close
مجتمع فنی تهران
رمان پوکر قسمت هشتم
loading...

رمان فا

حیرون وسط خونه ای که با خرده شیشه فرش شده ایستادم .یه خونه ی غریبه ،یه فضای سرد . یه خونه ی بزرگ دوبلکس که همه چیزش بوی ترس میده . با صدای در که…

رمان پوکر قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1029 سه شنبه 05 فروردين 1393 : 23:51 نظرات ()

حیرون وسط خونه ای که با خرده شیشه فرش شده ایستادم .یه خونه ی غریبه ،یه فضای سرد . یه خونه ی بزرگ دوبلکس که همه چیزش بوی ترس میده .
با صدای در که محکم پشت سرم بسته میشه قلبم توی سینه فرو میریزه . نفسم سنگین میشه . من با چه جراتی توی این خونه پا گذاشتم ؟ فقط یه لحظه , توی یه لحظه تمام امروز جلوی چشمم رژه میره .
توی ماشین کاوه نشسته بودم . قرار بود با هم بریم ناهار بخوریم .............................................

نه اون به روی خودش آورد که دو شب پیش سر چه چیزی بحثمون شده و نه من دوست داشتم دنباله ی یه بحث بی مورد رو بگیرم . عقلم دوباره برگشته بود سرجاش و نمی خواستم جنگ اعصاب راه بندازم . خوشبختانه کامران هم اون قدر سرگرمی های شیرین داشت که مزاحم من نشه .
همه چیز خوب شروع شد مثل هر شروع دیگه ای . البته سعی کردیم خوب شروع کنیم . احوالپرسی معمول و یه قرار برای نشستن توی کافی شاپی که موسیقی زنده داشت . اما همه چیز خوب پیش نرفت .
کاوه زیادی آروم بود . بیشتر انگار فکرش درگیر بود . بعد هم در عرض چند دقیقه یه تلفن که نمی دونم از کجا بود و کی بود کاوه رو ریخت به هم . میونه ی راه ماشین رو حاشیه ی خیابون کشید و بیرون از ماشین با کسی اون طرف خط بحث کرد . شاید مکالمه اش یک دقیقه طول کشید اما آرامش عاریه ای ما هم دود شد .
کاوه مستاصل هر دو دستش رو توی موهاش کشید و چند قدم دور شد . یه کم دور خودش چرخید بعد تازه انگار یادش بیاد که من هم هستم به سمت ماشین برگشت . از شیشه ی جلو نگاه عجیبش رو برای مدتی به من دوخت . بعد انگارتصمیمش رو گرفته باشه با دو قدم بلند و محکم اومد و سوار شد . پاش رو روی گاز فشار داد و ماشین از جا پرید . صدای قاطع بود وقتی گفت .

- باید برگردم خونه .

خراب شدن یه قرار خیلی خوشایند نیست اما من که حس میکردم سکوتش بعد از اون ماجراها یه کم عجیبه فکرکردم شاید هنوز یه کم فاصله لازم داشته باشیم . قبول کردم و گفتم .

- باشه من رو هر جا سر راهت بود پیاده کن .
- نه . تو هم باید با من بیای .

غافلگیرم کرد . یک دفعه برگشتم سمتش . تا به حال طبق قرارمون ازم هیچ توقعی نداشته اما حالا یک دفعه این پیشنهاد چیزی نبود که عادی بدونمش . نمی خواستم ترسیده به نظر بیام . سعی کردم توی انتخاب کلمه ها بیشتر دقت کنم .

- لزومی نداره من باهات بیام .
- به کمکت احتیاج دارم .

نه می خواستم برم نه می تونستم مستقیم بهش نه بگم . حرفم رو مزه مزه کردم و لحنم رو ملایم .

- فکر نمی کنم هیچ مسئله ای باشه که تو , توش به کمک من احتیاج داشته باشی .

این بار اون تعجب کرد . ماشین رو دوباره کشوند گوشه ی اتوبان و به ماشین های دیگه که با بوق وحشتناکی از بغلمون رد میشن هیچ توجهی نکرد . ازم رو گرفت . از توی آینه ی بغل نگاهی به ماشین های پشت سر انداخت که بیشتر یه نگاه خالی بود تا دیدن . توی فکرش پرسه میزد تا توی اتوبان . به سمتم برگشت و چشم هاش رو به چشم های من دوخت تا تاثیر حرفش رو بیشتر کنه .

- هما ! من آشغال و عوضی و پست هستم . اما روی قولی که دادم می مونم . قول دادم بهت دست درازی نکنم . تا حالا این کار رو نکردم , از این به بعد هم نمیکنم . پس بهم توهین نکن لطفا .

چشم هاش اون قدرتی رو که میخواست داشت . مثل کسی که در مقابل یه مار ایستاده ، افسون شدم . اعتمادی ناخواسته وجودم رو به نسبت آروم کرد و گفتم .

- بریم زودتر . بد جایی وایستادی .

نمی دونم چاره ای داشتم ؟ نداشتم ؟ داشتم و نخواستم ببینمش ؟
بعد از حرفی که نمی دونم از کجای ذهنم به روی لبهام اومده بود پلک هاش رو برای یه لحظه روی هم فشار داد و بعد راه افتاد .
برای بار اول بود که می اومدم دم خونه اش , حتی توی خونه اش .
از حیاطی که یه باغچه ی بزرگ یک طرفش و یه استخر هم بعد از اون رو به روی ساختمون قرار داشت رد شدیم و ماشین رو رو به پله هایی که به خونه میرسدن پارک کرد .
من ر پشت سر جا گذاشت و سریع وارد شد . من هم پشت سرش آروم و کنجکاو داخل اومدم .
خونه عجیب به هم ریخته بود . انگار توش درگیری بوده . هیچ کس نبود هیچ صدایی هم به گوش نمیرسید .
وسط سالن خونه حیرون ایستادم .
کف خونه با سنگ های سفید پوشیده شده و دیوارها هم همرنگش در اومده بودن . یه طرف سالن بزرگ خونه یه دست مبل کرم طلایی با طرحی عجیب و طرف دیگه یه دست راحتی بزرگ با رویه های قرمز و مشکی گذاشتن . کف خونه فقط یه فرش کرم با پرزهای بلند انداختن .
حالا من وسط این همه آشفتگی ایستادم . فضای غیر عادی خونه برای تبدیل دوباره ی نگرانیم به ترس کافیه .
می ترسم . من با چه جراتی توی خونه ی این مرد پا گذاشتم ؟ ناخواسته بهش اعتماد داشتم ولی چقدر ؟ اون قدر که باهاش بیام به خونه ای که ظاهرا هیچ کس دیگه ای توش نیست ؟ نکنه اشتباه میکردم و قضیه ی کامران هنوزم تموم نشده . نکنه همه چیز یه نمایش بوده برای کشوندنم به این جا ؟ تا قبل از این همیشه حس میکردم هر جایی که بریم بالاخره یه شخص سومی حضور داره اما توی این خونه ی بزرگ در صورتی که مشکلی پیش بیاد صدام حتی به هسایه ها هم نمی رسه .
صدای در رو که پشت سرم میشنوم قلبم از جا کنده میشه . نیمه لرزون به طرف خروجی ساختمون حرکت میکنم که یه زن حدودا چهل ساله رو به روی خودم میبینم که با ظاهر نفوذناپذیری زل زده به من . بی اختیار یه قدم به عقب برمیگردم .

- هما !
- هیـــی !

صدای کاوه است که از بالای پله های سنگی بدون حفاظ گوشه سالن توی خونه پیچیده .
دستم روی سینه ام که به طور محسوسی بالا و پائین میره جا خوش کرده . کاوه پله ها رو به سرعت پائین میاد .

- کجا موندی پس دختر ؟

بهم نزدیک میشه و دستم رو میگیره . میخوام دستم رو از لابه لای انگشت های قویش بیرون بکشم که محکم تر میچسبدش . حتی نگاهم نمیکنه تا نارضایتیم رو یه جوری اعلام کنم .

- نسرین خانم . اینجا رو مرتب میکردی لااقل .

بالاخره زن لب باز میکنه . صداش از چهره اش هم سردتر و بی روحتره .

- نشد آقا . بسکه این دختر سرتق بازی درآورد .
- خوبه صد دفعه سفارش کردم کلید رو روی در جا نذاری .


منتظر جواب زن نمی مونه . من رو همراه خودش میکشه و از پله ها بالا میبره . توی دلم پر از ترسه و توی سرم پر از سوال . کدوم دختر ؟ کدوم کلید ؟ طبقه ی بالا یه سالن کوچیک هست که در چند تا اتاق بهش باز میشه . به پشت یه در بسته میرسیم و کاوه مکث میکنه . آروم میاد نزدیکم و سینه به سینه ام می ایسته . نفسم رو حبس میکنم و عضلاتم رو منقبض تا جلوی لرزششون رو بگیرم . سرش رو پائین میاره و آروم پچ پچ میکنه .

- مهم نیست ستاره رو از کجا می شناسم یا کجا پیداش کردم . مهم اینه که به کمک احتیاج داره . منم دیگه از پسش برنمیام . وضع پائین رو که دیدی ! گمونم تو بهتر زبونش رو بفهمی . در رو روی خودش قفل کرده . نمی خوام حماقت کنه . ببین می تونی رامش کنی ؟

گیجم . هیچ چیز نمی فهمم . مات و مبهوت توی چشمهاش خیره میشم بلکه از نگاهش بتونم به افکارش پی ببرم . چشم هاش شفاف و صادق به نظر میرسن . توی نگاهش برقی هست که من رو جادو میکنه . تپش های نامنظم قلبم آروم میگیره . نفسم رو آروم و بی صدا آزاد می کنم .

- هما از اون زبونت که عین مار ، هم می تونه خوب نیش بزنه ، هم خوب سحر کنه ، کمک بگیر و به یکی دیگه کمک کن .

میره . همین ! من رو پشت یه در بسته جا میذاره و میره .
نمی دونم چند دقیقه طول میکشه تا به خودم میام . نمی دونم باید چه کار کنم . فقط بی هیچ منطقی به کاوه اعتماد میکنم . شاید هم نه خیلی بی منطق . اگر قصد سوئی نسبت به این دختر داشت فقط یه در مانعش بود که راحت شکسته میشد .
قبل از این که تجزیه و تحلیلم به جایی برسه در میزنم اما جوابی نمی شنوم .

- من همام . میشه در رو باز کنی ؟

هیچ صدایی نمی آد .

- کاوه میگفت اسمت ستاره است . ستاره جان میشه بیام تو و با هم حرف بزنیم .

