو بلند میکنم . فکر میکنم نکنه این ترانه رو من گفتم و یادم نیست !

در این خونه رو همه بازه ، آدما از هجوم سرریزن
حال اون آدمی رو دارم که ، زندگیشو تو کوچه میریزن


- به جون خودم هما تو یه کلکی سوار میکنی .
- تو بازی بلد نیستی به من چه ؟
- مگه میشه همیشه تو دست به اون خوبی بهت بیفته . همای سعادت که بالا کلت نیست که هما جون .
- اتفاقا فامیل ننه آق بزرگ جد بزرگوارم سعادت بوده .

نگاهم رو از بهنام میگیرم همزمان بهرام که تا حالا مات ورق های توی دستش بود بالاخره رضایت میده و ورق های باقی مونده رو میریزه وسط روی زمین و بلند میشه . نفسش رو میده بیرون و میگه .

- من بعد این همه مدت هنوزم نفهمیدم تو چطور این کار رو می کنی جقله .
- جقله بودیم . پیر شدیم دیگه دادا .

نگام میکنه و به جای جواب سری تکون میده و میره . نیم خیز میشم و صداش میکنم .

- کجا ؟
- میرم باختم رو بگیرم بیام ...
- بی خود . من می خوام بیرون شامم رو بخورم .

صدای اعتراض وحید بلند میشه .

- مامان شام پخته .
- اگه بخوام شام مامان تو رو بخورم باید تا نصفه شب منتظر بمونم وحید جون . پاشو قربونت که دسر شما رو یادم نرفته .
- بی خیال هما .

خودش رو عقب میکشه تا به پشتی تکیه بده . نیم نگاهی بهش میندازم که داره از زیر آستین کوتاه تی شرتش عضلات تازه بیرون زده اش رو با غرور ورانداز میکنه . یه لبخند میزنم و فکر میکنم این باشگاه رفتن های مداومش داره نتیجه میده ظاهرا !

- زیرش نزن وحید . همین کارا رو میکنی که این خاله خانم ما میگه هنوز دهنت بو شیر میده دیگه .

در حال بلند شدن از رو زمین رو میکنم به بهنام و آستینش رو میکشم .

- پاشو بهی .
- بهی و کوفت .

اخم هاش میره تو هم . میدونم چقدر از مخفف کردن اسمش بیزاره . اما خب چه کنم که گاهی هوس میکنی اونی رو که بیشتر دوست داری بیشتر اذیت کنی . مثل مواقعی که هوس میکنی لپ بچه ها رو گاز بگیری .

- اِاِ ! باختن گریه نداره پسر خوب .
- یکی نیست به من الاغ بگه چرا هر دفعه خام تو میشم معلومه تو میبری دیگه .بر من لعنت اگر دیگه با تو بازی کنم اونم پوکر .
- عهد کردم که دگر می نخورم بهنام خان البته به جز امشب و فردا شب و شبهای دگر .
- اصلا من نمی فهمم مگه حکم خودمون چشه ؟ از دفعه دیگه تخته میزنیم که تو هم بلد نباشی !
- فرق نمی کنه . تو منچم بازی کنی می بازی .

مانتوم رو از اتاق ویدا برمیدارم که بهناز هم برای حاضر شدن میاد توی اتاق .

- هما بچه ها رو خبر کنم ؟
- نه جان من . بزار یه امشب بی سر خر زندگی کنیم .
- ویدا و هیوا بفهمن شر به پا می کنن .
- منم که شر خر !!! اوه اوه . بیا بریم بشر .

دستش رو میکشم و با خودم همراهش میکنم .تازه از توی اتاق دراومدیم که چشمم میفته به هادی که دم در ورودی با بهرام سینه به سینه در اومده .تا من رو میبینه شروع میکنه .

- به به . برنده بزرگ . صاحب تاپ استریت تو خیابون وال استریت .
- علیک سلام .
- میگم هما اگه جای قاقا لی لی سر پول بازی کرده بودی تا حالا خونه خریده بودیم ها !!!

منظور حرفش رو میگیرم اما نمی خوام تو جمع به روی خودم بیارم . از حرص دندون هام رو رو هم فشار میدم و دنبال جوابی میگردم که بی سر و صدا نطقش رو کور کنه .

- همین بنز و بی ام و هایی که تو خریدی رو می فروشیم واسه خونه خریدن بسه .

بهناز که فهمیده اوضاع عادی نیست سریع می پره وسط .

- هادی تو هم بیا . داریم شام میریم بیرون اونم با مخلفاتش .

همون جور که خیره خیره دارم هادی رو نگاه میکنم جواب بهناز رو می دم .

- هادی تازه رسیده . اومده مهمونی مثلا بزار یه خورده باشه . بعد قرنی با خانواده باشه !!! بیرون هم اونقدر ته بندی کرده لابد که تا شام خاله مهین بکشه .

هادی پی حرفم رو نمی گیره و ما هم با یه خداحافظی جنگی از خونه میزنیم بیرون .میشینیم توی ماشین دایی که بهرام استارت نزده صدای وحید بلند میشه .

- هادی هم راست میگه ها. هما اگه اهلش بودی تا الان برا خودت یه قمارخونه تاپ زده بودی .
- پسر خالم بود پسر خاله ی کلاه قرمزی . معرفتت رو شکر وحید .

فکر میکنم این غیرتی که توی فیلما نشون میدن چی شد که حالا فقط پسر خاله های توی کارتون ها دارنش ؟؟؟

**************************

به کارت عروسی توی دستم همچنان نگاه میکنم که باصدای نسترن بالاخره سر بلند می کنم .

- هما بیای ها حتما .

سری تکون میدم و شروع میکنم دوباره به حساب کتاب . اگر بخوام برم عروسیش باید کادو بخرم . کلی هم باید بابت کرایه آژانس پیاده بشم . اگر آرایشگاه و چیزای دیگه رو بی خیال بشم تازه . دوباره به کارت نگاه میکنم و خیره میشم به آدرسش . اوه تا الهیه کلی راهه . یه دلم تنوع میخواد و جشن و یه ذره خوشی . یه دلم میگه این پولا رو با بدبختی جمع کردی مثلا واسه کلاس کنکور فوق و آینده نداشته و... . کلیش خرج یه شب بشه ؟ دوباره به خودم میگم خسیس نشو هما . صدای آرزو افکارم رو بهم میریزه .

