close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت سوم
loading...

رمان فا

سارا جيغ كشيده منو خندونده غر آهو رو درآورد. آهو – خب بتمرگ عين بچه آدم بفهمم دارم چه غلطي ميكنم ، هي وول ميخوره ، مو كه نيست ، پشم گربه است…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3757 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:9 نظرات ()

سارا جيغ كشيده منو خندونده غر آهو رو درآورد.
آهو – خب بتمرگ عين بچه آدم بفهمم دارم چه غلطي ميكنم ، هي وول ميخوره ، مو كه نيست ، پشم گربه است والا.
سارا – اولا گربه پشم نداره ، مو داره دوما نكش خب.
آهو – ميخواي فوتش كنم بافته بشه؟
با دندون نخ وصل به لباسو پاره كرده چشمكمو حواله آهو كرده گفتم : از شهين خانوم و گل پسرش چه خبر؟
سارا – آمين خفه نشي همچين اين چارتا استخونو تو فكت خرد ميكنم كه هيچ صافكاري نتونه جمعت كنه چه برسه جراح پلاستيك.................................................................

آهو لج سارا رو درآورده موهاي سارا رو بيشتر كشيده گفت : مگه بنده خدا چشه؟
سارا – مگه خسرو حيدري چش بود؟
آهو از اين جواب دست به نقد سارا ساكت شده بي حرف مشغول بافتن اون موهاي لخت دل خيليا رو اسير كرده شد.
سارا – من دوسش ندارم ، مثه توئه كله خر كه خسرو به اون آقايي رو دوست نداري.
آهو – حيف اون همه آقايي نيست واسه من؟
سارا – حيف من نيست واسه هادي؟
آهو خنديده اون موهاي فندقي رنگو تو مهارش درآورده به من گفت : اين وثوقه سه روزه داره خودشو ميكشه ، گناه داره بنده خدا يه جوابي بهش بده ، از دل نگروني درآد.
- ميدونم ميخواد چي بگه ، ميخواد بگه ببرم خونه آقا كه من ...
سارا – آمين ميدونم اگه اينو بگم يه كفگرگي مهمونم ميكني ولي تو شايد بتوني انتقام همه روزاي زندگيتو از اون آيلينه...
آهو ته برسو به فرق سر سارا كوبيده گفت : شما نميتوني دو دقيقه خفه خون بگيري؟
اخماي تو هم رفتم رو پس زده حرف سارا رو رو شوخي رد كردم.
آهو – از خر شيطون بيا پايين يه زنگي به اين وثوق بزن ، گوشيت سوخت تو اين سه روز.
گوشيمو به دست گرفته با اون همه ترديد خوره وار تو جونم افتاده راهي اون حياط نقلي و با صفاي ارثيه آهو شدم.
رو شماره وثوق مكث كرده دل دل راه انداختم كه خودش تله پاتيمو رو هوا زده زنگ زد و من مردد تر از هر لحظه اين چند وقته جواب دادم.
- الو...
گوشي رو ده سانتي از گوشم فاصله داده به داد و هوار راه افتاده پشت خط با نيش ناخود آگاه باز شدم گوش دادم.
- دختره نفهم بي شعور هيچ معلومه كدوم گوري هستي ؟ آمين به خداوندي خدا گيرت بيارم چنان حاليت كنم قال گذاشتن من چه معني ميده كه حظ كني ، كجايي آمين ؟ خر نشو دختر ، خودتو بدبخت نكن ، آمين يا حرف ميزني يا من زير سنگ هم شده پيدات ميكنم و حقتو ميذارم كف دستت.
وسط نفس گيريش با اون لحن ملايم آدم خر كنم گفتم : سلام.
نفسش قطع باز شروع كرد و باز گوشي ده سانتي اونور تر رفت.
- سلام و درد ، سلام و مرض ، سلام و زهر هلاهل ، آمين بفهمم يه جايي كه به مذاق من خوش نيومده تيكه بزرگت ميشه گوشت.
- وثوق يه لحظه گوش بده.
- چيو گوش بدم ؟ ميدوني اين سه روز چقدر از اين مرتيكه حرف شنيدم ؟ ميدوني دلم آشوب بود تو اين سه روز كه نكنه خر شده باشي و يه بلايي سر خودت آورده باشي ؟ حالا زنگ زدي ميگي سلام ، ميگي گوش كن؟ دِ بچه من چه كنم از دست تو؟
- وثوق من جام خوبه ، خيلي خوبه ، بذار اين يه سال بگذره ، بذار با اين يه سال تو تنهاييم كنار بيام ، بذار اگه صيغه ايم حداقلش تو دخترونم زندگي كنم.
- همين الان عين بچه آدم آدرس اون خراب شده اي كه توشي رو ميدي و من ميام دنبالت و با من مياي خونت وگرنه ...
- وثوق بهتره تمومش كني.
- من كه پيدات ميكنم ولي واي به حالت كه يه مورچه مذكر هم تو اون خراب شده پيبدا بشه كه بد حالتو ميگيرم.
- حالا تو پيدام كن.
- منو دست كم نگير.
بوق اشغال كه تو گوشي ميپيچه يادم ميندازه وثوق مرد عمله.


با وجود اون هم زخم تو وجودم دلم خوش اون دوتا ديوونه تر از خودم بوده خنده رو تو اون كوچه پر از ساخت قديم ول داده سقلمه سارا و اشاره چشم و ابروي آهو رو گرفته به هادي خان دوپره هم گوشت رو تنش نبوده رسيده نيشم حودكار بي صدا شد ولي همچنان از نظر بصري به قوت خودش باقي موند.
با دو قدم معادل چهار قدم ما خودشو به يه قدمي ما رسوند و خيره تو صورت ساراي نگاشو به همه جا جز اون انداخته دوخت گفت : خوب هستين سارا خانوم؟
ما هم كه همون كشك.
هادي – خريد بودين؟ كيسه هاتونو بدين من خسته ميشين.
سارا بي توجه به اون همه خوش خدمتي اون نمونه نادر بشريت ديلاق ها كليدو از كيف شتر با بارش توش مفقود شده به جستجو نشست كه باز حضرت آقاي يكي يه دونه شهين خانوم گفت : سارا خانوم بفرمايين ناهار در خدمت باشيم.
