close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت چهارم
loading...

رمان فا

ساك دستي سارا رو كشوندم و كنده شدنش رو از سر سفره صبحونه با ذوق نگاه كردم و جيغش رو با نيش باز گوش دادم و حرص خوردنشو بهترين اتفاق روز تلقي كردم.…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3435 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:11 نظرات ()

ساك دستي سارا رو كشوندم و كنده شدنش رو از سر سفره صبحونه با ذوق نگاه كردم و جيغش رو با نيش باز گوش دادم و حرص خوردنشو بهترين اتفاق روز تلقي كردم.
مامان فرشته – آهو اين دوتا كه حواسشون نيست ، واسه تو راتون ناهار گذاشتم ، هله هوله هم نخورين كه اين آمين خانوم هنوز سرماخورده است ، رسيدين هم خبر بدين.
آهو لپ مامانمو بوسيد و من دلم غش رفت از اين همه محبت بوده تو دلم نسبت به اين زنِ مامانم نبوده...............................................................

آرمان با اخماي درهم تو ايوون ولو شده گفت : بايد پياده برين ، هم چرخ ماشين پنچره ، هم زاپاسش.
سر سارا تو گوشم فرو رفت و نفساش قلقلكم داد.
سارا – يه جا دلمون خوش بود سوار ماشين ميشيم كه اينجا هم انگار همون خاك توسري هستيم كه بوديم.
تو بغل مامان بودم كه صداي صحبت آرمانو شنيدم.
آرمان – ماشينمون پنچر شده ، اينه كه ....
كوروش – من مي رسونمشون.
نيش آهو چاكيد ، ابروهاي سارا ادغام پيدا كرد و من فقط به لبخند نيم بند تحويل اون همه خيرگيش دادم.
مامان فرشته – دستت درد نكنه پسرم ، اگه كاري داري مزاحمت نميشيم.
كوروش – نه بابا اينا چه حرفيه ؟ خودم هم مسيرم همينه.
گفت و ساك سارا رو از جلوي پاي من برداشت و عقب اون پاترول گذاشته منو به خودم آورد و باز من بودم و آغوش مامان و حس امنيت و گرمي دست آرمان روي شونم و حس عشق ريخته تو وجودم.
مامان فرشته – لج تيامو درنيار ،نميخوام هيچ وقت اذيت بشي.
چشمامو به هم زدم و عجيب از حالا دلم تنگ اين ويلاي طالقان و دو آدم مهم زندگيم شد.
تا ماشين تو پيچ جاده ويلا رو گم كنه براي اون دوتا عزيز دل دست تكون دادم و دلم خون نديدنشون شد.
كوروش – ميرين ترمينال؟
من كه بغض داشتم و سارا هم كه غضب داشت پس آهو قبول زحمت كرده گفت : بله ، به خدا راضي به زحمت نبوديم .
كوروش – اينا چه حرفيه ؟
آهو از آينه لبخند پاشوند و سارا سقلمش زد و حس غيرت بهش دست داد و من باز بغض داشتم.
كوروش – دانشجويين ؟
سارا زير لب گفت : شما هم مفتشي؟
آهو اينبار جواب سقلمه رو داد و با اون لبخند مرد افكن گفت : نه ، ما تهران زندگي ميكنيم.
كوروش – حتي آمين خانوم ؟
آهو ابرو بالا انداخت و براي من نمايش چشم و ابرو اومد و من باز هم با بغضم درگير بودم.
آهو – آمين هميشه تهران زندگي كرده.
كوروش آينه رو تنظيم كرده نگاشو داد به من و من بي خيال نگاش و اون همه كيس موردنظر بودنش نگامو دادم به جاده.
********
سارا كوله طرفم پرت كرده كنارم نشست و خيره نيمرخم گفت : چته فدات شم؟
بچگي كردمو با اون همه بغض ناليدم كه...
- من نميخوام برم ؟
سارا – پس خاله من ياسين خونده ديگه نه ؟
- من برم تو اون خونه جواب هر حرفم كتكه ، جواب هر نالم كتكه ، جواب مهمون بودنم كتكه ، من از اين همه كتك ميترسم.
كشيده ميشم تو حجم عطرش و عجيب دلم تنگ آغوش اوني ميشه كه حالا خيلي ازم دوره.
آهو – دِ دردت تو جونم ، تو ما رو داري ، غلط ميكنه عزيز فرشته جونو اذيت كنه.
- هميشه همه همينو بهم گفتن ، ولي جمشيد خان عزيز فرشته رو اذيت كرد ، خانوم گل اذيت كرد ، تيام هم اذيت ميكنه ، حتما اذيت ميكنه.
سارا – وثوق نميذاره ، قسمش دادم ، به جون خاله مهري قسمش دادم ، خيالت هم تخت كه خاله مهري عمرا بذاره اون مرتيكه نسناس تا شعاع دو متريت نزديكت بشه.
زنگ در زده ميشه و دست من شونه سارا رو چنگ ميزنه و خش خش كفش آهو روي اون موزاييكا عجيب داغونم ميكنه.
صداي وثوق تو حياط نقلي تكه اي از بهشتم ميپيچه و دلم مشت ميشه از اين همه دعاي بي جواب.
وثوق – به به آمين خانوم ، دلمون خيلي تنگت بود خوشگله.
نگاش ميكنم و اخم ميكنم و اون به قولش عمل نكرد...
و هنوز ته دلم ، دلم به بودنش گرم بود.
اخم كرده بلند ميشم و كيف رو شونه ميندازم و از كنارش رد شده براي اون دوتا دست ميكنم و طرف اون سانتافه سرمه اي ميرم و روي صندليش ميشينم و وثوق هم با اون مكث چند ثانيه ايش پيداش ميشه و به من اخم كرده خيره ميمونه.
- خرابه ؟
- چي ؟
- ماشينو ميگم ، نه كه راه نميفتي.
- قهري؟
- آدم اصولا با كسايي قهر ميكنه كه براش مهم باشن.
- پس من گناهكار محكمه اون مغز كوچولوتم.
- من دنبال گناهكار نيستم ، دنبال يه مرديم كه گفت نميذاره يه خال رو تنم بيفته.
- دِ بي مرام خودت كه شاهد بودي اون مرتيكه بي همه چيز درو روتون قفل كرد ، چه ميكردم فدات شم ؟
- بي خيال وثوق ، گذشته.
- نه نگذشته ، نگذشته كه تو اين چند روزه ي نبودنت مامانم شيرشو براي من و اون تيام نره خر حروم كرده و رام نداده تو خونه ، نگذشته كه هر روز كه چشمم به كمربند اون مرتيكه ميفته دلم خون ميشه كه من بي بته نتونستم واست هيچ كاري كنم ، من خاك بر سر فقط نشستم پشت در و صداي ناله و التماستو شنيدم و هيچ كاري نكردم ، من گناهكار دلم خون اينه كه نگام كني و بگي منو ميبخشي ، اين عوضي كه قول داد نذاره خال رو تنت بيفته رو ببخشي و خيالت تخت باشه كه اين آشغال روبروت نميذاره ديگه اون تيام خر و عوضي نزديك اتاقت هم بشه ، فعلا كه ريش و قيچيمون دست اونه وگرنه ميبردمت خونه خودمون.
