close
مجتمع فنی تهران
رمان پوکر قسمت نهم
loading...

رمان فا

ما آدم ها شبیه به پیازیم ، لایه لایه ، پوسته پوسته . گاهی توی مسیر زندگی ،زیر بار مشکلات ، پوستمون کنده میشه و گاهی یه اتفاق باعث میشه پوست بندازیم…

رمان پوکر قسمت نهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1017 سه شنبه 05 فروردين 1393 : 23:54 نظرات ()

ما آدم ها شبیه به پیازیم ، لایه لایه ، پوسته پوسته . گاهی توی مسیر زندگی ،زیر بار مشکلات ، پوستمون کنده میشه و گاهی یه اتفاق باعث میشه پوست بندازیم و عوض بشیم . گاهی این پوست کندن ها و پوست انداختن ها اشک خودمون و دیگران رو درمیاره .
به کاوه زنگ زدم . ماوقع رو تعریف کردم و گفتم که ستاره تصادف کرده . نمی دونم چه جوری اومده که به سرعت خودش رو به ما می رسونه .
نزدیک بیمارستان بودیم و سریع رسونده بودنش به اتاق عمل . اما چه فایده وقتی بیمارستان اون دارویی رو که باید نداره ............................................................

کاوه میره دنبال دارو . نرگس و دوست هاش میرن و ما توی راهروهای سفید و باریک بیمارستان ، غمزده یه گوشه انتظار میکشیم . نمی دونم کاوه از کجا دارویی که لازمه رو پیدا میکنه اما قبل از این که نگرانی به مغز استخونمون برسه با چیزی که الان برامون حکم کیمیا رو پیدا کرده برمیگرده .
هانیه به محض دیدن کاوه پاکت آمپول ها رو از دستش میگیره و به سمتی میدوه . صدای پاش توی سکوت وحشتناک این قسمت از بیمارستان پژواک میگیره .
به جای هانیه حواسم رو روی کاوه متمرکز میکنم که انگار پاهاش رو به زمین زنجیر کردن . رد نگاهش رو که دنبال میکنم میرسم به آقای بهارلو که کنار دیوار به صورت مچاله شده ای نشسته و سرش رو به سنگ های پشتش تکیه داده . انگار هنوز هم توی بهته .
برمیگردم طرف کاوه که حالا صورتش از عصبانیت کبود شده . رنگ چشم هاش از هر وقت دیگه ای سیاه تره . یه حسی وادارم میکنه برم سمتش اما اون نگاهش رو از روی مرد کنار دیوار نمیگیره . حتی پلک هم نمیزنه . توی یه لحظه منقبض شدن فکش و برق خصمانه ی نگاهش رو میبینم . از جا کنده میشه و با قدم های بلندی به طرف آقای بهارلو میره . خودم رو سر راهش میندازم و کف دستم رو روی سینه اش میذارم . بحث زور نیست ، همه ی انرژیم رو از کف دستم به تن کاوه میریزم .
به زحمت نگاهش رو از رو به رو میگیره و به من چشم میدوزه . زبون الکنم رو کار میندازم و زمزمه میکنم .

- نه ! اون هم ناراحته .

مردمک هاش روی چشم های من میچرخن . یه لحظه پلک هاش رو میبنده و نفسش رو کشدار بیرون میده . یه قدم به عقب برمیداره و با سرعت راه خروجی بیمارستان رو پیش میگیره .
دوباره برمیگردم و به یه پدر درهم شکسته ، کنج دیوار سرد بیمارستان نگاه میکنم . آقای بهارلو دست های لرزونش رو به دسته ی نیمکت فلزی توی راهرو میگیره تا بتونه بلند شه . با حالت خموده ای ، نیم خیز میشه اما هنوز کمرش رو صاف نکرده که دوباره ناتوان و درمونده روی زانوهاش میفته . با دست مرتعشش به یقه اش چنگ میزنه و اون رو کنار میکشه تا بلکه با آزاد کردن گلوش از حصار یقه بتونه نفس بگیره .
فکر میکنم کدوممون بیشتر مقصریم ؟ کی بیشتر الان دلداری میخواد ؟
نفسم آه میشه و بیرون میاد . سر میگردونم و چشمم میفته به هانیه که چند قدم عقب تر ایستاده و شاهد ماجراست . میرم کنارش و میگم .

- من میرم بیرون . فضای این جا کلافه ام کرده . خبری شد بهم زنگ میزنی ؟

هانیه که تا الان به صورتم خیره شده بود ، سری به نشونه ی موافقت تکون میده .
هنوز ازش فاصله ی چندانی نگرفتم که صدام میزنه . نگاهی به پشت سرم که در خروجیه میندازه و با تردید میخواد چیزی رو بهم بفهمونه .

- هما . اون الان ...

منتظر و بی حوصله بهش چشم دوختم اما بقیه ی حرفش رو میخوره و بعد از گزیدن گوشه ی لبش میگه .

- هیچی ! خودت بهتر میدونی .

پیگیر حرفش نمیشم . میرم جلوی در بیمارستان دنبال کاوه .
کاوه بیقرار ، توی محوطه ی نزدیک ورودی ایستاده . با نوک کفشش افتاده به جون باغچه و خاکش رو زیر و رو میکنه . تا وقتی حرف نمیزنم حتی متوجه نمیشه کنارش ایستادم .

- دیگه کاری از ما برنمیاد . باید منتظر بمونیم .

دستش رو پشت گردنش میکشه و نگاهش رو از ساختمون بیمارستان میدزده . زیر لب میگه .

- اعصاب بیمارستان و بوی الکل رو ندارم .

فکر میکنم ، با کلافگی کاوه شاید بهتر باشه یه کم از این محیط دور شیم . این فضا برای هیچ کس خوشایند نیست .

- ممکنه طول بکشه . موندنمون هم بی فایده است . خواهراش تو راهن . پدرش هم هست .

صدای پوزخند کاوه رو میشنوم . چهره اش تیره میشه . پیشنهاد میدم .

- کاوه میخوای بریم همین اطراف یه دوری بزنیم ؟

بی حرف میره سمت کوچه ی کنار بیمارستان و بدون توجه به اینکه من هم هستم ، سوار ماشین میشه . کنارش می شینم . راه می افته و بی هدف خیابون ها رو میگرده . از بیمارستان ، از اون اتفاق دور میشه .
بعد از یه مدت هانیه زنگ میزنه . قبل از اینکه گوشی رو جواب بدم ، صدای گرفته ی کاوه با حالت ناآشنایی خواهش میکنه .

- اگر هانیه است بذار روی بلندگو .

حرفش رو قبول میکنم . با بیم و امید ، هانیه رو مخاطب قرار میدم .

- سلام هانیه جان . چه خبر ؟

صدای ضعیف و لرزون هانیه بهم میفهمونه خبرهای خوبی نداره .

- عملش تموم شد .
- نتیجه چی شد ؟
- فقط زنده است . اما دکترش امیدوار نیست . میگه فعلا باید صبر کنیم ببینیم به هوش میاد یا ...

حرفش رو ادامه نمیده . منم نمی خوام ادامه بده . یه خداحافظی سرسری میکنم و برمیگردم سمت کاوه . فکش سفت شده و رگ های گردنش بیرون زدن . اون قدر فرمون رو بین دست هاش فشار داده که انگشت هاش سفید شدن . سعی می کنم یه کم آرومش کنم .

- ستاره جوون و قوی بنیه است . الان فقط باید براش دعا کرد . خدا خودش ...

کاوه اما یک دفعه طوفانی میشه . طغیان میکنه . به هم می ریزه . داد میکشه . می لرزه .

- اسم خدا رو نبر . اسم چیزی رو که وجود نداره نبر . این خدای لعنتی تو کوش ؟ کجاست ؟ کجاست که هر وقت لازمش داری نیست ؟ کجاست که هر وقت صداش میزنی نیست ؟ که هر وقت باید باشه نیست ؟

ماشین رو دیوونه وار میکشه سمت اولین کوچه . سطل مکانیزه ی سر کوچه رو توی جوی آب هل میده تا پارک کنه . یکه میخورم از برخوردش .
....


هنوز ماشین روشنه که محکم روی فرمون مشت می کوبه . خالی نمیشه . هر دو دستش رو مشت میکنه و می کوبه . آروم نمیشه . پیاده میشه و در ماشین رو محکم به هم می کوبه . چند قدم دور میشه . اما انگار پاهاش توان راه رفتن ندارن ، سر خیابون ، لبه ی جدول می شینه . آرنج هاش رو به زانو ها تکیه میده و سرش رو توی دست هاش میگیره .
کاوه رو هیچ وقت این جوری ندیده بودم . دل نگرانش میشم .
کتش رو از روی صندلی برمیدارم . ماشین رو خاموش میکنم . پیاده میشم و میرم طرفش .
ماشین ها به سرعت از کنارمون عبور میکنن . رهگذرهایی که از پیاده رو میگذرن ، یه لحظه کنجکاویشون رو خرجمون میکنن و بعد رد میشن .
دیگه مهم نیست که ماشین رو جای بدی پارک کرده . مهم نیست که مردم از کنارمون رد میشن و با تعجب نگاهمون میکنن . مهم نیست که در موردمون چه فکری میکنن یا چی پیش میاد . مهم اینه که کاوه بریده . مهم اینه که یه بنده ی خدا از خدا بریده .
هوای خشک امروز سوز بدی داره . کت رو روی شونه هاش میندازم . کنارش ، روی لبه ی دود گرفته ی جدول میشینم . بی هیچ حرفی فقط می شینم . حتی موش بزرگ توی جوی آب هم نمی تونه من رو از نشستن منصرف کنه .
یه کم که میگذره همون جوری که توی موهاش چنگ زده ، شروع میکنه به حرف زدن . به بیرون ریختن عقده های سنگین و سیاه توی دلش .

- کیمیا هر وقت میخواست حرصم رو دربیاره بهم میگفت " گاوه " . دنبالش میکردم اما وقتی میگرفتمش دلم نمی اومد خواهر کوچولوم رو اذیت کنم . فقط کشی رو که همیشه باهاش موهای خرمایی و لختش رو پشتش میبست ، باز میکردم تا موهاش دورش بریزن . بعد هم با دست به هم میریختمشون . اون هم کلافه میشد .

صداش خش برمیداره . داره به خودش فشار میاره تا بغضش رو نگه داره .

- فقط دو سال ازش بزرگتر بودم اما همیشه فکر میکردم باید مراقبش باشم . باید مراقب کیمیای یکی یکدونه ام باشم . اما نتونستم . نتونستم هما .

صداش میشکنه . سرش رو ، رو به آسمون ابری بالا میگیره . انگار داره برای یه نفس تقلا میکنه .

- وقتی جوجه کوچولوم رو گرگ ها تیکه پاره کردن ، نتونستم مواظبش باشم .

صدای دندون هاش رو که روی هم فشار میده ، میشنوم . صداش بلند شده . گلایه هاش رو داد میزنه .

- هما می دونستی کیمیای من حسام رو دوست داشت ؟ همین حسام خودمون ، دوست هم دانشکده ایه داداش بزرگِ رو دوست داشت . میدونی حسام هنوزم به یادشه ؟ میدونی چون حسام رو دوست داشت از خونه فرار کرد ؟ میدونی جنازه اش رو کجا پیدا کردن ، اونم بعد پنج هفته ؟ میدونی بهش تجاوز کردن ؟ میدونی بدنش پر از کبودی و زخم بود ؟ میدونی وقتی گفتن تصادف کرده تا آبروشون نره ، وقتی دنبال قاتلش نگشتن ، تا کسی نفهمه دختر حاجی چه کار کرده ، مبادا اعتبارش لکه دار بشه ، دل من پر از زخم شد ؟ این خدای تو اون موقع ها کجا بود هما ؟

از گوشه ی چشم چپش دو تا قطره اشک پشت هم پائین میریزن .
چقدر سخته تموم شدن طاقت یه مرد مغرور ! چقدر تلخه تماشای شکستنش ! مرد محکم من چقدر درد داره توی دلش و هیچ کس دل آدم ها رو نمی بینه .
خودم رو بهش نزدیکتر میکنم . می فهمم حال دلش رو . اگر خواهر من بود ، اگر هیوای من بود قامت من هم خم میشد . کمر من هم می شکست .
سرم رو میندازم پائین تا اگر میخواد گریه کنه ، اگر میخواد خودش رو سبک کنه ، فکر نکنه تو چشم من ضعیف میشه . اصلا مگر گریه کردن ضعفه ؟ دست هام رو دور بازوش می پیچم و نوازشش میکنم . کاش می تونستم سرش رو روی سینه بگیرم . کاش میشد یه بار من تکیه گاه این دیوار بشم .
کاوه دیگه داد نمیزنه . نفس نفس میزنه تا روی بغضش سرپوش بذاره . تا هق هق نزنه . دستم رو روی شونه ی افتاده اش میذارم و فشارش میدم . هر چی میخوام بگم توی سرانگشت هام میریزم . گاهی دست هامون از زبونمون بهتر حرف میزنن .