ما هم كه برگ چغندر حساب نشديم تو چشم اين دو پره هم گوشت ندار.
سارا بالاخره به مدد خدا كليدو از ميون اون بازار شام بيرون كشيده درو بي توجه به تعارفات نامعمول اين شازده باز كرده اشاره زد كه داخل شيم و خودش هم پشت بند ما قبل بستن در تو صورت اون بشر از اين گوشه چشم سارا خر كيف شده گفت : سري قبل واسه آش نذري مامانتون حالم به هم خورد واسه همين از هر چي كه به دستپخت مامان جونتون مربوط ميشه حالمو به هم ميخوره.
آهو كيسه پارچه پرده هاي خانوم فكري رو تا ته حلقش فرستاده از شليك اون خنده هاي خونه خراب كن كم كرده از سرخي به كبودي زد و من هاج و واج اين همه خاك بر سري اين هادي خان ديلاق الدوله شدم.
سارا درو تو صورت اون پسره هيچي ندار از تبار بچه ننه هاي روزگار كوبونده به آهوي كف حياط پخش شده از شدت خنده اخم كرده گفت : دو روز ديگه بگذره فكر كنم بگه بيا بريم من خيكتو بالا بيارم راضي شي زنم شي.
خنده من تو صداي بلبلي غرغر سارا به همراه داشته زنگ گم شده به سارا اشاره زدم درو روي اون نمونه نادر انساني باز كنه و باز پر فيضمون كنه از اين كودن ترين برادر دالتونها .
به ساراي پشت در نيمه بار خفه خون گرفته و در با ضربي تو روش باز شده و سارا رو مجبور به عقب نشيني كرده نگاه انداختم و مات موندم.
به هيكل مردونش كه تو چارچوب در خونه به تصوير كشيده شده بود نگاه انداخته قدم عقب گذاشتم و اون درو با ضرب كوبونده اومد طرفم و من بي فرصت به اون ابروهاي تو هم گره خورده خيره گفتم : تو...تو...اينجا...
بازومو تو دستش فشرده تو صوتم داد زده گفت : پيدات كردم.
ملايمتو بهترين راه ديده گفتم : ببين وثوق ، اينجا كه خيلي خوبه ، من كه...
- همين الان با من مياي ميريم خونه ، بعد اگه اون مرتيكه شوهرت گذاشت هر جهنم دره اي كه خواستي ميري.
- وثوق...
- ميدوني تو اين چند روز از دست اون مرتيكه چقدر حرف شنيدم؟ همين الان ميريم.
سارا ابروهاي بالارفته و اون پوزخندشو بي كنترل تو صورت وثوق پاشيده گفت : اون وقت كي تعيين ميكنه كه آمين بايد اينجا رو ترك كنه جناب وثوق احدي؟
مات اون اعتماد به نفس و آشناييت نگاه تو صورت وثوق خونسرد انداختم كه وثوق گفت : خودتو دخالت نده سارا.
سارا - دخالت ندم كه باهاش چي كار كنين؟ خدا كنه فكرم در مورد شوهر آمين غلط باشه كه اگه درست باشه بهش بگو منتظر خونه خرابيش باشه.
وثوق – كم رجز بخون كوچولو.
سارا - آمين اينجا ميمونه و تو هم بشمر سه از اين در ميزني بيرون.
وثوق – سارا به تو هيچ ربطي نداره ، مسئوليت آمين با منه.
سارا- وثوق بزن به چاك تا زنگ نزدم صد و ده بياد جمعت كنه.
وثوق – آمين مگه نشنيدي چي گفتم ؟
به اون مرد پر از خشم خيره تو حل معادله آشناييتش با سارا گير كردم.
سارا – آمين هيچ جا نمياد ، خونه اون عوضي نمياد.
وثوق – من و تو هيچ وقت با هم دشمن نبوديم سارا ، پس دشمني نكن.
سارا - پاي آمين كه وسط باشه دشمن هم ميشم.
وثوق – راست ميگي تو رو خود شوهر اين بچه چنگ و دندون نشون بده.
سارا- اونو كه مطمئن باش به امشب نميرسه.
وثوق – خونوادگي كري خوب ميخونين.
بازومو كشيده از در زد بيرون و منم دنبالش كشيده شدم و سارا با يه لبخند از پشتيبانيش مطمئنم كرد.


كوله رو به خودم فشرده به اون همه بد عنقي زيرچشمي نگاه انداخته گفتم : من نميخوام بيام.
چشم غره رفت و لحنشو كنترل كرد.
- منم نميخوام بياي ولي الان شرعا زن اون مرتيكه اي و مجبوري تو خونش زندگي كني.
- واسه اون چه ثمري داره؟
- ثمري نداره فقط حس بد اينكه يكي ازش نافرماني كرده رو ديگه قرار نيست داشته باشه.
- تو سارا رو از كجا ميشناسي؟
- تو سارا رو از كجا ميشناسي؟
- سارا رفيق همه سالاي زندگيمه.
- سارا...
- مربوط به گذشته سارايي مگه نه؟
- كدوم گذشته؟
- همون گذشته اي كه سارا دلش نميخواد ازش حرفي بشه.
- بيشتر اون مرتيكه به سارا وصله تا من.
- پس تو هم مربوطي.
- آره اونقدري مربوطم كه بدونم چطور بزرگ شده.
- پس سارا از همتون متنفره.
- غلط كرده ، چار بار اگه زده بودم تو گوشش آدم شده بود.
- فقط آدم شماهايين؟
- با حرفاي سارا عليه ما جبهه نگير.
- زندگي سارا يه عمر جلو چشام بود.
- زندگي سارا چي كم داشت؟
- چي كم نداشت؟
- هر چي مي خواست واسش بود ، خوشي زد زير دلش ، حالا به كجا رسيده؟ يه خونه زپرتي؟
به اون همه دوست داشتني هام توهين شده غريدم كه...
- حرف دهنتو بفهم ، اون خونه حرمت داره.
- يه خياط خونه چي داره كه شما دوتا اين همه بندشين؟
- سارا راست ميگه كه همه شماها عين همين.
- مشكل سارا باباشه ، به ماها چه؟
- مشكل سارا آدماي دور و برشه ، بيچاره عمو ، هر كاسه كوزه اي بوده سر اون شكسته.
