close
مجتمع فنی تهران
رمان پوکر قسمت ششم
loading...

رمان فا

زود از در شرکت میزنم بیرون تا مجبور نشم تیکه های آرزو رو تحمل کنم . می تونستم زودتر هم بیرون بیام تا با کاوه هم رو به رو نشم . اما فرار فایده نداره…

رمان پوکر قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1065 سه شنبه 05 فروردين 1393 : 21:32 نظرات ()

زود از در شرکت میزنم بیرون تا مجبور نشم تیکه های آرزو رو تحمل کنم . می تونستم زودتر هم بیرون بیام تا با کاوه هم رو به رو نشم . اما فرار فایده نداره . امروز رو فرار میکردم ، فردا چه کاری از دستم برمی اومد ؟ فردا و فرداها چطور ؟
کاوه مثل همیشه توی ماشین منتظرمه . سوار میشم و سعی میکنم حالا که مجبورم تحملش کنم بزنم به رگ بی خیالی . اما خودش نمیذاره ...........................................................

- پینوکیو بعد چهل و هشت قسمت آدم شد تو هنوز آدم نشدی ؟ هنوز یاد نگرفتی باید به بزرگترت احترام بذاری ؟
- بزرگتری به عقل و فهمه . تو که هنوز نمی تونی معنی چند تا کلمه ی ساده رو هم بفهمی .
- نه . مثل اینکه امروز یکی گازت گرفته .

مصرانه نگاهش نمی کنم . دلخورم ، خسته ام ، حتی می ترسم . میخوام تیر خلاص رو بزنم .

- من نخوام دیگه تو رو ببینم باید چه کار کنم ؟
- حرفی نیست . فقط شرطمون می مونه که هنوز تموم نشده . با این حساب باید یه چیزی پیاده شی . چقدر بود مبلغش ؟

جوابش رو نمیدم و زل میزنم فقط به رو به روم . یه لحظه از فکرم میگذره با شرط بندی مسخره ای که هیچ وجه ی قانونی نداره می خواد چه کار کنه ؟ زودتر از ذهن من موتور ذهن اون روشن میشه و سیگنال های سوال رو قبل از پرسیده شدن میگیره .

- یادت باشه من هر جور شده طلبم رو تسویه میکنم هـــــــــا !

لحنش شوخه اما انگار داره با علائم حیاتی من شوخی می کنه که ضربان قلبم بالا میره . یاد حمله ی دیشب میفتم . کاوه می دونه ؟ اگر بخواد به روش دیشب باهام معامله کنه باید حسابم رو با زندگی تسویه کنم .
می خوام دق دلم رو با بدترین کلمه ها سرش خالی کنم و بعد از توی ماشینش بپرم بیرون . از توی زندگیش هم همین طور . اما حرف هایی رو که توی دلم مونده پشت دروازه ی لب هام نگه میدارم . گاهی باید خفه شی زودتر از اون که دیگران خفه ات کنن .
صورتم رو کاملا به طرف شیشه ی سمت خودم می چرخونم تا با وسوسه ی افتاده به جونم مقابله کنم . مدام با خودم میگم " میگذره ، اینم میگذره ، فقط یه کم تحمل کن " .کاوه به طرز غریبی هنوز سرخوشه .

- نه مثل این که واقعا ناخوشی . خودم همین الان حالت رو جا میارم .

همون طور که با یه دستش فرمون رو نگه داشته با دست دیگه یه جعبه و یه پاکت رو روی پام میذاره . به جای جعبه ی رو به روم رد دست هاش رو میگیرم و تا روی بدنش جلو میرم . برای بار اول حرص و ترس به آمیخته توی وجودم اجازه میدن نگاهی به قیافه ی امروزش بندازم . کت و شلوار سربی ایتالیای و پیراهن دودی رنگش رو با کروات خوش طرحی ست کرده . بوی عطرش هم که ناگفتنیه . تا سر زبونم میاد که بپرسم برای کجا چینین تیپی زده اما باز هم ساکت می مونم .
جعبه رو باز میکنم . یه پالتوی قهوه ای با یقه ی خز توشه از جعبه بیرون میکشمش . دوخت خیلی قشنگی داره . دوباره سر جاش برمیگردونمش و سعی میکنم به روی خودم نیارم که چقدر ازش خوشم اومده . اصلا این هدیه ی بی مناسبت به چه مناسبتیه ؟ چیزی که توی پاکته اما دهنم رو بی اختیار باز میکنه .

- واو !!!
- این ها رو دادم مخصوص خودت ساختن . یادگاری نگهشون دار .
- خدا جون این ها چه خوشگلن !!!

دو تا مدل ظریف چوبی و دست ساز از بهترین استن مارتین هایی که ساخته شده . ماشین های مینیاتوری لبخند رو روی صورتم می شونن . مثل بچه ها از دیدن این اسباب بازی های کوچولو ذوق میکنم . چیزهای کوچیک پیش رومون همیشه بزرگتر از هیولاهای پس زمینه به نظر میان .

- نه مثل اینکه کارم خیلی درسته . حالا تشکرش رو هم به جا بیار خانمی .

کاوه یه گوشه ی خیابون دوبله پارک میکنه . صورتش رو به سمتم میگیره و خودش رو جلو میکشه . لباش رو غنچه میکنه . از حالتش خنده ام میگیره . تمام رخ برمیگردم سمتش و بهش چشم غره میرم تا حساب کار دستش بیاد .
حالت صورتش توی یه لحظه عوض میشه . دست می بره و چراغ ماشین رو روشن میکنه تا تو تاریک روشن غروب بهتر ببینه . خنده ی توی چشم هاش پرکشیده و شراره هایی جاش رو گرفته که می تونن آتیش که هیچ طوفان خاکستر به پا کنن .
با بالا بردن چونه اش به صورتم اشاره میکنه و می پرسه .

- این چیه ؟

تازه یاد زخم روی صورتم میفتم . تا الان سمت راست صورتم به طرف بیرون بود و دیده نمی شد اما حالا ... . نمی دونم چهره ام چه طور به نظر میاد . از صبح که با کلی کرم و پن کیک رد زخم رو محو که نه اما کمرنگ کرده بودم خیلی میگذره .
حالتش طوریه که شک لونه کرده توی دلم رو زیر سیلاب تعجب و خشمش ویرون می کنه . نه . کاوه چیزی نمی دونه .
نمی خوام از جریان دیشب چیزی بهش بگم . اون میخواد چیزی رو بشنوه که به دیگران نگفتم . به مامان نگفتم که یا خودش نیست یا حواسش . به بابا نگفتم که اصلا من رو نمی بینه چه برسه به زخم صورتم .

- چیزی نیست . به شاخ و برگ درخت های توی باغچه گیر کرده .
- بهتره یه چشم پزشک بری . این گوش هایی که روی سر من میبینی اون قدرها که فکر میکنی بزرگ نیست .

چیزی نمی گم و میام صورتم رو برگردونم که با دست چونه ام رو می چسبه و به طرف خودش برم میگردونه . استخون های صورتم از درد به تقلا میفتن . اما فک منقبض شده اش نمیذاره اعتراضی بکنم . انگشت شصتش رو از چونه ام کنار میکشه اما بقیه انگشت هاش همچنان چونه ام رو نگه داشتن . با شصتی که دیگه درگیر چونه ام نیست رد زخم رو خیلی نرم از بالا تا پائین طی میکنه .

- هما ! این جای خراشیدگی نیست . این زخم یه تیزیه . یه چیزی شبیه چاقو .

صداش مثل پاره های سنگ سخت و سرد توی سرم میکوبه . منتظره تا حقیقت رو از لا به لای دندون های بهم چفت شده ام بیرون بکشه. چشم هاش رحم نمی کنن . ازشون شعله های آتیش زبونه میکشه . می ترسم از سوختن ، از خاکستر شدن .

- دیشب ... یه نفر توی کوچه مزاحمم شد .به خاطر همین نمی خوام شب دیر وقت برگردم .
- کی بود ؟
- نمی دونم . یه عملیه دیوونه .
- معمولا عملیا توی جیبشون , سرنگ و کِش دارن نه چاقو .


چیزی نمیگم . صدای ساییده شدن دندون هاش رو میتونم به راحتی بشنوم . فرمون رو توی دستهاش فشار میده و راه میفته .

- لباس هات رو عوض کن با هم بریم جایی .
- کجا ؟
- می فهمی .


