close
مجتمع فنی تهران
رمان پوکر قسمت دوم
loading...

رمان فا

تو همین موقع یه مرد دیگه هم وارد میشه که اون هایی که نشسته بودن به احترامش بلند میشن . اون هایی که ایستاده بودند ، جلوتر میان . سر تا پاش رو برانداز…

رمان پوکر قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1523 سه شنبه 05 فروردين 1393 : 21:20 نظرات ()

تو همین موقع یه مرد دیگه هم وارد میشه که اون هایی که نشسته بودن به احترامش بلند میشن . اون هایی که ایستاده بودند ، جلوتر میان . سر تا پاش رو برانداز میکنم . بهش میخوره سی و پنج رو لااقل داشته باشه . قد متوسطی داره و هیکلی که اگر یه کم ورزش کنه و شکمش سفت بشه ورزیده به نظر میاد . کت و شلوار کرم قهوه ایش بیشتر از حقوق چند ماه من می ارزه . باید هم شیک باشه .چشم های قهو ه ای تیره اش توی نور کم سالن برق ترسناکی داره . توی جمع مردهای سالن فقط دو سه نفر جرات می کنن به نگاهش چشم بدوزن .
چشم مرد به من که می افته ابرویی بالا میندازه و فقط یه لحظه سر تا پام رو برانداز میکنه . همون یه لحظه کافیه برای به لرزه درآوردن چهار ستون بدنم ................................................................................

سنگینی نگاه یه جمع حالا روی شونه های منه . این رو از هوای سنگینی که به سختی به ریه هام میکشم ، می فهمم . اما من محکم به صندلیم می چسبم . دو نفر شبیه همون غول تشن های بی قواره ای که دم در باشگاه ایستاده بودند یه قدم عقب تر دو طرف مرد رو گرفتن . مرد به یکی از اون دو تا بادیگاردش اشاره میکنه تا صندلی کناری من رو براش بیرون بکشن . بعد انگار اصلا اون جا وجود ندارم , جلو میاد و میشینه روی صندلی . نگاه من روی صورت اون می چرخه و نگاه اون دور سالن که حالا به طرز عجیبی ساکت به نظر میرسه .

- خوب , همه هستن ؟

صدای گرفته ای داره . انگار با حرف زدنش به بقیه اجازه ی نفس کشیدن میده . زاهدی خودش رو جلو میندازه .

- بله همین طوره . اگه همه چیز درسته شروع کنیم دیگه آرش خان ؟

پس آرشی که همه منتظرش بودن اینه ! بی اختیار بر میگردم و دوباره نیم رخش رو نگاه میکنم . پوست آفتاب سوخته ی صورتش رنگ قهوه ای مردونه ای به چهره اش داده . هر چند بینی نسبتا بزرگ و لب های کلفتش خشن نشونش میدن اما بوی عطر فوق العاده اش و نوع برخورد خاص ، جذابش می کنه .

- مثل این که خیلی عجله داری شهرام . بی تابی نکن بالاخره میبینیم این جوجه ات چه کاره است .

تازه میفهمم اسم این زاهدی فلان فلان شده شهرامه لابد منظورش هم از جوجه منم . جوجه ای که وقتی داشت تخمش رو میشکست و ازش سر بیرون می آورد باید به این هم فکر میکرد که این دنیای نا دیده شاید اون قدر ها هم جای خوبی نباشه .
از مردهای توی سالن سه نفر دیگه هم سر میز میشینن . توی جام کمی جا به جا میشم و نگاهی به چهره ی رقبا میندازم . اولین قدم روانشناسی چهره است . یه ارزیابی کلی از قیافه هاشون می کنم .
بین چهار نفری که رو به روی منند اون مرد قد بلند اولی رو تشخیص می دم . حالا زیر نور چراغ بالای میز صورتش بیشتر مشخصه . توی تیپ دست کمی از آرش نداره . یه کت و شلوار خیلی خوش دوخت تنشه که هیکل عضلانیش رو به رخ میکشه . معلومه باید اهل ورزشی شبیه به شنا باشه . پوست تافی رنگش حدسم رو تقویت میکنه . بینی کشیده و نوک تیزی داره که مرموز نشونش میده , انگار یکی با دست حسابی کشیدتش . بر عکس چهره ی جدی آرش یه پوزخند روی لبشه شاید به خاطر این که از آرش چند سالی کوچکتر میزنه . دست آخر چشمای سیاهشه که زیر اون ابروهای پر و مشکی بد جور زیرک نشونش میده . دو نفر دیگه قیافه های معمولی دارن . هر دو نزدیک چهل ساله اند . یکیشون قد کوتاه و فربه است و اون یکی که در آستانه ی تاس شدنه لاغر و بلند بالاست . از روی چهره هاشون هم می تونم بگم که رقبای قدری دارم .
نگاه آرش برای بار اول از لحظه ی ورودش توی جمع دور می چرخه و لب باز میکنه .

- شروع کنیم ؟

لبم رو با نوک زبون خیس میکنم . حس می کنم تمام مجاری تنفسیم خشک شدن . یه لحظه هوس میکنم از جا بلند شم و با آخرین توانم از جو سنگینی که توش گیر افتادم فرار کنم .اما همین که طعم رژ رو توی دهنم حس میکنم می فهمم دارم بد شروع میکنم به خودم تشر می زنم . " هما خودت رو جمع کن . تو که ترسو نبودی ! "
می دونم هر چقدر هم که اضطراب دارم نباید چیزی نشون بدم . تو همین احوال چشمم میفته به نگاه تیز جوونترین مرد سر میز . گوشه ی لبش بالا میره و صدای اون نفسی رو که با پوزخند بیرون میده میشنوم . ابرویی بالا میندازم و و به ورق های توی دستم نگاهی می کنم . توی دلم به خودم دلداری میدم که حتما برنده ام . تا الان رو دست نداشتم . فقط کافیه مثل همیشه بی دغدغه بازی کنم . من که چیزی برای باختن ندارم پس بزار پاکباز و راست باز باشم . توی دلم اسم خدا رو میارم . میدونم کارم مسخره است . می دونم وقتی دارم قمار میکنم بردن اسم خدا مسخره است اما وقتی هیچ کمک دیگه ای نیست اون آخرین امید میشه و صداش می کنم . خدایا خودت کمکم کن .
گرم بازی میشم . سعی میکنم فکر کنم بازم با بچه های دایی و خاله مشغولم . اون قدر به خودم تلقین میکنم که یادم میره این آدم ها رو نمی شناسم . یادم میره دارم سر چی بازی میکنم . حالا دیگه مردهای همبازیم رو میشناسم . طبق حدسم یکی از اون دو تا مرد مسن تر زود جا رفت . اما آرش و مردی که حالا میدونم اسمش کاوه است هنوزم قدر دارن ادامه میدن . مرد سوم ، همون لاغره عین کوه یخ می مونه . از روی ظاهرش هیچی بروز نمیده و فقط شرط روی شرط میزاره .
می دونم چطور باید از پسشون بربیام .فقط کافیه همه ی وجودم چشم بشه و مثل باز تک تک حرکات رقبا رو شکار کنم .
دیگه چیزی به آخر کار نمونده . آرش که معلومه داره عصبی میشه سیگار پنجمش رو هم روشن میکنه و دودش رو توی حلق من بدبخت میده . هر چند نمی فهمم چرا هنوز به همون سردی اول بازیه .
به عقب تکیه میدم و نگاهی به زاهدی میندازم که معلومه داره با دمش گردو می شکنه . شرط ها به جایی رسیده که مغزم داره سوت میکشه . حرف از پولیه که با زندگی ده تا مثل من بازی میکنه و این آدم ها دارن فقط باهاش بازی می کنن . هر چقدر مردد به زاهدی نگاه میکنم , بهم اشاره میکنه کم نیارم . کاوه نمی خواد به روی خودش بیاره و لبخند میزنه . اما داره گیلاسش رو توی دستش می چرخونه این یعنی اوضاع اون ، خیلی هم خوب نیست . به پول وسط میز که فکر میکنم برای بار اول توی زندگیم من هم از باخت می ترسم .
تا بازی به آخرش نزدیک شه حس میکنم کلی وزن کم می کنم . دل و جرات ای که داشتم آب میشه و من سبک میشم .
نفس های آخر بازیه و من حالا آرومم . از خوشی برای این که خودم رو لو ندم گوشه ی لبم رو به دندون میگیرم . دست خوبی دارم . به آرش نگاه میکنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده خیلی شیک و خونسرد میکشه کنار . حق داره البته . وقتی مدیر دفتر زاهدی حرف پول رو میزد فکر نمیکردم واقعا کار تا این جاها جلو بره . می دونم با این همه پول اگر ببازم زاهدی جنازم رو هم از این دخمه بیرون نمی فرسته . کاوه توی چشمهام خیره میشه . میخواد ببینه دارم بلوف میزنم یا واقعا چیزی توی چنته دارم . نگاهش عین میخ می مونه . نمی فهمم چی میفهمه که نگاهی به مرد لاغر ، سیامک میندازه که اخم هاش درهم رفته ان . بوی شکش رو من هم می تونم حس کنم اما لامصب نمی خواد شکست رو بپذیره و شرط رو قبول میکنه .
صدای پوزخند آرش نگاه همه رو به سمتش میکشونه .

- سیا ! تو یه یه قرونی دیگه ته جیبت نمونده الان . داری سر چی قمار میکنی مرد ؟

سیامک داره زور میزنه تا از انقباض عضلات صورتش جلوگیری کنه اما رنگش برگشته .

- اون قدر دارم که پول باختم رو بدم .
- رو کن ببینیم .
- تو که من رو میشناسی آرش .
- راجع به نسیه حرف نمیزنیم اونم سر میز . می دونی که .
- این قدر رو اعتبار دارم که ازش خرج کنم .
- چقدر ؟ مثلا اندازه ی باغ کوله سنگی ؟

این دفعه فک منقبض شده ی سیامک که هیچ ، صدای قرچ قرچ دندون هاش نگهبان های دم در رو هم متوجه کفری بودنش کرد .

- آره . اندازه کوله سنگی .

صداش بیشتر به غرشی می مونه که به زور صدا خفه کن آروم گرفته باشه . نمی دونم این چیزی که ازش حرف میزنن چیه یا چقدر می ارزه ؟ یا این دیگه چه جورشه ؟ اصلا مگه من چند دفعه پای یه میز جدی بودم که از این چیز ها سر در بیارم ؟ فقط ساکت و آروم برای بار آخر یه نگاه زیر چشمی به زاهدی میندازم که با بالا بردن گیلاسش بهم اشاره میکنه ادامه بدم .


دونه های درشت عرق روی پیشونی سیامک نشسته . یه لحظه می ترسم نکنه من هم همین شکلی شده باشم . این رو خیلی وقته یاد گرفتم که توی بازی حتی توی بازی زندگی باید حفظ ظاهر کرد .
به انعکاس چهره ی خودم توی چشم های خیره شده به میز که نگاه میکنم بد به نظر نمیام اما کاش تصویر یه آدم همون چیزی بود که واقعا هست . فقط خودم میدونم که چه ولوله ای توی وجودم به پا است . من حق باختن ندارم . پس نمی تونم به چیزی که حقی ازش ندارم حتی فکر کنم .
بالاخره این دقیقه های کشدار هم میگذرن . سخت مثل همه ی چیز های سخت زندگی اما میگذرن . کاوه با بی خیالی گیلاسش رو به لب میبره . سیامک دست می بره و گره ی کرواتش رو شل می کنه . من اما سر جام به زور بند شدم . بالاخره کابوس تموم میشه . هورا . هادی رو خیلی زود دوباره میتونم تو خونه ببینم . این مصیبت تموم شد . دمت گرم خدا جونم . دلم میخواد بالا و پائین بپرم و بردم و جشن بگیرم . دلم میخواد چند دور ، دور خودم بچرخم اما فقط از سرخوشی به افتخار خودم دست می کوبم و با لب هایی که دیگه جلوی خندشون رو نمی گیرم به قیافه ی درهم سیامک و چشمای سرد کاوه زل میزنم .