- می خواست به زور بدش به پسر یکی لنگه خودش ، عین یه معامله ی پر سود . که زندگی کیمیای هیجده ساله ی من بشه لنگه ی زندگی مامانم که تا آخر عمرش توی یه قفس بال بال بزنه . آخه به قول حاجی ، حسام ، یه بچه جغله ی دهاتی در حد اسم حاجی سالارکیا هم نبود . آخ !!! که حتی از اسمش هم متنفرم .

نفرتی که ازش حرف میزنه توی پیرنگ لحنش جا خوش میکنه . نگاه بیقرار و تبدارش رو وصل میکنه به نگاه من و پوزخند زنان ادامه میده .

- بعد تو میگی خدا ؟ این خدا به داد کیمیای من رسید یا به داد ستاره ؟ هوم ؟ خدا یه وسیله است . یه وسیله که برای یکی مثل بابام میشه نردبون ترقی و برای امثال من و تو میشه یه توهم که خودمون رو باهاش دلداری بدیم .که ضعفمون رو باهاش انکار کنیم . اون موقع ها ضعیف و بدبخت بودم . ضعیف بودم که نتونستم پشت کیمیا رو بگیرم . ضعیف بودم که جنازه ی خواهرم رو یواشکی دفن کردن . اما همون یادم داد بازی این دنیا بازی قدرته هما . کسی میبره که قویتره .

طوری حرف میزنه انگار داره با خودش یه چیزهایی رو مرور میکنه . جوابی نمیدم بهش . فقط توی سکوت باهاش همدردی میکنم . میدونم الان دنبال جواب نیست . فقط دنبال یه گوش شنواست .
چند تا نفس عمیق میکشه . یه کم که حالش جا میاد ، صدام میزنه .

- هما !!!
- جانم .

جانمی که این بار بی اختیار از دهنم در نرفته . جانمی که از دلم میاد . جانمی که باهاش ، میخوام بهش بگم تنها نیست , که خدا یه بنده ی کوچیکش رو گذاشته تا به جاش به درد دل هاش گوش بده .
نرم میشه .

- حوصله داری بریم پیاده روی ؟ میخوام طول ولیعصر رو برم پائین .

به جای جواب بلند میشم و دستم رو سمتش دراز میکنم . یه کم نگاهم میکنه و دستم رو میگیره . با اتکا به من از جا کنده میشه . دوباره توی موهاش چنگ میزنه تا مرتبشون کنه .
میریم توی پیاده رو و کاوه دست میبره توی جیب کتش . هنوز هم خوب نیست اما مجبورم بهش یه چیزهایی رو یاد آوری کنم .

- ماشینت چی ؟
- مهم نیست .

راست میگه . یه وقت هایی هیچی برات مهم نیست جز همون لحظه ای که توشی .
یکی از سیم های هندزفری آپادش رو به طرفم میگیره . نمی دونم مابین اون موزیک های پر سر و صدا و لاتین همیشگیش پی چی میگرده اما بعد از یه کم جلو و عقب کردن ، موزیکی رو که میخواد ، پیدا میکنه . گوشی رو توی گوشم میذارم و کاوه هم اون یکی رو توی گوشش فرو میبره . باهم همراه میشیم ، هم قدم و شونه به شونه .
دل آسمون هم میشکنه و به حال آدم ها گریه میکنه . صدای موزیک با نوای ملایم نم نم قطره های بارون یکی میشه . صدای خواننده بی اون که انتظارش رو داشته باشم حالم رو منقلب میکنه .

- چقدر خوبه که تو هستی چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که از چشمات میتونم شعر بردارم

نمی دونم این یه جور تشکره یا نه اما عجیب دلنشینه . نگاهی به سیاهی چشم های کاوه میندازم که هنوز توی نم اشک شناوره . دلم پر میکشه برای خیسی نگاهش . انگار شب مه گرفته و غمناک چشم هاش پر از حسّن .

- تو که دلواپسم میشی همه دلواپسیم میره
شاید این واسه تو زوده یا شاید واسه من دیره

وقتی دنبال یه موزیک خاص میگرده یعنی میخواد باهاش حرف بزنه . نمی فهمم برای چی دیره یا زود . دلم میخواد دلداریش بدم . بگم دیر نیست . بگم حتی اگر دیره ، دیر بهتر از هرگزه . بگم ... اما جای همه ی این حرف ها دستش رو میگیرم .

- واست زوده بفهمی من چرا آواره ی دردم
واسم دیرم از این خلوت به شهر عشق برگردم

نمی دونم به چی فکر میکنه ، چه دردی توی دلش سنگینی میکنه اما دستم رو محکم میچسبه . انگشت هاش رو لا به لای انگشت های من چفت میکنه . نمی فهمم چی رو میخواد بهم بگه ، چی رو میخواد بهم بفهمونه . زبون دست هاش رو نمی فهمم .
بی اون که بخوام یه حسی توی دلم میجوشه . مثل یه جریان تمام وجودم رو میگیره . کاش میشد اون رو هم همراه خودم بکشونم توی دل این جریان .

- واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شب گردی
واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی

داریم با هم شبگردی میکنیم ، توی خیابون ولیعصر ، توی یه عصر تاریک پائیزی ، زیر نم نم بارونی که امیدوارم روح هر دومون رو بشوره .
کاوه ، دستم رو همراه دست های خودش توی جیب کتش فرو میبره . به جای گرمای اون جیب ، گرمای احساسش ، سردی پائیز رو کمرنگ میکنه . خواننده ادامه میده .

- لالالا لالالا لالالا

و من برای به خواب رفتن همه ی درد های خودم ، همه ی دردهای کاوه همراهش لالایی میخونم . لالالا لالالا لالالا ....


گاهی توی تمام طول زندگی آدم هیچ اتفاقی نمی افته و گاهی هم در عرض چند دقیقه همه ی زندگی یه نفر ، همه ی دنیاش عوض میشه . فکر میکنم از دیروز صبح همین موقع چقدر اتفاق افتاده ؟
ستاره بین مرگ و زندگی روی تخت بیمارستان دست و پا میزنه . کاوه توی سیاه چاله ی خاطراتش گیر کرده . من احساس می کنم دست و پا بسته ، این وسط موندم و هیچ کاری ازم برنمیاد . هر کاری هم توی این مدت کردم بدتر اون چیز رو خراب کردم . یعنی یه کار درست از من برنمیاد ؟
نمی دونم چطور بعد از کلی دل دل کردن باز جرات به خرج دادم و شماره ی سرهنگ سماعی رو گرفتم . شاید دلم سوخت برای اون هایی که ممکنه شبیه برادر من باشن . شاید بابت برخورد و حقه ی کامران سر بازی بود . شاید هم بابت تماس دیشبش . شاید هم ...
دیشب ، بعد از جریان ستاره و کاوه ، کامران توی بدترین وقت ممکن زنگ زد تا برای امروز باهام قرار بذاره . چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم . برخورد دفعه ی قبلم به خوبی گویای این بود که دیگه نمی خوام ببینمش . جدای از اون توی پررویی این بشر مونده بودم که بعد از اون کلک احمقانه اش سر بازی و جریان فردوست چطور توقع داره به این زودی همه چیز رو فراموش کنم .
خسته و بی حوصله بودم و وقاحت کامران هم اعصابم رو به هم ریخته بود . این بار هر چند مودبانه اما صراحتا ردش کردم . کامران هم در جواب کاری رو کرد که از آدمی مثل اون بعید نبود . مثل یه گربه ی لگد خورده ، به صورتم پنجه کشید . رد زخم زبونش هنوز هم میسوزه . کلمه به کلمه اش رو مطمئنا حالا حالاها به خاطر میارم .
" لیاقت یکی مثل تو ، بی عرضه ای لنگه ی کاوه است که جرات صورت دادن هیچ غلطی رو نداره ، حتی اگر رد شدن از یه چراغ قرمز باشه . تو این لجنی که توش افتادی ، دست پا بزن و خوش باش"
تیر پیکان توهینش رو به من نبود . حرفش بیشتر بوی کینه میداد .
با وجود اینکه مدام به خودم نهیب میزدم که نباید این طور باشه ، خودم رو سرزنش میکردم که این بازی رو زیادی از حد جدی گرفتم ، اما لحنی که باهاش در مورد کاوه حرف زده بود آزارم میداد . فکر کردم شاید باید دید این آدم ظاهرا با عرضه در برابر لو رفتن اون به ظاهر چک های !!! رقم درشتش که سر میز بازی ازش حرف بود چطور عمل میکنه .
عصر بود که تصمیمم رو گرفتم و به سرهنگ زنگ زدم . فکر کردم وقتی امیر علی سراغی از من نگرفته ، بهتره این بی خبری ادامه داشته باشه . به سرهنگ گفتم باید ببینمش . ازم خواست برم اداره اما من هیچ جوری قبول نکردم .
هنوز خاطره ی اون شب و تهدید ها برام زنده بود . هنوز هم می تونستم سردی چاقو رو ی گونه ام حس کنم . نمی خواستم کسی رو حساس کنم نه پلیس رو ، نه اون کسی که اون گردن کلفت ها رو فرستاده بود سر وقتم . فکرکردم از بیرون فقط شبیه یه تماشاچی مشوق عمل کنم بهتره تا اینکه خودم رو پرت کنم وسط زمین بازی .
ترجیح دادم یه جای مطمئن تر قرار بذاریم . جای قرار رو هم من مشخص کردم . دربند ، یه رستوران بالاتر از رودخونه که فقط از مسیر رفت و آمد در ورودیش مشخص بود و یه راهروی طویل که به فضای باز رستوران می رسید .
به اطراف نگاهی میندازم . زودتر از قرار اومدم تا مطمئن بشم جای خوبی رو انتخاب کردم . هنوز زوده برای شام خوردن . توی رستوران فقط دو نفر دیگه روی دورترین تخت نشستن . رستوران از بیرون زیاد توی دید نیست . غذاهاش هم تعریفی نداره . تنها حسنش همین بود که ، کسی زیاد سراغش رو نمی گرفت . دوره ی دانشجویی بعضی مواقع که با بچه ها می اومدیم دربند ، به همین دلیل ، این جا رو انتخاب میکردیم . می خواستیم بی هراس از دیدن یه دوست یا فامیل یا حتی بقیه ی هم دانشکده ای ها خوش باشیم . یواشکی قلیون میوه ای بکشیم و بلند و بلند بخندیم . چقدر زود عمر یه چیزهایی تموم میشن و تو برای یه عمر ، حسرت برگشتنشون رو میخوری ، اگر شده حتی برای یه لحظه . گاهی حتی توی حسرت اون لحظه ها روزهات رو ندونسته دور می ریزی .
از زیر و رو کردن خاطراتم دست میکشم و دور و برم رو نگاهی میندازم . یک حیاط کوچیک مستطیل شکل ، محوطه ی رستوران رو تشکیل میده . جایی که نشسته ام ، کنج حیاط و کنار دیواره و برعکس سمت مقابل ، نمای چندانی نداره .
سرم رو میندازم پائین و به استکان کدر چای رو به روم ، زل میزنم . توی دست هام می گیرمش تا ازش گرما بگیرم . بخاری که از چای بلند میشه توی بخار آب دهنم توی سرمای این نقطه از شهر می پیچه . دارم زیپ کاپشنم رو میبندم که صدای قدم هایی که محکم برداشته میشن ، خبر اومدن سرهنگ رو زودتر از دیدنش اعلام میکنن . می دونم که این قدم های پر صلابت مطمئنا متعلق به یه نظامیه ولی صدا کمی برام عجیبه .
سر بلند میکنم و توی بهت و عصبانیت امیر علی رو یک قدم عقب تر از سرهنگ کنار تختی که روش نشستم ، می بینم . خودم رو جمع و جور میکنم و نگاهم رو عامدانه فقط به سرهنگ میدوزم . گفته بودم میخوام خودش رو ببینم و فکر میکردم تنها میاد .
به احترامش ، نیم خیز میشم و سلام میدم . سرهنگ جواب سلامم رو میده . به تخت اشاره میکنه و می پرسه .

