close
مجتمع فنی تهران
رمان پوکر قسمت پانزدهم
loading...

رمان فا

گاهی اوقات هر کاری میکنی ، هر کاری میکنی تا به اون هایی که برات عزیزن نزدیک بشی . می دوئی ... می دوئی ... اما به جای رسیدن ازشون دور میشی . حالا شده…

رمان پوکر قسمت پانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1079 چهارشنبه 06 فروردين 1393 : 0:14 نظرات ()

گاهی اوقات هر کاری میکنی ، هر کاری میکنی تا به اون هایی که برات عزیزن نزدیک بشی . می دوئی ... می دوئی ... اما به جای رسیدن ازشون دور میشی . حالا شده حکایت این روزهای ما .
حالم که بهتر شد ، اون قدر که بتونم یه گوشی تلفن رو توی دستم نگه دارم به کاوه زنگ زدم . پشت تلفنی که مطمئنا خطش کنترل میشد نمی تونست حرفی بزنه . پشت سیتسمی که آی پیش مونیتور میشد نمی تونست ایمیلی برام بفرسته . هیچ راهی نبود تا بتونم چیز بیشتری ازش بفهمم . لعنت به این همه ابزار به درد نخور ...................................................................................

این تکنولوژی لعنتی به چه درد میخوره وقتی نمی تونی باهاش هیچ کاری بکنی ؟ وقتی فقط میشه بند و بیشتر به دست و پات می پیچه . لعنت به هر چی فن آوریه که آورده هاش فقط این دنیا و فاصله هاش رو کش میاره .
کاوه از پشت همون خط همیشگی تلفن ، فقط گفت نگران نباش ! اون می گفت نگران نباش و من نگران تر میشدم . اون میگفت نترس و من بیشتر دلم می لرزید . آخه چقدر دردناکه که قلبت جایی دور از تنت بزنه و تو نگران تپش هاش باشی ؟
سخت نبود کنار هم چیدن دانسته هام برای ترس از ندانسته هام .
سخت نبود بفهمم مهرنوش با اون ظاهر زنونه توی شرکت چه کار میکرده . می اومده تا طرح هاش رو اجرا کنه . می اومده تا همدست و زیر دستش رو هدایت کنه . نمی دونم بیگی رو از قبل می شناخته یا اون هم مثل من یه مهره ی اجباری سیاه بوده . هر چی بوده ، هر دو با هم حساب ها رو خالی کردن . می دونستن که ته این حساب ها به رئیس مجهول می رسه . فقط نمی دونستن که دست توی جیب کاوه می کردن . می دونستن که شرکت کاوه پوشش سازمانه و حتی یه جور پول شویی توش انجام میشه اما نمی دونستن این دست راست سهند ، کنار سهند ایستاده تا بتونه راحت به روند کارش نظارت کنه و گرنه ... . می خواستن رئیس ندیده و نشناخته رو بابت بدهی به سازمان بکشونن پای میز بازی و بعد به قول خودشون حذفش کنن . نمی دونستن این دور از ذهنشون درست کنارشون ایستاده .
سخت نیست بفهمم من نباشم کس دیگه ای جام رو پر میکنه و اون وقت ... . به پر کردن این جای خالی توی ذهنم فکر هم نمی کنم . اگر این جای خالی رو پر کنم از زندگی خالی میشم .
فکرم میره سمت کسی که نباید .
سردرگم کلی باخودم کلنجار میرم . توی تاریکی شب ، اتاقم رو بالا و پائین میکنم . تاریک ترین زوایای ذهنم رومی گردم . دیگه جایی برای اشتباه ندارم .
هیوا که کلافه شده از صدای قدم رو رفتن های من ، سرش رو از زیر پتوش در میاره و شروع میکنه به غرغر کردن .

- خواب نداری باید مزاحم بقیه بشی ؟ بابا من فردا باید برم مدرسه می خوام بخوابم . یه جا بشین خووو.

به شنیدن صداش از جا می پرم و دنده به دنده شدنش رو تماشا میکنم . انگشت هام رو می چسبم تا مفصلشون رو بشکونم اما از سرو صدا کردن پشیمون میشم . یه فکری ته ذهنم جرقه میزنه . یه سوال توی سرم رژه می ره که نمی دونم جواب مثبتش خوشحالم میکنه یا جواب منفیش .
جلو میرم و شونه ی هیوا رو تکون میدم . ناله میزنه و به طرفم برمیگرده .

- هووم ؟ چته نصفه شبی ؟
- گوشی داداش بنفشه رو پس دادی ؟

دستم رو از روی شونه اش پس میزنه . ازم رو میگیره و زیر لب دیوونه ای نثارم میکنه .

- هیوا با توام !
- جنابعالی امر کردین منم اطاعت . دیگه هم ندیدمش . ولم کن .

بی قرارم اما حواسم هست که اگر اعتماد هیوا رو جلب نکنم ممکنه بهم دروغ بگه . مثل همه ی ما که وقتی می ترسیم دروغ رو به عنوان اولین راه دررو امتحان می کنیم .

- هیوا ! اگر پسش ندادی لازمش دارم .
- پس دادم . نگه دارم چی بشه ؟

پتو رو دوباره روی سرش میکشه و توی خودش مچاله میشه . یه حس لجباز بهم میگه به این راحتی تسلیم نشم .

- بگو جان هما پسش دادم .

جواب که نمیده می فهمم این حس لعنتی حق داشته . دل چرکین میشم از دست خودم . حس میکنم کسی بهم پوزخند میزنه . نمی تونم مواظب خواهرخودم باشم و دارم برای کاوه دنبال راه نجات میگردم !
با بی تابی تا صبح صبر میکنم و صبح با هزار ترفند گوشی رو از هیوا میگیرم . هر چند دست آخر اخمی ضمیمه چهره ام می کنم تا بهش بفهمونم از کارش راضی نیستم .
به محض بیرون رفتن هیوا با اون خط زنگ میزنم به حسام و به زحمت شماره ی کیوان رو ازش میگیرم . کیوان ! کسی که می تونه توی پرونده ی اتهام به قتل من شاهد اصلی باشه !
دل دل میزنم برای زنگ زدن به کیوان اما راه دیگه ای به ذهنم خطور نمی کنه . کیوان از شنیدن صدام تعجب میکنه . این وقت صبح ، دختری که فقط دو بار دیدیش ، با لحنی که هر کاری هم بکنه بازهم لهجه ی دلشوره داره باهات تماس بگیره ،... باید هم بترسی . بند دل خودم از تصور اون چه که برای گفتن دارم پاره میشه .
سعی میکنم قانع کننده و آروم باشم . اما جنس خواسته ام خودش مثل یه سیال تمام اما و اگرها رو بهش منتقل میکنه .
به صحبت تلفنی راضی نمیشه و قرار میشه همدیگه رو حضوری ببینیم . به سرعت لباس می پوشم و خیلی زودتر از قرارمون از خونه میزنم بیرون . نمی دونم تاثیر این چند روز خونه موندنه یا بیماری ، قابل اعتمادترم کرده که کسی به بیرون رفتنم دیگه اعتراضی نمی کنه . فقط سفارشات ریز و درشتشون بدرقه راهم میشه .
نگاهی به سر و ته کوچه میندازم و کسی رو نمی بینم . بلافاصله گوشه ی لبم بالا میره و به خودم پوزخند میزنم . مسلما اگر قرار بود من متوجه چیز مشکوکی بشم زودتر از این ها باید این اتفاق می افتاد .
بند کیفم رو ضربدری از روی شونه ام رد میکنم و خیلی عادی طول کوچه رو تا سر خیابون جلو میرم . تا مترو قدم هام رو آروم و نرم بر میدارم . انگار فقط خودم رو به یه پیاده روی ساده زمستونی دعوت کرده باشم .
توی قطار ، بدن خموده ام رو کنار یکی از در های بسته ولو می کنم و کف زمین می شینم . سرم رو بی خیال به دیوار پشت سرم تکیه میدم . توی ایستگاه امام خمینی ، پر ترددترین ایستگاه این قطار زیر زمینی توی شهر ، چشم های سرخ از بی خوابیم رو به مردمی که با عجله همدیگه رو هول میدن تا سوار یا پیاده بشن میدوزم . یه لحظه از جا می جهم و در حالی که حتی هنوز کامل قد راست نکردم خودم رو از لای در بیرون پرتاب میکنم . شروع میکنم به دویدن .
تا انتهای ایستگاه رو می دوم انگار قصد داشته باشم خط عوض کنم و بعد توی یه لحظه از توی شلوغی ، دوباره از لا به لای در واگنی که داره بسته میشه خودم رو خم میکنم و به زور از زیر دست مردی که میله ی کنار در رو توی دست گرفته ، تن ظریفم رو تو میندازم . صدای اعتراض مرد که تعادلش رو بهم زدم و روی جوونک بغل دستش افتاده بلند میشه . درها که به هم نزدیک شده بودن با حرکتم ، قفل میکنن و راننده مجبور میشه چند بار به هم بزنتشون تا بسته شن . همه فشرده ایستادن و جایی نیست اما به زحمت خودم رو بین چند نفر می چپونم . مردمی که بهشون تنه زدم زیر لب غرغر میکنن و من توی دلم دعا میکنم که هر کسی دنبالم بوده به اشتباه افتاده و گمم کرده باشه .
تا ته خط میرم و اون جا دوباره دوان دوان ایستگاه رو دور میزنم . پله های برقی رو دو تا یکی طی میکنم تا باز سوار قطار بشم و چند تا ایستگاه رو برگردم . یه جایی بالاخره رضایت میدم و به سطح زمین برمیگردم . یه تاکسی میگیرم و خودم رو به محل قرارمون می رسونم .
به ساعتم که نگاه میکنم هنوز نزدیک نیم ساعت تا وقت مقرر مونده اما از دور قامت بلند کیوان رو تشخیص میدم . انگار اون هم تاب صبر کردن نداشته که خودش رو زودتر به این جا رسونده .
باز همون حرف های پشت تلفن رو براش تکرار میکنم . نمی تونم بیشتر از این براش توضیح بدم . نباید که این کار رو بکنم .
راضی نیست اما انگار دیدن حال پریشونم به حد کافی متقاعد کننده هست که چیزی رو که میخوام بهم میگه . تمام مدت با نگاه هاش ، با حرف هاش میخواد از زیر زبونم بفهمه اون نگفتنی ها رو اما یه پسر سوخته ، برای کل این فامیل بسه !
میخواد باهام بمونه و کمکم کنه اما این راهیه که باید تنها برم .
باهاش خداحافظی میکنم . به در آهنی بزرگ رو به روم خیره میشم و فکر میکنم برای این مبارزه باید قویتر از این حرف ها باشم .
دست به جیب توی خیابون های خلوت این قسمت از شهر قدم میزنم و خودم رو ناخنک زدن به تمام خوراکی های دوست داشتنی عمرم دعوت میکنم تا ذهن سرکشم از چند ساعت بعد منحرف بشه . اما مگر تا به حال کسی تونسته واقعا خودش رو فریب بده ؟
یه دسته گل ترکیبی از رزهای نباتی و زنبق میخرم و دوباره برمیگردم به سر خط .
وقت عمل که رسیده دلم می لرزه . دستم رو بیهوده روی قفسه ی سینه ام فشار میدم تا شاید قلبم رو آروم کنم .
دست هام خیس عرقن . دسته گل رو توی دست هام جا به جا میکنم . ساقه ها رو محکم تر با انگشت هام فشار میدم . بیچاره این گل ها که دارن زیر بار تجسم فشارهای روحی من پژمرده میشن . بیچاره رزهایی که با وجود تیغ های نداشته ، به خون دل من آغشته ان .
از لای در اتاق سرک می کشم . صبح تا پشت در این اتاق با کیوان اومدم اما الان همه چیز برام یه رنگ و روی تازه و ناشناخته داره . نفسم رو از لا به لای لب هام بیرون میدم و دوباره از لای در داخل رو تماشا میکنم .
برای پا گذاشتن توی این اتاق باید خونسرد باشم و محکم . آخه اومدم سراغ کسی که نباید !
زن روی یه ویلچر نشسته و روسری حریر ابریشمش روی شونه هاش افتاده . مرد روی یه صندلی کنار دستش نشسته و توی صورتش خم شده . موهای نیمه مواج زن رو که تا روی شونه هاش میرسن با ملاطفت شونه میزنه . موهای فندقی زن لا به لای انگشت های مرد می پیچن و چشم هاش توی صورتش قفل میشن .
بی اختیار کنار در می ایستم و به مکالمشون گوش میدم . توی صدای مرد نرمش خاصی موج میزنه .

- هفته ی بعد سرم یه کم شلوغه نمی تونم بیام . اما به جاش آخر هفته می برمت خونه . دورهم باشیم . خوبه ؟

تن صداش پائین تر میاد و ادامه میده .

- دلم برای کیوان تنگ شده ، دل تو هم تنگ شده نه ؟ میگم اونم بیاد .

زن گردن خم میکنه و با لحنی که به بچه های بهانه گیر شبیه میگه .

- خانم جانم هم میاد ؟ بهش میگی برام برف وشیره درست کنه ؟

دست های مرد برای چند ثانیه از حرکت می افتن . خودش رو زود جمع و جور میکنه و از جا بلند میشه . گل سری از روی تخت بر میداره و کنار زن خم میشه . موهاش رو توی گل سر میپیچه که زن مخاطب قرارش میده .

- این گل سر کیمیاست ؟ باز دوباره به وسائل بچه ام دست زدی ؟ خوب میاد میبینه ناراحت میشه . دوباره قهر میکنه مشق هاش رو نمی نویسه .

مرد سر جا خشک میشه . گیره ی پاپیون دار مو رو لا به لای انگشت هاش فشار میده و موهای زن از لای انگشت هاش فرار میکنن . زن با معجونی از ناز یه همسر و دلواپس های یه مادر ادامه میده .

- اما تو رو خدا دعواش نکنی ها ! کاوه باهاش مشق هاش رو مینویسه که معلمشون شما رو مدرسه نخواد .

مرد به سختی قد راست میکنه . دستش رو روی کمرش میذاره . انگار دردی توش پیچیده که داره از پا میندازتش ، انگار این کمر شکسته و حالا دردش عود کرده . از زن رو میگیره و به سمت در می چرخه .
بالاخره با من چشم تو چشم میشه . یه لحظه جا میخوره . بلافاصله نگاه شفاف شده اش رو خشمی می پوشونه . میاد سمت من و دست روی بدنه در میذاره تا توی روم ببندتش . جلو میپرم و خودم رو لای در میندازم .

- حاجی ! تو رو خدا !

به قسمم سست میشه اما دستش هنوز به تن چوبی در بند شده . غرشش گوشه ی پلک هام رو جمع میکنه .

- این جا چه غلطی میکنی ؟
- باید باهاتون حرف بزنم . شما رو به خدا !

طوفان عجز و لابه ی توی صدام خودم رو ویران میکنه چه برسه به تحکم حاج سالارکیا رو . یه لحظه برمیگرده عقب و زنش رو که مبهوت و کمی هم ترسیده شاهد ماجراست نگاه میکنه . تن زن رعشه ی خفیفی گرفته و با دقت به سمت ما گردن خم کرده . دست حاجی از روی در لیز میخوره و پائین میاد . از فرصت استفاده میکنم و داخل میرم .
وقتی به کیوان گفتم باید پدرش رو ببینم ، می دونستم نباید انتظار برخورد خوبی رو داشته باشم . وقتی کیوان من رو تا این آسایشگاه خصوصی با خودش آورد و گفت چون پدرش زیاد سفر میره ، مادرش رو بیشتر اوقات این جا میسپره ، فکر میکردم حاجی سالارکیا به محض دیدنم بیرون میندازتم اما حالا که مجال حرف زدن پیدا کردم باید نهایت استفاده رو ببرم . جای دیگه و وقت دیگه محاله بتونم حتی به حاجی نزدیک بشم ، چه برسه به اینکه بدون حضور محافظ هاش و یا یه مزاحم دیگه ، باهاش از اون چیزی حرف بزنم که شده دغدغه ی شبانه روزم .
ناخودآگاه به سمت مادر کاوه که داره با چشم های معصومش نگاهم میکنه قدم برمیدارم . دلم میخواد ملایم و آروم جلو برم . دوست دارم برم و بابت مادرانه هایی که آلزایمر هم نتونسته اون ها رو از زن بگیره صورتش رو ببوسم . دوست دارم ازش معذرت بخوام که اومدم پایه های آرامشش رو با خبرم درهم بریزم .
حاجی اما خودش رو بینمون حائل قرار میده . دست هاش رو به کمر میزنه و توی صورتم بُراق میشه .