- تو اين مورد به سارا حق ميدم كه از باباش بدش بياد.
- ولي من فقط تو اين مورد به سارا حق نميدم.
- ببين آمين نه زندگي سارا در حال حاضر بحث ماست نه زندگي باباش.
- آقا ميخواد چه بلايي سر من بياره؟
- منم گذاشتم بلا سر تو بياره.
- مثه همون وقتي كه تو شمال جلوشو گرفتي ميخواي سپر بلام بشي؟
متلكم اخماشو باز درگير هم كرده يه تلخ خند نشوند رو لب من.
- الان ازم دلخوري؟
حرفي نزده كليد پخشو فشرد و صداي آهنگ بي كلام آرومي تو ماشين پخش شد.
- وثوق تو تومني دوزار با اون جماعت فرقته ، اينو مني بهت ميگم كه يه عمر جلو چشمم مرد بودن فقط به پول و اسم و رسم داشتن طرف بوده ، تو خيلي خوبي ولي وثوق ، تو هم نميتوني هيچ كاري واسم بكني ، حتي اگه زير دست و پاي اون آقا دل و رودم بريزه كف زمين باز تو نميتوني جلوشو بگيري ، اينو اون شبي فهميدم كه به قصد مرگ كتكم ميزد.
- اون آقايي كه تو ميگي هميشه هم اينقدر بد نيست.
- اون آقايي كه من ميگم دلش بد ازم پره ، انگار من خواستم كه آيلينش بره.
- با آقا مدارا كن تا آيلين برگرده.
- صدبار هم بگم تو گوشتون نميره مگه نه؟ آيلين عاشق شاهينه ، شاهين ديوونه آيلينه ، اون دوتا از هم نميگذرن ، جمشيد خان برادرزادشو با اون همه عشقي كه بهش داره رو ول نميكنه آقا رو بچسبه ، اون فقط يه وسيله پيدا كرده تا آقا رو يه مدت تو مشت خودش داشته باشه.
- جمشيدخان همچين ريسكي نميكنه.
پوزخند زدم به اون همه اعتماد به برگشت آيلين و نديد بدبختي يه دختر نوزده ساله هميشه آيلينو بهش ترجيح دادن .


دستش رفت طرف كمربندش و من كنج ديوار سرما زده جمع شدم.
- كه منو دور ميزني ، از مادر زاييده نشده كسي كه منو دور بزنه و بخواد زير دست من زيرآبي بره ، امروز چندتا درس بهت ميدم كوچولو كه تا عمر داري يادت نره ، هيچ وقت نخواه از دست من فرار كني.
قدماي بلندش طرفم برداشته شد و من كولمو جلو صورتم گرفتم و صداي كوبيدن در دوباره تو اتاق پيچيد.
- تيام بيا اين درو وا كن ، تيام درو باز كن جون مادرت ، تيام به خدا دستت بهش بخوره ميكشمت.
پوزخند ميزنه آقا و من تازه ميفهمم صيغه تيامم و صداي پر از تمسخرش تو گوشم ميره.
- قرار نيست دستم بهت بخوره ، مگه نه كوچولو؟
اشكام ميريزه و صورتم بيشتر تو دل كولم فرو ميره.
اولين ضربه و جيغ من...
دومين ضربه و داد وثوق...
سومين ضربه و التماس يه زن...
چهارمين ضربه و پخش شدنم روي زمين...
پنجمين ضربه و صورتمو پشت كوله بيشتر قايم كرده...
هفتمين ضربه و كوبيده شدن در...
هشتمين...
با هفت تا بسش ميكنه و گوش ميده به صداي يه زن پشت در...
- تيام يه خداوندي خدا ، به نمازي كه ميخونم ، به قرآن تو سجادم قسم شيرمو حلالت نميكنم اگه ولش نكني.
ميبينمش از گوشه چشم و كناره چشمم تير ميكشه و ميسوزه و آتيش ميگيره.
ميره سمت در و تسمه رو دور دستش ميپيچه و قفلو باز ميكنه و درو باز ميكنه و من درد دارم...
صداي قدمايي به طرفم مياد و من تو خودم جمع تر ميشم و به التماس ميفتم.
- غلط كردم ، تو رو به قرآن نزن ، ديگه نميرم بيرون ، تروخدا.
دستي از رو زمين بلندم كرده تو گرمي آغوشش ميكشونه و لبايي جاي زخماي تازه و اثر كمربندو ميبوسه و صداي گرم وثوق پشتمو گرم ميكنه.
وثوق – مامان ببريمش بيمارستان؟
- خفه شو وثوق ، نميخوام صداتو بشنوم.
گرمي صداش و باز لبايي كه روي صورتم حركت ميكنه و ميگه...
- خوبي دخترم ؟ درد داري؟
صداي لطيف يكي ديگه تو اتاق ميپيچه و من جز گردنبند خوشه انگور جلو روم چيزي ديگه رو نميبينم.
- من الان ميرم چندتا چسب زخم و گاز استيريل ميارم.
چسب زخم ميخواد بياره و چقدر گرمي آغوش اون گردنبند خوشه انگور دار گرمه و من خوابم مياد...
*******
نگام روي اون سقف سفيد گردش پيدا كرده رسيد به اون زن بهم لبخند زده و موهامو نوازش كرده.
- بيدار شدي مادر ؟ تو كه پاك ما رو نگران كردي.
به اون همه محبت نگاه كرده دلم واسه مامان فرشتم پر زد.
دستش ميون موهام رفت و گفت : بهتري مادر ؟ سردت نيست ؟ گفتم وثوق بره تعمير كار بياره شوفاژ اتاقتو تعمير كنه.
تو جام نيم خيز شده هر چي درد و سوزش تو تنم بود خودشو نشون داد.
- خوبي مادر؟ بخواب ، الان ميرم مسكن برات ميارم دردت آروم شه.
از اتاق كه بيرون ميزنه اشكام از كنار چشمم راه ميگيره و شقيقمو رد ميكنه و بالشو خيس.
در كه باز ميشه جاي اون موج مهربوني يه دختر جوون خوشگل مياد داخل و سيني دستشو با لبخند كنارم ميذاره و موهاي تو پيشونيش افتاده رو با نوك انگشت كنار زده ميگه...
