close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت یازدهم
loading...

رمان فا

برگه های پرینت شده رو زیر و رو میکردم و بی توجه طرف میز تیارم قدم برمیداشتم که گفت : چته تو امروز؟ سربالا گرفتم و تو صورت ته ریش دارش خیره شدم.…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت یازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 4049 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:29 نظرات ()

برگه های پرینت شده رو زیر و رو میکردم و بی توجه طرف میز تیارم قدم برمیداشتم که گفت : چته تو امروز؟
سربالا گرفتم و تو صورت ته ریش دارش خیره شدم.
- هیچی ، کسلم ، دلم واسه جمشیدخان تنگ شده ، باید حتما برم دیدنش.
- اون وقت کسلیت فقط با دیدن اون بابای بی عاطفت رفع و رجوع میشه؟
- حق نداری به جمشیدخان......................................................

- بابا تو دهنت نمیگرده نه ؟ این واقعیته ، واقعیت اینه که تو هیچ وقت نمیتونی به بابات بگی بابا.
روی صندای نشستم و دست بردم طرف پیشونیم و نالیدم که...
- مشکلت با من چیه؟
- مشکل تو با خودت چیه ؟ آمین من سیزده سال ازت بزرگترم و اونقدر با بابات شراکت داشتم که بدونم منشش چیه ؟ بابای تو فقط غرور داره.
- تو نداری ؟ تویی که با کمربند افتادی به جونم غرور نداری ؟ تویی که به جرم آیلین نبودن تو انباری ویلات حبسم کردی غرور نداری ؟ تو که عین یه وحشی بهم تجاوز...
چشمای غرق خونش کار دستم داد و تو یه لحظه فاصله طی کرد و بازوهام رو توی مشتاش چنگ زد و با چشمای دو دو زدش تو چشمای دو دو زدم خیره نگاه کرد و گفت : دِ لامصب ، تا کی میخوای بزنی تو سرم ؟
- تا وقتی بتونم از خونت خلاصی پیدا کنم ، تا وقتی دیگه هیچ وقت نبینمت.
داد زد اینبار...
- مگه میذارم ؟ مگه میشه ؟ خیال کردی منم باباتم که بذارم باری به هرجهت بار بیای ؟ هنوز بچه ای ، بزرگت میکنم ، میفهمی آمین؟ بزرگت میکنم ، دنیا اون طرز فکر تو نیست ، دنیا پر از کثافته ، همه ، مثه آدم خوبای دور و برت نیستن ، حتی همه جمشیدخان هم نیستن ، من اگه غلطی کردم پاش وایسادم ، من اون شب خواستمت عذاب وجدانش هم تا ته عمر باهامه ولی بدون نمیذارم واسه خاطر اون یه شب یه عمر ازم سواری بگیری ، آرزوی اینکه منو نبینی هم به گور میبری ، تو گوشت فرو کن.
بهت داشتم بابت حرفاش ، بازوهامو که ول کرد خواستم از در بزنم بیرون که گفت : آخر هفته میریم مهمونی ، بعدازظهر میریم خرید ، از لباسای شما به ما خیری نرسیده پس باید خودم یه فکری بکنم ، با اون پسره ، چی بود اسمش ، هان سهراب هماهنگ کن میریم مزونش.
دست به کمر بردم و پوزخند رو زینت صورتم دادم و نگاهی به اون قد صد و نود تا انداختم و گفتم : اون وقت من هنوز قبول کردم با تو جایی بیام ؟
با استهزا به من دست به کمر زده خیره شد و چقدر این چشمای لعنتیش تو این حالت جذاب تر از همیشه هستن.
- یادم نمیاد نظری پرسیده باشم.
- پس بی زحمت با خورشیدجونتون برین خوش باشین.
- با اونم میرم ولی اینبارو میخوام با تو برم.
پوفی از سر حرص کشیدم و این مرد خدای زورگوییه.
********
سهراب با اون تیپ خاصش در رو باز کرد و حالا میفهمم که سهراب چقدر قدش کوتاهه.
سهراب دستم رو به گرمی فشرد و بابت حضور تیام پر سوال بهم خیره شد.
سهراب – معرفی نمیکنی عزیزم ؟
به عادتش گفت عزیزم و اخم تیام یه هم گره خورد و دستش دور کمرم قفل شد و این دستا چرا اینقدر داغن ؟
تیام – نامزد آمین جان هستم.
چشمای سهراب گرد شد و من زیر لب گفتم : بعدا برات توضیح میدم سهراب.
سهراب از سر احبار لبخندی حواله تیام کرد و گفت : چه لباسی مدنظرته آمین.
- میشه طرحای جدیدتو ببینم؟
سهراب طرف اتاق پر از مانکن حرکت کرد و تیام تو گوشم گفت : بعدا بابت این عزیزم توضیح میدی ، ولی الان یه لباسی انتخاب میکنی که من مدنظرمه.
- تعارف نکن جون من ، میخوای بقچه پیچ بیام همرات؟
- بدم نمیاد.
این مرد داد من رو در میاره.
سهراب لباسای جدیدش رو بهم نشون میداد و من از بین همه، اون لباس رومی رو با تنالیته رنگ فیروه ای پسندیدم و تیام سر کرد تو گوشم که...
- عین بچه آدم همون گیپور مشکیه رو بر میداری.
یا اخم به لباس مدنظر اون نگاه کردم که بدک هم نبود ولی بابت همون گیپور دست ها و بالای دکلتش پوشیده به نظر می اومد.
- ولی این قشنگ تره.
- با من داری میری مهمونی و من میگم این قشنگ تره.
با حرص نگاش کردم و اون دست برد وسط ابروهام و گرشون رو با نوک اون انگشت کشیده مردونش باز کرد.
سهراب با شوخی و خنده لباس رو توی جعبه گذاشت برام و من میدونم که لعیا حتما با این مرد خوش پوش و مهربون خوشبخت میشه.
سهراب دم در بهم گفت : بهت زنگ میزنم آمین.
این یعنی یه توضیح درست درمون بهم بدهکاری آمین خانوم.
روی صندلی مرسدس بنز مشکی رنگ تیام نشستم و تو پیدم که...
- تو و آیلین که ازدواج کنین فکر میکنی جمشیدخان بهترین طراح مدل لباس تهرونو به عروسی دخترش دعوت نمیکنه ؟ این چه حرفی بود ؟ آخه تو کی نامزد من بودی؟
- خب اینو راست میگی من هیچ وقت نامزدت نبودم ولی شوهرت که هستم ودر حال حاضر تو تنها زن منی.
- داری شورشو درمیاری.
- شور چیو ؟ شور اینکه زن من معلوم نیست با این مرتیکه چه رابطه ای داشته ؟
- حالم ازت به هم میخوره.
چونه ای که طرف شیشه گرفته بودم میون انگشتاش اسیر شد و صورتش تو یه سانتی صورتم وایساد و و از بین دندونای کلید شدش صداش به گوشم رسید.
- دیگه حق ندرای این جمله رو بگی ، حالیته ؟
ترسیده بودم و اون میفهمید.
- چونمو ول کن ، دردم میاد.
- منم از حرفات دردم میاد.
حالا کی میتونه این بشرو با یه من عسل بخوره؟



