close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت پنجم
loading...

رمان فا

وثوق – آمين برو بخواب. تيام – وثوق همين الان گورتو گم ميكني وگرنه... وثوق – وگرنه چي؟ خودمو عقب كشيدم كه تيام داد زد... تيام – تو كدوم…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3613 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:13 نظرات ()

وثوق – آمين برو بخواب.
تيام – وثوق همين الان گورتو گم ميكني وگرنه...
وثوق – وگرنه چي؟
خودمو عقب كشيدم كه تيام داد زد...
تيام – تو كدوم گوري ميري؟ تا ياد نگيري با من چطور برخورد كني اجازه نداري قدم از قدم برداي ، شيرفهمي؟
خواب صيام سنگينه ولي با داد باباش تكوني خورد و وثوق اونو بيشتر به بغل فشرد.......................................................

وثوق نگروني بابت منو واسه يه لحظه فراموش كرد و راه پله ها رو با دو بالا رفت و من موندم و تيامي كه تو دو قدميم وايساده بود و باز با نگاش وجب به وجب وجودمو نگاه ميكرد و چشماش عجيب خمار بود.
- بابا جونت سلام يادت نداده ؟
- ببخشيد ، من حواسم نبوده .
- حالا كه حواست هست ، بگو.
- سـ....سلام.
- سلام چي؟
- سلام رئيس.
- آهان ، پس خيلي هم باري به هر جهت بار نيومدي.
فاصله دوقدم به يه قدم رسوند و دستاش پهلوهامو فشرد و سرش كنار گوشم از حركت ايستاد و نفساي داغش از بازي شالم گوشمو سوزوند.
- قرار داشتي ؟ با پسر من ميري كثافت كاري؟ طرف بهت خوب رسيده ؟
اشكم قطره شد و ريخت و پهلوم ميون چنگش فشرده شد.
صداي قدماي وثوق روي پله ها اونو ازم دور كرد و من دوئيدم.
صداي قهقهه خندش تو سالن پيچيد و باز اشكم قطره شد و ريخت و چقدر جاي دستاش روي پهلوهام ميسوخت.
پشت در ليز خوردم ونشستم و نگام به تنها دارايي اتاق يعني همون تشك افتاد و يه روز همه محتاجم ميشن.
*******
كت جينم رو به دست گرفته راهي آشپزخونه شدم و صيام از روي صندليش جستي زده مهمون بغلم شد و من براي عقده اي نشدنش همه كار ميكنم.
نگاه وثوق روي من چشم پف كرده مونده بود و خاله مهري بي حواس بود عجيب امروز.
- خاله طوري شده؟
نگاه عاطي نگران شد و سرش پايين افتاد و از پشت ميز كنار كشيده با يه خداحافظي زيرلبي راهي دانشگاش شد و وثوق چشم به راهش داشته گفت : مشكوك ميزنين شما دوتا.
خاله مهري – هيچي مادر ، ديروز بعد از ظهر يه خانومي زنگ زد اجازه خواست فردا شب بيان واسه عاطي خواستگاري ، مثه اينكه پسره تو دانشگاه عاطي اينا داره دكتراشو ميگيره ، منم هنوز هيچ كاري نكردم.
صيام با چشماي گشاد شده يهو وسط بهت وثوق گفت : اگه عاطي عروس بشه كه عمو وثوق نميتونه باهاش عروسي كنه.
خاله مهري – اين چه حرفيه صيام جان ؟ وثوق مثه داداش...
وثوق – من داداش عاطي نيستم ، من داداشش نيستم.
دادش اون دوتا نخاله رو زد رو استپ چه برسه مني رو كه كنار دستش نشسته بودم .
وثوق كه رفت خاله مهري گفت : اين پسره چي گفت ؟
- فكر كنم...
خاله مهري يهو يه لبخند زده صداشو آروم كرده گفت : پدرسوخته چه تا حالا زبون به دهن گرفته بود ، حالا من چه كنم با اين فردا شبيا ، اصلا بايد ببينم مزه دهن عاطي چي هست.
- حالا نميشه فردا شب اينا نيان ؟
خاله مهري – به خاطر اين پسره بزدل كه نميتونم بخت اين دختره رو ببندم ، هي اين همه سال دندون سر جيگر گذاشتم ببينم كي اين به حرف مياد ، حقشه بذار يه كم بكشه.
- آخه...
خاله مهري – آخه نداريم ، اين بچه منه خودم ميشناسمش بايد آدم بشه.
صيام – خاله ميخواين عمو رو اذيت كنين؟
خاله مهري – اينا تنبيهه مادر.
صيام خنديد و من هم خنديدم .
عجب شبي بشه فردا شب.


قهوه اسپرسو رو جلوي روش گذاشته شروع كردم به زدن حرفاي تكراري هر روزه.
- امروز سه تا قرار ملاقات دارين كه...
- هميشه اينقدر مانتو كوتاه مي پوشي؟
بي خيال جواب دادن به اون آدم هيز كه از اول ديدنم دست از خيرگيش برنداشته بود ، گفتم : نيم ساعت ديگه وكيلتون ميان براي...
- جواب منو بده ، من خودم ميدونم كي كِي قراره بياد ، ديشب بچه منو كدوم گوري بردي؟
- من...
نذاشت اين جمله ي با من شروع شده خاتمه پيدا كنه و توپيد بهم كه...
- اينو تو گوشت فرو كن كه تا زمانيكه صيغه مني حق نداري هرزگي كني ، واسم مهم نيست قبلش چي بودي و بعدش چي ميشي ولي خوش ندارم زير اسم من گند و كثافت بالا بياري ، شيرفهمي كه؟
مامانم به من خراب بودن ياد نداد ، مامانم به من هرزگي ياد نداد ، مامانم به من هرجايي شدن ياد نداد.
- ديشب خونه سارا و آهو بوديم.
به پشتي اون صندلي گردون پشت بلند تكيه زده باز با چشماش به جون تنم افتاد و با اون لبخندي كه من ازش ترسيدم گفت : همچين بدك هم نيستي انگاري ، به درد چند شب...
پاهام قدم به عقب برداشت و دل و رودم تو هم پيچيد و صداي قهقهه پر تمسخر اون مردِ من تا ابد ازش متنفر تو اتاق انعكاس گرفت.
در رو پشت سرم بستم و قطره اشكم چكيد و دلم مشت شد.