لحنش بدتر از اون چاقو تیز و سرد شده . نگاهم درگیر رگ برجسته ی گردنشه و حالا اون مصرانه ازم چشم میگیره . با زحمت پالتوم رو عوض میکنم و شالم رو مرتب میکنم . یه نگاه به نیم بوت های اسپرتم میندازم . واقعا به این تیپم میاد . ابروهای کاوه در هم گره خورده . برای تغییر جو هم که شده دو تا دستم رو زیر زانو میبرم . یکی از پاهام رو بالا میارم و صداش میزنم .

- کاوه به نظرت تیپم چطوره ؟ واقعا با هم هماهنگه نه ؟

فقط یه نگاه بهم میندازه و سری تکون میده . مسیری رو بی توجه به من ادامه میده . بعد از سکوتی که انگار ساعت ها طول میکشه , یه گوشه ماشین رو پارک میکنه .

- بریم یه فکری هم به حال کفشت بکنیم .

پیاده میشم و توی تنها مغازه ی کفش فروشی اون اطراف میریم . بعد از چند جفت کفش بالاخره فروشنده یه جفت نیم بوت پاشنه دار قهوه ای برام پیدا میکنه که سایز پام باشه . هر چند توش اصلا راحت نیستم .

- همین خوبه . میبریمش .
- نه . خوب نیست . باهاش راحت نیستم .
- وقت نداریم بریم جای دیگه .
- اما بالای مچم رو اذیت میکنه .
- همینه که هست . به جهنم . نخواستی بعدا دیگه نپوشش .خودت برای خودت یکی دیگه بخر .

اخلاقش در مقایسه با یک ساعت پیش که دیدمش زمین تا آسمون فرق کرده . دلگیر میشم . بچه میشم . دلم نرمش میخواد . میفتم روی دنده ی لج .

- نمی خوامش . ممنون آقا .

کاوه هم انگار لج میکنه و میاد بیرون از مغازه .

- نمیخوام به خاطر تو دیر کنم . بهتره زودتر بریم .

نمی دونم چی بیشتر عصبیش کرده . زخم عجیب صورتم یا دروغ ناشیانه ام ؟

- ماشین رو از پارک دربیار منم میام .

با سر به موتوری که کنار ماشینش پارک کرده اشاره میکنم . لعنتی گفتن کاوه رو می شنوم و تا بخواد صاحب موتور رو پیدا کنه بر میگردم توی مغازه .
توی لباس هایی که قالب تنمن اما به تنم زیادی میکن معذبم . نمی خوام اعتراف کنم اما رفتار کاوه جلوی مرد فروشنده روی غرورم سنگینی میکنه .
با کارت بانکی خودم پول نیم بوت ها رو میدم و به جای کفش های خودم می پوشمشون . هر چند پول زیادی بابتشون دادم که مطمئنم جای دیگه می تونستم همین رو خیلی ارزونتر بخرم , هر چند باهاشون راحت نیستم , اما همین که منت کاوه روشون نیست راضیم .
چشم کاوه که میفته به جعبه ی کفش توی دستم و نیم بوت های پاشنه بلند توی پام سری تکون میده و به جای چیزی که انتظار دارم ، زیر لب میگه .

- یه کم آرایش کن .


سوار میشیم و دوباره راه میفتیم . یه کم آرایش از زخم صورتم یه هاله ی کمرنگ باقی میذاره . فکر میکنم اگر زودتر این کار رو کرده بودم اوقات بهتری داشتیم یا نه ؟ بحثی نبود اما نمی تونستم اسم کاوه رو از فهرست تهدید ها خط بزنم .
نم نم بارون که خیابون رو خیس میکنه حالم خیلی بهتر میشه .

- همیشه دوست داشتم زیر نم بارون توی خیابون ولیعصر از بالا تا پائین پیاده روی کنم . آدم ها رو ببینم .

طلسم سکوت کاوه بالاخره میشکنه و جواب میده .

- آدم ها اون قدرا هم که فکر میکنی دیدنی نیستن .
- کجا میریم ؟
- نمایشگاه نقاشی .
- مال دوستته ؟
- نمایشگاه زن یکی از آشناهاست . نمی خوام تنها برم . افتتاحیه است و جوشون خانوادگیه . به خاطر همین دارم تو رو با خودم میبرم .

کنجکاوی که این روزها گریبانگیرم شده عود میکنه .

- دوسته یا فامیل ؟
- من هیچ دوستی ندارم .
- شوخی میکنی ؟ پس زاهدی ؟ آرش ؟ ... .

صدای سایش دندون هاش به روی هم دیگه زودتر از صدای کلمه هایی که از دهنش درمیان به گوش میرسه .

- اونا دوست های من نیستن . فقط هم پالگی های بد مستی هامن .
- از زاهدی هنوز هم خبری نیست ؟

یک دفعه برمیگرده سمتم و چشم هاش رو ریز میکنه .

- چه کار به اون داری ؟

خونسرد برخورد میکنم تا حساسش نکرده باشم .

- هیچی از سر بازی دوم هنوز بهم بدهکاره . گفتم شاید ازش خبر داشته باشی .
- ندارم .
- حالا اگر خبری ازش شد ... .

طوری نگاهم میکنه که نگفته خفه میشم .دیگه خونسردی جواب نمیده . از ترسم بحث رو عوض میکنم . با یه لبخند که تمام سعیم رو میکنم واقعی به نظر بیاد ادامه میدم .

- این یارو آشناهه چی ؟ آدم که بی خود نمیره نمایشگاه زن یکی که نمیشناسه . مطمئنی دوستت نیست نمی خوای بگی ؟

حالا دوباره زل زده به روبه روش . یه کم مکث میکنه . اون قدر که فکر میکنم دیگه نمی خواد جواب بده . اما بعد آروم زمزمه میکنه .

- ای دوست
این روز ها با هر که دوست میشوم
احساس میکنم
آن قدر دوست بوده ایم
که دیگر وقت خیانت رسیده است .

خیانت ؟ نمی دونم کدوممون خائن تریم . من یا اون ؟
این فکر هم اضافه میشه به تاریک خونه ی ذهن من . از صبح فکر تهدید دیشبی مغزم رو پر کرده بود . این که طرف , آدم کی بود ؟ هر چند میدونستم این بازی عاقبت خوشی نداره . با جریان دیشب جواب امیر علی رو چی باید بدم ؟ دلم نمی خواد اعتراف کنم اما بودن با امیر علی هم انگار نمی تونه برام آرامش بیاره .
هر کدوممون توی افکار خودمون غرقیم . توی چهاردیواری تنهایی خودمون . بعد از یک ساعت بالاخره جلوی یه نمایشگاه نگه میداره . با هم داخل میشیم که بازوم رو میگیره . بدون اینکه حتی نگاهم کنه از لا به لای لب های نیمه بسته اش آروم زمزمه میکنه .

- سعی کن لبخند بزنی .

یه لبخند روی صورتم میشونم و با هم ,هم قدم میشیم . سعی میکنم یه کم ازش فاصله بگیرم اما بازوم رو به زور بیشتر به طرف خودش میکشه .
به جای تابلوهای آویخته به دیوار به آدم های توی نمایشگاه نگاه میکنم . به آدم هایی که ظاهرشون زمین تا آسمون با آدم های اون مهمونی های کذایی فرق میکنه .
کاوه گاها با دختر هایی که لباس های رنگارنگ ، عجیبی پوشیدن اما صورت هاشون ساده و بدون آرایشه ، پسرهایی که لباس های اسپرت تنشونه و مسن ترهایی که با وجود ریش های بلند جو گندمی و یا سفید خوش تیپ به نظر میان , سلام و احوالپرسی میکنه .
بالاخره یه مرد جایی متوقفمون میکنه .

- به به . رفیق گریز پا . فکر نمی کردم بیای ؟
- به هانیه قول داده بودم .

کاوه با دیدنش لبخندش رو پرنگتر میکنه بعد صمیمانه با اون که یک دستش رو روی شونه اش گذاشته بود دست میده .
مرد که همسن و سال کاوه به نظر میاد ,کوتاهتر اما پُرتره . کت و شلوار خوش دوختی که پوشیده برآمدگی شکمش رو اون قدرها هم بد نشون نمیده . مرد بلافاصله به دختری که گوشه ی دیگه ی سالن ایستاده اشاره میکنه و اون هم به سمت ما میاد . یه مانتوی بلند بدون دکمه پوشیده و ردای بلند بی آستینی هم روی اون تنشه .

- چه عجب ! میذاشتی وقتی درها رو بستن میومدی .
- همین الان هم که اینجام ,به امید رحم کردم . وگرنه تا یه هفته ی جای شام و ناهار, کله پاچه ی فامیلش رو به خوردش میدادی .
- خیلی خب حالا . واسه ی تو بعدا دارم . معرفی نمیکنی ؟
- هما ! دوستم .

دستش رو پشتم میذاره و رو به اون ها با اشاره به مرد ادامه میده .