- دوباره چی تو سرته ؟ به چه جراتی پا گذاشتی تو حریم خصوصی من ؟
- هیچی ! فقط یه چیزهایی هست درباره ی کاوه که باید بدونین .

اون صلابت کمرنگ شده ی رفتارش باز پر قدرت برگشته و سخت و جدی جلوم قد علم میکنه . پوزخندش اعتماد به نفسم رو به بازی میگیره .

- بازم میخوای تئاتر راه بندازی ؟

آب دهنم رو قورت میدم و مظلومانه ترین نگاهم رو توی چشم هاش میریزم .

- باور کنین این طور نیست . اصلا شما هیچی نگین . نه تائید کنین نه تکذیب . من قصه ی خودم رو تعریف میکنم و شما فقط گوش کنین .
- این قصه ها خیلی وقته برای من کهنه شده .
- به خاطر من که آشیونم روی گسل زندگیش میخ شده نه ، برای خود لجبازش هم نه ، به حرمت پدر بودنتون ،یه کاری بکنین . گفتین کسی سنگ بندازه جلو پاش خاکش میکنین . این بار یه کوه سد راهش شده !

تو سکوت بالا و پائینم میکنه و من صداقتم رو با همه ی وجود پیش کشش میکنم تا باورم کنه . اما انگار هنوز هم چیزی این وسط کمه . تسلیم نمیشم و به آخرین هربه ام چنگ میندازم .

- حاجی ! شما یه بچه ات رو از دست دادی . کیمیا رو دیگه نمی تونید برگردونید اما برای کاوه شاید تا دیر نشده بتونید یه کاری بکنید .

بی انصافیه ، می دونم . درست به وسط قلبش نیشتر زدم . اما چاره ای ندارم .
صورتش نشون نمی تونه اما موج انرژی که ازش میگیرم میگه شک به دلش راه پیدا کرده .
گل های بلاتکلیف توی دستم رو توی گلدون شیشه ای روی میز میذارم و میخوام مرتبشون کنم اما حاجی پر شالم رو میگیره و با خودش به تراس بزرگ اتاق میکشونه .
به محض پا گذاشتن داخل تراس شالم رو رها می کنه تا همون اندک تماس نداشته رو هم ببُره . توی صورتش حالت انزجار هنوز هم به وضوح قابل تشخیصه .
پاها رو به عرض شونه باز میکنه و دست هاش رو روی سینه گره میزنه . کمی به عقب متمایل میشه تا برتریش رو حفظ کنه .

- خوب ؟
- حاجی ! پا گذاشتن روی خرخره ام که جون پسرت رو بگیرم .

ضربه ی اول رو کاری زدم . رنگش برمیگرده و دندون هاش رو روی هم میکشه . قبل از اینکه به طرفم هجوم بیاره کف دستم رو رو بهش بالا میگیرم تا متوقفش کنم .

- این بار رو اشتباه کردن که نفهمیدن من نمی تونم نفس خودم رو ببُرم . اما من نه یکی دیگه . امروز نه فردا .

مکث میکنم تا بهش اجازه بدم کم کم حرف هام رو تحلیل کنه . که بفهمه اگر میخواستم کاری کنم الان این جا نبودم . همه ی تمنام رو میریزم توی صدام و با نگاهم به پاش میفتم . چه اهمیت داره شکستن ساقه ام اگر قرار باشه کاوه به این تنه شکسته قلمه بخوره ؟

- میدونم که از کارهای کاوه یه چیزهایی میدونید . اما فکر میکنم نمی دونید چطور و چقدر وگرنه تا به حال جلوش رو میگرفتید . حاجی ! کاری کردن که قدم از قدم نمی تونه برداره . داره غرق میشه . حاجی دستش رو نگیرید خفه میشه .

نفسم بند میاد از به زبون آوردن این کلمه ها . خودم احساس خفگی میکنم . حاجی هنوزم با تردید نگاهم میکنه . خودم رو خم میکنم . حاضرم حتی خودم رو نابود کنم . اگر این بازی جدی شده ، اگر این جنگ قراره یه بازمانده داشته باشه ، بذار اون یکی کاوه باشه .
زاوندهام تا خوردن . تن خسته و رنجورم برای یه کم استراحت پر پر میزنه . دیگه ایستادن بی معنا است . خودم رو روی صندلی فلزی توی تراس پرت میکنم . سرم رو پائین میندازم و با پشت دست قطره اشک سرکش روی گونه ام رو میگیرم .
حاجی که مسکوت رو به روم می شینه یعنی اجازه حرف زدن دارم .من میگم و اون تلخ و سرد به زخمه های مشترکمون گوش میده . من میگم و اون شونه هاش افتاده تر میشن .
وقتی حرف هام تموم میشن بازهم هیچی نمیگه . می دونم سیلاب رو به خونه اش سرازیر کردم و طول میکشه تا خودش رو جمع و جور کنه . اما نمی دونم چقدر باورم کرده . به هر زبونی که بلدم ، به هر اشاره ای که می تونم التماسش میکنم .

- هر حکمی برای من بدین قبول میکنم . هر چی بگین نه نمی گم . اما ...

صدای خشدارم میشکنه و واردم میکنه تا از جا بلند شم . به مردی که همه ی اقتدارش توی یه درد پدرانه ترک برداشته نیم نگاهی میندازم . حالا باید منتظر این مرد بمونم .
درست مثل سربازی که آخرین تیر ترکشش رو هم پرتاب کرده با سر فرو افتاده از اتاق و از آسایشگاه بیرون میام . سر به سمت آسمون بلند میکنم که قطره های بارون بی امان به صورتم شلاق میزنن . کاش این مرثیه ای برای نقطه پایان این دویدن ها نباشه !


یه دردهایی هست که جز با یه مسکن خاص آروم نمیگرن . توی دل هر کدوممون یکی از این دردها هست که ممکنه حتی هیچ علامت ظاهری ای نداشته باشه اما خودمون خوب می دونیم که با هیچ مخدری جز افیون خودش رام نمیشه .
حالم خوش نیست . دلشوره دارم و این دلشوره ی لعنتی تاثیر هر مسکنی رو به سخره میگیره . قفسه ی سینه ام میسوزه . مجاری تنفسیم انگار خراش برداشتن . دلم یه کم آرامش می خواد . دلم یه دست گرم میخواد که پشتم رو آروم ماساژ بده و توی گوشم نجوا کنه همه چیز درست میشه .
گوشی ای رو که از هیوا گرفتم رو به روم گذاشتم و بهش زل زدم . انگار ازش انتظار دارم تا معجزه کنه . کسی زنگ بزنه و از اون طرف خط کلی امید بهم بده . عقربه های ساعت باهام سر لج افتادن و برای گذران هر ثانیه ازم باج میگیرن .
بابا که میاد خونه ، دوباره نگاهم روی عقربه ها خشک میشه . فکر میکنم شاید واقعا این ساعت درست کار نمیکنه . بلند میشم و ساعت توی حال رو از زیر نظر میگذرونم . نه ! همه چیز درسته جز این وقت روز خونه اومدن بابا ! موقع دادن جواب سلامم کمی توی صورتم مکث میکنه بعد آروم مامان رو صدا میزنه و باهم به اتاق خوابشون میرن . دری که فقط شب ها پشت سرشون بسته میشه رو چفت میکنن . دلم دوباره به آشوب میفته . اصلا این روزها هر لحظه منتظر یه زلزله ام . منتظر یه نشونه از یه طوفان .
نگاهی به در اتاق خودمون میندازم . حدس میزنم هیوا مثل همیشه پشت کامپیوتر و سرگرم فیس * بوک باشه . پاورچین پاورچین خودم رو تا پشت در اتاق مامان و بابا می رسونم . سرم رو کمی به طرف در خم میکنم بلکه صداشون رو بشنوم . صدای پچ پچشون میاد اما کلمه ها برام واضح نیستن . آه کشیدن بابا و فین فین آهسته ی مامان به گلوم چنگ میندازه . این نشنیدن و نفهمیدن کلافه ام میکنه . شنیده هام با من بدترین کارها رو کردن حالا این نشنیده ها قراره چه بلایی سر بیارن ؟
نفس هام به شماره میفتن . قبل ازاینکه سرفه ها دستم رو رو کنن از در دور میشم . عصبی که میشم حالم بدتر به هم میریزه . سرفه ها اون قدر شدت میگیرن که حس میکنم تمام امعا و احشام در حال بیرون ریختن از گلومن . می خوام به طرف دستشویی برم اما همین که در سرویس رو باز میکنم تحملم سر میاد و رده های سرخ روی سرامیک های شیری کف روشویی میشینه . به دیدن مخلوط خون و بزاق دهنم حالت تهوع میگیرم . دستم رو جلوی دهنم میبرم و محکم فشار میدم تا خودم رو کنترل کنم . ضعف و بالا و پائین شدن دل و روده و استرسی که توی تمام وجودم منتشر میشه اشک رو به چشم هام میشونه .
گرمی دست های مامان رو حس میکنم که از پشت بغلم میکنه و کمک میکنه تا سرپا بایستم . کمی دورتر کنار دیوار میشونتم و به هیوا که توی چارچوب در سنگر گرفته و جلو نمیاد تشر میزنه تا یه لیوان آب برام بیاره .
یه کم آب و یه کم تمرکز روی نفس گرفتن کم کم حالم رو بهتر میکنه . با این حال حس میکنم چیزی روی شونه هام سنگینی میکنه .نگاهم می چرخه به سمت بابا که بالای سرم ایستاده . نگاهی که بهم داره دلم رو ریش میکنه . انگار بالای سر جسم خودش ایستاده و داره و بیرون رفتن روح از تنش رو تماشا میکنه .
به زحمت یه لبخند نصفه نیمه ی عاریه روی لب هام میارم که خیالش رو راحت کنم . هرچند موفق نمیشم اون خطوط پر رنگ توی پیشونیش رو باز کنم .
حکایت قند های توی لیوان رو درک نمی کنم وقتی کام هیچ کدوممون رو شیرین نمیکنه اما نیمی از لیوان آب قند رو به اجبار میخورم . نفس هام که عمق میگیره ، مامان از کنارم بلند میشه و همزمان می پرسه .

- هما جان ! پاست رو کجا گذاشتی ؟

سوالش اون قدر برام ناگهانیه که گردنم رو یک باره به سمتش بالا میگیرم . رگ به رگ شدنش صورتم رو جمع میکنه و یه لحظه شوکه فقط نگاهش میکنم . صدای اعتراض آمیز بابا بلند میشه .

- مهرناز !

لحن آمیخته به خشم و بغض مامان اما اعتراضش رو توی نطفه خفه میکنه .

- این دفعه نه بهمن . این دفعه خودم نیستم که کوتاه بیام .

بابا انگار خودش هم خیلی به کنار گذاشتن اون چیزی که نمی دونم چیه مصر نیست که با همین جمله کوتاه میاد و سست میشه . روی یکی از مبل های توی سالن میشینه . مامان از اتاقمون دوباره صدام میزنه .

- هما ! نگفتی کجا گذاشتیش !

وقتی دوره ی کارآموزی توی یه شرکت کوچیک مشغول به کار شدم و به عنوان ضمانت ازم یه مدرک شناسایی خواستن ، پاسپورت گرفته بودم تا مجبور نباشم مدرک دیگه ای که ممکن بود لازمم بشه رو پیششون بذارم . وگرنه رفتن به یه سفر خارجی دور از ذهن ترین رویای ممکن برای من بود . حالا اون دفترچه ی کوچیک بی مصرف توی کشوی اول درآور زیر کلی عکس و مدرک دانشگاهی و خرت و پرت دیگه خاک میخورد .
به بابا نگاه میکنم و جای جواب آروم می پرسم .

- پاسپورت من رو برای چی می خواین ؟

پیش از اون که چیزی بگه جمله هاش رو سبک و سنگین میکنه . نگاهش اول توی صورتم چرخ میخوره و بعد روی دست های خشن شده ی خودش میخکوبشون میکنه .

- میخوام برم دنبال بلیط و بقیه کارها . بریم اون ور برای درمان .

اون تصور کمرنگ ذهنیم محکم توی صورتم کوبیده میشه . کاوه ! فکر کس دیگه ای نمی تونست باشه . کار خود بابا هم همین طور . اصلا مگر یه ماشین دست دوم چقدر می ارزید که بخواد با پولش به همچین راه کاری فکر کنه ؟ از همون وقت که اون کارت ویزیتش رو به بابا داد باید حدسش رو میزدم .
خاطرات تمام این سال ها مثل یه آلبوم تصویری از جلوی چشم هام رد میشن . دعواهای همیشگی بابا با مامان ، زندان افتادن هادی ، دادگاهش ، مشکل چک های وکیلش ... . همه .... همه ی اون اتفاقاتی که پشت سر گذاشتیم ... می دونستم بابا توی هیچ لحظه ای از زندگیش حاضر نبود پولی رو از کسی قبول کنه . عزت نفسش اجازه نمیداد و حالا به خاطر من ... . چیزی توی گلوم گره میندازه .
حس میکنم شقیقه هام نبض گرفته . کاوه ... . من دارم خودم رو برای اون به آب و آتیش میزنم و اون برای من . عجب دنیایی داریم ما ! آتیشی که توش افتادیم یکی نیست اما هر دومون داریم می سوزیم . دریایی که خودمون رو برای نجات اون یکی به دلش انداختیم یکی نیست اما هر دومون داریم دست و پا میزنیم .
مامان از اتاقمون بیرون میاد و پاسپورت رو توی دستش تکون میده . جلوی پای بابا متوقف میشه و دستش رو به طرفش دراز میکنه .

- بیا . پیداش کردم .

سخت شدن چیزی رو توی سینه ام حس میکنم .از بین اون همه مشت سنگی نشسته سر راه حنجره ام ، به زحمت صدام رو پیدا میکنم تا به بابا بفهمونم نه قصدی برای رفتن دارم و نه علاقه ای . نه میخوام این کلافگی و شرمندگی بابا رو ببینم و نه می تونم به دور بودن از کاوه اونم توی چنین روزهایی فکر کنم .

- لازم نیست . هنوز اصلا چیزی مشخص نشده . تازه این جا هم دکترهای خوبی داریم .

بابا بی توجه به حرف هام پاسپورت رو توی کیف مدارک همراهش میگذاره و از جا بلند میشه . نگاهش رو به وضوح از چشم های هممون میدزده . دلم میخواد صداش بزنم و بگم " چرا تو ؟ من شرمنده ام " اما اون قبل از من فقط یه جمله ضمیمه میکنه .

- فایده نداشته باشه ، ضرر هم نداره . برم تا دیر نشده .

من ولی چیز دیگه ای میشنوم . " فایده هم نداشته باشه لااقل می دونم هر کاری میشده کردم ، به هر دری شده زدم " . من این رو می خواستم ؟ نه ! ذهنم قفل کرده . قبل از اینکه بتونم کلیدش رو پیدا کنم بابا از در خونه بیرون میزنه . نگاهم روی در می مونه .
فکر میکنم آدم ها با چه رویاهایی بچه بزرگ میکنن ! و اون بچه ها چه بی رحمانه ولی گاهی بی گناه اون رویاها رو نابود میکنن ! از اون آدم ها یکی میشه پدر کاوه و یکی پدر من !
فکرم دوباره میره سمت رفتن . کاوه میگفت باید برم و از این جریان دور بشم اما می دونستم توی هوایی که هوای اون نیست دووم نمیارم . می دونم هیچ درمانی بیشتر از حس خوب بودنش روی من موثر نمی افته . خوب ... خوب ... جایگزین بهتری براش پیدا نمیکنم . فقط خوبه و این خوب توی ذهنم کش میاد . مثل یه آب نبات شیرین تلخی همه افکارم رو می پوشونه .
به سختی خودم رو از جا میکنم و میرم به اتاق کوچیک خودمون و گوشه ی تختم پناه میگیرم . دلم میخواد اون قدر توان داشته باشم تا راهی برای ساختن تموم این ویرونه ها پیدا کنم . زانوهام رو توی حصار دست هام محبوس میکنم و چونه ام رو مظلومانه بهشون تکیه میدم . از همین الان ، همین لحظه دلتنگ شدم . اون قدر این دلتنگی هر ثانیه حجم میگیره و بزرگ میشه که دلم میخواد همین الان از جا بلند شم و تا توی دفتر کاوه ، تا آرامش حضورش ، پرواز کنم . می دونم من اگر از سرطان هم نمیرم این دوری من رو می کشه .
گوشی رو برمیدارم و دستم روی شماره هاش میلغزه حتی تا رقم آخر شماره ی دوست داشتنیش هم جلو میرم . قبل از اینکه کلید تماس رو بزنم زنگ خونه به صدا در میاد . بی هیچ دلیل منطقی ای از یه حس اضطراب لبریز میشم . انگار این زنگ ، این صدا ، با همیشه فرق کرده . انگار این نوع زنگ زدن به پیک بد خبری تعلق داره .
منی که تا به حال جونی توی تنم نبود ، خودم رو از تخت جدا میکنم و بلند میشم . همزمان صدای هیوا رو می شنوم که داد میزنه .

