close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت دوازدهم
loading...

رمان فا

دست بردم طرف کیف نارنجی و لمس کردم آویزش رو. سارا – چته تو امروز؟ چرا پکری؟ پکر ؟ بیشتر شوکه ام ، شوکه کارنی که تا این حد عجیب شده این روزا…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت دوازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3759 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:32 نظرات ()

دست بردم طرف کیف نارنجی و لمس کردم آویزش رو.
سارا – چته تو امروز؟ چرا پکری؟
پکر ؟ بیشتر شوکه ام ، شوکه کارنی که تا این حد عجیب شده این روزا و من معنی کاراش رو با همه ایست بازرسیای ذهنیم خوب میفهمم.
این مرد پیش خودش چه فکری کرده؟
من زن تیامم...
اون شوهر سحره...
و اون میگه کاش من زن تیام نبودم...
آهو – کجایی شما ؟ یه کم با ما بپر......................................

- شما کجایی؟ آمارتو خوب دارم که جیک تو جیک شدی با این پسرخاله ما...
دستی تو سرم کوبید و گفت : دلت خوشه تو هم...
سارا – آره دیگه دلمون عجیب خوشه ، خوش اینکه زن بابام دیروز زنگ خانوم زده واسه توک پا خدمت رسیدن واسه امر خیر.
- راست میگه این؟
آهو – من به حرمت سارا گفتم نه ، ولی خداوکیلی خیلی با کمالاته.
سارا هیچی نگفت و من میشناسم این یه دنده لجبازی رو که این روزا خیلی با خودش درگیره.
دستی دور کمرم پیچید و من به سالاری خیره شدم که تو برنامه های امشبمون هیچ جایی نداشت.
- تو اینجا...
سالار – گفتم بده دوتا دختر خوشگل و ترگل ورگل تنها باشن.
- چشاتم که لوچه ، سه تا نه دوتا.
سالار – فعلا مسئولیت تو و سارا با منه ، آهو که دیگه خانوممه ، باید مراقبش باشم.
پوزخند آهو رو دیدم و دلم خنک شد و سالار با همه بدجنسی هاش سر تو صورت آهو برد و گفت : مگه خانومم نیستی ؟ تو که خانوممی.
آهو اینبار حرص خورد و من سقلمه حروم پسر خوبه همه سالای زندگیم کردم.
سارا – اینو دوباره واسه چی دنبال خودت راه انداختی؟
مسیر نگاه سارا بهزادی بود که کمی اونورتر با موبایلش حرف میزد و نگاش میخ پالتوی کمی پایین تر از باسن بلندی دار سارا بود.
سالار – لج نکن سارا.
سارا – حالم ازت به هم میخوره.
سالار – ولی من خیلی دوست دارم و این حرف اول و آخرمه که این پسر برای تو از همه بهتره.
سارا – بشین تا زنش شم.
سالار – فعلا که بابا تو رو نامزد اون میدونه و به بهزاد پیشنهاد داده تا بعد از عید عروسیو راه بندازه.
سارا حرصی شد و من حرصی شدم و آهو دست سالارو محکمتر اینبار پس زد.
آهو – خوش باشین.
جلوتر راه افتادیم و سالار باز همگام ما شد و من میدیدم که بهزاد چقدر حرص اون همه کوتاهی پالتوی سارا رو داره.
سالار – آمین تیام کجاست ؟
و من هیچ وقت یادم نمیره که سالار تنها کسی بود که با تیام موافق بود.
- من چه میدونم؟
سالار اخمی بهم کرد و این پسر چه اصراری داره من و سارا رو به ریش رفیقاش ببنده.
سارا کیف میخواست و برای یه کیف ما عملا سه طبقه پاساژ رو زیر و رو کردیم و بهزاد به این همه تخسی سارا لبخند میزد و دقیقا چرا بهزاد موضع خودش رو مشخص نمیکنه؟
کنار بهزاد که وایسادم گفت : چرا سارا از من بدش میاد؟
- اون از تو بدش نمیاد ، فقط از تو خوشش نمیاد ، تو انتخاب باباشی دقیقا تو روزایی که سارا از همه خونوادش برید.
بهزاد – هنوز هم با اون مرتیکه انگله؟
- کی؟
بهزاد – همون پسره که تو پارتی باهاش بود.
- نه ، ولی این دلیل نمیشه که سارا طرف تو کشیده بشه.
بهزاد – اولین روزی که سارا رو دیدم ازش خوشم اومد ، اون برای منه ، میخوامش حتی اگه نخوادم.
و چرا ابراز عشق این جماعت یه مشت زوره؟
- تو اصلا سارا رو میشناسی؟
بهزاد – اون خواست که من بشناسمش ؟ زور بالا سرش نبوده که اینجور میاد بیرون.
و این مرد چه حرصی بابت این پالتو خورده امشب.
- حالا هم سالار کنارشه و برای سالار هیچ وقت نوع پوشش من و سارا مهم نبوده ، سارا از غیرت الکی بدش میاد.
بهزاد از کنارم رد شد و تو عدم توجه سالار دست دور کمر سارایی حلقه کرد که با فروشنده جذاب کیف فروشی درگیر بود.
بهزاد با همه زورگویی هاش و برای من مهربونی هاش تنها مردیه که از پس سارا برمیاد.