اصلا به نظر نمیاد کسی توی این اتاق باشه .

- کاوه من رو پشت این در ول کرده و رفته . میشه تو من رو اینجا ول نکنی ؟

صدام رگه های ضعف گرفته بلکه دلش رو به رحم بیاره . حالا صدای نفس هایی رو از توی اتاق میشنوم . صدام رو یه کم بالا میبرم تا راحتتر شنیده بشه .

- بابا یکی نیست به داد من بدبخت برسه . گناه دارم این طوری ویلون و سیلون .

نمی دونم چطور گوش هام اون قدر تیز شده که صدای قدم هایی رو که به در نزدیک میشن می شنوم . سعی میکنم تمام مهارت های ارتباطیم رو به کار بگیرم . هر چند سخته .

- من تو رو نمیشناسم , تو هم من رو نمیشناسی . بین همه ی آدم ها یه در هست که یکی بالاخره باید یه روزی بازش کنه .

فکر میکردم دارم خوب پیش میرم اما جوابی که می گیرم فقط سکوته . سکوت . سکوت . میشینم پشت در و به چار چوبش تکیه میدم . اصلا شاید حرف هام زیادی سنگین بود . نمی دونم .
از دختری که به قول کاوه باید رامش کنم فقط یه اسم می دونم . نه می دونم توی چه محدوده ی سنیه نه می دونم مشکلش چیه ، نه هیچ چیز دیگه . مسخره است . درست مثل حل کردن یه مسئله ی ریاضی که مفروضاتش رو نداری .
تنها راهی که به ذهنم میرسه رو امتحان میکنم . اگر از اون هیچی نمی دونم می تونم از خودم بگم . این جوری شاید یه کم احساس نزدیکی بتونه کمکم کنه .

- آخ چقدر کمرم درد میکنه امروز . این صندلی های کوفتی شرکت نیست خیلی استاندارد بودن حالا این اهرم تنظیم ارتفاعش هم خراب شده . امروز پدرم رو درآورد . حالا تازه شانس آوردم امروز تو خونه دیگه مجبور نیستم سرپا وایستم وگرنه فاتحه ام خونده بود .

صدای نفس هاش راحت از پشت در به گوش میرسه . معلومه نفس به نفسیم .

- میدونی ستاره , دیشب دوباره مامانم و بابام با هم دعوا کردن , شدید !!! همه ی همسایه ها جمع شدن پشت در . آبروریزی شد . البته آبرو که دیگه نذاشتن برامون . بعد هم باهم قهر کردن . حالا سر چی ؟ هیچی . "چرا فلانی توی فلان مراسم به ما این قدر کادو داده ؟ ما هم باید جبران کنیم ." حالا خوبه مامان دوباره بار و بندیل نبست بره خونه ی مامانش وگرنه باید امشب زود می رفتم خونه شام درست می کردم . بابام هم که وقتی مامانم نیست بهانه گیر میشه . بعد از کلی زحمت لابد دوباره می خواست از دست پختم ایراد بگیره . جالبیش اینجاست که وقتی باهم خوبن اگر همون غذا رو درست کنم بَه بَه و چَه چَه داره . البته فرقی نمی کنه بازم باید زود برم خونه و گرنه باید به بابام جواب پس بدم . قهر که هستن از بیکاری دقیقه های تاخیر من رو روی چرتکه بالا و پائین می کنه
.

صدای چرخیدن کلید توی قفل بلند میشه . سربرمی گردونم . از لای در نیمه باز اتاق قامت یه دختر که قد بلند و هیکل تو پری داره ، دیده میشه . دخترکی که به زحمت بیست سال داشته باشه و موهای بلندی رو که عسلی رنگ کرده ، دورش پریشون ریخته . با لبخند میگم .

- چه عجب . داشت کم کم توهم برم میداشت که دارم با خودم حرف میزنم .

دستم رو دراز میکنم و به طرفش میگیرم تا برای ایستادن رو پاهایی که دیگه خواب رفتن ، کمکم کنه . با تردید پیش میاد و دستم رو میگیره . میپرم توی اتاق و خودم رو روی تخت چوبی یک نفره ای که کنار دیوار هست ولو میکنم .

- آخیش . نجاتم دادی .
- من میخوام برم . تو رو کاوه فرستاده که چی ؟

برعکس اندامش صدای ظریفی داره . از این که طلسم سکوتش رو شکسته خوشحال میشم .

- که هیچی . من اصلا نمی دونم تو کی هستی .
- پس برای چی اومدی ؟

نمی تونم بهش بگم که حتی خودمم نمی دونم این جا چه کار میکنم . می خوام از ابر و باد و فلک کمک بگیرم و یه توجیهی بسازم .

- اِِم!!! به سرنوشت اعتقاد داری ؟
- نه .
- خوبه . منم جواب دیگه ای ندارم بدم .

یه لبخند روی لبم میشونم و نگاهم رو دور اتاق می گردونم . غیر از تخت ، فقط توی اتاق یه آینه ی قدی با قاب سرامیکی هست که شیشه اش خورد شده . روتختی آبی نفتی وسط این همه سفیدی اتاق چشمم رو میزنه .
دختر هنوز وسط اتاق بلاتکلیف ایستاده . بی اون که به روی خودم بیارم ادامه میدم .

- کاوه هم عجب سلیقه ی مزخرفی داره . این دیگه چه جور دکوریه ؟ همش سفید و بی روح .

دو قدم بهم نزدیک میشه و میپرسه .

- تو دوست دختر کاوه ای ؟

نمی دونم باید چی جواب بدم یا بهتره چی جواب بدم . سعی میکنم چیزی بگم که خیلی تند و تیز نباشه . ترسیم یه رابطه ی مختصر مسالمت آمیز بهترین چیزه.

- دوست کاوه که تقریبا هستم . دختر هم که ناچارا هستم . اما درصدشون اون قدر نیست که روی هم بشه گفت دوست دخترشم . تو چی ؟
- من ؟ هیچی ... می خوای چه کار کنی ؟
- هیچی بشینم با تو یه کم گپ بزنم . البته اگر تو اجازه بدی .

میشینه لبه ی تخت و موهاش رو توی صورتش میریزه . می فهمم سختشه بخواد حرفی بزنه . باز هم خودم شروع میکنم .

- تو از کجا کاوه رو میشناسی ؟
- من نمیشناسمش .


تا الان با خودم میگفتم شاید خواهرش باشه یا فامیله یا نمی دونم یه چیزی شبیه به این ها اما این چیزی نیست که انتظارش رو داشتم .

- گفتی میخوای بری . کجا ؟

فقط شونه بالا میندازه و من رو متعجب تر میکنه .

- میشه بپرسم این جا چی کار میکنی ؟
- جای دیگه رو نداشتم برم .

با توجه به قیافه اش حرفش برام قابل قبول نیست . یه کم سکوت میکنم . نمی خوام با سوال هام لای منگنه بذارمش . تا اینکه خودش ادامه میده .

- فرار کردم .

توی صورتش دقیق میشم . به این دختر با چشم های درشتی که معلوم نیست سبزن یا عسلی , زیر مژه هایی که از خیسی اشک بهم چسبیدن ، نمیاد دختر فراری باشه . برای فراری بودن زیادی معصوم به نظر میاد . تن صدام رو میارم پائین .

- با خانوادت مشکل داشتی ؟
- نه . اما مشکل پیدا میکردم .
- چرا ؟
- یه کاری کردم که دیگه نمی تونم درستش کنم .

چشم هاش الان که توی اشک غوطه میخورن سبز سبزن . میرم سمتش . کنارش میشینم و سرش رو روی سینه ام میذارم . حالا گریه ی آرومش رنگ هق هق میگیره . بهش اجازه میدم برای اون چیزهایی که فکر میکنه از دست داده خوب عزاداری کنه . موهاش رو نوازش میکنم و میذارم اون چیزی رو که روی سینه اش سنگینی میکنه بیرون بریزه . نفسش که بالا میاد خودش شروع میکنه به درد دل .

- دیگه نمی تونم برگردم خونه . سهیل نامرد همه چیزم رو ازم گرفت . بابام اگر بفهمه من رو میکشه . یه کارایی کردم که روم نمیشه به کاوه بگم . بهتره برم خودم رو گم و گور کنم اصلا .

میخوام بهش بفهمونم هر کاری کرده راه چاره داره . اصلا کاوه برای همین فرستادتم . یه کم به خودم فشارش میدم و میگم .

- آدم کشتی ؟

به سرعت سرش رو بلند میکنه و با چشم های گرد شده نگاهم میکنه . با لبخند پلک هام رو برای یه لحظه روی هم میذارم و دلداریش میدم .

- پس هنوزم جای امیدواری هست .
- تو که نمی دونی .
- خوب بگو تا بدونم .

وقتی اسم یه پسر میاد لا به لای حرف های یه دختر به این سن و سال ، حدس زدن ماجرا آسونه اما سعی میکنم پیش داوری نکنم . میذارم تا خودش قصه اش رو تعریف کنه .
انگشت های دستش رو از کلافگی توی هم قفل میکنه و می چرخونه . دستم رو برای در آغوش گرفتنش باز میکنم و اون دوباره سر روی بازوم میذاره . یاد اون موقع ها میفتم که هیوا کوچیکتر بود . هر وقت نمره ی بدی میگرفت ، یا کاری کرده بود که میترسید توبیخ بشه ، می اومد پیشم . خودش رو برام لوس میکرد . یه دل سیر توی بغلم گریه میکرد و وقتی بهش اطمینان میدادم کمکش میکنم آروم میگرفت .
حالا انگار این دختر هیوا ست و به قطره قطره ی محبت یکی ، حتی شاید من احتیاج داره . هممون یه وقت هایی یه جفت گوش میخوایم که بی سرزنش فقط بهمون گوش بده .

- سهیل اولش خوب بود . خیلی خوب بود . بابام که یا سر کار بود یا درگیر دعواها و بعد هم کارهای طلاق سارا . سمیرا هم که همیشه سرگرم نمایشگاه و گالری و این جور چیز ها بود . از اول هم زیاد با کسی نمی جوشید . بابا سر سارا و سمیرا این جور نبود ، اون موقع ها مامان بود و بابا هم اون ها رو دربست سپرده بود بهش . اما من اسیر بودم . کی میری ؟ کجا میری ؟ با کی میری ؟ تازه آخرش میرسید به نمی خواد بری . سهیل برای من یه جور آزادی بود . برعکس بقیه که اصلا نمی دونستن من چه کار میکنم و فقط نصیحت هاشون بهم میرسید ، برای من وقت میذاشت . برای من حوصله خرج میکرد . اما اون هم فقط اولش بود . هر چی بهش گفتم نمی خوام ، گوش نکرد . هر چی گفتم می ترسم ، گفت خودم مواظبم . گفتم من این جور جاها نیومدم . مسخره ام کرد گفت بچه نباش , طوری نمیشه . یه مهمونیه دیگه . گفتم من مشروب نمی خورم . گفت ضد حال نشو ! تو تا حالا نخوردی من که میدونم دارم چه کار میکنم . حواسم هست . حواسش بود که من رو بدبخت کرد .