- هما ! دوستت اومده .

همین یه جمله کافیه برای فرو ریختن دلم . دلی که الان گواه بد میده . من که تا به حال هیچ کدوم از دوست هام رو خونه نیاوردم ؟!
قبل از اینکه از اتاق بیرون برم خودم رو توی آینه ی نگاه میکنم . صورتم رنگ پریده به نظر میاد . به خودم تلقین میکنم که چیزی نیست . اما یه نفر توی وجودم بهم پوزخند میزنه که چه دروغ بزرگی ! منی که همیشه دوست هام رو از خونه و خانواده ام دور نگه میداشتم ، حالا ، این جا ، توی خونه ی خودم و کنار خانواده ام از حضور یه مهمون ناخونده ی ناشناس می ترسیدم .
چند تا نفس عمیق میکشم و جلوی در ورودی میرم . هیوا منتظر کنار در ایستاده . با یه امیدواری مضحک دنبال رد یه شوخی توی صورت هیوا میگردم .

- کی بود هیوا ؟

شونه ای بالا میندازه و دستش رو روی دستگیره در میذاره .

- چه می دونم . گفت دوستته .

شوخی ای در کار نیست . یعنی هست اما از اون شوخی های زشتیه که می تونن یکباره جدی جدی زندگیت رو زیر و رو کنن . این مهمون ناخونده می تونست هر کسی باشه و هر کاری بکنه .زنگ های خطر توی گوشم به صدا در میان . می خوام به هیوا بگم از در فاصله بگیره . می خوام بگم این در رو به روی هیچ غریبه ای باز نکنه . هیچ وقت ! کم توی این قصه گرگ ندیدم . میخوام سفارش کنم ، مثل شنگول و منگول قصه ها نباشه . به هیچ کس اعتماد نکنه اما دیر شده . خیلی دیر عکس العمل نشون میدم و قبل از اینکه من دهن باز کنم ، اون در رو باز میکنه .
نفس توی سینه ام حبس میشه . دستم بی اختیار روی قلبم میشینه . قبل از اینکه ببینم چه کسی پشت دره فکرم حول این میچرخه که توی این موقعیت حتی بابا هم توی خونه نیست . نگاهم برای پیدا کردن یه ابزار دفاعی دور خونه بال بال میزنه . گلدون باریک و بلند گل های رز مصنوعی مامان ، آباژور روی عسلی یا نه مجسمه ی زن آفریقایی گچی ای که خودم خریده بودم ... گزینه های بدی نیستن .اما ... وای ! چرا چاقوهای توی سرویس تزئینی روی کانتر آشپزخونه این قدر دورن ؟!
قبل از اینکه بتونم نگاه ناامیدم رو از روی چاقو ها بکنم ، صدای شاد دختری توی گوشم میشینه .

- سلام هما جوونم .

به طرف در برمیگردم . یه دختر چادری تقریبا همسن و سال خودم جلوی در داره کفش های راحتیش رو از پا درمیاره . به جرات می تونم بگم که هیچ وقت توی عمرم ندیدمش .
دست هام رو از آرنج خم میکنه و با یه حالت تدافعی بالا میارم . میرم نزدیکتر تا جلوی ورودش به خونه رو بگیرم اما خودش رو به آغوشم میندازه . دست های بلاتکلیفم کنارم رها میشن .


چنان محکم به خودش فشارم میده که انگار سال ها صمیمیت بینمون بوده . مبهوت نگاهش میکنم . میخنده و بلند میگه .

- یه کم تحویل بگیر بابا !

یه دستش رو همچنان پشتم میذاره و با دست دیگه اش از توی کیفش یه جعبه شکلات مرسی بیرون میاره و به طرف مامان که داره از آشپزخونه بیرون میاد میگیره . نگاه های متعجب مامان بین من و دختر میره و برمیگرده . ظاهر ساده اما مرتبش موجه نشونش میده .

- ببخشید دیگه مهناز خانم . اومدنم هول هولکی شد . سرزده هم اومدم . شنیدم هما ناخوشه نمی دونستم از من هم سر و مر و گنده تره ... دخترتون رو لوس کردین ها .

دو تا ضربه آهسته پشتم میزنه که مجبور میشم خودم رو از جلوی در کنار بکشم .
مامان با خوشرویی جعبه رو ازش میگیره و داخل دعوتش میکنه . ده بار تا سر زبونم میاد که عذرش رو بخوام اما وقتی اون این قدر خوب نقش بازی میکنه که حتی خودم هم به شک میفتم که شاید دوستی ای بینمون بوده ، چیزی نمی تونم بگم .
مامان تشکری میکنه و با تعارف رو بهم می پرسه .

- بفرمائید تو ! دوستت رو معرفی نمی کنی هما ؟

توی پیچ و خم دالان های حافظه ام ، مشخصات دختر رو با تمام آدم هایی که توی عمرم دیدم مطابقت می دم . می خوام بدونم پشت نقاب مهربون صورتش کدوم دیوی پنهون شده . اما هیچ مورد مشابه ای پیدا نمی کنم تا پاسخ مامان که هیچ جواب سوال های بی امان ذهن خودم رو بدم .دختر با چرب زبونی زودتر از من جواب میده .

- پریام خانم به منش . مزاحمتون نمیشم . اومدم یه احوال از هما بپرسم و برم .

پریا ! خنده های پریا که دندون های سفید و ردیفش رو به نمایش میذاره هم نمی تونه آرومم کنه .هنوز هم دلم در حال زیر و رو شدنه .
هیوا که تا به حال پریا رو زیر ذره بین گذاشته بود جعبه ی شکلات رو از دست مامان بیرون میکشه . به شوخی میگه .

- مرسی به مرسی !

پریا هم چیزی در جوابش زمزمه میکنه که هیوا رو به خنده میندازه اما تمام حواس من پی اون جعبه ایه که می تونه هر چیزی رو توی خودش جا داده باشه . لعنتی ! این پری از کجای قصه اومده که این قدر زود با همه اخت میشه ؟
تو بازار داغ تعارفات مامان و دوست ندیده و نشناخته ام ، خودم رو دخالت میدم . می ترسم این وسط چیزی گفته بشه که نباید . این آدم هر کی که هست هر چقدر از خانواده ی من دورتر باشه خیالم راحت تره . دختر رو به اتاقم دعوت میکنم و همزمان جعبه شکلات رو از بین انگشت های هیوا بیرون می کشم . نگاه دلخورش رو بهم میدوزه و چند قدمی پشت سرمون میاد که با یه چشم غره برمی گردونمش .
مامان برمیگرده سمت آشپزخونه که با یه جمله متوقفش میکنم .

- مامان جان خودم میام وسائل پذیرایی رو میبرم . شما زحمت نکش .

مامان یه کم بالا و پائینم میکنه که لب هام رو اجبارا به نشونه ی اطمینان کش میارم . بیچاره این لب ها که حتی وقتی خاموشن مجبورن دروغ بگن !
توی اتاق ، بلافاصله وقتی در رو پشت سرمون میبندم می خوام دهن باز کنم . بیشتر از این هجوم این همه سوال رو تاب نمیارم اما دست پریا روی دهنم میشینه و وادارم میکنه سکوت کنم . من رو از جلوی در کنار میزنه و با برداشتن دستش از جلوی دهنم انگشت اشاره اش رو به نشونه ی سکوت روی بینی خوش تراشش میذاره . خودش میدونه که اگر قصد سر و صدا داشتم اصلا به خونه راهش نمیدادم .
در رو نیمه باز میکنه و از شکاف باریکش به بیرون نگاهی میندازه . دوباره میبندتش و این بار دستش رو توی کیفش میبره . یه جعبه ی سیاه کوچیک از توش بیرون میکشه و دکمه ای رو روش لمس میکنه .
دلم میلرزه . چشم های نگرانم احمقانه دور اتاق ساده مون می چرخه . دختر با جعبه توی دستش از کنار دیوار شروع میکنه به قدم برداشتن و من خودم رو کنار دراور کوچیکمون می رسونم . از کارش سر در نمیارم . اون دولا و راست میشه و من دستم رو پشتم میبرم و از روی دراور یکی از شیشه های عطر رو برمیدارم . دختر به جلوی روم می رسه . توی صورتم خم میشه و من نفسم رو حبس میکنم . شیشه ی عطر رو توی مشتم فشار میدم . نمی دونم چه کار میخواد بکنه یا من با این شیشه چه کاری ازم برمیاد .
نگاهش روی وسائل چیده شده روی دراور خشک میشه . نفسم رو تکه تکه بیرون میدم و سرم رو یه کم کج میکنم تا بتونم خط نگاهش رو ببینم . دستش رو جلو میاره و دوباره عقب میکشه .
این بار جعبه رو به من نزدیک میکنه . لبم رو به دندون میگیرم . یه بار تمام قدم رو از فرق سر تا نوک انگشت های پا پائین میره . شیشه توی دستم عرق کرده و صدای ضربان قلبم رو می تونم بشنوم . دوباره بلند میشه و مچم رو میچسبه . شیشه توی دستم سنگینی میکنه . می خوام دستم رو از چنگش بیرون بیارم و شیشه رو توی صورتش بکوبم اما اون با دست دیگه اش دستبند نقره ام رو میکشه و جعبه ی سیاه رو به سمتش میگیره . چراغی روی جعبه خاموش و روشن میشه . قفل دستبند اهدایی کاوه رو از دستم باز میکنه . می خوام مثل یه گربه ی وحشی بهش بپرم و سرش داد بکشم که با این دستبند کاری نداشته باش . اما اون زودتر از من عکس العمل نشون میده و دستبند رو توی لیوان آب قندم که هنوز کنار تخته میندازه .
هاج و واج و مبهوت نگاهم روی دستبند قفل شده که صدام میکنه و به تخت اشاره میزنه .

- بشین . وقت نداریم .

بالاخره تارهای صوتیم به کار میفتن .

- تو کی هستی ؟ چی میخوای ؟

از لرزش صدام متنفرم . از ضعفی که توی زانوهام دویده بیشتر ! دستم رو میگیره و روی تخت مینشونتم .
پلک هام رو روی هم میذارم و سعی میکنم خونسردی رو به خودم تلقین کنم . یه گوشی موبایل رو توی دستم میذاره . گوشی رو می چرخونم و پرسشگر سری براش تکون میدم .

- با شماره ی یک تماس بگیر .غیر قابل ردگیریه . اما فقط توی مواقع لزوم ازش استفاده کن .

گیج تر از اونم که بتونم بفهمم چی میگه . حالت چهره ام به حد کفایت گویا هست که نیازی به پرسیدن نباشه .

- اسم حاجی یا هیچ کس دیگه ای رو با این حال به وضوح پشت خط نمیبری . مفهوم شد ؟

آره . تازه داره یه چیزهایی برام مفهوم میشه . حاجی زودتر از اون که فکر میکردم دست به کار شده . اما هنوز هم اعتمادی به این دختر و تلفن توی دستم ندارم . دختر نمیذاره خیلی توی این درگیری ذهنی بمونم .

- زود باش دیگه .

شیشه ی عطر رو از کف دست راستم روی تخت میندازم و قبل از دست به دست کردن گوشی ،عرق دستم رو با رو تختی میگیرم . یه لحظه کف دستم رو روی سینه فشار میدم تا از بیرون زدن آتیش دردی که پشت دنده هام رو میسوزونه جلوگیری کنم . به محض لمس کردن شماره ی یک توی گوشی دختر از کنارم بلند میشه و پشت پنجره میره .
شک توی صدام موج برمیداره وقتی به محض برقراری تماس زمزمه میکنم .

- الو ...

صدای ناآشنایی از اون طرف خط جوابم رو میده .

- بهتره وقت رو تلف نکنیم . خوب به چیز هایی که میگم دقت کنید .

نه ! این اون چیزی نبود که می خواستم بشنوم . لحنم بی اختیار تهاجمی میشه .

- دارم با کی صحبت میکنم ؟

مردی که مخاطبمه یه کم مکث میکنه و بعد با صدای محکمتری ادامه میده .

- فکر میکردم بهتون سفارش کردن که هیچ نامی رد و بدل نمیشه .
- من از کجا مطمئن باشم که شما از طرف حاجی دارین با من حرف میزنین ؟
- حاجی گفتن نشون به اون نشون که که اجازه دادم رزها و زنبق ها رو خودت توی گلدون بذاری . حالا سنگ ها رو برای پای این گلدون میخوام خاک کنم !

همین جمله آرامش رو بهم برمیگردونه . گل هایی که با خودم به آسایشگاه برده بودم و مکالمه ای که حالا برای من و پدر کاوه به اسم رمز تبدیل شده بود یعنی راه رو اشتباه نرفتم . رام میشم و مطیع . این بار سکان این کشتی رو توی این طوفان به کار بلدترین ناخدای ممکن می سپرم .

- خوب من باید چه کار کنم ؟
- حاجی گفتن برای اون فرد ، یه هویت جدید رو به محض خروج از مرز آماده کردن . به علاوه ی اقامت و شرایط زندگی ای که براشون مهیا شده .

این ها رو خود کاوه هم می تونست جور کنه . مشکل جای دیگه بود . مشکل بالا دستی هایی بودن که نمیذاشتن کاوه این جوری فرار کنه . مشکل روسایی بودن که حتی توی خارج از مرزهای ایران بودن و خیلی راحت رد کاوه رو هر جای دنیا که بود میگرفتن . مشکل یه سازمان بین المللی خطرناک بود که به این راحتی از کینه شون نمیگذشتن .

- اما من گفتم که ...
- اجازه بدید . حاجی گفتن برای اون مورد هم موقتا با چند تا متخصص تراز اول صحبت کردن . باید اول خودشون رو ببینن اما قول همکاری دادن تا حداقل شرایط خروجشون رو فراهم کنن . اون طرف هم چند تا جراح هستن که می تونن کمک کنن هم در مورد کپسول هم برای تغییر چهره .

ترس و امید با هم وجودم رو پر میکنن . اما می دونم چاره ی دیگه ای نیست . می دونم تو این زندگی تا خطر نکنی هیچ چی به دست نمیاری .
وقتی نوبت به اون چیزی که روی دوشم خودمه می رسه گوش هام تیز میشن .

- فقط حاجی گفتن زمینه چینی کارها با من بود و گرفتن رضایت با شماست . به محض این که تونستین ، برای بررسی شرایط اقدام کنید .

می دونم یعنی چی . حاجی میتونست همه کاری بکنه جز اصل کاری . جز راضی کردن کاوه برای کمک گرفتن از خودش . کاوه بیشتر از سر لجبازی با پدرش خودش رو تو چاه انداخته بود و به خودی خود محال بود بخواد دست همون پدر رو بگیره تا از این چاه فرار کنه .
مرد تلفن رو قطع میکنه و من این طرف پر آشوب می مونم . نمی دونم اون باری که شونه های ظریف من سپرده شده سنگین تره یا اون که حاجی به مقصد رسونده . کتف سمت چپم سنگین میشه . زیر این بار کمر خم نکنم خوبه !
پریا از پنجره فاصله میگیره . چادری رو که روی شونه هاش افتاده مرتب میکنه و به سمت در میره . قبل از رفتن پا سست میکنه . برمیگرده طرفم و سفارش میکنه .

- این اتاق پاکه . اما تو اون دستبند احتمالا ردیاب هست . هیچ چیزی رو از هیچ کس دیگه قبول نکن . لازم شد خودمون خبرت میکنیم .

دوباره ماسک خندانش رو به صورت میزنه و از در بیرون میره . هم پاش میشم . قبل از خروج گونه ام رو می بوسه و زیر گوشم نجوا میکنه .

- یادت نره چی بهت گفتم .

از مامان تشکر میکنه و به سرعت راه اومده رو برمیگرده .
همین که پاش رو از در بیرون میذاره ، هیوا توی اتاقمون میپره . می دونم میخواد بره سر وقت جعبه ی شکلات . حالا که سمت و سوی پیکان نگرانیم تغییر کرده ، مانعش نمیشم .
مامان با یه سینی چای میاد توی سالن و سعی میکنه لحنش عادی باشه .

