close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت ششم
loading...

رمان فا

صيام – بابا ؟ تيام – چيه باز ؟ اخم صيام تو هم رفت و دي وي دي تو دستش كنار صورت ما دوتا گرفته شد و گفت : اينو ميشه بذاري ؟ آهنگاشو دوست دارم.…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3671 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:15 نظرات ()

صيام – بابا ؟
تيام – چيه باز ؟
اخم صيام تو هم رفت و دي وي دي تو دستش كنار صورت ما دوتا گرفته شد و گفت : اينو ميشه بذاري ؟ آهنگاشو دوست دارم.
جناب پدر از خودشون حركتي نشون دادن و دي وي دي تو دل دستگاه فرو رفت.
ثانيه اي نگذشت كه صداي نكره ي ساسي مانكن فضاي ماشينو پر كرد و به علاوه ابروهاي جناب پدر ابروهاي بنده هم با هم دخيل شدن.
ورجه وورجه ها و بچگونه هاي صيام روي صندلي عقب مي ارزيد به شنيدن صداي نخراشيده و متني بس بي سر و ته.
تيام – سارا چه مرگشه ؟ با باباش مشكل داره چرا ما رو طرف حساب خودش ميدونه؟...............................................

- من سعي ميكنم توي مسائل سارا دخالت نكنم.
تيام – واقعا تحت تاثير قرار گرفتم ، ببين دختر جون من كاري به خودت ندارم كه يهويي افتادي وسط زندگيم پس بحث سارا رو سواي خودم و خودت بدون.
- منم هيچ وقت سارا رو درگير زندگيم نميكنم .
تيام – راستي از باباجونت چه خبر ؟ اصلا سراغي ازت ميگيره ؟ يا دادتت حاجي حاجي مكه ، نكنه سر راهي هستي ، آيلين با اون همه خوشگلي كجا و تو كجا ؟ پس يه چي اين وسط هست.
- من شبيه عمه مهشيدمم ، آيلين هم شبيه مامانشه ، پس هيچ نقطه اشتراكي بينمون نيست.
تيام – صيام چند ساعت كلاس داري؟
اسمش باباست و نميدونه پسر پنج سالش چند ساعت كلاس داره.
صيام – نميدونم ، هر وقت عمو وثوق مي اومد دنبالم كلاسم تموم ميشد.
تيام – زنگ بزن ، تو مسير بود ميام ، جواب ندادم يه آژانس بگير.
به خاطر من نيست ، نه ، عمرا اگه باشه ، محبت پدرونش هم نجوشيده ، فقط مسئوليت و بار پدريه .
كوله صيام توي يه دستمه و دست ديگم بند اون دست كوچيكيه كه گرماش روح مينوازه عجيب.
- كوله سنگين نيست ؟
- چرا مي پرسي؟
- آخه هر وقت ميام كوله سنگينه برام ، منم دستم درد ميگيره ، واسه تو سنگين نيست؟
دلم ميسوزه ، آتيش ميگيره ، جزغاله ميشه.
ميخواد جلوي من سوتي نده و با دقت حركت ميكنه و حرفاي مربيشو گاهي گوش ميده و گاهي با شيطنت سرباز ميزنه .
حضور كسي رو با فاصله يه صندلي كنارم حس ميكنم و صداشو ميشنوم و نگاه ميندازم به استيل قشنگ نشستنش.
- پرستار جديد صيامين؟
عينكم رو با نرم ترين حالت ممكن از روي چشمم كنار ميزنم و اون خيره من ميشه.
- شما صيام رو ميشناسين؟
- اونقدري كه هر آخر هفته رو باهاش بگذرونم.
- ببخشيد ؟
- من شوهر همسر سابق جناب ملكانم.
- آهان.
نگاش ميكنم و چقدر جذاب و خوش تيپه.
هنوز خيره منه و من از نگاه بي حالت ولي جذابش دستپاچه ميشم.
- و بنده افتخار آشنايي با كيو دارم ؟
- به نظرت خودتون ، شما كامل به من معرفي شدين؟
- اوه ، من واقعا متاسفم بابت اين حواس پرتي ، من زند هستم...
- خوشبختم آقاي زند.
- نگفتين ؟
- چي رو ؟
- خودتونو معرفي نكردين.
- من...خب من چند وقتي مهمون خونه جناب ملكانم .
- مهمون ؟ پس صيام خيلي بايد بهتون عادت كرده باشه كه بخواد توي زمين اسكيت تماشاش كنين.
- يعني صيام به شما عادت داره ؟
- خودخواهيه كه بگم ، ولي صيام به من بيشتر از مادر و پدر واقعيش عادت داره.
- صيام از شما نگفته بود.
- خب من و اون اوقات مردونه خاص خودمونو داريم ، اون از من جلوي خونواده تيام حرفي نميزنه.
- شما خودتون فرزندي ندارين ؟
- نه ، همسرم هم وقت بچه دار شدن نداره.
دكمه هاي تا وسط سينش باز روي مخه و نگاه به خود ميكشه.
- شما هم خودتونو كامل معرفي نكردين.
- مهرزاد هستم.
- تلافي بود ؟
- چي ؟
- نگفتن اسم كوچيكتون تلافي بود ؟
- نه به هيچ وجه ، اسمم آمينه.
- چه قشنگ ، ميتونم بگم يكي از فوق العاده ترين اسماييه كه تو عمرم شنيدم.
- شوخي ميكنين ؟
- ابدا .
با اومدن صيام و ديدن صميمتش با اون جناب زند خوش تيپ دلم قرص ميشه كه گاهي يكي براي اين بچه پدرونه هم خرج ميكنه.
صيام كه اسم جناب زند رو ميبره تازه ميفهمم اسم خاص آقا رو...
چه با كلاس...كارن زند...


قدم به قدم همراه جناب زند با اون نام بسي به دل نشستشون پاركينگو هدف ميگيرم و صيام دست هردومون رو گرفته ميگه...
صيام – نميشه سه تايي شام بريم بيرون ؟
جناب زند لبخند ميزنه و كنار صيام زانو ميزنه و با منظور ميگه كه...
كارن – ميدوني كه من وقتشو دارم ولي شايد آمين خانوم وقت نداشته باشه.
نگاه صيام پر التماس منو نشونه ميره كه صداي نحس ترين آدم عمرم توي اون پاركينگ طنين پيدا ميكنه و جناب زند رو از اون حالت درمياره و پوزخند ميشونه رو لباي جناب خوش اسم.
تيام – اوه فكر نمي كردم امروز مفتخر به ديدن جناب زند بزرگ باشم.
پوزخند باز رو لباي كارن خان تكرار ميشه و تيام كنار من وايميسته و صيام وسط اون همه نگاه منظور دار دو آدم ميگه كه...
صيام – بابا تو برو ، ما شب ميخوايم شام با كارن بريم بيرون.
تيام – بهتره فكرش هم نكني ، آمين با صيام برين تو ماشين.
لبخندي دستپاچه به اون مرد به من خيره شده ميزنم و دست صيام رو ميكشم و صداي كارن خان شوكم ميكنه.
كارن – قهوه خوبي بود ، به اميد ديدار.
سري تكون ميدم و باز نگاه تيام اخطار دهنده شده.