- خوب آقایون بازی خوبی بود . ببخشید که من بردم !

کاوه فقط گوشه ی لبش رو بالا میبره . هر چند خیلی هم ناراحت به نظر نمیاد . حداقل نه اون قدری که انتظارش رو داشتم . انگار داره به یه بچه ی بازیگوش نگاه میکنه . آرش باز هم من رو ندید میگیره و به جاش به سمت زاهدی برمیگرده . زاهدی لبخند دندون نمایی میزنه و رو به سیامک میگه .

- کارای مقدماتی رو انجام میدم . قرار آخر رو هم بگو سرمست بهم اطلاع بده .

سیامک سعی میکنه هیکل وارفته اش رو تکون بده . به سختی چشمش رو از روی میز میگیره و روی پا می ایسته .

- این لقمه برای همتون زیادی بزرگه . مطمئن باشید .

صداش اما هنوز صلابت خودش رو حفظ کرده . بعد از گفتن همین یه جمله ، نگاه پر از خشمش روی آرش میشینه .سری تکون میده . اشاره ای به دو تا از مردهای درشت هیکل توی قسمت تاریک سالن میکنه و بعد هم میره سمت خروجی .
آرش هم به محض خروج سیامک بی اعتنا به بقیه از پشت میز بلند میشه .نگاه رضایتمندی به زاهدی میندازه و برای بقیه هم سری تکون میده و میره . چند نفری هم پشت سرش راه میفتن .نمی تونم درک کنم این ها چرا این جورین . با اون همه پولی که باختن اما فقط سیامک در حال سکته بود . یعنی این قدر مایه دارن که این پول ها براشون چیزی نیست ؟ زل زدم به مسیر رفتنش که صدای کاوه بلند میشه .

- چه کلکی سوار کردی ؟
- هوم؟؟؟

سرم رو میچرخونم سمتش . شبیه به علامت سوال نگاهش میکنم .

- عمرا بچه ای مثل تو بتونه سر من رو کلاه بزاره . یه کلکی تو کارت بود .
- ببخشید بابا بزرگ . باشگاه تاریک بود عصاتون رو ندیدم .
- غیر از حقه بازی زبونت هم که درازه . باید از اول چشمم بهت می بود , ببینم چه حقه ای سوار میکنی .
- دفعه ی دیگه عینکت یادت نره شاید چیزی دیدی .
- بی خود مزه نریز . مالی نیستی که چشم من بگیرتت .
- جانم ؟؟؟!!!
- ذوق مرگ نشو حالا . اشتباه از من بود زیادی دست کم گرفتمت وگرنه عددی نیستی که این جوری خودت رو تحویل گرفتی جوجه.
- میدونی سقف اینجا کوتاه ست این حرفا رو میزنی نگرانت میشم .
- نگران خودت باش .من دلنگران زیاد دارم .

قیافه ی کاوه حالا رنگ بیشتری از شیطنت گرفته . نمی فهمم چطور این قدر پر انرژیه اون هم بعد از چنین باختی اما من اون قدر سرخوشم که می تونم تو روی عالم و آدم بایستم .

- اون که معلومه . منتها دلنگران های جنابعالی ظاهرا فقط دل دارن از نعمت مغز بی بهره ان .
- اون جور که از ظاهر قضایا معلومه تنها نعمتی هم که به تو دادن پر روییه .
- ظاهر بینی خصیصه ی زشتیه . سعی کنید خودتون رو اصلاح کنید .
- حکایت گربه و گوشت رو که شنیدی لابد !!!

یه نگاه به سر تا پاش میندازم و با شیطنتی درخور برخورد باهاش ابرو هام رو بالا میبرم .

- شما هم حکایت سیر و پیاز رو شنیدید حتما !
- چطور تا قبل از اینکه امیدت رو از خودم قطع کنم دوم شخص مفرد بودم یک دفعه جمع شدم ؟؟؟
- آخه جمع آقایون این مشکل رو دارن .
- حالا تو باید مواظب سقف باشی . زیادی به خودت مطمئنی .

بقیه سکوت کردن و انگار که اومده باشن تماشای مسابقه ی پینگ پونگ فقط از روی صوت من به صورت کاوه می پرن و به عکس . من هم که با بردم حسابی شارژ شدم و می تونم تا خود صبح اره بدم و تیشه بگیرم . اما وقتی به ساعتم نگاه میکنم می فهمم بهتره این بازی رو هم زودتر تموم کنم . پس نگاهم رو از کاوه میگیرم و میرم سمت زاهدی . هر چند نمی تونم وسوسه ی جواب دادن رو پس بزنم .

- اعتماد به نفس کاذب ندارم . فقط به خودشناسی رسیدم .

کاوه تا میاد جوابی بده زاهدی خودش رو وسط میندازه . معلومه که نمی خواد عیشش تیش بشه . از ذوقش روی پا بند نیست .

- بی خیال بچه ها بیاین میخوام به افتخار بردم همتون رو مهمون کنم .

زاهدی به یکی از پرسنل اشاره میکنه تا یه بطری رو از لابه لای یخ ها بیرون بکشه و گیلاس های سینی توی دستش رو پر میکنه . کاوه که معلومه نمی خواد به این زودی کوتاه بیاد با تمسخر نگاهش میکنه .

- از جیب خودمون داری مهمونمون می کنی ؟؟؟
- این یکی فرق میکنه . سفارشی سفارشیه به جان تو . یه لب بزن تا بفهمی .
- همین که تو اون قدر زدی که توهم برت داشته بسه .
- بخیل نباش . از این سفره یه لقمه اش هم به ما برسه بسمونه . هر چند حالا حالاها مونده تا به گرد پای توبرسم .

از حرف هاشون چیزی متوجه نمیشم . از نگاه های مرموزشون هم همین طور .گیلاس های پر بین جمع می چرخه . حس میکنم دیگه کاری اون جا ندارم و می تونم برم . کنار زاهدی می ایستم و زمزمه میکنم .

- فکر میکنم دیگه میشه برم .

اون قدر سرخوشه که با لبخند نگاهم میکنه . معلومه برد امشب بیشتر از هر نوشیدنی ای مستش کرده . چشماش از ذوق برق میزنن . دیگه شباهتی به اون هیبت یخی اول شب نداره .

- چرا به این زودی ؟ بمون یه لبی تر کن بعد برو .
- نه . ممنون . فقط قرارمون رو که فراموش نکردین ؟
- معلومه که نه . در اولین فرصت وکیلم رو می فرستم دنبال کارهاش .
- میشه از این جا یه ماشین بگیرم ؟
- آره حتما .

به یکی از همون نگهبان های غول پیکر اشاره ای میکنه و دم گوشش چیزی میگه . هنوز خیالم راحت نیست . یه لحظه از ذهنم می گذره . " عجب غلطی کردم . نکنه بهش سفارش کرده ببره سرم رو زیر آب کنه " . نگهبان دور میشه و زاهدی هم یه گیلاس از روی میز کوچک کنار دستش بر میداره و طرفم میگیره .

- تا آژانس برسه یه پیک بزن . همچین چیزی دیگه گیرت نمیاد .
- نه تشکر . اهلش نیستم . الانم دیگه ترجیح میدم برم دم در تا ماشین برسه یه کم هوای آزاد بخورم .
- هر جور راحتی .

دستش رو دراز میکنه سمتم . اول مرددم اما تو یه لحظه فکر میکنم با یه دست دادن چیزی رو از دست نمیدم . تازه هنوزم کارم پیش این یارو گیره . دستش رو برای چند ثانیه می گیرم و زود هم عقب گرد میکنم که برم ,که یک دفعه بازوم محکم از عقب کشیده میشه . برمیگردم که کاوه رو می بینم .سرش رو میاره یه کم جلوتر و میگه .

- نمی دونم از این بازی چیش به تو میرسید اما هر چی بود نوش جونت . هر چند هنوزم مطمئنم با تقلب بردی .
- کافر همه را به کیش خود پندارد .
- لابد تو هم احمقی که منو احمق فرض کردی .

این بازی دیگه داره آزاردهنده میشه . دلم می خواد سرش داد بزنم " معلومه یه آدمی شبیه تو هیچ وقت نمی تونه بفهمه به من توی این بازی چی رسید . " تلخی فکرم دامن لحنم رو هم می گیره .

- عددی نیستی که بخوام فرضی در موردت داشته باشم .
- چون میدونی حریف من نمی شی همچین چیزی میگی .
- از من به تو نصیحت دوستات رو عوض کن . مگسانند دور شیرینی .
- پس قبول داری که شیرینم .
- آره منتها شیرینی داریم تا شیرینی . تو شکرکی .
- خر چه داند قیمت نقل و نبات .

مثل این که زیادی به این شبه آدم رو دادم . عصبی یه کم هولش میدم عقب که البته از جاش تکونم نمی خوره. از لای دندون های چفت شدم میگم .

- دوزار ادبم نداری . به چیت مینازی من نمی دونم .
- میخوای یه کم امتحان کن ببین به چی مینازم به قول تو .

خم میشه سمتم . جوری که نفس هاش به صورتم میخوره . سردی عطر و گرمی نفس هاش با هم قاطی شدن . مثل حال خودش که معلوم نیست خوبه یا بد . قبل از اینکه وا بدم خودم رو جمع و جور میکنم .

- ممنون من عادت ندارم غذای دست خورده و دهنی بخورم .

بازوم رو که هنوز توی دستشه محکم فشار میده و پوزخند میزنه .

- اوی !!! چته ؟؟؟ این دسته ها وحشی .
- وحشی شدن منو هنوز ندیدی . خوش ندارم یه نیم وجبی خیال کنه ازش رو دست خوردم .
- فعلا رو دست که نه اما شکر زیادی خوردی .

دهن باز میکنه که یه چیزی بگه اما یک دفعه دستش رو روی بازوم به حالت نوازش گونه ای بالا و پائین میبره و با دست دیگه از توی جیبش یه کارت ویزیت بیرون میکشه . صدای زاهدی رو که میشنوم میفهمم چی شده .

- آژانس اومده . نمیری؟

تو همین لحظه کاوه کارتش رو میگیره طرفم .

- امشب که نشد دیگه , اما دوست داشتی ادامه بدی باهام تماس بگیر .

بعدم چاشنی لبخند کجش چشمکی هم حواله ام میکنه و میگه .

- حالا چه این بازی رو چه بازی دیگه ای رو !!!

میام جوابش رو بدم که لحظه ی آخر جلوی چشمای کنجکاو زاهدی بیخیال میشم . توی دلم میگم " بذار تموم شه هما . بذار امشب تموم شه" . کارت رو میگیرم که بحث رو تموم کنم . فقط یه چشم غره بهش میرم و راهم رو میگیرم و میرم . پام رو که از توی باشگاه بیرون میزارم , چشمم به ماشین آرم دار آژانس که میفته ته دلم دعا میکنم دیگه هیچ وقت مجبور نشم با سرنوشتم بازی کنم .


