close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت دهم
loading...

رمان فا

سارا - دردم اینه که یکی مثه مامان من اینقدر خوب و خانوم باید بره سینه قبرستون اون وقت یکی مثه اینجور مادرایی باید راست راست واسه خودشون خوش…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت دهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3671 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:26 نظرات ()

سارا - دردم اینه که یکی مثه مامان من اینقدر خوب و خانوم باید بره سینه قبرستون اون وقت یکی مثه اینجور مادرایی باید راست راست واسه خودشون خوش بگذرونن.
آهو هم سر کرد تو بحثمون و گفت : اینو با سارا موافقم ، همه آدمای خوب زود میرن.
سارا - شما فعلا این داداش ما رو دریاب که نگاش داره وجبت میکنه.
آهو - خوشگلیه دیگه.
سارا - یه اینو نداشتی چی کار میکردی؟
آهو - حالا که دارمش ، بعدش هم به من چه که اینقده داداشت هیزه؟
سارا - والا ما که خودمونو چهل تیکه کردیم که این مرتیکه نسناس آدمی نیست و شما جفت پاتو تو یه لنگه دمپایی کردی که نه به خدا خودش گفته من عشقشم و اینا..............................................

سارا با طنز میگفت و آهو جای ناراحتی نیشش از این همه مسخره بازی سارا باز میشد.
سالار - چیز خنده داریه بگین ما هم بخندیم.
آهو نگاشو یه ور دیگه کرد و نیش باز سالار خشکید و سارا ابرو بالا انداخت.
تیام - آمین کی میخوای بری طالقان؟
- چهارشنبه شب بلیط میگیرم برم.
صیام - منم ببر ، خب من میخوام برم با آرمان بازی کنم.
- الهی من قربونت برم ، آرمان مدرسه داره ، اون وقت هم که اومد تهرون واسه خاطر این بود که از معلمش اجازه گرفته بود ، حالا که دیگه بهش اجازه نمیده معلمش.
صیام - نخیرشم ، تو داری گولم میزنی ، من که میدونم پنجشنبه جمعه ها مدرسه تعطیله.
سارا - یعنی ما غلط میکنیم نسل ارتباطات و اطلاعاتو دست کم میگیریم.
وثوق خندید و تیام از جا بلند شد و با یه اشاره خفیف بهم راهی اتاق کارش شد.
کمی بعد دنبالش رفتم و از لای در نیمه باز خودمو داخل کشیدم و گفتم : کاری داشتی؟
- شاید بتونم سحرو راضی کنم که این هفته رو بی خیال صیام بشه ولی یادت باشه که هفته های دیگه از این خبرا نیست ، اینو حالیش کن.
لبخندی زدم و اون خیره به لبخندم گفت :در ضمن من هنوز پنجشنبه رو بهت مرخصی ندادم.
از این لحنش به خنده افتادم و اون توپید بهم که...
- من با کار شوخی ندارم.
- اونکه صددرصد رئیس.
- دوباره تو روت خندیدم پررو نشو.
یه کم سکوت شد و من گفتم: چرا خودت به صیام نمیگی که میذاری باهام بیاد طالقان؟
یه کم نگام کرد و آخرش گفت : از زبون تو بشنوه بیشتر خوشش میاد.
روی کاناپه جلوی میز نشستم و خیره به قاب عکس روی دیوار گفتم : وقتایی که میرفتم طالقان جمشیدخان نمیفهمید ، هیچ وقت واسش مهم نبودم که نبودمو حس کنه.
- پس چرا اینقدر دوسش داری؟
- نمیدونم ، شاید چون یه عمر فرشته عاشقش بوده منم تو ناخودآگاهم اون مردو دوست دارم.
- اگه از اینجا بری برمگیردی پیش جمشیدخان؟
- نه ، چون اون هیچ وقت نخواستم ، اگه منو میخواست نمیذاشت زیر دست تو بیفتم.
مات صورتم موند و من از جام بلند شد و طرف در قدم برداشتم.
- تو خونه من بیشتر از خونه جمشید اذیت میشی؟ توخونه منی که این همه آدم بهت محبت میکنن؟ داری بی چشم و رویی میکنی آمین ، من همیشه اینقدر خوب نیستم.
- میدونی دردم چیه تیام ؟ دردم اینه که اولین بار که منو دیدی به جرم آیلین نبودنم تا خوردم کتکم زدی ، اگه وثوق نبود زیر دست و پات له شده بودم ، دردم اینه که روز اولی که پا گذاشتم تو خونت رد کمربندتو تا چند هفته رو تنم داشتم ، دردم اینه که حتی حرمت مهمون بودنمو نگه نداشتی و شدم زیرخوابت ، دردم فقط ایناست تیام ، زیاد نیست ...ولی میتونه همه عمرم یه دیدگاه تیره و مات ازت به جا بذاره تو ذهنم...بابت صیام ممنون ، حداقل نشون دادی میتونی پدر خوبی باشی.
خواستم از در بزنم بیرون که گفت : نیش زدنو از کی یاد گرفتی؟
- مهم بود ؟ حرفام مهم بود ؟ بهت برخورد؟ ببخشید ، عذر میخوام که واقعیتو گفتم.
- نمیخوای فراموش کنی؟
- تونستم حتما.
- این همه بی رحم بودن بهت نمباد.
- چرا ؟ چون یه عمر تو سری خور بودم ؟ یه عمر اشتباه کردم ، میخوام حالا اونی باشم که یه عمر تو فکرم بودم.
- ذات تو ذات فرشته است آمین ، نمیتونی نبخشی.
- چرا اینقدر خودخواهی ؟ چرا اینقدر بی ملاحظه ای؟
تو یه قدمیم وایساد و بازوهام اسیر دستاش شد و اون با اون لحن این چند وقتش گفت : آمین من نمیخوام تا ته عمرم بار عذاب تو رو داشته باشم.
- پس فقط نگران خودتی ، من به درک ، عذاب وجدان خودتو عشق است دیگه نه ؟ نکش ، بارشو نکش ، مال خودم ، فقط اینو یادت باشه ، یه روزی تو هم مثه همه اوناییکه به اینجا رسوندنم پشیمون میشی ، دیر و زود داره ولی سوخت و سوز تو کارش نیست.
از میون پنجه هاش بیرون کشیدم خودمو و از در بیرون زدم.


زونکن هارو جلوی روش گذاشتم و پر حرص گفتم : امر دیگه ای نیست...رئیس؟
با اون ابروهای بالا رفته خیره خیره نگام کرد و من از این بابت باز حرص خوردم و طرف در قدم برداشتم که گفت : ساعت چند راه میفتین؟
- بلیطمون هشت شبه.
