close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت هشتم
loading...

رمان فا

آهو – چقده تو وول میخوری دختر ؟ عاطی – خیاط هم اینقدر غرغرو؟ آهو – همچین یه نر و ماده میخوابونم تو اون فکت که نفهمی از کجا خوردیا. سارا…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 4041 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:21 نظرات ()

آهو – چقده تو وول میخوری دختر ؟
عاطی – خیاط هم اینقدر غرغرو؟
آهو – همچین یه نر و ماده میخوابونم تو اون فکت که نفهمی از کجا خوردیا.
سارا – عاطی جون میخوای سالم بشینی سر سفره عقد و از ترشیدگی نجات پیدا کنی حرف اینو بخون ، این کلا شوخی نداره با آدم.
عاطی خندید و صیام آی پدشو واسه ثانیه ای بی خیال شده گفت : نر و ماده چیه ؟
سارا – خوردی آهو جون ؟ بشین از ریشه های نر و ماده صحبت کن ، بچمون ملتفت شه...............................................................

آهو – شوخی کردم عزیزم.
خاله مهری – مگه تو امروز کلاس شنا نداری خاله؟
صیام اخم کرد و از جا بلند شد و بچه من چقدر حرف گوش کنه.
- اخم نکن نفسم.
کمی گره اون ابروها باز شد و تهش بی حوصله پله های رسیدن به اتاقشو بالا رفت.
سارا که کنارم نشسته بود رو با نیش باز تو گوشیش پیدا کردم و گفتم : نمیگم موقعیت بدیه ، اصلا به خودم اینجور اجازه ای نمیدم ولی سارا با این سرعت پیش رفتن واسه تویی که تو عمرت این همه ضربه دیدی ممکنه یه ضربه دیگه داشته باشه.
سارا – اون واسه من مهم نیست ، مهم برگشتن به یه کم از تفریحای گذشتمه.
- خودت این زندگیو انتخاب کردی ، خودت انتخاب کردی از وسط پارتی های رفیقات بکشی تو خونه آهویی که وسط شهره و کل غلط اضافه زندگیش همون دوستی با داداشته.
سارا – انتخاب من این بود که تو خونه ای زندگی نکنم که هم یاد مامانمه هم جای اون زنیکه.
- حرفات زورن ، عمو تو تنهاییاش به یکی نیاز داره که همیشه کنارش باشه.
سارا – تو کتم نمیره ، مامان عاشق بابا بود.
- خاله فریال ماه بود ، درد من دعوای تو با بابات نیست ، درد من تویی که معلوم نی داری به کی اعتماد میکنی.
سارا – من میتونم از خودم مراقبت کنم.
- کاش بتونی.
سارا – راستی این خواستگار آهو خیلی سمج بازی درمیاره ، آهو گفته نه ولی مرتیکه برداشته خواهر و مادرش هم آورده آهو رو ببینن.
- تا آهو نخواد هیچ اتفاقی نمیفته.
سارا – من و تو هم خیلی چیزا نخواستیم و اتفاق افتاد...مثلا همین تو ،نمیگم تیام بده ، نه واسه من همیشه خوب بوده ولی واسه تو...من نمیتونم از صورت و تن کبودت بگذرم ، عادت ندارم کسی رو که مامان و خالم از بچگی یادم دادن مواظبش باشم اونجوری بشه و من ساکت بشینم ، ولی آمین من هیچ کاری نمیتونم بکنم ، چرا تو اینجوری شدی ؟ چرا مثه من و سالار پا حقت هیچ وقت واینسادی ؟ همیشه گذشتی ، از خودت ، آرزوهات ، همه چیزت ، هیچ وقت تلافی نکردی چرا؟
- مامان هیچ وقت تلافی کردن یادم نداد ، عوضش یادم داد خودم به همه اون چیزایی که ازم دریغ کردن برسم .
سارا اینبار نگام کرد و حضور وثوق و حال و احوالش ما رو از اون حالت بیرون آورد.
همیشه آخر حرفا پر از حرفای ناگفته است ، همیشه حال ما اینه همیشه دنیا آشفته است
*******
صیامی که وسط پیست با امید به حضور من مانور میداد رو نگاه میکردم که حضور کسی کنارم نگامو از صیام کند.
لبخندی تو صورتم پاشید و دست طرفم دراز کرد و دست من میون دست پهن و مردونش نشست.
- فکر نمیکردم اینجا ببینمتون.
- هیچ وقت نمیتونم دل صیامو بشکنم، دلش خوش اینه که مردونه پنج شنبه ها رو با هم میگذرونیم.
- سحرخانوم خوبن؟
- اونم حتما خوبه.
نگاش از صورتم روی صیام لغزید و من درگیر این شدم که این مرد آیا همیشه جنتلمن بوده؟
- خبر ازدواج وثوق پخش شده ، راسته؟
- آره ، بالاخره خواستگاری کرد.
- فکر نمکیردم وثوق مرد دم به تله دادن باشه.
- چرا تو نظر شما ما زنا تله ایم؟
- این چه حرفیه ؟ بلانسبت شما.
لبخندی زدم و اون بعد از یه مکث چند ثانیه ای گفت : من فکر نمیکردم عمه فرشته تیام دختر داشته باشه.
یه لبخند ، شاید هم پوزخند رو لبم جاخوش کرد و گفتم : خیلیا اینجور فکری میکنن.
- شاید به خاطر این باشه که از تهران فاصله دارین.
- من هیچ وقت از تهران فاصله نداشتم.
نگاه خیرش حس شدنی بود و من نمی فهمیدم که چرا این همه زندگی من واسه همه معماست.
- من امشب به صیام قول داده بودم ببرمش شهر بازی و شامو بیرون بخوریم.
- پس بهتره من برم ، خوشحال شدم از دیدنتون.
- نه...
با نه گفتنش نیمخیز شدنم منجر به نشستنم شد و نگام تو صورتش نشست و اون با تک خندی گفت : یعنی منظورم اینه که خوشحال میشم یه امشبو با ما دوتا بد بگذرونین.
- این چه حرفیه ؟ ولی ترجیح میدم مزاحمتون نشم.
- اگه خواهش کنم چی؟
کارن زند با اون همه دبدبه کبکبه خواهش کنه و من بگم نه ؟
تیام چه میفهمه که من با کارن زند شهربازی رفتم و شام خوردم ؟
- خواهشتونو زمین نمیندازم.
- خوشحالم میکنین.
لبخند میزنم و به خودم که میام روی صندلی جلوی ماشین ، کنارش جاگیر شدم و به خنده های صیام و حرفای کارن گوش میدم.
صیام - مامانی؟
نگاه من روی صیام میگرده و نگاه کارن روی من و من میدونم که از این خطاب شدنم در تعجبه.
- جون مامانی؟
صیام - تو طرف منی یا کارن؟
- واسه چی؟
صیام - من میگم شام پیتزا بخوریم ، کارن میگه مرغ سوخاری.
- من نمیدونم ، هردوشونو دوست دارم.
کارن – خب پس پیتزا میخوریم که آقا صیام ازمون راضی باشه.
صیام – ایول.
از این خوشی لحظه ایش خندیدم و شهربازی با وجود کارن عجیب بهمون چسبید.
- چرا اینقدر دوسش داری؟
- آدم همیشه خودشو دوست داره ، صیام دقیقا خود منه.
- جواب جالبی بود ، تا حالا هیشکی بهت گفته بود که بیشتر از سنت میفهمی؟
لبخند زدم و سری پایین انداختم.
- و هیشکی بهت گفته بود که خیلی خوشگلی؟
درگیر مفرد شدن مصدر های بیانش شدم و اون خوشگلی که بهم نسبت داده شده بود.
شالی که دور گردنم شل افتاده بود رو شل تر کردم و گفتم : ممنون.
- آدم باید واقعیتا رو بگه.
واقعیت یعنی مفرد شدن مصدر بیانت یا خوشگلی که بهم نسبت دادی؟
- چرا پیش تیام زندگی میکنی؟
- خب اون...
- نگو که تنها کسیه که اینجا داری .
- خب من مجبورم.
- مجبوری؟
- اوایل آره ولی کم کم حس میکنم اون خونه و آدماشو دوست دارم.
- مخصوصا صیامو.
- آره ، صیام برای من توی اون خونه همه چیزه.
خیره نگام کرد و تهش گفت : اون وقت تیام روی همه ی اقوامش اینطور حساسه؟
تو جوابش میمونم و اسم تیام که روی اسکرین گوشی حک میشه قلبم تو سینه میریزه.