پانچو رو تن کردم و آهو از توی آینه نگام کرد و گفت : ماه تر از همیشه شدی آمین.
- تو بیشتر فدات شم ، سالار که از خوشی دق میکنه امشب.
آهو خندید و سارا گفت : آره بخند ، داداش منو دق بده و بخند.
عاطی – چی کارش داری ؟ مردا رو باید دق داد وگرنه آدم نمیشن.
تک زنگ تیام هممون رو از آرایشگاه بیرون کشوند و تیام چرا اینقدر خوش تیپ شده امشب؟
سالار قدمی جلو گذاشت و خیره تو صورت آهو زیر لب گفت : عزیزدل شما امشب قصد جون بنده رو کردی؟
آهو محل هم نذاشت و با لبخند رو به تیام مشغول احوالپرسی شد و بعد به تعارف تیام روی صندلی عقب مرسدس بنزمشکی رنگ دوست داشتنی من جاگیر شد و تو تموم این لحظه ها سالار با فک باز شاهد این بی محلی بود.
خندیدم و روی صندلی جلو ، کنار تیام جاگیر شدم و تیام لحظه ای خیره نمیرخم شد و چرا چند وقتیه من به این خیرگی ها عادت کردم؟
برای رفع سکوت دست بردم طرف پخش و دکمه پاور رو زدم.
این آهنگ رو عجیب دوست داشتم و انگار تنها نقطه تفاهم من و این مرد این آهنگه.
" کنارت چقدر حال من بهتره ، از اون حالی که این روزها میشه داشت
اگه دنیا هر چی که داشتم گرفت ولی دستتو توی دستام گذاشت
بگو تا کجا میشه همدست بود ، تو راهی که بیراهه همپای ماست
تو صبحی که تاریک تر از شبه ، تو این شب که کابوس رویای ماست
با چشمات پر کن نگاه منو ، که یک عمره از وهم خالی تره
حقیقی ترین لحظه هامو ببین ، که از آرزو هم خیالی تره
بگو تا کجا میشه همدست بود ، تو راهی که بیراهه همپای ماست
تو صبحی که تاریک تر از شبه ، تو این شب که کابوس رویای ماست "

نگام رو دادم به نیمرخ مرد زورگوی این روزام ، تا کی قراره ببینمش رو نمیدونم ولی بودن تو خونش رو دوست دارم ، من اون اتاق طبقه پایین رو حتی با وجود بدترین خاطرم دوست دارم.
تیام – این مهمونی که داریم میریم خونه رقیب تجاری منه ، زیاد از من و سالار و وثوق و بهزاد دور نشین ، اون مرتیکه برای ضربه زدن به من دست به هر کاری میزنه.
آهو از بین دو صندلی خودشو جلو کشید و گفت : برای چی اون وقت همه داریم میریم ؟
تیام – پدرش یکی از آشنا های نزدیک باباست اینه که برای ظاهرسازی جوونای خونواده داری میریم.
نفرت آغشته به صداش از نفرتی که به کارن داشت هم بیشتر بود انگار.
پا روی سنگفرش باغی گذاشتم که دست کمی از باغ تیام نداشت و تیام بازوشو طرفم دراز کرد و من دست دروز بازش حلقه کردم و حس ترسی که از دیدن رقیب تیام داشتم رو پس زدم.
سالار به زور دست آهو رو دور بازوش حلقه کرد و سارا از این جنگ و جدل به خنده افتاد.
به اشاره وثوق همگی پا به سالن گذاشتیم و خدمتکاری پالتوها و شال هامو رو ازمون گرفت و سارا گفت : تیام من از مهمونی های تو بیشتر خوشم میاد.
تیام یه وری خندی زد و با اون سر بالا گرفته و نخوت تو حرکاتش من رو دنبال خودش به مجلس کشوند.
بهزاد با دیدنمون طرفمون قدم برداشت و با دیدن زیبایی خیره کننده سارا قدماش سست شد و سارا برای جبران این همه کم محلی از کنارش گذشت و دست برد و یکی از گیلاسای مارتینی رو از روی میز برداشت و از پشت گیلاس گفت : به به پاشا خانو نیگا ، هر روز بهتر از دیروز.
رد نگاشو گرفتم و رسیدم به اون مردی که تیز من و دست پیچیده دور بازوی تیام رو نگاه میکرد.
جذاب بود ولی نه به اندازه تیام ، با استیل خاصش طرفمون اومد و من فقط بهزاد رو دیدم که تو کمال بهت سارا دست دور کمرش حلقه کرد و عملا سارا رو تا جای ممکن به خودش چسبوند.
وثوق زیر لب گفت : مرتیکه دزد ناموس ول کنمون نیست انگار.
خیره به من و من معذب از نگاش جلوی رومون وایساد و دست طرف تیام دراز کرد و گفت : واقعا خوشحالم کردین که اومدین.
مردهای جمع عکس العملی نشون ندادن و من تنها برای این همه خیرگی لبخندی به زور روی لب نشوندم و اون گفت : تیام جان معرفی نمیکنی ؟ انگار خانوم رو تا حالا ندیدم.
اخم های وثوق رو دیدم و دست به کنار لب کشیدن سالار رو وچنگ شدن بیشتر دست بهزاد رو دور کمر سارا.
تیام من رو به خودش چسبوند و گفت : همسرم ، آمین.
برق تعجب نگاه پاشاخان بیشتر ازتعجب وجود من بود .
پاشاخان - چه بی سروصدا.
تیام – به خاطر یه سری از مشکلات مراسم رو گذاشتیم برای یه قرصت مناسب.
پاشاخان ابرویی بالا انداخت و طرف گروه موسیقی دستی تکون داد و خیره به صورت من رو به تیام گفت : دوست دارم اولین رقصم رو با زن خوشگلت شروع کنم تیام.