- اجازه میدی ؟

شرمنده خودم رو عقب میکشم و اون بعد از درآوردن کفش هاش ، رو به روی من روی تخت جا میگیره . پاهاش رو به صورت چهار زانو جمع میکنه . امیر علی هم کنار دستش لبه ی تخت میشینه . خوشبختانه هر دو لباس شخصی پوشیدن و جلب توجهی نمی کنن . سرهنگ سفارش یه سینی چای رو میده و کمی اطراف رو برانداز میکنه .
تمام سعیم رو میکنم به امیر علی نگاه هم نکنم . سنگینی نگاهش رو روی شونه هام حس میکنم . اصلا نمی دونم کدوممون باید دلخور باشیم . من یا اون ؟ من که نفهمیدم چرا توی زندگی من اومد و چرا این قدر سریع رفت یا اون که یه جواب رد گرفته بود ؟
سینی فلزی که روی تختمون گذاشته میشه ، سرهنگ انگار نه انگار که حداقل از نظر سنی بزرگتر جمعه ، سینی رو به سمت خودش جلو میکشه . قوری رو برمی داره و همه ی استکان ها رو از چای پر میکنه . استکان خودش رو به دست میگیره و به پشتی قرمز رنگ و زهواردرفته ی روی تخت تکیه میده . با نگاه منتظری بالا و پائینم میکنه و میگه .

- خوب ؟ هما خانم . من سراپا گوشم .

کمی این پا و اون پا میکنم . با این که هیچ میلی به یه چای دیگه ندارم ، استکانی از توی سینی برمیدارم تا بتونم قبل از شروع ، به خودم مسلط بشم .
سرم رو بلند میکنم و بی توجه به کنجکاوی محسوس امیر علی ، به صورت سرهنگ نگاه میکنم تا موقع حرف زدن باورم کنه .

- خوب راستش سرهنگ ، من با وکیل برادرم مفصل حرف زدم . می دونم از این جا به بعد هر کاری هم که بکنم تاثیری روی پرونده ی اون نداره .

چند ثانیه صبر می کنم تا تاثیر حرفم رو روی سرهنگ بیشتر کنم . سرهنگ حتی خم به ابرو نمیاره اما نوع نگاهش با نگاه آرومی که موقع چای ریختن داشت ، فرق میکنه .

- نمی خواستم خودم رو تو این مسئله دخالت بدم . به من ربطی هم نداشت اما فکر کردم این جوری شب که می خوام بخوابم ، بی هیچ دغدغه ای از این بابت ، راحت تر سر روی بالش میذارم . لااقل خیالم راحته که هر کاری از دستم برمی اومده برای هر کسی که بوده انجام دادم .

پرش یه لحظه ای ابروی سرهنگ میگه که خوب متوجه کنایه ی حرف هام شده . حالا آماده است برای گوش کردن .
قصه ای رو که از صبح چند بار برای خودم تکرار کردم تحویلشون میدم . خیلی با حقیقت فرق نداره . فقط یه جور نسخه ی ویرایش شده است .
از دیدن کامران توی اون مهمونی کذائی میگم و از دعوتش . از یه تشابه اسمی که من رو کشوند به اون کافه ی نیمه خصوصی و دوست هاش که دور هم جمع بودن . چیزی از بازی یا قرارهای قبلش نمیگم . از آشنائیش با کاوه هم همین طور . نمی خوام سابقه ی دشمنی مرموزشون رو وسط بکشم یا جریان رو هیچ جوری به کاوه ربط بدم ، تا کامران از این طریق زهرش رو به کاوه بریزه . نمی خوام چیزی بگم که وجه ی خودم رو خراب کنه یا بعدها برام دردسرساز شه . ظاهر قانع کننده ای به خودم میگیرم تا حذفیات ماجرا شک برانگیز نشه .
داستانم که به مکالمات عجیب سر میز می رسه ، اسم سهند و زاهدی رو که میبرم ، سرهنگ دیگه اشتیاقش رو نمی تونه پنهان کنه . به سمت جلو خم شده و با دقت به من گوش میده . بدترین چیز اینه که حتی خودم هم درست نمی دونم راجع به چی حرف می زنم . اسم نُت رو که میارم ، از گوشه ی چشم میبینم که امیر علی تکیه اش رو از قسمت چوبی تکیه گاه تخت میگیره و دستش رو به کناره ی تخت چفت میکنه . همین جا مکث میکنم بلکه توضیحی در مورد این اسم مجهول بشنوم . نه سرهنگ چیزی به روی خودش میاره نه امیر علی حرفی میزنه . مخصوصا این قسمت رو کشدار تعریف میکنم . با دقت جمله هایی رو که به کار میبرم ، انتخاب میکنم .

- نمی دونم این که میگفتن چی هست اما باید چیز مهمی باشه چون میگفتن شیشه ی عمر سهنده و البته این جور که من برداشت کردم شیشه ی عمر خیلی های دیگه .

عکس العملی نشون نمیدن که چیزی بفهمم . فکر میکنم خیلی هم مهم نیست که من بفهمم . همین که اون ها متوجه بشن قضیه چیه کافیه اما آخرین تلاشم رو هم محض ارضای حس کنجکاوی خودم میکنم .

- البته ظاهرا نُت به تنهایی به درد کسی نمی خوره . یه جور قفل داره که امنیتش رو تضمین میکنه . به خاطر همین با وجود اینکه نُت پیششون نبود اما خیالشون تقریبا راحت بود .

با دقت سرهنگ رو میذارم زیر ذره بین . با این که میخواد خودش رو خونسرد نشون بده اما برق چشم هاش رو نمی تونه پس بزنه .
آخرین حرف ها رو که میزنم چشمم ناخودآگاه سر میخوره روی نگاه دلخور و گرفته ی امیر علی . یه جور طلبکاری توی نگاهش هست . نمی دونم چرا .
به بهانه ی دیدن ساعت نگاهم رو ازش میگیرم . با دیدن عقربه هایی که انگار سریع تر از اون چه که باید می چرخن ، عزم رفتن میکنم . بند کیفم رو به دست میگیرم و خودم رو میکشم سمت لبه ی تخت . بعد از یه نفس که آسوده خاطر بیرون میاد میگم .

- خب . سرهنگ من اون کاری که باید رو انجام دادم . دیگه بقیه اش با شماست . ببخشید اما باید زودتر برم .

خم میشم و یک ی از نیم بوت های اسپرتم رو از پائین تخت برمیدارم و به پا میکنم . می خوام اون یکی لنگه رو بردارم که با شنیدن صدای امیر علی ، دستم توی میونه ی راه می مونه .

- چرا نیومدی اداره ؟

این سوال چند تا معنی می تونست داشته باشه . شاید انتظار داشته باز هم اون رو واسطه و طرف صحبت قرار بدم . شاید هم فقط میخواد عین همون کلماتی رو که به زبون آورده ، بپرسه .
بوتم رو می پوشم و خودم رو سرگرم بستن بندهاش می کنم . نمی خوام این دم رفتن حرف بوداری بزنم . جوابی میدم که هم راست هست هم نیست .

- بیام اداره که صد بار اظهاراتم رو بنویسم و امضا کنم ؟ ممنون اما به حد کافی دفعه ی قبل توی بازجویی جواب پس دادم که یاد بگیرم ، برای راحتی خودم هم که شده ، بیش از حد خودم رو درگیر نکنم .

می ایستم و به سرهنگ که استکانش رو توی سینی بر می گردونه نگاهی میندازم .

- لطف کردید که اومدید سرهنگ .
- زحمت اصلی رو تو کشیدی که من رو در جریان قرار دادی . صبر کن می رسونیمت دخترم .
- ممنون . ترجیح میدم خودم برم . خداحافظ .

سرهنگ سماعی جواب خداحافظیم رو میده . بی توجه به نگاه متوقع امیرعلی سری براش خم میکنم و زودتر از اون که اون ها بخوان از روی تخت بلند شن از در رستوران میزنم بیرون .
توی دلم میگم " تموم شد . این دیگه بار آخر بود ، اونم برای خاطر همه ی اون هایی که بازیچه شون کردید . دیگه هر چیزی مربوط به این ماجرا رو برای ابد دور میریزم . "


آسمون زندگی هر کسی به یه سری ستاره روشنه . آسمون بعضی ها ستاره بارونه و مال بعضی های دیگه مثل شب های ابری می مونه . اما آسمون هیچ کس بی ستاره نیست . هر چند شاید تاریک باشه ، شاید نشه دیدشون ، شاید دور باشن اما قبول کنیم یا نه ، بی ستاره نیست .
جای ستاره ها هم توی آسمونه . ستاره ها که زمینی نیستن . ستاره ها که جاشون زیر خاک نیست . ستاره هم رفت . اما با خودش چشم ها , قلب و یکی از کلیه ها و کبدش رو نبرد . اما به جاش حال و حوصله ی کاوه رو برد . انگار ستاره ی شب های تار کاوه افول کرده باشه و اون توی سیاهی غرق بشه .
دلم گرفت از شنیدن صدای پر گره اش ، حتی از پشت خط تلفن . می فهمیدم که تکرار یه سری خاطرات عذاب آور که سال ها سعی کرده ازشون فرار کنه چقدر سخته .
اصرار کردم که شده یه روز از تهران دور شه . بالاخره محض تغییر روحیه هم شده تصمیم گرفت با چند تا از دوست هاش بره باغش توی دماوند . اصرار کرد تا همراهش بشم .
توی صبح سرد جمعه توی ماشینش می شینم . از سرما توی خودم جمع میشم که کاوه بخاری ماشین رو روشن میکنه . سکوت دلگیر بینمون رو صدای زنگ گوشی من میشکنه و میگه یه پیام دارم . فکر میکنم این وقت از روز حتما باید یه پیام تبلیغاتی باشه اما اسم امیر علی بالای صفحه ی پیامم خیلی زود متعجبم میکنه . خوندن پیامش میزان تعجبم رو بیشتر میکنه . فقط یه جمله است یا بهتر بگم یه کلمه .

" کجائی ؟ "

می مونم که چرا باید براش مهم باشه ؟ درست مثل خودش بی هیچ کلمه ی اضافه ای جواب میدم .

" داخل شهر نیستم . "

قبل از این که صدای تیک تائید رسیدن پیامم بیاد ، پیامک دومش به دستم می رسه . نگاهی به کاوه میندازم که هنوز بی حواس چشم به جاده دوخته . متن نوشته اش کلافه ام میکنه .

" باید ببینمت . "

چند بار چیزی هایی که به ذهنم می رسه رو تایپ و حذف میکنم تا بالاخره رضایت میدم به این جمله که

" اون ماجرا برای من تموم شده . به سرهنگ هم گفتم که آخرین بارمه ."

جوابش نمیذاره هیچ فکر درستی به مغزم برسه چه برسه به اینکه دست هام جمله ای برای نوشتن در مقابلش پیدا کنن .

" شخصیه ."

تعللم اون قدر زیاده که مجدد زنگ رسیدن پیام گوشیم بلند میشه .

" برگرد . باید حرف بزنیم ."

لحن دستوریش ، باید هاش ، تحریکم میکنه برای سرکشی . هر چند هر اتفاقی هم که افتاده بود الان کاوه رو تنها نمی ذاشتم .

" امروز نمیشه . باشه برای بعد ."

بی اون که مهلت مخالفت بهش بدم ، گوشیم رو روی حالت پرواز میذارم و پرت میکنم ته کیفم . از گوشه ی چشم میبینم که این زنگ های مداوم حتی توجه کاوه رو هم جلب کرده .
نمی خوام به چیزی فکر کنه . نمی خوام فکر کنه شاید مخاطب اس ام اسی من کامران باشه . می خوام بعد از تنش این چند روز فرصتی برای آروم شدن داشته باشه .
چیزی می پرسم تا حواسش رو از هر فکری که توی سرشه منحرف کنم .

- نگفتی کیا میان . هانیه هم میاد ؟
- نه .
- حسام چی ؟

به محض بیرون پریدن این جمله از دهنم ، پشیمون میشم . لبم رو به دندون میگیرم و خودم رو لعنت می کنم . می خواستم فراموش کنه و خودم داشتم بهش یادآوری میکردم . کاوه که تا الان چشمش رو به جاده دوخته بود ، چند لحظه مکث میکنه . نگاه زودگذر اما عمیقش رو برای ثانیه هایی که در نظرم کش میان به من میدوزه و بعد جواب میده .

- نه .

خودم رو میزنم به اون راه . رو به کاوه کمی کج می شینم و کلافگی و شیطنت رو همزمان چاشنی حرفم میکنم .

- بیست سوالیه ؟ خب بگو کی میاد ؟ مُردم از فضولی .
- کسی که تو بشناسی بینشون نیست .
- پس کیا هستن ؟
- یکی دو تا از همکارهام .

جواب های کوتاهش اون چیزی نیست که می خوام . لحنش یه جوریه . سرد نیست ولی سّره . درست مثل کسی که اعصاب حسیش در مقابل درد از کار افتادن .
خودم رو کمی به سمتش میکشم .