- چرا جواب نمیدی؟
یه با اجازه میگم و چندقدمی ازش دور میشم و دستم روی دکمه وصل تماس میلغزه و میدونم که چیز خوبی در انتظارم نیست.
- بله؟
- کجایی؟
- خب...
- دقیقا دوساعته که از تمرین صیام گذشته و تو و اون هنوز برنگشتین.
- با اجازتون اومدیم شهربازی.
- یادم نمیاد اجازه ای داده باشم.
- ببخشید.
- قبل از یازده خونه باش.
- چشم.
تماس قطع میشه و نفس من راحت ، این مرد خدای استرس زاییه.
بقیه شب ، حضور صیام نمیذاره پای صمیمیت کارن فراتر از حد معمول بره و من چقدر زیر نگاهای گرم کارن حس خوب مورد توجه قرار گرفتن رو لمس میکنم.
سه نفری دخل یه پیتزا خونواده رو در میاریم و هیچکدوم تقریبا با هم صنمی نداریم .
نگام که به ساعت رو گوشی میفته و عدد دوازده رو میبینم به استرس میفتم و صیام خواب رفته تو بغل کارن بیشتر عصبیم میکنه.
- ما دیگه بریم ، شب خوبی بود.
- میرسونمتون.
- نه...
نه قاطعم انگار متعجبش میکنه و من واسه رفع و رجوع این نه ادامه میدم که...
- یعنی مزاحمتون نمیشیم تا اینجاش هم خیلی زحمت...
- زحمت نبود ، یه شب خوب بود ، بعد از این همه کسالت تو زندگیم شاید جزء معدود شبایی بود که بهم خوش گذشت ، خیلی وقته از دوران خوب خوش گذرونی فاصله گرفته بودم.
- واسه ما هم همینطور بود.
دست دراز میکنم که صیام رو از بغلش بگیرم که خودشو عقب میکشه و با سر اشاره میزنه که راه بیفتم و دل من به این همه وقارش احسنت میگم و عقلم یه مشت مشتی حواله دلم میکنه و یادم میندازه اولتیماتومای تیام خان ملکانو در مورد نزدیکی به کارن زند.
- من اونقدرا هم بی غیرت نیستم که این وقت شب بذارم تنها بری خونه ، اونم با یه بچه خوابیده.
- ولی...
- دخترخوبی باش و رو حرف بزرگترت نه نیار.
دلم سماجتشو میخواد و عقلم فحش دوعالم رو حواله دلم میکنه.
به خودم که میام عینهو آدمای مسخ کنار دستش نشستم و آهنگ ملایم گوش میدم و تو ذهنم عمق فاجعه رو تخمین میزنم.
" فقط چند لحظه کنارم بشین ، یه رویای کوتاه تنها همین
ته آرزوی من این شده ، ته آرزوی ما رو ببین
فقط چند لحظه کنارم بشین ، فقط چند لحظه به من گوش کن
هر احساسیو غیر من تو جهان واسه چند لحظه فراموش کن
برای همین چند لحظه ، یه عمر همه سهم دنیامو از من بگیر
فقط این یه بارو با من بساز ، همه آرزوهامو از من بگیر
برای همین چند لحظه ، یه عمر همه سهم دنیامو از من بگیر
فقط این یه بارو با من بساز ، همه آرزوهامو از من بگیر...
لبخونی کردنش با متن موزیک عادی هست و نیست ، یه حرفی پشت این لبخونی نیست و هست.
نگاه کن فقط با نگاه کردنت منو تو چه رویایی انداختی
به هرچی ندارم ازت راضیم ، تو این زندگی رو برام ساختی
به من فرصت هم زبونی بده ، به من که یه عمره بهت باختم
واسه چند لحظه به من فکر کن ، نگو لحظه چی رو عوض میکنه
همین چند لحظه برای یه عمر همه زندگیمو عوض میکنه
برای همین چند لحظه ، یه عمر همه سهم دنیامو از من بگیر
فقط این یه بارو با من بساز ، همه آرزوهامو از من بگیر
برای همین چند لحظه ، یه عمر همه سهم دنیامو از من بگیر
فقط این یه بارو با من بساز ، همه آرزوهامو از من بگیر "
میخوام سریع تر از ماشین بزنم بیرون که میگه...
- برو زنگ آیفونو بزن ، بگو در باغو باز کنن خسته میشی تا اونجا بخوای صیامو ببری.
- نه...
- حرف گوش کن باش دخترجون.
دخرجونش صغیرم میکنه ولی عجیب به دلم میشینه.
توی رودربایستی میفتم و پیه یه فصل کتک خوردنو به تن میکشم.
میترسم از اون اخمای درهم تیام و کارن به رسم ادب از ماشینش بیرون میزنه و دست دراز میکنه طرف مردی که چشم دیدنشو نداره.
لب پایینم از شدت استرس به دندون گزیده میشه و کارن میگه که...
کارن – خونواده خوش مشربی داری تیام.
وثوق پر استرس روی پله های ایوون پیداش میشه و من میدونم که پشت این همه آرومی و اخم آینده خوبی در انتظارم نیست.
تیام – پس بهت حسابی خوش گذشته.
نگاه کارن روی من میگرده و یه لبخند شیک میزنه و تیام که رد نگاه میگیره و به من میرسه فکش منقبض تر میشه و من مطمئنم که این مرد روی داشته هاش زیادی حساسه.
کارن – شب فوق العاده ای بود .
تیام – جالبه برام که با خونواده من اینقدر بهت خوش گذشته ، خیلی جالبه برام که این همه با بچه و زن من خوش گذروندی.
لبخند کارن کم کم ته میکشه و یه چیزی تو وجود من خرد میشه و من نمیخواستم تو چشم کارن هم صیغه ای تیام شناخته بشم.
کارن – شوخیت گرفته.
تیام – در مورد چی؟
کارن – آمین...
تیام – آمین چی؟ زن من چی؟
کارن – هیچی ، ببخش اگه دیر شد ، شب خوبی داشته باشی.
کارن بی نگاه به من سوار ماشینش میشه و. دنده عقب رو با گاز میره و رد لاستیکاش روی سنگ فرش میمونه و حالا منم و یه بغض و نگاه پر کینه مردی که با نگاش هم قصد تیکه تیکه کردنمو داره.
قدم که طرفم برمیداره صدای وثوق بلند میشه.
وثوق – دستت بهش بخوره ، حرمت برادری نمیشناسم و دیگه اسمت هم نمیارم.
نگاه تیام وثوق رو نشونه میره و وثوق طرف من قدم برمیداره و صیام رو از بغلم میگیره و و کنار گوشم میگه که...
وثوق – خیالت تخت ، انگشتش هم بهت نمیخوره.
لبخند میزنم و میخوام پشت سرش راه بیفتم که تیام میگه...
تیام – بمون.
میمونم و وثوق با نگاش آرومم میکنه و میدونم که تهدید وثوق برای تیامی که عادت به نبود برادرش نداره کارساز واقع شده.
به یه قدمیم که میرسه و روی تنم خم میشه و من خودمو عقب میکشم و بوی الکل توی بینیم میپیچه میفهمم که این مرد بدون تهدید وثوق منو کشته بود.
- پشیمون میشی.
بی جواب و ترسیده نگاش میکنم و اون دسته ای از موهای بیرون زده از زیر شالمو میون انگشتاش میگیره و میگه که...
- واسه اون خوشگل کرده بودی؟
باز هم بی جواب و ترسیده نگاش میکنم.
- از این به بعد جز شرکت و خونه جایی نمیری ، خیلی بهت رو دادم.
- من...
- من و مرض ، با اون مرتیکه قرار میذاری و بعد واسه من پشت تلفن میگی رفتی شهربازی؟
- به خدا...
- قسم نخور که اگه قسم وثوق نبود همینجا چالت کرده بودم ، کسی حق نداره منو دور بزنه ، میفهمی؟
فقط نگاش میکنم و برق اشکم پررنگ تر میشه و نگاه اون آروم تر و خیره به نگام میمونه.
- برو.
میخوام رد شم ولی پیچیدن دست مردونش دور بازوم و گرمای اون دست نمیذاره.
- تو مال منی.
دستمو ول میکنه و من فرار میکنم ، از خودم ، از کارن و خوبی های وجودش که تو وجودم مونده ، از تیام و گرمای دستش و باز هم از خودم و این حس های عجیبی که امشب تجربه کردم.