زير چشمي اون رگ برجسته پيشوني رو نگاه كرده ميگم كه...
- حالا جو نگيرتت.
ميخنده و سي و دوسالشه و دلش گيره و عجيب واسه من تكيه گاهه.


به اون پسر بچه با اخم به غذا خوردنم خيره لبخند زده باز اخمشو به جون خريدم و خاله مهري دست تو موهاي لخت پسربچه حتما صيام نام برده ، گفت : خوش گذشت عزيزم؟
- جاتون خالي بله ، مامان خيلي سلام رسوند.
خاله مهري – سلامت باشه ، چه ميكنه؟
عاطفه با اون موهاي دو گيس كرده و تيپ مكش مرگ ماي راه انداخته با اون ليواناي چايي پشت ميز نشسته منتظر حرفاي هنوز از دهنم درنيومده شد و عجيب وثوق خوش سليقه است.
- خب مامان اونجا ، لباس طراحي ميكنه و بعد واسه مزوناي معروف طراحياشو ميفرسته ، ما سه تا هم وردست مامان خياطي ياد گرفتيم البته كلاس زبان و كامپيوترمون هم جا خود داشته.
وثوق از در تو اومده نگاشو زيرچشمي حواله اون دختر خوشگل پوش كنار دستم كرده گفت : خسته نيستي آمين ؟
عاطفه نگاه انداخت به اون همه استيل مردونگي برداشته وثوق و بي خيالش رو به من گفت : فقط خياطي ميكني؟
- نه خب ، از اون هفته ميشم منشي يه شركت ، يعني منشي شخصي رئيس شركت.
وثوق روبروم كنار مامان جونش نشسته و يه ماچ مشتي از لپ مامانش درآورده گفت : تو كه ديپلم بيشتر نداري.
خاله چشم غره رفت و وثوق شونه بالا انداخت و عاطفه زيرلبي يه "بي فرهنگ" پشت قباله آقا انداخت و من خنديدم و وثوق هم با خنده من نيش چاكوند و خم شده بينيمو كشوند و اينبار اخم صيام باز شده خنديد و خودشو لوس كرده تو بغل عموش كشونده شد.
- مدركم ديپلمه ولي زبان و كامپيوترم...
صداي اون آدم رعشه تو تنم انداز تو آشپزخونه اكو شد و تو گوش من اكو شد و اكوي قلبم گرفته شد.
تيام – اينجا چه خبره ؟
خاله مهري طاقچه بالا گذاشته نگاشو برگردوند و عاطفه لبخند زد به اون آدم براي من حكم عزراييلو داشته و وثوق شاخ و شونه رفت و صيام بيشتر تو آغوش عموش فرو رفت.
حضورشو پشت سرم حس كردم و داغي دستش روي شونم شكنجم داد.
تيام – به به ببين كي اينجاست ؟ سرخر مهرزادا ، سرخر عمه فرشته ، سرخر من ، چطوري كوچولو ؟ انگاري آب و هوا بهت ساخته كه ميخندي.
و من اشك ريختم و خاله غم ريخت و عاطفه حرص ريخت و وثوق داد.
وثوق – دستتو بكش ، بذار شاخ تو شاخ نشيم مرد.
اون حكم عزراييلو برام داشته خنديد و من دلم خون شد.
تيام – خوش باشين.
صداي قدماي دورتر رفتنش نفسمو آزاد كرد و من چقدر دلم آروم گرفت و عاطفه نفس ول داد و خاله نگروني پس زد.
تيام – فقط ، اميدوارم باباجونت به وعدش عمل كنه وگرنه...
قهقهه خندش دورتر شد و من دلم لرزيد و جمشيدخان كه عين خيالش نيست.
خاله مهري – بخور مادر.
صيام تا حال حرف نزده يهو گفت : بخور خوب شي.
وثوق خنديد و خاله خنديد و عاطفه خنديد و من به اون پسر نمونه كوچيك شده باباش نگاه كردم و طرح مهربونيش عجيب به دلم نشست.
وثوق – وقت خواب بعضيا نگذشته؟
عاطفه – فكر كنم يه نيم ساعتي گذشته.
خاله مهري – واي واي واي ، حالا آقا گرگه مياد اونايي كه خواب نيستنو ميخوره.
صيام – چرا چاخان ميگي خاله ؟ گرگا فقط تو باغ وحشن.
خندم ميگره و وثوق خندش ميگره و عاطفه خنده رو ول ميده.
خاله مهري – حالا هي شما بخندين اين بچه پرروتر بشه.
و خودش ميخنده و لپ صيام كشيده ميشه و چشماي صيام نرم نرمك خمار ميشه و چه غريب سبزي رنگش دلمو ميبره.


با اون بلوز مردونه گل و گشاد و اون تيپ نداشته به كابينت تكيه داده به اولدورم بولدورم خاله توجه كاملو مبذول ميكردم و از اين همه اقتدار بوده تو وجودش دل غنجي پيدا افتاده بود تو جونم و در كمال قساوت نيشم از تو سري خوري اون دوتا دختر زيادي اوپن مايند باز ميشد.
به صيام با چشماي خوابالو وارد شده نگاه انداخته خنده پخش شد رو صورتم و خاله مهري صيامو بغل گرفته گفت : خوشگل من چطوره ؟
صيام لوسي رو به حد اعلا رسونده سر كرد تو گردن خاله و ناليد كه...
صيام- خاله بگو خورشيد نياد.
خالخ خندشو خورده صيامو پشت ميز نشوند و تشر زد به اون دوتا كه صبحونه بچه رو آماده كنن.
خاله مهري – آمين بيا بشين صبحونه بخور.
- نه خاله ، سيرم.
نگاه صيام سرتاپامو وجب كرد و من لبخند پاشوندم به اون خيرگيش و اون اينبار اخم نكرد.
كنارش نشستم و موهاي پيشونيشو كنار زده گفتم : اسم من آمينه.
صيام – ميدونم ، تازه ميدونم كه زن بابايي.
چشام گشاد شد و دهنم واموند و خاله خنديد.
خاله مهري – بچم باهوشه.
صيام – ولي تو از بابا خيلي كوچيك تري ، تازه صورتت هم پر زخمه.
خنديدم و خم شدم و اون گونه مخملي رو بوسيدم و اون فقط نگام كرد.
خاله مهري – ديرجوشه ، زود به كسي اعتماد نميكنه ولي انگاري داره با تو خوب راه مياد.
لبخند زدم و نگامو از اون حجم بچگونه تو خيال خودش خيلي بزرگ نكندم و گفتم : عاطي كجاست ؟
خاله مهري – رفته دانشگاه.
صيام – عاطي ميخواد مهندس بشه ، مثه عمو وثوق.
لبخند اومده تا پشت سد لبمو قورت داده گفتم : چه خوب.
صداي وثوق نيش اون دوتا دختر انگار توي مهموني رو چاكوند و من حرص خوردم.
وثوق – چي چه خوب؟
به اون آدم با گرمكن زيادي خودموني شده لبخند زدم و گفتم : صبح به خير.
بينيمو كشيد و صيامو بوسيد و مامانشو به قول خاله تف مالي كرد و نشست پشت ميز.
