close
مجتمع فنی تهران
رمان پوکر قسمت پنجم
loading...

رمان فا

هنوز نصف بیشتر لیوان چایی رو نخوردم که سرهنگ طاقت نمیاره و شروع میکنه . - حق داری دخترم . سخته . اما به ما هم حق بده . مسئله شاید به نظر تو ساده…

رمان پوکر قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1125 سه شنبه 05 فروردين 1393 : 21:29 نظرات ()

هنوز نصف بیشتر لیوان چایی رو نخوردم که سرهنگ طاقت نمیاره و شروع میکنه .

- حق داری دخترم . سخته . اما به ما هم حق بده . مسئله شاید به نظر تو ساده بیاد اما برای ما که مدت هاست پی این باندیم این اطلاعات حکم کلید رو داره . باید بدونیم داریم کدوم در رو باهاش باز میکنیم .
- سرهنگ من هم میدونستم این اطلاعات مهمه که الان این جام . باورکنید هر چی که می دونستم رو بدون کم و زیاد گفتم ................................................................................

کمی توی صورتم دقیق میشه . حالت مطمئنی به خودم میگیرم . سرهنگ هم دستی به ریشش میکشه و با تکون دادن سرش از جا بلند میشه . تا دم در با نگاهم تعقیبش میکنم . امیر علی هم که تا به حال صامت پشت سر سرهنگ ایستاده بود یه قدم عقب تر همراهیش میکنه .
چای و بیسکویتم رو که میخورم تازه جون به تنم برمیگرده . پاهام رو زیر میز میکشم و دراز میکنم . مچ یکی از پاهام رو روی اون یکی میندازم . مفصل انگشت هام رو به عادت بد همیشگی میشکونم که امیر علی برمیگرده توی اتاق .
دست هاش رو پشتش قلاب کرده و کلافه عرض اتاق رو که شاید به زحمت به سه متر برسه می ره و برمیگرده . صداش میزنم اما متوجه نمیشه . بلندتر بهش میگم .

- سروان !!! چیزی شده ؟

برمیگرده و نگاهش رو به چشم های من زنجیر میکنه . دو قدم بلند به طرفم برمیداره و دستش رو روی لبه ی پشتی صندلی رو به رویی میذاره . اما تمام مدت بند نگاهش رو نمی بره . نفسش رو به صورت مقطع بیرون میده . جوریه که حس میکنم مونده باید چه کار کنه .
فقط قد یه پلک به هم زدن انگشت هاش رو مشت میکنه . بعد انگار فهمیده باشه توی این قمار شیر برنده است یا خط تصمیمش رو میگیره . دستی به پشتی صندلی میکشه و توی یه حرکت ازم دور میشه . میره سمت در اتاق اما خارج نمیشه . فقط نیم تنه اش رو از لای در رد میکنه . میبینم که دستش رو حرکت میده انگار که به کسی اشاره بکنه . بعد سرش رو طوری خم میکنه که حس میکنم اون طرف در داره با کسی حرف میزنه .
هنوز در حال سرک کشیدن به کارهاشم که به سرعت برمیگرده و روی صندلی رو به رویی میشینه . صندلی رو تا حد ممکن به میز نزدیک میکنه . از شنیدن صدای ناهنجار کشیده شدن صندلی روی کف موزاییکی صورتم در هم میره و چشم هام رو میبندم .

- الان نه ! الان چشم هات رو باز کن و به من نگاه کن .

متعجب از لحن پر خواهشش که عجیب به گوشم غریبه است پلک هام رو باز میکنم .

- خوب گوش کن ببین چی میگم .

فقط سه ثانیه مکث میکنه تا تاثیر حرفش رو روم ببینه . ببینه واقعا گوش میکنم یا نه .

- تا الان به اندازه ی کافی خودت رو توی دردسر انداختی . اون قدر که بقیه هم باورشون شده تو سرت درد میکنه برای دردسر .

ساعد دست هاش رو روی میز میذاره و انگشت هاش رو توی هم قفل میکنه .

- وقت ندارم حاشیه برم . اگر سرهنگ ازت خواست که بازم کار دیشبت رو تکرار کنی تحت هیچ شرایطی قبول نمی کنی . فهمیدی ؟

گنگ نگاهش میکنم . نگاهم کافیه برای گفتن بی کلام این که نفهمیدم . خودش رو روی میز به طرفم میکشه .

- ببین . این بازی با جونت و آبروی خودت و خانوادته . این چیز ها لا به لای اون چه ما هر روز باهاش دست و پنجه نرم میکنیم گمه اما اگر برای خودت هنوز مهمه پات رو از این بازی بکش بیرون .
- من نمیخوام بازی کنم .
- می دونم اما دیگران میخوان .
- نمی فهمم چی میخواین بگین .

دارم تلاش میکنم سر دربیارم جریان چیه ؟ این هم یه مدل جدید بازجوییه ؟ روش های قبلی جواب نداده حالا دارن متد دیگه ای رو برای گرفتن اطلاعات بیشتری که فکر میکنن دارم امتحان میکنن ؟
نگاهی به ابروهای درهم فرو رفته ام میندازه و بعد برای فقط چند ثانیه حواس و نگاهش رو میده به سمت در اتاق .

- وحید سلطانی مرده . زاهدی رو گم کردیم . مدارکی داریم که نشون میده کاوه دستی توی کار نداره . عاقل تر از اونی هم هست که حتی برای یه برگ جریمه خودش رو درگیر مسائل قانونی و پلیس بکنه . در نتیجه حتی اگر هم از چیزی مطلع باشه نمی تونیم وادارش کنیم باهامون همکاری کنه . چیزی هم علیه بقیه نداریم یعنی حتی نمی تونیم بازداشتشون کنیم . بعد از کلی صرف وقت و نقشه و ... به این میگن بن بست .

تا سر زبونم میرسه که بپرسم چرا این چیزها رو برای من توضیح میده اما نمیذاره . شمرده شمرده ادامه میده .

- نفوذی می دونی چیه ؟ می خوان ازت به عنوان نیروی نفوذی استفاده کنن .

دهنم از روی تعجب باز می مونه . صدام بیشتر به یه جیغ خفه شده می مونه .

- من ؟؟؟ چه کار کنم ؟؟؟
- می خوان براشون خبر بیاری . چه سری چیزها هست که باید بفهمیم . اما راهی برای بدست آوردن این اطلاعات نداریم . چند نفر رو فرستادن که نتونستن کاری بکنن . اون هایی رو هم که دستگیر کردیم بهمون چیزی نگفتن . یعنی نتونستن که بگن . نمونه اش اون راننده ی بخت برگشته . فکر میکنی چطور میشه که یه آدم جوون و سالم تو سلول انفرادی توی محیط ایزوله یک دفعه می میره ؟

نمیذاره جواب سوالش رو توی ذهنم بیارم . حتی بهم مهلت نمیده حرف هاش رو هضم کنم .

- وقتی علائیم بیماریش رو بروز داد اون قدر برای خود ما غیر قابل باور بود که اولش خیال میکردیم داره بازی درمیاره . نمی خواد همکاری کنه . صحبت های درهم و برهم ،خواب آلودگی ... شک برانگیز نبود . وقتی علائمش تشدید شد اولین حدسمون مصرف روان گردان بود . باورپذیرتر بود . بالاخره بودن کانال هایی که این چیزها رو به هر سوراخی می رسوندن .
فکر میکردیم چیز حیاتی ای برای گفتن نداره ،پس احتمال مسمومیت خیلی دور از ذهن بود اما سم بوتولیسم زودتر از ما دست به کار شد و تمام .
ظاهرا چیزی توی سابقه ی تو نیست که براشون شک برانگیز باشه . به خاطر همین میخوان ازت استفاده کنن .اما عاقلانه نیست که قبول کنی . یه لحظه فکر کن وقتی با وجود تدابیر امنیتی توی بازداشتگاه انفرادی یه نفر رو میکشن این کار توی کوچه و خیابون براشون خیلی راحت تره .

مردن !!! ترس !!! همه ی اون ترسی که این چند وقت با گوشت و پوستم حس کردم رو به یاد میارم . انگار از یه تونل وحشت رد شده باشم ، همش الان غیر واقعی به نظر می اومد . مگر میشد بخوان چنین کاری بکنم ؟ روی چه حسابی ؟ نمی پرسم اما امیرعلی خودش جواب میده .

- فکرمیکنن خیلی فرقی با کاری که تا الان کردی نداره . پس از پسش برمیای . اما نباید قبول کنی .
- چرا ؟
- می خوای خودت رو به کشتن بدی ؟ می دونی چند نفر تا حالا خواستن همچین کاری بکنن و جنازشون هم بر نگشته ؟

متفکر به رژه ی مورچه های سیاهی که کناره ی دیوار نزدیک به من در حال حرکت بودن خیره میشم . بیشتر از سر کنجکاوی نه جرات می خوام بدونم .

- اگر من بتونم چی ؟
- نمی تونی .

نمی خواستم برم . نمی خواستم قبول کنم . مثل وقتی که خودت هم مطمئنی نمی خوای کاری رو بکنی اما فقط یه فکر موذی مسخره وادارت میکنه تصور کنی اگر قبول کنی چی پیش میاد . اما صدای محکم امیر علی تحریکم میکنه برای لجبازی کردن . بایه پوزخند چشم هاش رو نشونه میگیرم .

- چرا نمی تونم ؟ فکر می کنید از شما کمترم ؟ خدمت ملی و میهنی بهم نمیاد ؟
- یکی مثل من این کار وظیفه اشه . شغلشه . بابتش پول میگیره .یکی مثل من واسه این کار آموزش دیده . بازم وقتی می خواد شروع کنه اشهدش رو می خونه .

صدای امیرعلی بلند شده اما یه چیزی توشه . یه حس . داد میزنه اما خشن نیست . جواب نمیدم . شروع میکنم به شکوندن مفصل انگشت هام . چرا باید سرهنگ بخواد و اون نه ؟ تردیدم رو که میبینه دستش رو روی میز قهوه ای رنگ با رده های خراشیدگی امتداد میده تا نزدیک دست های پریشون من . اما توی همین لحظه دوباره در باز میشه .