دیگه نه اون چیزی میگه ، نه احتیاجی به گفتن هست . تا ته قصه رو میتونم ، نگفته برم . دستم رو لای موهای خوش حالتش فرو میبرم . با حرکت انگشت هام موهاش رو شونه میزنم .
یه لحظه دلم پر پر میزنه . فکر میکنم اگر این دختر واقعا هیوا بود چی ؟ چه کار می کردم ؟ منی که خیلی وقته به هیوا گوش نکردم . کی بهش گوش میده ؟ نکنه گوش شنواش داداش بنفشه باشه ؟
طول میکشه تا به خودم بیام و بفهمم داره دوباره زمزمه میکنه .

- اگر هانیه نبود الان ... .
- پس دوست هانیه ای ؟

سرش رو بلند میکنه و نگاهش رو به صورتم میدوزه .

- هانیه رو میشناسی ؟
- دختر خوبیه .
- دوست خواهرمه . بابام فهمید با سهیل دوستم , میخواست من رو بکشه . می فهمید چه غلطی کردم که دیگه ... .دیگه نمی دونم باید چه کار کنم ؟

پراکنده حرف میزنه و از این شاخه به اون شاخه میپره .نگاهش دودو میزنه . معلومه هنوز نتونسته خودش رو جمع و جور کنه .
دستی به بازوش میکشم و لبخند میزنم .

- دنیا که به آخر نرسیده . درستش می کنیم .
- چه جوری آخه ؟ من که دیگه نمی تونم برگردم خونه .
- چند روزه از خونه زدی بیرون ؟
- دو روز .

دو روز !!! این یعنی تا الان همه فهمیدن که فرار کرده . یعنی باید برای شب خونه نرفتنش هم فکری بکنیم . شاید اگر خوش شانس باشه ... .
اگر چیزی که پائین دیدم نتیجه ی طغیان روحی ستاره باشه ، روی کمک خودش نمیشه حساب کرد . حالش جوری نیست که بشه از شاید باهاش حرف زد . الان فقط یکی رو میخواد که بهش اطمینان بده همه ی کارها رو درست میکنه .

- خیلی هم بد نیست . میشه یه کاریش کرد .
- هیچ کاری نمیشه کرد .برگردم هم بالاخره بابام همه چیز رو میفهمه .
- ما رو دست کم گرفتی ها ستاره خانم !
- آخه ... من ... گمونم یعنی ...

سرش رو تا حد ممکن پائین میگیره . اون قدر من من میکنه که صبرم تموم میشه . دست میبرم زیر چونه اش و صورتش رو سمت خودم بالا میارم . توی چشم هایی که سعی داره از من بدزده خیره میشم . حدسی که میزنم کلافه ام میکنه . یه رابطه ی ناخواسته یا ندونسته یه چیزه و این یکی یه چیزه دیگه .
پلک هام رو روی هم فشار میدم و دلم از سادگی و حتی حماقتش مچاله میشه . دیگه نمی تونم خوددار باشم .

- آخه دختر ... من به تو چی بگم الان ؟... چند سالته ستاره ؟
- شونزده .

از چیزی که حدس میزدم سنش کمتره . خیلی کمتره . فکر میکنم بی فکریش من غریبه رو عصبی کرده وای به حال خانواده اش .

- بابات حق داره کفری بشه . مطمئنی ؟
- فکر کنم .
- پس مطمئن نیستی . آزمایش ندادی ؟
- نه .
- بذار ببینم چه کار میشه کرد .

دیگه نمی تونم بهش بگم همه چیز درست میشه . زمان !!! الان دیگه مسئله ی زمان هم مطرحه .
از جا بلند میشم و میرم سمت در که گوشه ی آستینم رو میچسبه . بدون این که برگردم ، فقط سرم رو به طرفش خم میکنم .
صداش نگران و مرتعشه .

- میخوای به کاوه بگی ؟
- نمیشه که بدون اون کاری کرد . اگر هم بخواد کمک بکنه باید بدونه .
- آخه من تا همین جاشم خیلی اذیتش کردم . هانیه نمی تونست خونه ی باباش من رو نگه داره . آوردم اینجا .

نمی پرسم چرا اذیت می کنی ؟ خودت و دیگران رو ؟ نمی پرسم بین این همه جا ، چرا این جا ؟ فعلا چیزهای مهمتری هست برای رسیدگی .

- فعلا بذار برم تا ببینم چی میشه .

در رو که باز می کنم ، یاد کلید میفتم . از روی در اتاق برش میدارم و توی جیب مانتوم جا میدمش .
کاوه روی پله ها نشسته . همین که در اتاق رو میبندم روی پا بلند میشه و دو تا پله میاد بالا . سعی داره خودش رو مثل همیشه خونسرد نشون بده اما چشم هاش رو دیگه می تونم بخونم . توی دلم میگم " کاش اون سهیل نامی هم اندازه ی تو نگران وضع این دختر بود . اندازه ی تو نه ، لااقل نصف تو . "
بهش میرسم و بی توجه بهش میرم سمت آشپزخونه ی اپن کنار سالن . روی یکی از صندلی های بلند کنار پیشخون میشینم . نمی دونم کاوه چی می دونه و من چطور باید بگم .
کاوه هم منتظر ایستاده تا من لب باز کنم .

- چقدر میدونی ؟
- این قدر که بچه است و راحت به یه پسر عوضی اعتماد کرده . پسره برگشتنش از رفتنش بدتره . همون بهتر که نباشه .
- نبودنش هم دردسره .

منظورم رو میفهمه که ابروهاش رو در هم میکشه . چشمهای مشکی درشتش رو توی چشم هام میدوزه . صدای روی هم کشیدن دندون هاش رو میشنوم .

- اگر بتونیم برش گردونیم خونه برای اونم میشه یه فکری کرد .
- کاوه , از خانواده اش چقدر میدونی ؟

نزدیک میاد . کف یکی از دست هاش رو روی پیشخون ستون میکنه و نفسش رو کلافه بیرون میده .

- یه پدر متعصب و دو تا خواهر بزرگتر داره که یکیشون هم کلاسی هانیه بوده . اون یکی هم ازدواج کرده و الان درگیر طلاقه. شانس آورده روزی که از خونه میزنه بیرون ، هانیه سر کوچه میبیندش و با دیدن اون کوله بزرگ کوه روی دوشش کنجکاو میشه و میفهمه چی شده . خونه ی خودشون بابت مشکلات لوله کشی و آب و اینا در حال بازسازی بود . با امید هم که هنوز سقفی پیدا نکردن برن زیرش . برای برگشتن هم نتونسته بود راضیش کنه . امید به من زنگ زد . منم نسرین خانم رو گذاشتم بالای سرش تا ببینم چه کار می تونم بکنم .

معلومه عصبیه . حتی بیشتر از حد انتظارم . کاوه ای که همیشه سعی میکرد چیزی رو بروز نده تمام مدتی که حرف میزد با نوک پا روی سنگ زیر پاش ضرب گرفته بود .
با وجود شرایطی که کاوه میگه باز هم مشخصه ، برای ستاره بهترین جا پیش خانوادشه . حتی اگر باهاشون مشکل داشته باشه . باید برگردونیمش خونه اما جوری که تنش به حداقل ممکن برسه . اگر قرار باشه مشکلش با پدرش ادامه دار بشه ، فرارش هم می تونه تکرار بشه . باید اول شرایط رو تثبیت کنیم . من از پس این چیزها برنمیام . کاوه قاعدتا بهتر می تونه راه حل پیدا کنه .

- قبل از برگردوندنش باید یه کارهایی بکنیم .
- این جوری دیر میشه . هر چی بیشتر بگذره بدتره . این رو میتونیم بذاریم برای بعدا که اوضاع یه کم آروم شد .

ظاهرا کاوه خیلی هم در جریان نیست . از جوابی که میده مشخصه فکر میکنه منظورم قضیه ی رابطه ی ستاره و سهیله و لاپوشونی عواقبش . مجبورم من بهش بگم .

- یه مشکل دیگه ام هست .
- دیگه چی ؟
- فکر نمی کنم یه جنین اون قدر صبر داشته باشه که بذاره اول اوضاع آروم بشه .

با شنیدن این حرف جوش میاره . شروع میکنه به عصبی راه رفتن و دور خونه چرخیدن . میرم توی آشپزخونه و از توی آب چکون بالای سینک ظرفشویی یه لیوان برمیدارم . لیوان رو از آب خنک یخساز یخچال پر میکنم و براش میبرم .
هنوز هم بی قراره . آستین پلیورش رو میچسبم تا وادارش کنم یه جا بایسته . حالا باید علاوه بر ستاره کاوه رو هم آروم کنم .

- شاید هم اشتباه میکنه . بذار اول مطمئن بشیم بعد حرص بخور . گذشته از اون حرص خوردن تو چیزی رو درست نمیکنه .
- آخه من نمی فهمم این خودش بچه است اون وقت ...
- کاوه خودت داری میگی بچه . بچه نبود به حرف یک آدم عوضی اعتماد نمی کرد . بچه نبود با فرار کار خودش رو سخت تر نمی کرد . حالا هم جای این حرف ها بگرد دنبال یه دکتر آشنا . زودتر معلوم شه حدسش درسته یا نه . اگر درسته هر چی زودتر یه کاری بکنیم .

لیوان رو به طرفش میگیرم . یه کم توی صورتم دقیق میشه . یه چیزی شبیه یه تشکر خاموش توی حالتش هست که باعث میشه لبخندم رو به روش بپاشم .
لیوان رو ازم میگیره . آب رو لاجرعه سر میکشه و لیوان خالی رو بهم برمیگردونه . بعد ازم دور میشه و با گوشیش شماره میگیره . میره توی حیاط تا با مخاطبش حرف بزنه .
من اما سر جام می مونم و از پشت شیشه های سرتاسری سالن ، با نگاهم ، دوستی رو که نگران یه دختر غریبه ی زخم خورده است تعقیب میکنم . ته دلم حس میکنم ، عجیب این روی ناشناخته ی دوست داشتنی کاوه رو دوست دارم .