- قرار بزاریم با هم بریم یا هر کی خودش بره ؟
- هوم ؟
- کجایی ؟ عروسی یکی دیگه است تو رفتی گل بچینی ؟

جوابش رو نمیدم و دوباره میرم تو فکر . بخوام برم یه کفش مجلسی پاشنه بلند هم میخوام . بی خیال نمیرم . بعد فکر می کنم چند وقته از خونه درنیومدی ؟ البته اگر دورهمی های خونه دایی و خاله رو فاکتور بگیریم که یه شامه و ته تهش یه دست بازی . بعد تو دلم میخندم و فکر میکنم همه ی هنر دخترونه ی منم همین بازی ورقه !!! رقص و آرایشگری و طنازی رو ول کردم چسبیدم به چی ؟؟؟ بعد خودم جواب خودم رو میدم ." نه که خیلی هم پایه ی عشق عاشقی و دوستی بودی شکر خدا ." خود درگیریم میزنه بالا ." برو بابا ! تو چه فکری هستی ؟ دختر با بیست و پنج , شش سال سن دیگه باید فکر آینده ات باشی " به این جا که میرسم دوباره یاد عروسی نسترن می افتم .

- چه کار میکنی ؟ با هم بریم یانه ؟ می خوام اگه بشه ماشین امیر رو قرض بگیرم . میای ؟

بالاخره دل از دل دل کردن های بی سرانجامم میگیرم و جوابش رو میدم .

- تو هم یه کاری کن این امیر هم ولت کنه .
- جهنم ! تا هست بزار مفید باشه .
- ماشین مفت اگر بیاری چرا که نه ؟ میام .

پیش خودم فکر می کنم همیشه نگران آینده بودم و زندگیم این شد . بزار یه شبم که شده بی خیال این آینده کوفتی بشیم شاید مثل مهمون ناخونده بلاخره سر و کلش پیدا شد .


چراغ سقف دویست و شش امیر رو روشن میکنم و توی آینه ی دستی ، دستی به صورتم میکشم . اون قدر عرق کردم که پن کیک روی بینیم ماسیده . چقدر از این غوز کوچیک روی بینیم بدم میاد . تا دو سال پیشم هنوز تو سرم فکر عمل کردنش بود اما حالا دیگه این قدر توی زندگیم غوز بالای غوز دیدم که این یکی پیششون هیچه . با پد پن کیکم یه کم روش رو تمیز میکنم اما بقیه صورتم خوبه .قیافه ی معمولیم , پوست سفید و لبای متوسطم با همون آرایش معمولی جلوه ی بهتری پیدا کردن . واسه هر چی خرج نمی کردم لااقل لوازم آرایش نسبتا خوبی می خریدم . آرزو هم بالاخره دل میکنه و سوار میشه . بلافاصله بهش می پرم .

- خیلی بی شعوری به خدا . با ماشین امیر اومدی داری ازیکی دیگه شماره میگیری؟
- بی خود جوش نزن . امیرم الان یه جایی داره مخ یکی دیگه رو می زنه .

قبل از بستن آینه ام دوباره به خودم نگاهی میندازم که آرزو کمربندایمنیش رو بی خیال میشه و آینه رو از دستم میکشه بیرون .

- نمی خواد خودت رو نگاه کنی بابا . اون که باید بپسنده پسندید .چشمای سیاهت سگ دارن لامصب . این همه پول لنز و آرایشگاه دادم قد این چشای شیطون تو کارایی نداشت .
- تو که راست میگی با اون پسر خوش تیپه من داشتم الان لاس میزدم .جای چرت و پرت استارت بزن که دیرم شد .بابام کفری میشه .
- عیب نداره . حامد جون همین روزها از هفت دولت آزادت میکنه .
- آره حتما .
- شک نکن . آرزو جونتو ترک نکن .

چیزی نمیگم و سرم رو برمیگردونم طرف پنجره که حامد , پسر عموی داماد با یه بوق و چراغ از بغل ماشین ما رد میشه . صورتم رو جمع میکنم و رو میکنم به آرزو که داره با یه لبخند موذی نگاهم میکنه .

- چه کار کردی ورپریده که باز این جوری داری نگاهم میکنی؟
- هیچی جون تو .فقط وقتی داشتی با بچه ها خداحافظی میکردی, داشتم دنبالت میگشتم موبایلمم که شارژ نداشت . منم نگران !!! مجبور شدم با گوشی حامد بهت زنگ بزنم که یه دفعه دیدمت .

چشمام از ناباوری گشاد میشن . همون جوری که زیر خرت و پرت های توی کیفم دارم دنبال گوشیم میگردم به آرزو میگم .

- شوخی نکن .

اما میس کال غریبه ای که روی صفحه نمایش روشن شده یه حرف دیگه میزنه . وا میرم .

- خدا بگم چی کارت کنه دختر . اگه می خواستم که وقتی گفت خودم بهش شماره میدادم .
- بس که خری . از تنهایی شدی فسیل . الاغ تو احساس نمیکنی یه کم تنوع لازم داری تو این زندگی کوفتی ؟
- الان تنوع زندگی خودت به حد کفایت رسیده گیر دادی به مال من ؟ به نظرت اینم زندگیه تو داری؟
- چشه ؟ خرج مانتو و شالم که در میاد . هر از گاهی هم که یه کافی شاپی رستورانی چیزی تنگش میزنم .شب به شبم یکی هست با اس ام اس بازی باهاش خوابم ببره. نه این که مثل تو تنهایی برا خودم غو غو کنم .

بعد با یه چشمک اضافه می کنه .

- تفریحات مفیدم هم که به جاست .

دهن باز میکنم بگم پسری که تو بخاطر لباست بخوایش اونم تو رو برای تختخوابش میخواد اما زود حرفم رو تغییر میدم . نمی خوام شیرینی جشن امشب و به کامش زهر کنم .

- مفیدت منو کشته ! تازه حرص خوردن هات هم به جاست . گریه کردن هات رو هم دیدم .از اون گذشته تو که میدونی من مشکل بابام رو هم دارم .
- اول یه نگا به شناسنامت بنداز بعد نطق کن . پیر شدی هنوز بابام بابام میکنی . یکی رو هم که خر نکردی بگیردت . هنوزم منتظری یه شاهزاده سوار بر الاغ بیاد دنبالت ؟
- نه ممنون کسی از ما آزرا نخواد ما چشممون دنبال جیگر کسی نیست .
- پس چه مرگته ؟

اون اخلاقش برگشته و من از این بحث همیشگی خسته شدم . دیگه یاد گرفتم بقیه رو همون طوری که هستن بپذیرم . اما نمی فهمم چرا دیگران این رو در مورد من یاد نمی گیرن . پوفی میکشم و آروم میگم .

- هیچی فقط دنبال دردسر نیستم . به اندازه کافی همین الانش مشکل دارم .
- این مشکل تو چیه که همیشه خدا ناله میزنی؟
- بی خیال . بریم تا دیر نشده .
- بی خود من می خوام برم عروس کشون .