نشستم پشت سیستمم و چسبیدم به کار . بعد از گند کاری این چند وقت و دعوام با سهرابی ,صبح قدرتی یه اتمام حجت اساسی باهام داشت که شکر خدا حالا که اوضاع زندگیم ظاهرا روی روال قبل برگشته می تونم بهش قول بدم کارم رو درست انجام میدم .
بابا سرسنگینه هنوز اما آروم شده . این رو میشه از خونه اومدنش برای شام فهمید . مامان هم از دیروز که هادی برگشته جز اون معدود وقت هاییه که خوشحاله . آشپزی میکنه . حتی دیشب آرایش قشنگی روی صورتش بود . هیوا هم برای چند ساعتی خودش رو مشغول درس هاش نشون میده . هر چند میدونم با بنفشه قهر کرده که به موقع تو خونه پیداش میشه اما باعث و بانیش هر چی که هست خدا رو شکر . حالم خوشه . خدا رو شکر . داریم کمی شبیه به یه خانواده ی واقعی میشیم . باز هم خدا رو شکر .
سهرابی رو که از دور میبینم هول میشم و سیم های هندزفری رو توی گوشم فرو می برم . هر چند نمی تونم به موقع گوشیم رو از توی جیبم در بیارم و مجبور میشم انتهای سیم رو از زیر مانتوی کوتاهم بفرستم لا به لای پاهام تا معلوم نباشه که معلق روی هوا چرخ می خوره . می خوام کارمند خوبی بشم و باهاش بحث نکنم . ترجیح میدم اصلا باهاش همکلام نشم پس سرم رو با آهنگ پر سر و صدای فرضی که گذاشتم تکون های خفیفی میدم و همون جور انگشت هام روی دکمه های کیبورد می رقصن . میاد چیزی بهم بگه که به روی خودم نمیارم . مثلا صدای بلند موزیک نمیزاره صداش رو بشنوم . بهم اشاره میکنه تا سی دی کار قبلی شرکت رو بهش بدم که توی بالاترین قسمت پارتیشن های کنار میزه . راهی برای برداشتنش ندارم مگر اینکه از جا بلند شم . تو اون وضعیت هم مطمئنا نمی تونم انتهای سیم هندزفری رو کنترل کنم . بلند شدن همان و لو رفتن همان . یک دفعه رینگتون ملایم موبایلم توی گوشم می پیچه . یه لبخند کج گشاد شده تحویل سهرابی میدم . می مونم گوشی رو چه جوری از جیبم دربیارم . به هوای برداشتن سی دی خودم رو روی صندلی چرخون حسابی به سمت میز می کشم و همزمان از قصد نوک پای سهرابی رو به طور کاملا نا خودآگاهی !!! لگد میکنم . سهرابی که از درد خم میشه , بالا میپرم و گوشی رو توی یه حرکت به دست میگیرم و آخ آخ ببخشیدی چاشنی رفتارم میکنم . سهرابی که با حرص از کنارم میگذره می تونم با خیال راحت نگاهی به صفحه ی موبایلم بندازم . شماره رو نمیشناسم .

- بله
- سلام .
- سلام بفرمائید
- نشناختی ؟؟؟

مرد یه جور صمیمی میگه نشناختی که مطمئن میشم اشتباه گرفته . غیر از پسرهای فامیل خیلی وقته مرد دیگه ای شماره ی من رو نداره که صدای اون ها رو از ته چاهم که باشن تشخیص میدم .

- فکر کنم اشتباه گرفتین آقا .
- حامدم .
- گفتم که اشتباه گرفتین .
- مثل اینکه راستی راستی دیر زنگ زدم . حامدم برادر هانی , شوهر نسترن . توی عروسی همدیگه رو دیدیم .

یه آه از اعماق دلم بلند میشه .بعد دو هفته , ده روز تازه میگه دیر زنگ زدم !!! کاش اصلا زنگ نمی زدی . کاش جز جگر میزدی . البته تو چرا ؟ کاش این آرزوی ورپریده جز جگر میزد . حالا من به تو چی بگم ؟

- بله !!! ببخشید نشناختم . خوبین ؟
- خواهش . من که خوبم . از بقیه هم خبر ندارم .

تیکه توی کلامش رو ندید می گیرم . نمی دونم دیگه چی رو باید ندیده بگیرم .

- چه خبر ؟
- خبری نیست . تو خوبی ؟
- ممنون .

آرزو که از سر جاش نمی تونه چیزی بشنوه و حس فضولیش رو ارضا کنه پا میشه میاد میچسبه به من . با ایما و اشاره میخواد از کارم سر دربیاره .

- دوست داشتم زودتر زنگ بزنم اما درگیر یه موضوعی شدم نشد . میشه یه قراری بذاریم همدیگه رو حضوری ببینیم .

نمی دونم باید چه جوابی بدم . دوست ندارم قبول کنم . خاطره ی خوبی از این دست ملاقات ها ندارم . اما روی نه گفتن هم ندارم به کسی که یه جورهایی آشناست اون هم وقتی این طور مودبانه حرف میزنه . نگاهی به آرزو میندازم که هنوزم گیجه . سری تکون میدم و پیش خودم میگم اینم مثل اون های دیگه اما به جهنم .

- آره . موافقم . کی باشه ؟
- امروز خوبه ؟
- امروز رو نمی تونم بیام راستش . فردا بهتره .
- اکی . پس فردا ساعت شش , پارک آب و آتش چطوره ؟
- خوبه .
- می بینمت . خداحافظ .

گوشی رو میذارم و فکر میکنم یعنی یه روز خوش به من نیومده ؟؟؟!!! نفسم رو میدم بیرون و برمیگردم طرف آرزو که داره از فضولی خفه میشه .

- تو بگو من از دست تو چه کار کنم آخه ؟
- مگه چی شده ؟ کی بود ؟
- حامد
- چه عجب !!! دیگه داشتم ازش ناامید میشدم .
- حالا با این آشی که تو دوباره برام پختی . یه مرخصی ساعتی موند روی دستم .
- خره . به خودت باشه که از آدمیزاد به دوری . من نمی دونم تو می خوای با این زندگیت چه کار کنی ؟ نه اهل بی اف و عشق و حالی نه اهل دوست فابریک .
- اینایی که من دیدم یا به درد معاشرت هم نمی خورن چه برسه به ازدواج یا اینکه دفعه دوم سوم نرسیده حرف س . ک .س رو پیش میکشن .
- همه که پی این چیزها نیستن .
- پس به خاطر چیه که تو هر ماه یه دوست پسر عوض می کنی ؟ بیخیال آرزو قبلا شاید دنبال تفاهم و دوست داشتن و این مسخره بازی ها بودم اما الان دیگه برای این دروغ های قشنگ زیادی بزرگ شدم .
- تو دیگه خیلی بد بینی .
- نه عزیزم واقع بینم .تازه خودم به حد کافی توی زندگیم دردسر دارم .
- مگه زندگی شما چشه ؟

به اینجای بحث که میرسیم مثل همیشه خفه خون میگیرم . زندگی هر کسی مثل دریاست که دورنمای قشنگی داره فقط خودشه که توی این دریا شبانه روز داره دست و پامیزنه تا غرق نشه .

*****************************

حامد رو که محل قرارمون میبینم دستی براش تکون میدم .تا میام از خیابون رد شم یواشکی نگاهی به ساعتم میندازم . یه ربعی از شش گذشته . برعکس بقیه دخترها برای کلاس گذاشتن و کاشتن طرف مقابلم دیر نیومدم . از دیر کردن خوشم نمیاد طرف هر کی میخواد باشه و هر فکری میخواد بکنه .اما هر کاری کردم دلم نیومد تاکسی بگیرم . این همه راهم با اتوبوس اومدن خوب معلومه نتیجه ی بهتری نمیده . به حامد که میرسم دست دراز میکنه تا باهام دست بده . دستش رو واسه چند ثانیه کوتاه میگیرم .

- سلام . ببخشید دیر شد .
- سلام عیب نداره . خوبی ؟
- ممنون .
- بریم توی پارک ؟
- بریم .

توی دلم غرغر میکنم . بیا از شانس من این یکی هم اهل کافی شاپ نیست . نمیدونم چرا هر کی به من بدبخت میرسه خسیس میشه .
میریم توی پارک یه کم قدم میزنیم به همراه همون حرف های همیشگی . چی خوندی؟ کجا کار میکنی ؟... بعد از یه مدت به هوای یه شوخی بی مزه دست میندازه پشتم و دورکمرم رو میگیره . خودم رو یه کم کنار میکشم و بعد من هم به هوای خستگی ازش جدا میشم و روی یکی از نیمکت های پارک میشینم . حالا که پاییزه هوا زودتر تاریک میشه . زیر نور چراغ های توی محوطه تازه میتونم یه نگاه دقیق بهش بندازم . همه چیزش معمولیه هم قیافه اش هم تیپش . درست مثل خودم معمولی . یه لیسانس داره که مجبور شده بزاره در کوزه و بزنه توی خط کار آزاد جهت غم نان و یه خانواده که شاید از مال من یه کم معمولی تر باشن . اما نمی دونم چرا حس نمی کنم شباهتی با هم داشته باشیم . شاید به خاطر این که هر آدمی یه دنیای جدایی برای خودش داره ، که توی دنیای درونی خودش زندگی میکنی .
وسط اون همه حرف بهم نزدیکتر میشه و دستش رو میذاره روی شونه ام . سعی میکنم به روی خودم نیارم . اما وقتی انگشت هاش روی بازوم میشینه و من رو سمت خودش میکشه نمی تونم آروم بشینم .
نه برای خودم نه برای اعتقادات نیم بندی که مامان جون ، مادربزرگ خدا بیامرزم توی بچگی توی گوشمون می خوند به خاطر بابام که می دونم با همه ی بد اخمی ها و کج خلقی هاش جونشه و بچه هاش . برای اون وقت هایی که همای کوچولو رو با وجود اخم های عموهام می نشوند کنارش تا بازی یادش بده . برای اون وقت هایی که یواشکی مامان رو به هوای بازی با بچه های توی کوچه می پیچوندم و با هم می رفتیم سلمونی سر خیابون تا آقا یوسف موهای من و بابا رو یه مدل کوتاه کنه و من ذوق کنم . بابام اون موقع هایی که هنوز این قدرها خودش رو درگیر روزمرگی هاش نکرده بود هما رو مردتر از این حرف ها بار آورده بود که اجازه بده هر کسی پاش رو از گلیمش درازتر کنه .
خودم رو کنار میکشم . به جای حرکتم لحنم رو نرم می کنم .

- بد نگذره .
- مرسی . راحتم .
- من یه کم ناراحتم .

قیافش در هم میره . به روی خودم نمیارم . سکوت میکنه و به مردم خیره میشه . به جهنم . دوست پسر های دو هفته ای ، دوست داشتن های دو هفته ای که آخرش یا یکیمون می فهمید از اون یکی هزار سال نوری دوره یا می رسید به " عزیزم تو دنیای امروز حتی اگر به ازدواج هم بخوای فکر کنی باید بفهمیم از لحاظ جن.سی هم باهم کنار میایم یا نه " ، یادم داده به این دیدار ها به چشم یه اپیزود از سریالی نگاه کنم که هر جور باشه بالاخره تموم میشه .
یه کم که میگذره از جا بلند میشم .

- خوب دیگه دیر وقته . بهتره دیگه برم . خوشحال شدم از دیدنت .

تو دلم میگم چقدر هم که خوشحال شدم واقعا!!!! چقدر خوب یاد میگیریم که به اسم تعارف دروغ بگیم !!
- منم همین طور .مواظب خودت باش .

همین ؟؟؟!!! قد یه تعارف شعور نداری یعنی تو ؟؟؟ تا یه جایی لااقل منو میرسوندی . راه میفتم سمت خروجی پارک . اون هم هم قدمم میاد .

- مسیرت کدوم طرفه ؟ تا یه جایی اگه اشکال نداره برسونمت .
- نه نمی خوام مزاحم شم .
- مزاحم چیه . بریم فعلا تا هر جا هم مسیر بودیم با همیم دیگه .

خدا رو شکر دیگه در اون حدم نیست . سوار پرایدش میشیم و راه میفته . یه موزیک لایت هم میزاره . بی قراره معلومه میخواد یه چیزی بگه . فقط دعا میکنم دوباره نزنه توی حالم .

- ببین من آدم زودجوشیم . شاید به خاطر همین بعضی کارا رو میکنم که دست خودم نیست . در هر حال اگر کاری کردم که رنجیدی معذرت میخوام .

نه بابا یعنی آدم فهمیده هم پیدا میشه ؟؟؟!!! ناخواسته لبم به یه لبخند کش میاد . دلم می خواد حتی پیش خودم هم انکار کنم ، وانمود کنم عاقلم و مستقل اما ته ته وجودم باز هم یه دخترم با احساسات پروانه ای دخترونه .

