close
مجتمع فنی تهران
رمان پوکر قسمت شانزدهم
loading...

رمان فا

گاهی اوقات توی زندگی حس میکنی سر یه چهارراه ایستادی و باید مسیرت رو تعیین کنی . نمی دونی کدوم راه تو رو به مقصدت می رسونه و امکان اشتباه هم نداری…

رمان پوکر قسمت شانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1075 چهارشنبه 06 فروردين 1393 : 0:17 نظرات ()

گاهی اوقات توی زندگی حس میکنی سر یه چهارراه ایستادی و باید مسیرت رو تعیین کنی . نمی دونی کدوم راه تو رو به مقصدت می رسونه و امکان اشتباه هم نداری چون این جاده یک طرفه است و راه برگشتی نیست . اگر خطا کنی تا ابدیت گمراه دو عالم شدی . کی رو پیدا میکنی که بی دروغ بهت بگه راه راست کدومه ؟
توی هزار توی پیچیده ی خودم غرقم . نمی دونم به کدوم طرف باید چشم امید داشته باشم . تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به قلبم اعتماد کنم . می گن دل آدم از همه صادق تره .................................................................

از حال و روز خودم بیزارم که شدم اسیر شب . نشستم یه گوشه و فقط دارم وقت می کشم .
اون قدر تو خودم رفتم که وقتی بابا صدام میزنه ، حس آدمی رو دارم که دستی از اعماق یه چاه بیرونش می کشه . از جا بلند میشم و توی سالن میرم .
بابا کنار در ورودی ایستاده و اندام بلند بالای آقای زوار ، همسایه ی طبقه ی پائین ، هنوز از لای در نیمه باز خونه پیداست .
بلاتکلیف یه گوشه می ایستم و منتظر می مونم . توی دست بابا پاکتیه که داره زیر و روش می کنه اما عین هزار توی وجود من فقط توش یه پاکت کوچکتر دیگه است .
چشم بابا که به من میفته در خونه رو کامل میبنده و پاکت رو چند باری توی هوا تکون میده ، بعد به سمتم دراز میکنه .

- این رو پیک تحویل آقای زوار داده . گفته مال اون هاست .

یه قدم به جلو بر میدارم که ادامه میده .

- روش که چیزی ننوشته اما توش یه پاکت دیگه بوده که اسم تو رو روش نوشتن .

پاکت کاغذی لا به لای انگشت هام گیر میکنه . بابا هنوز سر دیگه ی پاکت رو توی دستش نگه داشته . چشم هام رو بالا میارم و تا نگاه نگرانش پیش میرم . گوشه ی کاغذ لا به لای انگشت های مرطوبش مچاله میشه . از این پاکت خوشم نمیاد ، انگار نامه ایه که با خودش بوی غربت داره . بابا هم همین حس رو داره اما من با یه لبخند راضیش میکنم . پاکت اون قدر کوچیکه که هیچ چیز مشکوکی توش جا نمیشه حداقل نه چیزی که نشه از شرش خلاص شد .
کم کم کاغذ از دست بابا لیز می خوره . می دونم منتظره تا همون جا بازش کنم و ببینه توی این پاکت چیه اما اون قدرها شجاعت ندارم . پاکت کوچیکتر رو بیرون میارم . چسب روی درش رو میکنم و همون جور سرسری به داخلش نگاه میندازم . چند تا ورق کاغذ توشه . شونه ای بالا میندازم و هوم گمراهی میکشم که وانمود کنم چیز مهمی نیست و برمی گردم توی اتاقم .
یکی دو گامی که بابا پشت سرم میاد رو حس میکنم اما در اتاق رو میبندم . بلافاصله محتویات توی پاکت رو خالی میکنم . یه بلیط هواپیماست . یه بلیط برای فردا صبح به مقصد دبی .
یه برگه ی یادداشت توی پاکت هست . پشت در پاهام تا میخورن و تای برگه رو باز میکنم .دست خط آشنای کاوه چشم هام رو نوازش میده .

" فردا ، 8 صبح ، سر قرار تلفنی ... من بی تو نمیرم . به جان جوجه رنگی نمیرم . "

چقدر زیرکانه با طنابی که خودم ریسیدم ، من رو به دام میندازه . انگار صدای خودم رو میشنوم که گفتم " من بی تو نمیرم . به جان کاوه که نمیرم "
چشم هام حریصانه بارها بارها همین یک خط رو دوره میکنن . تعداد حرف ها رو میشمرن ، تعداد نقطه ها رو ... کشیدگی سر کج های گاف رنگی ، جوجه رنگی ، رو وجب میزنن . چند وجب دلتنگی و امید پشت این سر کج هاست ؟
چرا این کج راهه ها صاف نمیشن ؟
می دونم وقتی جان جوجه ی مردنیش رو قسم میخوره ، یعنی بدجور از جونش گذشته . کاغذ رو به لب هام می رسونم و روی کلمه ی من رو می بوسم . من یعنی کاوه . من یعنی ما .
کسی به در میزنه . از جا میپرم . دست پاچه کاغذ رو دوباره تا میزنم که بابا در رو باز میکنه . از پشت در بلند میشم و کاغذ رو هول هولکی توی پاکت هل میدم .
نگاه بابا سنجاق شده به پاکت توی دستم اما اون هم وانمود میکنه هیچ کنجکاوی ای در مورد محتویاتش نداره . مثل همیشه نشون میده اون قدر قبولم داره که صبر میکنه تا خودم بهش توضیح بدم . فقط یه فرصت بهم میده .

- یه چایی میخوری ؟

حتی توی سکوت نشستن و چای خوردن با پدری که همیشه در حال دویدنه هم غنیمته .

- می ریزم الان .
- نه من می ریزم تا بیای .

با پاکت و تصمیمی که باید بگیرم تنهام میذاره . سر چهارراه تنها میذارتم ، مثل جوجه ای که از لونه بیرون میندازنش تا مجبور باشه به پریدن و پرواز یاد گرفتن . بی حس دوباره پشت در زانو میزنم و باز کاغذ و بلیط رو بیرون میکشم . فرار وسوسه ی دل انگیزی از آزادیه . همه چیز هست و هیچ چیز نیست . می تونم برم و برم . اما نمی تونم برم . منتظر یه نشونه ام که بهم بگه چه کاری باید بکنم .
بابا از توی سالن صدام میزنه .

- چاییت یخ کرد هما !

منم یخ می کنم از فکر رفتن و نرفتن . یه لحظه از ذهنم میگذره که اجبار هم گاهی اوقات بد چیزی نیست . وقتی مختاری برای انتخاب باید عواقبش رو هم قبول کنی . حالا من چطور می تونم بین دو قطب زندگیم که هر کدوم با تمام قوا من رو به طرف خودشون می کشن ، جهت گیری کنم ؟ راهی رو برم که فردا پشیمونم نکنه ؟
پاکت رو روی میز میذارم و میرم توی سالن کنار بابا می شینم . مامان یه لحظه از آشپزخونه بیرون میاد و تصمیم میگیره کنار ما بشینه اما بدنش آروم نگرفته ، خواب رو بهانه میکنه و به اتاق خودشون میره .
چاییم رو مزمزه میکنم و به بابا که لیوان خالی رو هنوز توی دستش می چرخونه خیره میشم . توی یه آن دلم رو یک دله میکنم . نشونه ندارم و این رو یه نشونه فرض میکنم و خودم رو نشون میدم .

- بابا حوصله داری باهات حرف بزنم ؟

معلومه که حوصله داره . وقتی بچه ای چیزی از پدرش بخواد ، پدر همه کار میکنه که خواسته اش رو برآورده کنه . حالا که این خواسته فقط کمی وقته و یه دنیا درد دل مگر میشه دست رد به سینه ی دخترش بزنه ؟
قصه ام رو تعریف میکنم . با یکی بود و یکی نبود . با همون یکی که بودنش تموم بود و نبود من رو زیر و رو کرد .
از یه روز با حال و هوای پائیز شروع میکنم . یه جاهایی توی قصه ام بارون می باره و چشم هر دومون رو تر میکنه . یه جاهاییش سرده و استخون هامون رو خشک میکنه . دروغ نمیگم . مخفی کاری نمی کنم . یه جاهای هم از توی حرف هام بوی خوش لبو و جگر بلند میشه و دهن هامون رو آب میندازه .
یه بار هر چی پیش اومده رو برای بابا تعریف میکنم و همزمان این کتاب رو برای خودم هم ورق میزنم . حرف هام که تموم میشن رسیدم به سرمای برف زده ی زمستون ، به همین چند دقیقه پیش . چند دقیقه که نه ، حالا چند ساعتی گذشته . همون ساعتی که با یه خط یادداشت تا ته بهشت رفتم و برگشتم . بهشت برینی که اون ور مرزها نبود . نزدیکم بود و دلم می خواست نزدیکم نگهش دارم حالا هر جای دنیا که می خواست باشه .
به بابا نگاه میکنم که یکی از زانوهاش رو زیرش گذاشته و اون یکی رو توی بغل گرفته . سرش پائینه و نمی تونم صورتش رو ببینم . سینی چای رو که هنوز بینمونه بر میدارم و کنار میزنم . دیگه حرف نگفته ای ، مانعی بین ما نیست .


به اطراف نگاهی میندازم . همه ی چراغ ها غیر از همین یکی که بالای سرمون سوسو میزنه خاموشه اما دلم روشن شده . سینی رو به آشپزخونه میبرم که صدای اذان صبح از مسجد محله بلند میشه . انگار نشونه ها تازه بهم چشمک میزنن .
لیوان ها رو با کمترین سر و صدا آب میکشم . آب میشم از شرم تا وضو بگیرم . بابا هنوز سر درگریبان توی پیچ و خم این ماجرا مونده . به اتاقم بر میگردم . دو رکعت نماز می خونم و ازش هیچی نمی خوام . یه بار بی توقع فقط بابت همه چیز تشکر میکنم .
هنوز جانماز رو جمع نکردم که بابا کنارم می شینه . گره ی چادرم رو باز میکنم و دست هام رو توی هم گره میزنم . اون همون طور نشسته ، دستش رو تا چراغ روی میزم میکشونه . چراغ مطالعه رو روشن میکنه و انگشتش رو روی کناره های پاکت روی میز به حرکت درمیاره . دل دل میزنه تا با صدای آرومی که هیوا رو بیدار نکنه ، بپرسه .

- بهش اعتماد داری ؟

دستم روی رگ گردنم میشینه . همون جایی که میگن خدا ازش بهم نزدیکتره . " خدایا اون بهت اعتماد نداره . من بهش اعتماد دارم ؟ "
سرم بی اون که بهش فرمانی بدم به تائید پائین میاد و زبونم میگه .

- آره .
- وقتی این طور بلافاصله جواب میدی ... آه ... بری شاید یه روز پشیمون شی ، نری حتما پشیمون میشی .

برمیگردم طرف بابا . انگار با خودش حرف میزنه . انگار داره با خودش میگه " بذارم بری ، شاید خوب باشه ، شاید بد ، شاید پشیمون شم . این جا بمونی ، اصلا مگر جایی هم برای موندن داری ؟ این گنجشک ، وسط این زمستون ، کوچ نکنه که می میره ! " . روی صورتش سایه هایی افتادن که نمیذارن درست ببینمش اما لرزش صداش رو میشنوم که مهر تائید میزنه روی حدسیاتم .

- وسائلت رو جمع کن . می رسونمت .

دهنم باز میشه برای گفتن اما چیزی به ذهنم نمی رسه . دست بابا چند بار روی زانوش کشیده میشه و با یه ضربه به روی پای من از جا بلند میشه .
از همین جایی که نشستم می تونم سرک بکشم و ببینم که میره توی آشپزخونه و دور خودش می گرده .کتری رو زیر شیر آب میگیره و چند باری در یخچال رو باز و بسته میکنه ، بی اون که چیزی برداره .انگار تردید داره که کارش درست بوده یا نه اما با حس بهمنی تصمیمش رو گرفته که هر روز منتظر دخترک دبیرستانی ای که از خیابونشون گذر میکنه می مونه .
کوله ی بزرگی برمیدارم و یه مقدار از وسائل ضروریم رو توش جا میدم . هر بار چیزی رو توی کوله میذارم ، یه نگاه به هیوا که بی خبر توی تخت خودش غرق خوابه میندازم . گوشه گوشه ی اتاق کوچیکمون رو از بر میکنم . چند دقیقه روی تخت خالی هادی دراز میکشم . دست آخر پاکت رو هم توی کوله میذارم و زیپش رو میکشم .
بابا از توی آشپزخونه صدام میزنه . موهای هیوا رو نوازش میکنم تا بیدارش کنم و برای مدرسه رفتن آماده بشه . بابا هم همراه مامان از توی اتاق خواب بیرون میزنه . چشم های مامان پف کرده اما بابا قصد داره هر جور شده یه بار ، برای آخرین بار، این خانواده رو دور میز صبحونه جمع کنه .
دور میز می شینیم و بابا کابینت ها رو زیر و رو میکنه . مامان متعجب میخواد کمکش کنه اما بابا اصرار داره که خودش فنجون های مخصوص مامان رو پیدا کنه . میگه میخواد یه روز هم که شده خودمون رو به مهمونی خودمون دعوت کنه . مامان و هیوا بی خبر صبحونه میخورن . بابا بغض هاش رو می بلعه و من حسرت هام رو .
تصویر به تصویر این خاطره رو به ذهن میسپرم . نون خورد کردن های هیوا ، با دقت پنیر روی نون مالیدن های مامان ، حتی نگاه های دزدکی بابا . برای خداحافظی ظرف های صبحونه رو جمع میکنم و بعد از این مدت که مامان نذاشته کاری انجام بدم ، میشورمشون .
لباس هام رو می پوشم . با اینکه هیوا خوشش نمیاد و ابرو درهم میکشه می بوسمش . مامان رو بغل میکنم .
همه چیز شبیه یه وداعه . وداع یعنی تموم کردن ، تموم شدن . نمی خوام توی ذهن خانواده ام تموم شم . اگر تموم بشم مردم . می خوام توی یاد اون ها همیشه زنده بمونم .
بند کوله ی هیوا رو می کشم تا از دم در برگرده . طلبکار نگاهم میکنه . دست میبرم و گوشواره هایی رو که می دونم همیشه چشمش دنبالشون بوده از گوشم بیرون میارم و کف دستش میذارم . مبهوت این بخشش بی سابقه ام می مونه . میزنم روی دوشش که .

- برو مدرسه ات دیر شد . پشیمون میشم پس می گیرمشون ها !

این بار با رغبت خودش گونه ام رو می بوسه . دستش رو مشت میکنه و از در بیرون می پره . مامان میخنده .

- خبریه ؟
- نه ! فقط یه جنون آنیه . نگران نباش ، می دونی که من معمولا زود خوب میشم .

میرم توی اتاق که بابا هم باهام میاد و اجازه نمیده کوله ی سنگین شده رو خودم بردارم . باهم میریم توی پارکینگ . مردد کنار در ماشین می ایستم و شرایط رو بررسی میکنم .

- مطمئن نیستم اما فکر کنم تحت نظرم .

بابا در عقب رو برام باز میکنه .

- اون پشت دراز بکش .
- فکرکنم با یه کم دقت معلوم میشه . تو صندوق عقب هم جا میشم .

پیشونیش چین میخوره . چند لحظه پلک هاشو میبنده و نفسش رو محکم از بینی بیرون میده .

- با این حالت نمی تونی بری اون جا .

گردن کج میکنم و یه کم لوس میشم .

- حالم که خوبه . تازه هیجانش هم بیشتره .

چشم باز میکنه و نومید بهم خیره میشه .سری تکون میده و وقتی می بینه خیال کوتاه اومدن ندارم تسلیم میشه .

- فقط تا چند تا خیابون بالاتر .

موافقت می کنم . یه کم این پا و اون پا میکنه . کوله رو زیر صندلی جلو میذاره و در حال بالا دویدن از پله ها میگه .

- یه کم صبر کن .