- چرا میکروفن رو خاموش کردی ، قلیچ خانی ؟


جلوی در منتظرم . توی سایه ی درخت های کنار خیابون کمین کردم . می خوام اول من اون رو ببینم . هر چند عجیب حس میکنم من شکارم نه شکارچی . نگاهی به اطراف میندازم دو تا مرد میانسال یک طرف و یه زن چادری که با چادر کرپ ساده اش سخت رو گرفته طرف دیگه ام ایستادن .
جالب ترین چیز دنیا برام توی این لحظه اینه که من توی کار خودم موندم . نمی دونم قهرمان فیلم های جاسوسی ام یا نقش اول یه قصه ی رمانتیک گاهی هم مادر چند تا بچه ی بازیگوش . بعد با این شرایط می خوام راهنمای یکی دیگه باشم .
صبح که مامان زنگ زد هوس کردم استعفا بدم . آرزو کردم زندگی هم شبیه فعالیت های سیا . سی بود که توش فقط می تونستی یه شغل داشته باشی .
از مدرسه ی هیوا به خونه زنگ زده بودن و خواسته بودن حتما امروز بریم دیدن مدیر . به مامان میگم " مادر من گفتن اولیاش بیان . آخه من چطور هنوز ازدواج نکرده شدم مادر یه بچه اونم یه دختر سیزده ساله ". اما مامان هیچ وقت گوشش بدهکار نیست . جوابم رو خیلی راحت داد . " لابد بازم پول می خوان چه من چه تو فرقی نمیکنه . فقط حواست باشه زیاد بهشون رو ندی هان . " می خوام بدونم اگر فرقی نداره چرا خودش نمیره ، که ادامه داد . " مهین از آرایشگرش برام وقت گرفته برای تاتوی ابرو . " این یعنی حتی اگر مامان رو راضی میکردم خاله زنگ میزد و کلی سرزنشم میکرد که چرا نمیذاریم مامانم گاهی هم به خودش برسه . افسردگیش رو هم دوباره مینداخت تقصیر ما .
به ساعتم نگاه میکنم . هنوز چند دقیقه ای مونده اما سر و صدای زیادی که حتی زمین زیر پام رو میلرزونه حرف دیگه ای میزنه . برای بار چندم حرف هایی رو که میخوام بزنم مرور میکنم .
خدا رو شکر هیوا این هفته شیفت بعد از ظهر بود . لازم نبود حتما مرخصی بگیرم .اما تمام وسائلم رو از قبل توی کیفم ریختم . حتی سیستمم رو دو دقیقه زودتر خاموش کردم تا به محض تموم شدن ساعت کاری با اولین تاکسی خودم رو به مدرسه ی هیوا برسونم .
قبل از ورود به دفتر با کشیدن پشت دست روی لبم رد رژم رو کمرنگ کردم . وقتی رو به روی خانم غفاری مدیر مدرسه نشستم به وضوح ابروهاش در هم گره خورد .

- من پای تلفن عرض کردم ولیش بیاد . مادرتون کجان ؟
- خانم غفاری ، مادرم یه کم ناخوشن . این بود که من خدمت رسیدم .
- خانم . مسئولیت تربیت بچه ها با پدر و مادره . یکی از والدینتون باید پیگیر این قضیه باشن .
- می دونم . درست می فرمائین . اما من بیشتر به کارهای هیوا رسیدگی میکنم . برای ثبت نامش هم خودم اومده بودم .

به وضوح با خودش درگیر بود که بهم اطمینان کنه یا من رو هم بفرسته پی ولیم . سعی کردم قابل اعتماد به نظر بیام .

- چیزی شده ؟ من که تمام این ماه گذشته با هیوا ریاضی کارکردم . باز هم نمراتش ضعیف بوده ؟

نفس خسته اش رو بیرون داد و تصمیم گرفت بار مسئولیتش رو روی شونه های من بذاره .

- نه عزیزم . بحث مهمتر از این حرف هاست .

دست برد توی کشوش و یه گوشی موبایل رو روی میزش گذاشت و به طرفم سر داد .

- آوردن موبایل به مدرسه ممنوعه . این رو باید بدونین .

مات و منتظر نگاهش کردم . اما انگار تصمیم نداشت توضیح بیشتری بده .

- هیوا ... یعنی این گوشی مال هیوا نیست .

چهره اش درهم رفت .

- اما خانم سرمد ، ناظم مدرسه این رو از هیوا گرفته . ظاهرا که مال اون بوده . حاضر نشد پسوردش رو به ما بده . بهش گفتم باید مادرش بیاد برای گرفتن گوشی اما میبینید که مجبور شدیم خودمون باهاتون تماس بگیریم . مادرتون ظاهرا گرفتارتر از اونن که حتی بیان دو سه روز غیبت هیوا رو موجه کنن .

با یه قول سرسری بیرون اومدم و حالا ایستادم تا تکلیف هیوا رو معلوم کنم . در آهنی آبی رنگ زنگ زده ی مدرسه که باز می شه هجوم دخترهای مدرسه ای که حس میکنن از زندان آزاد شدن توی غروب ولوله به پا میکنه .
هیوا رو بین جمعیت پیدا میکنم . آستین های یونیفرم کوتاه مدرسه اش رو حتی توی هوای پائیزی بالا داده تا ساق های سبزه اش رو به نمایش بذاره . چند قدم جلو میرم و دستم رو بند کوله ی برزنتیش میکنم .

- کجا به سلامتی ؟

به شنیدن صدام برمیگرده و یه لحظه هول میکنه . با دست مقنعه اش رو جلوترمیکشه تا اون قسمت از موهاش رو که با مش موقت رنگ کرده بپوشونه .

- هما !!!

دلم میخواد دست ببرم و تارهای موش رو لا به لای انگشت هام بپیچونم تا رنگ نسکافه ای موقتش پاک شه . بعد هم گوشش رو بگیرم و ادبش کنم . اما رنگ پریده اش رو که میبینم پشیمون میشم . به جاش یه لبخند اجباری به روی دوست هاش میزنم و میگم .

- بچه ها امروز هیوا با من میاد . میخوایم بریم یه گشتی بزنیم .

نهایت کاریه که می تونم بکنم تا غرورش جلوی همکلاسی هاش حفظ بشه .
با دوست هاش دست میده و کمی فقط کمی از مدرسه دور میشیم . از قصد مسیری که پرنده توش پر نمیزنه رو انتخاب کردم . سکوتش میگه منتظره تا من شروع کنم .

- خب ؟
- خب به جمالت آبجی خانم .

می دونه از این دست اصطلاحات بدم میاد . مخصوصا می خواد بزنه توی خط شوخی . گوشی رو از توی جیب مانتوم بیرون میارم و میگیرم جلوی صورتش .

- این چیه ؟
- مال من نیست .
- مال تو نبودنش که مشخصه . می خوام بدونم مال کیه .

صداش رنگ التماس میگیره . حواسم رو جمع میکنم که به جای خواهر احساساتی یه مشاور بزرگتر عاقل باشم .

- هما . به خدا من ...
- قسم نخور هیوا . میدونی بدم میاد . فقط بگو مال کیه ؟

لحنم اون قدر محکم هست که بهش بفهمونه جدیم . سکوت میکنه .

- هیوا یا به من راستش رو میگی یا باید به بابا جواب پس بدی .

قدم هاش شل شدن . صدای قورت دادن آب دهنش رو میشنوم اما صدای خودش به زحمت در میاد .

- خب . مال داداش بنفشه است .

باید حدس میزدم . این رفت و آمدهای بی حساب با بنفشه خیلی هم بی حساب نبود .

- آخه من به تو چی بگم الان ؟
- هیچی .
- خیلی لطف داری با این راهنمائیت !!!

قیافه ی حق به جانبی به خودش میگیره و میگه .

- رطب خورده منع رطب کی کند هما خانم !!!

یه جرقه کافیه تا دوباره یاد دیروز بیفتم . وقتی بعد از چند ساعت سوال و جواب بی وقفه برگشتم شرکت تا کارهام رو جمع کنم و ببرم خونه که تمومشون کنم سه جفت یا بهتر بگم چهار جفت چشم کنجکاو انتظارم رو می کشیدن .
آرزو و نسترن و رشیدی که بالای سرم ایستادن تا ببینن تو اون جعبه ی کذایی چیه و سهرابی که سایه اش رو از پشت شیشه های پارتیشن حسابداری می دیدم .
یه جعبه ی کوچیک توی یه پاکت کاغذی که تبلیغات یه مغازه ی اسباب بازی فروشی روش بود. کارخانه ی هیولاها . جعبه صبح با یه پیک رسیده بود شرکت و به گفته ی پیک موتوری باید به دست من میرسید .
روی کارت کوچیک زیر روبان جعبه فقط یه جمله نوشته بودن " از سورپرایز خوشت میاد ؟ " .نمی دونستم جواب این سوال چیه . خطش آشنا نبود . با اتفاقات اخیر این خط و جمله برای من که دیگه از ریسمون سیاه و سفید هم می ترسیدم چیز خوشایندی نبود . اما نمی تونستم پیش اون چشم ها کاری بکنم . هر چند هیولای بنفش پشمالوی روی پاکت با اون پلاکارد بزرگ " کارخانه ی هیولاها " توی بغلش رو مطمئنا قبلا دیده بودم . اما کجا ؟
دست آرزو زودتر از ذهن کرخت من به کار افتاد و جعبه رو باز کرد . می خواستم جلوش رو بگیرم ، بگم نه ، جعبه رو بردارم و از پنجره بیرون بندازم اما دیر شده بود . صدای جیغ خفه ای که از گلوم بیرون اومد و من که خودم رو به صندلی چسبونده بودم کنار یه جوجه ی زرد پلیشی که از روی پایه ی فنری توی جعبه بیرون پرید شد مایه ی خنده بقیه و ترس خودم .
جوجه ی رنگی توی جعبه !!! من کارت اون اسباب بازی فروشی رو توی کیف کاوه دیده بودم .
هیوا دوباره با کنایه ادامه میده و نمیذاره فکرم رو جمع کنم .

- نکنه می خوای بگی خود خسیست برای خودت دیروز عروسک خریدی ؟
- هیوا !!! اولا سن من دقیقا دو برابر توئه . من تا قبل دانشگاهم سراغ این جور برنامه ها نرفته بودم . دوما الانش هم هنوز از کسی هدیه ی به این گرون قیمتی قبول نمیکنم که معلوم نیست پشتش چه خواسته ای خوابیده باشه .
- تو بدبینی .
- من اون قدر دیدم که دیدم بد شده . تو چی ؟

یه گوشه می ایستم و آستین هیوا رو میگیرم تا مجبورش کنم بهم توجه کنه .

- اولا الان وقت این کارها نیست . نمیگم باید فقط بچسبی به درس و مدرسه اما تفریحت باید مناسب سن و سالت باشه . دوما داداش بنفشه هم تاجایی که میدونم یه پسر دبیرستانیه . یعنی سنی نداره که بخواد به چیزی جدی فکرکنه . این مسائل که پس فردا برای تو میشه درگیری عاطفی برای اون بازیه .

به جای این که به قیافه ی آویزون هیوا نگاه کنم سربرمیگردونم و پشت سرم رو از نظر میگذرونم . تا ته کوچه غیر از ما کس دیگه ای نیست .

- بابا مگه ما چه کار میکنیم ؟ فقط یه وقت هایی که ...

برمیگردم و توی چشم های نالانش خیره میشم .

- نمی خوام بدونم چه کار کردید . بهت میگم از این به بعد باید چه کارکنی . از این به بعد مدرسه رو به خاطر هیچی نمی پیچونی . هر از گاهی میگم مامان زنگ بزنه مدرسه جویای وضعیتت بشه . من هم یه وقت هایی بی خبر میام ببینم داری چه کار میکنی . از فردا هم بعد از برگردوندن این گوشی به بنفشه دیگه دور و بر اون هم پیدات نمیشه چه برسه به داداشش .

دستش رو میکشم تا وادارش کنم راه بیفته . برای یه لحظه دوباره سر برمیگردونم تا کوچه رو ببینم . یه زن چادری پشت ماست . چادر کرپش رو محکم چسبیده تا توی باد ذره ای جا به جا نشه. فکر میکنم لابد از یکی از این خونه ها بیرون اومده.