تيام كه بعد از دقايقي كنارم ميشينه فاتحه و اشهد ميخونم واسه رونح پر فتوت و ناكام موندم.
صداي ساسي مانكن عقب ماشين غوغا ميكنه و صيام بي خيال ورجه وورجه رو از سر ميگيره و من مي مونم و صداي پر حرص مردي كه كاش مسئوليت پدري بيخ خرشو نمي گرفت و دنبال ما نمي اومد.
- دقيقا ميخوام بدونم با اين مرتيكه ميخواستي چه غلطي بكني؟ شام بخوري ؟ با اين مرتيكه نشستي قهوه كوفت كردي ؟ ببين آميبن دارم اخطار ميدم و اميدوارم آخرين اخطارم باشه چون دفعه بعد اينقدر آروم نيستم ، دور و بر اين مرتيكه خوش ندارم ببينمت ، حاليته كه؟
- بله.
كاش كارن خان براي من ياد قهوه نمي افتاد و بنده رو تو مخمصه نمينداخت ، ولي عجب چيزي بود ناكس.
- حالا چي ميگفت اين مرتيكه ؟
- هيچي ، در مورد صيام حرف ميزد.
- من نميدونم سحر تو اين مرد چي ديد كه زنش شد ؟
تا نوك زبونم مياد كه بگم "مرد به اين خوبي مگه چيه" و نميگم و عوضش اين حسادت مردونه رو ميذارم پاي اينكه چشم نداره ببينه زني كه يه روز مال اون بوده حالا نصيب اين مرد خوش تيپ و محترمه.
- اينجا چي كار ميكرد؟
- اومده بود تمرين صيام رو ببينه.
- گفتي چي كارمي ؟
- هيچي ، گفتم يه مدت مهمونم.
دنده رو با همه اتوماتيك بودنش تو مشت فشار ميده و من ميفهمم كه اين مرد هم نقطه ضعفي داره به اسم كارن زند.
*******


سارا – دقيقا ميخوام واسم تشريح كني كه اين يارو چي داره كه تو ازش خوشت مياد؟
عاطي ميخنده و من غيرتي ميشم بابت اون مردِ اين چند وقته واسم مهم شده.
- در مورد وثوق درست صحبت كنيا.
سارا – بابا وثـــــوق ، در هر صورت حيفي عاطي واسه اون انگل.
عاطي – همچين هم بد نيست ، يعني راستشو بخواي تو اين بي شوهري يه مردي كه يه شركت مامان داشته باشه و يه سانتافه هم زير پاش باشه كمه و تو اين جاده هاي زندگي ما هم كه قرار نيست ماشين مدل بالاتر وايسه.
- حالا تو جون من بيا به وثوق بله بگو ، نه كه بچه ده باري ازت خواستگاري كرده ميگم.
آهو ميخنده و قاچ پيتزاشو به دهن ميبره و چقدر خوشگله اين دختر ، مخصوصا با توجه به دوتا ميز اونورتر كه چشماشون تلسكوپ رصد وجود آهون شده.
سارا – به هر حال وثوق به خاطر اين همه غيرت خركيش دست و بالتو ميبنده.
عاطي – خب من عاشق همين غيرتشم ديگه.
سارا – خب اونكه از صدقه سري خريتته ، اولا اين همه بي حيا هم نبودي ، ميگن دانشگاه آدم خراب كنه همينه ديگه ، بره گرفته الاغ تحويل داده.
آهو – سارا اينقده فك نزن ، بگير غذاتو كوفت كن.
صيام خسته و خوابالو به بازوم تكيه زده بود و چرتش كه پاره ميشد ميناليد كه ...
صيام – مامان نميريم ؟
سارا به اين لقب تازم ميخنديد و آهو لبخند ميزد و عاطي...
عاطي نگران ميشد ، از اين موقتي بودنم نگران ميشد و دلواپس ، دلواپس ضربه خوردن اون بچه اي كه پنج سال شاهد بزرگ شدنش بود و حكم عمه داشت براش.
همه قيام كرديم تا به خونه هامون بريم كه اون دوتا ميز اونورتر خودي نشون دادن و يكيشون با مثلا قدماي دختركش طرفمون اومد و خيره تو چشماي آهويي آهو گفت كه ...
- من ميتونم افتخار آشنايي بيشترو با شما داشته باشم ؟
- ترجيحا نه.
نيش سارا چاكيد و اخم آهو تو هم كشيد ، من هم بي حس نظاره گري ميكردم و منتظر نتيجه اين همه منت كشيده بودم.
- خب...
آهو – بچه ها بريم.
بچه مردمو جا گذاشت و زودتر از ما از در بيرون زد و سارا حرص زده دنبالش افتاد و زير لب غريد كه...
سارا – تر جيحنت فرق سرم.
و عاطي كنار گوشم گفت : بچمون عاشقه ؟
كاش نبود...
*******
بدترين حالت ممكن تو اين خونه اينه كه من حق ورود به طبقه بالايي كه اتاق بچم شاملش ميشه رو ندارم و تيام خان قانونش كرده و يه مهر درشتش هم پاش كوبيده.
كنار خاله مهري فيلماي آبكي سينمايي ايراني ديدن هم تو روز جمعه هيچ كيف نميده.
- فرشته نمياد تهرون ؟
- والا اگه به من باشه كه منتشو ميكشم كه يه خونه اينجا بگيره و منو از اين تنهايي درآره ولي مشكل اينجاست كه مامانم از آدماي اين شهر خوبي نديده ، مياد ميره ولي موندگاري تو كارش نيست ، خيلي دلتنگشم.
- بميرم برات مادر ، چقدر سختي كشيدي ، يادمه وقتي فرشته جلو همه وايساد به خاطرت ، فرشته كه از خونه پدري رفت خونواده به هم ريخت ، فريال كه از همون اول ساكت و آروم بود ، فريدون خان هم كه با زنش جا گذاشت رفت اصفهان و تابستون به تابستون تيامو ميذاشت اينجا تا بهش خوش بگذره ، اين خونواده كمتر روزي تو اين نوزده سال كنار هم داشته.
- خونواده تيام تهرون نميان ؟ اگه بيان نميگن من كيم؟
- به نظرت نخود تو دهن من خيس ميخوره ؟ تهمينه ميدونه پسرش چه خبطي كرده و منتظر فرصته كه بياد تهرون ، فريدون خان هم كه اميدوار شده از صدقه سر تو ارتباط با فرشته راحت تر بشه.
- مامان كه با تهمينه خانوم...
- يهو جلو تهمينه نگي خانوما ، اينقده بدش مياد.
- چشم ، دارم ميگم مامان كه با تهمينه خا...جون رابطه داره.
- الهي بگردم من دور اين صورت ، كلا فرشته با خانوماي خونوادش رابطه خوبي داره ، مثلا همين ورپريده سارا رو ميگم...ماشالا تو جونش چه تو آب و گل هم دراومده.
شاخه به شاخه پريدناي خاله مهري رو دوست دارم وقتي كه مسير فكرم عوض ميشه و صداي صيام شادم ميكنه.
صيام – سلام.
جواب كه ميشنوه بي خيال ما دوتا آدم عاقل و بالغ دي وي ديشو ميقرسته داخل دستگاه و ما متحمل ديدن اسپايدرمن ميشيم و خاله مهري هم كلافه ميره سمت آشپزخونه.