به ساعتم نگاه میکنم . تا هشت چیز زیادی نمونده . دلشوره دارم . هنوز هم نمی دونم دارم چه کار میکنم . یک دور کامل مفصل همه ی انگشت هام رو میشکونم تا بابا برمیگرده . توی دستش یه پتو هست .
در صندوق رو باز میکنه و پتو رو کفش میندازه . بعد دستم رو می گیره تا توی صندوق جا بگیرم . دست هاش روی در صندوق برای چند ثانیه مکث میکنن و بعد من توی تاریکی فرو میرم . یه فضای محدود بدون روزن ، تاریک ، مثل تاریکی قبر ، فقط الان امید دارم که بابا چند دقیقه ی دیگه دوباره راهم رو به سوی نور باز میکنه . اون موقع چی ؟
ماشین به راه میفته . تکون های ماشین و اضطراب خودم دست به دست هم میدن و به دیواره ی معده ام چنگ میندازن . همون چند تا لقمه صبحونه ای که به اجبار خوردم تا گلوم بالا میاد .هوای خفه ی صندوق و بوی بنزین به سرفه میندازتم . دستم رو جلوی دهنم می گیرم تا نفس هام رو کنترل کنم . باید دووم بیارم .
خیلی طول نمی کشه که ماشین متوقف میشه و دوباره نور توی اتاقک می تابه . بابا بازوم رو میگیره تا بلندم کنه . زود بی جون شدم . می لرزم . دستم رو به لبه ی صندوق میگیرم تا بتونم خودم رو بیرون بکشم . یه لحظه نگاه بابا روی دستم خشک میشه . رد خیرگیش رو تا دست خون آلود خودم می گیرم . زود خودش رو جمع و جور میکنه و این بار هر دو بازوم رو محکم می گیره .
ماشین توی یه کوچه ی خلوت چند تا خیابون بالاتراز خونه پارک شده . بیرون میام و روی صندلی جلو از حال میرم با این وجود لبخند کمرنگی روی لب هام میشونم تا خیال بابا رو مشوش تر از این نکنم .
بابا اصرار میکنه چشم هام رو ببندم و استراحت کنم اما ترجیح میدم آئین رفتن رو به جا بیارم و با شهرم هم خداحافظی کنم . خیابون هایی که توشون قدم زدم ، زندگی کردم ، عاشق شدم و حالا مجبورم ازشون فرار کنم .
سر قرار که می رسیم بابا ماشین رو جلوی همون برج با آسانسور شیشه ای پارک میکنه . تا طبقه ی آخر رو با نگاهم بالا میرم و بر میگردم .
پا به خیابون که میگذارم کاوه جلوی ماشین انتظارم رو میکشه . همین که به گرمای نفس هاش می رسم ، زمستون رنگ میبازه .عضلات بی قرار پاهاش که مدام تکون میخوردن به دیدنم آروم می گیرن . دست هایی که روی سینه اش چلیپا شده بودن ، آزاد میشن . انگار آماده است تا من رو با همه ی عواقب با من بودن در آغوش بکشه .
بابا به کنارمون میاد . کوله ام رو از زیر صندلی بیرون میاره . نگاهش بین ما که حالا دوشادوش هم ایستادیم میره و برمیگرده .

- هنوزم سر حرف هایی که میزدی هستی ؟

کاوه محکم و مقتدر جواب میده .

- هنوز و همیشه .
- با اینکه دلم می خواست لااقل همین جا عقد کنید اما ...

بابا آرزوهای ناکامش رو ناتموم میذاره . دلخوریش رو پس میزنه و کوله ام رو به طرف کاوه دراز میکنه .
کاوه کوله رو به دست میگیره و بهش اطمینان میده .

- مطمئن باشید مواظبش هستم .

بابا یه نفس عمیق میگیره و قبل از اینکه ابهتش شکسته شه فقط زمزمه میکنه .

- برید . به خدا سپردمتون .

شونه ی کاوه رو میگیره و فشار میده . بازوی من رو نوازش میکنه . پیشونیم رو می بوسه اما انگار از همین الان دلتنگه که محکم در آغوشم میکشه . بعد هم بلافاصله بهمون پشت می کنه و سوار ماشین میشه .
من دلم نمیاد چشم از رد ماشین بگیرم اما کاوه وادارم میکنه تا به راه بیفتم و حواسم رو با بلند بلند فکر کردن پرت میکنه .

- فکر نمی کردم با بابات بیای . پس بهش گفتی !
- هر چی فکر کردم دیدم تا پل هایی رو که پشت سرت خراب کردی ، درست نکنی ، نمی تونی پل جدید بسازی .

کارمون معکوس میشه . حالا حواس اون پرته . روی کدوم پل شکسته ، کجای جهان ، نمی دونم .


نمی دونم چرا ما آدم ها گاهی زبون آدمیزاد نمی فهمیم . نه انگلیسی ، نه فرانسه ، نه ... و نه حتی زبان های رمزنگاری رو که یاد میگیرم شاید روزی به دردمون خورد . زبون آدمیزاد ، همون زبون مشترک بین همه ی آدم های دنیا . یه زبون که به کلمه احتیاجی نداره . همه ی هستی این زبون نانوشته و ناگفته رو می فهمن . زبونی که ریتم راه رفتن ، نفس کشیدن ، زندگی کردن ، توش ، جریان سیالی میشه که هر کدوم یه معنایی رو بهت القا میکنه .
دل زبون نفهمم باز به هول و ولا افتاده و نمی تونم بفهمم چش شده . چرا آروم نمی گیره . هر چند شاید وسط این هیاهو ازش توقع بی جایی دارم که مثل همیشه بتپه .
تا به حال فقط یه بار فرودگاه اومده بودم . اون هم مهرآباد ، خیلی سال پیش ، وقتی مامان بزرگ داشت از سفر حجش برمی گشت . اون موقع ، ذوق سوغاتی گرفتن داشتم و شلوغی فرودگاه ، هیجانم رو تشدید می کرد . این بار اما ، این ازدحام ، این رفتن و آمدن ها و چمدون ها ، همه و همه فقط سردرگمم میکنه . چقدر حس و حال آدم روی برداشتش از دنیای اطراف موثره !
وقت زیادی نداریم . نه من می تونم بیشتر این جا بمونم ، نه کاوه . حاجی ، از چند تا نخبه ی الکترونیک و مهندسی پزشکی و ... خواسته بود تا به طور محرمانه روی اون چیپ توی سینه ی کاوه کار کنن و اون ها فقط تونسته بودن یه زیر تراشه ی سازگار با بدن رو زیر پوستش جاسازی کنن تا امواج رو مختل کنه ، که البته مدت محدودی دوام میاره و باید کمتر از چند روز آینده برداشته بشه . همه ی این ها تازه تحت شرایطیه که واقعا کار کنه . چون دسترسی مستقیمی به اون چیپ نداشتن تا یه راه چاره ی صد در صد براش پیدا کنن . بابت همین تمام مدت بین این همه آدم حس میکنم زیر نظرم . ممکنه هر گوشه ، هر جا ، یه نفر از این جمعیت برای کاوه کمین کرده باشه .
تنها شانسی که آوردیم اینه که پروازمون به موقع می پره و ما فقط چند دقیقه زودتر رسیدیم . از کنار کاوه تکون نمی خورم ولی باز هم چشم هام این طرف و اون طرف دو دو میزنن .
کاوه یه چمدون کوچیک با خودش داره و یکی از دسته های کوله ی من رو هم روی شونه اش انداخته . دست آزادش رو مثل یه دیوار ، پشتم گرفته ، تا بین من و مردمی که دوان دوان برای رفتن به هم دیگه تنه میزنن حائل باشه . رفتن هایی که حتی معلوم نیست حتما به رسیدنی ختم بشه .
تا جایگاه چک کردن گذرنامه ها رو با گام های بلند طی می کنیم . به صف که می رسیم نفس راحتی میکشم . کاوه یه لحظه مکث میکنه . از جیب پالتوش گذرنامه ها و بلیطش رو بیرون میاره و بهشون نگاهی میندازه . دفترچه ی زرشکی رنگ رو به سمتم میگیره و خیره نگاهم میکنه .

- بلیطت دم دسته ؟

یادم میفته بلیط رو توی کوله گذاشتم . همون جور که کوله روی شونه اش آویزونه زیپش رو باز میکنم تا بلیط رو بیرون بیارم .
چند نفری توی صف جلو میرن . گوشی کاوه زنگ میخوره و برای راحت تر صحبت کردن کوله رو روی دوش خودم میذاره . پروازمون مجدد اعلام میشه و من سرسرکی زیپ کوله رو نیمه بسته رها میکنم . یه چشمم به کاوه است و یه چشمم به فاصله ای که بین ما و نفر جلویی افتاده . پا تند میکنم تا دوباره پشت نفر قبلی جا بگیرم که کاوه ناگهان دستم رو میگیره و عقب می کشه . سکندری میخورم و کوله از روی شونه ام پائین میفته .
متعجب بهش نگاه میکنم که ابرو درهم کشیده و هنوز هم داره با تلفنش صحبت میکنه . تماسش که قطع میشه ، سری به طرفین می گردونه و دستی مابین موهاش میکشه . دسته ی چمدونش رو که رها کرده بود دوباره در دست میگیره و فشار میده .

- چیزی شده ؟

چند ثانیه توی چشم هام خیره میشه و لب هاش رو روی هم میکشه .

- نمی تونیم این طوری بریم ؟
- چرا ؟

کوله رو از زمین بلند میکنه و بندش رو که هنوز به دستم گیره از لابه لای انگشت هام بیرون میکشه . کیف که روی شونه اش جا گیر میشه ، دستم رو به چنگ میگیره . استخون هام توی حصار دستش به هم فشرده میشن .

- رابط مهرنوش توی پلیس رو گرفتن . ظاهرا با مدرک هم گرفتنش . از اون سلاح های سازمانی سرقتی پیشش بوده .

وا میرم . امیرعلی رو دستگیر کردن ! یاد اون اسلحه ی لعنتی که روی پرونده ی هادی گذاشته بود و برادرم رو مدت ها اسیر محبس کرد میفتم . دلم ذره ای هم براش به رحم نمیاد اما اگر حرفی بزنه ، نفسش می تونه زندگی من و کاوه رو به باد بده .
گوشه ی پالتوی کاوه رو چنگ میزنم . دندون هام روی هم چفت شدن . پاهام به زمین چسبیدن . کاوه ادامه میده .

- تو ممنوع الخروجی و احتمالا من تحت تعقیبم . باید عکسمون رو هم پخش کرده باشن .
- گفتم ... گفتم مجبور شدم یه چیزهایی رو بهشون بگم . تقصیر منه . لعنت به ...

دست کاوه روی لب هام میشینه . هیش آرومی میکشه و نمیذاره بقیه ی جمله ام رو به زبون بیارم . چند ثانیه انگشت شصتش نوازش وار برجستگی لب ها تا زیر چونه ام رو به آرامش دعوت میکنه و من توی دلم این ثانیه ها رو میشمرم . ده ، بیست ، سی ، چهل ... چهله ی این مصبیت کی تموم میشه ؟ ... پنجاه ، شصت ، شصتش رو به همکاری باقی انگشت ها فرا می خونه و بعد چونه ام رو میگیره .

- خوب گوش چی میگم . تقصیر تو نیست . اشکالی هم نداره . خوب ؟

چند بار پشت سرهم پلک میزنم تا تصاویر وحشتناکی رو که ناخودآگاه توی ذهنم رژه میرن بشورم .

- حالا چی ؟ چی میشه ؟

لبخند میزنه و انگشت هاش رو لای به لای انگشت هام قفل میکنه . دستم رو تا روی سینه اش بالا میاره و به قلبش نزدیک میکنه .

- بهم اعتماد کن . نمیشه که اسیر چیزی بشم که خودم ساختمش که .

نمی فهمم چی میگه . نمی فهمم چی قراره پیش بیاد . گنگ ته نگاهش رو کاوش و سعی میکنم از دریچه ی مردمک هاش تا ته مغزش جلو برم . تن صداش پائین میاد .

- از وقتی وارد سازمان شدم می دونستم که روزی که به کارشون نیام ، کارم تمومه . یه سری اطلاعات جمع کردم تا دست خالی نباشم . وقتی هم جریان لو رفت مجبور شدم طرحش رو تو قالب نُت به خود سازمان ارائه کنم . کلیدش رو هم جایی نگه داشتم که هر وقت بلایی سرم اومد ، راحت پیدا شه .

از فکر بلایی که ممکنه سرمون بیاد مو به تنم راست میشه . بلا رو توی لغت نامه ی مغزم معنی میکنم . سیل ، سیل اشک هام ... زلزله ، زندگی زیر و رو شدم ... طاعون ، سیاهی توی سینه ام ... نه هنوز بدتر از این ها هم ممکنه .

- یه قبر به اسم خودم پیش خرید کردم و همه چیز رو اون تو گذاشتم . بعد فکر کردم یه نسخه اش رو باید پیش تو بذارم تا تو هم یه ضمانتی داشته باشی . ببخش . تقصیر ...

این بار سرانگشت های منه که لب های اون رو به سکوت وادار میکنه . ما همه چیز رو با هم شریکیم . دردها رو ،تقصیر ها رو ، هراس ها رو ...

- حالا چه کار کنیم ؟
- زودتر زمینی میریم . نُت رو جوری طرح ریزی شده که اول از همه مهرنوش رو لو میده . این جوری تا قبل از گیر افتادنش برامون دردسر درست میکنه . از مرز رد شدیم ، آدرس کلید نُت رو به پلیس تحویل میدم و سند اون قبر رو به نام مهرنوش میزنم . مرگ چرا ؟ هوم ؟ وقتی من و تو قرارمون به تولد دوباره است .

لبخندی ضمیمه ی حرف هاش میکنه تا من از آرامش وجودش لبریز شم . سخت نیست دیدن اشتیاقش برای این که هر جا ، هر جور شده باهم باشیم . با هم شروع کنیم . هر چند لحن چشم ها و زبونش عجیب ناهمگونه !
کاوه لحظه ای دستم رو رها نمی کنه و من رو همراهش خودش تا کافی شاپ فرودگاه می کشونه . دو تا فنجون قهوه سفارش میدیم تا اون یه تلفن بزنه و هماهنگی های لازم رو انجام بده اما هنوز هم جون و تن من رو به انگشت های خودش گره زده .
این میون گوشش با حاجیه و حواسش روی عضلات صورتش متمرکز شده تا ابروهاش رو دور از هم نگه داره اما من که دیگه نبض زدن صداش رو می شناسم ، وقتی با هر حرفی که پشت خط از حاجی میشنوه لحنش بالا و پائین میشه . نگاهش رو موقع مکالمه ازم میدزده . یه لحظه از جا بلند میشه و بهم اشاره میکنه که میره تا یه فنجون قهوه ی دیگه برای خودش بگیره .
شنیدن بهانه هاش مثل نگاه کردن به دلقکی که پشت صحنه گریه هاش رو دیدی ، حزن آلودم میکنه . از دور می بینمش که با دست ، دو طرف پیشونیش رو موقع حرف زدن با حاجی گرفته و ماساژ میده .
یه صدایی پشت بلندگو میگه پروازمون پریده و ما از کوچ جا موندیم .
به دست هام خیره میشم . با دست خودم همه چیز رو خراب کردم .
کاوه بی اون که به یاد بیاره باید بهانه اش رو سفارش میداد ، برمیگرده و سر میز می شینه .

- قهوه ؟

تازه یادش میاد که هنوز روی سنه و باید بازی کنه ، خوب هم باید بازی کنه . فنجون من رو برمیداره و بلند میکنه .

- دیدم این یکی شیرین تره .

ته مونده ی فنجون رو می نوشه تا فال من رو به سرنوشت خودش دعوت کنه .

- باید بریم کردستان . هر چی زودتر بهتر . اون جا یه نفر از مرز ردمون میکنه .

یه لحظه فکر میکنم می خواستم یار خاطر بشم و حالا شدم بار . می دونم یارای همقدمی ندارم و فکر این طور فرار کردن با من مریضه که کاوه رو آشفته کرده .
کاوه دوباره نقطه ی اتصالمون رو چنگ میزنه و ناخن های مرده ام رو که از سرما و بیماری کبود شده اند ، به دم مسیحایی خودش مهمون می کنه . جون میگیرم برای جون دادن . تائیدش میکنم .

- بریم .

به ساعدش آویزون میشم و از جا میکنمش . عینک دودیش رو از توی همین سالن فرودگاه به چشم میزنه . اون قدر فریب خوردم که از سادگی سیرم .آرامش دروغینش جار میزنه که هیچ چیز سر جاش نیست .
دستش دور کمرم حلقه میشه . حرکاتش ترجمه نمی خواد . می ترسه از جدا شدن و چقدر این ترس ها به ما نزدیکن .
با تاکسی تا ترمینال پیش میریم و من توی ذهنم افکارم رو شکل میدم .
به مقصد که می رسیم تصمیمم رو گرفتم . ظرفیت قایق های نجات محدوده !
کاوه لبه های یقه ی پالتوش رو بالا میده و قدم هاش رو به سمت یکی از تعاونی ها برمیداره . وقتی جلوی باجه دو تا بلیط می خواد می پرم توی حرفش و تاکید می کنم .

- فقط یکی !

عینکش رو بی حواس از روی صورتش برمیداره تا بی واسطه چهره ام رو بخونه .

- هما ؟!

کمی عقب میکشمش و زمزمه میکنم .

- با هم رفتنمون هم سخته ، هم خطرناکه . بهتره جداگانه بلیط بگیریم . اون جا همدیگه رو می بینیم .

میخواد اعتراض کنه که هر چی دلیل و برهان باربط و بی ربطه پشت سرهم ردیف میکنم .