پاش رو میزاره رو گاز و ماشین از جا میپره . فکر میکنم مال خودش نیست که دلش بسوزه دیگه ! بعد یه نفس عمیق میکشم و تصمیم میگیرم این یه شب رو لااقل بی خیال بشم . صدای ضبط ماشین رو تا ته زیاد میکنم و آهنگها رو رد میکنم تا میرسم به چیز مناسب حال امشب . با آرزو شروع میکنیم به قر دادن در جا .اما وسط راه که چشمم میفته به حامد که زوم کرده رو ما تو جام خشک میشم . آرزو یه کم جلوتر پشت سر چند تا از ماشین ها نگه میداره . همه میریزن پایین و وسط خیابون شروع میکنن به رقص و بزن و بکوب . نمی خوام پیاده شم . میترسم گیر گشت بیفتم . اما آرزو کشون کشون منو با خودش میبره کنار معرکه . سعی میکنم یه گوشه وایستم و فقط نگاه کنم که حضور کسی رو پشت سرم حس میکنم . می خوام برگردم که صداش رو کنار گوشم میشنوم .

- با هم بریم وسط ؟

یه کم میچرخم و یه نیم نگاه به حامد میندازم . پیش خودم فکر میکنم چرا من نمی تونم شبیه اینا باشم ؟ چرا نمی تونم بزنم به فاز الکی خوشی ؟

- خیلی ممنون قبلا صرف شده .
- به نظرت من خیلی بدم یا تو نازت زیاده ؟

یه نظر به آرزو و دوست جدیدش میندازم و تو دلم میگم به خودت زهرش نکن و به اون میگم.

- هیچ کدوم . پاشنه ی کفشام زیادی بلنده . خستم کرده .

با یه لبخند دستش رو جلو میاره تا بندازه دور کمرم . اون قدر بهم نزدیکه که این جوری کاملا تو بغلش فرو میرم .
نمی دونم با این همه عقاید ضد و نقیض چرا از اینکه کسی اینجوری لمسم کنه بدم میاد . این جز اون مرزاییه که همیشه ناخواسته رعایت کردم . روسری سر کردنم به اجبار باباست بیشتر ، اما چیزهای دیگه رو چه بابا بوده چه نبوده حد نگه داشتم .فکر میکردم ارزشم بیشتر از فقط یه جسمه . بزار آرزو و بقیه بهم بگن فناتیک و امل . بزار این یکی هم مثل بقیه با یه پوزخند ولم کنه . نمی تونم واسه خاطر این چیزها بعد بیست و پنج سال روی شیشه ی باورهام خط بندازم .
قبل از این که گرمای تنش به تنم بشینه یه کم عقب میکشم و به هوای سرک کشیدن به اطراف میچرخم تا ازش دور شم.

- گشت نیاد بگیرتمون ؟ خیلی شلوغش کردن .
- نترس سر خیابون رو بچه ها میپان . یه دور دیگه بزنن هم جمع میکنیم میریم خونه عروس و داماد . میای که ؟
- هوم ؟ نمی دونم به دوستم بستگی داره . راننده اونه .
- خوب با ما بیا .
- اون موقع دیگه برگشتنم با خدا ست .

تو همین حرفا آهنگ که تموم میشه همه سوار ماشین هاشون میشن و راه میفتن . آرزو هم پشت سرشون .

- این همه ناله نزدم بازم بری خونه نسترن ها !!
- به تو که بد نمی گذره . نگی نفهمیدم ها .خوب با طرف گرم گرفته بودی .

جوابش رو نمیدم . مثل همیشه سعی میکنم تظاهر به بی خیالی بکنم . اما تو دلم آشوبه . خونه نسترن هم سعی میکنم جز جماعتی باشم که دور عروس و داماد رو میگیرن . بلکه حامد کمتر سمتم بیاد . بالاخره طرفای دوازده آرزو رضایت میده و برمیگردیم خونه .

تو دلم هر چی دعا بلدم رو میخونم بلکه در رو که باز میکنم همه خواب باشن . اون قدر دقیقه ها رو تا خونه شمردم که مطمئنم ساعت از یک گذشته . می ترسم بابا بهم چیزی بگه . تا الان هر کاری کردم که رومون توی روی هم باز نشه . نمی فهممش . دوستش دارم اما نمی فهممش . یعنی الان دیگه نمی فهمم . کفش هام رو میگیرم دستم و از پله های ساختمون میرم بالا . بی سر و صدا در رو باز میکنم که از چیزی که رو به روم میبینم وا میرم . بابا و مامان رو مبل ها نشستن و هیوا هم مثل یه جوجه اردک کنار اپن وایستاده .

- سلام

سر مامان که بلند میشه صورت خیسش زیر نور ته دلم رو خالی میکنه .

- چی شده ؟
- تا این وقت شب کدوم گوری بودی ؟

داد بابا از جا می پروندم . عصبانیه . بد جور هم عصبانیه . نا خودآگاه تن صدام رو میارم پائین تر.

- من به مامان گفته بودم میرم عروسی .
- همین دیگه . من تو این خونه آدم نیستم . مامانتون هم به امان خدا ولتون کرده که این وقت شب یکیتون با این سر و وضع میاد خونه , اون یکی هم آش و لاش برمیگرده .

برمیگردم سمت مامان و با ترس و بهت نگاهش میکنم . صدای هق هقش بلند میشه . میرم طرفش . دستم رو میزارم روی شونه اش و خم میشم توی صورتش .

- چی شده مامان ؟
- چه میدونم . از هیچ چی که شانس نیاوردم . نه از شوهر نه از بچه .

دوباره گریه رو از سر میگیره . هنوز گیجم که صدای هادی از پشت سرم میاد .

- چیه ؟ چی کار کردم ؟ مگه شما برام چه کار کردین که همش ازم توقع دارین . برین ببینین پدر و مادرای مردم براشون چه کارایی میکنن .

با دیدن ظاهرش جا میخورم . موهایی که همیشه مدل فشن سیخ سیخشون میکرد در هم برهمن . گوشه ی لبش پاره شده و زیر چشم چپش یه هاله ی کبوده .

- چه بلایی سر خودت آوردی ؟
- من یا تو ؟ تو هم بدتر از اینایی . تو هم فقط فکر خودتی .

بابا دود سیگارش رو با حرص بیرون میده و میپره تو حرفش.

- هر کاری از دستم بر می اومده براتون کردم . هر چی هستی از صدقه سری منه .خرجتو دارم من میدم . خودت هیچ غلطی نمی تونی بکنی .

هادی از کوره درمیره میاد بره طرف بابا که از ترسم آستینش رو میچسبم و با آخرین توانم عقب میکشمش . برمیگرده و بعد از یه نگاه به من دندون هاش رو روی هم فشار میده . بعدش مثل فشنگ میره سمت در و همون طوری هم داد میزنه .

- هر چی هست ارزونی خودتون .