- هما !!! بنفشه دیگه چرا ؟ دوستی هم غدقنه مگه ؟

غرغرکردن های هیوا و صدای قدم های زن که پشتمون میاد روی اعصابم بازی میکنن . تقریبا دارم می دوم . پا شل میکنم تا هم ریتم راه رفتن و هم آرامشم رو حفظ کنم .

- هیوا . چیزی که تو این دنیا زیاده دوست . بنفشه نشد یکی دیگه . اما تو فقط یه نفری . به خاطر هیچ کس خودت رو نابود نکن .

نمی فهمم هیوا چی جواب میده . دیگه صدای قدم ها نمیان . ناخودآگاه یک دفعه برمیگردم تا پشت سرم رو ببینم . زن نیست . هیچ کس توی کوچه نیست . باز راه میفتم و حرف آخر رو به هیوا میزنم .

- نق نق ممنوع . عاقلانه عمل کن تا کاری به کارت نداشته باشم .

دوباره صدای قدم ها توی گوشمه . جلوی خونه بدون مکث کلید میندازم و در رو باز میکنم . هیوا رو با یه ضرب ملایم هل می دم تو . نمی خوام به پشت سرم برگردم . نمی خوام ببینم زن هست یا نه . الان دیگه می دونم . من از سورپرایز خوشم نمیاد .


میگن حیوانات اتفاقات رو با شم غریزیشون زودتر از موعد بو میکشن . اگر اون ها می تونن چرا آدم ها نتونن ؟
امروز از اون روزهاییه که یه حس غریبی دارم .نه خوب نه بد فقط غریب . چند تا خرید کوچیک دارم اما میذارمش برای بعد و میرم تا زودتر به آرامش خونه برسم .
خونه هم آرومم نمیکنه . با این که ناهار هم نخوردم اما حوصله ی خوردن چیزی رو هم ندارم . مامان که این روزها یه شب درمیون غذا درست میکنه افتاده به جون خونه و داره تمیزکاری میکنه . بالای چهارپایه که میبینمش تعجب میکنم . جارو و گردگیری این یکی دو ساله تقریبا جمعه ها انجام میشد اونم اگر من حوصله اش رو داشتم . اما حالا مامان داشت پرده های تازه شسته شده رو آویزون میکرد . شوک دیدنش توی وضعیتی که با گیره های پرده سر و کله میزنه بیشتر از یه تلنگره . میشه گفت یه ضربه است .
سلامی میدم و میرم توی اتاق . خودم رو روی تخت ولو میکنم .صدای قژ قژ فنر های تخت و خس خس سینه ام سمفونی بی نظیری اجرا می کنن ! سینه ام میسوزه .نمی دونم این سرماخوردگی لعنتی کی میخواد خوب شه !
دلم استراحت میخواد اما هر کاری میکنم نمی تونم مامان رو با اون دست دردش ، دست تنها بذارم . بلند میشم و میرم کمک . اما مامان مثل همیشه با اومدن من یادش میره من کمکم و اون نقش اصلی . چهارپایه و پرده رو برای من میذاره و میره .
هنوز از بالای چهارپایه درست پائین نیومدم که بابا از راه میرسه . امروز زود اومده ! ضربه ی دوم ! اما وقتی مامان میره استقبال و کمکش شصتم خبردار میشه یه چیزی شده . دست های بابا از کیسه های میوه پر شده . میرم توی آشپزخونه که ضربه ی آخر دهنم رو باز میکنه . غیر از میوه روی سنگ اپن یه جعبه گز و یه جعبه هم شکلات های کاکائوییه . با لحنی که نمی تونم بی تفاوت نگهش دارم از مامان می پرسم .

- خبریه ؟
- نه چه خبری؟
- مهمون داریم؟
- مگه باید همیشه مهمون داشته باشیم . نمیشه خودمون رو یه کم تحویل بگیریم .

حرف های مامان مشکوکه . ریتم حرف زدنش تند شده . حسم بهم میگه یه چیزی هست که جراتش رو نداره به من بگه . اگر مادرها خیلی خوب بچه هاشون رو میشناسن ، دخترها هم یه کم از مادرشون شناخت دارن . یه نگاه بهش میندازم . مشخصه همین امروز موهاش رو رنگ کرده . آخرین بار که این جوری پر جنب و جوش دیده بودمش کی بود ؟ وای نه ! یک دفعه چراغ های ذهنم روشن میشن .

- مامان خواستگار که قرار نیست بیاد ؟

رنگ مامان می پره و همون جور که ازم فاصله میگیره، شروع میکنه به آسمون ریسمون بافتن .

- وا !!! تو این دوره زمونه کی دیگه می ره خواستگاری ؟ حالا اگر یه نفر هم خدا زد پس سرش اومد سراغ تو خدا رو شکر کن . این قدر رو ترش میکنی کی میاد طرف تو .

دندون هام رو روی هم میکشم و بهم فشار میدم تا چیزی نگم که بهم بریزتش . اما خون خونم رو میخوره . از اون سری که , خانم زوار , همسایه ی پائینی اومد و قرار خواستگاری رو روز قبلش بهم زد هنوز گرفته ام .قبل از اینکه بفهمه هادی افتاده زندان دختر خوبی بودم که دوست داشت زن پسر برادرش بشم اما همین که جریان رو فهمید , پسرک از قصد ازدواج افتاد اون هم درست روز قبل از خواستگاری دختری که حتی تا حالا ندیده بود !
هیچی نمی پرسم . چه فرق میکنه این خواستگار محترم اسمش چیه یا معرفش کیه وقتی میدونم این یکی هم مثل بقیه است .
به زور مامان یه دوش سرسری میگیرم و لباس می پوشم .نه آرایشی نه تلاشی . فقط دلم میخواد این خیمه شب بازی زودتر تموم بشه . زیر بار چای آوردن و این رسم و رسوم نمیرم . میشینم توی پذیرایی منتظر ورود حضرت والا !
زنگ در رو که میزنن آماده ی انفجارم . آماده ام تا از هر چیز داماد آینده ایراد بگیرم و قبل از این که اون من رو کوچیک کنه من از زندگیم بندازمش بیرون . از پشت یه آقای حدودا 60 ساله و به تمام معنا آقا و یه دختر جوون شاید بیست و دو سه ساله چشمم به مرد میفته که شاید به زحمت همسن خودم باشه . اولین بهانه! توی دست هاش هر چی دنبال گل یا شیرینی میگردم چیزی نمیبینم . دومین بهانه ام هم جور شد ! هر چند میدونم این بهانه ها فقط برای حفظ غرورمه . بعد توی دلم میگم وضعیت خانوادگی من رو نمیدونه و گل و شیرینی نیاورده . وای به حال وقتی بفهمه . گمانم از شدت حرصی که میخورم کبود شدم که پشت سرشون چشمم میفته به آخرین کسی که امشب انتظار دیدنش رو داشتم .
کت شلوار براق سرمه ای و پیراهن سفیدی پوشیده . هاج و واج موندم که اینجا چه کار میکنه . اما گل و شیرینی دستش چیزهایی رو میگن که باور نمیکنم . نمی فهمم جواب سلامش رو میدم یا نه، گل رو من از دستش میگیرم یا خودش توی بغلم میذاره .
از تمام مراسم خواستگاری تنها چیزی که میفهمم اینه که مادرش فوت کرده و دختر و پسر جوون همراهش برادر و زن برادرشن . و شاید چند تا جمله ی دیگه .
بقیه مواقع دارم توی سوالات ذهنیم دست و پا میزنم . این که این یه بازیه جدیده ؟ میخواد بهم نزدیکتر بشه تا به چی برسه ؟ چرا ؟ مگه من و خانواده ام چه چیزی داریم ؟ اون بار حتی با این که جواب روشنی به سرهنگ ندادم بهش گفتم پا پس میکشم تا اون هم دست برداره . پس این جا چی میخواد؟ اون قدر به جواب این سوال ها فکر کردم که وقتی بابا ازمون میخواد تا توی اتاق با هم صحبت کنیم از جا می پرم . به چشم غره های مامان محل نمیذارم و جلو میفتم .
در اتاق کوچیکی رو که بعد از رفتن هادی فقط به من و هیوا تعلق داره باز میکنم . با فکر به این که هیوا با اجازه ی مامان بهانه ی خوبی داره تا امشب رو خونه ی بنفشه بگذرونه به لبه ی پنجره تکیه میدم و اون هم بی تعارف روی تخت میشینه .

- میشه بشینی ؟ من این طور معذبم .
- سروان .ببخشید سرگرد . سرگرد شدید دیگه ؟ میشه اول بگید اینجا چه کار میکنید ؟

از سرهنگ شنیده بودم که قراره توی یکی دو روز گذشته بابت درایتش توی مسائل اخیر ترفیع بگیره . این ها رو وقتی بهم گفته بود که سعی داشت غیر مستقیم قانعم کنه که دوستی با کاوه و حتی دوست های کاوه خیلی هم چیز بدی نیست .
رنگ سرگرد برمیگرده . یه کم مکث میکنه تا جوابم رو بده .


از سرهنگ شنیده بودم که قراره توی یکی دو روز گذشته بابت درایتش توی مسائل اخیر ترفیع بگیره . درست همون موقعی که سعی داشت غیر مستقیم قانعم کنه که دوستی با کاوه و حتی دوست های کاوه خیلی هم چیز بدی نیست .
رنگ سرگرد برمیگرده . یه کم مکث میکنه تا جوابم رو بده .

- من الان امیر علیم . سر کار هم نیستم . اومدم خواستگاری .

به دکمه ی باز بالای پیراهن سفیدش نگاه میکنم . کاش میشد ذهنیتم رو نسبت بهش سفید نگه دارم اما یه چیزی ته دلم نمیذاره به اسم کوچیک صداش کنم .فکر میکنم اگر حماقت من توی به دردسر انداختن خودم نبود درایت سرگرد چقدر به چشم می اومد ؟

- بدون این نمایش هم به هر چی میخواستید میرسیدید مسلما .
- معمولا کسی اگر بخواد ازدواج کنه بدون خواستگاری به خواستش نمیرسه . نه ؟
- نمی خواید باور کنم که این یه خواستگاری معمولیه ؟
- چرا دقیقا یه خواستگاریه خیلی معمولیه .

آرامشی که برخلاف همیشه توی رفتارشه حرفش رو مصرانه تائید میکنه . اما باز هم نمی تونم خوش بینانه بهش نگاه کنم .

- چرا من ؟
- مگه من از همسر آینده ام چه توقعی دارم ؟ یه دختر تحصیلکرده ی , مستقل و نجیب . تا جایی که میدونم تمام این مشخصات توی شما هست .
- دارین متلک بارم میکنین ؟
- چرا متلک ؟
- میدونین من با کاوه در ارتباطم .
- میدونم که رابطتون بیشتر از چند تا قرار نبوده که اون هم با رفتار شما ظاهرا به قصد دشمنی نبوده باشه اسمش رو دوستی نمیشه گذاشت . و میدونم این رابطه قرار نیست دوامی داشته باشه .