- لیست پرواز ها رو چک کرده باشن ، می دونن قراره با هم بریم . اگر دنبالمون باشن این جوری راحت پیدامون میکنن . جدا میریم . اصلا با اتوبوس ، اونم این همه راه ... قبول کن برای من سخته کاوه !

توی نفس هاش مکثی میفته و متفکر اوضاع رو حلاجی میکنه . اجازه نمیدم شک به دلش راه پیدا کنه .

- بذار لااقل این یه راه درست جواب بده و بریم .

نارضایتیش توی دست دست کردن ها و سکوت دلخورش پیداست اما هر جور هست یه بلیط برای خودش میگیره و من رو تا دم شخصی های مسیر همراهی می کنه . قرار میشه وقتی رسیدم باهاش تماس بگیرم .
ماشین و راننده اش رو با بدبینی چک میکنه . کوله رو زیر صندلی جلو جا میده . بقیه ی مسافر ها توی ماشین نشستن و راننده هم آماده ی حرکته . حتی از همین جا پخش ماشینش رو روشن کرده و پاکت سیگارس رو روی داشبورد گذاشته . چشم کاوه به پاکت وینستون که میفته ، گوشه ی پلک هاش جمع میشه . قبل از این که پشیمون شه دستگیره ی در رو توی دستم فشار میدم . اما انگار اون هم با من لج کرده . باز نمیشه . یه لحظه شک میکنم . شاید چون دلم نمی خواد نمی تونم بازش کنم .
دوباره دستگیره رو بالا می کشم . چشم هام از این تلاش بیهوده نم میزنه . راننده از داخل خم میشه و در رو به بیرون هل میده . تکه فلزی که انگار سر همدردی داره بالاخره باز میشه . از داخل صدای موزیک پخش بیرون میزنه ... من از زندگی تو هوات خسته ام ، ازت خسته ام و باز وابسته ام ...
قبل از اینکه در رو بیشتر به طرف خودم بکشم ، دست کاوه روی در می شینه . سماجت به خرج میدم . یه شب فاصله بین ما افتاده ، شب بین ماست ... کاوه کوتاه نمیاد و در رو محکمتر به داخل هول میده . رد دستش رو میگیرم و برمیگردم . دستش در رو رها میکنه و بازوی من رو می چسبه .

- ولش کن هما . بیا با هم بریم . یه کاریش می کنیم .

لعنتی ! چرا این کار رو با من میکنه ؟ می دونه داره چه خونی به دل من میکنه ؟
آب دهن خشک شده ام رو قورت میدم تا بتونم لرزش صدام رو بگیرم . سرفه ی نمایشی ای میکنم تا نم اشک رو از توی چشم هام پس بزنم .

- کاوه حرف زدیم . همش چند ساعت بیشتر که نیست .

چند ساعت رو طوری میگم که انگار قدر یه نفس ، یه دم و بازدم ، یه پلک زدن قراره بگذره . انگار از این فاصله سهممون کم شده .
اما خودم هم باورم نمیشه . انگار همای لجباز توی وجودم میخواد لا به لای کلمه ها یه جوری بهش بگه ،" بهت راست میگم ، تو باور نکن ".
نارضایتی توی چشم هاش فغان میکنه . نگاهش روی تک تک اجزا صورتم می چرخه . انگار می خواد یه تصویر تمام عیار از چهره ام رو توی حافظه اش ثبت کنه . انگار می دونه این دیگه دیدار آخره . این چند ساعت قراره برای ابد کش بیاد . چهارگوشه ی دلم رو با تردیدش به آتیش میکشه . می سوزم . می سوزم خدا ...
قبل از این که اعتراض دیگه ای بکنه ، بی رحمانه دست روی نقطه ضعفش میذارم . تیشه برمیدارم و به ریشه ی خودم میزنم . صدام رو پائین میارم تا فقط توی گوش های تشنه ی خودش بشینه .

- می خوای هر دومون رو توی خطر بندازی ؟

از این هر دو ، از این جمع یکی شده ، فقط من رو می بینه و دستش شل میشه . لب هاش رو توی دهنش میکشه .اما هنوز هم نمی تونه بازوم رو ول کنه . نمی تونه من رو ول کنه . می دونه ... بهم سخت میگیری ، آسون بشم ...
انگشت هام مشت میشن . چشم هام رو از نگاه نگرانش می دزدم . دلم می خواد خداحافظی کنم اما زبونم نمی چرخه .

- برو ! از اتوبوس جا بمونی ، این چند ساعت کش میاد ها !

می خوام برگردم که دوباره من رو به طرف خودش می چرخونه . دست دیگه اش هم روی شونه ام می شینه . من رو جلو میکشه و پیشونیم با نم لب هاش آشنا میشه . انگار دلش نمیاد لب هاش رو از روی پوستم برداره . وسط زمستون ، تنم رو ، دلم رو به جهنم تبدیل میکنه . انگار میخواد بهم بفهمونه تو یادم بری زندگیم سرد شه ...
بالاخره دل میکنه ...بخواد یا نه ، یه روز این پسر بچه هم مرد شه ... زمزمه میکنه .

- فقط چند ساعت . مراقب خودت باش .

یه قدم ازم فاصله میگیره . نمی تونم . آستینش رو چنگ میزنم . می خوام زار بزنم .التماسش کنم . می خوام چیزی بگم . بیا با هوای دلم سر نکن ...
بگم تو هم مواظب خودت باش .
بگم اگر پای من جاده رو برنگشت ...
اما می ترسم ، می ترسم چیزی بگم که نتونه بره . که پاش رو موقع رفتن سست کنه .
می دونم منتظره . منتظره تا بهش بگم عمق این فاصله قد یه خواب کوتاهه ، زود میگذره اما ...
فقط خیره اش میشم . نگاه دلتنگش ، مات نگاه دلتنگ ترم میشه . توی دلم ناله میکنم . بهت خیره میشم ، نگاهم نکن .
صدام میزنه .

- هما ... میدونی که خیلی ...

نه ! نگو . نمی خوام بگه . می دونم میخواد اون جمله ی معروف رو بالاخره به زبون بیاره . اما نمی خوام طلسم این " دوستت دارم " بشکنه . می خوام اسیر این طلسم نفرین شده بمونم . می خوام زندانی زندان من نباشه .

- نگو ! بذار هر وقت رسیدیم می شنوم .

توی دلم معادلش رو میذارم ... فراموش کن بین ما چی گذشت ...
در ماشین رو با همه ی ناتوانیم بیرون میکشم و خودم رو روی صندلی پرت میکنم .
سرش رو خم میکنه و از مابین در نگاهم میکنه . دیگه تاب سر برگردوندن ندارم . می ترسم سر برگردونم و ببینمش ، می ترسم پشیمون شم .
در رو میبنده و با کناره ی دستش گونه ی یخزده ام رو نوازش میکنه . لبم رو به دندون میگیرم تا جلوی شکستنم رو بگیرم .
قد راست میکنه و ماشین از جا کنده میشه .
حالا می تونم از آینه ی بغل ببینمش .
هنوز همون جا ایستاده و رد ماشین رو با نگاهش دنبال میکنه .
هر چی دورتر میشه ، هر چی تصویرش محوتر میشه ، دل توی سینه ام بیشتر فشرده میشه .
با چشم هام تا جایی که می تونم نگاهش میکنم و تصویرش رو برای روزهای بی اون بودن قاب میگیرم .
یه قطره اشک سمج از گوشه ی چشمم پائین میلغزه ... درست لحظه ای که ازت میبرم ، تحمل ندارم ، شکست میخورم ... کاوه توی چشم من با این اشک ها تطهیر میشه .
دست لرزونم روی آینه ی بغل میشینه و جای خالیش رو لمس میکنه . سرده . خیلی سرده ... تو یادم بری ، زندگیم سرد شه ..
نمی دونم کجائیم ، خودم هم نمی دونم این جا کجاست ،... اما همین که دیگه نمی بینمش کافیه .
رو میکنم به راننده و ازش میخوام نگه داره . متعجب نگاهم میکنه .

- خانم تازه راه افتادیم .
- می دونم . پشیمون شدم .

سری تکون میده و زیر لب استغفار میکنه .

- من دیگه بر نمی گردم . نمیشه اول تصمیمتون رو بگیرین ، بعد راهی شین ؟
- منم که چیزی نگفتم . گفتم همین جا پیاده ام کنین . فکر کنین تا مقصد رسوندینم .

ماشین رو میکشه گوشه ی جاده .
پیاده میشم و کوله ام رو برمیدارم . راننده هم قبل از اینکه دوباره تغییر عقیده بدم ، پاش رو میذاره روی گاز و راه میفته .
کاوه باید الان به سمت کردستان راه افتاده باشه . جاده بهم میگه از غرب دلم یه جبهه هوای سرد طوفانی در راهه . شمال و جنوب چه فرقی داره ، وقتی روی نقشه ی من ، به هر راهی رفتم تو مقصد شدی ؟


دنیا مثل یه الاکلنگ بزرگ می مونه ، که بالا و پائینمون میکنه تا توازن برقرار بمونه . اگر قرار باشه یک طرفش بالا بره ، طرف مقابل باید پائین بیاد . اون قدر پائین که پاهاش رو روی زمین بکوبه . اونی که قراره زمین بخوره ، باید شهامت مواجهه با این ضربه رو داشته باشه .
نترس شدم . همیشه یا وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی شجاع میشی یا وقتی پای همه چیزی که داری وسط باشه . من همه چیزم رو وسط گذاشتم که هیچ چیز برای از دست دادن نداشته باشم .
برمی گردم به همون زادگاه دود گرفته ی خودم که قصد کرده مدفنم بشه . اون قدر میرم تا بین آدم هایی که صبح با دیدن موبایلشون چشم باز میکنن و شب آخرین نگاهشون رو از صفحه ی گوشیشون میگیرن ، یه تلفن عمومی پیدا کنم . به آرزو زنگ میزنم که میگه امروز رو خونه ی دختر خاله اش مونده . نصف شهر رو دور میزنم تا به اون جا برسم .
از دیدنم بعد از این مدت تعجب میکنه . بیماری و مشکلاتی که از سر گذروندم لاغر و رنگ پریده ام کرده . صدام هم که هیچ شباهتی به قبل نداره .بی اون که حتی پا به داخل راهروی ساختمون بذارم ، هول هولکی یه کم پول ازش قرض میگیرم . کارت عابر بانکم رو بهش میدم و پسوردش رو کف دستش می نویسم تا امروز یا هر وقتی که خواست ، به شرط اون که خیلی دیر نباشه ، از حسابم برداشت کنه . بدجنسی به نظر میاد وقتی حتی نمی دونم حسابم رو بستن یا نه اما فکر میکنم احتمالا منتظرن تا ازش استفاده کنم . شاید بشه این جوری یه کم گیجشون کرد ، هر چند استفاده از این حساب وقتی قراره با کاوه باشم با شرایط اون ، عجیب به نظر میاد .
وقتی خداحافظی میکنم وجدانم هنوز در حال ناله و زاریه پس قبل از اینکه آرزو در رو ببنده به طرفش می چرخم .

- راستی اگر مشکلی پیش اومد و پول به دستت نرسید با بابام تماس بگیر .

راه اومده رو توی یه قدم برمیگردم و دوباره دستش رو میگیرم تا شماره موبایل بابا رو به نوشته هام اضافه کنم .
حرف ها و حرکاتم شبیه یه جور هشدار به نظر میاد . آرزو تازه میفهمه اوضاع عادی نیست . دستش رو پس میکشه و به ساعد من چنگ میندازه . ناخنش پوستم رو خراش میده . پوست کلفت شدم . دردم نمی گیره . دیگه سر شدم . حالا مفهوم درد برام عوض شده . درد رو دیگه نه روی پوستم که توی اعماق گوشت و خونم حس میکنم . درد رو با قلبم حس میکنم .

- چی شده هما ؟ داری می ترسونیم .

شونه بالا میندازم و اشارپ ریزبافت افتاده روی بازوهاش رو مرتب میکنم . دستش رو میگیرم و فشار میدم تا بگم هنوز هم قوی ام .
به چهره اش خیره میشم . دهنش نیمه باز مونده و لب هاش لرزش خفیفی داره . با دو انگشت لب هاش رو به هم نزدیک میکنم و خطوط خشکیده ی لب هام رو به لبخند مضحکی کش میارم . روی سر انگشتم رد رژ گوشتیش می مونه . آرایشش از همیشه غلیظ تره . شاید داره ترک های روحش رو پشت این ماسک رنگی پنهون میکنه . یه لحظه احساساتم به غلیان میفته و کوتاه بغلش میکنم . ناخودآگاه زیر لب می گم " حلالم کن " .
زمزمه ام رو میشنوه و شونه هام رو می چسبه .

- داری چه کار میکنی ؟

زهرخندی میزنم که .

- فکر کن با دوست پسرم میخوام فرار کنم .
- بامزه بود ولی الان حوصله ی شوخی ندارم .

حق داره باور نکنه . از من همیشه به ظاهر عاقل این دیوونه بازی ها خیلی دوره . اما همای این روزها رو حتی خودم هم دیگه نمیشناسم .
شوخی ، شوخی ، جدیترین آرزوهام رو براش به تصویر میکشم .

- داریم میریم دبی ، از اون جا هم میریم انگلیس .

از دید دیگران ، برای کاوه این منطقی ترین احتمال ممکنه . بازگشت به کشوری که نقطه ی آغاز همه چیز بوده . فقط من می دونم و خدا که کاوه ی این روزها هم دیگه حاضر نیست به پله ی اول برگرده .

- فقط اگر کسی اومد سراغت نگو این پول رو "الان " ازت گرفتم . بقیه اش دیگه مهم نیست .

لحن صدام ، آرزو رو وادار میکنه چیزی رو که ازم بعید می دونه باور کنه حتی اگر هنوزم نتونه بپذیرتش .

- هما تو که عاقل بودی ! آخه ...
- بی خیال . وقت ندارم .

محکم و صریح توی حرفش می پرم تا فرصت نصیحت بهش ندم . سریع گونه اش رو می بوسم و فکر میکنم ، وقتی پلیس بیاد سراغش ، یادش می مونه که چی باید بگه و چی رو نباید بگه ؟
ازش دور میشم و به " هما ، هما " گفتن هاش توجهی نمی کنم . من برای قدم گذاشتن توی این راه خیلی ها رو پشت سر گذاشتم ! آرزو هم ناچار فقط "دیوونه " ای ، حواله ام میکنه و به خونه بر میگرده .
باز راهی ترمینال میشم اما این بار مقصدم فرق میکنه . قرار بود ، من و کاوه از این زمستون تموم نشدنی راهی یه جای گرم بشیم . هنوز هم قرار بر همینه . من میرم پائین ، پائین ترین جای نقشه ، تا کاوه بتونه بالا بره .
یه جا برای خودم توی یه ماشین میگیرم و تا قبل از حرکت توی محوطه ی ترمینال یه گوشه برای نشستن پیدا میکنم . جای خلوتی تری که کسی مزاحمم نباشه . کوله ی پر از خرت و پرتم رو که بیشتر از ظرفیتش پر شده باز میکنم و از لا به لای تمام این وسایل ، گوشی مخصوص رو بیرون میکشم و بهش خیره میشم . کلمه ها رو برای هزارمین بار توی ذهنم پشت هم می چینم و شماره ی یک رو میگیرم . با الو گفتن صدای ناآشنای پشت خط بلافاصله اون چیزی رو که آماده کردم تحویلش میدم .

- به حاجی بگین ، فرستادنش از من بود ، بردنش از شما . شده به اجبار ، شده حتی به زور . هر جور که شده ...