با وكيل خوش تيپ ولي عاري از خوش قيافگيش كه ملاقات كرد و وكيله با اون سن قد بابابزرگ ميرزا كوچك خان جنگليش هيز بازي درآورد و لبخند كريه به نمايش گذاشت و تهش هم باز هزار تا حرص خوردن من رفت ، يه خانوم آلاگارسون كرده از آسانسور بيرون زد و بي نگاه به من و سركرده تو گوشيش گفت : تيام هست ؟
- وقت قبلي داشتين؟
- بگو سحر اومده ، خودش ميفهمه.
سحر داره و چشمش دنبال آيلينِ جمشيد خانه؟
تلفن رو بعد از چندتا بوق من حرص ده جواب ميده و ميگه...
- چي كار داري باز؟
- ببخشين رئيس ، يه خانومي اومدن ميگن با شما كار دارن ، گويا اسمشون هم سحره.
- بفرستش داخل.
- بله رئيس.
اولين مهمون رئيس بود كه رئيس براي پذيراييش سفارش قهوه و كيك نداد.
هنوز در پشت سر سحر خانوم بسته نشده صداي داد و بيداد دو نفر بالا ميره و من بي خيال دوربيناي مداربسته خودمو به در اتاق نزديك ميكنم و ميفهمم سمت اين سحرخانومِ نياز به وقت قبلي نداشته رو.
سحر – من اين هفته بليط دارم واسه سوئيس ، نميتونم صيامو نگه دارم.
تيام – اون بچه تو هم هست.
سحر- نه بابا ، اون وقتي كه حضانتشو ميگرفتي بايد فكر اينجاش هم ميكردي.
تيام – ميخواستي شوهر نكني بشيني بچتو بزرگ كني كه منم حضانت بچه رو نگيرم.
سحر – به هر حال من اين هفته نميتونم صيامو نگه دارم ، بهتره تا يه ماه آينده آخر هفته هاي با من بودنش كنسل بشه.
تيام – چقدرم خانوم تو بند بچه است.
سحر – نه كه حضرت آقا همه زندگيش بچشه ، ازدواجت به كجا رسيد ؟ منشي جديد استخدام كردي ، همچين بدك هم نيست ، نه؟
تيام – سحر گم شو بيرون ، حوصلتو ندارم.
سحر – لياقت نداري ، درهر صورت بهتره صيامو قانع كني.
تيام – اون بچه از خداشه تو رو نبينه.
سحر – اتفاقا صيام ميميره براي من.
تيام – فكر نميكنم ، چون هر هفته براي اومدن به خونت بايد كلي دنگ و فنگ داشته باشيم.
سحذر – تو گوش اون بچه رو از حرفاي مذخرفت پر كردي.
تيام – نيازي به حرفاي من نيست ، فكر كردي نميدونم دوهفته پيش سه ساعت تو لابي آپارتمان منتظر تو بوده تا بياي و در خونه رو براش باز كني.
سحر – من اون روز يه كنفرانس مهم داشتم.
تيام – خودت و كنفرانسات برين به درك ، ديگه حوصلتو ندارم.
سحر – بيچاره اون زني كه بايد تو رو تحمل كنه.
تيام – من عشق به پاي اون زن ميريزم.
سحر – دقيقا مشكل تو اينه كه عاشقي نميدوني يعني چي ، همه چيت زوريه.
در حال بيرون اومدن از اون در چرم اين جمله رو گفت و من هم خودمو سرگرم مانتيور خالي از هر برنامه اي كردم و وقتي توي آسانسور گم شد ؛ نگام افتاد به تيام بهم خيره.
- فقط ميخوام يه دونه از اين حرفا بييرون درز كنه ، ميدوني كه كمربندم چقدر خوش فرمه...
ترس دوئيد تو جفت كاسه چشمام و تهديدش عجيب كارساز بود.


عاطي – آمين يه كار واسم ميكني؟
- چي كار؟
عاطي – يه جوري اين خواستگاري رو به هم بريز.
- ديوونه شدي؟
اومدن صيام تو آشپزخونه نگامو از تعجب به درآورد و دستام براي به آغوش گيري اون موج محبت باز شد.
صيام تو بغلم خودشو جا كرده گفت : عاطي ميخواي زن يكي ديگه بشي؟ پس عمو وثوقم چي؟
عاطي با ذوق خودشو جلو كشيد و لبخند ول داد و گفت : صيامي ؟
صيام – اوهوم؟
عاطي – اون همسترات بودن...
- بچه رو خر نكن ، يه كاريش ميكنم.
عاطي – عاشــــقتم.
- حالا برو آماده شو ، زياد هم به خودت نرس.
عاطي – اونكه ميشم عينهو تيمارستان فرار كرده ها ، به نظرت شلوار دامني سبز و بلوز مردونه طوسي به هم مياد ؟
- راست كار امشبه ، فقط يادم باشه قرص زير زبونياي خاله رو بذارم دم دست.
گونم رو كه بوسيد ، از آشپزخونه زد بيرون و من داد زدم كه ...
- خر نشي اون جل كهنه ها رو بپوشيا .
صداي خندش پيچيد و من شرط ميبندم يه چي بدتر بپوشه.
- صيام؟
- بله ؟
- همستراتو مياري؟
- واسه چي؟
- ميخوام ببينمشون.
- باشه ، ولي من دارم ميرم استخر ، ميارم بهت ميدم ، مواظبشون هستي؟
- مثه جفت چشام.
- باشه.
از روي پام كه جست ميزنه خندم ميگيره و چه شود امشب؟
*******
از درز در ، اون مهموناي زيادي عصا قورت داده رو نگاه كردم و خاله مهري توپيد به عاطفه گوشه آشپزخونه كز كرده كه چرا چايي نمياره.
عاطي كه از كنارم گذشت براش يه چشمك اومدم و اون خنديد .
عجب تيپي زده اين اعجوبه امشب...
از پشت به اون شلوار جين آبي كاربني و تي شرت ساده اش نگاه كردم و فكرم رفت سمت حرص خوردنا و تو سر زدناي خاله مهري.
نگام به قفس همسترا بود و دلم نگرون گم شدنشون.
باز ميكنم در كوچولوي قفس رو و ...
با چشمام دنبال ميكنم مسير فرار يكي از اون سفيد ناناسا رو و چه جالب كه اون موجود دوست داشتنيِ صيام راست ميره سمت ميز بزرگ وسط مبل هاي استيل خونه خاله مهري.
بحث كه ميكشه به اصل مطلب دلم ميريزه...
ميريزه از اين همه بيچارگيم...
ميريزه از اين همه بدبختيم...