گاهی بعضی چیزها مثل شرابن . سرمستت میکنن . مست که میشی ، دست و دلت رو می لرزونن . دستت که لرزید ، لب پر میزنن روی لباست . لباس سفید دلت رو لک میکنن . لک لباست رو هر چقدر که بشوری ، با هر چی که بشوری ، دیگه اون لباس مثل روز اولش نمیشه . همیشه میدونی که اون لک هست . حتی اگر کس دیگه ای جز خودت اون لکه رو نبینه ، باز هم میدونی که هست .
به خواهش کاوه همراهشون شدم . از پیش دکتر که برمیگردیم من آرومترم و ستاره داغونتر . آرومم چون علائمی که ستاره داره به خاطر بارداری نیست . فقط عصبیه . عصبیه که دوره های زنانه اش عقب افتاده و عصبیه که معده اش هیچ چیزی رو قبول نمی کنه . همین هم کار رو راحتتر میکنه . دکتر که از طرف یکی از دوست های کاوه معرفی شده ، با کاوه و پولش اظهار آشنایی میکنه و همون روز ، بی وقت قبلی ، عمل ستاره رو انجام میده .
بعد از عمل ، توی ماشین همه سکوت کردن . نمی دونم چرا ستاره به جای آرومتر شدن ، گرفته تر شده . توی خودشه و حتی یه کلمه حرف نمیزنه .
فکر میکنم شونزده سالگی من چطوری بود ؟ اون قدر ازش فاصله گرفتم که دیگه نمی فهممش ؟
از آیینه ماشین نگاهش میکنم . صورت رنگ پریده اش رو به شیشه ی سرد ماشین تکیه داده و به هیچ چیز نگاه نمیکنه . برمیگردم طرف کاوه که انگار اون هم روزه ی سکوت گرفته .

- کاوه این بغل نگه دار .

کاوه از بالا بلند افکارش پرت میشه پائین . طول میکشه تا لب باز کنه .

- هووم ؟ برای چی ؟
- نگه دار . کار دارم .

میزنه کنار و برمیگرده طرفم .

- بفرمائید .
- چی چی رو بفرمایم ؟ برو سه تا ذرت مکزیکی بخر با هم بفرمائیم .

یه کم نگاهم میکنه که بهش چشمکی میزنم و خیلی آروم با سر به پشت اشاره میکنم . منظورم رو میفهمه و پیاده میشه . من هم پیاده میشم و از در عقب سوار میشم . نزدیک ستاره میشینم .
حتی صورتش رو از شیشه ی ماشین برنمیداره . یه کم دست دست میکنم تا بلکه چیزی برای شروع به فکرم برسه . ولی زنگ گوشیم زودتر شروع میکنه . کامرانه که برای بار سوم از دو ساعت پیش شماره ام رو گرفته .دوبار قبلی رو جواب ندادم اما صدای زنگ اون قدر روی اعصابه که حتی ستاره هم از حالت خموده اش دل میکنه و نگاهش رو به کیف توی دستم میدوزه .
پیش خودم غر غر میکنم " چرا بعضی ها توی درک رفتار بقیه این قدر مشکل دارن ؟ وقتی دوبار جوابش رو ندادم ، یعنی نمیخوام جواب بدم . فهمیدنش هوش سرشاری نمی خواد . "
تا قبل از برگشتن کاوه ، گوشی رو جواب میدم بلکه با زبون ، بتونم منظورم رو بهش برسونم .

- بله ؟
- سلام خوشگل خانم . چه عجب بالاخره جواب دادی !

از گوشه ی چشم ستاره رو میبینم که باز به حالت قبلش برمیگرده .

- کامی وقتی جواب ندادم ، یعنی نمی تونستم جواب بدم .
- چیه ؟ کاوه جان دور و برت بود ترسیدی جواب بدی ؟

از لحنش خوشم نمیاد . دلم میخواد بهش بگم بیچاره تو بازیچه بودی نه کاوه اما به جاش از جمله های مودبانه تری استفاده می کنم .

- من از پس خودم برمیام . مشکلی هم با کاوه و فهمیدن یا نفهمیدنش ندارم .
- باشه . پس فردا شب برای بازی میام دنبالت .

من نمی تونم خوب بگم یا اون خودش رو زده به یه راه دیگه ؟
نمی خوام برم . این رو خوب می دونم . دلیلی برای رفتن ندارم . برم خودم رو توی دردسر بندازم که چی ؟ می خوام چیزی بگم که کامران رو برای همیشه از صرافت این رابطه ی مضحک بندازه .

- برنامه های بهتری ریختم برای فردا شبم . فهمیدم که از تو توی برنامه ریزی بهترم .

کنایه هام رو شوخی میگیره و صدای قهقه اش رو از پشت خط به گوشم سرازیر میکنه . از شنیدن صداش روی بینیم چین میفته .

- گمون نکنم . آخه نمی دونی فردا شب کیا میان که . اگر میخوای پولت رو زنده کنی فردا وقتشه .

توی ذهنم حرف های قرار اول چرخ میخوره . پولی که گفته بودم دست زاهدی دارم . یعنی زاهدی توی بازی بود ؟

- کی میاد ؟ زاهدی هم هست ؟
- بیا تا بفهمی .

دیگه کفرم رو درمیاره . توی دلم میگم " به جهنم . نگو . من که نمیام ". صدام رو خونسرد نگه میدارم .

- مهم نیست . فرقی نمیکنه .
- یعنی نمیای ؟

هومی میکشم تا بهش بفهمونم حوصله ام رو سر برده و بهتره زحمت رو کم کنه ، ترجیحا برای همیشه . کامران اما پررو تر از این حرف هاست .

- باشه نیا . اما جا تو بودم وقتی میشنیدم قراره طرف حساب فردوست بشم ، پشیمون میشدم .

توی تمام زندگیم فقط یه فردوست میشناختم . یه فردوست بود که همه توی صنف ما میشناختن ، یا حتی بیرون از صنف ما . سخته گرفتن تعجب و این کنجکاوی کشنده از صدام .

- دکتر مهران فردوست ؟

صدای خنده اش روی اعصابم رژه میره . با ته مونده ی خنده ی توی صداش جوابم رو میده .

- برای تو چه فرقی میکنه ؟ تو که دوست نداری بیای . اما خوب بازم فردا بهت زنگ میزنم شاید نظرت عوض شده بود . فعلا .

تماس رو قطع میکنه و من رو بی جواب میذاره .
. ذهنم قفل میشه روی حرف هاش .
دکتر فردوست ، مدیر عامل شرکت ریزپردازان رو کسی نبود که نشناسه . خاطراتم ازش برمیگرده به زمانی که تازه فارغ التحصیل شده بودم .
انگار دیروز بود که رزومه ام رو برداشتم و رفتم شرکتش برای استخدام . می دونستم کار توی ریزپردازان یعنی پروژه های بزرگ ، اعتبار و پول خوب ، شاید برای کسانی مثل من خیلی خوب . مدیر داخلی شرکت که محترمانه ردم کرد از استعداد هنرپیشگیم استفاده کردم و کلی فیلم بازی کردم تا تونستم فردوست رو ببینم . خوب یادمه بی اون که حتی رزومه ام رو بخونه با غرور و نخوت گفت " شاید از بهترین دانشگاه با بهترین معدل اومده باشی اما باید بدونی ما حرفه ای ها فقط با حرفه ای ها کار میکنیم . "
با کامران بین گپ زدن هامون راجع به کارم حرف زده بودم . کم ، اما یه چیزهایی گفته بودم .


فردوست ؟ همون فردوست معروفه ؟ کامران از کجا میشناسدش ؟
نفسم رو کلافه از غوغای افکارم ، بیرون میدم . دستی به پیشونیم میکشم و موهای بیرون زده از شالم رو مرتب می کنم . از فکر پخش و پلای خودم حالم به هم میخوره . دوباره به سمت ستاره نگاه میکنم . الان چیزهای دیگه ای داشتم برای فکر کردن . کاوه رو فرستاده بودم پی نخود سیاه تا راحت با ستاره حرف بزنم . زاهدی یا فردوست حداقل تا فردا شب می تونستن منتظر بمونن .
گوشی رو به کیفم برمیگردونم و فکر فردوست و کامران رو به عقب ترین جای ذهنم هول میدم . برمیگردم سمت ستاره که از پشت شیشه به بیرون خیره شده . بازوش رو میگیرم و فشار میدم . سربرمیگردونه و بی حال نگاهم میکنه .

- چیه ؟ درد داری ؟

سری بالا میندازه که یعنی نه . اما چهره اش از روی ناراحتی مچاله شده . برای بار صدم برنامه هام رو باهاش مرور میکنم .

- با یکی از دوست هام هماهنگ کردم . داریم میبریمت پیش اون که با دو تا از همکلاسی هاش یه خونه ی دانشجویی اجاره کرده . امشب رو باش ، حالت یه کم جا بیاد تا فردا . فردا هم با همسایه هاش میبرنت درمانگاه که اون ها هم اون جا دیده باشنت . فشارت همین طوری پائین هست . نشد هم چاره اش یکی از قرص فشارهای بابامه .

دست میبرم و از توی کیفم یه بسته قرص کف دستش میذارم . محض احتیاط از قبل قرص های اضافی رو درآوردم و فقط یه دونه توی بسته باقی گذاشتم . حرفم ادامه میدم .

- زنگ میزنن به بابات که این چند روز اون جا بودی و الان چون حالت بده ترسیدن . یه مدت سختی میکشی اما بالاخره همه چیز برمیگرده به حالت اولیه .

با صدای گرفته ای بالاخره جواب میده .

- هیچ چی برنمی گرده . من که خودم می دونم چه کار کردم .
- مگه از سر میل و رغبت بوده ؟
- نه . ولی من دیگه اون دختر پاک سابق نیستم .

صداش از بغض میلرزه . دلم زیر و رو میشه از این همه معصومیتش . کسی هست که دلش نره برای این صدای بغض گرفته ؟ این که میگه خودم که می دونم چه کار کردم ؟ هر چقدر که ادعای روشن فکریشون بشه ، هر چقدر هم که اسم این احساسات شفاف و شیشه ای رو بذارن عقب موندگی ، باز هم نمیشه تحسینش نکرد .
اون چیزی رو که توی ذهنم میجوشه ، به زبون میارم .

- پاکی به این حرف ها نیست . پاکی به دلته . به روحته . اونی که بدنش باکره است اما قلبش سیاهه , اونی که دلش هرزه است پاک نیست . ستاره ! وقتی خدا گناه بنده هاش رو میبخشه ، بقیه بنده ها بی خود میکنن درباره ی این چیزها نظر بدن .