دست بردم قاچ پیتزا رو دهن ببرم که سارا گفت : آمین ، من و آهو برای عید داریم میریم کیش ، تو میای؟
- نه ترجیح میدم عیدو با مامان باشم.
آهو به من لبخندی زد و سالار وسط لبخندش پارازیت انداخت.
سالار – اون وقت شما دوتا با کی میرین؟
آهو چشم و ابرویی اومد برای سارا و منو به انداخت.
آهو – با مهدی جون اینا...
سارا از خنده ریسه رفت و من گفتم : نپکی از خوشی.
سارا – اصلا اسمش میاد من ذوق میکنم.
بهزاد از این همه خنده سارا حرصی گفت : مهدی خانو معرفی کنین ما هم بشناسیم.
سالار اخمی به پوزخند سارا کرد و گفت : شوخیشونه.
سارا – شوخیم کجا بود ؟ خواستگارمه.
آهو – خیلی هم دوسش داره.
- هر روز یه شاخه گل میذاره پشت در خونه.
آهو – صبح به صبح به عشق سارا میره نون میگیره میاره در خونه.
سارا میخندید و ما میگفتیم ، سالار گاهی اخم میکرد و گاهی از این همه دل خستگی عاشق سینه چاک خواهرش میخندید و اما بهزاد...ساکت بود و به خنده سارا خیره.
سارا هم خیره بهزاد میشد و من دوست دارم که رفیق همه سالای زندگیم خوشبخت باشه.
خیلی دلم گیره خیلی گرفتارم ، دوست داشتنت خوبه خیلی دوست دارم
***********
رو صندلیای فلزی تراس نشسته بود و خیره راهی بود که من ازش رد میشدم تا بهش برسم.
باز کاپتان بلک میکشید و تو اون سرمای استخون سوز جز یه بافت نازک چیزی پوشش اون سینه عضله دار نبود.
رسیدم به تراس و اون نگاهی به ساعت رولکسش انداخت و گفت : ساعت دوازده و نیم نیمه شب برای برگشتن خونه یه کم دیر نیست ، مخصوصا اگه یه دختر سنوزده ساله باشی؟
- بی خیال ، سالار و بهزاد هم بودن.
- کدومشون رسوند ت؟
- هیچ کدوم ، با تاکسی اومدم.
تو نگاش چیزی برق زد و من که رد شدم مچم گیر مشتش شد.
- تو هم نشستی تو تاکسی و اومدی ؟ من بی غیرتم ؟ ساعت دوازده نصفه شب نشسته تو تاکسی ؟ چلاغ که نبودم می اومدم دنبالت ، مشکل اینه تلفن زن من شماره همه رو میگیره الا شماره منو ، دِ نباید یه خبر بدی کدوم گوری میری ؟ تلفنت هم که خاموشه.
خیره مردی بودم که امشب عجیب مرد بود ، مردی که من مثلش رو تو زندگیم نداشتم ، من مرد غیرت دار نداشتم ، من مرد نگران دیر کردنم نداشتم ، من مرد ساعت دوازده و نیم نصفه شب کاپتان بلک به انگشت و با یه لا لباس تو سرمای بهمن منتظرم نداشتم ، من هیچ وقت مردی به مردی مرد امشبم نداشتم.
دستم از داغی دستش گرم شد و با لبخندم جری شد مرد عجیب مرد امشبم.
- میخندی ؟ من جز میزنم تو میخندی؟
هر وقت دلت میگیره می سوزم ، هر وقت دلت می سوزه میمیرم
- نه...
- چی نه؟
- من به تو نمی خندم.
- پس به چی میخندی؟
- تو اولین نفری.
- اولین نفر چی؟
- تو اولین نفری هستی که...نگرانم شده.
مات صورت پر خندم بود و من به خودم که اومدم صورتم به بافت تنش چسبیده بود و یه چی زیر شقیقم گرومپ گرومپ صدا میداد و دستی به کمرم بند بود و دستی به پشت گردنم.
داغی لبایی رو روی پوست سرم حس کردم و اون غرید که...
- از این به بعد یکی همیشه نگرانته.
- همیشه فکر میکردم...
- بگو ، به چی فکر میکردی؟
- به اینکه از شوهر آیلین خیلی بدم میاد ، انگار باید تجدید نظر کنم ، تو برام بیشتر از یه شوهرخواهر مایه میذاری.
خندید و چقدر بوی خندش بوی کاپتان بلک میده.
حجم بازوهاش گرم بود و من گرما رو عجیب امشب پذیرام.
- فردا بریم یه جایی؟
سر عقب بردم و به صورتش خیره شدم و اون خیره تو صورتم موند.
- کجا؟
- تو فقط یبه تیپ رسمی بزن ، بی خیال اون پالتو کوتاهات هم شو.
- چه گیری دادی به اونا؟
- حالا یه بار با ما میخوای بیای بیرونا.
- فقط این یه بارو ، یادت باشه.
خندید و باز پیشونیم کوبیده شد به اون حجمی که دوشب حس نابودی بهم میداد و امشب من نمیفهمم که چرا اینقدر گرمه و من چرا اینقدر گرما رو العهد امشب دوست دارم.
خیلی دلم گیره خیلی گرفتارم ، دوست داشتنت خوبه خیلی دوست دارم