- مواظب صیام باش.
- وای اگه نمیگفتی قرار نبود باشم.
- چته امروز؟
- آخه تو...درک داشته باش ، من هنوز هیچ کاری واسه رفتن نکردم.
- قانون من همین بود از روز اول ، منشی من باید تا هر ساعتی که من خواستم تو شرکت باشه.
- آخه تا پنج من نمیتونم.
فقط نگام کرد و من میدونم که این مرد حرف حالیش نمیشه.
دستم به دستگیره رسید و اون گفت : سه برو ، ولی...
با شوق نگاش کردم و اون خیره به طرح لبخندم گفت: باهام در تماس باش ، میخوام بدونم صیام در چه حاله ، بیا این کارت هم بردار ، اگه صیام چیری خواست...
- من خودم اونقدری دارم که...
- گفتم بیا برش دار.
زیرلب زورگویی بارش کردم و اون کارت رو از جلوش چنگ زدم و اون با تفریح به صورتم نگاه کرد.
- تو نمیخوای یه تجدیدنظر روتیپ سرکارت داشته باشی؟
نگاهی به پالتوی یه وجب بالای زانوم انداختم و بوتای ساق بلندم رو از نظر گذروندم.
- مگه چشه ؟ میدونی چقدر پولشو دادم؟
-خوشم نمیاد همه فکر کنن منشی من واسه جلب توجه تیپ میزنه.
- نه بابا ...ببین من واسه دل خودم تیپ میزنم ، میخوای خوشت بیاد میخوای خوشت نیاد.
باز طرح اون یه وری خندش تو صورتش نقش بست و من از این سبک جذاب خندش حرص خوردم.
- حالا چرا حرص میخوری ؟ تو میتونی بیرون از اینجا وقتی این همه مرد هر روز با نگاشون وجبت نمیکنن هر طور دوست داری تیپ بزنی ، بحث من اینه ، بحث من اینه که وقتی یه مرد آشنا کنارته راحت تر میتونی تیپ بزنی .
- بی خیال شوهر خواهر ، من اینجوریم .
فقط نگام کرد و این مرد گاهی چقدر با قبلا هاش فرق داره ، اون وقتا از طعم کمربندش میلرزیدم و حالا فقط از این همه تغییرش.
*******
سارا حرصی کوله رو روی شونش جابجا کرد و بهم توپید که...
سارا - زود باش دیگه ، بیچاره صیام زیر پاش جنگل سبز شد.
کوله رو روی شونه انداختم و از اتاق زدم بیرون و سارا یه بند نق زد تو جونم.
خاله مهری و عاطی رو بوسیدم و وثوق به مسخره گفت : سفر قندهار که نمیری دختر؟
سارا براش زبونی درآورد و خاله مهری رو بغل کرد و صیام گفت : مامان بریم دیگه.
خندیدم بابت این همه هل بودنش و تیام باز یه وری خندشو به رخم کشید.
زنگ در خاله رو به طرف آیفون کشوند ، مکث خاله بابت باز کردن در دلمو به شور انداخت و دست خاله که روی دکمه باز کردن در رفت دلم به هم پیچید.
تیام قدمی جلو گذاشت و گفت : کی بود خاله؟
خاله نگاهی به صیام پر از ذوق انداخت و تو یه قدمی تیام وایساد و سر تیام رو به طرف خودش کشید و چیزی تو گوش عزیزکردش گفت و من دیدم که چشمای تیام چطور تو آنی غرق غضب شد.
خاله لبریز از نگرانی شد بابت برق نگاه تیام و گفت : جون من کاری نکنیا ، قسمت دادم مادر.
تیام نیم نگاهی به بچش انداخت و قدم برداشت طرف در و وثوق هم پشت بندش راه افتاد و من یه ندا دادم به سارا که حواسش به صیام باشه تا سر و گوشی آب بدم.
پشت وثوق که از در زدم بیرون و چشم غرشو تحمل کردم دیدم کسی رو که اصلا انتظار دیدنشو نداشتم.
تیام - مگه من دیروز باهات تماس نگرفته بودم.
سحر - من هم گفتم میخوام آخر هفته رو با بچم باشم.
تیام - چرت نگو ، من تو رو نشناسم که بد چیزیه ، تو میخوای فقط حال این بچه رو بگیری.
سحر - بچه من یتیم نیست که با هر ننه من غریبمی راه بیفته بره هر کوره دهی ، من میخوام بچمو ببرم.
نگاه کارن از اول روی من سنگین بود و من نمیدونم که چرا این مدر اینقدر ساکته ، با نگام التماسش کردم که این خوشی رو از صیامم نگیره.
سحر نگاه پر از تحقیرشو سرتاپای من انداخت و گفت : اینه زنت ؟ فکر نمیکردم اینقدر بی سروصدا زن بگیری.
سحر اینبار رو به من توپید که...
سحر - برو بچمو بیار.
وثوق - ببین ، بفهم داری با کی حرف میزنی ، صیام دوست نداره با تو جایی بیاد.
سحر - اینو تو تعیین نمیکنی.
تیام - ولی من تعیین میکنم... صیام امشب میره طالقان.
سحر تیام رو با دست کنار زد و از کنار من گذشت و وارد ساختمون شد و من نمیدونم که کارن الان دقیقا چه کاره است با این همه سکوتش.


هق هق صیام که بلند شد روی اولین پله ایوون نشستم و دلم بدجور به هم پیچید.
التماسای صیام رو به مامانش میشنیدم و میدونم که تیام آخر هفته ها نمیتونه برای زندگی بچش تصمیم بگیره.
وثوق طرف ساختمون خودشون قدم تند کرد تا نشنوه ناله های جگرگوشه این باغو .
صیام که با چشمای گریون و هق هق و التماسش به هممون تو اون ماشین لعنتی جا گرفت حالم از موجودی به اسم سحر به هم خورد.
با رفتن صیام یه قطره رو گونم چکید و دست تیام روی شونم سنگین شد.
تیام - بلند شو ، داره دیر میشه ، باید بری ، عمه منتظره.
- صیام...
تیام - تلافی میکنم کارشو ، بلند شو ، میرسونمتون.
به این مرد خوب این روزا خیره نگاه کردم و میدونم که چیزی مهمتر از بچش براش وجود نداره و این یعنی تلافی کار سحر به بدترین نحو ممکن.
*******
آهو دست روی دستم گذاشت و با همه مهری که تو نگاش بیداد میکرد گفت : اینبار هم مثه همیشه واقع بین باش آمینم ، اون مادرشه.
- من اگه یه روز بچه دار شم ، نمیذارم آب تو دل بچم تکون بخوره چه برسه اینکه مثه ابربهار گریه کنه.
