close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت نهم
loading...

رمان فا

- جمشيدخان چرا تو رو به زور به من قالب کرد؟ - حتما ميترسيده دوماد به اين خوبي از دستش بره. تک خندش قشنگ بود و اين همون مرديه که منو تو دو شب به…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت نهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3879 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:23 نظرات ()

- جمشيدخان چرا تو رو به زور به من قالب کرد؟
- حتما ميترسيده دوماد به اين خوبي از دستش بره.
تک خندش قشنگ بود و اين همون مرديه که منو تو دو شب به جنون کشوند.
- اون يه هدفي داره ، شنيدم داره يه کارايي ميکنه.
- مثلا؟
- اطلاعات در مقابل اطلاعات....................................................

- نکنه انتظار دارين که من راپورت گذشته خواهرمو به شما بدم ؟ آدم اگه عاشق باشه گذشته رو نمي چسبه حالو در ميابه و لذتشو ميبره.
- اين پسرعموت ، شاهينو ميگم ، چجورياست؟
- جوون تر شده جمشيدخان.
نگاش به صفحه لپ تاپش افتاد و گفت : جمشيدخان دوست داي؟
- هميشه ، حتي اگه بدترين باباي دنيا هم باشه باز بابامه و من ميميرم براش.
- ولي اون...
- دوسم نداره ، درست ، ولي بابامه.
- اون...
- من خسته ام.
- تو امشب انگار زيادي زبون دراز شدي.
شونه بالا انداختم و پوزخند زدم و من ديگه چيزي واسه از دست دادن ندارم.
- ترسي وجود نداره واسه اينکه من زبونمو غلاف کنم...رئيس.
- فقط يه بار ديگه بگو رئيس تا زبونتو از تو حلقت بيرون بکشم.
- من فقط به حرفتون گوش دادم ، خودتون گفتين بهتون بگم...رئيس.
- آمين...
آمينش از صدتا خفه خون نگيري کشتمت هم بيشتر زهم چشم داشت و نصيب من فقط يه زهرخند شد.
*******
به ديوار يه وري تکيه زدم و خيره اون قد و هيکلي رو که خيلي آرزوشو داشتن برانداز کردم و اون با نيم نگاه بهم و لباي يه وري شده گفت : مشکلي هست ؟
- آره ، خيلي بزرگه ، شايد خودم بايد فکر يه جا واسه خوابم باشم.
- خب اين راه رو هم داري ، نظرت با پارک جلوي هتل چيه؟ من ميگم جاي خوبي براي يه مرگ تدريجي و آروم و با عزته ، پس قرارمون واسه فردا صبح ،آلاسکا شدتو ميدم گرم کنن راحت بشه گذاشتت تو قبر.
- بايد يه اعترافي کنم ، فکر نميکردم رئيسم تا اين حد شوخ طبع باشه.
- به نظرت من اهل شوخيم ؟ ...عين بچه آدم مياي تو اتاق و آبروي منو جلوي يه مشت کارکن هتل نميريزي.
- من با شما بهشت هم نميام ، اينکه يه اتاق تو هتله.
- تا ...
- تهديدم نکنين ، خودم استادترم توي اين يکي مورد.
- رگ زدن جرات ميخواد بچه جون .
- جراتش هم دارم.
- آمين اونقدر ميزنمت که ديگه نتوني تو جات بلند شيا ، بيا برو تو.
- نه.
به خودم که اومدم روي کاناپه نشيمن سقوط آزادي در حد جام ملت هاي اروپا داشتم و چمدونم هم کنار چمدون تيام زمين گذاشته شد.
- من تو اين اتاق نميمونم.
- انگار کتک واجبي.
- فقط کافيه سر انگشتات بهم بخوره ، چنان جيغي ميزنم...
- حنجره خودتو پاره ميکني چون کل ديواراي اينجا عايق صداست.
- تو نميتوني منو مجبورکني...
- به چي؟
- من تو اين اتاق نمي مونم.
- من اين اتاقو يه هفته است رزرو کردم و قرار هم نيست تو جايي غير از اينجا بري.
خودمو به تن مبل کوبيدم و به ال سي دي خاموش خيره شدم.
لبخند پيروزيش مي سوزوندم و اين مرد انگار از بازي با من خوشش اومده.
کتش رو روي دسته کاناپه انداخت و اومد اون طرف کاناپه سه نفره تکيه بزنه که از رو کاناپه پرش زدم و خودمو به چمدونم رسوندم.
اون لبخند مسخره روي لبش حالمو به هم ميزد و من متنفرتر ميشدم از خودم و اين تني که قدرت نداشت اين مرد رو خفه کنه.
- لباساتو عوض نکن ميريم شام بخوريم.
- من نميخورم ، در ضمن آدم براي غذا خوردن کسيو پيدا ميکنه که اشتهاشو باز کنه نه اينکه از خوراک بيفته.
بازومو که چنگ زد بند دلم پاره شد و دلم گرفت از اين همه در برابر اين مرد ناتوان بودن.
- همه آرزوي منو دارن.
- من جزء اون همه نيستم.
خيره نگاش بودم و خيره ي نگام بود و من از اون فاصله کم صورتامون نفرت داشتم.
- ميريم شام ميخوريم.
- گشنم نيست.
ابروهام بالا رفته بود و لباي اون کج شده بود و نگاش جزء به جزء صورتمو موشکافي ميکرد.
چند ثانيه بعد کت به دست از اتاق بيرون زده بود و من هنوز هم از اون همه نزديکي کفري بودم.
بالشت و پتويي از روي تخت برداشتم و روي اون کاناپه سه نفره براي خودم جاي خواب درست کردم و از يخچال پر شده يه آبميوه بيرون کشيدم و جلوي ال سي دي که هيچ برنامه مهيجي نداشت قلپ به قلپ بالا رفتم.
از در که داخل اومد به جاي درست شدم نگاه کرد و پوزخند زد و در حاليکه دکمه به دکمه اون لباس لعنتي رو باز ميکرد و تن لعنتي ترش رو به نمايش ميذاشت گفت : عين بچه آدم ميري رو تخت ميخوابي ، فردا صبح که خواستن صبحونه بيارن دوست ندارم...
- دوست نداري چي ؟ زن صيغه ايت ايرادي داره رو کاناپه خوابيده باشه؟
- آمين داري کم کم روي سگمو بالا مياري.
فقط نگاش کردم و اون کامل پيرهن رو درآورد.
- انگار خوشت مياد منو کفري کني ، انگار ضرب شستم بهت ساخته ، تا زمانيکه نون خور مني بايد...
- من نون خور خودمم ، دارم واسه خودم کار ميکنم.


دست به کمر برد و به من که ريلکس با اون شلواک يه وجب زير زانو پا رو پا انداخته بودم خيره شد.
- تو داري از من باج ميگيري؟
- بابت؟
- فکر ميکني من از اينکه خودتو خلاص کني ميترسم؟
- نه ، تو صد در صد رذل تر از اوني هستي که نشون ميدي.
طرفم قدم برداشت و من پشت کاناپه سنگ گرفتم.
- پس هنوز هم ازم ميترسي.
- فاصله ايمنيو رعايت ميکنم.