امشب صبح شدن رو تو برنامش نداره انگاری.
از اتاقم میزنم بیرون و فقط یه سویی شرت رو تی شرتم می پوشم و موهامو پشت گوش میزنم و میدونم که این مدل داد و فریادا نه برای وثوقه نه برای تیام.
سارایی که گوشه لبش باریکه خون خشک شده و آرایش چشمش به هم ریخته رو نگاه میکنم و بهزادی رو که روی کاناپه پخش شده و یهریز دارههوار میزنه سر سارا.
تیام خواب آلوده و من متعجب ، باز هم خدارو شکر فاصله دوساختمون اونقدری هست که صدا به صدا نرسه.
سارا – به تو هیچ ربطی نداره.
بهزاد – دِ اگه به من ربطی نداشت کی میتوست خلاصت کنه از اون گند و کثافت؟
سارا – تو فقط ....
بهزاد – من چی؟ بابا جونت خبر داره که دخترش تو کدوم گورستونی داره خوش میگذرونه؟
سارا – حد خودتو بدون ، خودتم کم خوشی نکردی....من بودم که با اون دختره مو عسلی لاس میزدم دیگه نه؟
تیام دست از پیشونی برداشته نیم خیز میشه و چشم برق میندازه و با ته خنده مخلوط صداش میگه که...
تیام – آره بهزاد ؟
بهزاد – تو چی میگی این وسط؟
- چی شده؟
تهش پرسیدم و نگاه سه تاشون روم برگشت و سارا هوچی گری راه انداخت و خودشو تو بغلم ول داد و های های گریه رو ضمیمه لوس بازیایش کرد.
سارا – آمین...
- درد و آمین ، چی شده؟
بهزاد – از من بپرس آمین جان...
نیشم چاکید از شعور این مرد که حتی وسط دعوا هم احترام بقیه واسش تو اولویت بود.
سارا – نه خودم میگم.
بهزاد – حتما با سانسور ، اگه بابات و.لت کرده و. باری به هر جهت شدی من اونقدر بی ناموس نشدم که...
تیام – دقیقا نسبتتو با دخترعمه من واسم مشخص کن.
سارا – همیشه من گفتم تیام یه چیز دیگه است.
- سارا...
سارا – هول نکن قربونت برم ، یه زخم جزءیه.
- زخمت بخوره فرق سرت ، بگو چی شده؟
بهزاد – چیزی نشده ، ولی ممکن بود خیلی چیزا بشه.
سارا – دست بالا گرفتن خودت تو خونته ، واسه همین بود که...
بهزاد – کی چی؟ که ردم کردی؟ فدا سرم ، دختر از تو سرتر واسم ریخته.
چونه سارا لرزید و من میدونم که از سارا سرتر خوار چشم ساراست.
سارا – گمشو نمیخوام ببینمت.
بهزاد – بی چشم ورویی سارا.
سارا – حداقلش دورو نیستم که میون آشناها پسرپیغمبر باشم و تو یه پارتی نقل مجلس هرزه جماعت.
کت بهزاد که از رو دسته مبل چنگ زده میشه بوی الکلی که از دهن سارا حس میشه برام پر معنی تر میشه و میدونم که امشب یه خبرایی بوده.
تیام – چه غلطی کردی؟
سارا – به تو هم باید جواب بدم.
تیام – به خودت جواب بده ، من خودمو کشیدم کنار ولی صددرصد عمه فرشته مثه من برخورد نمیکنه.
سارا سر تو سینم فرو میبره و نگاه تیام توی چشمام میشینه و اشاره میزنه که مواظب دخترعمش باشم.
به اتاقم که میرسیم و کمی که اشک میریزه شروع میکنه دق دلی خالی کردن.
- نمیخواستم اینجوری بشه ، بهزادو که دیدم لجم گرفت و شات به شات بالا رفتم ، مرتیکه محل نمیذاره و جلو من با هر مدلش میرقصه .
دستمال به بینیش برد و باز چشماش باریدن گرفت و من نمیدونستم که بهزاد جان از کی واسه خانوم مهم شد.
- یه زنگ به آهو بزن دل نگرون نشه.
- بقیشو بگو.
- وحید هم کشوندم تو اتاق و خواست...
- خب بسه ، بعد اون خواستن...
- بهزاد نجاتم داد و بعدش هم یه ریز غر زد تو جونم.
- مثه این فیلما جیمزباندی پرید تو اتاق؟
- زهرمار تو هم...
یه کم نگاه خرجش کردم و تهش گفتم : خیلی بی چشم و رویی.
- اِ...
- اِ و درد ، پسره اومده از زیر اون مرتیکه هفت خط کشوندتت بیرون و بعد تو اینجوری باهاش حرف میزنی؟
- رو بهش بدم که حس آقابالاسری بگیرتش؟
- نترس ، اگه تا حالا به پا توئه نفهم هم نشسته بود دیگه تو روت نگاه هم نمیکنه.
- چطور اون هر غلطی...
- درد من اون نیست ، درد من تویی که انگاری زیردست خاله فریال بزرگ نشدی.
- زخم نزن آمین.
- نزدم که اگه بهزاد نبود باید کاسه چه کنم چه کنم دست میگرفتم .
- کاش امشب جای بهزاد سالار میدیدم ، کاش یه چک حرومم میکرد و میگفت اونقدر بی ناموس نشدم که خواهرم با هر کس و ناکسی بگرده ، آمین دلم لک زده که واسه یکی مهم باشم ، یکی واسم غیرتی بشه ، ولی بهزاد...
- خیالت تخت که دیگه بهزاد طرف تو بیا نیست.
پوزخند زد و سرشو تو بالشم فیکس کرد و نگاشو دوخت به سقفی که ترک نداشت.
نذار امشب هم با یه بغض سر بشه
بزن زیر گریه چشات تر بشه
*******
مامان دست روی شونم میذاره و من صورت به مچش میمالم.
- چقدر خوشگل شدی.
- هنر دست شماست دیگه مامانی.
- بگم این آرمان بیاد تو که داره خودشو میکشه که ببینه چه شکلی شدی.
- عروس من نیستما.
میخنده و تلخ میخنده و دل من خون میگریه از این خنده.
آرمان بغلم میکنه و من چقدر عجیب دوسش دارم.
آرمان – خیلی خوشگل شدی.
میخندم و میبوسمش.
آرمان – امشب با من میرقصی؟
- فقط با تو میرقصم.
سارا – جمعش کنین حالم بد شد.
آرمان – ناراحت نشو خوشگله با تو هم میرقصم.
آهو – اعتماد به نفستو قربون.
آرمان – با تو که صددرصد میرقصم.
آهو خندید و مامان تشر زد که از اتاق بیرون بزنیم تا کمک دست خاله مهری باشیم.
سارا سر کرد تو گوشم که...
سارا – یعنی بابام و سالار هم میان؟
- نگران چی هستی؟ دلت تنگ شده؟
سارا – منو اینجور آدمی شناختی.
- دقیقا چون میشناسمت میگم.
آهو – باباته سارا ، تا هست قدرشو بدون ، نباشه کل دنیا رو هم داشته باشی بازم یتیمی.
اشک چشم آهو رو میبینم و اون حداقل چندسالی بابا داشت.
صیام که خودشو بهم میچسبونه حس خوب مادر بودن وجودمو میگیره و تیام که کنارم قرار میگیره دلم تو سینه میلرزه.
بله عاطی میون جمع لبخند به لبم میاره و تلخی بله ای که خودم به زور گفتمو کمرنگ تر میکنه.
صیام – چرا گریه میکنی؟
با حرف صیام نگاه من روی اون میچرخه و نگاه تیام روی من.
- از خوشحالیه همه چیزم.
تیام دستمو مگیره و من حس میکنم با قوای لامسم نرمی مخملی گونه چیزی رو کف دستم و وقتی گرمی نفساش کنار گوشم حس میشه به خودم میام.
تیام – بده عاطی.
خیره که نگاش میکنم نیمرخشو نثارم میکنه و طرف وثوق قدم برمیداره.