آهو - همه مثه هم نیستن آمین.
- اشتباه میکنی ، هیچ مادری مثه سحر نیست.
سارا از بین دو صندلی سر جلو کشید و گفت :باهات موافقم.
آهو - سارا...
سارا - اون میخواست صیامو سقط کنه ، میفهمی ؟ اون میخواست یه جنین دوماهه رو سقط کنه ، اون یه کثافت بالفطره است. ، فکر کردی واسه چی تیام طلاقش داد ؟ چون بعد از اولین رابطش فهمید زنیکه هرجایی دختر نبوده ، فکر نکنی اینا رو به من میگه ، نه بچم حیا داره ، اینا رو از سالار شنیدم ، تازه سالار میگفت اگه صیامو حامله نشده بود زودتر طلاقش میداده ، میگن سر همین قضیه بوده که دیگه زندایی به تیام فشار نیاورده که ازدواج کنه.
- پس برای چی اینقدر صیامو حرص میده؟
سارا - عقده ایه زنیکه بی همه چیز ، حیف کارن واقعا ، خدا سیب سرخو داده دست چلاق .
بعد از چند ساعت بابت این حرفش به خنده افتادم و چقدرمیخواستم به این حرفش بگم " واقعا ".
مامان اونقدر منو بوسید که آرمان به حرف اومد و گفت : بسشه دیگه مامان.
چقدر خوبه اینجام ، کنار آدمایی که عجیب دوسشون دارم.
مامان - چرا صیامو نیاوردین؟
سارا چشم و ابرویی اومد و مامان گفت : پس خبرایی بوده.
آهو - فرشته جون شروع نکن ترو خدا ، تا حالا دهنمون سرویس شده تا تونستیم اینو از دپرسی درآریم.
آرمان خندید و دست دور شونم انداخت و تو گوشم گفت : نبینم تو لک باشی.
دوسش داشتم ، با همه غریبگی اصل و نسبش دوسش داشتم و میدونم که تا ابد آرمان برای من عزیزترین برادر دنیاست.
دور هم که روی صندلیای تراس نشستیم سارا گفت : چه خبر؟
آرمان - سالار پریروز اینجا بود.
آهو ابرو تو هم کشید و مامان با همه توجهش به آهو گفت : مثه اینکه خبراییه.
سارا- چه خبری؟
مامان - یه خبرایی که داره این تحفه رو آدمش میکنه.
سارا غش غش خندید و گفت : این آدم نبودنشو خوب اومدی خاله.
مامان - مثه اینکه دلش یه جا گیر کرده.
نگاش رو از روی آهو برنمی داشت و من عاشق این نگاه فراری آهوام و اون لبخند نامحسوس روی لباش .
سالار برام عزیزه ، اونقدری که بخوام آهو مال اون باشه تا خوشبخت بشن.
سارا - دقیقا کجا گیرکرده برم تیریپ خواهر شوهر بازی درآرم.
سارا خودشو که به کوچه علی چپ میزنه آدم میخواد سر بذاره به کوه و بیابون و قبل این سر گذاشتن یه دور سر اینو تو جاش بگردونه نکنه فهمید میون احساسات دیگران نباید جفتک بندازه.
آهو - من برم یه آبی به دست و صورتم بزنم.
ریز خندیدم و نیشگون آهو جون رو پذیرا شدم.
آهو که رفت آرمان خودشو جلو کشید و گفت : من که میگم آهو از سر سالار زیاده.
سارا - به تو چه بچه ؟ کی میخوای این عادت خاله زنگ بازیتو بی خیال شی؟
مامان - حالا وقت این حرفاست ؟ فعلا باید سالار دنبال آهو بیفته.
سارا - موس موس هم بکنه .
سه تایی اینبار توپیدیم به سارا که...
- سارا...
سارا دست بالا برد و با ذوق خندید و گفت : خب خوشحالم بابا ، فکر کن داداشم عاشق شده.


دستش نرم روی بازوم حرکت میکرد و من سرم رو بیشتر به اون حجم گرم آغوشش میفشردم.
- دلم تنگت بود.
- نه به اندازه من ، تو دخترمی ، وقتی نزدیکم نیستی دلم پر از نگرانیه ، تو همه چیز منی ، کاش بیای پیشم.
- تو چرا نمیای پیش من ؟ بیا و بس کن این گوشه نشینیو.
- به چه امیدی بیام ؟
- به امید جمشیدخانی که این چند وقته خط نگاش عجیب غریب عوض شده.
- جمشید هیچ وقت به من دل نمی بنده.
- پس سر شب کی بود زنگ زده بود و شما دو ساعت تو تراس باهاش اختلاط میکردی؟
- زاغ سیاه منو چوب میزنی بچه پررو؟
- طفره نرو که من خوب این طرز نگاتو میشناسم.
- یه وقتایی زنگ میزنه ، حرف میزنه ،دردودل میکنه ، از دل دل کردناش میگه ، از گذشته میگه ، ازخاطراتمون ، از وقتایی که میری پیشش میگه ، میگه...، بذار یه روزی همه چی رو بهت بگه ، بذار بگه دلیل همه کاراشو .
- من به درک ، از خودتون بگو ، تا کجاها مشت دلش واسه مامان ما وا شده؟
- عجیب شده ، بعضی وقتا یه حرفایی میزنه که دل پیر من میلرزه.
- دل و تن مامان من همیشه جوونه ، پیر اون جمشیدخانه که چشمش مامان خوشگلمو گرفته.
- هیچ وقت به این فکر کردی که میتونی باباتو ببخشی؟
- جمشید خان هیچ وقت لنگ بخشش من نبوده که در موردش فکر کنم ، در ضمن کینه رو ازت یاد نگرفتم.
- آیلین که بیاد تیام بی خیالت میشه و تو واسه همیشه میای پیش من ، باشه ؟
- دلم به خونه تو فقط گرمه.
- خونه من نه ، خونه من و تو و آرمان.
- به جمشیدخان فکر میکنی؟
- برای چی فکر کنم؟
- چون من حس میکنم تو یه آینده نزدیک بالاخره حرف دلشو میزنه.
- میخوای دلگرمم کنی؟
- پس زیاد بهش فکر میکنی که برات دلگرمیه.
- اون تنها عشق زندگیمه.
- من بابامو حتی واسه خاطر با تو بودن شده هم میبخشم.
*******
آهو رو با چشم نیمه باز برانداز کردم و پرحرص سر کوبیدم به تن بالش و نالیدم که...
- نخون جون آمین ، تخم مرغ گرون شد.