- این که اصلا آدم مهمی نیست که بخوای بشناسیش . ایشون هم همسرشون هانیه خانم . این نقاشی هایی هم که میبینی هنر ایشونه .

برای امید سری تکون میدم و میام با هانیه دست بدم که برای یه لحظه توی بغل میگیرتم .

- خوش اومدی عزیزم .
- خیلی ممنون .

حالا فکر میکنم لبخندم واقعی تر به نظر میاد . صمیمیتی که از خودش نشون میده باعث میشه به بهانه ی دیدن نقاشی ها کاوه رو بذارم و باهاش همراه بشم .
...


تابلوهای رنگ و روغن آویخته به دیوار ها طرح های عجیبی دارن اما طیف رنگیشون فوق العاده است . زیاد از سبک و مفهومشون چیزی نمی فهمم اما هر تابلویی یه حس خاصی از آرامش ، دلتنگی یا چیز دیگه ای رو ناخودآگاه توی وجودم به غلیان میندازه . زبونم به تحسین باز میشه .

- واقعا هنرمندی عزیزم .
- نظر لطفته .
- نه جدی میگم . متاسفانه من یکی هیچ هنری ندارم .
- چرا یه هنر فوق العاده داری منتها ظاهرا خودت بی خبری .
- چه هنری ؟
- تحمل کردن مردها اونم اگر از نوع کاوه باشه خودش هنریه .

آخر جمله اش رو به طرز با مزه ای میکشه . خودمونی بودن هانیه رو دوست دارم . با نگاهم کاوه رو تعقیب میکنم هنوز پیش امید ایستاده و با هم مشغولن . نگاهم رو نمیگیرم اما ادامه ی حرف رو چرا .

- می تونی این رو به خودش بگی . خودش که فکر میکنه بت زیبایی و جذابیته .
- هست اما خدای غرور و زخم زبونم شده . همه اول شیفته ی ظاهرش میشن ولی با اخلاقی که داره کاری میکنه طرف از بودن با کاوه که هیچ از زندگی سیر شه .

شده ؟؟؟ نبوده ؟؟؟ فکر میکنم اگر این قدر خوب کاوه رو میشناسه الان وقتشه .

- نگران نباش اگر به من باشه کاری میکنم که کاوه از به دنیا اومدنش پشیمون شه . راستی آقا امید و کاوه خیلی وقته همدیگه رو میشناسن ؟
- آره چند سالی میشه با هم دوستن .
- با هم همکار بودن ؟

بی تفاوتی رو توی صدام میریزم که مشخص نشه با منظور خاصی دارم بحث رو جلو میبرم هر چند نیمی از حواس هانیه به مهمون هاییه که از این طرف و اون طرف بهش لبخند میزنن یا به نشونه ی احترام براش سری تکون میدن .

- نه عزیزم . امید و کاوه هم دانشکده ای بودن .
- مگه امید خان هم انگلیس درس خونده ؟

لبخندش الان دیگه دندون های سپید و ردیفش رو به نمایش گذاشته . با مهر همه ی توجهش رو از همین فاصله به امید میده .

- نه بچه ام دانشگاه تهرانیه .
- من فکر میکردم کاوه تحصیلاتش رو انگلیس تموم کرده .
- تموم آره اما شروع نه . کاوه هم با امید یه دانشکده میرفتن اما کاوه بعد از پنج ترم درسش رو ول میکنه و میره لندن .

بعد از پنج ترم ؟؟؟ میخوام بیشتر از کار کاوه سر دربیارم . سبک و سنگین میکنم ببینم چطور بپرسم که فضول به نظر نیام اما یکی از مهمون ها هانیه رو صدا میزنه و اون هم مجبور میشه تنهام بذاره .
ناکام یه کم توی نمایشگاه میچرخم اما زود حوصله ام سر میره از هانیه خداحافظی میکنم و بعد با یه اشاره به کاوه از توی سالن بیرون میزنم .
خنکای هوای بیرون حالم رو جا میاره . فکر میکنم بعد از پنج ترم کدوم آدمی دانشگاه تهران رو ول میکنه ؟ ول کرده یا اخراج شده ؟ چرا ؟یادم میفته به خودم قول داده بودم توی چیزی که بهم مربوط نیست دخالت نکنم . هر چی از آدم ها بیشتر فاصله بگیری کمتر آلوده ی مشکلاتشون میشی .
اون قدر مشغول حل کردن معمای شخصیت کاوه ام که یادم میره دارم تنها توی خیابون قدم میزنم .
یه کم راه می رم که چشمم میفته به زنی که مدام فاصله ی پیاده رو تا خیابون رو میره و برمیگرده . مستاصل به نظر میاد . اول تصمیم میگیرم برگردم . بعد فکر میکنم اون ها دیشب توی یه کوچه ی خلوت با چند تا مرد بهم حمله کردن نه توی یه خیابون نسبتا شلوغ اونم فقط یه زن .
جلو میرم . زن سرکی توی پیکان کنار خیابون میکشه و دوباره میاد سمت پیاده رو . توی حال خودش نیست که متوجه من بشه پس پیشقدم میشم .

- چیزی شده ؟
- بله ؟
- میگم مشکلی پیش اومده ؟
- نه ممنون .

نگاهش میکنم . سی ساله به نظر میاد . چادر ملیش روی شونه هاش افتاده . از شیشه ی باز ماشین سرش رو میبره تو و با بچه ی توی ماشین حرف میزنه . یه بچه ی حدودا چهار ساله که طوری با کاپشن و شال و کلاه پوشیده شده که نمیشه تشخیص داد دختره یا پسر .
توی دلم میگم حق هم داره . توی شهری که سلام های آشناش بوی خطر میده چطور میشه به دست های یه غریبه اعتماد کرد ؟ میام راهم رو بگیرم و برم که صدام میزنه .

- خانم؟
- بله .
- شما شماره ی امداد خودرو رو ندارین ؟
- ماشینتون خراب شده ؟
- بله .
- چش شده ؟
- نمی دونم . داشتم از خونه ی خواهرم برمیگشتم . شوهرم دیر وقت میاد . یه دفعه نمی دونم چی شد .

از روی لحن و پراکنده گوییش معلومه که مضطربه . صورت سرمازده ی زن رو با لبخندی که به روش می پاشم گرم می کنم .

- حالا چرا هول کردی ؟
- آخه تازه گواهی نامه گرفتم . بدون اجازه ی شوهرم ماشین رو برداشتم . بفهمه همین رو میکنه چماق و دیگه ماشین بی ماشین . چه کار کنم ؟
- برو در کاپوت رو باز کن .
- هان ؟

دستم رو جلوی صورتش تکون میدم تا از بهت بیاد بیرون .

- کاپوت خانمی !!! کاپوت رو باز کن .

میپره تا کاری که گفتم رو انجام بده از پشت صدای کاوه رو میشنوم اما حتی برنمیگردم .

- هما !!!

سرم رو توی موتور ماشین میبرم . توی تاریکی خیلی چیزی معلوم نیست . چراغ قوه ی گوشیم رو روشن میکنم و دوباره نگاهی میندازم .

- داری چه کار میکنی ؟

این دفعه صدای کاوه از کنارم شنیده میشه . سرم رو بلند نمی کنم تا ببینمش اما جوابش رو توی همون حال میدم .

- داری میبینی که .

سیم ها رو این طرف اون طرف میکنم و دل و روده ی موتور رو چک میکنم . صدام رو این بار بلند میکنم تا زن بشنوه .

- یه استارت بزن .

هنوز از ماشین بازی های بچگی هام کنار بابا یه چیزهایی یادمه اگر غرغر های کاوه بذاره حواسم رو جمع کنم .

- بیا بریم . همیشه باید خودت رو توی یه دردسری بندازی ؟
- بسه بسه .

چیزی میگم که هم مناسب کاوه باشه و هم خطاب به زن . زن پیاده میشه ومیاد کنارم . سرم توی موتوره اما از تن صداش حس میکنم از حضور کاوه معذبه .

- چی شد ؟ درست میشه ؟
- تو ماشین انبردست داری ؟
- باید تو جعبه ابزار باشه .

منتظر نمی مونه و میره پشت . همین که دور میشه کاوه ادامه میده .

- با توام هما . بیا بریم . تو مگه دیرت نشده ؟

زن که با انبردست برمیگرده من رو از جواب دادن معاف میکنه . کاوه دست بردار نیست اما .

- خیلی خب . فهمیدم بلدی .
- کاربراتورش فلوت کرده . یه دقیقه صبر کن .

سرم رو بلند میکنم و گوشی رو به طرف کاوه میگیرم .