عاطي تو بغلم فرو ميره و من اون گونه نرم رو ميبوسم و ميدونم که بختم مثه عاطي اينقدر سفيد نميشه.
جعبه رو که باز ميکنه از ديدن اون گردنبند با اون همه نگين برليان باز حسرت ميکشم و نگام ميره سمت زن خيلي خوش پوش و خوشگلي که کنار مامان وايساده.
با اشاره مامان طرفش قدم برميدارم و لبخند ميکشونم رو لبام و اون زن با لبخند زير و روم ميکنه.
قبل از اينکه به خودم بيام تو بغل زن کشيده شدم و صداشو کنار گوشم ميشنوم ...
- پس بالاخره فرشته کوچولوي فرشته رو ديدم.
به چشماي سبزش که تو نور سالن ميدرخشه نگاه ميکنم و ميفهمم که تهمينه جون جلو روم وايساده.
- ببخشين که به جا نياوردم.
تهمينه جون – اين چه حرفيه گلم ؟ تقصيرا همش گردن فرشته است که زودتر ما رو با هم آشنا نکرده.
ميخندم و سر پايين ميندازم و اون گونمو نرم و با حس لطيفي از مادرانش نوازش ميکنه.
تيام – مامان اينجايي؟
تهمينه جون اخم تو هم ميکشه و تشر ميزنه به تنها بچش که...
تهمينه جون – از صبح رسيدم تهرون ، نبايد مي اومدي دست بوسي؟
خندم ميگيره از اين جو مادرسالارانه و باز سر پايين ميندازم.
تيام – دنبال کاراي ...
تهمينه جون – بيچاره وثوق که تو دنبال کاراي عروسيشو گرفتي.
تيام هم از اين مکالمه لبخند ميزنه و من با يه ببخشيد زيرلبي از جمع جدا ميشم و نگام گير ميکنه به سالاري که گوشه سالن آهو رو گير آورده و داره حرف ميزنه و آهو که بي خيال با ليوان نوشيدنيش درگيره.
سارا – به چي نگاه مکيني؟
- به داداشت.
سارا – داره ميسوزه.
- ايني که من ميبينم جزغاله است.
سارات – بي خيال بيا برقصيم.
دستمو ميکشه و نگاه من ميون خنديدن ميره سمت جمشيدخاني که کنار يه مرد پرجذبه وايساده و من از اول مهموني اصلا متوجهش نبودم.
سارا با ديوونه بازيش آرمانو هم به پيست ميکشونه و آرمان ميخنده و من چقدر خنده هاي برادرمو دوست دارم.
آهو هم بي خيال اون مترسک سر جاليز خودشو ميونمون ميکشه و کمي بعد عاطي هم به جمعمون وارد ميشه و قراره امشب بترکونيم.
رقص که حالت دونفره ميگيره از پيست کنار ميکشم و با اشاره مامان طرف جمع چهارنفرشون قدم برميدارم.
زيرلبي يه سلام ميگم و دستم رو توي دست مرد پرجذبه اي ميذارم که طرفم دراز شده.
- پس آمين تويي.
- از ديدنتون خوشبختم.
لبخندي ميزنه و تهمينه جون کنار گوشم ميگه که...
تهمينه جون – آخه اين شوهر من چي داره که خوشبختي هم واسه ديدنش داشته باشي؟
از اين حرف ميخندم و نگاه جمشيدخان به خندم گير ميکنه.
فريدون خان – دختر خوشگلي داري جمشيد.
جمشيدخان يه وري لبخند ميزنه و من حس پوزخند نصيبم ميشه.
با صدا زدن تيام نگام طرفش ميگرده که چند قدمي ازمون دوره و به اجبار بهش ملحق ميشم.
- بله؟ کاري باهام داشتين؟
- اوهوم ، با من...
بهزاد – چه خوشگل شدي آمين.
لبخندي بهش ميزنم و ميدونم که نگاه سارا حتما روشه.
- ممنون ، تو هم خيلي خوش تيپ شدي.
سالار – کي ؟ اين ؟
بهزاد – نه پس تو.
سالار – آمين عزيزم من که اينقده دوست دارم ، ميري با اين آهو خانوم....
- نه.
بهزاد – به اين ميگن يه نه قاطع.
ابرويي بالا ميندازم و سالار چشم غره ميره و تيام مچمو ميکشه و کنار گوشم ميخواد يه چي بگه که...
بهزاد – آمين با من ميرقصي؟
ميام يه چي بگم که ...
سالار – نه با من ميرقصه.
باز ميام يه چي بگم که تيام دستمو کامل ميکشه و من دنبالش به وسط اون همه رقص نور و تاريکي کشيده ميشم و دستاشو حس ميکنم که کمرمو چنگ ميزنن و دستاي من پر از بهت روي سينش فرود ميان.
- تو فقط امشب با من حق داري برقصي.
به اون چشمايي که تو اون تاريکي ديگه سبزيش به چشم نمياد نگاه ميکنم و اون نرم با اون آهنگ کلاسيک حرکتم ميده.
خودمو کمي تکون ميدم تا عدم اشتياقمو بفهمه که کمرم بيشتر چنگ زده ميشه و رقص نور بيشتر حس ميشه.
- من نميخوام با شما برقصم.
- من هم از تو نپرسيدم که ميخواي با من برقصي يا نه ؟ من گفتم تو بايد با من برقصي.
- شايد اين کار يه جور خيانت باشه.
- به کي ؟ کارن ؟ نترس اون هم کم خيانت نميکنه.
- شايد اين کار يه جور خيانت به آيلين باشه.
- آيلين اونقدري بسته نيست که ناراحت باشه من يه امشبو با خواهرش بگذرونم.
از اين حرفش حس روسپي بودن تمام وجودمو ميگيره و اشک نيش ميزنه به چشمم و زيرپام خالي ميشه و کمرم بيشتر ميون دستاش فشرده ميشه.
به خودم ميام و با يه حرکت تند کنار ميکشم و بي نگاه به اون کوه يخ از سالن ميزنم بيرون.
دست يکي که مياد روي شونم تو خودم جمع ميشم و صداي جمشيدخان از ترس نجاتم ميده.
- چي شده؟
- هيچي.
- داري زجر ميکشي؟
- مهمه؟
هيچي نميگه و من ميگم که...
- سرده هوا ، بهتر نيست برگردين داخل؟
کمي سکوت ميشه و اون اين بار بي هيچ پيش زمينه اي ميگه که...
- وقتي نيستي ،همه چي درهم و برهمه .
رفت و اين اولين باره که جمشيدخان بهم توجه کرد.