نگاه كسي رو حس ميكنم و نگاه برميگردونم و تيامي رو ميبينم كه دست به سينه به چارچوب در تكيه زده و مارو برانداز ميكنه.
از سرجا بلند ميشم و بي نگاه بهش ميگم كه...
- سلام.
با اون دوش ادوكلن خاص خودش هم هنوز بوي گند الكل از وجناتش ميريزه.
جوابي نمي شنوم و اون با سر اشاره ميزنه كه دنبالش راه بيفتم و صيام اونقدر درگير فيلم تا حالا صدبار ديدتش هست كه منو يادش رفته باشه.
به اتاق كارش كه پشت راه پله ها گم شده ميره و من جوجه اردك وار دنبالش ميفتم.
روي صندلي گردونش ميشينه و چقدر عضله هاش زير اون تي شرت جذب يشمي تو چشم مياد.
- امري داشتين ؟
- بيا يه گشتي تو بورس بزن ، شنيدم بعضي سهاما ارزشش اومده پايين ، بشين ببين مشكلي هست يا نه ؟
لپ تاپش به دستم مياد و من چقدر عاشق اون سيب گاز زده نقره اي رنگ تو پس زمينه سفيدم.
در گير صفحه هاي نت ميشم و سوالش سرمو از پشت اون صفحه با سيب گاز زده نقره و پس زمينه سفيد بيرون ميكشه.
- چرا نخواستي تو شركت بابات استخدام شي؟
پوزخندم واضحه و اون اخم ميكنه...
- جمشيدخان خوشش نمياد من تو يه جمعي ديده بشم كه آدماي اون جمع اونو ميشناسن.
جوابم اونو ناراحت نميكنه ولي واقعيتش كمرمو ميشكنه.
- با صيام چرا خوبي؟
- چون شبيه خودمه.
اولين جراتمه جلو اين يارو.
- دقيقا چيش شبيه توئه ؟ من همه امكاناتي در اختيار بچم گذاشتم و اون هيچ كمبودي نداره.
چيزي نميگم و لپ تاپو به دستش ميدم و هرچي رو برگه پياده كردم رو ميذارم جلوش.
عقب گرد ميكنم كه بزنم بيرون از هواي اون بوي ادوكلن قاطي الكل كه داد ميزنه...
- مگه گفتم ميتوني بري ؟
منتظر نگاش ميكنم و نگاه اون وجبم ميكنه و هنوز بوي الكل داره وجودش.
- جوابمو ندادي ، بچه من تو نظر تو چه كمبودي داره ؟
- هيچي ، فقط مامان بابا نداره ، حالا ميتونم برم؟
هيچي نميگه و من ميزنم بيرون و ميدونم كه اين مرد عوض نميشه.


به اون بشر يه وري روميزم نشسته و پا تكون داده خيره بودم و حرص مي خوردم.
- بر فرض محال كه جناب رئيس از دوربين شاهد اين عنتر بازيات نباشه چه تضمينيو ميدي كه يكي يهو از اين در عين گاو سر پايين نندازه و بياد تو ؟
- آيا گاو همون رئيسته ؟
- فعلا منم كه گير توئه خر افتادم.
- عزيزم...
دنباله عزيزمش با آدمي كهاز آسانسور بيرون زد خفه شد و پاي در حال جنبيدنش از حركت وايساد انگاري و پررو پررو جم نخورد از سر جاش و من با لبخند بلند شدم و بهزاد جان رو با اون همه حال و احوال مورد مرحمت قرار دادم و نگاه بهزاد عصبي لحظه اي اون بشر بي ادب رو رها نميكرد.
تيام كه از اتاق اومد بيرون و چشمش به اين نمونه نادر بشري افتاد ، سارا حساب كارو دست گرفت و با نيش باز كرده اش لوس شد كه...
سارا - سلام عزيـــزم، چطوري نفس؟
باز عنتر بازي خانوم بالا زد و من با همه سه سال كوچيك تر از اين بشر بودن خجالتم اومد.
بهزاد چشم گشاد كرد و تيام خنده قايم كرد.
تيام – اينجا كاروانسرا نيست.
سارا – مگه من گفتم كاروانسراست ؟ اصلا به كلاس من ميخوره برم كاروانسرا داداش؟ نگو اينجور ، شركت به اين ناناسي.
تيام – بيا برو بذار اينم به كارش برسه.
اين ؟ من اينم ؟ شايد يادش رفته آم سر اسمم رو ، شايد تو سرعت هوا حس نشده آم سر اسمم ، شايد...
سارا – اولا اين نه و آمين ، دوما شركت پسرداييمه دلم ميخواد اوقات فراغتم اينجا باشم.
تيام – ناهار در خدمت باشيم.
سارا – چه ماهي تو و من خبر نداشتم ، والا امروز هيچ بني بشري پيداش نبود كه تيغش بزنم...
عرق سرد از كنار شقيقم راه گرفت و يه ور صورتمو قاب كرد.
تيام خنديد ، حتما عادتي بود به اين سبك هاي حرفي و دهن بي چاك سارا ولي امان از بهزاد...
بهزاد اونقدري پتانسيل عصبانيت داشت كه با يه پارچه قرمز و يه تكون خفيف شركتو رو سر اين دختره بي چاك و دهن خراب كنه و من نميدونم چرا.
تلفن سارا كه زنگ ميخوره و آهنگ مدرسه موشها تو سالن پش ميشه ميخوام خودمو حلق آويز كنم و خانوم خيلي ريلكس جواب ميده و از روي ميز ميپره و سهراب جونم گفتنش ميون دوتا مرد هيچ جنبه اي نداره جز سر به زير افتاده بهزاد جان.
كيفشو كج ميندازه و شالش كه به گل سرش گير كرده رو درست ميكنه و بي خيال اون دوتا ميگه كه...
سارا – من ديگه ميرم ، سهراب خونش دعوتم كرده.
فرصت نميده و ميون دراي كشويي آسانسور گم ميشه و تيام جاي اون مي توپه به من كه...
تيام – كجا رفت ؟
من هم اسكولي رو به حد اعلا ميرسونم و خيلي مات ميگم كه...
- خونه سهراب.
چشم غره ميره و بهزاد لبخند مصنوعي مياد كه...
بهزاد – تيام من برم ، يادم افتاد يه كار مهم بانك دارم ، خدافظ.
اون دو كه ميرن باز من ميمونم و رئيس و شوهرخواهر آينده.
دستاش ستون ميزم ميشه و سر من بالا مياد .
- رابطه اين پسره سهراب با سارا چيه ؟
- بچه خوبيه ، يعني...خب كلا خيلي جوريم با هم.
- جورين ؟
- خب ما واسه مزونش گاهي كار ميكنيم.
- اون وقت سارا تنها ميره خونه اش چون واسه مزونش گاهي كار انجام ميدين؟
- نـــه ، سارا كه تنها نميره ، آهو هم هست ، شايد منم...
- تو چي ؟
- من كار دارم نميتونم برم.
- نميتوني؟
- من اصلا رام دور ميشه.
- رات دور ميشه ؟
- حالا كه فكرشو ميكنم اصلا دوست ندارم برم.