طرف اتاق قدم برداشت و من نفس راحت فوت کردم و به خودم که اومدم به ديوار کوبيده شده بودم و تيام با دستايي که دو طرف سرم ستون کرره بود کامل گيرم انداخته بود.
اشک توي چشمام نشسته بود و دلم از اين همه ترس پوکيده بود.
- پس تو هنوز هم ميخواي عاشق يه نفر باشي و با صدنفر بخوابي ، باشه برو بخواب ولي به خواهر کسي که عاشقشي تجاوز نکن.
- من به تو تجاوز نکردم.
از بين دندوناي کليد شدش گفت و اشکم اينبار راه خودشو روي گونم پيدا کرد.
- من تجاوز کردم ؟ من که با تو عين يه بچه ....
يقه بسته تاپم رو پايين کشيدم و تو نگاش براق شدم و گفتم : تو مثه يه بچه با من رفتار کردي؟ پس خوب نگاش کن.
لباسم رو بالا زدم و شکمم رو نشونش دادم و گفتم : اينجا هم هست.
خواستم کلا تاپم رو از تن بکنم که دستاش نذاشت و من اينبار جاي داد زدن به هق زدن افتادم و دستاش دورم پيچيد و من بيشتر به خودم لرزيدم.
*******
گردنم رو تکون دادم و به اونکه واسه خودش لقمه ميگرفت با يه چشم باز و يه چشم بسته خيره شدم.
- ساعت هفت صبحه و ما سه ساعت ديگه بايد بريم شرکت طرف قرارداد.
تو جام نشستم و دسته اي از موهام رو که تو صورتم اومده بود رو پشت گوشم زدم و دلم ضعف رفت.
- فکر کردم رژيم داري اينه که برات سفارش ندادم.
بادم خوابيد و قيافم ماتم شد و لبخند بدجنسش بيشتر نمود پيدا کرد.
- بيا بخور.
با يه سر و سامون کلي به قيافم پشت ميز نشستم و اون خيره به خوردنم گفت : پس از من متنفري.
کمي نگاش کردم و گفتم : انتظار ديگه اي داشتين؟
- تکليفت انگار با خودت مشخص نيست ، من آخرش توام يا شما؟
به خوردنم ادامه دادم و اين مرد انگار بر اساس آب و هوا تغيير شخصيت ميده.
- يه ساعت وقت داري آماده بشي.
- ما سه ساعت ديگه...
- ميدونم ، قبلش بايد برم چندجا سر بزنم.
سري تکون دادم و اين مرد چرا اينقدر عجيب شده؟
هنو زهم گرمي دستاش رو دورم ميتونم حس کنم و عدم اطميناني که ميون اون دستا بهم القا ميشد ، هنوزم ميتونم صحنه اي که کنارش زدم و ميون کاناپه فرورفتم رو به ياد بيارم.
*******
خسته از اون سرزدنايي که من رو پشت در اتاق معطل ميکرد و آقا رو با نيش باز بيرون ميفرستاد بودم و بالاخره به محل مورد نظر همراه اون مدر با دمش گردو شکسته رسيديم و اون باز هم قواعد جنتلمني رو زير پا گذاشت و زودتر از من از در داخل شد.
با راهنمايي منشي با اون لبخندي که يه لحظه هم از دهنش جدا نميشد وارد اتاق شديم و من دو مرد رو ديدم با تمام پرستيژي که يک مدير نيازمندشه.
با لبخند براشون سري تکون دادم و همه روي مبل هاي کنار اتاق گرد هم نشستيم و بحث داغ کار شروع شد.
تيام حرف ميزد و دليل مي آورد و اونقدر با استناد حرف ميزد که من هم داشت باورم ميشد اين آقايون زياد از حد قيمت برامون درنظر گرفتن.
پس اين معطل شدناي زياد من پشت دراي اتاقاي بي هويت پر بي راه هم نبوده.
نگاه خيره و لبخند يکي از اون دو مرد آزارم ميداد و شکم براومده اون يکي رو مخم بود.
براي پرت کردن حواسم از اون نگاه خيره پا روي پا گردوندم و يه نفس عميق کشيدم و نگاه تيام روي من برگشت و اخمش بيشتر شد و من ميدونستم که دعواي بدتري در راهه.
براي بيشتر حرص خوردن مرد کنار دستم ناخن لاک خورده از انگشت اشارمو دوار روي کاسه زانوم به حرکت درآودرم و لبخند ژوکوندم ته مايه صورتم شد و اون مرد همچنان خيره بود و رکورد هيزترين مرد زندگيم رو به نام خودش ثبت کرده بود.
با تموم شدن جلسه و خوش و بش تيام با اون مرد شکم دار دست بردم تا لپ تاپ تيام رو جمع کنم که اون مرد با ولوم پايينش گفت : منم به يه منشي خوب نياز دارم.
پوزخند زدم به حرفش و لپ تاپ رو تو کيف چپوندم و دست تيام بود که کيف رو بلند کرد و رو به اون مرد با اخم گفت : از ديدنتون خوشحال شدم.
به فاصله سه دقيقه از شرکت بيرون زديم و تيام توپيد بهم که...
- انگار فقط با من مشکل داري.
- من مسئول نگاه مردم نيستم.
- ببين بچه ، اونقدري سن دارم که بدونم امروز از لج من اون مسخره بازيا رو وسط جلسه درآوردي ، پس اين يه بارو بي خيالت ميشم ولي دفعه بعدي ديگه نداريم.
حرص زده بهش خيره بودم و من نميدونم اين مرد از کي تا حالا واسه من اداي آدماي نرمال رو درمياره.
- بازيه؟
- چي؟
- من به همون اخلاقتون بيشتر عادت دارم.
- منظور؟
- ميخواين به چي برسين؟
نگام کرد و از کنارم گذشت و با چند قدم فاصله گفت : فعلا به ناهار.
کارد به اون شکم بخوره تا من سر راحت زمين بذارم.


به اون شیک غذا خوردنش خیره بودم که بی نگاه بهم گفت : عمه یادت نداده موقع غذا خوردن به کسی خیره نشی؟
باز هم بی حرف نگاش کردم که اون هم دست از ظرفش کشید و خیره شد تو نگام وگفت : چیه دو ساعته یه تیکه نگام میکنی؟
- هیچی.
- ببین دختر جون...
پوزخند زدم به دختری که دیگه نیستم.
- شمشیرتو از رو برام نبند.
- من شمشیری ندارم.
- ما میتونیم در آرامش با هم زندگی کنیم.
- ما قرار نیست با هم زندگی کنیم ، من فقط تا عید خونه شمام.
بی تفاوت براندازم کرد و گفت : منظور من حالاست ، تو داری همه چیو واسه خودت سخت میکنی ، چه بخوای چه نخوای مهمون خونه منی پس خودتو زجر نده.
- چی شده واست مهم شدم ؟
- تهش میشی خواهرزنم.
- تا حالا یادت نبود؟
- قبول دارم که بهت بدهکارم ، بدون همه جوره جبران میکنم .
- چطور جبران میکنی؟ چطور دختر بودنمو برمی گردونی؟ چطور آینده زناشوییمو تضمین میکنی؟ تو حتی اونقدری منصف نبودی که به دختری که سیزده سال ازت کوچیکتره رحم کنی.