- کاوه بینشون دخترم هست ؟

می فهمه تلاشم رو برای دور کردنش از سیاهی های توی ذهنش . یه لبخند اجباری روی لبش می شونه و دل به دلم میده .

- آره . معمولا بچه ها با خودشون دختر !!! هم میارن .

مشتی به بازوش می کوبم و میگم .

- اوی !!! منظورم این نبود .

تا رسیدن به دماوند بیشتر من حرف میزنم تا اون ، اما تنهام هم نمیذاره . از دماوند رد میشیم تا به ویلاش برسیم .
...


اینجا بر عکس تهران توی برف پوشیده شده . فضای باغی که ویلا توش قرار گرفته پر از درخت های بی برگی شده که زیر بار برف کمر خم کردن . با چند تا بوق ، یه پیرمرد که ریش هاش از برف ها هم سفیدتره در آهنی نرده دار باغ رو باز میکنه . از بین درخت ها و بوته هایی که حالا شبیه درختچه های آفت زده دیده میشن ، رد میشیم تا به ویلا برسیم . خود ساختون ویلا وسط برف ها به شکل یه استوانه قد علم کرده . نزدیک ساختمون که میشیم سمت راست ، سه تا ماشین دیگه از قبل پارک شدن . کاوه اما درست جلوی در ورودی ساختمون ترمز میکنه . از دیدن ماشین ها متعجب میشم و تعجبم رو بروز میدم .

- ظاهرا ما آخرین نفریم . کلید دارن یا سرایدار میشناستشون ؟
- هر دو . ما کلید ویلای همدیگه رو داریم معمولا .

ابروهام بالا میپرن از شنیدنش .

- چرا ؟

در ماشین رو باز میکنه . خیلی مشخص نیست اما چند ثانیه طول میکشه تا بگه .

- شاید خواستیم بریم توی ویلای هم بمونیم . شما کلید ویلای فامیل رو ندارین ؟
- نه . اگر بخوایم بریم سفر هم ، قبل رفتن ، هم کلید میگیریم هم اجازه .

چیز دیگه ای نمیگه و جلوتر راه میفته . در چوبی بزرگ ورودی رو باز میکنه .
توی راهروی کوچیکی که جلوی ورودی ، قبل از سالن ویلاست ، اول از همه با مردی رو به رو میشم که شیشه ی بزرگ دلستر رو به دهن برده و داره سر میکشه . بینیم از دیدنش چین میخوره . چشمش که به ما میفته ، شیشه رو پائین میاره و قبل از اظهار وجود ، با دو انگشت شصت و اشاره اش خیسی دور دهنش رو میگیره .

- به ! چه عجب کاوه خان . بالاخره تشریف آوردین .

کاوه هم از دیدنش هم از حرفش خوشش نمیاد که کلامش زهر میگیره .

- بدون من هم که از پس پذیرایی از خودتون برمی اومدید . مشکلت چی بوده پس ؟
- بی تو صفا نداره آخه جون تو .

جلو میاد تا با کاوه دست بده اما نگاهش روی سرتاپای من چرخ می خوره و یه لبخند مشمئزکننده تحویلم میده . ناخودآگاه خودم رو عقب میکشم ، که یه زن و یه مرد دیگه هم پیداشون میشه . به نوبت با کاوه روبوسی میکنن . زن تمایلی برای روبوسی با من نشون نمیده اما جای اینکه دستی رو که سمتش دراز کردم بگیره ، پشت انگشت هاش رو از گونه تا زیر چونه ام میکشه و با لحن صمیمی ای مخاطب قرارم میده .

- چقدر تو ملوسی , عروسک .

نگاه هشدار دهنده ای به مرد اول میندازم و در ظاهر جواب دختر رو میدم .

- شاید . اما از کارخونه ی هیولاها بیرون اومدم .

همون طور که چشمم به مرد اوله ، رنگ به رنگ شدن و نگاه نگرانش رو به کاوه میبینم . ادامه میدم .

- البته من اون دختر بچه ام که از پس همه ی هیولاها برمی اومد .
- ها ها . همین جوری کاوه رو تور زدی کلک ها . من شینام عزیزم .

شینا چشم های سبزی داره که زیر آرایش ماهرانه ی صورتش شبیه تیله های رنگی بچگی هام می مونن . اندام خوب و دندون های درشت و سفیدش جذابتر نشونش میدن .
شینا بازوم رو میگیره و من رو داخل میکشه .
توی ویلا هم مثل خونه ی کاوه دکور مدرنی داره . اما این بار بیشتر دیوارها با طرح چوب پوشونده شدن و مبل های کرم چرم ، این طرف و اون طرف سالن پخش شدن . روی کاناپه ی اِل مانند گوشه ی سالن یه زن دیگه پاهای برهنه ی خوش تراشش رو دراز کرده . دامن تنگش که حالا بالاتر رفته فقط نیم وجب از رون هاش رو گرفته . بدن برزنه اش بیشتر شبیه به مانکن های مجلاته . با دیدن من موهای ویو شده اش رو از صورتش کنار میزنه و نگاهش سر تا پام رو وارسی میکنه . با سر به من اشاره میکنه و از شینا می پرسه .

- نگو که دوست دختر جدید کاوه اینه ؟

طوری میگه این ! که انگار داره از یه شخص غائب حرف میزنه یا حتی بدتر . با اعتماد به نفس تمام جلوش می ایستم و جوابش رو میدم .

- اگر منظورت از این ، منم که چرا . دوستش منم .

صدای حرص آلودش از جمله هاش بیشتر حرف دارن برای زدن .

- چطور کاوه رو تور زدی ؟
- من تورش نکردم اون ماهیگیر خوبی بود . پری دریایی صید کرد .
- غیر از زبون درازت چیز دیگه ای توی تو دیده که اومده سراغت ؟

با ابرو اشاره ای به وضعیتش میکنم و با یه نیشخند در کمال خونسردی میگم .

- نه . اما به خاطر اون چیزهایی که توی دیگران زیاد دیده و در من ندیده ، اومده سراغم .

با آرامش تمام ، سوختنش رو تماشا میکنم . این دختر هر چقدر هم که جذاب باشه ، برای من مهم نیست . یاد گرفتم که داشته هام از زیبایی یکی مثل اون بیشتره .

- پانی بس کن . میبینی که کم نمیاره . لنگه ی خود کاوه است .

با حرف شینا ، دختر که اسمش پانته آ است ، نگاهش رو هم از من میگیره .
مرد اول که می دونم هوروشه نا امید از دیدن ادامه ی بحث که ظاهرا براش جنبه ی سرگرمی داره راهی آشپزخونه میشه . مرد دوم که به نسبت هوروش ظاهر معقولتری داره ، شهاب ، شینا رو از پشت بغل میکنه . تمامشون بین بیست هشت تا سی و شش هفت ساله به نظر میان . زن ها کمی جوونتر و مردها پخته تر . نمی دونم کاوه کجاست که نمی بینمش . به دنبالش سرکی میکشم تا جایی برای تعویض لباس نشونم بده که یه صدای آشنا به گوشم میخوره .

- ببین کی اینجاست . گربه کوچولو .

برمیگردم و چشمم توی یه دریای آشنا گیر میفته . این چشم های آبی مهتابی اون قدر خاص هستن که صاحبشون رو خیلی زود یادآوری بکنن . از اصطلاحی که برای صدا زدنم به کار میبره می فهمم برخورد دفعه ی قبلمون رو هنوز فراموش نکرده .

- اِِه !!! شما همون آقاهِ نیستی که اسمش دخترونه بود ؟ چی بود ؟ مَهنوش ؟ مَهوش ؟
- مهرنوش ! اسم پسر اسفندیار بوده .

سعی میکنه تغییری توی ظاهرش نباشه اما معلومه ، لبخند رو به زحمت روی صورتش حفظ میکنه .

مهرنوش رو توی مهمونی باغ دیده بودم . همون که حس کرده بودم یه جورهایی رقیب کاوه است . شاید همکار بودنش به نحوی ، توجیه حس اون موقعم باشه . میخوام تحریکش کنم تا ببینم حدسم تا چه حدی درسته .

- چیه ؟ به کاوه حسودیت شد ؟ تو هم خواستی یه اسم اساطیری و تاریخی روی خودت بذاری ؟
- از کجا معلوم ؟ شاید اون به من حسادت کرده باشه .
- از اون جایی که گشتی گشتی بین پیغمبر ها جرجیس رو انتخاب کردی .

میخواد خم به ابرو نیاره و صداش رو همچنان آروم نگه داره اما حرف هاش به حد کافی گویای حسش هست .

- زبونت دارزتر شده . اثرات هم نشینی با کاوه است ؟
- نه . من دارم کاوه رو به راه راست هدایت میکنم .

شینا که انگار مسئولیت حفظ آرامش رو به عهده گرفته ، دستم رو میگیره و سمت دیگه ای هدایتم میکنه .

- فعلا بسه . بیا برو لباس عوض کن . آماده ی رزم باشی .

همین طور که داره من رو به طرف یه اتاق میبره ، صدای بلند مهرنوش رو میشنوم .

- خوبه خودتون هم قبول دارید برهنگی تنها سلاح زن هاست .

از حرفش مورمورم میشه . دندون هام رو بی اختیار روی هم میکشم . توی اتاق جلوی آینه ی کنسول
می ایستم و به خودم نگاه میکنم . مانتو رو از تنم درمیارم . بین این جمع ، با چشم های هیز هوروش و نگاه های درنده ی مهرنوش حس ناخوشایندی دارم . چیزی که هیچ جوری قابل مقایسه با احساس صمیمیت جمع دوستای قدیمی کاوه نیست .
دستی توی حلقه های درشت موهام میبرم . بند بلوز آستین سه ربع ، چپ و راستیم رو باز میکنم و محکمتر میبندم . با شلوار جینی که تنمه ساده به نظر میام حداقل خیلی ساده تر از شینا یا پانته آ .
از اتاق که بیرون میزنم نگاه هوروش تمام تنم رو زیر و رو میکنه . حالم از موقعیتم بهم میخوره . ترجیح میدم کنار کاوه بشینم اما کاوه روی یه مبل یک نفره لم داده . به دیوار کنار شومینه تکیه میدم تا جایی نزدیکش باشم . هوروش با یه لیوان شربت نزدیکم میاد و اون رو طرفم میگیره . دوست ندارم باهاش هم کلام بشم . لیوان رو میگیرم و توی دستم می چرخونم تا زودتر ازم فاصله بگیره . اما اون طرف شومینه می ایسته و رو به من می پرسه .

- خب حالا چه کار کنیم ؟

نادیده میگیرمش تا شهاب به طرفش میره و پیشنهاد میده .

- یه دست بازی کنیم تا بعد.

کاوه میاد کنارم و لیوان توی دستم رو میگیره و با یه حرکت سر میکشه . کنار گوشم زمزمه میکنه .

- هما ! چرا ساکتی ؟
- آی آی !!! تبانی و تقلب نداریم . شنیدم این پیشی شما قمارباز ماهریه . راهنمایی لازم نداره .

نمی دونم چرا اما از مهرنوش با این حرف هاش بیشتر از هوروش که مدام داره با نگاهش من رو بالا و پائین میکنه ، بدم میاد . سرم رو به کاوه نزدیک میکنم تا صدام رو بشنوه .

- نمی خوام بازی کنم .

نارضایتیم از بودن توی این جمع ، از همین یک جمله هم قابل خوندنه . کاوه دستم رو میگیره و رو به جمع میگه .

- ما میریم اطراف یه گشتی بزنیم .
- فکر نمی کنی الان زوده واسه شیطونی ؟

نه به فکرش اهمیتی میدم نه به حرفش هرچند ، شهاب با یه جمله شرش رو کم میکنه .

- هوروش اگر خودت پایه نداری قرار نیست مزاحم بقیه باشی .

پالتوم رو می پوشم و با کاوه میریم توی محوطه ی باغ . پشت ویلا یه استخر هست که آب روش یخ بسته . کنار اون هم یه تاب فلزی که روش رو برف پوشونده دیده میشه . دست کاوه دور کمرم حلقه میشه و من رو به خودش نزدیک میکنه . همین طور که با فرهای درشت موهام بازی میکنه ، شروع میکنه به توضیح دادن .

- هوروش قرار نبود بیاد . اما عادت داره خودش رو همیشه بندازه وسط . در اصل من فقط شینا و شهاب رو دعوت کردم .

نمی تونم انتظار داشته باشم دوست هاش رو به خاطر من بذاره کنار . اون هم منی که هنوز جایگاهم توی زندگیش معلوم نیست . میخوام نشون بدم حضور هوروش ، برام اهمیت چندانی نداره . می تونم با وجود اون هم از این جا بودن لذت ببرم .

- کاوه بریم تاب بازی ؟
- روش پر برفه .
- عیب نداره . میتکونیمش . مزه میده .