خیره اون همه خوش تیپی بودم و نگاه اون هم گیر پانچو و ساپورت و بوت پاشنه تخت و ساق بلند من بود.
- خوشم میاد کوتاه هم نپوشیدی.
- خوبه دیگه ، گیر نباش .
- بچه پررو.
این روزا از اخمش هم خوشم میاد و اون قراره بشه شوهر آیلین.
کراواتش رو جلوی آینه مرتب کرد و من گفتم : مهمونی که نمیریم.
- نه یه دور همیه.
سری به تایید تکون دادم و دری باز کرد و من جلوتر از اون از در زدم بیرون و گفتم : لیدیز فرست.
- نه بابا از اینا هم بلدی ؟
- پس چی خیال کردی ؟
- بلد هم باشی به دردت نمیخوره ، آخه گفتن لیدیز نه فسقله بچه ها.
حرص میزنم از این بچه گفتن تیام خان و زبونم رو تلخ میکنم و میگم که...
- چطور اون دوشب تو نظرتون بچه نبودم ؟
گوشی چشمی نثارم کرد و تو اون مرسدس بنزی که من بی نهایت عاشقش بودم نشست.
کنارش جاگیر شدم و اخمش رو دیدم و چرا کم کم خاطره اون دوشب از ذهن من کمرنگ میشه؟
- یه چی گفتی ، یه چی شنیدی دیگه.
- حرفات زور دارن ، قرار بود فراموش کنی نه اینکه هرجا کم آوردی نمکش کنی و بپاشی به زخم جونم.
- نمیشه تیام ، حرف یه عمر بدبختیه ، من تو ایران زندگی میکنم.
- گفتم من یه غلطی کردم پاش هم وایمیستم.
- خوبه قبول داری غلط بوده.
- زنمی ، حقمی ، بابات وقتی تو رو عقدم میکرد باید فکر اینجاهاش هم میکرد که من از چیزی که برامه نمیگذرم ، تمومش کن ، یه جمعه اومدیم بیرون.
- پررویی به خدا.
اینبار نیش چاکوند و لعنتی نیشش هم قشنگه.
صدای آهنگ که تو ماشین پیچید ساکت شدیم و فقط من گاهی افسار نگامو شل تر میکردم تا برای اون نیمرخ خوش تراش رو یه کم و فقط یه کم هیزی کنم.
"برام هیچ حسی شبیه تو نیست ، کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه ، همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست ، تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه ، تو زیباترین آرزوی منی
منو از این عذاب رها نمیکنی ، کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه ، همین که فکرمی برای من بسه
منو از این عذاب رها نمیکنی ، کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه ، همین که فکرمی برای من بسه
از این عادت با تو بودن هنوز ، ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز، اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی اینقدر حالم بده که می پرسم از هر کسی حالتو
یه روازیی حس میکنم پشت من ، همه شهر می گرده دنبال تو
منو از این عذاب رها نمیکنی ، کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه ، همین که فکرمی برای من بسه
منو از این عذاب رها نمیکنی ، کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه ، همین که فکرمی برای من بسه"

همه فکری در مورد مکانی که میرفتیم کرده بودم الا یه آتلیه نقاشی ، اونم چی ؟ نقاشی با قهوه.
ابتدای ورودمون وقتی یه دختر با قد متوسط و صورتی پر از آررامش طرفمون قدم برداشت و اونقدر صمیمی تیام رو بغل کرد و تیام با ذوق گونش رو بوسید به شوکگی افتادم.
نگاه دختر روی من برگشت و لبخندش باز تکرار شد و من به خودم که اومدم میون حجم تنش فشرده میشدم و اون کنار گوشم گفت : پس آمین معروف تویی ، حتی فکرش هم نمیکردم که اینقدر خوشگل باشی ، یعنی از سر این مرتیکه زیادی زیادی.
من رو میشناخت و من هنوز نمیدونستم این مرد مغرور و رئیس مآبم چه صنمی با جماعت نقاش باشی داره.
تیام - سها دقیقا اون شوهر نره خرت کجاست؟
صدایی اومد و من به مرد شیک پوشی که دست انداخت دور کمر اون دختر سها نام و با خنده حرف زد نگاه کردم.
- نره خرتویی که العهد روز آخر گالری خانومم اومدی و انتظار داری شب هم ببریمت خونمون و یه چی بدیم بریزی تو اون خندق بلا.
تیام میخواست بخنده و من هم میخواستم بخندم و هم دلم تنگ اون خانوممی بود که برای سها بود و من هیچ وقت طعم گسش رو نچشیدم و پا گذاشتم تو خانومونگی.