آهو - وای صدام بیدارت کرد؟
سارا که جلوی آینه با سشوار و موهاش درگیر بود و هنوز هم چشماش از شدت خواب پف داشت گفت : پ ن پ ، زنگ صداتو دوست داره مثه لالاییه ، آخه تو عاشقی ما باید زجرشو بکشیم ، برو این صدا رو یه جا ول بده ما بی خواب نشیم ، به خدا نمیام واسه داداشم ورت دارما.
آهو - داداشت هم اینجا وایساده تو کمر همت ببندی بیای منو ورم داری واسش...
سارا - آره دیگه پسرا این دوره زمونه ان ، بی کار نمیشینن ، بچشون که دنیا اومد یه خبری میدن .
آهو - امیدم نده سارا ، سالار طرف من بیا نیست ، با این همه سمن چه فکرشه به یاسمن؟
سارا - دیشب تا صبح هم که عمه من بود یه ریز داشت با نیش باز اس ام اس میداد دیگه نه ؟
آهو - تو آمار منو درمیاری؟
سارا - سالار میخوادت ، داداش من تا نفهمه یه چی داره از دستش میره به فکر نمیفته ولی خدا نکنه که بفهمه اون چیزی که به فکرش نیست برای یکی جز خودش عزیز شده.
آهو لبه تختش نشست و خیره به یه نقطه گفت : خیلی دوسش ارم.
- خب فهمیدیم حالا یه دقیقه اون صدای اسطوره ایتو نگه دار ما بکپیم.
سارا - بلند شو ، بلند شو ، میخوایم بریم لب برکه.
به زور اون دوتا راهی حموم شدم و مامان با لبخند قربون قد و بالام رفت و من اگه مامانو نداشتم چه میکرم؟
لب برکه به لقمه ای که مامان برام قازی کرده بود گاز میزدم و سارا میمون وار از درخت بالا میرفت و من میدونستم که این روزا همه ذهنش پیش بهزادیه که عملا نادیدش میگره.
آهو که کنارم رو زمین پخش بود سقلمه مهمونم کرد و با چشم و ابرو اشاره زد و من دکتر جوون این روزای زندگی داداشم رو دیدیم که اونطرف برکه با سر بهم سلامی کرد و من هم با همون سر جوابش رو دادم.
آهو - عجیب تو کفته.
- گمشو تو هم.
سارا - راست میگه جون سارا ، قشنگ داره له له میزنه که یه دو دقیقه باهات حرف بزنه.
اومدم به حرفش بخندم که گوشیم زنگ خورد و تیام رو این وقت صبح کجای دلم جاش بدم؟


از اون دوتا جدا شدم و گوشی رو به گوشم چسبوندم و گفتم : من امرزو منشی تو نیستم.
- وقتی گوشیو جواب میدن میگن الو بفر مایید ، من نمیدونم عمه چرا اینقدر تو تربیت تو کم گذاشته.
- والا منم از تهمینه جون و خاله مهری شاکیم که یه جو از اون همه خوبیشونو به تو ندادن.
- شیر شدی بچه.
- میتونم شیر هم میشم ، چی کار داری تیام ؟
- خوش میگذره؟
- با تعارف بگم یا بی تعارف؟
- تو که تا حالا هر چی خواستی گفتی اینم روش ، بی تعارف بگو.
- تو که دور و برم نیستی خیلی بهم خوش میگذره.
- مگه من چی کارت دارم؟
- کاریم نداری ، ولی بودنت یادم میندازه که چه ظلمایی در حقم کردی.
صدای تیام تو سلام آدم روبروم گم شد ، سری تکون دادم و به تیام گفتم : تیام صدات نمیاد.
- صدام میاد ، صدای اون یارویی که سلام کرد نذاشت صدام بیاد.
- تیام بعدا با هم حرف میزنیم.
- آمین قطع کردی نکردیا.
- خداحافظ تیام ، به همه سلام برسون ، بگو دلم واسشون تنگ شده ، خبری هم از صیام شد حتما بهم خبر بده.
- آم....
قطع کردم و به اون آدمی که با استیل شیکش جلوم قد به رخ میکشد نگاه کردم.
- ببخشید کاری داشتین ؟
- خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم.
لبخندی زدم و دسته موی اومده تو صورتمو پشت گوش زدم و گفتم : چند ماهی میشه.
- انگاری کم به مامانتون سر میزنین.
- خب اون بهم سر زده.
خیره به صورتم با اون قیافه جذابش گفت : خوشحال میشم بیشتر ببینمت..ون.
- برای چی؟
-حتما باید دلیل داشته باشه؟
- من اصولا بی دلیل کاری انجام نمیدم.
خندید و انگشت شست به گوشه لبش کشید و گفت : شاید دلیل داشته باشم...فعلا.
از کنارم رد شد و پشت در اون ویلا خوشگله گم شد و من میدونم که این بچه یه دختر باز بالافطره است.
گوشیم که باز تو مشتم لرزید بی خیال شماره تیام شدم و گوشی رو خاموش کردم و فکرم باز رفت سمت دکتر جوون و جذاب و پر از اصول خاص جنتلمنی.
*******
شال رو بیشتر دور شونه هام پیچیدم و سر به تنه درخت چسبوندم.
- تنها این وقت شب خوب نیست یه دختر تنها تو این تاریکی بشینه.
کنارم روی کنده بزرگ درخت نشست و من گفتم : دومین باره که تو یه روز میبینمتون.
- حالا این خوبه یا بد؟
- به دکتر اینجا نمیاد که اهل شبگردی باشه.
- ازت خوشم میاد.
به نیمرخش نگاه کردم و اون به خنده افتاد و گفت : تا حالا کسی بهت اینو نگفته بود؟
- چرا ، ولی دلیلی نمیبینم شما بهم این حرفو بزنین ، در ضمن اونقدری صمیمیت نداریم که بشم دوم شخص مفرد.
- پس از اون دسته دخترای سفت و سختی.
- چرا بهم گیر دادی؟
- گفتم که خوشم میاد ازت ، خوشگلی ، دختر فرشته خانومی ، تنها زندگی میکنی...
- کی گفته من تنها زندگی میکنم؟
- خب با چندتا دختر زندگی کردن همون تنهایی معنی میده.
- من با چندتا دختر زندگی نمیکنم و دلیلی هم نمیبینم که تو از خصوصی ترین مسائل زندگیم باخبر باشی.
- چرا اینقدر دعوا داری؟
- تو چرا اینقدر زود حس پسرخالگی بهت دست میده.
- دقیقا منم میخوام جواب همین سوالو بدونم.
