close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت هفتم
loading...

رمان فا

جمشید خان – انگار هوا داره سرد میشه. به اون استیل جذاب ایستادنش خیره بودم و دلم فشرده میشد زیر بار این همه حسرت مونده بهش. مامان فرشته –…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3555 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:18 نظرات ()

جمشید خان – انگار هوا داره سرد میشه.
به اون استیل جذاب ایستادنش خیره بودم و دلم فشرده میشد زیر بار این همه حسرت مونده بهش.
مامان فرشته – آمین اینجا چی کار میکنی؟ سهراب کارت داره.
به طرفش قدم برمیدارم که صدای تیام جریان هوا رو میشکافه و نگاه هر سه ما رو به خود میکشه.
تیام – یادت باشه خودت انتخاب کردی.
اخمای جمشیدخان در ادغام هم درمیاد و مامان از اون همه طلب موج زده تو صدای تیام حرص میکنه و بینی چین میندازه و باز رو به من با صدای بلند تر میگه که........................................................

مامان فرشته – آمین...سهراب...
مامان تو پیچ راهرو گم میشه و من دنبالشو میگیرم که باز حرفای دو نفره اون دو مرد زیادی شبیه هم منو از رفتن منع میکنه و گوشم شل میشه و ...
جمشیدخان – بچه که بود...آمینو میگم ، کاراش حرف نداشت ، جنمیو داشت که تو هیچکدوم از دور و بریام ندیدم ، مطمئن بودم یه روزی بدون من واسه خودش یه چی میشه ، نه خیلی بزرگ ولی اونقدر بااستعداد بود که خیالم جمع این باشه که این دختره اگه یه روزی از در خونم زد بیرون عمرا شب سر گشنه زمین بذاره ، پونزده سالش که شد ، شد دست راستم ، مدیر برنامه هام ، هرجوری دوست داری اسمشو بذار ، ولی یه روز که نبود اون روز کلا بر وفق مراد نبود ، دلیل درس نخوندنشو هیچ وقت نفهمیدم ، فقط اینو میدونم که حتی آیلین هم با اون مدرکش نمیتونه مثه آمین جربزه خرج بده ، حق میدم به آیلین خودم لا پر قو بزرگش کردم ، اینا رو میگم که فکر نکنی آمین اگه بچه است بی جربزه هم است ، اگه کتک میخوره و صداش هم در نمیاد دلیل توسری خور بودنش نیست ، اون تو این چند ساله تو سری نخورده ، تو ذاتش گله و شکایت نیست ، میخوام بگم آمینی که زیر دست فرشته بزرگ بشه چیز خوبی از آب در میاد.
تیام – خواب نما شدی جمشیدخان ؟ حس پدریت زده بالا ؟ مهربون نبودی این همه جمشیدخان ، مخصوصا اون روزی که به زور صیغه می بستیش به ریشم اصلا مهربون نبودی ، اینا رو میگی که چی بشه ؟
حمشید خان – این همه سال آمین بدون مهربونی من بزرگ شده از این به بعدش هم میتونه ، نه من آدم مهربونی کردن بهشم نه اون آدم محتاج مهربونی من ، تو اون چند روز سفرم خیلی فکر کردم ، اگه لجبازی با تو نبود عمرا میذاشتم ....
تیام – میذاشتی چی ؟ آیندش خرابه جمشیدخان ، امشب عجیب شدی جمشیدخان.
جمشیدخان – یادمه آخرین باری که جلو رو من گریه کرد ده سالش بود ولی اون روز...
مکث جمشیدخان نفس می برید و دل ریش میکرد...
حمشید خان – بهش بگو برگرده ، دیگه نیازی نیست این یه سالو تو خونه تو...
تیام – نه جمشیدخان ، اینبارو اشتباه کردی ، من آدم قراردادم و تا تهش هم میرم ، کارت عروسی من و آیلین که پخش شد بی خیال اون دختر جربزه دارت میشم ...راستی خبر داری همین دختر جربزه دارت منشی منه ؟ همچین خوشم میاد از کارش ، بلده.
جمشید خان مثه همه روزای زندگیش بی تفاوت خاموش موند و من تو حجم اون روی سکه امشب جمشیدخان چه فنا شده دست و پا زدم.

*******

سهراب دست دور شونم انداخت و من خندیدم و چقدر امشب سنگینی نگاه حس کردم و چقدر مچ نگاه کارن زندو گفتم و دلم خوش اون همه جذابیت و جنتلمنیش شد و هی دم به دقیقه اون روی وجودم یادآوری تاهلشو میکرد و میخورد توی ذوقم و باز شاخ و شونه های عجیب و غریب رئیس جان هم تن و بدنم رو میشکافت و من دلم خوش وجود مامانی بود که پشت سپر دفاعیش میتونستم همچنان بتازونم و حالگیری رو تماما و کمالا به جا بیارم.
با اشاره سارا و سعی در حفظ همون قدمای موزون و مرد به دام کش راهی اتاق گریم میشم و سارا تو پیچ راهروی اون خونه پیچ در پیچ خفت گیرم میکنه و میگه که...
- گاومون دوقلو زایید.
- چی شده ؟
- آهو...
- آهو چی ؟
- میگم آهو...
- درد و آهو ، میگی یا همچین بزنمت که لال از این دنیا بری.
- سالار...
- نه مثه اینکه کتک واجب شدی امشب.
- دِ یه لحظه ساکت شو من حرفمو بزنم ، آهو و سالار تو اتاق گریمن.
زنگ خطر زده میشه و آهو تنهاست ، با اون مرتیکه ای که به سیاهی کشوندتش تنهاست.
سر جفتمون به در چوبی می چسبه و صدای داد و فریاد سالار چه واضح به گوش میرسه.
سالار – مطمئن باش من حال تو یکیو میگیرم.
آهو – اونقدر بی ارزشی که حتی لایق یه سیلی هم نمیدونمت.
خشم اژدهای سالار جان فوران میکنه و دست سارا بازومو چنگ میزنه و من جای سالار خواهرشو واسه شاخه و شونه نشونه میرم.