طنزی که توی حالت چهره اش هست میگه واقعا قصد داره دلنشین به نظر بیاد . هر چند اون برق توی چشم هاش غیرعادی به نظر میاد .

- خانوادتون میدونن برادر من الان کجاست ؟ اصلا میدونن با من چه جوری آشنا شدید ؟
- اون قدری که باید بدونن میدونن .
- این قدر شما دقیقا چقدره ؟
- هما ! تو به خودت شک داری یا به من ؟

از صمیمیتش یک باره اش جا میخورم . خودم رو به لبه ی کنار پنجره میچسبونم . سردرگمم این چه فکری پیش خودش کرده که اومده اینجا ؟

- ببینین سرگرد . من چیزی بیشتر از اون که بهتون گفتم نمی دونم . واقعا نمیدونم . دیگه هم دنبال این برنامه نیستم . گمونم شما هم همین که سرگرد شدید کافی باشه طمع به بیش از اینش نداشته باشید .

شاید فکر میکنه یه نامزدیه دیگه نهایتا راحت میشه به همش زد . شاید یه بازیه . حتی نمی تونم بگم می خواد من رو تحت کنترل خودش بگیره که مطمئن شه من دیگه کار احمقانه ای نمیکنم یا برعکس . اما نمی تونم جلوی طعنه زدنم رو بگیرم وقتی هدفش برام روشن نیست . اون هم تلاشی برای روشن کردن قسمت های تاریک ذهن من نمی کنه .هر چند بزرگوارانه کنایه ام رو نشنیده میگیره .

- نمی فهمم چی میگین .
- میخواین زیر نظر داشته باشینم ؟
- اگر بخوام مواظبت باشم ایرادی داره ؟

یه جوری میگه که انگار واقعا قصد همین کار رو داره . بهش نمیگم . اصلا خوب نیست به کسی بگی اما هر چقدر هم که ادای مستقل بودن و قوی بودن رو دربیاری باز هم ته تهش یه دختری که وقتی مشکلی پیش میاد خیالت راحته اگر بدونی یکی هست که هوات رو داشته باشه .

- من هم نمیفهمم شما اینجا چه کار میکنید . چیزی که زیاده دختر مثل من که وضعیت خانوادگی روشن تری هم داشته باشه . اونم با شغل و موقعیت شما .
- بابت همین شغلم میدونم دخترهای زیادی هستن که فقط نمای خوبی دارن . روراست اول از جسارتت خوشم اومد . کافی بود یه تحقیق کوچیک بکنم تا بفهمم چه کار میکنی . هر چند هنوزم فکر میکنم کارت حماقت بود . من عادت ندارم دنبال دوستی برم . به سن و سالم هم دیگه نمیخوره . دنبال ماجراهای سوزناک هم نیستم . اون قدر مشغله ی شغلی دارم که توی زندگی خانوادگیم دنبال آرامشم .

آرامش !!! طوری محکم حرف میزنه که دهنم رو میبنده . نمیدونم از جدیتش خوشم میاد یا از صداقتش . آرامشی که توی حرف هاشه و حرفش رو میزنه ناخودآگاه بهم منتقل میشه . آروم میشم و روی لبه ی تخت دو طبقه ی رو به روی امیر علی میشینم . طبقه ی پائین تخت مال هادی بود . هادی که حالا حالاها دیگه نمی تونست روی تخت خودش بخوابه .یه لبخند محو روی صورتش میاد .

- الان دیگه میشه مذاکره کنیم ؟

با یه لبخند نصفه و نیمه سر تکون میدم . متوجه میشم برخلاف تمام این مدت دیگه دست هام رو مشت نکردم . دیگه منتظر حمله نیستم تا دفاع کنم .

- من امیر علی قلیچ خانیم . سی و دو سالمه . دانشکده ی افسری رفتم . کارم رو که خودت میدونی , تازه سرگرد شدم و حساب و کتاب کارم معلوم نیست . ساعتش معلوم نیست . حتی اینکه با رفتنم برگشتنی باشه یا نه معلوم نیست . از شش سال پیش که مادرم فوت کرد , سعی کردم هوای رضا , برادر کوچیکم رو داشته باشم . به خاطر همین همیشه میخواستم اول اون رو سر و سامون بدم بعد برم سراغ زندگی شخصی خودم که رضا هم چهار ماه پیش مراسم عقدش بود . خوب حالا میشه بهم فکرکنی ؟
- نمی خوای از من چیزی بدونی ؟
- گفتم که یه تحقیق ...
- بله . بله . یادم نبود کار شما سرک کشیدن تو زندگی این و اونه . گمونم از خودم بیشتر راجع به من میدونید .
- با کار من مشکل داری ؟

نمی دونم جوابش رو چی باید بدم . اصلا نمی دونم بیشتر از این ناراحتم که ته توی زندگیم رو درآورده یا از این که فکر میکنه همه چیز رو راجع به من میدونه . یعنی مهم نیست من چی فکر میکنم ؟ چی حس میکنم ؟ آدم که همه ی افکار و خواسته هاش رو فریاد نمیزنه . خیلی وقت ها حتی این خواسته ها رو توی ذهن خودت هم مرور نمیکنی . یه نفس عمیق میکشم . یه نفس خسته .
امیر علی از جا بلند میشه . آخرین نگاه رو بهم میکنه و تا دم در جلو میره . یه لحظه می مونم از کی دوباره توی ذهنم شد امیر علی ؟

- بهتره دیگه بریم . تو هم بعدا میتونی فکرات رو بکنی .

با هم میریم بیرون . از نگاه اون هایی که بیرون منتظرمون نشستن خوشم نمیاد . سرم رو به زیر میندازم و کنار مامان میشینم تا مجلس تموم بشه . اما بعد تموم شدن مراسم خواستگاری , مراسم بازجویی شروع میشه . یه بازجویی خانوادگی .



کاوه رو گذاشتم توی بلک لیست . کاش میشد برای بقیه هم یه لیست سیاه درست می کردم . کاش میشد هر وقت که دلم میخواست صداهای مزاحم اطراف رو میذاشتم روی سایلنت و برای خودم از همه ی مسئولیت ها یه مرخصی استحقاقی رد میکردم .
توی این دو روز فقط به امیرعلی فکر کردم . اگر دلم آرامش میخواست بهش فکر میکردم . اگر مامان رو میدیدم که جذب رفتار با صلابت قلیچ خانی بزرگ شده بود و پزش رو به خاله مهین میداد ،به امیر علی فکر می کردم . اگر بابا توی خونه من رو میدید و از صداقت امیر علی میگفت که توجیحش کرده انتخاب من از روی این منطقه که در نبودش ، توی ماموریت هاش می تونم از پس خودم و زندگی احتمالیمون بربیام بهش فکر میکردم . میخواستم یا نمی خواستم بهش فکر میکردم .
به بقیه چیز ها هم فکر کردم . به اولین مردی که ازش خوشم می اومد . هنوز هم اسمش رو خوب یادمه . بین این همه اسم ، این همه آدم که اومدن و رفتن اسمش یادمه . چقدر پیچیده است بازی ای که ذهن آدم باهاش میکنه . برسام امیدوار ، همکلاسی دانشکده . همون که فکر میکردم چقدر آقاست ، که با وجود سن کمش چقدر رفتارش مردونه است . ترم دوم بود که فهمیدم با یکی از دخترهای سال آخری رابطه داره که بابای دختره تاجر فرش بود و هر روز یه ایستگاه پائین تر از دانشکده با هم سوار مزدای آلبالوئی دختره میشدن .
به اولین خواستگارم فکرکردم . همون که الان اسمش رو هم یام نمیاد اما یادمه وقتی سینی چای رو جلوش گرفتم صورت سفید و بورش سرخ شد و اول با نگاه از مادرش اجازه گرفت برای برداشتن یه فنجون چای .
چای !!! دلم یک فنجون چای بی دغدغه میخواد . یه کاناپه ی بزرگ که لم بدم و برای یه جفت گوش شنوا بگم چقدر امروز برای پیدا کردن یه پاکت بستنی لیتری با طعمی که اون دوست داره مغازه های اطراف رو زیر و رو کردم .
چای !!! کاش می تونستم بشمرم، از صبح چند بار لیوان چایی که برای خودم ریختم سرد شده ؟
به حرف هاش فکر میکنم. با اون قسمتش که دنبال ماجراهای عاشقانه نیست موافقم . شاید تا چند سال قبل آرزوش رو داشتم اما الان برای این داستان ها دیگه زیادی عاقل شدم . مدام با خودم تکرار میکنم عشق یه توهم فانتزیه اگر وجود داشت تا الان باید پیداش میکردم . فقط یه چیز ته وجودم مثل پرنده ای که چشمش به پرواز بقیه پرنده ها توی آسمونه بال بال میزنه . چقدر تنها برم دریا ، چقدر تنهایی برگردم ؟
همای شیطون توی وجودم رو سرزنش میکنم . مگر بده که همه ی دلنگرانی آدم بشه ترس از ته گرفتن غذایی که برای شام روی گاز گذاشته ؟
با وضعیت پیش اومده همین که مجبور نیستم بابت شرایط خانواده ام به امیر علی توضیحی بدم یا دروغی بگم خودش خیلی خوبه . دوباره و دوباره بهش فکر میکنم . از فکرکردن بهش حس خوبی بهم دست میده. اما هنوز دو دلم . هنوز توی گوشه کنار دلم اون جایی که حتی گاهی خود آدم هم فراموش میکنه که وجود داره ، پر از تردیده , پر از ای کاش ، پر از حسرت های آلبالوئی رنگ دخترونه .
اون قدر به این چیز ها فکر کردم که نفهمیدم کی ساعت کاری تموم شد . حوصله ی آرزو و پر حرفی هاش رو ندارم . به زحمت میپیچونمش و تنهایی راه خونه رو در پیش میگیرم .
دست هام رو از سرما ته جیب های کاپشن کتونم فرو میکنم و سلانه سلانه راه میرم . نگاهم به نیم بوت های اسپرتم دوخته شده . قدم هام رو همراه سال های عمرم میشمرم
.صدای یه موتوری که پا به پام داره میاد روی اعصابم خط میکشه . کیفم رو روی شونه ی دیگه ام میندازم تا اگر به طمع اون داره دنبالم میاد بی خیال بشه .ازم جلو میزنه و سر دور برگردون میپیچه . به دقیقه نرسیده من که توی حال و هوای خودمم با صدای گوش خراشی یک متر میپرم هوا . همون موتور مشکی رنگی که تعقیبم میکرد جلوم پیچیده . یه نگاه به اطراف میندازم . کنار یه خیابون اصلی دارم راه میرم که دو طرفش رو خونه های شخصی گرفتن . جز ماشین هایی که باسرعت در حال رانندگین کس دیگه ای توی خیابون دیده نمیشه . هوا هم که تاریک شده . حتی چراغ های کنار خیابون هم اکثرا خاموشن .
یه دو دو تا چهار تای ساده میگه بهترین حالت ممکن اینه که کیفم رو بخواد اما اگر بخواد بلایی سر خودم بیاره کاری از دستم ساخته نیست . یه لحظه از این که آرزو رو فرستادم بره و خودم تنها و پیاده اومدم پشیمون میشم . هر چی فحش بلدم توی دلم بار خودم میکنم . دو قدم عقب عقب میرم که موتورسوار عینک کلاه کاسکتش رو بالا میده . بند کیفم رو توی دستم مشت میکنم . همون سنگینی که تا دو دقیقه ی پیش شونه ام رو خرد کرده بود حالا به نظرم سلاح بدی نیست .
موتورسوار پاش رو روی زمین میذاره و من سر میگردونم تا یه راه فرار پیدا کنم . اگر همین طور در امتداد خیابون بدوم بدون شک خیلی راحت گیر میفتم . مگر اینکه ریسک کنم و عرض خیابون رو رد کنم , شاید شانسی برام باشه .
شروع میکنم به دویدن . از استرس جلوی پام رو هم نمی تونم ببینم چه برسه به خیابون . هنوز به وسط خیابون نرسیدم که صدای بوق کامیونی که نزدیکمه گوشم رو پر میکنه . شاید برای یک صدم ثانیه نور زرد و آتشین چراغ هاش رو می بینم و چشم هام رو میبندم .ضربان قلبم که تا یک ثانیه پیش در حال اوج گرفتن بود چنان کند میشه که هر ضربه اش رو می تونم بشمرم .
تمومه ! تمومه ! تمومه ! چقدر تنها برم دریا ، چقدر تنهایی برگردم ؟ اصلا برگشتنی در کار هست ؟ میخوام که برگردم ؟
یکباره بازوم محکم به عقب کشیده میشه . دور خودم میچرخم و قبل از این که زمین بخورم یه دست بازوی دیگه ام رو میچسبه و من رو بالا میکشه . بوق معترض کامیون توی سرم صیحه میکشه .
با تکیه به هیکل تنومند جلوی روم ایستادم وگرنه پاهام به شدت میلرزن . پلک هام رو باز میکنم و خودم رو کمی عقب میکشم . کاپشن چرم ناجیم رو که میبینم نمی دونم این که کامیون زیرم میگرفت بدتر بود یا این که گیر موتورسوار افتادم .