ميريزه از اين حسرت به دليم...
ميريزه از اين بي خواستگاري ، پيش كش شدنم...
ميريزه از اين كتك خوردناي جاي هديه بعد از عقدم...
و من يك روز جبران ميكنم...
همه ي اين بد بياريها رو جبران ميكنم...
- خب اگه اجازه بدين...
مكث مادر شاخ شمشاد تو چشمم رفت و من مسير نگاشو دنبال كرده رسيدم به همون سفيد ناناسي كه علاوه بر صيام من هم ارادتي بس عظيم نسبت بهش پيدا كرده بودم و يه لبخند نامحسوس نشست رو لبم و ...
به اون هيكل گنده بالاي مبل سنگر گرفته با تفريح نگاه كردم و گوشام از ولوم بالاي اون همه جيغ سوت كشيد...
- مو...موش...مـــوش...واااي...
جو كه به هم ريخت ، خواستگارا با سرعت خونه رو ترك كردن و عاطي نفس آسوده روي مبل ول شد و تيام عصبي به همستر توي مشت وثوق نگاه كرد و دادش هم خونه رو لرزوند هم تن منو...
تيام – صيــــــام...
وثوق – چته داد ميزني ؟ صيام استخره.
مييديم قدماي بلندشو كه طرف آشپزخونه برداشته ميشد و مي فهميدم كه شستش خبردار اينه كه من اون غلط اضافه رو كردم و آبروشو ريختم و من چه تند اشهد ميخوندم زيرلب.
وثوق – كجا داري ميري؟...تيام با توام.
دوئيدم ، از در باز شده توي حياط دوئيم و حس ميكردم قدماي بلندشو پشت سرم ، تو پاگرد طبقه پايين بهم رسيد و موهاي دم اسبي شدمو كشيد و به پشت پخش زمين شدم و تك به تك زخماي درحال ترميمم به سوزش افتاد.
بازومو پرشتاب كشيد و به داد و بيداد از راه دور وثوق بي توجهي كرد و من پرت شدم تو تبعيدگاهم با دكوراسيون يه تشك.
ترس رفته رفته وجودمو ميگرفت و من خودمو رو زمين عقب ميكشيدم و اون قدم به قدم جلو مي اومد.
صداي ضربه هاي خورده به در هم از اون نزديكي كم نميكرد و اون كنارِ منِ به ديوار رسيده و تو دل ديوار مچاله شده زانو زد و صداي عاطي لحظه اي نگاه اونو به در كشيد.
عاطي – تيام تروخدا ، تقصير خودمه ، خودم خواستم ، من ازش خواستم ، اون تقصيري نداره.
نگاش رو به من كشيد و كنار گوشم غريد كه...
- يه امشبو از گناهت چشم مي پوشم ولي از اين به بعد يادت ميمونه كه تو در حد كلفتاي اين خونه هم نيستي ، فقط يه سرباري ، كسي كه باباش هم نخوادش جز سربار چيزي نيست.
چه دردناك ميكوبه تو صورتم اون واقعيت هميشه تو وجودم باورم شده رو.
قبل از بيرون زدنش براي من ماتم زده و به اين همه طفيلي بودنم لعنت فرستاده ميگه كه...
- اگه نگهت ميدارم واسه اينه كه خوش ندارم كسي كه اسم منو پشت بند اسمش يدك ميكشه هر غلطي دلش خواست بكنه ، پس حواست باشه تو هيچ حقي تو اين خونه نداري ، تنها حسن بودنت اينه كه صيام كمتر به پر و پام مي پيچه.
از اتاق كه بيرون ميزنه ، صداي دادشو سر عاطي ميشنوم و توي تاريكي و سكوت فرو ميرم.
غباري كه از تو نشسته روي قلبم ، بارون چيه سيل نميتونه بشوره


دستم رفت روي دست عاطي و فشردم اون همه سرماي اون انگشتاي كشيده رو.
- چته تو؟
عاطي – شرمنده ام.
- نباش.
خاله مهري – شما دوتا ديشب منو دق دادين.
عاطي – تيام جونتون بيشتر از همه دقتون داد.
خاله مهري – اسم اين پسره رو نبريا ، ميخوام سر به تنش نباشه.
عاطي – آره جون من.
خاله مهري – منو مسخره نكن دختر ، حالا آبروتو تو دانشگاه بردي خوب شد ، از امروز اگه اين پسره تو دانشگاتون چو ننداخت كه خونه ما موش داره من اسممو عوض ميكنم.
عاطي – الهي من فدات شم خاله جون ، حرص نخور شما.
خاله چشم غره رفت و صيام هيجان زده دوئيد تو آشپزخونه و تو بغلم خودشو جا كرد و من گداي محبت لبريز از عشق شدم.
صيام – همستراي من كجان ؟
عاطي لبخندزنون گونه نرم و ناز صيام رو كشيده گفت : من قربون خودت و اون همسترات هم ميرم ، چه با آمين جونت رفيق شدي.
صيام – خب دوسش دارم ديگه .
خاله مهري پر عشق لبخند زد و چقدر مادرانه خرج اين بچه كرده باشه رو فقط خدا ميدونه.
- من ديگه برم ، داره ديرم ميشه.
صيام اخم كرد و من بوسيدمش و تو آينه قدي كنار در آشپزخونه اون تيپ آلاگارسون كرده امروز رو از نظر گذروندم ، مانتو بلند پوشيدم امروز ببينم بهونه اي داره باز اين رئيس؟
از در خونه كه ميزنم بيرون رخ به رخ اوني ميشم كه شش ماهي هست بي خبرم از وجودش و دلگيرم از همه نامردي هاش.
نگاش ناباور منو خيره رصد ميكنه و ته اون همه خيرگي ميشه بازوهاي من كه تو مشتاش اسيرن.
- تو اينجا چيكار ميكني؟
- من ديرم شده بايد برم ، ميشه دستمو ول كنين؟
- ول كنين؟ شدم شما ؟ آمين بگو اينجا چه ميكني؟
- به خودم مربوطه.
لبخند نرم ميشينه روي اون لباي باريكش و چقدر گاهي خوش قيافه ميشه اين مرد.
- دلتنگت بودم.
- من نبودم.
- چه بي محبت شدي ، اين همه سال خوش بودن باهمو فداي چي كردي؟
- فداي كسي كه نامرديت دامنشو گرفت ، باورم نميشه يه روزي اينقدر رذل بشي؟
- همه اين تو سريات واسه خاطر يه دختر بي پدر مادر پايين شهريه.