سالار – من بی ارزشم ؟ اون وقتی که عاشقتم عاشقتم میگفتی بی ارزش نبودم انگاری.
آهو – هر کسی تو زندگیش روزای خریت هم داره.
علامت دست سایه رو به معنی پرفکت میبینم و خندم میگیره بابت اون حلقه شکل گرفته میون انگشت سبابه و شستش و یهو صدای جیغ آروم آهو نگاه جفتمونو به جاکلید میندازه و در نبردی تن به تن من موفق به دیدن صحنه ای بس هالیوودی میشم و جیغم رو تو گلو خفه میکنم.
سالار آهو رو میون تن خودش و دیوار گیر انداخته لب میگره و آهو تقلا میکنه و من مطمئنم که اون صحنه های دلخراش تجاوز عمرا از ذهنش پاک بشن.
سالار بی خیال آهو که میشه با اون ولومی که به زور از اون چند میلی متر جاکلیدی به گوش میرسه میگه میگه که...
سالار – این کارو کردم که یادت بمونه من واست چی بودم.
دستگیره در که تکون میخوره من و سارا شش متر عقب می پریم و چشمای سالار بهت زده میخکوب ما میشه و نگاه من پی آهوییه که خودشو به صندلی میز گریم رسونده و نگاش بارونیه ، سالار روپر حرص کنار میزنم و می چپم تو اتاقی که آهو توش داره به مرز جنون میرسه.
سالار رفتنمو دنبال میکنه و به چشمای اشکی آهو که میرسه عصبی دست تو موهاش میکشه و سارا جر و بحث رو با خان داداشش شروع میکنه.
سالار که از اتاق میزنه بیرون و سهراب به دنبالمون میاد مجبوری باز راهی سالن میشیم و اینبار نگاه من گیر میکنه به مامان و جمشیدخانی که گوشه ای در حال حرف زدنن و جمشید خان از اون لبخندای خاص یه وریشو نثار مامان میکنه و گیلاس آبجوشو بالا میره و مامان از اون دور بهم لبخند میزنه و چقدر چشم هاش برق دارن امشب.
بهزاد اشاره ای میزنه و من بالاجبار به جمع سه مردی وارد میشم که از اول مراسم زیادی رو مخم بودن.
بهزاد یه لبخند مردونه شیک تحویلم میده و من جوابش رو سرسری میدم و اون میگه که...
بهزاد – خسته ای؟
دلخورم...دلخورم و نگام از تیام میلغزه رو سالار...دلخورم و امشب فقط کارن زند با اون لبخندای استثنائیش بهم قوت قلب داده بود...دلخورم و عجیب دلم برای صیام مامان تنگه.
تیام – این مراسم مسخره کی تموم میشه؟
سهراب – بالاخره امشب یه نقد هم شنیدم ، مستفیضم کردین جناب ملکان؟
سهراب دوستانه دست دور شونم میندازه و من از این همه دوستانه هاش متشکرم.
نگاه تیام به دستیه که دور شونم حلقه است و سهراب باز میگه که...
سهراب – من نمیدونستم آمین یه آشناییتی با شما داره.
تیام مغرورانه دست توی جیب شلوارش میبره و لباش رو یه وری میکنه و تمسخر قاطی لحنش میده و میگه که...
تیام – فکر کنم از یه آشناییت بیشتر باشه ، اینجور نیست آمین؟
قبل از اینکه اون آدم مغرورِ شکست خورده ی امشب زهرش رو بریزه خودم موضوع رو جمعش میکنم و میگم که...
- سهراب جان ایشون رئیسم هستن.
سهراب – اوه ، پس شما آمینو از ما دزدیدین.
لعیا با اون لباس محشر و دنباله دارش به جمع وارد میشه و دست دور بازوی سهراب میندازه و سهراب هم یه نگاه پرمحبت حواله اون عشقی میکنه که همه خبر داریم واسه خاطرش چه کارها که نکرده.
لعیا – آمین ، عزیزم ، فرشته جون باهات کار داره.
نگام میگرده روی مامان و جمشیدخان و مامان با نگاش تشویقم میکنه تا به طرفش برم و من از اون همه سردی وجود جمشیدخان میترسم ، از جلوی مامانم خرد شدن میترسم ، از این همه بزدلی کاشته شده تو دلم میترسم.
با اجازه ای حواله جمع میکنم و دنباله لباسم سنگین تر از همیشه به دنبالم کشیده میشه و میونه راه میبینم که کارن زند هم به جمع دوتایی مامان و جمشیدخان وارد شده و با نگاش به استقبالم اومده و من چقدر از اون استایل ایستادنش خوشم میاد.
دستن مامان رو میگیرم و به جمشیدخان خیره میشم و اون هم با نگاش بالا پایینم میکنه و صدای کارن زند میون این همه حسای مختلف من جولون میده.
کارن – امشب عالی بودین ، من همیشه از طرحای سهراب خوشم اومده ولی امشب یا اون کولاک کرده بود یا شاید وجود شما به لباس اینجور ذهنیتی به بیننده میداد.
ابروی جمشیدخان یه وری بالا رفته بود و این یعنی اینکه زیاد از تملق گویی کارن جان عزیز دل خوشش نیومده و من هم حرفی که از اول مراسم رو دلم مونده بود رو گفتم و خلاص کردم خودمو.
- سحرخانومو ندیدم...