اینبار سکوت کرد و کمی بعد با همون صلابتش گفت : گفم که به بهترین نحو جبران میکنم ، اونقدری که هیچ وقت به ارث بابات هم نیازی پیدا نکنی ، شیرفهمی؟
- جالب شد ، پس میخوای خرجم کنی ، انگار واقعا باورت شده که این آدمی که جلو روته یه بدکاره خیابونیه که واسه خاطر نون شب تن می فروشه ، نه جونم اشتباه گرفتی ، حاضرم یه عمر کلفتی مردمو بکنم ولی نونم از هم خوابی با تو درنیاد.
- پس مشکل منم.
- بزرگترین مشکلم تویی ، اگه اون سوپرایز مسخره رو راه نمینداختی الان من اینجا ننشسته بودم.
-من از رفتن آیلین خبر داشتم برای همین اون سوپرازو راه انداختم ، نمیخواستم که هوایی بشه.
- هیچکدوم ضربه نخوردین ولی انگاری من شدم بلاکش شما دوتا.
- تو الان داری تو خونه ای زندگی میکنی که آدماش برات ارزش قائلن ، تا کی میخواستی پیش جمشیدخانی زندگی کنی که ذره ای برات اهمیت قائل نیست؟
- اون بابامه.
- از این جواب تکراریت داره حالم به هم میخوره.
- مشکل تو با جمشیدخان چیه؟
- من با اون مشکلی ندارم ، مشکل من تویی که ...
- تو فکر میکنی بابای من بهم ظلم میکنه؟
- دقیقا ، زدی وسط خال.
- همه اون کارایی که بابام در حقم کرد یه دهم بدبختیایی نیست که از روزی که تو رو دیدم سرم اومده.
- اولا اینقدر راحت واسم بلبل زبونی نمیکردی.
- اولا خیلی چیزا واسه ازدست دادن داشتم.
-بیا یه قرار بذاریم.
ابروهام بالا پرید و دستام روی سینه گره خورد و اون از دیدن حالتم یه وری خند زد و گفت: با هم خوبیم ،تا تهش ، تا آخرین روزیکه همو میشناسیم عوضش من به تو پوئنایی میدم که تا حالا نداشتی ، تو هم کم کم اون کار منو از یاد میبری ، خب؟
- فراموش کنم ؟ آدم تلخ ترین خاطره زندگیشو هیچ وقت یادش نمیره.
- آمین ، من واسه همه اینقدر خوب نیستم ، من یه چیزاییو از تو گرفتم ولی برات همه کاری میکنم ، میبینی تو این دو روز تقریبا تونستی مثه آدمایی باهام رفتار کنی که واسم مهمن ، منو رئیست نبین ، منو تیام نبین ، منو بابای صیام ببین.
- بابا ؟ تو واسه اون بچه هم...
- صیام برای من همه چیزه ، حالیته ؟ من اونو چیزی بار یارم که خودم میخوام ، من از لوس شدن اون خوشم نمیاد ، اون به خودی خود با این همه امکاناتی که داره لوس هست.
- قبول ندارم.
- بحث صیامو بذاریم واسه بعد ، نظرت در مورد پیشنهادم چیه ؟
نگاش کردم و ابرویی بالا انداختم و گفتم : به شرطی که هیچ وقت نزدیکم نشی ، تاکید میکنم هیچ وقت.
باز اون یه وری خندی رو زد که دخترای دوتا میز اونورتر براش بال بال میزدن.


کش و قوسی به تنم دادم و پر حرص براندازش کردم.
- نمیدونستم اینقدر فوتبال دوست داری.
نگام هم نکرد و باز میخ اون صفحه سبز رنگی شد که کل هدفش یه توپ و یه گل بود.
تا اینجا بودم باید یه چی واسه بچه ها میخریدم.
سنگینی نگاه تیام رو حس میکردم که روی تیپ تازم بالا پایین میشد.
- کجا میری؟
رژم رو کامل کردم و بی برگشتن طرفش گفتم : یه کم بگردم.
- حتما هم تنهایی.
- نه دیگه با خودم دوتایی.
- یه ربع صبر کن.
گفت و با ریموت تلویزیون رو خاموش کرد و چپید تو اتاق و من روی کاناپه پخش شدم و این مرد خوش اخلاق تر این روزا همون مردیه که روزی طعم کمربندش رو بهم چشوند و من چقدر بی تفاوتم به واکنشای این روزای این مرد.
تلفنم که زنگ خورد لبم پرخنده شد و گوشی به گوشم چسبید.
- جونم عزیزم؟
- سلام عمر مامان.
- سلام ، خوبی؟
- خوبم ، شیراز خوش میگذره ؟
- تازه میخوام برم بیرون یه تابی بخورم شاید بهم خوش بگذره.
- پس مزاحم شدم.
- تو همیشه مراحمی.
- این پسره که اذیتت نمیکنه.
نیم نگاهی به اون کردم که در حال پوشیدن کت چرمش بهم خیره بود و گفتم: نه زیاد.
- چیو داری از من قایم میکنی؟
- هیچی.
- آرمان دلش واست تنگ شده ، میگه آخر اون هفته با بچه ها بیاین اینجا.
- ببینم برنامه بچه ها چه جوریه خبرت میکنم.
- پس منتظرم.
- دوست دارم.
- نه به اندازه من.
خداحافظی کردم و تیام کنار کاناپه وایساد و نشون داد که آماده است و من هم تیپ اسپرتش رو براندار کردم و میدونم که این مرد جزء معدود مردای فوق العاده جذابیه که میشناسم.
- کجا میخوای بری؟
- گفتم برم یه چی واسه بچه ها بگیرم.
-خب پس یه تاکسی بگیریم ببرتمون مرکز خرید.
- یه کم قدم بزنیم.
- بزنیم.
با این ورژنش ناآشنا بودم و میدونستم که این شخصیت تیام ملکان برای همه عامی تره تا غولی که به من شناسوندتش.
- چرا درستو ادامه ندادی؟
- نیازی نمیدیدم ، بعضیا درس میخونن تا وقت بگذرونن ، بعضیا درس میخون تا یه کاره ای بشن ، بعضیا درس میخونن تا مامان باباهاشون به آرزوهاشون برسن ولی من نه وقت اضافه داشتم نه میخواستم یه کاره ای بشم نه اینکه مامان بابام واسم آرزویی داشتن.
- چرا خواستی تو شرکت من استخدام بشی؟
- به این کار نیاز داشتم ، حقوقی که میدی خوبه و از نظر مامان تایید شده ای ، حالا بگذریم که مامان تو این مورد اشتباه کرد.
- با عمه داشتی تلفنی حرف میزدی؟
- چطور مگه؟
- تو دنیا فقط با دونفر با این همه عشق حرف میزنی ، یکی مامانته ، یکی صیامه.
خندیدم و روی لبه جدول کنار خیابون وایسادم و اون باز گفت : چرا اینقدر صیامو دوست داری؟
- مگه آدم میشه خودشو دوست نداشته باشه.
- چی؟
- صیام منه ، گذشته منه ، همون گذشته که باید با همه سن کمم درک میکردم واسه بابام ارزشی ندارم ، صیام حس میکنه واسه تو ارزشی نداره و من خیلی خوب درکش میکنم .
- صیام مثه تو نیست ، من واسه اون همه امکاناتی...