باورم نميشه اين مرد همون آدمي باشه كه اين همه سال برام غيرت خرج كرده و چقدر تلخ ميشه كامم وقتي كه به خودم ميجنبم و دست راستم ميچسبه به گونه سمت چپش و در پاركينگ خود به خود باز ميشه و مرسدش بنز كلاس اي رئيسم كنار پام وايميسته.
سرعت خرج رفتارم ميكنم و از كنار اون آدم دست به گونه و رئيس چشماش از اين همه نزديكي باريك شده ميگذرم و تند تند با اون كفشاي پاشنه هفت سانتي راه ميرم.
صداي بوق يه ماشين كنار گوشم شنيده ميشه و نيم نگاه من حروم اون مرسدش بنز كلاس اي مشكيش ميشه و ترس تو وجودم ميپيچه و من يه روز انتقام همه بديهاشو ازش ميگيرم.
- بيا بالا.
- مزاحمتون نميشم.
- گفتم بيا بالا.
صداي دادش سكوت اون كوچه باغاي بالاشهرو شكاف ميده و من ميچپم روي صندلي نرم و چرم سفيد كنار دستش و خيره نيمرخ پر اخمش ميشم.
- سالار چي كارت داشت؟
- هيچي.
- هيچي و اين همه تو بغلش وايساده بودي؟
- شما اشتباه ميكنين ، سالار خيلي وقته منو نديده...
- ديشب چرا اون غلطو كردي؟
- من معذرت ميخوام.
- ببين ، من با تعو مشكلي ندارم ، يعني زياد دم پرم نباشي مشكل ندارم ولي آمين بفهمم پاتو از گليمت درازتر كردي من ميدونم و تو ، شيرفهمي كه ؟ تهش قراره بشي خواهرزنم پس نذار از اين بيشتر واسه هم مشكل بتراشيم.
- من متاسفم.
كمي سكوت بود و كمي آهنگ لايت فرانسوي.
- آيلين اصولا چند وقته مسافرت ميكنه؟
- وقتي ميره پيش مامانش يه چهار پنج ماهي هست ، ولي اينبارو نميدونم.
- مامانش ؟ پس راسته كه مامان آيلين حتي نخواسته تو رو وقتي به دنيا اومدي ببينتت.
كه چي ؟ ميخواي خرد بشم با اين چند جمله ي تكراري و روزمره شده؟
- بله راسته ، هيچ وقت نخواست منو ببينه ، آيلين هم تا ده سالگي من نميدونست كه من خواهرشم ، من مامان فرشتمو داشتم.
- چطور با عمه رابطه داشتي؟
لحنش طلبكار بود و منتظر بود به تك تك اون سوالاي باعث عذابم جواب بدم.
- خاله فريال دنبالم مي اومد و منو ميبرد پيش مامان ، بعدش هم كه خاله فوت شد ، سالار و سارا بودن.
- تو زندگي عمه فرشته منو نابود كردي.
تا سر زبونم اومد كه بگم خيليا بيشتر از اين زندگي منو نابود كردن و نگفتم و دلم خيلي ميخواست تو گوشش داد بزنم كه تو همه آيندمو سواي زنديگم نابود كردي.


با لبخند ، اون مرد لبخند زن و من از حضورش لذت برده رو با نگام بدرقه كردم و اون پشت در اتاق گم شد و بعد از چند دقيقه باز در آسانسور باز شد و من شوكه از حضور اون مرد توي اين چند وقته به فراموشي سپرده شده از پشت ميزم بلند شدم و به طرفش رفتم و دستم ميون دستاي گرمش فرو رفت.
- سلام.
- سلام خانوم منشي ، وثوق گفت منشي اين لندهوري ، باورم نشد.
- حالا باورت شد؟
- هي همچين ، نگفته بودي اينقده خوش تيپي خانوم .
خنديدم و اون خيره نگام شد و همگام من طرف اتاق قدم برداشت.
- مگه نگفته بودي داري از ايران ميري؟
- يه ماه ديگه ، كارام يه كم تو هم گره خورد اينه كه يه ماهي هستم.
- اوه اميدورام زودتر حل بشه ، رئيس منتظرته.
- اذيتت كه نميكنه.
- شما بهتر مي شناسينش.
- بي خيالش باش ، اون ارزش حرص خوردن نداره.
خنديدم و اون با نگاه مهربونش باز افتاد به جونم و آخرش وارد اون اتاق با در چرمي شد.
مانتوي امروز بلند بود و خوش استيل نشونم ميداد و خودم هم از تيپم خوشم مي اومد ، خدا پدر مادر آهو رو با اين مانتوهاي فوق تصور شيكش بيامرزه.
كمي كه گذشت بالاخره اون سه مرد از اتاق بيرون اومدن و هر و كرشون سالن رو نيز مستفيض و بهره مند از حضورشون كرد و من واسه اولين بار خنده از ته دل اين رئيس جان رو مشاهده فرمودم.
شايان – پس شب خونه تو ، بگو اون وثوق هم باشه.
تيام – حتما ، منتظرم.
اون ياروي خنده به لب سري برام تكون داد و من هم براش لبخندي از ته دل اومدم و شايان رو بهم گفت : كاري نداري آمين؟
- نه.
شايان – پس شب ميبينمت.
اون ياروي خنده به لب با ابروي بالا رفته منو نگاه كرد و من سر پايين انداختم و تيام گفت : ديگه برين ، مزاحممين.
شايان فحشي زيرلب داد و اون يارو غش غش خنديد و چه امروز اسپرت ، تيپ زده بود.
با بسته شدن درهاي كشويي آسانسور تيام دست ستون ميزم كرده بالا سرم وايساد و پهلو زد به پهلوي نكير و منكر بيچاره.
- مثه اينكه با تو نميشه راه اومد.
متعجب نگاش كردم كه توپيد...
- چرا با رفيقاي من تيك ميزني؟
ابروهام بالا پريد و دلم پر از خنده شد ، من تو رو دارم واسه هفت هزار پشتم بسه ، تيكم كجا بود جناب؟
- اگه ناراحتتون كردم متاسفم...رئيس.
مكثم روي مخش بود و چه مزه داد اين روي مخ بودن.
- حد خودتو بدون.
اخطار دهنده بود صداش و نگاه من دنبال اون مدال آويزون شده از زنجير پلاتين گردنش بود ، هيچ مفهومي نداشت براي من بي سواد ولي عجيب خوشگل بود و دلبر.