با لبخند پاشاخان به اجبار از شر دستای تیام خلاص شدم و دست داغش دستم رو فشرد.
میدونستم جنگ اعصابی بس بزرگ در پیشه که صدای تیام مانع حرکت بیشترم شد.
تیام – ولی من فکر میکردم دوست داری اولین رقصتو با نامزد خوشگلت داشته باشی.
پر سیاست نگاه پاشا رو به سمت دختر ایستاده کنار پیانو کشوند و پاشا لبخندی پر تمسخر به لب آورد و گفت : میخوای با زنت برقصی چرا منو پاسم میدی؟
به ثانیه ای پشت دستم داغ شد و نگاه بهت زده من تو چشمای پر خون تیام نشست.
پاشا – میبینمت.
من هنوز مات بوسه داغ اون مرد مثلا جنتلمن بودم.
دست تیام کمرم رو چنگ زد و صداش دم گوشم شنیده شد.
- برقصیم.
با آهنگ لایت موجود آروم آروم حرکت میکردیم و من بعد از یه مکث چند دقیقه ای گفتم : پاشا بد به نظر نمیرسه.
- بد یا خوب بودنشو من تعیین میکنم.
باز هم مستبد شده بود.
سرش کنار گوشم مکث کرد و صداش باز شنیده شد که ...
- خوشگل شدی.
لبخندی ناخواسته رو لبم شکل گرفت و گفتم : بابت این تعریف از من تشکر میخوای؟
خندید و من دیدم پاشاخانی رو که درحال رقص با نامزد خوشگلش به ما خیره بود.
- اون مرتیکه عادت داره دست بذاره روی نقطه ضعفای من .
و این جمله چه معنی داشت ؟ آیا من هم نقطه ضعف بودم ؟
- شماها که معلوم نی با این یارو چند چندین چرا پای ما رو به اینجا کشوندین؟
- چون ما نمیخوایم نمک گیر این مرتیکه بشیم.
- چطور نمک گیرتون میکنه؟
- یه شب تا صبح بهترین روسپیگرای شهرو تو بهترین اتاقای ویلاش در اختیارمون میذاره و بعد ما رو مجبور به معامله میکنه ، اگه میبینی سالار اینجاست به خاطر باباشه وگرنه اون ربطی به این دشمنی نداره ، مساله اصلی منم و بعد از من وثوق و بهزاد ، حالا بهتره اینقدر تابلو تعجب نکنی.
اشارش به فک بازم بود و چشمایی که داشت تو کاسه بیرون میزد.
رقصمون تموم شد و تیام قبل از رها کردن کمرم تو گوشم گفت : نزدیک وثوق و عاطی باش ، برمیگردم.
دیدم که طرف میز قمار قدم برداشت و یه چیزی تو دل من جوشید.
کنار وثوق وایسادم و وثوق خیره به تیام غرید که...
وثوق – انگار هیچ سنگی تو دنیا پیدا نمیشه که به واسطش سر تیامو بهش بکوبونیم.
- چرا داره قمار میکنه؟
به اخمم لبخندی زد و سر خم کرد تو صورتم و آروم گفت : نگرانشی؟
- نه.
قاطع گفتم ولی لبخند وثوق بیشتر شد.
- حداقل رقمی که سر اون میزقمار میشه چقدره ؟
وثوق – حداقلش اندازه بیست درصد سهام کارخونه فریدون خانه.
- تیام چرا باید بشینه سر اون میز؟
وثوق – این رقابت کلاس کاره ، تیام قدرتشو نشون میده و مطمئن باش از سر اون میز برنده بیرون میاد ، پاشا هیچ وقت باهاش بازی نمیکنه چون میدونه میبازه ، ما باید منتظر مهمونی جبرانی تیام باشیم.
- تیام میگفت اون به همه شما نیاز داره.
وثوق – به بهزاد نیاز داره ، چون بهزاد میتونه به نصف قیمت براش آهن جور کنه ، به من نیاز داره که نمیذارم هیچ مناقصه ای از زیر دستم دربره ، به تیام نیاز داره چون حداقل هفتاد درصد کالاهای تجاری صادرشده به اروپا برای تیامه ، پاشا هیچ وقت قانع نبوده ، تو هر زمینه اقتصادی یه دستی برده.
- انگار دارم از این بابا میترسم.
وثوق – تیام نمیذاره پاشا از دوکیلومتری آدمای مهم زندگیش هم رد بشه.
- من واسه اون مهم نیستم.
عاطی اینبار بی خیال پیست رقص رو بهم گفت : مهمی ، اینو منی بهت میگم که یه عمر بالاتر از گل بهم نگفته و مثه خواهرش بزرگم کرده.
نگامو دادم به تیامی که با نیشخند به رقیباش نگاه میکرد و ورق وسط میز میریخت.
پاشا – چرا از خودت پذیرایی نمیکنی؟
اومدم چیزی بگم که وثوق گفت : شنیده بودم نامزدت راضی به زندگی تو ایران نمیشه؟
پاشا – واقعا من نمیدونم کی این شایعه نامزدی من و دخترخالمو پخش کدره؟
وثوق – ولی وجود آلما تو این مهمونی چیز دیگه ای میگه.
پاشا – من جوابگوی کارای آلما نیستم.
نگاهش اینبار به من بود.
پاشا – چطور با تیام آشنا شدی ؟
وثوق – و همیشه برای من هم سوال بوده چطور مامان ترک تبار تو با بابات آشنا شده ؟
پاشا – تو دانشگاه عاشق هم شدن ، نگفتی آمین.
- خب ، من...
وثوق – دختر جمشیدخان مهرزاد جلو روت وایساده.
پاشا – شوخی نکن وثوق ، من آیلینو دیدم و...
مکثش برای خیرگیش تو نگاه بی حالتم بود.
پاشا – پس تو همونی...
صداش پایین بود و من انگار میخواستم از پستوی ذهنم ردپای این صدا رو تشخیص بدم.
این مرد کیه ؟