- بر عکس من ظاهرا زود با دیگران می جوشم اما دیر صمیمی میشم .
- اکی پس میشه بازم همدیگه رو ببینیم ؟
- آره .چرا که نه ؟

راه میفتیم توی خیابونها . از کوچه و پس کوچه میره تا به ترافیک این موقع روز نخوریم . توی یکی از کوچه ها گیر میفتیم . سر کوچه پر از پلیسه . از پشت چند تا ماشینی که جلومون گیر افتادن چشمم میفته به چند تا جوونی که با دست های دست بند زده شده به زور مامورها دارن میرن توی ماشین های پلیس . دل شوره میگیرم . یاد حال و روز خودمون میفتم وقتی هادی رو گرفته بودن. نمی دونم چرا اما تا دم مترو هر چی که حامد میگه دیگه چیزی نمی فهمم . خودم رو سرزنش میکنم . چرا یه روزم که دارم آروم زندگی میکنم خودم آرامش خودم رو بهم میزنم ؟


فصل دوم

گرگ
شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه می کند...
بلند شو پسرم !
این قصه برای نخوابیدن است

" گروس عبدالمالکیان "

چقدر خوش خیال بودم که فکر میکردم بالاخره زندگی منم روی آرامش به خودش میبینه . دوباره چند روزه که از هادی خبری نیست . باز حال مامان به هم ریخته . اون قدر که مجبور شدم امروز رو مرخصی بگیرم و ببرمش دکتر . داروهاش رو عوض کرد و یه لیست از نصایح همیشگی زد زیر بغلمون . یکی نیست بگه دکتر جان اگر میشد آروم بود اگر میشد دور از استرس زندگی کرد اگر میشد این نصایح زرورق پیچ رو صبح به صبح مثل یه قرص سفید آرامبخش بالا انداخت که دیگه نیازی به امثال تو نبود . دیگه اون وقت به این دنیا نمی گفتن دنیا می گفتن بهشت !!!
سر راه کلی خرید میکنم به اضافه بستنی زعفرانی که هم خودم دوست دارم هم مامان . تا میرسیم خونه می خوام توی بستی خوری های مامان که به قول بابا برای عزیز کرده هاش فقط از توی بوفه بیرون میاردشون بریزمش تا شاید کام دود گرفته و تلخمون کمی شیرین بشه اما مامان نمی ذاره . چشم براهه شاید هادی امشب بیاد و باهم بستنی بخوریم !
روی مبل نشستم و دارم فکر میکنم چقدر خونه بهم ریخته است . از کجا باید برای مرتب کردنش شروع کنم . که صدای در زدن بهم میگه باید اول در رو باز کنم . صدای در ورودیه یعنی دوباره یکی از همسایه هاست . از چشمی که نگاه میکنم یه مرد غریبه رو پشت درمیبینم . لابد مهمون این طبقه بالایی هاست که تازه اومدن و در رو اشتباه زده .
چادر نماز رو همین جوری از چوب لباسی برمیدارم و روی سرم میندازم . ظاهر خسته و آشفته ام که زیرش پنهان میشه توی دلم میگم ، یه دقیقه که بیشتر طول نمیکشه . هنوز فرصت نکردم دو دو تام رو به چهار تا برسونم که همراه در کوبیده میشم به دیوار .استخون دستم از شدت ضربه ی دستگیره ی در صدا میده . هاج و واج به سه تا مرد درشت هیکلی که ریختن توی خونه نگاه میکنم .

- آهای دارین چه غلطی میکنین ؟

مردی که از چشمی دیدم میاد تو . کارتش رو از توی جیبش بیرون میاره و نشونم میده .

- ما پلیسیم خانم . حکم قضایی داریم که خونه رو تفتیش کنیم .

بعد یه برگه میگیره طرفم . هنوز گیجم . نگاهم گنگ از مرد به کاغذ توی دستش میره و بر میگرده . مرد یه سر و گردن از من بلند تره و طوری از بالا نگاهم میکنه که توی جام یخ میبندم . اما صدای جیغ مامان نمی ذاره خیلی توی این حال بمونم .

- تو خونه من چی کار میکنین ؟ دست نزن به اون ! مرتیکه با توام . هما !!!

فکر میکنم عجب آرامشی آقای دکتر !!! کجایی که ببینی ؟؟؟
کاغذ رو از توی دست مرد میکشم و بهش نگاه میکنم . چیزی ازش سر درنمی آرم . فقط آرم بالای صفحه رو تشخیص میدم .

- نمی فهمم چی شده ؟ گمونم اشتباه شده .
- هادی به منش با شما چه نسبتی داره ؟

تا الان امیدوار بودم همه چیز یه خواب بد باشه . اما حالا انگار همه چیز بدتر از یه کابوسه ! حس میکنم همه ی خون توی بدنم یک دفعه متوجه حضور جاذبه ی زمین شده . سرد و بی حس میشم .

- برادرمه . چطور ؟ مگه چه کار کرده ؟

جیغ های مامان روی اعصابم خط میکشه اما دارم سعی میکنم محکم سر جام وایستم و به چشم های مرد رو به روم زل زدم . مرد هم از رو نمیره و خیره و سرد نگاهم میکنه .

- چند روزه ازش خبر نداریم . کجاست ؟ چه بلایی سرش اومده ؟
- پیش ماست . بلایی هم سرش نیومده . بلایی سر دیگران آورده .
- کی ؟ مگه چی کار کرده که این جوری ریخیتین توی خونه ما ؟

پوزخند بی رنگی میزنه و ازم رو میگیره . نگاهش دور سالن میچرخه . با حرص لبه ی چادر رو که حالا روی شونه هام افتاده میگیرم و روی سرم میکشم . مثل مرد نگاهم کلافه اطراف دودو میزنه . سعی میکنم بفهمم دنبال چی می گردن . چشمم میفته به یکی از اون دو مرد دیگه که کشوهای میز تلویزیون رو در میاره و محتویاتش رو کف سالن میریزه . یه لحظه توی دلم میگم "وای رسیور !!! " اما مرد که انگار دنبال چیز مهمتری میگرده بی خیال از کنار میز بلند میشه .

- با شمام آقا مگه برادر من چی کار کرده ؟ چی می خواین توی خونه ی ما ؟
- بی خود که این کار رو نمی کنیم خانم . حتما دلیل موجهی داره .
- میشه بگین این دلیل موجه چیه منم توجیه شم .

بدون این که به روی خودش بیاره که دارم باهاش حرف میزنه بهم پشت میکنه و میره سمت اتاق خواب ها . پشت سرش راه میفتم . مامانم همین لحظه از توی اتاق میاد بیرون . یه مانتوی کهنه رو همین جوری توی تنش کشیده و موهاش در هم و برهم از گل سرش بیرون ریختن . میرم طرفش که داره میلرزه و سر درگم این ور و اون ور میره .

- هما اینا کین ؟ چی میگن ؟ دارن چه کار می کنن ؟

جوابی ندارم که بهش بدم . چی بگم وقتی خودم هم هیچی نمی دونم . به جاش بغلش میکنم . سنگینی سایه مردی که ظاهرا مافوق بقیه است رو حس میکنم .

- جواب من رو که ندادین . لااقل جواب مادرش رو میدادین . با شمام حق داریم بدونیم چی شده که دارین زندگیمون رو زیر و رو میکنین یا نه ؟
- با داد و بیداد به جایی نمی رسین . خیلی نگرانش بودین تو این چند روز دنبالش میگشتین .

یکی از سه مرد نزدیکش میشه و چیزی رو دم گوشش زمزمه میکنه . مرد سری تکون میده و بعد بر میگرده طرف ما . با یه سر تکون دادن روز خوشی زیر لب میگه و از خونه میرن بیرون . همین ؟؟؟ روز خوشمون رو شما خراب کردین .
من هنوز مامان رو که عصبی میلرزه توی بغلم دارم . چادر دوباره از روی سرم لیز میخوره و پائین میفته . نگاهم دور خونه می چرخه . فکر میکنم احمق بودم که تا نیم ساعت پیش به نظرم خونه به هم ریخته بود . حالا خونه و زندگیمون به هم ریخت !


اوضاع آشفته ی خونه کلافه ام کرده . بابا دو روز توی این کلانتری و اون آگاهی رفت و اومد تا تونست از هادی خبر بگیره . دیدن که هیچ .
صبح با کلی خواهش و تمنا تونستم قدرتی رو راضی کنم تا یه مدتی کارهام رو بیارم خونه انجام بدم و نتیجه رو براش بفرستم . کلی اخم و تخم کرد اما چون کارم رو خیلی قبول داره رضایت داد .
بابا داغون شده . مامان بهم ریخته . منم ... کی تا حالا من مهم بودم که این دفعه ی دوم باشه ؟ دلم میخواد از همه ی این جریانات فرار کنم . یه وقتایی فکر میکنم دیگه نمی تونم تحمل کنم . اما اگه من تحمل نکنم کی تحمل کنه ؟ مامان که دیشب دو بسته آرامبخشش رو با هم خورده بود ؟ هر چند میدونم قصدش جای خودکشی جلب توجه باباست که مجبورش کنه کاری کنه . یا بابا که شبها تا صبح توی سالن راه میره ؟ هیوا هم این چند وقت به هر بهانه ای شده از خونه فراریه . امشب دیگه اصلا خونه نیومد . هیوایی که حتی الان یه گوشی نداره بهش زنگ بزنم و ازش خبر بگیرم .به مامان گفته میره خونه ی بنفشه . بنفشه ای که مامان حتی شماره ی خونشون رو نداره . حالا خوبه یه بار شماره ی بنفشه رو از خودش گرفتم . بهش زنگ میزنم تا ببینم خواهر 13 سالم کجاست . وقتی باهام حرف میزنه خیالم راحت نمی شه . یه فکر موذی بهم میگه نکنه داره دروغ میگه ؟ بهش میگم گوشی رو بده مامانش تا مثلا ازش عذرخواهی کنم و تشکر .
بعد از اینکه با مادر بنفشه هم حرف میزنم فکرمیکنم کاش اون موقع ها که هادی بچه تر بود عقلم می رسید تا هواش رو بیشتر داشته باشم . شاید دیگه تو همچین گره ای گیر نمی افتادیم .
صدای تلویزیون رو تا حد ممکن کم میکنم تا مامان که به زور آرامبخش خوابیده بیدار نشه , تا بابا که میدونم توی جاش داره غلت میزنه کلافه تر نشه .
یاد صبح میفتم .
این بار خودم هم میرم دنبال کارهای هادی . میدونم بابا خوشش نمیاد اما حریفم نمیشه و همراهش میشم . بار اول نیست میام این جور جاها. به لطف بابا و هادی چند باری قبلا توفیق کلانتری اومدن نصیبم شده اما این دفعه فرق میکنه . اینجا یه جور دیگه است . دست و دلم عجیب میلرزه .مثل جوجه اردک دنبال بابا راه میفتم . بعد یه مدت انتظار میریم توی دفتر افسر مسئول پرونده اش . در رو که باز میکنم با دیدن مردی که برای تفتیش خونه اومده بود یه لرز خفیف میگیرم . به پلاک زرکوب روی میزش نگاهی میندازم . " سروان امیر علی قلیچ خانی "
این بار دقیق تر نگاهش میکنم سی ساله نشون میده . با چشم های قهوه ای سوخته ای که ابروهای درهم فرو رفته و پر پشتش ریز نشونشون میدن . همراه اون بینی عقابی شبیه شکارچی های در کمین نشسته شده . چونه ی مربعی شکلش رو یه ریش نیمچه پروفسوری پوشونده . چرا همیشه فکر میکردم این جور آدما باید ریش و سبیل کامل داشته باشن ؟؟؟

- آقای به منش بار قبل هم که اومدین بهتون گفتم کاری از دست من براتون برنمیاد .