اخمش نامحسوس میون دوتا ابروش خط میندازه و درسته که جذابیت تیام رو نداره ولی تو یه کلام این مرد محشره.
کارن - ایران نیست ، اون هیچ وقت سمینارای پزشکی رو از دست نمیده.
جمشیدخان – با این قضیه مشکلی ندارین ؟
کارن – ما مسالمت آمیز زندگی میکنیم.
مامان فرشته از نگاه خیره کارن به من و اون حرف آخرش ابرویی بالا میندازه و میگه که...
مامان فرشته – بعد از اینکه سحر از تیام جدا شد حتی فکرشو نمیکردم که به ازدواج دوباره فکر کنه ، تا جاییکه من میدونم اون ازدواجو مانع پیشرفتش میدونست.
کارن – برداشتی که من از سحر داشتم اینه که اون ازدواجو مانع پیشرفتش نمیدونه ، اون فقط نیاز داره که کسی با کارایی که سر خود انجام میده مخالفتی نداشته باشه.
جمشیدخان – شنیدم سهامتونو از کارخونه فرزینا بیرون کشیدین.
کارن – خب با رفتن ترانه از ایران صد در صد حداقل نیمی از ثروتش از کارخونه ها بیرون کشیده شد ، من اهل ریسکم ولی نه تا جاییکه منتظر انحصار وراثتی بمونم که ممکنه سهام من هم تحت الشعاع قرار بده.
جمشیدخان – مرگ فاروق خان واقعا غیرمنتظره بود .
کارن – خیلی ، مخصوصا برای ترانه ، به خاطر بدی هوا دو روز بعد از خاکسپاری رسید ایران ، خیلی براش سخت بود.
جمشیدخان – انگار بیشتر از یه سهامدار تو این خونواده نقش دارین.
کارن – تقریبا میشه گفت بعد از ازدواج ترانه تونستم یکی از دوستان خونوادگی نزدیک خودش و شوهرش بشم.
جمشیدخان – اگه اشتباه نکنم شوهرش همون سامیار سحابی معروفه دیگه نه؟
کارن سری تکون میده و من میفهمم که اون زنی که دنبال عشقش رفته و بی خیال احساس کارن شده همین ترانه معروفیه که کارن هر بار با لبخند اسمشو میبره.
اومدن تیام توی جمع اذیتم مینکه و بیشتر به مامان میچسبم و جمشیدخان میبینه که چطور عین سگ از تیام خان و دوماد آیندش حساب میبرم.
تیام – آمین بهتر نیست بری آماده بشی ، انگار مراسم داره تموم میشه.
مامان فرشته – آمین امشب پیش من میمونه.
تیام – خوشحال میشم امشبو تو منزل من بگذرونین.
مامان فرشته – اشتباه میکنی اینبارو ، آمین و من امشب میریم خونه آهو ، در ضمن برای اومدن به خونه تو نیازی به خوشحالیت ندارم.
لبای جمشیدخان یه وری میشه و من خیره اون لبخندی میشم که از اول شب مختص مامان بوده و جمشیدخان مچ نگامو میگیره و منم شیطونی میکنم امشب و ابرو بالا میندازم و لب کش میدم و جمشیدخان بی حرف به طرح لبخندم خیره میمونه.
کارن – بهتره دیگه من برم ، شب خوبی بود.
تیام – به سحر سلام برسون.
کارن بدون ذره ای تعصب دست روی شونه تیام میزنه و میگه که...
کارن – حتما ، در ضمن فکر نمیکردم دخترعمه ای به این خوشگلی داشته باشی.
تیام مثلا لبخند میزنه و در اصل با نگاش واسم خط و نشون میکشه و دل من میریزه و کاش یکی میفهمید که چقدر کمربندش طعم زهر میده.
جمشیدخان بی اینکه منو آدمی حساب کنه رو به مامان میگه که...
جمشیدخان – منتظر میشم برسونمت.
مامان هم کلی افاده خرج وجودش میکنه و من چشمام از این فیگورش گرد میشه و اون میگه که...
مامان – فکر نمیکنم مسیرمون یکی باشه ، من و دخترا ترجیح میدیم مزاحمت نشیم و خودمون با تاکسی بریم.
کارن رفته بود و من تو دلم از اینکه یه تعارف نزد تا ما رو برسونه حرص خوردم ولی تیام رو به عمه جانش با تشابه به جمشیدخان واسه نادیده گرفتن بنده گفت که...
تیام – چرا با تاکسی ، من که هستم .
میخوام صدسال سیاش نباشی.
مامان – اگه میخواستم برسونیمون بهت میگفتم.
مامان هم کلا با بچه داداشش تعارف نداره و یه بند رئیس جان رو مورد عنایت قرار میده و جمشیدخان عجیب از توسری خوری داماد آینده کیف میکنه.
جمشیدخان – برو فرشته ، میرسونمتون.
از این همه محبت قلمبه شده چشم باریک میکنم و بی هرچ حرفی راهی اتاق گریم میشم و میدونم که جمشیدخان واسه من و این تیپم تو این وقت شب غیرت خرج نمیده و دلش هوای زنی رو کرده که این همه سال دلش گرم بودنش بوده.
خیلی دلم پره امشب و میدونم که کنار درخشیدنم باز من همون آمینیم که نه بابام منو خواست نه تیامی که میتونست برام بشه بزرگترین حامی.


خواستم کنار آهو صندلی عقب جاگیر بشم که مامان تقریبا پرتم کرد صندلی جلو و خودش کنار آهو نشست و جمشیدخان هم یه چشم غره حواله من کرد هم یکی حواله فرشته جونش و من لبخند رو لبم کاشته کمربند بستم و جمشیدخان بی خیال ما سه تا موجود زنده رو به فرشته خانوم گفت : گرسنه نیستی؟
مامان هم چشم و ابرو اومده گفت : من شبا شام نمیخورم.
صدای سارا واضح شد و من از این شیطنتش زیرزیرکی لبخند زدم و جمشیدخان چقدر مهربون شده امشب...
سارا – ما هم که برگ چغندر.
حتی با ندیدن هم میتونستم میزان ضربه سقلمه آهو رو تخمین بزنم و چشم غره مامان رو مورد برآورد قرار بدم.
رد کمرنگی از لبخند رو رو لبای جمشیدخان دیدم و این همون مردیه که منو عملا از خونش پرت کرد بیرون...
جمشیدخان – یه امشب رژیمو بذار کنار.
ابروهای من بالا پرید و جمشیدخان زیرچشمی دید و این همون مردیه که هیچ وقت دوستم نداشت...
به خودم که میام پشت یه میز گرد تو یکی از لوکس ترین رستورانا نشستم و آهو لبخند میزنه و سارا پرستیژ حفظ میکنه و مامان و جمشیدخان هم در حال حرف زدنن و من هیچ وقت نتونستم بفهمم مامان چرا به خاطر یه مرد از همه چیش گذشت.
مامان فرشته – تا آخر هفته میمونم که با هم چند روزی بریم طالقان.
نگاش میکنم و جمشیدخان خیره نگاه مات من میشه و چه زجری داره دونستن اینکه این زن هیچ وقت مادرم نبوده.
جمشیدخان – چرا برنمگیردی تهران؟
مامان فرشته – من اونجا راحتم.
سارا – اونجا فوق العاده است ولی شاید بهتر باشه به خاطر آرمان یه کم از موضعت پایین بیای خاله جون.
آهو – آره خاله ، الان آرمان نیاز داره تو یکی از بهترین مدرسه ها درس بخونه.
مامان فرشته – من و آرمان اونجا خوشبختیم.
حتی مامان هم بدون من خوشبخته.
لیوان آب رو به لبای رژ خوردم میبرم و رد اشک تو چشمم میشینه و من چرا امشب کنار اون همه به چشم اومدن باز هم دلخورم.
مامان – آمین...
نگاش میکنم و میدونم که وظیفش نبود این همه محبت.
مامان – چی شده این همه ساکته دختر مامان؟
نگام جای مامان جمشیدخانی رو نشونه میره که عادت نداره هیچ وقت آمینش توی جمع دیده بشه.
- یه کم خسته ام.
مامانه ولی نمیفهمه دردم از خستگی نیست ، مامانه ولی امشب چشماش عجیب برق داره ، مامانه و من چرا این همه امشب دلگیرم؟
جمشیدخان – چرا رفتی شدی منشی اون پسره؟
سرم پایین میفته و اون تازه یادش اومده آمینی هم هست.
مامان فرشته – اون پسره اسم داره ، اگه اون دخترت جا نمیذاشت بره اونور دنیا هم الان دومادت بود.
یعنی الان دومادش نیست ؟ یعنی من دختر جمشیدخان نیستم ؟ یعنی من زن اون پسره نیستم ؟ یعنی من اینقدر بی کسم؟
چرا اینقدر من امشب دلگیرم؟
جمشیدخان – آینده آیلینو خودش تعیین میکنه.
فقط آینده منه که همه واسش تصمیم میگیرن؟
مامان – دخترت نمیتونست قبل از اینکه خبر ازدواجش با تیام تو شهر پخش بشه در مورد آیندش تصمیم بگیره ؟ خونواده ملکان آبروشون واسشون از هرچی مهمتره.
من مایه بی آبروییم؟
بلند میشم و نگاه هر چهار نفر روی من میمونه و چقدر چشمام تار میبینن.
- هوای اینجا یه کم خفه است ، میرم یه کم هوا بخورم ، میلی به غذا ندارم.
همه قانع میشن و جمشیدخان خیره میمونه بهم.
قدم که تو هوای سرد پاییزی میذارم میپکم ، از این همه غم میپکم ، از این همه سختی میپکم.
اشک میریزم و چرا امشب من به چشم همه اومدم الا اوناییکه باید میدیدنم؟