وثوق – نگفتين چي چه خوب؟
اومدم يه چي بگم كه يكي از دخترا تا كمر براي وثوق خم شده و دار و ندار بيرون ريخته فنجون چايي جلو آقا گذاشت و گفت : چيزي نياز ندارين آقا وثوق؟
خاله مهري حرص خ.رد و سقلمه حواله وثوق اصلا تو خط نبوده كرد و صيام پر خنده گفت : خاله چرا عمو رو ميزني؟
آماده خنده بودم و وثوق اخمم كرد و خاله با چشماش واسه دختره خط و نشون كشيد و دل من خنك شد.
خاله مهري – چرا آمين زود بلند شدي امروز؟ مي خوابيدي خب؟
صيام – نه چرا بخوابه ؟ مگه شما ميذاري من بخوابم كه ميذاري آمين بخوابه ؟ نخيرشم بايد بيدار باشه ، هر وقت من خوابيدم همه بخوابن.
وثوق – پسر كو ندارد نشان از پدر ، زورگويي تو خون اين خونوادست.
- امروز ميخوام برم خونه ، ميخوام وسيله هامو جمع كنم.
وثوق – جلدي ْآماده شي رسوندمت.
- نه ، نيازي نيست ، ميخوام يه كم راه برم.
صيام – خوب نيست دختر تنهايي تو خيابون راه بره ، خاله مهري هميشه به عاطي ميگه.
خنديدم و وثوق واسه من بل گرفت.
وثوق – ميگن حرف راستو بايد از بچه شنيد.
- بي خيال.
خاله مهري – يه امروزو تنها برو ، فقط شب دير نكني دلم هزار راه بره.
- خيالتون تخت ، مال بد بيخ ريش صاحبش.
صيام نگام كرد و من باز اون گونه رو بوسيدم و اينبار لبخند زد و من دلم خون شد از اين همه بي مهري تو حق اين بچه از طرف باباش.
صيام – شب زود مياي؟ آخه عاطي قول داده فوتبال دستي بازي كنيم.
چشمام به هم خورد و لبم پر خنده شد.
- هنوز شب نشده خونه ام.
طرح لبخندش دوست داشتني تر از همه خنده هاي عمرم رو لبش نقاشي شد و چقدر شاد كردن دلش آسونه.
********
از كنار خانوم گل كه رد ميشم سنگيني نگاشو رو اون همه زخم آثار داشته رو صورتم ميبينم.
- خوبي مادر؟
تا پشت لبم مباد كه بگم تو هيچ وقت مادر نبودي و نميگم ، گاهي برام كاري كرد اين زن تپلِ كدو قلقله زن.
- من برم به جمشيدخان بگم اومدي ، تو اين چند وقته اعصاب نذاشته واسه ما؟
اعصابش از نبود ثمره عشقشه ، آمين به چند من؟
راهم طرف اون انباري ته پاركينگ كج ميشه و به خودم كه ميام كل دار و ندارم يه ساك لباس ميشه و چندتا قاب عكس و كتاب و يادگاري.
در انباري رو ميبندم و عجيب اينبار برام حكم انباري داره.
طرف ساختمون ميرم و صداي داد جمشيدخانو ميشنوم.
جمشيد خان – لباس من كجاست ؟ آخه چقدر بگم من رو لباسام حساسم.
دادش بلنده و ميدونم نبود ثمره عشقش بهش فشار مياره.
از كنار خانوم گل نگرون رد ميشم و راه پله مارپيچي رو بالا ميرم و چقدر اين دل ديوونه من تنگشه.


پشت در اتاقش به رسم هميشه تقه ميزنم و وارد ميشم و سلام زيرلب ميگم و بي نگاه بهش طرف لپ تاپ باز شده و قراراي كاري تو صفحه وردش باز شده ميرم و چند گام به عادت به طرف كمد باز شده برميدارم و كت و شلوار دودي رو از رگال كت و شلوار ها جدا ميكنم و پيرهن طوسي رو از رگال پيرهن ها و كفش نوي هنوز پا نخورده چرم اصل رو از كشوي كفش ها بيرون ميارم و كراوات دودي رو با راه راه نقره اي براي تكميل تيپ جدا ميكنم و آخرين تير خلاص رو براي مكش مرگ مايي تيپ ميزنم و دكمه سر آسيتين هاي مارك اصل ايتاليا و گيره طلا سفيد كراوات رو هم روي كنسول ميذارم و ميگم كه...
- امروز قراراتون مهمه ، بهتره كه شيك تر باشين .
سنگيني نگاش رو روي آثار به جا مونده از مهمون نوازي تيام خان حس ميكنم و از كنارش گذشته ميگم كه...
- اومده بودم چندتا وسيله بردارم ، ببخشيد اگه كل زندگيم حضورم اذيتتون كرد...جمشيدخان.
بابا نگفتم و دلم بابا گفتن خواست ، دلم يك عمر بابا گفتن خواست و خفه شد اين دل.
از در گذشته صداش قدمامو وايسوند.
- چرا كتك خوردي؟
چرا كتك خوردم و باباي من نميپرسه چرا كتكم زد اون مرتيكه ، چرا كتك خوردم و جمشيدخان باز هم گناه من ميبينه زخماي صورتمو .
- چون طفيليم.
دهنم تلخ ميشه ، زبونم ميسوزه ، گلوم آتيش ميگيره و عجيب اين دو كلمه با روانم بازي ميكنه و اشكمو درمياره.
- آيلين كه برگرده همه چي درست ميشه.
آيلين كه برگرده من صيغه اي دربه در ميشم و تو نظر جمشيدخان همه چي درست ميشه.
- يه عمر تا نوك زبونم اومد كه بگم...
باز نگفتم و گذشتم و صداي قدماشو شنيدم و بعد صداي پر از اقتدارشو.
- بگو اون چيزي كه يه عمر خواستي بگي رو.
باز هم محقه و من چقدر دلگير.
- يه عمر خواستم بگم همه كاري ميكنم تا به چشمتون بيام جمشيد خان ، يه عمر دوستون داشتم جمشيدخان ، يه عمر همه كاري كردم كه تو خلوت خودم خودمو طفيلي ندونم ، نشد ،هيچكس نخواست كه بشه.
و من چرا گفتم يك عمر دوست داشتم و نگفتم دوست دارم ؟
- من تنها چيزي كه نياز ندارم ، دوست داشتنه توئه.
و دل من چه غريب ميشكنه ، صداش از شكستنش بدتر خراش ميده اين دل تيكه پاره رو.
از كنار اون همه اشرافيت هيچ وقت ازش سهمي نداشته ميگذرم و دلم بيتاب اون وقتايي ميشه كه به عشق خنده جمشيدخان كل اين سراميكا رو كوزت وار تي ميكشيدم.
چمدونمو دارم ميبندم با يه طرح كهنه از دل خوشيام
باورم نميشه بايد برم و ديگه هيچ وقت به ديدنت نيام
********
آهو – خوشم مياد آقاي سمارات با اون دبدبه كبكبه بفهمه كدوم يالقوزي خواستگار پر و پا قرص دخترشه.
- نگو اينجور گناه داره بچه مردم.
سارا حرص زده از دست مادر هادي جان اومده تو آشپزخونه توپيد كه...