با شنیدن شوق توی صدام ، بی حوصلگی رو از صورتش پس میزنه . چشم هاش حس میگیرن . با نوک انگشت روی بینیم میزنه و با صدای بمش برام میخونه .

- خیس میشی ، گوله میشی ، میفتی تو حوض نقاشی .

توی دلم میگم "کاش همیشه کاوه همین جوری باشه . شب چشم هاش باید روشن بشه " . خودم رو ازش جدا میکنم و رو به اون ، چند قدم عقب عقب میرم . خودم رو برای اولین بار لوس میکنم .

- اون مال گنجشکک اشی مشی بود نه مال جوجه ها که .
- تو هم گنجشکک منی ، جوجه رنگی .

وجودم از یه حس خوب گرم میشه . یه لحظه حس میکنم چقدر دوست داشته شدن حس خوبیه ، یه لحظه وسط سرما و برف یه جریان گرم توی بطن قلبم می پیچه ، مثل جریان بهار توی تن درخت ، اما فقط برای یه لحظه . آسمون ذهن من هنوز مه گرفته است . میترسم همه ی این ها جزئی از بازی باشه . همه ی حرارت وجودم آه میشه و بیرون میاد .
متنفرم از خودم . متنفرم از زن بودنم . از اینکه برای دوست داشتن هم باید منتظر اجازه باشم . از این که هر جوری که باشم ، با هر حسی ، باز هم باید انتخابم کنن تا بتونم انتخاب کنم . بعد فکر میکنم تقصیر اون که نیست . اما تقصیر من هم نیست .
رو میگردونم تا تغییر حالتم رو نبینه . میرم سمت تاب و برف های روش رو کنار میزنم . به محض اینکه میشینم ، تا اعماق وجودم سرما رو حس میکنم . از شدت سرما توی خودم مچاله میشم .
کاوه میره پشت سرم و با دو دستش ، شونه هام رو محکم میگیره و فشار میده . بعد وادارم میکنه به پشتی تاب تکیه بدم . شروع میکنه به تاب دادن من . نمی دونم میخوام به خودم نیشتر بزنم یا به اون . شاید هم فقط دنبال یه کم اطمینان میگردم برای اینکه پام رو از این حصار فرضی ای که دورم کشیدم بیرون بذارم . می پرسم .

- تقویم داری ؟

صداش رنگ تعجب میگیره .

- الان ؟
- نه کلا . میخوام ببینم حساب کتاب دستت هست یا نه .
- حساب کتاب چی ؟
- با امروز سی و هفت روز از قرار چهل روزمون گذشته .


دست هاش از بدنه ی تاب جدا میشن . پشتم ایستاده بی اون که حرکتی بکنه . هیچی نمیگه ، حتی یه کلمه ، حتی قدر شنیدن صدای نفس هاش ، چیزی ازش نمیشنوم .
سکوتش هم خوبه هم بد ، هم تسلی بخشه و هم آزار دهنده . خوبه چون مستقیم بهم نمیگه " خوب ! بازی که تموم شد تو هم برام تموم میشی ." بده چون نمیگه " مهم نیست . این بازی خیلی وقته رنگ واقعیت گرفته ". من رو همچنان سرگردون نگه میداره .
نمی خوام خود خواه باشم اما نمی تونم با خودم کنار بیام . نمی تونم با راه رفتن روی لبه ی این دیوار ، با تلو تلو خوردن بین این احساسات متفاوت ، با این حرکت پاندولی بین خواستن و نخواستن ، کنار بیام . نمی تونم که نگم ، پس سهم من چیه ؟ یه وقت هایی هر کاری هم که می کنی یه جایی نمی تونی این جمله رو که چسبیده به در و دیوار ذهنت ، دور بریزی . پس من چی ؟
منم بعد از یه کم تاب خوردن ثابت می ایستم . نفس عمیقی میکشم و به خودم میگم " اگر بازی هم هست بذار فقط برای خاطر خود بازی ، تا لحظه ی آخر ازش لذت ببرم . بذار خوب بازی کنم " .
خم میشم و یه مشت از برف های کنارم رو توی دستم گلوله میکنم و بلند میشم . میریم کنار کاوه که حالا دست هاش رو توی جیب های کاپشنش فرو برده و به ناکجا آباد خیره شده . با خودم تکرار میکنم " الان فصل خواستنه . به فصل های سرد ، بعدا فکر میکنم . "
دستم رو روی شونه اش میذارم . برمیگرده سمتم . توی نگاه گنگش یه جور استفهام میشینه . بهش نزدیک میشم . نفسم توی صورتش پخش میشه . تعجب توی چشماش داد میزنه . روی پنجه پاهام بلند میشم و دستم رو نوازش گونه ، روی کتف و شونه اش جلو میبرم . یکی از ابروهاش بالا میپره . آروم گلوله ی کوچیک برف رو توی یقه اش می ریزم . طول میکشه تا سردی برف ، حواسش رو دوباره به کار بندازه . صدای دادش بلند میشه .

- آی !!! نامرد .

به سرعت برق ازش دور میشم و اونم دنبالم میکنه . یه لحظه به عقب برمیگردم . هنوز ته مونده های گرفتگی رو روی صورتش میبینم . زبونم رو درمیارم و مثل بچه های تخس ابروهام رو بالا و پائین میندازم . خنده روی لبش زنده میشه ، جون میگیره . هر چی برف به دستش میرسه گلوله شده و نشده پرت میکنه سمتم . همون جوری که میدوم ، جواب گلوله بارونش رو میدم . از در پشتی ، خیس آب می پرم توی ویلا . از موهام قطره قطره آب میچکه . صدای خنده های من و کاوه ، ویلا رو بر میداره و توجه بقیه رو هم جلب میکنه .
نمی دونم این وسط پانی از چی بیشتر ناراحته که در هر حالی باید نیش خودش رو بزنه .

- کاوه عادت نداشتی با دختر بچه ها دوستی کنی .

پشت چشم نازک کردن های پانته آ و نگاه های بقیه هم نمی تونه لبخند رو از لب های کاوه جدا کنه . با سرخوشی زودتر از کاوه جوابش رو میدم .

- آخه از پیرزن ها خسته شده بود .

صدای قهقه ی جمع بلند میشه . برای دیدن عکس العمل کاوه برمیگردم که حالتش وادارم میکنه رد نگاهش رو تعقیب کنم . قامت بلند کیوان ، جلوی ورودی اصلی دلیل خوبیه برای میخکوب شدن کاوه و سکوت ناگهانی بقیه .
کاوه زودتر به خودش میاد . توی صداش رگه های خشم موج میزنه .

- تو این جا چه کار میکنی ؟

کیوان بی خیال جلو میاد . دستش رو با لبخند ، سمت کاوه دراز میکنه .

- سلام داداش .

کاوه دست هاش رو توی جیب شلوارش فرو میبره و دوباره می پرسه .

- گفتم برای چی اومدی این جا ؟
- اومدم داداشم رو ببینم .
- برای ؟

کیوان انگار تمام این چیزها براش خیلی عادیه شونه ای بالا میندازه و مشغول باز کردن شال سفید بافت از دور گردنش میشه .

- دیدن برادرم مگه دلیل میخواد ؟

جو متشنجی که به وجود اومده باعث میشه هیچ کسی نه حرفی بزنه نه حتی حرکتی بکنه اما مهرنوش انگار هیچ اتفاقی نیفتاده جلو میاد و دستش رو روی شونه ی کیوان میگذاره .

- نه بابا ! تا حالا یه پسر حاجی داشتیم . حالا شدید دو تا .

کاوه نگاه آتشینش رو به مهرنوش میدوزه اما کیوان رو مخاطب قرار میده .

- از مهمون بی دعوت خوشم نمیاد ! تو هم همین الان برگرد .
- داداش روز تعطیل این همه راه رو کوبیدم اومدم این جا . دلت میاد بیرونم کنی ؟

کاوه یه قدم بلند به سمتش برمیداره که مهرنوش سد راهش میشه و خودش رو وسط رابطه ی دو تا برادر میندازه .

- تازه اون هم وقتی این طفلک با بدبختی حاجی رو پیچونده . الان برگرده که لابد دوباره یه سری بازجویی باید پس بده .

کیوان جواب مهرنوش رو میده .

- بابام نیست . این روزها سرش شلوغه .
- چیه ؟ همون قضایای کاری همیشگی ؟ یا حاجیتون میخواد یه تنه کار خیر بکنه ؟ آمار ازدواج هم که این چند وقته کشیده پائین اصلا برای مملکت خوب نیست .
- نه . میخواد با یکی دو تا از دوست هاش بره سفر . داره مقدمات رو فراهم میکنه .
- ای بابا ! شنیده بودم واسه ی آینده ی کاریش داره نقشه میکشه . پس خبرها اشتباه میرسه . حالا با کی میخواد بره سفر که اینقدر باهاش رودربایستی داره ؟
- دو منظوره است سفرش . هم کاریه ، هم خیلی خودمونیه . سید مرتضوی هست و ...

کاوه تحملش تموم میشه . حتی مهلت نمیده کیوان حرفش رو تموم کنه . پشت یقه ی کیوان رو میچسبه و در حالی که سعی داره نشون بده فقط دستش رو پشت اون گذاشته به سمت در ورودی ویلا میبرتش . با صدایی که می لرزه می غره .

- بسه دیگه . گفتم برگرد . دیگه هم این دور و بر نیا .

کاوه و کیوان از دیدرسمون خارج میشن .
شینا و شهاب به هم نگاه میکنن و توی یه تلپاتی آنی هر دو لاقیدانه شونه بالا میندازن و با لبخند میرن سمت دیگه ی سالن . نمی دونم باید الان چی کارکنم که با شنیدن صدای مهرنوش از پشت سرم از جا میپرم .

- کیوان رو تا حالا دیده بودی ؟ هر چند فکر نمیکنم آشنائی با خانواده ی کاوه خیلی هم به کارت بیاد .

برمیگردم و به اون که دقیقا کنار گوشم ایستاده ، نگاهی میندازم . صورتش با صورتم مماس شده . همزمان حواسم هست که پانته آ هر دومون رو زیر ذره بین گذاشته . یه کم عقب میکشم و میگم .

- فکر نمی کنم تو هم جز خانواده اش باشی که میخوای توی مسائلشون دخالت کنی .
- نه . اما فعلا سعی همه اینه که یه جوری کاوه و پدرش رو آشتی بدن . کیوان رو من دعوت کردم شاید بتونیم ترتیبی بدیم کاوه خیلی غیر منتظره با پدرش رو به رو بشه و کدورت هاشون رو فراموش کنن . این سفر به نظر موقعیت خوبی میاد .

با برگشتن کاوه به سالن مهرنوش ادامه ی حرفش رو نمی گیره . هر کسی یه جوری خودش رو مشغول میکنه تا با کاوه که کلافگی از صورتش میباره رو در رو نشه . در عرض چند ثانیه دیگه مهرنوش و هوروش رو توی سالن نمی بینم . کاوه هم میره سمت سرویس تا احتمالا آبی به سر و روش بزنه .
از پنجره سرکی به بیرون میکشم . کیوان هنوز بیرونه . شاید منتظره کاوه تغییر عقیده بده و دعوتش کنه داخل .
با یه نگاه به در سرویس بهداشتی که هنوز بسته است ، تصمیمم رو میگیرم و از ویلا بیرون میرم .


کیوان کنار باغچه که الان بیشتر شبیه مخلوط خاک و برفه ایستاده و با نوک کفشش برف ها رو کنار میزنه تا به خاک برسه . یه حالتی مثل تردید توی رفتارش هست .
متوجه نزدیک شدنم میشه و یه لبخند دوستانه روی صورت غمزده اش میشونه . قبل از اینکه برای شروع سر صحبت دست و پا بزنم میگه .

- یه بار دیگه هم قبلا همدیگه رو دیدیم . توی مهد امید بود . معلومه رابطه تون با کاوه خوب پیش میره .

لحنش هم دوستانه و بی غرضه . باعث میشه باهاش احساس نزدیکی کنم .
چیزی رو میگم که باورش دارم .وابستگی کاوه به برادرش نمی تونست کمتر از دلبستگیش به خواهری باشه که مرده بود .

- کاوه عادت نداره زیاد احساساتش رو بروز بده اما میدونم شما رو خیلی دوست داره .
- کاش میشد ...
- کاوه خاطرات تلخی رو پشت سر گذاشته .

این بار چشم هاش رو مستقیم به من میدوزه . شاید داره با خودش فکر میکنه که من چقدر از زندگی کاوه میدونم . باز هم به کمکش میرم .

- ولی هر چی هم که پیش اومده مربوط به گذشته است . بچه ها و پدر و مادرها هیچ جوری از هم جدا نمیشن . نباید بشن . کاوه به حضور خانواده اش خیلی احتیاج داره .