منتظر حرف یا دستوری نمی مونم و تماس رو قطع میکنم .
فکر میکنم زور من که به دنیا نرسید ، کاش زور حاجی به کاوه غلبه کنه .
وسایلم رو دوباره مرتب و فشرده به داخل کوله برمیگردونم و از جا بلند میشم . تا کنار سطل زباله رو قدم زنون طی میکنم و دستم رو پیش میبرم تا آخرین خط ارتباطی با کاوه رو برای همیشه دور بندازم .
سیم کارت رو از توی گوشی بیرون میکشم . اون قدر گوشی رو توی دستم فشار دادم که خیس از عرق شده اما دل نافرمانم هنوز هم به پاره کردن این رشته راضی نیست . حتی اگر اغواش کنم که " من رشته ی محبت تو را پاره می کنم ، شاید گره خورد ... "
می دونم اگر موفق شم و پلیس و مهرنوش و بقیه رو دنبال خودم بکشونم ، وجود این گوشی پیش من می تونه کار رو خراب کنه .
با خودم هم بی رحم میشم و سیم کارت رو میشکنم . دیگه گوشی تنها به چه کارم میاد ؟
بالاخره مشتم رو خالی میکنم و راهی بوفه میشم . وقتی جلوی فروشنده می ایستم ، حس میکنم نگاه های عجیبش روی صورتم چسبیده . یاد عکس هایی میفتم که کاوه احتمال پخش شدنشون رو میداد . فقط یه بطری آب میخرم و چند تا مسکن قوی رو باهم راهی معده ی بیچاره ام میکنم که ساعت هاست خالی مونده . از بوفه که بیرون میزنم دل دل میکنم که کاش می تونستم زودتر ماشین گیر بیارم . اون طوری این همه وقت تلف نمی کردم . نکنه توی راه جلوی ماشین ها رو بگیرن و بعد ... . به خودم دلداری میدم که قرار بود کاوه چند تا مسیر رو دور بزنه و از شهرهای کوچیک تر به سمت مقصد بره . کاش این قرار مثل قرارش با من نباشه .
دیگه فرصتی باقی نمونده . توی ماشین می شینم و راهی میشم . پلک هام رو روی هم میذارم و با آخرین لحظات آرامشم خداحافظی میکنم .
هر چی از تهران دورتر میشیم ، نفسم بیشتر میگیره . هوا رو به گرمی میره و غبارآلودتر میشه . گرمایی که وادارم میکنه تا از حجم لباس هام کم کنم اما دلم همچنان سرد می مونه و این تازه شروع عصر دوم یخبندانه .
شب رو توی راه میگذرونم . بعد از شب بیداری شب قبل ، چشم هام برای یه کم خواب بهم التماس میکنن اما مغزم همچنان باز نگهشون میداره .
وقتی به بندر می رسم تنم از شدت کوفتگی رو به از هم پاشیدگی میره . کش و قوسی به خودم میدم و بدون از دست دادن زمان ، به سمت دریا به راه میفتم . قدم هام سستن و پاهام بیشتر روی زمین کشیده میشن .
یه بقالی کوچیک پیدا میکنم که مشتری زیادی نداشته باشه . واردش میشم و دو تا کیک و دو تا آب میوه ازش میخوام . صاحب میانسال مغازه ، کیک و آب میوه ها رو روی پیشخون میذاره و با نگاه خیره اش براندازم میکنه . لحن بی لهجه و ظاهر متفاوتم مسلما نشون میده که غریبه ام .
یه اسکناس درشت روی پیشخون میذارم ، اما دستم رو از روش برنمی دارم .

- میشه یه تلفن بزنم ؟

مرد هنوز بی حرف بالا و پائینم میکنه . اصرار به خرج میدم .

- پولش رو میدم .

مرد جوابی بهم نمیده . کلافه نگاهی به بیرون میندازم انگار منتظر کسی یا چیزی باشم . می خوام این نگاه هام یادش بمونه . دوباره به سمتش رو میگردونم .

- زیاد طول نمی کشه .

تو همون سکوت بی اون که چشمش رو از روم برداره گوشی تلفن قدیمیش رو جلوم هل میده و من شماره موبایل بابا رو میگیرم .
می دونم بی انصاف شدم اما فقط می تونم غیر مستقیم از بابا کمک بگیرم .
تماس که وصل میشه و صدای آشناش توی گوشم میشینه تازه فاصله ها خودنمایی میکنن و دلتنگیم رو به رخم میکشن . آب دهنم رو قورت میدم و صدام رو صاف میکنم .

- بابا ! منم .

سکوت پشت خط میگه بابا هم برای جمع و جور کردن خودش یه کم زمان می خواد .

- خوبی ؟

ته مونده ی انرژیم رو به کار میگیرم تا بیشتر از این آزارش ندم .

- ما خوبیم . شما خوبید ؟

ضمیر جمع به کار میبرم و امیدوارم که کاوه هم خوب باشه .

- این شماره ی کجاست ؟ نرسیدین هنوز ؟
- نه هنوز . اما امشب یا فردا میریم . فقط خواستم بگم نگران نباشید .

بابا کنترلش رو از دست میده و هیجانات سرکوب شده اش رو بیرون می ریزه .

- چطوری نگران نباشم ؟ پام نرسیده خونه اومدن دنبالت .

خوبه ! کاش باز هم دنبالم بیان .

- عیب نداره . چیزی رو که میخوان اون جا پیدا نمی کنن .

نمی دونم میشنون یا نه ! اگر میشنون باورشون میشه که این چیز مجهول برای من معلوم شده که بخواد وسوسه اشون کنه برای اومدن ؟
به ساعتم نگاه میکنم . چند دقیقه ای گذشته و باید تا به حال ردم رو پیدا کرده باشن .

- بابا ! دیگه باید قطع کنم . رسیدیم دوباره بهتون زنگ میزنم .

گوشی رو با کمی مکث و تردید روی بدنه ی تلفن بر میگردونم . آخرین نگاه رو به مرد صاحب مغازه میندازم تا خوب چهره ام رو به خاطر بسپره .
از در مغازه بیرون میزنم و کیک و آب میوه ی اضافی رو که برای کاوه ی خیالیم خریدم ، اول باز میکنم . برای ادامه دادن هنوز خیلی راه پیش رو دارم .


همه ی ما یه چیزی داریم به اسم شناسنامه ،که نمی شه از روی اون شناختمون . شناسنامه ها هیچ چیزی درباره ما نمی گن حتی اون اطلاعاتی رو که ظاهرا باید توی خودشون ثبت کرده باشن . توی اون چند تا برگه کاغذ نمیشه دید یه نفر ، کی حقیقتا متولد میشه ،کی به بلوغ می رسه یا حتی کی می میره . کاش بتونیم تولد رو تجربه کنیم . کاش اون قدر تلاش کنیم تا قبل از مرگ به بلوغ برسیم .
با پاهای تاول زده در امتداد ساحل قدم میزنم و چشم هام پی تکاپوی مردان دریا می دوه . نمی دونم این جا هم کسی دنبال صید مروارید میره یا نه اما من به سودای شکار شدن اومدن .
پرسون پرسون به سمت بافت قدیمی تر بندر راه میفتم . نمی دونم کجا باید برم . مغزم از کار افتاده . با خودم حساب کتاب میکنم که کاوه باید دیگه تا الان رسیده باشه . اگر این مرزهای بدون مرز رو به هوای شکار شیر نبسته باشن ، تا چند ساعت دیگه به اندازه ی یه کشور ازم دور شده . راستی یه شیر رو چه طور میشه اسیر کرد ؟ بی هوشش میکنن و بعد به غل و زنجیر می کشنش ؟
از تحمل سنگینی کوله روی شونه ام خسته ام . استرس ، کوفتگی و بی خوابی برای از پا در آوردن یه آدم سالم کافیه وای به حال من ! هر چند با خودم عهد کردم تا آخرین ذره ی توانم رو از اعماق وجودم بیرون بکشم .
میخوام کوله بارم رو سبک کنم . به یکی از دیوارها تکیه میزنم و زیپ کیفم رو میکشم بی خبر از این که بار و بنه ی من سنگین از بار تنهایی ئه که به دوش میکشم .
تک سرفه هام ، شدت میگیرن و مجبورم میکنن دولا شم . پالتویی رو که از تن درآوردم و به دسته ی کوله آویزون کردم روی زمین کشیده میشه و خاک میگیره . چند تا بچه ی کوچیکی که توی کوچه مشغول بازی کردنن به صدای دلخراش سینه سوزیم ازم فاصله میگیرن . جیب هام رو دنبال دستمال میگردم اما چیزی پیدا نمی کنم . بی حوصله اولین لباسی رو که از توی کیفم پیدا میکنم بیرون میارم و جلوی دهنم میگیرم . حس میکنم یه خنجر شکنجه گر تمام سینه ام رو به آرومی می خراشه و خونش رو بالا میارم .
برای نفس گرفتن که سر بلند میکنم ، چشمم میفته به مرد سبز پوشی که خیره خیره نگاهم میکنه . وقتی متوجه میشه از اون حال خراب بیرون اومدم ، کلاه نظامیش رو مرتب میکنه و به طرفم میاد . روی سر دوشی هاش تمرکز میکنم و سعی میکنم درجه های نظامی رو به یاد بیارم . قدم های مرد به طرفم سرعت میگیره و نفس من باز به شماره میفته .

- اهل این جا نیستی ؟ نه ؟

چرا فکر میکردم برای چنین موقعیتی آماده ام ؟ نه آماده نیستم . اومده بودم که گیر بیفتم و گیر بندازم اما الان احساس ضعف میکنم . لب هام رو انگار به هم دوختن . با مردمک های گشاد شده به مرد زل میزنم . باید شناخته باشتم . اما به این زودی ؟ آره دیگه . مگر خبر دادن به پاسگاه محلی چقدر زمان میبره ؟ فقط به اندازه ی یه تلفن !
کمر راست میکنم . شال سفید ومشکی ای که حالا لکه های خون هم روش افتاده توی دستم مچاله میشه .
دور مچم به سوزش میفته . از همین الان سختی دستبند رو روشون حس میکنم . لبم رو با زبون تر میکنم اما جوابی نمی تونم بدم .

- با توام !

نمی خوام نشون بدم یکه خوردم . یه کم از دیوار فاصله میگیرم و بند کوله رو توی دستم محکم تر میکنم . کلمه ها رو توی ذهنم قرقره میکنم . سرفه ها مثل اشاعار تک خطی میان و میرن . هنوز هیچ آوایی از گلوم خارج نشده که دستم توی پنجه ای حبس میشه . سرم به بغل دستم می چرخه .

- باهاش چه کار داری ؟

یه پسر نوجوون کنارم ایستاده و محکم و مالکانه انگشت هام رو فشار میده .

- ها ؟ با خواهرم چه کار داری ؟

از حرفی که پسر میزنه غرق تعجب میشم و دهنم نیمه باز می مونه . خیلی زود خودم رو جمع و جور میکنم و به پسرک که حالا نزدیکتر شده نگاه میکنم .
مامور ظاهر پسرک ریز نقش رو زیر و رو میکنه و دو قدم فاصله بینمون رو پر میکنه . فکرم اون قدر منسجم شده که به یاد بیارم ، دو تا ستاره ، یعنی ستوان دوم .
این بار ستوان پسر رو مخاطب قرار میده .

- خواهرته ؟
- آره .

دوباره ستوان زیر ذره بین میذارتم . مشکوکانه با صدای پائین تری زمزمه میکنه .

- ولی اصلا شبیه هم نیستید .

زیر چشمی روی صورت پسر دور میزنم . سیزده ، چهارده ساله به نظر میاد و هنوز حتی پشت لبش سبز نشده . چشم های ریز شبق رنگی ، زیر ابروهای پیوسته اش برق میزنن . چشمم میفته به دستی که دست من رو محکم نگه داشته . پوست سبزه ی تیره اش با پوست سفید من هیچ هم خونی ای نداره .

- آقامون یکیه . از مادر سوائیم .
- چرا خواهرت جواب نمیده ؟
- کر و لاله . حالا که چی ؟ چه کارش داری ؟

از زبر و زرنگی پسرک لبخندی از صورتم گذر میکنه که زود میخورمش . چنان وانمود میکنه که انگار دیگ غیرتش به جوش اومده . مامور هنوز قانع نشده .

- به تیپش نمیاد . به این جا هم نمیاد .
- کر و لاله ، عقب مونده که نیست . تهران دانشجوئه خواهرم .

سرش رو بالا میگیره و سینه جلو میده . چنان با افتخار این دروغ ها رو پشت هم ردیف میکنه که خودم هم به شک میفتم . مامور که کمی عقب نشینی کرده ، از ادامه دادن این موضوع انصراف میده .

- این جاها رو بلدی ؟
- ای شهر و آدماشو عین کف دست بلدم !
- پس ببین می دونی این آدرس کجاست .

از جیب شلوارش آدرسی بیرون میاره و نشونش میده . پسرک هم شروع میکنه به مسیر دادن و کوچه به کوچه تا دم خونه ای که میخواد بره با گفتن مسیر و حتی مغازه های توی راه ، راهنمائیش میکنه .
وقتی کارش تموم میشه با دست آزادش چند ضربه روی گره ی دست هامون میزنه و بعد به ته کوچه اشاره میکنه . خودش زودتر به اون سمت راه میفته و من همراهش میشم .
از خم کوچه که میگذریم ، دستم رو رها میکنه و سرکی میکشه . پشت سرش گردن کج میکنم تا بتونم مسیر اومده رو ببینم . مامور در جهت مخالف ما در حال حرکته .
نفس آسوده ای بیرون میدم و زیپ باز مونده ی کوله ام رو میبندم . پسرک رو به روم می ایسته و وارسیم میکنه .

- فراری ای ؟
- هوم ؟

روی پسرک که با دقت منتظر جواب منه خیره می مونم . توجیه ام میکنه .

- ای جوری که زود گیر میفتی . جا داری بری ؟ نداری ، آشنا دارم ها .
- جا نمی خوام . می خوایم بریم اون ور آب .
- واسه اونم آَشنا دارم .

نگاهی به قد و قواره ی نه چنان رشیدش میندازم . لباس هاش کمی براش بزرگ به نظر میان اما به عکس ظاهرش سعی میکنه شبیه یه مرد کامل رفتار کنه .

- آشنا ؟ چطوری می برن ؟

با تمسخر نگاهم میکنه و پوزخندی میزنه .

- چطوری ؟ ته لنجی . تنهایی ؟
- نه ! با نامزدم اومدم .
- ها ! پس قضیه عشقی ناموسیه .

طوری این حرف رو میزنه که ناخودآگاه خنده ام میگیره اما فکر می کنم قضیه هم عشقیه هم ناموسی ، می تونم از این موقعیت هم نهایت استفاده رو ببرم .
...


عشق آدم مثل ناموسش می مونه . ناموس هم که توی قاموس جنون از جون عزیزتره .

- بریم پیش این آشناتون .
- نمی خوای با نامزدت بری ؟

لهجه ی شیرین پسرک با بی رحمی تمام ، تلخ ترین حقایقی رو که تا به حال انکار کردم توی صورتم می کوبه . ته حلقم طعم زهر میشینه . کشیدگی ته جمله هاش دست کودک درونم رو تا کوهستان های غربی می کشونه .

- نه ! جدا ، جدا می گردیم ، به همدیگه خبرش رو میدیم . این جوری زودتر به نتیجه می رسیم .

شونه ای بالا میندازه که یعنی از کار ما سر درنیاورده و بعد زودتر از من راه میفته و اشاره میکنه تا دنبالش برم.
تند و چابک قدم برمیداره و از جای پاهایی که به زمین میکوبه مختصر خاکی هم بلند میشه . من به عکس ، خسته و پاکشان ، گاهی برای این که تعادلم رو حفظ کنم ناچار دست به دیوار میگیرم . وقتی نفسم میبره ، صداش میزنم .

- پسر ! آهای پسر .

می ایسته اما قبل از برگشتن چند ثانیه ای مکث میکنه . رو که می گردونه چهره در هم کشیده . سخت نیست این که بفهمم نوع صدا زدنم به غرور مردونه اش بر خورده .

- اسمت رو نمی دونم . نمیشه که این طوری صدات بزنم .

کوتاه و خلاصه فقط میگه " محمد" . دل کوچیک محمد دلخور شده . جدی و محکم باهاش حرف میزنم . همون جور که انتظار داره باهاش برخورد کنن ، مردونه می بینمش .

- آقا محمد . یه خورده یواشتر . یه کم مراعات من رو هم بکن .

عضلات در هم گره خورده ی صورتش ، آزاد میشن اما ابروهاش رو همچنان نزدیک به هم نگه میداره تا جذبه اش رو حفظ کنه .
دوباره مسیر رو ادامه میده اما این بار کنار من قدم برمیداره .

- حالا این که میخوای من رو پیشش ببری آدم مطمئنی هست ؟
- ناخدا صالح ؟ معلومه ! من که تو رو پیش بد کسی نمی برم .

طوری بازار گرمی میکنه که انگار مدت هاست من رو میشناسه . شروع میکنه از ناخدا تعریف کردن و اون رو تا حد خدا بالا بردن ، اون قدر که دیگه نائی براش نمی مونه . وقتی میخواد نفس بگیره دیگه به مقصد رسیدیم .
کنار دریائیم و یکی دوتا قایق موتوری یه گوشه به چشم میخورن که چند نفر دارن کارتن های بزرگی رو بهشون منتقل میکنن و روی هم میچینن .
محمد چند قدم عقب عقب میره و بهم توصیه میکنه .

- همین جا بمون تا اول من برم بهش بگم .