به صورتش خیره شده بودم که کنار گوشم گفت : زور نزن ، من به خاطرت نمیام.
ولی من این صدا رو میشناسم ، میدونم که میشناسم.
از سینی پیش خدمتی که کنارمون رد میشد لیوانی آب پرتقال برداشت و به دستم داد و خیره به دستم گفت که...
پاشا – حلقت کو ؟ گمش کردی؟
اینبار وثوق هم ساکت شد و عصبی آبجوش رو بالا رفت.
من و منی کردمم که سارا به دادم رسید.
سارا – دقیقا گمش کرده ، حواس پرته یه کم ، نمونه دیگشو تیام سفارش داده.
پاشا خان پوزخندی زیرپوستی نصیبمون کرد و گفت : به مهمونای دیگه سر بزنم برمیگردم.
عاطی – اگه ما نمی اومدیم بهتر نبود ؟
وثوق – عاطی ، عزیزم ، من و تو در مورد دلیلش حرف زدیم.
عاطی – خب یه کم سفت باشین ، مگه هر چی تعارف زدنو باید دو دوستی قبول کنین؟
وثوق – عزیزم من که نمیتونم ...
عاطی – نه خوشم باشه ، یعنی من شنبه دادخواست طلاق ندم عاطی نیستم.
دست وثوق دور کمر عاطی حلقه شد و سارا سر کرد تو گوشم که...
- اینقده بدم میاد مراعات حال ما عذبا رو نمیکنن ، نمیگن ما دلمون میخواد.
خندیدم و نگام به تیامی بود که هنوز هم لبخند به لب داشت و با تخمینی پیش پا افتاده میشد حدس زد که سومین جام شراب قرمز هفت سالش رو هم تموم کرده.
- دلم شور میزنه سارا.
- حتما شور آهو رو میزنه که دو ساعته گم و گور شده و من مطمئنم زیر سر سالاره.
- دوباره تو چشمت چارتا پسر دید از این طفل معصوم غافل شدی؟
- والا فعلا بهزاد خانن که خودشونو دارن با دافا خفه میکنن.
نگام کشیده شد سمت بهزاد که به بار تکیه داده با دوتا دختر میخندید.
- حسودیت شده؟
- عمرا.
- حسودیت شده.
- تو بگو یه درصد.
- حسودیت شده.
- مگه آدمه که به خاطرش حسودی کنم.
- حسودیت شده.
- اون لیاقت منو نداره.
- خب حسودیت شده.
- آره حسودیم شده ، که چی ؟ من و اون از اولش هم واسه هم نبودیم ، اگه فقط سر سوزن منو میخواست اون وقتی که از خونه بابام جا گذاشتم رفتم می اومد دنبالم.
دست روی شونش گذاشتم و مثلا تیام دلش به وثوق با عاطی جیک تو جیک خوش بود؟
دیدم که تیام از سر میز بلند شد و کمی روی میز خم شد و صددرصد در حال کری خونی که من نمیشنیدم یه وری خند مخصوصشو زد.
کنارم که ایستاد ، خیره به نیمرخش گفتم : همه چی خوبه ؟
نگام کرد و خندید و من می فهمیدم داغ اون سه تا جام شراب هفت ساله است.
دستش که دور کمرم پیچید من از مست بودنش چندشم شد ، این مرد متعادلش چیز درستی نیست چه برسه به مستش.
خاطره اون دو شب تو ذهنم رژه میرفت و دستش مثه آهن داغ روی پهلوم گذاشته فرو میرفت.
پاشاخان که جلمون وایساد و باز پیشنهاد رقص داد خوشحال شدم.
پاشا – اون بارو از زیر رقص شونه خالی کردی ، اینبارو نمیذارم.
بی نگاه به تیام از دستش خلاصی پیدا کردم و لبخندی به پاشاخان جذاب و شیک پوش زدم.
دست روی شونش گذاشتم و اون دست روی قوس کمرم گذاشت و انگشت دستای دیگمون بین هم قفل شد.
- میخوای بدونی من کیم؟
سری تکون دادم که گفت : شاید یه روز گفتم ، شاید هم نه.
نگاهش هیز نبود ولی انگار تا ته مغرم رو آنالیز میکرد.
- چرا با تیام ازدواج کردی ؟ اون از تو خیلی بزرگتره ، خبرشو داشتم که قراره خواهرت باهاش ازدواج کنه.
بی حالت نگاش کردم و ته یه مکث درست حسابی گفتم : همه چی اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره.
ابرویی بالا انداخت و و چرخوندم و من از بلدی کارش خوشم اومد.
- رقصتون نشون میده ، تجربه های زیادی داشتین.
- خب آره ، ولی یکی از بهترین رقصام رو امشب دارم تجربه میکنم.
- من تحت تاثیر قرار نمیگیرم.
- میدونم ، تیام همیشه دست میذاره روی چیزای خاص.
- من خاص نیستم ، واقع بینم ، شاید امشب به واسطه تیام به چشمتون اومده باشم ولی مطمئنا پامو که از اینجا بذارم بیرون منو فراموش میکنین.
- برات مهمه که فراموشت نکنم؟
- حتی بگین یه ذره.
- پس مساله چیه ؟ انگار از رقصیدن با من لذت نمیبری .
- من یه عمر کنار مردی زندگی کردم که از نظر رفتاری فوق العاده پیچیده بوده ولی خیلی راحت خط مشی زندگیشو یاد گرفتم ، بقیه مردا برام آسونن ، ذهنشون کف دستمه ، شما از من یه چیزی میخواین ، چرا می پیچونین؟
- پس اون چیزایی که در موردت میگفت راسته.
- کی؟



- همه چیزو که نباید بدونی خانوم کوچولو.
- شما تو زندگی من چه نقشی داشتین؟
- نقشم به زندگی تو مربوط نبوده ، من فقط اسمتو شنیدم و خصوصیاتتو ، چون خاص بودی تو ذهنم موندی.
- من هیچ وقت اسم شما رو تو لیست طرف قراردادای بابام ندیدم.
- شنیده بودم بابا صداش نمیزنی؟
- شما اینا رو از کجا میدونین؟
- اونقدری میدونم که بابات میخواسته آیلینو ببنده به ریش تیام ملکان ، فقط نمیدونم تو این وسط چی کاره ای.
- چه کاره بودن من به شما مربوطه؟
سرش به عقب کشیده شد و قهقش هوا رفت ، این مرد وسط زندگی من چی کار میکنه؟
- زبون هم که داری.
- دقیقا این رقص مسخره کی تموم میشه؟
- زمانیکه من بخوام و من فعلا دارم لذت میبرم ، فکر نمیکردم اینقدر لوند باشی.
لحن لعنتیش به چندش ننداختم و من خر کمی دل غنجه گرفتم بابات این تعریف.
- الان تو دید تو من یه حیوون صفتم ، ولی یادت باشه اون جماعتی که از من حرف زدن با من دشمنن ، دوست دارم باز هم ببینمت.
- و من حتما باید به علاقه شما اهمیتی بدم؟
رقصمون تموم شده بود ولی هنوز جلوی هم ایستاده بودیم و همو نگاه میکردیم ، تفریح توی نگاش اذیتم میکرد.
- من حتی اگه بخوام میتونم ...
- پاشا زن خوش مشربی دارم که بی خیالش نمیشی؟
سه جام شراب قرمز هفت ساله خورده بود و لحنش ذره ای شل نبود.
پاشا – غیرت بهت نمیاد تیام.
دست تیام دور کمرم حلقه شد و اینبار تماس تنش به تنم اذیتم نکرد.
تیام – مهمونیت داره کسل کننده میشه.
جواب پاشا رو پیچوند و پاشا فقط پوزخندی زد.
روی یکی از صندلیا که نشستم گفت : خسته نیستی؟
- نه.
- چی میگفت؟
- اون منو میشناسه.
برق کلافگی رو تو نگاش میدیدم.
- از کجا؟
- نگفت.
- تو چرا اینقدر تو نخشی؟
- صداش آشناست.
- چی؟
- مطمئنم صداشو شنیدم ، حالا پشت تلفن یا جای دیگه رو نمیدونم ، ولی میدونم که تن صداش آشناست.
باز نگاش طوفان زده شد و میخ شد و تو نگام فرو رفت.
- چرا اینقدر بهش چسبیده بودی ؟
- تیام انگار باز حالت خوب نیست.
با چشم غره کنارم نشست و من گفتم : ازم پرسید چرا حلقه ندارم ؟ منم میخوام از تو بپرسم چرا با آینده من بازی میکنی؟
- نمیخوام آیندت با این جماعت لجن رقم بخوره ، جماعتی که پاشا زاهد توشون باشه به درد جرز دیوار هم نمی خوره .
- چرا ؟ میتونم با یقین بگم نصف آدم حسابیای اینجا خواستگار آیلین بودن ، مثلا اون مرد کت مشکی رو میبینی؟ تک پسر دکتر فرشاد معروفه و سال پیش دقیقا پنج بار با گل و شیرینی اومد خونمون و هربار دست از پا درازتر از خونمون زد به چاک ، یا اون پسره که از بار آویزونه گرین کارت آمریکا رو داشت و من مطمئن بودم که آیلین بهش بله میگه ولی آیلین این یکیو هم رد کرد ، و تو میگی این جماعت به درد لا جرز دیوار نمی خورن ، منم باهات موافقم ، به درد لا جرز دیوار هم نمی خورن ، چون مرد نیستن ، چون جز وثوق هیچکی تو این جمع آدم نیست ، من اگه یه روز بخوام عاشق هم بشم ، میرم جایی عاشق میشم که شخصیت آدما رو به صفرای خوابیده جلو رقمای حساب بانکیشون نسنجن ، میرم جایییکه به یه دختربچه نوزده ساله تجاوز کردنو گناه بدونن ، میرم جاییکه حتی اگه نون شب هم نباشه تهش یه کم عشق باشه ، من اینجا نمیتونم این چیزا رو پیدا کنم.
- من هم نمیتونم بذارم نون شب نداشته باشی عوضش عشق داشته باشی ، در ضمن جلوی من حرف از یه لگوری هیچی ندار نزن.
- آیندم هم به تو مربوطه ؟
- همه چیت به من مربوطه .
نگام به نیمرخ جدیش بود و این مرد حسابی داغه.
********
بچه ها جلوتر از ما بودن و من پانچو می پوشیدم و تیام یه وری تکیه داده به دیوار و خیره به من تو فکر بود.
با استرس گفتم که...
- من امشبو میخوام برم خونه آهو.
دیدم که چطور خون شد چشماش و دو قدم فاصله رو به آنی پر کرد و بازوهامو اسیر دستاش کرد.
- د ِ چه مرگته تو امشب ؟ چرا ازم فرار میکنی ؟ ازم میترسی ؟ آره آمین ازم میترسی؟
فقط نگاش میکردم و میدیدم که یه چی تو نگاش رنگ عوض میکنه و میدیم که عذاب میکشه و میدیدم که این مرد این روزا مرد اون روزای سخت زندگیم نیست.
- قول دادم آمین ، ندادم ؟ تیامه و قولش ، د ِ لامروت چی واست تو این چند وقته کم گذاشتم ؟
مکث کردم و این دل لعنتی نذاشت که نگم .
- یه کم باور امنیت ، من از تکرار اون دوشب میترسم.
به خودم که اومدم میون دستاش فشرده میشدم و اون منو هر لحظه تو حجم آغوشش حل تر میکرد و من نمیدونم که چرا اینبار از این حجم داغ نترسیدم.