سارا – چتونه دو ساعته هر و كرتون هواست ؟ زنيكه نفهم فكر كرده چون اون پسر بي شعورش منو ميخواد ميتونه دستمزد نده ، تا قرون آخرشو گرفتم تازه دولا پهنا هم حساب كردم باهاش كه ديگه كلاش هم پاره شد و اينورا افتاد طرف خياط خونه ما نياد.
آهو دست زده گفت : گود براوو عزيزم ، تو كه زدي مادر صاحب بچه رو درآوردي ، بعد بگو درد بي شوهري بهت فشار آورده ، مگه چشه پسر مردم ؟ دلتم بخوادش.
سارا – دل من اينجور آنتيكايي نميخواد ، يه عمر اين همه مرتيكه خوش و بر و رو دور و برم بوده كه حالا خاك بر سر اينجور نفهمي بشم؟
آهو بي خيال چك و چونه با اون زبون نفهم شده گفت : امشب اينجايي آميني؟
- نه ، قول دادم برگردم.
سارا – دقيقا به كي قول دادي؟
- به صيام .
لبخند سارا شفاف ميشه و دل من خوش اينكه حداقل صيامو از باباش جدا ميدونه.
سارا – دلم تنگشه ، حيف اين بچه كه بايد اينجور ننه بابايي داشته باشه ، به خدا حيف.
- مامانش كجاست ؟
آهو – بازم خوبه پرسيدي وگرنه به آدم بودنت شك ميكردم.
سارا خنديده گفت : چند سال پيش اين پسره به حرف باباش با دختر يكي از شريكاي دايي ازدواج كرد و به محض دنيا اومدن صيام هم جدا شد ، ته و توه قضيه هم اينه كه زنيكه با خيليا تيك و تاك داشته ، حالا اشتباه نشه ، اين پسردايي ما هم همچين پسر پيغمبري نيست ، اونم از اونور گند و كثافت بالا مي آورده و دوتاشون ديدن خيلي دارن همو به زور تحمل ميكنن اينه كه طلاق گرفتن.
- اون وقت مشكل تيام با صيام چيه ؟
سارا – بچه رو نمي خواست ، تهمينه جون هم پا شد اومد تهرون كرك و پر تيامو ريخت و يه پا وايساد كه نوش بايد پيش پسرش بزرگ بشه ، ولي خب تو همه اين پنج سال تيام كم نذاشته براي صيام ، خودشو موظف ميدونه كه بهترين امكاناتو در اختيار صيام بذاره ولي محبت نه ، شايد بوده ولي كم بوده.
دلم ميگيره از اين نخواسته شدن و چقدر خوبه كه تيام حداقل وظيفه سرش ميشه.


اينبار يه تيپ بهتر واسه خودم ساخته از پله ها بالا رفته از در پاگرد پا به محوطه گذاشتم و با دنبال كردن اون جاده سنگي تحت محاصره شمشادهاي هرس شده به زمين بازي ساخته پشت ساختمون رسيدم و صيام با ديدنم ذوق زده دست تكون داد و عجب تيپي زده بود ناكس.
با عاطي دست دادم و طرف صيام وايساده با همكاري بچگانه و گاهي جر زني هاي من و عاطي زير سبيلي رد كرده، اون فسقله برديم و صداي وثوق جو شادمونو به سكوت دعوت كرد.
وثوق – ميبينم كه تنها تنها خوش ميگذرونين.
عاطفه خنديد و وثوق خيره شد و من چشم و ابرو اومدم و صيام كنار گوشم گفت : من ميدونم كه عمو وثوق عاطي رو دوست داره ، يه دفعه به عاطي نگيا ، هنوز بايد درسش تموم بشه بعد ، آخه عمو ميگه حيفه بيفته تو زندگي.
غش غش خنديدنم اون دوتا رو خيره كرد و صيام تو بغلم كشيده شد و دلم غنج اين همه مثل هم بودنمون رفت.
شب خوبي بود ، شب خوبي بود وقتي وثوق كباب سيخ ميزد و خاله مهري تو ايوون نشسته وسطي ما رو پرخنده نگاه ميكرد و عاطي گاهي به دور از حواس جمع خيره وثوق ميشد و من امروز غمم يادم رفت.
خاله مهري لقمه داده به دستم گفت : چرا نميخوري مادر؟
- دارم ميخورم ممنون.
وثوق – همچين تو همي ، طوري شده؟
عاطفه – دلت تنگ خونتونه؟
مي خندم و چقدر اين جمله خنده داره.
وثوق ميفهمه يه چي هست و چيزي نميگه و صيام سر به بازوي من تكيه داده ميگه كه...
صيام – خاله بگو فردا خورشيد نياد ، عاطي كه دانشگاه نميره ، بريم بيرون همه ، بريم شهربازي.
عاطي چشم و ابرو مياد و خاله مهري ميگه كه...
خاله مهري – الهي من دور پسر گلم بگردم ، بابات ناراحت ميشه.
صيام – اون هميشه ناراحته.
دل من كه ميگره هيچ خاله مهري چشم ميبنده بابت غم اين بچه و وثوق به قصد خنده دست ميبره طرف بيني صيام و كش ميده اون همه خوش تراشي رو و عاطي الكي خند ميزنه و من هم پشت بندش.
صيام – امشب خيلي خوب بود ، كاش هر شب اينجوري باشه.
وثوق – اگه شما بچه خوبي باشي و بذاري اين دختر كروكديله كارشو خوب انجام بده فردا شب همه با هم شهربازي ميريم.
صيام كه ذوق ميكنه خاله ميتوپه به وثوق سي و دوساله و با ذوق بچه ذوق كرده.
خاله مهري – صدبار گفتم جلو بچه از اين حرفا نزن ، از بس گفتي ديروز راست راست تو چشم اين دختره خورشيد زل زده ميگه " كروكديل لباست خيلي ناجوره".
چشماي عاطي گشاد ميشه و پق ميزنه زيرخنده و وثوق يه چي لب خوني ميكنه و بعد هم ميخنده و من دلم عجيب ميخواد اين خورشيد ملقب به كروكديل رو با اون لباس ناجور ببينم.
- خورشيد اينجا چي كار ميكنه؟
وثوق – كلي بگم يا جزئي؟
- هم كلي هم جزئي.
وثوق – كلي اينكه پول يامفت ميگيره ، جزئي اينكه فقط واسه تيام خان قروقميش ميريزه با اون قيافه نكرش.
خاله مهري خنده قورت ميده و ميگه...
خاله مهري – پرستار صيامه و مسئول تربيت صيام.
صيام – من ازش بدم مياد.
- چرا؟
صيام – چون بده ، اذيتم ميكنه ، سرم داد ميزنه ، بعدش هم ميخواد خودشو به ريش بابا ببنده.
عاطفه – تو فسقله بچه ميدوني خودشو به ريش بابا ببنده يعني چي؟
صيام – آره كه ميدونم ، خودم تو اون فيلمه ديدم ، يعني اينكه حامله بشه بعدش هم با بابا ازدواج كنه.
دهن همه به قاعده يه توپ تنيس باز موند و اولين نفر به خودش اومده خاله مهري بود كه هوار شد سر عاطفه بدبخت...
خاله مهري – صدبار گفتم نشين با اين بچه سريالاي ماهواره رو ببين ، آخه من اينو ديگه كجا دلم بذارم؟
صيام – نه خاله ديگه نميتونه خودشو به ريش بابام ببنده ، آخه بابام زن داره ، زنش هم خوشگله.