دست تیام شونم رو گرفت و من فشرده شدم به مردی که این روزا کل منطقم پسش میزد و دلم تو نبرد با این منطق عجیب با این مرد راه می اومد.
نگاه مرد روی من بود.
- معرفی نمیکنی خانومو؟ گرچه میدونم آمین خانومن.
این مرد و زن منو از کجا میشناسن؟
مرد دستی طرفم دراز کرد و گفت : شهنامم ، داداشمو خیلی وقت پیش دیدی ، شایان .
لبخندی زدم ودستش رو گرمتر فشار دادم و گفتم : وای خیلی خوشبختم از دیدنتون ، شایان خوبه ؟
شهیاد - اونم خوبه ، گفت اگه دیدمت سلامشو بهت برسونم.
تیام - این آقا یه مدت تو کانادا هم خونم بوده.
سری تکون دادم و باز گفت : سها هم خدا زد تو سرش و دوسال پیش قبول کرد این رفیق ما رو به غلامی قبول کنه.
نیش سها باز میشد با هر کلمه تیام و شهنام غر میزد به جون تیامی که میخندید.
شخصیت تیام برای من هضم نشدنیه و من به این مرد این روزا دارم عادت میکنم.
از این عادت با تو بودن هنوز ، ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
تیام با شهیاد رفت و من کنار سها تابلوهاش رو میدیدم.
سها - تیامو خیلی دوست دارم و از اینکه کنارشی خیلی خوشحالم.
لبخندی زدم و اومدم بگم که این موندن همیشگی نیست که گفت : میدونم ، همه چیزو میدونم ، تیام همه چیزو به من میگه ، پس پاش بمون، نذار خواهرت تیامو ازت بگیره.
- من و تیام...
- میدونم ، اجبار بوده ولی امروز من تو نگاه اون چیزیو دیدم که هیچ وقت در مقابل زنای دیگه زندگیش اینجور نگاهی نداشته.
- سهاجون اون...
- من زیر وبم رابطتونو میدونم ، حتی اون دو شبو.
شوکه بودم و نگاه میکردم به زنی که شاید تنها فرد خبر داشته از اون شب بود.
- عذاب وجدانش داره خفش میکنه ، میگه مدیونه بهت ، ولی من میگم اون عاشق اون دو شبه ، تیام پسر پاکی نبوده ، ولی ندیدم تو این چند ماهی که تو تو خونش بودی جز حرف تو حرف کس دیگه ای میون باشه ، میبینی آمین ، تو فرصت عاشق کردن اونو داری ، در حالیکه من میدونم اون نزده میرقصه ، من و شهنام از اول این همه عاشق نبودیم ، شهنام نفرت انگیزترین آدم زندگی من بود ولی زمان ما رو عاشق کرد ، تو و تیام هم فرصت دارین.
به لبخندش لبخند پر استرسی زدم و اون از احساس مردی حرف میزنه که تنها بعد منفیشو اون دوشب میدونه ، رد کمربندش چی که هنوز پوستم به فکر ترمیمش نیفتاده؟
***********
به خون لوکس شهنام و سها خیره بودم و نور ملایم کنار موسیقی بی متنی که تو فضا جریان داشت محیط کلاسیکی رو ساخته بود و تیام با چند مرد گوشه سالن میخندید و سها با اون دکلته تنش زیادی خوشگل به نظر میرسید.
یه تاپ پشت گردنی بافت تنم بود و موهام رو دم اسبی بسته بودم و تقریبا خوشتیپ بودم.
تیام بهم لبخندی زد و من خواستم لبخندش رو جواب بدم که قرار گرفتن مردی جلوی روم تصویر تیام رو نابود کرد.
- سلام.
نگاش کردم و دیدم که قیافه چندان جذابی نداشت ولی لبخند خاصی داشت.
لبخندی زدم و گفتم : سلام.
- از دوستای سها هستین؟
- تقریبا.
با دست اشاره کرد روی اون کاناپه سه نفره بشینم و من نشستم و اون با فاصله کمی از من نشست و من تو خودم جمع تر شدم.
- میتونم اسمتون رو بدونم؟
من آشنایی بده نیستم یارو.
- مهرزاد هستم.
لبخندش محو شد و فهمید پایه پیدا نکرده.
دستی روی شونم نشست و من به مرد این روزا عجیب بهش عادت کرده خیره شدم و این مرد امشب زیباترین طرح لبخند مجلس رو داره.
همین عادت با تو بودن یه روز ، اگه بی تو باشم منو میکشه
اون مرد به حرف اومد و گفت : تیام خانومو معرفی نمیکنی؟
تیام - همسرم آمین.
اینبار ته خندی روی لبم شکل گفت و نگاه تیام خیره اون لبخند بود و من میدونستم که این مرد همیشه نگران مردای دور و برمه.
همین عادت با تو بودن یه روز ، اگه بی تو باشم منو میکشه



دستاش از نرده های تراس آویزون بود و کتش بی قید روی شونه هاش افتاده بود.
بوی کاپتان بلک رو تو ریه کشیدم و به لیوان کوتاه قد و تپل آب جو خوریش خیره شدم.
کنارش وایسادم و خیره به نیمرخ تو هپروت رفتش گفتم : به چی فکر میکنی؟
نگام کرد و بادی وزید و من سردم شد و لرز تو تنم نشست.
کت دورم پیچیده شد و تیام گوشی به دست گرفت و از تابلوی هنریش عکس گرفت و بهم خندید و من گفتم : دیوونه.
باز سوالم تکرار شد و نگام به اون لیوان نشسته روی نرده های سنگی تراس افتاد.
- نقاط منفی آیلین از دید تو چیه؟
- آیلین کلا از دید تو چیه؟
کامی از اون کاپتان بلک من بهش معتاد شده گرفت و دل من لرزید.
تو سیگارو خاموش کن تا بگم چطور میشه با گریه هم دود شد
- آیلین برای من تنها چیزی بود که هیچ وقت نتونستم به دستش بیارم.
- و آیلین برای من نفرت انگیزترین موجود پونزده سالگیمه ، تیام نپرس ازم ، چون خودم هم میخوام فراموش کنم ، تو اگه آیلینو انتخاب کردی پای خوب و بدش هم وایسادی.
اینبار رو کردم طرف حیاط بزرگ خونه شهنام و باز دستایی زیر سینم در هم قفل شد و قلب من زیر این دستا مشت شد.
چونش که روی شونم نشست گفتم : همه اون آدمای تو مهمونی فکر میکنن چقدر من و تو عاشق دل خسته ایم.
و خندیدم ، به تلخی بوی کاپتان بلک غرق در هوا.
چطور میشه با خنده هم زخم خورد چطور میشه با عشق نابود شد
- تو هیچ وقت عاشق نشدی آمین؟
- یه بار.
حلقه دستش محکم تر و نفساش تند تر و باز بوی کاپتان بلکی که تمام رگ های بینیم رو پر کرد.
- بچه که بودم عاشق شاهین بودم ، باهام بد نبود ، تنها کسی که تو اون خونه باهام بد نبود ، ولی وقتی بزرگ تر شدم فهمیدم اونم یه مهرزاده.
نفساش آروم تر و من هیچکس رو نداشتم که برام نفس تند کنه.
_ آیلینو خیلی دوست داری؟
چیزی نگفت و چونش بیشتر فشرده شد به شونم و تو قابوس من سکوت یعنی مثبت ترین جواب ممکن.
و من یاد مامانی می افتم که شاید سالها پیش همین سوالو از جمیدخان پرسید.
یه زن با جنونش به من یاد داد
که عاشق شدن... که عاشق شدن... که عاشق شدن...قبل ویرونیه