- زود رفت ؟ نیومدی چیزی هم ببری ... حالا... چه عجب یکی از این دوستات سراغت رو گرفت !

هیوا با جعبه ی شکلات که بازش کرده و چند تاییش رو خورده ، میاد و کنار ما میشینه تا این بار چای با شکلات بخوره !
نگاهم روی جعبه است که می تونست خیلی تلخ تر از شکلات باشه . حرف های دختر توی گوشم زنگ میزنه . رو میکنم به مامان و اون چه رو که شنیدم تکرار میکنم .

- این یکی که هیچ ، اما از این به بعد هر کی سراغ من رو گرفت ، اومد دم خونه ، زنگ زد ، بسته فرستاد ... هر چی ... ردش کن بره مامان .
- وا !!! مگه از آدمیزاد به دوری ؟

تیکه های زیر لبی هیوا رو که با یه نیشخند تحویلم میده نشنیده میگیرم و مامان رو راضی میکنم .

- این مدت می خوام یه کم خودم باشم . حوصله ی کسی رو ندارم .
- نیست حالا خیلی ...

می دونم میخواد چی بگه اما خودش پشیمون میشه و انگار چیزی رو تازه به خاطر آورده باشه ، با صدای بلندتری ادامه میده .

- راستی یه چند باری یه نفر زنگ زد گفت راجع به کاره . اسمش چی بود ؟ شایان ؟ شاهین ؟

لبم رو از زیر دندونم بیرون میکشم . سعی میکنم برخوردم مثل همیشه باشه و کنجکاوی غیر معمول آمیخته با دلهره ام رو پنهان کنم ، وقتی می پرسم

- چی گفت ؟
- نمی دونم . می خواست با خودت حرف بزنه . منم دیدم کاریه گفتم دخترم مریض احواله فعلا کار نمی کنه .
- خوب کاری کردی . بازم زنگ زد بگو خودم گفتم دیگه کار نمی کنم .

چای و شکلاتم رو کنار مادر و خواهرم مزمزه میکنم و تلاشم رو به کار میبندم تا فقط چند دقیقه ، برای چند دقیقه فارغ از همه ی هراس ها ، اما و اگر ها از این دور هم بودن لذت ببرم .
کاش میشد شر این میم لعنتی رو از سر این مشکلات کم کرد و با شکلات باقی مونده زهر تلخی چای زندگی رو گرفت ... . کاش میشد...
...


هر کسی رو میشه فریب داد اما اینکه خودت رو گول بزنی از همه سخت تره . سینه ام میسوزه و به خودم می قبولونم که حالم خوبه و فقط از داغی چایه که آتیش گرفتم . حالم آشوبه و احساس تهوع میکنم . مامان فکر میکنه این داروهاست که به من نمی سازه اما خودم می دونم که هجوم فکر وخیال و مباداها به مغزمه که روی دلم سنگینی میکنه . هزار جور طرح میریزم که چه جوری کاوه رو ببینم ، چی بهش بگم ، چطور راضیش کنم اما میدونم پای عمل که وسط بیاد هر کدوم یه جور می لنگن .
صدای زنگ در که بلند میشه باز دلم بی قراری میکنه . پیش خودم میگم " خدا خودش این یکی رو به خیر بگذرونه " . درد توی سینه ام پیچ و تاب میخوره .
هیوا که انگار شکلات های مهمون قبلی به دهنش مزه کرده سریع می پره سمت آیفون . شاید انتظار داره مهمون بعدی با خودش تحفه ی بهتری آورده باشه . بهش تشر میزنم .

- هیوا یادت هست که چی گفتم که ؟ اگه با من کار داشتن ...
- خوب بابا ! فهمیدم .

بی تاب میشم و منتظر به دهن هیوا چشم میدوزم که میگه .

- بابا ست .

تیزی تیر شده ی درد رو توی وجودم حس میکنم و متعجب می پرسم .

- مگه خودش کلید نداره ؟
- میگه مهمون داریم . ترجمه اش اینه که شال و روسری یادتون نره .

حوصله ی مهمون های بابا رو ندارم . یا یکی از دوست هاشه یا بهنام . کاش میشد توی اتاق خودم با خودم و دردم تنها بمونم . سعی میکنم فکرم رو به سمت و سوی دیگه ای منحرف کنم . به درد که فکر میکنم بی رحمانه تر توی تنم جولان میده .
لباسم رو با بلوز و دامن ساده ای عوض میکنم و شالم رو لا قیدانه روی موهام میندازم . موهای مواجم از هر طرف بیرون میریزن .
اون همای سرزنشگر توی وجودم بهم پوزخند میزنه . همه ی آدم ها مرگ رو که نزدیک خودشون میبینن ، درست یا غلط ، وقتی حس میکنن فرصتشون تموم شده، رنگ عوض میکنن . از خطاهاشون پشیمون میشن و دست به دامن خدا میبرن . بعد من این روزها چه میکنم ؟ اصلا چه کار باید بکنم ؟
موهام رو یه طرف جمع میکنم و درهم می پیچم ، کشوی دراور رو به دنبال یه گل سر کوچیک میگردم تا گره ی موهام رو محکم کنم اما یه دفعه دست هام فراموش میکنن می خواستن چه کار کنن .
یه صدای آشنا قبل از مغزم به پاهام فرمان حرکت میده ،فرمان حرکت که نه من رو به طرف خودش میکشونه . این روزها انگار یه بیماری ناشناخته ی جدید گرفتم که دستور العمل تمام ارگان هام رو در هم ریخته .
دم در اتاق میخکوب میشم . نمی دونم حس منه یا واقعا کاوه می تونه هر کسی رو میخکوب کنه . دست بابا روی شونه اشه و نگاه خریدار مامان راضی از روی ظاهرش و گل های ارکیده ی توی دستش برمی گرده . هیوا هم با ریزبینی مارک لباس هاش رو در میاره .
به دست هیوا که هنوز روی دستگیه مونده خیره میشم . دلم یه در میخواد ، دلم دستگیره میخواد . دلم میگیره . کاش من در رو باز کرده بودم . کاش برای یه بار هم که شده اون در میزد و من در رو به روش باز میکردم . کاش میشد یه در ، یه ریچه ی رو به نور رو به روش باز میکردم .دلم عجب خواهش های ساده ی محالی داره !
کاوه سبد گل رو به طرف مامان میگیره و به تعارف بابا پا به داخل سالن میذاره .
به پاهام تکونی میدم و وارد جمع میشم . نمی دونم این جا ، تو این خونه چه کار میکنه اما وقتی با بابا اومده یعنی پیش از خونه اومدن هم با هم بودن .
پالتوی نیم تنه ی مشکیشو از تن در میاره و مامان دستش رو به طرفش دراز میکنه .

- بده برات آویزونش کنم پسرم .

از پسرم گفتن مامان بوی خوبی به مشامم نمی رسه . بوی مادر و فرزندی ، بوی محبت ، بوی اگر مادرت نیست من جای مادر مریضت ، نمیده . یادم نمیاد کسی رو این طوری خطاب کرده باشه . یه جور تزویر خلوصش رو لکه دار کرده . شاید می دونه که تمام نقشه ها برای بردن من به جایی دورتر و شاید روشن تر ، به کاوه وصل میشه .
کاوه با تواضعی که خیلی بهش نمیاد ، توی پوسته ی دوست داشتنیش فرو میره و خودش رو به عنوان کاوه ، نه یه دست آویز نجات ، توی دل مامان جا میکنه .

- شما برای این که مادر من باشین خیلی جوونین . حالا جای خاله ی کوچیکه ی من باشین یه چیزی . من هم که خاله ندارم .

کاوه رگ خواب مامان رو بیدار کرده . دخترانه های ناکام مامان که انگار هنوز هم بعد این همه سال ، از ازدواج زودهنگامش راضی نیست ، با همین جمله تسکین پیدا میکنن . این بار از صمیم قلب به به کاوه خوش آمد میگه .
تعارفات معمول که تموم میشن یه لحظه نگاه کاوه به من میفته . مثل گربه ای که بالاخره تونسته ماهی قرمز محبوبش رو از توی تنگ بلور بیرون بکشه ذوق میکنم . نگاهش قراره از روم عبور کنه اما گره میخوره توی پیچ و تاب بی قرار نگاه من . چهره ی خودم رو نمی بینم ... چقدر خوب که نمی تونم ببینم چون کنترلش هم نمی تونم بکنم اما یه لبخند شیرین توی صورت کاوه می شینه . انگار حتی چشم هاش هم دارن میخندن . شاید هم من این طور میبینم .
به زبون فقط یه سلام بهم میده اما با چشم هاش یه طومار رو میخونه . جواب سلامش رو بلند میدم و بی صدا براش لب میزنم " خوبم " .
نفس عمیقی میکشه و روی مبل کنار بابا می شینه .
با مامان راهی آشپزخونه میشم و مردها توی سالن پچ پچ های محرمانشون رو از سر می گیرن .
مامان فنجون های چک مخصوصش رو از چای پر میکنه و من باقیمونده ی شکلات ها رو توی یه ظرف می چینم . به شکلات ها شکل میدم و در هم می ریزمشون . هیوا هم صندلیش رو کنار پیشخون می کشونه و کاوه رو میذاره زیر ذره بین .
مامان زیر گوشم زمزمه میکنه .

- کاش قهوه درست کرده بودم . بهتر بود نه ؟

لبخند بی دلیلم کش میاد . یه نگاه دزدکی به سالن میندازم و توی دلم میگم " کاوه اسپرسو دوست داره . " پیش خودم فکر میکنم این قامت ، این هیبت ، این چارچوبی که روح سرکشش رو توی خودش حبس کرده رو تو این چند وقت چقدر شناختم ؟ برای من حتی خوندن اون چین های ریز کنار چشم هاش وقتی به حرف های بابا با دقت گوش میده و توی فکرش دنبال یه دلیل منطقی برای منصرف کردنشه ، هم ساده شده .
فکر میکنم اگر حقیقتا این طور باشه باید امشب این شناخت رو به کمک بگیرم تا کاوه رو به سمت و سویی که میخوام بکشونم .
قبل از اینکه مامان دست به کار بشه سینی چای رو از زیر دستش بیرون میکشم . احمقانه است اما شیطنت توی جلدم جا خوش کرده و دلم میخواد این جا ، توی خونه ی پدریم ، من چای تعارفش کنم .
اگر شانس معمولی بودن داشتم ، اگر اون زندگی ساده ی آرومی که حسرتش به دلم موند می ساختم ، توی مجلس خواستگاریم ، باید این طوری از کاوه پذیرایی میکردم . عجیبه که همون چای بردنی که برام مضحک بود ، حالا توی لیست حسرت هام نشسته .
مامان در حالیکه سعی میکنه صداش رو پائین نگه داره هشدار میده .

- تو که امروز حالت خوب نیست . بذار من میبرم دیگه .

یادم میفته امروز چقدر درد داشتم . چقدر ناخوش بودم . توی تمام وجودم میگردم اما انگار درد هیچ وقت سراغ تن من نیومده . انگار همین که کاوه هست و خوبه ، حالم رو خوب میکنه . دوباره به کاوه نگاه میکنم انگار حضورش توی کل خونه یه موج مثبت پخش کرده که وجود همه رو گرفته . حتی به راحتی می تونم سست شدن عضلات منقبض بابا رو هم حس کنم .
جلوش که خم میشم نگاهش از روی سینی تا چشم های من بالا میاد . برای چند لحظه انگار یادش میره کجاست . براش ابرویی بالا میندازم که مجبور میشه دست پیش بیاره و فنجون رو از توی سینی برداره اما هنوز هم نگاهش با منه . سنگینی نگاهش رو حتی وقتی سینی رو جلوی بابا میگیرم همراه خودم حس میکنم . هر چی سینی سبکتر شده ، بار روی شونه های روحم وزن گرفته . این بند ، این اتصال چشمی ، اخم های بابا درهم میکشه اما به جای ناراحت شدن خنده ام میگیره . باید کور بود تا این نگاه گرما گرفته و گرم کننده رو ندید .
روی مبل کنار بابا می شینم که صحبت هاشون رو نیمه کاره قطع میکنن . مامان روی مبل رو به رویی جا میگیره و می پرسه .

- خوب چه کار کردید ؟

نگاه بابا اول روی من و بعد روی کاوه میره و برمیگرده . از این بحث خوشم نمیاد .نه ! این جوری اصلا شبیه خواب و خیال های برباد رفته ی من نیست . بی اختیار مفصل انگشت هام رو میشکونم . بابا سربسته جواب میده .

- کارها کم کم جور میشه .

نمی فهمم چرا هیچ کس چیزی به من نمیگه . چرا یه بار هم که شده از من نمی پرسن که میخوام با این زندگی چه کار کنم . متوقع به بابا نگاه می کنم که نگاهش رو ازم می دزده . سرگردون به سمت مامان می چرخم اما فقط نگرانی توی چشم هاش دودو میزنه .
صدای اعتراض آلودم بی اختیار بلند میشه .

- خوبه ظاهرا تصمیم گرفتید که من برم . ...

سکوت جواب خوبی نیست . جوابی که من منتظرشم نیست .
کاوه لبخند میزنه اما نمی دونم چرا بغضم بارون میشه و مژه هام رو تر میکنه . میخواد با این لبخند ها ، با پلک رو هم گذاشتن ها مرهمم بشه . هما نیستم اگر نفهمم بال بال زدنش رو برای پر دادن خودم .
نه ! با من این قدر مهربون نشو ! نشو کاوه ! سخت تر میکنی دل کندن رو . هوای من نفس توئه . تا این نفس ها رو منظم نکنم جایی نمیرم .
بغض رو همراه آب دهنم قورت میدم .

- مهندس نمیاید قبل رفتن این برنامه های آخر رو ازم تحویل بگیرید ؟

هنوز از شک طعنه ای که زدم بیرون نیومدن که از جا بلند میشم . چشم های گشاد شده ی مامان رو ندید میگیرم و غرغر های زیر لبی بابا رو هم نشنیده فرض میکنم .
می دونم دارم از موقعیتم سواستفاده می کنم . می دونم اگر توی شرایط دیگه ای بود ، نه از من چنین بی پروایی هایی سر میزد نه بابا به این راحتی سکوت می کرد .اما اینم می دونم که شاید دیگه همچین فرصتی نداشته باشم .
کاوه که این دیوونگی های من براش تازگی نداره ، از جا بلند میشه و سعی میکنه تا لب های کش اومدش رو عادی جلوه بده . دستش رو به نشونه ی تعارف به طرفم دراز میکنه تا اول من جلو برم . زیر لب ، طوری که فقط من بشنوم نجوا میکنه .

- بعد بهت میگم جوجه بهت بر میخوره . آخه کنار چاییت قند هم نذاشتی مامان و بابات لااقل فشارشون رو باهاش برگردونن .

زیر نگاه های جمع ، با خوشمزگی های کاوه ، فقط شنیدن صدای تیک تاک قلبم رو که با گام های مرد بلند قامت همراهم هماهنگ شده کم دارم که اون هم سرزده خودش رو می رسونه . عجب قلب وقت نشناسی دارم من !
به اتاقم که می رسیم ، دستم روی بدنه در میره اما دست کاوه زودتر روی دستم میشینه . سرکی توی سالن می کشه و فقط من رو تا نقطه ی کور اتاق که از سالن دید نداره میبره .
کنار پنجره ی اتاق می ایستیم که هر ده تا انگشتم اسیر پنجه هاش میشن و دست هام رو توی سینه اش جمع میکنه تا نفس به نفسش بایستم . میخوام خودم رو ازش دور کنم . با وجود در باز اتاق نمی تونم این قدر نزدیک بهش بمونم . اما بهم اجازه ی فاصله گرفتن نمیده و به جاش با صدایی که از من مجنون میسازه زمزمه میکنه .

- هیش ! همین جا بمون . نترس حتی اون خواهر وروجکت هم میدونه نباید این طرف پیداش بشه .

نگاهم تا در اتاق میره اما خیلی دووم نمیاره و زود به صورت مرد رو به روم بر میگرده .

- این جا چه کار میکنی ؟

صدامون تا اون طرف سالن شنیده نمیشه اما بی اختیار من هم دارم زمزمه میکنم .

- بابات تعارف کرد من هم رو هوا قاپیدمش .

زهرخندش کامم رو تلخ میکنه . به ته جمله اش نکشیده دلم براش پر میزنه .

- معلوم نیست کی دوباره از این فرصت ها گیرم بیاد ...

گوشم از نق نق بچه ی بهانه گیر توی وجودم پر میشه " نمی خوام برم " . لوس و بدقلق پا میکوبه " من نمی خوام بی تو جایی برم " . دوست نداره دست حامیش رو رها کنه . می ترسه از گم شدن . " نمیرم " .