- این رو برام نگه دار .

کاوه عکس العملی از خودش نشون نمیده . امواج عصبیش تا شعاع یک متری رو گرفته ،طوری که راحت می تونم حس کنم چقدر از دستم کلافه است . خودم گوشی رو توی بغلش میندازم . شیلنگ ورودی به کاربراتور رو میکشم و به زن که بلاتکیف قدم رو میره میگم ماشین رو روشن کنه .
ماشین که روشن میشه . کارم رو تموم میکنم و در کاپوت رو میبندم . زن از توی ماشین میاد پائین . ذوق زده میگه .

- درست شد ؟ دستتون درد نکنه . خدا خیرتون بده .
- خواهش میکنم . فقط این تعمیر اساسی میخواد . با کاری که کردم فقط تا خونه میرسی .
- الان میرم . ممنون . هر چی از خدا میخواید بهتون بده .

بعد هم سوار ماشینش میشه و حرکت میکنه .

کاوه که نفس های سطحی و کوتاهش رو عصبی از بینی بیرون میده سرزنشم میکنه .

- دوره افتادی دعای خیر برای خودت جمع کنی ؟ فیلم فارسی زیاد میبینی ؟ الان فکر کردی با دعای اون زن چه اتفاقی میفته مثلا ؟
بالاخره از دود باقی مونده از پیکان زن رو میگیرم و برمیگردم سمت کاوه .
- هیچی . جلوی یه دعوای خونگی رو گرفتم .خدا هم یکی رو یه جایی که من کمک لازم داشتم به دادم میرسونه .
- آره حتمـــــــــــا .تو همیشه این قدر همه چیز رو ساده میگیری ؟
- مگه مثلا قرار بود چی بشه ؟

نگاه کاوه روی زخم صورتم میشینه .

- شاید اون زن دزد بود .
- لابد اونم با یه بچه کنار دستش ؟
- اصلا شاید بچه دزد بود .

جوابش رو نمیدم . میرم طرف ماشین . دست های روغنی و سیاهم رو بالا میگیرم .

- اگر زحمتتون نمیشه یه امشب رو به سبک فیلم آمریکایی هایی که میبینید در رو برام بازکنید یا اینکه میخوای ماشین خوشگلت روغنی بشه ؟
- برو بگو خدات بیاد در رو برات باز کنه .

طوری جمله ی آخرش رو با تمسخر میگه که دلم میخواد سیاهی دست هام رو با پیراهنش پاک کنم . کلافه و خسته فقط نگاهش میکنم . یه دستش رو به کمر میزنه و اون یکی رو توی موهای نیمه مجعدش فرو میبره . نفس بلند حرص زده ای میکشه و میاد طرفم . در رو که باز میکنه زیر لب میگه .

- از روزی بترس که چوب این کارهات رو بخوری . تحملت رو باید زیاد کنی چون درد داره . خیلی هم درد داره .

توی دلم میگم وقتی با درد زاده میشی درد میشه همزادت . چیزی عجیبی نیست اگر همیشه همراهت باشه . اگر نبود سراغش رو بگیر . بدون یه گوشه ای داره برای مسابقه ی نهایی تمرین میکنه .


امروز حالم گرفته است . یک جوری حالم شبیه یه سوت ممتده که آخر راه مونده .
صبح به مامان سفارش کردم تا جواب خواستگاری امیر علی رو بده .
با اتفاقات افتاده نباید بهش فکر هم بکنم . این رو از پریشب می دونستم . حتی قبل از این که کلیدم رو با دست هایی که هنوز از وحشت میلرزیدن به در خونه بندازم و نتونم قفل در رو باز کنم میدونستم . هر چی بیشتر ازش فاصله بگیرم برام بهتره . این رو همون پریشب که مجبور شدم به جای باز کردن در ، زنگ رو بزنم تا کسی در رو برام باز کنه همون موقع که اول یه نگاه توی آینه ی دستیم انداختم تا مطمئن بشم ردی از خون روی صورتم نمونده فهمیدم . عقل معاش اندیشم بدون چرتکه انداختن هم تشخیص میده باید بگم نه .
اما دلم نمی خواد بگم نه . دلم نمی خواد باهاش رو در رو حرف بزنم . به خاطر همین این یه بار رو مسئولیت رو میندازم گردن مامان . حتی نپرسیدم که شماره ی خونشون رو داره یا نه . حتما داره وقتی از اومدنشون خبرش کردن . مهم نیست . بذار یه بار هم اون مادر من باشه .
شاید آخرین امید من برای زندگی آیندم , برای اون چیز هایی که همیشه میخواستم از دست رفت . اونی که همیشه منتظر بودم بیاد و من رو از این زندگی بکنه و ببره . یکی که مسئولیت همه چی رو گردن بگیره و من بتونم زیر سایه ی امنیتی که بهم میده با خیال راحت نفس بکشم . باید زودتر از این ها میفهمیدم که این سندرم سیندرلایی من یه سراب بیشتر نیست .
نمی دونم کاری که کردم درسته یا نه . هر چند همین الان هم دلم میخواد به مامان زنگ بزنم و حرفم رو پس بگیرم . تلاش میکنم تا جلوی وسوسه ی ذهنم رو بگیرم . میخوام هر جوری شده حواس خودم رو پرت کنم .
برای بار اول تو این مدت زنگ میزنم به کاوه . مسخره است که گاهی از تنهایی حتی ممکنه به دشمنمون پناه ببریم . اما صدای بم و جدی کاوه پشت خط نمیذاره به دلقک بازی دنیا بخندم .

- خانم اشتباه گرفتید .
- کاوه . منم هما .
- میدونم به خاطر همین میگم اشتباه گرفتید . احتمالا میخواستی شماره ی کس دیگه ای رو بگیری .
- تقصیر منه که تو رو آدم حساب کردم .

کفری شدنم رو از پشت این همه سیم بی سیم از لحنم میگیره که یه دفعه صداش از اون جدیت در میاد . میشه همون کاوه ی بی فکر و سرخوش .

- تو دوباره قاطی کردی ؟ جوجه خروس جنگی شدی ؟ چه خبره ؟
- خبری نیست . اما انگار تو خبرهای خوبی شنیدی . حالت خوشه .
- اگر میخوای حالم رو بپرسی چرا رو دربایستی میکنی ؟ خوب تو هم بیا ببینمت حالت خوب شه .

به پشتی صندلی کارم تکیه میدم و به چشم و ابرو بالا انداختن های آرزو هم محل نمیذارم . چیزی جز یه کم حرف زدن توی ذهنم نیست .

- این همه تکنولوژی , چت و وب کم و ... این همه راه پاشم بیام که چی بشه ؟
- دیدی اعتراف کردی !!! حالا که دختر خوبی شدی میام دنبالت .

مهلت نمیده جوابش رو بدم و قطع میکنه . شونه ای بالا میندازم و دوباره سرم رو میکنم لا به لای کدهای زبان نفهم برنامه ام .
توی دلم میگم فقط یه امروز , بذار یه امروز رو بیخیال بایدها و نبایدهای دنیا باشم . بذار یه کم دیرتر برم خونه . کمتر نصحیت های بابا رو بشنوم . کمتر به این فکر کنم که اگر امیر علی رو قبول میکردم چی میشد ؟ نه به این که میشد بهش تیکه کرد فکر کنم نه به این که کی میخواست تهدیدم کنه . اصلا بذار دنیا هر جا میخواد بره ، این دفعه رو می خوام با مسیر دل خودم پیش برم نه جهت رودخونه .
با همه ی این حرف ها توی ماشین کاوه هم نصف هوش و حواسم پی امیر علیه . خصوصا وقتی پیامش روی صفحه ی گوشیم میرسه . " فکر میکنم به اندازه ی یه توضیح حقم بود . " دستم روی قسمت جواب مردد مونده اما وقتی صدای کاوه رو میشنوم جواب رو میذارم برای وقتی که واقعا جوابی داشته باشم .

- کجایی ؟
- جای خوبی نیستم . مطمئن باش . فکر نمیکنم وقتی بزرگ بشی دیگه هیچ جای خوبی برات وجود داشته باشه .

اون هم گرفتگی صدام رو حس میکنه که دستم رو میگیره و زیر دست بزرگ خودش روی دنده میذاره . یک دفعه بی اختیار تمام دق دلیم رو از دنیا سرش خالی میکنم و دستم رو با خشونت از زیر دستش بیرون میکشم .

- ماشین دنده اتومات نه احتیاج به دست تو داره نه من .