تنم رو از میون اون همه گرما بیرون کشیدم و تار موی افتاده روی چشمام رو کناری زدم و نگامو دوختم به یه نقطه تا بنا به اتفاق نگرده روی اون آدمی که انعکاس لبخندش رو حتی بی نگاه هم میتونستم حس کنم.
از در بیرون زدم و اون هم دنبالم راه افتاد.
- ناراحتت کردم ؟ ناراحتت هم کرده باشم هدف من فقط این بود که بهت ثابت کنم پیش من تا دنیا دنیاست امنیت داری ، حرف تیام ملکان دوتا نمیشه ، من بی اجازت پا به حریمت نمیذارم.
تا نوک زبونم اومد که بگم " نه تو رو خدا بیا و پا بذار " و پس زدم این نوک زبون رو.
- حالا چرا ساکتی؟
باز نادیدش گرفتم و من نمیدونم که چرا این مخ لعنت شده من چپ و راست صحنه من و اون دستای پیچیده دور تنم رو بک و پلی میکنه؟
سارا – نمیای با ما؟
تیام – نه ، به صیام قول داده فردا رو با هم برن بگردن.
سارا – تنها تنها؟
- خبرتون میکنم.
سالار – منو از قلم نندازی .
کشیدن نوک بینیم هم پس ضمیمه حرفش شد و من غری زدم و نگام تو نگاه پر از برق مخصوص امشب تیام نشست.
کنارش نشستم و اون اینبار خیره به راه گفت : پاشا رو بر حسب اتفاق گوشه خیابون هم دیدی پاش صبر نکن ، اون همیشه عادت داره منو تهدید کنه ، مخصوصا حالا که تو پروژه نگین به سرمایه گذاری من و بابا هم نیاز داره.
- با اینکه صداش رو مخمه ولی در جمع آدم خوبی به نظر میومد.
- آمین...
- چیه ؟ عادت نداری یکیو بهتر از خودت ببینی؟
- پاشا هچ وقت از من بهتر نبوده .
- پس چرا نقطه ضعفته ؟
- اشتباه تو همین جاست ، همین جاست که نمیفهمی نقطه ضعفای من همه آدمای عزیز زندگیمن ، تو پاشا رو نمیشناسی.
- میشناسم ، چون یه عمر با مردایی زندگی کردم که روشای تجارتشون کثیف بوده ، یکیش هم تو ، همتون فقط فکر منفعتتونین.
- منو با جمشیدخان یکی نکن.
- چرا ؟ اون که برام عزیزتره ، من بابامو دوست دارم ، حتی اگه بد دوسش دارم.
- میدونی بابات آیلینو به سرمایه گذاری من تو واردات جدیدش فروخت ؟ بابای تو اینجور آدمیه ، من هیچ وقت بچمو قاطی تجارتم نمیکنم.
- واسه تو که بد نشد.
- عوضش اون دخترش سرمو کلاه گذاشت ، آیلین برنگرده حسابمو بد با بابات صاف میکنم.
- - بابای من هم میشینه اینجا تا تو باهاش حساب صاف کنی ، بذار مبحث جمشیدخانو واست توضیح بدم ، جمشیدخان یعنی کسی که همه رو نوک انگشتش می چرخن و هیچکی تا حالا نتونسته بازیش بده.
- زنش که خوب تونست.
- آذر لیاقت نداشت.
- حتما لیاقتو بابای تو داشته ، نه ؟
- نه ، اگه اون لیاقت داشت مامان فرشتمو ول نمیکرد آذرو بچسبه.
- چه اعجب یه بار طرف باباتو نگرفتی.
- وقتی بحث مامانم و جمشیدخان باشه مامانم خیلی عزیزتره.
فقط نگام کرد و لعنت به رنگ این چشما که امشب اینقدر خوش رنگ ترن.
********
دست صیام دور گردنم حلقه شد و تیام با پوزخند بارزش گفت : حتما باید تو این فسقله جا با این بچه بخوابی؟
- من و صیام راحتیم.
- دِ لامصب من ناراحتم ، ازم میترسی هنوز؟
- نه ، فقط میخوام خیال خودم راحت بشه ، شبای مهمونی خاطره خوبی تو اون اتاق ندارم.
خم شد و پتو رو تا بیخ گردن من و صیام بالا کشید و کنار گوشم گفت : عوضش واسه من خاطره های خوبی بوده.
دندونام روی هم ساییده شدن و نمیدونم که چرا امشب من از این مرد اونجور که باید حرص نمیخورم.
- دهنت بو میده.
- چی؟
- من این بو رو دوست ندارم ، همون بویی رو میده که وقتی بچه بودم بابام این بو رو میداد ، همون بویی که باهاش کتکم زد.
لبه تخت نشست و دست برد میون موهام و گفت : من با تو چه کنم ؟ بی خیالش هم که نمیشی ، دیدنش زجره آمین.
- بابامه تیام ، فقط تو بچگیم کتکم زد ، درد داشت ولی درد تسمه تو بیشتر بود.
- دردمو سر تو خالی کردم آمین ، از اینکه بابات خر فرضم کرد دردم اومد و دردمو رو تن تو خالی کردم ، دردمو خالی کردم و حالا بدتر دارم درد میکشم .
- خوب بودن بهت نمیاد تیام.
دستش میون موهام بود و حس حرکت نرم دستاش به نخوت مینداختم.
- من جبران میکنم .
- ذهنم هم پاک میکنی؟
- میتونستم حتما میکردم ، خواب خوبی داشته باشی.
بلند شد و اگه من این مرد رو جای دیگه ای دیده بودم حتما از این همه جذابیتش خوشم می اومد.
کراوات شل و دو دکمه باز یقش و آستینای بالاز دش منظره جذابی ازش ساخته بود و این مرد دقیقا تا کی شوهر منه؟