نگام برگشت طرفش و و دکتر جوونمون نگاهی بین ما دوتا رد و بدل کرد و من نمیدونم که این بشر این وقت شب اینجا چی کار میکنه؟


از جا بلند شدم و طرفش قدم برداشتم و اون منو دور زد و روبروي دکتر جوونمون وايساد و گفت : ميخوام بدونم اين وقت شب اينجا با دختر خاله من چي کار دارين ؟
کوروش نگاهي به من انداخت و به اون مردي که جديتش رو انگشت شمار ديده بودم گفت : به خودشون عرض کردم.
نيشخندي به اين حرف کوروش اميني زد و گفت : در هر صورت خوش ندارم دور و برش ببينمت ، شيرفهمه که؟
دست روي بازوش گذاشت و گفتم : سالي...
دستم رو کشيد و هر دو راهي خونه مامان شديم و من هنوز هم ميتونستم سنگيني نگاه کوروش رو حس کنم.
- اينجا چي کار ميکني اين وقت شب؟
- دقيقا اين سواليه که جوابشو من بايد بدونم ، آمين حاليته که تو الان شوهر داري؟ حاليته که نبايد با هر ننه من غريبمي تيک بزني؟
- اولا به من هيچ ربطي نداره ، اون اومد اونجا و شروع کرد زر اضافي زذن، دوما من هيچ شوهري ندارم ، اينو تو مخت فرو کن و بفهم که من هيچ وقت برده پسردايي تو نميشم و حالم هم ازش به هم ميخوره.
از کنارش رد شدم و اون بازومو کشيد و تو نگاه براق شده من خيره شد و گفت : آمين تيام چي کم داره؟ چرا ميخواي فرصت به اين خوبي رو از دست بدي؟ لياقت تو ملکه قصر تيام شدنه ، چرا ميخواي بي خيال اين لياقتت بشي ؟دِعزيز دل سالار اون آيلين گور به گور شده چرا بايد چپ و راست حق تو رور ازت بگيره؟
- شر و ور ميگي سالي..
- درد و سالي ، جلو اون نکبت هم گفتي هيچي بهت نگفتم ، بابا مگه پزشک دهکده است ؟
- وقتي سالي هستي خوبي ، وقتي سالار ميشي عجيب زخم ميشي ، چه براي من ، چه براي سارا ، چه واسه آهو.
- دردت چيه آمين؟
- درد من ؟ از کجاش بگم ؟ از اينکه صيغه مرديم که عاشق خواهرمه يا از اين بگم که بابام هيچ وقت نخواستم ؟ از تويي بگم که رفيقمو زير دست و پات له کردي يا از سارايي بگم که دلش واسه يه بار باباتونو بغل کردن پرپر ميزنه و دلشو ناديده ميگيره؟ از مامان بگم که چپيده تو اين خراب شده و يه بارم از زنگيش لذت نبرده ؟ تيام حق من نيست ، حقم هم باشه نميخوامش.
از در که وارد شدم آهوي شلوارک بالا زانو پوش پريد جلوم و مويي تاب داد و گفت : کجا بودي ورپريده ؟
همه حواس من هم پيش سالاري بود که عجيب داشت وجب ميکرد با اون چشماش پاهاي خوش ترکيب آهو رو.
آهو که نگاش نشست تو نگاه سالار يه لحظه آروم موند و پشت بندش نفير کش چپيد تو اولين اتاق دم دستش.
سارا يه نگاه به بالا پايين سالار انداخت و صورت کشيد جلو و گفت : فرمايش؟
سالار سارا رو رو با دست کناري زد و قدم داخل گذاشت و گفت : حالا بي خبر مياين ويلا خاله ؟
سارا - تا تو چشمت درآد ، تو اينجا چي کار ميکني؟
سالار – گفتم بده چند تا دختر خوشگل و ترگل ورگل تنها بخوان برگردن ، اومدم اسکورت.
سارا – چه غلطا.
سالار – حالا اين خانوم خوشگله کجا رفت ؟
مامان – سلام ، تو چرا اينجايي؟
سالار – سلام خاله خوشگله ، چطور مطوري؟
مامان - دارم ميگمت چرا اينجايي ؟
سالار – ميخواي برم؟
مامان – سالار...
سالار – جون سالار ؟ آخه خاله من نبايد يه خبر بدي بگي شيرينمون اينجاست؟
سارا – کو شيرين ؟ ما اينجا شيرين نداريم... سالار جون سارا شر نشو برو ، بذار اين دختره هم يه کم آروم باشه.
سالار – فعلا من به نيابت يکي ديگه اينجام و مامور و معذورم.
سارا – يعني خاک دو عالم درست وسط سر اونيکه تو رو نايبش کرده باشه.
سالار خنديد و رو کاناپه پخش شد و نگاشو دوخت به در اتاقي که آهو توش بس نشسته بود.
مامان شونه بالا انداخت و من خنديدم و سارا از اين مدل سمج داداشش عجيب خوشش اومد.


آهو لقمه میگرفت و آرمان رو بچه دوساله فرض میکرد و لقمه میچوند تو حلق آرمان نیمه خواب و من بابت این همه حرصی که میخورد و بروز نمیداد لبخند رو لبم کاشته بودم.
سارا - سالار بین خودمونه ، راستشو بگو اون مطبت یه دونه مراجعه کننده داره؟
آهو - چه حرفا میزنی سارا ؟ مگه میشه مطب جناب دکتر از جنس مونث دقیقه ای خالی بشه ؟
سالار خیره آهو شد و من و مامان نگاهی رد و بدل کردیم و جفتی ریز لبخندی زدیم و من میدونم که سالار امروز از این همه متلک منفجر میشه.
آرمان - من دیگه برم ، سالار بیا و خوبی کن و منو برسون.
مامان - کوروش صبحی تو نونوایی گفت میرسونتت.
آرمان منو دم دستی ترین بشر موجود گیر آورد و یه ماچ رو لپم کاشت و من از حس خوب وجودش لبریز شدم.
سالار - یه زنگ به تیام بزن آمین.
مامان - بابت چی؟ آمین تا فردا تو مرخصیه.
سالار - دِ دردت تو جون سالارت ، چرا منو میزنی ؟ برو خفت اون بچه داداشتو بگیر که انگار بی منشیش کارای شرکتش راه نمیفته.
چشمک ته حرفش هم منو نشونه رفت و من نمیدونم که سالار چه اصراری داره به روابط حسنه من و پسردایی جان جانش.
گوشیم که روی میز لرزید از جا بلند شدم و این تیام صددرصدحلالزاده است.
- داشتم فکر میکردم که حلال زاده ای.