نگاهم محمد رو دنبال میکنه که با مردی که از یکی از قایق ها بیرون میاد همکلام میشه و بعد کمی فاصله میگیره . من سر جام می مونم و سعی میکنم نفس هایی رو که رطوبت دریا به خس خس انداخته منظم کنم . کف دستم روی سینه ام می شینه و ماساژش میدم . دستم سمت چپ که میره ، ناخودآگاه یه کم مکث میکنه . دنبال یه تلاطم میگرده ، یه کم تپش ، یه ضربان ، اما هیچی حس نمیکنم . دریای قلبم انگار سال هاست از جزر و مد فاصله گرفته .
خیره ی امواج دریا میشم و نگاهم هم موج برمیداره . صورتم شور میشه . بی فایده است ، هر چقدرهم که نگاه میکنم این آبی به نظرم زلال نمیاد . این ساحل بوی ماهی مرده میده !
از دور محمد رو میبینم با مرد درشت هیکلی بر میگرده . دستی به صورتم میکشم و قد راست میکنم .
نگاه مرد که ریش های جوگندمیش از موهاش پرپشت تره روی تنم می چسبه . جای پاهام رو توی شن های ساحل محکم میکنم . مرد تا به روبه روم برسه چند بار پستی و بلندی بدنم رو بالا و پائین میره . به بازی شال روی گردنم که میرسه کم طاقت میشم و دندون روی هم می سابم ولی هنوز هم چشم هام رو به چشم های بی مژه اش دوخته ام . بار آخر نگاهش به لباس ها و ظاهرمه تا تخمین بزنه که ریسکی در کار نباشه . نمی دونم چی در من میبینه که رضایت و راحتی خیالش با باز شدن رنگ و رگه های پوست آفتاب سوخته ی صورتش خودنمائی میکنه .
بی اون که ازم چشم برداره از محمد می پرسه .

- تو که گفتی مرد داره ! پس مردش کو ؟

محمد کمی جلو میکشه اما من زودتر جواب میدم .

- اگر مردم می تونست همین جوری برای خودش توی شهر بگرده که مرض نداشتیم بخوایم قاچاقی از مملکت بریم .

روی بینی مرد چین میفته . دستمال بزرگ سفیدی رو از جیب کتش بیرون میاره و توی دست می چرخونه . طعنه هاش وقتی هنوز قابل هم صحبتی نمی بینتم ، حداقل برای من که این جنس نادیده گرفتن ها رو میشناسم ، گزنده نیستن .

- زبونش هم که سرخه .
- اما پولم سبز سبزه . چقدر میگیری ردمون کنی ؟

دستمال رو پشت گردنش میکشه و عرق نداشته رو باهاش خشک میکنه . بیشتر داره وقت میکشه تا فکر کنه وگرنه حرف اسکناس و پول دهنش رو آب انداخته و تیله های قهوه ای سوخته ی چشم هاش برق می زنن .

- نفری 10 تومن .
- ده میلیون ؟! چه خبره ؟

ظاهرا وقتی قرار نیست یه قرون هم بهش پول بدم ، نباید برام فرقی داشته باشه که ده میلیون بخواد یا صد میلیون اما خوشم نمیاد احمق به نظر برسم . می دونم حرفی که زدم بهش فهمونده که بدجور این جا پاگیریم و محتاج رفتن .

- یه آشنا دارم که با بیست تا ، تا خود انگلیس میبرتمون .
- پس برو سراغ همو .

رو میگردونه تا بره . می خواد نرخ کارش رو بالا ببره . کفتاریه که به یه لاشه چنگ و دندون نشون میده !
حوصله ی چونه زدن بر سر چیزی که قرار نیست اتفاق بیفته رو ندارم . به جاش فکر میکنم این موقعیتی رو که آسون به دست آوردم ، راحت از دست ندم . من به ظاهرسازی برای فرار نیاز دارم .

- اگر بخوایم بیایم کی می تونی ببریمون ؟

با تعلل برمیگرده اما تلاشش برای خونسرد نشون دادن خودش بی نتیجه است . دندون های نامرتبش از بین لب های کش اومده اش بیرون افتادن . لقمه ی چرب بی زحمتی به چشمش میایم که آماده ی بلعیده شدنه . دستمال رو به جیبش برمیگردونه و سری تکون میده که مثلا داره حساب و کتاب میکنه .

- دو نفر دیگه ام هستن . باید ببینم . یا امشب یا فردا شب .
- این همه پول میدیم که زودتر بریم .

این بار توی جواب دادن می مونه . خشمش رو با چشم غره رفتن به محمد که ساکت ایستاده ، خالی میکنه و بهش اشاره ای میزنه . هر دو ازم دور میشن .
چند دقیقه بعد محمد در حالی که با دمش گردو میشکنه برمی گرده . قبل از اینکه اون دهن باز کنه من شروع میکنم .

- این ناخدا اگر نمی تونه مهم نیست . تعریف یه ناخدای دیگه رو شنیدم . میگن کارش مطمئنه، فقط انگار یه مدته دیگه کار نمی کنه .

بلوفم زود می گیره . محمد بدون این که از ناخدای خیالیم توضیح بیشتری بدم ، توی تله ی من گیر میفته و با قیافه ی آویزون حرفم رو رد میکنه .

- ناخدا مصطفی ؟ اون توبه کرده . بی خود پیِش نباش .

پاهاش این بار شن ها رو درهم میریزن . بازوش رو می چسبم تا متوقفش کنم .

- تو من رو ببر پیشش ، خودم راضیش میکنم .

سر خم میکنم تا زمزمه ام توی گوشش ، نرم بشینه .

- حق تو هم این وسط محفوظه .

ابلیس میشم و پسرک رو از راه بی راهش گمراه میکنم .
وسوسه میشه . نگاهش رد ناخدا صالح رو تا وسط آب میگیره و بر میگرده . میخواد خودداری کنه اما وفاداری ای که پایه اش ، روی پول ساخته شده باشه ، خیلی راحت با همون پول نقش بر آب میشه .

- هر چقدر ناخدا صالح بهت میده من دو برابر بهت میدم .

صداش دیگه اون لحن سرسخت رو نداره . بهانه تراشی میکنه تا ارزش کارش رو برجسته تر کنه .

- ناخدا صالح بفهمه نونم آجر شده .
- از کجا قراره بفهمه ؟ تازه کم براش مشتری میبری ؟ بخواد قید تو رو بزنه نون خودش هم آجر میشه !

مکث می کنم تا حرف هام خوب براش جا بیفته و با کناره های انگشت عرق گردنم رو میگیرم . این جا برای من درست مثل ته جهنم می مونه اما برای بومی هایی مثل محمد هوا سرده و فقط از نم دریا یه گرد محو سفید ، گوشه ی لب های باریکش جمع شده . محمد نمک نشسته پشت لبش رو زبون میزنه و تشنه تر میشه . آب میریزم به کام این آسیاب .

- یه نفر روهم میخوام که برامون مدارک جور کنه . لابد برای اون هم آشنا داری ؟

نفسش رو محکم تو میکشه و تصمیمش رو میگیره .

- نمیشه این جور باهم بریم . من می رم فلافلی جمال دو تا خیابون بالاتر . از هر کی بپرسی نشونت میده . اون جا منتظرت میشم .
...


پا تند میکنه و از جهت مخالف اون چیزی که نشونم داده میره . خودم رو جمع و جور میکنم و میرم سراغ فلافلی جمال .
پیدا کردن فلافلی سخت نیست . بیشتر شبیه یه دکه ی بزرگ می مونه . ظرف های بزرگ از انواع کاهو سبزیجات و ترشی جات مخصوص رو توی سبدهایی ، رو به مشتری ها چیده و کافیه تا پول ساندویچت رو بدی و مشغول درست کردن یه مخلوط از اون چیزی که دوست داری بشی .
بین مشتری ها پسرک آشنام رو می بینم . محمد با اینکه راهش رو دور کرده و یه مسیری رو دور زده تا این جا بیاد ، زودتر از من رسیده .
پول دو تا ساندویچ رو حساب میکنم و هر کدوم با یه نون توی صف مردمی که سرگرم پیچیدن ساندویچ هاشونن می ایستیم . خیلی اشتها ندارم اما درد چرا . برای دارو خوردن و انتظار تاثیرش رو کشیدن به پر کردن معده ام احتیاج دارم . با بی میلی از بین مخلفاتی که ادویه ی کمتری داشته باشن چیزی برمیدارم اما محمد ساندویچ پر وپیمونی برای خودش درست میکنه .
لقمه هایی که فرو میبرم بیشتر به نظرم طعم زنگ آهن دارن . طعم شور خون .
از مزه ی دهنم دل آشوبه میگیرم . دلم می خواد جایی پیدا کنم تا تن خسته ام رو ولو کنم اما محمد چنان با عجله به نون توی دستش گاز میزنه که فکر نشستن رو هم از سر بیرون میکنم .
محمد موقع خوردن سعی میکنه دهنش رو ببنده اما بعد از چند بار دندون زدن انگار نفس کشیدن از بینی براش سخت باشه دهنش رو باز میکنه و نفس عمیقی میکشه و این کار رو توی هر بار پر کردن دهنش تکرار میکنه .
برای خودم هم عجیبه که این سیه چرده ی لاغر اندام چطور ذهنم رو درگیر خودش کرده . شاید به خاطر صمیمیت و خونگرمی ذاتی خود محمد باشه شاید هم ... .
قبل از اینکه محمد یکی دیگه از اون گازهای بزرگش رو به ساندویچ توی دستش بزنه ازش می پرسم .

-محمد ، تو الان نباید مدرسه باشی ؟

بی توجه دهنش رو پر میکنه و هوم بلندی میکشه .

- اوهوم ! اما از مدرسه که پول درنمیاد .

این دلنگرانی هاش برای پول درآوردن باعث میشه به جای لقمه ، حرفم رو بجوم و بیرون بریزم .

- مرد دیگه ای تو خونتون نیست ؟ پدرت ؟ یا مثلا برادر بزرگتری ، چیزی ؟
- نچ !

با انتهای انگشت شصت باقی مونده ی سس زیر لبش رو پاک می کنه .
صحنه های پاک شده از ذهنم رو بازیابی میکنم ، وقتی به مامور میگفت خواهر خیالیش از مادر دیگه ایه ! نمی دونم چطور بپرسم که غرورش رو جریحه دار نکنم . این که بزرگتری که باید به جای اون بار زندگی رو به دوش بکشه تا اون توی این سن و سال بی دغدغه از نون شبی که باید سر سفره بیاد ، درس بخونه ، کجاست ؟ خودش بی حرف شروع میکنه به تعریف کردن .

- آقام رفته . پسر بزرگه هم خودمم .

فکر میکنم حدسم درست بوده ، میخوام خدا رو بابت نگه داشتن حرف توی سینه ام شکر کنم که جمله ی بعدش شوکه ام میکنه .

- آقام رو لنج کار میکرد . دریا بردش و پسش نداد .

فقط سکوت میکنم ... همین .

- مامانم خیاطی میکنه اما خب مردی گفتن ، زنی گفتن نمیشه که همیشه ای جور بمونه .

ژست بزرگ منشانه اش نمیذاره تلخی توی ذهنم رسوب کنه . فکر میکنم مهمترین تصویر اون چیزیه که هر کس از خودش میبینه . همین تصویر ، تصور دیگران از تو رو میسازه .
محمد که توی قصه گفتن مهارت بی مانندی داره ، از تاریخچه ی خانوادگیشون شروع میکنه و تا آرزوهای دور و دراز خودش ادامه میده . عِرق پدری ای که به برادر سه چهار ساله اش داره برام از هر چیزی جذابتره . شاید چون گاهی من رو یادم خودم میندازه وقتی می خواستم نقش مادر رو بازی کنم .
غذا خوردنش که تموم میشه ، هنوز ساندویچم رو به نیمه هم نرسوندم اما میلی هم به خوردنش ندارم . میخوام نون رو کناری بذارم که محمد کف هر دو دستش رو به هم میکوبه . نگاهش روی ساندویچ من می مونه و یه بار فک پائینش رو چپ و راست میبره .

- نمی خوری ؟
- نه . اشتها ندارم .
- پس بدش من .

باقی مونده ساندویچ رو بهش میدم که بی تعارف شروع به خوردن میکنه اما با همون دهن پر اشاره میکنه که پشت سرش راه بیفتم .

- این موقع ناخدا مصطفی یا قهوه خونه است یا هم میره ...

باقی کلمه ها همراه لقمه اش بلعیده میشه و به گوش من نمی رسه . البته بیشتر از روی قصد این کار رو میکنه .
توی یه مسیری من رو پا به پای خودش میکشونه و بعد یک دفعه متوقف میشه . متعجب می مونم که چی شده ولی خودش زودتر بازو میکشه و به کمی جلوتر اشاره میکنه .

- قهوه خونه اون جاست . من دیگه باهات تا اون جا نمیام که کسی ما رو باهم نبینه . همی جا منتظرت می مونم .

سری تکون میدم و رو میگردونم اما قبل از اینکه گامم بلند شه ، دستم رو از عقب میکشه . سر برمیگردونم و تا ببینم چی میخواد .

- بذار کیفت با من بمونه .

پالتووم رو از بند کیف آزاد میکنم و کوله رو پیشش میذارم . چیزی جز یه مشت خرت و پرت ندارم که نگران از دست رفتنشون باشم . اگر همین خرده ریزها بهش اطمینان میده که در صورت دیدن ناخدا باز هم برمیگردم تا پولش رو بدم ، بذار فکر کنه تضمینی داره .
پالتوم رو روی ساعدم مرتب میکنم و رد مسیری رو که قبلا نشونم داده میگیرم . پنجاه متر جلوتر ناچار سر خم میکنم تا بتونم از در کوتاه و چوبی قهوه خونه سنتی تو برم . فضای قهوه خونه با این که هم سطح زمینه اما تاریک و دود گرفته است . همین که پام به داخل میرسه ریه هام از حجم دود قلیونی که واردشون میشه به تقلا میفتن .
هر جور هست سرفه هام رو خفه میکنم و یه راست سراغ میز فلزی قدیمی نزدیک در و مردی که پشتش نشسته میرم .

- با ناخدا مصطفی کار دارم .

مرد سیبیلوی پشت میز حسابی که براندازم میکنه ابرویی بالا میندازه .

- با ناخدا چه کار داری ؟

سکوت میکنم و دست به سینه به مرد خیره میشم تا بهش بفهمونم این قضیه به اون ربطی نداره . البته اگر این شش های به تب و تاب افتاده بهم اجازه اش رو بدن !

- امروز هنو نیومده . معلوم هم نی بیاد .

نمی تونم بیشتر از این سنگینی نگاه های کنجکاو مردهای استکان به دست قهوه خونه رو روی بوی تنباکو و دود قلیونشون تحمل کنم تا ناخدا بیاد . بلافاصله از در بیرون میرم و راه اومده رو برمیگردم .
برای بدن بیمارم اما همون ثانیه هایی که در معرض سم نفس کشیدم کافیه تا من رو به آستانه ی خفگی برسونه. قدم هام متوقف میشن .
اون قدر سرفه میکنم که خون به جای حلق ، توی حدقه ی چشم هام جمع میشه . زانوهام خم میشن . حتی یه مولکول اکسیژن از نایم عبور نمیکنه . سرم سنگین میشه و بدنم لخت . روی زانوهام میفتم . از جای پاهام روی زمین خاکی بلند میشه و توی گلوم میشینه . بساطم تکمیل میشه و به این باور میرسم که دیگه محاله بتونم نفس بکشم .
دست هام بی هدف بالا و پائین میرن و به این طرف و اون طرف چنگ میندازن . پلک هام بازن اما حقیقتا چیزی نمی بینم . تا این که یه لحظه شکه میشم و بعد یه کم فقط یه کم راه نفسم باز میشه . انگشت هام روی صورت خیسم کشیده میشن . به اندازه ی یه مشت آب سرد روی صورتم پاشیده شده و همین کمی حالم رو بهتر کرده .چ ند بار پلک میزنم تا اشک جمع شده توی چشم هام رو پس بزنم و صورت نگران محمد رو که یه کاسه ی روی رو جلوی روم گرفته ببینم .

- چت شد یهو ؟

دهن باز میکنم و محمد باقی آب توی کاسه رو توی گلوم سرازیر میکنه . نفس کشیدن رو که دوباره به یاد میارم سرم رو عقب میکشم و با پشت دست مخلوط آب و خون جاری از گوشه ی لب هام رو پاک میکنم .
محمد هنوز هم دولا شده کنارم و این پا ، اون پا میکنه .

- بهتر شدی ؟

هومی می کشم و نگاهی به اطراف میندازم . یه کم اون طرف تر یه درخت پیدا میکنم که میشه زیرش چند دقیقه ای استراحت کرد . دو ، سه باری تلاش میکنم تا بالاخره می تونم سر پا بایستم . چند قدمی که به اون سمت میرم متوجه میشم که محمد هنوز سر جاش مونده و حرکتی نمی کنه .

- یه کم بریم زیر سایه اون درخت تا ببینم این ناخدا رو دیگه کجا میشه پیدا کرد . هوم ؟

دور وبرش رو می پاد و دوباره خیره ام میشه . دل دل میکنه تا حرفی بزنه .