وثوق بغلم کرد و من اشک ريختم و اون کنار گوشم گفت : نميدونم چرا امشب اينقدر دلم شورتو ميزنه.
- بي خيال شادوماد ، ايشالا خوشبختش کني.
وثوق – با من حتما خوشبخته.
عاطي – چي ميگين شما دوتا دوساعته؟
- حالا يه دودقيقه شوهرتو قرض گرفتيما ببينم اين چشات از کاسه درمياد يا نه.
ميخنده و دست دور بازوي وثوق ميندازه و و من ميدونم که حتما خوشبخت ميشن.
سارا – عاطي چار تا دونه اشک بريز دلمون وابشه خب ، عروسي مثلا.
عاطي – گريم نمياد.
آهو – آره ديگه من هم تو اين بي شوهري شوهر گيرم اومده بود اشک نمي ريختم.
وثوق ميخنده و سر پايين ميندازه .
ته اون همه خنده ميشه رفتنشون به داخل هتل .
مامان و آرمان و خاله مهري که مهمون فريدون خان و تهمينه جونن واسه باغ لواسونشون زودتر راهي شدن و من موندم و ماشين تيام و صيامي که خواب آلوده.
کنار تيام ميشينم و نگاش هم نميکنم و امشب چرا اينقدر نگاهش با هميشه فرق داره؟
صيام از ميون دوتا صندلي خودشو جلو ميکشه و تو بغلم واسه خودش جاي خواب راحت پيدا ميکنه و لباي من پرعشق به شقيقش ميچسبه.
صيام – فردا ميريم باغ لواسون؟
تيام – آره ميريم.
صيام – عمو وثوق هم مياد؟
تيام – نه ، اون و عاطي دارن ميرن مسافرت.
صيام – خوش به حالـ......
خوابش که ميبره آهنگ اسپانيايي هم ديگه پخش نميشه و من نميدونم چرا نگاه اين مرد امشب تا اين حد ميترسونتم؟
*******
گوشواره هام رو روي ميز کوچولوي کنار کمد ديواري ميذارم و دست ميبرم به زيپ لباسم و درگير ميشم باهاش و کمي که پايينش ميکشم قلبم مياد تو دهنم.
- ميتونم کمکت کنم.
از آينه روي در کمد ديواري نگاش ميکنم که چجور دکمش تا روي سينش بازه و باز اون مدال لعنتي به چشمم مياد.
طرفش برگشتم و تو نور کمرنگ ديوارکوب اتاق چشماي به خون نشستشو ديدم و اون تکيه زد به در اتاق و در بسته شد و نفسم تو گلوم گير کرد.
تق کليد تو جاکليدي در چشمامو از شدت ترس به هم دوخت و من شنيدم صداي قدماييو که طرفم برداشته ميشد.
داغي چسبيده به گوشنم حالمو به هم ميزد.
- از اول شب داشتم فکر ميکردم که چرا من وقتي مالک چيزيم از اون چيز استفاده کنم.
نگاش کردم و اون دستشو از روي شونم رد کرد و رسوند به زيپي که نيمه باز رها شده بود.
لباي داغتر از دستاشو به گوشم رسوند و و زمزمه کرد که...
- فکر نکنم اين يه بارو آيلين ناراحت بشه.
دستام تو صدم ثانيه به کار افتاد و با همه زور سراغ داشته از خودم کنارش زدم و دوئيدم طرف در و دست کشيدم رو کليدي که تو جاکليدي نبود.
دلم لرزيد و بغضم تو گلوم جولون داد و سر تکيه دادم به دري که با بسته بودنش نابودم ميکرد .
دستاش دور شکمم پيچيد و کوبيده شدم تخت سينش و صداش باز داغ کرد گوشمو.
- باهام راه نياي فقط خودت اذيت ميشي.
لباش پوست گرنم رو ميون خودشون کشيدن و دردي که از مکش تو گردنم پيچيد به گريه انداختم.
زيپم رو با وجود همه تقلاهام پايين کشيد و من فقط هق زدم و وقتي هق هقم خفه شد که لباش لبامو وحشي به تملک خودشون درآوردن.
روي تشک يه نفره که پرت شدم و پيرهن اون از تنش دراومد دلم از غصه پکيد و تنم تو خودش مچاله شد.
دست روي تن برهنم ميکشيد و پر هوس ميبوسيدم و به هوس دلش ميرسيد و من همه دخترانه هامو بالا مي آوردم.
نفس نفسش کنار گوشم به عق زدن مينداختم و لبام که به خون ميفتاد به مرگ دعوتم ميکرد.
درد تو تنم ميپيچيد و جيغمو در مي آورد و اون وحشي تر ميشد .
ازم که سير شدو کنارم روي تشک افتاد تن پر دردمو کنار کشيدم و هق زدم و اون دست طرفم دراز کرد و من بيشتر از هر لحظه تو خودم مچاله شدم و اون از سرجاش بلند شد و کنار گوشم حرفاي مذخرفشو به خورد حال خرابم داد.
- حالا ديگه واقعا زن مني ، زن صيغه اي من.
مردم ، من امشب مردم.
در که پشت سرش بسته شد اشکم خشکيد و دلم پر دردتر از هر لحظه امشب شد.


صداي تق تقي که به در ميخوره وجود پر دردمو پر دردتر ميکنه و من بيشتر تکيه ميزنم به اون دري که هنوز هم کليد نداره.
- ماماني؟
ميون اين همه آدم انگاري فقط صيام منو يادش ميمونه.
- خوابي؟
اشک ميريزم بابت کابوس ديشب.
- صيام چرا نمياي ؟
- جواب نميده.
صداي قدماي دلهره آوري رو شنيدم که شب قبل روحمو کشت.
تقه اي به در خورد و من تنمو بيشتر به در فشردم.
- آمين؟
هق هقمو تو بازو خفه کردم و دلم از اين همه محق بودنش گرفت.
- چرا جواب نميده پس؟
- بريم ، حتما رفته بيرون.
- آخه...
- آخه نداريم.
رفتن تنها کسي که نگرانم بود رو هم حس کردم و دلم از اين همه درد پوکيد.
صداي تلفنم تو اتاق پيچيد و من نميدونم چرا شب قبل هيچکس منو يادش نبود.
کاش حرف مامانو گوش داده بودم و راهي باغ لواسون ميشدم همراش ، کاش دلشوره وثوق پر اهميت ميشد برام ، کاش ...
اسم مامان بيشتر داغونم ميکرد و ميدونستم که ميخواد بدونه کي راه ميفتيم؟
قطع که شد و دوباره زنگ خورد ، از ديدن اسم جمشيدخان پوزخند زدم و دستم رو دکمه تماس لغزيد و اين مرد باعث همه بدبختيهام بوده.
- بله؟
- کجايي؟
- کاري داشتين؟
ياد ندارم که هيچ وقت سرد بوده باشم ولي امروز طعم وجودم سرديه.
- مهشيد ميخواد ببينتت ، سه روزه رسيده ايران.
- فقط همين؟
- آمين؟
- مشکلي نيست ، تا چند ساعت ديگه اونجام ، فقط مشکلي نيست که يه کم حضورمو تو خونتون تحمل کنين؟
صدايي جز نفساي کشيده و منظم جمشيدخان شنيده نميشه و اين همون مرديه که من يه عمر آرزو داشتم بابا صداش بزنم.
- ميبينمتون.
تماس رو قطع ميکنم و خوش به حال عاطي که امروز کاچي به خوردش ميدن و من فقط درد دارم.
نگام که به اون ملافه با لکه هاي قرمز خشک شده ميفته به عق زدم ميفتم و معده خاليمو بالا ميارم و قيافم رنجورتر و بي رنگ تر از لحظه هاي قبل ميشه.
وسواس وجودمو ميگيره و تو حموم اتاق ميفتم به جون ملافه اي که اون لکه قرمز خشک شدش يادم ميندازه ديشب رو با يه حيوون شريک شدم.
انگشتام از اون همه چنگ زدن درد عايدشون ميشه و پوست دستم به خون ميفته و زانوهام روي سراميکاي حموم ليز ميخوره و تنم پر دردترميشه و هق هقم شنيدني تر.
سرم رو به ديواره حموم تکيه ميدم و اشکام قاطي آبي ميشه که روي تنم ميريزه و من حس ميکنم هيچ وقت اين تن از کثافت حقارت پاک نميشه.
ليف رو روي تنم ميکشم يه باره ، دوباره ، سه باره ، چهار باره ، پنج باره ، تنم به سرخي ميزنه و کبودي هاي زير گردن و روي سينم به گزگز ميفته و چرا من اينقدر کثيفم؟
*******
از درد لب مي گزم که خانوم گل ميگه...
خانوم گل – خوبي مادر؟
تو مادر نيستي پس نگو مادر.
- خوبم.
عمه مهشيد فنجون قهوه رو روي ميز ميگذاره و با لبخند نگام ميکنه و ميگه...
عمه مهشيد – ولي انگاري...
- خوبم ، گفتم که خوبم.
عمه باز از اون لبخندا ميزنه و من چقدر خوشحالم که شبيه عمه مهشيدم شدم.
عمه مهشيد – فرشته خوبه؟
- آره ، امروز همه باغ لواسون فريدون خان جمعن.
جمشيدخان – تو چرا نرفتي؟
بي نگاه بهش ميگم که...
- خسته بودم.
عمه مهشيد – پس من مزاحمت شدم.
- نه ، دلم براتون تنگ شده بود.
عمه مهشيد – خيلي حرفا هست که بايد بزنيم.
- آره خيلي حرفا.
جمشيدخان – آمين حرفات تموم شد تو اتاق کارم ميخوام ببينمت.
سري تکون ميدم و باز نگاش نميکنم.
دستم که ميون دستاي عمه گم ميشه چشمام به خروش ميفته و سرم به سينه پر مهر زني ميچسبه که واسه بودنم جنگيد.
- چي شده عمر عمه؟
- دلم تنگه ، کاش ميدونستم چرا سهم من اينه.