بعد میره بیرون . توی خونه انگار همه چیز آوار شده و هادی رفته بیرون , بیرون بین همون آدمهایی که این بلا رو سرش آوردن .


صبح بازم دیر میرسم . با سلام و صلوات از پله های شرکت میرم بالا اما خدا هم ظاهرا سر صبحی خواب مونده و جواب دعاهام رو نمیده . از در تو نرفته با سهرابی چشم تو چشم میشم . یه سلام بی حال که به زور به گوش خودم هم میرسه میدم و می رم انگشت بزنم .

- میگم خانم به منش اگه سختتونه می خواین من جای شما صبح ها انگشت بزنم ؟

کی به این گفته گوله ی نمکه من نمی دونم ؟

- چه اشکالی داره به شرط اینکه حقوق شما رو هم به من بدن ؟

یه کم مات منو رو نگاه میکنه و بعد کوتاه میاد .

- ماشاءا... جواب همه چی رو تو آستینتون دارید شما .

تو دلم میگم با این که پ ن پ قدیمی شده اما پ ن پ انتظار داشتی بیام از تو جواب قرض بگیرم.
امروز از اون روزهاست که حال هیچ کاری رو ندارم . یه کم برنامه ام رو باز می کنم و دو خط از کدها رو می نویسم و بعد دو ساعت زل میزنم بهش . یه کم بعد مولتی مدیای تبلیغاتی شرکت رو باز میکنم و یه کم عکس ها رو جا به جا می کنم و دوباره قضیه زل زدن تکرار میشه . اون قدر بی حوصله ام که به جای کار صفحه ی مسنجرم رو باز میکنم و توی آی دی هایی که از سایت آموزش انگلیسی پیدا کردم دنبال یه آی دی روشن می گردم .چشمم میفته به یه آی دی آَشنا . این یکی ترکه می گه توی استامبول دانشجواه . تا به حال جز توریسم و آنتالیا حرف دیگه ای نزده که بن شه . دلم میخواد یه چیزهایی یاد بگیرم . مشخصه انگلیسیش خوبه . متعجبم چطور حوصله اش از جمله های پر از کلمات تکراری و بدون خلاقیت من سر نمیره . منتظرم دوباره ازم بخواد بریم توی یکی از سایت های بازی آنلاین و با هم یه دست پوکر بزنیم . همین که فهمیده بود بلدم بهم پیشنهادش رو داده بود . چند دفعه ای با هم بازی کرده بودیم . کارش خوب بود .نمی گفت اما می دونستم دوست داره یه کازینو بزنه .لابد اون جا کار و بارش سکه است دیگه .
انتظارم بی خوده . یه کم از شروع چتم نگذشته که همون سوال تکراری روی صفحه بهم چشمک میزنه .

- اهل س.ک.س هستی ؟

چرا همه میرن سر همین بحث ؟ خیر سرشون مگه اینا نیومدن تو چت روم که زبان یاد بگیرن ؟ میخوان موقع این کار از زبان چه بهره ای ببرن ؟ بیا اینم از گل پسرمون !
سر و ته قضیه رو به هم میارم و صفحه مسنجرم رو می فرستم پائین . ظاهرا به موقع هم هست چون همون موقع سهرابی یه صندلی از پشت میز کناری برمیداره و میشینه کنار دست من . مار از پونه بدش میاد پونهه کنار دستش نمایشگاه گل و گیاه راه میندازه . من نمی دونم پونه است یا علف هرز . هیچی نمیگم تا خودش به حرف بیاد .

- به کجا رسیدید ؟
- پیچ شمرون رو رد کردم الان دروازه دولتم . اونم دولت خدمتگزار .

این رو از سر حرص میگم اما ظاهرا یه جور دیگه برداشت میکنه که نیشش تا بنا گوش باز میشه .

- با اتوبوس نرید خسته میشید . میخواید براتون تاکسی بگیرم ؟

نخیر این از منم دیوونه تره . خدا رو شکر یاد گرفتم جلوی هر کس و ناکسی کوتاه نیام .

- ممنون زمان شما امکانات محدود بوده زمان ما علم پیشرفت کرده مترو اومده .

لحنم یه جوری هست که این دفعه لبخندش رو جمع می کنه .

- منظور من کار مولتی مدیای شرکت بود .

کارم رو باز میکنم یه کم پلی میکنم تا ببینه .

- این رنگ حاشیه ها خوب نیست . برش دور عکس های این قسمت هم تمیز در نیومده . تا عصر تمومش کنید که باید تحویل آقای قدرتی بدیمشون .
- تا عصر که تموم نمیشه . خود آقای قدرتی گفتن برای روز نمایشگاه لازمش دارن .
- اگه من جانشین ایشونم دارم الان میگم امروز باید کار بسته بشه . میخوایم از روش کلی کپی کنیم باید زودتر حاضر باشه .

خوب بابا فهمیدم مدیر داخلی شرکتی .کارت اگه تموم شده بفرمائید . کاش میشد اینا رو بلند بلند بهش بگم حیف که خوشم نمیاد باهاش کل کل کنم .یکی نیست بگه اگر پسر خاله ی زن قدرتی نبودی توی شرکت تو رو راهم نمی داد چه برسه به کار. توهم برش داشته که چون با طراح های قبلی رو هم میریخته با من هم می تونه همون کار رو بکنه .پسره ی بور نچسب چندش! همه ی سعیم رو می کنم که بی توجه بهش حواسم رو جمع کارم بکنه و به روی خودم نیارم که جای مانیتور زل زده به من . توی همین درگیری ها صفحه ی مسنجرم با یه PM باز میشه .

" امروز عصر بچه ها خونه ی من جمعن .خونه مکانه . بساط بازی هم براست . حتما بیا "

چشمای خشک شده ی سهرابی رو روی مانیتورم میبینم . ای خدا خفت کنه آزاده . میمردی اون ه کوفتی ته اسمت رو تو آی دیت میزاشتی . آزاد 57 هم شد آی دی .تا دوباره مامانت رفت شهرستان سراغ خواهرت خونه مکانه ؟؟!! کوفت و مکانه .
حرص میخورم و توی دلم بد و بی راه میگم اما نمی خوام به روی خودم بیارم . گوشیم رو برمیدارم و شماره میگیرم بلکه این سهرابی فضول ادب به خرج بده و بره . اما فایده نداره . شماره ی هادی رو برای بار صدم توی این دو سه روز میگیرم با همون جمله ی تکراری خاموش می باشد رو به رو میشم . سهرابی اما همچنان به صندلی چسبیده . اون قدری که می ترسم آدامس دیروزی رو روی صندلی انداخته باشم ! آخر سر من گوشی به دست بلند میشم و میرم طرف آبدارخونه . بیخودی دوباره شماره هادی رو میگیرم . توی دلم میگم من لا اقل چند تا دوست خوب دارم . به هیچ کس اون قدرا نزدیک نمیشم , طوریکه هر وقت خواستم بدون دلتنگی بزارمشون کنار اما دوستای خوبی دارم .کاش هادی هم چند تا دوست خوب داشته باشه واسه این موقعیت . چند تا نه لااقل یه دوست خوب داشته باشه . فکر میکنم خدایا یعنی ما چقدر بدیم که وقتی دست دوستی تو رو رد میکنیم ازت توقع یه دوست خوب دیگه داریم ؟


گوشیم رو گذاشتم روی سایلنت که حواسم رو پرت نکنه . به ورق های توی دستم نگاهی میندازم و لبخند پهنی می زنم . دیگه آخرهای کاره . به کارتی که سما وسط میزاره نگاه می کنم .برمیگردم و به آزاده زل میزنم که مثل همیشه خودش رو باخته و همه چیز از وجناتش پیدا ست . می زنم پشتش .