- نذاشتی ، امکانات نمیخواد ، یه کم وقت گذاشتن میخواد ، اینکه باباش جای کارن آخر هفته ها بیاد و اسکیت سواریشو نگاه کنه ، صیام فقط توجه میخواد.
- چرا هیچ وقت تو روی جمشیدخان واینسادی؟
- شاید چون مامانی منو بزرگ کرد که یه عمر عاشق جمشیدخان بود.
- آیلینو مثه بابات دوست داری؟
- نه ، من هیچ وقت آیلینو دوست نداشتم ، آیلین خواهر من نیست ، من این همه سال سارا رو خواهرم دونستم و سالارو داداشم ، آیلین هیچ وقت خواهر نبود ، همیشه...
- چرا حرفتو میخوری؟
- چون تو عاشقشی و من نمیخوام فکر کنی دارم زیرآب خواهرمو جلوت میزنم.
دستام رو که از هم باز کرده بودم تا تعادلمو حفظ کنم رو به هم کوبیدم و از لبه جدول پایین پریدم و تیام اینبار توپید بهم که...
- یه کم بزرگ شو.
- اگه میخوای یه کوچولو فراموش کنم نباید بهم گیر بدی.
- به درک که فراموش نمیکنی.
- فکر میکردم میشه روت حساب کرد.
خندید و دست دور گردنم انداخت و من کنار گوشش نفیر کشیدم که...
- به من دست نزن.
- الان منو مثه وثوق ببین.
- بیچاره وثوق.
بازوم میون دستش فشرده شد و اون کنار گوشم با ته خنده ای که تو صدای این روزاش بیشتر نمود پیدا میکرد گفت : بچه پررو من چیم از وثوق کمتره؟
با چندش سرتاپاش برانداز کردم و اون چشم غره رفت و دست واسه تاکسی بلند کرد و من خندیدم و نگاه اون به خندم گیر کرد.


از جلوی ویترینا بی خیال می گذشتم و اون بی حوصلگیشو به رخم میکشید و تهش من طاقت نیاوردم و گفتم : میتونستی نیای.
نگام کرد و لعنت به این چشمایی که خدا اینقدر قشنگ بهشون رنگ زده.
- تو دقیقا دوساعته فقط از جلوی مغازه ها رد میشی و هیچ چی هم نمی خری.
- خب مدل من اینجوریه.
- میشه خواهش کنم مدلتو تغییر بدی؟
- فکر نکنم بتونم ، من باید از یه چی خوشم بیاد تا بخرمش.
- یعنی دقیقا این همه تنوع لباستو با خوش اومدن خریدی؟
- نچ ، یا آهو برام دوخته ، یا مامان یا سارا یا بعضی وقتا هم خودم ، من بیشتر کیف و کفش میخرم.
- هیچ وقت به سارا نمیومد رو پا خودش وایسه.
- برای چی؟
- سارا از اون دسته دختراست که تو زندگیش نه نشنیده ، تا خونه باباش بود هرچی میخواست داشت ، سارا سختی نکشیده بود.
- برای همین با باباش مخالفت کرد ، عمو حق داشت که بخواد یه همراه واسه خودش داشته باشه.
- عمه فریال عاشق شوهرش بود ، این برای برای هضم نشدنی بود که باباش بخواد دوباره زن بگیره.
- عمو دوست داشتنیه.
- بگذریم ، دقیقا میتونی برام توضیح بدی چی میخوای بخری؟
بی خیال سوالش نگامو دادم به چیزی که چشمم عجیب گرفته بود.
جلوی ویترین وایسادم و میدونستم که قیمت این مدل پالتو صددرصد نجومیه.
- قشنگه.
- قیمتش حتما قشنگ تره.
- تو پروش کن.
- زیاد با زنا اومدی بیرون نه؟ زیادم براشون خرید کردی دیگه نه ؟ زیاد تیغت زدن حتما ، تو هم حتما زیاد جنتلمنی درآوردی و ولخرجی کردی...ولی میدونی ؟ من از این سبک ادا اطوارا خوشم نمیاد ، دل به هم زنه ، کلاسیک بودنش آدمو یاد مردای دهه سی میندازه که تو لاله زار واسه هرکی خوشگل تر بوده بیشتر خوش خدمتی میکردن ، من مثه اون زنایی که باهاشون بیرون رفتی تیغ زن نیستم.
لباش یه وری شد و بازوم تو مشتش گیر افتاد و تنم به داخل فروشگاه کشیده شد و صدای اون تو گوشم فرو رفت.
- من اگه قرار بود به یه مشت خزعبل وقعی بذارم تو این سن کم نمیتونستم به اینجایی که هستم برسم.
- خیلی هم که سنت کمه.
لباش باز یه وری شد و به فروشنده با همون لحن رئیسانه ای که عادتش بود گفت اون پالتو رو برای پروم بیاره و من برای اون کوه غرور اخم کردم و پوشیدن به زور اون پالتو رو اونقدر سریع انجام دادم که بفهمه من از خریدن منصرف شدم.
با اخم و تخم که از مغازه بیرون زدیم توپید بهم که...
- دوست داری آبرو منو جلو مردم ببری؟
- کی اینجا تو رو میشناسه؟
- یه عمر همه جا با پرستیژ بودم.
- همه جا با غرور بودی.
- چرا تو میخوای ثابت کنی من بی ارزشم برات؟
- چون هستی ، تو فقط رئیسمی ، ته تهش از خونت میرم و ترجیحا بی خیال منشی بودنت میشم ، اونقدر ازت خاطره بد دارم که کلام هم بیفته طرفت نمیام برش دارم.
- گفتم جبران میکنم.
- من پول نمیخوام ، باکرگیمو میخوام ، برمیگردونی بهم ؟ برگردوندی حلالت میکنم ، کتکاتو هم بی خیال میشم و حلالت میکنم.
مات صورتم موند و من اینبار اشک نریختم و طرف مغازه اسباب بازی فروشی اونور پاساژ قدم برداشتم.
ماشین کنترلی رو حساب کردم و به اون که بی حرف بهم خیره بود یه نگاه بی حالت انداختم و گفتم : صیام خیلی کاسکو دوست داره ، براش میخری؟
- رسیدم تهران آره.
- تنها نقطه مثبتت اینه که هیچ چیو از صیام دریغ نمیکنی.
- همه فکر میکنن صیام برای من بی ارزشه ولی اون تنها کسیه که آیندش برام مهمه.
- چه خوب.
- ولی اون تو رو دوست داره.
- آدما خودشونو دوست دارن.
رو نیمکت نشستیم و من به آدمای دوروبرم نگاه کردم و زوجی رو دیدم که چه پر از حس خوب خوشبختی دست تو دست و شونه به شونه کنار هم راه میرفتن.
- اون شب که شیشه رو گذاشتی رو گردنت نترسیدم ، چون میدونستم خودکشی تو مرامت نیست ولی از جربزت خوشم اومد .
- کاش یه کم عذاب وجدان داشتی.
- من عادت ندارم وقتی از یه کاری لذت میبرم بابتش عذاب وجدان داشته باشم.
نفرت تو نگام نشست و لبام پر از پوزخند شد.
- اینجوری نگام نکن ، تو برای من اولین زنی بودی که اولین رابطشو تجربه میکرده و این برای یه مرد...