تازه به خودم میام که زل زدم بهش و اصلا یادم رفته سلام علیک کنم . اما حوصله ی این مقدمات رو هم ندارم . ب

- یعنی ما حتی نباید بدونیم کجاست ؟ کجا بردینش ؟ تو چه وضعیه ؟

یه نگاه یخی بهم میندازه و بی توجه رو میکنه به بابا . انگار نه انگار که داشتم باهاش حرف میزدم . این بشر چرا اینقدر نچسبه ؟ هر چند اون حضور من رو نادیده گرفته اما من آماده ام تا هر چی گفت جوابش رو بدم و کوتاه نیام .

- در هر حال تا روشن شدن وضعیت پروندش نمی تونم کمکی بیشتر از این بهتون بکنم .
- آدم که نکشته جناب سروان ! قاتل هم بود به خانوده اش اجازه ملاقات میدادن .


ملاقات ؟؟؟ بعد از حرف زدن با سروان فهمیدم ملاقات کمترین درده . سرم رو تکون میدم تا افکار در هم برهمم رو بیرون بریزم و شاید بتونم تو این موقعیت بهترین کار رو بکنم .
یه سرک میکشم تا مطمئن بشم در اتاق مامان بسته است بعد میام توی آشپزخونه و با حداکثر فاصله از اتاق ها یه گوشه می ایستم .با بهنام تماس میگیرم و مشکل رو باهاش در میون میذارم. دیگه آبرو داری و پنهان کاری ، کاری از پیش نمی بره .
بعد از قطع کردن تلفن یه سرک دوباره میگه همه چیز ظاهرا آرومه . برای فرار از افکار ناخوشایند بی هدف تو کانال ها پرسه میزنم . اما یک دفعه دلم میخواد روی این کانال صبر کنم . دلم میخواد بذارم خواننده برام بخونه اما از ترس مامان و حال خرابش زود عوضش میکنم . به جاش خودم زیر لب زمزمه میکنم .

کلاف سرنوشت من
سر در گمه همیشه
طلسم کور این گره
یه لحظه وا نمیشه

******************************

از پیش بهنام و دوست وکیلش داریم برمیگردیم .توی ماشین فقط صدای تق تق آزار دهنده ی موتور پیچیده . هم من هم بابا سکوت کردیم .اون به خیابون های شلوغ خیره شده و من به آتش سیگاری که نیم سوخته توی دستش خاکستر میشه . با اون حرف هایی که از وکیل شنیدم می دونم به این زودی ها هادی از این هچل خلاص نمیشه .
توی یه لحظه من و بابا همدیگه رو صدا میزنیم . بهش نگاه میکنم که انگار روی صورتش رو یه گرد پوشونده . یه گرد تیره و خاکستری . منتظر میشم تا اول اون حرف بزنه .

- بهتره فعلا به مامانت چیزی نگیم .

توی سر بابا هم ظاهرا افکاری شبیه به فکرهای من می چرخه .به جاده خیره میشم و میذارم اون فکری که تا الان پسش زدم ذهنم رو پر کنه . اگر ... . به خودم که میام ناخن بلند انگشت شصتم رو با دندون تیکه تیکه کردم . به بابا نگاه میکنم که چند دقیقه است ماشین رو رو به روی خونه پارک کرده و به در زل زده . نمی دونم چندمین سیگاریه که روشن کرده . انگار پاش نمیکشه که بخواد بیاد توی خونه . میدونم که بابا هم هر کاری میکنه به خاطر ماست . سهمش رو ازمکانیکی به سودای پیشرفت فروخت . به هر آب و آتیشی زد تا ما راحت زندگی کنیم . اگر کج رفت, اگرخلاف هم کرد به خاطر ما بود . حالا اونم دیگه نمی دونه باید چی کار کنه .همه ی این چیزها یعنی چاره ای جز ریسک کردن ندارم . پیاده میشم و میرم توی آپارتمان . در رو هنوز پشت سرم نبستم که محتویات کیفم رو روی زمین برمیگردونم و زیر و رو میکنم . چند لحظه ی بعد کارت ها رو توی دستم میگیرم . حالا زندگی چند تا آدم توی دستای منه .


توی کافی شاپ نشستم و دارم عصبی پام رو تکون میدم . فکر میکنم نکنه نیاد ؟ بعد خودم رو مسخره میکنم . واسه چی باید نیاد ؟ احمق اون که نمی دونه تو چه فکری توی سرته . البته اگر خودت ،خودت رو لو ندی . آیینه ی دستیم رو از توی کیف بیرون میکشم و یه نگاه به خودم میندازم .
از هر وقتی دیگه ای توی زندگیم بیشتر آرایش کرده بودم . می خواستم خودم رو جای آدمی جا بزنم که نبودم .پس این رنگ و لعاب لازم بود . پس نقاب لازم بود . اگر قرار بود خودم نباشم ، قرار بود هما نباشم ، پس باید اول ظاهر هما رو نداشته باشم .هر چند با وجود این همه آرایش پوست سفیدم از همیشه رنگ پریده تر به نظر میاد .
به موقع آیینه رو توی کیف برمیگردونم . از در کافی شاپ تو میاد و با تردید میاد سمتم . بالای سرم می ایسته و کمی نگاهم میکنه منم فقط نگاهش میکنم . بعد که میبینه از رو نمیرم صندلی رو به رویی رو بیرون میکشه و میشینه .

- خب ! دلیل این ملاقات غیر منتظره چیه خانوم خانوم ها؟
- اول سلام می کنن معمولا .

اخماش میره توی هم اما نمی تونه اعتراضی بکنه چون گارسون کنارمون می ایسته تا سفارشمون رو بگیره .

- باهات دیت نذاشتم که بخوام احوالپرسی کنم .
- منم عمرا با آدمی مثل شما دیت نمیذارم . پشت تلفن که یه چیزایی گفتم .
- میشه واضحتر بگی ؟
- آقای زاهدی .از قرار اون روز و اون بازی باید فهمیده باشین که کارم خوبه . اون مجلس هم معلوم بود جمع رفقا نبود . بازی بود ولی جدی بود . اون بار که چیزی به من نرسید .من پول لازم دارم . میخوام بازم باشم .

چشم هاش رو تنگ میکنه و سرش کمی کج میشه . هر کاری کردم دستم به گرفتن شماره ی کاوه نرفت . زاهدی تنها کسیه که می تونم ازش استفاده کنم .

- خوب به من چه ؟
- منظور من واضحه . شما هم فهمیدید .
- چرا باید این کار رو بکنم ؟ اون آدم ها تو رو نمیشناسن . آدم ناشناسم نمی زارن از دم سالن رد شه چه برسه به اینکه تو خودشون راهش بدن .من اگر تو رو وارد بازی کنم میشم معرف تو .
- گفتم که کارم رو خوب بلدم .هر چی بردم هم نصف نصف .
- این در صورتیه که ببری و اگر ببازی چی؟

این جمله یعنی راضی شده . هر چند هنوزم نمی فهمم مگه برد اون بار که بازی کردیم چقدر می ارزید ؟ اما معلومه ازش حسابی راضیه . به باختن فکر نمی کنم .نمی تونم فکر کنم . چون اگر ببازم زندگیم رو باختم .

****************************

می ترسم . خیلی می ترسم حتی بیشتر از اون بار . اون دفعه نمی دونستم دارم کجا میرم و چه کار میکنم . اما این بار می دونم . یه جایی خونده بودم آدم ها از ناشناخته هاشون وحشت دارن . اما حالا میدونم که ناشناخته ها حتی اگر ترسناک باشن اما حداقل یه جای امیدواری برات میذارن . اما دانسته هات نه .
برای بار هزارم همه چیز رو چک میکنم . نمی دونم امشب اونم میاد یا نه . فقط می تونم دعا کنم که بیاد . یه کت و شلوار پوشیدم این دفعه . اگر پای پلیس این وسط باز شه نمی خوام ناجور به نظر بیام . به دلگرمی احتیاج دارم . از توی برنامه های روی گوشی فال حافظ رو اجرا و نیت میکنم . میدونم کارم مسخره است . من از قبل تصمیمم رو گرفتم . دوباره برنامه رو میبندم . نگاهی به اطراف میندازم . اَه . لعنتی ها چرا جای قرار رو عوض کردن ؟ خودم جواب فکرم رو میدم . مثل اینکه پاتوقشون لو رفته ها خانم !
دستی توی موهایی که جلوی پیشونیم از شال بیرون ریخته میکشم و مرتبشون میکنم . این دفعه از سر در و زرق و برق خبری نیست . فقط از روی آدرسی که زاهدی داده معلومه که باید همین جا باشه . جلو میرم . جای قرار عوض شده اما فرق چندانی نکرده . جلوی در ورودی بازم دو تا قل چماق ایستادن . خودم رو معرفی میکنم . یکیشون میره تو و من تازه یاد میاد که آدامسم رو هنوز از توی دهنم در نیاوردم . یه قدم عقب گرد میکنم که آدامس رو توی جوب بیرون بندازم . عقب گرد من همان و از جا پریدن قل چماق دوم همان . مثل گرگ آماده ی حمله خم شده سمت من و منتظر یه حرکته . از ترسم توی جام خشک میشم و به جاش عین چی دست میبرم توی دهنم و آدامس رو بیرون میکشم .نگاه نگهبان روم قفل شده و من رو هم قفل کرده . نگهبانی که داخل رفته بود برمیگرده و با صدای کلفتی فقط یه کلمه میگه .

- بفرمائید تو .

با سلام و صلوات میرم تو . پشت سر نگهبان از یه راهروی تنگ رد میشم و یه سری پله رو که به زیرزمین میرسه پایین میرم . سالن اون پایین شباهتی به زیر زمین نداره اما . بزرگ و روشنه ! با آباژورهای فلزی بلندی که نور ملایمشون سالن رو شبیه کارت پستال نشون میده . چند تا مبل راحتی این طرف و اون طرف , یه بار جمع و جور اما پر و پیمون و دست آخر یه میز گرد مخصوص گردهمایی مهممون فضای سالن رو تزئین کردن . به محض ورودم زاهدی جلوم رو میگیره .

- چرا این قدر دیر کردی دختر ؟
- ببخشید خوب مثل شما ماشین زیر پام نیست که . اما با برد امشب دیگه میتونم دست به جیب بشم .

میدونم دارم دری وری میگم تو این موقعیت . اما همین حرف ها هم خودم رو آروم میکنه هم زاهدی رو . یه نگاه نه چندان دلچسب بهم میندازه و زیر و زبرم و زیر و رو میکنه . بعد دستش رو میذاره پشتم و هدایتم میکنه سمت میز . برعکس دفعه ی پیش یکی از صندلی ها رو برام بیرون میکشه و عقب می ایسته . سر میز سه نفر دیگه نشستن که برام غریبه ان . فقط می مونه یه نفر . یه نفر که دعا میکنم آشنا باشه . یه نفر که کاش ... .
یه صدای پا بهم میگه اونی که منتظرشیم هم رسیده و پشت سرمه . برنمیگردم اما حضورش هوا رو هم برای نفس کشیدن سنگین میکنه .
با این که همه ی حواسم به مرد پشت سرمه اما وقتی یکی از اون هایی که سر میزه مبلغ پایه رو میگه می فهمم یه چیزی درست نیست . یه چیزی ...
یه صدای آشنا نمیذاره به بعدش فکر کنم .


یه صدای آشنا نمیذاره به بعدش فکر کنم . صدای قدم های محکم و مطمئنی که شبیه به راه رفتن آرشه . اما سایه ای که روی میز افتاده اون قدر بلنده که باید متعلق به سیامک باشه . یه عطر سرد با سردی ترس من آمیخته میشه و تنم رو می لرزونه . این عطر اما ...

- می بینم که خیلی زود دلت برای من تنگ شد خانم کوچولو .

کاوه !!!
سر می گردونم و با یه ابروی بالا رفته نگاهش میکنم . جا میخورم . اما اون حالتم رو میذاره به پای چیز دیگه ای .