سارا شونه به شونم زد و با سر اشاره ای به تیام زد و گفت : اهل اهمیت دادن به صیام نبود.
- اشتباه هممون هم همینه ، هیچکس به اندازه اون به صیام اهمیت نمیده.
آهو – چی شده باهاش خوب شدی؟
- خوب نشدم ، کنار اومدم ، من مجبورم چندماهی تحملش کنم.
سارا – مجبور نیستی آمین ، تو فقط صیغه اونی.
- واسه خاطر صیام اونجام.
آهو – کاش اینا بهونه نباشه.
- من به آیلین خیانت نمیکنم.
سارا – بحث آیلین نیست ، بحث پسر دایی بی لیاقت منه ، تو بهترینا رو میتونی تو زندگیت تجربه کنی ، خودتو اسیر نکن.
- چتون شده امروز؟
آهو – آمین من میترسم ، اون دیشب توی جمع تو رو زنش معرفی کرد ، اون داره رو آبروی بابات قمار میکنه.
سارا – تیام عوض شده.
صدای سالار بحث رو نیمه کارگی بخشید و من نمیدونم که چرا اینقدر این تیام خان خوش تیپ شده.
سالار – تیام هم یه کاره ما رو آورده اینجا که هر ورشو میبینی یکی دوربین چسبیده بهش ، حالا باغ آقا نمی اومدیم طوری میشد؟
سارا – کسی تو رو دعوت نکرده بود.
سالار – چی شده با پسرداییت خوب شدی؟
سارا – سالار حوصلتو ندارم.
سالار خنده ای کرد و دست دور شونه خواهرش انداخت و اون رو تو حجم آغوشش جا کرد و گفت : سر حوصلت هم میارم .
به این بردارانه های سالار عادت دارم و میدونم که آهو حاضره نصف عمرش رو بده تا جای سارا باشه.
تیام کنارم شونه به ستون تکیه داد و خیره به سارا گفت : بهزاد داره میاد ، کم اذیتش کن.
سالار – به خواهر من چه؟
تیام – همین خواهر توئه که یه سال و نیمه همه رو مچل خودش کرده.
سارا – یه روز ما رو آوردی باغت ، ببینم میتونی از دماغم درآری یا نه ، حالا حتما این پسره باید باشه؟
اومدم برم تو صورت سارا و بگم که " دیشب خوب باهاش می رقصیدی " که جمع حاضر مانعم شد و من میدونم که سارا با دست پس زدنش همون تفهیم با پا پیش کشیدن رو داره.
خسته این همه بازی با صیام کنار بقیه گرد میز نشستم و بهزاد خان اظهار فضل نمودن که...
بهزاد- بابا دختر شکوهیو واسم نظر کرده.
مثلا گفت تا سارا رو بسوزونه و سارا دست زیر چونه برد و گفت : شهلا؟
و بهزاد از این همه خونسردی سارا حرصی خورد و سری به آره تکون داد.
سارا اینبار رو به سالار کرد که...
سارا – همونه رو میگه که دو سال پیش باهات رفیق بود.
آهو چشم غره ای به سالار رفت و سالار شرمندگیش رو به جون نگاه آهو ریخت.
بگو بانو ، بگو بازم ، بگو که لایقت نیستم
ولی هرگز گلم، عمرم نگو که عاشقت نیستم
تیام زیرچشمی نگاهی به بهزاد انداخت و من ریز خندیدم بابت اون صورت درهم.
سارا – صیامم؟
صیام – هوم؟
تیام – صیام...
صیام – هوم یعنی بله دیگه ، حتما باید بگم بله؟
تیام – بله.
صیام – خب بله؟
سارا خندید و من قربون صدقه نیم وجب قدو بالای زندگیم رفتم.
سارا - سارا فدات شه ، اون نمک پاشو میدی من؟
خدانکنه زیرلب بهزاد رو مورد نقد و بررسی قرار دادم و یعنی این حضرت والا بی خیال رفیق ما شده؟
صیام نمک پاشو که داد دست سارا ، سارا لپش رو بادکش انداخت و من نمیدونم این صحنه زجر بچم چی داشت که بهزاد خان رو نیش چاکونده در طبق اخلاص نصیبمون کرد...