- اصلا بابا چطور کمک تو رو قبول کرد ؟

چشم هاش با چشم های من یه قل دو قل بازی میکنن . از یه چشم به چشم دیگه میرن و بر میگردن . لب هاش رو کمی روی هم میکشه و کلمات رو با دقت جایگذاری میکنه .

- یه کم با هم حرف زدیم .

این حرف زدن می تونه معناهای مختلفی داشته باشه . با چند کلمه حرف میشه خیلی چیزها رو منتقل کرد . میشه ساخت ، میشه نابود کرد . میشه با یه کلمه ، یکی رو به زندگیت راه بدی ، میشه از خودت دورش کنی . ...


ابروهام رو به هم نزدیک میکنم و می پرسم .

- یه کم ؟ یعنی دقیقا چقدر ؟

ریه های من خودشون رو یه گوشه جمع میکنن و اون برای اکسیژن گرفتن بین مکالممون وقفه میندازه .

- مثلا ،... اون قدر که ،... جریان خواستگاری کردن من و جواب رد تو رو می دونه .

آه از نهادم بلند میشه . دلخوریم رو از دریچه ی مردمک هام بیرون میریزم . دست راستم رو رها میکنه و بازوم رو به نرمی فشار میده . پلک هاش رو یه بار به هم میزنه . از همون دو تا دریچه ی سیاه باز همه ی محبتش رو توی وجودم می پاشه . بذرهای مهرش نه آب می خوان برای ریشه زدن ، نه آفتاب برای قد کشیدن . همین که دستش از بازی شال روی گردنم میلغزه و نوازشم میکنه ، مثل گندم ، میوه ممنوعه ، طلایی و هوس انگیز بهم چشمک میزنن .
سرم رو به طرف دستش خم میکنم تا حرارت حضورش رو بیشتر جذب کنم . همون طور مسخ می پرسم .

- چقدر بهش گفتی ؟ اون قدر گفتی که من بی تو نمی رم ؟

بدترین ها هیچ وقت اون هایی نیستن که با سر وصدا میان ، که توی بوق و کرنا خبر اومدنش رو زودتر بهت می رسونن . بدترین ها همیشه ساکت و سینه خیز میان و غافلگیرت میکنن . مثل آهنگ صدای من نرم میان ، تا مثل دست های کاوه خشکت کنن .
دست هاش بی حرکت می مونن . طول میکشه تا خودش رو جمع و جور کنه و با یه " کاش میشد " از حرفم بگذره . اما من قرار نیست به همین راحتی از این موضوع بگذرم .

- شدنش میشه . اگر بخوای .

جدی میشه و دست هاش رو روی سینه قفل میزنه . این طور که از بالا به پائین نگاهم میکنه تسلط بیشتری روم داره تا قانعم کنه . البته اگر راهی برای قانع شدن بود .

- هما ! می دونی که نمیشه . پس بحث نکن . میری فعلا اما بعد که برگشتی ...

سرم رو سمج بلند میکنم و مچ دست هاش رو به چنگ میگیرم .

- وقتی میگم بی تو نمیرم ، یعنی نمیرم . می دونی که نمیرم .

خودم از سرکشی بی سابقه ی توی لحنم تعجب میکنم . به بند های سفید شده ی انگشت هام نگاهی میندازم اما به رگ های کبود شده ی دست هاش رحم نمی کنم .
مثل پدری که میخواد دخترک لوسش رو به راه بیاره مهربون میشه . یکی از دست هاش رو عقب میکشه و موهای جلوی پیشونیم رو به بازی میگیره . موهای نافرمانم رو که شل بسته بودم ، رها میشن و توی پنجه اش جا خوش میکنن . طوری خودشون رو به دور انگشت هاش به ناز می پیچن که انگار اون ها هم رام کاوه شدن . وای به حال من ، وای به حالت هما ! وقتی که موهای بی جونت این طور به عادت محبت کاوه جون می گیرن ، وای حال دل ساده ی تو هما !
انگار بخواد با قصه خوابم کنه ، توی گوشم لالایی میخونه .

- میری ، خوب میشی ، پر می کشی ، دوباره پیشم بر میگردی . کفتر جلد منی ، مگه میشه بر نگردی ؟ بعد دوباره با هم ...

خاطرم نیست فلز ماه تولدم چیه که این طور جذب مغناطیس مرد مقابلم شده . اون همه ی معادلات بشری رو در هم میریزه ، جای شهرزاد قصه گو میشینه و من میشم جواب این نامعادله ی چند مجهولی . میشم اون فرمانروایی که هزار شب ، نه بیشتر ، هزار سال ، هزار قرن ، برای شنیدن زمزمه هاش صبر میکنه .
نه ! نباید این طور باشه . هنوز یه سلول هوشیار توی تنم مونده که بهم تلنگر میزنه ، نباید این طور باشه . نباید !
یادم میاد که میگن اگر دارین سحر میشین ،اگر دارن هیپنوتیزمتون می کننن و این رو نمی خواین ، تنها راه نجات یه سنگه ، یه سنگریزه است ، یه درد !
به سختی پلک هام رو میبندم تا لا به لای امواج افسونگر نگاه هاش نقطه چین بندازم .
فکر پخش و پلام رو مثل ذره های غبار توی گردباد از این ور و اون ور جمع میکنم و روی سنگریزه ها متمرکز میشم .،روی صخره ها ، روی کوه ها . فکر میکنم به این که کوهم ، کاوه ام نباشه .... نه ! ...این درد نیست . خیلی بیشتره . این تیریه که از چله رها شده و قلبم رو میشکافه ، سینه ام تیر میکشه .
شوک تصور نبودنش برای من اون قدر سنگین هست که به خود بیارتم . وسط جمله بندی های شیوای شیرینش می پرم .

- من بی تو نمیرم . به جان کاوه نمیرم .

می دونه که جونمه و جونش رو بی خود قسم نمی خورم . مکث میکنه .موهام از بند ِ بند های انگشتش آزاد میشن . انگشت اشاره اش انحنای گونه ام رو دوره میکنه .

- می دونی که این جا پا گیرم .

ناخودآگاه ناخن های دستم رو توی گوشتش فرو میبرم و محکم میگم .

- اگر پات گیره من برات بازش میکنم . می تونم . میشه . ببین دلت کجا گیره .

لب هاش کش میاد و شمرده شمرده بهم یادآوری میکنه.

- من پام رو از این شهر بیرون نمی تونم بذارم . بالایی ها نمیذارن . من...
- به خاطر همین می گم خودت رو آزاد کن . از این جا بردنت و یه جای دیگه از نو شروع کردنت با من . راهش رو پیدا کردم . همه چیز آماده است برای اینکه خودت رو خلاص کنی .

لطافت حسی که از سرانگشت هاش به پوستم میریزه ذوبم میکنه . دو تا ضربه ی آهسته به نوک بینیم میزنه و میذاره تا ته رنگ خنده رو توی صداش بشنوم .

- پس نگران منی ! نترس جوجه رنگی . بار اولم نیست که تو همچین موقعیتیم . از پس خودم بر میام . مهرنوش که هیچ ، هر کس دیگه ای هم که بخواد بهم صدمه بزنه ...

صداش دیگه لالایی نیست ، غرش خاموش یه درنده ی شبه .
چشم هاش دو تا تکه زبرجد شدن و روی شیشه ی وجودم می کوبن . می خوان به زور بهم بقبولونن این مرد دو چهره داره . همون قدر که برای من رئوفه می تونه بی رحم باشه .
نه ! نمی خوام حرفش رو تموم کنه . نمی خوام یادم بندازه این گرگ بارون دیده است ، نمی خوام چنگ و دندونش رو نشونم بده تا بگه بلده دریدن رو .
همون تک دست مونده توی دستم رو رها میکنم و عقب میکشم . طوری فاصله می گیرم که هیچ نقطه ی تماسی بینمون باقی نمونه .

- چی کار میکنی ؟هووم ؟... مهرنوش رو می کشی ؟ ... نه چرا تو ؟ یکی رو می فرستی تا هر کی سد راهت شد رو بکشه .

صدام بلند شده . به جای من نگاه نگران کاوه تا دم در اتاق میره و اوضاع رو چک میکنه . دستش طرفم دراز میشه تا لمسم کنه اما خودم رو کنار می کشم .

- من دست های خون آلود کسی رو نمی گیرم .

جا خوردنش از بازویی که هنوز بلاتکلیف توی هوا مونده پیداست . لبهایی که به گفتن باز میشن و کلمه ها رو فراموش میکنن شهادت میدن که کاوه رو بدجور زمین زدم .
کف دست هاش رو رو به خودش بالا میگیره و ناامیدانه بهشون خیره میشه . نبض زدن رگ برجسته ی روی پیشونیش رو می بینم . سیبک گلوش بی حاصل تقلا میکنه تا آب دهن یا شاید بغضش رو فرو ببره . دلم به تپش میفته و پاهام رو به سمتش متمایل میکنه .
میخوام دوباره لمسش کنم اما این بار اون خودش رو عقب میکشه . مصر بازوش رو می گیرم . پشیمون از تیغی که به روش کشیدم ، مثل بچه هایی که با فوت کردن میخوان سوزش زخمت رو تسلا بدن ، خودم رو به در و دیوار میکوبم .

- قانون بخشش تبصره نداره . نگفتن گناه کوچیک رو می بخشیم بزرگ ها رو برای خودت نگه دار . هان ؟ کاوه ؟!

توی صدای خشدارم بغض نشسته . از خودم و صدام متنفرم . نفسم رو تکه تکه بیرون میدم . زیر لب بی حس میگه

- بهتره دیگه بریم .

تن سستش رو به سمت در اتاق می کشونه .
یه کام عمیق از عطرش می گیرم و دلم رو یک دله میکنم . حالا که تا این جا پیش رفتم ، باید تا تهش ادامه بدم . بازوش رو محکمتر توی دستم فشار میدم . می ایسته اما حتی صورتش رو به طرفم برنمی گردونه . دلم از خودم میگیره .هر دو دستم رو پیچک وار دور بازوش حلقه میکنم و سرم رو توی رویی که ازم میگیره خم میکنم ، میذارم تا موهام از شالی که دیگه روی سرم نیست روی نیمه ی چهره ام بریزه . خواهش رو توی لحنم پررنگ میکنم و دست میذارم روی نقطه ی ضعفش .

- میخوام یه چیزی بگم اما جان هما عصبانی نشو . خب ؟ جان هما !

چند ثانیه بهش مهلت میدم تا خودش رو برای شنیدن حرفی که مطمئنا فهمیده خوشایندش نیست آماده کنه . به آتیشی که توی حلقم زبونه میکشه اهمیت نمیدم و از کبریتی که می خوام به خرمن خیال کاوه بکشم می ترسم . صبر میکنم . من و اون هر دو به این چند لحظه احتیاج داریم .

- با یه نفر حرف زدم . همه چیز رو هم بهش گفتم .

رو میکنه بهم و بُراق میشه توی صورتم . بلافاصله سرانگشت هام رو به لب هاش می رسونم تا وادارش کنم سکوت کنه .

- آدم مطمئنیه . همه چیز رو هم فراهم میکنه . راه رفتن ، یه صورت جدید ، یه اسم جدید ، اقامت ... هر چی واسه شروع یه زندگی جدید لازم داشته باشی . تو فقط باید بخوای همین !

با حرصی که سعی میکنه کنترلش کنه با نگاهی که از کلافگی داره دو دو میزنه سد لب هاش رو به چنگ میگیره و فشار میده .

- از کجا می دونی مطمئنه ؟ اصلا برای چی باید همچین کاری بکنه ؟

حروف توی گلوم تحلیل میرن تا شکل نامفهومی از یه مفهوم رو برسونن .

- چون می دونم خیلی دوستت داره . همه ی باباها هر جوری که باشن ، بچه هاشون رو دوست دارن .

نفسش قطع میشه . ناباور زل میزنه بهم . وقتی میفهمه شوخی ای در کار نیست دور خودش می چرخه . موهاش رو میکشه . در هم میریزه . میخواد فریاد بکشه اما نمی تونه . درمونده از خالی کردن خودش ، پریشونیش رو هم به کوله بار سنگین روی شونه هاش اضافه میکنه و فقط سری به تاسف برام تکون میده .
میخواد ازم عبور کنه . بی طاقت جلوش رو میگیرم .

- آدم ها با حرف های نگفتشون تعریف میشن . یه بارم فکر کن شاید باباتم حرف نگفته زیاد داشته باشه .

کنارم میزنه . از لبه آستینش آویزون میشم . مثل کسی که در حال سقوطه و به یه ریشه ی خشک متوسل میشه .

- باشه . هر کاری میخوای بکن . لابد ارزشش رو نداشته دیگه . لابد ارزشش رو ندارم دیگه .

ثابت سرجاش می مونه . به سمتم رو میکنه . با نیشخند می پرسه .

- این جوری خون روی دست هام پاک میشه ؟
- نه ! نمیشه ! اما خون با خون هم پاک نمیشه . تا خودت رو نجات ندی از پس کار دیگه برنمیای . اول خودت ! بعد برای بقیه هم فکر میکنیم .

صورتم رو توی حصار دست هاش محبوس می کنه و به طرفم خم میشه . از کف دست هاش چیزی شبیه به انتظار یه معجزه زیر پوستم میخزه . انگار منتظره تا این معجزه به باور برسونتش . نمی دونه تا باوری نباشه معجزه ای اتفاق نمی افته !

- اول تو برو . من هم کارهام رو ردیف میکنم میام پیشت .

مشتش رو میگیرم و روی مشت قلبم میذارم . مشتی که بی امان به قفسش می کوبه . ضربان بی قرارش حتی از روی پارچه ی لباسم هم خودنمائی میکنه . زور این مشت به هما می رسه اما نمی دونم می تونه کاوه رو هم مهار کنه یا نه .

- به اون خدایی که می دونی هنوز قبولش دارم قسم کاوه ، بی تو از این کشور که هیچ ! از این شهر، حتی اگرلازم باشه از این خونه هم پام رو بیرون نمیذارم . اصلا باهاش عهد کردم اگر قرار به یه زندگی دوباره است با تو از نو متولد بشم وگرنه مرگ رو ترجیح میدم .

رنگ چهره اش بر میگرده . بیشتر به یه غروب رنگ پریده می مونه توی نفس های آخر روز . پارچه ی بلوزم رو مچاله می کنه ، انگار میخواد همین قلب ناآروم رو از پسش توی چنگ بگیره . نفس های داغش تند میشن و تنم رو به جهنم ترس ها و تردید هاش دعوت میکنن .
پیشونیش رو به پیشونیم می چسبونه . پلک های خسته اش رو روی هم میندازه . نفس از نفس های زخمیم میگیره .
این بار دستم روی قلب اون میشینه . با تپشش بالا و پائین میشم . زیر و رو میشم . زیر و رو میکنم .

- ببین ! هنوز میزنه . زنده است . مثل قلب من ، مثل قلب پدرت ... زنده است یعنی می تونه تغییر کنه ... فقط یه بار برو دیدنش .

ذره ذره امید طلوع رو از سلول به سلول بدنم بهش منتقل میکنم .مشت مشت آب حیات رو به اقیانوس خشکیده ی روحش میریزم و به اعجازجوشش دوباره اش مومن می مونم .
دست های یخزده اش روی صورتم جون میگیرن . سرم رو بلند میکنه و رد یه قطره ی اشک رو تا روی سینه ام میگیره . سرش پائین میاد و برهوت لب هاش رطوبت شورش رو میبلعه .
رهام میکنه . میره سمت در . هنوز هم می ترسم که دورم بزنه . نه این که بخواد بد شه . بخواد دورم بگرده و خودش رو قربانی کنه . صداش میزنم . از حرکت می مونه .

- کاوه ؟! می دونی دخترها چقدر بابایین ؟ شک ندارم کیمیا پدرت رو بخشیده اما تو رو چی ؟ تو رو بابت این چیزی که الان هستی می بخشه ؟

دستش بند چارچوب در میشه . برمیگرده و از پنجره به ماهی نگاه میکنه که تمام مدت شریک خلوتمون بوده . دل دل زدنش آروم میگیره و با قدم هایی پر صلابت بیرون میزنه .
تابش رو ندارم که دنبالش برم . تمام توانم رو روی این بازی قمار کردم . خودم رو روی تختم پرت می کنم و به صداش گوش میدم که با مامان و بابا خداحافظی میکنه اما هنوز هم لجبازانه اسم خدا رو نمی بره .

- دیگه رفع زحمت میکنم .
- بدرقتون میکنم .
- لطف میکنین .