- دوست نداري؟
- اصلا چه معني داره سه تا دختر برن خونه يه پسر؟ ...ولي مامانش هم هستا.
اينبار بي حرف خيره نگام ميكنه و من هيچ حالتي رو توي اون چشماي خيره سبز رنگ نمي بينم.


- امشب اينجايي؟
از پنجره شاهد آهويي بودم كه مثه همه اين چند ماه غمزده خياطي ميكرد و رو به سارا گفتم : آره ، به وثوق خبر دادم.
- چه خبر؟
- شما چه خبر از خونه سهراب جونتون؟
- هيچي ، چندتا از بچه ها بودن ، گفتيم ، خنديدم ،دو دست فوتبال دستي بازي كرديم ، جات خالي بود.
- يه سوال بپرسم جون آمين نمي پيچوني؟
- بپرس.
- صنم تو با اين بهزاده چيه كه هر بار همو مي بينين رم ميكنين؟
- به نظر تو من اينقدر خاك تو سرم كه با همچين مردي صنم داشته باشم؟
- قرار شد نپيچوني.
- چي ميخواي بدوني؟
- اينكه چرا وقتي ميبينيش دلت ميخواد زودي جا خالي كني.
دست دور زانوهاش انداخت و چقدر اين مدل پا تو سينه جمع كردن به اون هميشه خواهر مي اومد.
- يه زماني خواستگارم بود و بابا و سالار گير داده بودن بله بگم ، انگار مرتيكه چه تحفه اي هست ؟ ازش خوشم نمياد ، خيلي با كلاسه ، رو مخمه ، از همه چي تموميش بدم مياد ، آمين شايد پنجاه درصد اومدنم از اون خونه بيرون بابت خواستگاري همين عوضي باشه.
- ديوونه اي سارا ؟ مگه بهزاد...
- دقيقا مشكل من همين مشكل نداشتنشه ، من عادت ندارم كه يه مرد اينقدر خوب باشه ، ازش بدم مياد ، چون پولداره ، بسمه ، اين همه مرد پولدار دور و برم بود چه گلي به سرم زد ؟ همين سالار مگه كم خوبي داره ؟ چرا اينجوري كرد با اين دختر ؟ آمين من از مردايي ميترسم كه مثه بابام و داداشمن ، بعضي وقتا فكر ميكنم جمشيدخان با همه نامرد بودنش اونقدر مرد بود كه اين همه سال پاي عشقش وايسه.
- چرا تو نگاه تو همه يكين؟
- نباشن ؟ وقتي تيامي رو ميبينم كه واسه من خوب بوده اين همه سال و واسه تو نارويي خرج ميكنه نگاهم يكي نباشه ؟ آمين گناه تو چيه ؟ اينه كه عادت به شكايت نداري ؟ دِ دختر يه بار داد بزن و حقتو بگير ، اين همه خوب بودن تاوان داره آمين.
- مگه مامانم شكايت كرد ؟
- تو شكايت كن ، حداقل جلوي اين تيام اينقدر خانوم نباش ، از من به تو نصيحت كه تيام مرده اون چيزيه كه به دستش نياد ، به دستش نيا كه مردت بشه ، بازي با تيام بازي با اعتبار جمشيد خانه ، بازي با آينده آيلينيه كه عاطفه سرش نميشه ، حقتو بگير ، به تيام به چشم حقت نگاه كن ، فقط حق ، تو مرامت عشق راه نده.
- عجيب شدي امشب.
- بي خيال ...خبر داري سهراب ميخواد واسه خرپولاي شهر چند تا شوي لباس راه بندازه ؟ فقط آدماي خاص دعوتن ، من و آهو كه قبول كرديم مدلش بشيم و بريم رو استيج ، لنگ توييم ، هستي ؟ خوب پولي ميده.
- مختلطه ؟
- به نظرت مردا دست به جيب ترن يا خانوما؟
- تو يه شوئه لباس صد در صد آقايون.
- پس هستي؟
- هستم.
- سهراب گفته اگه قبول كني لباست سوپرايزه.
سهراب هم با همه هرز پريدن هاش گاهي چقدر مرد ميشه براي ما سه تايي كه سايه مرد نداريم.
*******
سر انگشت سبابه و شستم به هم چسبيد و چشمكم ارزوني تيپ دختركش مرد روبروم شد.
- برو كه بايد از خداش هم باشه.
- به نظرت قبولم ميكنه؟
- آره بابا ، كي از تو بهتر؟
- به نظرت نذارم واسه يه شب ديگه؟
پر حرص ناليدم كه...
- وثـــوق...
- باشه ، باشه .
آخرين نگاهو تو آينه به خودش انداخت و راهي شد و خاله مهري از بالاي عينكش يكي يه دونشو بدرقه كرده گفت : اگه اين پسر منه كه ميگم امشب هم نميگه ، والا تو خونواده من كه اينجور خنگي نبود فكر كنم به بابايياش كشيده ، آره همون ژنتيكه ، زن عموش هم مشكل دار بود.
ميخندم به قهقهه و ميرم سراغ عاطي هنوز جلو آينه وايساده.
- يه شام ميخواي بري بيرون ، نمي خواي كه بري ديدن سران ملت ها.
- ميگم بهتر نيست همون بافت طوسيمو بپوشم ؟
- به خدا محشري عاطي ، از اين بهتر نميشي ، يه شام دعوتت كرده.
- به نظرت ازم خواستگاري ميكنه ؟ واي من كه غش ميكنم.
- نه به داره نه به باره ، اين دختره فكر غششه ، بيا برو بچه مردم زير پاش علف سبز شد.
- كاش تو هم مي اومدي.
- عاطي برو ، اينقدر هم استرس نداشته باش ، اين همون باباييه كه يه طبقه اتاق خوابش باهات فاصله داره.
- نگفته چي كارم داره؟
- عاطــــيي...
- باشه، باشه ، تو داد نزن.
از اتاق بيرون ميزنه و باز من و خاله مهري و صيام درگير فيلم تركي هايي ميشيم كه خاله مهري حرص ميخوره از بابت بدآموزيش واسه صيام.


اومدن تيام منو معذب ميكنه و صيام رو بيشتر به آغوشم دعوت.
تيام – ديدم عاطي و وثوق رفتن بيرون ، طوري شده؟
خاله مهري – اگه خدا بخواد ، بچم بعد شيش سال ميخواد زبون باز كنه كه از عاطي خواستگاري كنه.
تيام يه كج خند ميزنه و ميگه كه...
تيام – بچت بد عاشقه خاله.
خاله مهري لبخند ميزنه و باز با ميله هاي بافتنيش ميفته به جون نخ كاموا و من هم زير چشمي اون همه لم دادن و دكمه باز بودن رو ديد ميزنم.
تيام _ فردا اصلاني از سفر برميگرده ، بگو ساعت يازده بياد اتاقم.
- حتما.
تيام – تو چرا هنوز بيداري؟
طرف حسابش صيامه و صيام هم بي توجهي خرج ابهت باباجونش ميكنه و ميگه كه...
صيام – خوابم نمياد ، تازه چرا خودت بيداري؟
تيام – تا سه ميشمارم دوست دارم در حال مسواك زدنت باشي.