با صدایی که کلی درد و نا امیدی پشتش خوابیده آروم ناله میکنه .

- کاوه کوتاه نمیاد . بابا هم حاضر نیست پیش قدم بشه . خانواده ای نمونده که بشه بهش امیدی داشت . دیگه نمی دونم چی کار باید بکنم .
- خوب نمی تونید یه موقعیت فراهم کنید هم دیگه رو ببینن ، شاید این جوری به هر حال مهر پدر ، فرزندی بینشون تونست یه کم اوضاع رو بهتر کنه . تا حرف نزنن مشکلاتشون حل نمیشه . رو در رو حرف زدن شاید بتونه یه کم گره های رابطشون رو باز کنه .

کیوان نگاهش رو به جایی پشت سرم ، به ساختمون ویلا میدوزه و زمزمه میکنه .

- نمی دونم . بعید می دونم بشه کاوه رو راضی کرد .
- شاید احتیاج نباشه از قبل چیزی بهشون بگیم . مثلا همین سفر . نمیشه هر دوشون یه جا حضور داشته باشن ، ظاهرا اتفاقی ؟

بهش از قبل فکر نکردم تا بتونم پیشنهاد بهتری بدم. خود کیوان ادامه میده .

- بابا ، قراره شش ، هفت روز دیگه با بعضی از دوست هاش بره این سفر ، روستای محل تولدش . جای باصفا و آرومیه و البته دور از چشم . می خوان یه کم دور از هیاهو خلوت کنن . الان هم رفته تا چک کنه مشکلی پیش نمیاد . روی این سفر برای آینده کاریش و حمایت هایی که می تونه بگیره ، خیلی حساب باز کرده . هیچ کس غیر از خودشون چند نفر تو جریان این برنامه نیستن . کسی رو همراهشون نمیبرن . یه جورایی قرار نیست حتی من هم از این برنامه خبر داشته باشم . چطور می تونم کاوه رو ببرم اون جا ؟

می فهمم که شرایط مناسبی نیست . گذشته از اون ، شاید این دیدار ، در حضور یه عده غریبه ، ایده ی خوبی هم نباشه . هر چی هست نمی خوام کاوه بیشتر از این با خودش درگیر باشه . میونه رو میگیرم و از کیوان خواهش میکنم .

- حق با شماست . شاید یه وقت دیگه بشه . اما شما که کاوه رو تنها نمیذارید ؟
- معلومه که نه . من همین یه داداش رو که بیشتر ندارم .

لحنش دوباره گرم شده . لبخندی به روم میپاشه و در همون حال که ازم فاصله میگیره تا به سمت ماشینش که بیرون باغه بره میگه .

- بهتره فعلا برم . امیدوارم بازم ببینمتون .

دور شدنش رو تماشا میکنم که صدای خش خشی توجهم رو جلب میکنه . صدا از پشت یکی از ماشین هاست که در صندوقش باز مونده . میخوام یه کم جلوتر برم که صدای سوتی از همون طرف به گوشم میرسه . مهرنوش از پشت ماشین شاسی بلندش بیرون میاد و با یه پوزخند به نیش زبونش مهمونم میکنه .

- میبینم که خوب هر دو تا برادر رو به طرف خودت جذب کردی !

از افکار مسمومش حالم به هم میخوره . امیدوارم جوابم به حد کافی دندون شکن باشه .

- بهتر از شماست که گوش وای می ایستی ! این کارها در حد دختر بچه های مهد کودکیه .
- و البته تو که ایده های دیگران رو تو هوا قاپ میزنی .

به گوشه کنایه هاش توجهی نمی کنم و راهی داخل ساختمون میشم .
کاوه دوباره نقاب خونسردیش رو به صورت زده و مابین بقیه نشسته اما از دو دو زدن چشم هاش روی در ورودی میفهمم که دلش هنوز آروم نگرفته . از دیدن کیوان که نا امید میشه ، رو به جمع میکنه و میپرسه .

- برای ناهار چه برنامه ای دارین ؟

مهرنوش که پشت سرم وارد ویلا شده ، کیسه های توی دستش رو بالا میگیره و جواب میده .

- من جوجه و مخلفات گرفتم مونده کباب کردنشون .

پانته آ پشت چشمی نازک میکنه و به صداش نازی میده .

- اونم که دست آقایون رو میبوسه . من که تو این هوا از کنار شومینه جم نمی خورم .
میخوام نشون بدم همه چیز عین قبله . بحث کردن با پانی رو از سر میگیرم .

- دقیقا عین مرغ کُرچ پانی جون . اما من پایه ام بیام کنار باربیکیو .

شهاب بالاخره ابراز عقیده میکنه .

- پس جمع کنید بریم که تا وسائل رو آماده کنیم دیگه وقت ناهاره .

میرم توی آشپزخونه . کابینت ها رو زیر و رو میکنم تا یکی دو تا سینی و ظرف های مورد نیاز رو پیدا کنم . هنوز ذهنم درگیر کاوه است که زمزمه ی مهرنوش رو کنار گوشم میشنوم .

- من از گربه های وحشی خوشم میاد .

بین کابینت و بدن مهرنوش ، کنج دیوار گیر افتادم . برمیگردم و به اون که با نگاه مته ایش روی صورتم میخکوب شده نگاهی میندازم . فکر میکنم اگر یه بار به کامران اجازه دادم زیادی از حد بهم نزدیک شه ، قرار نیست این اشتباه رو دوباره تکرار کنم . خصوصا که آرامش دیوونه کننده ی مهرنوش روی اعصابم خط میکشه . من هم باهاش مقابله به مثل میکنم .

- احتمالا به خاطر اینکه لنگه ی خودتن . لابد به خاطر همین هم هست که کاوه یه سگ ژرمن شپرد خریده .

فاصله ی کم بینمون رو میخواد با یه قدم پر کنه که بلافاصله عکس العمل نشون میدم . با گرفتن سر سیخ هایی که توی دستمه به سمتش تهدیدش میکنم اما با چیزی که میگه معلومه به این راحتی از رو نمیره .

- تو رو نمی دونم . اما من سگ کُشیم خوبه .

همین لحظه کاوه میاد تو . مهرنوش عقب میکشه . نگاه مشکوک کاوه بین من و مهرنوش میره و برمیگرده ، هر چند سعی میکنه چیزی توی صداش نباشه وقتی میپرسه .

- چیزی شده ؟

با آرامشی که نمی دونم از کجا اومده جواب میدم .

- نه داشتیم با هم دوئل میکردیم .
- سر چی ؟
- سر کباب کردن .

همین که مهرنوش متوجه دوپهلو بودن جوابم بشه کافیه . برای اینکه اوضاع رو عادی جلوه بدم ادامه میدم .

- مهرنوش جوجه ها رو میبره اما من هنوز گوجه نشستم .

کاوه هم میخواد وانمود کنه همه چیز به خوبی همون اول صبحه . لحنش شیطنت میگیره .

- بقیه دخترا چه کارن ؟
- سیاهی لشکر .
- بی خود کردن . الان میکشونمش توی آشپزخونه .

مهرنوش رو که همچنان سر جاش ایستاده کنار میزنم و میرم سمت کاوه . بازوش رو میگیرم و به داخل آشپزخونه میکشمش . این طوری مهرنوش هم نمی تونه پاش رو از گلیمش درازتر کنه .

- بی خیال . دو تا گوجه شستن این حرف ها رو نداره . میتونی ظرف شستن رو بنداز گردنشون .

کاوه با لبخند سری تکون میده و بیرون رفتن مهرنوش رو تماشا میکنه . در حال شستن گوجه ها و فلفل هام که کاوه بعد از یه کم دل دل کردن میاد کنار دستم می ایسته و زمزمه میکنه .

- نزدیک من بمون .

بعد از آماده کردن کباب ها و خوردنشون ، همه پراکنده میشن . شینا و شهاب که به یکی از اتاق خواب ها میرن و هوروش و مهرنوش بساط شطرنج رو میچینن . کاوه کنارم نشسته و سرش رو توی لپ تاپش فرو کرده و من مجبورم ، خودم رو با برنامه های تلویزیون سرگرم کنم .
بعد از کلی بالا و پائین کردن کانال ها حسابی کسل میشم . آهی از سر بی حوصلگی میکشم که توجه کاوه رو جلب میکنه .

- حوصله ات سر رفته ؟

فقط سر تکون میدم . موهام رو از روی گردنم کنار میزنه . با لحن نرمی زیر گوشم آهسته پچ پچ میکنه .

- میخوای بقیه رو بذاریم سرکار؟

نگاهی به هوروش و مهرنوش میندازم که عجیب درگیرن . پانته آ چسبیده به مهرنوش جوری به صفحه ی شطرنج نگاه میکنه انگار منتظر نتیجه ی مسابقه ی نهایی المپیکه .کاوه از برق نگاهم جوابش رو میگیره و در حال بلند شدن آروم میگه .

- همین جا بمون تا یه چیزهایی از توی انبار پیدا کنم .

رفتن کاوه طولانی میشه . بازی سر چیزی که نمی دونم چیه بهم میخوره .
نمی دونم به خاطر برف بازی صبحه یا بیرون بودن برای کباب کردن جوجه ها اما احساس سرما میکنم . تحملم تموم میشه میرم سمت اتاقی که لباس هام رو گذاشتم تا شالم رو بردارم . از لای در نیمه باز اتاق صدای کسی رو میشنوم که یعنی یه نفر دیگه هم توی اتاقه . میخوام برگردم اما صدای مهرنوش که داره به زبون دیگه ای حرف میزنه کنجکاوم میکنه که گوش بایستم . به نظرم به روسی داره حرف میزنه . یه کم بعد حس میکنم کارم مسخره است . من که چیزی نمیفهمم . میام برگردم که چند جمله ای به انگلیسی میگه .


میام برگردم که چند جمله ای به انگلیسی میگه .

- . Yanish will hand 226’s Guillotine to you in kazeroun
- ...
- next week
- …
- send some flowers for his funeral

گیوتین ؟؟؟ مجلس ختم ؟؟؟ از حرف هاش سر درنمیارم .
حسی که به مهرنوش دارم تقویت میشه . می دونم مهرنوش چیزی شبیه آرامش قبل از طوفانه .
توی همین فکر و خیال هام که مهرنوش در اتاق رو بی هوا باز میکنه و با من سینه به سینه در میاد . با اون چشم های بی رنگش بهم زل میزنه و با لحن سردی زمزمه میکنه .

- نچ نچ !!! گوش وایستادن اصلا کار خوبی نیست .

اولین چیزی رو که به ذهنم میرسه با قانع کننده ترین لحن ممکن به زبون میارم .

- تنهایی حوصله ام سر رفت . فقط اومدم دنبالت ببینم کجایی ؟
- کاوه کجاست ؟
- رفته پشت ویلا . نمیدونم ، انبار فکر کنم دنبال چیزی بگرده .

به محض گفتن پشیمون میشم . آخه الان وقت این جواب های دم دستی احمقانه بود ؟
مهرنوش یه نیشخند دندون نما میزنه که مورمورم میشه . بازوم رو میگیره و میکشتم توی اتاق . در اتاق رو با پشت پا میبنده . میکوبتم به دیوار به پشت در .

- خب خب . پس چشم کاوه رو دور دیدی ، اومدی شیطونی .

یه قدم فاصله ی بینمون رو طی میکنه و میچسبه بهم . راه فرار ندارم . خودم رو سرزنش میکنم که دروغ بهتری نساختم . تمام تلاشم رو میکنم که خونسرد به نظر بیام . فکر میکنم ته تهش یه چنگ و دندون باید خرجش کنم . گربه ها همین کار رو میکنن دیگه نه ؟
سر و گردنم رو تکونی میدم و بی اختیار از تصور خودم یه لبخند روی صورتم میشینه . لبخندم کار رو خراب تر میکنه . مهرنوش یه دستش رو به دیوار تکیه میده و اون یکی رو روی کمر من میذاره . سرش رو میاره زیر گوشم و یه نفس عمیق میکشه .

- گربه کوچولو هوس بازی با سگ به سرت زده ؟ هووم ؟ میدونستم .