- حاليت شد؟
- بله...رئيس.
مكث هاي تهش به رئيس ختم شدم آزارش ميداد و جنگل سبز نگاشو در عرض ثانيه اي طوفاني ميكرد و چقدر اين نگاه و اين رنگ خاص بود.
- پس فردا جلسه هيئت مديره است ، ميخوام راندمان شش ماهه گذشته جلوي همشون باشه ، فردا تا هر وقت طول بكشه ميموني و همه رو تايپ ميكني .
نگاش كردم و اينبار نگاه اون خندون منو نشونه رفت و راندمان شش ماهه گذشته و تايپ اون همه اتفاق و حسن اون همه اتفاق كار پنج شبانه روز بود و من از امشب بايد شروع ميكردم.


خاله مهري ظرف شيريني رو به دست يكي از اون دوتا نخاله داد و من رو راهي پذيرايي كرد و وثوق با نگاش تشويقم كرد كه كنارش جاگير بشم.
شايان بهم لبخند زد و اون مرد لبخند به لب باز منو شيفته اين همه متانتش كرد.
شايان – چه اعجب ، مفتخر به زيارتت شديم.
لبخند زدم و تيام فقط نگام كرد.
وثوق – حالا چند وقتي اونوري؟
شايان – معلوم نيست ، تو چي كاره اي ؟ تيام ميگفت تو شهرداري گيري.
وثوق – يه مشكل كوچيك بود ، فردا حل ميشه...بهزاد ساكتي؟
بهزاد – هيچي ، داشتم فكر ميكردم آخرين باري كه اومدم اينجا ، اين خانوم خوشگله اينجا نبود.
وثوق – آمين مهمون اين خونه است.
چه جالب كه همه حا من مهمونم و هيچ جا خونه من نيست.
بهزاد – سالار كجاست ؟
با اسم سالار ابروهام تو هم فرو رفت و تيام مچ حالتمو گرفت.
وثوق – تو راهه ، آمين هنوز عاطي نيومده ؟
- نه گفت شب با دوستاش ميره شام بيرون و...
شونه بالا انداختم و يه لبخند دندون نما واسه نگرونيش رفتم و اون چشم غره رفت و من ته مهاي اون چشم غره لبخندشو ديدم.
اومدم از اون جمع مردونه كناره بگيرم كه سينه به سينه عاطي جعبه شيريني به دست دراومدم.
صداي سرخوشش خونه رو برداشته بود و من امروز واسه دومين بار خنده رو رو لباي اون رئيس هميشه واسه من اخم داشته ،ديدم.
عاطي شيريني رو وسط ميز گذاشت و شايان خودشو جلو كشيد و يه دونه از اون شيرينياي خوش برو رو به دست گرفت و گفت : مناسبت اين شيريني چيه عاطي خانوم ؟
عاطي شالشو از سر كشيد و در حال رفتن تو آشپزخونه با اون ولوم بالاي سرخوشي دار داد زد كه...
عاطي – شيريني خواستگاريمه ، همون كه آمين جونم همش زد.
تيام بهم چشم غره رفت و وثوق با خيال راحت يه گاز به شيرينيش زد و به احتمال صددرصد شيريني شد گوشت تنش و شايان يكي كوبيد پس سر وثوق و بهزاد كركر خنديد.
بهزاد – صيام كجاست ؟
وثوق – تو نشيمن داره كارتون ميبينه.
مسيرم به نشيمن كشيد و صيام منو كه ديد خوابالو دستاشو طرفم دراز كرد و من اون موج عشقو به تن كشيدم و كنار بلبل زبونياش باب اسفنجي ديدم و پاپ كورن خوردم.
- آمين ؟
- جون آمين ؟
- من چند روز پيش تو پارك عاشق شدم.
در حد انفجار خنده تو وجودم قل زد و به سختي گفتم : چرا فكر كردي عاشق شدي؟
- آخه يه دختره هست ، موهاش خيلي بلنده ، همش با يه پسره بازي ميكنه ، پسره هم زشته ، تازه من ميدونم دختره هم منو دوست داره ، آخه يه بار بيسكوييتشو نصف كرد اومد بهم داد ، ولي خورشيد نذاشت بيسكوييتو ازش بگيرم ، از اون روز ديگه هچي بهم نداد ، تازه هميشه با مامانش مياد پارك ، منم دوست دارم با مامانم برم پارك ولي مامانم وقت نداره ، من يه مامان ديگه ميخوام ، دوست دارم مامانم مثه مامان اون دختره هي منو ببره پارك ، من دوست ندارم با خورشيد برم پارك ، آمين تو مياي با هم بريم پارك ؟
- آره قربونت برم ، هر وقت تونستم ميبرمت پارك.
- مرسي.
گونشو نرم بوسيدم و اون باز ناز اومد و من به جون خريدم اون همه ناز بچگونشو.
- آمين ؟
- جونم؟
- من خيلي دوست دارم ، كاش تو مامانم بودي.
دلم مشت شد و ضربان قلبم ريتم گرفت و چقدر من هم ميخوام كه مامان تو باشم.
- تو كه مامان داري.
- اون منو دوست نداره.
- مگه ميشه مامانا بچشونو دوست نداشته باشن؟
آره كه ميشه ، مگه آذر تو رو دوست داشت ؟
- مامان من هميشه دعوام ميكنه و ميگه مامان صداش نكنم ، ميگه بهش بگم سحر جون ، پس من كيو مامان صدا كنم؟ تو مامانم ميشي؟
چه كنم كه دلم خون ميشه اگه نه جوابم باشه به اون همه التماس و خواهش پاك كودكانه.
- من ميشم مامانت ، ولي قول بده جلو بابات منو مامان صدا نكني.
دستاشو دور گردنم انداخت و كنار گوشم با اون لحن خوابالوي دلبرانه گفت : باشه ماماني.
دلم گر ميگره با اين ماماني و وجودم آتيش ميگره با اين لقب.


تنم خسته بود و شكمم گرسنه بود و روحم خواب ميخواست.
همه شركت جز نگهبانش رفته بودن و من مونده بودم و مانيتور و پنج برگ ديگه كه بايد تايپ ميشد.
وثوق امشب زنگ نزده بود و خاله مهري زنگ نزده بود و عاطي زنگ نزده بود و فقط صيام به قول خودش دزدكي با تلفن بيسيم شماره منو كه حفظش بود گرفته بود و با مامانش ده دقيقه صحبت كرده بود و كلي هم گله و شكايت كرده بود و من با شنيدن صداش چقدر انرژي گرفته بودم.