- چی شده ؟
- میگم الان که ناخدا نیست . من برم یه سر یه جا و برمیگردم .
- کجا ؟

کوله ام رو که زمین گذاشته بود برمیداره و با دست دیگه پشت گوشش رو میخارونه .

- زود برمیگردم .

شرایط رو بالا و پائین میکنم . خوب به اون چیزی که میخواستم رسیده بودم . کافی بود کاری کنم تا ناخدای اول گیر پلیس بیفته و با وجود اون همه شاهدی که دیده بودند دنبال ناخدای دومی میگردم ، به حد کافی مدرک وجود داشت تا این احتمال رو که به نحوی از کشور خارج شدیم تقویت کنه . فقط می موند یه چیز که باید تکلیفش رو مشخص میکردم . خودم!
تا درگیر افکار خودمم ، محمد هم به سود و زیان خودش فکر میکنه . از سکوتم این طور برداشت میکنه که میخوام زیر قول و قرارمون بزنم .

- خوب . رفتم قهوه خونه برات آب بیارم ، عبدا... گفت پسر خاله ام اومده ، پیم میگرده . باید برم ببینم چه کارم داره .

حس بدی پیدا میکنم . می مونم که چطور می تونم یه چیزهایی رو درست کنم که اون خودش ادامه میده .

- پسر خاله ام تازه اومده بود ، عیدی های رضا رو هم آورده بود . رضا رو که گفتم ... داداش کوچیکمه . قرار بود برام کار پیدا کنه . پسر خاله ام رو میگم ها . لابد برام تو شرکت خودشون کار پیدا کرده که فرستاده دنبالم . دیگه نونم تو روغنه .
- خیلی خب . برو .

کوله رو کنارم میذاره و عقب گرد میکنه تا بره اما بلافاصله پشیمون میشه . با این که وسوسه ی دیدن اون آشنا و خبرهایی که ممکنه داشته باشه براش خیلی جذابتر از پول واسطه گری ای که من قولش رو دادم اما باز هم تلاشش رو میکنه .

- تو چه کار میکنی ؟ میخوای بری پیش نامزدت تا من بیام ؟

انگار بعضی زخمها برای آدم عادی نمیشن . هر بار که این مسئله رو بهم یادآوری میکنه همون قدر درد داره . سری به نفی تکون میدم .

- پس بیا تا فلافلی جمال با هم بریم اون جا بمون تا بیام . ها ؟

نه کاری دارم برای انجام دادن ، نه جایی برای موندن . فقط یه گوشه ی دنج می خوام که بشه توش یه کم استراحت و فکر کنم . باهاش هم قدم میشم و اون دوباره داستان سرایی رو شروع میکنه . بی حواس وانمود میکنم که گوش میدم .
ماجرای پسر خاله اش رو برام تعریف میکنه که واقعا پسر خاله اش نیست . این که مادرش موقع زایمان میمیره و پدرش هم که از اول دلش با این ازدواج نبوده ، بچه رو پیش قابله ی پیری که همه خاله صداش میزدن و البته اون هم خاله ی واقعی کسی نبوده ، میذاره تا به وصال دختر تاجر ثروتمندی برسه که شیفته ی زیبایی مرد شده بود و پسرش هم ...
محمد همین طور با آب و تاب نقالی میکنه و من فکر میکنم چقدر بده که من هم دارم از این پسر سواستفاده میکنم . محمد دلش به پولی که درمیاره خوشه و من اما اون قدری توی جیبم ندارم که بتونم حسابم رو باهاش صاف کنم . کاش لااقل واقعا خبر خوبی انتظارش رو بکشه . این پسر خاله ی تعریفی ، اسطوره ی محمده که به قول خودش اون هم اول از کار برای ناخدا صالح شروع کرده ، بعد رفته خارج و حالا برای خودش کسی شده و موقعیتش شده قبله ی آمال محمد . کاش واقعا پشت این قبله ، خدای عادلی خوابیده باشه یا نه خدای عادلی بیدار ، همه چیز رو در دست بگیره .
به مقصد نرسیده محمد راهش رو کج میکنه و من رو تنها میذاره .
یه کم توی فلافلی صبر میکنم . آدم های مختلف رو میبینم و نقشه میکشم که چطور باید پای پلیس رو به جایی که میخوام بکشم . یه جوری که محمد اصلا دیده نشه . حوصله ام سر میره . تنم به سمت خواب مایل میشه و ستون فقراتم رو مدام خم میکنه .
برای بیدار موندن و فکر کردن راهی ساحل میشم . ناخودآگاه مسیری رو که به نزدیکی لنج ناخدا صالح ختم میشه انتخاب میکنم . عجیبه که از دور می بینمش . هنوز هم همون حوالی ایستاده و این بار با دو تا دختر تنها سر و کله میزنه . ظاهر دخترها غریبه بودنشون رو فریاد میزنه و کس دیگه ای همراهشون نیست . باید دو تا مشتری ای باشن که ناخدا حرفشون رو میزد .
ناخدا بادی به غبغب انداخته و معلومه مشغول لاف زدنه اما در همون حال نگاهش روی سر و سینه ی دو تا دختر چرخ میخوره . جالبه ، مردی که برای رد کردنم از مرز از من مرد می خواست !
از گیر انداختنش با کمال میل لذت میبرم . اما از زودتر گیر افتادن خودم اون هم توسط ناخدا استقبال نمی کنم . در نتیجه مسیرم رو تغییر میدم . خیلی از ساحل دور نشدم که چشمم به شاسی بلند مشکی ای میفته که بهم چشمک میزنه . یاد شور و شوق محمد میفتم که معلوم نبود بیشتر از اومدن پسر خاله اش نشات میگیره یا تصور دور دور کردن با ماشین شاسی بلندش .
چشم چشم میکنم شاید محمد رو ببینم . شاید همین الان تونستم بهانه ای بتراشم . هر چیزی برام مونده بهش بدم و از خطر دورش کنم .
حدسم درسته و پسرک با بی قراری ای که سعی در پنهان کردنش داره کنار پنجره ی راننده ایستاده و داره توی ماشین سرک میکشه . از این جا وقتی چند ده متر ازم دوره نمی تونم صورتش رو واضح ببینم اما جثه ی ریز و چابک محمد به نوعی شاخصه .
از دست این پسر خاله ای که حتی زحمت پیاده شدن به خودش نداده کفریم . صورتم رو در هم میکشم و می خوام از این جا دور شم که یه لحظه یه حسی مثل خروشیدن یه رعد مانعم میشه . انگار قبلا تو این لحظه بودم . انگار قبلا تجربه اش کردم و می دونم که الان چیزی در رابطه با این صحنه درست نیست .
دوباره می چرخم و به محمد و ماشین و ... نگاه میکنم . چیزی نیست اما همین موقع یه مرد کنار محمد قرار میگیره . انگار از پشت صندوق ماشین چیزی شبیه چند تا کیسه آورده باشه و به دست محمد بده . از این فاصله و از این زاویه وقتی محمد جلوش ایستاده درست نمی بینمش . فکر میکنم لابد حرکت مرد رو دیدم و ندیدم و همین هم برام مشکوک بوده . قبل از پا کشیدن یه نگاه دیگه به مرد میندازم که چیزی از جیبش بیرون میاره و به محمد نشون میده . می خوام اهمیتی ندم و بگذرم اما یه برق توی گردن مرد کنجکاویم رو تحریک میکنه . احمقانه است . خوب هر کسی می تونه یه گردنبند یا زنجیر توی گردنش داشته باشه اما ناخودآگاه پاهام من رو جلو میکشن . ژست ایستادن مرد ، قد و قامتش ، حالتی که دستش رو نگه داشته ، همه و همه برام خیلی آشنان ... .
بی اراده فاصله ای که بینمونه رو کم کم پر میکنم .
مثل نهال نازک رقصانی توی تند باد ، به خودم میلرزم . الهامات ذهنیم من رو تا سایه ای توی یه باغ می کشونن . سایه ای که ازم میخواد باهاش برقصم . من و رقص با گرگ ها ؟!!!


قطار اتفاقات زندگی که به راه میفته ، اگر مسافرش باشی ، دیگه نمی تونی جایی میون راه پیاده شی . باید تا ته خط ، هر چی پیش اومد جلو بری .
حالا من به جایی رسیدم که قبلا پیش بینیش نمی کردم اما ایستگاهی برای پیاده شدن نیست . حتی اگر قطار من این ماشین سیاه باشه ، که مثل نعش کشیه که پیش از این ، توش خواب تابوتم رو دیدم .
پاهام سرکش شدن . به جای فرار کردن ، خودشون و من بیچاره ی زنجیر شده بهشون رو به سمت حلقه ی خطر می کشن . هر چی نزدیکتر میشم تصویر رو به روم بیشتر رو به گنگی میره . حتی زن یا مرد بودنش برام نامشخص میشه . فقط یه چیز واضحه . هارمونی یک جفت تیله ی آبی درخشان وسط صورت آدمک با پس زمینه ی دریا . می ترسم از غرق شدن اما توی گرداب که بیفتی راه فرار نداری .
انتظار دیدن مهرنوش رو می کشیدم . اصلا این همه زحمت کشیدم که بیاد ، که از کاوه دورش کنم ، اما انگار این آدم همیشه چیزی برای غافلگیر کردنم توی چنته داره . پسر خاله ای که پسر خاله ی هیچ کس نیست !
با تعریفات محمد جور درمیاد و نمیاد .
دست محمد دراز میشه و اون چیزی که مهرنوش روبه روش گرفته رو به چشم هاش نزدیک میکنه . یکه خوردنش رو سیال توی باد به صورتم سیلی میزنه . یه قدم پا پس میکشم و بالاخره متوقف میشم .
می تونم بفهمم که محمد عکس زنی رو که توی فلافلی جمال جا گذاشته تا سراغ پسرخاله اش بیاد رو زود میشناسه . عکس رو بالا و پائین میکنه و پشت گوشش رو میخارونه . نمی دونم توی چارچوب تنگ اون عکس ، تصویر کاوه هم جا میگیره یا نه .
باد موهای محمد رو به هم میریزه و قامت بلند مرد کنارش کمی تاب میخوره تا بتونه با کناره های دست این موهای آشفته رو دوباره رام کنه .
این آشفتگی مثل یه بیماری مسری بهم حمله ور میشه و تکونم میده . انگشت هام مشت میشن . نگاهم سرگردون از پشت سر محمد که توی دیدرسمه تا چنگال مهرنوش پرپر میزنه .
حالا ذهنم برای به یادآوردن اون داستانی که برام ذره ای اهمیت نداشت ، به تکاپو میفته . مرد جذابی که همسر و بچه اش رو رها میکنه ... یه دختر پولدار ... کار ... سفرخارج از کشور و ماشین شاسی بلند ... پول ...پول ...پول ...
انگشت های مهرنوش گردن محمد رو میگیرن و فشار میدن . دست هام دراز میشن و تنم به سمت جلو خم میشه . چند تا ضربه پشت سر محمد میزنن که حالا بیشتر شبیه یه جور خوش و بش مردونه میاد . ناخن های من توی گوشت فرو میرن تا خیال پیش روی رو از سرم بندازن .
محمد روی سر پنجه هاش می ایسته تا بلندتر به نظر بیاد و راحت تر با مهرنوش حرف بزنه . پسرک جلوی مهرنوش به یه عروسک مینیاتوری شبیهه . یه نمونه ی کوچیک از یه آینده ی نزدیک .
تو جلو رفتن و عقب کشیدن مردد موندم . فکر میکنم محمد باید به همه فکر کنه . روی این ترازو ، کفه ی مادرش ، خانواده اش ، حتی برادر کوچیکش ، رضا ، که تازه از مهرنوش عیدی گرفته ، سنگین تر از یه دختر غریبه است که حتی هنوز حق الزحمه ی دوندگی هاش رو هم نداده .
تصمیمم رو میگیرم . میخوام برگردم فلافلی جمال و منتظر بمونم .
اما کاش قبل از مهرنوش ، پلیس از راه می رسید .
به ساعتم نگاهی میندازم . به زبون عقربه ها چند ساعت ، فقط به حد کفایت ، بین این آدم ها و کاوه فاصله افتاده اما برای من انگار از اون صبح پر از بیم و امید ، که من از پرواز جا موندم و چتر نجاتم رو به کاوه دادم ، قرن ها گذشته . اون قدر گذشته که دیگه دست خیالم هم به گرد پای کاوه نمی رسه .
حافظه ی از کار افتادم رو به زور به کار میگیرم تا شاید بتونم توی مسیر یه تلفن پیدا کنم . یه تلفن که بشه باهاش به یه سری کارها سر و سامون داد . حداقل به اندازه خشکوندن نهری که ریشه ی محمدها رو به آفت مبتلا میکنه . یا شاید فقط قدر دادن یه آدرس تا جبران گمراه کردنشون رو بکنه .
یکی از مغازه های اطراف رو در نظر میگیرم تا یه بطری آب بخرم و جلو جلو جیره ی مسکن هام رو بخورم و بعد یه تلفن بزنم .
هنوز کفش هام از زمین جدا نشدن که در سمت ماشین مهرنوش باز میشه و راننده ای که تا به حال به صندلیش چسبیده بود ، یک دفعه از توی ماشین بیرون می پره .
جا میخورم .
کف کفش هام روی زمین کشیده میشن و چند سانتی به عقب متمایلم میکنن . از این فاصله کی من رو دیده و شناخته ؟
راننده به سمتی که من هستم می چرخه .
حس میکنم تموم شد .
دو تا قدم بلند برمیداره . محاله من رو ندیده باشه . اون هم وقتی اصلا به دنبال من اومدن .
غول وحشتی رو که یکباره توی وجودم سر بلند کرده افسار میزنم اما فکر تماس ناکام مونده ام رو نمی تونم از سرم بیرون کنم . سنگریزه های زیر کفشم خش خش میکنن و نمیذارن تمرکز کنم . کف دست های عرق کرده ام رو روی مانتوم میکشم . بند کوله از روی شونه ام لیز میخوره و پائین میفته .
راننده دست توی جیب کتش میبره و من مسخ شده ، بهش خیره میشم .
قبل ازاینکه حتی بتونم فکر کنم چه عکس العملی باید نشون بدم ، کسی از پشت بازوم رو میگیره و من رو با خشونت دنبال خودش می کشونه .
هنوز گیجم . از گوشه ی چشم مرد درشت هیکلی رو که من رو به زور با خودش هم جهت میکنه رو میبینم و نمی بینم . سرتا پا سیاه پوشیده و این سیاهی باعث میشه چشمم سیاهی بره .
نمی فهمم چطور متوجه صدای پا یا حتی حضورش نشدم ! قاعدتا ، سایه ی مرد که بی اجازه روی زمین میفته باید زودتر عرض اندام میکرد .
نمی خوام بی خودی داد و بی داد راه بندازم ، گو این که فایده ای هم نداره . اصلا مگر این خواست خودم نبود ؟ که گیر بیفتم ؟ که به جای کاوه قلابم رو به آرواره های این کوسه گیر بندازم ؟
دهن باز مونده ام رو می بندم اما چشم هام هنوز ناخودآگاه اصرار دارن که رد راننده رو بگیرن . سرم به عقب برمیگرده و می بینمش که از جیب به جای هر چیزی که من تصورش رو میکردم ، گوشی موبایلش رو بیرون میاره و با ظاهر عصبی ای شروع به صحبت میکنه . گیج تر میشم . بازوم از فشار دست های مرد به درد میاد . هوفی از سر ناراحتی میکشم و به مرد دقت میکنم .
حدودا چهل ساله ، با پوستی تیره تر از چرم و موها و ریش و سبیل مشکی ، من رو به سمت یه پاترول لجنی هدایت میکنه . کمی تقلا میکنم اما نتیجه اش فقط تنگ تر شدن بندیه که به بازوم قفل کرده . سکندری میخورم و زبونم به اعتراض می چرخه .

- هی ! چی کار میکنی ؟

صدام به جیغ خفه شده ای می مونه که گوش های خودم رو هم خراش میده اما مرد کوچکترین توجهی نمیکنه . انگار بال یه جوجه ی جیغ جیغو رو گرفته و به زور میخواد به لونه برش گردونه .