- هی کوچولو . آغوش من بهتر از زیر کامیون نیست ؟

با شنیدن صداش سر بلند میکنم ، یک دفعه ، اون قدر که رگ گردنم میگیره . آخ !!! اون لبخند مسخره رو که گوشه ی لبش میبینم دلم میخواد دندون هاش رو توی دهنش بریزم .دست راستم رو مشت میکنم و تخت سینه اش میکوبم .

- روانی !!!
- وقتی جواب تلفن هام رو نمیدی مجبورم بی خبر بیام .

ازش فاصله می گیرم . توی حاشیه ی خیابون می ایستیم انگار نه انگار که چه اتفاقی داشت می افتاد . انگار اتفاق چند دقیقه قبل هم مثل ماشین های توی خیابون با سرعت از ما دور شده بود . یه چهره ی جدید از کاوه جلوی چشم هامه . پوشیده شده توی کاپشن چرم مشکی و جین همرنگش . دستکش های چرم بدون انگشتی ظاهر جدیدش رو تکمیل می کنن .

- این چه ریختیه ؟
- گمونم خانم دلشون میخواست یه بارم که شده برن موتورسواری !

با این حرف با ژست خاصی یه قدم عقب میکشم ودوباره یه نگاه به سرتا پای خودش و بعد هم موتورش میندازم . یه آرزوی دور ته خاطراتم سو سو میزنه .

- چی شده فرشته ی مهربون شدی ؟ آرزوهای دیگران رو برآورده میکنی ؟

یه نگاه بهم میندازه . دهنش رو باز میکنه تا چیزی بگه اما پشیمون میشه .

- میای یا برم ؟

دوباره برمیگردم و موتورش رو نگاه میکنم . موتور مشکی بزرگی که داره بهم چشمک میزنه . بر عکس ماشین ها هیچ وقت از موتور چیزی سر در نیاورم . هر چند همیشه دوست داشتم سوار شدنشون رو امتحان کنم .
وسوسه میشم . ولی اگر برم باید همراه کاوه بشم . اگر برم باید به کاوه نزدیک بشم . اگر برم , امیر علی چی میشه ؟ اگرها ذهنم رو پر میکنن . مثل همیشه که وقتی توی یه قدمی آرزوت وایستادی تردید ها نمیذارن راحت تصمیم بگیری .


اگرها ذهنم رو پر میکنن . مثل همیشه که وقتی توی یه قدمی آرزوت وایستادی تردید ها نمیذارن راحت تصمیم بگیری .
کاوه بی توجه به من راهش رو میکشه و میره سمت موتور .کلاه رو که قبلا به دسته ی موتور آویزون کرده بوده دوباره روی سرش جا میده. عینک کاسکتش رو پایین میاره و ... . انگار یکی بهم میگه کی بود همین امروز دلش مرخصی می خواست ؟ یه نسیم خنک از ته دلم میگذره.
نمی فهمم چی میشه اما مثل بچه ای که دنبال یه بستنی چوبی میدوه بی هیچ فکری میدوم طرفش .

- صبر کن .

سوار میشه و منتظرم می مونه . بهش که میرسم بازم دودلی میاد سراغم . لحن پر از تمسخرش تکونم میده .

- تو حتی جرات قبول کردن آرزوی خودت رو هم نداری .

بهم برمیخوره .به خودم میگم امیر علی که هیچ بذار یه امشبه رو همه ی دنیا منتظر بمونه . کیف دیزلم رو از روی شونه ام ضربدری رد میکنم . دستم رو به بدنه موتور میگیرم و ترکش میشینم . یه کاسکت سمتم دراز میکنه .

- بگیر نمی خوام خونت بیفته گردنم .

کاسکت رو میذارم سرم و بدنه ی موتور رو سفت می چسبم . نامردی نمیکنه و یه دفعه گازش رو میگیره و موتور از جا می پره . نیمچه جیغی میکشم و پنجه هام رو توی پهلوش فرو میکنم . صدای قهقه اش رو میشنوم . یه کم که میگذره دیگه معذب نیستم .

- چی شد زد به سرت من رو به آرزوم برسونی ؟
- چی ؟ نمیشنوم ؟
- میگم چی شد خواستی من رو به آرزوم برسونی ؟
- نمی فهمم . بلندتر بگو .

دارم داد میزنم . میدونم میشنوه چی میگم فقط شیطنتش گل کرده . سر چهار راه پشت چراغ قرمز می ایسته که کاسکتم رو درمیارم .شیطنت من هم گل کرده .سرم رو روی شونه و کنار گودی گردنش میذارم .چند تا نفس با دهن نیمه باز می کشم که بازدمم روی گردنش بخوره و آروم میگم .

- حالا میشنوی چی میگم ؟
- بذار سرت بچه جون .

سرم رو تا حد ممکن به کناره ی گردنش که از بین کاپشن و کلاه دیده میشه نزدیک میکنم .

- نمیخوام .
- هر چند دیه زن نصفه مرده اما اگر قراره باشه این نصفه دیه رو بابت پول خون یه جوجه بدی زور داره . حرف گوش کن جوجه رنگی.
- نچ!!!
- به جهنم . بیفتی وسط خیابون من یکی که ولت می کنم میرم .
- میدونم که نامردی لازم به تائید و تاکید نیست .
- پَ نَ پَ . فکر کردی می مونم بالا سرت واست ختم و هفت و چهل میگیرم . آخ !!! آخ !!! از چهل روزمون چقدر مونده ؟ به تقلا افتادی ها جوجه !

این بار نفسم رو با حرص از بینی بیرون میدم و سرم رو از روی شونه اش برمیدارم . خودم رو جلو میکشم و کلاه رو به دسته ی فرمون آویزون میکنم . کاوه هم کاسکتش رو درمیاره و پرت میکنه سمت سطل مکانیزه ی گوشه ی خیابون . با مشت به پهلوش میکوبم .

- دیوونه .
- دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید دیگه .
- جدی . در راه رضای خدا که رضا موتوری نشدی بیای دنبالم . فکرکردی این طوری خر میشم ؟

چشمش هنوز به ثانیه شمار قرمز کنار چراغه . چند لحظه سکوت میکنه و بدنش سخت میشه . جوری که حس میکنم حتی نفس هم نمیکشه . بعد از یه نفس عمیق به زبون میاد . اما دیگه سرخوشی قبل توی طنین صداش نیست .

- وقتی میشه یه آرزوی کوچولو رو برآورده کرد چرا باید توی دلت نگهش داری ؟ من پر از آرزو های برآورده نشده ام . آرزوهای کوچولو , کوچولویی که برآورده نشدن , شدن حسرت . حسرت هایی که روی هم موندن شدن عقده . عقده هایی که جمع شدن و شدن یه غده ی چرکی . غده های چرکی که یه روز , یه جایی سرباز میکنن و بوی تعفنشون هم من رو خفه میکنه هم دیگران رو .

خش توی صداش روی احساساتم خط میکشه .
با سبز شدن چراغ گاز میده و جلو میره. خودم رو بهش نزدیکتر میکنم . حس میکنم حالش گرفته است . این جوری من هم دیگه انرژی جیغ جیغ و لذت بردن از هیجان امشب رو از دست میدم .
دلم نمی خواد حالا که پیه همه چیز رو به تنم مالیدم و زدم به دل این شب ، عیشم رو با یه بدمستی خراب کنم . نمی خوام خوش اخلاقی عجیب امشب کاوه به یه سکوت سنگی تبدیل شه .
کاوه میره سمت بالای شهر و ماشین ها با کلاس تر میشن . ته دلم به خودم میگم " حالا که ما اومدیم به جنگ عقده ها بذار مثل آدم های عقده ای خوش بگذرونیم " ، توی صدام شوق میریزم و به اون میگم.

- ببینم این موتورت می تونه روی چند تا از این بچه قشنگ ها رو کم کنه یا نه .
- تو فقط انتخاب کن .
- اون پورشه هست ، آلبالوئیه ، پسره داره مخ دختر بغل دستش رو گوشت کوبیده میکنه . همون .

کاوه با سرعت از بغل دستشون رد میشه و آیینه ماشین رو هم با یه دست میکشه و میکنه . راننده پورشه که تا الان مست و ملنگ حرکت میکرد , گاز میده تا بهمون برسه . پشت سرمونه و نمیبینمش اما صداش رو میشنوم که معلومه سرش رو از پنجره بیرون آورده و به جدیدترین فحش های سال مهمونمون می کنه .

- هــــــــــــــــــــوو!!! گاز بده .

بادی که توی صورتم میخوره همه ی حس های بد رو از وجودم میکنه و با خودش میبره و به جای تمامشون جریان زندگی رو توی رگ هام میریزه . گونه ی یخ زده ام رو به کتف کاوه تکیه میدم و دست هام رو مثل پیچکی که به تنه ی یه دیوار استوار تکیه زده دور کمر کاوه می پیچم . دلم میخواد این جریان رو از سر انگشت هام به بدن کاوه هم منتقل کنم .
کاوه لایی میکشه و با سرعت از بغل این ماشین و اون ماشین رد میشه و پورشه رو جا میذاره . صدای خنده ی هر دومون بلند میشه . بلند تر از هر صدایی .
شال نخی ام از سرم افتاده . میخوام با یکی از دست هام برش گردونم روی سرم که تعادلم رو از دست میدم .