صدای سها خلوت رو از بین برد و من تو همون تاریکی تراس هم میتونستم طرح اون لبخند نازش رو ببینم.
سها - لیلی مجنون بازیتونو بذارین یه وقت دیگه ، الان وقت شامه ، بعدش هم میخوایم تانگو برقصیم.
سها رفت و تیام سر کرد تو گوشم و گفت : به نظرت سها از سر شهنام زیاد نیست ؟
سری به نفی تکون دادم و گفتم : اونقدر عاشق همن که حسودیم شد بهشون.
خندیدم و خنده هام هنوز بوی کاپتان بلک میدن.
چطور میشه با خنده هم زخم خورد ، چطور میشه با عشق نابود شد
***********
لیوان حاوی دلستر استوایی جلو روم گذاشته شد و من به تیامی خیره شدم که با همه توجهش به اون مرد حراف باز هم نیم حواسی خرج من میکرد.
و چرا این مرد اینقدر بابت خواهر عشقش غیرت خرج میده؟
سها کنارم لم داد و گفت : بهت خوش میگذره؟
لبخندی به این همه مهربونیش زدم و گفتم : عالیه ، جمع صمیمی دارین.
- آره ، البته اگه اون دختره آویزونو که دو ساعته تو نخ شوهرته رو فاکتور بگیریم.
رد نگاش رو دنبال کردم و رسیدم به زنی که موهای بلوندش اولین چیزی بود که نظرمو جلب کرد.
- چه موهاش خوشگله.
- تو کلا با مبحثی به اسم حسادت آشنایی داری؟
به خنده افتادم و اون گفت : تو این یه ماهی که از پاریس برگشتم خیلی اتفاقا افتاده ، حتی فکرش هم نمیکردم این پسره دیوونه واسه خاطر تولد آیلین اونجور برنامه ای تدارک ببینه.
- جالبی قضیه هم اینه که تولد من و آیلین فقط دو روز تفاوت داره.
- واقعا؟...وای من واقعا متاسفم بابت وحشی بازیای این پسره دیوونه ، تولدت هم خراب کرده.
لبخندی زدم و اون اینبار رو به تیامی که سرش کمی خلوت شده بود گفت : از آمین پذیرایی کن تا برگردم.
تیام کنارم روی کاناپه جاگیر شد و با دم اسبی موهام درگیری پیدا کرد.
از این همه نردیکیش خوشم می اومد و انگار من کم کمک اون دو شب رو تارتر میبینم.
- نظرت در مورد سها چیه؟
- معرکه است.
- هیچکی به اندازه اون نمی تونست شهنامو عاشق کنه.
- انگار رابطه نزدیکی با سها داری.