یه قطره اشک از گوشه ی چشمش میچکه و آب بینیش رو بالا میکشه . ناراضی زمزمه میکنه .

- از دروغ خوشم نمیاد .
- منم از دروغ خوشم نمیاد . اما فکر بابات باش . بزرگ کردن سه تا دختر بی مادر سخته . این که فکر کنی یه جای کارت میلنگه که همه چیز اونی که ایده آله نیست ، سخت تره . میخوای شرمنده باشه ؟
- حتی اگر اون هم ندونه حتی اگر بعدها هم کسی نفهمه اما من مایه ی شرمندگیم .

میکشمش توی بغلم . نمی دونم ستاره ی ده سال بعد هم همین جوری فکر میکنه . ستاره ی دنیا دیده هم میگه من مایه ی شرمندگیم ؟ اما من دلم میخواد منصفانه و درست خودش رو ببینه . همون جوری که هر آدمی حق دیده شدن داره . همین رو هم میگم .

- یادت باشه تو قبل از دختر بودن ، آدمی . یه آدم با هزار تا ویژگی . یه آدم رو که فقط با یه خصیصه نمی سنجن . نباید بسنجن . هر چه قدر هم که اون خصیصه بزرگ باشه . ستاره ! خوب باش . از این به بعد خوب باش . خودت رو دوست داشته باش و نذار هیچ وقت ، هیچ کس ، هیچ جوری ، تو رو عذاب بده .

نمی دونم میفهمه چی میگم یا نه . اما دیگه توی چشم هاش اون غم نیست . نه اینکه نباشه روی نگاهش رو انگار یه پرده پوشونده .
از پنجره کاوه رو می بینم که با سه تا لیوان ذرت داغ برمیگرده . لابد فکر میکنه به اندازه ی کافی تنهامون گذاشته تا حرف بزنیم .
کاوه میشینه پشت فرمون اما من از جام تکون نمی خورم . آینه ی جلو رو روم تنظیم میکنه و با یه دنیا سوال نگاهم میکنه . من فقط پلک هام رو روی هم میذارم و سر تکون میدم . محض عوض کردن جو موجود هم که شده به صدام یه کم رنگ شیطنت می پاشم .

- کاوه خسیس شدی ؟ نمیشد لااقل برای من یکی از اون لیوان بزرگ ها بخری ؟

کاوه همراهیم میکنه . حرف میزنیم و تا رسیدن به مقصد نمیذاریم ستاره توی دنیای فکر غرق شه . دنیای واقعی به حد کافی برای غرق کردن آدم هاش توان و انرژی داره .


پاهام دیگه توان بالا رفتن ندارن . پله ها در نظرم کش میان و دستم رو به نرده ها میگیرم تا بتونم خسته از یه روز طولانی ، تا رسیدن به دم خونه بالا برم .
همراه کاوه ، ستاره رو به نرگس سپردیم . نرگس همکلاسی قدیمم بود . یه دختر خونگرم شیرازی ، که به لطف پول پدرش ، امسال فوقش رو از دانشگاه آزاد میگرفت .
دلم هنوز پیش ستاره است . دل نگران برنامه ایم که برای فردا ریختیم . هنوز به درستی کاری که کردم فکر میکنم . با وجود درگیری ذهنم اما از گوشه ی چشم ، سرک کشیدن خانم زوار ، همسایه ی پائینی رو میبینم توی راهرو . می خوام ندیده بگیرم و راهم رو ادامه بدم اما صداش میونه ی راه متوقفم می کنه . اجبارا دو تا پله برمیگردم پائین تا جوابش رو بدم .

- سلام خانم زوار .
- سلام هما جان ؟ از سر کار میای ؟

وقتی با پسوند جان صدام میزنه ، یه حس ناخوشایند زیر پوستم میخزه . می دونم این لحنش بی خود نیست . سعی میکنم جلوی بالا پریدن ابروهام رو بگیرم .

- با اجازتون .
- سلامت باشی عزیزم . بعد از ظهری خواستم با مامان حرف بزنم اما انگار نبودن . گفتم بهشون بگی قبض گاز ساختمون اومده . زودتر باید پرداخت کنیم . سهم هر کس رو زدیم توی برد . تا دیر نشده با شارژ ساختمون بیاریدش .

بی حوصله چشمی میگم و با یه خداحافظی نصفه و نیمه دوباره راه پله ها رو در پیش میگیرم .
حسم اشتباه نمیکرد . وقتی خانم زوار ، که شوهرش نماینده ساختمونه این چیزها رو به من میگه ، یعنی باز پول شارژ چند ماهی عقب افتاده .
کلید رو توی قفل در می چرخونم و خسته کفش هام رو جلوی در از پا میکنم . تاریکی سالن میگه ظاهرا کسی خونه نیست . نگاهی به اتاق ها میندازم که متعجب هیوا رو توی اتاق خودمون ، روی تخت ، در حال حرف زدن با تلفن پیدا میکنم .
هیوا به محض دیدن من توی چارچوب در چیزی توی گوشی پچ پچ میکنه و دکمه ی قطع تماس رو میزنه . قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم گوشی تلفن رو روی تخت میندازه و میاد طرفم .

- به به آبجی خانم ! سلام .

از شنیدن این اصطلاح روی بینیم چین میفته .

- سلام . این هزار بار اینجوری صدام نزن . کسی خونه نیست ؟
- نه .

قبل از این که دهن باز کنم و چیزی از مخاطب تلفنیش بپرسم ، هول زده و تند تند شروع میکنه به حرف زدن .

- مامان و بابا از ملاقات هادی که برگشتن دوباره بحثشون شد . مامان بساط اشک و آه راه انداخت که این چه زندگی ایه برامون ساختی . برو مردم رو ببین چه کار میکنن . تو پول خرج بچه هات نمیکنی که وضع پسرم الان این شده . تو این دوره زمونه اگر پول داشته باشی زندان و سربازی برات میشه عین هتل . چه میدونم از این حرف ها . بعدم رفت خونه ی خاله مهین .

نمی دونم هادی رو چطور دیده که به هم ریخته اما فعلا نگاهم روی گوشی تلفن قفل شده . تا دهن باز میکنم که چیزی بپرسم هیوا توی حرفم میپره .

- مامان که تا آخر شب نمیاد . شام هم که نداریم . البته اگر تو بیرون چیزی به بدن نزدی و یه جور تنها خوری نکرده باشی . من یکی توی معده ام جوجه کشی باز شده بسکه تخم مرغ خوردم .

مانتو و شالم رو با کلافگی درمیارم و روی تخت پرت میکنم . چشمم هنوز پی گوشی تلفن و مخاطب مجهول هیوا میدوه . هزار تا فکر تیره به مغزم هجوم میارن . پشت خط کی بود ؟ نکنه هیوا این همه حرف میزنه تا ذهن من رو منحرف کنه ؟ اون که تا قبل از اومدن من راحت داشت باهاش حرف میزد ، چرا تا اومدم قطع کرد ؟ یاد ستاره و سادگیش میفتم . وای گوش شنوا ! نکنه هیوا هم ...
انگشت های ظریف و سبزه ی هیوا که جلوی صورتم تکون میخورن به خودم میام .

- یوهوو ! کجائی ؟

نفسم رو بیرون فوت میکنم و ترجیح میدم مستقیم چیزی نگم .
میرم سمت آشپزخونه . بطری آب رو از توی یخچال برمیدارم و بی حوصله از برداشتن لیوان صرف نظر میکنم . بطری رو بدون تماس با دهنم بالا میگیرم و چند جرعه نثار گلوی خشک شده ام میکنم . صدای هیوا نمیذاره زیاد ادامه بدم .

- چی شد ؟ شام درست میکنی ؟

بطری رو به یخچال برمیگردونم و توش سرکی میکشم . بعد از چند ثانیه فکر جواب هیوا رو میدم .

- چیپس و پنیر خوبه ؟ فقط باید بری خرید . پنیر نداریم اگر چیزی از چیپس ها باقی گذاشته باشی .
- پول بده . میرم .

میام تا از توی سالن کیفم رو بردارم . دست هیوا اسکناس ده هزار تومنی رو از توی دستم بیرون میکشه و بعد اون رو به لب میبره . یه بوسه ی نمایشی روی اسکناس میزنه و زمزمه میکنه .

- ای جون ! چیپس و پنیر . می میرم براش .

به سرعت یه مانتو به تن میکشه و میره سمت در ورودی که بلند بهش گوشزد میکنم .

- نری دریانی اون سر خیابون ها ! از همین مغازه ی سر کوچه خرید کن و زود بیا . هوا خیلی تاریکه .
- مثل قرقی برگشتم .

دلم برای شیطنت هاش ضعف میره . دوباره یاد تلفن میفتم . میرم توی اتاق و گوشی رو برمیدارم . شماره ی آخرین تماس رو میارم تا چک کنم . نمی دونم بیشتر از دیدن یه شماره ی ناشناس میترسم یا دیدن شماره ی خونه ی بنفشه . قبل از خوندن شماره یه لحظه پلک هام رو میبندم و گوشه لبم رو به دندون میگیرم .
وقتی شماره رو برای بار دوم چک میکنم و میبینم شماره موبایل ویداست ، نفسی از سر آسودگی میکشم . هیوا مثل ستاره نیست . حداقل برای هیوا هنوز وقت دارم .
تلفن رو سرجاش میذارم و برمیگردم توی آشپزخونه . چند تا سوسیس از یخچال بیرون میارم و شروع میکنم به خرد کردن .
ذهنم برای خودش هر از گاهی به یه طرف میره . گاهی به طرف هادی و اسلحه ی مجهولی که به گمانم هنوز ردی ازش پیدا نشده ، گاهی به سمت زاهدی و چاهی که توی زندگیمون کند ، گاهی هم حول هیوا و حتی ستاره .
هیوا که برمیگرده ، کیسه ی خرید ها رو روی پیشخون آشپزخونه میذاره و دوباره به اتاق برمیگرده . صداش میزنم . بی حوصله توی چارچوب در می ایسته .

- چیه ؟
- حوصله ام سر میره تنهایی . کار نداری بیا این جا پیش من .

میاد کنارم و به هر چیزی که میبینه ناخنکی میزنه . با اینکه خوشم نمیاد اما چیزی بهش نمیگم . فکر میکنم هر جور شده باید بینمون پل بزنم .

- هیوا فیلم جدید چیزی داری ؟ امشب که کسی نیست می تونیم هم بخوریم هم راحت فیلم ببینیم .