سارا و آهو زودتر از ماشین جیم شدن و من موندم تا تشکر کنم بابت شامی که نخوردم.
مامان – ممنون ، شام خوبی بود.
جمشیدخان – آره ، خیلی خوب بود ، تا کی تهرانی؟
مامان – شاید تا آخر هفته.
اینبار عقب نشسته بودم و مامان گفت : آیلین کی برمیگرده ؟
نگاه جمشیدخان از آینه منی رو نشونه میره که با این حرف مامان بیشتر تو خودم فرو میرم.
جمشیدخان – چرا برات اینقدر مهمه ؟
مامان – چون نمیخوام آمینم بیشتر از این تقاص کارای دخترتو بده.
من صیامو دوست دارم و تقاص نمیدم ، من وثوق رو دوست دارم و تقاص نمیدم ، من خاله مهری رو دوست دارم و تقاص نمیدم و من عاطی رو دوست دارم و تقاص نمیدم.
جمشیدخان – شاید هم فکر آبروی خاندان ملکانی ، خودت گفتی واسه یه ملکان هیچی مهمتر از آبروش نیست.
در ماشین که کوبیده میشه میدونم که مامان چقدر بغض داره.
دستم طرف دستگیره میره که صدای جمشید شوکم مینه.
- تو هم طرف اونی؟
فقط نگاش میکنم و چشمام پر و خالی میشن.
- یه وقتایی آدما یه کارایی میکنن که بعدا وقتی بهش فکر میکنن جز پوزخند هیچی نصیبشون نمیشه.
- مگه مجبورن یه وقتایی یه کارایی بکنن که بعدا فقط پوزخند نصیبشون بشه؟
- بزرگ شدی.
- آره من نوزده سالمه ، فکر کنم یادتون نبود ، خب کسی تاریخ تولد کلفت خونشو یادش نمیمونه.
انیبار دستگیره رو فشار میدم و از اون بی ام و میزنم بیرون و میدونم که این مرد امشب یاد خاطره هاش افتاده و چیزی جز پوزخند نصیبش نمیشه.
یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینه است
مثه لبخونی شاهین پر از عشق و پر از کینه است

*******
سرم رو روی سینش گذاشتم و ضربان قلبش رو به ریه کشیدم.
- مامان؟
- بگو جان مامان؟
- منو دوست داری یا دلت واسم میسوزه؟
دستش توی موهام از حرکت می ایسته و من میدونم که دل مامانم از این حرفم خون شد.
- به نظرت آدم واسه کسی که دلش میسوزه این همه میجنگه؟
- امشب باید خوشحال باشم ، چون یه بار من دیده شدم ولی خوشحال نیستم ، نمیدونم چرا ، میدونی مامان ، همیشه آرزو داشتم یه بار تو یکی از مهمونیای بابا من جای آیلین کنارش وایسم و بابا دست بندازه دور شونم و به مهموناش خوشامد بگه ، آرزو داشتم یه بار من از اون لباسای گرون قیمت بپوشم و دل از همه ببرم ، ولی سهم من همیشه از مهمونیا یا تاب آخر باغ بود یا آشپزخونه و کمک به خانوم گل ، حسود نیستم ولی حسرت زیاد دارم ، حسرت اینکه یه بار توی این زندگی بابا منو بغل کنه و من بدونم یه مرد پشتم هست ، خسته شدم مامان بسکه گدایی محبت کردم ، خسته شدم از اینکه تا یه مرد بهم لبخند زد عین عقده ایا تو زندگیم جاش دادم ، مامان من یکیو میخوام که منو بخواد ، مامان تو رو دارم درست ولی تا کی عذاب وجدان اینو داشته باشم که هروقت منو میبینی یاد مردی میفتی که کم عذابت نداده ، مامان دلم خونه از خودم ، از این خود تو سری خور ، وقتی سارا رو میبینم که واسه خواسته هاش چطور تو ور همه دنیا وامیسته دلم از خودم میگیره.
- کم گذاشتم برات ؟ میدونم که کم گذاشتم ، ولی دردت تو جونم تو خودت اونقدر کاملی که نیاز به کسی نداشته باشی.
- مامان من میترسم ، اگه آیلین برگرده تیام پرتم میکنه از خونش بیرون ، دیگه نمیتونم تو شرکتش کار کنم ، مامان من از سربار بودن بدم میاد ، نمیخوام سربار زندگی آهو و سارا بشم ، نمیخوام جای آرمانمو تنگ کنم ، مامان من از خوار و خفیف شدن میترسم ، از اینکه به خودم بیام و ببینم همه دارن فقط تحملم میکنن میترسم ، من وقتی مهمون باشم عزیزم ، وقتی اسم مهمون از روم برداشته بشه میشم سربار ، میشم طفیلی ، میشم سرخر ، میشم نون خور اضافه ، به خداوندی خدا الانش هم عذاب اینکه تو خونه تیام سربارم ولم نمیکنه ، مامان درد من آینده است ، درد من آینده ایه که آیلین برمیگرده و من باز هم ازش کمترم.
شونه های مامان که میلرزه و ضربان قلبش زیرگوشم ناهموار میشه نگام رو به صورت پر از اشکش میدوزم و مامان میگه که...
- کجا ی زندگیم اینقدر برات بد بودم که فکر کردی سربارمی؟ کجای زندگیم کم برات محبت گذاشتم که فکر کردی رو جفت تخم چشام جا نداری؟ آمینم تو تاج سر مادری ، تو همه چیز مادری ، آرمان از خداشه که وجودت همیشه سایه سرش باشه ، آخه دختر ، من به تو چی بگم ؟ غلط میکنه تیام اگه بخواد دختر منو از خونش پرت کنه بیرون ، میگم تهمینه خودش با دستای خودش بچشو زنده به گور کنه ، دیگه نشنوم از این حرفا دختر مامان.
- هنوزم دوسش داری؟
- کیو؟
- خودت میدونی.
- من تا ته دنیا عاشقشم.
- برگرده قبولش میکنی؟
- تو چی فکر میکنی؟
- من میگم قبولش میکنی ولی براش ناز کن مامان.
- چشم و چارشو درمیارم.
- گناره داره بابام.
- بابا بابا نکنی واسه منا ، طرف منی.
میخندم و میدونم که مامانم امشب دلش خوش دیدن معشوقشه.