از اين مهربونيش دلم خوش شد و بوسيدمش و خاله باز غر زد و وثوق خنديد و عاطي سرخ وسفيد شد.


نگام از دامن بالا زانوي مشكي و اون پيرهن تنگ سفيدش گذشت و موهاي هايلايت شدشو مورد بررسي قرار داد.
يه نگاه از بالا بهم انداخت و من امروز تيپم بد نبود.
- خدمتكار جديدي؟
ابرو بالا انداختم و اومدم يه چي همچين نرم بارش كنم كه خاله مهري از راه رسيده و صيام ازش آويزونو به زور روي مبل نشونده گفت : ايشون همسر جناب ملكان هستن.
از تك و تا افتادن خورشيد جون رو به همراه صيام با ذوق به نظاره نشستيم و دلمون يه حال اساسي پيدا كرد.
خورشيد – چه بي سروصدا.
تيام خان از پله ها پايين اومده دست تو جيب براي من چشم غره اي رفت و من هم سر جام وايسادم و جم نخوردم و خيره شدم به دهنش تا جوابو بدونم و اينبار خرد شدن اون آدم به ظاهر هميشه قدرتمندو ببينم.
تيام – آمين به علت سفر خونوادش چند ماهي مهمون خونه منه تا مراسم ازدواجمون به راه بيفته.
هم لبخند از لب من رخت بر بست هم از لب اون خورشيد بيشتر در حالت تاريك فرورفته ، يادم نبود تيام خان اهل خودشو بد نشون دادن نيست.
تيام كه ميره و صيام هم با حرص خورشيد بي حوصله رو همراهي ميكنه تنگ دل خاله و عاطي ميشينم و ميگم كه...
- همه خدمه بايد اينجور تيپي داشته باشن ؟
خاله مهري – تيامم بند كثافت كاري هست ولي ديگه نه تا اين حد كه تا خونه بكشونتش ، اينا هم كه مي بيني اينجوري شدن اين عاطي ورپريده رو ديدن فكر كردن اونا هم اينجوري تيپ بزنن و چارتا قر و قميش بيان واسه تيام دلشو ميبرن ، من برم ببينم اينا واسه ناهار دارن چه ميكنن.
خاله ميره و نگاه من تو صورت خوشگل عاطي چرخ ميخوره و ميگم كه...
- تو اينجا چي كار ميكني؟
- تقريبا هيچكاره ام.
- يعني چي؟
- يه زماني مامان و بابام اينجا سرايدار بودن و تو يه تصادف جاده اي ميميرن ، خاله مهري هم به حرف فريدون خان منو بزرگ ميكنه و يه جورايي من مثه تيام و وثوق لا پر قو بزرگ ميشم ، ولي يه روزي ميرم ، هميشه اين حسو داشتم كه اضافيم ، دستم رفت تو جيب خودم از اين خونه ميزنم بيرون .
- وثوق هم گذاشت تو بري.
- وثوق خيلي غيرتيه درست ولي منطقيه ، منو مثه خواهرش ميدونه.
- تو چي؟ تو هم اونو مثه برادرت ميدوني ؟
نگاش كه دزديده ميشه خندم ميگيره و اون هم ميخنده و غم ميشينه كنج چشماش.
- آمين ؟
- جانم ؟
- عاشق تيام نشو ، اين قولو ميدي؟
- مگه ديوونم عاشق آدمي بشم كه قصد جونمو داره؟
- عملا اكثريت دختراي اومده تو زندگي تيام عاشقش بودن ، اونقدري كه يه سري خاله مهري ازم پرسيد منم دل دادم به اين مرد مغرور يا نه ، ولي ميدوني تيام براي هر كي بد باشه براي ماها خوب بوده ، هميشه هوامو داشته ، و اينكه من هميشه اونو برادرم ميدونستم.
- و چرا ميخواي كه من عاشقش نشم ؟
- چون من تيامو بعد از اين همه سال يه بار عاشق ديدم ، اونم روزي بود كه آيلين اومده بود اينجا و تيام واسه اولين بار خوشِ عالم بود ، آيلينو عاشق نديدم درست ولي دردم اينه كه تيام عاشقه ، خودتو فداي اينجور مردي نكن.
- خيالت تخت ، من يه عمر عادت كردم به داشته هاي خواهرم چشم نداشته باشم ، اين زندگي هم روش.
- داشتن تو لياقت ميخواد ، دوست داشتنت بيشتر.
ميخندم و اون فقط نگام ميكنه و چرا جز مامان هيچكس منو نخواست؟
********
ساراي خراب شده سر وثوق هممونو به خنده ميندازه و چه جالب عاطي و آهو جيك تو جيك شدن و صيام بند منه.
تو بغلم لم دادنش خوشحالم ميكنه و كنار گوشش ميگم...
- صيام ؟
- هوم ؟
- باباتو دوست داري؟
- آره ولي اون منو دوست نداره ، خودم يه بار شنيدم داشت با عمو وثوق دعوا ميكرد گفت " من صيامو هيچ وقت دوست ندارم ".
دلم كه ريش اين همه شباهت ميشه مينالم كه...
- شوخي كرده قربونت برم ، مگه ميشه بابايي بچشو دوست نداشته باشه ، همه مامان باباها عاشق بچشونن.
و چقدر امشب من دروغ ميگم.
- آمين ؟
- جان آمين ؟
- چون بابا تو رو دوست نداره و تو هم بابا رو دوست نداري من خيلي دوست دارم ، ديگه هم نميذارم بزنتت ، باهاش دعوا ميكنم.
- الهي قربونت برم من ، آدم كه با باباش دعوا نميكنه.
- تو هيچ وقت با بابات جنگ نكردي؟
منِ برده غلط ميكردم كه ميگفتم آخ ، دعوا كه پيشكش.
- من بابامو هميشه دوست داشتم ، اينقده مهربونه ، هميشه دوستم داشته ، بچه كه بودم ميرفتيم با هم پارك ، ميرفتيم سينما.
- من با بابام اينجاها نرفتم.
- من ميبرمت.
- راست ميگي؟
- هر وقت دلت گرفت دوتايي ميريم بيرون.
- بابا ميذاره ؟
- به خاله مهري ميگم اجازه بگيره.
- آره آره بابا از خاله مهري ميترسه.
من ميميرم براي اين همه كودكانه خالصانه وقتي كه اينقدر راحت ميشه دلشو كف دست حس كرد.


زخماي كمتر شدم زير لايه هاي اون كرم پودر آرايشم محو و تيپم براي اولين روز كاري و سوپرايز تيام ملكان تكميل شده از اون آسانسور پا به طبقه بيستم و آخرين طبقه اون برج گذاشته راه بلد پشت ميز جاگير ميشم.
و نگام ميره سمت اون در دولنگه چرم و يه لبخند موزمارانه رو لبم جا خوش ميكنه.
راس ساعت نه صبح از آسانسور خارج شده وارد طبقه ميشه و من از سر جام بلند شده جلوش قد علم ميكنم و رد تعجب تو نگاش ميشينه و هيچي نميگه و من شروع ميكنم اينبار...
- سلام ، بنده آمين مهرزاد هستم و از امروز منشي شخصي شما ، هماهنگياي لازمو جناب فتحي ، معاونتون انجام دادن.