چیزی نمیگه و اجازه میده به حال خودم باشم . نپرسیدم مقصدش کجاست اما با حال خودم فکر میکردم میریم یه جای دنج مثلا گوشه ی یه کافه ی خلوت .
بعد از یه مدت کنار یه خیابون شلوغ پارک میکنه . بی حوصله پیاده میشم اما در ماشین رو نیمه باز نگه میدارم . دور و بر رو نگاه میکنم .

- کاوه من حال خرید ندارم .
- نمی خوایم بریم خرید . جلوتر جای پارک پیدا نمیکنیم .

دیگه چیزی نمی پرسم تا جواب سر بالا نشنوم .
اجبارا قدم هام رو باهاش هماهنگ میکنم . بعد از چند دقیقه میپیچه توی یه کوچه ی تاریک . دیگه از هر چی کوچه و تاریکیه می ترسم . پا سست میکنم و وسط کوچه می ایستم .
با کف دست چند تا ضربه ی محکم روی تن زنگ زده ی یه در بزرگ آهنی آبی رنگ میشونه و با کسی که نمی بینم حرف میزنه . بعد برمیگرده سمتم و دستش رو به طرفم دراز میکنه .

- بیا دیگه .

تکون نمی خورم . اون هم شونه ای بالا میندازه و میره تو . بین موندن و رفتن , رفتن رو انتخاب میکنم . اون در بزرگ به یه سالن کوچیک و بعدش یه سالن بزرگ ختم میشه . وقتی صدای قدم هامون توی سالن خالی پژواک میگیرن و تکرار میشن یه لرز خفیف بدنم رو فرا میگیره اما خیلی زود تصویر واضح یه سالن بزرگ با چراغ هایی که از سقف آویزونن و یکی یکی روشن میشن دلیلی برای ترس نمیذاره . یه سالن با دیوارهایی که هر تیکه اش یه رنگه و نقش های سرخ رنگ مدوری هم روی بدنه ی دیوارها چشم رو دنبال خودش میکشونه . پیچ و تاب های سرخ وسط زمینه ی آبی و سبز و زرد دعوتت میکنن به همراهی .
کاوه وسط سالن ایستاده و دست به کمر داره اطراف رو نگاه میکنه . صدای پام که توی سالن می پیچه ، برمیگرده و با ابروی بالا انداخته و یه پوزخند نگاهم میکنه . به روی خودم نمیارم . میاد طرفم سر جام می ایستم اما اون بی توجه از کنارم میگذره و میره گوشه ی سالن .
توی فضایی که لااقل به بزرگی چهار تا زمین بسکتباله و فقط یه سکوی شیبدار یه طرفش قرار داده شده ایستادم و موندم قراره این جا چی کار کنیم ؟ یه رنگ تمسخر می پاشم به حدسیاتم . میشه مثلا با کاوه گل کوچیک بزنیم ؟


به دنبال توپ و دروازه های ذهنیم سرکی میکشم که کاوه با دو جفت کفش اسکیت میاد سمتم .

- هستی یا نه ؟

اسکیت ؟؟؟ !!! بچگی هام مثل همه ی بچه ها اسکیت دوست داشتم اما اون موقع ها بابا نتونست برام بخره . بعد ها هم که برای هادی یه اسکیت خرید با این که به پای من هم میخورد اما دیگه فکر میکردم برای این جور بازی ها زیادی بزرگ شدم . یکی دوباری محض برآورده شدن آرزوم کمی اسکیت سواری کردم اما نه بیشتر . انگار این آخری ها رو بلند فکر میکنم .

- بچگی هام دوست داشتم اما چند بار بیشتر نشد اسکیت بازی کنم .

نمی دونم لحنم چطوره اما چند لحظه توی چشم هام نگاه میکنه و بعد با صدایی که نسبت به قبل خیلی تغییر کرده زمزمه میکنه .

- منم همین طور .

با حسرت کفش ها رو توی دستش فشار میده . حالا پوزخند سهم صورت منه .

- به بچه مایه داری مثل تو نمی خوره حسرت این جور چیز ها رو کشیده باشی .
- بچه مایه دار بودن با نبودن برام فرقی نداشت . اون روزها از نظر حاجی سالار کیا اسکیت سواری قرتی بازی بود .
- سالار کیا ؟؟؟
- بعد ها جبران کردم . البته هر از گاهی اونم یواشکی . یه وقت هایی کیوان رو هم با خودم میاوردم . میخوای تو هم امتحان کنی ؟

وسوسه های بچگی ، آرزوهای رنگی و پر از نقش تا ابد همراه آدم می مونن ، تا دم مرگ . بعضی ها به زور میخوان توی غالب چیزهای دیگه بریزنشون، بعضی ها اون ها رو به بچه هاشون منتقل میکنن ، بعضی ها هم خوابش رو میبینن حتی توی بیداری .
کفش ها رو ازش میگیرم و به پا میکنم . خودش هم همین طور . دنباله های شالم رو از پشت گردنم رد میکنم و موهام رو پشت سرم باهاش مهار میکنم . هوای داخل هم به سردی بیرونه حتی یه کم نموره پس نمی تونم کاپشنم رو دربیارم .
از این کار فقط اون قدر بلدم که تعادلم رو حفظ کنم . کاوه اما توی سالن خالی جولان میده . بالا و پایین میپره و میچرخه . دور میزنه و با خم کردن یکی از زانوهاش روی فقط یه پا جلو میره .یه کم این پا اون پا میکنم و بعد منم دنبالش میرم .

- این جا رو دیگه از کجا پیدا کردی ؟
- تا چند وقت پیش آخر وقت ها میومدم این جا . درآمدش خوب نبود تا چند هفته ی دیگه میخوان خرابش کنن . تا هست بذار آخرین استفاده ها رو ازش ببریم .
- پس تو چطوری اومدی تو ؟
- نگهبانش هم من رو خوب میشناسه هم پول رو .

دنبال هم میکنیم . کم کم داره یادم میاد چطور میشه توی میدون چرخید . کاوه حرفه ای تره . گاهی وسط هنرنمایی هاش دست هام رو میگیره و دور می چرخونه . یه حس لجوج و سرکش توی وجودم بیدار میشه . همه ی رخوتی که توی تنم بود دود میشه و میره جایی لابه لای دایره های روی دیوار . چند باری تا مرز زمین خوردن جلو میرم اما سرزندگی که بهم سرزده همای خواب رفته رو به پرواز وادار میکنه .
صدای خرت خرت کشیده شدن چرخ کفش ها روی کف سالن شبیه یه معرق کاری تمام عیار روحم رو صیقل میده . من رو دوباره من میکنه .
نمی خوام از کاوه عقب بیفتم . میخوام پا به پاش برم . یه جور مسابقه ی بی قرارداد بینمون به راه میفته . مسابقه ی بین چرخ زدن ها و سرعت گرفتن ها و دم گرفتن ها . هیچ حرفی نمیزنیم اما همین هو کشیدن ها ، جیغ زدن ها و خنده ها مهمترین حرف مشترک ماست .
کاوه میره بالای سکو و تاب می خوره . میره و بالا میپره و برمیگرده .پرشش ، قوس گرفتنش اون قدر نفس گیره که هوس میکنم امتحان کنم . میرم اون بالا اما به وسط راه نرسیده تعادلم رو از دست میدم . کاوه میاد طرفم . میخواد سرپا نگهم داره اما دیر بهم میرسه . گوشه ی لباسش رو توی دستم میگیرم و اونم با خودم پائین میکشم . هر دو زمین می خوریم . چشممون که به همدیگه می افته خندمون میگیره . من از شدت خنده به سرفه میفتم و تکیه میدم به سکو . یکی از پاهام رو توی بغل جمع میکنم و سرم رو روی زانوم تکیه میدم .کاوه هم اون قدر می خنده که روی زمین ولو میشه . وقتی آروم میگیره خودش رو روی زمین به طرفم میکشه . سرش رو روی اون پای من که دراز کردم , میذاره .

- راحتی ؟ پا شو ببینم . بالش که گیر نیاوردی .

فقط زانو هاش رو خم میکنه . نفسش رو با آسودگی بیرون میده و با خودش زمزمه میکنه .

- کاش میشد هر بار که زمین خوردی , بخندی .