- حالم ازت به هم میخوره.
بلبند شدم و قدم تند کردم و واسه اولین تاکسی دست بلند کردم و میون صندلیای اون سمند زرد بغض نشسته تو گلومو آزاد کردم.




صیام تو بغلم خودشو جا کرد و من بعد از چند روز پر تنش از ته دل لبخند زدم و عطر تن همه چیزمو به ریه کشیدم.
وثوق – تحویل نمیگیری جغله.
با ذوق تو بغل مردونش کشیده شدم و اون پیشونیمو نرم بوسید و تن من از این بوسه نلرزید.
عاطی و خاله رو هم بوسیدم و صیام پر ذوق دستمو کشید و من از پله ها سرازیر شدم و دلیل این همه ذوقش رو متوجه نمیشدم.
وثوق – صیام بگو چشماشو ببنده.
صیام - آره آره چشاتو ببند.
- چرا؟
صیام – حرف گوش کن باشه ، چشاتو ببند ، باز هم نکن قول مردونه هم بده که باز نمیکنی چشاتو.
من به فدای تو همه چیزم ، کاش میدونستی که بیزارم از هرچی مردونه است حتی اگه قولش باشه.
- بیا بستم.
صدای تق در اومد و این همون اتاقیه که دخترانه هامو مالک شد.
صیام – حالا چشاتو بازکن مامانی.
چشم باز میکنم و نگام تو اتاقی چرخ میخوره که انگار اون اتاقی نیست که دخترانه هامو ازم گرفت.
وثوق – خوشت میاد ؟ نمیاد ایکی ثانیه میدم عوضش کنن.
میشه خوشم نیاد ؟ میشه از کاغذ دیواریای کرم و طرح شکلاتی روشون خوشم نیاد ؟ میشه از اون سرویس خواب کنده کاری شده خوشم نیاد ؟ میشه ؟ وثوقم کاش مردای زندگی من همه مثل تو بودن.
عاطی – سلیقه من و آقامون اشتراکیه؟ پسنده؟
بغلش کردم و من میدونم که وثوقم حق داره عاشق این الهه عاطفه بشه.
صیام – دیگه شبا میتونم پهلوت بخوابم.
تخت دونفره رو از نظر میگذرونم و صیام رو غافلگیرونه بغل میزنم و خودم و اونو پرت میکنم رو تن تشک نرم و چقدر خوشحالم که این تشک شاهد بدبختی هام نبوده.
صیام – بابا خوشگل شده؟
ای جان دلم ، تو هم باباتو حتی اگه بدترین باشه دوست داری ؟ تو هم به گوشه چشم بابا اومدن دوست داری؟
تیام – آره قشنگه.
تو اون چند روز چه با هم سرد بودیم و چقدر اون سعی در گرم کردن این سرما داشت.
تیام – خوش گذشت؟
وثوق – آره ، خیلی.
عاطی – جات خالی.
وثوق – تعارف میکنه وگرنه جا تنها کسی که خالی نبود همین تو بودی.
لبام به خنده باز شد و نگاه تیام به خندم افتاد و من از این حالت عصبی نگاش هیچ سر در نمیارم.
همه که از اتاق رفتن و من و صیامم تنها شدیم مانتو ار تن کندم و کنار صیام دراز کشیدم و اون سر روی بازوی دراز شدم گذاشت و خیره به صورتم گفت : من خیلی دلم برات تنگ شده بود.
جفت چشمای نازش رو بوسیدم و به این همه محبتش لبخند زدم.
- ولی دل من برات تنگ نشده بود...
غم لونه کرد تو اون جنگل نگاهش و من پیشونیشو بوسیدم و دست گذاشتم روی قلبم و گفتم : چون تو همیشه اینجایی ، دلم که تنگ بشه دست میذارم رو قلبم و حست میکنم.
- یعنی تو هم تو قلب من هستی؟
- آدم همه اوناییو که دوست داره تو قلبشن.
- دست بذارم رو قلبم تو هستی؟
- آره من همیشه پیشتم.
- ولی من بازم دلم تنگ میشه.
- الهی من دورت بگردم.
تقه ای به در خورد و من گفتم : بله؟
حضور تیام تو قاب در تنم رو لرزوند و گفتم : کاری داری؟
تیام – از این اتاق خوشت اومده؟
- انتخاب دیگه ای نداشتم.
تیام – چند تا اتاق طبقه بالا بدون استفاده...
- یادمه گفتین حق ندارم پا بذارم طبقه بالا.
تیام – آره ، یادم نبود ، اومدم بگم بابات زنگ زده ، انگاری باید بری خونش.
- یه ساعت دیگه میرم.
صیام – منم میبری؟
- آره عزیزم.
تیام – دلیلی نداره بی مزد واسه مردی کار کنی که واست تره هم خرد نیمکنه.
- زندگی منه ، خودم براش تصمیم میگیرم.
تیام – زندگیته حرفی توش نیست ولی خوش ندارم منشی من جز من واسه کس دیگه ای کار کنه ، منشی من تقریبا همه کاره دفترمه.
- من فقط چندتا ریزه کار واسه...
تیام – بسه آمین ، میخوای بری باباتو ببینی برو ولی واسه اینکه خودتو کوچیک کنی نرو ، یادت نره که این همون مردیه که این نونو تو دامن من و تو گذاشت.
- تو هم که با اون سوپرایز احمقانه اصلا تو پخت و پز این نون دخیل نبودی.
نگاهی به صیام انداخت و از اتاق بیرون زد و صیام تو بغل من خزید.



نگاه جمشیدخان به صیام بود و نگاه صیام به مجسمه کنار شومینه و نگاه من پی ورق پاره های جلو روم.
جمشیدخان – این چند روز کجا بودی؟
تا نوک زبونم اومد که بگم مگه مهمه و حرفمو درسته قورت دادم و گفتم : واسه بستن قرارداد با تیام...
جمشیدخان – تیام ؟ تیام صداش میزنی؟
ترسیدم ، از فکر جمشیدخان بابت داماد آیندش ترسیدم.
- خب ، پشت سرش اینجور میگم.
جمشیدخان – یه چیزیو حالا بهت میگم خوش دارم مثه همیشه بار اول آویزه گوشت بشه ، این پسره وصله تن تو نیست ، تو بعد از اومدن آیلین از اون خونه میای بیرون و ...
نگاش میکردم و این مرد میدونه عدم باکرگی تو ایران چه معنی داره؟
- من در مورد تیام خان هیچ فکری نمیکنم.
جمشیدخان – کار خوب همینه ، به این بچه هم وابسته نشو.
سر پایین انداختم و نفس عمیقمو تو تن ریه هام دادم و گفتم : نمیتونم ، این یکیو واقعا نمیتونم ، به تیام خان قرار نیست دل ببندم چون شوهرخواهر آیندمه و همینوطوزر سیزده سال ازم بزرگتره ومن میدونم حق ندارم آرزوی یه لقمه بزرگتر از دهنمو داشته باشم ولی صیام برای من همه اون کسایی بوده که یه عمر نداشتم.
نگاه خیرشو حس میکردم و دست صیام دور گردنم پیچید و من تو بغلم حبس کردم تنی رو که عجیب به عطرش اعتیاد پیدا کرده بودم.