بي حرف از كنارم ميگذره و با دست اشاره ميزنه دنبالش راه بيفتم.
پشت سرش ايستاده تو درآوردن اون كت گرون قيمت كمك لازمو بهش ميكنم و كت رو توي كمد ديواري ته اتاق به جا رختي آويزون كرده ميشنوم صداشو كه ميگه...
- ليست قرارداداي اين ماهو تا نيم ساعت ديگه ميخوام ، قهوه اسپرسو هم فراموش نشه.
- بله ، حتما.
طرف اون در چرمي قدم برميدارم كه ميگه...
- ازر اين به بعد دوست دارم بشنوم بله رئيس.
آدم عقده دار توي دنيا كم نيست و چه جالب كه با يه دونه از اونا هر روز و هرشب دم خور باشي.
- بله رئيس.
لبخند محو پيروزيش پشت مانيتور لپ تاپش گم ميشه و من اينبار حس عقده تو وجودم بيداد ميكنه.
نيم ساعته با تمام كاربلدي اين همه سال واسه جمشيدخان يه پا منشي شخصي بودن مو رو از ماست ميشكم بيرون و فنجون قهوه اسپرسوي خودم آمادش كرده رو هم به تكميل اون همه كار انجام شده تو نيم ساعت ميرسونم و جلوي آقا كه وايميستم بي نگاه به اون همه حجم كار اشاره ميزنه با سر و بي نگاه كه بذارمش روي ميز و من با اون همه اعتماد به نفس به دست آودره از اولين روز كاريم ميگم كه...
- امري با من نداري رئيس؟
يه نكاه به سرتاپام انداخته فنجون قهوه رو به لباي خوش فرمش نزديك ميكنه و خباثت چشماش سبزشو بالا برده ميگه كه...
- چند سالته ؟
- نوزده سال.
- پس خيلي بچه اي ، تا ساعت نه شب حق خروج از شركتو نداري ، بايد كل قرارداداي بسته شده تو سال گشذته و امسال فردا قبل از اومدنم روي ميزم باشه.
جز بله رئيس حرفي درخور ندارم و نه شب از اينجا زدن بيرون مساويه با يازده شب به خونه رسيدن و جنازه شدن.
********
ساعت نه شده و من از پشت پنجره هاي سرتاسري به اون همه نور نگاه ميندازم و تنم چه خسته ايت و اين مرد چه بدذات .
گوشيم شارژ تموم كرده و من شماره ي اون خونه دراندشتو ندارم تا يهو خاله مهري اين روزام نگرونم نشه.
همه چي تكميله و من كاري ندارم و دلم ناي رفتن نداره ، چرا عاشقي حق من نيست ، من صيغه اي ديگه چه آينده عاشقي جلو رومه؟
از كنار خيابونكه ميگذرم و دوتا ماشين آخرين مدل برام بوق زنون وايميستن دلم به خنده مياد ، من صيغه اي اگه امشبو خونه نباشم به كي برميخوره و دلم چه تنگ صيامه ، رفيق اين چند روزه بودن تو خونه باباش.
يازده و نيم كه ميرسم خونه و در باز ميشه و من مسير در تا ساختمونو ميرم ، توپ و تشر وثوق و نگروني خاله مهري بيشترين آزارم تو كل اون روز ميشه.
وثوق – آخه عقل نداري تو نه ؟ گوشي خاموش ميكني واسه من؟ تو آدمي / ميفهمي چند نفرو مچل خودت كردي؟
اشك ميدوئه تو كاسه چشمم و من واسه امروز تكميلم.
خاله مهري – نميگيمادر ما دلمون هزار راه ميره ؟
- ببخشين شارژ گوشيم تموم شد ، كارم هم طول كشيد.
وثوق – غلط كرده اون خراب شده اي كه تا اين ساعت ول كن كارمندش نيست.
صداي تيام خط ميكشه روي اولدورم بولدورم ساعت يازده و نيم شب وثوق.
تيام – چه دوباره صدات بلنده ؟
بعد مخاطبش رو من حقير ميدونه و ميگه...
تيام –كارا رو انجام دادي؟
نگاه وثوق ناباور ميشه ومن تاخ خند ميزنم به اون مردونگي وجودش و ميگم...
- بله رئيس.
تيام –ئ خوبه ، فردا تا دوازده شرلكت نيستم ، قرارا رو كنسل كن.
- حتما رئيس.
و من متنفرم از رئيس.


بي حوصله حوله رو از دو طرف گردنم رد كرده سر اون ميز پر و پيمون صيحونه نشسته رو به عاطي بهم خيره گفتم : چيه اول صبحي؟
عاطفه – يعني واقعني منشي تيامي؟
- آره ، شانس ماست ديگه.
عاطفه – اذيتت ميكنه؟
- عين خر ازم كار ميكشه.
خاله مهري – مادر تو چي كار به كار كردن داري ؟ خياطي كه ميكني.
- خب خياطي واسه يه زندگي مجردي كفاف نميده ، چند ماه ديگه كه اين آقا تيام پرتم كرد از خونش بيرون من كه تو اين شهر نميتونم برم سربار رفيقام بشم بايد خرجي خودمو بدم.
اومدن وثوق سكوت به جمع آورد و آقا واسه من تيريپ كلاس برداشته زيرلبي جواب سلام داد و با همون اخماي درهم گفت : خودم ميرسونمت ، شب هم هر ساعتي بود زنگ ميزني بيام دنبالت.
- من بچه نيستم وثوق ، اين همه سال خودم تنها زندگي كردم ، پس نيازي نيست كه دلت برام بسوزه.
وثوق – دلم بسوزه ؟ اين حرفه تو ميزني؟ آخه بچه ساعت يازده و نيم شب برگشتن خونه واسه توئه بچه ميدوني يعني چي؟ يعني اينكه هي چشممون به در باشه كه خانوم صحيح و سالم برميگرده يا نه ، تيام هم قرار شده زياد تو شركت نگهت نداره.
- تو هم باور كردي.
خاله مهري – صبحونتونو بخورين و اول صبحي اوقات همو تلخ نكنين.
هجوم صيام دست و رو نشسته به آشپزخونه جو رو عوض كرد و من چقدر دلتنگ حضورش بودم.
صيام – ديشب كجا بودي ورپريده؟
چشماي همه گشاد و سپس خيره به اون نيم وجب قد و بالاي پنج ساله شد.
خاله مهري – اين چه طرز حرف زدنه بچه ؟
صيام بي خيال اين همه چشم غره ي رفته بهش پشت ميز جاگير شده گفت : خودت چند روز پيبش به عاطي گفتي تا اين وقت شب كجا بودي ورپريده ، مگه هر كي دير مياد خونه ورپريده نيست؟
عاطي آماده شليك خنده رو از نظر گذرونده به وثوق خندشو قورت داده رسيدم و دلم يه ماچ گنده از لپاي تپل اون نيم وجب قدوبالاي پنج ساله خواست.
خاله مهري – مگه هر حرفي من ميزنم تو بايد بزني بچه؟
صيام – مگه فقط شما بايد نگران آمين بشين؟ خب منم نگرانش بودم ، مگه خودت نميگي شهر پر گرگه ، يكي از اونا بياد آمينو بخوره چي كار كنيم ؟ تازه من آمينو خيلي دوست دارم ، نميخوام گرگ بخورتش ، ميخوام بزرگ شدم بشه زن خودم.