- من هیچ وقت خواهر نداشتم ، برای همین غیرتامو خرج سارا و عاطی کردم و درد و دلامو آوردم واسه سها ، سها مرهمه ، برای منی که درد و دل نمیتونم بکنم مرهمه ، با سها میشه راحت حرف زد ، شاید اگه نمیرفت سفر اون اتفاقا نمی افتاد ، شهنام از این همه صمیمیتمون گاهی جوش میاد ، میگه زنشو ازش میدزدم ، شهنام حسوده ، سها رو تمام و کمال واسه خودش میخواد،در ضمن از تو هم خیلی خوشش اومده.
- من هم همینطور ، من فکر نمیکردم جز وثوق و بهزاد و سالار رفیقی داشته باشی .
- وثوق داداشه ، سالار هم اهل همدردی نیست ، بهزاد هم که یه سال و خرده ایه شش و هشت میزنه ، من چهارسال شب و روزمو با شهنام بودم ، سها هم دانشگاهیمون بود ، میدیم که نگاش واسه شهنامه و شهنام محل هم بهش نمذاره ، تا اینه من و اون کمتر به هم نزدیک شدیم و این شد که شهنام هم نگاش روی سها موند و خیلی دوئید تا تونست سها رو راضی کنه که به غلامی مقبول بیفته.
- چه رمانتیک.
بازی با موهام حس شدنی تر شد ومن دلم خون شد از این مردی که عاشق خواهرمه.
کمی بعد نور سالن به کمترین حد ممکن رسید و تیام دست طرفم دراز کرد و من با کمال میل پذیرفتم تحمل اون حصار امنو.
دستش کمرم رو چنگ زد و دست من شونش رو.
لباش به گوشم چسبید و دل من بازیش گرفت انگار.
- خوشگل شدی.
ناز قاطی صدام شد و اون به خنده افتاد.
- بودم.
قدم به قدمم با قدم به قدمش هماهنگ بود و انگار دلم کف دستش.
از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
باز لباش و گوش هر لحظه داغ تر شده من.
- گفته بودم؟
به چشمای برق زده روبروم تو بی نوری فضا خیره شدم و گفتم : چیو؟
- اینکه وجودت آرامشه؟
همین عادت با تو بودن یه روز، اگه بی تو باشم منو میکشه
***********
سرم به شیشه سرد ماشین چسبیده بود و اون گفت : عید برنامت چیه؟
- میرم پیش مامان.
- من هم میرم اصفهان ، صیام هم میبرم ، گرچه میدونم خونمو تو شیشه میکنه تا پیش مامانش باشه.
از گوشه چشم نگاش کردم و اون گفت : من با این مامان گفتن مشکلی ندارم.
لبخندی زدم و دونه بارونی روی شیشه ماشین پخش شد و من چرا این همه با احساس این روزام درگیرم؟
شبایی که میترسم از فکرهام ، همیشه هوا خیس و بارونیه
گوشیم زنگ خورد و نگاه هر دوی ما به ساعتمون افتاد.
دقیقا یک و نیم نیمه شب و شماره مردی که همه حسرت من از زندگیم بوده و هست.
- جانم؟
اخم تیام یعنی چی؟
- بیدار بودی؟
- بله ، کاری داشتین؟ خوبین ؟ خانوم گل خوبه؟
- خوبم ، فردا یه سر بیا اینجا ، میخوام برام چمدون ببندی؟ دارم میرم شمال؟ هیچکس به اندازه تو نمیدونه من از چه لباسایی خوشم میاد.
- این وقت سال ؟ هوا سرده ، برای چی؟
سکوت اون طرف خط و منی که حتی با صدای نفساش هم آروم میشم.
- جمشیدخان؟
مکثش طولانی بود و من منتظر.
- به فرشته میگی مامان ، به من میگی جمشدخان؟
کمی مکث کردم و موضوع تغییر دادم.
- حالتون خوبه؟
- فکر کنم کمی سرما خورده باشم ، پس ، فردا میای؟
- حتما ، فقط کاش نمی رفتین ، هوا سرده ، میترسم سرماخوردگیتون عود کنه.
- خوابت نمیاد ؟ افتادی سر بی خوابی؟
- نه ، هنوز نرسیدم خونه.
- کجا بودی؟
و این اولین باریه که این سوال از من پرسیده میشه توسط این مرد همیشه کمرنگ زندگیم.
- مهمونی بودم.
- با کی؟
ترسیدم ، از خودم ، از این بالا پایین شدن هورمونایی که این حس های لعنتی رو در پی داره ، از هشدار این مرد ترسیدم.
- با بچه هام ، فردا میبینمتون ، برین استراحت کنین ، شبتون بخیر.
قطع که کردم تیام گفت : چرا بهش نگفتی با منی؟
و من فقط نگاهش کردم .
این مرد شوهرخواهر آینده منه و اون مرد پدرزن شوهر خواهر آینده من.




صیام با پیانوی گوشه سالن درگیر بودو من با عشق به اون همه تخسیش لبخند میزدم.
- اون بار هم بهت تذکر دادم ، از این بچه دوری کن آمین.
- من صیامو دوست دارم ، تنها دلخوشیم تو اون خونه است.
خیره صورتم شد و گفت : آیلین دقیقا پونزده فروردین ایرانه.
و این یعنی تاریخ مصرف موندنم تو اون خونه داره به سر میاد.
- هیچ وقت شرطتونو بابت موندنم تو خونه تیام درک نکردم.
- بعد از اومدن آیلین....
- بعد از اومدن آیلین چی؟
- همه چی روبهت میگم و تو هم هر تصمیمی برات گرفتم رو قبول میکنی.
- مثه همه این سالا.
- همه این سالا تو خودت راهتو انتخاب کردی ، من هیچ وقت دخالت نکردم.
- من میتونستم پیش مامان زندگی کنم ولی شما به مامان پیغام دادین که تنها جایی که من حق زندگی دارم تهرانه.
- فرشته خودش هم حق نداشت تو اون خراب شده جوونیشو هدر بده.
- فکر نمیکنم شما حق داشته باشین خط مشی زندگی مامان منو تعیین کنین ، مامان حداقل اونقدری جربزه داشت که پای حرفش بمونه .
- طعنه بود؟ من پای حرفم واینسادم؟
- شما پای آذر وایسادی ، آذری که ولتون کرد ، شما پای سلامتی زنی وایسادی که راحت ازتون گذشت.
- من پای کی وایسادم ؟ وقتی یه چیزیو نمیدونی حرف هم نزن ، اینا یه مشت خزعبله که مهشید و فرشته یه عمر به جرم بچه بودنت به ریشت بستن.
- پس حقیقتشو شما بگین ، شاید شوخی شاهین راسته و من بچه آذر نیستم.
- کاش نبودی.
و این جمله یعنی چی؟
با روانم بازی میکنی جمشیدخان و یادت میره که این دختر جلو روت وایساده تنها نوزده سال سن داره.
طرف اتاق قدم برداشتم و می شنیدم صدای قدماش رو که پشت سرم برداشته میشد.
دونه به دونه لباسای گرمش رو تو چمدون می چیدم که گفت : به مهشید گفتم برای عید آرمان و فرشته رو دعوت کنه استامبول ، میخوام با فرشته...
و یعنی من در این سفر جایی ندارم ، این یعنی آمین جان عید رو تنهایی.
- خوش باشین.
- تو که باشی ، فرشته نگام هم نمیکنه ، مثه همه این سالا.
باز تلخ خندی رو لبم نشست و من فقط نوزده سالمه.
سرم پایین بود و تاپ تو تنم رد کمربند روی شونم رو به نمایش میذاشت.
- تیام هنوز هم میزنتت؟
- مهمه؟
زخم زدم و بدجنسی کردم و دلم از بهت جمشیدخان اندکی حال اومد.
باز هم ادامه دادم...
- اون وقتی که صیغه یه مردی میشدم که سیزده سال ازم بزرگتر بود و نامزد خواهرم مهم نبود ، اون وقتی که تن کبودمو دیدین مهم نبود ، حالا که داره محو میشه مهمه ؟ به خدا که نیست ، من هیچوقت مهم نبودم.
خوب که گذاشتم تو معجون بهتش غرق بشه گفتم : برای سه روزتون لباس آماده کردم ، اگه مسیرتون طرف طالقان بود هم به مامان سلام برسونین ، بگین آمین برنامه عیدش کیشه با بچه ها ، اون کیفشو ببره تو استامبول.
از کنارش رد شدم و بو کشیدم عطر تن مردی رو که بابام بود و هیچوقت پدرانه خرجم نکرده بود.
تیام دستم رو چسبید و من از در زدم بیرون ومن به اندازه همه اونایی که محبت ازم دریغ کردن محبت خرج پسرک ناز این این روزام میکنم.