- بهتري؟
- وثوق كجاست؟
به سوالم لبخند زده ميگه...
- رفته بيرون ، حالش خوب نبود.
- زخماي صورتم خيلي بده؟
نگاش تو صورتم چرخ ميخوره و من نگاه ميگيرم و دلم خون ميشه.
- پس خيلي بده.
- خوب ميشه ، من يه كرمايي دارم ، بزني به دو هفته نكشيده پوستت صاف صاف از روز اولش قشنگ تر ميشه.
- وثوق كي مياد ؟
استيصال نگاش با اومدن اون موج مهربوني توي اتاق تموم ميشه و با خوشي به اون موج نگاه كرده ميگه...
- بيا خاله كه بايد خودمونو به اين خوشگله معرفي كنيم.
خاله اون گفته كنارم روي زمين ميشينه و دست توي موهام برده ميگه...
- من مادر وثوقم ، همه خاله مهري صدام ميزنن ، اسمم مهربانه ولي اينا خلاصش ميكنن ، اين دختره شر و شيطون هم عاطفه خانومه.
عاطفه دستمو ميگيره و فكر من ميره سمت اين كه نكنه دل وثوق...
چه خوش سليقه است وثوق.
*******


صداي جيغ و داد زيادي آشنا تو سرم پيچيده به زور از اون تشك كنده شده از در زدم بيرون و پله هاي سرتاسري رو بالا رفته به غوغاي جلو روم خيره چشام بيش از حد گشادي به همراه داشت.
- تيام به جان دايي كه ميخوام دنياش نباشه يه مو از سر آمين...
يهو تو اين همه اولدورم بولدورم نگاش كه بهم ميفته و كيفش از دستش ميفته نگاه همه رو به طرفم ميكشه و من به نرده هاي فلزي تكيه زده نگاشون ميكنم.
طرفم قدم برداشته دستشو به بازوهام بند كرده نگاشو تو صورتم چرخ ميده و بازوهام ميسوزه و دلم ريش ميشه.
خودمو عقب كشيده اخم ميكنم و با نالم متوجه دردم ميكنمش.
يهو برمگيرده و قدماي بلندش ميره طرف تيام من صيغش.
سارا – خيلي كثيفي ، خيلي.
تيام – حرف دهنتو بفهم سارا.
سارا – نفهمم همين بلا رو سرم مياري؟
آهو مياد طرفم و نگاه پر از اشكشو تو صورتم دوخته ميگه...
آهو – درد داري؟
خاله مهري وسط اون همه شاخ و شونه كشيدن اين جماعت براي هم واسه حفظ آرامش ميگه...
خاله مهري – سارا جون ، خاله بيا بشين.
سارا – نه خاله ، گذشت اون زموني كه با خيال راحت تو اين خونه ميشستيم ، حالا صابخونه خوش نداره ببينتمون ، ما هم آمينو ببريم زحمتو كم كرديم.
تيام روي مبل كنار شومينه نشسته و سيگارشو با فندك زيپوي اصلش آتيش زده با تمسخر لحنش گفت : اون وقت كي اجازه ميده زن من ، زن صيغه اي من از اين خونه بره بيرون؟
خرد شدن شاخ و دم دار نيست ، ميتونه خردي شيشه باشه يا خردي روح ...
خردي روح ميتونه مال يه گارسون باشه كه يه مشتري با تمام شعور نداشتش ميزنه خاكشيرش ميكنه يا ميتونه مال يكي باشه مثل من...صيغه اي...به خاطر صيغش...
اشك كه ميدوئه تو كاسه چشمم و بغض نفسمو ميبره به وثوق به بار تكيه زده نگاه ميكنم و اون سر پايين ميندازه و من دلم ميگره.
سارا – تيام مسخره نشو ، آمين با من مياد.
تيام – اگه تو باري به هر جهتي دليل نميشه زن صيغه اي من هم باري به هر جهت باشه.
خردم ميكنه و از هيچ فرصتي نميگذره.
حضور يكيو كنارم حس كرده به اون پسر بچه كنارم وايساده و به اون جماعت وسط سالن سر من با هم درگير نگاه انداخته لبه پله نشستم و گفتم : تو هم مثه من بيدار شدي؟
نگام ميكنه و عقب ميكشه و حق داره عقب بكشه .
لبخند تلخمو كه ميبينه اونم روي پله نشسته با اون لحن از سنش بعيد ميگه...
- تو كي هستي ؟ اونا كين؟
هيچي نميگم وفقط سرمو به نرده ها تكيه ميدم و سارا پس كشيده ته دعوا ميگه...
سارا – باشه ، تيام خان من ميرم ولي بدون دست از سرت بر نميدارم .
آهو طرفم مياد و نرم بغلم ميكنه و نگاشو ميدوزه به اون پسر بچه و كنار گوشم ميگه...
آهو – مطمئن باش همه چي اينجوري نميمونه.
لبخند ميزنم و تهش بغض ميكنم و باز لبخند ميزنم و يهو صداي سارا همه رو شوكه ميكنه.
سارا – تيام خان ، نظرت در مورد اينكه خاله فرشتم بدونه سر عزيزكردش چي اومده چيه ؟ به نظرت فرشته ملكان ميتونه تيام ملكانو ببخشه ؟ عمه جونت ميتونه كسي رو كه اين بلا رو سر دخترش آورده ببخشه؟
سالن تو سكوت فرو ميره و سنگين ميشه نگاه چندنفر روي من و سارا پوزخند زن واسه من دست تكون داده ميگه...
سارا – آمين مامانت خيلي زود مياد دنبالت.
من نگام به تيام چند روزه صيغش شدمه و نگاه تيام به من .
از روي اون پله بلند شده به سختي از پله ها پايين رفته توي اون طبقه بلا استفاده طرف اتاق هيچي جز يه تشك نداشته رفته مي مونم تو حل معماي تنها وارث نام خاندان ملكان و برادرزاده همه چي تموم مامان فرشتم.


دست خاله مهري زير سرم رفت و بلند شدم و اون ليوان چايي گرم و خوش عطرو قلپ قلپ به خورد معده پر از دردم دادم.