وثوق – خوشم مياد آينده نگري عمو ، زبون هم كه نيست ، ماشالا اتوبان تهران قزوينه.
صيام – آمين من بزرگ شدم زن من ميشي؟
خنده اومد تا پشت لبم و صداي اون رئيس من ازش بيرار تو هياهوي راه انداخته ي صيام راه گرفت.
تيام – نه ، آمين زن تو نميشه ، چون آمين زن باباته ، البته موقت.
باز هم صد رحمت به اين تغيير رويه چند روزه كه از صيغه به موقت تغيير اسم داديم.
صيام – خب هميشه كه زن تو نمي مونه ، تو يه روز كه ميميري.
با اين حرفش صداي خنده عاطي و وثوق تو هم پيچيده نيم خند خاله مهري رو به ره انداخت و من لب گزيدم از اين همه زبون اين نيم وجب قد وبالاي پنج ساله.
تيام بي خيال اين همه خنده طرف يخچال قدم برداشته صداي خاله رو بلند كرد.
خاله مهري – چي ميخوري مادر ؟ بگو خودم برات بيارم.
تيام – تو چرا ؟ مگه اون دوتا آكله رو استخدام نكردم ؟ چي كاره ان تو اين خونه ؟ فقط بلدن پول يامفت بگيرن؟
عاطفه – آه قربون دهنت ، فقط بلدن پول يامفت بگيرن.
خاله مهري – به دل من هم نميشينن.
وثوق – بچه ها بدي كه نيستن.
اخم عاطي كه تو هم كشيد هيچي ، خاله مهري هم يه چشم غره از اون دست به نقداش واسه گل پسرش كنار گذاشت و تيام خيره وثوق گفت : خوشت اومده داداش ؟ ميخواي خوب تراشو واست سوا كنم ؟ نه همچين انگاري به دلت هم نشستن ، خورشيد جونو چي ؟ دوست داري ؟
عاطي كوله رو روي شونش انداخته بي نگاه به وثوق بهش خيره در حال بيرون زدن از آشپزخونه با اون ناز چاشني صداش كرده گفت : خورشيد جون دوست پسر دارن ، دوست پسرشون هم دويست و شيش داره ، قيافش هم از اين شيش و هشتياس ، لقمش نگيرين ، بچه عاشقه.
عاطي كه زد بيرون اون تيام با اون همه دبدبه كبكبه خم شد روي ميز خاله مهري رو بوسيد و صيام رو نبوسيد و خاله چشم غره اون همه بي مهري پدرونش رفت.
صيام هم نگاش روي اون نبوسيدن مونده گفت : آمين امروز هم ميري سركار ؟
- آره ، بايد برم.
صيام – پس شب دير نيا خونه كه بشي ورپريده ، شب هم بريم شام پيتزا بخوريم.
نگام روي اون همه كودكانه موند و دلم مشت اون همه بي مهري پدرانه شد.
صيام كه از آشپزخونه زد بيرون من هم از سر ميز بلند شدم و تيام با اون همه بمي صداش توپيد به من كه...
تيام – راس هشت بايد شركت باشي.
سري خم كردم و من چقدر توي اين خونه ذليلم.


راس دوازده كه از آسانسور داخل مياد تنها نيست و يكي به خوش تيپي مرداي ديده تو خونه جمشيدخان همراش وارد ميشه ، البته با طرح يه لبخند و من چه خوشم اومد از اون لبخند.
بلند شده عرض ادبي ميكنم و تيام سري خفيف تكون ميده و اون مرد با لبخند يه سلام و ظهر بخير هم تنگ اون تكون خفيف سرش مي بنده و من چقدر از ادبش خوشم مياد.
تلفن روي ميز زنگ ميزنه و آقا دستور دوتا قهوه اسپرسو رو ميدن و تاكيد ميكنن از رستوران هميشگي يه ناهار پر و پيمون سفارش بدم و من هنوز هم دل بند اينم كه بدونم اون مرد توي اتاق چه سنخيتي با اون غول بي شاخ و شدم و مالك اتاق داره.
با چند تا تقه به كناره چوبي در وارد ميشم و فنجوناي قهوه اسپرسو رو روي اون ميز پايه كوتاه وسط چندتا مبل استيل تو اتاق ميذارم و يه لبخند هم چاشني ميكنم و ميگم كه...
- امري ندارين ؟
مرد لبخند ميزنه و من از كنارشون گذشته صداي مرد رو ميشنوم كه ميگه...
- منشي جديدت خوشگله.
و در كه بسته ميشه جواب اون غول بي شاخ و دم و مالك اوت اتاق رو نميشنوم.
تو اتاق كنفرانس به گارسوني كهرستوران فرستاده دستور ميدم ميز بچينه و چقدر بوي غذا اشتها برانگيزه امروز.
با چند تقه به در اعلام حضور ميكنم و به اون دو آدم خوش پوش در حال بگو بخند ميگم كه...
- غذا حاضره جناب ملكان...
و جلوي اون آدم لبخند به لب و نگاهش آزارم نداده رئيس بگويي راه نميندازم.
هر دو از كنار من ميذرن و تو لحظه آخر تيام سر كرده تو گوشم با اون داغي نفساش ميگه كه...
- بايد ميگفتي غذا حاضره رئيس.
پوزخندم رو نمي بينه و لبخند پيروزي زده از كنارم ميگذره و من خيلي گشنمه.
بعد از ناهار هم باز چپيده تو اتاق صداي بلند خنده راه ميندازن و من هم با فايل ها درگير شاهد باز شدن در آسانسور ميشم و آدمي كه انتظارشو نداشتم.
- چطوري خوشگله ؟
- تو اينجا چه غلطي ميكني ديوونه؟
- هيچي عزيزم ، داشتم اينورا رد ميشدم ديدم شركت پسردايي جان جانم تو مسيذه گفتم يه سركي بكشم.
- ديوونه ميدوني اگه بياد بيرون...
- چيزي نميشه ، من دختر عمشم و بار اولم نيست كه ميام.
- يعني قبلا هم اومدي؟
- اوهوم ، من با تيام روزگاري داشتم.
- دوسش داشتي؟
خنديد ، به سوال جدي و بي خيال من خنديد.
- آره خيلي دوسش داشتم ، اون پسردايي بود ، برادر بود ، رفيق بود ولي پشت نبود ، پشت نبود كه از وقتي از خونه بابام زدم بيرون واسم بشه پناه.
- اين مرتيكه اي كه من ديدم اصلا آدمنيست چه برسه پشت و پناه.
در اتاق كه باز ميشه سارا بي خيال سنگرشو همونجور نشسته روي مسز حفظ ميكنه و نگاش ميمونه روي آدم هاي بيرون اومده از اتاق.
تيام با ديدينش يه چشم غره حواله مدل نشستنش ميكنه و من از سرجام فنگي پا شده لبخند ميزنم به اون آم اينبار بي لبخند و با اخم خيره سارا شده.
سارا نگاه دزديده از ميز پايين مي پره و فوري و فوتي ميگه كه...
سارا – من ديگه برم بهتره ، با سهراب قرار دارم.