ماشینی قدم به قدممون حرکت میکرد و من از شدت ترس تو اون کوچه باغای خلوت صیام رو طرف پیاده رو فرستاده بودم و شیشه ماشین که پایین اومد قلب من هم نبض گرفت.
- خانومی برسونیمت.
و چرا حس من میگه که این ماشین و اون دوتا آدمی که توش نشستن هیچ مدله شبیه مزاحمای بالاشهری نیستن.
ماشین جمشیدخان از در خونه بیرن زد و من قدم تند کردم طرف ماشین جمشیدخان و جمشیدخان که جلو پام زد رو ترمز اول صیامو سوار کردم و بعد خودم پخش صندلی جلو شدم.
اخم جمشیدخان درهم بود و گفت : اون مرتیکه یه جو غیرت نداره بیاد دنبالت؟
نگاش کردم من هنوز هم ترسیده نگاه اون دو مردی بودم که با لبخند کثیفشون صیام رو دید میزدن.




عصبی اتاق رو بالا پایین میکرد و هر چند ثانیه پکی به سیگارش میزد و من دیوونه تر میشدم و این دقیقا پنجمین سیگاریه که تو این یه ساعت کشیده.
- میشه بشینی؟
- هر جا خواستین برین ، چه تو ، چه صیام باید زیرنظر من یا وثوق باشه ، دارم آمین باهات اتمام حجت میکنم ، شیرفهمی که؟
- بی خیال یه تلفن بوده دیگه.
- تلفن بود ، مزاحمای تو بودن ، تازه شاخ و شونه جمشیدخان هم بوده ، من نمیدونم این بابات تا حالا یادش نبوده دختر داره که یهو محبتش واسه من قلمبه شده.
- با بابای من درست صحبت کنا.
- حرف من بابای تو نیست که اینجور واسم بل میگیری ، حرف من اون عوضیایین که دو روزه زنگ میزنن و واسه من تهدید میکنن ، میفهمی آمین ؟ اونا میدونن رو چه آدمایی تو زندگیم دست بذارن .
- اونا با تو چی کار دارن؟
- میخوان تو ماشینام جنساشونو غیرقانونی از مرز رد کنم، یه مشت عتیقه، من اعتبار خودمو تو بازار با صنار سه شاهی خراب نمیکنم ، حالا واسه من تهدید میکنن.
- من که بچه نیستم وسط خیابون بلا سرم بیارن ، صیام هم که تا چند وقت نمیذاریم پا از خونه بذاره بیرون.
- میترسم آمین ، حالیته ؟ وثوق بیچاره تو این دو روزه نذاشته عاطی دو قدم ازش دور بشه ، اون کثافتا همه چی ازشون برمیاد، کاش میشد برین پیش مامان و بابام.
- بی خیال تیام ، آخر ساله ، هزار تا کار ریخته سرمون ، خونه هم که اون همه دوربین امنیتی داره ، دیگه چه دردته؟
خیره نگام کرد و گوشیش به گوشش چسبید و گفت : الو شهنام ؟
حرف میزد و من دلم عجیب شور میزد.
دستی روی شونم نشست و من به تیام خیره شدم.
- چرارنگت پریده ؟
- نمیدونم ، ترسوندیم انگاری.
- خودم به چدتا از بچه ها خبر دادم هواتونو داشته باشن ، شهنام هم چندتا از آدماشو امروز میفرسته ، فقط آمین جایی بدون اطلاع من نمیری؟ اوکی؟
-چرا به پلیس چیزی نمیگی؟
- چون اونقدر دم این مرتیکه کلفته که دست کسی بهش نرسه ، حالا هم میسپرم رانندم ببرتت خونه.
سری به تایید تکون دادم و گفتم : میشه برم خونه آهو؟
بدون میل قبول کردو من از در زدم بیرون و این مرد آشفته امروز هیچ شباهتی به مرد چندماه پیشی که من رو زیر مشت و لگدش گرفت نداره.
***********
سارا اخمی کرد و گفت : یعنی چی ؟ یعنی تا چند وقت راحتی نداری ؟ تازه میخواستیم بریم خرید عید.
آهو - سلامتیش مهمتره.
سارا - بچه که نیست.
- دلم شور میزنه ، میدونم یه چی میشه.
سارا کوک آخر رو زد و با دندون اضافه نخ رو گرفت و گفت : نفوس بد نزن.
- من تو زندگیم از هرچی ترسیدم سرم اومده ، من به درک واسه صیام نگرانم ، بچم طوری نشه.
سارا - نترس ، تیام واسه این یه دونه بچش نمیذاره اتفاقی بیفته.
- کاش این دلم آروم میگرفت.
دست سارا به تلفنش رفت و کمی که باهاش درگیر شد تلفنو داد دست من و گفت : با مامانت حرف بزن ، آروم میگیری.
روی پله های ایوون نشستم و به باغچه سرمازده خیره شدم و صدای گرم مامان تو گوشم پیچید که گفت : جانم؟
- مامان؟
- اِ تویی؟
- سلام مامان.
- سلام عمر مامان.
-دلم تنگته مامان.
- من بیشتر همه چیز مامان ، آمینم طوری شده؟
- داری میری ترکیه؟
- آره مهشید دعوت کرده ، تورو هم میبرم.
تلخ خندی رو لبم نشست و گفتم : نه مامانم ، با بچه ها دارم میرم کیش ، سرمون هم آخر سالی خیلی شلوغه ، فکر کنم تا دم سال تحویل تو شرکت باشیم.
- همه چیز خوبه؟
- جمشیدخانو دیدی؟
- بلا نشو.
- داشت میومد شمال.
- یه تک پا اومد و رفت.
- دلت هنوز باهاش هست ؟