چشم هاش رو میبنده و یه نفس عمیق میکشه . تک تک اجزا صورتش رو از زیر نگاهم میگذرونم . چشم های درشت بسته اش رو ، ابروهای پرپشتش رو که با سرانگشت مرتب میکنم . کاوه یه تکون کوچیک میخوره اما پلک هاش رو باز نمیکنه . بینی کشیده و نوک تیزش رو با دست یه کم میکشم . انگار زمان نوزادیش کسی باهاش چنین کاری کرده که الان به این شکل دراومده .
یه حسی وجودم رو قلقلک میده تا پنجه ام رو لابه لای موهای سیاهش فرو ببرم . اول موهاش رو با دست به هم میریزم . پلک هاش باز میشن و نگاهم میکنه . توی چشم هاش هزار هزار ستاره آتیش میگیره . میسوزه . نمی خوام ستاره بارون چشم هاش حواسم رو پرت کنه . موهای در هم ریخته اش رو دوباره مرتب میکنم که انگشت هام بین دست های بزرگش گیر میفتن . دستم رو به سمت لبش میبره و دونه دونه سرانگشت هام رو با لبش نوازش میکنه . دست آخر مچم رو برمیگردونه و روی نبضم رو می بوسه .
انگار نبض احساسم رو به دست میگیره . انگار دستش به رگ و ریشه ی دلم چنگ میزنه و از زیر خروار خروار دود و غبار بیرون میکشتش . تمام رگ های بدنم ضربان میگیره .
به تضاد سپیدی دست خودم و رنگ شکلاتی انگشت های اون خیره میشم . تضاد !!! شک شبیه یه سنگریزه ته دلم قل میخوره . سنگریزه ای که اگر توی کفشت باشه نمیذاره هیچ سحر و جادویی هیپنوتیزمت کنه .
دستم رو از پنجه اش بیرون میکشم .
هنوز کاوه نفهمیده چی شده اما یک دفعه از جا میپره .


هنوز کاوه نفهمیده چی شده اما یک دفعه از جا میپره . از توی جیب شلوارش گوشیش رو بیرون میکشه . کدش رو میزنه و شروع میکنه به خوندن چیزی که فکر می کنم باید مسیج باشه . از پسورد باز کردنش معلومه این گوشی ایه که من شماره ی خطش رو ندارم .
با خوندن پیام حالت چهره اش برمیگرده . ابروهاش رو در هم میکشه و از جا بلند میشه . سرخوشی چند دقیقه ی پیش کاملا از سرش پریده و حال آدمی رو داره که بعد از مستی به خماری افتاده .

- پاشو بریم .
- کجا ؟ تازه اومدیم که .
- کار دارم . باید زودتر برم .
- کار؟ این وقت شب ؟
- برای شما شبه . اون وره دنیا الان وسطه روزه .
- کارهای اون طرف دنیا با اس ام اس راه میفته ؟

کفش ها رو از پا درمیارم و دستم رو دراز میکنم تا کمکم کنه که بلند شم ولی کاوه دستم که هیچ خودم رو هم نمیبینه .
دنبالش راه میفتم . میریم سمتی که ماشین رو پارک کرده بود . هوا بدجوری سوز داره . از شدت سرما خودم رو جمع می کنم . هوفی میکشم که بالاخره کاوه رو به خودش میاره .

- سردته ؟
- اوهوم .

فکر میکنم الان باید مثل این فیلم ها کت اسپرتش رو دربیاره و بندازه روی شونه ی من . اما این کار رو نمی کنه .

- یه دقیقه وایستا .

میره و من تمام بد و بیراه هایی که توی عمرم یاد گرفتم نثارش میکنم . ماشینش رو خیلی نزدیک پارک کرده , حالا معلوم نیست من رو کاشته و خودش کجا رفته .
دست هام رو میارم جلوی دهنم تا با نفسم گرمشون کنم . بخاری که از دهنم میاد با بخار بلند شده از یه بشقاب یک بار مصرف که جلوی صورتم گرفته شده مخلوط میشن . توی بشقاب پر از تیکه های سرخ لبوی داغه . به کاوه که بشقاب رو توی دستش گرفته نگاه میکنم .

- لبو ؟
- نه پس بستنی . بخور تا گرم شی .

توی بشقاب دنبال چنگالی چیزی میگردم که پیدا نمیشه.

- چی جوری بخورم ؟

از بشقاب پر از لبویی که معلومه از یکی از دست فروش ها خریده ،یه تیکه بر میداره و توی دهنش میذاره .

- این جوری.
- با دست ؟
- تو که سوسول نبودی .

حرف خودم رو به خودم برمیگردونه .
یه گوشه ی خیابون کنار دیواری که چیز دیدنی ای برای مردم در حال گذر نداره میکشتم و بعد می ایسته . با لبخنده به من خیره میشه . دستش رو توی ظرف میبره و یه تکه ی سرخ و وسوسه انگیز از لبو رو به دست میگیره و سمت دهنم میاره .
مبهوت این محبت های عجیب ، محبت هایی که وقتی انتظارشون رو داری نیستن و یه وقتی ، یه جایی که سرد شدی و از پا افتادی سمتت هجوم میارن به جای دستش توی گوی سیاه چشم هاش غرق میشم .
بوی لبوی داغ لا به لای عطر سردش میپیچه و مشامم رو پر میکنه . لبو رو به لب های یخ بسته ام نزدیک میکنه و روی اون ها میکشه .


میام دهن باز کنم که یک دفعه دستش رو عقب میکشه و تیکه لبو رو به دهن خودش میبره .

- هـــــــــوم !!! خوش مزه بود !

دوباره با قدم های بلند راه میفته . پشت سرش میدوم تا بهش برسم . این بار من هم بیخیال تیکه های داغ لبو رو توی دهن میذارم و نمی فهمم که کی به ماشین می رسیم . قبل از راه افتادن کاوه از پشت ماشین یه کاور لباس بیرون میکشه . یه پیراهن سفید مردونه و یه دست کت و شلوار توشه .

- برای کار اون سر دنیات ، میخوای الان لباس عوض کنی ؟ مگه کنفرانس تصویری داری ؟
- آدم که همه ی کارها رو خودش انجام نمیده . می سپره به بقیه .
- خوب پس تو کجا میری ؟
- هماهنگ کردم برای این کار یه عده رو بفرستم اما خودم باید برم تا یه سری جزئیات رو کنترل کنم .
- به تو که تازه خبر دادن . کی هماهنگ کردی من نفهمیدم ؟

با یه ابروی بالا رفته فقط برای یه لحظه من رو نگاه میکنه و بی جواب کت اسپرتش رو به پشت صندلیش آویزون میکنه .
چه سوال احمقانه ای !!! تنها زمانی که از بعد از سالن کنار من نبوده وقتیه که رفت تا لبو بخره . لابد همون موقع هماهنگی هاش رو انجام داده !!! می تونسته زنگ بزنه . اما ... این یعنی نمی خواسته من مکالمه اش رو بشنوم . یعنی شاید نباید که میشنیدم .
دوباره کاوه غریبه میشه . میشه همونی که هیچی ازش نمی دونم . دیگه همبازی و همدل حسرت های بچگیم نیست .
اون بی توجه به من که بهش خیره شدم و دارم خونه های خالی جدولش رو میشمرم ، تی شرت یقه هفتش رو از تن درمیاره . بدن نیمه برهنه اش جلوی رومه .

- تو هم آب نمیبینی ها ! وگرنه همه جا رو با حموم عمومی اشتباه میگیری .

زیر نور رنگی تابلوی مغازه ها روی سینه ی قهوه ای رنگ ستبرش , یه زخم میبینم . یه زخم که به نظر کهنه و عمیق میاد . دستم رو که جلو میبرم ، خودش رو عقب میکشه.

- کاوه این زخم جای چیه ؟
- مردها همه از این جور زخم ها دارن .
- ولی شکل این فرق میکنه . یه جوریه !

سریع دکمه های پیراهنش رو میبنده . پوزخند میزنه .

- خواستم جذابتر به نظر برسم .

دیگه این رو فهمیدم که وقتی نخواد , جواب درست حسابی به سوالی نمیده . شاید حق داره . هر کسی توی زندگیش زخم هایی داره که ترجیح میده برای خودش نگهشون داره .
من رو میبره سمت خونه . سرعتش سرسام آوره .

- کار داری خودم میرم . من میخوام زنده برسم ها !

عقربه ی سرعت سنج تغییری نمیکنه . دوباره رفته توی فکر . معلومه حتی صدام رو هم نشنیده . من رو تا سر کوچه می رسونه . تا کمربند ایمنیم رو باز کنم . میاد و در سمت من رو باز میکنه . تعجب میکنم . خم میشه و روی زانوهاش میشینه . یه جعبه ی چوبی قهوه ای رنگ رو روی پاهام میذاره .

- وای !!! جعبه ی موزیکه ؟ من از بچگی عاشق اینا بودم .

جعبه رو که باز میکنم غافلگیر میشم . به جای موسیقی یه برق تیز توی صورتم پخش میشه .

- بهتره همراهت یه چیزی داشته باشی که اگر مجبور شدی بتونی از خودت دفاع کنی .