چشم هاش برق میزنن . لب هاش رو توی دهنش میکشه و بعد میپرسه .

- چی دوست داری ؟
- عشقولانه باشه . بذار تا کسی نیست یه کم ماچ و بوسه ببینیم ، روحمون تازه شه .

صداش اوج میگیره . میپره سمت اتاق و همون جوری میگه .

- یه چیزی دارم ، ببینی کف میکنی !
- اوی ! فیلم مورد دار ؟
- نه بابا . من که فیلم چیزدار نمی بینم . بچه ها میگفتن باحاله .

همون جوری که مشغولم ، صدام رو بلند میکنم تا از توی اتاق بتونه بشنوه .

- امتحان هفته ی پیشت چی شد ؟

با یه دی وی دی توی دستش برمیگرده . یه کم این پا و اون پا میکنه تا جواب بده .

- اگر به بابا نمیگی ، خوب نشد . بسکه سخته لامصب . معلمش هم که گیره .

میره سمت تلویزیون که همزمان صدای زنگ موبایلم میگه که یه پیام دارم . فکر میکنم باید کامران باشه . نمی خوام پیامش رو باز کنم اما بعد فکر میکنم اون که متوجه نمیشه .
از بعد از اون حرف هایی که زده هنوز نصف هوش و حواسم پی فردوسته . اگر می تونستم فردوست رو راضی کنم برای این که استخدامم کنه خیلی چیزها تغییر میکرد .بعد از یه مدت کار می تونستم برای خودم اعتباری کسب کنم و حتی به تنهایی پروژه های بزرگ بگیرم . می تونستم خوب پول دربیارم . می تونستم یه کم کمک مامان کنم تا خیالش از بابت هادی و وضعیتش راحت بشه . می تونستم برای هیوا توی درس هایی که ضعیف بود معلم بگیرم . می تونستم ...
با دیدن اسم نرگس بالای صفحه ی پیام به لیست می تونستم هام یه چیز جدید اضافه میشه . می تونستم مثل نرگس با خیال راحت برای فوق بخونم .
به جای فکر پیامم رو می خونم . " برنامه ی فردا عقب افتاد ."
برای ستاره این عقب افتادن برنامه هم کار رو سخت میکنه هم استرسش رو زیاد میکنه . هر چند شاید برای حال جسمیش بهتر باشه .
در جواب چرایی که می فرستم ، نرگس بلافاصله جواب میده .
"شاهدین عزیزمون میلنگن . بچه ها امتحان دارن . همسایه مون هم فردا نیست . برای پس فردا همه چیز اکیه . "
بعد از بستن صفحه پیامم ، بشقاب غذا رو از توی مایکروفر درمیارم و میرم سمت هیوا . فکر میکنم حالا فردا برای رفتن به بازی وقتم آزاده . انگار ناخواسته همه چیز داره در این جهت جور میشه .
کنارش میشینم و وانمود میکنم دارم پا به پاش فیلم رو تماشا میکنم . هر چند به جای داستان فیلم همه ی تمرکزم روی داستان زندگی خودمه . فکر میکنم شاید بازی فردا همون اتفاق مهم زندگی من باشه . شاید فردا باید مثل قهرمان فیلم ها برای داشتن یه زندگی بهتر یه کم ریسک کنم .


گاهی واقعیت با تصورات آدم کیلومتر ها فاصله داره و تو بی اون که بدونی فریب تصوراتت رو خوردی .
این بار شبیه هیچ چیز شبیه تصورات من نیست . هیچ چیز شبیه دفعه های قبل نیست .
نه محیط شباهتی به اون باشگاه های ساده داره نه آدم ها اون مردهای شیک و جدی قبلین و نه حتی من حسم مثل اون سری ها ست . نمی ترسم . دیگه استرس به دیواره های دلم چنگ نمی زنه . اما همین که پا میذارم به سالن دلم آشوب میشه .
احتمال حضور زاهدی توجیه بدی نبود برای انکار وسوسه ی آشنائی با فردوست . هر چند خودم میدونم بیشتر این وسوسه است که بخش جاه طلب وجود من رو امشب کشوند این جا .
با وجود اصرار کامران قبول نکردم که دنبالم بیاد . آدرس گرفتم و ترجیح دادم خودم برم . هر چی ارتباطم رو با کامران محدود تر میکردم ، احساس بهتری داشتم .
قرار توی یه کافه رستوران نیمه خصوصی بود . دم در ورودی با گفتن اسمم نگهبان لیست توی دستش رو چک کرد و به راحتی مجوز ورودم صادر شد .
بعد از یه حیاط نه چندان طویل که میز های دو نفره اش به خاطر سرمای این موقع سال متروک و غمزده به نظر میرسیدن و درخت های تک و توکش لخت و بی بار شده اند ، ورودی ساختمون و سالن اصلی با در چوبی بزرگی ، به سبک قدیمی ، خودنمائی میکرد .
توی سالن یه قسمت رو به بار اختصاص دادن و صندلی های پایه بلند کنارش و یه قسمت دیگه مبل های سنگینی چیده شده . بار با رقص نورهای رنگی نورپردازی شده و این سمت رو آباژورهای بزرگی روشن کردن .
غیر از جمع ما فقط چند نفری کنار بار دیده میشن . کامران به محض دیدنم از جا بلند میشه و با یه لبخند کش اومده به طرفم میاد .

- اگر نمی اومدی حسابی ازت دلخور میشدم .

دستش رو که به سمتم دراز میکنه بی میل انگشت هام رو در اختیارش میذارم اما انگار اون خیلی راحت تر از این ها برخورد میکنه . یک دفعه دستم رو سمت خودش میکشه و خیلی کوتاه گونه ام رو میبوسه . شوکه از کارش دلم میخواد به شدت پسش بزنم . اصلا دلم میخواد همین لحظه سالن رو ترک کنم . اما انجام دادن این کار برای منی که تا حالا نقش یه همراه شیرین رو بازی کردم مطمئنا شک برانگیز خواهد بود .
خودم رو عقب میکشم و به در هم کشیدن ابروهام اکتفا میکنم . کامران بی خیال دستش رو پشتم میذاره و به طرف بقیه هدایتم میکنه .

- این هم عزیز دل من . هما .

به طرف جمع حاضر لبخند کمرنگی میزنم و فکر میکنم این بار حتی از معرفی کامران هم خوشم نمیاد . از ذهنم میگذره ، چطور یه زمانی می خواستم از این آدم علیه کاوه استفاده کنم ؟
بعد از جریان ستاره دیگه فکر میکنم شاید کاوه کارهایی بکنه که من ازشون سر در نیارم اما الزاما این به معنی مشکل دار بودن کارهاش نیست .
سه تا مرد توی رده ی سنی سی و پنج تا چهل و پنج ساله روی مبل ها و دور یه میز نشستن . دو تاشون رو یه جفت دختر جوون همراهی میکنن . به چیزهایی که کامران برای معرفیشون میگه دقت نمیکنم و پالتو و شالم رو درمیارم . چه فرق میکنه که اسمشون چی باشه یا کامران از کجا میشناسدشون وقتی من اومدم تا کس دیگه ای رو ببینم ؟
برخلاف دفعه های قبل کسی برای بردن پالتو و شالم نمیاد . پس ناچار روی دسته ی یکی از مبل ها میندازمشون و میشینم .
فردوست رو سر میز نمی بینم . پیش خودم میگم خوب اصلا به اون مرد فوق جدی ای که من دیدم قمار کردن نمی اومد اما شاید مثل یه مشتری عادی ، سر و کلش توی این کافه رستوران پیدا بشه . به هر حال اون آدم اگر این جور جاها نیاد پس کی باید بیاد ؟
با یه نگاه به جمع میفهمم این مردهای نیمه مست که یا گره ی کرواتشون شل شده یا نیمی از حواسشون به دخترهای کنارشونه از قماش جنتلمن های دو تا بازی قبلی نیستند . هر دو دختر روی دسته ی مبل مردها نشستند و همین هم پیراهن های کوتاهشون رو کوتاهتر نشون میده . یکیشون دکلته ی قرمز پوشیده . پیراهن ساتن اون یکی رو یه طرح گیس باف بزرگ از پولک های طلائی همرنگ پارچه ی پیراهن ، پر زرق و برق تر نشون میده .
بین این جمع وصله ی ناجوری به نظر میام . همین برای تموم کردن این شب مسخره مشتاق ترم میکنه .
از نگاه هاشون روی خودم خوشم نمیاد . انگار دارن مَحَکم میزنن . چشم هاشون از روی من روی کامران که مبل کناریم رو انتخاب کرده در حال رفت و برگشته . انگار هر بار با همین نگاه ها نظرشون رو درباره ی من به اون انتقال میدن .
کامران گفته بود بازی هاشون معمولا روی چه مبلغی می چرخه . برخلاف دفعه های قبل اون قدر کمه که حتی پس انداز من هم راحت جوابگوئه .
بازی بی هیجانیه . حریف هام نه اون قدر سیاست مدارن که باید نه اون قدر هوشیارن که این رو بفهمن .
میخوام ریز ( raise ) بدم که صدای مردی که تنهاست در میاد .

- هی هی خانم کوچولو یواشتر . قرار نیست که All in بازی کنیم .

بلاتکلیف به کامران نگاهی میندازم که جوابم رو میده .

- بازی دوستانه است . بیشتر دورهمیه تا بازی . این قدر سنگین جلو نمیریم .

توی دلم پوزخندی میزنم و توی دلم میگم " بخشکی شانس ! گفتم امشب لااقل یه پول درست حسابی میبرم اما این ها هم با این دک و پز ، دست کمی از من آس و پاس ندارن . "
از شوخی های جاری سر میز سر در نمیارم . برام خیلی هم مهم نیست . چشمم بیشتر به در ورودیه تا قبل از هر کس تازه وارد ها رو شکار کنم . اما نه از زاهدی خبری هست نه فردوست .
کلافه سرم رو به گوش کامران نزدیک میکنم . میخوام ازش سراغ زاهدی رو بگیرم اما نمی دونم چه برداشتی میکنه که لبخندش گشاد میشه و زیر لب با لحن کشداری میگه .

- حتی نفست هم گرمه !

حالم از افکار مشمئز کننده اش به هم میخوره . یه کم عقب می کشم و میگم .

- از دوست مشترکمون خبری نیست !

با ابروهای بالا رفته نگاهم میکنه و همراه یه چشمک میگه .

- صبور باش عزیزم .

سر جام برمی گردم و به صحبت های بقیه گوش میدم . همین که دخترها بالاخره حوصلشون سر میره و بلند میشن تا به بار برن ، جو سنگینی حاکم میشه .