خاله مهري – تو دختر فرشته اي؟
- چرا براي همه عجيبه؟
خاله مهري – همه مي دونستيم دختري هست ولي فكر اينكه تو دختر فرشته باشي و فرشته واسه خاطر تو دور اين شهرو خط كشيده باشه براي هممون عجيبه.
- مامان به خاطر من از اين شهر نرفت ، به خاطر حرفش از همه چي گذشت.
– نميدونم چرا عشق اين خاندان نفرين شده است ، هر كي عاشق ميشه يه ناكامي براش به بار مياد.
- مامان من واسه خاطر خودش و عقيدش با همه جنگيد.
– تو ارزش جنگيدن داشتي.
- درد من هم اينه كه من ارزش هيچيو نداشتم.
- فرشته اهل اشتباه كردن نيست ، اون روزي كه تو رو باباش وايساد و اومد واسه خاطر تو از خودش و جوونيش بگذره همه فهميديم كه فرشته اهل پول و مال و مكنت نيست ، فهميديم فرشته جنسش فرق داره ، حتي باباش بعد رفتن فرشته گفت غيرت فرشته رو دوست داره ، تو اين سالا مي دونستم فقط سارا با فرشته ارتباط داره ولي هيچ وقت فكرش هم نمي كردم يه روز دختريو ببينم كه فرشته به خاطرش از همه چيش گذشته.
- شما تو اين خونه...
- من زن شريك باباي تيامم ، بعد فوت شوهرم ورشكست شديم و باباي تيام هم چون با زنش همش تو سفر بودن ما رو آورد تو اين خونه و يه ساختمون ديگه واسمون ساخت و من هم به وثوقم شير دادم هم به تيامم ، تيام بچه خودمه ، ناخلفيش ناخلفه ولي تهش بچمه ، جگر گوشمه ، واسه اين چندوقته نمي بخشمش ، چون عزيز فرشته رو چزونده ، تيام ميميره واسه عمه فرشتش ، ديشب تا حالا ترس تو چشاش دوئيده بابت غضب عمه جونش.
- دلم تنگه مامانمه.
- بابات كم نيست ، همه چي تموميش تو چشم همه است ولي نميدونم چي شده كه دل اين تيام واسه آيلين بابات سريده ، واسه دختر اون زنيكه ، واسه دختر مردي كه عمه فرشتش هميشه حسرتشو داشته.
- بعضي وقتا فكر ميكنم بدبختياي نسل ما جووناي اين دوتا خاندانو اشتباهاي اون نسل قبليمون ساختن.
- نگو دردت تو جونم ، اونا هم زمون خودشون جووني كردن.
- اگه مامان عاشق نميشد اينقدر تنها نميشد.
- اگه فرشته عاشق نميشد به اين همه خوبي نميرسيد ، فرشته خوب تربيتت كرده ، همه چي تموم تربيتت كرده ، عادتت داده رو پا خودت وايسي ، مظلومي ولي بلدي گليم خودتو از آب بكشي بيرون.
- خاله؟
- جون خاله؟
- مامانم...
- داره تلفني با تيام حرف ميزنه ، فرشته كه غضب ميكنه همه حساب ميبرن.
- اون مردي كه ديروز منو به قصد مرگ زد شبيه آدمايي نيست كه بلد باشن تو زندگيشون حساب ببرن.
- فكر نكنم فرشته واسه عزيزش اون روشو نشون داده باشه.
ميخندم و در باز ميشه و وثوق نيش باز كرده مياد داخل و يه بشكن ناجور با تيپ و جذبش ميزنه و ميگه...
وثوق – فكر كنم فرشته خانوم بد زده كرك و پر اين پسره رو ريخته ، چون حضرت آقا دستور دادن آمين خانومو بفرستيم بلاد مادرشون.
لبخند نرم نرمك رو لبم مياد و ميره و دلم خوش اين مامان همه چي تموم ميشه.
*******
سرم روي پاهاشه و دلم كف دستش.
دستش لاي موهامه و آرمان كنار آتيش به راه انداختش بهم ميخنده.
- مامان؟
دستش نرم تر لاي موهام ميگرده و ميگم...
- دلم تنگت بود.
- پسره رو آدم ميكنم.
- كمرم ميسوزه.
- به جلز و ولز ميندازمش.
- جمشيدخان راحت ازم گذشت.
- يه روزي تو هم ازش راحت ميگذري.
- چطور عاشقش شدي؟
سكوتش و نرمي بستر موهام ميون پنجه هاش.
- جز مال و ثروت و قيافه چي داشت واسه عاشقي؟
دوباره سكوت ميكنه و من سر برميدارم از روي اون همه امنيت.
- كاش تو هم ازم ميگذشتي تا دلم غصه اينو نداشته باشه كه به خاطر من دور از همه اي.
- همه من تويي ، همه من آرمانه كه پيشمه ، من واسه خاطر تو و آرمان از دنيا ميگذرم همه كه برام آسونه.
- اولين بار كه فهميدم مامانم نيستي...


ضربه آروم دستش رو گونم به خنده ميندازتم و وقتي ميگه " من هميشه مامانتم " به صرف قهقهه مهمونم ميكنه.
- بذار بگم...
- بگو ولي چرت نگو.
- وقتي فهميدم تو فقط منو يه مدت به حرمت دوستيت با عمه مهشيدم نگه داشتي فقط ده سالم بود ، وقتي فهميدم واسه عشق به جمشيدخان اون همه خواستگارتو تا اون سن رد كردي همش ده سالم بود ، وقتي بود كه عمه مهشيد تو اتاق كار جمشيدخان سر تو و عشقت با اون مرد خودخواه دعوا ميكرد ، ده سالم بود ولي خر نبودم ، خر نبودم كه ندونم معني حرفاشون يعني اينكه من حتي تو رو هم تو رويا دارم ، مامان وقتي ازت پرسيدم تو مامانمي يا نه اشك ريختي و بغلم كردي و تو گوشم گفتي از هر مادري برام بيشتر مادري ميكني ، درد من خودمم ، خود مايه دردسرم ، اگه نبودم الان خوشبخت بودي.
- اگه نبودي خوشبخت نبودم چون نه تو رو داشتم نه آرمانو.