- يه وقتايي بود که من و فرشته تو تراس اتاقم ميشستيم و فرشته برام از جمشيدش و لباس عروسش و مراسمش ميگفت و اونقدر بال و پرش ميداد که باورم ميشد جمشيد همين الان از اين دختره ديوونه خواستگاري کرده ، وقتي جمشيد واسه آذر جفت پاشو کرد تو يه کفش که يا آذر يا هيچکس فقط يه چي تو فکرم رژه ميرفت که پس فرشته چي ، وقتي فرشته اومد تو مجلس جمشيد بهش هزار بار آفرين گفتم ، به غرورش ، به اين همه خانوميش ولي وقتي همه خواستگاراشو يه دونه يه دونه رد کرد و رفت خودشو بند خونه باغ طالقان کرد فهميدم اين عشق از سر فرشته بيرون برو نيست ، آيلين واسه همه خونواده عزيز بود ، خوشگل بود ، همه دوسش داشتن ولي با خبر حاملگي دوم آذر يه اتفاقايي افتاد که همه چي درهم و برهم شد ، که من تازه عروس داشتم سکته ميکردم ، يه روز جمشيد همه چيزو بهت ميگه ، قول داده بگه ، هيچ وقت نشد که دوست نداشته باشم ، تو هميشه واسم مثه دختر خودم بودي ، همون دختري که واسه موندنت به آب و آتيش زدم ، ميدونم نبودم تا پشتت باشم که اينقدر جمشيد آزارت نده ولي ببخش ، جان مهشيد ببخش ، هم منو هم جمشيديو که ميدونم اگه آيلينو دوست داره تو واسش...
- آمين...
صداي جمشيد خان از تو بغل عمه بيرونم کشيد و اشکام رو خشکوند.
عمه رو بوسيدم و راهي اتاقي شدم که دوسه سالي توش واسه جمشيدخان کار کردم بي مزد.
*******
تو بغل عمه دلم سبک شده بود ولي گوشيم سنگين بود از بار اون همه اس ام اس بي جواب و ميس کالايي که مخاطباش يا مامان بود يا سارا يا آهو ، کس ديگه اي نگران من ميشه ؟
با چراغاي روشن سالن دلم به هم ميخوره و نگام به ساعت ميفته که دوازده شبو نشون ميده و ميدونم که صيام حتما خوابه.
در رو باز ميکنم و گرما صورتمو نوازش ميده و هنوز دلم پر از درده.
- کجا بودي؟
صداش آرومه و يه بطري نيم خورده کنار دستش روي پيش خون بار خودنمايي ميکنه.
بي حرف از کنارش ميگذرم و قدم تند ميکنم طرف اتاقم و ميخوام در ببندم که دستي مانع ميشه و دل من باز به هم ميخوره از اين همه ضعف و تني که عجيب له و لورده است.
چند قدمي که پرت ميشم عقب هيکلش تو قاب در جا ميگيره و خاطرات شب گذشته يه ريز توي ذهنم بک و پلي ميشه.
- سوال پرسيدم ، کر شدي؟
- برو بيرون.
- چرا ؟ اينجا هم جزءخونه منه.
- گفتم برو بيرون وگرنه جيغ ميزنم.
- اون وقت کي قراره به دادت برسه؟
- برو بيرون.
اشکم ميچکه و دلم بيشتر از درد فشرده ميشه و اين مرد همون متجاوز شب پيشه.
با قدمايي که طرفم برداشت خودمو تو سه گوش ديوار مچاله کردم و هق هقم ميون تن مچاله شده پر دردم خفه شد.
دست طرف شونم برد و منو کند از تن ديوار.
- انگار ديشب حاليت نشد که من اگه بخوام ميتونم سر به رات کنم.
- نه.
نه من ميون خوي حيواني اين مرد با بوي الکل بالاي شصت درصد مگه راهي به جايي ميبره؟
من زير اين تن روسپي ميشم ، هرزه ميشم و کشته ميشم.
حس هم خوابگي که نه حس رخت خواب گرم کن بودن همه وجودم رو احاطه ميکنه وقتي که رخت خوابم رو با اين تن به زور شريک ميشم.
دارم به داشتن يه زخم تو سينه عادت ميکنم
دارم شبامو با تن يه مرده قسمت ميکنم

لباش طعم بوسه ندارن و فقط رد هايي رو به يادگار روي تنم ميذارن که تنها ثمرشون به چشم ديدن تناليته هاي خاکستريه با رنگ خون هايي که گاهي در ترکيب با اين تناليته ها هنري تر از لحظه اولشون ميشن.
دستاش نوازش که نه فقط لمسي از سر هرزگي دارن و دستاي من ناتوانن در مقابل اين تني که تنم رو به تاراج ميبره.
هرزه ميشم و حتي از يه هرزه کمتر وقتي که اين مرد به کام دل رسيده تنش رو از تنم جدا ميکنه و بي سروصدا ميره و من ميمونم و دردي که تو تنمه و زخمي که به روحمه...اينجا کسي نگران من نيست.
دارم به داشتن يه زخم تو سينه عادت ميکنم
دارم شبامو با تن يه مرده قسمت ميکنم

اين همون تشکيه که صبح همه ملافه هاش رو من با دست و تن پر درد شستم و اين همون تشکيه که شاهد تجاوز وحشيانه مردي بود که تن رنجور منو براي کام خودش سفره کرد.
و من نميدونم که خداي من کجا بود و دست کي جاي دست بي رمق من ميون دستاش.
دست منو بگير که پام رو خون عشقم ميسره
*******
- آره نفسم ، خوبم ، ديروز اصلا متوجه تماسات نشدم.
- نميگي من مادر دلم هزار راه ميره؟
- الهي من پيش مرگ اون دل هزار راه رفتت بشم ، من خوبم.
البته اگه اسم مقتول بودن خوب باشه.
- يه چيزيت هستا.
- خوبم ، مامان تيام داره صدام ميزنه.
- برو به کارت برس.
- دوست دارم.
- تو عمر ماماني.
تقه اي به در اتاق تيام ميزنم و بي نگاه به اون آدمي که براي من از حيوون کمتره رزومه رو روي ميزش ميگذارم.
- امري نيست؟
- نه.
پشت به اون طرف در قدم برميدارم که گفت : آخر هفته ميريم شيراز.
سري تکون دادم و از اون اتاق با هواي خفه اي که ناشي از ادوکلن تلخ اون مرد بود قدم بيرون گذاشتم و نفس ول دادم و من واقعا با چه هدفي زنده ام؟
تلفن که زنگ خورد قدم طرفش برداشتم و با ديدن اسم وثوق لبم بعد از اين چند روز به لبخندي از هم باز شد.
- سلام شادوماد.
- سلام فسقله دختر من ، چطوري؟
- حال و احوال شما که بهتره.
- آره خوبم ، عاطي هم خوبه ، مهم تويي ، ديشب تا حالا دارم ديوونه ميشم ، يه خواب بدي ديدم اينه که...
- آخه هيچ دوماديو ديدي تو ماه عسل خواب بد ببينه؟
- آمين شوخي نکن ، نگرانتم.
- نباش.
- چيزي شده؟
- نه.
- پس شده.
- نه وثوق من خوبم ، همه چي خوبه ، فقط يه کم بي حوصله ام ، دلم براي تو و عاطي هم تنگ شده ، جاتون خيلي خاليه.
- منم دلم تنگت شده ، مگه چندتا دختر فسقله دارم؟
- وثوق؟
- جونم؟
- دوست دارم.
- منم دوست دارم ، عاطي سلام ميرسونه.
- از طرف من ببوسش.
- اونکه از طرف خودم ميبوسمش.
لبخند ميزنم به طعم شکلات تلخايي که هيچ وقت دوست نداشتم.
- برو خوش باش.
- واست سوغاتي ميارم ، صيامو ببوس.
- ميبوسم.
بوق قطع تماس تو گوشم جولون ميده و دلم از اين تنهايي که ول کنم نيست ميگيره.
- وثوق بود؟
بي نگاه پشت ميزم ميشينم و ميگم که...
- بله.
- همه چي خوبه؟
- واسه اونا آره.
دستاش ستون تنش ميشه و جلوي چشمام روي ميز فرود مياد و تنش طرفم کشيده ميشه و من تن ميکوبم به پشتي صندلي.
- واسه بقيه چي؟
نفرتم تو چشمام بيداد ميکنه و تو چشماش فرو ميره و من فقط نگاش ميکنم.
طرف اتاقش قدم برميداره و با اون ولوم پايين نشات گرفته از عصبانيتش ميغره که...
- من هميشه اينقدر خوب نيستم.
- خيلي خوب ميدونم.
- با اعصاب من بازي نکن.
- حتما...رئيس.
عصبي شد و نگاه من لبريز نفرت شد.