- اوهوی ! با توام . اصلا تو کی هستی ؟

در سمت کمک راننده رو باز و من رو با نیروی فوق العاده ای به داخل پرت میکنه .
نمی فهمم . یه چیزی این وسط مشکوکه . اگر با مهرنوش بود ، باید خودش هم این طرف می اومد یا حداقل راننده اش . اما از دور این طور به نظر می رسه که اون ها هنوز هم سرگرم محمدن .
اگر پلیس باشه ، ... حتی تصورش هم مضحکه . پلیس ها هیچ وقت این جوری باهام برخورد نکرده بودن . این روش اون ها نبود . پس این مرد کیه ؟
خودم رو به سمت بیرون ماشین میکشم اما مرد ، پاهام رو که هنوز از روی صندلی به بیرون آویزونه با یه دست میگیره و مثل یه چیز مزاحم به داخل میندازه . دست و پا میزنم اما اون زودتر در رو توی صورتم میبنده .
دستگیره ی در رو که میگیرم قبل از اینکه بکشمش ، از توی پنجره نگاهی به بیرون میندازم . کشمکش من و مرد توجه راننده ی مهرنوش رو جلب کرده . هنوز موبایلش رو کنار گوشش نگه داشته اما داره توی ماشین سرک میکشه .
یه لحظه ناخودآگاه صاف میشینم و از بیرون رو میگیرم . مرد مرموز هم روی صندلی راننده جا میگیره . کوله ی من رو که توی دستش گرفته ، روی صندلی عقب پرت میکنه و به جاش کتش رو برمیداره .
نفس عمیقی میکشم و بهش رو میکنم . پیشونی کوتاهش کمی از عرق مرطوب شده و موهای فرفریش روی این نم وز کرده دیده میشن .
مفصل انگشت هام رو میشکنم و صدام رو بالاتر از حد معمول میبرم .

- ببین آقا . من نه می دونم کی هستی ، نه می دونم چی میخوای . اما گمونم اشتباه گرفتی .

بی اون که حتی نیم نگاهی بهم بندازه . حرف هام رو مثل وز وز یه پشه از این گوش میگیره و از اون گوش بیرون میفرسته . کت خاکستریش رو توی دست این طرف و اون طرف میکنه تا از جیب داخلیش یه گوشی رو بیرون بیاره .
دلم مثل سیر و سرکه می جوشه اما بین بد و بدتر موندم . بین پائین پریدن از قطار در حال حرکت و موندن توش وقتی داره با سرعت به کوه نزدیک میشه . حتی نمی دونم کدوم بده و کدوم بدتر .
راننده مهرنوش همچنان داره به سمت ماشین میاد . طوری می چرخم که کاملا به شیشه ی ماشین پشت میکنم . دست هام رو روی
سینه گره میزنم تا مانع دیده شدن رعششون بشم .

- ببین ...آقا ... جناب ... ، نمی دونم ، هر چی ... من ... اصلا تو یکدفعه از کجا سبز شدی ؟

مرد همچنان ندیده میگیرتم و بعد از شماره گرفتن گوشی رو کنار صورتش میبره . گوش تیز میکنم بلکه از کارش سر دربیارم ولی فقط یه جمله میگه .

- پیداش کردم آقا .

بعد از یه کم مکث بالاخره حضورم رو می پذیره و گوشی رو به سمتم دراز میکنه . با اشاره اش موبایل رو به گوشم میبرم . گلوی خشک و خراش خورده ام رو به زحمت با چند قطره از بزاقم تر میکنم تا صدایی ازش بیرون بزنه .

- الو ؟
- دختره ی احمق ! معلومه کدوم گوری غیبت زده ؟

لرزش پرده ی گوشم رو به خوبی حس میکنم . موبایل رو بلافاصله از کنار گونه ام فاصله میدم و با تعجب یه بار به گوشی و کمی به مرد کنار دستم نگاه میکنم . این صدای آشنای خشمگین ، توی این موقعیت ، سورپرایز دلچسبی به نظر میاد .
به لب هام بیهوده زبون میزنم و دوباره گوشی رو بلند میکنم . تعجبم بی اجازه توی کشیده صدا زدنش خودنمائی میکنه .

- حاجــی ...
- مگه تو نباید ، کاوه رو از مرز رد میکردی ؟

قلبم توی سینه تپیدن رو فراموش میکنه . این مگر پشتش یه نفی محکم خوابیده . کاوه نرفته !

- من که پیغام دادم به زورم شده ببرینش .

صدای من از اوج به پائین سقوط میکنه .حاجی هم این بار فریادش هر چند بلندتره اما تن دلخوری داره .

- تو لازم نکرده به من کار یاد بدی . به هر ترفندی بود ردش کردن ، ولد چموش از اون ور مرز دوباره برگشته .

این یعنی یه جاهایی زور هم کارساز نیست . یه وقت هایی ، عالم و آدم هم دست به دست هم بدن و کمر همت ببندن ، تو رو به راهی که میخوان بکشن ، باز هم تو می تونی خلاف جهت شنا کنی .

- میری ، با خودت میبریش ، تا بیشتر از این کار دست خودش نداده . یه کاری کرده که دیگه هیچ کدوم از بلدها حاضر نیستن باهاش کار
کنن .

ته دلم میلرزه . یه حسی دارم مثل کسی که روی بالا بلند یه کوه ایستاده . از دره ی زیر پام می ترسم اما از توی اوج بودن هم لذت میبرم . حس شیرینی آروم آروم توی وجودم چکه میکنه و لایه میبنده . انگار اون جمله ی طلسم شده رو هزار بار زیر گوشم شنیده باشم . نه ! زیر گوشم نه ! انگار کسی اون قدر بلند فریادش کرده باشه که پژواکش توی گوش همه نشسته باشه .
کدوم آدمیه که از شنیدن " بی تو هرگز " بدش بیاد که من از دیدنش ، چشیدنش ، غرق خوشی نشم ؟
اما اگر به قول حاجی کار دست خودش بده چی ؟
نفسم گم میشه . اگر پیداش کنن ... اگر بگیرنش ... اگر اون تراشه های مخصوص متوقف کردن سیستم جی پی اس کپسول ، از کار بیفتن ... وای !!! امان از اگر ها !
با تشر حاجی از پیچ و تاب خوردن توی حواس ناشناخته ی خودم بیرون میام .

- شنیدی یا باید بگم بندازنت توی گونی و ببرنت ؟

شنیدم . فهمیدم ...


شنیدم . شنیدم که ما کلیشه ها رو پس زدیم . دروغ ها رو کنار گذاشتیم . ما توی کوره گداخته شدیم تا به خلوص برسیم .
زیر رگبار مصبیت غسل کردم و از هر چی گناه ، از هر چه اشتباه ، مبرا شدم . با خودم فکر میکنم هیچ قصه ای ، هیچ وقت تک نفره افسانه نشده . لیلی رو مجنون تعریف می کنه و شیرین با فرهاد شیرین شده .
این قانون طبیعته . این قرار نانوشته ی خداوندیه ، که آدم به حوا آروم بگیره ، حتی اگر از زادگاهشون رونده بشن . آدم و حوا کنارهم موجودیت پیدا میکنن ، حتی اگر به بهای بهشت تموم بشه .
آره من فهمیدم . فهمیدم .
با پوست و گوشت و خونم حس کردم .
تماس قطع شده اما همچنان گوشی رو توی دست های مبهوت رویازده ام نگه داشتم .
هیچ دوراهی و تصمیمی نیست . فقط باید خودم رو به این جریان بسپرم تا من رو با خودش ببره . اصلا مگر کار دیگه ای هم می تونم بکنم ؟ من دیگه من نیستم . اون هم دیگه کاوه نیست . " ما " اون قدر با هم عجین شدیم که بی هم زندگی کردن که هیچ ، بی هم زنده بودن رو هم فراموش کردیم . دستم رو روی سینه ام میذارم . درست جایی که قلبم محکم و مطمئن می تپه . روی قلبی که " قلب " نیست . اصلِ اصله . بهم میگه حالا که انتخاب شدم تا پیامبر عشق باشم ، باید به مقر سفارتم کوچ کنم و توی این باید ، هر شکی ، عین شرکه .
وقتی مجددا گوشی توی دست هام میلرزه به خودم میام .
گوشی رو به طرف مرد که سخت و نفوذ ناپذیر به شیشه ی جلوی روش چشم دوخته میگیرم . مرد کلید تماس رو لمس میکنه و بی حرف فقط گوش میده . بعد از چند ثانیه گوشی رو به جیب شلوارش برمیگردونه .
اولین قدم از راه درازم رو برمیدارم .

- راه نمی افتیم ؟

مرد از روی صندلی عقب یه نایلون مشکی رنگ رو برمیداره و روی زانوهام میذاره . این سکوت بی تفسیرش ، وادارم میکنه تا خودم برای سرک کشیدن توی کیسه اقدام کنم اما قبلش آخرین نگاه رو به جایی که ماشین مهرنوش بود میندازم . حالا دیگه نه اثری از ماشین هست نه از سرنشین هاش و نه حتی از محمد . انگار همشون متعلق به یه کابوس قدیمی بودن که دود شده و از بین رفته .
کیسه رو باز و محتویاتش رو زیر و رو میکنم . یه چادر حریر اسود عربی ، چند تا کرم گریم و مداد آرایشی و چیزی شبیه یه دست دندون مصنوعی *که البته تا روی لثه های بالایی رو کاملا می پوشونه .
مرد بی توجه به من استارت میزنه و راه میفته .
نگفته می دونم که با کارهایی که کردم ، پلیس باید توی یه قدمیم باشه و به همین آسونی نمی تونم فرار کنم .
دست هام رو از آستین های چادر تو میبرم و قسمت بالاییش رو روی شونه هام میندازم .
ماشین از ساحل دور میشه و من با دریا خداحافظی میکنم .
یادم میفته که می خواستم به پلیس زنگ بزنم و حداقل ناخدا مصطفی رو لو بدم . باید این کار رو میکردم اما الان دیگه برای اینکه مدرکی علیه اش جور کنم، مثلا درباره زمان رد کردن اون دو تا دختر ، زمان ندارم . وقتی حاجی من رو پیدا کرده ، پس باید بقیه هم ردم رو گرفته باشن . پس اگر قرار به رفتنه ، زودتر . هر چند از این بابت لااقل خیالم راحته که کارم رو درست انجام دادم و همه رو گمراه این دریا کردم . سر نخ دادن به پلیس و *تصفیه حساب با مهرنوش هم باشه برای وقتی که از مرز رد شدیم .
آفتاب گیر جلوی روم رو پائین میدم و توی آینه به صورت خودم خیره میشم . رنگِ پریده و هاله ی تیره ی زیر چشم هام توی ذوق میزنه . لب هام کبود شدن . در یکی از کرم ها رو باز میکنم و در پوشش رو روی داشبورد میندازم . کمی از کرم رو روی پوست دستم تست میکنم . رنگ سبزه ی سیری ، روی مچم نقش میبنده . لرزش دست هام ، ضعف و درد رو بهم یادآوری میکنن و دلم مچاله میشه . انگشت هام مشت میشن تا رعشه رو انکار کنن .
بی حوصله کرم رو هم کنار درپوشش میذارم و چند لحظه پلک های ملتهبم رو روی هم فشار میدم . هنوز مردمک هام از تقلا نیفتادن که سنگینی چیزی رو روی زانوهام حس میکنم . بلافاصله واکنش نشون میدم و با زحمت ابروهام رو بالا میکشم تا بتونم چشم باز کنم .
لوله ی کرم روی پاهام پرت شده . دندون روی هم میکشم تا به اعتراض خاموش مرد کنار دستم جوابی ندم . خودم رو از لا به لای صندلی ها به سمت عقب مایل میکنم تا کوله ام رو بردارم .
دست مرد ناگهان آستینم رو میچسبه و وادارم میکنه تا درست روی صندلی جاگیر بشم . بعد هم غرغر میکنه .

- کمربند !
- کوله ام رو میخوام باید قرص بخورم .

بدون اون که از جاده چشم بگیره ، فرمون رو به دست چپ میده و با دست دیگه کوله رو از عقب چنگ میزنه و جلوی پام میذاره .
جیب های کوله رو به دنبال مسکن میگردم که باز دولا میشه و از توی داشبورد یه بطری آب معدنی همراه یه دفترچه ی کوچیک بیرون میاره و قبل از اینکه بگیرمشون تاکید میکنه .

- مشخصاتش رو حفظ کن .

دفترچه ی کوچیک ، یه شناسنامه است . بازش که میکنم ، یه عکس بالاش خورده که مطمئنا تصویر منه . منتها با کمی تغییر . پوست تیره و ابروهای پهن ، به علاوه ی فک و گونه ای برجسته تر . این طرف و اون طرف صورتم هم به لطف نرم افزار های حرفه ای ، یکی دو تا لکه ی خال مانند اضافه شده .
آروم کردن دردم رو به زمان دیگه ای موکول میکنم تا قبل از رسیدن به خروجی شهر تغییر چهره داده باشم . کرم ها و مداد و بعد هم قالب فک و دندون که بد جوری آزار دهنده است . کارم رو سریع تموم میکنم اما قبل از اینکه دستم به سمت بسته ی قرص هام بره ، مرد هشدار آخر رو میده .

- دست هات !

دست هام رو هم با کرم می پوشونم اما با وجود سرعت پائینمون قبل از اینکه وسائل رو جمع و جور کنم به ایست بازرسی ای که توی
خروجی شهر گذاشتن می رسیم . وسایل رو زیر پاهام میریزم و هولزده صفحه ی اول شناسنامه رو باز میکنم تا ببینم کیم !

- اگر چیزی پرسیدن جواب نمیدی ، مگر اینکه من همونو به عربی تکرار کنم اونم فقط یه کلمه .

مشخصاتم رو میخونم و از بر میکنم . قالب دندون ها رو توی دهنم میچرخونم تا درست جا بیفته .
سوال و جواب های مرد کنار دستم با ماموری که مدارکمون رو بازرسی میکنه ، به درزا میکشه . مرد پیاده میشه و چند قدمی از ماشین فاصله میگیره .
می ترسم به خودم توی آینه نگاه کنم و نتیجه ی آرایش صورتم رو ببینم .
یکی ازمامورها در حالیکه شناسنامه ی جعلی من رو به دست داره سراغم میاد . دوباره جای قالب رو روی لثه ها محکم میکنم و با چشم دنبال مرد همراهم میگردم . همین که مامور سرش رو از پنجره ی باز کنار دستم تو میاره تا چیزی بپرسه ، موج سرفه ها در یه حرکت پارتیزانی سر می رسن و دهنم پر از خون میشه . می ترسم دستم رو جلوی دهنم بگیرم و رنگ هایی که هنوز روی پوستم نخوابیدن ، با سرخی خون آبه قاطی بشن . نگرانیم برای پاسخگویی بی جاست ، وقتی مامور به سرعت عقب میکشه . شاید می ترسه بیماری واگیرداری داشته باشم .
از ماشین پیاده میشم و با احتیاط آب دهنم رو کنار جاده خالی میکنم . مردی که باید مواظبم باشه فقط از دور تماشام میکنه و با تلفنش جایی دورتر از من مشغول صحبت میشه .
نمی دونم از خوش شانسیه یا نه ، اما هر چی هست این اتفاق باعث میشه جواز ردشدنمون زودتر صادر شه .
توی ماشین که میشینم ، هنوز سینه ام خر خر میکنه و تک سرفه میزنم . یه کم نگذشته که مرد بطری آب رو روی زانوهام پرت میکنه . دو تا مسکن باهم پائین میفرستم . اما هنوز بی قراری میکنم . نه اینکه جلوی درد کم آورده باشم . نه . این درد روی من تاثیر معکوس گذاشته . قوی تر شدم . اما دل توی دلم نیست برای رسیدن . دیگه می دونم در عرض یک ثانیه همه چیز می تونه عوض شه . یه ثانیه کافیه تا توی دنیا جنگی دربگیره یا اینکه معاهده ی صلحی امضا بشه .
مدام روی کیلومتر شمار ماشین سرک میکشم . انگار از روی عقربه هاش می تونم تشخیص بدم چقدر به رویاهام نزدیک شدم . ریاضیاتم ضعیف شده . با انگشت هام دقیقه هایی رو که گذشتن میشمرم اما باز هم کم میارم .
انگار هر چی این فاصله کوتاه میشه نفس های منم کوتاه تر میشن . خس خس سینه ام یه ریتم صعودی پیدا میکنه . مرد خیره به آسفالت ، با لحن سردی میگه .

- هنوز خیلی مونده ، یه کم خواب راه رو کوتاه میکنه .

به توصیه اش گوش میکنم و کمی پشت صندلی رو می خوابونم . خیلی طول نمی کشه که خستگی و داروها از پا درم میارن و پلک هام روی هم میفتن اما با وجود اینکه دیگه هوشیار نیستم هم ، تمام مدت خواب رفتن و رفتن و نرسیدن و گم شدن و موندن زیر بهمن رو می بینم . یکی دو باری چشم باز میکنم و متوجه میشم که مرد ماشین رو کنار زده و با تلفن صحبت میکنه اما نمی تونم خیلی بیدار بمونم فقط ساعت رو چک میکنم و دوباره بی حس میشم .
بار آخر اما به جای بیرون رفتن از ماشین اون هم توی سرمایی که حالا به وضوح میشه حسش کرد ، کنار من با گوشی پچ پچ میکنه . توی خواب و بیداری صداش رو میشنوم .