مردی که تنهاست برای چند ثانیه من رو زیر ذره بین میذاره و بعد یه نگاه سوالی به کامران میندازه که باعث می شه کامران لاقیدانه شونه ای بالا بندازه و بگه .

- نترس . هما خودیه .

مرد دیگه که موهای کم پشت و هیکل نسبتا فربه ای داره پوزخند غلیظی نثارش میکنه و صداش رو توی گلو میندازه .

- اگر این طوریه ، شهره هم خودیه .
- اما فکر نکنم شهره تا حالا سر میز قمار با زاهدی نشسته باشه .

فهمیدم که شهره دختری قرمز پوشیه که مدام از گردنش آویزون میشه . جواب کامران کنجکاوم میکنه اما نقاب بی حوصلگی به چهره ام میزنم و فقط کارت های توی دستم رو زیر و رو میکنم .
از گوشه ی چشم اشاره ی نامحسوس کامران رو میبینم که پلک هاش رو روی هم میذاره و سرش رو بالا میندازه . مرد سوم به حرف میاد .

- از صمدی خبری نیست ؟
- نه پیداش نیست .
- شنیدم شهرام از مرز رد شده . نکنه صمدی رو گرفتن ؟

متوجه جو متشنج پیش اومده هستم اما کامران همچنان آروم و خونسرده . مرد سوم به بقیه اطمینان میده .

- اگر گرفته بودنش تا حالا صد باره نُت رو لو داده بود و اون وقت دیگه ....
- نُت جاش امنه .

اطمینان دهی کامران خیلی مقبول واقع نمیشه چون دوست چاقش رو بُراق میکنه .

- آره !!! به شرط این که یه احمقی یه کپی از کلید خصوصی رو توی جلدش نمیذاشت .

با اینکه از مکالمشون چیزی نمی فهمم اما برام جالب به نظر میرسه . به جای این که حواسم به کارت های توی دستم و استفاده از فرصت حواس پرتی بقیه باشه ، روی حرف هاشون و معنی ای که می تونه داشته باشه متمرکز میشم .
مرد سوم باز هم برای آروم کردن بقیه مداخله میکنه .

- میشه یکی رو بفرستیم بیارتش .
- میخوای حساسشون کنی ؟

مسلما بحثشون اون قدری که اون ها رو به هم ریخته ، برای من مهم نیست . همین هم میشه یه نقطه ی قوت دیگه برای من و یه نقطه ی ضعف برای بقیه ، خصوصا مرد چاق که حسابی جلوی من کم میاره . بالاخره هم مرد چاق از عصبانیت کبود میشه و جا می ره . صدای خنده ی بلند کامران رو که میشنوه دیگه نمی تونه خودش رو کنترل کنه .

- من هم بودم می خندیدم . نُت از تو که آتو نداره .
- کی گفته نداره ؟

کامران چشمکی بهش میزنه و ادامه ی حرفش رو میگیره .

- اتفاقا چند تا چک رقم درشت پیشش دارم .

مرد نگاه عصبانیش رو روی کامران میخکوب میکنه . بعد چشم غره ای به من میره که دلیلش رو نمی فهمم . بالاخره سری از روی تاسف برای کامران تکون میده و به پشتی مبلش تکیه میزنه . باز هم آروم نمی گیره و بلند میشه تا به شهره توی بار بپیونده .
با دور شدنش ، مردی که بیشتر سکوت کرده بود ، خودش رو سمت کامران میکشونه . گوش هام رو تیز میکنم برای شنیدن که آروم کنار گوش کامران زمزمه میکنه .

- جای نُت رو می دونه ؟
- به نظرت با این مزاج تندش می تونه در موقع لزوم دهنش رو بسته نگه داره ؟

لحن کامران موقع جواب دادن طوریه که یعنی مردی که دیگه سر میز نیست اون قدرها هم که فکر میکنه در جریان کار قرار نداره . بعد وقتی مخاطبش نفس آسوده ای میکشه دوباره ادامه میده .

- خود صمدی هم مطمئن نیست هنوز جای نت رو تغییر نداده باشیم . وگرنه تا حالا رفته بود سراغش .
- سهند اگر بفهمه شیشه عمرش رو گذاشتیم دم دست ... .

سرم پائینه اما ابرو بالا انداختن های کامران و اشاره اش برای سکوت مرد رو میبینم .
مغزم به سرعت درحال تجزیه و تحلیله چیزهاییه که شنیدم . شهرام اگر همون شهرام زاهدی باشه که میشناسم و سهند هم همون سهند معروف این بحث به ظاهر ساده به چند تا چک ختم نمیشه . این نُت هر چی که هست باید چیز جذابی باشه . دیگه میدونم دلیل نگاه های خصمانه ی بقیه و ابرو بالا انداختن های کامران چی می تونه باشه .
صدای پر انرژی کامران اجازه نمیده خیلی توی فکر فرو برم وقتی بلند و سرخوش بحث رو عوض میکنه .

- با برد امشبم میخوام همتون رو دعوت کنم .

سعی میکنم خیلی جلب توجه نکنم و همراهش بشم .

- مطمئنی ؟
- خواهیم دید !

بعد خودش رو اون قدر به طرفم متمایل میکنه که داغی نفس هاش روی صورتم میشینه . دیگه برای تحمل کردنش دارم زیادی تلاش میکنم پس خودم رو روی مبل عقب میکشم و میگم .

- بکش کنار که امشب شدید رو دور شانسم . نمی خوام بذارم بد اقبالی تو بهم سرایت کنه .

هر چی بیشتر میگذره ، بی حوصله تر میشم . سراغ دلیل اصلی اومدنم رو میگیرم .

- کامران فردوست کجاست ؟ نمیاد ؟

کامران سرش رو عقب میندازه و از ته دل قهقه میزنه . ازش خوشم نمیاد اما نمی تونم منکر این بشم که حتی خندیدنش هم بچگانه است .
منتظر برای فهمیدن علت خنده اش و گرفتن جواب سوالم نگاهش میکنم . که با دیدنم باقی خنده اش رو میخوره . دستش رو مشت میکنه و جلوی دهنش میگیره .

- شهره بفهمه نگران دوست پسرشی ؟ چه میکشه ! مخصوصا که هنوز شیرین بازیش ادامه داره .

بعد با سر به سمت بار اشاره میکنه . ناباور چند بار سمت بار رو نگاه میکنم . فقط دو تا دختر غریبه دارن نوشیدنی میخورن و شهره هست که حالا دوست طلائی پوشش رو به مسئول بار سپرده و داره زیتون کوکتلش رو توی دهن فردوست میذاره . دوباره به کامران چشم میدوزم . هومی میکشه و میگه .

- تا شهره توی دهن سعید فردوست زیتون میذاره ، اون حواسش به کس دیگه ای نیست عزیزم .

سعید فردوست رو با تاکید تلفظ میکنه .
طول میکشه تا بفهمم کامران چه بازی راه انداخته . توی دلم خودم رو لعنت میکنم . چرا یادم رفت کامران هر چقدر هم که بچه به نظر بیاد باز هم یه پوکر باز عوضیه ؟ خوب میدونست چه طور می تونه من رو این جا بکشونه .
چهره ی خونسردی به خودم میگیرم و به روی خودم نمیارم که چه رو دستی خوردم . که یه مرد چاق خرفت رو به جای دکتر مهران فردوست معروف بهم قالب کردن . فکر میکنم با بردم کامران تقاصش رو پس میده .
مرد چاق همراه دخترها برمیگرده و دوباره همون شوخی های بی سر و ته از سر گرفته میشه . دیگه حرف جدی ای به میون نمیاد .
برای برد حریص تر از هر وقت دیگه ای فقط بازی میکنم . همه جا میرن و کامران میخواد خونسرد ادامه بده که اعتراف میکنم بد هم نیست .
دو دو زدن چشم هام که نگرانیم رو از باخت لو میدن ، حس برد کامران رو به اوج میبره . خیال لعنتیش راحت میشه که هم من رو پای میز کشونده هم بازی رو برده .
میذارم با خیالاتش خوش باشه و وقتی توهم برد رو باور میکنه حسابی نقره داغش میکنم . جوری که خودش هم هاج و واج می مونه .
پول بردم رو که توی کیف دستیم میذارم بی توجه به کامران میرم طرف بار و از یکی از گارسون ها میخوام برام آژانس خبر کنه .
میشه با این پول ، امشب رو اون قدر دست و دلباز باشم که دیگه حتی برای چند دقیقه هم تحمل کردن کامران رو به خودم تحمیل نکنم . بعد کامران رو هنوز هم توی بهته ، پشت در چوبی کافه برای همیشه پشت سر میذارم .