لیوان شربت رو که به دست فریدون خان دادم لبخند زدم و قصدم برگشتن به جمع زنونه بود که فریدون خان گفت : همه این سالا دلم از جمشید پر بود ، حالا خیلی پرتره ، تو حیفی واسه پسر من ، پسر منی که حتی لیاقت بچش هم نداره.
سر پایین میندازم و پوزخند به لبام میچسبه.
فریدون خان – نمیخوام روزی رو ببینم که به خاطر پسرم از من هم متنفر بشی.
- آدما خودشون مسئول کارایین که میکنن.
فریدون خان – تیام نمونه بارز بابامه ، یه مرد سالاری که فکر میکنه همه باید ازش اطاعت کنن ، به حرفاش محل نذار ، این تنها ابزاریه که میشه باهاش اونو بچزونی.
- شما واقعا بابای اونین؟
خندید و من تنها لبخندی زدم و با یه با اجازه کوچیک کنار عمه مهشید نشستم.
عمه مهشید – خوشگل من چطوره؟
سر روی شونش گذاشتم و لبخند زدم.
مامان فرشته – چه خبر از شاهین؟
عمه مهشید – یکیه مثه همه مردای دور و برمون ، یه ماشین پولساز.
نگاه میدوزم به پارکتای کف و این ماشین پولساز زمانی بیشترین عقده من تو بچگیم بوده.
حضور تیام حتی با یه کاناپه فاصله آزارم میداد و منو به آغوش عمه بیشتر میفشرد.
سارا – مهشیدجون ؟
عمه مهشید – جونم عزیزم؟
سارا – شما اجالتا یه پسر بزرگتر از شهریار ندارین؟
عمه مهشید – واسه چی قربونت برم؟
سقلمه آهو رو به تن سارا دیدم و خندم گرفت و طعم زهر تو دهنم پیچید.
سارا – آخه من همیشه آرزوی مادرشوهری به خوبی شما رو داشتم.
عمه خندید و مامان چشم غره رفت و تهمینه جون هم یه لبخند کوچیکی زد به این شیطنت خانواده شوهری.
مامان فرشته – کی برمیگردی مهشید؟
عمه مهشید – تا آخر اون هفته هستم.
- عمه...
عمه مهشید – قربونت برم ، همینش هم خشایار تا تونسته نق به جونم زده.
تهمینه جون – خدا شانس بده.
فریدون خان – بهتر از من میخواستی خانوم؟
تهمینه جون پر عشق لبخند زد و تیام گفت : لیلی مجنون بازیتونو بی زحمت بذارین واسه بعد شام ، ما خیلی گرسنمونه.
تهمینه جون چشم غره رفت و رو به خاله مهری گفت : میبینی به خدا مهری ، خدا بچم نداد ، نداد ، نداد وقتی هم داد اینو داد.
سارا زیرخنده زد و آهو سر پایین انداخت بابت مخفی کردن اون صورت پرخنده و مامان هم ابرو بالا انداخت واسه تیام مه و مات و عمه مهشید یه کوچولو لبخند چاشنی خوشگلیای صورتش کرد و من فقط اون کوه غروری که از شوخی مامانش لبخند میزد رو میدیدم و کی میدونه جز من که این مرد یه حیوونه؟
سر میز که میشینیم سالار سر میرسه و با هوچی بازی میون آهو و سارا خودشو جا میکنه و من از این تغییرات جدیدش کمی خوشحالم.
سالار که روی میز خم میشه و گونمو میبوسه نگام تو نگاه پر اخم تیام میشینه و لبخند میزنم بابت حرص خوردنش و غرق لذت میشم از این شب خراب شدش.
سالار – خوشگله کجایی؟
بهش میخندم و فریدون خان میگه...
فریدون خان – بچه یه کم آدم باش.
سالار – ما چاکر خان داییمون هم هستیم.
فریدون خان – وظیفته.
سارا – خوردی داداشی ؟ حالا شامتو بخور.
فریدون خان – از باباتون چه خبر؟
سارا – من خبری ندارم.
سالار – خوبه.
سارا – والا اگه بابابزرگ هم زن به این ترگل ورگلی نصیبش میشد عمر نوح میکرد.
صدای مامان و فریدون برای سارا گفتن تو هم پیچید و تیام فقط سارا رو نگاه کرد.
تیام – سارا منطقی باش.
سارا – منطق از دید تو یکی یعنی اینکه یه مرد مختاره که هر کاری دلش خواست بکنه.
فریدون خان – بهتره تمومش کنیم ، سارا تو هم شامتو بخور.
نگام به سارایی میفته که اشکشو تو کاسه چشم حفظ میکنه و آهو دستشو نرم نوازش میده.
*******
مامان با خاله مهری و آرمان و صیام به ساختمون اونور باغ میره و من بهونه ای واسه ترک اتاقم ندارم و تنم مثل بید میلرزه و هنوز فکری واسه اون در بی قفل نکردم که در اتاق باز میشه و تن تیام که قاب در رو پر میکنه لرزشم بیشتر میشه و قدم عقب برمیدارم و مینالم که...
- چی میخوای ازم ؟ ولم کن ، ترو جون عزیزت ولم کن ، ترو جون آیلین ولم کن.
مشت میکوبم به آینه کمد دیواری و خیسی به حس لامسم میرسه و دستم تکه ای از اون آینه ها رو از روی زمین چنگ میزنه.
میخواد قدم طرفم برداره که آینه رو بیشتر تو مشتم فشار میدم و هق میزنم و مینالم باز...
- نگام کن ، من هرزه نیستم ، بی خیالم شو ، من خواهر آیلینم ، ولم کن ، ترو جون مادرت ولم کن ، تو رو خاک بابابزرگت ولم کن.
دستش طرفم دراز میشه و آینه ی میون مشتم میچسبه به گردنم.
- به جون مامان که میخوام دنیاش نباشه قدم از قدم برداری میزنم ، این رگو میزنم تا حالیت بشه که من هم خوابه نیستم ، دِ کثافت من هم خوابه نیستم .
دادم توی طبقه خالی و متروکه میپیچه و صدای اون میون همهمه من راه میگیره.
- آمین کاریت ندرم ، نگام کن ، کاریت ندارم.
قدم برمیداره طرفم و اون از یه حیوون هم کمتره.
- به خدا میکشم ، خودمو میکشم ، هم خودم راحت میشم هم همه اوناییکه غصمو میخورن ، نیا جلو.
قدم بعدیش مساوی میشه با خراشی که روی گردنم میندازم.