یه نوری شبیه به همین سوسو زدن های یواشکی ماه ته دلم روشن میشه .
اگر تعارف بابا رو رد نمیکنه و تا دم در ساختمون با خودش می کشونتش یعنی هنوز هم میشه به یه چیزهایی امید داشت . نگاهم تا سهمم از آسمون توی قاب پنجره میره اما نمی دونم دعاهام تا کجا می رسه .


هر فرهنگی به پیروانش یاد میده تا یه جور با مشکلاتشون کنار بیان . یه جور به زندگی نگاه کنن . سرخپوست ها گیره های تزئینی ای دارن که پرهای بلندی رو بهش میبندن و نزدیک تختشون آویزونش میکنن . بهشون میگن گیرنده ی خواب های بد . اعتقاد دارن که این گیرنده ها کابوس رو ازشون دور میکنه و مثل یه الک فقط به رویاها اجازه ی ورود به دنیای خواب رو میده . شاید اثرش بیشتر از تلقین میاد اما هر چی هست ، یه دلخوشیه .
حال این روزهای من شده کابوس . دیگه نمی دونم کی خوابم ، کی بیدار . لحظه هام همه آشفته ان . شاید من هم به یکی از این گیرنده ها احتیاج دارم .
خیلی دووم نمیارم و صبح زود از خواب بیدار میشم . توی خواب بی دفاع تر به نظر میام که همه چیز با هم به سمتم هجوم میاره و نفس رو توی سینه ام سنگین تر میکنه . اما بیداریم هم به اندازه ی خواب هایی که درست به یاد نمیارم پریشونه .
پیش خودم فکر میکنم به جای اینکه دور خودم بچرخم ، برم و جواب آزمایشم رو بگیرم . هم سرم گرم میشه هم گم شدن توی شلوغی شهر از گم شدن توی شلوغی ذهنم نجاتم میده .
جرات تنها بیرون رفتن رو ندارم . هنوز نمی دونم اگر با مهرنوش رو به رو بشم باید چه کار کنم . از بابا می خوام برسونتم . حرفی از آزمایش نزدم پس دیدن بهنام رو بهانه می کنم و فکر میکنم چقدر خوبه که بهنام هست .
بابا در جواب ، سری برام تکون میده و فقط نگاهم میکنه . از نگاهش دلم ریش میشه . این روزها به جای همه چیز فقط نگاهم میکنه . جای حرف زدن ، جای اعتراض کردن ، جای خواستن ، نخواستن ، جای همه چیز ... فقط نگاهم میکنه . جوری که انگار می خواد تا می تونه تصویرم رو ذخیره میکنه . انگار می ترسه از این که روزی این نگاه ها رو از دست بده و بعد همین ها بشه حسرت ، بشه داغ و بسوزونتش ، خاکسترش کنه . این خاکستر هنوز از راه نرسیده روی موهای کم پشت شده ی سرش نشسته . من چطور می تونم از این نگاه ها بگذرم ؟ بکَنم ؟ دور شم ؟
جواب خاموشم رو که میگیرم میرم بالای سرش . روی صندلی های آشپزخونه نشسته و داره لیوان چایش رو شیرین میکنه . خم میشم . با تمام دخترانه های یه دختر برای پدرش ، برای اولین مرد زندگیش ، تنها قهرمان دنیای نامردش ، خم میشم و روی همون موها رو می بوسم .
مکث میکنه ، دستش که از مبارزه با دنیا و سختی هاش زخم برداشته از جنگ با دونه های سپید شکر ته یه لیوان باز می مونه . یه جرعه از چای هنوز تلخ رو می نوشه تا باهاش بغضش رو هم ببلعه . بعد دست میندازه دور بازوم و من رو دوباره پائین میکشه . کنار شقیقه ام رو می بوسه و میگه .

- بشین باهم یه چای بخوریم ، بعد می ریم .

رو به روش میشینم .
مامان با قیافه ای که خواب ازش میباره از در اتاقشون بیرون میزنه و با دیدنمون دستی توی موهاش میبره تا مرتبشون کنه . این شب ها هنوز هم مثل قبل با قرص آرام بخش می خوابه اما این روزها مثل قبل نیست . تلاش میکنه تا بیشتر با ما وقت بگذرونه .
تا آبی به صورتش بزنه ، لیوان های ما هم خالی شدن . قبل از اینکه لیوان خودش رو پر کنه از بابا می پرسه .

- اِ !!! بهمن ! اون چای عطریه که دوست داشتی رو گذاشته بودم کنار کتری که ! چرا از اون برای خودت دم نکردی ؟ حالا لیوانت رو بده برات یه چای دیگه بریزم .

به لیوان خالی خودم خیره میشم و یه لبخند از روی لب هام میگذره . یاد چند وقت پیش میفتم که مامان و بابا روزی چند بار سر کوچکترین چیزها با هم بحث میکردن . انگار گاهی اوقات یه مصبیت بزرگ لازمه تا یادت بندازه باید از دلخوشی های کوچیکت حداکثر بهره رو ببری . تا یادت بندازه باید خانواده ات رو مثل جواهر بچسبی مبادا باد ببرتشون .
سرم رو که بلند میکنم نگاهم به چشم های بابا میفته که انگار به لبخندم چسبیدن . مامان هم کنارش ایستاده و غرق توی حال خودش ، لیوان رو بی هدف مدام بین انگشت هاش می چرخونه .
چه از این کشور برم چه از این دنیا ، دلم نمی خواد از الان این خونه رو این طور ماتم بگیره .
میذارم تا صدایی شبیه به خنده های قدیمم روی افکارشون خط بندازه .

- آی ! آی ! چرا این جوری نگام می کنید ؟ چیه ؟ خوب بگید می خوایم به یاد جوونی هامون یه کم مثبت 18 همدیگه رو تحویل بگیریم ، سرخری . میرم دیگه.

از جا بلند میشم و لیوانم رو توی سینک میذارم . قبل از اینکه از آشپزخونه برم بیرون ، رو می گردونم تا بگم .

- مامان جان هر جا راحتی بشین .

چشمکی بهش میزنم و به زانوهای بابا اشاره میکنم . چشم های درشت شده اش رو ندید میگیرم تا ادامه بدم .

- نترسین میرم حاضر شم ، یه ربعی وقت دارین اما بیشتر نشه هاااا !

کاش حتی اگر من هم نباشم همه چیز همین طور بمونه !
با بابا که همراه میشم ، دلم میخواد ، حریصانه تصویر پیاده روها و خیابون ها رو ببلعم . دوست دارم ، گوش هام رو حتی از صدای تلق تلق ماشین عاریه ای زیر پای بابا پر کنم . اما چیزی مانعم میشه . می ترسم از خوابی که ممکنه سرنوشت برام دیده باشه . به خودم امید میدم که قرار نیست هر گوشه ی این شهر یه داستان تازه در کمینم باشه اما باز هم نمیشه گفت یه اتفاق غیر منتظره کجا انتظارت رو می کشه .
نمی فهمم چقدر طول می کشه تا به مقصد می رسیم . جلوی بیمارستان نمیشه ماشین رو پارک کرد ، اما اون قدر شلوغ هست که بشه تنها قدم زد . خوبیش اینه که تا قبل از رسیدن بابا می تونم کارم رو انجام بدم . تنها از ماشین بیرون می پرم و راهی قسمت آزمایشگاه میشم .
قبضم رو روی پیشخون آزمایشگاه میذارم و دعا دعا می کنم تا قبل از اینکه بابا دنبالم بگرده ، برگه ی جواب رو تحویلم بدن اما انگار این دعاها چیزی کم دارن که بالا تر از سقف کوتاه آرزوهای این روزهام نمیرن . پرستاری که پشت پیشخون ایستاده بارها کاغذهای پیش روش رو زیر و رو میکنه اما چیزی پیدا نمی کنه . دست آخر بهم میگه .

- احتمالا باید تحویل گرفته باشین .
- خانم . من الان قبض رو به شما دادم پس چه طوری تحویل گرفتمش ؟

دوباره میگرده و در همون حال زیر لب میگه .

- آخه شماره های هم رده اش هستن یعنی جوابش اومده اما ...

از پیدا کردنش که نا امید میشه ، " یه لحظه " رو بی حواس هجی میکنه و به اتاقک پشت سرش میره .
از این شرایط خوشم نمیاد . کاری که توش گره افتاده باشه نشونه ی خوبی نیست . زنی کنارم میاد و ازم سراغ مسئول آزمایشگاه رو میگیره شونه ای بالا میندازم اما پیش از اینکه زبون باز کنم پرستاری که دیده بودمش با یه پرستار دیگه از اتاقک بیرون میان .
پرستار اول درگیر جوابدهی به زن کنار دستم میشه و دومی در حالی که قبضم رو در دست داره ، این پا و اون پا میکنه .
به دلم آشوب میفته . یه دور مفصل انگشت هام رو می شکنم و به خودم دلداری میدم که بدتر از سرطان که نمیشه ؟ میشه ؟ دوباره یاد خواب دیشبم میفتم و چیزهای گنگی رو به خاطر میارم . انگار توی خوابم هم زنی بود که ...
دخترک پرستار صداش رو صاف و همون حرف های قبلی رو برام تکرار میکنه.

- جواب آزمایشون رو تحویل دادیم .
- قبض من هنوز دستتونه . تحویل کی دادین ؟
- شما مگه از اقوام دکتر اردلان نیستین ؟ خودشون گفتن مشکلی نیست و با شما هماهنگ کردن .

نفس حرص زده ام رو بیرون میدم و بی هیچ حرفی ، به پرستاری که جواب آزمایشم رو بی اجازه به بهنام داده پشت میکنم .
صبر می کنم تا تماس بابا روی گوشیم بی پاسخ قطع شه تا شماره ی بهنام رو بگیرم . صداش بم تر از حالت معمول توی گوشم میشینه که بلافاصله میگه .

- الان بیمارستان نیستم . بعدا باهاتون تماس میگیرم .

لفظ قلم حرف زدنش بهم می فهمونه جاییه که نمی خواد جوابم رو بده . هول زده هشدار میدم .

- قطع نکنی ها !

جدیتش در برابر نگرانیش رنگ میبازه .

- مشکلی پیش اومده ؟
- مشکل برای تو پیش میاد اگر من رو به خاطر اون دختر بغل دستت بپیچونی . با اجازه ی کی جواب آزمایش من رو گرفتی ؟

یک دستی ای که می زنم زود میگیره . خنده ی فرو خورده اش رو پشت یه سرفه پنهان میکنه و چند ثانیه ای فاصله میندازه توی مکالممون ، که یعنی از جا بلند شده و داره تغییر مکان میده .

- من چیزی نگرفتم . یکی گرفت که هم از تو سحرخیز تر بود هم نگرانتر .

لازم نیست اسم ببره ، ادامه بده . بعضی از آدم ها هستن که اسمشون بی اون که برده بشه همه جا هست . هر کاری که میکنن ، امضاشون پاش هست . کارشون ، حرفشون ،حتی رد گذرشون ،... نامه های ننوشته ی سرگشادشون ، انگار با نشون بی نشونشون مهر و موم شده .اسم نبرده ی کاوه ، دلم رو نرم میکنه و بین شنیده هام از صدای بهنام ، درست مثل ضربان قلبم نقطه چین میندازه .

- الـــــــو ؟ ... ؟ با منی یا در یمنی ؟

لبخندم رو مزمزه میکنم و این فکر از سرم می گذره که چطور می تونم با بهنام باشم وقتی این روزها حتی با خودم هم نیستم ؟

- گوشم با توئه .
- هیچی دیگه خبر رسید که این پسرِ نزدیکه جواب آزمایش کل ملت رو کار بگیره . پا در میونی کردم . می دونی که این پرستارها هم از بقیه ی خانم ها جدا نیستن . آقایون جذاب رو تو هوا می زنن حالا به هر قیمتی .
- به خاطر همینه که تو هنوز پا در هوا موندی دیگه .

به صداش لحن دلخوری میده و میخواد غرغر کنه که می پرم توی حرفش .

- ممنون در هر حال . خوش باشی .

تماس رو قطع میکنم و به بابا که پشت خطم مونده میگم ، بهنام امروز شیفتش رو با کسی عوض کرده و میرم تا با هم به خونه برگردیم .
بی حواس به سوال های بابا جواب میدم . دلم بی قراری میکنه برای رسیدن و برداشتن گوشی ای که نزدیک در پشت بوم ، لا به لای کارتن های خالی و خرت و پرت مخفی شده . صدای موتور ماشین ، خاموش نشده در رو باز میکنم و به سمت خونه پر میگیرم .
بهانه ی خوبی دارم برای شنیدن صدا و تصمیم کاوه اما به در خونه نرسیده خشک میشم . کابوس هام جون میگیرن و زنده میشن . من این کابوس رو قبلا توی بیداری دیده بودم ...


زن آشنا چند قدم به سمتم بر میداره . با بهت و التماس بهش نگاه میکنم . همه ی امیدم به اینه که هر جور شده ، از این خواب بد ، بیدار شم . حتی اگر شده با یه سقوط . مثل وقت هایی که توی خواب حس میکنی از بالا بلند رویاهات به اعماق چاه افتادی .
دست بابا که روی شونه ام میشینه ، بی رحمانه به عالم واقعیت پرتاب میشم . هیچ خوابی در کار نیست . این کابوس بیداریه .
یه مرد از عقب بهم نزدیک میشه اما از زن چشم بر نمی دارم . کنارم می ایستن و صدام می زنن .
دهنم خشک شده . حتی یه کلمه برای گفتن پیدا نمی کنم . بابا به جای من حرف میزنه .

- بفرمائید ؟

مرد این بار آشنا نیست . اما زن همونیه که دفعه ی پیشم برای بردنم اومده بود . مرد جواب بابا رو میده .

- خانم به منش باید همراه ما بیان .

توی صدای بابا تعجب موج می خوره .

- کجا ؟ اصلا ... شما ؟

من که می دونم کین و کجا می خوان ببرنم ، قفل می کنم . قبلا دو روز رو توی این کابوس زندگی کردم . اما نمی دونم این بار چقدر قراره طول بکشه . اصلا این بار آزاد میشم ؟ می تونم دووم بیارم . نه ... دیگه نمی تونم .
زن که دستم رو میگیره تازه می فهمم دمای بدنم ، دمای زندگی نیست . این زن ، همونه که توی خوابم هم دیده بود . از رفتن می ترسم . از نرفتن هم می ترسم .
نمی تونم بفهمم تعبیر این خواب چیه ، چه اتفاقی افتاده که باز من رو اسیر خودش کرده . من که یه مرده ی متحرکم . سرنوشت مرده ها هم به جهنم اما نکنه ...
نمی دونم با چشم های بازم دیدن چه چیزهایی رو از دست دادم اما بابا از خشم دندون روی هم میکشه و صداش بلند شده . چیزی برای آروم کردنش ندارم . فقط بازوش رو میگیرم و کمی عقب می کشمش .
مرد کیف پولش رو به جیب میذاره و گوشه های کتش رو مرتب میکنه تا همون لحن آرومش رو در برابر پرخاش های بابا حفظ کنه .

- ماموریم و معذور .

آب دهنم رو فرو میدم و دم دستی ترین جمله ی ممکن رو سر هم میکنم .

- طوری نیست بابا . دفعه ی اولم هم نیست .

دست بابا دور انگشت های یخ زده ام می پیچه و طوری نگاهم میکنه که انگار می خواد بگه " از همین می ترسم . " یا شاید هم سایه ی ترسهای من رو دیده و حس کرده با حال و روز این روزهام ممکنه نتونم دووم بیارم .
لب هام رو بیهوده کش میدم و میگم .

- به مامان بگو ، شب این پسر برادر گریز پاش رو دعوت کنه بلکه به هوای یه شام ، بهنام رو دیدیم .

میرم نزدیک زن و منتظر بسته شدن دست هام می مونم اما اون فقط بازوم رو میگیره و من رو به سمت یه پژوی لجنی هدایت میکنه .
روی صندلی عقب میشینم و زن کنارم جا میگیره . بلافاصله چشم هام رو با نوار پارچه ای آشنا میبنده و دست هام رو به دست میگیره . صدای باز شدن در جلو رو میشنوم و همزمان صدای شاهین رو که میگه .

- لازم نیست .

زن دست بند فلزی رو بی اون که تماسی با مچم پیدا کنه عقب میکشه .
باید می فهمیدم حتی اگر من بی خیال پلیس بشم ، اون ها به این راحتی از من نمی گذرن . تلاشم رو به کار میگیرم تا عادی باشم وقتی می پرسم .

- باز چی شده ؟

شاهین هم با خونسردی ذاتیش جواب درخور میده .