گونه نرم مامان رو بوسیدم و درتاکسی رو باز کردم و مامان گفت : پس من میرم دیدن مهربان ، تو هم زود بیا خونه ، دوباره دلم هزار راه نره.
خندیدم و لب زدم که...
- دوست دارم...
وجواب مامان مثه همیشه "تو جون مامانی" بود.
تو دل آسانسور که گم میشم میدونم امروز تیام خان ملکان خونمو تو شیشه میکنه بابت نافرمانی شب گذشته و آینه آسانسور چقدر امروز خوش تیپ نشونم میده.
تیام خان که میرسه و من بهش سلام میکنم بی حرف قهوه میخواد و وقتی فنجون قهوه جلوش قرار میگیره و منو در حال عقب گرد کردن میبینه میگه که...
- دیشب در رکاب باباجون و مامان جون خوش گذشت؟
لبخندم تنها دلیل ابراز وجودی که داره سوزوندن تا فیهاخالدون مرد قدرتمند جلو رومه.
- بد نبود.
- ببین دخترجون ، برای من مهم نیست تو چه غلطایی تو زندگیت کردی ولی خوش ندارم تا وقتیکه اسمم روته دیگه از این کارا ازت ببینم ، مگه کمه برات حقوقی که از اینجا میگیری که حالا واسه من میری خودتو جلو همه نشون میدی؟
- من به سهراب...
- به سهراب چی؟ مدیونی؟ واسه چی؟ واسه اینکه کار بهت داده ؟ پس به من هم مدیونی ، چون هم تو خونم مفت میخوری و میخوابی و هم اینکه واسم کارمیکنی ، پس با زبون خوش بفهم که دیگه نمیخوام هیچ وقت تو هیچ مجلسی ببینمت.
نگاش میکنم و میدونم که عجیب دیشب از نافرمانیم سوخته.
- من پلای پشت سرمو دیگه خراب نمیکنم.
دستم به دستگیره نرسیده تو مشت تیام گیر میکنه و نگاه ترسیدم تا چشمای اون بالا میاد و کاش یکی میفهمید که چقدر کمربندش درد داره.
- پلای پشت سرت همون هرزگیای دیشبته دیگه نه ؟...اینو یادت باشه که تا زیر چتر منی نمیذارم پا کج بذاری.
حرفش زهره و تا ته دل رو به آتیش میکشونه.
نگام لرزون نگاشو زیر و رو میکنه و چرا این مرد همه چی تمومه؟
زبونم نطق میکشه و میگم اون چیزی رو که نباید بگم و حتی دل خودم هم به گفتنش رضا نیست و فقط تنها دلیلش لجبازی با اون مرد همه چی تمومیه که جلو روم وایساده و دکمه های لباسش تا وسط سینش بازه و زنجیر آیزون از گردنش رو به رخ میکشه.
- هرزه باشم بهتر از اینه که زیر چتر شما باشم.
به خودم که میام پرت شدم وسط اتاق و درد طرف چپ صورتم رو کنار میزنم و دردی که تو پیشونیم جریان داره رو بشتر لمس میکنم.
کنارم روی زانوش میشینه و چونمو تو دستش میگیره و به شاهکار جدیدش بی تفاوت نگاه میکنه و میگه که...
- اینو زدم تا بدونی درافتادن با من یعنی چی ؟...باد به گوشم برسونه پا کج گذاشتی زنده به گورت میکنم ، برام هم مهم نیست هنوز خیلی بچه ای و آرزو داری ، خوش ندارم کسی به چیزی که مال منه چشم داشته باشه ، یه سال مال منی ، تو گوشت فرو کن این یه سالو ، هر روز با خودت تکرارش کن که عادت کنی مال من بودن یعنی چی .
نگام پر اشک تو صورتش غلت میخوره و انگشت شستش جای سیلیشو رو صورتم نوازش میکنه و چقدر این حرکت ازش بعیده.
- هیچ وقت نیمتونی جذابیت آیلینو داشته باشی.
دستم به پیشونیم میخوره و دست اون دستمو کنار میزنه و باز با اون انگشت شستش که شکنجه گرانه رو صورت خط میندازه اون قسمت دردناک رو لمس میکنه و من از شدت درد لب رژ خوردمو گاز میگیرم.
نگاش روی لبم میمونه و شستش اینبار لبم رو لمس میکنه و من از شدت انزجار صورت کنار میکشم و باز چونم پر از درد میشه و اون از بین دندونای کلید شدش میتوپه بهم که...
- فقط کافیه بخوام ، بخوام تا تمام وجودت بشه مال من ، تا بشی هم خوابم ، پس واسه من صورت اونور نکش ، فقط باید بخوام ولی تو حتی لایق هم خوابگیم هم نیستی کوچولو.
یه چیزی تو وجودم میشکنه و من رو نابود میکنه و من میدونم که این مرد از احساس بویی نبرده.
ازم که دور میشه به سختی از سر جام بلند میشم و اون تو جلد رئیس مآبانش فرو میره و میگه که...
- قرار امروزو با وکیلم کنسل کن ، یه زنگ هم بزن کارخونه بابا بعد وصل کن اتاقم ، برای آخر هفته هم کلاس اسکیت صیام رو کنسل کن با مامانش میخواد بره پیک نیک.
با این حرف دلم میلرزه و میدونم که این حس مالکیت روی صیامی که بچه من نیست زیادی برام زیاده.
میخوام از در بزنم بیرون که میگه...
- در ضمن...
به اون آدمی که پشت به من رو به پنجره های سرتا سری اتاق تو اون روز ابری پاییزی بیرون رو دید میزنه می ایستم .
- دوست ندارم فرشته یا جمشید از مسائل خصوصی زندگیم باخبر باشن.
سری تکون میدم و میدونم که این مرد با اومدن آیلین دست از سر من برمیداره و کاش خدا آیلین رو برسونه.
یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگاه پیداست
از اون حرفای تلخی که مثه شعر فروغ زیباست