صدای کشدارش توی گوشم میپیچه . اوضاع از چیزی که فکر میکردم جدیتره .
کاوه در دسترس نیست که بتونم روی کمکش حسابی باز بکنم . یاد هشدارش میفتم . " نزدیک من بمون " . لعنت ! حالا دقیقا عکس گفته ی اون عمل کردم .
به خودم دلداری که میدم که تنهایی هم از پسش برمیام . فقط باید فکرم رو به کار بندازم . دست میبرم به کمرش تا حداقل نذارم بیشتر از این بهم نزدیک بشه ، تا ناخن های بلندم رو توی تنش فرو کنم ، که انگشت هام یخ میبندن . از زیر پلیوری که پوشیده ، دستم جسم سردی رو لمس میکنه که سرماش مغز استخون هام رو هم فریز میکنه . لرزش انگشت هام بهم میگن این قالب یخ چیزی شبیه به ماشه داره . دستم رو پس میکشم و مشت میکنم .
سنسورهای مغزم بین حرف هاش و این اسلحه پل میزنن . گیوتین و مجلس ختم حالا برام معنا پیدا میکنن .
خودش رو بیشتر بهم میچسبونه . کمرم رو محکم فشار میده . فاصله ی بینیش تا بینی قوز دار من به یک سانت نمی رسه . نفسش که بویی مخلوط از مشروب و نعناع داره توی صورتم پخش میشه . دهن باز میکنم تا یه چیزی بگم . یه چیزی که از خودم دورش کنم . اما زبون درازی رو که الان بهش احتیاج دارم ، چند ثانیه جلوتر ، لمس یه اسلحه کوتاه کرده . به ذهن قفل شده ام هیچی نمیرسه که اون یک دفعه لب هاش رو روی لبهام میذاره و فشار میده .
دست هام برای پس زدنش به تقلا میفتن اما همین که به بدنش نزدیک میشن دوباره یاد اسلحه میفتن و ناخودآگاه پس میکشن .
نمی دونم تصورم از اولین بوسه چی بوده یا چی نبوده اما هر چی که بوده مطمئنا این چیزی که الان دارم تجربه میکنم نبوده . فشار لب هاش ، خیسی زبونش ، بوسه اش من رو یاد وقت هایی میندازه که یکی از پیرزن های بی دندون فامیل آدم رو می بوسه . نه میتونی خودت رو عقب بکشی نه میخوای ادامه بدی . فقط صبر میکنی . توی دلت ثانیه ها رو میشمری تا تموم بشه . فکر میکنی این طوری ذهنت منحرف میشه اما نمی دونی این جوری هر لحظه بیشتر کش میاد .
اون به زور زبونش رو از لا به لای لب هام رد میکنه و میخواد توی دهنم ببره که دندون های کلید شده ام بهش اجازه نمیدن . مهرنوش وقتی میبینه باهاش همراهی نمیکنم ، سر بلند میکنه . یکی از ابروهاش رو بالا میبره و با ابهام نگاهم میکنه . چشم های آبیش ، وحشی و درنده به نظر میرسن . زبون اون زودتر از مغز من به کار میفته .

- خودت هم بی تجربه باشی کاوه باید این چیزها رو یادت داده باشه .

دست هام رو به جای پهلوها روی سینه اش میذارم و کمی به عقب هلش میدم . توی چشم هاش زل میزنم تا نشون بدم همه چیز مرتبه . که ترس نیست که خون رو توی رگ هام منجمد کرده . سیاه ترین نگاهم رو هم از اعماق وجودم بیرون میکشم تا هیچ چیزی ازش نخونه . جون میکنم تا صدام رو محکم و بی هیچ لرزشی نگه دارم .

- الان ... توی ویلای کاوه ... وقتی هر لحظه ممکنه سر برسه ... فکر میکنی وقت خوبیه ؟ بیشتر از این ها روت حساب باز می کردم .

پوزخندی میزنه و دوباره جلو میاد .
خودم رو لعنت میکنم ! لعنت ! هما ! هما !!! چیز بهتری نبود که بگی ؟
قفسه ی سینه ام از حجم نفسی که به زور نگه داشتم داره منفجر میشه . لبهاش رو روی دهنم میذاره و با دندون لبهام رو میکشه . فکم رو بیشتر فشار میدم . کش اومدن لبم رو میبینم و صدام در نمیاد . پوست لبم کنده میشه . کنار شقیقه ام برام خط و نشون میکشه .

- باشه برای بعد . اما یادت نره !!! من از کار نصفه خوشم نمیاد .

ازم جدا میشه . با دو انگشت دستش یه کارت از توی جیب پشت شلوارش بیرون میکشه . کیفم رو از کنار دراور برمیداره و کارت رو توش میندازه . بعد کیف رو پرت میکنه کنار در دستشویی .
بی اون که چیزی به روی خودش بیاره از اتاق خارج میشه .
به محض رفتنش ، نفسم رو مقطع بیرون میدم . زانوهام خم میشن . دستم رو بهشون تکیه میدم تا بتونم سر پا بمونم . خون توی مغزم هجوم میاره . همراهش هزار تا فکر به سرم میزنه . یاد مهمونی باغ میفتم که اون هم حضور داشت . یاد تهدیدهای اون شبی میفتم . دستم رو روی گونه ام ، روی جای زخمی که ظاهرا دیگه نیست اما جاش توی دلم هنوزم میسوزه میذارم . پاهام جونی ندارن اما به هر بدبختی ای هست خودم رو به دستشویی توی اتاق میرسونم . توی آینه به خودم نگاه میکنم . یه تیکه از پوست لبم رفته .
مثل اون وقت ها که بچه بودیم و بعد از بوسه های آبدار دیگران جاش رو پاک میکردیم با پشت دست روی لب هام میکشم . بدم میاد . چندشم میشه . آب رو باز میکنم و لب هام رو میشورم . بدتر میشه . بین لب پایینم چاک خورده و با این کار ازش خون بیرون میزنه .
از توی کیفم که کنار در دستشوییه ، رژم رو بیرون میارم و روی لب هام میکشم . فکر میکنم الان باید رژ قرمز داشته باشم که ندارم . رژ صورتی رنگ رو محکمتر به لب هام می مالم . نگاه آخر رو توی آینه دستشوئی به خودم میندازم . ماسک همای آروم رو از ته وجودم پیدا میکنم و روی صورتم میذارم هر چند توی دلم آشوبه .
از دستشویی که بیرون میام کاوه رو میبینم که به دراور تکیه زده و چیزی میگه که متوجه نمیشم .

- .....
- هوم ؟

تکیه اش رو میگیره و یه قدم سمتم میاد .

- هما ! چیزی شده ؟
- چی ؟ هیچی .
- رنگت شده مثل گچ دیوار .

با خودم دل دل میکنم برای گفتن و نگفتن . دهن باز میکنم برای گفتن . دست دراز میکنم برای تکیه گاه گرفتن . بند شدن . اما نمی تونم . نمیشه . فکر میکنم بگم که چی بشه ؟ از طوفان مهرنوش می ترسم . از به پا کردن آتیشی که شاید دودش توی چشم خودم هم بره می ترسم . فقط می خوام تموم شه .

- چیزی نیست . فقط میخوام برم خونه .
- حالت خوبه ؟

با این سوالش دستم میره سمت دلم ، احساس میکنم تمام محتویات معده ام در حال جوش و خروشه .

- آره . فقط میخوام برگردم دیگه .

یه کم با ابروهای درهم رفته نگاهم میکنه و نفسش رو بیرون میده .

- اگر چیزی لازم داری هست . بالاخره من قبلا هم دوست دختر داشتم .
- نه ! نه . میشه فقط من رو برسونی ؟
- باشه تا تو لباس بپوشی برات یه لیوان چای نبات میارم بعد میریم .

سری تکون میدم و اون میره . شاید یه کم چای نبات فشارم رو بالا بیاره . چای نبات ! تازه میفهمم چه فکری کرده . بعد با خودم میگم " الان وقت این حرف ها نیست . فقط بذار از این جا دور شم ."
توی ماشین ، توی سرم غوغاست . دستم رو به پیشونی ام میگیرم و فشار میدم بلکه بتونم آرومش کنم .

- مسکن اگر میخوای بهت بدم .
- نه .

نه . سردردم رو دیگه مسکن آروم نمیکنه . فراموشی مسکنی بوده که دوره ی تاثیرش تموم شده .
نگاه آخر مهرنوش ، قبل از رفتن مثل یه چیز لزج توی خاطرم بالا و پائین میره .

- تو با مهرنوش چه جور همکاری ای داری؟
- هیچ جور .
- پس چه طور این جا اومده بود ؟
- دوست پسر سابق پانته آ بود . شینا خودش به پانته آ خبر میده دور همیم ، بعد هم برای این که کمتر به پر و پای من و شهاب بپیچه مهرنوش رو هم دعوت میکنه .

هنوز هم سردمه . نه سیستم گرم کننده ی ماشین ، نه پالتو نه هیچ چیز دیگه ای گرمم نمی کنه . دلم دست های بزرگ مردونه ی کاوه رو میخواد که الان دور فرمون پیچیدن . که رگ هاش دارن مدام برجسته تر میشن .
فکر میکنم چطور اون متوجه نگاه مهرنوش نشده ؟ اون آبی سرد خفه کننده رو ندیده ؟ چطور حالم رو نمی فهمه وقتی من این قدر برای هر حسش همدلی کردم ؟ اون جادوی مشترک بینمون کجاست ؟
انگار بی اون که بپرسم ، میفهمه و جواب میده .

- هیچ وقت به من گوش نمی کنی . این یه بار رو گوش کن . از مهرنوش فاصله بگیر . من لازمش دارم . گفته بودم . تو بازی قدرت گاهی به این جور آدم ها احتیاج داری . اما تو قواعد بازی رو بلد نیستی .

میخوام بگم این بار رو فهمیدم که باید بهت گوش کنم اما به جاش چیز دیگه ای از این خاطره ی تاریک ، ته ذهنم برق میزنه .

- مهرنوش یه گردنبند عین مال تو داره .
- تو که خودت گفتی . چشم و هم چشمی مهرنوشه دیگه .
- واقعا ؟ چرا باید این جوری باشه ؟
- مهرنوش ظاهرا شیک و گول زنکی داره اما آدم دست پائین ایه. هر کاری کرده تا خودش رو بالا بکشه .

برمیگرده و نگاهم میکنه . توی یه لحظه چشم هاش مثل سنگ سیاه غیر قابل نفوذ میشن .

- با این آدم ها نمیشه جوشید هما . من رو که میبینی مثل یه قطره روغنم که هیچ جوری قاطی آب نمیشه . به وقت لزوم ازشون استفاده میکنم اما نه بیشتر . تو هم بهتره مواظب خودت باشی .

یه دستمال از توی جعبه ی جلوی فرمون بیرون میکشه و طرفم میگیره . بعد هم آفتاب گیر جلوی من رو پائین میده . توی آینه ی آفتاب گیر به خودم نگاه میکنم . شکاف لبم باز شده و خون بیرون زده . دستمال رو روی لبم نگه میدارم و چشم میدوزم به جاده . با خودم تکرار میکنم ، وقتی قاعده ی بازی رو بلد نیستی ، این یه بار رو حرف گوش کن هما .


فصل ششم

دروغ نمیگویم
باد را بنگرید
باد هم از وزیدنِ این همه واژه
به آخرین جملهی غمانگیزِ جهان رسیده است:
را ... را ... راحتام بگذارید،
من هم بدبینام
من هم خستهام
من هم بیباور ...!

"سید علی صالحی "

گاهی قصه درست از جایی شروع میشه که انتظارش رو نداری . پس اگر داری قصه میسازی همیشه باید حواست رو جمع کنی .
توی خونه نشستم و زل زدم به صفحه ی تلویزیون . بی حوصله یکی از پاهام رو روی اون یکی انداختم و مدام تکونش میدم .
تفریح روز جمعه ام به کجا که کشیده نشد !
به همه چیز فکر میکنم و به هیچ چیز فکر نمی کنم . به مهرنوش فکر میکنم . هر دفعه به اینجای افکارم که میرسم ، ناخودآگاه با پشت دست محکم روی لبم میکشم . از مهرنوش صد در صد فاصله میگیرم . نمی خوام به طوفان حتی فکر کنم .
به کاوه فکر میکنم . نمی دونم . حس اعتمادی که بهش دارم با بی اعتمادیم که به اطرافیانش در تضاده . میخوام برم و نمی خوام برم . میخوام ببُرم و نمی خوام ببُرم . عقلم میگه چه اعتباری به کاوه هست ، به مردی که حتی معلوم نیست تو کجای زندگیشی . دلم اما هزار جور دلیل و برهان میاره برای تبرئه اش و هر چیز خوبی رو که توی این مدت باهاش تجربه کردم یادآوری میکنه .
دلم می خواد یه خونه ی محکم بسازم که هیچ طوفانی خرابش نکنه .
حس میکنم روز تصمیم گیری رسیده . تا سه روز دیگه این بازی تموم میشه . روز تصمیم گیری رسیده .
صدای زنگ در که بلند میشه از خیالاتم کنده میشم . فکر میکنم چند دقیقه است همین جوری به تبلیغات تلویزیون زل زدم ؟
اون قدر توی دنیای درهم و برهم خودم سیر میکنم که یادم میره هیوا خونه نیست و منتظر میشم تا اون در رو باز کنه .
اون کسی که بیرون ایستاده ، ظاهرا کم طاقته که خیلی زود دوباره زنگ رو فشار میده . مامان کلافه از توی اتاق داد میکشه .