- بی خیال بابا . مگه ته تهش چقدره . نمی کشیمت که .
- برو بابا تو هم . چون همیشه میبری این رو میگی .
- جان تو در راستای بالا بردن سطح هوشی شماها این کار رو میکنم اگر خدایی نکرده خواستین با کسی بازی کنین آبروی خودتون رو نبرین .
- خف می دونی یعنی چی عزیزم یا نه .

می خندم و به دیوار پشت سرم لم میدم و صبر میکنم به وقتش تا برگ برنده ی خودم رو رو کنم . هنوز یه کم دیگه مونده تو همین حال و احوالم که گوشیم شروع میکنه به لرزیدن . محلش نمی زارم اما وقتی بار دوم به لرزیدن میفته جیغ سما بلند میشه .

- یا جواب بده یا به کل خاموشش کن . اعصابم رو به هم ریخت .
- اعصاب شما که کلا از جای دیگه خراب بود .

ناچار گوشیم رو بر میدارم . شماره ی باباست . دست بلند میکنم و جلوی بچه ها که سرشون رو کردن توی ورقای توی دستشون تکون میدم ، که یعنی صداتون در نیاد .

- جانم بابا ؟

اما به جاش صدای گرفته ی مامان روی نروم خط می کشه .

- هما . کجایی ؟
- چی شده مامان ؟

جیغش بلند میشه .

- پا شو بیا ببین چی شده ؟ از پشت تلفن می پرسی ؟
- آخه دوباره چی شده ؟ باز با بابا بحثتون شده ؟
- نه پا شو بیا کلانتری . ببین هادی چه غلطی کرده که گرفتنش .
- کلانتری واسه چی ؟
- چه میدونم ! بابات که عین خیالش نیست . میگه بزار نگهش دارن تا آدم شه . بیا بهت میگم .
- باشه کدوم کلانتری باید بیام ؟
- همون که اون سری آخری بابات رو برده بودن . اومدی ها !

تلفن رو قطع میکنم .یه لحظه گیج میشم که به حال گرفته ی خودم فکر کنم ، به بابا فکر کنم که خودش بابت معامله ی خونه های بی سند و ماشین های معلوم الحال سالی چند بار گیر کلانتری و دادگاهه و می خواد حالا هادی رو آدم کنه یا به مامان که انگار جاش با من عوض شده .

- چی شده هما ؟

می دونم حرف هام رو شنیدن و حالا کنجکاو شدن . آبرو برای من نذاشتن که دیگه . نفسم رو با حرص میدم بیرون . بیا اینم از تفریح امروزم .

- هیچی . نمی دونم هادی دعوا کرده چی شده باید برم .
- پس بازیمون چی میشه ؟

عقل آزاده بیشتر میکشه اما تو این موقعیت .

- چیو چی میشه ؟ بازی المپیک که نیست . بزار بره به کارش برسه . لااقل ما هم یه باخت دیگه نمی افتیم .

توی دلم پوزخند میزنم . آره بزارین به کارم برسم . به چیزی که تبدیل شده به کار همیشگیم .

*************************************

از کلانتری که برمیگردم کیفم رو یه گوشه پرت میکنم . اونقدر خستم که دلم میخواد خودم هم همون جوری یه جا ولو شم اما مگه غرغر بابا میزاره .

- مهناز مگه نگفتم برگرد خونه . فایده داشت موندنت حالا ؟ برگشته بودی لااقل بالا سر این یکی بودی که پس فردا هیوا هم نشه لنگه ی اون شازدت .
- بهمن خان باباشون رو برو ببین کی بوده که این در اومدن . مگه فقط من باید تربیتشون می کردم ؟
- نه من باید کار و زندگیم رو ول میکردم ادبشون می کردم . نیست تو همیشه سر گرم خونه داریت بودی .
- چه کار مهمی هم داشتی . چطور مملکت داریتون اجازه داده امشب زود بیاین خونه؟
- هر چی که هست هر چی سگ دو میزنم واسه خاطر شماهاست .

رگ گردن بابا بیرون زده و صورت مامان هم کبود شده . چشمای قرمزش از حال خرابش خبر میده . میاد جواب بابا رو بده که جلوش رو میگیرم . هر دوشون خرابن . هر دوشون نگرانن اما راه بهتری از پریدن به همدیگه به ذهنشون نمی رسه .

- مامان جان من کوتاه بیا .جان من! بیا برو قرصات رو بخور یه کم بخواب .
- نمی خواد . میخوام شام درست کنم .
- من درست میکنم . شما بیا برو استراحت کن .

می فرستمش بره و خودم دست به کار میشم . اما عوض حساب و کتاب پیمانه های برنج , حواسم به حساب و کتاب دو سه تا تیکه طلا و پس انداز توی بانک و طلاهای مامانه . هر چی حساب میکنم روی هم 16 ,17 میلیون هم نمی شه چه برسه به بیست و پنج میلیون .خونه ی اجاره ای و اعصاب خراب بابا هم که معلومه روشون نمیشه حسابی باز کرد .زاهدی رو امروز توی کلانتری دیده بودم همون چند دقیقه که اومد نشون میداد آدمی نیست که بشه ازش مهلت گرفت چه برسه به حرف قسط . بخشش که اصلا فکرش رو هم نکن . وام هم که تا بخواد جور شه ...
اون روزی که هادی داشت میگفت چه گندی زده فکر نمی کردم قضیه این قدر جدی باشه . ماشین مدل بالای زاهدی رو با یکی از دوستاش وقتی روشن میزارتش تا بره سیگار بخره از کنار خیابون بلند کرده بود و دو تا کوچه بالاتر تصادف کرده بودند . بیست و پنج میلیون خسارت دو تا خط و یه چراغ شکسته !!! نمی فهمم اون موقع چطور ولش کرده بود ولی الان پولش رو میخواست . پولی رو که جور کردنش آسون نبود .به فامیل های بابا که نمی شد حتی فکر کرد .توی دردسر که می افتادیم همشون یک دفعه از ما گرفتارتر میشدن . دایی محمود هم که بعد از دفعه قبل که ضامن بابا شده بود با ما سرسنگین شده . می مونه خاله مهین که مطمئنم نه مامان و نه بابا هیچ کدوم راضی نیستن جلوی اون یا شوهرش کم بیارن . میرم سراغ همون پس انداز کذایی خودم و خیال جهیزیه و دانشگاه و رویاهایی که برای همون یه قرون دوزار داشتم . فرقی نمی کنه هر جور که حساب میکنم حتی اگه رویاهام رو هم بفروشم این جمع و تفریق لعنتی رو هیچ چرتکه ای درست از آب درنمیاد . فکر میکنم چه دنیایی شده که تمام زندگی من بعد از این همه کار کردن , تمام صرفه جویی هام , تمام اون خوشی هایی که به خودم حروم کردم حتی قدر پاک کردن دو تا خط از روی ماشین زاهدی و سرنوشت برادرم هم نمی ارزه .