تند خم ميشه و گونمو مي بوسه و بي نگاه به اون دوتا آدم خيره بهش ميچپه تو آسانسور و تيام خيره راهش گفت : اين حالش خوب بود؟
اون مرد هنوز اخمشو حفظ كرده اينبار اظهار وجود كرده گفت : من ديگه بايد برم ، روز خوبي بود تيام ، بيا اونوري.
تيام دت وي شونه اون آم گذاشته حرف ميزنه و من تو حل معماي اخم اون مرد و ساراي جيم زده ميمونم.
تيام از كنارم گذشته ميگه...
– بيا اتاقم.
پشت سرش راه ميفتم و عجب استيلي داره.
رو صنمدلي گردونش كه ميشينه نگاه كيندازه به قد و بالام و من امروز عجيب آنتيك تيپ زدم ، مخصوصا با اون مانتو كوتاه سفيد رنگ بنديش تا زير باسن اومده و شال شل افتاده دور سر و گردنم.
- سارا اينجا چيكار داشت؟
- هيچي ، گذري رد ميشده...
- كجا زندگي ميكنه؟
- با يكي از دوستامون...
- سهراب كيه؟
- يكي از دوستامون...
- چرا سارا ارتباطشو با سالار قطع كرده...
- خب يكي از دوستامون...
عصبي خودشو جلو كشيد و غريد به من كه...
- چقدر دوستاتون ، دوستاتون ميكني...
- خب چون يكي از ...
- بگي دوستامون پرتت كردم از اتاق بيرون...
- خيب چي بگم؟
- عمع فرشته خوبه ؟
- آره.
- هنوز تو ويلا طالقانه.
- بله.
- با آرمان زندگي ميكنه؟
- بله.
- برنميگرده تهرون؟
- نميدونم.
- مخيدوني؟
- چيو؟
- حالم ازت به هم ميخوره ، نه فقط به خاطر اينكه زندگي منو مختل مكردي ، نه فقط به خاطر اينكه سربارمي ، به خاطر اينكه فرشته رو از زندگي بروندي.
ميشكنم و دنبال خرده هامم.
غباري كه از تو نشسته توي قلبم ، بارون چيه ، سيل نميتونه بشوره


وثوق قرار شام كاري داشت و عاطي هم خونه دوستاش بود و خاله هم سردرد بود و من بودم و صيام دلش پيتزا خواسته.
- خب دوتايي با هم بريم.
- بابات ميذاره؟
كلافه به پشتي مبل تكيه زد و خيره من شد.
از پله ها پايين اومدن رئيسو ديدم و صيام خودشو به من چسبونده با پررويي ذاتيش رو به باباجونش گفت : ميشه من و آمين بريم شام پيتزا بخوريم؟
نگام تيام من سرم پايين رو نشونه رفت و من خسته از اين سنگيني نگاه بهش نگاه كردم و اون دور از ذهن من گفت : قبل از دوازده خونه باشين.
ميگه و من چشام درشت ميشه از اين همه توجه داشته به پسرش و آقا پشت بار ميشينه.
صيام طرف پله ها ميدوئه و من راه اتاقم رو در پيش ميگيرم و صداش منو متوقف ميكنه.
- صيام بچه منه و اگه يه خال رو تنش بيفته باعث و بانيشو نابود ميكنم ، حاليته كه؟
- بله رئيس.
- خوبه.
لبخندم نرم نرمك جا خوش ميكنه رو لبم و نه انگاري اين مرد همچينم بي توجه نيست به بچش.
به خودم كه ميام با اون آرايش دخترونه چشماي مشكيم خوش حالت تر شده و لبام سرخ و دوست داشتني ، من از آيلين كمترم ولي بد هم نيستم.
بافت كوتاهم و و شال پشميم بهم مياد و دسته اي از موهاي لختم كه روي صورتم ميريزه رو عجيب دوست دارم.
به صيام خوش تيپ شده توي اون شلوار جين پر از نوشته هاي نامفهوم انگليسي و سويي شرت سرمه اي با لبخند نگاه ميكنم و حس عشقم ميجوشه.
صيام بي حرف دست منو گرفته آماده رفتن ميشه و من توي گوشش ميگم كه...
- از بابا خداحافظي كن.
- اون كه جوابمو نميده.
- تو وظيفه داري از بابات خداحافظي كني.
از همين جاي وايساده پر اخم و زيرلبي از باباش خداحافظي ميكنه و جوابي نميشنوه و نه انگاري اين مرد آدم بشو نيست ، انگار فقط دردش چشم زهر گرفتن از من بوده.
با اون فكر بكرم پيتزا رو گرفته ميريم به سمت اون يه قطعه از بهشت خدا.
آهو پر سر وصدا در باز ميكنه و منو آدم حساب نكرده صيامو به آغوش ميكشه و سارا با اون شلوارك تا وسط رونشو گرفته و اون تاپ پشت گردني تا وسط حياط ميدوئه و دستاشو براي صيام باز ميكنه و صيام با ترديد خودشو تو بغل پر از عشق يكي از اقوامش جا ميكنه.
آهو – آمين خانوم چه كرده.
- همه رو ديوونه كرده.
صيام ميخنده و سارا بنداي كفش صيامو باز ميكنه و ميبرتش داخل و آهو كنارم قدم برداشته ميگه...
آهو – دلمون تنگت بود خانوم.
- منم ، صيام دلش ميپوسه تو اون خونه.
سارا تو درگاه وايساده سرتاپامو با نگاش وجب كرده ميگه...
سارا - تيپ زدي ، خبريه؟
- بده آدم حسابت كردم خواستم از وجودم مستفيض شي.
صداي صيام گشنه و تشنه كه بلند ميشه سارا رو كنار ميزنم و مي چپم تو اون خونه ي براي من امن ترين نقطه اين شهر.
كنار خنده هاي صيام و قربون صدقه هاي سارا و آهو شام ميخورم و چقدر كنار اين جمع خوشبختم.
*******
صيام تو بغلم به خواب رفته رو جابه جا ميكنم و لبامو به گونش چسبونده آروم و پر از عشق مي بوسمش.
به وثوق روي پله هاي ورودي به انتظارمون نشسته لبخند ميزنم و اون هم با دو قدم بلند خودشو بهمون رسونده در حال گرفتن صيام از بغلم ميگه...
- خوش گذشت؟
- به صيام بيشتر.
- پيش سارا و آهو بودين؟
- اوهوم.
خسته از يه شب پر از خوشي خودمو به سالن رسوندم كه اون مرد من تا ابد ازش متنفر رو ديدم كه همچنان تو دود سيگار مهمون بود و با قلپ قلپ زهرماري بالا رفتن از خودش پذيرايي ميكرد.
آروم از كنارش گذشتم كه گفت : اون باباجونت ادب يادت نداده بچه؟
رو پاشنه پا چرخيدم و نگاه خيرمو دادم به مردي كه با چشماش انداممو زير و رو ميكرد.
وثوق – آمين چرا نميري بخوابي؟
نگاش پر از اخم طرف من نشونه رفته بود و همچنان صيام به بغل روي اولين پله ي راهيابي به طبقه بالا وايساده بود.
تيام – به تو مربوط نيست.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 781
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,126
  • بازدید ماه : 27,007
  • بازدید سال : 177,106
  • بازدید کلی : 11,674,246