نگام به ساعت مانيتور بود كه دو نيمه شبو نشون ميداد و اون ساقه طلايي از صبح جيرم شده هم تموم شده بود.
پنج صفحه بعدي با همه خوابالودگيم تا يه ساعت و نيم طول كشيد و ويرايشش نيم ساعتي وقت گرفت.
ساعت چهار سر روي اون ميز گذاشتم و دلم از اين همه بي رحمي شوهرم گرفت.
به خودم كه ميام سر و صداي عمو بايرام ، يكي از خدمه ، بيدارم ميكنه و عمو ميگه...
- چرا اينجا خوابيدي بابا ؟ ديشب نرفتي خونه ؟
- نه كارم طول كشيد.
بي حرف به كارش ميرسه ونگاه من به تيپ داغون خودم ميفته و جلسه هيئت مديره امروزه و من چطور بايد به خودم برسم معلوم نيست.
گوشي رو به دست ميگيرم و دست به دامن سارايي ميشم كه هنوز تو خواب نازه و فحش ميكشه به رفته و موندم.
آقاي رئيس با بوي تلخ ادوكلونشون وارد ميشن و تيپشون امروز محشر تر از هر روزه.
نگاش كه به من ميفته تعجب ميكنه و بعد ميتوپه بهم كه...
- تو با اين تيپ ميخواي...
- سلام ، خون خودتونو كثيف نكنين ، سارا الان برام لباس مياره.
- نميخواي بگي كه ديشب اينجا موندي.
- خب ساعت چهار صبح به درد برگشتن نميخورد.
خيره نگام ميكنه و بعد بي تفاوت راهي اتاقش ميشه و من هنوزم با اعتماد به نفس و دارايي اون مانتو و روسري چروك به خدمه دستور ميدم چطور اتاق كنفرانسو آماده كنن و بالاخره سارا خانوم از آسانسور ميزنه بيرون و هنوز نيومده شروع ميكنه به وراجي.
- به جون تو بيست تومن واسه يه تاكسي زپرتي سلفيدم ، آخه دختر مگه تو خري كه حرف اين نره خرو گوش ميدي ميموني سركارت ؟ يعني حقا كه همون خر برازندته ، حالا بيا اينا رو بپوش و يه دستي به سر و روت بكش كه دو دقيقه ديگه جلو روم وايسي هر چي از اون هفته سر دلم مونده رو بالا ميارم.
ميخندم به اون همه انرژي و يه آبي به دست و روم ميزنم و بعد راهي اتاق استراحتم ميشم و جلو چشماي هيز سارا شلوارمو درميارم و نگاه خيرشو با خنده نگاه ميكنم و ميتوپم كه...
- تو كلا عادت داري چشمت تو پر و پاچه مردم باشه؟
بي خيال يه كيك و شيركاكائو از كيفش بيرون آورد و گذاشت روي ميز و گفت : به جا فوضولي تو امور نظارتي من بخور از دست نري.
- اين لباسا كجا بوده ؟
- لباسا رو آهو دوخته و كفش و كيف هم من خريدم ، گفتيم كادو تولدت ، نگو خانوم تولدشونو تو ويلا پسردايي ما جشن ميگيره.
چه جالب كه من امسال تولد نداشتم.
دامن چروك و چين خورده سرمه اي رو پا كردم و مانتوي بيشتر شبيه كت بوده سفيد رو تن كردم و دكمه هاشو به مدد لباس سرمه اي سر دامن باز گذاشتم و شال چروك سرمه اي رو روي موهاي پوش دادم ول كردم و شل طرفينشو رو شونه هام انداختم و كفش پاشنه دار سرمه اي با پاپيون كوچيك سفيد رو پا زدم و تكميل شدم و سارا واسه اين تكيملي يه سوت جانانه زد .
لباي رژ خوردمو روي ني گذاشتم و يه كم از شير كاكائو رو راهي معدم كردم و همراه سارا راهي سالن شدم و تيامو ديدم كه برگه هاي آماده شده رو زير و رو ميكرد.
تيام – چه اعجب سارا خانوم ، ما شما رو ديديم؟
سارا بي خيال اين بابا شد و منو مخاطب قرار داد.
سارا – من ديگه برم آمين ، امشب بيا اونوري.
سري تكون دادم و اون با اون همه جذابيت به رخ عالم و آدم كشيده تو آسانسور گم شد و نگاه تيام منو نشونه رفت.
سرتاپامو ديد زد و ته نگاش رسيد به لباي صورتي رنگم و سر جلو آورد و نفس تو صورتم ول داد و من ترسيدم و عقب كشيدم و محكم به ميز خوردم.
- نه انگاري دوزاري رفت روت.
خيره اون همه رنگ پاشيده شده تو نگاش شدم و بوي عطر مردونش تو بينيم غوغا كرد.
- همه چي آماده است ؟
- بله رئيس.
- خوبه ، هر وقت گفتم پوشه ها رو جلوشون ميذاري.
- حتما رئيس.
باز هم خيره نگام كرد و بعد راهي اتاق كنفرانس شد و من هم با لبخند به پيشواز اون همه آدمِ هاي كلاس و گاهي تازه به دوران رسيده رفتم.
بيست دقيقه اي از شروع جلسه گذشته بود كه با ايميل تيام پوشه ها رو به دست گرفتم و با شيك ترين قدم هاي ممكن راهي اتاق شدم و با يه تقه ملايم اون همه چشم نظاره گرم شد و من يه لبخند محو چاشني آرايش صورتم كردم و عجيب رو مخم بود نگاه يه مرد حدودا چهل و خرده اي ساله با قد كوتاه و شكم پيش و يه مرد حدودا بيست و هفت هشت ساله با يه ظاهر شيك .
كنار صندلي تيام در صدر ميز كمي خم شدم و كنار گوشش گفتم : امري با من نيست ؟
نگاش پر اخم به اون مرد چهل و خرده اي ساله بود و گفت : نه ، برو.
لبخندي به نيمرخ جذاب ولي بي اخلاقش زدم و راهي سالن دوست داشتني خودم با اون همه پنجره سرتاسري شدم.
با لبخندم اون چند نفر رو راهي ميكردم كه اون مرد با اون قد كوتاش جلو روم وايساد و من به زور لبخندمو حفظ كردم و اون نگاشو هرزه كرد و سرتاپام رو برانداز كرد و كارتشو از جيب درآورد و به دستم داد و گفت : اگه از منشي جناب ملكان بودن خسته شدي...