- منم داشتم فکر میکردم تو اون خراب شده کدوم نره خری باهات صحبت میکرد که به خاطرش تلفنو رو من قطع کردی؟
- مودب باش کمی ، خواهش میکنم...صیام برگشته خونه؟
- برات مهمه ؟ آمین برگرد ، حتما امشب برگرد ، به خاطر صیام برگرد.
- درست حرف بزن تیام ، صیام چیزیشه؟
- آمین تو هنوز بچه ای ، مونده تا بزرگ شی و حق تیک زدن با یکی رو پیدا کنی ، آمین تو ساده ای ، تشنه محبتی ، نمیخوام یه کثافت از راه برسه و خراب ترت کنه ، من اونقدراییم که فکر میکنی بد نیستم.
- ولی به نظر من تو بیشتر از اونیکه من فکر میکنم بدی ، در ضمن صیامو از طرف من ببوس و بهش بگو خیلی دوسش دارم.
- شب میبینمت.
- دیر میرسم.
قطع کردم و نگامو دادم به ویلا روبرویی و آیا این دکتر هم مثه کارن نقطه ضعف تیام ملکانه؟
حضور سالار رو کنارم حس کردم و گفتم : سالی؟
- جون سالی؟
- آهو رو اذیت نکن ، تو لیاقتشو نداری.
- لیاقتشو داشته باشم یا نداشته باشم نمیذارم یکی دیگه لایقش بشه ، آهو مال منه ، از وقتی دیدمش مال من بود ، یه غلطی کردم تا تهش وایسادم اون عین ماهی هی از دستم لیز میخوره و منو خراب تر میکنه.
- آهو بی کسه سالی.
- منو قبولم کنه همه کس دار میشه.
- با بابات چه میکنی؟ بابای تو عرس میخواد در شان خونوادش.
- بابای من از خداشه که آهو پسرشو قبول کنه.
- عوض شدی سالار.
- تو بیشتر ، چرا برق نگات گم شده؟
- دیگه امیدی نیست ، حتی به آینده هم امیدی نیست.
- هست ، اگه ثروت تیام و یه کم ساست خرج دادن تو باشه آینده ای هم هست ، همون آینده ای که دوسش داری ، بی خیال جمشیدخان ، تا حالاش بی اون بودی از حالاش هم بی خیال اون و آیلینی باش که یه بار هم واست تره خرد نکردن.
- اگه زمانی خواستم به همه دنیا خیانت کنم جمشیدخان آخرین نفرشه.
- دلگیر میشم ازت وقتی که این همه دوسش داری.
- بابامه.
- اون ناپدری هم نیست.
صدای مامان لبخند نشوند رو لبم.
مامان - پرش نکن سالار ، آمین و باباش باید خودشون مسائلشونو حل کنن.
سالار - من چه کنم از دست شما دوتا که جمشیدخان از دهناتون نمیفته.
مامان - تو فعلا برو یه گلی به سر خودت بگیر نکنه آهو دلش به رحم اومد و یه گوشه چشمی مهمونت کرد.
سالار - من اگه بدونم با گل این خانوم ما رو آدم حساب میکنه سر که چیزی نیست کلهم وجودمو مجسمه گل میکنم میدم خدمتش.
مامان - این مجنون بازیا بهت نمیاد ، مثه بابات شدی ، وقتی اومد خواستگاری فریال همینقدر ذلیل بود.
سالار - ذلیل بود و هنوز دوسال از رفتن مامان نگذشته رفت زن گرفت ؟
مامان - بی منطق نشو سالار ، سارا بی منطقه بسه ،باباتون حق زندگی داره.
سالار دست تو جیب فرو برد و راهی سالن شد و مامان دست دور گردنم انداخت و کنار گوشم گفت : مثه اینکه آقا دکترمون ارادت خاصی به همه چیز مامان پیدا کرده.
- از اون بچه پرروئاست.
- شاید...
دستاش رو دوست دارم و مادرانه هاش عجیب به دل میشینه ، مامانم مامان نیست و این همه مامانه.



سالار آینه رو روی صورت آهو تنظیم کرد و گفت : تحویل نمیگیری خانوم.
آهو نگاه به تاریکی شب دوخت و سالار رو پشه جمع هم حساب نکرد.
سارا چشم و ابرویی واسه سالار اومد و آروم گفت : داشتی داداش؟
سالار چشم غره رفت و باز آهو رو مخاطب قرار داد و گفت : سهراب دیروز زنگ زد گفت قراره باهاش بری شیراز واسه شوئه لباس.
آهو - باید از شما اجازه میگرفتم؟
سالار - من به سهراب از خودم بیشتر اعتماد دارم ولی خب بدک نیست یه دور شیراز هم برم نه؟
آهو پوزخندی زد و گفت: از خراب کردن زندگی من چی نصیبت میشه ؟ بی کس و کارم درست ولی دیگه نمیذارم بدبخت تر از اینی که هستم بکنیم.
سالار اخم تو هم کشید و از این بی اعتمادی آهو حرص خورد و بی جهت دست به دنده اتوماتیک پرادوش برد و سارا با چشم و ابرو به آهو اشاره زد شورشو درنیاره.
سالار - من ولت کردم یا تو منو ؟ من هر قدمی طرفت برداشتم ده قدم عقب رفتی آهو ، پس دردت چیه ؟
آهو - درد من اینه که تو منو نمی خواستی ، منم واست همون دختر خرابای کنار خیابون بودم.
سالار زد رو ترمز و از ماشین زد بیرون و واسه خودش چند قدمی اینور اونور شد و دست میون حجم موهاش برد و من چقدر یاد این فیلمای آبکی ایرانی می افتادم.
سارا - حالا که میخوادت داری اذیتش میکنی؟
آهو - طرف اونی؟
سارا - من غلط بکنم ، حرف من تویی که شب تا صبح خواب نداری ، اون داداشمه ، تنها کسیه که گاهی حواسش بهمه ، سالار بد ولی تو هم اینقدر مته به خشخاش نذار ، نذار مثه من بشی ، حالا که میخوادت یه کم کوتاه بیا.
دست آهو روی دستم رفت و منتظر حرفای من شد.
چشم روی هم گذاشتم و میدونم که این سالار این روزا بد یا خوب ته تهش عاشقه.
آهو - ولی باید بچزونمش.
سارا - دست بذار رو نقطه ضعف همه مردا ، غیرتشو به بازی بگیر.
آهو نگاه شوخی بهم انداخت و ابرو بالا انداخت و گفت : کی خواهرشوهر به این بی غیرتی داره جز من ؟
سارا- چه خودشم دستی دستی عروسمون کرد.
سالار که تو ماشین نشست حرفی زده نشد و سالار یه بار هم از تو آینه نگاهی به آهو ننداخت و آهو دلش پوسید بابت این دلخوری.