- جمشيدخان چطور اين همه خانوميو نديد؟
- چشمش هنوز هم دنبال آذر بود ، هميشه از آذر كمتر بودم ، من زودتر از آذر دل بستم به بابات ولي آذر رفاقتو گذاشت كنار و با اينكه ميدونست دل من نفس به نفسش به نفس بابات بنده ، شد ملكه قصر بابات ، رفاقت كردم براش ولي تو رو بابام وايسادم كه الا و بلا من زن هيشكي نميشم ، آيلين كه دنيا اومد هم جمشيد و هم آذر عاشقش بودن ، خوشگل بود ، همه دوسش داشتن ، پنج سال بعدش كه بچه دومشو حامله شد آذر سر ناسازگاري گذاشت و گفت بچه نميخواد ، جمشيد هم بنده آذر حرفشو گذاشت رو چشمش ولي دكتر گفت سقط براي آذر خطرناكه و جمشيد هم يه پا وايساد كه سلامتي آذر براش مهمتر از هرچيزيه و آذر از بابات متنفر شد ، شايد هم متنفر بود و وقتي بارشو گذاشت زمين دل بريد از جمشيد و آيلينش و اون بچه شيرخواره و آرزوشو برآورده كرد و رفت اونور ، آيلين از آب و گل دراومده بود و جون باباش واسش درميرفت ولي تو بودي كه هيشكيو نداشتي و مهشيد دل نگرونت بود ، با همه حرصي كه از بابات داشتم پرستاريتو كردم و مهر مادري افتاد تو دلم ، جونم به جونت بند شد ، يه روز كه نمي ديدمت دلم خون ميشد ، شدي دخترم و شدم مادرت و جمشيد عين خيالش هم نبود ، واسه خاطر احساس خودم هم شده مي بخشمش ولي واسه خاطر ظلمايي كه تو حق تو كرد هيچ وقت.
- چرا اومدي اينجا ؟ چرا نموندي تهرون؟
- مي موندم كه اشكاي تو رو ببينم؟ نه آمينم ، حداقل اينجا وقتي آرمانو به فرزندخوندگي گرفتم آروم شدم ولي اونجا نميشد ، با اون همه تبعيض بين تو و آيلين نميشد.
- دلم واسه عمه مهشيد تنگ شده.
- داره مياد ايران.
- به نظرت با برادرزادت چه كنم؟
- باهاش به همه اون چيزايي برس كه حق تو بوده و به آيلين دادن ، يه سال زمان خوبيه.
- يعني جاي آيلينو واسش پر كنم.
- نه ، جاي خودتو محكم كن.
- فكر كنم تا بيام محكم شم ، با يه ضرب شستش داغون بشم.
- نميگم ازم حساب ميبره ولي شايد حرمت منو نگه داره ، اگه هم نگه نداشت تو بلدي چطور دورباره رو پا بشي.
- ازش يدم مياد.
- اميدوارم هميشگي باشه.
يه كم سكوت شد و نگاه من هنوزم به رقص شعله هايي بود كه آرمان و آهو و سارا دورش نشسته بودن و چايي ميخوردن.
- بايد ميديدي سارا چه سليطه بازي درآورد.
- اون هيچ وقت مثل فريال آروم نبوده.
- خدابيامرزتش.
- فريال هم كم بدبختي نكشيد مرگش هم كه اونجور.
- سارا عوض شده.
- زندگي كردن بلد شده ، حالا داره ميفهمه همه چي اون خونه هاي دراندشت و حساب پرپول و مهمونياي علي بي غمي نيست ، داره ياد ميگيره دوئيدن واسه يه لقمه نون شب يعني چي ، سارا به اين برحه از زندگيش نياز داشت.
- سارا يه چيزيش هست ، نميگه ، ميدونم يه دردي سواي درداي ديگش داره.
- خاندان ملكان بي درد نميشه ، فقط بعضي وقتا فكر ميكنم فريدون و تهمينه قصر در رفتن ، هميشه عاشق بودن.
- مامان و باباي...
- آره مامان و باباي اون تيام ذليل مرده.
ابروهام بالا ميپره و قدمام طرف اون آرمان بعد از مامان نقطه اتكام برداشته ميشه و دستام از پشت دور گردنش حلقه ميشه و لبام به گونش ميچسبه.
*******
به سقوط آزاد آرمان توي بركه خنديدم كه توپيدن مامان به سارا نيشمونو خشكوند.
مامان فرشته – آخه يه جو عقل تو سر تو نيست دختر؟ بچم سر ما بخوره چي كار كنم من؟
سارا – اِوا خاله جون اين همه سوسول بارش نيار ديگه.
آرمان از بركه بيرون اومده خنديد و مامانو با همه خيسيش بغل كرد و صورت نگرونشو بوسيد و من دونستم كه مامان بي من هم يكي رو داره كه دل نگرونش باشه.
به رفتن آرمان به داخل ساختمون نگاه كردم و شنيدم حرف آهو رو...
آهو – ماشالا به قد و بالاش اصلني بهش نمياد پونزده سالش باشه.
سارا – فقط قد كشيده وگرنه عقلي نداره.
مامان نامردي نكرده يه پس گردني حواله ساراي لغز خون كرد و من خنديدم و صورتم تير كشيد.
مامان فرشته – صدبار گفتم در مورد آرمان من درست حرف بزن ، اصلا تو چيكار به بچه من داري ؟
سارا – دوسش دارم ، در ضمن بچه رو خوب اومدي.
كمي سكوت ميشه و من بركه دوست داشتني همه روزاي زندگيمو با چشام زيرو رو كرده ميگم...
- من دوست ندارم برگردم تو اون خونه.
سارا – ايشالا بميره اين تيام همگي راحت شيم.
مامان فرشته – واسه دشمنت هم آرزو مرگ نكن سارا ، مشكل آمين با تيام يه چيز جداست ولي يادم نمياد تيام واسه تو جز برادري كاري كرده باشه ، تيام از سالار بيشتر برات برادري كرد.
سارا – عقده خواهر نداشتنشو خوابوند ، از خونه بابام كه زدم بيرون همه يادشون رفت منو ، تيام هم منو يادش رفت.
مامان فرشته – پس حرف تو حرف آمين نيست ، حرف كينه ايه كه به دل گرفتي از تيام.