شال نخی ام از سرم افتاده میخوام با یکی از دست هام برش گردونم روی سرم که تعادلم رو از دست میدم . یه جیغ بلند میکشم که دست کاوه روی اون دستی که دورش حلقه کردم چفت میشه . به زحمت خودم رو بالا میکشم . سرعت ما هم نرمال میشه . اما دست کاوه همچنان روی مچمه . نمی دونم ضربان کوبنده ی قلبم بابت آدرنالین دیوونه بازی هامونه یا دستی که من رو به اینجا و امشب پیوند زده .
بعد از کلی خیابون گردی و هیجان و جیغ و داد دیگه نمی تونم سرفه هام رو خفه کنم . باد سردی که همراه میل عجیبم به رهایی بلعیدم ، ریه هام رو تحریک میکنه . نفس کم میارم . کاوه یه گوشه نگه میداره . ساعد دستم رو به جای بند کردن به کمرش روی شونه اش میکوبم و خودم رو به سمت صورتش خم میکنم .

- چی شد ترسیدی ؟
- از چی ؟
- اگر شمارت رو برداشته باشن چی ؟
- مثلا می خوان چی کار کنن ؟ اما موتور که هیچ سوخت منم ته کشیده . بریم شام ؟

یه نگاه به ساعتم میندازم . هنوز یه کم وقت دارم .

- بریم .
- کجا بریم ؟
- بعد این همه جیگر خرج کردن , جیگرخوری میچسبه .

برمیگرده و با تعجب نگاهم میکنه . ابروهاش بالا پریدن . لحنش کش میاد .

- آره ؟
- آره .
- پس بزن بریم .

میره سمت تجریش و جلوی یکی از جگرکی های قدیمی نگه میداره . میریم تو و چند تا سیخ دل و جگر سفارش میدیم . سرفه هام آروم گرفتن اما سینه ام هنوز خس خس میکنه .

- تو هنوز خوب نشدی جوجه ؟
- خوب میشم بالاخره .

از زیر یقه ی کاپشنش یه برق طلایی رنگ توی چشم هام میشینه . دست دراز میکنم و گردنبندی که توی گردنش داره رو به دست میگیرم . سرانگشت هام برای یه لحظه به پوست مرطوب و تیره ی سینه اش میخوره . شرم میکنم . خودم رو اما به بی خیالی میزنم . میخوام بگم حالم زیادی خوشه .
به شوخی زنجیر رو اون قدر میکشم که مجبور میشه سرش رو به طرفم خم کنه. یه مدال طلایی به شکل یه حلقه ی تخت که نیمی از اون از سمت داخل برآمدگی های کوچیک و نیمه مقابل از سمت بیرون فرو رفتگی های هماهنگی داره . روی بر آمدگی های مدال سه تا سنگ سیاه وجود داره . با ته مونده ی شرم چند لحظه پیش بی اون که به صورتش نگاه کنم می پرسم .

- طلاست ؟
- آره .
- چرا میندازی گردنت ؟
- چیه ؟ دوباره شدی معلم اخلاق ؟ نکنه می خوای بگی حرومه ؟

زنگ تمسخر توی تک تک کلماتش نشسته و رنگ جمله اش آتشین و سرخ شده . عقب نشینی میکنم .

- نه . فقط به نظرم طرحش خاص بود . گفتم شاید از این نشان های خانوادگی و ایناست . هر چند طلا برای سیستم ایمنی و کبدت خوب نیست . به جاش نقره آرامش بخشه .

تا حاضر شدن سفارشمون کاوه میره سراغ روشویی ترک خورده ی پشت پیشخون و دست هاش رو با وسواس با صابون خیس کنار روشویی میشوره .
دستم رو میذارم زیر چونه ام و به میز فلزی جلوم خیره میشم . میز ما یکی از دو تا میز توی جگرکیه . گوشی مشکی کاوه کنار سوئیچ مشکی موتور و دستکش هاش روی میز قدیمی فلزی بدجور توی چشم میزنه .
یه لحظه وسوسه میشم نگاهی به گوشیش بندازم . به این که باید دنبال چی بگردم یا اصلا چرا باید چنین کاری بکنم فکر نمیکنم . برای فکرکردن الان وقت ندارم .
گوشی رو برمیدارم و لیست مخاطبینش رو چک میکنم .وقتی چشمم به شماره ای که به اسم زاهدی ذخیره شده می خوره با اولین چیزی که توی کیف درهم و برهمم به دستم می رسه شماره ها رو روی یه برگ از دستمال کاغذی روی میز می نویسم . از بعد از بازی دوم خط قبلیش خاموش بود .
صدای شر شر آب میگه کاوه داره دست های کفیش رو آب میکشه . یه سری از شماره ها به جای اسم با کد ذخیره شدن . وقت زیادی برای فکر کردن ندارم . نوک مداد سیاه آرایشیم هم دیگه به ته رسیده . همین جوری فقط شماره ها رو به ترتیب یادداشت میکنم و جلو میرم .
صدای شرشر که قطع میشه گوشی رو با عجله کنار سوئیچ پرت میکنم . دست هام رو روی میز میکشم و نیم تنه ام رو هم کنار وسائل ولو میکنم تا جا به جا شدنشون توی چشم نباشه . با انگشت های دست راستم دستمال رو که یک طرفش سیاه شده برمیگردونم به سمت دیگه . فرصت نمیشه تا توی کیفم بذارمش. کاوه حالا بالای سرم ایستاده .

- دستمالت رو بده .

توی صداش هیچ چی نیست . هیچ چیز ! نگاهم رو روی میز می چرخونم تا دو دو زدن چشم هام رو نبینه . نیم تنه ام رو از روی میز جمع میکنم . گیج و حواس پرت دستمال رو توی دستم مچاله میکنم .

- هوم ؟

با صدای بلندتری میگه .

- دستمال . بهت گفتم دستمالی که توی دستته رو بهم بده .

صندلی سمت خودش رو با پا کنار میزنه و میاد کنار من که پشت به در مغازه نشستم ، می ایسته . نگاهم رو با اصرار به صندلی فلزیش دوختم . آب دهنم رو قورت میدم و احمقانه می پرسم .

- چرا ؟

با سر به اشیا روی میز اشاره میکنه . فقط خودم رو لعنت میکنم .لعنت! چطور اون بار که با اون همه دقت کت و ماشینش رو گشتم و مچم رو گرفت ،نفهمیدم کاوه تیزتر از اونیه که متوجه چیزی نشه . توی ذهنم فقط دنبال بهانه ام . حتی اگر مجبور باشم خودم رو بد نشون بدم .لعنت! یه حسود یا احمق زنده بهتر از یه کله شق مرده است .

- می خوام دست هام رو خشک کنم .

صداش توی راهروهای مغزم میپیچه . با ابروهای بالا پریده به طرفش رو میکنم . دست های خیسش رو که بالای شونه ام میگیره ، چکیدن قطره های آب تازه از کابوس بیدارم میکنه .

- چی ؟
- آخرین دستمال رو برداشتی . جعبه خالیه . بدش بهم وگرنه مجبورم با شال تو دست هام رو خشک کنم .

لبخندی روی لب هام میشینه . با لحن شوخی که از آسودگیم سرچشمه گرفته جوابش رو میدم .

- باشه . فقط دماغیه اگر اشکال نداره .

قبل از اینکه حرکت دیگه ای بکنم تهدیدش رو عملی میکنه . گوشه ی شال نخیم رو میکشه و باهاش رطوبت دستش رو میگیره .
یعنی فهمید ؟ شاید ! به آینه ی کوچیک و شکسته ی کنار روشویی نگاهی میندازم . یعنی دید ؟ شاید ! شاید دید و ندیده گرفت . شاید هم مهم نبود براش که بخواد ببینه . شاید میخواست حسن نیتش رو اثبات کنه . شاید اصلا حواسش به من نیست .
به صندلیش نرسیده باید نیشم رو بزنم . یادم میره تا دو دقیقه ی قبل حاضر بودم هر چیزی باشم تا مصون بمونم . مثل همیشه که وقتی به یه نقطه ی آسایش میرسی ، مسیر رو فراموش میکنی .

- عیب نداره . فقط تمام مدتی که جنابعالی داشتی تک چرخ میزدی از شدت هیجان شالم رو توی دهنم کرده بودم که جیغم بلند نشه . این یکی تُفی بود .

کاوه با خنده سری تکون میده و بعد بوی تحریک کننده ی سفارشمون روی میز بحث رو تموم میکنه .
به لقمه های کوچیک و تمیزی که میگیره خیره میشم . خنده ام میگیره . یه لقمه ی بزرگ با چند پر سبزی درست می کنم و طرفش میگیرم .

- جیگر خوردن سوسول بازی بر نمی داره .
- اوه . چه شعبون بی مخ شده واسه من . حالا خوبه اون دفعه داشتی سوپم با چنگال می خوردی .

هنوز لقمه رو از دستم نگرفته که صدای گوشیم بلند میشه . روی صفحه ی موبایلم اسم " خونه " افتاده . دستم رو جلوی کاوه تکون میدم که لقمه رو ازم میگیره . بعد انگشتم رو جلوی بینیم نگه میدارم همزمان تماس رو وصل می کنم .

- سلام مامی خوشگلم .
- سلام . کجایی تو ؟

بی حوصلگی مامان برام تازگی نداره .

- با بچه ها بیرونم چطور ؟
- بابات ده دفعه تا حالا سراغت رو گرفته . با کدوم بچه هایی ؟
- بچه های ... شرکت دیگه .حالا میام خونه بهت میگم .
- زودتر بیا .
- چشم . دیگه داشتم می اومدم .

بی خداحافظی تماس رو قطع میکنه . کاوه زل میزنه بهم و یه نیشخند میشینه روی صورتش .

- نچ نچ !!! خانم معلم این مامی خوشگلت یادت نداده دروغگو دشمن خداست ؟
- الان اگر بهش میگفتم با دو تا متلک بابام طاقتش تموم میشد و با دو تا چیز اضافه تر می ذاشتشون کف دست بابا . اونم خوراک دو هفته اش واسه غرغر جور میشد . بعدا به وقتش به مامانم میگم .

صورتش در هم میره .

- همه ی مامان ،باباهای دنیا یه شکلن .
- پدر و مادر تو ...
- بسه دیگه . رودل می کنی . پاشو بریم .