خیال کردی من دل ازت میبرم ، واسه اینه میگم ازت دلخورم
*******
از کنار تیام با اون یه وری خندش گذشتم و پا تند کردم طرف پله های طبقه بالایی که تا حالا ازشون استفاده نکرده بودم.
- صیام خوبه؟
- تو خوبی؟
- اجازه دارم برم بالا...رئیس؟
از گوشه چشم دیدم که چطور به ثانیه ای داغ کرد و من بی خیال اون مرد عصبی پایین پله ها ، پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم و با حس ششمم در دومین اتاق از سمت چپ رو باز کردم و دیدم که نازنینم روی تخت خوابیده و زیر نور چراغ خواب چقدر رنگ پریده و رنجور به نظر میاد.
کنار تخت روی دو زانو نشستم و دست میون موهاش بردم و همه چیزم چشم باز کرد و منو دید و دست دور گردنم انداخت و این بچه چرا تو این سه روزه این همه رنجور شده؟ و این تن چرا تا به این حد داغه ؟
- جون دلم چی شدی؟
بغض کرد و چیزی نگفت و هق هق کرد و من دلم پوکید از این همه غم.
- چی شده مامانی؟
سر از کنار گوشم بیرون آورد و خیره تو چشمام نالید که...
- مامانی؟
چی شدی عمر دلم ؟
- جون مامانی؟
- من می خواستم بیام پیش تو ،بعد...
- آمین...
نگام برگشت طرف اون مرد نگران تو قاب در.
- خوبی صیام؟
صیام محل به باباش هم نذاشت و باز تو بغل من پنهون شد و آخش در اومد و من قلبم وایساد از این آخ پردرد.
تیام با آخ صیام لبه تخت نشست و صیام رو از بغلم درآورد و گفت : کجات درد میکنه؟




صدای گرفته صیام و بعد سرفش مانع حرفش شد و تیام پدرانه ای خرج داد و سر صیام رو به سینه گرفت و چشم روی هم گذاشت و گفت : خوبی بابایی؟
صیام تقلایی کرد و بعد تو بغل من جا شد و تیام باز پرسید که...
تیام - کجات درد میکنه صیام ؟
صیام - هیچ جام.
تیام - مگه من به شما نگفته بودم از دروغ گفتن بدم میاد؟
صیام - مامان سحر دعوام میکنه.
تیام از شدت خشم چشم روی هم گذاشت و با اون صدای کنترل شده گفت : من نمیذارم.
صیام ترسید و باز چیزی نگفت و من لباس از تنش بیرون کشیدم و نگام روی کمر کبود صیام ثابت موند.
چشمای تیام به سرخی زد و رو به صیام گفت : کمرت چی شده بابا ؟
صیام از خشم باباش لرزید و گفت : هیچی به خدا...مامان به زور میخواست منو حمومم کنه ، من بزرگ شدم ، دوست ندارم یه خانوم منو ببره حموم...
من هم حتی میدونم که همه چیزم دوست نداره کسی حمومش کنه ، مرد کوچیک من حیا داره.
تیام - خب بعدش...
صیام - هیچی دیگه ...من خودمو کشیدم از دستش بیرون بعد کمرم خورد به وان...
تیام عصبی تر از قبل سر صیام رو از یقه لباس رد کرد و لباس رو تن صیام پوشوند و رو به من گفت : کاپشن صیامو بیار.
تو کمد صیام اولین کاپشن و شالگردن و کلاه به دستم رسیده رو چنگ زدم و تن صیام پوشوندم و تیام ، صیام مریض رو به بغل کشید و گفت: پالتو منو از اتاقم بیار تو ماشین.
تیام از اتاق بیرون زد و من باز از حس ششمم کمک گرفتم و پا گذاشتم به اتاقی که اندازه یه سوئیت درست درمون متراژ و فضا داشت ، نیم پالتویی که روی تخت افتاده بود رو برداشتم و نگام روی تخت موند و یعنی چند نفر توی این تخت تو بغل این مرد عشق بازی کردن ؟ این تخت ، یعنی تخت شاهیه آیلینه ؟ یعنی من جای این تخت روی یه تشک محقر پا به زنانگی گذاشتم ؟
سری تکون دادم و بغض پس زدم و تو صیام رو به بغل کشیدم و تیام ماشین رو روشن کرد و دست روی پیشونی تب دار صیام گذاشت و گفت : امروز صبح تبش پایین اومده بود ، چشه این بچه ؟ اون زنیکه هرجایی معلوم نی سر بچم چی آورده ؟
- چرا بهم نگفتی مریضه ؟ میگفتی زودتر میومدم ، دِ تو که میدونی سحر آدم مادری کردن نیست چرا گذاشتی این بچه بره خونش؟
- آدمش میکنم ، زنیکه دیگه خواب بچه من هم قرار نیست ببینه ، من تو این پنج سال همه کاری واسه بچم کردم ، نذاشتم خال رو تنش بیفته اون وقت این زنیکه یه شبه تن بچه منو اینجور رنگی کرده ؟ من نمیدونم تو این دو روز خونشون بخاری نداشته که بچم اینجور تب و لرزی کرده ؟ زنیکه آدم نیست.
تیام عصبیه و چقدر تو این لحظه عاشق بچشه و آیا آیلین میتونه وجود صیام رو قبول کنه؟
*******
تیام پشت تلفنش لیست داروها رو واسه شایان بالا میداد و یه بند از درجه بالای تب صیام میگفت و غر میزد به جون شایان که چرا ایران نیست و این چه وقت مهاجرته و من امشب به باور عشق این مرد به پسرش رسیدم.
تیام تلفنو قطع کرد و چرخید سمت من و من خسته گفتم : دکتره میگه تا کی باید باشه؟
تیام - تبش پایین بیاد میریم ، خسته ای؟
- خیلی.
سرم روبه شونش تکه داد و گفت : چشاتو یه کم ببند ، عجیب قرمزن.
بوی عطر تلخش تو بینم بود و این بو فقط بوی عطرش نیست ، بوی تنشه ، بوی سیگاره و چقدر این بو خوبه و چقدر این شونه محکمه.
نفس میکشم با تمام وجود ، عجب عطر خوبی زده لعنتی
- خوش گذشت ؟
- آره ولی صیام نبود ، دلم پیش صیام بود .
- دلت واسه من تنگ نشد؟
- نه.
- بچه یه کم تعارف داشته باش...اون پسره که دیگه نیومد طرفت ؟
- تیام من تا حالا خودم بودم ، پس از این بعد نخواه حس کنم آقا بالا سر دارم.