سارا – دلم ميگيره واسه آمين ، چرا دنيا با ماها لجه ؟ چرا ما يه روز خوش نبايد داشته باشيم ؟ چرا آدماي دور و برمون از زندگي فقط پول در آوردنشو فهميدن ؟ تو اومدي اينجا خاله خيالت نيست كه ما تو اون شهر نزديك آدمايي كه ازشون فراري هستيم چي ميكشيم.
مامان فرشته – فريال اينجور نااميد بارت نياورد.
اشك كه تو كاسه چشم سارا ميدوئه ، سرش تو سينه آهو قايم ميشه و مامانم لبخند تلخ ميزنه و من ميدونم كه سارا دلش بد تنگ مادرشه.


سقلمه سارا دل و رودمو تو هم پیچوند و اخمامو تو هم کشوند وچشم غرمو نصیبش کرد.
- چته تو؟
سارا - دارین طرفو ؟
آهو - اوف عجب چیزیه ، من که میگم مسافره ، قیافش به اینجاییا نمیخوره.
سارا - حالا آمارشو درمیارم.
خیره اون مرد به پاترولش تکیه داده و با موبایلش مشغول بودم و ته و توه اون قیافه رو درمی آوردم و تو ضمیر ناخودآگاهم با اون تیام تا حالا دقیق پی به محتوای چهرش نبرده قیاسش میکردم.
نگام رفت سمت سارای فضول در حال آمارگیری از مامان فرشته ی روی صندلی های ایوون در حال گلدوزی.
آهو - بهتری آمین ؟
- آره.
آهو اومد یه چی دیگه بگه که سارا خودشو بهمون رسوند و با اون همه زیرچشمی های نشونه رفته طرف جناب تو ویلا روبرو با گوشیش درگیر گفت : طرف دکتره ، اومده اینجا طرحشو بگذرونه ، مثه اینکه با آرمان هم رفاقتی در حد پای پلی استیشن داره و یه نموره تو درساش به این عزیز دل خواهر کمک میرسونه.
آهو - ای جونم ، وضعیت تاهلش تو چه رده ایه؟
سارا - پاک پاک ، نه نامزدی ، نه دوست دختری ، نه سری ، نه همسری ، بچه تو رده مثبت جامعه قرار گرفته.
آهو - ببینم میتونی مخشو بزنی یا نه؟
سارا - اونکه حرف دو دقیقشه.
آهو - این بابایی که من دارم میبینم با این همه طنابی که طرفش پرت کردیم و یه سر بالا نکرده یه نظر ما رو دید بزنه بیشتر از دو دقیقه کار داره.
سارا نیشی باز کرد و با اون همه عشوه همیشه تو وجودش بوده قدم برداشت طرف اون آدم سر کرده تو گوشیش و با گرمکن طوسیش جلومون وایساده.
آهو - من که میگم این ورپریده از شدت خیطی امشب عینهو سگ پاچه گیر میشه.
- نگو اینجوری ، سارا اگه زود هم عصبانی میشه واسه خاطر اون همه تنشیه که تو این چند ساله تحمل کرده.
آهو - چند وقت پیش تلفنی داشت با یکی حرف میزد ، بسکه سر طرف داد زد من گلوم درد گرفت ، زود از کوره در میره.
- فعلا که نمیشه کاری کرد ، باید با خودش کنار بیاد.
آهو - تا کی میخواد با این خود نفهمش کنار بیاد؟
- نمیتونه هضم کنه ، حق داره.
آهو - نمیدونم تهش چی میشه.
- اون هنوزم سر قضیه تو با خودش درگیره ، واسه همین توی این چند وقته بدتر شده.
آهو - دقیقا مشکل من با اون اینه که من اونو مقصر نمیدونم ، اون چرا ادا گناهکارا رو واسه من درمیاره؟
هیچی نگفتم و مسیر اومدن سارا رو با اون قدمای بلند معلوم الحال دنبال کردم و شستم خبرداری راه انداخت سر خاک توسری این بشر به قول آهو تا چند روز پاچه گیر.
نگام برگشت سمت اون دکتر روبروم و اینبار جای گوشیش خیره به من.
نگامو گرفته دادم سمت سارا و گفتم : چی شد این پروسه دو دقیقه ای؟
سارا - مرتیکه انگل ، یا اون خیلی منگله یا منو منگل فرض کرده ، والا الان تهرون بودیم یه دونه ترگل ورگل ترشو مخ زده بودم اونوقت این آقا واسه من تیریپ ادب برداشته ، عوضی ، حیف اون همه نخی که بهش داده بودم ، والا این نخا رو به آرمان داده بودم اومده بود ورم داشته بود.
به اون همه زیبایی نگام بند و دلم خون شد از این همه غم قایم شده زیر زیبایی.
********
مغزم گنجایش این همه اطلاعتو نداشت و قلبم مي کوبید و نیش باز سارا این همه واکنش رو تشدید میکرد.
آهو - راست میگی فرشته جون ؟
مامان فرشته - آمین با ورود به اون شرکته که میتونه حقوق خیلی خوبی به دست بیاره.
حرص زده از سر جام بلند شدم و دور خودم گشتم و نگامو دادم به ویلای روبرو و یهو غریدم که...
- دقیقا چرا باید برام تو شرکت این مرتیکه وحشی کار پیدا کنی؟
مامان فرشته - به نظرت من حرفم کجا برو داره؟
سارا - دلت هم بخواد منشی شخصی پسرداییم باشی.
دم دستی ترین چیز ممکن یعنی همن قندون یادگار مادر مامان فرشته رو به دست گرفته آماده پرتاب شدم که مامان با حرص قندونو از دستم گرفت.
مامان فرشته - آمین منطقی باش ، تیام هیچ وقت محیط کارو با خونش اشتباه نمیگیره ، در ضمن اون نمیدونه که منشیش رو من معرفی کردم ، بعضی وقتا آدم باید از نفوذش استفاده کنه.
آهو - آمین تو مجبوری این یه سالو با اون غول بیابونی بسازی ولی کار کردنت بحثش جداست ، تو نمیتونی هیچ وقت همچین موقعیت تاپی رو پیدا کنی ، پس بهتره منطقی باشی.