توجیه خوبیه برای هدیه ی عجیبش . چشم هام رو از چاقوی ضامن داری که یه دسته ی صدفی و مشکی داره میگیرم و توی چشم های کاوه میدوزم . اما اون خیلی زود نگاهش رو می دزده .

- جای پنجه اش به دستای ظریفت میخوره .

چاقو رو کنار میزنه و یه چیزی شبیه چراغ قوه ی مشکی از زیرش بیرون میکشه . توی دستم میذارتش و به یکی از کلید های قرمز روش اشاره میکنه .

- کافیه به بدن مهاجم نزدیکش کنی و این کلید رو بزنی . می تونی با برق معمولی هم شارژش کنی .

دوباره شوکر رو توی جعبه برمیگردونه . از جا بلند میشه . من هم پاهام رو از توی ماشین بیرون میارم . با این حرف ها توانی برای ایستادن روشون ندارم . هنوز بدنم به صندلی ماشین چسبیده . اون دوباره جلوم زانو میزنه . دست دراز میکنه و کمی از پاچه ی راست شلوارم رو بالا میزنه . یه بند چرمی رو دور مچم میبنده .

- بهتره چاقو رو نزدیکترین جای ممکن به خودت نگه داری .

کاوه چاقو رو از جعبه درمیاره و توی بند قهوه ای رنگ دور مچم جا میده . سر بلند میکنه . حال من رو که میبینه , یه لبخند بی روح روی صورتش میشونه .

- فقط ایرادش اینه که دیگه نمی تونی شلوار لوله تفنگی بپوشی و ساق های خوش تراشت رو به نمایش بذاری .

نگرانمه ؟؟؟ مواظبمه ؟؟؟
حال عجیبی دارم . دلم میخواد بهش نزدیک شم و دلم نمی خواد که بهش نزدیک شم . دلم میخواد دست ببرم و یقه ی پیراهنش رو بگیرم و به طرف خودم بکشمش و نذارم ازم فاصله بگیره . دلم میخواد سرش فریاد بکشم " نه !!! برو عقب . چی میخوای از زندگی من که این جوری افتادی به جونش ؟ " . دلم میخواد محکم بکوبم تخت سینه اش و بگم " من دیگه بازی دوست ندارم " . اصلا دل دیوونه ام هوس کرده سرم رو بذارم روی شونه ی اون ، کنار گردنش و بگم " میشه همیشه خوب باشی . خوب بمونی . "
نمی دونم . نمی دونم . توی دوراهی ای گیر کردم که از پا گذاشتن توی هر دو مسیرش گم میشم . از رفتنش یخ میکنم . زمستون میشم . از موندنش شعله ور میشم . میسوزم . باید پشت دستم رو داغ کنم که دیگه از این بازی ها نکنم مبادا ناغافل از خودم بازی بخورم .
همه ی این ها مثل یه جنون آنی توی سرم میاد و میره . آخرش هنوز عقله که خودش رو به زحمت از عمق وجودم بیرون میکشه و خودنمایی میکنه.
سعی میکنم همه چیز رو به شوخی برگزار کنم . با پای چپم آروم توی پهلوی کاوه می کوبم . صدا بالاخره از حنجره ی خشکیده ام بیرون میاد .

- هوی !!! بچه پر رو خودت رو مسخره کن .
- نه مثل اینکه خودم باید یه کلاس دفاع شخصی برم . در برابر تو امنیت جانی ندارم .

لبخند بی روحش هم پرپر میشه و ادامه میده .

- حالا برو تا دیرم نشده . می مونم تا به خونه برسی .

ازش دور میشم . اما انگار دارم بهش نزدیک میشم . میرم سمت خونه . اون سر کوچه هنوز ایستاده . کلید میندازم توی قفل در و اون هنوز ایستاده .
. یه لحظه یادم میره همه ی این ها یه بازیه . فکر میکنم کاوه میتونه اون چیزی رو که تو زندگی دنبالشم بهم بده ؟؟؟ اما همه ی این ها یه بازیه .


زندگی آدم ها عین کتاب هاست . بعضی ها سطحی اند ، بعضی ها کسل کننده و بعضی ها ترسناکند . بعضی آدم ها از روی جلدشون قابل حدس زدنن ولی گاهی آدم هایی رو می بینی که محتواشون از روی جلد سادشون قابل تشخیص نیست .
توی شهر کتاب چرخ می زنم . به جلدهای رنگ و وارنگ کتاب ها خیره میشم و سعی میکنم حدس بزنم پشتشون چه قصه ای خوابیده . سی دی ها رو بالا و پائین میکنم . وقت تلف می کنم تا مامان و بابا یه کم تنها باشن .
بعد چند روز قهر سر یه موضوع تکراری امروز به مامان زنگ زدم و ازش خواهش کردم برگرده . این بار اما از هادی و هیوا مایه گذاشتم . از این که اگر بالای سر هیوا نباشه اون هم مثل هادی یه کاری دستمون میده . از وقتی هادی رو به جرم حمل مواد و بعد هم اون اسلحه ی کذایی که حتی هنوز نمی دونم چرا این قدر مهمه گرفتن از مادر بودن فقط بی تابی هاش رو نشون داده . حالا وقتشه که ابعاد دیگه ی نقشش رو قبول کنه .
مامان بر خلاف همیشه زود نرم شد . گفت میاد تا با بابا حرف های آخر رو بزنه . من که میدونم حرف آخر نیست اما امیدوارم این دفعه صلحشون بیشتر طول بکشه . بابا درگیری های خودش رو داره . میفهمم که درآوردن اجاره خونه و خرج یه زندگی براش چقدر سخته . اون هم وقتی یکی از بچه هاش ، تنها پسرش گوشه ی کانون اصلاح و تربیته . اما زندگی من هم این یکی دو ماه به حد کفایت ،به اندازه ی یه رمان دنباله دار ماجرا داشته .
میخوام بهشون وقت بدم . به قوا روانشناس ها بهشون فضا بدم .
دور اینجا میگردم و اسم تمام کتاب ها رو می خونم . دارم عقب عقب میرم که می خورم به کسی . برمیگردم عذرخواهی کنم که زن آشنا به نظرم میاد .

- ببخشید .
- چی رو ؟ بی معرفتیت رو دیگه ؟

ذهنم اون قدر درگیره که دختر رو به یاد نمیارم . لبخند حواس پرتی میزنم . زن میاد سمتم و بغلم میکنه .

- هانیه ام دختر . چطوری ؟
- سلام . شما چطورید ؟

ازش جدا میشم . این بار یه بافت بلند پوشیده تا نزدیک مچ پاش که پائین گشادی داره . کفش های پاشنه بلندش قدش رو بلندتر از من نشون می ده . به ظاهر ساده ی خودم که فکر میکنم به بدشانسی خودم ایمان میارم . نیم بوت های اسپرت همیشگی و یه کاپشن کتون !!! با این لباس ها کنارش شبیه بچه ها به نظر میام .
لبخند گرمش روی اون لب های سرخ شده چشم هام رو پی خودش میکشه . هانیه رو توی نمایشگاه دیده بودم . همین چند روز پیش . چقدر کم حواسم من !!! باید یه سرچی بکنم ببینم آلزایمر هم سن و سال داره ؟

- کجایی دختر ؟ نکنه هنوز نشناختی ؟
- چرا بابا . دیگه اون قدر ها هم کم حواس نیستم . آقا امید چطوره ؟
- خوبه . تو و کاوه چطورید ؟ هنوز با همید دیگه ؟
- آره هنوز !!!
- ازتون خبری نیست ؟ به اون کاوه ی بی معرفت که زنگ میزنم دعوتش میکنم سر بالا جواب میده .
- کاوه است دیگه . یه خورده گاوه است !

صمیمیت ذاتیش مثل یه هاله اطرافش رو گرفته و حس میکنم من الان توی دایره ی این امواج گرم قرار گرفتم . چشمکی بهم میزنه .

- واردی ها ! شماره ی تو رو نداشتم وگرنه منت گـــــــــــاوه رو نمی کشیدم . بچه ها قرار گذاشتن عصر جمعه بریم جمشیدیه . منتظر شما هم هستیم .
- تا ببینیم چی میشه .
- نگفتم میاید یا نه .گفتم منتظریم .

نمی تونم جواب درستی بهش بدم . هنوز با خودم کنار نیومدم . هنوز اون کش مکش درونیم در مورد کاوه تموم نشده .
هانیه کتاب توی دستم رو میگیره و با یه مداد توی جلدش چیزی یادداشت میکنه .

- بخرش کتاب خوبیه . من که خوندمش . البته مال شما چون مزین به شماره ی منه خاص هم هست . زنگ بزن ساعت دقیق قرار رو با هم هماهنگ کنیم .