بدون اینکه منتظر شه لقمه ای رو که گرفتم تو دهنم بذارم از جا بلند میشه .فکر میکنم یعنی اگر بیشتر از این ازش بدونم رودل میکنم ؟؟؟؟


خدایا غلط کردم . خدایا خودت به دادم برس . خدایا اصلا میشنوی صدام رو ؟ مثل بید می لرزم . هر چی اطراف رو نگاه میکنم کسی رو نمی بینم . روز روزش توی این کوچه پرنده پر نمی زنه چه برسه به الان که شبه . خدایا ! خدایا کی قراره هوای من رو داشته باشی ؟ اگر یه بار قراره به دادم برسی ، اون یه بار الانه .
بهنام خواست همراهم بیاد اما من احمق قبول نکردم . کاش می اومد . می خواستم شرح حال حماقت هام رو وقتی برای سماوات وکیل بگم که کسی نباشه . هر چند فایده ای هم نداشت . وقتی براش توضیح دادم که چه کارهایی کردم نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و سری از روی تاسف تکون داد . شمرده شمرده حرف زد تا من با بهره ای که به نظر اون از هوش نداشتم بفهمم کارهای من حتی اگر خود آل کاپون رو هم گیر بندازه کار منه و جرم برادرم ، جرم برادرمه .
کاوه خواست بیاد دنبالم اما من نذاشتم . کاش می اومد . می خواستم به سرهنگ زنگ بزنم . زنگ زدم و شماره ی زاهدی و بقیه شماره ها رو بهش دادم . نخواستم به امیر علی زنگ بزنم تا هم داستان دنباله دار جاسوس بازی هام رو براش تعریف کنم هم بگم باز با کاوه بودم . اون قدر عاقل شدم که در جواب سرهنگ بگم این آخرین بارم بوده . بگم " من آدمم . اون هم از جنس پوست و گوشت و خونش نه آهنی .بلغزم ، زمین میخورم ، زمین که بخورم زخمی میشم ، زخمی که بشم دردم میاد ، درد که داشته باشم ناله میکنم ، ناله بکنم کارم تمومه .فقط یه گلوله ، وقتی گلوله بخورم می میرم و زندگی سانس دومی نداره که توش دوباره از جا بلند شم ."
کاش ها به کمکم نمیان . حتی خدا هم انگار به کمکم نمیاد .اما مرد جلوتر میاد .
کلاه بافتنیش تا نزدیک چشم هاش رو پوشونده . کلاه سیاه ،لباس سیاه ، سایه ی سیاه به سیاهی بخت من .
یک دقیقه ی پیش که با لندکروز قدیمیش وارد کوچه شد فکر میکردم اگر خودم رو کنار دیوار بکشونم ,جا داره تا رد بشه . نمی دونستم دارم بهش امکان گیر انداختنم رو میدم . ماشین که جلوم پیچید , راهم رو بست . نفسم رو بست . دست و بالم رو بست .
این طرف کوچه دو تا ساختمون رو خراب کردن تا آپارتمان بسازن . درست اون طرف یه آموزشگاه حسابداریه که الان تعطیله .
لندکروز برای کوچه ای به این باریکی زیادی بزرگ بود . وقتی ترمز کرد تا مثلا دور بزنه باید میفهمیدم یه چیزی درست نیست .
به لندکروز که سر کوچه رو بسته نگاهی میندازم . میام از اون طرف فرار کنم که دو تا مرد گنده راهم رو می بندن . از ترس دو تا جیغ بنفش میکشم .
بنفش ، سرخ ، سیاه ، فرقی نمیکنه کسی حتی از پنجره ی خونش هم سر بیرون نمیاره تا ببینه چه خبره . انگار این کوچه یه خاطره ی متروکه توی یه شهر انتزاعی . انگار هیچ کس هیچ وقت توی یکی از این خونه ها که پنجره های بسته ی همشون رو به کوچه باز میشه نفس نکشیده . فکر میکنم وقتی خدا آدم رو تنها بذاره از بقیه چه انتظاری میشه داشت ؟
مرد اول دست هاش رو از دو طرف باز کرده و مدام بهم نزدیک میشه . مرد دوم فقط مثل یه سپر محافظ سمت مخالف می ایسته .
راه فرار ندارم . قلبم هزار بار در دقیقه میزنه . از ظاهرشون معلومه دزد نیستند . اصلا دزد باشن ، مگه من چی دارم برای دزدیدن که این جوری بیان سراغم ؟
دعا دعا میکنم کاوه باشه , مثل دیشب ، هر چند می دونم نیست . دعا میکنم اینم یه شوخی مسخره باشه , مثل دفعه ی قبل . اما وقتی یه چاقوی ضامن دار رو از توی جیبش بیرون میاره می فهمم هیچ شوخی ای در کار نیست . فرض هم بگیرم که شوخی زندگی باشه با من ، هیچ شوخی خوبی نیست .
با زدن ضامن تیغه چاقو بالا میپره . من هم همزمان توی جا بالا میپرم حتی قلبم هم توی یه تپش میاد توی دهنم . نگاهم با تارهای سخت عنکبوتی میچسبه به حرکات مهاجمین . دیگه حتی فکر هم مثل خون به مغز کرختم نمیرسه .
یک طرف لندکروز که حداقل باید یه راننده هنوز توش مونده باشه ، طرف دیگه یه مرد و رو به روم سایه ی سیاهی که مثل بختک نرم نرم فاصله اش رو باهام کم میکنه . ته کوچه رو انتخاب میکنم . دو قدم به طرف مرد دوم برمیدارم . اما وقتی پلیورش رو بالا میزنه و از کنار کمرش یه قمه بیرون میکشه پاهام سست میشن . یادم نمیاد حتی بدترین کابوس هام هم شبیه این بوده باشن .
عقب عقب میرم . دندون هام از ترس به هم میخورن . یکه میخورم .بند کیفم رو توی هر دو دستم میگیرم و جمع میکنم . بعد ناگهانی دست هام رو به چپ و راست حرکت میدم . کیف توی هوا به پرواز درمیاد . مرد با ریتم رفت و برگشت کیف موزون حرکت میکنه . تصویر کوچه ی خلوت جلوی چشم های نالانم می رقصه .


کیفم توی پنجه ی مرد گیر میکنه و عقب کشیده میشه ، بی اون که حتی یه ضربه ی درست زده باشه . بندش از لا به لای انگشت های مرتعشم رها میشه . مرد دستش رو همراه کیفم به پشت سرش میبره و خودش رو جلو میکشه . کیفم ، آخرین سلاحم ، تنها سلاحم رو توی چاله ی آب یک قدم عقب تر میندازه . امیدهام هم مثل کیف توی چاله ی آب خیس میخورن . وا میرن .
میخوام مشت بزنم . لگد بزنم اما نمیشه . لعنتی !!! این پاهای لرزون ، این دست های یخزده ی غافلگیر مبارزه کردن بلد نیستند .
تا امروز مهارت من توی فشار دادن دکمه های کیبوردم بود و سلاحم زبونم . دشمنم ... نه اصلا دشمن نداشتم . تهدیدم نگاه های هرزه ی مردهایی امثال سهرابی بود و ترسم ... .
دست هام هنوز سرگردون توی فضای خالی رو به روم بین بدنم و مرد موندن . انگشت هام رو خم میکنم . دستم مشت میشه . صدایی که سعی میکنم محکم نگهش دارم مثل کشیدن آرشه روی سیم ها زخمی بیرون میاد .

- برو گمشو عوضی !!! چی از جونم می خوای ؟

صدای پوزخند مرد هزار تکه میشه و هر تکه اش هزار بار روح و تنم رو میبره . قبل از این که تکه هام رو کنار هم جمع کنم اون دستم که جلوتره توی چنگال مرد فشرده میشه . من و دستم رو با نیروی نادیدنی ایش عقبتر میرونه . به دیوار آجری نیم ساخته ی پشتم چسبیدم . دست آزادم رو حائل بدنم می کنم . اون قدر نفسم رو حبس کردم که سینه ام به خس خس افتاده .
مرد که انگار از گیر انداختنم لذت میبره و میخواد این لذت رو مزمزه کنه با طمئنینه جلو میاد . میلیمتر به میلیمتر ، نفس به نفس . نفس های مرد که از صورتش جز سبیل های از بناگوش در رفته و زخم بد فرم روی چونه اش چیزی نمی بینم , توی صورتم میخوره . مور مورم میشه . قلبم خودش رو گوشه ی سینه ام مچاله میکنه .
دیگه حتی بید لرزون نیستم . فقط برگیم که توی چنگ طوفان روی زمین میفته . دهن باز میکنم واسه داد و فریاد که چاقو رو میاره کنار چشمم . سرمای تیغه ی چاقو پوست نازک نقاب شجاعتم رو میسوزونه . اون قدر بهم نزدیکش کرده که می ترسم پلک بزنم .

- صدات دربیاد دماغت رو تمیز برات جراحی میکنم .

صداش سردتر و تاریکتر از هر وحشتیه . توی دلم میگم هر چی بشه به جهنم بهتر از مردنه که . حتی مردن بهتر از زجرکش شدنه . یه جیغ میکشم و میام داد بزنم کمک که به کاف کمک نرسیده ساقه ی نازک بدنم رو بین تنه ی تنومند خودش و دیوار حبس میکنه . تن مرد از تن دیوار آجری و خاک آلود تکیه گاهم محکمتره .
به جای گرفتن دست دردناکم با دست دیگه اش جلوی دهنم رو میبنده .

- همین چموش بازی ها رو درآوردی که کارت به من افتاد دیگه . حالا خفه خون بگیر ببین چی میگم .

دندون هام رو توی گوشت دستش فرو میکنم که دهنم رو ول میکنه . میام ادای فیلم ها رو دربیام و با پا بکوبم زیر شکمش که این بار گلوم رو میچسبه و فشار میده .

- وحشی بازی درنیار و گرنه بد میبینی . خر فهم شد یا نه ؟

دارم خفه میشم . خون به مغزم نمی رسه . رگ های سرم درد رو فریاد میزنن . با بدبختی سرم رو تکون میدم و اون هم کمی از فشار دستش کم میکنه .

- فقط میخوام بهت هشدار بدم که پات رو تو کفش دیگران نکنی .

توی ذهنم دارم به عالم و آدم فحش میدم . البته اگر آدمی پیدا بشه . بعید میدونم کسی صدای جیغ و دادم رو نشنیده باشه اما ظاهرا زحمت مداخله به خودشون نمیدن . انگار مردم این شهر توی بستر ظلمتش خوابیدن .
مهاجم انگشت های قویش رو توی گردنم فرو میبره که صدای خرخر از گلوم بلند میشه .

- دفعه ی دیگه اخطاری در کار نیست . نفست رو میگیرم . فهمیدی یا یه جور دیگه حالیت کنم ؟

دهنم خشک شده و به جاش چشم هام خیسن . با این که منظورش رو نمی فهمم اما بازهم سر تکون میدم . مگر کار دیگه ای هم می تونم بکنم ؟

- پس دیگه خودتو قاطی کاری که بهت ربطی نداره نمی کنی ؟

دیگه حتی نمی تونم سر تکون بدم . فقط پلک هام رو میبندم و باز میکنم . یه قطره از اشکی که توی چشم هام جمع شده روی گونه ام یخ میبنده .