صيام پا زمين كوبيد و بغض كرد و راه پله ها رو با دو بالا رفت و من حرصم گرفت از اين همه خودخواه بودن يك بابا.
خاله مهري – تيام...
تيام – خاله خواهش ميكنم ، بايد عادت كنه هر چيزي كه ميخواد رو نميتونه داشته باشه.
يه شب به خير زيرلبي گفتم و راهي زمين بازي صيامي شدم كه حتما توي تختش اشك ميريخت ، بميرم برات ماماني ، بميرم جانكم.
روي تاب تكون ميخوردم كه صداي ماشين وثوق تو محوطه پيچيد و من دوئيدم طرف اون سانتافه سرمه اي رنگ كه عاطي بي حوصله ازش پياده شد و بهم تنه زد و من مات موندم به اون همه عنقي ، وثوق رو نگاه كردم كه سر پايين انداخت و گفت : نتونستم...همه حرفام يادم رفت.
- هميشه فكر ميكردم قوي تر از اوني باشه كه جلو كسي كم بياري.
نگام كرد و من پوزخند حرومش كردم ، وثوق من اينجوري نبود.
با يه حركت خيلي نرم از شاسي بلند ماشين پايين پريد و قدم تند كرد طرف عاطي و دستشو كشيد و عاطي بدون برگشتن گفت : از اون هفته ميام شركت ، ديگه خستم ميخوام بخوابم.
وثوق – يه شب يه كم ديرتر بخوابي اتفاقي نميفته، ميخوام يه چيزي بگم.
عاطي – زودتر...
وثوق سر به آسمون گرفت و نفس عميق داد تو شش هاش و بعد بي مكث گفت : زنم ميشي ؟ باهام ازدواج ميكني؟ شش ساله دارم با خودم اين جمله رو تمرين ميكنم تا يه روز كه بزرگ شدي بهت بگم و حالا فكر ميكنم اونقدري بزرگ شده باشي كه بتوني در موردش فكر كني ، قبول دارم خيلي بهتر از من برات ميميرن ولي نميتونم منكر اين بشم كه اين همه سال به خاطر تو پابند اين خونه بودم.
نيشم باز بود و تاب ميخوردم با بك گراوند خوش خوشاني.
وثوق – جلو آمين ميگم كه نميخوام به خاطر حس دين و رودربايستي بيفتي تو تعارف ، ميخوام به چشم يه خواستگار نگام كني ، فكراتو كردي خبرم كن.
عاطي دستشو كشيد و از در ساختمون گذشت و گرمي دستي روي شونم نشست و صداي خاله مهري به خنده انداختم.
خاله مهري – امشب يه كم به بچم اميدوار شدم ، يعني من ميتونم بجه هاي اينو ببينم كه دور و برم دارن ميدوئن؟
- ماشالا اشتهاتون هم خوبه ، نميگين بچه ، ميگين بچه ها .
خاله مهري – آدمي كه خودش يه دونه بچه داره ، هميشه حسرت چندتا ديگه هم داره.
- فداتون بشم.
خاله مهري – ميدوني دردم چيه ؟
- خدا نكنه شما دردي داشته باشين.
خاله مهري – دردم ترس اينه كه يه روز از اين خونه بري ، وجودت واسه هممون بركته مادر ، كاش موندگار اين خونه بشي.
- اگه دختر بدي بودم دليل نميشه اينجوري نفرينم كنينا.
خاله ميخنده و چقدر تلخ ميخنده.
وثوق روي پله هاي تراس خونشون نشسته و انگار سبك تر شده امروز ، به اندازه اين شش سال بزرگ شدن عاطي سبك شده.


ميدونستم پشت خطي دارم ولي صيام دل نميكند.
- جان دل مامان من كار دارم ، شب برميگردم حرف مي زنيم.
- حرف نمي زنيم ميريم بيرون.
- چشم ، حالا ميشه قطع كنم ؟
- خب قطع كن.
خنديدم و بوسي براش فرستادم و پشت خطي رو جواب دادم و صداي نگرون خانوم گل تو گوشم پيچيد.
- الو آمين.
- الو سلام.
- مادر ، آب دستته بذار زمين بيا كه...
صداي خانوم گل كه قطع شد بعد از چند ثانيه صداي محكم مردي تو گوشم پيچيد كه يك عمر حسرت بابا گفتن بهش به دلم مونده بود.
- چرا هيچي سر جاش نيست؟ من ساعت يازده پرواز دارم.
- چـ....چي شده ؟
- هيچ كدوم از لباسام نيست ، بيا خراب كارياتو درست كن.
به اين جملش لبخند ميزنم و ميدونم كه كارش گيرمه ، مثه همه اين چند سال كه موقع بيرون رفتن و سفر ،كارش گيرم بوده.
- تا نيم ساعت ديگه اونجام.
نگام به ساعت بود و ميدونستم از وقت اداري گذشته و تقه اي به در رئيسم زدم و وارد اتاقش شدم و نگام به اون همه دود سيگار دورش افتاد.
خيره نگام كرد و بي حوصله منتظر شد.
- من ميتونم برم ؟
- كجا ؟
- الان وقت اداري...
- من پرسيدم چرا حالا ؟ گفتم كجا ؟
- من...
- خونه سهراب جونت ميخواي بري؟
- نـــه...چيزه...يه سر برم خونمون.
- خونتون؟
- جمشيد خان كارم داره.
- فكر كنم جمشيدخان پيشكشت كرده بود ، آره؟ من حافظم خوب نيست ولي فكر كنم همين مايه جات بود ، نديدم جايي كسي به پيشكشي كه ارزوني كرده نياز داشته باشه.
نگام درگيرش بود و من متنفرم بگم كه امروز چقدر تو اون پيرهن جذب خاكستري خوش تيپ تر شده.
بغصم رو پس زدم و گفتم : ميتونم برم ؟
- برو پاركينگ ، ميخوام باباتو ببينم ، كار دارم ، ميرسونمت.
سري تكون دادم و به خودم كه اومدم به ماشينش تكيه زده بودم و اون طرفم قدم برميداشت.
كنارش نشستم و اون نيمرخمو زيرچشمي ديد زد و گفت : چي كارت داره؟
خجالت كشيدم كه بگم بابام ميخوادم تا فقط براش چمدون ببندم.
- نميدونم.
- دوسش داري؟
نيمرخ جذابش رو خيره نگاه كردم و تو دلم ناليدم كه " عاشقشم".
- پس دوسش داري ، جالبه ، اون آدم حسابت نميكنه و تو دوسش داري.
- اون...اون بابامه.
- باباته و صداش ميزني جمشيدخان؟
- خيليا بابا مامانشونو به اسم صدا ميزنن.
- داري خودتو گول ميرني.
- هميشه همه گولم زدن ، خودم حق ندارم خودمو گول بزنم؟
نگام به در خونه بود و نگاه اون به نيمرخ من.
خانوم گل كنار گوشم يه ريز نق ميزد و من پله ها رو بالا ميرفتم و چقدر جمشيدخان عصبي بود امروز.
بي حرف نگام كرد و من سلام كردم و با همه عشقي كه تو خودم ميديدم به عادت شروع كردم.