جمشیدخان – از فرشته چه خبر؟
ابرویی بالا دادم و شیطون به اون چشمای قهوه ای تیره خیره شدم که سگرمه تو هم کشید و توپید بهم که...
جمشیدخان – چرا اینجوری نگاه میکنی؟
- هیچی همینجوری ، آخه دارم دنبال یه صنم بین شما و مامان فرشتم میگردم.
شیطون شده بودم و انگار این شیطنتم آدم عبوس روبروشو هم بنده نبود.
جمشیدخان – به کارت برس بچه.
ریز خندیدم و صیام پرسید که...
صیام – کی میریم مامانی؟
مامانی گفتنش از روی عادت بود و جمشیدخان پر غیظ براندازم کرد.
جمشیدخان – به نفع جفتتونه که اینقدر به هم وابسته نشین.
صیام جمشیدخان رو نگاه کرد و اخم و تخمشو دید زد و کنار گوشم گفت: این آقائه هم مثه باباس ، بداخلاقه.
خندیدم از این وجه تشابه و لپش رو پر عشق بوسیدم.
نگاه جمشیدخان رو که دیدم گفتم : نترسین ، آیلین خانوم که بیاد و یه ذره به این بچه محبت کنه جا خودشو تو دل این بچه باز میکنه.
انگشتاش به هم گره خورد و تنش جلو کشیده شد و خیره مانیتور لپ تاپش موند.
*******
به اون تیپ جدید و نامبروانش خیره نگاه کردم و سعی کردم لبخندم واقعی باشه.
- خوشحال شدم از دیدنتون.
مات صورتم گفت : من بیشتر.
- نیازی نیست پنج شنبه ها از وقت خودتون بزنین تا بیاین اینجا ، من با صیام حداقل یه پنج شنبه رو هستم.
- چرا از این بعد بهش نگاه نمیکنی که پنج شنبهها که اینجا میام فقط دلیلش دیدن صیام نیست؟
اونقدری مرد دور و برم بوده که بدونم این دوپهلوییه حرفاش زیاد بوهایی خوبی نمیده.
بی جواب گذاشتم حرفشو و خیره صیامی شدم که نسبت به اوایل حرف ای تر مانور می اومد.
- واقعا برام عجیبه...
از گوشه چشم نگاش کردم و اون خیره به نمیرخم گفت : عجیبه برام که تو با این همه موقعیت چرا باید خودتو اسیر مردی مثه تیام کنی.
- چرا فکر میکنین من اسیر تیامم؟ من تو اون خونه خیلی مستقلم.
پوزخند زد و از جیب پالتوی زمستونش بسته سیگار رو درآورد و من چرا اینقدر از مارک سیگار تیام خوشم میاد؟
دود سیگار رو با مکث بیرون داد و باز خیره من شد و گفت : تیامو خوب میشناسم ، آدمی نیست که هرکسی بتونه باهاش بسازه.
- چرا فکر میکنین من باید با تیام بسازم ؟ من دارم تو خونه اون زندگی میکنم و نارحت هم نیستم ، من با آدمای زندگی تیام خیلی خوشم.
- و همینوطور با من.
به طرف صدای برگشتم و اون امروز اینجا چی کار میکنه؟



به طرف صدا برگشتم و اون امروز اينجا چي کار ميکنه؟
چسبيده بهم روي نيمکت نشست و در حال دست دور گردنم انداختن گفت : صيام هم مثه من پتانسيل دخترکشي رو داره.
سر تو گوشش بردم و گفتم : صيام برعکس تو پتانسيل دخترکشي داره.
يه وري شد باز اون لباش و کارن از جا بلند شد و نگاه من به صورت تو هم رفتش موند.
کارن – انگار براي امشب برنامه دارين.
تيام – اوهوم ، به سحر سلام برسون.
شرت کم ميگفت جلوه بهتري داشت تا اين به سحر سلام برسونش.
کارن که از رفت از کنارش کنار کشيدم ، اون خيره به نيمرخم گفت : از اين مرتيکه متنفرم.
- چرا ؟ چون همسر فعليه زن سابقته؟
- نه...من هيچ وقت به سحر اهميتي ندادم ، شش سال پيش هم اگه اصرار مامان نبود عمرا باهاش ازدواج ميکردم ، از ازدواجش اونقدر ناراحت شدم که از طلاقمون ناراحت شدم.
- سحر چي کم داشت؟
- يه جو زنونگي ، اون برعکس ظاهرش نميتونه هيچ مرديو جذب خودش کنه ، اون نميدونه يه مرد از زنذدگي چي ميخواد.
- در واقع اين شما مردايين که نميدونين از زندگي چي ميخواين.
- ما يکيو ميخوايم که بهمون حس مردي بده ، بهمون تکيه کنه ، اگه حتي قويه گاهي همه تکيه گاهش منِ مرد باشه ، ما يکيو ميخوايم که وقتي تلخيم ، عصبي هستيم بلد باشه با دوتا لبخند و چشم هرچي تو بگي آروممون کنه ، ما مردا خيلي پيچيده نيستيم .
- تو پيچيده اي ، عجيبي ، اولا خيلي بد بودي ولي حالا يه آدم عادي هستي ، يکي که ميشه بي جنگ اعصاب باهاش حرف زد.
- اين پوسته من واسه آدماييه که ميتونم بهشون اعتماد کنم ، من عادت ندارم هميشه خوب باشم ، عادت ندارم هميشه بخندم ولي خب منم آدمم ، مغرورم ولي تهش ميخوام گاهي خوش بگذرونم.
- حتما جلو اون بارت.
- آرومم ميکنه.
- خيلي چيزاي بهتري ميتونه آرومت کنه.
- خيلي با تجربه تر از اوني هستم که يه دختر بچه نوزده ساله راهکار نشونم بده.
شونه بالا انداختم و صيام با کوله سنگينش طرفمون دوئيد و باباشو با تعجب نگاه کرد و کنار من نشست و من سر کردم تو گوشش و گفتم : سلامت کو؟
به زور و زيرلبي يه سلامي کرد و گفت : پس کارن کوش ؟ گفت که مياد با هم بريم شهربازي.
به تيام مثلا پدر پوزخند زدم و اون دست طرف صيام دراز کرد و صيام تو خودش جمع شد و تيام دست کوچولوي مرد کوچولوي منو گرفت و طرف خودش کشوندش و گفت : حالا اگه من قول بدم باهم ميريم شهربازي قبوله؟
نگاه من پر از لبخند شد و نگاه صيام پر از بهت.
صيام – قولِ قول ؟ مردونه؟
تيام – مگه من هيچ وقتت بدقولي کردم.
صيام – آره نيومدي جشن تولدم.
اي جانکم ، اين بچه چقدر توقع داره از باباش.
پوزخندي زدم و تيام چيزي نگفت و از جاش بلند شد.
اين مرد اين روزها عجيب داره خودي نشون ميده.
توي ماشين که ميشينيم ، دست طرف پخش ماشين ميبره و ابروهاي من از شنيدن آهنگ سنتي ايراني بالا ميره و اين مرد چقدر عجيبه.
تيام – کجا بريم؟
هنوز هم لحن سردش رو داره ولي صيام بابت اين توجه ددي جان بسي خوشحاله.