- قهرمان بازی تعطیل . از بیست متری اون جوجه پلیس هم نمی گذری . افتاد ؟

فقط آب دهنم رو اون هم به زحمت قورت میدم . یه چیزهایی رو شبیه سنگریزه همراهش میبلعم . سنگریزه هایی که توی زهریه که به زور داره بهم میخورونه . زهری که مستی رو از سرم میپرونه . تازه چشم هام داره باز میشه به عواقب کاری که داشتم میکردم . و چه عواقب شومی !!!
چاقو رو فشار میده روی گونه ام که عصبی می پره .سوزش صورتم باعث میشه خودم رو مچاله کنم . رد پای درد از کنار چشم تا کنار لب و بعد اعماق قلبم کشیده میشه .

- اینم باشه تا امشب یادت نره . دفعه ی دیگه دور هر جور پلیسی که فر بخوری این چاقو شاهرگت رو میزنه .

چاقو رو بلند میکنه و با نوکش زیر گلوم یه خط فرضی میکشه .
صدای چیک چیک به هم خوردن دندون هام با صدای چکیدن یک قطره ی خون روی زمین یکی میشه . هر چند شاید این خون دو سه قطره بیشتر نباشه اما همه ی جون من رو انگار میگیره . مرد ازم فاصله میگیره و توی یه چشم به هم زدن میپره توی لندکروز که صدای گاز دادنش سکوت کوچه رو پاره پاره میکنه .
ماشین که در حال حرکت به سمت سر کوچه است با یه نیش ترمز نفر دوم رو هم سوار میکنه و در کسری از ثانیه از دیدرس خارج میشن .
تازه می تونم نفسم رو بیرون بدم . پشت دستم رو که روی صورت می کشم خیس میشه . توی تاریکی رنگ قرمز رو تشخیص نمیدم اما گرمای خون , دستای یخ زده ام رو به آتیش میکشه . زانوهام تا میخورن . پنجه ام چنگ میزنه به آجرهای دیوار پشتم و صدای شکستن ناخن هام با شکستن قامت و مقاومتم یکی میشه .


فصل پنجم

دیگر با صدای بلند نمی خندم
با صدای بلند حرف نمی زنم
دیگر گوش نمی دهم
به صدای باد
دریا
پرنده
پاواروتی
پاورچین پاورچین می آیم و
می روم
بی سر و صدا زندگی میکنم
تو در من به خواب رفته ای

" رسول یونان "


امروز از اون روز های بدبیاریم بود . از اون روز های بداخلاقیم . از اون روزهایی که دلت میخواد از تقویم روزگارت بکنیش و مچاله اش کنی و بندازیش یه جای دور . بفرستیش جز زباله های بازیافتی . شاید بشه ازش چیز بهتری ساخت .
به تقویمم نگاه میکنم .این تقویم ها انگار برنامه ی دیگه ای دارن برای گذروندن سال . این زمان که میگن زود میگذره چرا سر راه من توقف کرده ؟ چرا نمیره ؟ چرا حس می کنم پیرم ، حس میکنم صد ساله ام .
چرا این روزها تموم نمیشن ؟ انگار این مسیر رو هر چقدر هم که میرم نمی رسم . مگر این راه ته نداره ؟ یا شاید روی دور باطل افتادم .
دیشب یه مصیبت تمام عیار بود تا خودم رو رسوندم به خونه . صبح یه مصیبت تازه بود که می ترسیدم پام رو از خونه بیرون بذارم . زندگی هر روز یه بازی جدید رو میکنه برام . تا میام قواعدش رو یاد بگیرم بازی عوض شده .
با هیوا از خونه بیرون زدم . زیر نگاه های آقای زوار ، مرد همسایه سرم رو پائین گرفتم . پاهام رو هم قدم سایه ام دنبال خودم کشوندم .
چیزی مدام از صبح از ته دلم بالا میاد و خودش رو به دیواره ی حنجره ام می کوبونه . چقدر بده که من از سايه مي ترسم ،حتي من اينجا از همسايه مي ترسم .
هیوا دیرش شده بود . فکرکردم چه کار احمقانه ای که هیوا رو با خودم کشوندم سمت تاریکی . ازش جدا شدم . ته مونده های هما رو از اعماق وجودم جمع کردم تا به ایستگاه اتوبوس برسم .این بار از خساستم نبود که تاکسی نگرفتم . از ترسی بود که لا به لای جمعیت توی اتوبوس گم میشد . یه تیکه از میله ی سرد اتوبوس تکیه گاه خوبی بود برای سر پا ایستادن . برای هنوز ایستادن .
باقی راه رو تا شرکت دویدم . دیر رسیدم . به جای سهرابی قدرتی دیر اومدنم رو بهم گوشزد کرد . خسته از دویدن های بی خود سعی کردم بچسبم به کار و زندگی خودم .
ناخن های دستم که از جنگ نابرابر دیشب نیمه شکسته برگشته بودن ، و حالا هم اندازه کوتاه شدن با صفحه ی کیبوردم غریبی میکنن . اون قدر که باهام راه نمیان . هر کاری می خوان می کنن . اون قدر که یه سِمی کالِن کوچیک یک ساعته من رو سر کار گذاشته .
فکرم زیادی درگیره . سرم تحمل حجم این همه فکر رو نداره . به هر صدای از جا می پرم .
می ترسم با کاوه باشم . می ترسم به امیر علی جواب بدم . می ترسم ... . اصلا چرا الان ؟ مگه چه کار کرده بودم ؟ از ماجرای آرش اون قدر گذشته که اسمش رو توی تردیدهام خط بزنم . قضیه ی مهمونی رو فکر میکردم کسی نفهمیده . اصلا هر کاری که میکردم فکر می کردم کسی نفهمیده مثل کبکی که سرش رو زیر برف میکنه و خیال میکنه کسی نمی بینتش .
مگه من از زندگی چی میخوام که داشتنش این قدر سخته ؟ یه جای کوچیک ,بغل یه شومینه , یه بخاری , یه کرسی فرقی نداره با شونه ای که بشه بهش تکیه کرد و ازش بیشتر از هر چیزی گرما گرفت. کنار آدمی که بتونم بهش اعتماد کنم . خدایا خواسته ی من که زیاد نیست . هست ؟ اگر هست پس چی میگن تمام اون درس هایی که سال ها توی مغزمون فرو کردن ." برای هر نیاز درونی پاسخی بیرونی وجود دارد ".
سرم درد گرفته از این همه کنکاش بی حاصل . نا امیدانه نگاهی به فنجون کوچیک سرامیکی روی میزم میندازم و از جا بلند میشم . میرم کنار میز آرزو و انگشت های بی قرارم رو روی شونه اش میذارم .

- مسکن داری ؟

نگاهش جای صورتم روی دست هامه که شونه اش رو عصبی فشار میده .

- چته ؟
- سردرد کلافه ام کرده .

از کیف بزرگ سفیدش یه بسته کدئین بیرون میکشه . ناامیدتر میشم .

- ژلوفن نداری ؟
- نه . فقط همینه .

بسته ی قرمز قرص رو از دستش بیرون میکشم . ماگ بزرگ روی میزش رو برمیدارم . شاید یه کم قهوه ، نه، یه کم نه، خیلی قهوه حالم رو بهتر میکرد . هنوز یه قدم هم ازش دور نشدم که بازوم رو میچسبه . هوم بی حوصله ای میکشم .

- چیزی شده ؟

سری بالا میندازم که یعنی نه . اما آرزو دستم رو همچنان نگه داشته . سریع دور و بر رو از زیر نظرش میگذرونه و صداش رو یه کم پائین تر میاره .

- خیلی داغون به نظر میای . یه نخ سیگار میخوای ؟

به حال و روز مسخره ی خودم خنده ام میگیره . جوری میگه انگار داره بهم مواد تعارف میکنه !!! اون قدر درمونده شدم که آرزو بخواد برام نسخه بپیچه ؟
هر چند پیشنهادش یه کم وسوسه انگیزه . یه کوچولو حس رهایی از زیر این همه فشار بد چیزی نیست اما یادم نرفته بعد از دوره ی دانشجویی به خودم قول دادم همین یه کوچولو ها رو هم زیر آبی نرم . دلم نمی خواست کوچولو ، کوچولو بشه خروار و از اون چیزی که بودم دور بشم .
نفس خسته ام رو بیرون میدم و ازش رو میگیرم . توی آبدارخونه برای خودم قهوه درست میکنم .
صدای زنگ موبایلم که بلند میشه دیگه نمی دونم باید چه کار کنم . کاوه است .
دلم نمی خواد جواب بدم اما میدونم که بی جواب گذاشتنش بدتره . تلخ میشم ، اصلا زهر میشم درست مثل قهوه ام که شبیه طاقتم سر میره . اصلا من و قهوه قرابت عجیبی داریم باهم .

- سلام .
- احوال جوجه رنگی ما ؟ چطوری ؟
- ممنون .
- تو رو خدا من رو شرمنده نکن با این همه تحویل گیریت .

سرحال بودنش حالم رو از حال خودم بهم میزنه .

- بعدش رو بگو .
- چیه ؟ می ترسی احساساتت رو نشون بدی ؟ من که میدونم همین الان تو فکر من بودی .
- کاوه حوصله ی بی مزگی هات رو ندارم .
- از دلتنگیه جوجو . زود کارت رو تموم کن میام دنبالت برای رفع دلتنگیت .

حوصله اش رو ندارم . حوصله ی خودم رو هم ندارم . اصلا دلم میخواد خودم رو هم بردارم بریزم دور .

- من نمیام .
- ناز نکن که ناز کش نداری . پشت میزم خوب نیست پا دراز کنی .
- تا کارم تموم شه و بیام و برگردم دیر میشه .
- اونوقت مجبور میشی دروغ بگی . تو هم که اهلش نیستی .وای وای !!!

به کابینت های فلزی و رنگ پریده ی پشت سرم تکیه میدم . پلک هام رو میبندم . نمی دونم حرفش رو پای چه چیزی حساب کنم . دندون قروچه ای میکنم و توی دلم میگم وای به حال دنیایی که توش خوب بودن ، بد باشه .

- نمی خوام جایی بیام چون نمی خوام دیر وقت برگردم خونه.
- بیا . من خودم میرسونمت .

چرا نمیفهمه ؟ چرا ولم نمیکنه به حال خودم ؟ چرا دست از سرم برنمیداره ؟ چشم باز میکنم و از توی بسته ی قرمز رنگ دو تا قرص بیرون میارم .

- حرف رو به بچه ی آدم یه بار میزنن . البته تو که جز آدمیزاد نیستی اما یه دفعه ی دیگه هم بهت گفتم نمی خوام همسایه ها من رو با تو ببینن .
- تو بیا برای اون هم بعدا یه فکری میکنم .

یادم رفته انگار ! کاوه همینه . باید به خواسته اش برسه . فرقی نمیکنه با اصرار ، تهدید یا تشویق .

- دیپلمت رو که همین جا گرفتی . فارسی دارم باهات حرف میزنم . نمیام .
- تو که اینجا لیسانس گرفتی هم باید بفهمی میام دنبالت یعنی چی . فعلا .

نفسم رو با حرص بیرون میدم . نمی خوام بیشتر از این بی خود اعصاب خودم رو به هم بریزم . به خودم دلداری میدم که یه کاریش میکنم .


برچسب ها رمان پوکر ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 268
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,119
  • بازدید ماه : 18,077
  • بازدید سال : 145,180
  • بازدید کلی : 11,642,320