بهزاد – پاشا دیشب یه چیزایی در مورد پروژه جدیدش تو دوبی میگفت ، وثوق پایشی ؟
وثوق زیرچشمی تیام رو دید زده گفت : اگه پیشنهاد داد در موردش فکر میکنم.
تیام – بدتون هم نیومده انگار.
بهزاد – من که جیب خودم از هر چیزی برام مهم تره.
سارا پوزخندی زد و تیام حال اومد با این پوزخندی که فیها خالدون بهزاد رو سوزوند.
وثوق – جدای از رقابتمون پاشا شانس زیادی تا حالا داشته ، دست رو هر پروژه ای گذاشته بی برو برگرد اون پروژه سوددهیش محشر شده.
تیام چیزی نگفت و من نمیدونم که چرا دیشب تا حالا مهم شده برام عدم ناراحتی رئیسم...
دردی که از تو با منه ، مرد میخواد و مردی که بی تو باشه از اهل قبوره ، اهل قبوره...
********
پوشه ها رو تو دستم بالا پایین کردم و نگاهی به اون تن خسته تکیه زده به پشتی بلند صندلیش انداختم و گفتم : مشکلی هست ؟
چشم باز کرد و از نوک بوتم رو تا شال به کلیپسم بند رو نگاهی انداخت و گفت : سرم درد میکنه.
- اینا رو امضا کن من برات مسکن بیارم.
لبخندی زد و معادله این روزای من مجهول دارتر شد ، لبخندش همیشه تا این حد شیک و جذاب بود ؟
از در بیرون زدم و آسانسور تو طبقه متوقف شد و من کنجکاوی خرج اون راه کردم و خیره دری شدم که باز شد و مردی ازش بیرون زد که شاید آخرین فرد احتمالی ذهن کنجکاو من بود.
تکرار شد نگاه تیام و از نوک بوتم تا شالی که تنها نقطه وصلش به سرم همون کلیپس بود رو رصد کرد و لباش یه وری شد و قدمی برداشت طرفم و من ناخودآگاه جبران کردم عدم این فاصله رو.
- سلام ، فکر نمیکردم اینجا ببینمت.
- سـ...سلام ، چطورین ؟
- خوبم ، تو خوبی؟
سری تکون دادم و اون به یه قدمیم رسید و من هول کردم و گفتم : الان به تیام میگم که اومدین ببینینش.
خیره بود بهم و من دستگیره فشار دادم و صدای تیام تو سرم جولون داد.
تیام - آوردی قرصو؟
- تیام ؟
صندلی رو گردوند و من گفتم : مهمون داری.
چشماش ار هم باز شد و چرا تا این حد رنگ لعنت شده این چشما عجیب به دل میشینه؟
از جاش بلند میشه و دقیقا دکمش تا زیر سینش بازه و گردنبند خاصش روی اون همه برنزه برق میزنه.
پاشا – نمیدونستم آمین اینجا کار میکنه.
تیام – اینجا چی کار میکنی؟
پاشا – تیام ، مهمون نوازی بلد نیستی؟
تیام – آمین برو خونه ، نیازی نیست امروز اینجا باشی.
پاشا – چرا ؟ خب آمین هم باشه ، دیدمش خوشحال شدم.
سنگینی نگاه جفتشون روم بود و همه میگن پاشا هیزه و من چرا از مدل نگلاش چندشم نمیشه؟
توجهی خرج حرف تیام نکردم و گفتم : نسکافه میخورین یا چای؟
پاشا – تیام برعکس خودت زن مهمون نوازی داری.
تیام پر حرص نگاه حرومم کرد و من میخوام بدونم پاشا چه خطری ممکنه داشته باشه؟
آماده کرده بودم نسکافه ها رو و کیکا رو توی سینی جا داده بودم و برای اون سردرد کذایی تیام هم یه ژلوفن کنار لیوان آب گذاشتم و قبل از ورود به اتاف گوش چسبوندم به بدنه چرم کوب در اتاق.
پاشا – شنیده بودم جمشیدخان واسه این ته تغاری که هیچکس ندیدتش برنامه هایی داشته.
تیام – فعلا که اون زن منه و من خوش ندارم کسی جز خودم واسه زنم برنامه بچینه.
پاشا – خبرشو دارم که میخواستی با آیلین ازدواج کنی ، چی شد که تغییر رویه دادی؟
تیام – زندگی خصوصی من به تو ربطی داره ؟
پاشا - نه تا وقتی که زندگی خصوصیت مهم ترین بخش زندگی من باشه.
تیام – منظور؟
پاشا – من برای این حرفا اینجا نیستم ، بهزاد که خبر پروژه رو داده بهت ، من نیاز به سرمایه گذاریت دارم.
تیام – میدونی که من اهل معامله با تو نیستم.
پاشا – حتی جمشیدخان هم تو این پروژه شرکت میکنه ، میخوای از پدرزنت کم بیاری؟
تیام – حتی اگه آمین هم از من بخواد ، من تو این پروژه شرکت نمیکنم.
و دقیقا از کم ارزش ترین عضو خانوادش مایه گذاشت انگار.
پاشا – پس حرفی نمی مونه.
صدای قدمایی رو شنیدم و تن عقب کشیدم و در باز شد و پاشا هنوز متوجه من نبود.
پاشا – اسم پروژه رو بعدا بهت میگم ، فقط یادت باشه که به من نه گفتی ، تو به پاشا خان نه گفتی.
از در بیرون زد و من میدونستم که عصبیه و باز به من لبخندی زد و گفت : نشد که نسکافتو بخورم ، باشه دفعه بعد ، جاییکه باب میل جفتمون باشه.
از گوشه چشم مردی رو میدیدم که به قاب در تکیه زده بود و دستگیره رو تو مشت فشار میداد.
از سر اجبار لبخندی به پاشا زدم و و پاشا تو دل آسانسور گم شد و تیام غرید که...
- مگه بهت نمیگم برو خونه ؟ خوشت میاد این مرتیکه هی نگات کنه ؟ مگه نگفتم این مرتیکه آدم درستی نیست؟
بی تفاوت براندازش کردم و ژلوفن رو از فویلش بیرون کشیدم و با لیوان آب جلو صورت عصبیش گرفتم و گفتم : سرت درد میکرد.
نگام میکنه و چرا چند روزه این نگاه برای من حس های متفاوتی داره؟