- اوف ، من چی میگم شما چی میگین ؟ تا خونه بابام بودم از بابام خوردم حالا هم که خونه اون مرتیکه ام از اون ، ازش متنفرم ، اون یه روانیه كه میخواد عقده نبودن آیلینو سر من دربیاره.
مامان فرشته - من اون پسرو میشناسم ، این اجباری که جمشید واسه عقد به کار بسته اذیتش میكنه در حالیکه فکر نکنم دیگه بهت کاری داشته باشه ، فقط نمیخواد کسی ازش نافرمانی کنه ، باهاش راه بیا تا...
- تا چی ؟ تا بتونم تو دلش جای آیلینو بگیرم ؟ جای خواهرمو ؟
مامان فرشته - من کی همچین حرفی زدم ؟
- یه عمر دردم این بود که نخواستنم ، یه عمر دردم این بود که اینقدر جمشیدخان عاشق بود که چون آذر منو نخواست اون هم منو نخواست ، یه عمر دردم این بود که چرا خواهرم مثه اون دوتاست ، حالا منم بشم یکی از اونا ؟ یکی از اون آدمایی که ...، جای خواهرمو بگیرم ؟ جای آیلینی که همه میخوانش؟ نه مامانم ، مادری و باورت شده باید قربون دست و پا بلوریم بری ولی یه چیز یادت نمونده که من هیچیم خوشگل نیست ، من حتی به چشم بابام نیومدم ، نه مادرم ، نه دردت تو جونم ، نه به فدای اون همه خوبیت ، برادرزادت پیشکش آدمایی مثل آیلین ، در حالیکه میدونم آیلین آدم برگشتن نیست و شاهین هم آدم از آیلین گذشتن نیست ، این آدمی که جلو روته کم نکشیده که حالا چشمش دنبال خاطرخواهای خواهرش باشه.


آهو - یه عمر خردت کردن ، یه عمر خردشون کن ، حداقل تقاص این چند وقته رو از تیام خان بگیر ، تو پتانسیل انتقامو داری.
- اونقدر خردم که فکر انتقام هم نباشم.
سارا - تو حقتو باید بگیری.
مامان فرشته - جمشید خرجتو میداد آمین ، یادت نره خودت خواستی سفرتو جدا کنی ، جمشید همیشه هم بی مهر نبوده ، خودت انباری ته پارکینگو انتخاب کردی وگرنه اتاقت...
- کم از آیلین داشت ، اسباب بازی نداشت ، عروسک نداشت ، کنار اتاق خانوم گل بود و بس ، چه فرقی بود بین اون اتاق و انباری ته پارکینگ؟ تو بگو مادر من ، منشی این مرتیکه باید بشم تا خرجم دربیاد که منشیش میشم و نمیذارم یه ایراد هم ازم درآره ولی موندگاری تو اون خونه برام سمه ، متنفرم از اون خونه.
مامان فرشته - فکر میکردم مهربان بهت خوب رسیده باشه .
- مهربانو با آقای اون خونه مقایسه نکن.
مامان فرشته - میدونم تیام کپی برابر اصل باباته ولی تهش برادرزاده منه ، به حرمت منم شده اذیت نمیشی تو خونش ولی باید تا یه سال اون خونه رو تحمل کنی چون وثوثق گفته...
- میدونم آقا از مالش نمیگذره ، می مونم ولی به اون آقازاده میگی همیشگی نیست ، چند روزی تو هفته پیش آهو و سارام ، میگی هر وقت دلم بهونه تو رو گرفت باید بذاره بیام پیشت ، والا صیغه ای زیر نظر شوهر ندیده بودیم ، اصلا اون چه حقی داره واسه من آقا بالاسری میکنه؟
سارا – خاصیت مردای دور و بر من و تو محق بودنشونه ، همشون از یه قماشن ، چون پول دارن انگار دنیا رو دارن ، تیام هم که شورشو درآورده ، از پنج سال پیش که صیام دنیا اومد اینجوری شد ، کپی برابر اصل باباته با غلظت هر چه تمام تر.
آهو - صیام کیه ؟
مامان فرشته واسه پیشواز اون عزیز کرده واسه هممون همیشه عزیز طرف نرده های تراس رفته گفت :بچش.
********
روی کنده همه این سالا بوده نشستم و به آب راکد شده برکه خیره شدم و صدای خش خش قدمایی ترسوندم و نگام سایه رو به استقبال نشست که تو نور ماه میشد فهمید همون دکترجان در همسایگی هستن.
- سلام ، ترسوندمتون؟
- شاید.
- از اقوام خانوم تهامی هستین؟
- دخترشونم.
من تا ابد دخترشم.
- چه جالب ، من نمیدونستم خانوم تهامی جز آرمان فرزند دیگه ای دارن.
- مگه دکترا باید همه چیزو بدونن؟
خندید ، یعنی خاص خندید و واسه من عجیب خاص نبود.
- نه ، ولی اینکه شما میدونین من دکترم جالبه.
- چیز زیاد جالبی هم نیست ، همیشه اون ویلا خالی بوده پس برامون سوال برانگیز بود.
- شما چرا پیش خونواده زندگی نمی کنین؟
- هر کسی یه جوری زندگی میکنه .
- نمی ترسین این وقت شب تنها کنار برکه؟
- نه ، چون تو این سالا هی چوقت مزاحمی نداشتم.
خندید و باز برای من خاص نبود و عجیب برای من شاهيني تو ذهنم رژه ميرفت كه خاص بودن خندش ررو تو اوج كودكي فهميدم.
- من ديگه بايد برم.
- ببخشيد كه مزاحم خلوتتون شدم.
- بركه رو كه به نامم نزدن ، راحت باشين دكتر.
- كوروش...كورش اميني.
سري تكون دادم كه گفت : شما اسمتونو نگفتين .
- مهرزاد هستم...آمين مهرزاد ، شب بخير.
- شب شما هم بخير.
از جنتلمني تو وجودش موج زده و طغيان كرده كه هيچ جوره نميشد گذشت ، شايد در پروسه هاي بعدي بشه مورد بررسي قرارش داد.
********


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 83
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 180
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,020
  • بازدید ماه : 13,978
  • بازدید سال : 141,081
  • بازدید کلی : 11,638,221