گردنم میسوزه ولی سوزش دلم بیشتره.
دستم که از بابت اون سوزش کمی شل شده با حرکت سریعش میون پنجه هاش قفل میشه و تکه آینه از میون مشتم بیرون کشیده میشه و من باز تو خودم مچاله میشم و هق میزنم و به پاش میفتم.
- تروخدا ولم کن ، من هرزه نیستم ، برای تو که کم نیست ، از من بگذر.
دست زیر بازوم میندازه و روی عسلی کنار کمد دیواری میشونتم و تو نور دیوارکوبا نگاهی به مشت بستم میندازه و مچم رو باز میکنه و زیر لب میغره که...
- دیوونه ، چی کار با خودش کرد؟
از اتاق بیرون میزنه و من تا میام نفس راحتی بکشم با یه جعبه سر میرسه و جلوی پام زانوی راستش رو زمین میزنه و با دستمال توی دستش میون هق هق ضعیف تر شده من دستم رو از خون پاک میکنه و چرا دستم نمیسوزه؟
داغی دستش به سردی شبای پیش نیست و من متعجبم از اون اخمای درهمی که صورتش رو گرفته تر از همیشه نشون میدن.
دست که طرف گردنم میبره خود کنار میکشم که نگام میکنه و نمیدونم که چرا میذارم با اون دستمال گردنم رو هم تمیز کنه.
گاز استریلا که روی دست و گردنم میشینه از روی زمین بلند میشه و نگاهی به کف اتاق میندازه و میگه که...
- یه امشبو تو نشمین سر کن تا فردا یه سروسامونی به این بلبشو بدی.
- کلید.
- چی؟
- کلیدو بده.
- چه کلیدی؟
- کلید اینجا رو ، بعدش هم برو.
- کلید که اینجاست.
نگام که رو تن رادیاتور سرمیخوره مورمورم میشه از این همه بی دقتی.
- اگه این دیوونه بازیا رو در نمیاوردی میخواستم بگم چند تا صفحه رو تایپ کنی که فردا تو جلسه یه پیش زمینه ای طرف قراردا داشته باشن.
- من کامپیوتری اینجا ندارم.
اشاره به گوشه اتاق کرد و من دیدم اون کیف لپ تاپ رو و آیا اون امشب به من کاری نداشت؟
- بابت اون دو شب...
- اون دو شب چ؟ ؟ میخوای ازاون دوشب تجاوزت چی بگی؟
از سر شونه نگام کرد و اون دوشب من اون روی این مردی رو دیدم که همه جنتلمن میخوننش.
- من از اون دوشب لذت بردم و هیچ وقت پشیمون نمیشم چون حقمی ولی میتونم تضمین بدم که دیگه تکرار نمیشه.
- خیلی رذلی.
صدای پوزخندش تو گوشم پیچید و به محض رفتنش کلید رو به در رسوندم و قفل زدم به تن اون در و امنیت گرفتم با صدای قفل در.
من اما دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم وقتی که حتی دخترانه هام هم از دست رفتن.
تو باید جای من باشی بفهمی من چرا تنهام
بفهمی چی بهت میگم ببینی از تو چی میخوام
*******
مامان فرشته – بیشتر مواظب دستت باش.
- یعنی من دیوونه لوس شدن واسه تو خوشگل خانومم.
آرمان – لوس شدن فقط حق منه.
- برو بچه.
آرمان - کاش تو هم می اومدی ، درست حسابی دلتنگیمون رفع نشد.
دست توی موهاش بردم و بوسیدمش.
- قربونت برم من.
صیام رو دیدم که بغ کرده به ابراز محبتم به آرمان خیره بود و من میمیرم برای این حسادت هاش.
دست باز کردم و اون توی حجم آغوشم جا شد.
مامان و آرمان که راهی شدن دلم بیشتر از این چند روز گرفت و صیام رد اشکم رو با نوک انگشت چید و گفت : غصه نخوریا ، شب میریم پارک.
قبول جان دلم ، فقط یه سوال با پارک رفتن وحشیانه های بابات یادم میره؟ دخترانه هام برمگیرده؟
تیام که جلوی تی وی لم داده بود با دیدنم گفت : رفتن ؟
- آره.
و چه ساده بله هام رنگ آره گرفتن.
- فردا شب میریم.
سری تکون دادم و صیام بغض کرده گفت : کجا میرین ؟ منم میبرین؟
تیام – سفرکاریه و نمیشه شما رو برد.
صیام – اون وقت من تنها میشم که.
تیام – خورشید و خاله مهری هستن.
صیام بیشتر تو خودش فرو رفت و من لب به موهاش چسبوندم و قلقلک دادم اون تنی رو که برام عجیب عزیز بود.
برای دلخوشیش هم پارک و یه شام رو به برناممون چسبوندم و بی حرف از کنار تیام گذشتم و فقط توجهم مال صیام شد.
تیام – اون وقت کجا شال و کلاه کردین؟
من یه نقطه رو نگاه کردم و صیام با ذوق گفت : شهربازی.
تیام – تنها؟
صیام – نه دیگه با آهوجون اینا.
تیام – زنگ بزن آژانس.
نه بابا اندکی تا قسمتی حس پدرانش فعالیت به خرج داد انگاری.



حتي بي نگاه بهش متوجه ميشدم که خيرمه.
تمام پررويي سراغ داشته از خودمو تو نگام ريختم و طرفش کج شدم و گفم : مشکلي هست...رئيس؟
زيرلب يه چي گفت و نگاش خيره لپ تاپش شد.
پوست خشکي زده لبم يادم انداخت که رژلب پاک شدم تجديد نشده و دست ميون کيفم بردم و رژ نارنجي رنگ رو به کمک آينه به لبام ماليدم و اينبار سر اون بود که طرفم کشيده شد.
- من هم با رژ امتحانت کردم هم بي رژ ، طعم لبات خيلي بهتره.
دستام مشت شد و چشم غرم نيشخند رو به لباش اضافه کرد.
از لج رژ رو پررنگ تر کردم و اون خيره به لبام گفت : شايد هم طعم اين يکي با قبلي فرق داشته باشه ، بذار يه تستي بکنم.
از اون همه رو اعصاب بودنش کفري ، خيره نگاش کردم و اون خودشو جلو کشيد و تو چشام براق شد و گفت : ما قرار نيست بريم ديسکو ، داريم ميريم شيراز تا به يه قراراد مهم برسيم ، من روي تيپ و شان کارمندام حساسم.
ساعتم رو جلو روش با تمام عشوه سراغ داشته از خودم به تصوير کشيدم و با دوتا ضربه روي شيشش گفتم : ساعت نه شبه ، پس الان وقت اداري نيست و منم کارمند شما نيستم...رئيس.
ميدونستم مکثاي قبل از رئيس گفتنم با اعصابش بازي ميکنه و کفرش رو درمياره ، پس يه لبخند از اون مدلاي تا فيهاخالدون سوزون رو به روش زدم .
- تو آدم بشو نيستي.
- ميدونم...من دختر فرشته ام ، پس فرشته ام.
لباش يه وري شد و انگار اين روي تخسم بيشتر به مذاقش خوش اومد.
- به صيام چه وعده اي دادي که آروم شد؟
- اينکه آخر هفته ميتونيم با کارن جونش بريم شهربازي.
اخماش به هم کشيده شد و من از اين همه خباثتم سر شوق اومدم.
- پررو شدي انگاري.
- من؟
- آمين اگه بخواي از اين خلاقم سوءاستفاده کني...
- دقيقا کدوم اخلاقتون؟
- براي چندمين بار ميگم دور و بر کارن بپلکي حالتو جا ميارم.
- کارن زن داره.
- صدتا هم دوست دختر داره.
- حداقل تجاوز بلد نيست.
ماتم شد و من از اون پنجره دايره اي شکل به يه مشت سياهي خيره شدم.
- فکر نميکنم رابطه داشتن با زني که اسما و شرعا مالمه بگن تجاوز.
-تو شوهر خواهر آيندمي.
- تکليفتو با خودت مشخص کن ، من توام يا شما؟
- من به درک تو به عشق خودت خيانت کردي.
- بي خيال بچه ، من ميتونم عاشق يه نفر باشم و با صدنفر بخوابم.
- و دقيقا به اين اصل ميگن اند آشغال بودن.
- جونم؟
- واقعيت بود.
- تو الان با من بودي؟
- شما مختارين هرجور دوست دارين برداشت کنين.
- مطمئن باش ، تنها بشيم حالتو ميگيرم.
از حرص خوردنش کيفور شدم و رو بهش با ان لبخندي که رژلب نارنجيم هم قاطيش بود گفتم : فقط يه سوال قبل از حال گيريتون ، آيلين هم ميتونه با صدنفر بخوابه و فقط عاشق شما باشه؟
عصبي تو چشمام خيره شد و من لبخندم رو عريض تر کردم و باز گفتم : پس حسابي به هم مياين.
-منظورت چيه؟
- من اصولا منظوري ندارم.
- تو از آيلين چي ميدني؟
- خودتون از آيلين چي ميدونين؟
- من و آيلين عاشق هميم ، يعني اون اولين عشقمه.
- و سحر؟
- سحر دختري بود که خونوادم برام انتخاب کردن و موقعيت پدرش چيز تاپي بود.
- پس موقعيت جمشيدخان هم کم اثر نيست توي اين عشق نه؟
- آمين يه سوال پرسيدم.
- زندگي خصوصي آيلين به من هيچ ارتباطي نداره.
- اگه منظورت اينه که آيلين دوست پسر داشته اونو که خب اکثردختر دارن.
فقط پوزخند زدم و يادم به اون روزي اومد که تو اوج پونزده سالگيم هرچي ديده بودم رو بالا مي آوردم.
- اين پوزخند چه معني ميتونه داشته باشه؟
- هيچي ، فقط اينکه ايشالا پا هم پيرشين.
لحظه اي سکوت شد و سوال بي مقدمش نگامو به خودش کشيد.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 57
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 188
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 8
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,039
  • بازدید ماه : 17,997
  • بازدید سال : 145,100
  • بازدید کلی : 11,642,240