همه چي سرجاش بود و جمشيدخان اخمو لبه تخت نشسته بود و من بابت گرمي اتاق مانتو از تنم درآوردم و با اون تاپ دكلتم باز مشغول شدم.
- سفرتون چند روزه است ؟
خيره بهم بود و زير لب گفت : پنج روز. ، ميرم استانبول.
- باز با شركت طراحي به مشكل برخوردين ؟
به جاي جواب سوالم گفت : پشت بازوت چي شده ؟
دستم ناخودآگاه روي رد كمربند كشيده شد و ابلهانه يه لبخند تو اجزاي صورتم دوئيد و گفتم : هيچي ، خورده به در.
ناراحت نشد ، شايد فقط از سر كنجكاري پرسيد.
لپ تاپش رو دست گرفت وخيره به مانيتورش گفت : ميزنتت؟
بغض ناخون ميكشيد به گلوم و دلم پيچ ميخورد و قلبم چقدر امروز درد ميكنه.
- من عادت دارم.
تقه اي به در خورد و نگاه من به اون آدمي افتاد كه به چارچوب يه وري تكيه داده به كاراي من نگاه ميكرد.
جمشيد خان – تو اينجا چي كار ميكني؟
تيام – از آيلين خبري دارين؟
جمشيد خان – خوبه ، داره واسه كريسمسش برنامه ميريزه.
من فقط طالقان رفتم و خواهرم واسه كريسمسش برنامه ميريزه.
تيام – كي برميگرده؟
جمشيدخان – احتمالا بعد از نوروز.
از كنار تيام گذشتم تا كيف چرم مدارك جمشيدخان رو از اتاق كارش بردارم.
كنار در اتاق متوقف شدم و صداشونو شنيدم و چقدر امروز قلبم درد ميكنه.


تيام – اون سربارمه.
جمشيدخان – مجبور نبودي بدزديش.
تيام – حالا چه فرقي داره با قبلش ؟ الان يه دختر بچه صيغه ايه كه هيچ آينده اي نداره ، بعد از برگشتن آيلين اون نميتونه تو خونه من بمونه.
جمشيد خان – حداقل تو واسه لجبازي آبرو منو جلو هيشكي نبردي.
تيام – من تو عمرم واسه هيچ كس دلم نسوخته ولي اين دختربچه خيلي ترحم انگيزه.
جمشيدخان – ميخواي به چي برسي؟ ترحم ؟ ترحم داشتي و اينجوري از خجالتش دراومدي ؟ واسه من اداي آدماي مهربونو درنيار ، تو هيچ وقت جز خودت به هيچكس فكر نكردي.
تيام – من مثل شمام ، من و شما هيچ فرقي نداريم.
آروم از در گذشتم و باز بغض پس زدم و لبخند رو لبم كشوندم و گفتم : استانبول هوا خيلي سرده ، لباس گرم براتون گذاشتم ، به نظر من بهتره توي جلسه سعي كنين فعال ترين طراحشونو جذب كارخونه كنين ، قيمت بالاتره ولي حتما سودآوري بيشتري به دنبال داره.
سنگين بود نگاه جفتشون و من خم شدم و قطره اشكم چكيد روي چمدون چرم و لبم ميون دندونام گير كرد.
- سفر خوبي داشته باشين.
مانتو و كيفم رو چنگ زدم و پله ها رو سريع پايين اومدم و خانوم گل دنبالم حرف ميزد و من چرا امروز اينقدر قلبم درد ميكنه؟
روي صندلي هاي انتظار مترو نشسته بودم و نگام پي اون فال فروشي بود كه لبخندش خيلي واقعي تر از من رو لبش مي درخشيد و من امروز به صيام قول دادم.
صيام رو با ذوق و شوق با خودم همراه ميكنم و اينبار دوتايي لباس مي خريم و ذرت مكزيكي مي خوريم و سوار تاكسي كه ميشيم صيام تو بغلم ميشينه و سر روي شونم ميذاره.
- صيامم؟
- بله ؟
- تو منو دوسم داري؟
- آره ، خيلي ، يه عالمه ، قد همه ستاره هاي آسمون .
- من ميميرم برات.
دلم خوش اينه كه مرد كوچيك زندگيم اينبار منو دوسم داره ، بي خيال كه بابام خم به ابروش نياورد بابت جاي كمربند ، بي خيال كه شوهرم همراهيم ميكنه تا از ليليش خبردار بشه ، من با بچم خوشم ، هرجاي اين شهر من كنار بچم ، ميون گرماي اين عشق خوشم.
*******
بنداي كتونيم رو لي لي كنون مي بستم و لقمه اي كه خاله به زور تو حلقم چپونده بود رو ميجوئيدم و به در كه رسيدم سالار دست به سينه جلو روم قد كشيد و من يه نگاه به اون تيپي كه اول صبحي زده بود خيره شدم.
- سلام آمين خانوم ، كجايين كم پيدا ؟
از كنارش گذشتم كه در عرض سه ثانيه تو پورشه آبي متاليكش پرت شدم و اون هم كنارم نشست و من شوكه به گازدادنش تو خيابونا نگاه ميكردم.
- چته تو ؟
- تو رفتي زن اين مرتيكه شدي كه چي ؟ هر چي اون بابات گفت تو بايد غلامي كني واسه حرفش ؟
- سالار بزن كنار ، داره ديرم ميشه.
- به درك.
- سالار...
- سالار و درد ، اون از سارا كه جا گذاشته رفته ، اينم از تو .
- سالار حوصلتو ندارم.
- نه بابا ، حوصله پسرداييمو چي ؟ داري؟
- من با آدمي كه حرمت سرش نميشه زير يه سقف نميشينم ، حس امنيت ندارم.
ماشين كنار اتوبان كشيده ميشه و نگاه سالار ناباور منو نشونه ميره و انگار خيلي ضربم كاري بوده.
- چي گفتي؟
- واقعيتو.
- داري چي بلغور ميكني واسه خودت؟
- بعد آهو چشم ترسيده، اينه كه فهميدم آدم به رفيقش هم نميتونه اعتماد كنه.
اجزاي صورتش شل ميشه و ميناله كه...
- سارا هم ميدونه؟
- آهوي من اونقدر خانوم هست كه رابطه خواهر برادريو خراب نكنه ، خدا رو شكر كه اينجور خانومي لنگ آدمي مثه تو هم قرار نيست بشه.
- چي؟
- داره ازدواج ميكنه ، تا آخر اون ماه مراسمشه.
برقي تو چشماش ميدوئه و نفساش صدادار ميشه.
- با كي؟
- نميشناسي.
- يهويي؟
- به تو چه ؟ تو كه غلطتو كردي ، ديگه چيكار به شوهرش داري؟
- پسره مشكلي نداره؟
- نامرد خيلي تو اين شهر ريخته ولي مرد هم گاهگداري پيدا ميشه.
- پس همه چي اوكيه ، ايشالا كي دعوت ميشيم به صرف شيريني؟
- ببين سالار من سارا نيستم كه عقده هامو سرت هوار كنم ولي صبرم حدي داره ، بخواي اذيت كني و موش بدوئوني مجبور ميشم شوتت كنم طرف سارا و خودت تا تهش برو.
به ماشينيا نگاه ميكنه و ميگه كه...