- آه . ببخشید یادم رفته بود از کوچولو بودن خوشت نمیاد . سعی کن غذات رو خوب بخوری تا زود بزرگ شی .

نیشخندی تحویلم میده و روی صندلی رو به روم میشینه . چی فکر میکردم چی شد ! اَه . لعنتی . لعنتی . لعنتی ! همه ی انرژیم با دیدنش تحلیل میره . اون قدر حالم گرفته است که جواب خوشمزگی های کاوه رو نمی دم . حتی وقتی از زیر چشم میبینم من رو گذاشته زیر ذره بین ، توجهی بهش نمی کنم . اعصابم کلا به هم ریخته است جوری که روی بازیم هم اثر گذاشته .

- چی شده ؟ استعداد خارق العاده ات دود شده رفته هوا خانم خوش دست یا هنوز فرصت طلایی برای تقلب پیدا نکردی ؟

با اخم نگاهش میکنم و صورتم رو درهم میکشم . صدای پوزخندش رو میشنوم .

- این یعنی از حرفم خوشت نیومد ؟ اگر از من و بودن کنار من خوشت نمی اومد الان اینجا نبودی .

خیلی آروم یه کم خودش رو به سمت من خم میکنه . نفسش رو روی صورت من خالی میکنه . بچه پر رو هی من هیچی نمی گم هی این روش رو زیاد میکنه . خودش هوس کرده بزنم تو پرش ها . سرم رو میندازم پایین که چیزی بهش نگم . اونم ادای من رو درمیاره و حواسش رو میده به ورق های توی دستش .

- از ظاهرت معلومه مال همچین مجالسی نیستی . معلوم نیست اینجا چه کار میکنی .
- میگم قمار رو بزار کنار به جاش برو سراغ غیب گویی .

از اینکه بالاخره نمی تونم زبونم رو نگه دارم و جوابش رو میدم یه لبخند محو موذی روی صورتش میشینه .

- ترجیح میدم برم سراغ ذهن خوانی . می تونم بگم الان توی سرت چه فکری می چرخه .

وقتی سکوتم رو میبینه خودش ادامه میده .

- تو فکری که چطوری جای بازی, دل من رو ببری .
- هاها ! زیادی میخوری بهت نمی سازه . توهم زدی .

یکی از اون هایی که سرمیزن و از اول تا حالا لالمونی گرفته بودن زبون باز میکنه .

- کاوه با جوجه ها نمی پریدی ؟
- الانم نمی خوام باهاش بپرم . می خوام پرهاش رو قیچی کنم .

برمیگردم رو به مردی که این حرف رو زد .

- راست میگن کاوه . شتری مثل تو رو چه به جوجه ها . شما برو پی همون خواب و پنبه دانه ات .
- تجربه ام میگه اونایی که بیشتر جفتک میندازن راغب ترن .
- لازم نیست تجارب گوهربارت رو به رخ بکشی . ناگفته هم پیداست چه دختربازی هستی .اما اون هایی که تو تا حالا باهاشون بودی آدم نبودن .

سر و گردنش رو با یه جالت مسخره تکون میده و از روی قصد صدای پوزخندش رو بلند میکنه .

- اون وقت شما دخترها رو آدم حساب نمی کنین ؟
- نه همشون رو . هر جنس مونثی که آدمیزاد نیست . اما ظاهرا شما به جنس مونث رحم نمیکنین حالا هر جور موجودی میخواد باشه .
- آخه من خودم رو معطل امر محال نمیکنم . اگر قرار بود دخترها آدم بشن خدا از اول اسم مرد رو آدم نمی ذاشت .

یه نفس عمیق میکشم تا بتونم زبون و خونسردیم رو حفظ کنم . برای ادامه ی بازی به همه ی حواسم احتیاج دارم . تمرکز ندارم . هیچ چیز اون جوری که فکر میکردم پیش نمیره . دو نفر کنار کشیدن اما کاوه و یه مرد دیگه با آرامش دارن ادامه میدن . آرامشی که از من و زندگیم خیلی وقته فرار کرده .

- شرط میبندم خیلی زودتر از اون چیزی که ادعا میکنی وا میدی .

می دونم که با همه ی تلاشم کاوه فهمیده که اوضاعم چندان خوب نیست .به خاطر همین این حرف های دو پهلو رو تحویلم میده و بعد میزنه زیر خنده . کفری میشم حسابی ! به ردیف دندون های سفیدی که به نمایش گذاشته نگاه میکنم .

- حرفم رو پس میگیرم . ببخشید بهتون توهین شد . شتر چرا ؟ معمولا اسبه که دندون هاش رو قبل از فروش چک میکنن .

رد نگاهم رو که روی دندون هاش قفل شده میگیره و این دفعه اون کفری میشه . بالاخره اون قیافه ی خونسرد حرص درآرش در هم میره . یک ، یک مساوی !

- زیادی بهت خندیدم پر رو شدی .بهتره حواست به عواقبش باشه . پات رو دیگه زیادی داری از گلیمت درازتر می کنی .
- اون شما فقیر فقرائید که گلیم دارین . ما تو خونمون فرش ابریشم پهن میکنیم .
- پول باخت امشبت رو نداری بدی . حالا کی فقیره ؟
- فقر فرهنگی رو گفتم .

آتش خشم یه لحظه توی چشم هاش شعله میکشه . اما فقط یه لحظه .با کارتی که رو میکنه می مونم دیگه باید چه کارکنم . همون لال سابق شروع میکنه به خندیدن . با اشمئزاز نگاهش میکنم که شکم گنده اش با خندیدن تکون تکون میخوره . یه نگاه به ورق هام میندازم . دلم میخواد زار بزنم . آخه دست بدتر از اینم میشه ؟
یاد حرف های بابا می افتم . اون موقع ها که با هم بازی میکردیم , اون موقع ها که هنوز برای بازی با من وقت و حوصله داشت , میگفت برنده ی یه بازی رو ورق ها تعیین نمی کنن . اون هایی که با اون ورق ها بازی میکنن برنده رو رقم میزنن . نمی دونم چرا خودش توی بازی زندگی چشمش فقط به دست هاش بود ؟ شاید هم بابا آدم برنده شدن نبود .
میخوام من لااقل به توصیه ی بابا عمل کنم . با این فکر تو جام یه کم جا به جا میشم . ابرویی بالا میندازم و یه لبخند کج روی صورتم می شونم . به عقب تکیه میدم و سعی میکنم مطمئن ترین حالت ممکن رو به چهره ام بدم . یه نگاه سریع به آدم های دور میز میندازم . همشون چشم دوختن به من . زیر چشمی زاهدی رو می پام که دندون هاش رو داره روی هم فشار میده . معلومه منتظره تا یه نظری بهش بکنم و واسم خط و نشون بکشه . اما نمیخوام خودم رو به این زودی ببازم .
دل و روده ام داره زیر و رو میشه . به گیلاس های روی میز خیره میشم . لعنتی ! یه لیوان آب توی این خراب شده پیدا نمیشه . کاوه گیلاس خودش رو روی میز سمتم میکشه . بیخیال من مشروب بخورم ؟ اونم دهنی تو رو ؟
دارم کم میارم . نه کم آوردم و دارم دیوونه میشم . شرط ها از دفعه ی پیش کمتره خیلی کمتر اما بازم برای من زیاده خیلی زیاد . نفسم درست در نمیاد . دونه های ریز عرق حالا روی تیره ی پشتم راه گرفتن و دارن پائین میان .
حواسم رو میدم به کارم . میدونم اگر این جوری پیش برم , پای منم گیره .اگر ببازم باید برم بغل دست هادی ! دیگه جواب متلک های کاوه رو نمی دم . همه ی تلاشم رو میکنم تا بهترین بلوف هام رو بزنم . به قول آرزو باید از استعداد بازیگریم استفاده میکردم . یکی ! یکی دیگه هم کنار میره و من می مونم و کاوه . کاوه ای که میدونم به این راحتی ها فریب نمی خوره . بازی میده و بازی نمی خوره .
به غلط کردن افتادم. به معنای واقعی کلمه به غلط کردن افتادم . ناخودآگاه چشمم میفته به زاهدی . با نگاه دریده اش دلم توی سینه فرو میریزه . جلوی چشم هام فقط سفته هایی که به زاهدی دادم می رقصن . پولی که برای امثال کاوه معنی یه شب سرگرمیه برای من یه عمر زندگیه . یاد جمله ی زاهدی میفتم وقتی سفته ها رو امضا میکردم . " من همیشه هر جور شده طلبم رو میگیرم . می فهمی که ؟ " نه نمی فهمیدم . من احمق تازه دارم می فهمم . اون موقع فقط بی قراری های مامان رو میفهمیدم و سردرگمی های بابا رو . اون موقع فقط همهمه ی صدای وکیل و افسر پرونده ی هادی رو می فهمیدم و الان می فهمم اگر گیر بیفتم خودم میشم یه درد دیگه . اصلا من رو چه به قهرمان بازی ؟
کاوه فهمیده که دیگه چیزی توی چنته ندارم . صدای پوزخندش توی سرم هزار بار تکرار میشه . بی انصاف بهترین کارت ها رو با یه حالت نمایشی رو میکنه و من توی ذهنم یه نمایش از بدترین اتفاقات ممکن در حال اجرا است .


نمی خوام اما دوباره نگاهم لیز می خوره و توی کاسه ی چشم های به خون نشسته ی زاهدی قفل میشه . انگار توی چشم هاش مسلخ من رو آماده کرده . دوباره نگاهم رو به سمت کاوه برمی گردونم . این بار اشک توی چشم هام خیمه زده و آماده ی فرو ریختنه . به زور دهنم رو باز میکنم و سعی میکنم نفس بکشم . سعی میکنم خیسی چشم و التماس نگاهم رو پس بزنم .
زاهدی دو قدم جلو میاد . میز رو دور میزنه و پشت من می ایسته . دست هاش رو روی شونه های افتاده ام میذاره . گوشه ی چشم هام چین می خورن . مثل جوجه ای که توی چنگ گرگ افتاده باشه ، نه می تونم تکون بخورم چون چنگال گرگ زخمیم می کنه نه می تونم بمونم و جیک نزنم چون می دونم چه عاقبتی درانتظارمه .
مثل بچه ای که به محض زمین خوردن یاد مادرش میفته و صداش میزنه خدا رو صدا میزنم . می دونم احمقانه است اما ته دلم صداش میکنم . می دونم همه چیز دیگه تموم شده اما صداش میزنم . همه چیز برای من تموم شده اگر اون خداست برای اون هیچ پایانی وجود نداره پس صداش میزنم .
توی نگاه کاوه حل میشم . توی انعکاس تصویر نگاهش حل میشم . نمی فهمم چی میشه اما یک دفعه نگاهش سخت میشه . سنگ میشه . نمی دونم چی میشه اما توی لحظه ی آخر کاوه تصمیمش عوض میشه . من مطمئنم تصویر کارت برنده رو توی تیله چشم های کاوه دیدم اما اون چیزی که روی میز میذاره ... .
بردی رو که حقم نیست می برم .
سر میشم . تا چند دقیقه گیجم . درست مثل موقعی که حس میکنی داری از یه بلندی سقوط میکنی اما وقتی چشم باز میکنی توی تخت خوابت فرود اومدی . طول میکشه تا به خودم بیام اما بالاخره از سر اون میز کوفتی بلند میشم .
زاهدی که اخلاقش برگشته نامردی رو در حقم تموم میکنه و به بهانه ی ریسکی که کرده 70 درصد از پول رو برمیداره . به جهنم . سگ خور . میخواد برای بار بعد همین الان باهام هماهنگ کنه . می پیچونم . بسه دیگه . خریت یه دفعه اش بسه . تا زاهدی بهم پشت میکنه یه دست مثل مار دورم حلقه میشه .احتیاجی به برگشتن نیست . بوی سرد و تلخ عطرش میگه که کاوه است .