- این همه وقت صبر کردی ، این یه کم هم روش . عجله نکن .

پلک هام رو از پشت چشم بند روی هم فشار میدم و به همه ی احتمالات ممکن فکر میکنم .اگر قضیه فقط تماس اون شب بود که بعد از اون با دیدن امیرعلی گوشیم رو تا چند روز خاموش کردم ، احتیاجی به بازداشت و بازجویی نبود . ممکنه مهرنوش کارت جدیدی رو کرده باشه ، یا شاید خبری از طرف حاجی درز کرده یا ... این یاها جون آدم رو قبل از ملک الموت میگیرن . این یا ها فصل میارن . چقدر دلم یه " و " ساده میخواد !
پا گذاشتن به ساختمونی که نمی دونم کجای این شهره ، خواب دیدن توی بیداری اما با چشم های بسته ، تکرار وهم آلود این اتفاقات پوسته ی نازک شده ی پوستم رو میکنه .
برم میگردونن به همون اتاق ساده ی بازجویی ، یا شاید هم یه اتاق شبیه به همون . پشت میز می نشوننم . دست هام رو روی میز میذارم و انگشت هام رو مشت میکنم . صدای قدم های زن بهم میگه که جایی پشت به من نزدیک در ورودی ایستاده اما صدای پای سومی نمی شنوم . فقط منم و اون افسر زن .
ثانیه ها رو میشمرم اما انگار این بار واقعا تصمیم دارن صبرم رو امتحان کنن . هر ثانیه هزار دقیقه میشه و هر دقیقه به اندازه ی هزار ساعت طول میکشه . اعصابم کش میاد . مگه در آن واحد با چند تا مسئله می تونم سر و کله بزنم ؟
حساب و کتاب زمان از دستم در میره که بالاخره صندلی رو به روم رو کسی اشغال میکنه . فرد مقابلم هم توی بازی بی نام سکوت شرکت می کنه و حرفی نمیزنه . کاش می تونستم به ذهن خسته ام سامونی بدم و بفهمم من از کجا می تونم طناب محکم این سکوت زجر آور رو پاره کنم که از دیواره های اتهام تازه ای آویزون نشم و آرزوهای پرپرم روی لبه ی تیغ تهمت تاب نخورن .

- توی پیشونی نوشتم چیه که برای خوندنش حتما باید من رو تا این جا می کشوندین ؟

صدای شاهین رو که میشنوم ، از آشنا بودن طرف مقابلم یه کم ته دلم قرص میشه .

- برام جالبه که چطور نقش بازی میکنی . صورتت شبیه هنرپیشه ها نیست اما کارت از اون ها بهتره .

- متوجه نمیشم منظورتون چیه ؟

نیشخندی روی لحنش سایه میندازه .

- دقیقا همینه . همیشه طوری وانمود میکنی انگار فقط یه تماشاگر ساده ای .

دست هام رو روی سینه چلیپا میکنم و به پشتی صندلی تکیه میزنم .دلم زیر و رو میشه تا به روی خودم نیارم اما اگر هنر پیشه هم نباشم می دونم که به همین زودی نباید وا بدم .

- ظاهرا کار مهمی ندارید . فقط می خواید با کلمه ها بازی کنید .
- رئیس گروه امنیتی گاردیوم کیه ؟
- من از کجا باید بدونم ؟
- شاید خودتی ؟ درسته ؟

یه نفس عمیق دردناک به ریه هام می فرستم و فکر میکنم این بازی تکراری دوباره از سر کدوم نخ شروع شده ؟

- میشه یه دفعه بریم سر اصل مطلب ؟ من اون قدر این روزها خودم درگیری دارم که با هیچ کس دیگه ای کاری ندارم . نمی تونم داشته باشم .
- چه رده هایی توی سازمان می تونن به نُت دسترسی داشته باشن ؟
- من که گفتم ...

می پره توی حرفم و بی حوصلگیش رو به رخم می کشه .

- یه نسخه اش پیشته . پس قصه نباف .
...


قصه رو نمی دونم اما انگار کلاف سرنوشتم رو هر کس بافته ، کور رنگی داشته که از هر رنگی یه رج زده . این یکی دیگه اصلا وصله ی ناجوره .

- نُت ؟؟؟ من کاغذ پاره هایی رو هم که داشتم تحویلتون دادم . دیگه چی می خواین از جونم ؟
- رمزش رو ؟
- رمز چی رو ؟
- کلید ... خصوصی ... نُت ... رو میخوایم .

هر کلمه رو شمرده شمرده و با فاصله به زبون میاره . انگار بخواد حرفش رو توی مغز یه بچه ی کودن فرو کنه . کلافگیم وقتی بیشتر میشه که یکی از حملات سرطان ریشه گرفته توی وجودم سراغم میاد و سرفه پشت سرفه نفسم رو بند میاره .
چشم بند رو باز می کنن و دست افسر زن یه لیوان فلزی آب رو جلوی دهنم می گیره . تاریکی اتاق مثل تاریکی تقدیرم برام آشناست . گلویی تر میکنم اما سرفه ها هنوز یه خط در میون ادامه دارن .

- شما چرا ... تا هر جا کم میارین ، یقه ی ... من بیچاره رو میگیرین ؟
- خودت مدرک دستمون میدی .
- مدرک چی ؟ جرم چی ؟

شاهین که تا الان کنارم ایستاده تا مطمئن شه از شدت نفس تنگی خفه نمیشم به سر جاش بر می گرده .

- " نُت ". واضح تر از اسمش چیزی نمی تونم بگم .

توی سکوتی که فقط خس خس سینه ام روش خط می کشه و سرفه های هنوز گه گاهم خراشش میده ، فقط نگاهش میکنم و اون هم چشم از چشم هام بر نمیداره . یه مبارزه ی خاموش . کوتاه نمیام . کم آوردن ، یعنی قبول شکست ، یعنی گردن گرفتن گناه نکرده .
من صامت می مونم . برای فکر کردن تا ابد مشغله دارم . شاید مهرنوش وقتی نتونسته گیرم بندازه تهدیدش رو این جوری عملی کرده . شاید پلیس ها می خوان بلوف بزنن تا به چیزی برسن ! مهم نیست هر چی باشه فقط اون قدری بتونم زمان بخرم تا کاوه رو از مرز رد کنم برام کفایت میکنه .

- چیزی یادت نیومد ؟
- میدونین که چیزی ندارم .

بی معطلی از روی صندلی بلند میشه . صدای کشیده شدن صندلی روی کف زمین گوشه ی پلک هام چین میندازه .
اعتراضی نمی کنم ، نه به رفتنش نه به موندن خودم . فقط صبر میکنم تا چشم هام رو دوباره ببندن و توی یه اتاق حبسم کنن اما اتفاقی نمی افته . سر بر نمی گردونم تا ببینم چی پشت سرم در جریانه . در حالی که نگرانی به دیواره های دلم چنگ میندازه ، میذارم به این اعتماد برسن که هیچ چیزی برای نگرانی ندارم .
لحظه ها باز پشت هم قطار میشن . شروع میکنم به شمردنشون . هزار و یک ، هزار و دو ، هزار و ... شمردنم تا دامنه ی دقیقه های بی امانی ادامه دار میشه و من هنوز روی همون صندلی سفت توی اتاق نشستم و زن هم کنار در بسته ی اتاق تماشام میکنه .
بابا باید بی تابم شده باشه . تا الان هزار فکر و خیال پیش خودش کرده . مامان چی کار کرده ؟ نکنه تا الان هزار جور غر به جونش زده باشه ؟ یعنی کاوه مثل همیشه توی یک هزارم ثانیه از جریان با خبر شده ؟
هزار ویک ، هزار و دو ، هزار و سه ...
در باز میشه . باز هم نمی چرخم تا کسی رو که وارد میشه ببینم . شاهین بالای سرم می ایسته و تکه خرده های چوبی ای رو مثل روی میز می ریزه . مثل تاس های جفت شش آورده بهشون می نازه و طعنه میزنه .

- آشنا نیستن ؟

به حرفش دوباره به خرده چوب ها که معلومه زمانی به هم پیوسته بودن نگاه می کنم . یه لحظه شونه هام می افتن . دستم نا خودآگاه پیش می ره تا لمسشون کنه . ماشین های مینیاتوری عزیزم !
تکه های شکسته ی چوبی رو با دست هایی که به سختی لرزشش رو کنترل میکنم کنار هم می چینم . این خرده چوب های در هم شکسته هیچ شباهتی به اون آستن مارتین های مینیاتوری ظریفم ندارن . از روی بدنه ی خرد شده ی یکی از ماشین ها یه تراشه ی چوب زیر پوستم فرو میره و دست و قلبم رو با هم می سوزونه .
این مدل های چوبی رو کاوه برام یادگاری آورده بود . یادگارهاش رو وقتی این کابوس شروع شد توقیف کردن . انگار تمام دلخوشی هام رو دارن کم کم مصادره میکنن .
خرده های خاطراتم رو روی میز میریزم و انگشت مجروحم رو به دهنم نزدیک میکنم . اطرافش رو به دندون میگیرم . خون از زیر خراش پوستم بیرون میزنه . نفس مقطعم رو بیرون می فرستم و سوزش جراحتم رو بهانه ی آهی که می کشم قرار میدم .
شاهین تمام حرکاتم رو زیر ذره بین گذاشته . ماسک بی تفاوتیم رو به صورتم میزنم و سر بلند میکنم تا ببینمش .ممنون صدای بم شده ی این روزهام میشم وقتی می تونم گره های افتاده توی گلوم رو لا به لای گرفتگی هاش پنهان کنم .

- خوب ؟ که چی ؟
- ماشین های دست ساز ! بی خود همچین چیزی رو سفارشی نمیسازن . دو تا چیپ توی این ماشین ها جاسازی شده بود .

اون به آرومی کلمه ها رو هجی میکنه و جون به آرومی از تن من میره . ظاهر سازی نمی کنم . نباید بکنم . دهنم نیمه باز می مونه . چشم هام گشاد میشن . اون ادامه میده .

- طول کشید تا یه قسمتیش رو مرز گشایی کردیم و فهمیدیم حاوی چه نوع اطلاعاتیه ... "نُت" ... بیشتر از اون چیزی بود که ادعا کرده بودی . اما برای بررسی بیشتر به کلید خصوصیش احتیاج داریم .

نفسم بند میاد . دستم تکونی میخوره تا به حلق خشکیده ام چنگ بندازه اما توی نیمه راه بی جون پائین میفته . چند بار پشت سرهم پلک میزنم و مثل ماهی دور از آب لب هام رو باز و بسته میکنم .
باورم نمیشه ! کی فکرش رو میکرد ؟ نُت ! چیزی که همه دنبالشن ، پیش منه ! کاوه یه نسخه اش رو پیش من گذاشته ! لابد فکر میکرده پیش من جاش امنه . ماشین های دوست داشتنیم رو هیچ وقت به میل خودم از دست نمیدادم .
گفت یه قسمتیش رو رمز گشایی کردن . نکنه به اطلاعات کاوه رسیده باشن !؟ نکنه ... ؟! نه ! الان وقت فکر کردن به مباداها نیست . الان خود مباداست اگر بفهمن چی توی سرم می گذره .

- من ... نمی فهمم چی میگین .

شاهین رو به روم می ایسته و یه دستش رو به میز تکیه میده . روی صورتم خم میشه و با ابروهای به هم نزدیک شده تک تک خطوط چهره ام رو زیر و رو میکنه . به خودم می قبولونم که سر میز بازی نشستم و حریف باید اون چیزی رو که من می خوام از حالتم برداشت کنه . فقط بُهت ...

- باور کنین من روحم هم از این ... چیه ؟... چیپ ها خبر نداره . من اصلا ...
- پس این ها پیش تو چه کار میکنن ؟
- این ماشین ها رو کسی به من هدیه داده بود . من چه میدونستم توش چیه ؟ من ... اگر مال من بود تا الان منتظر نمی موندم تا ... اصلا حال و روز من رو که می بینین . من ... سرطان گرفتم . ناخوشم . همین امروز رفته بودم جواب آزمایشم رو بگیرم . می تونم مدارکش رو بیارم . با این احوال دنبال هیچ جریانی نیستم . چه میدونم اینا ...

دستش از بدنه ی میز جدا میشه و کف دستش رو به نشونه ی توقف جلوی صورتم میگیره .

- کسی بهت هدیه داده ؟ کی ؟

کی ؟ چطور می تونم بگم کی ؟ نمی تونم بگم کاوه . نه ! فکرش هم خود شکنجه است . کی ؟ که هم منطقی باشه هم از هدف دورشون کنه ؟ کی ؟ می دونم باید سریع جواب بدم . هیچ کس برای گفتن حقیقت خیلی معطل نمی کنه . دروغه که باید وقت صرفش کنی تا به شکل باور پذیری بتراشیش . اما کی ؟

- کی ؟

صدای بلند شاهین قلبم رو از جا میکنه اما با ته مونده ی جونم محکم به صندلی می چسبم .

- خوب راستش ، ... نمی خوام برای خودم دردسر درست کنم ... من با این احوال ...
- کـــی ؟

اولین چیزی که به ذهنم می رسه میگم . میذارم تا تیری که به قصد کشت به سمتم پرتاب کردن ، کمونه کنه و به قلب خودشون برگرده .

- امیرعلی ... سرگرد قلیچ خانی .

کمی به عقب بر میگرده و با دقت مردمک هام رو رصد میکنه .

- چرا ؟
- نمی دونم . گفت یادگاری نگهشون دار . یه بارم اومده بود خواستگاری . من نمی دونم چرا .

متفکر پرش های پوستم رو بر اثر نبض زدن رگ ها میشمره . به آتیش کشوندن امیرعلی روی استرس و خشم درونم آب میریزه تا انگیزه داشته باشم برای آروم موندن و نقش بازی کردن . اصلا برای این که دیگران دروغی رو باور کنن اول از همه خودت باید بهش ایمان بیاری . آره ! این ماشین ها رو امیرعلی برای من آورده بود .
شاهین از اتاق بیرون میره و من باز هم برای دقیقه های نامعلومی طول و عرض اتاق کوچیک رو با فکرم قدم میزنم .


نمی دونم نداشتن چیزی سخت تره یا داشتن چیزی که دستت بهش نمی رسه . این که اصلا تجربه اش نکنی یا این که یه مدت داشته باشیش و توی جونت ریشه کنه ، توی رگ و پیت جون بگیره و بعد به تنش که شده تنه ات تبر بزنن . اینکه برات بشه یه سراب که هم باشه هم نباشه .
خط ممتد انتظارم توی چهاردیواری اتاق بازجویی خیلی طولانی نشد . شاهین دوباره اومد . یه شرح حال ساده براش گفتم . حقیقت محض ، همون حقیقتی که امیرعلی باهاش تهدیدم کرده بود . رفت و آمد هام به اداره اش و ماجرای خاموش کردن میکروفون اتاق بازجویی و توصیه اش برای قبول نکردن پیشنهاد سرهنگ و بعد خواستگاری و ... همه چیز همون طور که بود ، همون جوری که اتفاق افتاده بود ، اما ... با ویرایش خودم . یه ورژن جدید از واقعیتی که خیلی واقعی به نظر می رسید .
شاهین باز هم رفت و بار آخر فقط کسی پشت در اومد که نه دیدمش و نه فهمیدم کیه . کسی که حکم آزادیم رو آورده بود . مراسم برگردوندنم با همون تشریفات تکراری انجام شد . چشم های بسته و ماشین پژویی که وقت پیاده شدن دم در خونه دیدمش .
باورم نمیشه که پرت کردن توپ توی زمین امیرعلی این قدر زود نتیجه داده باشه . هر چند فکر داشتن یه موریانه توی انبار چوب چیزیه که تمام ذهنیت پلیس رو می خوره .
ماشین که عقب میکشه ، دلم که به زور تا به الان توی سینه بند شده بود هری پائین می ریزه . هر چقدر هم که این کلاف رو برای امثال شاهین بپیچونم اما باز هم دیر یا زود به تهش می رسن و می ترسم از این که بافته هام رو رشته کنن .
دستم رو روی زنگ آقای زوار میذارم و با عذر خواهی میگم که کلید رو فراموش کردم .
از پله ها بالا میدوم و یه راست میرم سمت پشت بوم . کنار در ، از لا به لای کارتن ها گوشی مخصوص رو بیرون میکشم و به سینه می چسبونم .
گوشی رو توی جیبم جا میدم و پاورچین پاورچین راه رفته رو بر میگردم و دم خونه با سر انگشت هام چند ضربه ی آروم به در چوبی واحدمون می زنم . چند لحظه بعد ، هیوا در رو باز میکنه و سرش رو از لای در بیرون میاره . قبل از اینکه دهن باز کنه دستم رو به نشونه ی سکوت جلوی بینیم میگیرم و به زمزمه می پرسم .