با نگام دونه های برفی رو دنبال میکردم که پشت شیشه های سرتاسری سالن از دیدم محو میشدن.
ساعت از شش بعدازظهر هم گذشته بود و خیابونای تاریک شهر با چراغاشون چشم نوازی میکردن.
از اینکه مرد زورگوی این روزام تا این ساعت مجبورم میکرد که پابه پاش تو شرکت بمونم حرصم میگرفت و تهش فقط میتونستم تو دلم غر بزنم سرش و جلو روش تا کمر براش خم شم.
صذای قدمای محکمش رو روی پارکتای کف میشنیدم و دوست نداشتم حتی لحظه ای مزاحم خلوتم بشه.
حلقه شدن دستاش زیر سینم و کوبیده شدنم به سینه پهنش شوکم کرد و نگام ناباور هنوز بند اون شیشه های سرتاسری بود که دیگه برفاش به چشمم نمی اومد.
- برف دوست داری؟
سرم تا جای ممکن چرخید و من تا حالا به تفاوت قدمون پی نبرده بودم انگار.
خیره صورتم بود و نفساش با اون نمیدونم چند درجه سانتیگراد گرما به گردنی میخورد که از بابت شلی شالم پوششی نداشت.
تن از میون اون حجم گرما بیرون نمی کشیدم و این عدم تقلا ذهن به هم ریختم رو شلوغ تر میکرد.
سبزی نگاش روح نوازی میکرد و من نمیدونم که این جنگل زنده چی برای گفتن داره؟
چشمای تو دلبری کرد و دل من رفت ، طفلی هنوز دنبال یک سنگ صبوره
پیشونیش به پیشونیم چسبید و این همون مردیه که قانون گذاشت رئیس صداش بزنم.
زبونم تو دهنم سست و از پایه ویرون چرخید و چرا بوی کاپتان بلک قاطی عطر تنش تا این حد شامه نوازی میکنه؟
- ولم کن...
دستش سفت تر و تن من میون اون همه بوی کاپتان بلک از صبح یه ریز کنج لب آقا بوده فشرده تر.
- از پاشا و نگاش میترسم ، حتی کارن هم اینقدر برام ترس نداره.
- از چی میترسی؟
- از خودم میترسم ، از خودی که نتونه بگذره.
- از چی؟
- چرا از آیلین خبری نیست؟
- آیلین که میره پیش آذر ، زیاد تماس نمگیره ، چون جمشیدخان عصبی میشه.
- از آذر متنفرم.
- من هیچ احساسی به اون ندارم و این از تنفر هم بدتره...حالا میشه ولم کنی؟ حس میکنم داری خط قرمزامون رو رد میکنی؟
- نه ، ولت نمیکنم ، چون امروز به حد کافی برام گند بوده ، امروز دلم یه چیز جدید میخواد.
- مثلا یه شام جدید؟
- اینم میتونه باشه .
- مثلا یه شام خاص ، تو یه جای خاص.
- یعنی من به تو فسقله بچه میتونم اعتماد کنم که شبمو بسازی؟
- هیچ وقت خواهرزنتو دست کم نگیر.
قلب خودم که تیر میکشه هیج ، کاهش دمای نگاه اون مرد مهربون این روزام دیگه چه صیغه ایه؟
لباش به پیشونی تبدارم چسبید و این افزایش دمای تن آیا تعبیری داره؟
شقیقه نبض گرفتم و معده تیر کشیدم سرم رو کنار میکشن و حالا گونشه که به پیشونیم چسبیده.
- فعلا تویی که زن منی...
میگه و نگاه من درگیر نگاش میشه و این مرد این روزا عجیب مهربون چه حرفی تو نگاش داره؟
چشمای تو دلبری کرد و دل من رفت ، طفلی هنوز دنبال یه سنگ صبوره
***********
گردنم رو پایین تر بردم و عملا تا دماغم تو یقه پالتوم جا گرفت.
نگاهش تو فضا چرخ میخورد و لبش لبخند داشت و من با اتیکت ترین آدم زندگیم رو آورده بودم پایین شهر تا شام بخوره و تنوع رو تجربه کنه.
- دیدی میتونی به من اعتماد کنی؟
از این همه پررویی ذاتیم به خنده افتاد و شالگردنش دور گردنم چرخید و من لبخندی رو دیدم که اینبار عجیب پدرانه بود.
- به جا این چیزا قر و فر دار یه چیز گرم تر بپوش.
من تشنه پدرانه هایی هستم که یه عمر ازم محروم شده.
لبخند میزنم به حجم سیال نگاش و این رنگ رو من هیچ وقت فراموش نمیکنم.
- چرا یه دونه ای؟
- چی؟
- چرا تک فرزندی؟
- خب مامان بعد من دیگه نتونست بچه دار بشه ، یه بیماری زنونه گرفتو مجبور شد قید دیگه بچه دار شدنو بزنه.
- اونا خیلی دوست دارن.
- شوخی نکن ، بابای من بزرگترین منتقد منه ، مامانم عملا همه رو بیشتر از من دوست داره ، بعضی وقتا حتی به صیام حسودیم میشه ، اون بیشتر از من عشق مامان بابامو داشته.
- صیامو همه دوست دارن ، تو رو هم همه دوست دارن.
- تو چی ؟ تو هم منو دوست داری؟
سینی حاوی اون چندتا ساندویچ از دادن جواب خلاصم کرد و آیا اسم احساس من به این مرد این روزا کل فکرمو مشغول کرده واقعا چیه؟
ساندویچ بندری رو که با ولع گاز زدم به خنده افتاد و گفت که...
- جاشه که الان یکی از کارمندام منو ببینه.
- خب ببینه ، از دیوار خونه مردم که بالا نمیریم داریم شام میخوریم.
اشتهام مسری میشه و به جونش میوفته و وقتی با اشتیاق اولین ساندویچشو تموم میکنه میخندم و اون دست میبره و تکه موهای بیرون زده از شالمو نرم میکشه و من چرا تا به این حد به قاتل روحم حق جولون میون افکارم رو میدم؟


از خنده غش کردم و اون تشر زد که...
- بدبختی من خنده داره؟
- خنده که هیچی جیگرمو حال میاره.
خیره خندم شد و بعد با اون همه غر زده به جون نمیدونم کی خودش رو از دیوار دومتری بالا کشید و من آروم گفتم که...
- مواظب باش.
نگاش روی صورتم رقصید و صداش ولوم پایین تو گوشم نشست...
- خوشم میاد از دیوار مردم هم بالا رفتیم.
باز خندیدم و اون همه به خنده افتاد.
تنش که از دیدم کنار کشیده شد و در تو روم باز شد وثوقی رو دیدم که چندمتر اونورتر چماق به دست شاهد جیمزباند بازی برادرجانش بود.
از خنده ریسه رفتم و وثوق توپید بهمون که...
وثوق - کدوم گوری بودین ؟ این چه وضع اومدن تو خونه است؟
تیام – ریموتو جا گذاشته بودم ، کلید هم نداشتم.
وثوق – خب خبر میدادین می اومدم درو وا میکردم.
تیام – جون داداش خسته ایم ، بی خیالمون شو.
از این همه غیظ وثوق باز خندیدم و وثوق تشر زد که...
وثوق – جمعش کن...
تیام خندید و این مرد امروز عجیب غریب همون رئیس اون اوایل بدبختیمه ها...
کنار شومینه وسط خونه که وایسادم تا گرم شم از در زد تو و در حال بالا رفتن از اون همه پله گفت که...
- فردا دیرتر میریم شرکت.
- هر چی شما بگین رئیس.
سنگینی نگاش حس شد و من میدونم که این مرد از کلمه رئیس این روزا عجیب متنفره.
نگاهی به چشمای تو شب برق زدش کردم و گفتم که...
- یه کم جنبه شوخی داشته باش.
باز خیرمه و من رشته این نگاهو پاره میکنم و سر از اتاقم در میارم و تن که به تخت میکوبم بوی کاپتان بلک وصل به گردنم نگامو به شالگردنی میندازه که امشب پدرانگی خرجش شده بود و میون شلوغی خیابونای پایین شهر دور گردنم نشسته بود.
خیلی دلم گیره خیلی دوست دارم ، دوست داشتنت خوبه خیلی دوست دارم
***********
دست صیام میون دستم محکم تر شد و من از اینکه جلوی این خونه وایسم و جگرگوشمو بسپارم دست مادری که مادر نیست عجیب متنفرم.
در که روی پاشنه چرخید مردی رو دیدم که تیشرت به تن بهم لبخند میزد و تعارف میزد که داخل بشم و اون همه تواضع کار دستم داد.
صیام تو پیچ راهرو گم شد و من موندم و کارنی که پشت کانتر قهوه درست میکرد و من چقدر از این تنها بودنش یکه خورده بودم.
- سحر نیست؟
– اون اصولا خونه نیست.
سری به تایید تکون دادم و اون خنده مصنوعی تحویلم داد و چرا این مرد تا این حد خیرگی هاش عذاب نمیشه.
- من باید برم ، فقط مواظبش باشین ، اون سری تیام خیلی عصبی شده بود.
کارن – کم که از خجالت سحر در نیومد ، دو هفته یه بارو کرد یه ماه ، سحر به درک من دلم تنگ صیام میشه.
لبخندی زدم و طرف در قدم برداشتم و اون بود که تو راهرو کیفم رو کشید و کوبوندم به دیواری که من جای تکیه بهش حس لغزش بهم دست میداد.
ترسیده به اون همه غم نگاش خیره بودم که گفت : کاش...
فقط نگاش کردم و این مردیه که اون اوایل من از اون همه جنتلمنی هاش خوشم می اومد.
- من باید برم...
- بری پیش تیام ؟
- چی دارین میگین ؟
- کاش زنش نبودی .
از در بیرون زدم و میون حجم فلزی اتاقک آسانسور گم شدم و کاش های اون چرا معما میشن؟


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 117
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 803
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,148
  • بازدید ماه : 27,029
  • بازدید سال : 177,128
  • بازدید کلی : 11,674,268