توی ذهنم دنبال یه بهونه برای رد دعوتش میگردم که مهلت بهم نمی ده .

- ببخشید عزیزم . من عجله دارم باید برم .حالا جمعه درست حسابی همدیگه رو می بینیم . خداحافظ .

فقط میتونم زیر لبی باهاش خداحافظی کنم و به چیزی که گردنم افتاده فکر کنم . دوباره به کتاب توی دستم نگاه میکنم . " عشق پشت چراغ قرمز نمی ماند ! "


ما آدم ها هیچ کدوم اون قدرها که وانمود میکنیم محکم نیستیم . هر کدوممون ترس های خودمون رو توی یه کوله میریزم و پنهان از بقیه به دوشش میکشیم .
مثل امیر علی که بعد از اون پیام کوتاهش دیگه پیگیر قضیه خواستگاری نشد و شاید ترسید غرورش جریحه دار بشه . مثل من که با وجود همه ی ادعاهام جریان حمله ی اون شب رو مثل یه راز پیش خودم نگه داشتم و ترسیدم اگر به کسی بگم اون مردها برگردن و کار نیمه تمومشون رو واقعا تموم کنن . یا مثل کاوه که این دو سه روز طوری رفتار کرد که انگار می خواست دور خودش یه دیوار دفاعی بکشه و می ترسید کسی بهش نزدیک شه .
چند روز گذشته رو از بعد از دعوت هانیه مدام باهاش سرو کله زدم . اولش فقط میخواستم دیدارم با هانیه رو براش تعریف کنم اما هر چی اون بیشتر از قبول دعوتش سرباز زد ، من مشتاق تر شدم . اون بهانه آورد و من مصمم تر شدم .
هر چند این قدر توی این مدت به جونم غر زد که واقعا کلافه ام کرد . یک دفعه گفت ، می خوای خودت رو آویزون من کنی . یه دفعه گفت ، می خوای از کار من سر دربیاری . یه دفعه هم یه چیز دیگه گفت . آخر به ستوه اومدم و گفتم " تنها میرم . دوست دختر تو رو که دعوت نکردن . هانیه من رو به عنوان دوست خودش دعوت کرده ." اجبارا کوتاه اومد .
نمیدونم چه جوری باید لباس بپوشم . یا چه طور آدم هایی هستن . ولی همین که قراره با آدم های جدیدی رو به رو بشم سر ذوقم میاره . ترجیح میدم برای رفتن بینشون فقط خودم باشم . حسم به هانیه خوبه . بین یه جمع توی یه جای عمومی با کاوه ای که این روزها داره روی خوبش رو نشونم میده ، انتظار روز خوشی رو میکشم .
کاوه بر خلاف همیشه آروم رانندگی میکنه . انگار اصلا دلش نمیخواد به اون جا برسه . وقتی میرسیم دم در پارک که بقیه اومدن و منتظر ما هستن .
جمع دوستانه شون ، پر شور به نظر میرسه .
چند تا دختر و پسر جوون که هر کدوم یک سازی میزنن . از محمد طاها با ریش و سبیل مرتب و موها و ظاهر سادش که چشم توی چشم های هیچ کس نمی دوزه تا حسام که بوی عطر و افترشیوی که از صورت شش تیغش بلند میشه آدم رو مست میکنه . از بهار که چشم های عسلیش هیچ آرایشی نداره اما توی استفاده از رژ گونه و لب زیاده روی کرده تا بیتا که شال قرمز براقش رو روی موهای فر شده اش نمی تونه نگه داره . یا مهران که لحظه ای دست بهار رو رها نمی کنه اما موهای بلند مواجش روی شونه هاش رها شدن . هر کدوم یه جورین یه طرز فکر و برخورد دارن . ولی چیزی که بین همشون مشترکه صمیمت و یک دِلی شونه . کاوه حتی زحمت معرفی کردن من رو به خودش نمیده .به جاش هانیه میشه رابط من با بقیه .
خیلی زود من هم به عنوان عضوی از گروه پذیرفته میشم . نزدیک هم قدم می زنیم و پارک رو ، رو به بالا جلو میریم.
نمی دونم بابت آشنایی قبلیمونه یا زودجوشی ذاتی هانیه اما هنوز راحت ترم حرف هام رو به هانیه بگم .

- شما ها کجا باهم آشنا شدین ؟

بیتا با شیطنت می پره وسط اما .

- وا!!! هنوز ته توی زندگی کاوه رو در نیاوردی ؟
- چرا عزیزم . اما به حرف مرد ها که اعتمادی نیست .
- ماها همه هم دانشکده ای بودیم .

بیتا موهای سرکشش رو زیر شال هل میده . نمی تونم بفهمم با اون کفش های پاشنه بلند چطوری تعادلش رو روی سنگفرش ها حفظ میکنه . اما به جاش چیز دیگه ای می پرسم .

- هنوز از اون موقع با هم ارتباط دارین ؟
- ماها از اون موقع با هم زندگی ها داریم . به جز کاوه که مزاجش اروپایی شده دیگه با ماها نمی خونه .
- شماها چه کار میکنین ؟

هانیه جای بیتا رو میگیره . راه رفتنمون قاعده ی خاصی نداره . خصوصا با لی لی کردن های بیتا و بالا و پائین پریدن های مهران که بهار رو هم دنبال خودش میکشونه انگار می ترسه گمش کنه . ولی کاوه عقب تر از بقیه حرکت میکنه . چشم های هانیه هم پی امید میدوه اما جوابم رو میده .

- امید شهرداری کار میکنه . از اون طرف داریم با خواهرم و شوهر خواهرم یه مهد میزنیم .
- فکر میکردم نقاشی ! مهد کودک چه ربطی داره به هنر ؟
- اتفاقا منبع ذوق و استعداد بچه هان . هیچ جور محدودیتی ندارن و بهت کلی انرژی مثبت میدن .
- گمونم از هنر پول چندانی هم در نمیاد .
- همه که مثل دوست پسر شما بچه مایه دار دنیا نمیان . البته قبل ترها آدمتر بودها ولی از وقتی از خارجه برگشته ، از باباش هم بدتر شده ... .

انگار اون ها خیلی بیشتر از من از خانواده ی مجهول کاوه خبر دارن . دوست دارم بیشتر بدنم اما هانیه به بیتا بابت این دخالتش چشم غره میره و میپره وسط حرفش .

- آره پول تو هنر نیست . لااقل اینجا نیست . به خاطر همین داریم بیشتر کارهای مهد رو فعلا خودمون میکنیم . هفته ی دیگه یه روز تعطیلی هست قراره بریم برای نقاشی کشیدن روی دیوار کلاس ها . دوست داری تو هم بیا .

روی کاوه تمرکز میکنم که سرش رو پائین انداخته و دست هاش رو توی جیب جینش فرو برده و ظاهرا داره به حرف های حسام گوش میده . ناخودآگاه خیالم راحت میشه که تنها نیست . با لبخند دستی به بازوی هانیه میکشم .

- من تا حالا فقط توی فوتوشاپ نقاشی کشیدم هانیه جون .
- قرار نیست مونالیزا بکشیم که میخوایم تام و جری نقاشی کنیم . زنگ میزنم بهت . فکر کردی به همین سادگی ولت میکنم .
- بدبخت شدی هما رفت پی کارش .

بیتا با شیطنتش میپره وسط بحث و دیگه نمیذاره ادامه بدیم . شوخی میکنه و همه رو میخندونه .
دوست دارم بیشتر از کاوه بپرسم اما وقتی بیتا با حالت خاصی میگه " کاوه بی خود نیست که هیچ وقت دوست دخترهاش رو با خودش نمیاره " عقب نشینی میکنم . دلجوئی های هانیه هم کارساز نیست که میخواد بهم بقبولونه که کاوه چون چند سال پیش یکی دو تا از دوست هاش رو باخودش آورده که با گروه سازگار نبودن دیگه این کار رو نکرده . فقط یه چیزی آزارم میده نمی تونم زبونم رو توی دهنم نگه دارم و میپرسم

- کاوه هیچ وقت با هیچ کدوم از دوست دختر هاش جدی نشد ؟

هانیه اول یه نگاهی به اطراف میندازه انگار بخواد مطمئن شه کسی نزدیکمون نیست . نه اون قدر که صداش رو بشنوه . بعد چیزی میگه که برای چند ثانیه خشکم میکنه .

- امید میگه تجربه ی یه فاجعه ی عشقی واسه کل فامیلشون بس بود .


برچسب ها رمان پوکر ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 276
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,127
  • بازدید ماه : 18,085
  • بازدید سال : 145,188
  • بازدید کلی : 11,642,328