دست و دلم به کار نمی ره . اون قدر بی حوصله ام که کل شرکت خبردار شدن امروز از اون روزهای سگ اخلاقیمه . صبح که با سهرابی بحثم شد و بعد یقه ی آرزو رو برای حاضر نبودن چند از عکسای وب سایت گرفتم بعدم ... . آرزو راست میگه من فقط زبونم درازه و ادعام زیاد وگر نه وقتی یه مشکلی پیش میاد مثل چی توش می مونم .
حسابم رو چک کردم . حساب قرون به قرونش رو دارم . دلم نمیاد . دروغ چرا دلم نمیاد . این پول میشه پول خون رویاهام . اما مجبورم . هر چند چیزی نمیشه . بیست و پنج میلیون !!! خدایا چه کار کنم ؟ پس انداز مامان ، حقوق این ماهم ، مساعده . ریاضیم ضعیف شده . به ماشین حساب کامپیوتر اعتماد نمی کنم . با انگشت هام میشمرم . نه کمه . بیست و پنج میلیون !!! به خاله رو بندازم . خاله وضعش خوبه . این پولا براش پول خرده .اما بابا بفهمه قیامت به پا میکنه . بیست و پنج میلیون !!! شاید بهنام بتونه یه کم پول جور کنه . ضامن معتبر ، چک کارمندی ، پول نزول . نه نمیشه . بیست و پنج میلیون !!! به سهرابی بگم شاید بتونه یه کاری بکنه . اصلا چرا من از این بدم میاد ؟ از نگاه های هیز روز مصاحبه شروع شد ؟ بیست و پنج میلیون !!!
ظاهرا دارم کدهای برنامه ام رو می نویسم اما حواسم همه جا هست الا اون جایی که باید باشه . خط های برنامه ام شدن بیست و پنج تا !!! اونقدر گنگم که نسترن برای صدا زدنم مجبور میشه دست روی شونه ام بزاره و تکونم بده .

- کجایی تو ؟ چند دفعه صدات کردم .
- چی شده ؟
- یه نفر دم در کارت داره .
- کی؟
- نمی دونم . یه پسر کم سن و سال . وایستاده پیش میز رشیدی . برو تا رشیدی آمار پسر رو زودتر در نیاورده .

این یکی رو دیگه باید خود خدا به خیر بگذرونه . میرم اون طرف از پشت براندازش می کنم . کم سن میزنه شاید به زور بیست سالش بشه .

- با من کاری داشتین ؟
- سلام هما خانم .

صورتش آشناست اما ذهن در هم ریخته من به یاد نمیارتش . یه کم میرم اون طرفتر تا اونم مجبور شه دنبالم بیاد بلکه از رشیدی و آنتنش دور شیم .

- به جا نمیارم.
- فرنودم .

نفس خسته ام آه میشه و میاد بیرون .تازه میشناسمش . همون رفیق شفیق هادیه که باهم اون شیرین کاری رو کردن . یاد هادی میفتم . دو روزه گرفتنش . دو روزه نیست . بازهم اون بیست و پنج میلیون لعنتی !!!

- چطور تو بیرونی ؟ نگو هادی تنها تنها یه همچین شکری خورده بوده که باورم نمیشه.

به تته پته میفته . دهن باز میکنه که جوابم رو بده اما فکر میکنم حالا ما و خانوادمون وسط آتیشیم اگر اونم بیاد چیزی تغییر نمی کنه .

- ولش کن . اومدی اینجا چه کار ؟
- با هادی یه بار اومده بودیم این جا . اومدم بگم آقای زاهدی هنوزم سر اون جریان هست .

بیست و پنج میلیون پول بی زبون چه جریانی داره که فرنود باید بهم یادآوری کنه . اصلا مگه یادم رفته که یادآوری بخواد ؟

- کدوم جریان ؟ پولش رو باید بدیم که میدیم بالاخره .
- نه این نه . هادی که میگفت بهتون گفته ! قضیه بازی دیگه . این قدر از شما تعریف کرده که آقای زاهدی راضی شده بود جای خسارت شما هم برید توی بازی . اما هر چی بردید مال آقای زاهدی باشه . اگرم که باختید که باید همه ی خسارتش رو بدین .

هاج و واج نگاهش میکنم . بازی ؟ کدوم بازی ؟ کدوم برد ؟ یه کارت میگیره سمتم و بی توجه به حال من ادامه میده .

- آقای زاهدی کارتش رو داد بدم بهتون . گفت اگر تصمیمتون رو گرفتین نهایت تا فردا شب بهش زنگ بزنین . خدافظ .

یه جرقه توی ذهنم یه چیزهایی رو کنار هم میزاره . اصرار هادی ، بدهی ای که باید صافش میکرد .
چی میگفت ؟ گفت بیا و یه بار هم که شده سر پول بازی کن . با آدم های بزرگ سر یه میز بزرگ .گفت طرف میخواد ببره به هر قیمتی .گفت که بهش گفتم تو می تونی.
این جریان هر چی به نظر من مسخره است به نظر اونا جالبه .کی با یه بازی چنین چیزی رو معاوضه میکنه ؟
برمیگردم پشت میزم به آرزو نگاه میکنم . سر تکون میده .

- چیه ؟ نامرد من به تو اعتماد کردم که نشستم کنار دستت .حالا به من هم نظر داری ؟

شاید بشه از اون پول قرض بگیرم .

- آرزو پول داری؟
- چقدر می خوای ؟
- هر چقدر داری ؟
- یه دوست سیصد تایی ته حسابم هست .

فکر میکنم سیصد هزار تومن نه . بیست و پنج میلیون .

- وضع من با این حساب از تو بهتره که . پول هات رو چه کار میکنی ؟ خرج تو رو که دوست پسرات میدن .