- کسی خونه است ؟

به تقلید از من ، تن صداش رو پائین میاره .

- آره . مامان هست . بابا هم تا الان بود ، نمی دونم به کی زنگ زد و رفت .
- برو کیف من رو بیار .

صدای گرفته ی مامان رو میشنوم که از توی اتاق داد میزنه .

- هیوا ! با کی حرف میزنی .

همین که بابا خونه نیست ، خیالم رو راحت میکنه که گرفتار دلنگرانی هاش نمیشم و پا میذارم توی خونه .

- منم مامان . عرض ارادت !

مامان به سرعت دم در اتاق ظاهر و با دیدنم یه ثانیه سر جاش متوقف میشه . آب بینیش رو بالا میکشه . چند بار پشت سر هم پلک میزنه تا نم چشم هاش رو بگیره. بعد با قدم های بلند خودش رو می رسونه بهم .

- آخرش تو من رو می کشی .

طوری وارسیم میکنه که انگار میخواد حتی تارهای موم رو بشمره تا مطمئن بشه هیچ اتفاقی برام نیافتاده . چیزی شبیه یه لبخند دلگرم کننده روی لب هام میکشم و گونه هاش رو بوسه بارون می کنم . نفس راحتش رو که بیرون میده قبل از این که سوال و جواب رو شروع کنه ، راهی اتاقم میشم . کیفم رو از توی کمد بیرون میکشم و مامان رو که خودش رو بهم سنجاق کرده ، متعجب میکنم .

- کجا میری ؟

دوباره گونه اش رو می بوسم و یه جور از زیر جواب دادن طفره میرم .

- الان بر می گردم .

توی چارچوب در می ایسته و تهدیدم میکنه .

- نمیذارم بری .
- اِ ؟؟؟ مهناز خانم !

می خوام دورش بزنم اما دوباره جلوی روم سد میشه . زورش کارگر نمیفته می دونه که به خواهش متوصل میشه .

- بمون خونه . زودتر کارات درست شه ، بعد بری . هر بار از خونه میری بیرون ، این تن و بدن من میلرزه .

دل من هم به دیدن بید مجنون شده ی تنش به لرزه میفته اما کدوم قوی تره ؟ رشته ی محبت ازلی مادر و فرزندی یا ریسه های مهر ابدی کاوه ؟

- کاریه که بهم گفتن انجامش بدم . بذار برم قال قضیه کنده شه مامان جان .

چقدر بدم میاد از خودم وقتی در برابر صداقتش ، دورغ تحویل میدم . چقدر بدم میاد از خودم وقتی از سر راهم کنار می کشه ، طوری که انگار حس چندم مادرانه اش بهش گفته دارم دروغ میگم اما به روم نمیاره .
تا دم در ورودی پیش میرم اما دستم نمیره که دستگیره رو فشار بدم . فکر میکنم حتی اگر رفتن آدم ها با خودشون باشه ، پاهاشون هیچ وقت نمی تونه بهشون قول برگشتن بده . هر بار قبل از بیرون رفتن از خونه اگر این فکر از سرت بگذره ، چه کار میکنی ؟
رو می گردونم و از دور بوسه ی هزار باره ای برای مامان که سر تا پا دلشوره بدرقه ام میکنه می فرستم .
پله ها رو پائین میدوم اما پشت در خونه می مونم و به فلز سردش تکیه میزنم . گوشی مخصوص رو از جیبم بیرون میارم و شماره اش رو میگیرم. با خودم بوق ها و برهان ها رو با هم میشمرم .
یکی ، حق کاوه این نیست . دو تا ، فرشته ی عدالت کوره نمی تونه این رو بفهمه . سه تا ، نفس های نیم بندم ، بند جون کاوه ان . چهارتا ، وقت نیست باید بره ... چرا این گوشی لعنتی رو بر نمیداره ؟ نکنه ...؟ !
می دونم با این خط شماره ای روی گوشیش نمیفته . صدای پرسشگرش رو که میشنوم ، خون گرم و تپنده توی رگ هام دوباره راه میگیره . گوشه ی لبم رو محکم گاز می گیرم تا صدام نلرزه .

- باید ببینمت .

خنده ی مصلحتی توی صداش می پیچه .

- بهنام هر چی گفته دروغه !

یاد صبح بغض میشه توی گلوم . اسمش رو صدا میزنم . اصلا چه حاجت به گفتن ؟ بلافاصله ترسم موج میشه روی دریا دریا حسی که
دارم و سوار بر امواج مغناطیسی صدام تا گوش هاش شنا می کنه .

- چی شده ؟
- هیچی ! فقط باید حرف بزنیم .
- الان میام .

نمیشه بیاد . نمی تونه بیاد . چونه ام رو بالا میبرم و سرم رو به تن در تکیه میدم . باید ببینمش . سلول به سلول بدنم ، حتی سلول های سیاه سرطانی ریه هام برای دیدنش بی تابی می کنن . باید ببینمش تا مطمئن شم همه چیز درست میشه اما نه می تونه بیاد خونه ، نه برم دیدنش . بلافاصله تماس گرفتنم باهاش بعد از آزادی شک برانگیزه .

- خونه نه . آدرسش رو برات میفرستم .

یه پیام ساده و وقتی کارم با گوشی تموم میشه مثل یه شی ارزشمند توی جیبم پنهانش میکنم .
در رو که باز میکنم هنوز هم برای رفتن تردید دارم اما کی حریف دلش شده اگر دلش دل بوده و دل زده برای کسی ؟
شش های تباه شده ام رو از هوای سرد پر میکنم و گوشی خودم رو از کیفم بیرون میارم . شماره ی امیرعلی رو میگیرم و بعد از یکی دو تا بوق تماس رو قطع میکنم .
یه تاکسی میگیرم و میذارم تا با حداقل سرعت مجاز مسیری رو که میخوام طی کنه . خدا خدا میکنم تا این زمانبندی لعنتی جور در بیاد .
صدای زنگ گوشیم که بلند میشه اول پلک هام رو میبندم و تمرکز میکنم وبعد با دیدن اسم امیرعلی یه نفس عمیق میگیرم . بهش مهلت نمیدم . حرصم رو سرش خالی میکنم و امانش رو میبرم .

- کجایی لعنتی ؟ شریک دزد و رفیق قافله ! بیا دم اداره ببینم چه غلطی کردی ؟

امیرعلی جا میخوره . حواسش جمعه که من منطقه ی خطرم و هر کسی پاش از خط قرمز اطرافم رد بشه یه ضربدر میفته روی اسمش .

- زده به سرت ؟
- جاسوس عوضی . تو زده به سرت . توی خائن وطن فروش ، اطلاعات اون سازمان کوفتی ...

اون قدر عقلش می رسه که تماس رو قطع کنه . هوفی از سر آسودگی میکشم که نگاه های سر درگم راننده از توی آینه ی ماشین بهم می فهمونه این لبخند مکش مرگما بعد از این مکالمه ی پرشور براش عجیبه . حق داره فکرکنه دیوونه شدم . برای محافظت از کاوه هر جور دیوونه بازی که لازم باشه در میارم . چه باک از این که دیگران چه فکری در موردم میکنن وقتی فکر خودم آزادانه تا روی بوم خونه ی اونی که دیوونه ام کرده پر میکشه .


شاهین موقع آزاد کردم هیچ شرطی نذاشت . هیچ حرفی هم نزد . یعنی منتظر بودن که اگر راست میگم ، برم سراغ کسی که این بلا رو سرم آورده و اگر اون کس واقعا امیرعلی باشه مطمئنا دست پاچه میشه و یه کار نسنجیده ازش سر میزنه . یه سرنخ می خوان برای ادامه دادن . نگفته می دونم خطم رو کنترل میکنن . بذار سرگرم باشن با این بازیچه ی جدید . فقط یه کم ، یه کم زمان لازم دارم .
دوباره شماره ی امیرعلی رو میگیرم که رد تماس میده . براش یه پیام می فرستم که همون جای همیشگی منتظرشم ! جای همیشگی ای که وجود نداره ! بیشتر از این چیزی به ذهنم نمی رسه . به محل کار امیرعلی نرسیده ، وسط راه از ماشین پیاده میشم و به ساعتم نگاهی میندازم . هنوز تا رسیدن کاوه وقت دارم اما می دونم که ازش بعید نیست زودتر از موعد بیاد .
اطراف رو از زیر نظر می گذرونم . وارد برج اداری بلندی که به چشمم میخوره میشم . منتظر می مونم تا آسانسور شیشه ای ساختمون به هم کف برسه . قبل از اینکه کس دیگه ای سر برسه پا به اتاقک شیشه ایش میذارم و کلید طبقه ی آخر رو فشار میدم . در که به روم بسته میشه ، سیم هندزفری رو به گوشم میذارم و همون جور که گوشی رو توی جیبم نگه داشتم ، شماره ی کاوه رو میگیرم . موزیک ملایمی فضای کوچیک اطرافم رو میگیره اما برای من گوش نوازترین صدا ، صدای کسیه که از پشت خط تلفن انتظارش رو می کشم .
بی اون که چیزی بگم من رو میشناسه ، نمی دونم از روی ریتم نفس هامه یا اینکه دیگه پشت هر تماس بی نام و پس هر شماره ی ناآشنایی منتظر منه .

- من رسیدم . کجایی ؟

جاییم که نمی تونی من رو ببینی . کاش هیچ وقت هم نمی دیدی . کاش ... نه دلم نمیاد . دلم نمیاد بگم کاش هیچ وقت هم دیگه رو نمی دیدیم .
وقت ندارم و می دونم با وجود غیر قابل پیگیری بودن خط و تماس ها بازم باید جانب احتیاط رو رعایت کنم . از بین همه ی دلتنگی ها حیاتی ترین موضوعات رو دست چین میکنم .

- ماشین ها رو اوراق کردن .

متوجه منظورم نمیشه که فقط به خیال دیدنم هنوز خوشه . چقدر کم توقع شدیم ! اما هنوز هم دنیا ، دست از سر ما بر نمیداره .

- فدای سرت . مدل بگو ، دم خونه تحویل بگیر . مازاراتی ... بوگاتی ...
- دو تا آستن مارتین !

تازه زشتی کلمه ها خودشون رو عریان میکنن . اون که می دونه چی به من سپرده ، میفهمه که پشت این اوراق شدن یادگاری ها، زیر پا له شدن دل من و اون خوابیده . نفس گرفتن هاش رو حس میکنم و نفسم بند میاد .

- نه ! الان وقتش نبود ... کجایی ؟
- مهم نیست .

میگم مهم نیست اما مهمه ، مهمه که از پشت این شیشه ها برای پیدا کردنش چشم چشم میکنم . آروم نمی گیرم تا وقتی می بینمش که توی پالتوی بلندش وسط منظره ی دود گرفته ی شهری که بی رحمه ، ایستاده و گاهی این ایستادن چقدر سخته . دست هام که از صبح ، کابوس زده بودن ، جوون میگیرن و محکم روی گوشی هندزفری می شینن نمی خوام ذره از صداش رو با هیچ موسیقی دیگه ای عوض کنم . وسط زمستون به دیدنش گرم میشم . انگار فقط تصور بودنش برای برهم زدن فصل ها کافیه .

- رفتی دیدن حاجی ؟

یه نفس عمیق می کشه و ریه های من پر میشن از حس خوش اکسیژن . هوم خفه اش پر از حرف های نگفته است اما ته این حرف ها ، فریاد نیست . خوبه . می دونم حاجی هم اون قدر حسرت کشیده که نرم شده باشه .

- باید بری . هر چی زودتر بهتر . اگر شد همین امشب !

احساس ضعف میکنم و پیشونیم رو به دیواره ی رو به روم تکیه میدم . توانم تحلیل میره ، انگار رگم رو زدم . مثل خودکشی می مونه گفتن همین چند کلمه ی ساده . جون میکنم تا به زبون بیارمشون اما باید بهش هشدار بدم . یکی از ما دو نفر می تونه از زیر این آوار جون بدر ببره و من می خوام که اون یه کس ، همه کس من باشه .
به شیشه ها می چسبم و دعا می کنم اون دوربین های لعنتی که الان به من دوخته شدن ، جایی دورتر از افق نگاه من رو رصد کنن . آسانسور به طبقه ی آخر می رسه و درها به روم گشوده میشن . اما چه فایده وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی ؟
بی اون که رو برگردونم دستم رو پیش میبرم و کلید دیگه ای رو لمس میکنم .

- می ریم . با هم میریم . همه چی جوره .
- تو زودتر برو . باید بری .

اطمینان صداش هم ذره ای باید هام رو سست نمی کنه اما سرانگشت هام روی تصویر نشسته به تن ظریف شیشه ها به نوازش وادار میشن . شدم شبیه آدم هایی که قاب عکسی رو بغل میگیرند . فرق من با اون ها اینه که تصویر من زنده است و میخوام زنده بمونه . دارم عکسش رو توی ذهن ، ذخیره ی روزهای سخت پیش روم میکنم .هر چند امروز بهم نزدیکه ، اگر، فقط اگر از این ساختمون بزنم بیرون و یه کم جلو برم بهش می رسم . اما می دونم که نمی رسم . برام یه سرابه که فقط اجازه دارم رویاش رو ببینم .اگر بهش نزدیکتر از این بشم یکی از ما دو تا ازعطش میسوزه .
کاوه هنوز سر قرار ، توی خیابون شلوغ ایستاده و مدام به اطراف سر میگردونه ، انگار منتظره تا از یه کوچه ، یه خیابون ، حتی شده یه کوره راه ، مسیرمون باز بهم وصل شه و من توی اتاقک آسانسور بالا و پائین میرم و بالا و پائین شدن زندگیم رو مرور میکنم .

- یه چیزهایی فهمیدن ، یه چیزهایی گفتم . با اولین پرواز برو . منم بعدا خودم رو بهت می رسونم .

سر جاش خشک میشه . انگار بال پروازش منم که بی من توان پریدن و رفتن نداره .
در آسانسور باز میشه و از گوشه ی چشم میبینم که مرد مسنی داخل میاد . متعجب و منتظر بهم نگاه میکنه تا بیرون برم . وقتی حرکتی ازم نمی بینه کلید طبقه ای رو میزنه و من خودم رو بیشتر به دیواره نزدیک میکنم . شیشه از بازدمم بخار میگیره و من نقش اسمش رو روی بخارها میندازم و کنارش یه نقطه میذارم . کاش میشد با همین یه نقطه همه چیز رو تموم کرد وقتی حتی عمر این نزدیکی دور هم کوتاهه .
سرانگشتم خیس میشه . دم های کاوه است که توی چشم هام بخار کرده وقتی هنوز هم سمج سر حرفش می مونه .

- دو تا بلیط میگیرم .

آسمون هم به حال ما مرثیه سرایی میکنه . این روزها حتی بارون هم به جای بوی خاک نمزده برام معنی بلند شدن عطر کاه رو داره . موهای سیاه کاوه به ساز قطره های طناز بارون ، چپ و راست می رقصن . یه لحظه فکر میکنم نکنه سرما بخوره ! اون وقت کسی نیست که مواظبش باشه . کسی نیست . دیگه کسی نیست ...
مرد مسن همراهم دیوونگی هام رو میبینه و نمی بینه . سراپام رو نگاه میکنه و ابرویی بالا میندازه . به حکم عقل می خواد مواظب خودش باشه پس کمی خودش رو کنار میکشه ، وقتی به خیالش با خودم زمزمه میکنم .

- برو دیگه . بارون گرفته .

میگن خونه که خون رو میکشه اما نمی دونم این چه اکسیری که با خون و جون من و اون یکی شده که قلبش موج قلبم رو پیدا میکنه . بین اون ازدحام ، از بین این همه ساختمون ، سرش رو بالا میگیره و چشم میدوزه به قفس شیشه ای من . انگار از این فاصله هم می تونه من رو ببینه . یه کم مکث میکنه . دل نمی کنه از تماشا اما حرف آخر رو میزنه .

- وقت پروازمون رو بهت خبر میدم .


اون میره و من فکر میکنم باید چیزی به سینه ام سنجاق کنم تا دیگران مواظب باشن ، توی این سینه عملیات حفاری به پا شده .
کسی داره قلبم رو از جا میکنه .


برچسب ها رمان پوکر ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 262
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,113
  • بازدید ماه : 18,071
  • بازدید سال : 145,174
  • بازدید کلی : 11,642,314