- هما ! دارم با تلفن حرف میزنم . جواب بده اون در رو .

تازه یادم میاد ، خودم بعد از رسیدن به خونه به ویدا زنگ زدم تا مطمئن بشم هیوا هنوز هم با اون هاست .
بلند میشم تا در رو باز کنم .
توی صفحه ی آیفون تصویری که به لطف آقای زوار جدیدا نصب کردن ، توی روشنایی کم سوی دم غروب ، صورت امیر علی رو دم در تشخیص میدم . گوشی رو برمیدارم و توش با لحن آرومی که توجه مامان رو جلب نکنه میگم .

- بفرمائید ؟

امیر علی خودش رو بیشتر به طرف آیفون میکشه و محکم جوابم رو میده .

- چند لحظه بیا دم در.

حالت آمرانه ی صداش کفرم رو درمیاره . چی میخواد این آدم از زندگی من ؟ فکر میکردم بار قبل خوب بهش فهموندم که از دیدنش خوشم نمیاد .

- میشه بگید چرا این جائید ؟
- بیای پائین متوجه میشی .

یاد پیام های صبحش میفتم . " خصوصیه !!! " . لعنتی ! من که صبح گفته بودم امروز نه . امروز نیستم . الان توی این همهمه ی فکری فقط اون رو کم داشتم .
مامان که صداش رو بلند میکنه و می پرسه " کیه هما ؟ " . فکر میکنم شاید واقعا بهتر باشه برم دم در و این بحث رو اون جا ادامه بدم . یه " هیچ کس " بلند میگم و از جا رختی مانتویی رو برمیدارم و یه شال رو سرسری به سرم میندازم . به ناهماهنگی لباس هام اهمیتی نمیدم . چه فرق میکنه در نظر این جناب سرگرد چطور جلوه کنم ، وقتی طوری برخورد میکنه انگار هیچ چیزی جز خودش مهم نیست .
جلوی در کالج های مامان رو که از دست فروش های کنار خیابون خریده و همیشه این جا میذارتشون رو به پام میکنم . برام یه شماره بزرگن و راحت نمی تونم باهاشون راه برم . باز هم اهمیتی نمیدم و توی دلم میگم " همش چند دقیقه که بیشتر نیست . "
پله ها رو با سرعت پائین میرم و در ورودی رو باز میکنم .
آمادگی این رو دارم که تمام حرصی رو که امروز از دست مهرنوش خوردم سر امیر علی خالی کنم .
چشمم که بهش میفته قیافه ی حق به جانبی به خودم میگیرم و قبل از این که چیزی بگه می پرسم .

- من اگر نخوام دیگه شما رو ببینم باید چه کار کنم ؟ من که به شما گفتم ...

حتی نمی تونم جمله ام رو کامل کنم . دو تا مرد و یه زن احاطه ام میکنن . هیچ کدوم رو قبلا ندیدم . زن بلافاصله به پشت سرم میره . هاج و واج موندم که چه خبر شده . به طرف تنها آشنام بین اون جمع رو میگردونم . چهره ی امیر علی بدجوری درهم رفته .

- سرگرد . اینجا چه خبره ؟
- همکارن .

همین ! به جای این که آرومم کنه بدتر به همم میریزه .
زن از پشت سر ، دست هام رو میگیره و عقب میکشه . تقلا میکنه تا مچ هام رو از پنجه اش آزاد کنم . در حالی که سرم رو به عقب خم کردم اعتراض میکنم .

- معلوم هست دارید چه کار میکنید .

امیر علی ساکت می مونه . چشم هام رو روش قفل میکنم که نگاهش رو ازم می دزده و همراه یکی از مردها که کت و شلوار سرمه ای ساده ای به تن داره چند قدم ازم فاصله میگیره .
مرد دیگه شبیه به شکارچی ای که کمین کرده هر حرکتم رو زیر نظر داره . دست راستش زیر کت ، نزدیک کمرش پنهان شده و دست چپش رو به طرف من خم کرده . همزمان پیچیده شدن یه فلز سرد رو دور مچم حس میکنم . دست هام از پشت قفل میشن .
زن که تازه به ظاهرش دقت میکنم از پشت سرم به جلو میاد و بازوی راستم رو میچسبه . با یه مانتو و شلوار ساده ی اداری و همراه یه روسری مشکی ساده تر کنارم ایستاده . از من قد بلند تر و به مراتب درشت هیکل تره . دستهاش رو از بالا روی کناره های بدنم حرکت میده تا پائین . به کمر و مچ پاهام که میرسه فشار انگشت هاش بیشتر میشه . دست هاش تازه از گیجی درم میارن .
ترس به دلم میفته . دست هام که با دستبند پشت سرم بسته شدن ، حس بدی بهم میدن . سردی فلز دستبند حس سرما رو به جونم میندازه . این دست بند نمیذاره توی هویت این آدم ها رو مثل پتک توی سرم می کوبه .
به مرد دوم که رو به روم ایستاده رو میکنم . به قامت بلند و اندام متوسطش ، کت وشلوار ساده ی طوسی پوشونده . مخاطب قرارش میدم .

- من که کاری نکردم . این کارها برای چیه ؟
- با ما که بیاید همه چیز مشخص میشه .

صداش سرده . لحنش نه ملایمه نه خشنه یه جور بی تفاوتی کشنده توی تن صداش هست که تیره ی پشتم رو می لرزونه .
خرده ریزه های اعتماد به نفسم رو جمع میکنم و کنار هم می چینم . شونه ام رو تکون میدم تا از نزدیک شدن زن به خودم جلوگیری کنم . از مرد میپرسم .

- حکم ! برای بردن من حکم میخواید . حکمتون کو ؟

مرد دستش رو به جیب کتش میبره و یه برگه رو همراه کیف پول چرمش بیرون میکشه . کیف رو باز میکنه و بالای برگه با یک دست نگه میداره و جلوی صورتم میگیره .
توی کیف یه کارت شناسایی هست که عکس مرد رو با ریش و سبیلی بلندتر از الانش نشون میده .
می خوام متن برگه رو بخونم . کلمه ها از برابر چشم هام رژه میرن . می دون و انگار از ذهنم فرار میکنن . توی مغزم معنایی به خودشون نمیگیرن . درست مثل وقتی که داری یه متن عربی رو می خونی . حروف رو تشخیص میدی ، کلمه ها رو می خونی اما ترجمه شون رو نمی دونی .
نگاه مستاصلم بین امیر علی و مرد مدام میره و برمیگرده . اشاره ی مرد رو به زن کنار دستم میبینم . زن دوباره بازوم رو رها میکنه و برمیگرده پشتم . میخوام یه قدم جلو برم و از امیرعلی بپرسم جریان چیه که دست زن پهلوم رو میچسبه . پنجه اش با تمام قدرت توی تنم فرو میره . نفسم حبس میشه . با لحنی مشابه مرد بهم هشدار میده .

- تکون بی جا نخور .

سر جام میخکوب میشم . دستش رو از روی پهلوم میکشه و چند ثانیه بعد با پارچه ی سیاهی چشم هام رو میبنده . دنیام تاریک و مبهم میشه .
زن بازو و سرشونه ام رو میگیره و به اون طرف کوچه هدایتم میکنه . دنبالش کشیده میشم . یکی از دست هاش رو از روی بازوم برمیداره و روی سرم میذاره . با فشار وادارم میکنه سرم رو خم کنم . به اجبارش توی یه ماشین سواری میشینم .
اگر امیرعلی همراهشون نبود شاید هزار و یک فکر میکردم اما حضور اون نمیذاره فکرکنم .دیگه نمی تونم خودم رو کنترل کنم . صدام میلرزه .

- این کارها واسه چیه ؟ من که هر چی میدونستم قبلا گفتم . خانواده ام توی خونه ...

یک نفر کنارم میشینه . صدای مردی که باهاش حرف زدم از صندلی جلو به گوشم میرسه .

- به وقتش حرف هم میزنی . فعلا ساکت باش .

سکوت میکنم . خفه میشم . اما جلوی ولوله ی توی دلم رو نمی تونم بگیرم .
همه ی این جریان شاید دو دقیقه هم طول نمیکشه اما برای من مثل اون خواب های بدی می مونه که انگار قصد تموم شدن ندارن .

*********************************

قدیمی ها یه مثل داشتن . میگفتن سری رو که درد نمیکنه دستمال نمی بندن .
وقتی فکر میکنی خودت عقل کلی ! وقتی فکر میکنی می تونی بهتر از بقیه بفهمی ، باید پای عواقبش هم بایستی . وقتی سر سالمت رو دستمال میبندی ، یه نیرویی ، شاید یه چیز پیچیده مثل نیروهای متافیزیکی یا شاید یه توجیه ساده مثل تلقین برات درد رو هم میاره .
مغزم درست کار نمی کنه . ساعت درونی بیولوژیکم از کار افتاده و نمی دونم چند دقیقه یا چند ساعته که توی سکوت محض ، انگار از میون یه گور سرد ، دارم به همین چیز ها فکر میکنم و منتظرم یکی بهم بگه جریان چیه .
هنوز ته وجودم یه کور سوی امید هست که همه چیز فقط یه خواب بد باشه . از اون هایی که می دونی خوابی اما نمی تونی بیدار شی . که انگار داری میفتی توی یه چاه عمیق و سیاه و وقتی چشم باز میکنی توی تخت خواب خودت فرود میای .
توی ماشین که نشسته بودم ، میفهمیدم که داریم کوچه ها و خیابون ها رو چرخ میزنیم . مدام می پیچیم و برمیگشتیم اما نمی فهمیدم کجا میریم . وقتی یکی دوبار دیگه سوال پرسیدم و هیچ جوابی نگرفتم , متوجه شدم که به قول مرد هنوز وقت حرف زدنم نشده .
بعد از کلی گشتن ، پیاده ام کردند و با خودشون به یه ساختمون آوردنم . توی آسانسور یکی ، دو طبقه پائین اومدیم . دست های زن همراهمون ، به طرف یه اتاق هدایتم کردن . زن ، دم در اتاق چشم هام رو باز کرد و دست هام رو از بند دستبند آزاد کرد .
با یه اتاق نه متری با دیوارهای خاکستری رو به رو شدم که هیچ چیزی توش نبود حتی یه لامپ . زن به محض تموم شدن کارش در اتاق رو بست . یه باریکه ی نور از لای درز در تنها روشنایی اتاق بود .
حالا توی زمانی که نمی دونم کیه روی اون قسمتی از کف اتاق که با یه تیکه موکت خاکستری رنگ پوشونده شده نشستم . فکر میکنم ساعت چنده ؟ بابا اومده خونه ؟ کسی می دونه من کجام ؟ یعنی الان چه فکری می کنن ؟
کف سیمانی اتاق جا به جا کنده شده . روی دیوارها خطوط کنده شده ی نامفهومی به چشم میخوره .
یه کم که میگذره تازه متوجه سرما میشم . توی این اتاق ، توی این وقت از سال فقط یه مانتوی نازک به تن دارم و دارم از ترس و سرما به خودم میلرزم . سینه دردی که هنوز بعد از اون سرما خوردگی کامل خوب نشده عود میکنه . نفس کشیدن برام سخت میشه . سعی میکنم تحمل کنم اما خیلی زود همه ی استخون هام به ناله درمیان .
میرم سمت در . صدای لخ لخ کفش هایی که برای پام گشادن روی کف ، توی سکوت اطرافم آزار دهنده است . با دست های کرختم به در می کوبم . کسی جوابم رو نمیده . دوباره و دوباره میکوبم و ناله میکنم .

- من سردمه . کسی نیست به دادم برسه ؟

جوابی نمیگیرم . فکرم به هزار سمت کشیده میشه . چرا این جام ؟ سر جریان آرش ؟ کامران ؟ یا شاید هم مهرنوش !
روی تیکه موکت میشینم و زانوهام رو بغل میکنم تا سرما کمتر اذیتم کنه . سرم رو مابین دست هام میگیرم .
در آهنی اتاق با صدای ناهنجاری باز میشه و همون زن که قبلا دیدم ، بی حرف ، میاد کنارم می ایسته . یه پتوی پشمی سربازی رو روی من میکشه و دوباره میره .
پتو رو دور خودم میپیچم و فکر میکنم اینه عاقبت بستن سری که درد نمیکرد .



برچسب ها رمان پوکر ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 277
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,128
  • بازدید ماه : 18,086
  • بازدید سال : 145,189
  • بازدید کلی : 11,642,329