- اگر تو پیچ دستت هرز شده من هنوز هرزه نشده ام . دستت رو بکش .
- اعصابت ضعیفه ها . امشب بدجور ترسیده بودی . به خاطر همین بهت آوانس دادم .

می دونم که راست میگه . می دونم که در هر حال من بازنده بودم پس چیزی نمیگم .تو همین احوال دارم سعی میکنم خودم رو از چنگش بیرون بکشم . تقلام به این میرسه که سینه به سینه توی آغوشش می افتم .

- کوچولو دخترا دو دسته بیشتر نیستن , اون هایی که احمقن و اسم حماقتشون رو میذارن احساسات و عشق . دسته ی دوم شبیه توان . اون هایی که فکر میکنن خیلی زرنگن اما فقط فکر میکنن . فکر میکنن من شکارم و اونا شکارچی اما دست آخر توی دامی که خودشون تنیدن گیر می افتن .
- تو برای من دام نذار من هیچ جا گیر نمی کنم حتی تو ترافیک تهران .
- اما امشب که داشتی بدجور خودت رو گیر می انداختی نه ؟

از تصورش هم حالم بد میشه . از تصور اینکه ممکن بود چه اتفاقی بیفته همه ی عضلات بدنم به پرش عصبی میفتن . تازه عقلم برمیگرده و شروع میکنه به سرزنشم . " داشتی با خودت و خانواده ات چه کار میکردی هما ؟ توی کم عقل می خواستی این جوری مواظب بقیه باشی ؟"
هر چند طرف مغرور ذهنم هنوزم نمی خواد جلوی کاوه کوتاه بیاد . با دست محکم به تخت سینه اش می کوبم . ضربه ی من از جا تکونش هم نمیده اما به خنده می افته و ازم فاصله میگیره .

- ظاهرا اهل ریسکی . چرا باهام شرط نمیبندی ؟
- که چی ؟
- که اونی که نشون میدی نیستی . که اونی که فکر هم میکنی نیستی .کمتر از یه ماه می تونم به التماس بندازمت . تو هم وا میدی تا ته خط هم باهام میای! میای به گیر افتادنت اعتراف میکنی .

برای شاید چند ثانیه شبیه به مجسمه های یونانی به نظر میرسه . شبیه خدایانی که هم سحرت میکنن هم می خوای تا جایی که میشه ازشون دور باشی اما مکثم رو که میبینه خیلی زود به قالب مزخرف و لوده ی همیشگیش برمیگرده .

- هر چی باشه لطفش از بودن با زاهدی که بیشتره .

به حرف های بی مزه ی خودش با صدای بلند میخنده . فکر میکنم این پسر دیوانه است ؟ اصلا انگار کل این جمع یه چیزیشون میشه . جمع؟؟؟!!! با خودم درگیر میشم . تا همین جا بست نبود ؟ تا خودت رو هم بدبخت نکنی کوتاه نمیای ؟
دندون هام رو روی هم فشار میدم و فقط یه نگاه خصمانه نثارش میکنم .

- اوه اوه !!! الان با این نگاهت خیلی ترسیدم .
- برو گمشو . وگرنه یه کار میکنم که از خوشمزگی هات پشیمون شی .
- به نفعته که طرز حرف زدنت رو لااقل با من درست کنی . هر چی باشه بهم مدیونی .

گوشه یقه ی کت مارکدارش رو میگیرم و یه کم سمت خودم میکشم . تراول های دست خوش امشب رو توی جیب کتش میذارم و بعد با دست یقه ی کت رو می تکونم .

- حالا دیگه بی حساب شدیم .
- واقعا ؟؟؟ به همین سادگی ؟؟؟ بقیه اش چی میشه پس ؟؟؟

هنوز سنسورهای مغزم درست راه نیفتادن . به چشم هاش خیره میشم شاید بفهمم چی از جونم می خواد .

- این خیلی کمتر از اون چیزیه که سر میز گذاشتیم . نه ؟ حداقل در مورد تو یکی که این طوره .

راست میگه من خودم رو مثل گوسفند قربونی سر میز گذاشته بودم .

- التماست نکرده بودم که ببازی . می تونستی کارت برنده ات رو رو می کردی .

لب هاش رو جمع میکنه . مثلا میخواد جلوی خندش رو بگیره اما معلومه حرکتش نمایشیه .

- با زاهدی هم می خواستی همین جوری بی حساب بشی ؟

ناخودآگاه نگاهم کشیده میشه سمت زاهدی که زل زده به من و کاوه . زیر نگاهش آب دهنم رو به سختی قورت میدم .

- می ترسی نه ؟
- از کی ؟ لابد از تو ؟
- نه از خودت . از خودت مطمئن نیستی که توی دام من نیفتی . حق داری جوجه . بترس !!!

خنده ی سرخوشش نگاهم رو بند خودش میکنه .کاوه انگار نمی دونه که ناخواسته و ندونسته داره بخش دیوونه و ریسک طلب وجودم رو قلقلک می ده . فکر میکنم راست میگه شاید بهتر از زاهدی بتونه کمکم کنه . گرفتن شماره اش که ضرر نداره . بعدا می تونم به درست و غلطش فکر کنم .

- اگر باختی چی ؟

از قهقه ی مستانه اش یه پوزخند باقی می مونه و یه ابروی بالا پریده . معلومه انتظار نداشته به همین راحتی قبول کنم .

- هر چی !
- قبول !

حالا هر دو تا ابروهاش از تعجب بالا میپره اما خیلی زود به جاش یه لبخند موذی میشینه روی صورتش که دلم میخواد با مشت بکوبم توی دهنش . دستش رو روی شونه ام میندازه و با سرانگشت سبابه اش گونه ام رو نوازش میکنه .

- پس یه ماه میشی دوست دختر من . البته برات افتخاریه برای همین یه ماهم اما جهنم و ضرر . بعد از این یه ماه اگر هنوزم این غرور خرکیت سر جاش بود سه برابر برد امشب رو بهت میدم .

زانوهام رو خم میکنم و از زیر دستش جا خالی میدم .

- به یه شرط . حق دست درازی به من رو نداری .

به سرتا پام نگاهی میندازه. کتش رو کنار میزنه ، هر دو تا دستش رو توی جیب های شلوارش فرو میبره و شونه هاش رو عقب میده.

- گفتم که تو آویزون من میشی وگرنه تحفه ای نیستی که بخوام بهت نزدیک بشم .
- اگر آخر ماه اشک تو در اومد چطور ؟
- به خواب ببینی .
- می بینیم اما تو بیداری . از کی شروع کنیم ؟
- من که به تو همه جوره آوانس دادم یکی دیگه هم روش . جای یه ماه چهل روز . از همین الان هم می تونی برای باختت روز شماری کنی .
- خیال کردی چهل روزه چله نشین عشقت میشم ؟؟؟!!! آسی نیستی که کسی رو به هوس بندازی .

یه ابروش رو بالا میندازه . یه کم به سمتم خم میشه و به آرومی زبونی روی لبش میکشه .

- ندیدی که بدونی .

بعد فاصله ی بین من و خودش رو با یه قدم پر میکنه . میام خودم رو عقب بکشم که اون دستش رو پشت سرم میبره و بعد مثل شعبده باز ها دستش با یه کارت جلوی صورتم برمیگرده .

- میدونم توی یه دنده کارتم رو دور انداختی که وسوسه نشی بهم زنگ بزنی .

حالم از تکبرش به هم میخوره . با دو انگشت کارتش رو میگیرم بعد بلافاصله مثل فشنگ از توی سالن بیرون میزنم . جلوی در به کارت توی دستم نگاه میکنم . شماره ی رندش بهم دهن کجی میکنه . کارت رو برمیگردونم و بعد ... .
کارت برنده ی کاوه توی دست های منه .



بی حوصله نشستم و زل زدم به خیابون های اطراف . میفهمم که هر چند لحظه یه بار زیر چشمی نگاهم میکنه نه از چشمهاش که از سنگینی نگاهش . اما بهش توجه نمی کنم . اون قدر درگیری ذهنی دارم که دیگه جایی برای اون نیست . شاید هم ذهن من خیلی محدوده .
بیخودی کلافه ام . از یه ساعت پیش , از وقتی برای بار چندم رفتم پیش سروان و دست خالی برگشتم کلافه ام . سروان هم چشمش که به من افتاد اخم های همیشه درهمش درهم تر شد . به روی خودم نیاوردم . به روی خودم میاوردم مثلا چه کار می تونستم بکنم ؟ حق داره بس که رفتم و اومدم اون رو هم کلافه کردم . بس که با خودش و سرهنگ حرف زدم خسته اش کردم . اما من هم حق دارم . چه کار کنم که میخوام هادی باشه ؟ مامانم حتی اگر شده مثل قبل اما باشه . بابا هم دیگه درمونده نباشه . اصلا فکر میکنم حق چیزیه شبیه یه میوه ی نامتقارن ، همه یه سهمی ازش دارن .
هر چند آخرش هم همون حرف های همیشگی رو بهم زد و خواست دیگه مزاحمش نشم . مجبور شدم و به آخرین ریسمانی که داشتم هم چنگ زدم .
دست از پا درازتر در حال برگشتن بودم که سر خیابون یه audi r8 چشمم رو گرفت . نقره ای و ماه .8 سیلندر ! عشق ماشین بودم . به قول بابا اخلاقم هیچ وقت دخترونه نبود . توی افکار در هم برهم خودم بودم و داشتم خودم رو میکشتم که ضایع به ماشین نگاه نکنم و ندید بدید بازی در نیارم . که فکر نکنم صاحب ماشین حق کی رو خورده که شده صاحب ماشین . که فکر کنم لابد اون هم یه حقی داره .
منتظر تاکسی ایستاده بودم که همون ماشین خوشگله جلوی پام ترمز کرد . جل الخالق!!! چند بار پلک زدم . اما سر که بلند کردم قیافه ی کاوه با اون لبخند مضحکش چهره ام رو جمع کرد . نه گذاشتم و نه برداشتم سوار شدم . توی خیال خودم پوزخند میزنم بالاخره آرزو به دل نمی میرم و ماشین با کلاسم سوار شدم . هر چی سعی میکنم نمی تونم با این چیزها حواس خودم رو پرت کنم . فکرم توی یه هزارتوی پیچیده دنبال یه راه حل مجهول جا مونده .
یه سلام خشک وخالی ته احوالپرسیم رو تشکیل میده . کاوه که حتی جواب همین سلام رو هم به زبون نمیاره . حالا توی سکوت ماشین و هیاهوی درونی خودم زل زدم به خیابون هایی که توی هر کدوم هزار تا آدم دنبال مشکلاتشون میدون .
کاوه بعد از کلی نگاه زیر چشمی بالاخره طاقت نمی آره و سوالش رو میپرسه .

- خبری ازت نشد دیگه ! ترسیدی کم بیاری؟
- کار داشتم .
- چه کاری ؟ از همون کارها که امروز توی اون اداره ی سر خیابون داشتی؟ همون ساختمون نما مشکیه ؟

سری که تکیه داده بودم به پشتی صندلی یک دفعه به طرفش میچرخه . ولی اون همچنان به جلو نگاه میکنه . چیزی نمیگم و اونم حرفی نمیزنه . حتما موقع بیرون اومدن از اداره ی پلیس من رو دیده . اما این طوری باید یه ده دقیقه ای قبل از اومدنش زیر نظرم گرفته باشه . این کار رو باید بکنه که چی بشه ؟ اون قدر منفی بافی نکن دختر . فضای سنگینیه .

- میخوای ادامه ندی؟

با لحن بدی میپرسه . نمیدونم چرا اما بده . اون قدر که به حرف میام .

- برای برادرم یه مشکلی پیش اومده .
- چه مشکلی؟

دندون هام رو از حرص روی هم فشار میدم .گمونم صداش رو میشنوه که لحنش عوض میشه .یه کم نرم میشه .

- آشنا زیاد دارم اینجور جاها . گفتم شاید بتونم کمکت کنم .