- نمیدونم.
- من میدونم ، هنوز هم وقتی یکی میگه جمشید لپات گل میندازه ، دوست دارم مامان ، هیچ وقت هم به من فکر نکن ، هیچ چیزی تو دنیا ارزش اینو نداره که به خاطرش از خودمون بگذریم ،میخوام خوشبخت باشی ، حساب من و جمشیدخان سواست ، جمشیدخان خیلی ساله منتظرته ، تو خیلی بیشتر منتظرشی ، نذار بیشتر از این حسرت بخوری ، جمشیدخان برای آرمان بابای خوبی میشه ، همیشه دوست داشت که یه پسر داشته باشه.
- تو به کی رفتی که اینقده ماه شدی؟
- به تو ، دوست دارم مامان.
- من بیشتر ، مواظب دختر من که هستی؟
- آره ، تو هم مواظب خودت و مامانم و داداشم باش ، جمشیدخانو هم اینقدر اذیت نکن.
خندید و من معتاد خنده هاشم ، عیدخوش بگذره مامان جانم.
دلم شور میزنه عجیب و من میدونم که یه اتفاقی تو راهه.
***********
راننده در ماشین رو باز کرد و من لقمه ای که خاله مهری برام گرفته بود رو گاز میزدم .
- حس میکنم دارم زندونی میشم.
- آمین لازمه .
به چشم های خسته از بی خوابیش خیره شدم و گفتم : ما الکی ترسیدیم ، مگه نه؟
- امیدورام.
دستم رو لمس کرد و من گذاشتم گرمای دستش سرمای دستم رو کم کنه.
- امروز صیام باوثوقه.
- دلم یه جوریه.
دستم رو بیشتر فشار داد و من باز گفتم : کاش امروز صیام کلاس نمیرفت.
- نمیتونم تو خونه حبسش کنم ، بیشتر از این باهاش مخالفت کنم ازم متنفر میشه.
به این پدرانه هاش لبخند کم جونی زدم و سعی کردم بی خیال درجه تند ماشین رختشویی تو دلم بشم.
سرم شلوغ بود و دست و دلم به کار نمیرفت ، منتظر خبری از وثوق بودم ، تیام غر میزد ، تو طول روز بیش از پنج جلسه داشت ، خسته بود ، نگران بود ، دلواپس بود ، گوشیش از مشتش ول نمیشد ، بیشتر از ده بار با وثوق حرف زده بود .
تیام تو جلسه بود و گوشی من زنگ خورد.
وثوق بود و من سریع گفتم : الو؟
- خوبی آمین؟
- خوبم ، تو خوبی ؟ صیام خوبه؟
- آره بابا ، به زور آوردتم پارک ، نگرانم آمین ، گیر داده تو هم بیای ، میتونی بیای؟
پر از ترید نگاه انداختم به در بسته اتاق و گفتم : تا نیم ساعت دیگه اونجام.
نوشته ای برای تیام گذاشتم و سوار ماشینی شدم که رانندش برام درش رو باز کرده بود.
باز هم پر تردید به پنجره های سرتاسری ساختمون روبروم خیره شدم و برای رسیدن به صیامم تعلل نکردم.
به اشاره وثوق راننده رفت و من صیام رو به آغوش کشیدم و رخت شورخونه دلم هنوز هم به قدت خودش باقی بود.
کنار وثوق وایسادم و وثوق گفت : تیام چطوره؟
- داغونه.
- کاش این ماجرا هر چه زودتر تموم شه.
-میترسم وثوق.
دستش شونم رو فشرد و من حتی با وثوق هم امنیت رو حس نکردم.
صیام میخندید و دست برام تکون میداد ، به خندش لبخند بی جونی زدم واین دل لامروت من چرا دست از به شور افتادن برنمیداره؟
وثوق رفت پی بستنی خریدن و من غر زدم که تو این هوای سرد بستنی خوردنمون واسه چیه و در اصل هنوز هم دلم شور میزد.
وثوق که رفت انگار چتر حمایت از روی سرم برداشته شد.
گوشیم زنگ خورد و اسم تیام خط انداخت روی گوشیم.
- سلام.
-بی اجازه رفتی باز؟
- دلم صیامو خواست.
- حالا گوشیو بذار رو آیفون با عشق بابا حرف بزنم.



دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 56
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 186
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 8
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,037
  • بازدید ماه : 17,995
  • بازدید سال : 145,098
  • بازدید کلی : 11,642,238