صداي تيام براي اولين بار به گوشم خوش اومد.
تيام – آقاي صفايي مشكلي پيش اومده ؟
صفايي لبخندي زد كه بي شباهت نبود به نيشخند و گفت : منشي زيبايي دارين جناب مهرزاد.
تيام چيزي نگفت و منتظر اون آدم خپل رو نگاه كرد و اون آدم با اون نگاه تيام گفت : من بهتره برم.
تيام چيزي نگفت و اون مرد بيست و هفت هشت ساله از غفلت تيام بهره برد و سري برام تكون داد و خيره براندازم كرد و نگاش دست كمي از اون مرتيكه خپل كم مو نداشت.
با رفتن اون همه آدم و سكوت سالن نفس راحتي كشيدم و چقدر دلم يه خواب راحت ميخواست.
روي صندليم نشستم و تيام دستش رو دستگيره در اتاقش مكث كرد و به طرفم برگشت.
- اون مرتيكه چي ميگفت ؟
- كي؟
- همين صفايي.
- هيچي.
- خوش دارم سوالم جواب داشته باشه.
با اولين قدمي كه طرفم برداشت بلبل شدم و شروع كردم به گفتن.
- هيچي ، گفت اگه نخواستم منشي شما باشم ميتونم روي اون حساب كنم و كارتشو بهم داد.
كارت رو روي ميز طرفش هل دادم و اون توي مشت فشردش و پر اخم نگام كرد.


سومين ماشين مدل بالا رو هم بي محلي كردم و كشيدم كنار و چشمم خورد به اخماي هميشگي شوهرجان و اون مرسدس بنزش كه نگاه خيليا رو به خود مي كشيد.
با اشارش روي صندلي جلو و كنارش جا گرفتم و شنيدم تيكه كلفت اون آذورا سوارو و تيام بيشتر اخم كرد و هيچي نگفت.
- چطور معاونم تو رو با نوزده سال سن استخدام كرده ؟
- خب...
- عمه فرشته پارتيت شده ، آره؟
- بله.
- جالب شد ، پس تو از اسم عمه استفاده ابزاري هم ميكني.
- من همه چيزايي كمه يه منشي بخواد رو دارم و...
- مخصوصا عشوه ، امروز خوب دلبري كردي تو اتاق ، نه انگاري اين كاره اي ، صفايي رو ميشناسم ، اصولا دست ميذاره رو اهلش.
دلم مشت ميشه و ضربانم نامنظم ، كف دستم خيس عرق ميشه و تنم پر از لرز ، يه قطره عرق سرد از تيره كمرم راه ميگيره و اشكم تو چشمم ميجوشه و...
من از اين مرد متنفرم.
ميخوام داد بزنم "بزن كنار" و هم بغض نميذاره و هم ترس.
من يه عمر ترسيدم ، با همه رو پاي خودم وايسادنام ترسيدم ، از برق كمربند هوا رو شكافته ترسيدم...
من از اين مرد ميترسم ، حتي از جمشيدخان بيشتر...
حتي بيشتر از جمشيدخاني كه اين سالاي آخر كاري به كارم نداشت...
دستم به گلوم ميچسبه و اون مرد ، همه ري اكشن هاي منو زير نظر ميگيره و تهش لبخند يه وري به ناف اون لباي لعنتيش ميبنده.
گردنم حركت ميكنه و نگام توي ترافيك چرخ ميخوره و قطره اشكم ميچكه و من يك روز از اين مرد انتقام ميگيرم.
دنياي من تاريك و غمگينه ، بار جدايي خيلي سنگينه
هر كس كه از حالم خبرداره از شونه هام اين بارو برداره
من اين بارو رو شونه ي كسايي ميندازم كه خوارم كردن...
من اگه امروز طعنه هرجايي بودن شنيدم يك روز جواب ميدم اين طعنه رو و ميدونم اون روز دير نيست...
*******
وثوق اجازه صيامو گرفته بود و من و صيام با اتوبوسي كه واسه صيام كلي ذوق داشت راهي اون يه تيكه از بهشت بوديم و كاش من ميتونستم جاي اون قصر توي اون يه تيكه از بهشتم زندگي كنم.
- ماماني؟
- جون ماماني؟
- فردا با من مياي كلاس اسكيت؟
- مگه كلاس اسكيت ميري؟
- آره ، خيلي دوست دارم ، ولي يه پسره هميشه منو مسخره ميكنه ، ميگه من همش ميخورم زمين ، ولي من اسكيت دوست دارم ، منم ميخوام مسابقه ها رو ببرم.
دست دور شونش انداختم و به خودم فشردمش و باز دلم پر از عشقش شد.
- پسر مامان هميشه بهترينه ، صيام من هيچ وقت غصه نميخوره ، عوضش تلاش ميكنه كه خيلي خوب بشه ، تا بتونه تو مسابقه اول بشه ، به مامان قول ميدي؟ قول ميدي كه هيچ وقت غصه نخوري؟چون تو غصه بخوري مامان هم غصه ميخوره.
- قول مردونه.
انگشت كوچيكش قفل انگشت كوچيكم ميشه و من ميدونم كه اين قول مردونه تر از همه قولاييه كه شنيدم.
- ماماني خيلي دوست دارم.
- من عاشقتم.
با ذوق ميخنده و از شيشه بي آر تي به خيابوناي خزون زده تهرون خيره ميشه.
- مامان؟
- جونم؟
- بابا اذيتت ميكنه؟
- چرا مي پرسي؟
- آخه اون بار زده بودت ، بعدش هم همش سرت داد ميزنه ، تازه همش به خاطر اون سركاري...من يه روز بزرگ ميشم ، كار ميكنم ، پول در ميارم بعد تو ديگه نبايد كار كني و خسته بشي ، اون وقت هر وقت خواستيم با هم ميريم گردش.
لبخندم تلخ جا خوش ميكنه رو لبام و دلم پر محبت تر ميشه نسبت به اين پسر كوچولو.
آهو در رو به رومون باز ميكنه و لبخندش متناقض با اون غم چشماش به گرمي به پيشوازمون مياد.
سارا عصبيه و من ميفهمم معني همه ي حركاتشو.
روي تخت كنار حوض كه تنها گيرش ميارم ، كنارش ميشينم و مثه خودش دست دور زانو ميندازم و خيرش ميشم و خودش شروع ميكنه به گفتن...