صیام تو بغلم نشسته و خاله مهری و مامان فرشته با هم گل میگن و گل میشنفن و عاطی تو اتاقش بست نشسته و در حال ناز کردنه و مثلا داره درس میخونه و وثوق هم چشمش به در خشک شده.
- مامانی؟
- جون مامان؟
- بابا صبح میگفت من نباید برم کلاس اسکیت.
- آره نفسم ، این هفته نمیشه بری ، عوضش اون هفته با همدیگه زیاد تر میریم ، با مربیت حرف زدم.
- من نیمخوام برم پیش مامان ، مامان همش کار داره ، کارن هم کار داره ، نمیتونم هیچ کاری بکنم.
- کارن که خوبه ، دوست داره.
- آره دوسم داره ولی خیلی کار داره ، مامان هم اصلا آشپزی بلد نیست ، غذاهاش خیلی بدمزه است.
میخندم به این همه کودکانه و دلم میگیره از این آخر هفته ای که پیشم نیست و من خیلی ازش دور میشم.
مامان – آمین کی میتونی از تیاممرخصی بگیری برگردیم؟
- نمیدونم.
حضور تیام توی سالن حس شد و من نگاه کردم به اون تیپ اسپرتی که عجیب بهش می اومد.
تیام – این هفته خیلی سرمون شلوغه ، فکر نکنم....
مامان – پس بهتره فکر نکنی.
خاله مهری خندید و تیام لبخند زد و این مرد فقط جلو آدمایی خوبه که دوسشون داره.
- پس من یه وقت دیگه میام مامان.
صورتم به مدد کرم پودر از کبودی به در اومده بود ولی خیرگی نگاه اون آدم رو روی صورتم حس میکردم.
مامان – چی چیو یه وقت دیگه ؟ بچم آرمان دلش پوسید بسکه یه سراغی ازش نگرفتین.
- فداش بشم ، جبران میکنم براش.
خاله مهری – تیام ، خاله جون به خاطر من یه مرخصی به این بچه بده.
تیام – دردت تو جونم ، این هفته بارا میرسه ، نمیشه بیاد ، دفعه بعدی چشم ، اصلا خودم به زور میفرستمش طالقان.
وثوق – راستی تیام اون چند تا واحدی هم که خواستی آماده است .
تیام – سنداشو به نام صیام بزن.
وثوق – حله پس.
زیرپوستی دوست داشتن های این مرد ،گاهی برام تحسین برانگیزه ، حداقل مثه جمشیدخان بچشو باری به هرجهت میون یه عالمه گرگ ول نمیکنه ، حداقل بچش زمین نمی سابه ، حداقل عقده های نبودن زنشو سر بچش خالی نمیکنه ، این مرد با همه بدیاش گاهی به نظر من خیلی خوبه ، اونقدر خوب که عاطی و آیندش براش مهمه ، اونقدر خوب که خاله مهری رو میذاره رو سرش حلوا حلوا میکنه ، اونقدر خوب که عمه فرشتشو با عشق نگاه میکنه ، اونقدر خوب که...یکی میکوبونه تو صورتم و منو در حد تخت خوابش هم نمیدونه ، اونقدر خوب که من حق ندارم به طبقه بالا پا بذارم ، اونقدر خوب که من براش همیشه از آیلین کمترم اونقدر خوب که مزه کمربندشو بهم میچشونه.
وثوق- چیه آمین ، چرا تو لکی؟
صیام صورتمو با دستای کوچولوش قاب میگیره و من بهش لبخند میزنم و باز نگاه تیام روی من سنگینی میکنه.
مامان – مامانی خسته ای برو استراحت کن.
نمیخوام برم استراحت کنم و تو بیای تو اتاقم تا پتومو روم مرتب کنی و اتاقمو ببینی ، خواریمو ببنی ، خفیفیمو ببنی ، مادرم نمیخوام این همه بدبختیمو ببنی.
- خسته نیستم ، یه کم هوا بخورم خوب میشم.
دست صیام رو به دست میگرم و کلاه سویی شرتش رو روی سرش میکشم.
میدوئه طرف تاب و وسایل بازی و من میدونم که رفتنم غمگینش میکنه.
صدای قدما و بعد نفسای یکی نگامو به اون آدمی میکشونه که از صبح ترس نزدیکی بهش رو دارم.
- گفتم دوست ندارم کسی از مسائل خصوصی زندگیم خبردار بشه ، چرا کاری میکنی که فرشته چپ و راست منو مسبب این بدخلقیات بدونه.
- مامان منو که تو لک میبینه به درخت سرکوچه هم گیر میده ، شما خودتونو ناراحت نکنین ، امکان نداره شما دلیل ناراحتیای من باشین ، اصلا چه دلیل داره من نارحت باشم ؟ من خیلی هم خوشبختم ، بابام همیشه هوامو داشته ، من همیشه هرچی خواستم داشتم ، من صیغه هیچکس نیستم ، من هیچ وقت کتک نخوردم ، من هیچ وقت کم نبودم ، همه منو دوسم دارن ، بابام پشتمه ، هیچ وقت تولدمو یادش نرفته ، بهترین تولد دنیا رو برام گرفته ، من خیلی خوشبختم ، تو این خونه تو بهترین اتاقش زندگی میکنم ، یکی هست اونقدر بهم لطف داره چپ و راست ناز و نوازشم میکنه ، آره من خیلی خوشبختم ، اصلا دلیل واسه ناراحتی ندارم.
بی خیال اون همه سنگینی و بار نگاهش میشم و از کنارش میگذرم و میدونم که این مرد هیچ وقت به من محبت نمیکنه.
تیام - صیام داره از وقت خوابت میگذره .
صیام – فردا اون خورشید دربه در نمیاد.
من و تیام هر دو با چشم غرمون سرشو پایین میندازیم و اون مظلوم شده میگه که...
صیام – خب خاله مهری همیشه میگه.
تیام پوف بلندی میکشه و من میخندم و میدونم که نگاه اون مرد به خنده من گیر کرده.