- من هستم تا ته عمرت ، من یه غلطی کردم تا ته دنیا مخلصت هم هستم ، شده بهترین دکتر زنانو بیارم تو رو آروم کنه این کارو میکنم ، ولی آمین خیلی سخته، خیلی...
- چی سخته ؟
شونه کنار کشید و نفس عمیق تو ریه کشید و زیرلب گفت و من شنیدم که...
- عطر تنتو دوست دارم.
دهنم از این حرف باز موند و قدم اون طرف اتاق صیام برداشته شد.




به مرد مهربون شده امروز خیره نگاه کردم و اون پتو رو روی من وصیام تو بغلم آروم گرفته مرتب کرد و خم شد و گونه صیام رو نرم بوسید و رو به من گفت : خسته ای ، برو اتاقت بخواب.
- میخوام پیشش باشم ، اشکالی نداره؟
- چه اشکالی ممکنه داشته باشه؟
- دوباره تب نکنه....
- دکترش گفت احتمالش کمه ، بازم حس کردی تنش داغه خبرم کن.
به اون پدر نگران خسته خیره نگاه کردم و کی باورش میشه پشت این همه غرور این همه عشق پدری خوابیده باشه؟
- برو بخواب خسته ای.
یه وری خندش باز به چشم اومد و بینیم رو نرم کشید و گفت : خودت هنوز بچه ای ، اون وقت بچه من به تو میگه مامان ؟
- نباید بگه ؟ قرار شده فقط وقتی خودم و خودش دوتایی هستیم مامان صدام کنه.
- تو بیشتر از سحر براش مادری کردی.
- من عاشقشم.
گفتم و لبهام بی اراده به شقیقه صیام مریض احوالم چسبید.
به این همه عشقم به پسرش خیره نگاه کرد و گفت : آیلین هم میتونه صیامو دوست داشته باشه؟
و چرا فکر من با اسم آیلین به اون تخت بی نظیر اتاقش کشیده شد؟
- من هیچ وقت با روحیات آیلین آشنا نبودم.
- ولی انگار خیلی چیزا ازش میدونی.
- تو خسته نیستی ؟ من که خیلی خوابم میاد.
- بپیچون فسقله بچه ، نوبت رئیست هم میرسه.
- صدات واضح نمیاد انگاری.
بلند شد و برای بار آخر وسواسگونه پتو رو روی تن مادوتا مرتب کرد و گفت : خواهرزن شیطونی دارم.
و ایکاش میشد به این مرد گفت که آینده با آیلین برای توئه سراسر غیرت یه بن بست مخروبه است.
سر از در ِ در حال بسته شدت داخل کشید و گفت : راستی مرخصیات داره زیاد میشه ، گفتم که ماستاتو کیسه کنی.
خندیدم و دستم بیشتر دور تن صیام به محبتم چنگ انداخته چنگ شد.
من این موجود تو بغلم آروم گرفته رو با دنیا هم عوض نمیکنم.
********
قاشق رو توی سوپ نیمه داغ گردوندم و گفتم : صیام یه دودقیقه بشین قربونت برم ، بچه مریض که اینقده نباید ورجه وورجه بکنه.
صیام با دست انداختن گردنم خرم کرد و من قاشق رو تو دهن کوچولوش هل دادم و اون کنار گوشم گفت : چه خوشگل شدی امروز.
بچه هیز هم به برکت وجود صیام خان دیدیم و حظشو بردیم.
تیام با تلفنش درگیر از پله ها پایین اومد و من پا رو پا انداختم و دامن تنگ یه وجب بالای زانوم بالاتر رفت و تیام رو به گل پسرش گفت : کمرت دیگه درد نمیکنه؟
صیام – نه .
تیام روی کاناپه جلوم روم نشست و بازوهای صیامش رو به دست گرفت و خیره تو چشمای گشاده شده به قول خودش همه چیزش گفت : از این به بعد همه چیو به من میگی ، آدم همه چیشو به باباش میگه ، مگه نه پسر خوب؟
از این سبک تربیت خوشم می اومد ، نه لوس کردنای خاله فریال رو داشت ، نه بی تفاوتی های جمشید خان رو.
وثوق و عاطی پر سر و صدا از در داخل اومدن و خاله مهری از آشپزخونه به جمعمون ملحق شد و کمی بعد آهو و سارا هم برای دیدن این بچه مثلا مریض سر رسیدن .
سارا از همون دم در رو بهم گفت : چه جیگر شده پدر سوخته.
تیام یه وری خند زد و نگاش زیر و روم کرد و من هم عجیب دلم میخواست برم یکی بخوابونم پس کلش .
صیام هم که قربونش برم نه گذاشت و نه برداشت یهو گفت : آره ، خیلی جیگر شده ، منم میخوام برم ازش لب بگیرم.
جمع ساکت شد و مات اون نیم وجب قد و بالای روی میز وسط ست کاناپه ها وایساده ، موند.
تیام – شما الان چی گفتی؟
لحن ترسناک تیام بچمو به تته پته انداخت و بچه یهو عینهو نوار رو دور پخش شروع کرد که...
- به خدا عمو وثوق اون روز تو راهرو به خاله عاطی گفت ، مگه تو نگفتی عمو ؟ همون روزه که خاله عاطی خوشگل شده بود تو تو راهرو بهش گفتی جیگرتو بخورم یه لب بهم بده.
وثوق کبود شد و عاطی به ثانیه ای عین جت در رفت و حالا یکی باید تیام رو با اون نیش باز جمع میکرد.
سارا که بی خیال حیا سر گذاشته بود رو شونه خاله مهری و قاه قاه میخندید و خاله مهری یا لب میگزید یا لبخندشو میخورد ، آهو هم سر انداخته بود پایین و من نمیتونستم درجه خندش رو تشخیص بدم.
تیام – داداش میدونم اول زندگیه ولی یه کم جلو بچه مراعات کنین ، شما هم آقا صیام همین الان از عمو وثوقت معذرت میخوای.
صیام – مگه دروغ گفتم ؟ واسه چی معذرت بخوام ؟ تازه مگه ایزل هر باز آیسانو بوس میکنه معذرت میخواد ؟ تازه من میخوام آمینو بوس کنم نه عمو رو .
دیگه اینبار من هم به خنده افتاده بودم و این بچه بزرگ بشه چی میشه ؟
وثوق – بچه که باباش این باشه ازش چه توقعی میشه داشت؟
تیام خندید و ثوق هم به خنده افتاد و چقدر خوبه که وثوق خوشبختی رو لمس میکنه.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 779
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,124
  • بازدید ماه : 27,005
  • بازدید سال : 177,104
  • بازدید کلی : 11,674,244