منم ناخودآگاه نرمتر میشم . اما نه اون قدری که از کمکش استقبال کنم . نمیخوام بهش زیادی رو بدم .

- شیطنت زیادی کرده . تو مایه همون کاری که با ماشین زاهدی کرده بود .باید شنیده باشی .

هومی میگه و ساکت میشه .میدونم مسخره است که سر و کار کسی بابت شیطنت به این جور جاها بیفته . یه دفعه یه حسی ته دلم میجوشه .

- زاهدی رو از کجا میشناسی؟
- چطور؟
- هیچی . حرفش شد یاد بساطی که باهاش داشتیم افتادم .ازش خبری نیست . نه از اون نه از بقیه . از آدم های اون مجلس اول فقط خدا رو شکر تو رو دوباره دیدم .

ابرویی بالا میندازه و میخنده .

- خدا رو شکر که من رو دوباره دیدی ؟ هاهاه!

نمیدونم چرا برعکس ظاهر لودش حس می کنم داره من رو میپیچونه .

- خودت فهمیدی منظورم چی بوده . تاکیدم روی این بود که غیر از بدشانسی در مورد تو . دیگه قرار نیست دور هم جمع شین؟
- چی شده سراغ اینجور برنامه ها رو میگیری ؟ فکر میکردم حداقل بهره ی هوشیت از پلانگتون ها بیشتر باشه و از دفعه ی پیش درس عبرت بگیری .

نمی خوام موضع قدرت رو به اون بدم . خودم رو میزنم به همون کوچه ی معروف و خیلی جدی با ابروهایی که یه کم فاصله شون کمتر شده به سمتش رو میکنم .

- مگه ی دفعه ی پیش چی شد ؟

دل از خیابون میکنه و برای بار اول توی امروز دقیق و عمیق نگاهم میکنه . لبخندش که رنگ باخته بود دوباره برمیگرده .

- نه . مثل اینکه باید بگم پلانتگون ها بیان برات کلاس بذارن . حافظه ات هم که یه سور زده به ماهی قرمز .

جوابش رو نمیدم . نمی خوام بحثمون توی این مسیر بیفته . اما کاوه به این زودی ها رضایت نمیده .

- تو که میگفتی اهل اینجور کارها نیستی؟ پول لازمی وگرنه قمار اَخه .
- اولا هیجانش رو دوست دارم . دوما گفتم لابد بقیه ترسیدن با من رو به رو بشن . اگر تو حافظه ات خوبه حافظه ی من از تو بهتره اون قدری که بازی اول رو خوب یادم میاد. از آدم های سر اون میز هیچ کدوم دیگه جرات نکردن با من بازی کنن.
- مثل اینکه من رو یادت رفته .
- من راجع به آدم بزرگ ها حرف میزنم . اون کله گندتون چی شد ؟ چی بود اسمش ؟ آرش ؟؟؟ وگرنه تو که نخودی ای . جراتت زیاد نیست . پول مفت زیاد داری .
- تو هم زبونت زیادی کرده .

از صداش که سعی میکنه هنوز هم آروم نگهش داره میفهمم عصبی شده .

- من رو سر چهار راه پیاده کن .
- می رسونمت دم خونتون .
- نمیخواد . ممنون . من سر چهارراه بعدی پیاده میشم .
- چیه ؟ میترسی آدرست رو یاد بگیرم ؟ هنوز اونقدر بدبخت نشدم که اگه آدرست رو بخوام مجبور شم دنبالت راه بیفتم .

تلخه, ناراحت میشم .خشنه , میترسم . اما به روی خودم نمیارم .

- نگران آدرسم نیستم . نمیخوام همسایه ها من رو با تو ببینن .

یک دفعه میکوبه روی ترمز و همون جا نگه میداره .من که حتی کمربند هم نبستم هم از توقف ناگهانی ماشین جا می خورم هم از لحنش .

- به سلامت .
- تا سر چهارراه هنوز کلی مونده . معاینه چشم لازم داری گمونم .
- خودت بری برات بهتره .

یه کم به قیافه ی سرد و سنگیش نگاه میکنم و بی حرف پیاده میشم . بلافاصله گازش رو میگیره و پرواز میکنه و مستقیم میره سمت چهارراه . به جهنم . مردک دیوانه . پیاده میرم به قول خود روانیش اینجوری برام بهتره .
به سر چهارراه که میرسم میرم اون طرف که تاکسی بگیرم . تا میام برای اولین ماشین دست بلند کنم صدای زنگ گوشیم بلند میشه . از جیب کیفم بیرون میکشمش که چشمم میفته به یه شماره ی رند آشنا . حافظم تو شماره حفظ کردن افتضاحه . اما این شماره چیزی نیست که از ذهن کسی راحت بیرون بره .

- بله؟

خودش رو معرفی نمیکنه . شاید اونم مطمئنه که من شمارش رو میشناسم .

- اگه خیلی هوس قمار کردی , آخر هفته یه بازی بزرگه .
- بازی؟
- آره مگه همین رو نمیخواستی ؟ البته آرشم حتما میاد اگر اون چیزیه که میخوای .

لبم رو به دندون میگیرم تا از دهنم نپره کجا ؟ تا خودم رو بیشتر از این لو ندم .

- خواستی تک بزن آدرسش رو برات بفرستم . اما از همین الان بهت بگم آرش مثل من نیست که با شکارش بازی کنه . جوجه کوچولویی مثل تو رو اگر هم بخواد که بعید میدونم ، برای بعد از بازیش میخواد .

نمیذاره جوابی بدم و قطع میکنه .نمیفهمم زنگ زده بود تا بگه شماره ام رو داره و آدرسم هم روش ، یا راجع به آرش بهم هشدار بده؟


ایستادم کنار مغازه ها و خودم رو توی شیشه ی ویترینشون تماشا میکنم . با پای چپم روی زمین ضرب گرفتم . دیشب که بعد از کلی دل دل کردن دل یک دله کردم و به کاوه زنگ زدم به زنگ دوم نرسیده گوشی رو برداشت . اینم از تک زنگ زدن ما ! حالا هم که عصر پنج شنبه است قرار گذاشته بریم بیرون . یه حرفی به این بشر زدم توش موندم .
سایه اش که توی شیشه ویترین می افته برمیگردم طرفش . نا خودآگاه از سر تا پا براندازش میکنم . تا حالا با تیپ اسپرت ندیده بودمش . یه جین تیره پوشیده که قد بلندش رو بلندتر نشون میده و یه پیراهن اندامی کتون سرمه ای که آستین هاشم بالا زده . نگاهم روی ساعد عضلانیش مکث میکنه . فکر میکنم با این دست ها میشه کسی رو نجات داد یا از بالای دره به پائین پرت کرد .

- اینقدر گرسنته اول بریم یه چیزی بخوریم ؟

گیج بودم و گیج هم جواب میدم .

- هوم ؟
- خوردی منو که .
- به خاطر همینه لابد احساس مسمومیت میکنم . فاسد بودی .
- یادم نبود حال جوجه رو آخر پاییز می پرسن .

تحقیر !!! تحقیر !!! نمی دونم با تحقیر کردن من چه کاپی میبره که این طور سر سخت ادامه میده اما من هم یاد گرفتم که خودم از خودم دفاع کنم . هر چند امروز حوصله ی اره دادن و تیشه گرفتن ندارم . میخوام زودتر برسم به اصل مطلب .

- خوب حالا اومدم . من رو دیدی چشمت روشن . دیگه ؟
- گفتم بیای بریم خرید . این دفعه فرق میکنه . یه مهمونی بزرگه با کلی آدم حسابی .قراره به عنوان همراه من بیای مهمونی می خوام سر و وضعت مناسب باشه .

یاد حرف های هادی میفتم . آدم حسابی !!! فکر میکنم این آدم حسابی ها با حساب بازکردن روی زندگی مردم آدم میشن یا حسابی ؟ نمی دونم شاید چون هیچ وقت سرم توی این حساب ها نبوده .

- میخوای رنگ لباست رو با من ست کنی ؟ لازم نبود اینقدر به خودت زحمت بدی .ازم می پرسیدی بهت میگفتم .
- نمی خوام مایه آبروریزی باشی .
- از چیزی حرف بزن که داشته باشی .

بازوم رو میگیره و من رو همراه خودش داخل پاساژ میکشه . با نیم بوتهای پاشنه بلندی که پوشیدم سخت می تونم پا به پاش برم . لعنتی آخه الان وقت کلاس گذاشتن بود؟

- اوی . دسته ها ! چوب خشک که نیست .
- اِ! جدی ؟ نیست خیلی لاغری با چوب اشتباه گرفتمت .

بهم برمیخوره . بدم میاد کسی بهم یاد آوری کنه که لاغرم . یه نگاه بهش میکنم . با وجود پاشنه های بلندم بازم حداقل 15 سانتی ازش کوتاهترم . از نگاه بالا به پایینش خوشم نمیاد . سکوت میکنم و فقط دنبالش بوتیک های پاساژ رو می گردم . بعد چهارمین بوتیک حوصلش سر میره .

- زبونت رو گربه خورده ؟
- خوشم نمیاد توهین بشنوم .
- من که چیزی نگفتم .

تازه میگه چیزی نگفتم . من که مجبورش نکرده بودم وقتش رو با من بگذرونه . فقط یه پوزخند میزنم و حتی طرفش هم برنمی گردم .

- چه کار میکنی ؟
- کار بدی نمی کنم .
- پس از قمار خرجت رو درمیاری ؟

دیگه داره کفریم میکنه . همیشه همینه . وقتی کسی نقطه ضعفت رو پیدا میکنه ، مهم نیست اون روزنه کوچیکه باشه یا بزرگ ، اون قدر از همون سوراخ کوچیک بهت نیش میزنه که سم سٌرت میکنه . چپ چپ نگاهش میکنم .

- نخیر . من مهندسم .
- مهندس چی ؟ کلاهبرداری ؟
- مهندس نرم افزار .
- پس به خاطر همینه اینقدر نرم و نازکی ! کجا کار میکنی ؟
- توی یه شرکت تولید برنامه های تجاری . برنامه نویسی میکنم . طراحی وب , گاهی هم مولتی مدیا .
- آب حوض میکشی . پیرزن خفه میکنی ...
- حوض که واسه من کوچیکه باز استخر باشه یه چیزی . خفه کردن هم که تخصص توئه .
- گمانم یه آتش بس موقت بد نباشه . لا اقل هر دومون تا شب مهمونی زنده می مونیم .

سکوت میکنم . حوصله اش رو ندارم . اجازه میدم فکرم برای خودش دور و بر مهمونی پرواز کنه .اما ظاهرا برج مراقبت نمی خواد این اجازه رو بهم بده !!!

- تو چیزی نمی خوای بپرسی ؟
- مثلا چی ؟
- مسائل مورد علاقه دخترای زبل . صفرای جلوی حساب بانکیم مثلا .
- پولت رو تو جیبت نگه دار ورشکست نشی . من به اندازه کافی واسه خودم پول درمیارم .
- به خاطر همین سر میز قمار میشینی ؟

فقط دندون هام رو روی هم فشار میدم و فکر میکنم ، این بشر احیانا نسبتی با خانواده ی مارها نداره ؟

- خیلی خب باشه . من مکانیک خوندم .انگلیس . الانم یه شرکت واردات و صادرات رو اداره میکنم .گاهی تفریحی سر میز میشینم .

باز هم سکوت میکنم . گاهی نادیده گرفتن آدم هایی که تصور میکنن خیلی بزرگن بهترین راه حله . حرصش درمیاد . اون هم فقط هم قدمم راه میاد . ویترین مغازه ها رو از نظر میگذرونم . قصد ندارم لباس بخرم . فقط نگاه می کنم . خدا رو شکر هیچ کدوم هم چنگی به دلم نمی زنن .

- هما ...


برچسب ها رمان پوکر ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 224
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,075
  • بازدید ماه : 18,033
  • بازدید سال : 145,136
  • بازدید کلی : 11,642,276