یه لبخند تلخ میزنه و همون جور که سرش رو توی مانیتورش میبره میگه .

- خرج خونه رو هم من می دم .

چرایی رو که نوک زبونم میاد قورت میدم و فکر میکنم چرا هیچ وقت از زندگی آرزو نپرسیدم ؟ فکر میکردم وضع من از اون بدتره .به کارت توی دستم نگاه میکنم و فکر میکنم واقعا تنها کارت برنده من اینه ؟

**********************************

بعد هزار بار نوشتن و خط زدن , بعد از هزار تا راه حل بیراه تراشیدن بالاخره به شماره ی روی کارت زنگ زدم . مردی که نمی شناختمش توی دو تا جمله ی کوتاه بهم گفت که مدیر دفتر زاهدیه و باید برای پنج شنبه شب محل قرار باشم .اما در مورد پول ،در مورد برد و در مورد اهمیت بازی زیاد حرف زد . حتی تهدید کرد .
محل بازی رو ساعت آخر با اس ام اس بهم اطلاع داد و امشب همون پنج شنبه شب کذاییه .
پاهام قفل کردن . جلوی باشگاه محل بازی ایستادم و دل دلای آخر رو میکنم . باید پا توی جایی بزارم که نمی دونم کجاست . بین آدمایی که هیچ چی ازشون نمی دونم . اول پاییزه و من مثل بید می لرزم . می دونم کارم حماقت محضه اما چاره ی دیگه ای به ذهن فلج شدم نمی رسه . این چند روزه رو انگار توی دیوونه خونه سر کردم . بابا که معلوم نیست شب ها تا دیر وقت کجاست . بیشتر فکر میکنم دیر میاد تا چشم تو چشم ما و مامان نباشه . مامانی که از بعد از اون روز کلانتری یا زیر سرمه یا به زور آرام بخش خوابیده . این چند روز آخر رو دیگه سر کارم نتونستم برم . چه جوری می شد برم سر کار وقتی هیوا مدرسه رو می پیچونه و مامان بی تابی میکنه ؟
هر چقدر هم که این قصه ها رو برای خودم مرور میکنم فرقی نداره . هنوز می ترسم پا توی باشگاه بزارم . حتی میترسم از عرض خیابون رد بشم . توی دلم میگم ولش کن . یه راه حل دیگه پیدا می کنم . بالاخره همیشه یه راهی هست . نمیشه که نباشه .
عقربه ی ساعتم رو نگاه میکنم که نزدیک نه داره میشه . امشب رو به بهونه ی استراحت یه شبه , مثلا دارم توی جشن تولد سما می گذرونم . وقتی به مامان گفتم با اخم نگاهم کرد . گفت " خودت میدونی و بابات ." .بابا !!! الان کمترین نگرانیم بابا و جوابیه که باید بهش پس بدم .
در حالی رو به روی یه باشگاه بیلیارد بالای شهر وایستادم برای تو رفتن با خودم کلنجار میرم که نه از شرایط این بازی چیزی میدونم نه حتی از زاهدی . حتی قیافه اش رو درست به یاد نمیارم . یه لحظه تصور میکنم افکارم شدن شبیه انیمیشن های بچگیم یه فرشته خیر و یه جن شر , هر کدوم من رو سمت خودشون می کشن . فقط مسئله اینجاست که نمی تونم تشخیص بدم کدوم یکی خیره . ساعت درست نه شده و من هنوز رو به روی تابلوی پر زرق و برق این کلوپ لعنتی به زمین چسبیدم .


همیشه توی زندگی در حال تصمیم گرفتنیم . تا لحظه ای که زنده ایم . هر قدمی که بر میداریم ، هر نفسی که می کشیم . گاهی این تصمیمات پلکان آینده رو می سازه و گاهی هم ما رو به دروازه های جهنم می رسونه بی اون که حتی خودمون بدونیم . حالا وقت تصمیم منه .
هر چی دعا از بچگی یاد گرفتم توی دلم پشت سر هم ردیف میکنم . باز هم خدا رو شکر بچگی ای داشتیم که توش دعا یاد بگیریم .ناخن های بلندم رو کف دست هام فشار میدم تا نشون ندم چقدر استرس دارم . بی توجه به نگهبان غول تشن باشگاه که کت و شلوارش داره توی تنش از هم می پاشه و با یه دست مچ دست دیگه رو گرفته و نگاهش روم قفل کرده ، این ور و اونور چشم می چرخونم بلکه یه کم آروم شم . بالاخره ی نگهبان دوم بر می گرده .پاهاش رو به اندازه عرض شونه اش باز میکنه و با ژستی شبیه همکارش بی حرف رو به روم می ایسته .
یعنی چی ؟ چی شد ؟ نکنه اشتباه اومدم ؟ یه لحظه آرزو میکنم کاش اشتباه اومده باشم . اما آدرس همونه که بهم دادن . تازه اگر اشتباه بود که این یارو اسم من رو نمی پرسید و غیب شه . مات و گیج نگهبان رو نگاه میکنم که سایه ی یه مرد از راهروی کنار پله ها بیرون میاد . جلوتر که می رسه سایه تبدیل میشه به شبح کابوس های این چند وقت من . تازه می شناسمش . زاهدیه . برای بار اول به ظاهرش دقت می کنم . سی و هفت هشت ساله نشون میده . قد متوسط و چهره ی سفیدی داره . کت و شلوار مارکدار و آرایش موی فوق العاده اش خوش تیپ تر از چیزی که هست نشونش میده . چشمای قهوه ای زیرکش زل زده به من .

- پس بالاخره اومدی . امیدوارم کارت به همون خوبی که برادرت ادعا می کنه باشه .

لحنش خیلی تیز و گزنده است . نفس عمیقی میکشم و به روی خودم نمیارم . نیومدم که مهمونی . اومدم تاوان خریت هادی رو بپردازم .

- منم امیدوارم بعد از بازی سر حرفتون بمونید .

پوزخندی میزنه و جوابم رو نمی ده . یه قدم عقب میره و سر تا پام رو با نگاهش دوبار بالا و پایین میکنه . لبهاش رو به حالت عجیبی جمع میکنه و میگه .

- میدونی که باید چه کار کنی ؟

یه لحظه ته دلم خالی میشه . چه کار باید بکنم ؟

- بله .
- مطمئن ؟ در مورد پول و بازی همه چیز رو میدونی ؟
- توضیح دادن برام .
- خوبه . حواست رو جمع کن اشتباه نکنی .