چشم دوختم به مخلوط خون و عسل . پاهام پیش نمیرن . قلبم درست نمیزنه . نفسم سنگین شده . ته حلقم مزه ی تلخ عسل نشسته . خدایا کجای راه رو اشتباه رفتیم ؟
مثل خونی که کف خیابون راه افتاده ، اتفاقات امروز توی ذهنم رژه میرن ، زنده و داغ .
صبح کاوه اومد دم خونه دنبالم . نگران بودم . هنوز نیمی از فکرم درگیر دیشب بود اما باید یه کم به خودم زمان میدادم تا در مورد بازی دیشب و حاشیه هاش تصمیم بگیرم . همه ی تلاشم رو کردم که یه امروز رو فقط به ستاره فکر کنم . از نتیجه ی کاری که میخواستم بکنم می ترسیدم .
کاوه فقط تا نزدیک بیمارستان من رو رسوند اما جلوتر نیومد . قرار شد بره شرکت و منتظر تلفن من بمونه .
قرار بود فقط چند تا دختر باشیم . ساده پوشیدم و فقط با یه کم پن کیک صورتم رو جلا دادم . فکر میکردم هر چی ظاهرمون موقرتر باشه راحتتر می تونیم پدر ستاره رو قانع کنیم . فکر همه جا رو کرده بودیم . ستاره دیشب رو هم پیش نرگس و دو تا دوست همخونه اش گذرونده بود و صبح قرص فشار خون بابا رو که قبلا بهش داده بودم ، خورده بود . دُزش پائین بود و همین که فشارش رو یه کم پائین می آورد کافی بوذ برای نقشمون .
یه کم که گذشته بود ، نرگس از همسایشون کمک خواسته بود تا برسوندشون بیمارستان . مرد میانسال موجهی بود که می تونست شاهد خوبی باشه . که بتونه بگه ستاره رو از خونه ی نرگس ، یه خونه ی دانشجوئی با مستاجرین آروم و بی دردرسرش بیمارستان آورده .
توی اورژانس هیاهوی کلافه کننده ایه . طرفین یه دعوای خیابونی رو مداوا میکنن که هنوز هم با وجود زخم هایی که برداشته بودن به هم میپرن .
پرسون پرسون به بالای سر ستاره می رسم . هنوز پدرش نیومده . حال بد ناشی از فشار پائین از یک طرف و استرس رویارویی با پدرش از طرف دیگه باعث شدن بدجور رنگ پریده و بی حال به نظر بیاد .
هانیه هم خودش رو زودتر رسونده و همگی بالای سرشیم . نمیدونم این که دورش رو شلوغ کنیم خوبه یا نه . همه ی حرف هامون رو از قبل یکی کردیم . هزار بار تا به حال داستانمون رو مرور کردیم .
توی قصه ی ساختگی ما نرگس دوست هانیه است . هانیه رو هم که پدر ستاره از قبل میشناخت . قراره داستان رو این طور روایت کنیم که ستاره از ترس پدرش بابت جریان دوستیش با یه پسر ، به هانیه پناه برده بوده و هانیه اون رو به نرگس میسپره تا توی اولین فرصت با پدرش صحبت کنه . هانیه چون گرفتار اوضاع به هم ریخته ی خونشون میشه ، قضیه دو سه روزی عقب میفته و الان هم که ستاره بدحال شده بقیه میترسن و اون ها به هانیه خبر میدن و هانیه به خونه ی ستاره .
وقتی از هانیه میپرسم پدرش چه طور برخورد کرده ، شونه ای بالا میندازه و میگه " زنگ زدم به سحر ، خواهرش که دوست خودم هم بود . جرات نکردم مستقیم با باباش حرف بزنم . "
صدای قدم هایی از جا می پروندم . به بچه ها نگاه میکنم . وسط این همه سر و صدا اون ها هم کوبش محکم قدم ها رو احساس کردن . بعد برای بار اول پدر ستاره رو میبینم . لازم نیست کسی معرفیش کنه ظاهر نگران و عصبیش گویای همه چیز هست . با وجود ریش چند روزه ای که روی صورتشه اما بخار نفس های سنگینی رو که با حرص از بینی بیرون میده میشه دید . چشمش که به ستاره میفته با دو قدم بزرگ خودش رو بالای سرش می رسونه و یه سیلی توی گوشش میزنه . صدای سیلی برق رو از چشم هممون می پرونه .
هانیه زودتر به خودش میاد . گوشه ی آستین مرد رو میگیره و با دست های ظریفش سعی میکنه تا عقب بکشدش . اما زور تن ظریف و کشیده ی هانیه کجا و قدرت یه مرد متوسط که خشمش رو نمیشه مهار کرد کجا ؟ هانیه به خواهش میفته .

- آقای بهارلو لطفا خودتون رو کنترل کنید .

مرد با خشونت آستینش رو از لا به لای انگشت های هانیه بیرون میکشه . صدای دادش بیمارستان رو برمیداره .

- می خواستی من رو بی آبرو کنی ؟ تف تو روت ! توله سگ جای تو بزرگ کرده بودم این جوری جوابم رو نمی داد .

ستاره فقط لرزون و بی جون خودش رو روی تخت بالا میکشه . اشک هاش چکه چکه روی صورتش میریزن . صداش توی گلو میشکنه .

- بابا ...

صدای سیلی بعدی روی اعصابم خط میکشه . آقای بهارلو دوباره به سمت ستاره خیز برمیداره و بلند تر داد میزنه .

- به من نگو بابا . من دختر هرزه نمی خوام .

تازه به خودم میام . میرم و به زور خودم رو مابین تخت ستاره و پدرش حائل قرار میدم . با لحنی که سعی میکنم صلح جو و آرام بخش باشه میگم .

- آقای بهارلو ستاره بچه است ، شما که بزرگتری چرا ؟ اشتباه کرده . شمام الان هم نگرانید هم عصبانی . حق هم دارید ولی قبول کنید این راهش نیست .

اصلا نمیذاره ادامه بدم . به دست ستاره چنگ میندازه و دنبال خودش میکشدش . ستاره از تخت کنده میشه . سرمی که به دستش وصل بود واژگون میشه روی زمین و صدای افتادن میله ی فلزی توی گوشم زنگ میزنه . ستاره و پدرش کشون کشون توی راهروی بیمارستان جلو میرن و قطره های خون ستاره که از جای سرمش روی زمین میچکه ، پشت سرشون رد میندازه .
دنبالشون میدوم . هم من هم هانیه ، میدویم تا بلکه بهشون برسیم . به اعتراض پرستاری که پشت سرمون راه افتاده هم توجهی نمی کنیم و میذاریمش برای بقیه .
دم در بیمارستان اما هانیه مکث میکنه . نگاهم هنوز به هانیه است که صدای شکسته ی ستاره برای یه لحظه قلبم رو از تپش میندازه .

- سهیل !!!

اون قدر پر بغض این اسم رو صدا میزنه که دلم ریش میشه . دستش معلق توی هوا مونده . سرم رو برمیگردونم و مسیر نگاهش رو دنبال میکنم . آقای بهارلو میره و کنار یه پسر جوون بیست سه , چهار ساله می ایسته . لب های پسر به پوزخند چندش آوری باز شده ، لب هایی که یک طرفش با یه زخم باد کرده . گوشه ی پیشونی پسر هم یه خونمردگی هست . اما ظاهرش مرتبه . چیزی بیشتر از مرتب . روی یکی از ابروهاش که طلبکارانه بالا پریدن دو تا خط انداخته . موهای قهوه ای بلندش که با حوصله مدل عجیبی آرایش شدن ، میگن زخم هاش مال امروز نیست .
پدر ستاره دست معطل اون رو میکشه سمت جوون . رو در روی پسرک ، ستاره رو نگه میداره و شونه هاش رو میچسبه . از لا به لای دندون های چفت شده اش میغره .

- بگو ببینم این بی شرف چی میگه ستاره ؟

ستاره فقط با صدایی که داره هق میزنه ، با یه لحن پر از ناباوری دوباره پسر رو صدا میزنه .

- سهیل !!!

آقای بهارلو ستاره رو به شدت تکون میده و تکرار میکنه .

- با توام . این عوضی راست میگه ؟

پسر به جای ستاره جواب میده .

- من اون دفعه هم بهتون گفتم . خودش راضی بود که با من باشه . به زور که نبرده بودمش . همون چند روز پیش هم زنگ زد به من که میخواد فرار کنه بیاد پیش من . تو قرارمون این چیز ها نبود . اینه که قبول نکردم .

آب سردی روی سرم ریخته میشه . فشار هممون می افته . این پسر گند زد به هر کاری که کرده بودیم . به هرچی رشته بودیم . ایستاده رو به رومون و با وجود همه ی کاری که برای پوشوندن و کمرنگ کردن عواقب این رابطه کرده بودیم ، داره با افتخار احمقانه ای از رابطه اش با ستاره میگه .
پدر ستاره حمله میکنه سمت سهیل که نگهبان بیمارستان جلوش رو میگیره . اما جلوی دهنش رو که نمیشه گرفت . حرصش رو با فریادش سر سهیل خالی میکنه .

- تو خفه شو بی ناموس .

سهیل خودش رو عقب میکشه . انگشت اشاره اش رو به طرف آقای بهارلو میگیره و تهدیدش میکنه .

- به من دست بزنی دوباره ازتون شکایت میکنم . اصلا کی گفته فقط با من رابطه داشته ؟ هیچ مدرکی هم ندارید که بتونید ثابت کنید . اصلا معلوم نیست تا الان کدوم گوری بوده . از بغل کی جمعش کردن ، بعد شما میای دم خونه ی من ، آبروریزی و کتک کاری راه میندازی ، سراغ دخترت رو از من میگیری ؟
آقای بهارلو این بار ناامیدانه میناله .

- ستاره چرا جوابش رو نمیدی ؟

اوضاع خیلی خرابه . هیچی توی ذهنم نیست که بتونم بگم . اما نمیتونم سکوت کنم .یه کم جلو میرم و به جای ستاره که هنوز مبهوته ، جواب میدم .

- آقای بهارلو این پسر یه حرف مفتی میزنه , شما چرا باور میکنید ؟ هر تهمتی رو که نباید باور کنید . ستاره از برگ گل پاکتره . ما ها هم شاهدیم . شما اجازه بدید این مسئله رو میشه ...

اما بهارلو به من گوش نمیده . خودش رو از حصار آدم هایی که دورش رو گرفتن آزاد میکنه و دوباره میاد سمت ستاره . گوشه ی لباسش رو میگیره و با خودش میکشوندش اون طرف خیابون . صدای ناله ی ستاره همون طوری که داره با پاهایی ضعیف میدوه , بلند میشه .

- بابا .. بابا ...به خدا من ... به ارواح خاک مامان من نمی خواستم...

اما پدرش دوباره طغیان میکنه و وسط التماس هاش میپره .

- وقتی بردمت آزمایش , بردمت دکتر معلوم میشه کدوم خری داره دروغ میگه .

ستاره سر جاش خشک میشه . گوشه لباس از دست آقای بهارلو در میره . با غضب برمیگرده سمت ستاره که اون از ترس عقب عقب میره . توی یه لحظه , فقط توی یه لحظه همه چیز سیاه میشه .
یه ون که سرعت زیادی داره میکوبه به ستاره و ستاره نقش زمین میشه . موهای رنگ شده ی عسلیش از زیر شالی که حالا مثل طناب دور گردنش رو گرفته بیرون میریزه . کف آسفالت در یه چشم به هم زدن رنگ خون میگیره . من و هانیه مات به مخلوط رنگ عسلی و قرمز نگاه میکنیم و بهارلو به زانو میفته .
همه چیز همین قدر سریع اتفاق افتاد . از صبح تا الان . درست قدر یه پلک به هم زدن .
من اما هنوز کنار خیابون ایستادم و به بهارلو زل زدم که توی این چند ثانیه , این چند ثانیه که همه ی روز رو توش دوباره و دوباره دیدم روی زانوهاش خودش رو به سمت ستاره کشیده . سر خونین ستاره رو توی بغل گرفته و هیچی نمیگه . نه گریه میکنه , نه داد میزنه , نه حتی نفس میکشه . و من فکر میکنم عسل چرا این قدر تلخ شده , حتی تلخ تر از زهر .


برچسب ها رمان پوکر ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 273
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,124
  • بازدید ماه : 18,082
  • بازدید سال : 145,185
  • بازدید کلی : 11,642,325