آهو قدم رو میره و سارا بی خیالش پا رو پا گردونده با کانالای ماهواره درگیره و من حرص میخورم از این همه بی خیالی .
آهو – آخه این لندهور یهو از کجا پیداش شد؟
سارا – تو شوئه لباس سهراب چشم گیرم کرده ، آهو ببینیش عاشقش میشی ، نمیدونی که چقده نایسه.
آهو – نایسیش بخوره فرق سرت ، این پسری که من دیدم یه کثافت بالفطره است.
سارا – دقیقا شبیه کل مردای زندگی منه و من عادت دارم به این همه کثافت.
- سارا درد تو چیه ؟ خیلی سرتر از این مرتیکه رو تا حالا صدبار رد کردی ، چرا یهو این؟
سارا – خوشم میاد ازش ، پایه همه جور خلافی هست ، مثه بعضیا نیست که چپ و راست تو شرکتش پلاس باشه.
- پس دردت اینه که پسره آقا نباشه ، سارا فکر نمیکردم این همه بی لیاقت باشی ، من به تصمیمت بابت بهزاد احترام میذارم ولی این یکیو دیگه نیستم .
سارا – چرا بند کردی به من ؟ برو بیخ خر این دختره رو بگیر که داره رو خواستگار چهل سالش فکر میکنه.
گردنم با سرعت نور طرف آهویی گشت که سر پایین انداخته بود و گلای قالی رو میشمرد.
- این داره چی میگه؟
سارا – از من بپرس واست قشنگ میگم ، مرتیکه چهل سالشه و اجاقش کور هم هست و زنش هم چندسالی هست ازش جداشده و چشمش هم کم هرز نمیره.
کیفمو چنگ میزنم و بی نگاه به اون دوتایی که مثه من میخوان آیندشونو به گند بکشونن طرف در میرم که تو لحظه آخر آهو با اون تاپ دوبندش تو اون هوای سرد پاییزی دم در بازومو میچسبه و من تو نور کمرنگ چراغای حبابی حیاط قطره اشکاشو میبینم که چطور راهی گونه های خوش تراشش میشن ، سرش به سینم میچسبه و میناله که...
- آمین من آینده دیگه ای ندارم ، سالار نذاشت که داشته باشم ، تا کی بشینم به امید سالاری که میدونم هیچ وقت دیگه برنمیگرده ، آمین این مرد با همه چی من میسازه.
دستم دور شونش میپیچه و چقدر ماها بدبختیم.
*******
پس بالاخره به این بنده خدا جوابو دادی .
عاطی – آبرومو برده بود دم دانشگاه بسکه هر روز میومد دنبالم.
- خدا شانس بده.
خاله مهری – بچم زن میخواد منت خانومش هم بکشه.
عاطی – فداتون بشم من.
خاله مهری – نمیخواد فدام بشی ، بچمو حرص نده.
کنار من نشستن تیام اجبارم کرد به جمع و جور نشستن و تقریبا تا تو حلق دسته مبل رفتن.
تیام – حالا عروس خانوم کی عروسی هست؟
صیام خودشو میون من و باباش جا کرد و به باباش اخم کرد و بچم از حالا غیرتیه.
عاطی – فکر کنم تا سه هفته دیگه ، وثوق دنبال کاراشه.
تیام – حالا کجا هست؟
عاطی – رفته سر پروژش.
صیام بهم لم داده بود و من موهاشو ناز میکردم که خاله مهری گفت : چیه مادر ؟ چرا اینقدر ساکتی؟
سنگینی نگاه تیام حس شدنی بود و من میدونستم که باز داره منو به سخره میگیره.
- نه بابا ، آخه اون هفته عمه مهشید میاد ایران ، اینه که یه کم فکرم درگیره.
خاله مهری – چه خوب ، پس حسابی خوشحالی.
- آره ، من عاشق عمه هستم.
تیام – تنها میاد ؟
- نه با پسرش میاد.
عاطی – راستی آمین میگن تو شوئه لباس کولاک کردی ، سالار عکساتو از سهراب گرفته بود ، واقعا محشر شده بودی.
- نه دیگه بابا ، از این خبرا هم نبوده.
عاطی – تازه سالار میگفت یکی از رفیقاش....
تیام – عاطی وثوق کی میاد؟
عاطی – یه ربع ، نیم ساعت دیگه.
تیام – خب خوبه ، اومد بگو بیاد اتاقم ، آمین تو هم بلند شو چندتا کار دارم .
از این همه دستور یهویی شوکه بودم ولی دنبالش باز قدم گذاشتم تو اتاق کار لوکسش و باز دست و دلم از این نزدیکی که یه هفته مایه ترسم شده بود لرزید.
روی کاناپه چرمی نشست و با چشم اشاره زد کنارش بشینم و لپ تاپیش رور روی پام گذاشت و خودشو خم کرد طرف لپ تاپ و من از این همه نزدیکی باز به خودم لرزیدم و تو خودم جمع شدم و اون فهمید و خیره نگام کرد.