صيام – بريم سرزمين عجايب.
تيام بي جرف ماشين رو راه ميندازه و کمي بعد ميگه که...
– اخم تو هم نکش ، به اندازه کارن نه ولي به نوبه خودم نميذارم بهت بد بگذره.
تيکش لبخند رو لبم آورد و اون لبخندمو پر حرص برانداز کرد.
- ميدوني مشکل تو چيه؟
- من مشکلي ندارم.
- دقيقا اشتباهت همينه ، مشکل دارترين آدم زندگي من تويي و بزرگترين مشکلت اينه که زيادي روي کارن زند حساسي.
تيام – اون براي من مهم نيست ولي اينکه فکر ميکنه ميتونه با اون زبون چرب و نرمش همه رو رام خودش کنه حالم به هم ميخوره ، دوسال پيش سر يه اتفاقايي باهاش قرارداد نبستم اونم تا چند وقت بين هم صنفيا بدم کرد ، اينجور آدميه اين مرد.
- خب تو کار هميشه يه رقيب قدر هست.
– از چي اون خوشت مياد؟
- از قدرت درکش ، چيزي که تو نميتوني داشته باشي ، اصولا آدمايي که وجدان ندارن قدرت درک هم ندارن.
باز اون لباي لعنتي خوش فرم با رنگ صورتي مات يه وري شد و من نميدونم چرا تهمينه جون اين بشرو اينقدر نايس زاييد.


ميون شهربازي از ذوق صيام ذوق ميکردم و گاهي هم حس ميکردم که دست تيام بازم رو ميکشه و من چقدر خودداري خرج ميکردم که از اين مدل تماسا حرص نخورم.
- فريبرز خان خيلي خوبه ، چرا تو مثه اون نيستي؟
- من بد هم نيستم.
- يه دوتا نوشابه واسه خودت باز کن قندخونت پايين نيفته.
- بهت گفتم باهام راحت باش ، نگفتم که احترام بزرگتر کوچيکتريو بذاري زيرپا.
- آخ ببخشيد ، يادم نبود قد بابام سن داري.
از اين حرفم خنديد و ميون خندش گفت : بابام و مامانم هم پونزده سال تفاوت سني دارن.
- ولي فکر نکنم تو و آيلين بيشتر از نه سال تفاوت سني داشته باشين.
- به نظرت الان کجاست؟
- آيلين پيش بيني نشده است ، امکان داره هرجايي باشه.
به نيمرخم نگاه کرد و من نيشخند زدم و باز يادم به اون همه نفرت از دخترانگي هام تو پونزده سالگي افتاد.
- چرا آيلينو دوست نداري؟
- فکر کنم اون آدمايي که دوسش دارن به قدر کافي دوسش دارن که ديگه نيازي به من نباشه.
کمي بينمون سکوت شد و نگاه من دنبال صيامي بود که جلوي اون دستگاه داشت خودشو با اون توهم ماشين سواري خفه ميکرد.
- اولين بار آيلينو تو مهموني خونه بابات ديدم ، خوشگل بود و بيشتر از خوشگل بودنش دست نيافتني ، ازش خوشم اومد ، اخلاقش مثه خودم بود و اشراف زادگيش آدمو جذب ميکرد ، شايد اولين دختري بود که منو پس زد ، من تا اون روز دست رو هرکي گذاشتم بهم نه نگفت ولي آيلين با همه فرق داشت.
- آيلين خوشگله ، حتي خوشگل تر از آذر ، اون هم خوشگلي آذرو به ارث برده هم خوشگلي خالشو.
- چرا خودتو سواي اونا ميدوني؟
- تو نوزده سال زندگيم يه بار هم نشد که آذر خبري ازم بگيره ، من عادت کردم فرشته رو مادرم بدونم و آذرو يه غريبه ، يه غريبه که خيلي ساله جمشيدخان آوردن اسمشو تو خونه ممنوع کرده.
- هيچ وقت نخواستي رابطتو با آيلين بهتر کني؟
- نه ، آيلين از من متنفره و من هيچ حسي بهش ندارم ، اون خنثي ترين آدم زندگي منه و من هيچ وقت نخواستم بهم نزديک بشه ، اونم همينجور.
- ولي انگار به شاهين خيلي نزديکه.
- اووووف ، کجاي کاري تيام خان ملکان ، شاهين اصولا تو سال دوماهي ايرانه و خب اونا از بچگي رفيق فابريک همديگه بودن ، من تا قبل از جريان تو فکر ميکردم اونا با هم ازدواج ميکنن.
- آيلين به ازدواج با من راضيه ، ما يه ماه قبل از رفتن اون به طور غيررسمي نامزد بوديم و اون يه روز بهم گفت که کاراي هيجان انگيز و سوپرايزاي وحشتناک تولدو دوست داره که من به فکر يه کار وحشتناک افتادم و نميدونم چرا يهو آيلين جا گذاشت و رفت.
- يه نصيحت به تويي که قد بابام سن داري ميکنم و هميشه يادت باشه ، آيلين مثه آذره ، بپا فردا پس فردايي تو زندگيت دورت نزنه.
- صددرصد مسئول بي توجهياي آيلين به تو رفتار بابات بوده وگرنه مطمئنا يه خواهر ....
- ما خواهر هم نيستيم ، من فقط يه داداش دارم اونم آرمانه.
- وقتي عمه حضانت آرمانو قبول کرد حسوديت نشد ؟
- نه ، ذوق کردم ، از اون بچه کوپولو ها بود که آب از دهنشون آويزونه ، من که تا چند وقت فکر ميکردم عروسکه مامان خريده من باهاش باز يکنم.
- هميشه از اينکه عمه خونوادشو به خاطر تو بي خيال شد ازت بدم مي اومد.
- خيليا از من بدشون مياد تو هم يکي از اون خيليا.
- من از تو بدم نمياد.
- گفتي ميخواي برام مثه وثوق باشي ، نميتوني تيام ، وثوق مثل تو نيست ، جنسش با تو فرق داره ، حرفاش يه جورايي مثه يه برادر هميشه نگرانه ، من از اين مدل اخلاقش خوشم مياد.
- مگه نميگي قد بابات سن دارم ، پس منو بابات ببين.
بابا ؟ يه بابا که فقط سيزده سال ازم بزرگتره ، يه بابا...من هيچ وقت بابا نداشتم.
- تو واسه صيام بابا باش ما پيشکشت.
- صيام در حال حاضر تنها وارث منه ، بايد جوري بار بياد که بدونه مسئوليت يعني چي ، خاله مهري و عاطي و وثوق و تو اونقدر نازشو ميکشين که اون بچه لوس بشه ولي من ميخوام از اين بچه مرد بسازم نه کسي که وقتي بزرگ شد آويزون اين و اون باشه ...بابابزرگم تو هيجده سالگي منو مجبور کرد توي کارخونه لبنياتش واسه يه ذره پول سگ دو بزنم ، اون منو اينجور بار آورد.
- ولي صيام ميخواد که باباش باهاش خوب باشه ، دوسش داشته باشه.
- صيام براي من همه چيزه ، اينو حاليش کن.
- خودت امتحان کن.
به صيام خيره شد و گفت : سحر نمي خواستش ، ميخواست سقطش کنه ، نذاشتم ، بچه من هميشه بايد باشه .