اشتباه !!!نکنه اشتباه من اومدن باشه ؟
با دست به همون راهروی کناری اشاره می کنه و خودش هم زودتر راه میفته . من این پا و اون پا میکنم . اگر همین الان برگردم و بدوم طرف خونه چی میشه ؟ به خونه که فکر میکنم پاهام برای برگشتن سست میشن . مگه نه این که ما هممون زیر یه سقف زندگی میکنیم ، یه خانواده ایم ؟ حتی اگر سقفش سوراخ باشه ؟ اگر این سقف نمور پائین بریزه روی سر هممون آوار میشه . هی هما پشت این در بیست و پنج میلیون پول کذائی منتظرته که مثل یه سطل آب روی آتیش زندگیت بریزیش .
چه بد وقتیه برای تردید کردن !!! زاهدی بدون این که سر برگردونه محکم میگه .

- از این طرف .

ناخودآگاه یه لحظه برمیگردم و به پشت سرم , به در باشگاه و دنیای بیرون از این بازی آخرین نگاه رو میندازم . چاره ای نیست هما . تا خطر نکنی به هیچ چی نمی رسی .
دنبالش میرم . وارد یه سالن بزرگ میشه که چند تا میز بیلیارد این ور و اون ورش دیده میشه . یه گوشه ی دیگه ی سالن یه بار هست که پشتش قوطی های دلستر و کوکا رو ردیف چیدن . توی سالن به اون بزرگی جز چند نفر که از روی لباس های یه شکلشون میشه فهمید جز پرسنل کلوپن کس دیگه ای نیست . یه لحظه ترس برم میداره . بیشتر از قبل . فکر میکنم اگر تمام این جریان بازی باشه چی ؟ بعد به خودم نهیب میزنم که همین حالا هم برای بازی اومدی .نکنه بلایی سرم بیارن ؟ بعد میگم تو برای این آدم چه چیز جذابی داری ؟ حور و پری نیستی که می ترسی بدزدنت .
این آدم ها بازی با زندگی بقیه کار هر روزشونه . تو هم فقط قراره بری ، بشینی و باهاشون بازی کنی . اونم سر یه چیز با ارزش . بیست و پنج میلیون پولی که هیچ جور دیگه ای جور نشد . آخ وسوسه !!! امان از وسوسه !!! بیست و پنج میلیون !!! آدم رو هم وسوسه از بهشت بیرون کرد .
یه کم عقب تر کنار بار یه میز شبیه میز ناهار خوری هست و چند تا مرد دورش نشستن . همه کت شلوار پوش و خوشتپ . لباس این آدم ها بیست و پنج میلیون بیشتر می ارزه . لباسی که زیرش نه فقط تنشون که شخصیتش رو پنهان کردن . روی میز چند تا گیلاس دیده میشه و یه ظرف بزرگ میوه خوری پر از میوه های رنگارنگ هم وسطه میزه . دو نفر هم گیلاس به دست یه طرف دیگه ایستادن . شیشه های مشروبی که فقط یکی دو بار توی مهمونی های بزرگ بچه های دانشگاه دیدم رو به راحتی می تونم تشخیص بدم . با رسیدنم چند تا از نگاه ها به سمت من برمیگرده . معذبم . خیلی معذب . نگاه هاشون سرد و یخزده است . لرز میکنم .
نمی خوام خطا کنم . نمی خوام خودم رو ببازم . نمیدونم الان باید چی کارکنم . فقط سعی میکنم آروم باشم .این یه بازیه و منم هنرپیشه اشم . سرم رو بالا میگیرم . با قدم های آخر پاشنه های کفشم رو طوری روی زمین می کوبم که یعنی قدم هام محکمن . سینه ام رو جلو میدم و سیخ می ایستم . زاهدی به حرف میاد .

- این هم از طرف من .

سری تکون میدم که هم معنی سلام میده هم خوشبختم و شاید هم بدبختم . یکی دو نفری کار من رو تکرار میکنن و بقیه حتی به روی خودشون هم نمیارن که من رو دیدن .

- پس آرش که بیاد می تونیم بازی رو شروع کنیم
.
به طرف مردی که داره حرف میزنه برمیگردم . یکی از اونائیه که من رو ندید گرفتن . بلند قامته و با وجودی که با یه نگاه خیره ی مته ای زل زده به چشمای من اما معلومه طرف صحبتش زاهدیه . توی نور کم اون گوشه ای که ایستاده چیزی جز برق عجیب نگاهش چشمم رو نمی گیره . انگار منتظر طعمه اش بوده و حالا می خواد افکار من رو از توی چشمام بخونه . خودم رو جمع و جور میکنم و با تظاهر به خونسردی نگاهم رو به افراد سر میز می دوزم .
چیزی که میبینم اصلا شبیه به اون چه که انتظارش رو داشتم نیست . قبلا فکر میکردم با یه قمارخونه ی زیر زمینی شبیه به اون چیزی که توی فیلم ها می دیدم طرف میشم . ناخود آگاه یاد سریال های ترکیه ای و آدم هاش می افتادم . اما الان با صحنه ی متفاوتی طرف بودم . اگر شیشه های مشروب و گیلاس ها رو جمع میکردن ، هیچ چیز مشکوکی جز چند تا آدم ظاهرا باکلاس که انگار برای یه جلسه ی کاری دور هم جمع شدن دیده نمی شد . حتی فضای کلوپ هم عادیه . نورهای رنگی کمی که از هالوژن های اطراف توی سالن پاشیده میشن فضا رو گرم کردن .
تنها دختر جمع منم . یه نگاه به سر و وضع خودم میندازم . نمی دونستم چطور باید لباس بپوشم . اما حالا کم و بیش از ظاهرم راضیم .با این که روزهای اول پاییزه اما بوت پاشنه بلندم رو پوشیدم که فقط برای مهمونی های خاص از کمد بیرون می کشیدمش . بارونیم رو جلوی در تحویل نگهبان داده بودم . حالا با یه پیراهن سبز کله غازی تا زیر زانوهام که از نزدیک کمر کلوش میشد و کت یه کم پر رنگترش که بلندیش تا زیر باسنم رو می پوشوند و فقط با یه گل سینه ی پر نگین دو طرفش به زحمت به هم می رسید جلوی این جمع ایستاده ام .شال گیپور مشکی مامان رو که کش رفته بودم , محکم یه مدل عجیب که صبح از اینترنت در آورده بودم دور سرم بستم . درسته مسلما به پای مارک های معروف لباس ها و عطرهای اونا نمی رسم اما مرتبم . وقتی میبینم کسی چیزی به روی مبارکش نمیاره یه صندلی برای خودم بیرون میکشم و میشینم . صدای پوزخند مرد قد بلند رو میشنوم و تعجب بقیه رو میبینم ,اما سعی میکنم بی خیال باشم .
تو همین موقع یه مرد دیگه هم وارد میشه ...


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 759
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,104
  • بازدید ماه : 26,985
  • بازدید سال : 177,084
  • بازدید کلی : 11,674,224