- امروز سالار زنگ زد ، مي پرسيد خونه تيام چي كار ميكني ؟ ميگفت يه كشيده حرومش كردي ، كمش بوده آمين ، خيلي كم ، من بودم يه تف مينداختم تو صورتش و آدم حسابش نميكردم ، اين همون داداشيه كه من واسه داشتنش بايد جلو رفيقم خجالت زده باشم ، اين همون كثافتيه كه نمكدون شكسته ، هربار كه صدا هق هق آهو رو ميشنوم دلم ريش ميشه از اين همه بي احساسي داداشم.


باز هم خوبه كه فقط متهمش ميكني به بي احساسي و خبر نداري از اون آپارتمان مجردي و آهوي اسير شده.
- داداشم لياقت خانومي آهو رو نداشت ، لياقت اون همون زيرخوابايين كه تو خيابون ريخته ، لياقت اون همون دخترايين كه جز نوك دماغشون هيچي نميبينن ، من سالارو نميبخشم.
من ازش نميگذرم.
- سالار خيلي نامرده.
حيف نامرد.
- سالار بد با آهو تا كرد.
سالار خون آهو رو تو شيشه كرد.
- چطور دلش اومد پشت پا بزنه به اين همه عاشقي آهو.
چطور دلش اومد آهو رو پرپر كنه.
- گاهي فكر ميكنم من و سالار به مامان فريال نكشيديم ، اون به اون مظلومي كجا و من و اون سالار عوضي كجا ؟
خاله فريالم هم مظلوم بود ، هم عاشق ، هم مادر ، هم بيشتر از يك خاله.
- اگه مامان بود ، يه چك زده بود تو گوش شازده پسرش و شيرشو حرومش كرده بود ، آهو حيف اين همه حيووني داداشم بود.
دلم ميگيره از اين همه دلگيري و صداي خنده هاي صيام و آهو كه تو حياط ميپيچه جمعمون از اون غمگيني درمياد و صيام چه معجزه گر شاد ميكنه ما سه تا تشنه شادي رو.
آهو كه از شيطوني صيام ميخنده ياد اون شش ماه پيشش ميفتم كه تو بغلم ضجه ميزد و گوشت تنمو با حرفاش ميريخت.
ياد اون روزي ميفتم كه دخترونه هاش حروم هوس كثيف سالاري شده بود كه يه عمر برادري در حقم كرده بود و نذاشته بود مرد جماعت چپ نگام كنه.
ياد اون روزي ميفتم كه اون سالار براي من برادر ، از آهو گذشته بود و سارا چه خوش خيال فكر ميكرد اين دوتا به تفاهم نرسيدن.
ياد روزي ميفتم كه آهو تو بيمارستان بستري شده بود و من سارا رو توجيح كرده بودم كه اثر مسموميت داروييه نه حل كردن يه مشت آرامبخش توي ليوان آب و سركشيدن ليوان.
ياد اون روزي ميفتم كه آهو سرپا شد و قسمم داد نگم نامردي سالارو به سارا.
دلت كه مي لرزيد من با چشام ديدم تو زل تابستون چقدر زمستونه
هواگرفته نبود دلم گرفت اون شب ، به مادرم گفتم هنوز بارونه ، هنوز بارونه
*******
عينك دوديم رو روي موهاي پوش دادم فيكس كردم و به وثوق زيرچشمي در حال ديد زدن پاهاي خوش تراش عاطي زير اون دامن كوتاه جين توپيدم كه...
- آدرس...
نگاش گيچ و منگ به زور از اون پاها كنده شد و من چشم غره رفتم به اين همه هيزي و اون گفت : آدرس چي؟
- سنگ قبر من ، خب آدرس باشگاه صيامو ميخوام ديگه.
وثوق – خب خودم ميبرمتون.
- لازم نكرده.
عاطي به كنفي اون مرد پر اقتدار ريز خنديد و وثوق اين چند وقته عجيب شاس ميزنه.
- نگفتي؟
صداي تيام رو مخم راه ميره و چقدر بيزارم از همه وجود اين مرد.
تيام – چيو بايد بگه ؟
- با اجازتون ميخوايم بريم باشگاه صيام.
تيام – خب ، ميتونين با من بياين ، سر راه ميرسونمتون.
اين ناپرهيزيا به اين مرد خشك و رسمي نمي خوره و همچنان اين جناب اخم دارن.
وثوق – تيام امشب ويلا فشم بهزاد خبره ، هستي؟
تيام – هستم.
عاطي هم ابرو بالا انداخته شيطوني كرد و گفت : آمين امشب با يه دور دور موافقي ؟
چشمكشو ميبينم و چشمك ميزنم و ميگم كه...
- هم من هستم ، هم آهو و سارا.
وثوق اخم ميكنه و تيام بي تفاوت نگاه ميكنه و صيام ميگه كه...
صيام – يعني شب ميريم پسربازي؟
نگاه چهار تاي ما برگشت روي اون پسر خوشگله و چشامون عجيب گشاد شد.
صيام ترسيده مانتومو به دست گرفت و چشم مظلوم كرده گفت : خب اون بار كه با دوستاي عاطي رفتيم بيرون ، دوستش گفت ، همونه كه پسره بهش گفت چقدر لافي.
تا نوك زبونم مياد كه بگم داف نه لاف كه عاطي مثل فشنگ در رفته ، ريز ميخندونتم و وثوق با حرص ميگه كه...
وثوق – عمو با دخترا كه ميري بيرون ديگه چي كارا ميكنن؟
صيام – نخ هم ميدن ، ولي من نخه رو نديدم ، بعضي وقتا هم يه پسرايي هستن اسمشون ژلتنمنه ، ميان يه كارتي بهشون ميدن كه اونا خيلي خوشحال ميشن و هورا ميكشن ، تازه اون بار كه رفته بوديم يكي از اين مردا كه اسمش ژلتنمنه پول غذاهامونو داد ، تازه لپ منم كشيد و منم ازش بدم اومد چون خيلي لپم درد گرفت.
تيام يعني بي تفاوت در حال ميزون كردن يقه لباسشه و وثوق نگاشو قرمز شده از صيام به من چرخش ميده و ميگه كه...
وثوق – راست ميگه ؟
دست صيامو ميكشم و كوله اسكيتشو كه كم از قد و بالاي خودش نداره رو به دست ميگيرم و اين بار مازراتي سواري ميكنم كنار دوتا چشم سبز ملكان نام.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 764
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,109
  • بازدید ماه : 26,990
  • بازدید سال : 177,089
  • بازدید کلی : 11,674,229