- فکر ميکردم برات مهم نيست.
- اشتباه ميکني ، وقتي مرد باشي و يه لقب يه اسم بابا روت بيفته قبل خودت بچت برات مهم تر ميشه ، من صيامو دوست دارم ولي فرصت با اون بودنو ندارم .
- خب شايد بتوني يه روزايي مثه امرزو براش وقت بذاري.
- اگه بري ، صيام ضربه ميبينه.
- من بيشتر ، من عاشق اون بچه ام ولي هر اومدني يه رفتني داره ، صيام عادت ميکنه ، زود يادش ميره ، فکر کنم رابطه آيلين با بچه ها خوب باشه ، قلق صيام هم يه کم محبته.
- صيام بچه باهوشيه ، نبودنت داغونش ميکنه ، گاهي بيا ، باهاش خوش بگذرون و نذار اون ضربه ببينه.
- داره ازت خوشم مياد ، از مدل پدر بودنت فقط کاش يه کم ابرازش ميکردي.
- حالا افتخار ميدي بابات باشم.
- کاش قبل اينکه اون شب منو بشکني بابام ميشدي.
گفتم و از نيمکت کنده شدم و کنار صيامي که اخماش بابت باختش تو هم بود ايستادم و اين مغز من حالا حالاها اهل آلزايمر نيست.
*******



آهو رو تن تخت خودشو بالا کشید و رو به من که جلوی میز توالت با اون چند شاخه بیرون زده ابروم درگیر بودم گفت : این وثوق فرزند خونده نمیخواد من خودمو قالبش کنم؟
عاطی – نه عزیزم ، هنور اول رندگیمونه حوصله مزاحم نداریم.
سارا – نه که تا حالا تا تو حلق هم نبودین این اول زندگی رو به خودتون زهر نکنین.
عاطی خندید و به ژورنال تو دستش خیره شد.
سارا – تیام دیگه گیر و گور نمیده؟
عاطی – وثوق میگه ، تیام زود از کوره در میره و زود هم آتیشش میخوابه.
- فعلا که کورش به ما رسیده.
آهو – راستی عاطی جون چه خبر از بهزاد خان؟
ابروهاش هم واسه سارا بالا پرید و سارا پوف کشید و صورت تو تن بالش کوبوند.
عاطی – سارا من هنوز نمیتونم هضم کنم که چرا بهزادو رد کردی ؟ بابا از همه این چارتا رفیق آدم وار تره.
آهو – حالا تو هم دور بر ندار ، از همه بهتر وثوقه .
عاطی – اونکه نفس عاطیشخ.
- میخوای چندش بازی درآری ، پرتت میکنم بیرونا.
عاطی – یعنی این دست من بشکنه که یه نیم مثقال نمک نداره ، این همه اتاقو بده دیزاین کنن اون وقت میخواد منو پرت کنه بیرون.
صدایی تو خونه پیچید و سارا و آهو هم زمان سیخ نشستن و جفتی گفتن : سالار.
سارا از در دوئید بیرون و آهو رو تخت دراز کشید و به سقف خیره شد و عاطی گفت : برم ببینم شام چی داریم؟
درک عاطی بالاست ، میدونه اسم سالار که میاد آهو فلج میشه انگار و چه خوب که مارو تنها میذاره تا آهو یه ریز بناله از این عشقی که نمیدونیم آخر عاقبت داره یا نه.
- بگم بی خیالش شی بی خیالش میشی؟
- نه...نمیتونم ، چپ میرم اسم سالاره ، راست میرم اسم سالاره ، خسته شدم به جون آمین ، نمیتونم ببینم هست و ندید بگیرمش.
- آهو اون عوض شده ، نگاهش ، کاراش ، انگار وقتی میبنتت تازه داره کشفت میکنه.
- آمین خرم نکن ، من بهتر از همه سالارو میشناسم ، اون آدم قید و بند نیست ، من براش بندم ، زندونیش میکنم.
- چشمش کور ، دندش نرم تا ته دنیا نوکریتو میکنه فقط یه کوچولو قر و غمزتو واسش بیشتر کن و جلو چشمش حالشو بگیر.
- دلم نمیاد.
- بسکه خری.
خندید و من نمیدونم که این سالار چی داره که این بشر این همه میخوادش.
کنار آهو پا به سالن میذارم و سالار نگاهش رو به آهو میده و با همون نگاه خیره گونم رو میبوسه و این پسر حداقل واسه من خوب بوده.
سالار - آمین خوشگله چطوره؟
- سلام داره خدمتتون.
سالار تک خنده ای زد و با همون نگاه خیره به آهو گفت : سلام عرض شد.
آهو بی خیال اون نگاه خیره کنار سارا روی کاناپه لم داد و گفت : سلام.
خرفت شدن سالار رو دوست دارم وقتی که با اون همه جذابیت تو سری میخوره.
سارا - وثوق جون دست و پنجت طلا ، والا از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون منم اتاق خوشگل میخوام.
سالار - داداشت که نمرده.
سارا - بمیره صرفش بیشتره.
خنده وثوق تو سالن پیچید و تیام لبخند زد و صیام سر از باب اسفنجی بیرون کشید و مات به خنده هامون خیره موند.
خاله مهری - سارا مودب باش.
سارا - چــشم، ما چاکر خوشگله خانوم هم هستیم.
آهو - آمین آخر هفته میری طالقان ؟
- آره ، شما هم میاین؟
آ]و - من آره ، سارا تو چی؟
سارا - من هم پایه ام.
صیام - من هم میخوام بیام.
تیام - شما باید بری خونه مامانت
صیام - مامان که هیچ وقت نیست ، بعدش هم دوست ندارم برم.
تیام - صیام حرف گوش کن باش.
وثوق - آره عمو ؛ خب مامانت هم دلش واست تنگ میشه.
پوزخند صیام رو دیدم و خاله مهری به این حرف وثوق عجیب چشم غره رفت.
سارا تو گوشم سر کرد و گفت : چقدرم که این زنیکه بچه رو دوست داره ، اون به همون دکتر بودنش برسه واسه هفت پشتش بسه ، چی کار به بچه داره؟ والا.
- سارا.
سارا - درد و سارا ، دختره عین خیالش هم نیست که یه بچه داره اونوقت این واسه من سارا سارا راه میندازه ، تیام هم حرفاش زور داره.
- سحر هم به اندازه تیام حق داره بچشو ببینه.
سارا - یعنی اگه یه روز آذر برگرده و بخواد ببینتت هم حاضری باهاش رودررو بشی ، اون وقت میگی اون زنیکه هم حق داره؟
- نه...نه چون که اون نموند تا بزرگ شدن منو ببینه ، اون حتی تو این همه سال هم یه زنگ نزد ولی سحر حتی شده هفته ای یه بار هم با تیام تماس میگیره تا حال صیام رو بپرسه.
سارا - به این نمیگین عشق مادرانه بهش میگن انجام وظیفه اونم به بدترین نحو ممکن.
- آخه درد تو چیه این وسط؟ تو که این همه سال خاله فریالو داشتی.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 84
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 201
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,041
  • بازدید ماه : 13,999
  • بازدید سال : 141,102
  • بازدید کلی : 11,638,242