- پسره آدم هست؟
- حداقلش مثه بعضيا حيوون نيست.
- متلك ميندازي؟
- كارت از متلك گذشته سالار ، تو نمك خوردي و نمكدون شكستي.
- با من بد نباش ، سارا بده تو بد نباش ، دلم تنگ بچگيمونه.
- بچه كه بوديم خيلي مرد بودي ، هرچي بزرگتر شدي جا مردي نامردي ياد گرفتي.
- حيوونه هم كه باشم تا ته دنيا تو برام آميني ، همون كه وقتي اولين بار بغلش كردم يه سالش بود و لپ اناري ، تا ته دنيا سارا و تو برام رفيقين ، منم تا ته دنيا واسه شما دوتا پشتم.
- من و سارا پشت نميخوايم ، مرد ميخوايم.
از اون پورشه ميزنم بيرون و سالار همه چي داره الا يه جو عشق.


سارا جلوم قدم رو ميره و من انگشتامو تندتر حركت ميدم روي كيبورد و نقشو به جونم پذيرا ميشم.
- آمين اگه تا دو ثانيه ديگه از پشت اون مانيتور بلند نشي اون مانيتورو رو سر شوهرت خراب ميكنم.
- ميكشه منو اون شوهرم اگه اين نامه رو تموم نكنم.
فقط سرعت قدماي مهسا حس شد و باز شدن يهويي در اتاق و مني كه قبر ميكندم كنار ميزم.
سارا– بهتره بهش مرخصي بدي چون كلامون بد ميره تو هم.
تيام – بابت چي؟
سارا– آخرين باريه كه چيزي ازت ميخوام تيام خان ملكان.
سكوت تو فضا حاكم ميشه و تهش تيام خان با اون صداي بم و لعنتيشون ميفرمان كه...
تيام – همين يه بارو ، بهش بگو ميتونه بره.
دلگيرم از اين مرد ولي باز هم مرامشو عشق است كه روي سارا رو زمين ننداخت.
يه ساعت بعد كه زير دست گريمور ميشينيم و غرغراي سهراب رو زيرسبيلي ردش ميكنيم آهو با اون چشماي نگران ميناله كه...
آهو – مطمئني كه ميخواي...
- مطمئنم ، من بيشتر از اينا به سهراب بدهكارم.
- به من چي؟
نگام روي اون درياي محبت ثابت ميمونه و قدمام كشيده ميشه طرفش و دلم حجم آغوششو نفس ميكشه.
- چرا بي خبر؟
گونه هام با بوسيدنش عطر مادرانه ميگيرن و نگاهش تو صورتم چرخ ميخوره و ميگه كه ...
مامان فرشته – خوبي عمرم؟
- تو خوب باشي من عاليم ، اينجا كجا شما كجا؟
مامان فرشته – لباساي امشب كار منه ، سهراب هم خواسته حداقل تو اين جشن شركت كنم.
دست كسي كه روي شونم ميشينه ميخندم و ميگم كه...
- يكي طلبت سهراب خان.
سهراب – گفتم برات سوپرايز باشه خانوم خوشگله ، لباستو هم تا قبل از پوشيدن بهت نشون نميدم.
مامان فرشته – دخترمو اذيت نكن.
سهراب – ما غلط بكنيم دختر شما رو اذيت كنيم استاد.
سارا – زبون نريز واسه خاله جونم.
آهو نرم خنديد بابت اين عشوه خركي و لعيا ، دوست دختر چند ساله سهراب هم به جمع اضافه شد.
مامانم كه باشه دنيا باهامه.
زيردست گريمورم و نفس نميتونم بكشم و مامان يه ريز داره از اين كوروش خان حرف ميزنه و نگرانه كه آرمانم نخوره اين موجود عظيم الجثه رو و من ميخندم بابت شيطنتايي كه آرمان چند وقتيه تو اوج بلوغ جوونيش گرفتارش شده.
مامان فرشته – اِ نخند تو هم ، به خدا داشتم آب ميشدم از خجالت جلو خانومه ، پسر خرس گنده كار كه به صورت كسي نداره ، همينجور شماره ميده ، زنه با شوهرش اومده بود و اين آرمان گور به گور شده هم نميدونم كجا قايم شده بود كه پيداش نبود.
سارا – خاله نزن تو پر بچه.
آهو – نه فرشته جون از حالا جلوشو بگيري خيلي بهتره تا فردايي پس فردايي از دستت در بره.
مامان سري تكون ميده و چقدر زود داداش آرمان بزرگ شد و تني تر از هر تني جاش توي قلبم محكم موند.
*******
به لباس طراحي مامان و سنگين تو تنم خيره ميشم و مامان دست روي شونم ميذاره و از آينه استرسمو نگاه ميكنه و ميگه كه...
- اگه دختر مني كه ميتوني.
- ميترسم مامان ، از اينكه زحمت تو و سهرابو خراب كنم ميترسم.
مامان لبخندي بهم هديه ميده و با صداي سهراب نفس عميقم ميشه آخرين خاطرم از پشت استيج و با همه اون اصولي كه اين همه سال تحت امر مامان فراگرفتم پا روي استيجي ميذارم كه معلوم نيست چند جفت چشم بهش خيره است.
نگاه مغرور شدم مستقيم هدف نگاه كسي قرار ميگره كه وجودش به فشارم افت شديدي وارد ميكنه و چه غريب خودمو ميون اون همه ناباوري پيدا ميكنم و عقب ميرم و قدمام جلوي قدماي عقبي قرار مگيره و همچنان سرم بالاست و قيافم مغرور و ضربان قلبم روي هزار.
پشت استيج وقتي براي رفع استرسم پيدا نميكنم چون دست تو دست سهراب و مامان براي اختتاميه مراسم قدم روي استيج ميذارم و دست گرم و نرم مامان ميون دستم بهم حس حمايت شدن ميده و دلم گرم ميشه و وجودم استرس رو پس ميزنه.
صداي دست زدن رو كه ميشنوم برميگردم و واقعا اين قسمت مراسم مذخرفه كه بايد ميون اين همه آدم رژه برم و اونا نگام كنن و من با لبخند باهاشون خوش و بش كنم تا لباس تو تنم فروش بره.
سارا با اون لباس دكلته شكلاتي و پر از كار دست حسابي دلبري ميكنه و باز نگاه من ميفته به اون آدمي كه با اخماي هميشگيش كنار چندتا آدم آشناي ديگه در حال برانداز كردنمه.
دست مامان كه دور كمرم ميپيچه و صداش به گوش دلم ميرسه وجودم باز از ترس تهي ميشه.
- اونقدرا هم بچه بدي نيست.
- بد نيست...وحشتناكه ، يه نمونه عجيب از جمشيدخان ، هميشه ازش يه اسم بود ، سالار بود ، سارا بود ولي هيچ وقت تيامي نبود.
- چون تو وقتايي پيشم بودي كه فريال با بچه هاش مي آوردت ، تيام رو كم نديدم تو اين همه سال ولي هيچ وقت اين ملاقات تو طالقان نبوده.
صداي گرم مردي تو گوشم ميپيچه و نگاه من هيجانزده بهش ميفته و چقدر بودن با اين موجود باعث نقطه ضعف به آدم دلگرمي ميده.