- می تونم بیارمش .
- ...
- مقصد رو بگین . فقط لازمه از بیراهه بیام .
- ...
- باشه .

تا من به سستی ای که سراپام رو گرفته غلبه کنم ، ماشین به جای جاده های قدیمی خلوت ، توی یه مسیر فرعی می پیچه و بعد از
طی مسافتی می ایسته . سرجام صاف میشینم و به جیپی که کمی جلوتر پارک کرده نگاه میکنم .

- باید ماشین رو عوض کنی . ظاهرا این جوری امن تره .

پرسشگر نگاهش میکنم اما نگاهم جوابی نمی گیره . کوله ام رو که دوباره به صندلی عقب برگردونده بر میداره و از ماشین پیاده میشه . پشت سرش راه میفتم .
مردمیانسالی که لباس های محلی کردی به تن داره از جیپ بیرون میاد و کوله ام رو بی حرف از مرد اول تحویل میگیره . حرفی بینشون رد و بدل نمیشه ، نه تا وقتی من رو سوار جیپ نکردن .
قبل از اینکه راه بیفتیم ، مرد کرد یه پتوی مسافرتی بهم میده تا دور خودم بپیچم و بعد از سرما میگه . از این که دیگه مثل قدیم از سرمای استخون سوز خبری نیست .
سعی میکنم ازش سوالاتی رو بپرسم که تمام ذهنم رو اشغال کردن .
کجا میریم ؟ کاوه اون جاست ؟ چه کار میکنه ؟ خوبه ؟ چقدر مونده تا برسیم ؟ ...
اما مرد با زیرکی تمام فقط با لبخند از جواب دادن طفره میره . و همه چیز رو توی یه جمله خلاصه میکنه . " میریم یه روستا توی کوهستان ، وقتی برسیم بقیه چیزها رو خودت میفهمی " .
نم نم برف شروع میکنه به باریدن و شدت میگیره . پتو رو محکم تر دور خودم میگیرم و از سرعت لاکپشتی ماشین حرص میخورم . کم کم دارم می ترسم . نکنه قرار نیست هیچ وقت برسیم ؟


توی سخت ترین و سرد ترین لحظه های زمستون ، وقتی به نظر می رسه ، سیاه ترین شب ها تا ابدیت ادامه پیدا میکنن ، سر رسیدن بهار ، درست مثل رستاخیز می مونه . وقتی همه چیز دوباره زنده میشه و کم کم جون میگیره ، چکه چکه آب شدن قندیل های یخی ، دمیدن توی صور اصرافیله .
بهار اما یه فصل نیست . یه زمان نیست . یه بعد نیست . بهار منشوریه که باید درست جلوی خورشید بگیری تا بتونی رقص رنگ و نور رو تماشا کنی . باید بلد باشی بهار رو به خونه ات دعوت کنی . باید بلد باشی باورش کنی .
کی باورش میشه وقتی زیر خروارها برف مدفون شدی ، بهارت جوونه بزنه و بهت زندگی ببخشه ؟
من باورم میشه . من از این به بعد اگر کسی بگه که شب یلدا ، باز شدن گل همیشه بهار رو دیده ، باورم میشه . اگر بگه صدای بال زدن پرستو ها رو شنیده ، باورم میشه .
خودم همین حس رو تجربه کردم . تولد دوباره ی عالم و آدم رو توی یه آن ، لمس کردم .
نمی دونم دستم دستگیره ی در رو میگیره ، یا در ماشین ، پیش ذوق فوران کرده ام ، کم میاره و خودش سر تعظیم خم میکنه .
صدای موتور ماشین که اطراف خونه ی کوچیک بیرون روستا رو پر میکنه ، یه مرد ، یه ... ، نه همون مرد ، بهتر از مرد واژه ای توصیفش نمیکنه ، مرد من ، از در بیرون میاد . انگار تمام مدت پشت در انتظار می کشیده . انگار گوش به زنگ بوده ، مبادا پیک نوروز بیاد و در بزنه و اون خواب مونده باشه .
از این فاصله ، از پشت دیوارهای کوتاه سنگ چین دور محوطه ی خونه ، پوشیده شده توی لباس های پشمی ، چهره اش رو نمی بینم ، اما همین که موج هامون روی هم میفته ، میفهمم خودشه .
زیباترین تصویری که تا به حال دیدم ، دیدنی ترین کارت پستالی که میشه از کسی هدیه گرفت ، جلوی چشم هام قاب میشه .
کنار یه خونه ی خشت و سنگ روستایی ، جلوی دو تا درخت سرسخت که عریانی شاخه های خشکشون رو برف پوشونده ، کاوه منتظرمه .
یک باره حس میکنم تمام نیروهای دنیا توی همین زمین ، دور از هر جای دیگه ای ، سرزیر کرده . شاید هم ، همه ی معجزه ی هستی به قلب من نقب زده . صدای تپش های قلبم ، مابین کوه ها ، طنین میگیره و هزار بار تکرار میشه .
دنیای سیاه و سفیدم ، رنگی میگیره . رنگ سبز شال گردن کاوه تا درخت های پشت سرش امتداد پیدا میکنه و نطفه ی برگ های پنهون شده زیر پوست شاخه ها ، به ناز سر بیرون میارن .
پاهام روی زمین می رسن یا دو تا بال روی شونه هام سبز میشن تا پرواز کنم ، نمی دونم . بال میزنم و پرواز میکنم تا تجلی اسمم باشم . هما بشم .
پتویی که دور خودم پیچیده بودم روی زمین میفته و فرش میشه .
باور میکنم که تو این دنیا هیچ انرژی ای بالاتر از مغناطیس عشق نیست .
کاوه دو قدم جلو میاد . پاهاش به عرض شونه هاش محکم روی زمین جاگیر میشن و بازوهاش رو باز میکنه . به شوق این استقبال به سمتش سرازیر میشم .
حالا ، هوا سرده و نیست . برف هست و نیست . کریستال های سفیدی که روی سرمون میبارن ، انگار نقل و نباتن . بهار انگار عزیزترین مهمون ناخونده شده و زودتر از هر جای دیگه ای تو این سرزمین ، به سرنوشت ما سرزده .
زمزمه میکنم .

- دیوونه ! چرا نرفتی ؟

قدرت مردونه اش رو توی یه فشار کوچیک به رخم میکشه و دلخور ، انگار همه چیزش رو زیر سوال برده باشم ، گلایه اش توی گوشم میشینه.

- بی تو ؟ رفیق نیمه راه ؟ قرارمون بود با هم متولد بشیم .

سر بلند میکنم تا با نگاهم باهاش تجدید میعاد کنم . آره اگر الان بهار شده ، اگر بهار شدیم ، به خاطر اینه که با همیم .
دلتنگ خیره ام میشه . دلتنگی چشم هاش با هزار بار دوره ی صورتم رفع نمیشه . انگار نه چند روز ، که چند سال فاصله بینمون افتاده بوده .
صورت همیشه شفافش رو ته ریش کمی پوشونده . دلم ضعف میره برای لمس زبری گونه هاش .
دستم پیش نرفته ، گرمای دست هاش روی پوست صورتم آتیش بازی به پا میکنه .

- گذشته از اون ، گمونم امانت بابات بودی دست من ، جوجه رنگی .

میخندم و به شیطنت ابرویی بالا میندازم .

- تا جایی که یادمه بابام ما رو به خدا سپرد ، نه به جنابعالی !

قهقه اش دل من و کوه رو باهم میلرزونه . هنوز سیرآب این خنده ها نشدم که ته لهجه ی نگرانی به خودشون میگیرن . استخون گونه ام رو با کناره های انگشت اشاره اش بالا و پائین میره و نجوا میکنه .

- لاغر شدی .

اجازه نمیده دهن باز کنم ، منی رو که خودم رو وقف تماشاش کردم ، به پهلوش می چسبونه و وادارم میکنه از جا کنده بشم .

- بیا بریم تو که آدم برفی شدی .

آره . من تنها آدم برفی دنیام که هنوزم توی بهار محبت کاوه ذوب نشدم . هنوز هستم . هنوز این جام .
کاوه ، برای مردی که تا این جا رسونده بودم و هنوز کنار جیپش ایستاده بود تا ما رو با هم تنها بذاره ، دستی تکون میده و بعد با هم وارد خونه میشیم .
دیوار های داخل خونه رو سیمان ، سفید کرده . کفش هام رو یه گوشه در میارم و پا به پاش داخل میرم . از یه دالان میگذریم تا به فضای دو تا اتاق تو در تو برسیم .
یه زن جوون درست توی ورودی این اتاق ها ایستاده تا با ته لهجه ی دوست داشتنی ای ، بهمون خیر مقدم بگه . تازه یادم میفته تنها نیستیم . میخوام یه کم ، فقط به اندازه ی یه کم ، کمتر از فاصله ای که دو تا انگشت از یه دست ، می تونن از هم دور بشن ، از کاوه فاصله بگیرم ، اما لجوجانه من رو کنار خودش نگه میداره . انگار از این فاصله ها خاطره ی خوشی نداره . با کناره ی بازوم بهش سقلمه ای میزنم بلکه حواسش رو به نگاه های خندون زن بده اما به جاش بی توجه من رو به بالای اتاق هدایت میکنه ، جایی که کنار بخاری ، یه مرد مسن داره سعی میکنه با تکیه زدن به عصاش از جا بلند شه .

- زحمت نکشین . بلند نشین مامو .

پیر مرد با یه لبخند محو به زور از جا بلند میشه و راست می ایسته . کاوه دستش رو روی پشتم میذاره و کمی به جلو هولم میده . پیرمرد نفسی تازه می کنه .

- جلوی مهمان باید تمام قد شد ، جووان .

سلام کوتاهی میدم و دست هام رو جلوی شکمم در هم گره میزنم . در جواب با خوش رویی بهم خوش آمد میگه .

- بهخێربێن .

پیرمرد که کاوه مامو صداش میزنه ، توی لباس محلی با سبیل های پر پشت ، ته ریش و موهای سفید تُنُک ، با صلابت به نظر میاد .
بهمون تعارف میزنه تا کنارش به پشتی های دست بافت تکیه بزنیم .
کاوه درست کنار دستم میشینه و مامو ترکیبمون رو با دقت برانداز میکنه . کمی توی جام جا به جا میشم ولی من هم ترجیح میدم حرارت نفس های کاوه رو حس کنم . درست مثل وقتی توی ساحل دراز کشیدی و دوست داری آفتاب بگیری .
زنی که قبلا دیده بودم با یه سینی چای و شیرینی کنجد ازمون پذیرایی میکنه . بعد از این همه مدت گرسنگی ، حال خوشی که دارم باعث میشه شیرینی زیر زبونم عجیب مزه کنه . کاوه شیرینی خودش رو از توی پیش دستی جلوی روش به دست من میده . با میل قبولش میکنم و ریز ریز ، می جومش .
حتی با وجود حضور مامو و زن که جایی پائین تر از مامو نشسته هم نمی تونم از دید زدن های گاه و بی گاه کاوه دست بردارم . کاوه هم هر بار قبل از این که استکانش رو به لب ببره نگاهم می کنه ، انگار قند کنار چایش دیدن صورت منه که کم کم از گرمای داخل خونه رنگ میگیره .

- پس بالاخره چشم انتظاریت سر رسید .

مامو که به رومون میاره بی تابی هامون رو ، شرمنده میشم . به جای چهارزانو نشستن ، اون پایی رو که به سمت کاوه است خم میکنم و زیر بغل میزنم . کمر راست میکنم و استکان چای رو توی دستم می چرخونم اما کاوه انگار سال هاست با مامو آشنایی و حتی رفاقت داره با لحن شوخی گله میکنه .

- مامو ، شما که خودتون باید بهتر حال ما رو بفهمین .
- یاد ندارم ، ما این جور بوده باشیم .

اطمینان کلام مامو کاوه رو ساکت میکنه و لبخندی روی لب های من میاره . مامو به صداش ته رنگ شوخی می پاشه اما همون طور محکم ادامه میده .

- کسی که قصد نکرده خانمت رو ازت بدزده !

خانمت ! لفظ خانم با میم مالکیت ! نمی دونم کدومش لذت بخشتره . خانم یا همون یه حرف پر حرف " میم " . برای اولین بار شنیدن این اصطلاح ته دلم رو به لرزه میندازه . اون قدر شوکه میشم که ته مونده ی چای توی گلوم میشکنه و تک سرفه ای میزنم . سرم رو پائین میندازم و دست هام رو دور زانوم حلقه میکنم . صدای شکاک مامو بلند میشه .

- محرمته دیگه ؟ نه ؟

کاوه که مخاطب قرار گرفته طوری جواب میده انگار ازش بدیهی ترین سوال ممکن رو پرسیدن .

- محرم تر از هما ندارم .

نفس حبس شده ام رو با آرامش بیرون میدم . این ایمان نگاه های ریزبین مامو رو هم راحت راضی میکنه . هر چند جمله ی بعدی کاوه باعث میشه سرم ناگهان بلند شه .

- اما هنوز عقد نکردیم .

چشمم که به ابروهای در هم گره خورده ی مامو میفته ، ناخودآگاه می ترسم . خشمش دوباره سرم رو به زیر میندازه .

- این جور نگفتی .

در جواب غرشش کاوه به آرومی برخورد میکنه . آرامشی که برای حرفی که میخواد به زبون بیاره خیلی عجیبه .

- چرا شما عقد ما رو نمی خونی مامو ؟ اجازه اش رو از پدرش هم دارم .

گردنم به یک باره طوری به سمتش می چرخه که از رگ به رگ شدنش ، درد روی پیشونیم خط میندازه .
یادمه بار اول وقتی حرف ازدواج رو پیش کشیدم ، چه عکس العملی از خودش نشون داد . می دونم این بحث رو پیش کشید تا رضایت بابام رو برای رفتن بگیره ، مطمئنم اگر فقط به همون جمله ی اول اکتفا میکرد ، مامو دیگه چیزی نمی پرسید ، اما الان ، تو این موقعیت ، این پیشنهاد ، برام خیلی غیر منتظره است .
مامو به این راحتی کوتاه نمیاد و بهش غیظ میکنه .

- پاشو بیا ببینم .

عصاش رو بر میداره و چند باری تلاش میکنه تا می تونه با اتکا بهش بلند شه . بعد هم به سمت تنها اتاق خونه راه میفته . کاوه هم نیم خیز میشه تا دنبالش بره . صدای برخورد عصای مامو با کف خونه روی اعصابم خط میکشه . آستین کاوه رو قبل از این که دیر بشه می چسبم . نمی دونم چی میخوام بگم . فقط می خوام هر جور که شده ، مثل یه گردن آویز ، مثل پلاکی که کسی از خودش جدا نمی کنه ، بهش بچسبم .
همون جور خم شده توی چشم هام نگاه میکنه و با دست مخالفش پنجه ام رو میگیره .

- هیچ انتخاب دیگه ای نیست . بالاخره که باید خانم من ، خانم من بشه دیگه . هوم ؟

باورش دارم . انگشت هام شل میشن و اون میره . میره تا وقتی برمیگرده برای همیشه برگشته باشه . راست میگه من که محرم تر از کاوه ندارم . ما که محرم تر از هم نداریم . بذار خدا رو هم شاهد بگیریم .
نگاهم تا پشت در اتاق بدرقه اش میکنه که با حس فشاری روی انگشت های دستم که از سر عادت دارم مفصل هاشون رو میشکنم سر می گردونم . زن جوون کنار دستم نشسته و با مهربونی نگاهم میکنه .

- به اخم های مامو نگاه نکن . دلش صاف تر از هر کسیه که دیدم .

از این چیزهای کوچیک نمی ترسم . برای ترسیدن کابوس های وحشتناک تری داشتم . حالا کنار منبع آرامش دنیام . نقطه ثقل این جهان نزدیک منه و وزن هیچ وزنه ای نمی تونه باهاش به رقابت بلند شه . فقط یه دلهره ی کوچیک ، مثل دلهره ی همه دخترهایی که قراره مهمترین اتفاق زندگیشون رو رقم بزنن ، ته دلم ورجه وورجه میکنه .
زن شروع میکنه تعریف کردن تا حواسم پرت شه . این که خواهر زاده ی ماموئه و حالا که شنیده مهمون داره از روستا اومده کمکش . مردی هم که من رو تا این جا آورد شوهرشه و به زودی برمیگرده . میگه اصلا شگون داره که عقدمون رو مامو بخونه . این جوری تا ابد کنار هم می مونیم . خودش و شوهرش رو هم مامو به هم محرم کرده .
من حرفی برای زدن ندارم . فقط لبخندهای خجالت زده ی گاه و بی گاهی به روش می پاشم تا نگاه های خیره ام به در اتاق رو جبران کرده باشم .


برچسب ها رمان پوکر ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 264
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,115
  • بازدید ماه : 18,073
  • بازدید سال : 145,176
  • بازدید کلی : 11,642,316