- چیه ؟ چرا اینجوری میکنی؟
- هیچی.
- جالبه برام ، تو با همه مردا راحتی به من که میرسی میشی قدیسه.
هیچی نگفتم و اون انگاری از این بی توجهی حرصی شد و چونمو باز اسیر دستاش کرد و من تو عمق اون همه سبزی نگاش دنبال یه ردپا از مهربونی گشتم.
- نمیخوام اذیتت کنم و اعصاب خودمو بابتت خرد ، پس از این همه خوبی من سوءاستفاده نکن و دختر خوبی بمون.
از این تغییر جبهش متعجب شدم و اون باز روی لپ تاپ و عملا روی من خم شد و من سعی کردم داغی تن و نفساشو بی خیال بشم.
- پسرعمت چندسالشه؟
- هم سن آرمانه.
- عمت هرسال میاد ایران؟
- تقریبا.
- با عمت خوبی؟
- عمه منو دوست داره .
- شاهین چی کاره است؟
- با جمشیدخان شریکه ، به پیشنهاد خودش تو اتریش یه شعبه زده از شرکت جمشیدخان.
- پس نون خور باباته.
یه ته خند از این حرف رو لبم نشست و اون دید این ته خند و گفت : اون چطوری بود باهات؟
- ما برخورد زیادی باهم نداشتیم .
و من از یادآوری عشق دوران کودکیم پوزخند بارزی زدم و اون گفت : آیلین و شاهین با هم چطور بودن؟
- من میتونم برم؟
- نه تا وقتی که من اجازه ندادم ، جواب سوالمو بده.
- من برخورد زیادی با هیچکدومشون نداشتم.
- من از جواب سربالا هیچ وقت خوشم نیومده ، پس دختر خوبی باش و درست جواب بده.
- خب ، طبیعتا اونا اقوام هم بودن و رابطه خوبی داشتن.
- در چه حد؟
- در حد دخترعمو پسرعمویی دیگه.
- چرا مامانت اتریشو انتخاب کرد؟
- من نمیدونم و مامان من فرشته است.
سنگینی نگاش باز حس شد و اینبار گفت : نزدیک کارن نشو ، باد به گوشم برسونه حتی جواب سلام کارنو دادی بد باهات تا میکنم.
سری به معنی فهمیدن تکون دادم و تقه که به در خورد و وثوق اومد داخل من نفس راحت کشیدم.
از کنار وثوق گدشتم و اون با نگاش تشویقم کرد به زودتر رفتن و من میدونستم که بابت این نزدیک نشستن تیام ، سرش هوار میشه.
*******
کیسه های خریدو تو دستم جابه جا کردم و نگام به اون ماکسیمایی قفل شد که آهو روبروش وایساده بود و حرف میزد و میدونستم که همون مرتیکه چهل ساله اجاق کوره.
ماشین که به حرکت افتاد دستم روی شونه آهو رفت و آهو از سر شونه نگام کرد و گفت : روزگار منو میبینی؟
- خودت با روزگارت قهر کردی.
- از خودم حرصم میگره که هنوز دلم واسه سالار میره.
- مرده شور اون دلتو ببرن.
- یه وقتایی یه کارایی میکنه که همه ذهنیت قبلیمو به هم میریزه ، امروز بعد از این همه وقت زنگ زده و ....
- زنگ زده و چی؟
- تو گفتی بهش من خواستگار دارم و دارم باهاش ازدواج میکنم؟
- آره ، گفتم آتیش بگیره ، چطور مگه؟
- تهدید میکرد امروز .
- غلط کرده .
- آمین اون میتونه تهدیدم کنه ، من هیچ دفاعی نمیتونم داشته باشم.
- بسکه بهش رو دادی.
- آمین من...
- میدونم عاشقشی ، ولی میخوام یه بار راست و حسینی بگی این مرتیکه واست جز قیافه چی داشت؟
- حرفاش واسه من بی کس همه کسی کرد ، من با حرفاش خر شدم ، با اون همه وعده وعیدش.
- من و سارا چقدر چزیدیم که سالار ته ته رفاقتش اینه که یه روزی میشی جزء بلک لیست اون گوشی صاب مردش؟
- آمین عاشق نشدی دردمو بفهمی.
- تو واسه هفت پشتمون بسی.
- چرا همه نقاتو تو جون من میزنی؟ برو جلو اون سارا جونتو بگیر که تو فکره واسه پارتی آخر هفته چی بپوشه؟ این پسره از راه نرسیده بد مخ رفیقمونو ریخته تو فرغون.
- اصلا مخی داشت؟
- همون نیم مثقالو میگم.
- حالا این نره خر چی کاره هست؟
- سارا میگفت تو یافت آباد چندتا مغازه مبل فروشی داره.
- برداشت تو ازش چی بوده؟
- یه مرتیکه دله دودوزه باز که هیچ مدله تو کت من یکی نمیره.
- سارا داره لج میکنه.
- میترسم بابت این لج کردنش بدجور تاوان بده.
- مگه بهزاد به این آقایی چشه؟
- درد سارا اینه که این بهزاد بنده خدا یه نقطه منفی هم نداره.
- به دل من که خیلی نشسته.
- وای تا حالا نیششو دیدی؟
- آره پدر صلواتی ، یعنی به شخصه دیوونه نیششم.
صدای سارا نگامونو به در خونه کشوند.
سارا – نیش کی؟
با شونه کنارش زدم و گفتم : بهزاد جون.
سارا – ایــــش.
آهو – دلت هم بخواد.


سالار پا رو پا گردوند و من بی توجه بهش رو به عاطی با ژورنال درگیر گفتم : خب تو که این همه مشکل پسندی بسپار دست آهو ، سه سوته واست حلش میکنه.
عاطی – آخه میترسم تو رودربایستی گیر کنه بنده خدا ، نه که سرش شلوغه میگم.
- نه بابا ، آهو سرش درد میکنه واسه لباس عروس ، درست برعکس سارا ، اینثده از دنگ و فنگ بدش میاد.
سالار – از بچگیش راحت طلب بود.
- همون راحت طلب شما الان رو پا خودش وایساده و پول تو جیبی ددی جونشو خرج نمیکنه.
وثوق قهقهه زد و چندبار با دست روی شونم کوبید و عاطی لب به دندون کشید و خاله مهری بهم چشم غره رفت و تیام...لبخند زد .
سالار – نیم وجبی ، من سه ماهه دارم مطب خودمو میگردونم.
- نه بابا.
سالار – بابا بعد از سارا دیگه دل و دماغ نداره.
- دلم واسه عمو تنگ شده.
سالار – اون بیشتر .
نگاه تیام بابت عمو گفتنم روم مونده بود و وثوق دستمو نرم فشرد و من میدونم که این مرد همیشه پشتمه.
وثوق – به فرشته خانوم هم حتما بگو واسه اون هفته برنامه هاشو جور کنه.
عاطی – یعنی آمین فرشته جون نیاد من تو رو کشتم ، بگو آرمان هم بیارن ، ما ببینیم این آقارو.
سالار – فتوکپی منه.
- خدا اون روزو نیاره ، بچم به این آقایی.
سالار – خداوکیلی ذات دخترکشی داره.
عاطی – این اعتماد به نفس مردای ایرانی واقعا قابل ستایشه.
خاله مهری – غصه نخور مادر ، ته تهشون بدون ما عین خر تو گل میمونن.
وثوق – البته بلانسبت.
خاله مهری – اونکه اصلا تو این جمع پیدا نمیشه.
عاطی قهقهه زد و من لبخند زدم و صیام خواب آلود یه راست خودشو تو بغلم جا کرد و سالار گفت : ببخشید سلام نکردم فنچول خان.
صیام سرشو تو سینم فرو کرد و نالید که...
صیام – خوابم میاد.
عاطی – الهی من دورت بگردم ، بلند شو یه کم تمرین کن برقصی.
صیام – اینقدر حرف نزن عاطی ، میگم عمو وثوقم نیاد بگیرتتا.
سالار و وثوق خندیدن و تیام کمی همراهیشون کرد و به جمع شدن تنها پسرش تو بغلم خیره شد و من پر از مادرانه شدم ، من بی زاییدن مادرانه شدم.
تیام – خاله ، خورشید با صیام چطوره؟
سالار – اونکه با همه خوبه.
خاله مهری مشتی چشم غره رفت و گفت : والا از بچه که بپرسی یه بند نق میزنه ، همین دیروز صیامو به زور فرستاد حموم ، صیام هم از اول تا آخر یه بند جیغ میزد تو این حموم ، به خدا جیگرم آتیش گرفته بود ، تازه ورپریده نمیذاره که تو کارش دخالت کنیم .
عاطی – من که میگم این دختره روانیه.
سالار – دلت میاد؟
وثوق – سالار.
سالار – جونم داداش؟
وثوق – ببند.
سالار – ممنون از تذکر به جات.
گاهی به دور از جمشیدخان ، حتی در نزدکی تیام ملکان میون جمع آدم های دوروبر خوشم و دلم قرص اینه که گاهی تو زندگیم آدمایی هستن که من براشون مهم باشم.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 795
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,140
  • بازدید ماه : 27,021
  • بازدید سال : 177,120
  • بازدید کلی : 11,674,260