- حتي فكرشو نميكردم كه تو اين شو شما رو به عنوان ستاره ببينم.
لبخندي نرم تر از همه لبخندام رو لبم ميشينه و كارن مشغول حرف زدن با مامانم ميشه و مثه همه در حال اعتراف به اين مهمه كه به مامانم اصلا نمياد دختر به اينبزرگي داشته باشه و مامان مثه همه خانوما از اين تعريف حسابي ذوق ميكنه و من لبخند ميزنم به اين همه ملاحت مامان.
- فكر ميكنم خيلي وقته كه همو نديدم عمه جون ، درسته؟
صداي بم و لعنتيش تو گوشم اكو ميده و من لبخندمو حفظ ميكنم و چقدر نگاه كارن زند شفاف به صورتم خيره است.
مامان ، تيام جونشو بغل ميكنه ولي ميدونم كه از اين كوه يخ دلخوره و تيام دست آزادشو به بازوي خالي از هرگونه پوشش من بند ميكنه و داغيش تن ميسوزنه ، دل ريش ميكنه ، نفس به شماره ميندازه و نگاه كارن زند چقدر مات اون دستيه كه مالكانه بازوي من رو فشار ميده .
بعد از فراغ بال از آغوش عمه جون تيام خان دست طرف كارن دراز ميكنه و ميگه كه...
تيام – سحر كجاست ؟
كارن با ترديد دست تو دست تيام ميذاره و از گوشه چشم به من خيره ميشه و ميگه كه...
كارن – ايران نيست.
نگاه من ميره طرف بهزادي كه با سالار وايساده و با نگاش خراميدن سارا رو ميون اون همه چشم به نظاره ميشينه و سالاري كه اون مايع زرد رنگ رو قلپ قلپ بالا ميره و دست سارا كه روي شونم ميشينه حواسم از اون دوتا پرت ميشه و چشمام جهت نگاش رو دنبال ميكنه قلبم تو سينه ضربان ميگره و من امروز خيلي ازت دلگيرم اي مرد.
سارا - اينجا چيكار ميكنه؟
آهو – انگار سهراب هيچكسو از قلم ننداخته.
مامان فرشته – دخترا آروم باشين.
حضور بهزاد و سالار جمع رو تكميل ميبخشه و سالار بي خيال اون همه آدم اول خاله جونش رو چند دوري مورد مرحمت قرار ميده با اون بوساي شيش و هشتش و تهش من رو بغل ميزنه و ميگه كه...
سالار – معركه بودي امشب كوچولو.
بهزاد هم با لبخندش مهربوني ميكنه و نگاه سالار هم چندي روي آهو ميمونه و قدماي اون آدمي طرفم برداشته ميشه كه اگه همه دنيا هم پشتم باشن و اون عليهم من از پا ميفتم.
نگاهخيرش به مامانمه و من ميدونم كه پشيمون بوده همه اين سالا و هر روزش با فكر به از دست دادن مامانم گذشته.
دستش طرف مامانم دراز ميشه و من لبخند ميزنم و مامان هم با همون آرامشش دست مردي رو فشار ميده كه به خاطرش از همه روياهاي دخترونش گذشت.
جمشيدخان – فكر نميكردم اينجا ببينمت.
مامان فرشته – من هيچ وقت روزاي قوت آمينمو از دست نميدم.
با اشاره سهراب ببخشيد ميگم و دنبال امر و نهيش راه ميفتم و هركس ميخواد لباس رو بخره سهراب ميگه كه...
سهراب – اين لباس هديه طراحمونه به آمين جان كه البته دخترشون هستن ، اگه مدنظرتونه ميتونين روي دوماه آينده روش حساب كنين.
امشب فقط يه شو لباس نيست ، يه ديدار دوستانه و تشريفاتيه كه همه كله گنده هاي شهر بهش پا گذاشتن.
از اون همه نگاه كه خلاص ميشم گرمي حضوري رو كنارم حس ميكنم و كارن هميشه اينقدر جنتلمنه؟
- من دوبار ازدواج كردم ولي ميتونم به طور قاطع بگم كه هيچ وقت حس خوشبختي نداشتم ، چندسال پيش از يه دختر خوشم اومد، البته فقط خوشم اومد و اون جوابش منفي بود و رفت پي عشق قديميش و الان خيلي خوشبخته ، خوشحالم كه دنبال خوشبختيش رفت...امشب حس كردم تو هم هيچ وقت حس خوشبختي نداشتي ، غم نگات عجيب بود وقتي كه جمشيدخانو ديدي.
- شايد تنها حسي كه از ديدن اون مرد تو من به وجود نمياد همون غم باشه ، من با وجود اون مرد خيلي از حساي ديگه رو تجربه كردم.
- نسبتت با تيام چيه ؟
- من...
- آمين...
انگار موش رو انداختن تو آتيش و من چقدر حساب ميبرم از اين مدل صدا كردنش.
نگاش كه ميكنم با سر اشاره ميكنه كنارش راه بيفتم و من يه ببخشيد به ريش نداشته كارن ميبندم و همراه اون آدمي راه ميرم كه نيمي از زناي مجلس چشمشون به اون همه تيپ و خوش قيافگيش بنده.
توي باغ ارث رسيده سهراب وايميسته و عصبي سرتاپامو نگاه ميكنه و مي توپه بهم كه...
- همين الان ميري اين لباس مسخره رو درمياري و برميگرديم خونه ، ما يه خرده حسابي امشب با هم داريم ، شيرفهمي كه؟
نه جناب نيستم ، من شيرفهمي بلد نيستم نه امشب كه...
- نه.
- چي؟
تمسخر قاطي لحنشه و من امشب مسخره نيستم ، نه امشب كه...
- نميام ، من هيچ جا نميام ، من بايد تا ْآخر مراسم باشم ، سهراب اينقدر خرج نكرده كه من مراسمشو داغون كنم.
- دوست ندارم يه حرفو دوبار تكرار كنم ولي امشب عجيب مهربونم و لي لي به لالات ميذارم و باز تكرار ميكنم كه بري لباساي خودتو بپوشي و بريم خونه.
امشب نه ، نه امشب كه...
- منم امشب تا زمانيكه سهراب بخواد پا به پاش تو اين مهموني سرپا واميستم و خم به ابروم نميارم ، چون اينجا فقط آمين مطرح نيست ، اينجا آدمايي مهمن كه من واسه خاطرشون همه زندگيمو ميدم ، اگه تو دستاي من هنره واسه خاطر وجود مامانم و سهرابه ، اگه من امشب واسه اولين بار به چشم اومدم واسه خاطر مامانم و سهرابه ، اگه امشبآيليني نبوده تا پشت وجودش به چشم نيام واسه خاطر آدماييه كه يه عمر جاي آدماي ديگه زندگيم مرام خرج كردن ، امشب نه شما رئيسي نه من آميني كه گوش به زنگ باشم تا اوامرتون رو زمين نمونه ، من امشب هيچ جا نميام .
نگاش پر اخم تو صورتم چرخ ميخوره و صداي جمشيدخان از اون همه حس بيرون ميكشونتم.

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 789
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,134
  • بازدید ماه : 27,015
  • بازدید سال : 177,114
  • بازدید کلی : 11,674,254